حکمتهای علوی در سروده های عربی

چكيده: كلمات جاودانه حكمت علوى، بر ادبيات عرب، اثرى شايان نهاده‌اند. نويسنده در اين گفتار، 86 مورد از سخنان حضرت اميرالمؤمنين علی بن ابى طالب(ع) را آورده، كه مستقيمآ بر شعر شاعران عرب اثر نهاده‌اند. در اين مقاله، به 6 عنوان كتاب حديثى شيعى، 5 شرح نهج‌البلاغه، و حدود 40 منبع مهمّ ادبيات عرب، استناد شده است.

امام علي (ع) در آيينه مثنوي مولوي( 1)

چکيده

مثنوي توحيد نامه منظومي است که وصول به مقام فنا را از ره عشق به هدايت انسان کامل به تصوير مي کشد. عشق وعلاقه مولوي به مولاي متقيان درسراسر مثنوي در گونه هاي مختلف جلوه گر شده وگاه بر فضيلت هاي حضرتش تکيه کرده وگاه به مقام انسان کامل وبيان خصوصياتش مي پردازد .دفتر اول مثنوي با بيان دو حکايت از زندگي امام (ع) ابعادي چند را فرا روي قرار مي دهد که عبارتند از: مقام والاي امام (ع) درکائنات؛ برجستگي هاي ويژه او از زبان دوست و دشمن درابعاد اجتماعي وصفات معنوي؛ ولايت وعلم، مرگ آگاهي؛ سپس از زبان امام (ع) به بيان برخي ويژگي هايش اشاره کرده واز او با صفاتي چون بنده حق، شير حق، تيغ الهي، ظل الله، درگاه احديت، حيات بخش، کوه حلم وداد، حق بنياد، کاظم غيظ، غرق نور، گلشن واجب الله ياد مي کند.
درمثنوي برخورد امام (ع) با دشمنان شامل چند نکته مي شود: امام (ع) همواره پيشتاز ميدان کارزار بود؛ جهاد در راه خدا را براي تأمين اميال نفساني ترجيح داده بود؛ با دشمنان مسلح نيز با مروت ولطف رفتار مي کرد؛ قصاص قبل از جنايت نمي کرد؛ از ديدگاه او دشمن نيز مخلوق خداست ودر ميدان نبرد با اونيز بايد براساس معيارهاي سنجيده و حکيمانه رفتار کرد.
مثنوي برولايت امام علي (ع) تاکيد ورزيده است.درنظر او تنها انسان کامل در اراده خدا مستهلک شده ومي تواند آدمي را به سوي او رهنمون گردد.

مقدمه

مثنوي معنوي جلال الدين محمد مولوي شاهکار شعر عارفانه درزبان فارسي واستمرار شعر عرفاني سنائي، عطار، وعرفان خراسان بزرگ است.
خوارزمي – از اولين مفسران مثنوي – اين کتاب شريف را تفسير کلام حضرت مولي الموحدين قطب الاقطاب العاشقين وامام الحکماء، حضرت علي (ع)، مي نامد (بي تا، ص41)، نگاه خوارزمي به مثنوي نگاهي تأويلي به محتواي باطني آن است.
مثنوي توحيد نامه منظومي است که چگونگي گذار از مرتبه تبتل به مقام فناي في الله را از طريق عشق به هدايت انسان کامل به تصوير کشيده است.درواقع ترسيم عاشقانه مولوي از چهره پيشواي عشاق ورادمردان متأثر از قرآن کريم ومعارف اهل بيت (ع) در درياي وجود است (صفوي ، 1386، ص؟)
مولوي در سرآغاز مثنوي به شرح قصه پرغصه هبوط آدمي از باغ الهي به گلخن دنيا مي پردازد:

بشنو اين ني چون حکايت مي کند
از جداييها شکايت مي کند

(د اول، ب 1)

سپس اشتياق آدمي در بازگشت به اصل خويش و وصال با حضرت محبوب را مي سرايد:

هرکسي کو دور ماند از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش

(همان، ب4).

وباز گويد:

ما ز بالاييم و بالا مي رويم
ما ز درياييم و دريا مي رويم

ما از آنجا و از اينجا نيستيم.
ما ز بي جاييم و بي جا مي رويم

خوانده اي انا اليه راجعون؟
تا بداني که کجاها مي رويم؟

(فروزانفر، 1363 ، غزل 1674).

درنظر مولانا، آتش عشق نيروي معراج سالک است:

آتش عشق ست کاندر ني فتاد
جوشش عشق ست کاندر مي فتاد

(د اول، ب 10)

ليک انساني «پخته» درسفر وبازگشت به ماواي اصلي بايد راه را بنمايد. کيست اين انسان پخته که امام ومرشد عاشقان سوي معشوق است؟ مولانا – دراولين داستان مثنوي ، داستان شاه وکنيزک ، که قصه حال ما آدميان است – گرفتار شدن روح در چنگال نفس را شرح مي دهد:

بشنويد اي دوستان اين داستان
خود حقيقت نقد حال ماست آن

(همان، ب 35).

رهايي از اين اسارت صرفاً را راهنمايي حکيم حاذق، امين، وصادقي که فرستاده حضرت «هو» ست ميسر است:

گفت اي شه! مژده حاجاتت رواست
گر غريبي آيدت فردا زماست

چونکه آيد او حکيم حاذق ست
صادقش دان، کوامين وصادق ست

(همان، ب 64- 63).

سپس از نام مرتضي- لقب حضرت علي (ع) – ياد مي کند و توصيفي مختصر از تأثيرات وجودي نور حق به دست مي دهد:

گفت اي هديه حق ودفع حرج
معني الصبر مفتاح الفرج

اين لقاي تو جواب هر سوال
مشکل از توحل شود بي قيل و قال

ترجماني هر چه ما را در دل ست
دست گيري هر که پايش درگل ست

مرحبا يا مجتبي يا مرتضي
ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

انت مولي القوم من لا يشتهي
قد ردي کلا لئن لم ينته

(همان، ب 100- 96).

مولانا دراين داستان بالاجمال به ضرورت وجود وجايگاه انسان کامل مي پردازد ودر دفتر اول (ابيات 3728 تا 4000) به تفصيل از علو مقام و شأن بي همتاي حضرت اسدالله الغالب علي (ع) پرده برمي گيرد وسالکان طريق وصال حضرت محبوب را به پيروي از منش «شير حق» دعوت مي کند.

از علي اموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهر از دغل

(همان، ب 3728)

هيچ عملي بدون خلوص کامل براي حضرت حق مقبول درگاه جمال بي همتاي حضرت معشوق واقع نمي شود، حتي نماز و جهاد. آدميان عموماً برسبيل ناخالصي اند مگر کاملان آنان. به قول برخي از عرفا، اخلاص هشت مرتبه داردکه ادني مرتبه آن تصفيه عمل از شائبه رضاي مخلوق است (امام خميني (ره)، 1385، ص 167- 164).

حضرت امير (ع) در دو حکايت مثنوي

مولانا، در دفتر اول با طرح دو حکايت وبرخورد حضرت امير (ع) با عمرو بن عبدود در جنگ خندق وابن ملجم مرادي، شخصيت الهي علي(ع)، اسطوره مدارا وجوانمردي ، را به تصوير مي کشد. مولانا دراين دو حکايت به زمامداران وسالکان پيام مي دهد اگر علوي اند، جايگاه خويش را نسبت به جايگاه علي (ع) دريابند، بلکه تا فرصت هست به تصحيح اعمال خويش بپردازند که فردا دير است.
مولانا، دراولين داستان، برخورد علي (ع) با عمرو بن عبدود، پهلوان کافران ، را ترسيم مي کند: حضرت امير(ع) درکشاکش نبرد تن به تن با عمرو، وي را بر زمين مي افکند تا هلاکش کند. عمرو درآن لحظه آب دهان خويش را بر چهره مبارک حضرت مي اندازد . شمشير علي (ع) بي درنگ بر زمين مي افتدو، درپاسخ به پرسش دشمن مغلوب که چرا دست ازجنگ کشيده، مي فرمايد: «شير حق ومجاهد راستين هرگز براي انتقام شخصي کسي را نمي کشد ونمي آزارد. او فقط براراده حق گردن مي نهد، نه براميال شخصي».
مولانا، درداستان دوم، گفتگوي بين حضرت امير (ع) وابن ملجم را گزارش مي کند: پيامبر(ص) به ابن ملجم فرمود: روزي فرا مي رسد که علي را به شهادت مي رساني. ابن ملجم از حضرت علي (ع) درخواست کرد پيشاپيش او را بکشد تا اين جنايت از او سر نزند، ليکن علي فرمود: کشتن تو دراين زمان قصاص قبل از جنايت است . نمي توانم تو را بکشم.

محورهاي اصلي حکايت

شأن حضرت علي (ع) درکائنات

درغزا بر پهلواني دست يافت
زود شمشيري برآورد و شتافت

او خدو انداخت در روي علي
افتخار هر نبي وهر ولي

آن خدو زذ بر رخي که روي ماه
سجده آرد پيش او در سجده گاه

(د اول، ب 3731- 3729).

حضرت علي (ع) درمقام نفس مطمئنه و مرضي خداوند – يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه (اي روح با اطمينان، خشنود و پسنديده به سوي پروردگارت بازگرد؛ فجر، آيات 28- 27)- شأن بي همتاي در سلسله اولياء الله دارد. علي (ع) افتخار رسولان واولياي الهي است. گيتي نيز که مستغرق عشق ورزي با محبوب کل است – … يسبح له ما في السموات والارض وهو العزيز الحکيم،…آنچه درآسمانها و زمين است تسبيح گوي او يند واو پيروزمند و فرزانه است؛ حشر، آيه 24)- درسجده گاه هستي که ظلي است در برابر صورت علي (ع) که وجه الله است آگاهانه ، منقاد وتسليم است.
حضرت رسول (ص)، هنگام عزيمت به جنگ تبوک، علي (ع) را به جانشيني خويش در مدينه منصوب کرد. علي عرض کرد: يا رسول الله آيا مرا بر زنان وکودکان خليفه مي کني؟ حضرت محمد (ص) فرمود: آيا راضي نيستي که براي من منزله هارون براي موسي باشي، جز آنکه پس از من پيامبر نيست؟ علي عرض کرد: راضي ام. از اين رو، آن حضرت به مرتضي ملقب است (فضائل الخمسه من الصحاح به نقل از گولپينارلي ، 1374، ص 475).
پيامبر اسلام (ص) درباره علي (ع) مي فرمايد: هر که مي خواهد برعلم آدم ، ادراک نوح، بردباري ابراهيم، زهد يحيي، سطوت موسي، وجمال يوسف بنگرد به علي (ع) بنگرد (فضايل الخمسه من الصحاح ، ج2، ص130- 128).
امير المؤمنين علي (ع) از زبان دشمنان

الف) صفات اجتماعي علي (ع)

شکوه وعظمت علي (ع) چندان است که دشمن محارب او نيز مقهور بلنداي روح والا وعاشق وشيداي اوست. صفات اجتماعي اين مقتداي جوانمردان از زبان دشمن در قلم مولانا «شجاعت»، «مروت» ، «حلم» ، «رحمت» ، «کرم» ، و «کظم خشم» است.
علي (ع) چندان جوانمردانه و پاک با دشمنان خويش برخورد مي کند که حتي دشمنان به صفات برجسته او معترف مي شود. او ايستادگي دربرابر دشمن را با آيين جوانمردي درهم آميخته است . گفته اند: المروه حفظ الدين و صيامه النفس وحفظ حرمات المومنين والجود وبالموجود (طبقات ، ص 418).
او از سرخشم، خودخواهي، ومنافع فردي با دشمن به مقابله برنمي خيزد، بلکه با حلم وبدون عجله – که موجب تصميم گيريهاي خام واز بين بردن جان، آبرو و حقوق اشخاص مي شود- با دشمن برخورد مي کند حلم وصبوري با دشمن به معناي مرعوب وي بودن نيست، بلکه با اين تدبير امکان بازگشت به حريم خانواده الهي را براي او فراهم مي آورد. از آن رو که حضرت «هو» کريم است وعلي (ع) نيز ظل الله است؛ بنابراين، او هماره با مردمان که مخلوق حضرت حق اند، باکرم برخورد مي کند. بدين ترتيب، کار کردن با علي (ع) واقران او دشوار نيست؛ چه، با کريمان کارها دشوار نيست. علي (ع) حصن القضاست از پس سوء القضا.

درمروت شير ربانيستي
درمروت خود که داند کيستي؟

درمروت ابر موسيي به تيه
کامد از او خوان ونان بي شبيه

(در اول، ب 3740- 3739).

اي علي، تو در شجاعت شير خدايي ودر جوانمردي کسي را از بلنداي مقام تو آگاهي نيست. تو درجوانمردي همانند ابر موسي در بياباني (که از آن خوان وناي بي مانند بر قوم بني اسرائيل نازل شد).

اي علي که جمله عقل وديده اي
شمه اي وا گوا از آنچه ديده اي

تيغ حلمت جان ما را چاک کرد.
آب علمت خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که اين اسرار هوست
زآنکه بي شمشير کشتن کار اوست.

(همان ،ب 3754- 3752)

يا علي ، اي همه عقل و بصيرت الهي! از مکاشفات خويش به ما نيز بياموز. همانا علي (ع) عين الناظر واذنه الواعيه ويده الباسطه است.اين علي شمشير بردباري تو جان ما را شکافت و آب حيات دانشت نفس ما را از پليديها پاک کرد. فعل توهمان فعل حق است که بدون شمشير مي کشد.

ب) صفات معنوي حضرت علي (ع)

علي (ع) از ديد دشمن به روايت مولانا «باز عرش» ، «چشم غيب» ، «باب علم» ، «روشنگر عالم» ، «باب رحمت الهي» ، و «راهنماي حيات معنوي» است:

بازگو اي بازعرش خوش شکار
تا چه ديدي اين زمان از کردگار

چشم تو اداراک غيب آموخته
چشمهاي حاضران بردوخته

(د اول،ب 3760- 3750)

اي باز بلند پرواز عالم لاهوت – با شکارهايي که همه گوارا، برجسته، ومعنوي اند بازگو اين دم از پروردگار خويش چه ديدي؟ يا علي ، تو آن انسان کاملي که چشم دلت اسرار عالم غيب را عيان ديده ، ليک چشم دل ديگران بر ادراک اسرار غيب بسته است. تفاوت ادارک تو با ديگران بارز ومحقق است؛ چه، تو روحي قدسي اي ومظهر اسماء مقيدالهي.

عالم ار هجده هزارست و فزون
هر نظر را نيست اين هجده زبون

راز بگشا اي علي مرتضي
اي پس سوء القضا حسن القضا

(همان، ب 3764- 3763).

بدين سان، هر نظري قادر به ادراک اسرار مراتب ومدارج عوالم ناسوت، ملکوت، جبروت ، وعالم لاهوت نيست.
اي علي مرتضي که راضي شده اي به رضاي حق و – به واسطه انحلال اراده تودر اراده حضرت دوست – رضاي تو رضاي حضرت محبوب است واي سرنوشت نيک که پس از سرنوشت بد بر من جلوه کرده اي راز بگشا.

ماه بي گفتن چو باشد رهنما
چون بگويد، شد ضيا اندر ضيا

چون تو بابي آن مدينه علم را
چون شعاعي آفتاب حلم را

باز باش اي باب، جوياي باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش اي باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له کفوا احد

(همان، ب 3772- 3769).

علي (ع) درحکم ماه است که بدون کلام به صراط حق هادي است، پس چون سخن بگويد نور علي نور مي شود. علي(ع) داراي ولايت قمريه مندرج در ولايت شمسيه است. پيروي از دين مصطفوي و صراط محمدي پيروي از ولايت ومعرفت علوي است؛ زيرا علي (ع) دروازه شهر حکمت پيامبر (ص)، صاحب ولايت شمسيه ، است.
1. پيامبر راجع به مقام عظماي ولايت معرفتي ومعنوي علي (ع) مي فرمايد: انا مدينه العلم وعلي بابها فمن اراد المدينه و الحکمه من بابها (من شهر علمم وعلي داروازه آن.
هرکه خواهد به اين شهر و حکمت در آيد بايد از دروازه آن، علي در آيد (فروزانفر ، بي تا، ص 37).
2.امام علي 0ع) پرتو بردباري محمدي است. پيامبر با کفار ومنافقان نيز با حلم رفتار کرد.
3. آنان که در عالم وظاهر مانده اند با ارشاد وهدايت علي به عالم حقيقت واصل مي شوند.
4. علي اي دروازه رحمت الهي واي درگه خدايي، که نظيري نداري، تا ابد گشوده باش!
5. حضرت محمد مصطفي (ص) رحمه للعالمين است وعلي (ع) نيز درگه رحمت خداوند است. همان سان که رحمت الهي عموميت دارد، رحمت علي نيز عموميت دارد. از اين رو،محمد (ص) وعلي (ع) – هر دو – نور واحدند و رفتار ها وهنجارهايشان تجلي اسماء وصفات الهي است ، بلکه هر دومظهر اسماء جلالي وجمالي حضرت محبوب اند….يحبهم ويحبونه …([خداوند] آنها را دوست دارد وآنها نيز او را دوست دارند…؛ مائده آيه 54).

بازگو اي باز پر افروخته
باشه وبا ساعدش آموخته

بازگو اي باز عنقاگير شاه
اي سپاه اشکن به خود نه با سپاه

امت وحدي يکي وصد هزار
بازگو اي بنده بازت را شکار

درمحل قهر اين رحمت ز چيست؟
اژدها را دست دادن راه کيست؟

(د اول، ب 3794- 3791)

«باز» کنايت از روح قدسي است. فردي الدين عطار گويد:
برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود
تودربند قفس ماندي چه باز دست سلطاني

«عنقا» يا «سيمرغ» کنايت از انسان کامل يا بي نشان صرف است. عراقي گويد:

درصومعه نگنجد رند شرابخانه
عنقا چگونه گنجد در کنج آشيانه؟

عشقم که در دو کون ومکانم پديد نيست
عنقاي مغربم که نشانم پديد نيست.

«امت وحدي» درشعر مولانا اشاره است به آيه شريفه ان ابراهيم کان امه قانتا لله حنيف…. (به راستي ابراهيم پيشوايي فرمانبر خدا وحنيف بود…؛ نحل، آيه 120) وهمچنين حديث شريف المؤمن وحده جماعه و وسعت وجود انسان کامل سبب اين کليت است (ملاهادي سبزواري، 1374 ، ص 210).
آن دشمن حربي دگر باره گفت: اي باز بلند پرواز، اي تو صاحب بالهاي درخشان، اي باز الهي که بال و رخت با نور خدا منور گشته، بازگو اسرار را. اي روح قدسي و اي مأنوس حضرت شاه حقيقي، بازگو. اين باز سلطاني که سيمرغ شکار مي کني ، اي پهلواني که به تنهاي – نه به ياري سپاه – سپاهي را مي شکني ، تو به ظاهر يک تن – ليک بر حسب باطن – به تنهايي يک امتي ، بازگو که من شکار باز توام، سبب اين رحمت به جاي قهر چيست؟ از چرايي اين مهرباني به جاي خشم و غضب بگو. اين چه منطق بلندي است که به دشمن فرصت بازگشت به حق مي دهي؟

تبلور ویژگی های حکومت عدالت محور علوی در شعر معاصر عربی

چکیده
عدالت علوی و شیوه­ی حکومت امام علی(ع) که بر پایه مساوات و رعایت عدالت در تمامی جنبه‌های حکومت بر مردم بنیان نهاده شده را می‌توان همان گمشده‌ی نسل بشری در بحث حکومت بر مردم دانست. هر چند بررسی این موضوع در چارچوب علوم سیاسی و اجتماعی قرار می‌گیرد، ولی بازتاب این امر در ادبیات، برعهده‌ی اندیشمندان حوزه‌ی ادبیات خواهد بود. بنابراین در این مقاله تلاش شده تا با واکاوی دیوان برخی از شاعران معاصر عرب اعم از شیعه و سنی و مسیحی، به شیوه­ی حکومت امام علی(ع) بر مردم و بازتاب مسائل مربوط به آن پرداخته و با استناد به اشعار، برخی از جنبه­های عدالت­مداری ایشان و بازتاب آن در شعر و ادب معاصر عربی مورد بررسی قرار گیرد و در نهایت به حقانیت ایشان نیز اشاره شود. شیوه­ی کار در پژوهش حاضر به صورت کتابخانه‌ای و توصیف و تحلیل داده‌های به دست آمده استوار است. از جمله نتایج به­ دست آمده این پژوهش عبارتند از: رویکرد هدایت­محور حضرت در شیوه­ی حکومتی ایشان بر مردم، اجرای عدالت در جامعه، حق ­مدار بودن در هر شرایط، دستگیری از محرومان و یتیمان.

از علی آموز اخلاص عمل (مناقب علوی در مثنوی مولوی)

چکیده
امام علی (ع) شهسوار بی شکست و نام آور بی همتایی است که مناقب و فضائل بسیارش زینت بخش دفتر صاحبدلان وکلام عارفان است. جلال الدین محمد مولوی که سرمست از محبت و ولایت علوی است با استناد به داستان رویارویی آن حضرت (ع) با عمروبن عبدود در جنگ خندق به بیان مناقب آن امام بزرگ پرداخته و به جهت اثر بخشی هر چه بیشتر و نتیجه گیری بهترر با تصرفی اندک در بیان حادثه مذکور برخی از مناقب آن حضرت را از زبان خصم بیان میدارد . در این مقاله تلاش گردیده مناقب مذکور در آن داستان استخراج و در حد امکان با آیات و روایاتی که در شأن آن احوال است مستند گردد. مناقبی مانند: علی (ع) آموزگار اخلاص، شیر خدا، منزه از هر بدی، پیشتاز میدان نبرد، فخر پیامبران و اولیای الهی، مسجود آفرینش و….

در تحنیت عید غدیر

دوش چو شد بر سریر چرخ مدور
ماه فلک جانشین مهر منوّر

طرفه غزالم رسید مست و غزلخوان
بافته از عنبرش به ماه دو چنبر

تعبیه‌ کردست‌ گفتی از در شوخی
ماه منور به چین مشک مدور

غرّهٔ غَرّار او به طرهٔ طرّار
قرصهٔ‌ کافور بد به طبلهٔ عنبر

یا نه تو گفتی زگرد موکب دارا
گوشهٔ ابرو نمود تیغ سکندر

تافته رویش به زیر بافته مویش
بر صفت ذوالفقار در دل‌ کافر

گفته چه خسبی ز جای خیز و بپیمای
باده‌یی از رنگ و بو چو لالهٔ احمر

باده ای ار فی‌المثل به سنگ بتابد
گویی برجست از آن شرارهٔ آذر

تا شودم باز چهره چون پر طاووس‌
از گلوی بط به زیر خون‌ کبوتر

گفتمش ای ترک ساده باده حرامست
خاطر بر ترک خمر دار مخمّر

گفت چه رانی سخن ندانی فردا

هرچه خطا از عطا ببخشد داور

رقص‌کند از نشاط صالح و طالح

وجد کند بر بساط مومن و کافر

خلق جهان را دو عشرتست و دو شادی

اهل زمان را دو زینتست و دو زیور

شادی عامی ز بهر حیدرکرار

عشرت خاصی ز چهر خسرو صفدر

آن شده قایم مقام ماه رسالت

این شده نایب مناب شاه فلک فر

گفتمش اَستار این‌ کنایت برگیر

گفتمش اسرار این حکایت بشمر

حال مسمی بگو ز تسمیه بگریز

حل معما بکن زتعمیه بگذر

گفت که فردا مگر نه عید غدیرست

عیدی بادش چو بوی عود معطر

د‌ر به چنین روزی از جهاز هیونان

ساخت نشستنگهی رسول مطهر

.گرد وی انبوه از مهاجر و انصار

فوجی چون موج بحر بی‌حد و بی‌مر

خرد و کلان خوب و زشت بنده و آزاد

پیر و جوان شیخ و شاب منعم و مطر

برشد و گفتا الست اولی منکم

گفتند آری ز ما به مایی بهتر

د‌ست علی را سپس‌ ‌گرفت و برافراخت

قطب هدی را پدید شد خط محور

گفت‌که ای خلق بنگرید تناتن

گفت‌ که ای قوم بشنوید سراسر

هرکش مولا منم علیش مولاست

اوست پس از من به خلق سید و سرور

یارب خواری ده آنکه او را دشمن

یارب یاری ‌کن آنکه او را یاور

حرمت این رو‌ز را سه روز پیاپی

بگذرد از جرم خلق خالق اکبر

شادی دیگر ازین در است که فردا

شاه فریده‌رن بر آفتاب زند بر

تیغی کش پادشاه کرده عنایت

راست حمایل نمایدش چو دو پیکر

تیغی ‌کان را شه از میان بگشاده

او به‌کمر استوار بندد ایدر

تیغی لاغرتر از خیال مهندس

تیغی نافذتر از قضای مقدّر

تیغی درکام خصم زهر مجسم

تیغی در روز رزم مرگ مصوّر

جوهر آن تیغ بر صحیفهٔ آن تیغ

مورچگانند در محیط شناور

درکلف خسرو بگویمت به چه ماند

رود رو‌ران درکنار بحر مقعر

درکمر شاه لاغرست و عجب نیست

ماه بکاهد ز قرب خسرو خاور

حرمت شه را روا بود که ببوسد

صفحهٔ آن تیغ را خدیو دلاور

ورنه ندیدم که کس نماید معجون

سودهٔ الماس را به قند مکرر:

یا نشنیدم‌که هیچگه ملک‌الموت

غوطه زند اندر آب چشمهٔ ‌کوثر

تیغ‌ که باید همی به زهرش آلود

شاهش آلوده دارد از چه به شکر

نی‌نی از آن تیغ پادشاه ببوسد

تاش مرصع‌کند به لؤلؤ و گوهر

گفتمش ای شوخ ازین عبارت شیرین
شور برآو‌ردی از روان سخنور

لیک مرا عیش تلخ‌ گشت از یراک
کند زبانم به مدح شاه مظفر

گفت تو امشب به عیش‌ کوش‌که فردا
من بر شه این قصیده خوانم از بر

تجلّي كلام علوي در شاهنامه و مثنوي

پيش‏گفتار

نهج‏ البلاغه كه نام برازنده و بسيار رساي آن مي‏تواند يادآور سخن حكيمانه «الأسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماءِ» باشد، در درجه نخست در روش‏هاي بلاغت و شيوايي سخن در زبان عربي است و بنا به قول جامع اديب و دانشمند آن، سيّد رضي؛ محور اصلي جمع‏آوري گفتار پراكنده حضرت نيز همين نكته مشترك و ساري در منقولات علوي بوده است و البته بر پايه اين خصيصه تقريبا منحصر به فرد ادبي بودن در عين عربيّت است كه مي‏توان در بررسي تأثير نهج‏ البلاغه و يا ساير مجموعه‏هاي كلام امام در زبان‏هاي مجاور به ويژه زبان و ادبيّات ارجمند پارسي به بحث پرداخت.

ادبيات پرمايه فارسي بايد بيش از هر چيز خود را مديون عنايات بي‏شائبه و تأثيرات عميق و بنيادي قرآن عظيم بداند و بايد گفت كندوكاو تأثيرات صريح و انكارناپذير قرآني در مقولات شاخص ادبي خود مقالِ جداگانه‏اي مي‏طلبد و قطعا در محور موضوع اين گزارش غيرقرآني و علوي نمي‏گنجد.

نهج‏ البلاغه همانند بسياري ديگر از متون و منابع استوار ديني و همچنين به مانند بسياري ديگر از آثار و مضبوطات تاريخي، تأثيرات شگرف و بعضا آشكاري در برخي از متون ادبي ما ايرانيان داشته است كه بي‏مجامله بررسي «تخصصي» تأثير آن در هر يك از متون نظم و نثر ادبي مي‏تواند در تبيين انديشه‏ها و گفتار ژرف و انساني اين انسان الهي حقايق تازه و سودمندي عايد علاقه‏مندان مباحث ادبي گرداند.

راقم اين سطور در اين گزارش مختصر از ميان متون ادب حماسي، شاهنامه حكيم توس، و از ميان ديگر متونِ نامبُردار پارسي، بزرگ‏ترين حماسه عرفاني دري، يعني مثنوي معنوي مولانا جلال‏الدين را براي اين مبحث برگزيده است و قصد آن دارد در حدّ توش و توان مُزجات خود به بررسي كلّي و محتوايي آن‏ها در ارتباط با آبشخورهاي علوي بپردازد تا در پيشگاه ارباب فضيلت چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

پيش از پرداختن به مصاديق بهره‏مندي شاهنامه فردوسي از نهج‏ البلاغه علي(ع)، نخست بايد در ايضاح چند نكته مهم و اساسي در محور تأثير و تأثّر اين موضوع، لختي قلم گردانيد و پس به سر قصّه شد.

بررسي عدم تطابق زماني ميان اين دو اثر ادبي و ديني (شاهنامه و نهج‏ البلاغه) و به تبع آن، اشاره به زمان ورود نهج‏ البلاغه مدوَّن سيّد رضي به كتابخانه‏ها و سپس به ذهن و زبان ايراني، اشاره به مسئله «توارد» در مفهومي وسيع و عالي براي پاره‏اي از مضامين مشترك انساني كه مي‏تواند در تمام نِحل و حتي ملل به عنوان «تعابير حكمت‏آميز» رايج و ماندگار باشد و همچنين بررسي لزوم استفاده از منبع / منابع ديني ـ اسلامي در متني كه سراسر آن را اسطوره و به ويژه «حماسه» تشكيل مي‏دهد، از مواردي است كه بايد پيش از ورود به مبحث و توغّل در آن، در تبيين آن‏ها در حدّ توان كوشيد.1
تأليف نهج‏ البلاغه و ورود آن به ايران

سرور محدّثان، سيد رضي در دوران جواني و پيش از پرداختن مجموعه عظيم نهج‏ البلاغه، كتابي را درباره صفات پيشوايان دين (خصائص الأئمّه) شروع به تأليف كرده بود كه به علت گرفتاري‏هاي روزگار ناتمام مانده و طبع حسّاس و ديرپسند نويسنده از آن گزارش خرسند نشده است. قسمت پاياني اين كتاب نيمه تمام كه با پاره‏اي از گفتار علوي قرين شده و به الخصائص نيز نامبردار بود، مَدح و ستايش همگنان سيّد را برانگيخته و سرانجام، اين تمجيدها او را در پي افكندن كاخ بلند و ديرپاي نهج‏ البلاغه مصمّم گردانيده است.2

تاريخ تدوين نهايي نهج‏ البلاغه چنان كه از تحقيقات صائب نهج‏ البلاغه‏پژوهي برمي‏آيد، ماه رجب سال 400 هجري و در محله شيعه‏نشين كَرْخ بغداد بوده است.3 بنابراين، بايد سال و زمان نسبي ورود اين كتاب شريف در ذهن و زبان ايراني و همچنين در آثار مكتوب فارسي تقريبا مشخص شود تا داوري درباره تأثيرات اين كتاب منطقي‏تر و به حقيقت نزديك‏تر باشد. درباره جاودان اثر حكيم فرزانه توس (شاهنامه)، به علّت معاصرت و هم‏زماني با گردآوري نهج‏ البلاغه توسط سيد رضي آن هم در منطقه‏اي غيرايراني (بغداد) و با در نظر آوردن زمان تقديم شاهنامه فردوسي به دربارِ نابسامان پرستارزاده غزنوي (حوالي 400هجري)4 به قطع و يقين مي‏توان اظهار كرد كه فردوسي نه نهج‏ البلاغه مدوَّن سيد رضي را به چشم ديده و نه اصلا خبر احتمالا جنجالي و پرطمطراق نشر آن را به گوش ظاهر شنيده است:

سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد!5

در توضيح بحث مذكور مي‏توان به اين احتمال نيز دل بست كه مجموعه تدوين شده نهج‏ البلاغه بتواند حدود يك قرن بعد از كتابت نهايي در مناطق علمي ايران جاي گير شود و تأثيراتِ مهم و عديده‏اي بر آثار كاتبان و نويسندگان ارجمند بگذارد. در اين‏باره اخيرا نسخه‏اي از ترجمه نهج‏ البلاغه مربوط به قرن پنجم و ششم هجري ـ كه ظاهرا از سوي نويسنده‏اي نامعلوم در خراسان نوشته شده ـ از سوي دانشگاه تهران به چاپ رسيده است كه در جاي خود علاوه بر دربرداشتن ترجمه‏اي نسبتا سليس از نهج‏ البلاغه به زبان فارسي، اطلاعات سودمند ديگري نيز درباره پاره‏اي وقايع تاريخي اسلام در اختيار علاقه‏مندان قرار مي‏دهد.6 با اين وجود، استاد سيّدجعفر شهيدي ضمن تشكيك در اصل اين كتاب درباره نخستن ترجمه فارسي از نهج‏ البلاغه در خراسان و در قرن پنجم و ششم بكلي به ديده ترديد نگريسته است،7 ولي به توضيح كشّاف مصحّح كتاب مذكور، آقاي دكتر عزيزاللّه جويني در مقدّمه توضيحي اين اثر قديمي مي‏توان اين سخن را پذيرفت كه: «اگر نهج‏ البلاغه پس از صد سال به ايران نيامده باشد، پس از كجا ابوالحسن بن فندق، معارج نهج‏ البلاغه را فراهم آورده و يا كيدري كه وي نيز اهل بيهق بوده، چنان كاري بزرگ در شرح نهج‏ البلاغه به انجام رسانيده است؟ و نيز چگونه قطب‏الدين راوندي كتاب منهاج البَراعه را در شرح نهج‏ البلاغه تأليف كرده است كه همگي آنان در قرن ششم بوده‏اند؟»8

بنابراين، اگر باز هم بپذيريم كه نهج‏ البلاغه حتي پنجاه يا صد سال پس از تدوين ظاهري‏اش )سال 400هجري( به ايران آمده باشد، باز هم بايد همچنان بر موضوع عدم رؤيت و استفاده مستقيم فردوسي از آن كتاب شريف پاي فشرد و بدان فتوا داد.
مضامين مشترك در شاهنامه و نهج‏ البلاغه

حاصل مباحث مذكور اينكه، براي نشان دادن تأثّر شاهنامه فردوسي از گفتار اميرالمؤمنين(ع) بايد در آثار پيشين مربوط به علي(ع) نگريست و چنان كه مُبرهن است پاره‏هاي گفتار علوي بسي پيشتر از زمان تدوين نهج‏ البلاغه در مناطق و مكتب‏خانه‏هاي علمي موجود بوده است.9

به عنوان نمونه، درباره خطبه معروف «شقشقيّه»10 كه از سوي علماي تسنّن به علّت در برداشتن پاره‏اي خوارداشت‏ها نسبت به خلفاي سه‏گانه راشدين به ويژه قَدح صريح خليفه سوم ـ عثمان بن عفّان ـ مورد ترديد قرار گرفته و با اين وجود امروزه به پاي‏مردي تحقيقات كشاف نهج‏ البلاغه‏پژوهان در اصالت و تاريخي بودن آن تقريبا هيچ شكّ و ريبي بر جاي نمانده است، اين اشاره كافي است كه ابن ابي‏الحديد در شرح جامعِ خود و از زبان استادش ابن ابي‏الخير واسطي و او نيز به نقل از شيخ خود ابن‏الخشّاب در صحّت انتساب خطبه شقشقيّه به علي(ع) چنين اعتقاد راسخي دارد: «به خدا قسم! اين خطبه را در كتاب‏هايي كه دويست سال پيش از تولّد سيّد رضي نوشته شده است، ديده‏ام و همچنين به قلم دانشمندان و بزرگاني خوانده‏ام كه خطّ آن‏ها را مي‏شناسم و سال‏ها قبل از آنكه نقيب ابو احمد ـ پدر سيد رضي ـ قدم به جهان هستي گذارد، زندگي مي‏كرده‏اند.»11

نكته مهم ديگر كه درباره پاره‏اي مضامين مشترك در شاهنامه و نهج‏ البلاغه بايد بدان اشاره شود، اين است كه ممكن است موضوع و حتي گفتاري در نهج‏ البلاغه و يا هر كتاب ارجمند و ديني ـ تاريخي ديگر آمده باشد و اين گفتار غير تعمّدا و كاملا از روي «توارد» در مجموعه‏اي ديگر كه البته دور از دسترس كتاب به ظاهر منبع / مبدأ بوده، به كار رفته باشد.

مثلا، پاره‏اي از كلام يوناني منتسب به بزرگان حكمت آن ديار كه الحق مايه‏اي گران از حكمت و معرفت را در خود نهفته دارد، امكان دارد عينا و يا مضمونا در كلام پيشين و حتي ديني ما ايرانيان به كار رود كه البته از حيث ظاهر شبيه به هم نمي‏توان ادعا كرد كه اين دو گفتار همسان قطعا از يكديگر مقتبس شده‏اند. بهترين نمونه تاريخي كه الحق به خاطر تشابهات عجيب داراي شگفتي بسيار است، آمدن داستاني كاملا شبيه به قصّه ديني «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) از مثنوي معنوي مولانا در روايات اساطيري و كهن سامورايي ژاپن است.12 همچنان كه استاد فروزانفر هم با اندكي تسامح داستان مذكور از مثنوي را در ذيل حوادث غزوه خندق / احزاب قابل بحث دانسته‏اند،13 مي‏توان گفت كه روي دادن واقعه‏اي كاملا همسان با آن در منطقه‏اي ديگر و بسيار پيشتر از آن را هرگز نمي‏توان بر مسئله «اقتباس» و استفاده از يك موضوع مربوط به تاريخ صدر اسلام حمل كرد. بنابراين، چندان نبايد اظهار شگفتي كرد اگر در مواردي معدود كلام بزرگان ادب و فرهنگ ما كه به هر حال از يك فرهنگ و تمدّني مشترك بهره‏مند بوده‏اند، با پاره‏اي از كلام بزرگان ديني ما يكساني و مشابهت داشته باشد.

در ارتباط با انگيزه تأثّرات علوي فردوسي در شاهنامه مي‏توان مذهب اين شاعر ارجمند و آزاده دري را نيز دستاويزي استوار براي اين تأثير و تأثّر قرار داد. بنا به تحقيقات عميق و استوار شاهنامه‏پژوهان ايراني در اينكه مذهب رسمي فردوسي، اماميّه، آن هم از شاخه بارور جعفري / اثني عشري است، تقريبا جاي ترديد نيست.14
تجلّي كلام اميرالمؤمنين(ع) در شاهنامه

با اين توضيحات به نظر مي‏رسد بررسي پاره‏اي از ابيات گيراي شاهنامه بر محور گفتار علوي (نه نهج‏ البلاغه موجود) مي‏تواند منطقي و عملي باشد و اگر در مواردي هم تشابهي ميان شاهنامه و نهج‏ البلاغه به ديده آيد، البته چندان جاي شگفتي نخواهد بود؛ چه، همچنان‏كه يادآور شديم، نهج‏ البلاغه خلاصه همان آثار موجود پيش از خود است و طبعا همان مباحث به طور منظم و طبقه‏بندي شده در نهج‏ البلاغه سيد رضي آمده، كه در پي اين يادداشت و براي تكمله بحث به پاره‏اي از آن‏ها اشاره خواهد شد. فقط در اينجا پيش از پرداختن به تجلّي كلام اميرالمؤمنين در شاهنامه فردوسي، براي آنكه ذهن و زبان فردوسي درباره خاندان اهل‏بيت: و اهمّ آن‏ها مولاي متّقيان بيش از پيش روشن شود، نخست به ابيات پرشور و آغازين شاهنامه درباره علي(ع) اشاره مي‏گردد. فردوسي در مقدّمه غني و بسيار پرحكمت خويش بر شاهنامه پس از آوردن حِكَم و مضامين نغز اسلامي در قالب الفاظ دري، مستقيما به وصف نبي و وصي و خاندان پاك ايشان مي‏پردازد و چنان‏كه از نُسخ اصلي شاهنامه برمي‏آيد، در ميان اوصاف اين خاندان در شاهنامه از ديگر صحابه رسول و در رأس آن‏ها خلفاي راشدين ـ به غير از علي(ع) ـ هيچ ذكر خيري در ميان نيست:

چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوندِ نهي

كه من شارستانم، عليّم درست درست اين سخن گفت پيغمبر است15

گواهي دهم كاين سخن راز اوست تو گويي دو گوشم بر آواز اوست

حكيم اين جهان را چو دريا نهاد بر انگيخته موج از او تند باد

چو هفتاد كشتي بر او ساخته همه بادبان‏ها بر افراخته16

يكي پهن كشتي بسان عروس بياراسته همچو چشم خروس

محمّد(ص) بدو اندرون با علي(ع) همان اهل‏بيت نبي و وصي17

اگر چشم داري به ديگر سراي به نزد نبي و وصي گير جاي

گرت زين بد آيد، گناه من است چنين است و اين دين و راه من است

بر اين زادم و هم بر اين بگذرم چنان دان كه خاك پي حيدرم.18

و در جاي ديگر از شاهنامه آمده است:

سر انجمن بُد زياران علي(ع) كه خواند او را علي ولي.19

همچنان‏كه اشاره شد، فردوسي علاوه بر آوردن نام و ياد علي(ع) در شاهنامه خود، به گفتار آن امام ارجمند نيز عنايت داشته است كه در ذيل پاره‏اي از تأثّرات آشكار او از گفتار علي(ع) آورده مي‏شود، با اين تذكار كه نخستين بار ابوالفضل مستوفي، از فضلاي قرن هفتم، در كنار گزارش كلمات قصار اميرالمؤمنين به تطبيق بعضي از ابيات شاهنامه با گفتار امام نيز پرداخته است:20

به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه بر نگذرد

نه انديشه يابد بدو نيز راه كه او برتر از نام و از جايگاه.21

«الّذي لا يُدرِكُهُ بُعدُ الهِمَمِ وَ لا يَنالَهُ غوص الفِطَن»؛22 كسي كه دوري همّت‏ها او را درنيابد و تيزبيني ـ نيز ـ بدو دست نيابد.

بدين آلتِ راي و جان و زبان ستود آفريننده را كي توان؟

به هستيش بايد كه خستو شوي زگفتارِ بيكار يكسو شوي.23

«لا يَبلُغُ مِدْحَتَهُ القائلونَ و لا يُؤدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ»24؛ گويندگان نمي‏توانند او را چنان كه شايسته است، بستايند و كوشندگان نمي‏توانند حق او را به درستي بگذارند.

و ديگر كه گيتي فسانست و باد چو خوابي كه بيننده گيرد به ياد

چو بيدار گردد، نبيند به چشم اگر نيكوي ديد اگر درد و خشم.25

«النّاسُ نيامٌ فإذا ماتوا إنتَبَهوا»26؛ مردم در خوابند، هنگامي كه مُردند بيدار مي‏شوند.

پرستيدن دادگر پيشه كن ز روز گذر كردن انديشه كن

دل اندر جهان آفرين بند و بس ره رستگاري همين است و بس. 27

«اُوصيكُم بِذِكرِالمَوتِ وَ اقلالِ الغَفلَةِ عَنهُ»؛ شما را به يادآوري مرگ و غفلت نورزيدن از آن سفارش مي‏كنم.28

الا اي خريدارِ مغز سخن دلت بر گسل زين سراي كهن.29

«اَهرِبوا مِنَ الدّنيا و أصرِفوا قُلوبُكُم عَنها»؛ از دنيا روي برگردانيد و قلب‏هايتان را از آن منصرف گردانيد.30

جهان سر به سر عبرت و حكمت است چرا مايه ما همه غفلت است

پر از رنج و تيمار و درد و بلاست بدان اي پسر كاين جهان بي‏وفاست.31

«إنّما يَنْظُرُ المُؤمِنُ الي الدّنيا بِعَينِ الاعتبارِ»؛ همانا مؤمن به دنيا از روي عبرت مي‏نگرد.32

و گر چيره گردد هوي برخرد خردمندت از مردمان نشمرد.33

«العاقِلُ مَنْ غَلَبَ هواهُ»؛ عاقل كسي است كه بر هواي نفسش چيره گردد.34

در شاهنامه اسفنديار سوي كاردانان نامه نوشت كه خداوند ما را بيهوده نيافريده است:

سوي كاردانانش نامه نوشت كه ما را خداوند يافه نهشت.35

«ايّها النّاسُ اتّقوا اللّهَ فَما خُلِقَ إمروٌ عَبَثا فَيَلهوُ»36؛ اي مردم از خدا بترسيد، هيچ‏كس بيهوده آفريده نشده است تا به لهو و بازي بپردازد.

مبادا كه بيداد آيد زشاه كه گردد زمانه سراسر تباه

نزايد به هنگام بردشت گور بود بچه باز را چشم، كور

شود در جهان چشمة آب خشك نيابد به نافه درون بوي مشك.37

«إذا تغيّر السّلطان تغيّر الزّمان»؛38 هر گاه پادشاه از حال خود بگردد، روزگار دگرگون مي‌شود.

بخور آنچه داري و بيشي مجوي كه از آز كاهد همي آب روي.39

«اَلحِرْصُ لا يَزيدُ في الرّزقِ و لكِنْ يَذُلُّ القَدرَ»40؛ حرص و آز بر روزي نمي‏افزايد، بلكه ارج و اعتبار انسان را خوار مي‏كند.

به منزل رسيد آنكه پوينده بود همي يافت آن‏كس كه جوينده بود.41

«مَن طَلَبَ شيئا نالَهُ اَو بَعضَهُ»؛ هر آنكه چيزي بجويد، به آن يا به برخي از آن دست مي‏يابد.42

زنادان نيابي جز از بدتري نگر سوي بي‏دانشان ننگري.43

«إحذر مُجالَسة الجاهِل كَما تَأمَن مُصاحبة العاقل»؛ از هم‏نشيني نادان پرهيز كن، هم‏چنان كه محبّت و مصاحبت دانا را امن مي‏شماري.44

زمادر همه مرگ را زاده‏ايم به ناكام گردن بدو داده‏ايم.45

«اِنَّ للّهِ مَلِكا يُنادي في كُلِّ يَومٍ لِدوا للمَوتِ و اَجمَعوا للفناءِ و ابنُوا للخرابِ». اين عبارت به صورت شعري زيبا نيز از مولاي متقيان نقل شده است:46

لَهُ مَلَكٌ يُنادي كُلَّ يَومٍ لِدوا لِلمَوتِ وَ ابنوا لِلخَراب.

شما نيز از اندرز او دست باز مداريد و از من مپوشيد راز.47

«وَ امّا حَقّي عَلَيكُم فَالوَفاءُ بالبَيعةِ و النَّصيحَةُ في المَشهَدِ والمغيبِ»؛ و اما حق من بر شما اين است كه بر بيعتتان وفادار مانم و شما را در آشكار و نهان نصيحت نمايم.48

چو دشمنش [جهان]گيري نمايدت مهر و گر دوست خواني نبينيش چهر.49

«وَ مَن ساعاها [الدّنيا] فاتتهُ، وَ مَن قَعَدَ عَنها و اَتتهُ»؛ و كسي كه براي دنيا تلاش مي‏كند، به آن نرسد، در حالي كه دنيا به رهاكننده آن روي مي‏آورد.50
تأثرّات مثنوي از نهج‏ البلاغه

بررسي تأثرات مثنوي مولانا از نهج‏ البلاغه چندان بي‏شباهت به حكايت تأثّرات شاهنامه از نهج‏ البلاغه نيست. به غير از مسئله بُعد مسافت ميان بغداد عراق و قونيّه عثماني (محل سرايش مثنوي معنوي) در ظاهر قضيه نخست اختلاف صوري مذهب مولانا با موازين تشيّع و سپس موضوع احاديث علوي و ارتباط آن با مثنوي جلب‏نظر مي‏كند كه اين موضوع البته با در نظر آوردن وسعت نظر و عمق مشرب فكري و نهايتا تسامحات عارفانه ـ شاعرانه اين پير كبير بلخ چندان جاي بحث و نكته‏گيري بر جاي نمي‏نهد.

پير دانادلي كه خود را با هفتاد و سه ملت يكي مي‏داند! و سخت‏گيري‏هاي متعدّد مذهبي و فرقه‏اي را در رديف تعصّبات خام مي‏شمارد، اگر مباحث روزمرّه و ساده و درعين حال، كوركورانه كلامي را وارد انديشه ژرف او گردانيم، البته چندان به عدل و انصاف داوري نكرده‏ايم. همچنين بايد افزود كسي كه به صراحت به اساسي‏ترين مسئله تشيّع (حديث غدير) اشاره دارد و در بعضي موارد در تأييد و درستي آن پاي مي‏فشارد، هرگز نمي‏توان او را در بند علايق بسته فكري ـ عقيدتي محصور دانست:

اين چنين پيغمبر با اجتهاد نام خود و آنِ علي(ع)، مولا نهاد

گفت هر كو را منم مولا و دوست ابن عمّ من، علي(ع)، مولاي اوست

كيست مولا؟ آنكه آزادت كند بند رقيّت زپايت بركند.51

همچنان كه از مضمون صريح ابيات فوق دانسته مي‏شود، مولانا علاوه بر ذكر حديث معروف و متواتر «غدير» در شعر خود، به مقتضاي سخن به تفسير و بررسي آن نيز پرداخته و در حدّ مشرب فكري خويش سعي در اثبات آن دارد. مولانا در جايي ديگر از مثنوي درباره قول نابخردانه پاره‏اي از اصحاب رسول كه طي آن علي(ع) را محكوم به حريص بودن در درك خلافت مي‏دانسته‏اند، بكلي به ديده انكار نگريسته و در نتيجه، وجود الهي اين انسان ايده‏آل را از اين اتّهامات سخيف و بربسته كاملا پاك و منزّه دانسته است:

آنكه او تن را بدين سان پي كند حرص ميري و خلافت كي كند؟

ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم

تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.52

همچنين تأمّل در روايت مشروح «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) كه توسط مولانا در دفتر نخست مثنوي آمده، در ذهن كنجكاو و حقيقت جوينده مخاطب، هرگونه رَيب و شائبه را درباره ارادت بي‏غلّ و غشّ مولانا به شخصيت آرماني اميرالمؤمنين، علي(ع) برطرف مي‏كند و نهايتا اين پير فرزانه را در رديف ارادتمندان مخلص و از جان علاقه‏مندِ اين انسان الهي و نمونه قرار مي‏دهد.

با توجه به اينكه مولانا در دوره جواني به تأكيد منابع موجود از قبيل مناقب‏العارفين افلاكي و رساله فريدون سپهسالار و همچنين ولدنامه سلطان ولد، سخت تحت تعليم پدرِ عارف خويش قرار گرفته و حتي پس از هجران وي در دايره آموزش و تربيت شاگرد مبرّز پدري، يعني سيّدمحقق ترمذي واقع شده و از طرفي، چنانكه از مطالعات و توغّل وسيع مولانا در علوم گوناگون به توسط مثنوي دانسته مي‏شود، مي‏توان با اطمينان اظهار كرد كه مولانا به انحاي مختلف و به تناسب در مسير مطالعات علوي هم قرار گرفته و به قطع و يقين در متون تاريخ اسلام و غير آن در واقع مربوط به مولاي متّقيان تأملّاتي در خور داشته است.

همچنان‏كه پس از مولانا، از ميان بزرگان ادب فارسي حافظ شيرازي نيز، كه بنا به گواهي شعر آسماني‏اش در گونه‏هاي مختلف علوم تحصيل كرده، بعيد نيست در كنار منابع متنوّع خود به پاره‏هاي كلام علوي هم عنايت داشته باشد و در پيوند اين مطلب بايد گفت اين شاعر نامبردار در بيتي از شعر خود به قصيده‏اي از سروده‏هاي جامع نهج‏ البلاغه، سيّد رضي، توجه داشته و مصراعي از آن اشعار دلكش را در غزل ناب خويش گنجانيده است:

بسا كه گفته‏ام از شوق با دو ديده خويش «أيا منازِلَ سَلمي، فأينَ سَلماكي؟»53

از سوي ديگر، مولانا هم به مانند ساير بزرگان تسنّن دست‏كم به واسطه اينكه علي(ع) را در شمار خلفاي راشدين و چهارمين آن‏ها مي‏داند، از اين طريق هم كه شده، قطعا روزگاري را به مطالعه در آثار و اخبار خلفا و در ميان آن‏ها خليفه چهارم، علي(ع) گذرانيده است.

بنابراين، در اينكه صاحب مثنوي در مضامين ژرف نهج‏ البلاغه و يا هر مجموعه منسوب به حضرت توغّل و ارتكاز معاني نموده، تقريبا شكّي بر جاي نمي‏ماند و اگر اين نكته را هم بپذيريم كه جناب مولانا مستقيما به نهج‏ البلاغه مدوّن سيد رضي دسترسي پيدا كرده و بر خلاف فردوسي ـ به جهات مختلف مذكور ـ شخصا به مطالعه آن پرداخته است، چندان به بيراهه سخن نرانده‏ايم.

بررسي ذكر و ياد علي(ع) در مثنوي معنوي مولانا به دو گونه ممكن است: نخست، بازنمود وقايع و روايات كلي مرتبط با تاريخ زندگاني امام همام كه خود از موضوع اين مختصر بر كنار است و ديگر، بررسي اقوال و سخنان اميرالمؤمنين در مثنوي كه البته بناي اصلي اين گزارشِ ديني ـ ادبي بر آن نهاده شده است.

در اين يادداشت و در تكميل بحث تأثّرات فردوسي از منابع و مضامين علوي، در اينجا ضمن ارائه توضيحات مختصر به پاره‏اي از استفاده‏هاي مضموني مولانا از كلام اميرالمؤمنين(ع) اشاره مي‏شود:

در زمين مردمان خانه مكن كار خود كن، كار بيگانه مكن.54

به نظر نگارنده اين بيت مي‏تواند به مضمون قسمتي از خطبه پنجم نهج‏ البلاغه ناظر بوده باشد؛ آنجا كه ابوسفيان براي تحريك امام(ع) براي قيام عليه غاصبان خلافت به درِ خانه ايشان رفته و حضرت را به زعم خود براي قيام و اعتراض تشويق مي‏كند. حضرت نيز با پاسخي مُسكت پرده از نيّت ناصواب او برمي‏دارد و با اين گفتار زيبا و تمثيلي وقت قيام و اعتراض را هرگز مناسب اوضاع نمي‏داند: «… هذا ماءٌ آجِنٌ و لُقمَةٌ يَغُصُّ بِها آكِلُها و مُجتَني‏ءُ الثَّمَرةِ لِغَيرِ وَقتِ ايناعِها كالزّارعِ بِغيرِ اَرضِهِ!»؛ اين‏گونه خلافت چون آبي بدمزه و لقمه‏اي گلوگير است و آن‏كس كه ميوه را به صورت نارس و بي‏موقع بچيند، همانند كشاورزي است كه در زمين ديگران چيزي بكارد!

اژدهايي خرس را در مي‏كشيد شير مردي رفت و فريادش رسيد.55

داستان خرس و مرد ابله كه طي آن مردي بر تملّق و دوستي نااستوار خرسي دل بسته بود و سرانجام عقوبت تلخ اين دوستي ظاهري را به جان چشيد، احتمالا مي‏تواند از مضمون وصاياي نغز علوي در ذهن نيرومند مولانا تراويده و در مثنوي به يادگار مانده باشد:

«يا بُنَي، ايّاكَ و مُصادَقَةَ الأحمَقِ، فَإنَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ.»56؛ فرزندم! از دوستي احمق بپرهيز؛ چرا كه او مي‏خواهد به تو نفع برساند ولي ضررش عايد تو مي‏شود.

كرد مردي از سخنداني سؤال حق و باطل چيست اي صاحب مقال؟

گوش را بگرفت و گفت: اين باطل است چشم حقّ است و يقينش حاصل است.57

مولاي متّقيان در نهج‏ البلاغه در موضوع پرهيز مردمان از شنيدن غيبت و بدگويي ديگران مي‏فرمايد: «… أما إنَّهُ لَيسَ بَينَ الحقِّ و الباطلِ الاّ اربَعُ أصابِعَ»؛ بدانيد كه ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. كسي از ميان مردم از معناي اين سخن مي‏پرسد و حضرت در حالي كه انگشتان خويش را ميان چشم و گوش خويش قرار مي‏دهد، مي‏فرمايد: «الباطِلُ اَن تَقولَ سَمِعتُ و الحَقُّ اَن تَقولَ رَأيتُ!»58 كه به نظر مي‏رسد مولانا در نظم دو بيت مذكور به اين گفتار امام توجه داشته است.

شه چو حوضي دان حشم چون لوله‏ها آب از لوله رود در كوله‏ه

چون كه آب جمله از حوضي است پاك هر يكي آبي دهد خوش ذوقناك

ور در آن حوض آب شور است و پليد هر يكي لوله همان آرد پديد.59

ميان اين ابيات مثنوي و گفتار زير از علي(ع) ارتباطي ديده مي‏شود: «المَلِكُ كالنَّهرِ العظيم تستمدُّ مِنهُ الجَداولُ فإن كانَ عَذَبا عَذُبَت و اِن كانَ مِلحا مَلُحَت».60

نفس، هر دم از درونم در كمين از همه مردم، بتر در مكر و كين.61

مقتبس است از اين فرموده علوي:

«لا عَدُوٌّ اَعدي علَي المَرءِ مِن نَفسِهِ، اللّهَ اللّهَ في الجَهادِ للأنفُسِ فَهِي اَعدي العَدُّو لَكُم».62

گفت پيغمبر زسرماي بهار تن مپوشانيد ياران زنهار.63

«تَوَقُّوا البَرْدَ في اَوَّلِهِ وَ تَلَقُّوهُ في آخِرهِ، فَإنَّهُ يَفعَلُ في الاَبدانِ كَفِعلِهِ في الأشجارِ، اَوَّلهُ يُحرِقُ و آخِرهُ يُورِقُ»64؛ بپرهيزيد از سرما در آغازش (پاييز) و استقبال كنيد از آن در آخرش (نزديك بهار)؛ زيرا در بدن‏ها همان مي‏كند كه با درختان مي‏كند: در آغاز خشك مي‏كند و در آخر برگ مي‏روياند.

مولانا در مثنوي در ضمن اقوال مختلف و معروفِ منسوب به پيامبر(ص)، اين‏سخن‏علوي‏رانيزبه‏پيامبراسلام‏نسبت‏داده است.

گفت پيغمبر قناعت چيست؟ گنج گنج را تو وا نمي‏داني زرنج.65

اين بيت نيز همانند بيت پيشين از نظر مولانا به پيامبر اسلام منسوب داشته شده است، ولي در ميان احاديث و روايات مربوط به علي 7بهتر مي‏توان سراغي از آن گرفت: «القناعَةُ كَنزُ لا يَفني،66 و القناعةُ مالُ لا يَنفَدُ».67

با اين توضيح كه سيدرضي در ذيل اين حديث در نهج‏ البلاغه اين سخن پرمغز را از قول «بعضي از نويسندگان» به حضرت پيامبر(ص) نسبت داده است.68

حق محيط جمله آمد اي پسر وا ندارد كارش از كار دگر.69

به نظر استاد فروزانفر70 مصراع دوم بيت از اين گفتار امام از نهج‏ البلاغه اقتباس شده است: «لا يَشغَلُه شَأنٌ عن شَأنٍ»71؛ خدا را هيچ كاري از كار ديگر باز نمي‏دارد.

دِه مرو، ده مرد را احمق كند عقل را بي‏نور و بي‏رونق كند

قول پيغمبر شنو اي مجتبي گور عقل آمد وطن در روستا.72

كه برگرفته از اين قول معروف علي(ع) در نهج‏ البلاغه است: «عَلَيكُم بِالمُدُنِ وَ لَو جارَت و عَلَيكم بالطّرق وَلَو دارَت عَلَيكم بالسَّوادِ الاعظَم».73

آنكه او تن را بدين سان پي كند حرص ميري و خلافت كي كُند

زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم

تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.74

قال عبدُاللّه بن عباس: «دَخَلتُ علي اميرالمؤمنين(ع) بِذي قارِ وَ هُوَ يَخصِفُ نَعلَهُ، فقال لي: ما قيمةُ هذا النَّعل؟ فَقُلتُ: لا قيمةَ لها! فقال(ع): و اللّهِ لَهِي اَحَبُّ الي مِن إمرَتِكُم، الاّ ان اُقيمَ حَقّا اَو ادفَعَ باطلا».75

از دو پاره پيه آن نور روان موج نورش مي‏رود تا آسمان

گوشت پاره كه زبان آمد از او مي‏رود سيلاب حكمت همچو جو

سوي سوراخي كه نامش گوش‏هاست تا به باغ جان كه ميوه‏ش هوش‏هاست.76

حضرت علي(ع) در نهج‏ البلاغه مي‏فرمايد: «اِعجَبوا لِهذا الانسانَ يَنظُرُ بِشَحمٍ و يَتَكَلَّمُ بِلَحمٍ وَ يَسمَعُ بِعَظمٍ و يَتَنَفَّسُ مِن خَرمٍ!»77؛ در شگفت شويد از اين انسان كه با قطعه پيه‏اي مي‏نگرد و با پاره گوشتي سخن مي‏گويد و با استخواني مي‏شنود و از شكافي نفس مي‏كشد!

كآن رسول حق بگفت اندر بيان اينكه مَنهومان هُمالايشبعان

طالِبُ الدّنيا و توفيراتها طالِبُ العِلمِ و تدبيراتِها.78

كه از اين گفتار نغز اميرمؤمنان در نهج‏ البلاغه برگرفته شده است: «مَنهومانِ لا يَشبَعانِ: طالِبُ عِلمٍ و طالِبُ دنيا».79

اسب تازي بر نشست و شاد تاخت خون بهاي خويش را خلعت شناخت

اي شده اندر سفر با صد رضا خود به پاي خويش تا سوءُ القضاء.80

ابيات مزبور در ضمن داستان معروف پادشاه و كنيزك در مثنوي آمده كه در آن زرگر سمرقندي براي رسيدن به محبوب خود (كنيزك) سريعا شهر خود را به مقصد وي ترك مي‏كند و عاقبت در پي چاره‏گري طبيب داستان، تلخ‏كامانه جان مي‏سپارد كه در ميان اين قسمت از داستان و ابيات فوق و اين بهره از كلام علوي ارتباطي ديده مي‏شود:

«وَ ربَّ ساعٍ في ما يَضُرُّهُ»؛81 و چه بسا سعي‏كننده‏اي كه در تلاش او ضرر نهفته باشد.

پس كلام پاك در دل‏هاي كور مي‏نپايد، مي‏رود تا اصل نور.82

«خُذِ الحِكمةَ أنّي كانَت، فَانَّ الحِكمَةَ تكونُ في صَدرِ المنافِقِ فَتَلَجلَجُ في صَدرِهِ حتّي تَخرُجَ فَتَسكُنَ الي صواحِبها في صَدرِ المؤمنِ»83؛ حكمت را هر كجا باشد فراگير، گاهي حكمت در سينه منافق است و بي‏تابي كند تا بيرون آيد و در سينه مؤمن آرام گيرد.

اندر اين فسخ عزايم و آن هِمم در تماشا بوده بر ره هر قدم.84

«عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العزائم وَ حَلِّ العُقود و نقض الهمَم»85؛ خدا را از سست شدن اراده‏هاي قوي، گشوده شدن گره‏هاي دشوار و در هم شكسته شدن تصميم‏ها، شناختم.

پي‏نوشت‏ها

1 ـ درباره چندوچون ارتباط شاهنامه فردوسي با حماسه‏هاي اسلامي ـ شيعي و نخستين پيشينه آن، ر.ك: محمدرضا شفيعي كدكني، «حماسه‏اي شيعي از قرن پنجم»، مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني، مشهد، دانشگاه فردوسي، (ويژه‏نامه سال امام علي(ع)، ش سوم و چهارم، سال سي و سوم، پاييز و زمستان79، شماره مسلسل 130ـ130، ص 494ـ425 / همچنين درباره اصطلاح «حماسه» ـ كه لفظي تازي و غيرپارسي است )حَمَسَ) ـ و اينكه كاربرد اين واژه / اصطلاح ادبي در زبان و ادبيات متقدّم عربي / جاهلي هرگز در معناي كاربردي آن در زبان فارسي نيست. (محمدرضا شفيعي كدكني، «انواع ادبي و شعر فارسي»، رشد آموزش و ادب فارسي، سال هشتم، تابستان 1372، شماره مسلسل 32و33).

2 ـ درباره نخستين انگيزه تأليف نهج‏ البلاغه، ر.ك: نگارنده، «بازخواني يك مقدّمه (بررسي مقدّمه سيد رضي بر نهج‏ البلاغه)» ماهنامه معرفت، سال دهم، دي‏ماه 1380، ص 88ـ85 / نيز ر.ك: نگارنده، «آيين سخنوري»، كيهان فرهنگي، سال هجدهم، آذرماه1380، ش 182، ص70و71.

3 ـ به تاريخ اتمام تأليف نهج‏ البلاغه خود سيد رضي در پايان نهج‏ البلاغه اشاره كرده است.

4 ـ بديع‏الزمان فروزانفر، سخن و سخنوران، چ چهارم، تهران، خوارزمي، 1369، ص50.

5 ـ ديوان حافظ، به كوشش محمد قزويني و قاسم غني، چ دوازدهم، طلوع، ص173.

6 ـ نهج‏ البلاغه، با ترجمه فارسي قرن پنجم و ششم، شرح واژگان و تصحيح و مقابله متن: عزيزاللّه جويني، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1377.

7 ـ نهج‏ البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، چ هفتم، تهران، علمي و فرهنگي، 1374، مقدّمه، صفحه (بز).

8 ـ نهج‏ البلاغه، با ترجمه قرن پنجم و ششم، همان، صفحه «ب».

9 ـ سخن معروف ابوالحسن مسعودي در مروج الذهب در اين‏باره بسيار سودمند است: «امروزه چهارصد و هشتاد و اندي خطبه از علي(ع) نزد مردم محفوظ است.» (ر.ك: ابوالحسن مسعودي، مروج الذّهب و معادن الجواهر، مصر، 1346ه، ج 2، ص 419 / سيد عبدالزهراء حسيني، مصادر نهج‏ البلاغه و أسانيدُه، چ دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1395ق/ عبدالله نعمه، مصادر نهج‏ البلاغه، لبنان، 1392ق / حسن انصاري قمي، «نهج‏ البلاغه پيش از نهج‏ البلاغه»، نشر دانش، سال نوزدهم، ش اول، بهار 1381، ص 66ـ63 / عزيزاللّه عطاردي، گردآورندگان سخنان اميرالمؤمنين قبل از علّامه شريف رضي، يادنامه كنگره نهج‏ البلاغه، تهران، 1360، ص 320ـ290 / حامد حنفي داود، نهج‏ البلاغه و تأييد نسبت آن به امام علي(ع) ترجمه ابوالقاسم امامي، يادنامه كنگره هزاره نهج‏ البلاغه، ص 323ـ330.

10 ـ خطبه سوم نهج‏ البلاغه، مدوَّن سيّد رضي.

11 ـ شرح نهج‏ البلاغه ابن ابي‏الحديد، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، داراحياء الكتب العربيّه، 1385ه، ج 1، ص 205. همچنين براي آگاهي بيشتر درباره اين خطبه معروف ر.ك: نگارنده، كوير خاطره (نگاهي تازه به خطبه شقشقيّه علي(ع))، مجموعه مقالات كنگره بين‏المللي بزرگداشت علامه محمدتقي جعفري و بررسي آثار و افكار او، به اهتمام مهدي مهدي‏پور و عليرضا آزادي، تبريز، دانشگاه تبريز، 1379، ج 2، ص1ـ37.

12 ـ براي مطالعه اين تشابه شگفت، ر.ك: قدرت اسطوره، جوزف كمبل، ترجمه عباس مخبر، تهران، نشر مركز، 1373، ص 122.

13 ـ بديع‏الزمان فروزانفر، گزيده مثنوي، چ دوم، جامي، 1375، ص 136.

14 ـ درباره بررسي مذهب رسمي فردوسي ر.ك: علي ابوالحسني، بوسه بر خاك پي حيدر (بحثي در ايمان و آرمان فردوسي)، تهران، عبرت، 1378.

15 ـ اشاره به حديث معروف و متواتر نبوي «اَنا مدينةُ العِلمِ وَ علي بابُها».

16 ـ اشاره به حديث معروف «مَثَلِ اَهل بيتي كَمَثلِ سَفينةِ نوحٍ مَن رَكَبَها نَجي وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ.» (سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمدرضا صالحي كرماني، نشر بنياد علمي و فرهنگي علامه طباطبائي)، ج 4، ص 577.

17 ـ درباره كاربرد شيعي اين واژه و اختصاص آن به فرهنگ تشيّع و شواهد شعري آن، ر.ك: جلوه تاريخ در شرح نهج‏ البلاغه ابن ابي‏الحديد، ترجمه و تحشيه محمد مهدوي دامغاني، چ سوم، تهران، نشر ني، 1379، ج1، ص54ـ59.

18 ـ شاهنامه فردوسي، به تصحيح جلال خالقي مطلق، دفتر يكم، انتشارات روزبهان، 1368، ص 10و11.

19 ـ شاهنامه فردوسي، به كوشش سعيد حميديان، دفتر نشر داد، چ دوم، مسكو، 1374، ج 7، ص193.

20 ـ ابوالفضل يوسف بن علي مستوفي، خردنماي جان افروز، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمود عابدي، تهران، رجاء، 1368.

21 ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يكم، ص 3و4 / ملاهادي سبزواري، شرح منظومه حكمت، به اهتمام مهدي محقق و ايزوتسو، تهران، سلسله دانش ايراني، 1360، ص 3.

22 ـ درباره خطبه توحيديّه علي(ع) مي‏توان گفت: «در يك كلام بحث توحيد و خرد و جان و آفرينش فردوسي بدون توجه و بهره‏وري هوشمندانه او از خطبه توحيديّه نهج‏ البلاغه ممكن نبوده است.»(سيد عطاءاللّه مهاجراني، حماسه فردوسي، «نقد و تفسير نامور»، چ دوم، تهران، اطلاعات، 1377، ص 35).

23 ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يكم، ص 5 (ابيات 10و12).

24 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه اول.

25 ـ شاهنامه فردوسي، به كوشش سعيد حميديان، چاپ مسكو، ج 4، ص475.

26 ـ عبدالواحد بن محمد آمدي، غررالحكم و در الحكم،‌ ترجمة محمدعلي انصاري قمي، چ هشتم، تهران، ناشر مترجم، 1337، ص 217.

27 ـ شاهنامه فردوسي، چاپ مسكو، ج 3، ص 202.

28 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه 118.

29 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 7، ص185.

30 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

31 ـ شاهنامه فردوسي، ج 8، ص311.

32 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 367.

33 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 7، ص189.

34 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

35 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 4، ص215.

36 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 370.

37 ـ ابوالفضل مستوفي، خردنماي جهان افروز، ص 20.

38 ـ نهج‏ البلاغه، نامة 31.

39 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج3، ص124.

40 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

41 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.

42 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 386.

43 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 2، ص197.

44 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

45 ـ شاهنامه فردوسي، ج 4، ص227.

46 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 132.

47 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 4، ص420.

48 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه 34.

49 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.

50 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه82.

51 ـ احتمالا شاهنامه فردوسي، ج 6، بيت4552ـ4555.

52 ـ همان، ج 1، ابيات3960ـ3962.

53 ـ بهاءالدين خرمشاهي، حافظنامه، تهران، علمي و فرهنگي، 1375، ج 2، ص1390.

54 ـ مولانا جلال‏الدين محمد بلخي، مثنوي معنوي، ج 2، بيت263.

55 ـ همان، ج 2، بيت1936.

56 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 38.

57 ـ مثنوي معنوي، ج 5، ابيات3907ـ3908.

58 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه 141.اين سخن در عقدالفريد ابن عبد ربّه، ج 4، ص 276 و با اندك تفاوتي در بحارالانوار، ج 10، ص 90 نيز آمده است.

59 ـ مثنوي معنوي، ج 1، ابيات2821ـ2823.

60ـ ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏ البلاغه، ج 4، ص 541.

61 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت1751.

62 ـ محدث نوري، مستدرك‏الوسائل، ج 2، ص 270.

63 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت2046.

64 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 128.

65 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت2321.

66 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 475.

67 ـ همان، كلمات قصار، 57.

68 ـ همان، كلمات قصار، 475.

69 ـ همان، ج 1، بيت1487.

70 ـ بديع‏الزمان فروزانفر، شرح مثنوي شريف، تهران، زوّار، ج 2، ص561.

71 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه 178 / ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏ البلاغه، ج 3، ص 408.

72 ـ مثنوي معنوي، ج 3، ابيات517ـ518.

73 ـ شيخ عباس قمي، سفينةالبحار، ج 1، ص 146 و با مختصر تفاوتي، نهج‏ البلاغه، خطبه 66.

74 ـ مثنوي معنوي، ج 1، ابيات3945ـ3947.

75 ـ نهج‏ البلاغه، خطبه 33.

76 ـ مثنوي معنوي، ج 2، ابيات2459ـ2461.

77 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 8.

78 ـ مثنوي معنوي، ج 5، ابيات1593ـ1594.

79 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 457.

80 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت193ـ194.

81 ـ نهج‏ البلاغه، نامه 31.

82 ـ مثنوي معنوي، ج 2، بيت318.

83 ـ نهج ‏البلاغه، كلمات قصار، 79.

84 ـ مثنوي معنوي، ج 6، بيت4398.

85 ـ نهج‏ البلاغه، كلمات قصار، 250.
‹ منطق و معقوليت فهرست خلاصة المندرجات ›

بازتاب زندگی علی(ع) وصفات بی بدیل ایشان در اشعار عربی معاصر

چکیده
حضرت علی(ع) شخصیتی است که منحصر به یک گروه یا عقیده و مرام خاصی نیست و از نخستین روزهای طلوع پرفروغ اسلام تاکنون شخصیتهای بزرگی با گرایشهای گوناگون مجذوب ابعاد شخصیت والای ایشان شده اند وهر یک به فراخور دانش‘ استعداد‘ گرایش و ذوق خویش در توصیف ایشان قلم زده اند.
این مقاله درباره میزان حضور علی(ع) در شعر معاصر عربی به نگارش در آمده است. دیوانهای اشعار و قصائد بسیاری مورد مطالعه وبررسی قرار گرفته و نمونه های گوناگونی از اشعار که در ارتباط با علی(ع) سروده شده تحت عناوین مختلف آورده شده است که تقریبأ بیشتر جوانب زندگی علی(ع) را دربرمی گیرد.
نویسنده معتقد است که علی (ع) نه تنها در اشعار عربی معاصر مورد بی مهری قرار نگرفته ‘ بلکه جوانب بیشتری از زندگی و صفات بی بدیل ایشان مورد توجه شاعران قرار گرفته است وسرایندگان زیادی اعم ازشیعه و سنی و مسیحی ‘از موهبت ممتاز ادبی خویش در بیان فضائل ومناقب حضرت استفاده نموده اند.

بارقه ولایت در شعر فارسی

بهر این فرمود پیغمبر که من
همچو کشتی ام به طوفان زمن (1)

ما و اصحابیم چون کشتی نوح
هر که دست اندر زند یابد فتوح

بارقه و رخشایی مهر علی و خاندان و آرمان نجات بخش او از پگاهان طلوع شعر فارسی بعد از اسلام پرتو افشانی می کند و این پرتو روشنی بخش و روان پرور تا به امروز ادامه دارد و چامه سرایان ایرانی ترانه دل لبریز از اشتیاق و شور را در قالب شعر به پیشگاه علی علیه السلام و خاندانش نثار کرده اند از روزگار کسایی که گفت:
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

این دین هدی را به مثل دایره ای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار (2)

زمزمه سیل آسای علی، گوش حقیقت نیوشان را تا به امروز می نوازد و در روزگار ما که هنوز نغمه آسمان شکاف شاعر این شهر و شهریار شعر ایران گزارشگر ولاو آلای علی است:
4 شب شنفته است مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی

عشقبازی که هم آغوش خطر
خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامنگیر

پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق
سر به محراب عبادت منشق

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی… (3)

و بدین گونه در کشوری مثل ایران که کانون محبت و شیفتگی پروانگان چراغ ولایت است و از دگر سو مرکز یکی از غنی ترین تجلیات شعر و ادب، تتبع مسیر و شیوه ها و انگیزه ها و ترفندهای هنری شعر ولایی بسی دراز دامن خواهد بود و من در این مقاله خود را به محدوده تنی چند از شاعران علی ستای و ولی شعار پارسی محصور می کنم و بحث خود را بدین گونه می آغازم:
فردوسی شاعر بی بدیل حماسه پرداز ایران که در غرقاب کشتی شکن حوادث روزگار کشتی نجات مکتب اهل بیت را از زبان پیامبر اسلام شناسایی می کند (4) – آن کشتی که بمانند سفینه نوح کشتی نشستگان را به ساحل امن و رهایی می کشاند – بدین گونه تصویر هنرمندانه و روشن خود را تقدیم دوستاران می دارد:

حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تندباد

چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته، همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن

بدو گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر (5)

و ناصر خسرو علوی، شاعر وارسته و سخن پرداز نامی، که اشتهار به علی دوستی دارد علاوه بر تصریحات به وقایع و مناقب فرزند ابوطالب و بویژه ایراد واژه غدیر که در مطاوی چامه ها آورده از جمله در قصیده ای به مطلع:
ای زده تکیه بر بلند سریر
بر سرت خز و زیر پای حریر

گوید:
با خرد باش یک دل و همبر
چون شبی با علی به روز «غدیر» (6)

و یا در تصریح به حدیث: انت قسیم الجنة والنار گوید:
قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت
بر کافر و مسلمان الا به قسمتش (7)

و در اشاره به حدیث منزلت: انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی (8) چنین گفته است:

جز او دانی کرا هارون امت
چو باشد مصطفی فرزند عمران

و این شیفتگی و اشتیاق به ولایت در تاروپود قصایدش موج می زند، در قصیده ای به مطلع:
پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش
تا در رسم مگر به رسول و شفاعتش
با سختگی و صلابت تمام و در غایت بلاغت کلام شفاعت رسول و خاندانش را تنها تکیه گاه خویش می داند چرا که پیامبر یکسره پیشرو خلق و دعوتش فراگیر همه عالم است. پس مباد که از آل او روی برتابیم نه مگر در روز فیروز غدیر از فراز منبر نشان ولایت خویش را بدون داده است واین جانشین در کتاب خدا منصوص به دادن نگین بر سائل در حین عبادت و رکوع در پیشگاه خداست و آن گاه سیره و برخی حوادث بزرگ و افتخارات سترگ علی علیه السلام را از خفتن در بستر رسول خدا به هنگام هجرت، و رایت ستدن از دست مبارک پیامبر در جنگ، و قسیم بهشت و دوزخ، و مخاطب انا مدینة العلم و علی بابها بودن و دلیریها و تیغ و ذوالفقار و صمصامش به توصیف کشیده است. این نغمه ها را گوش دارید:
پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش

با او روم سوی او هیچ باک نیست
برگیرم از منافق ناکس شفاعتش

اندر حمایتی تو ز پیغمبر خدای
مشکن حمایتش که بزرگ است حمایتش

پیغمبر است پیشرو خلق یکسره
کز قاف تا به قاف رسیده است دعوتش

آل پیمبر است ترا پیشرو کنون
از آل او متاب و نگه دار حرمتش

فرزند اوست حرمت او چون ندانیش
پس خیره خیر امید چه داری به رحمتش

آگه نئی مگر که پیمبر که را سپرد
روز غدیر خم ز منبر ولایتش

آن را سپرد کایزد مر دین و خلق را
اندر کتاب خویش بدو کرد اشارتش: (9)

آن را که در رکوع غنی کرد بی سؤال
درویش را به پیش پیمبر سخاوتش

آن را که کس به جای پیمبر جز او
نخفت با دشمنان صعب به هنگام هجرتش

آن را که مصطفی چو همه عاجز آمدند
در حرب روز بدر بدو داد رایتش

شیر مبارزی که سرشته است کردگار
اندر دل مبارز مردان محبتش

قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت
بر کافر و مسلمان الا به قسمتش

در بود مر مدینه علم رسول را
زیرا جز او نبود سزای امانتش

گر علم بایدت به در شهر علم شو
تا بر دلت بتابد نور سعادتش

او آیت پیمبر ما بود روز حرب
از ذوالفقار بود و ز صمصام آیتش…

و همین شاعر است که در قصیده بارع دیگری به مطلع:
اگر بر تن خویش سالار و میرم
ملامت همی چون کنی خیر خیرم

که نمونه جاودانی از مفاخره شاعرانه است، مفاخره به کمالات اخلاقی و دینداری و آزادگی، یکی از افتخارات خود را تعهد به پیمان غدیر می خواند و در برابر دشمنان و حرفگیران بی بنیاد، ولای علی را موجب دشمنی حسودان می شمارد:
ندانم جز این عیب مر خویشتن را
که بر عهد معروف روز غدیرم

بدان است فخرم که جهال
امت بدانند دشمن قلیل و کثیرم

وزان گشت تیره دل مرد نادان
کزویست روشن به جان در ضمیرم

نئی آگه ای مانده در چاه تاری
که بر آسمان است در دین مسیرم (10)
نمونه دیگر تجلی ولایت در شعر فارسی از میان صدها بل هزاران جلوه پر جاذبه شعر مولوی است که علاوه بر تحلیل حدیث اهل بیت که زینت بخش آغاز این مقاله است وصیت پیامبر اکرم را در غدیر خم که فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده (11) را در دفتر ششم مثنوی بدین گونه تقریر می کند:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد

گفت هر کس را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست

کیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیت ز پایت برکند

چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را ز ابنیا آزادی است

ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید (12)

توصیف مولانا از مراتب اخلاص و نیروی ایمان علی علیه السلام در دفتر 1 مثنوی آنجا که در جنگ خندق با عمروبن عبدود درآویخت و این شیر دلاور صحنه امامت آن یل کفر را به زمین افکند و در سینه او نشست و او خدو بر چهره پاک علی انداخت و علی بر خشم خود چیره شد و او را در راه خدا رها کرد و سرانجام پس از فرو نشستن نائره خشم بااو نبرد کرده به خاک هلاکش نشانید نه توصیفی است که بتوان از آن چشم پوشید:
از علی آموز اخلاص
عمل شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت
زود شمشیری برآورد و شتافت

او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی

او خدو انداخت بر رویی که ماه
سجده آرد پیش او در سجده گاه

در زمان انداخت شمشیر آن علی
کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت حیران آن مبارز زین عمل
از نمودن عفو و رحمت بی محل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی
از چه افکندی مرا بگذاشتی

آن چه دیدی که چنین خشمت نشست
تا چنین برقی نمود و باز جست

در شجاعت شیر ربانیستی
در مروت خود که داند کیستی

ای علی که جمله عقل و دیده ای
شمه ای واگو از آنچه دیده ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد

راز بگشا ای علی مرتضی
ای پس از سوء القضا حسن القضا

چون تو بابی آن مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له کفوا احد

گفت من تیغ از پی حق می زنم
بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گواه (13)

مولانا در دیوان شمس نیز در طلیعه غزلی زبان سوسن را به شمشیر آبدار علی مانند کرده و یکی از غزلهای پرشور خود را در توصیف بهار با نام علی آغاز کرده است:
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد

و در این غزل است که گلزاران جهان را در برابر گلستان دل شرمسار می بیند:
گلزار چرخ چون که گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
و این شادابی و طراوت گلستان دل همان است که به کلام علی علیه السلام، باید در شکوفایی آن کوشید آنجا که فرماید: ان هذه القلوب تهل کما تحل الابدان فابتغوا لها طرائف الحکم (14) یعنی براستی که این دلها افسرده و پژمان می شوند همان گونه که تن ها خسته می شوند پس بهین حکمتهای تازه را برای آن دلها بجویید.
باری در توصیف رویداد تاریخی غدیر خم چامه قاآنی با چیرگی و بلاغتی درخور قصیده در این جا شایان ذکر است. در این قصیده چگونگی نشستنگه پیامبر را که از جهاز هیونان فراهم آمد و انبوه حاجیان در آن بیابان گرد هم آمدند و پیامبر خطاب بدانان با عبارت «الست اولی منکم » جلب دقت کرد و آن گاه با عبارت «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » حجت جانشین خود را علنی فرمود و سه روز پیاپی خدای از جرم خلق درگذشت:
دوش چو شد بر سریر چرخ مدور
ماه فلک جانشین مهر منوّر

طرفه غزالم رسید مست و غزلخوان
بافته از عنبرش به ماه دو چنبر

تعبیه‌ کردست‌ گفتی از در شوخی
ماه منور به چین مشک مدور

غرّهٔ غَرّار او به طرهٔ طرّار
قرصهٔ‌ کافور بد به طبلهٔ عنبر

یا نه تو گفتی زگرد موکب دارا
گوشهٔ ابرو نمود تیغ سکندر

تافته رویش به زیر بافته مویش
بر صفت ذوالفقار در دل‌ کافر

گفته چه خسبی ز جای خیز و بپیمای
باده‌یی از رنگ و بو چو لالهٔ احمر

باده ای ار فی‌المثل به سنگ بتابد
گویی برجست از آن شرارهٔ آذر

تا شودم باز چهره چون پر طاووس‌
از گلوی بط به زیر خون‌ کبوتر

گفتمش ای ترک ساده باده حرامست
خاطر بر ترک خمر دار مخمّر

گفت چه رانی سخن ندانی فردا
هرچه خطا از عطا ببخشد داور

رقص‌کند از نشاط صالح و طالح
وجد کند بر بساط مومن و کافر

خلق جهان را دو عشرتست و دو شادی
اهل زمان را دو زینتست و دو زیور

شادی عامی ز بهر حیدرکرار
عشرت خاصی ز چهر خسرو صفدر

آن شده قایم مقام ماه رسالت
این شده نایب مناب شاه فلک فر

گفتمش اَستار این‌ کنایت برگیر
گفتمش اسرار این حکایت بشمر

حال مسمی بگو ز تسمیه بگریز
حل معما بکن زتعمیه بگذر

گفت که فردا مگر نه عید غدیرست
عیدی بادش چو بوی عود معطر

د‌ر به چنین روزی از جهاز هیونان
ساخت نشستنگهی رسول مطهر

گرد وی انبوه از مهاجر و انصار
فوجی چون موج بحر بی‌حد و بی‌مر

خرد و کلان خوب و زشت بنده و آزاد
پیر و جوان شیخ و شاب منعم و مطر

برشد و گفتا الست اولی منکم
گفتند آری ز ما به مایی بهتر

د‌ست علی را سپس‌ ‌گرفت و برافراخت
قطب هدی را پدید شد خط محور

گفت‌که ای خلق بنگرید تناتن
گفت‌ که ای قوم بشنوید سراسر

هرکش مولا منم علیش مولاست
اوست پس از من به خلق سید و سرور

یارب خواری ده آنکه او را دشمن
یارب یاری ‌کن آنکه او را یاور

حرمت این رو‌ز را سه روز پیاپی
بگذرد از جرم خلق خالق اکبر

شادی دیگر ازین در است که فردا
شاه فریده‌رن بر آفتاب زند بر

تیغی کش پادشاه کرده عنایت
راست حمایل نمایدش چو دو پیکر

تیغی ‌کان را شه از میان بگشاده
او به‌کمر استوار بندد ایدر

تیغی لاغرتر از خیال مهندس
تیغی نافذتر از قضای مقدّر

تیغی درکام خصم زهر مجسم
تیغی در روز رزم مرگ مصوّر

جوهر آن تیغ بر صحیفهٔ آن تیغ
مورچگانند در محیط شناور

درکلف خسرو بگویمت به چه ماند
رود رو‌ران درکنار بحر مقعر

درکمر شاه لاغرست و عجب نیست
ماه بکاهد ز قرب خسرو خاور

حرمت شه را روا بود که ببوسد
صفحهٔ آن تیغ را خدیو دلاور

ورنه ندیدم که کس نماید معجون
سودهٔ الماس را به قند مکرر:

یا نشنیدم‌که هیچگه ملک‌الموت
غوطه زند اندر آب چشمهٔ ‌کوثر

تیغ‌ که باید همی به زهرش آلود
شاهش آلوده دارد از چه به شکر

نی‌نی از آن تیغ پادشاه ببوسد
تاش مرصع‌کند به لؤلؤ و گوهر

گفتمش ای شوخ ازین عبارت شیرین
شور برآو‌ردی از روان سخنور

لیک مرا عیش تلخ‌ گشت از یراک
کند زبانم به مدح شاه مظفر

گفت تو امشب به عیش‌ کوش‌که فردا
من بر شه این قصیده خوانم از بر

تصویر اخلاص و خضوع علی علیه السلام در حال نماز از تصاویر بی انبازی است که هم شیخ عطار در اسرار نامه (ص 28 و29) و هم سنایی در حدیقه (ص 140) آن را در سلک شعر باز نموده اند.

عطار نماز علی علیه السلام این منادی «سلونی قبل ان تفقدونی » را بدین گونه توصیف می کند:
خصوص آن وارث دین پیمبر
چراغ شرع و صاحب حوض کوثر

منادی سلونی در جهان داد
به یک رمز از دو عالم صد نشان داد

چنان شد در نماز از نور حق جانش
که از پایش برون کردند پیکانش

چنین باید نماز از اهل رازی
که تا نبود نمازت نانمازی
و این واقعه که گزارشی است از یکی از جنگها که در آن تیری به پای آن بزرگوار رسید و در استخوان پای بماند هر چه کوشیدند جدا کردن تیر نیارستند. گفتند باید گوشت و پوست پای برداشت و استخوان را شکست تا پیکان از پای مبارک بیرون کشید. گفتند: چنان که ما علی را در حال نماز در حال استغراق می بینیم و آن گاه که به فریضه نماز می ایستد و به نوافل و سنن می پردازد بهتر می توان بدین مهم دست یازید و شگفتا در جهان امروز که با تکنیکهای پیشرفته جراحی جز با بیهوش کردن عمل جراحی دست نمی دهد هنوز پیشرفت بشر به پایگاه بیهوشی عرفانی علی دست نیافته و نخواهد یافت.

سنایی در حدیقه این واقعه را که تبیینی است از حضور قلب و تصویری از درجه ارتباط و اخلاص علی علیه السلام در نماز، بدین گونه آورده است:
در اُحد میر حیدر کرّار
یافت زخمی قوی در آن پیکار

ماند پیکان تیر در پایش
اقتضا کرد آن زمان رایش

که برون آرد از قدم پیکان
که همان بود مرورا درمان

زود مرد جرایحی چو بدید
گفت باید به تیغ باز برید

تا که پیکان مگر پدید آید
بستهٔ زخم را کلید آید

هیچ طاقت نداشت بادمِ گاز
گفت بگذار تا بوقت نماز

چون شد اندر نماز حجّامش
ببرید آن لطیف اندامش

جمله پیکان ازو برون آورد
و او شده بی‌خبر ز ناله و درد

چون برون آمد از نماز علی
آن مر او را خدای خوانده ولی

گفت کمتر شد آن اَلم چونست
وز چه جای نماز پُر خونست

گفت با او جمال عصر حسین
آن بر اولاد مصطفی شده زَیْن

گفت چون در نماز رفتی تو
برِ ایزد فراز رفتی تو

کرد پیکان برون ز تو حجام
باز نا داه از نماز سلام

گفت حیدر به خالق الاکبر
که مرا زین اَلم نبود خبر

ای شده در نماز بس معروف
به عبادت برِ کسان موصوف

این‌چنین کن نماز و شرح بدان
ورنه برخیز و خیره ریش ملان

چون تو با صدق در نماز آیی
با همه کام خویش باز آیی (15)

و بدین گونه نماز علی ولی در شعر فارسی تجلی می کند وآن استغراق و بیهوشی ماورای بیهوشی او را که مولوی آن را چنین توصیف کرده:
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مرزبان را مشتری جز گوش نیست

در سیمای علی آن گاه که در نماز رود و بر ایزد باز رود ترسیم داشته است، لکن بنا به تعلیقات شادروان استاد مدرس رضوی بر حدیقه (ص 223) غزوه احد را مورخان روز شنبه هفتن شوال سال سوم هجری آورده اند و حال آنکه تولد امام حسین علیه السلام پنجشنبه سوم شعبان سال چهارم هجرت است بنابراین واقعه احد یازده ماه پیش از تولد امام حسین علیه السلام بوده و این اشتباه تاریخی دامنگیر سنایی شده است که به نظر حقیر توسع شاعرانه و استفاده از عنصر تخییل شعری سنایی را بدین برداشت گماشته و قصد او تصویر واقعه بوده نه توقیت تاریخی دقیق آن.
توصیف سنایی از ذوالفقار و زره علی علیه السلام نیز از تصاویر ماندگار ادب فارسی است که اینک بترتیب اشاره می کنیم.
ذوالفقار
بنا به تحقیق شادروان استاد مدرس رضوی در کتب تاریخ و سیر پیامبر اکرم یازده شمشیر داشته بنامهای: ماثور، عضب، صمصامه، مخذم، رسوب، تبار، حتف، مرسب، قضیب، ذوالفقار، و این ذوالفقار از منبة بن حجاج سهمی بود و در روز بدر پسرش عاص یا عاصم با آن به جنگ علی علیه السلام رفت و آن بزرگوار عاص را کشت و ذوالفقار را به خدمت پیامبر اکرم فرستاد و پیامبرصلی الله علیه وآله آن را به علی علیه السلام بخشید و فرمود: میان این شمشیر مانند فقرات پشت بوده لذا ذوالفقار نامیده شده که در شان آن گفته اند:
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
و به روایت ابن اسحق در همان روز احد بادی سخت وزید و شنیده می شد هاتفی ندا می زند:
لاسیف الا ذوالفقار ولافتی الا علی
فاذا ندبتم هالکا فابکوا الولی بن الولی

و سنایی در ابیات زیر فرود آمدن ذوالفقار را از بهشت از آن رو می داند که به دست علی شرک زدایی شود و مصطفی صلی الله علیه وآله این تیغ به کف علی می سپارد تا دین را از نهفت به آشکار آرد و کفر را تارومار سازد چرا که جنگ او از ره خشم و کین نیست بل برای نشاط دین است و خدای از ازل او را تیغ زن گردن باغیان و بت شکن گروه یاغیان آفریده است او که وصی و داماد و پاسدار جان پیمبر بود…
ذوالفقاری که از بهشت خدای
بفرستاده بود شرک زدای

آوریدش به نزد پیغمبر
گفت کاین هست بابت حیدر

تا بدو دینت آشکار کند
لشکر کفر تارومار کند

مصطفی داد مرتضی را گفت
که بدین آر دین برون ز نهفت

نه جگر بود داعی مردیش
نه ظفر باعث جوانمردیش

آن چنان آختی ز باغی کین
کایچ تاوان نبد ورا در دین

چون نه از خشم بود از ایمان بود
آز و کافر و کشیش یکسان بود

روز او بت شکن ز روز ازل
دست او تیغ زن بر اوج زحل

مر نبی را وصی و هم داماد
جان پیغمبر از جمالش شاد (16)

و این همان دستی است که تیغ از پی حق می زند و در ره بندگی عشق نه آبادی تن است و مولوی آن را چنین می ستاید:
گفت من تیغ از پی حق می زنم
بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا

من چو تیغم پر گهرهای وصال
زنده گردانم نه مرده در قتال

تیغ حلمم گردن خشمم زده است
خشم حق بر من چو رحمت آمده است (17)

وصف زره علی علیه السلام در شعر سنایی
سنایی در خصایص علی علیه السلام خصیصه بی باکی و دلاوی او را نیز به استناد روایتی که از مصعب بن زبیر نقل شده گزارش مدهد که چگونه هیچ گاه در کارزار پشت به جنگ نمی فرمود و کسی در آوردگه پشت او ندیده بود. زرهی داشت که پشت نداشت و فقط جلو سینه او را می پوشانید کشته شدن در راه خدا بهتر از زره بود آنکه از هر بادی زره پوش ست بایدش آب نامید به پولاد. مرد هیجا آنکو است که چونان کوه بادها ازو به ستوه باشند…:

کس ندیده به رزم در پشتش
منهزم شرک از یک انگشتش

از زره بود پشت حیدر فرد
کرد خصمش سؤال گفتا مرد

تا بود روی به زره باشد
چون دهد پشت کشته به باشد

آب باشد نه مرد چون پولاد
کو زره پوش گردد از هر باد

مرد مردانه همچو که باشد
که از او بادها سته باشد

تا تف دل ز کینه نفروزد
کی تن از دل شجاعت آموزد (18)

و این مصرع: مرد مردانه همچو که باشد، تشبیهی است برگرفته از کلام خود آن بزرگوار که فرمود: کونوا کالجبال الرواسخ لاتزیله العواصف ولا تزایله القواصف.

و روایت مصعب بن زبیر چنین است:
کان علی رضی الله عنه حذرا فی الحروب شدید الروغان لایکاد احد یتمکن منه و کانت درعه صدرا لاظهر لها فقیل له اما تخاف ان من قبل ظهرک فقال اذا مکنت عدوی من ظهری فلا ابقی الله علیه ان ابقی علی. (19)
سیره و خصال علی علیه السلام که نموداری از تجلی انسان کامل و جلوه ای از تربیت اسلامی است در چامه و دفتر شاعران ادب فارسی، همچنان در طی قرون می درخشد و نمونه را در قرن یازدهم ذکر ولا و مناجات و صلای علی اینک از دو شاعر یاد می کنیم.

1 – واعظ قزینی را قصیدتی است به مطلع:
چیست ای دل عالم هستی بیابان فناه
ر طرف موج سرابی از گذار عمرها

و در این قصیده غرا از بیقدر دنیا به ستایش دستگیر روز جزا علی مرتضی می پردازد بی همتایی او را در خطبه و دعا و دلاوری وی را در مقابله با خصم دغا و روز هیجا و ذوالفقاری که همچون عصای موسی به کف داشت و این که دنیا او را نفریفت و او طلاقش داد و جریان دادن نگین در حال نماز به فقیر، داد سخن داده است، این زمزمه ها را بشنوید:
آن که بهر دیگران بر خود نپیچد روز و شب
باشد از سنگیندلی کمتر ز سنگ آسیا

آن که باشد دامن جودش به دست اهل فقر
دستگیرش دامن حیدر شود روز جزا

آن جهانبخشی که هرگز چون نفس گاه سخا
در کفش پیوند دادنها نشد از هم جدا

خطبه را از وی مسلم سربلندی در جهان
سکه را بر خویش بالیدن ز نام او بجا

حمله جرات گدازش کشت هستی را
سموم برق شمشیر اجل خویش سحرگاه جزا

از نگاه آرزوها خاطر او بسته چشم
از نکاح شاهد دنیا ضمیرش پارسا (20)

عشوه دنیا ز دستش نقد دل بیرون نبرد
پیر زالی چون بتابد پنجه شیر خدا

رفت از آن ساعت بخود نقش نگین از خود فرو
کز کفش انگشتر از بهر تصدق شد جدا (21)

نامه شستم چون به آب گوهر مدحش ز جرم
می کنم در حضرت او عرض حال خود ادا (22)
و لطفعلی بیک آذر بیگدلی (1134 -1195ه . ق) در دیوان خود در مثنوی بلندی که در کیفیت معراج پیامبر پرداخته، در وصف علی ابیاتی ساخته که در ضمن آن مناقب آن بزرگ را از خوابیدن در جای پیامبر و افتخار دامادی پیامبر و همسری زهرای بتول و حدیث انت منی بمنزلة هارون من موسی و لانبی بعدی، و تاجداری افسر هل اتی و طرازندگی زیب لافتی و افتخار مخاطبی به خطاب «انا مدینة العلم و علی بابها» و «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » و بسی اوصاف دگر یاد کرده است (23) که نمونه ای از آن بدین قرار است:
ز ایزد درود ای شه پاک زاد
بر آل و بر اصحاب پاک تو باد

خصوص آن که شب خفت بر جای تو
نپیچید روزی سر از رای تو

علی شیر حق نفس خیرالبشر
سر پیشوایان اثنی عشر

همان باب سبطین و زوج بتول
که خواندش چو هارون برادر رسول

برازنده افسر هل اتی
طرازنده کشور لافتی

در شهر علم نبی آن که کند
در از خیبر و سر ز عنتر فکند

شنیدم به فرمان حی قدیر
علی را پیمبر به روز غدیر

به بالای سر برد و با خلق گفت
که تا چند از این راز باید نهفت

از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولای خویش

پس از من بداند که مولا علی است
ز هر کس به مولائی اولی علی است

بود بس صحیح این خبر پیش من
تو گفتی که بودم در آن انجمن

جهان بود از آن پیش سرتاسر آب
کشیدندش از خاک نقشی بر آب

هم امروز و فرداست کان تیره آب
زند موج و ساید به چرخش حباب

زند غوطه در بحر کشتی بسی
ز کشتی نشینان نماند کسی

دلا خیز از این ورطه موج خیز
به کشتی آل پیمبر گریز (24)

مکن دست از آن کشتی آذر جدا
که دست خدا باشدش رهنما

و من که پروریده شهر تبریز و شوریده ای لبریز از مهر مولا علی هستم در این مقاله از معاصران شاعر ولی شناس این سرزمین و شهریار شعر ایران را از این دیدگاه مورد تحلیل قرار می دهم:
شهریار که همواره قرآن کریم و نهج البلاغه را در مطالعه می گرفت و به لحن حزین قرآن مبین می خواند و سرشک از دیدگان می ریخت از آیات قرآن و نهج البلاغه بهره می گرفت و شرح دلباختگی خود را به علی علیه السلام در چامه های بلند خود می ریخت، در قطعه ای به عنوان «شان نزول هل اتی » واقعه روزه داشتن خاندان علی سه روز پیاپی و اطعام و ایثار طعام به هنگام افطار را که شان نزول سوره مبارکه هل اتی است در آن قطعه شرح می کند:
همسرم فاطمه ای شاه زنان عالم
ای بنای حرم قدس ترا کعبه حریم

جلوه خالق اعظم ننمایند به خلق
مگر از غرفه انک لعلی خلق عظیم

آن یتیم از در این خانه قدم واننهاد
تا نشد شام عزیزان تو با وی تقدیم

شیرزادان علی شام ندارند امشب
تا یتیم این همه بی شام نخسبد به گلیم

شام خود کس نتواند به فقیران دادن
زهی آن مکتب اسلام که اینش تعلیم

هل اتی نازل در شان بتول عذرا است
مرحبا مهبط تنزیل خداوند حکیم

در محبت و اخلاص به خاندان ولایت، شاعر در حدی است که همچون خواجه نصیر طوس که گفته اند بر سر مزارش سفارش داده که آیه کلبهم باسط ذراعیه بالوصید نگارند خود راگظظ سگ درگاه ائمه اطهارعلیهم السلام می شمارد سگی ولگرد که با گردن کج به درگاه صفوت او ایستاده، بو کزان مطبخ سرا بر سر زنندم استخوانی:
درگه شاه ولایت آن که زان برتر ندیدم
در همه دربار سلطان نبوت آستانی

قدسیان بر صفه والای آن درگاه صفوت
روز و شب از مطبخ قدوسیان گسترده خوانی

من سگی ولگردم و ایستاده ام با گردن کج
بوکزان مطبخ سرا بر سر زنندم استخوانی

در قالبهای گونه گون شعری نیز شهریار بی بردباری و بیقراری خود را در محبت خاندان ولایت ابراز می دارد تحت عنوان «هدیه عید غدیر»نمونه ای از این ابتهال و راز و نیاز را می آورم:
یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همی بابی انت و امی گوئیا هیچ نه همی به دلم بوده نه غمی بابی انت و امی بی ولای علی و آل چه فقهی و چه شمی بابی انت و امی یا علی خواهمت آن شعشعه تیغ زرافشان هم بدو کفر سرافشان بایدم این لمعان دیده ندانم به چه لمی بابی انت و امی

چامه های آکنده از احساس و رقت شهریار تحت عناوین «داغ حسین »، حماسه حسینی، ولی شناسی، مولاعلی و شریح قاضی، از امثال مولا علی، علی و دنیا، خطاب مولا علی به حارث حمدان چگونه می توان از ولی شناسی شعر شهریار چشم پوشید و من خوانندگان مشتاق را در موضوعات یاد شده بترتیب به مطالعه صفحات 919 و 955 و986 و 1065 و1076 و 1088 و1147 و 1145 از جلد دوم کلیات دیوان شهریار ارجاع می دهم.

پی نوشتها

1- مثنوی مولوی، ص 338، س 7، چاپ علاءالدوله، اشارتی است به حدیث: «مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.» فروزانفر، بدیع الزمان، احادیث مثنوی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1361، ص 111.
2- صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات در ایران،1366، ج 1، ص 443.
3- کلیات دیوان شهریار، انتشارات زرین، آگاه، ج 1، ص 615.
4- رک: شماره 1.
5- رک: گزیده متون فارسی، مرکز نشر دانشگاهی،1366، ص 29.
6- دیوان ناصر خسرو، به تصحیح مجتبی مینوی، مهدی محقق، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه، 1365، ص 198.
7- همان ماخذ.
8- تفسیر این حدیث را برخی دانشمندان در این آیه منعکس داشته اند: ولقد مننا علی موسی و هارون و نجیناها و قومها من الکرب العظیم و نصرنا، هما و کانوهم الغالبین… سلام علی موسی و هارون، آیات 114 الی 122 صافات. و میرحامدحسین در این باب کتاب هزار صفحه ای دارد.
9- اشاره به آیه: «انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون.
10- دیوان ناصر خسرو، ص 445.
11- احادیث مثنوی، جامع صغیر، ج 2، ص 180.
12- مثنوی، چاپ علاءالدوله،1321، ناشر سید حسین میرخانی 1372، دفتر ششم، ص 642.
13- مثنوی، دفتر اول، ص 97 – 98 -99.
14- غررالحکم، ترجمه و نگارش محمدعلی انصاری، ص 234.
15- رک: حدیقة الحقیقه، تصحیح مدرس رضوی، انتشارات دانشگاه تهران،1359، ص 141-140، تعلیقات حدیقه، استاد مدرس رضوی، مؤسسه مطبوعاتی علمی، ص 223-222.
16- رک: حدیقه الحقیقه، ص 247; تعلیقات حدیقه، ص 265.
17- رک: مثنوی معنوی، کتابفروشی رمضانی، 1371 هجری، ص 99.
18- حدیقة الحقیقه، ص 388.
19- تعلیقات بر حدیقه، ص 368، نقل از المستطرف، ص 199.
20- اشاره به کلام علی علیه السلام که خطاب به دنیا فرموده اند: «… غری غیری لاحاجة لی فیک لقد طلقتک ثلاثا لارجعة فیها…» نهج البلاغه، باب الحکم والمواعظ، چاپ مصر، شماره 77.
21- اشاره به آیه: «انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون »، مائده /60.
22- رک: دیوان ملا محمد رفیع واعظ قزوینی، به کوشش شادروان دکتر سید حسین سادات ناصری، مطبوعاتی علی اکبر علمی،1359، ص 351، 354.
23- رک: دیوان لطفعلی بیک آذر بیگدلی، به کوشش شادروان دکتر سادات ناصری و پروفسور غلامحسین بیگدلی، چاپخانه علمی جاویدان،1366، ص 416-414.
24- اشاره به حدیث: «مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها هلک (غرق)، رک: احادیث مثنوی، ص 111، شاعر در این ابیات از شیوه فردوسی متاثر است که فرمود:
حکیم این جهان همچو دریا نهاد برانگیخته موج از او تندباد خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید بدانست کو موج خواهد زدن کس از مرگ بیرون نخواهد شدن یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و ولی…