ولادت حضرت علی (ع) در خانه کعبه از دیدگاه اندیشمندان و شاعران مسیحی عرب در دوران معاصر

چکیده
آثار ادبی پرشماری از سپیده دم ولادت علی بن ابی طالب(ع) تاکنون در مدح و شرح حوادث زندگی و کمالات وجودی آن حضرت پدید آمده است که بسیاری از این آثار نه تنها در عرصه نثر و نظم شیعی، حتی در ادبیات عرب مسیحی برجسته و درخشان و از نظر لطافتهای معنایی و زیباییهای لفظی قابل توجهند. این مقاله با پژوهش در آثار ادیبان معاصر مسیحی نظیر جورج جرداق، عبد المسیح انطاکی، جوزیف الهاشم، نصری سهلب، بولس سلامه و … پیرامون ولادت آن حضرت، برخی از این آثار را بررسی نموده و با نظم و دسته بندی برخی از سرفصلها، نقاط عطف این حادثة حیرت انگیز را برگزیده و در تماشاگه نگاه این ادیبان تحلیل نموده است. برخی از ابعاد حادثه ولادت آن حضرت نظیر چگونگی و چرایی شکافته شدن دیوار کعبه، ساطع شدن انوار و برخی دیگر از اسرار و مقارنات آن ولادت مبارک از جمله مواردی است که در این مقاله با توجه به ادبیات عرب مسیحی و با رویکرد توصیفی- تحلیلی بررسی شده است.

حيات علمي امام علي(ع) از منظر ‌انديشمندان غيرمسلمان و مستشرقان

چكيده
جايگاه برتر علمي امام علي(ع) نه تنها در باور شيعيان، امري مسلم است، بلكه اهل سنت و بسياري از انديشمندان غيرمسلمان و مستشرقان نيز به آن اعتراف دارند. انديشمندان غير مسلمان و مستشرقان درباره جايگاه علمي امام علي(ع) دو ديدگاه ارائه كرده اند: از يكسو، بسياري از ايشان با استفاده از منابع معتبر و نگاهي محققانه، ديدگاهي مثبت ارائه كرده و برجستگي هاي علمي آن بزرگوار را در حوزه تفسير، فقه، قضا، ادبيات عرب، خطابه و… تشريح نموده و خدمات علمي ايشان را ارزيابي كرده و به تحسين ايشان پرداخته اند. و از سوي ديگر، عده اي اندك از مستشرقان با اهداف مغرضانه و در مواردي با استفاده از منابع نامعتبر، درخصوص جايگاه علمي آن حضرت، در برخي از عرصه ها تشكيك كرده، دليل عدم موفقيت ايشان را ناشي از برخي ناتواني ها دانسته اند. اين مقاله با رويكرد اسنادي به بررسي حيات علمي حضرت علي(ع)، از منظر مستشرقان و انديشمندان غير مسلمان مي پردازد. و درصصد نقد ديدگاه دوم است.

مقدمه
علم و دانش و استعداد فراگيري و به كارگيري آن، هديه الهي است كه به انسان اعطا شده و در اين ميان خداي متعال به طور ويژه و گسترده، علم وسيع به بعضي از بندگان خاص خود عنايت كرده است. يكي از برجستگان در بهره مندي از علوم الهي و دانش بشري علي(ع) است، به گونه اي كه همه فرهيختگان و انديشمندان، از جمله خاورشناسان زبان به تحسين و تمجيد از ايشان پرداخته اند. از آنجا كه تمركز تحقيق، بررسي ديدگاه خاورشناسان در خصوص جايگاه علمي علي(ع) است، ابتدا به تعريف واژه استشراق و مستشرق و اهداف ايشان پرداخته مي شود.
استشراق در تعريفي روان به آن دسته از پژوهش هاي غربي ها اطلاق مي شود كه در خصوص ميراث شرق و به ويژه مسائل مرتبط با تاريخ، زبان، ادبيات، هنر، علوم، عادات و سنن آن انجام مي پذيرد.1 بنابر اين، مستشرق يا خاورشناس فردي است كه ميراث شرق و هر آنچه به نوعي به تاريخ، زبان، ادبيات، هنر، علوم، عادات و سنن او تعلق دارد، بررسي مي كند و مي كاود.2
به طور كلي مستشرقان در بررسي و تحقيقات عربي و اسلامي خود، انگيزه هاي متفاوتي داشته اند. اين انگيزه ها از نظر شدت و ضعف يك سان نيست و درمجموع مي توان آنها را به سه دسته تقسيم كرد:
الف ـ پژوهش ها و بررسي هايي كه به انگيزه هاي تبشيري انجام پذيرفته است،
ب ـ پژوهش هايي كه در پس آنها اغراض و اهداف استعماري نهفته است،
ج ـ تحقيقات و پژوهش هايي كه صرفاً با انگيزه هاي علمي انجام يافته است.3
در تحقيقات مرتبط با امامان(ع) نيز اين اهداف موضوعيت داشته و قابل انطباق است. از آنجا كه علي(ع) در ميان مسلمانان جايگاهي ممتاز و مقبوليتي عام دارد و در بيان فضايل ايشان شيعه و سني كتاب ها به رشته تحرير در آورده و ابعاد گوناگوني از مناقب و فضايل آن حضرت را تبيين كرده اند، انديشمندان غير مسلمان و به ويژه خاورشناسان نيز در اين حوزه، تحقيق و بررسي داشته اند. يكي از ابعاد زندگي امام كه به آن توجه شده علم و دانش وسيع ايشان است كه در مواردي بعضي از ايشان به زيبايي و با عبارت هايي شاعرانه و برخاسته از عمق دل، به تحسين امام پرداخته اند و در مواردي هم، به خصوص از ناحيه مستشرقان به خرده گيري از امام پرداخته و درباره بعضي از برجستگي هاي آن حضرت تشكيك و ترديد كرده اند.
گزيده اي از علم و دانش علي(ع)
امام عـلي(ع) دسـت پـرورده مـكـتـب وحي و شاگرد هميشه همراه پيامبر(ص) بود. امام علي(ع) خود درباره ملازمت و همراهي اش با پيامبر اين گونه مي فرمايد:
رسول خدا(ص) مرا در دامن خويش پرورش داد: من كودك بودم او (همچون فرزندش) در آغوش خويش مى‏فشرد، و در استراحتگاه مخصوص خويش جاى مى‏داد، بدنش را به بدنم مى‏چسبانيد و بوى پاكيزه او را استشمام مى‏كردم، غذا را مى‏جويد و در دهانم مى‏گذاشت. هرگز دروغى در گفتارم نيافت و اشتباهى در كردارم پيدا ننمود. از همان زمان كه رسول خدا(ص) را از شير باز گرفتند، خداوند بزرگ ترين فرشته از فرشتگان خويش را مأمور ساخت تا شب و روز، وى را به راه هاى بزرگوارى و درستى و اخلاق نيك سوق دهند. من همچون سايه‏اى به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردم و او هر روز نكته تازه‏اى از اخلاق نيك را براى من آشكار مى‏ساخت و مرا فرمان مى‏داد كه به او اقتدا كنم.4
خـطـبـه ها و كلمات آن حضرت كه بخش هايي از آن در نهج البلاغه آورده شده است، سند گويايي است بر اين معنا كه كلام ايشان فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق است. آن حـضـرت بارها به مردم مي فرمود: «اي مردم از من بپرسيد پيش ازآنكه مرا نيابيد كه من به راه هاي آسمان داناتر از راه هاي زمينم….»5 وتنها علي(ع) و فرزندان معصومش مي توانستند چنين سخني را بر زبان آورند.
كميل بن زياد از ياران خاص حضرت علي(ع)، مي گويد: روزي علي(ع) دست مرا گرفته به صحرا برد. چون به بيرون شهر رسيديم مانند مصيبت زدگان آهي كشيد و فرمود: گردآورندگان مال تباه اند، گرچه به ظاهر زنده اند، اما دانشمندان پايدارند چندان كه روزگار به جاست. سپس با اشاره به سينه مبارك خود فرمود: «ها اِنَّ ههُنا لَعِلْماً جَمّاً» آگاه باش اينجا علم فراوان است. اگر براي آن يادگيرندگاني مي يافتم (آنها را آشكار مي كردم)، ولي بر كساني كه به آنها علم مي آموزم مطمئن نيستم، زيرا آن را براي دنيا به كار مي برند… .6
پيامبر(ص) درباره علي(ع) فرموده است: «من شهرعلم و علي دروازه اين شهر است. هر كه مي خواهد وارد اين شهر شود بايد از دروازه آن داخل گردد».7
همچنين ابن عباس مي گويد از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: به علي بن ابي طالب(ع) نُه قسمت از ده قسمت علم كه خدا براي جميع خلق آفريده، عطا شده است. به خدا قسم او در يك قسمت باقي نيز با ديگران شريك است.8
علي(ع) در باره وسعت علم خويش فرمود: اگر بخواهم آن قدر تفسير و تأويل و نكته در فوايد «بسم الله الرحمن الرحيم» گويم كه نوشته هاي آن بار هفتاد شتر مي شود.9 در زمان خلفاي سه گانه هرگاه مشكل و معمايي براي آنان پيش مي آمد دست به دامن علي(ع) مي شدند، به طوري كه عمر بارها گفت: اگر علي نبود، هر آينه عمر هلاك مي شد.10 علي(ع) پدر علم در اسلام است، زيرا دانشمنداني كه بنيان گذار علم نحو، فقه، اصول، تفسير، نجوم و غيره هستند همه از شاگردان بي واسطه يا باواسطه ايشان شمرده مي شوند.
ديدگاه مثبت مستشرقان
ديدگاه مستشرقان درباره ائمه(ع) متفاوت و برگرفته از اهداف و منابع مطالعاتي ايشان است. عده اي با انگيزه آشنايي و شناخت صحيح جايگاه و فعاليت هاي ائمه(ع) و بدون غرض ورزي و پيش داوري، به تحقيق و بررسي جايگاه ايشان پرداخته و با مراجعه به منابع معتبر، فعاليت هاي ائمه(ع) را بررسي كرده و تحقيقات قابل توجهي ارئه نموده اند.
هاليستر درباره جايگاه علمي امام علي(ع) چنين مي نويسد:
اگر به قراري كه شيعيان ادعا مي كنند! علي(ع) به اراده الهي خليفه بلافصل پيامبر(ص) تعيين شده بود پس مي بايست تعليمات خاصي هم براي احراز اين مقام از سوي محمد(ص) دريافت كرده باشد. مآخذي كه از نسخه قرآن علي(ع) خبر داده اند، مي افزايند كه علي(ع) تفسير و توضيحات آيات را نيز كه از تعليمات خصوصي رسول الله(ص) بر گرفته بود، بر حواشي و صفحات آن يادداشت مي كرده است… پيامبر و امام هر دو براي اثبات ادعاي خود، اعمال خارق العاده اي اظهار مي كنند… اين معجزات مربوط است به توجه و عنايات الهي به وي، همچنين اعمال خارق العاده اي كه از او سر زده است.11
يكي ديگر از محققان در تبيين جايگاه ممتاز و خدمات علمي و مرجعيت فكري علي(ع) در ميان مسلمانان مي نويسد:
همه مسلمانان براي علي(ع) نقشي مهم و خطير قائل هستند. نزد اهل سنت، علي(ع) قهرمان بزرگ اسلام در جنگ هاي اوليه اش براي بقا و يكي از خلفاي راشدين بود، و او را سرچشمه علم باطني و دانش مكنون مي دانستند. وي سر سلسله بيشتر طرايق صوفيه است، و نيز تدوين نحو عربي را به وي نسبت مي دهند.12
دنيز اگل مستشرق فرانسوي نيز مي نويسد:
متن دعاي كميل كه در مفاتيح الجنان يافت مي شود، امام علي(ع) آن را به شاگردش كميل بن زياد آموخت. كميل در شرح حال نويسي بزرگان شيعه مكان مهمي را به خود اختصاص داده است. تمامي روايات، گفت وگوهايي را تصوير مي كنند كه با امام علي(ع) داشته است… در باره اين دعا شواهد كمي در اختيار داريم، اما بنا به روايت سيد بن طاووس، كميل مي گويد: روزي به همراه اميرالمؤمنين(ع) در مسجد بصره نشسته بوديم و در باره شب پانزدهم شعبان صحبت مي كرديم. امام علي(ع) به من گفت كه طي اين شب هر كسي بايد براي نمازخواندن و قرائت دعاي حضرت خضر، بيدار بماند تا دعايش مستجاب شود. پس از آنكه امام به منزلش بازگشت كميل نزد ايشان آمد و امام از وي پرسيد: كميل براي چه آمدي؟ او جواب داد براي دعاي حضرت خضر و در اين موقع امام اين دعا را به او آموزش داد.13
گابريل آنگيري مستشرق فرانسوي نيز برجستگي علمي امام(ع) را بسيار زيبا تبيين و توصيف كرده و مي نويسد:
در زمينه قضايي، علي(ع) عهد جديدي افتتاح نمود. در عهد خلفاي سه گانه او در تمام مسائل بغرنج و پيچيده مورد استشاره و استفتاء قرار مي‏گرفت. هر مسئله پيچيده اي كه روي مي‏نمود افكار عمومي با اين عبارت كه به صورت ضرب المثل در آمده بود، حل آن را از تدبير علي(ع) مي خواست، چاره اين مشكل را فقط از ابوالحسن بايد خواست. هنگامي كه علي(ع) به خلافت رسيد با وجود تمام گرفتاري هاي نظامي و سياسي، همچنان تصدي عاليه امور دادگستري را براي خود حفظ نمود. به تصفيه دادگاه ها اقدام ورزيده و حقوق قضات را تثبيت نمود و نخستين محكمه شرع را بنياد نهاد. قضاوت هاي متعددي از خليفه چهارم به يادگار مانده كه جاي آن دارد آنها را در شمار‏ محاكمات بزرگ تاريخ قرار داد. علي(ع) نخستين كسي بود كه بر ضد اصلي كه از دير زماني معمول به قوانين اروپايي است، يعني حبس در مقابل بدهكاري، به مخالفت برخاست. پيش از علي(ع) قانون مدوني وجود نداشت. قاضي مي‏بايستي از روي آيات قرآن و بر طبق رسوم و سنن، حكم صادر كند، ولي در زمان علي(ع) علم فقه و تقريباً قانون مدوني به وجود آمد. در حقوق جزا علي(ع) در شرق نخستين كسي بود كه در محاكمات، شهود را از هم جدا كرده و از هر يك جداگانه شهادت مي‏گرفت. تا آن وقت شهود به اتفاق يكديگر اداي شهادت مي‏كردند و مي‏توانستند اظهارات خود را با اظهارات همدستانشان تطبيق نمايند. قضيه ذيل باعث شد كه علي(ع) در محاكمات اين امر را مراعات كند:
روزي جواني به خدمت علي(ع) آمد و تفصيل ماجراي خود را به عرض حضرتش رسانيد: پدرش با كاروانيان كه چند تن از دوستان معمولي اش بودند، راه سفر در پيش گرفته بود. پس از چندي رفقايش از سفر بازگشتند، ولي هيچ خبري از پدرش نياوردند. پس چه بر سر او و پول هايش آمده بود؟
علي(ع) ياران شخص گمشده را امر به احضار فرمود و از آنها بازپرسي كرد. جملگي اظهار داشتند كه پدر جوان بدون خبر و اطلاع آنها ناپديد گرديده و هيچ برگه و اثري از خود به جا نگذاشته، و از طرفي قضات شهر هم به كار ايشان رسيدگي و آنها را تبرئه كرده‏اند. اين پاسخ علي(ع) را قانع نساخت. پس امر به دستگيري متهمين داد و هر يك را در حجره‏اي جداگانه زنداني كرد، بعد از چند روز يكي از آنها را بازپرسي كرد و صورت مجلس اظهاراتش را به امضاي او رسانيد و به زندانش عودت داد. فرداي آن روز، متهم دوم به همان ترتيب بازپرسي شد و هنگامي كه همه‏ گواهان بدين ترتيب گواهي دادند، علي(ع) اظهارات آنها را مورد بررسي قرار داد و آنها را با يكديگر مقايسه كرد و در نتيجه، تناقض آشكاري ميان گفته‏هاي آنها مشاهده كرد. علي(ع) مجدداً متهمين را بخواند و آنها را به تناقض گفته‏هايشان آگاه گردانيد وادارشان ساخت كه به قتل رفيقشان اقرار نمايند و بعد از گرفتن اقرار، علي(ع) آنها را به پرداخت مبلغ هنگفتي به فرزند مقتول محكوم نمود.
علي(ع) كه خطيبي زبردست و نويسنده‏اي توانا و قاضي عاليقدري به شمار مي‏رود، در صف مؤسسين و واضعين مكتب ها مقام دارد و مكاتبي كه او تأسيس نموده از لحاظ صراحت و روشني و استحكام منطق و برهان و همچنين از لحاظ تمايل بارز آنها به ترقي و تجدد، امتياز دارد.14
لامنس مستشرق معروف بلژيكي در وصف عظمت امام(ع) چنين مي نويسد:
براي عظمت علي(ع) همين بس كه كه تمام اخبار و تواريخ علمي اسلامي، از او سرچشمه مي گيرد. او حافظه و قوه شگفت انگيزي داشته است. همه علما و دانشمندان، اخبار احاديث خود را براي وثوق و اعتبار به او مي رسانند. علماي اسلام از موافق و مخالف، از دوست و دشمن، مفتخرند كه گفتار خود را به علي(ع) مستند دارند، چون گفتار او حجيت قطعي داشت و او باب مدينه علم بود و با روح كلي پيوستگي تام داشت.15
نرسيسيان، از دانشمندان مسيحي نيز درباره علي(ع) چنين مي گويد:
اگر اين خطيب بزرگ (علي(ع)) در عصر ما هم اكنون بر منبر كوفه پا مي‏نهاد، مي‏ديديد كه مسجد كوفه با آن پهناوري اش از سران و بزرگان اروپا موج مي‏زد، مي‏آمدند تا از درياي سرريز دانشش، روحشان را سيراب كنند.16
دونالدسون خاورشناس معروف معاصر انگليسي در باره گستره علم علي(ع) به قرآن و رابطه علمي آن حضرت با پيامبر(ص) مي نويسد:
از نظر علمي، علي(ع) دانش وسيعي به قرآن داشت، و وقتي به ايشان گفته مي شد كه چگونه شما در مقايسه با ديگر اصحاب آشنايي بيشتري به احاديث پيامبر پيدا كردي؟ مي فرمود: هر وقت از رسول خدا(ص) سؤالي مي كردم، پاسخ سؤالم را مي داد، و هرگاه سكوت مي كردم ايشان آغاز به سخن مي نمود.17
دونالدسون در ادامه مي نويسد:
دانش علي(ع) چيزي نيست كه در پسِ پرده ابهام باشد و شگفت انگيز هم نيست، زيرا علي(ع) از مجاهدان و صحابه ديگر، مدت زمان بيشتري را با پيامبر(ص) سپري كرده است، علاوه بر آنچه ديگران از پيامبر(ص) شنيدند، او چيزهاي شنيده كه ديگران از آن محروم بوده اند. ابوبكر و عمر به گستردگي علم و فقاهت علي اطمينان داشتند و مشكلاتي كه برايشان پيش مي آمد و دچار عجز مي شدند، براي حل آن به او رجوع نموده و به رأي و مشورت او عمل مي نمودند.18
ردولف ژايگر، نويسنده آلماني درباره خدمات علمي علي(ع) مي نويسد:
علي(ع) مبتكر علم نحو بود. و بر اثر همين ابتكار اوست كه امروز هر كودك مبتديِ مسلمان در هر نقطه زمين مي تواند قرآن بخواند و كلمات نماز را صحيح تلفظ كند …علي بن ابي طالب(ع) يگانه دانشمند اسلام در آن عصر، بين اعراب چون نابغه اي بود كه در بين يك مشت مردم جاهل و قشري متعصب زندگي كند و نتواند منظور خويش را به آنان بفهماند.19
جرج جرداق مسيحي هم علي(ع) را اين گونه توصيف مي كند:
علي بن ابي طالب در خرد، يگانه بود، او قطب اسلام و سرچشمه معارف و علوم عرب بود، هيچ دانشي در عرب وجود ندارد، مگر آنكه اساسش را علي(ع) پايه گذاري كرده يا در وضع آن، سهيم و شريك بوده است.20
همين طور هاليستر مي نويسد: علي از هركس ديگر بيشتر با قرآن آشنا بود.21 روكس عزيزي يكي از اديبان برجسته مسيحي نيز در اين باره مي گويد:
اسلام در مسائل مختلف فقيه تر از علي(ع) را به خود نديده است، و دليلش اين سخن پيامبر(ص) است كه فرمود: «اقضاكم علي؛ برترين شما در داوري و قضاوت علي است». و به گواه هم عصر خودش كه مي گفت: «لولا علي لهلك عمر؛ اگر علي نبود عمر بيچاره مي شد»… علي عالم به تورات و انجيل و قرآن بود.22
واليري مستشرق ايتاليايي نيز درباره دانش قرآني امام(ع) مي نويسد: معروف است‏ كه على‏ دانش عميقى از قرآن داشت و يكى از بهترين قاريان قرآن بود.23
ديدگاه منفي مستشرقان
عده اي از مستشرقان در تبيين حيات علمي امامان(ع) به علت بي اطلاعي از جايگاه امامت، و نيز به سبب عدم بهره گيري از منابع معتبر شيعي، و بر اساس باورهاي خود و استناد به منابع اهل سنت و منابع موجود در غرب، و برخي نيز براساس انگيزه هاي تبشيري و استعماري، به شكل نادرستي به تبيين اين مطلب پرداخته اند. اگرچه بسياري از مستشرقان در باره جايگاه علمي و برجستگي علمي علي(ع) اعتراف به عظمت علمي امام نموده اند كه پيش از اين به ديدگاه برخي از آنها، اشاره شد، اما بعضي از مستشرقان برتري علمي آن حضرت را چندان قابل توجه نمي دانند، چنان كه دونالد سن مي نويسد: نويسندگان براي آنكه نشان بدهند كه شخصيت علمي علي(ع) كمتر از بُعد جنگاوري وي نبوده است، خود را به زحمت بسيار انداخته اند.24
در اينجا به ديدگاه برخي از كساني كه درباره شخسيت علمي علي(ع) تشكيك كرده اند، اشاره مي شود:
1. ابهام و جعل در سخنان
واليري از مستشرقاني است كه در دائرة المعارف اسلام ليدن مقاله هايي ارائه داده و در مدخل مربوط به امام علي(ع) ضمن تشريح ابعاد زندگي آن حضرت در تبيين بعد شخصيتي ايشان به تشكيك در شيوايي سخنان علي(ع) پرداخته است و مي نويسد: «سخنان او به لحاظ صورت و شكل [ظاهرى‏] مبهم بوده، تشخيص سخنان اصيل او از سخنان جعلى و منتسب به وى كار ساده‏اى نيست».25
هالم نيز مي نويسد:
شيعيان علي را اسوه بلاغت نيز به شمار مي آورند و سخنان و اندرزهاي منسوب به وي كه در واقع از نمونه هاي بي نظير عربي كلاسيك است، به صورت مجموعه اي با عنوان نهج البلاغه بر جاي مانده است كه تا قرن پنجم به منصه ظهور در نيامد.26
م. عبدالجليل، مورخ فرانسوي كه نويسنده تاريخ ادبيات عرب به زبان فرانسوي است در خصوص نثرهاي منسوب به صدر اسلام ترديد كرده و مي نويسد: «شايسته است در مجموعه آثار ادبي منسوب به علي(ع) بيشتر دقت كنيم».27
نـقد
اين سخن واليري كه سخنان علي(ع) را در شكل و ظاهر مبهم دانسته، خود مبهم است و روشن نيست كه منظور او چيست؟! اگر مقصود وي مبهم شمردن سخنان علي(ع) باشد سخني به دور از انصاف است، زيرا يكي از ويژگي هاي برجسته آن حضرت قدرت بيان فوق العاده و منحصر به فرد ايشان است كه دوست و دشمن بدان اعتراف نموده اند. فصاحت كلام على(ع) همه فصيحيات عرب را به تعجب واداشته، چنان كه او را امير سخن ناميده اند.
ابن ابى الحديد در اين باره مي نويسد:
او پيشواى فصحاء و استاد بلغاء است و در شأن كلامش گفته‏اند از سخن خدا فروتر و از سخن مردمان فراتر است و تمام فصحاء، فن خطابه و سخنورى را از سخنان و خطبه هاي او آموخته‏اند.
وي در ادامه مي نويسد:
براى اثبات درجه ‏اعلاى فصاحت و بلاغت او همين نهج البلاغه كه من بشرحش اقدام مي نمايم، كافى است كه هيچ يك از فصحاى صحابه يك دهم آن، حتى نصف يك دهم آن را نمى‏توانند تدوين كنند.28
همچنين وي به اعتراف يكي از سرسخت ترين دشمنان امام در فصاحت اشاره كرده و چنين مي نويسد:
هنگامي كه محفن بن ابي‏محفن نزد معاويه آمد، گفت: از پيش كندزبان ترين مردم نزد تو آمدم. و منظورش علي(ع) بود. معاويه جواب داد: واي بر تو! چگونه ممكن است علي(ع) كند زبان ترين مردم باشد؟ به خدا جز او كسي آيين فصاحت را به قريش نياموخته است.29
علامه فقيد سيد هبة الدين شهرستانى در كتاب ما هو نهج البلاغه چنين مي نويسد:
شخصى از يك دانشمند مسيحى به نام امين نخله خواست كه چند كلمه از سخنان على(ع) را برگزيند تا وى در كتابى گرد آورده و منتشر سازد. دانشمند مزبور در پاسخ وى چنين نوشت: از من خواسته‏اى كه صد كلمه از گفتار بليغ‏ترين نژاد عرب (ابوالحسن) را انتخاب كنم تا تو آنرا در كتابى منتشر سازى، من اكنون دسترسي به كتاب هايى كه چنين نظرى را تأمين كند، ندارم مگر كتاب هايى چند كه از جمله نهج البلاغه است.
با مسرت تمام اين كتاب با عظمت را ورق زدم به خدا نمي دانم چگونه از ميان صدها كلمات على(ع) فقط صد كلمه را انتخاب كنم، بلكه بالاتر بگويم نمي دانم چگونه كلمه‏اى را از كلمه ديگر جدا سازم. اين كار درست به اين مي ماند كه دانه ياقوتى را از كنار دانه ديگر بر دارم! سر انجام من اين كار را كردم و در حالي كه دستم ياقوت‏هاى درخشنده را پس و پيش مي كرد، ديدگانم از تابش نور آنها خيره مي گشت! باور كردنى نيست كه بگويم به واسطه تحير و سرگردانى با چه سختى كلمه‏اى را از اين معدن بلاغت بيرون آوردم. بنابراين، تو اين صد كلمه را از من بگير و به ياد داشته باش كه اين صد كلمه پرتوهايى از نور بلاغت و غنچه‏هايى از شكوفه ‏فصاحت است! آرى نعمتهايى كه خداوند متعال از راه سخنان على(ع) بر ادبيات عرب و جامعه عرب ارزانى داشته خيلى بيش از اين صد كلمه است.30
على(ع) در فن سخنورى كار را به اعجاز رساند و همه را متعجب نمود، ابن شهر آشوب در اين باره مي نويسد:
عده‏اى از اصحاب پيغمبر(ص) در مسجد نشسته و مشغول گفت وگو در مورد مسائل علمى و ادبى بودند، در اين ضمن گفته شد كه حرف الف در اغلب كلمات داخل شده و كمتر كلامى گفته مي شود كه در آن حرف الف نباشد. على(ع) كه در آنجا حاضر بود چون سخن آنها را شنيد بپاخاست و فى البداهه خطبه غرايى خواند كه در حدود هفتصد كلمه بود بدون اينكه در كلمات آن حرف الفى وجود داشته باشد، همچنين خطبه ديگرى دارد كه در كلمات آن، حرف نقطه دارى وجود ندارد و چنين شروع مي شود: الحمد لله اهل الحمد و مأواه… 31
شيخ محمد عبده از علماي سني مصري و شارح نهج‏البلاغه مي‏گويد:
همه‏ دانشمندان و آگاهان اين زبان معتقدند سخن علي(ع) بعد از كلام خداوند تعالي و پيامبرش، برترين و بليغ‏ترين، در جوهر و مايه، پربارترين، در شيوه و سبك، بلندترين و در معنا جامع‏ترين كلام است. 32
جرج جرداق نيز در اين باره مي‏گويد:
در حقيقت بايد گفت كه شرايط سخنوري كه توافق سخن با اوضاع و احوال است براي هيچ اديبي مانند علي(ع) جمع نشده است، زيرا سخنان وي پس از قرآن بزرگ ترين نمونه بلاغت است؛ سخناني است كوتاه و آشكارا نيرومند و جوشان. در اثر هماهنگي الفاظ و معاني و اغراض به صورت كاملاً رسايي درآمده است و انعكاس آن در گوش آدمي شيرين و اثرش با تحريك احساسات توأم است.33
على(ع) در گفتار خود پايبند قواعد فصاحت و بلاغت نبوده، بلكه سخن او خود به خود شيرين و گيرا است و قواعد فصاحت را بايد از سخنان وى استخراج كرد نه اينكه سخن او را با قواعد فصاحت سنجيد.
كلام على(ع) به طورى است كه ارتباط منطقى بين جمله‏هاى آن برقرار است. هر مطلبى كه به خاطر آن حضرت خطور مي كرد، فوراً به بهترين وجهى در قالب كلمات ‏شيوا بر زبانش جارى مي شد، بدون اينكه در گفتن و به وجود آوردن آن به خود زحمتى دهد.
و اما ادعاي عدم تشخيص سخنان منسوب به امام از سخنان جعلي، ناشي از بي اطلاعي اين مستشرق از تشخيص منابع معتبر از غير آن است، و به نظر مي رسد كه قصد دارد در نهج البلاغه و انتساب مطالبش به علي(ع) تشكيك كند، در حالي كه به گواهي بسياري از دانشمندان و صاحب نظران، ترديدي در انتساب اين خطبه ها و محتويات نهج البلاغه به علي(ع) وجود ندارد.
مسعودى (م 346 ق) مى‏نويسد: «خطبه‏هايى كه از على امير المؤمنين(ع) رسيده است چهار صد و هشتاد و اندي خطبه است».34 اين مورخ موثق، دوازده يا سيزده سال پيش از تولد سيد رضى درگذشته است.
ابن ابى الحديد نيز در نقد كساني كه درباره انتساب خطبه هاي موجود در نهج البلاغه به علي(ع) تشكيك كرده و سيد رضي را متهم مي كنند به اينكه از پيش خود چنين سخناني در آورده و سخن علي نيست، مى‏نويسد:
عده اي از افراد هواپرست مى‏گويند، بسيارى از مطالب نهج البلاغه سخنانى است كه بعدها پيدا شده و افرادي از فصيحان شيعه آن را ساخته‏اند، و گاهى برخى از آن را به سيد رضى يا ديگرى نسبت مى‏دهند. اينها كساني هستند كه عصبيت، ديدگان آنها را كور كرده و از راه روشن گمراه شده‏اند و آنچه گفته‏اند ناشى از كم اطلاعي آنان از اسلوب هاى سخن است… اگر بگويند تمام مطالب اين كتاب (نهج البلاغه) ساختگى است، بي ترديد صحيح نيست، زيرا صحت اسناد بعضى از خطبه‏ها به امير المؤمنين(ع) از راه تواتر براى ما ثابت شده است و آن را تمام محدثان يا بيشتر آنان و بسيارى از مورخان نقل كرده‏اند، و اينها هيچ كدام شيعه نبوده‏اند تا نقل آنها را به غرض نسبت بدهند. و چنانچه گفته شود بعضى از مطالب نهج البلاغه صحيح است، آن نيز بر مدعاى ما خواهد بود، زيرا كسى كه با فن سخن و خطابه آشنا باشد و بهره‏اى از علم بيان و نيز در اين خصوص ذوقى داشته باشد، حتماً ميان كلمات ركيك و سخنان فصيح و سخنان اصيل و ساختگى فرق مى‏گذارد… تو خواننده نيز وقتى كه درست در باره نهج البلاغه دقت و تأمل كردى، مى‏بينى تمام آن از يك سرچشمه جارى شده و مانند جسم بسيط، اسلوب واحدى را تشكيل مى‏دهد كه جزئى از آن در ماهيت عين جزء ديگر است.35
علامه شهرستانى نيز درباره اثبات انتساب خطبه هاي نهج البلاغه به امام علي(ع) مي نويسد:
ما بر كتاب هاى بسيار قديمى دست يافتيم كه مشتمل بر بسيارى از خطبه‏هاى امام امير المؤمنين(ع) است، و هيچ خطبه‏اى بدون سند يا اسناد مختلف، فرو نگذاشته تا آنجا كه موجب اعتماد نفس گشته است.36
استاد محمد عبده نيز چنين مي گويد:
طى مطالعه نهج البلاغه اين فكر برايم پديد آمد كه بلاغت را دولت و نيرويى، و فصاحت را صولت و سطوتى است، و اوهام كسانى كه در باره نهج البلاغه ترديد كرده‏اند، مشوب، و ترديد آنها چيزى جز فسق و پليدى نيست. انديشيدم كه انبوه سپاه خطابه‏ها با شمشيرهاى برنده، در صف هاى منظم خود با نظم و ترتيب خاصى به حالت دفاع ايستاده‏اند، و هر گونه شك و شبهه‏اى را برطرف مى‏سازند… از اين مطالعات به يقين دانستم كه مدبر اين دولت و قهرمان اين صولت (فصاحت و بلاغت) پرچمدار پيروزمند آن، امير المؤمنين على بن ابي طالب(ع) است.37
بنابر اين با توجه به نكته هايي كه گفته شد به نظر مي رسد كه اين گونه خرده گيري ها در مبهم دانستن بعضي از سخنان علي(ع) و جعلي دانستن سخنان و انتساب آن به ايشان، ناشي از كم اطلاعي اين عده از محققان در شناخت شخصيت و برجستگي هاي ممتاز آن حضرت در ابعاد گوناگون و از جمله سخنوري و دانش و همچنين نداشتن دانش كافي و تحقيق و بررسي در خور در اين حوزه از ناحيه ايشان و نيز مستشرقان است.
2. رد جمع آوري قرآن
واليري ضمن اعتراف به دانش عميق علي(ع) به قرآن، ادعاي نقش علي(ع) در جمع آوري قرآن را رد كرده و مي نويسد: اين گفته كه او نسخه‏اى اصلاح شده از قرآن گرد آورده، مردود است!38
نقد
به نظر مي رسد كه ادعاي مردود دانستن جمع آوري قرآن توسط علي(ع) يا ناشي از كم اطلاعي اين محقق از تاريخ اسلام و مراجعه نمودن به منابع غربي مرتبط با تاريخ اسلام است و يا ناشي از غرض ورزي است، و در هر صورت، اين ادعا برخلاف حقيقت است و به اختصار به تبيين اين مطلب پرداخته مي شود.
مقصود از اينكه مي گويند امير مؤمنان علي(ع) قرآن را جمع آوري نموده آن است: كه ايشان آن را از روي آنچه نزد رسول خدا(ص) بود، نوشته و شأن نزول و معناي آيات را نيز در آن آورده است، چنان كه در روايت آمده است: آنچه در خانه رسول خدا(ص) بود، امير مؤمنان به دستور ايشان جمع آوري نمود، زيرا ايشان(ص) به حضرت(ع) فرمود: اي علي! كتاب خدا را بگير، پس علي(ع) آن را در لباس خويش گرفته و به منزل خود رفت. وقتي كه رسول خدا(ص) رحلت فرمود، حضرت در خانه نشست و آن را بر اساس ترتيب نزول، رونويسي كرد و او بدين مطالب آگاهي داشت.39
آن حضرت حقيقت قرآن را از منبع اصلي اش، يعني پيامبر اكرم(ص) دريافت كرد. هر آيه اي كه بر پيامبر اكرم(ص) نازل مي شد، آن را بر علي(ع) قرائت مي فرمود و دستور مي داد تا حضرت آن را املا كند. علي(ع) مي فرمايد: «پيامبر(ص) تأويل آيات و تفسير آن ها، ناسخ و منسوخ آن ها، محكم و متشابه آن ها، خاص و عام آنها و اينكه كجا نازل شده و در چه موردي نازل شده است، را به من تعليم داد.40
احاديث فراواني وجود دارد مبنى بر اينكه على(ع) نخستين جامع قرآن پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) بوده است، چنان كه نقل شده است كه آن حضرت پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) از خانه بيرون نيامد و به جمع آوري قرآن سرگرم بود و در اين كار، موفق شد و آن را به بزرگان وقت ارائه داد و فرمود: اين، كتاب پروردگار شماست همان گونه كه بر پيامبرش نازل شد، از آن حرفى كاسته نشده و بر آن چيزى افزوده نگرديده است. گرچه حاكمان وقت آن را نپذيرفته و گفتند: ما را به چنين كتابى نيازى نيست. على(ع) فرمود: «به خدا سوگند پس از اين هرگز آن را نخواهيد ديد، فقط بر من لازم بود كه پس از فراهم كردن و جمع نمودن، شما را آگاه سازم تا آن را بخوانيد».41
با توجه به شواهد و قراين موجود، قرآنى كه على(ع) جمع آورى كرده، طبق ترتيب نزول بوده كه سوره‏هاى مكى قبل از مدنى آمده، همچنان كه ترتيب نزول و ناسخ و منسوخ نيز در آن مراعات شده است.42
در واقع، اولين تفسير كتاب خدا را ايشان نگاشت و علاوه بر متن قرآن (طبق ترتيب نزول) هرچه در مورد اين آيات بود، در آن آورد، زيرا ايشان از سايرين به اين مطلب آگاه تر بود. و بنابراين، بين اين قول كه قرآن در زمان رسول خدا(ص) جمع آوري شده است با اين قول كه امير مؤمنان(ع) آن را گرد اوري كرده و در آن مهم ترين نكته ها و ظرافت هاي تفسيري را آورده است، منافاتي نيست.
3. رد بر منزلت علي(ع)
نداشتن هوش و ذكاوت كافي، يكي از تهمت هايي است كه لامنس در مورد علي(ع) مطرح كرده تا مقام ايشان را پايين آورد. وي در دايرة المعارف الاسلامية در مدخل «حسين» مي نويسد:
ثابت شد كه پسر (حسين) دو صفتي را كه موجب هلاكت پدر (علي) شد، از او به ارث برده است، يعني دو صفت بي ارادگي و كمي ذكاوت و هوشمندي.43
نقد
به نظر مي رسد كه مقصود لامنس از اين اتهام، عدم هوشمندي و ذكاوت در تدبير امور سياسي و حكومت داري علي(ع) در دوران حكومتشان باشد، چنان كه مستشرقان ديگري نظير اشپولر، گلدزيهر، واليري و… نيز چنين اتهامي را مطرح كرده اند. البته اتهام ضعف سياسي به امام(ع) در زمان حيات ايشان هم مطرح بوده و بسياري از افراد، سياست ابوبكر و عمر را كه در زمان آنها اوضاع داخلي آرام بود و مسلمانان، تمام ايران و قسمتي از روم را فتح كرده و غنايم فوق العاده اي به دست آورده بودند، بر سياست امام ترجيح داده‎اند، همچنان كه بعضي از آنها پا را فراتر نهاده و سياست معاويه را هم بر سياست او ترجيح مي دادند. اين قضاوت بر اساس مظاهر دنيوي بود، نه بر اساس اصول و مباني ديني و ارزش هاي اسلامي، البته امام در همان زمان نيز در مقام پاسخ گويي به اين شبهه به زيبايي جواب آنها را داد. چنان كه فرمود:
سوگند به خدا معاويه از من سياستمدارتر نيست، اما او نيرنگ مي‏زند و مرتكب انواع گناه مي‏شود، اگر نيرنگ ناپسند و ناشايسته نبود، من سياستمدارترين مردم بودم، ولي هر نيرنگي گناه است، و هر گناهي يك نوع كفر است، (در قيامت هر غدار و مكاري پرچم خاصي دارد كه به آن وسيله شناخته مي‏شود). به خدا سوگند من با كيد و مكر اغفال نمي‏شوم و در رويارويي با شدايد ناتوان نمي‏گردم. 44
ابن ابي الحديد و بسياري از بزرگان ديگر در شرح خطبه هاي امام علي(ع) به تفصيل به توانمندي و تدبير امام پرداخته اند كه در جاي خود قابل طرح است.45
همچنين اگر مقصود لامنس از اين اتهام، كمي ذكاوت و هوشمندي در همه امور باشد، مسلم است كه چنين اتهامي بر خلاف حقيقت است و ناشي از غرض ورزي است، چنان كه جرج جرداق مسيحي (هم كيش لامنس) در نقد اين اتهام وي مي نويسد:
لامنس در تأليفات فراوان خود، علي(ع) را به اين منظور ياد مي كند كه دستاويزي برضد او پيدا كرده و طعني را در باره او خلق كند. او هر وقت اين قهرمان يگانه را ياد كرده، او را از نظر ذكاوت و هوشمندي، «محدود» معرفي كرده و نخواسته است به بلاغت و شاعري صاحب نهج البلاغه اعتماد كند. او با اسلوبي نيرنگ آميز، روايات مسلّمي كه شجاعت و سلحشوري علي(ع) را اثبات مي كند، تمسخر كرده است. خيلى عجيب است كه نويسنده اي بتواند امام على(ع) را از بلاغت و ذكاوت و شجاعت بى بهره بداند، در حالى كه اينها صفاتى است كه ملزوم علوم است و همچون حرارت نسبت به آتش، از علي جدا شدني نيست، بلكه اين ها صفاتي است كه حتي معاوية بن ابي سفيان و عمرو بن عاص نيز آنها را انكار نكرده اند، اما لامنس، خود آنها را انكار مي كند! اگر انسان بخواهد در انكار امتيازهاي علوي، اسلوب لامنس را در پيش گيرد، نه تنها مي تواند بي هيچ زحمت و رنجي، منكر صفات معيني در وجود علي، محمد، مسيح، سقراط، شكسپير و ناپلئون بناپارت شود، بلكه حتي مي تواند اصل وجود خارجي آنها را نيز از بيخ انكار كند! هيچ كاري از اين آسان تر نيست كه شخصي در صفحاتي از كتاب، حقيقتي از حقايق را وارونه سازد و با اشاره به بعضي منابع و مآخذ، آن را به بعضي از گزارش ها نسبت دهد!46
جرج جرداق درباره هوشمندي علي(ع) مي نويسد:
علي بن ابي طالب(ع) در منبر، با آرامش خاطر و اعتماد كامل به خويشتن و سخن عادلانه خود، مي ايستاد و سخن مي گفت. او بسيار زيرك و سريع الادراك بود. و راز دل مردم، هوس ها و خواست هاي دروني آنان را به خوبي مي دانست. دلي داشت مالامال از مهر، آزادي، انسانيت و فضيلت،… علي بن ابي طالب(ع) با راستي و راست گويي، در زندگي شناخته شد و امتياز يافت.47
ابن ابي الحديد نيز در رد بر اتهام زني دشمنان و بدخواهان امام علي(ع) مي نويسد:
و چه گويم در باره مردى كه دشمنان و بدخواهانش نيز سر به آستان فضائلش فرود آوردند و انكار مناقب و كتمان فضايل او را برنتابيدند، زيرا دانستى بنى اميه بر حكومت اسلامى در شرق و غرب زمين مسلط شدند و به هر نيرنگى در خاموش ساختن نور او كوشيدند، و حقايق را عليه او تحريف نمودند، عيب هايى براى او تراشيدند، او را بر سر منبرها لعن كردند، ستايشگرانِ او را تهديد، بلكه حبس كردند و كشتند، از نقل روايتى كه حاوى فضل او و مايه بلندآوازگى او مى شد، جلوگيرى نمودند تا آنجا كه اجازه ندادند نام او را بر كسى بگذارند، اما اين ترفندها جز بر والايى و سربلندى او نيفزود، همچون مشك كه هر چه بر آن سرپوش نهند بويش بپيچد، و به سان خورشيد كه با كف دست نتوان چهره آن پوشاند، و چون روز روشن كه اگر چشم از آن فروبندى ديدگان بسيارى آن را مى بيند. و چه گويم در باره مردى كه همه فضيلت ها به او انتساب برد، و هر فرقه اى بدو منتهى مى شود، و هر گروهى او را به خود منتسب مى دارند، پس او رئيس و سرچشمه و سالار همه فضيلت هاست.48
بسياري از صاحب نظران و انديشمندان و بزرگان معتقدند كه على بن ابى طالب(ع) داناترين فرد زمان خويش بوده است و مردم در علوم عقلى و نقلى از او بهره مى‏بردند. البته روشن است كه لازمه چنين جايگاهي داشتن هوش و ذكاوت فوق العاده است.
اينك به مواردي اندك از اظهار نظر انديشمندان و صاحب نظران مكاتب و مذاهب مختلف در خصوص جايگاه علمي امام اشاره مي شود.
اسكافي دانشمند برجسته اهل سنت در تبيين جايگاه علمي امام علي(ع) چنين مي نويسد:
علم توحيد كه منزلت آن والاتر از همه علوم و رتبه آن برتر از همه آن‏هاست و علما قبلا پيرامون آن سخن گفته بودند و خطبا در باره آن داد سخن داده بودند، با على(ع) به منصّه ظهور رسيد و حضرت(ع) اين علم را نشانه متعلّمان و حجّت منكران قرار داد. اين است ويژگى مختصر و مفصّل حضرت(ع) در ايمان، و آيا كسى توانسته است اين ويژگى را چنين گرد آورد و به اوجش دست يازد؟49
ابن ابي الحديد نيز مى‏نويسد: به طور كلي جايگاه او در علم آن قدر بالاست كه هيچ كس نه به او مى‏رسد و نه به او نزديك مى‏شود، و سزاوار است آن حضرت، خود را معدن علم و سرچشمه حكمت بداند.50
شيخ طوسى در بيان دلايل امامت حضرت(ع) مى‏گويد:
زيرا على(ع) آگاه‏تر بود به سبب قوّت در حدس، و فراوانى ملازمت ركاب پيامبر(ص) و بهره گرفتن بسيار از ايشان. صحابه در بيشتر رويدادها پس از خطا نزد حضرت(ع) مى‏آمدند. پيامبر(ص) فرموده است: برترين شما در قضاوت على است. فضلا در همه علوم به او استناد مى‏جويند و او خود از اين امر خبر داده بود.51
علامه حلي در تشريح هوش و ذكاوت آن حضرت اين چنين استدلال مي كند:
على بن ابى طالب در نهايت تيزهوشى و ذكاوت بود و در تعلّم و فراگيرى بسيار حريص. از كوچكى تا هنگام جدايى (از پيامبر)، شب و روز با پيامبر(ص) كه در علم و فضل كامل‏ترين افراد بود، ملازمت بسيارى داشت. بنابر اين، روشن است كه چنين شاگردى ملازم با چنين معلمى كامل كه در آموزش دادن بسى آزمند است و از شاگرد در فراگرفتن؛ شاگردى در نهايت كمال و اوج فضل و دانش، خود برهانى قطعى و لمّى است كه در آن اختلافى به چشم نمى‏خورد.52 ‏
اين گونه اتهامات در حالي مطرح مي شود كه حتي دشمنان حضرت علي(ع) هم، زبان به اعتراف در عظمت علمي گشوده اند. عبدالله بن عمر هنگامي كه خبر شهادت حضرت اميرالمؤمنين‏(ع) را شنيد بسيار تأسف خورد و اين آيه شريفه را خواند: «اَوَلَمْ يَرَوْا اَنّا نَأْتِيَ الْأرضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها» (رعد:42) آنگاه گفت: اي اميرالمؤمنين! همانا تو در علم، ظرف اكبر بودي، امروز با رفتن تو عَلَمِ اسلام ناقص شد و ركن ركين ايمان شكست خورد و از بين رفت.53
مغيرة بن شعبه نيز مي گويد:
معاويه در روزي بسيار گرم، با زن خود مشغول صحبت بود. وقتي خبر شهادت اميرالمؤمنين‏(ع) را به وي دادند آيه استرجاع را خواند و گفت: مردم چگونه معدن علم و حلم و فضيلت ها و فقه را از دست دادند؟ زنش گفت: من تعجّب مي‏كنم، تو تا ديروز به او ناسزا مي‏گفتي، امروز بر مرگ او متأثّري؟ معاويه گفت: واي بر تو، تو نمي‏داني كه علي(ع) از جهت علم و فضل، شبيه چه شخصيّتي بود؟54
نتيجه گيري
يكي از ويژگي هاي ممتاز و برجسته علي(ع) وسعت علم و دانش ايشان است كه دوست و دشمن بدان اعتراف كرده اند. همچنين يكي از ويژگي هاي ايشان را دانش وسيع ايشان به احكام شريعت و علوم قرآن دانسته اند. نيز يكي ديگر از صفات ايشان را در فن خطابه و تسلط فوق العاده ايشان در بهره گيري از كلمات و جملات در ايراد سخن دانسته اند. بسياري از خاورشناساني كه در لابه لاي تحقيقاتشان جايگاه و شخصيت علي(ع) را بررسي و ايشان را معرفي كرده اند نيز بدان اعتراف نموده و عظمت علمي امام را در ابواب گوناگونش ستوده و به تشريح آن پرداخته و تحليل و بررسي كرده اند. اما در ميان ايشان برخي از خاورشناسان نيز به دلايل مختلفي همچون ناآگاهي از جايگاه امامت در مكتب اسلام و عدم بررسي كافي منابع مرتبط با اين موضوع و همچنين عدم مراجعه به منابع معتبر و در مواردي به شكل مغرضانه اي در بعضي از ابواب دانش امام(ع) تشكيك كرده و به خرده گيري پرداخته اند.
________________________________________
پي نوشت ها:
1. محمدحسين على الصغير، المستشرقون و الدراسات القرانيه، ص 11.
2. همان.
3. همان، ص 12- 15.
4. ناصرمکارم، ترجمه گوياوشرح فشرده اي برنهج البلاغه، خطبه192(قاصعه)، ج2، ص319.
5. نهج البلاغه، خطبه231.
6. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج18، ص346.
7. شيخ صدوق، الأمالي، ص343؛ محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الارشاد، ج1، ص33.
8. علي بن موسي بن سيدابن طاووس، طرائف، ترجمه داود الهامى، ص192؛علي بن محمدبن المغازلى، مناقب ابن مغازلى، ترجمه سيدجواد مرعشى نجفى‏، ص320.
9. سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص16؛ قاضي نورالله مرعشي تستري، احقاق الحق، ج7، ص597.
10. «لَوْلاعَلِي ّ ُلَهَلَکَ عُمَرُ»، سيدقاضى نور الله شوشترى‏، احقاق الحق، ‏ج3، ص102 ر.ك: حسين نمازي، علي در آيينه نهج البلاغه.
11. جان نورمن هاليستر، تشيع در هند، ترجمه آزر ميدخت مشايخ فريدني، ص24.
12. ارزينا لالاني، نخستين انديشه هاي شيعي: تعاليم امام محمدباقر(ع)، ترجمه فريدون بدره اي، ص10.
13. انجمن تاريخ پژوهان (به کوشش محمدرضاباراني)، تشيع و خاورشناسان(ترجمه ونقدمقالات خاورشناسان)، مقاله نمادپردازي مذهبي شيعه…، ص37.
14. گابريل دانکيري، شهسوار اسلام، ترجمه کاظم عمادي، ص253-251.
15. محمدمهدي عليقلي، سيماي نهج البلاغه، ص52.
16. هبةالدين شهرستاني، ما هو نهج البلاغه، ترجمه عباس ميرزاده، ص43.
17. دوايت دونالدسون، تعريب ع. م، ص39.
18. همان، ص37-39.
19. ردولف ژايگر، خداوند علم وشمشير، ترجمه ذبيح الله منصوري، ص30و154.
20. جرج جرداق، امام علي(ع) صداي عدالت انسانيت، ترجمه سيدهادي خسرو شاهي، ج1، ص102.
21. جان نور من هاليستر، تاريخ تشيع در هند، ص20.
22. روکس العزيزي، الامام علي أسدالاسلام و قدّيسه، ص 75و76.
23. محمود تقي زاده داوري، تصوير امامان شيعه در دائرةالمعارف اسلام، ص36.
24. دوايت دونالدسون، عقيدةالشيعة، ص63.
25. محمودتقي زاده داوري، تصوير امامان شيعه در دائرةالمعارف اسلام، ص36.
26. هاينس هالم، تشيع، ص37و38.
27. ژان محمد عبدالجليل، تاريخ ادبيات عرب، ص96و.95.
28. عبدالحميدبن هبه الله بن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص25و24؛ ر.ک: عباس احمدوند؛ سحر کاوندي، «پژوهش هاي خاورشناسان درباره نهج البلاغه»، علوم حديث، ش 49.
29عبدالحميد بن هبه الله بن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص25و24؛ محمدتقي تستري، بهج الصباغه في شرح نهج البلاغه، ج11، ص220.
30. هبةالدين شهرستاني، ماهونهج البلاغة، ص 38و39.
31. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج40، ص163.
32. محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ج1، ص12.
33. جرج جرداق، بخشي از زيبائي هاي نهج البلاغه، ص56.
34. على بن حسين مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ص 419.
35. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج10، ص127و128.
36. هبةالدين شهرستاني، شرح نهج البلاغه، ص87.
37. محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ج1، ص9و10.
38. محمود تقي زاده داوري، تصوير امامان شيعه در دائرة المعارف اسلام، ص36.
39. ملامحسن فيض كاشانى، تفسير الصافى‏، ج 1، ص 40؛ محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج1، ص29؛ با کمي تفاوت: جلال الدين سيوطي، الاتقان، ص160و162.
40. حسن بن شعبه حرانى، تحف العقول، ص 196.
41. محمدبن يعقوب كليني، الکافي، ج2، ص633؛ محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج1، ص291و292.
42. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج2،ص41، محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج89، ص74.
43. جمعي از مستشرقين، دايرةالمعارف الاسلاميه، ج 7، ص427.
SiraFatima, Fatima etlesfilles de mahpmet, notes critiues pour l, etude de la, p23, 26, 48.
Etudes sur Le regan du Ca Life Omayyade Moawialer, p79-83.
44. ناصر مکارم شيرازي، ترجمه گويا نهج البلاغه، خطبه 191، ص355.
45. ر.ک: نهج البلاغه، خطبه هاي 191و200 و نامه45؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغة، ج1، ص28 و ج10، ص212؛ مهدي پيشوايي، «نقد ديدگاه تاريخي يک شرق شناس» تاريخ در آينه پژوهش، ش 6، ص 56-27؛ و محمدرضا هدايت پناه، «نقد و بررسي مقاله علي بن ابي طالب(ع) در کتاب دائرةالمعارف اسلام؛ تشابه اسمي، تفاوت ماهوي»، نامه علوم انساني، ش 4و5، ص 198-160.
46. جرج جرداق، الامام علي صوت العدالة الانسانية، ج 5، ص 240-241.
47. جرج جرداق، روائع نهج‏البلاغة، ص32؛ محمدابراهيم سراج، امام علي خورشيد بي غروب، ص333.
48. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 1، ص16و17.
49. ابوجعفرمحمدبن عبدالله اسكافى، المعيار و الموازنة، ص262.
50. عبدالحميدبن هبه الله بن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج7، ص220؛ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج40، ص80.
51. خواجه نصيرالدين طوسى، تجريد الاعتقاد، ص263-266.
52. علامه حلى، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص384.
53. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، ج3، ص308.
54. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص583؛ الموفق الخوارزمي، المناقب، ص391.
________________________________________
منابع
ابن المغازلى، ابو الحسن على بن محمد جُلابى‏، مناقب ابن مغازلى، ترجمه سيدجواد مرعشى نجفى، ‏قم‏، مكتبة آية الله المرعشى النجفى، ‏1356.‏
ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، مکتبة آية الله مرعشي نجفي، 1378.
ابن جوزى، سبط، تذكرة الخواص‏، قم‏، منشورات الشريف الرضى، ‏1418 ق.‏
ابن شهرآشوب، محمدبن علي، مناقب آل ابي طالب، قم، علّامه، 1379ق.
ابن عساكر، ابي القاسم علي بن الحسن بن هبةالله شافعي، تاريخ مدينة دمشق، بيروت، دار الفكر، 1415ق.
احمدوند، عباس، کاوندي، سحر، «پژوهش هاي خاورشناسان درباره نهج البلاغه»، علوم حديث، ش 49، پاييز و زمستان 1387، ص330-343.
اسكافى، ابوجعفرمحمدبن عبدالله، المعيار و الموازنة، بيروت، بي نا، 1402ق.
انجمن تاريخ پژوهان (به کوشش محمدرضاباراني)، تشيع و خاورشناسان، ترجمه و نقد مقالات خاورشناسان)، قم، خاکريز، 1388.
آنکيري، گابريل، شهسوار اسلام، ترجمه کاظم عمادي، چ پنجم، تهران، سپهر، 1354.
پيشوايي، مهدي، «نقد ديدگاه تاريخي يک شرق شناس» تاريخ در آيينه پژوهش، ش 6، تابستان 1384، ص27-56.
تستري، محمدتقي، بهج الصباغه في شرح نهج البلاغه، تهران، اميرکبير، 1418ق.
تقي زاده داوري، محمود، تصوير امامان شيعه در دائرة المعارف اسلام، قم‏، مؤسسه شيعه‏شناسى‏، 1385.
جرداق، جرج، امام علي(ع) صداي عدالت انسانيت، ترجمه سيدهادي خسرو شاهي، مؤسسه انتشاراتي فراهاني، 1379.
جرداق، جرج، بخشي از زيبائي هاي نهج البلاغه، ترجمه محمدرضا انصاري، تهران، محمدي، 1373.
جرداق، جورج، روائع ‏نهج‏البلاغة، چ دوم، ،بي جا، مركزالغديرللدراسات‏الاسلامي، 1375.
جمعي از مستشرقين، دايرة المعارف الاسلاميه، بيروت، دارالفکر، بي تا.
خوارزمي، الموفق، المناقب، چ دوم، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، 1414ق.
دونالدسن، دوايت، عقيده الشيعه، تعريب ع. م بيروت، مؤسسه المفيد، 1410ق.
ژايگر، ردولف، خداوندعلم وشمشير، ترجمه ذبيح الله منصوري، تهران، مجيد، 1376.
سراج، محمدابراهيم، امام علي خورشيد بي غروب، تهران، نبوي، 1376.
سيدابن طاوس، طرائف، ترجمه داود الهامى، ‏قم‏، نويد اسلام، ‏1374.‏
سيوطي، جلال الدين، الاتقان، قاهره، دارالسلام، طاول، 1429ق.
شهرستاني، هبةالدين، ماهو نهج البلاغه، ترجمه عباس ميرزاده، چ ششم، قم، مؤسسةالنشرالاسلامي، 1420ق.
شيخ صدوق، الأمالي، بي جا، كتابخانه اسلاميه، 1362.
شيخ مفيد، الارشاد، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413ق.
طوسى، خواجه نصيرالدين، تجريد الاعتقاد، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1407ق.
عبدالجليل، ژان محمد، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذرتاش،آذرنوش، چ سوم، تهران، مؤسسه انتشارات امير كبير، 1376.
عبده، محمد، شرح نهج البلاغه، قاهره، مطبعة الاستقامه، بي تا.
العزيزي، روکس، الامام علي أسدالاسلام و قدّيسه، چ دوم، بيروت، دارالکتاب العربي، 1399ق.
علّامه حلى، حسن بن يوسف، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، بي تا.
عليقلي، محمدمهدي، سيماي نهج البلاغه، تهران، تاريخ و فرهنگ، 1379.
على الصغير، محمدحسين، المستشرقون و الدراسات القرانيه، بيروت، دار المورخ العربى، 1420 ق.
فيروزآبادي، سيدمرتضى، ‏فضائل الخمسة من الصحاح الستة، چ دوم،‏ تهران‏، اسلامية، 1392 ق.
فيض كاشانى، ملامحسن، تفسير الصافى‏، چ دوم، تهران، الصدر، 1415 ق.‏
كليني، محمدبن يعقوب، الکافي، چ چهارم، تهران، دار الكتب الإسلامية، ‏‏1407ق.
لالاني، ارزينا، نخستين انديشه هاي شيعي: تعاليم امام محمد باقر(ع)، ترجمه فريدون بدره اي، تهران، فروزان، 1381.
مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404ق.
مرعشى تستري، قاضى نور الله،‏ إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قم، ‏مكتبة آية الله المرعشى النجفى‏، 1409 ق‏.
مسعودي، على بن الحسين بن على، مروج الذهب و معادن الجوهر، چ دوم، قم، دار الهجرة، 1409ق.
معرفت، محمدهادي، التمهيد في علوم القرآن، چ چهارم، قم، مؤسسةالنشرالاسلامي، 1425ق.
نمازي، حسين، علي در آيينه نهج البلاغه، بي جا، مرکزتحقيقات اسلامي نمايندگي ولي فقيه در سپاه، بي تا.
هالم، هاينس، تشيع، ترجمه محمدتقي اکبري، قم، اديان، 1385.
هاليستر، جان نور من، تشيع در هند، ترجمه آزر ميدخت مشايخ فريدني، تهران، مرکز دانشگاهي،1373.
هدايت پناه، محمدرضا، «نقد و بررسي مقاله علي بن ابي طالب(ع) در کتاب دائرة المعارف اسلام؛ تشابه اسمي، تفاوت ماهوي »، نامه علوم انساني، ش 4 و 5، زمستان 1379 و بهار1380، ص42-95.

اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در سفرنامه مادام ديولافو

مقدمه

«سفرنامه مادام ديولافوآ» عنوان كتابى است كه توسط يك محقق و مستشرق فرانسوى به رشته تحرير درآمده و به فارسى ترجمه شده است. در اين سفرنامه، ستايشى از مولاى متقيان، على ابن ابيطالب(عليه السلام) به عمل آمده كه از يك فرد غيرمسلمان، جاى تأمّل دارد.

براى برطرف شدن اين شبهه كه مبادا مترجم كتاب چيزى بر آن افزوده باشد به متن اصلى مراجعه و مجدداً جملات مذكور از زبان فرانسه به فارسى ترجمه شد.1 پيش از بيان اين جملات، لازم است براى آشنايى بيش تر با اثر مذكور و نويسنده آن، معرفى كوتاهى از اين كتاب به عمل آيد.

عنوان اصلى كتاب سرزمين پارس (كلده و شوش)2 مى باشد. متن اصلى به زبان فرانسوى است و در سال 1887 ميلادى در فرانسه به چاپ رسيده است. تعداد صفحات كتاب 739 صفحه همراه با فهرست الفبايى موضوعى و فهرست تصاوير است. محتواى كتاب حاصل يادداشت هاى خانم ديولافوآ، همسر دانشمند آقاى مارسل ديولافوآ، مهندس و باستان شناس فرانسوى مى باشد كه در دهه 1880 سفر خود را از بندر مارسى در جنوب فرانسه آغاز نموده، پس از عبور از درياى مديترانه و تركيه و قفقاز به ايران و عراق آمده، سپس از طريق راه آبى خليج فارس و درياى عرب و درياى سرخ و درياى مديترانه، به فرانسه بازگشته اند.3 نقشه مربوط، مسير اين سفر را نشان مى دهد.4

اين كتاب كه نشان ملى لژيون دونُر (Legion Dhonneur) فرانسه را به خود اختصاص داده است5، توسط آقاى بهرام فرهوشى، با عنوان سفرنامه مادام ديولافوآ (ايران و كلده) ترجمه شده است.6 اين سفرنامه داراى اطلاعات فراوانى از اوضاع اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى ايران ـ همچون نحوه اداره كشور توسط زمامداران قاجار، آداب معاشرت و عادات و رسوم مردم، نوع خوراك و پوشاك آن ها، ويژگى هاى معمارى و خصوصيات كالبدى شهرهايى مانند تبريز، قزوين، قم، اصفهان، شيراز و اوضاع و احوال اقليت ها و مانند آن ها مى باشد و بدين لحاظ، يكى از منابع ايران شناسى در اواخر قرن نوزدهم به شمار مى رود.

از ويژگى هاى اين اثر، تصاوير و نقاشى هايى است كه توسط اين زوج هنرمند تهيه شده و تعداد آن ها بيش از سيصد مورد است. اين تصاوير و نقاشى ها چشم اندازهايى را از مساجد، كليساها، خيابان ها، آب انبارها، كاروان سراها، اجتماعات و حتى چهره و پوشاك اقشار مختلف مردم ارائه مى دهد كه از طريق آن ها مى توان تصوير روشنى از ايران آن زمان به دست آورد. به عنوان نمونه، طرّاحى چشم انداز بغداد، از صفحه 562 متن اصلى ارائه گرديده است.

خانم ديولافوآ، تنها گزارش گر سفر نبوده است. بلكه در ارتباط با مسائل مختلف، اظهارنظرهايى نموده كه حاكى از اطلاعات وسيع وى درباره تاريخ و فرهنگ ايران و ساير نقاطى است كه در مسير وى سفر قرار داشته است. به عنوان نمونه، هنگامى كه به خرابه هاى تيسفون رسيده، ضمن مقايسه آن با شهر يونانى سلوسى كه در مجاورت تيسفون قرار داشته است، از اين كه كاخ شاهان ايرانى، آشيانه كلاغان شده است ابزار تأسف نموده، خطاب به «باربد» مى نويسد: “اى شاعر، چنگ خود به دست گير و آن را با اشعار دلپذيرت هماهنگ ساز و پيش از آن كه انگشتان خود را قطع كنى و سازت را بسوزانى، براى آخرين بار در مقابل اين كاخ ويران، مرثيه سرايى كن.”7 خانم ديولافوآ در اين جا 37 بيت از اشعار فردوسى را كه مربوط به نوحه سرايى “باربد” براى خسروپرويز است، به زبان فرانسه ذكر كرده است.8

آشنايى نگارنده به تاريخ ادبيات فارسى، محدود به فردوسى نبوده است و بلكه به تناسب مطالب، به بيان احوال و افكار شاعرانى همچون خاقانى، خيام و حافظ پرداخته و ابياتى از قصيده انورى را نقل كرده است كه به دنبال فتنه “غز″ها در خراسان، سروده شده است:

بر سمرقند اگر بگذرى اى باد سحر نامه اهل خراسان به بر خاقان بر…
خبرت نيست كزين زير و زبر شوم غزان نيست يك پى زخراسان كه نشد زير و زبر…9

وى همچنين به تاريخ سياسى ايران آشنايى زيادى داشته و در خلال كتاب به بيان تحليل هايى در اين زمينه پرداخته است. سفرنامه ديولافوآ به دليل توصيف هايى كه از اوضاع جغرافيايى ايران و تركيه و قفقاز و عراق (مانند وضعيت شهرها، راه ها، كشاورزى، سدّ و بندها، فعاليت هاى صنعتى و نظاير آن ها) در اواخر قرن گذشته ارائه داده است، مى تواند به عنوان يكى از منابع جغرافياى تاريخى نيز محسوب گردد. وى همچنين با تاريخ اساطيرى و پژوهش هاى باستان شناسى، به خصوص در ارتباط با كلده و شوش و آشور و بابل، آشنايى داشته است.

يكى از ويژگى هاى مهم نگارنده كتاب و همسرش، آقاى مارسل ديولافوآ، گرايشات مذهبى آن هاست. خود كلمه ديولافوآ از دو تركيب “ديو” (Dieu) به معناى خدا و “لافوآ” (Lafoy) به معناى ايمان تشكيل شده است. در سطور زير كه از سفرنامه وى نقل مى گردد، وجود يك روحيه ايمانى، در تعابير و اصطلاحاتى كه به كار رفته است به خوبى نمايان مى باشد. وى به هنگام خروج از ايران و ورود به قلمرو امپراتورى عثمانى در خاك تركيه، چنين مى نويسد: «پريروز مارسل مى گفت: هنگام مسافرت در ايران من هوش صنعتى و فهم و ادراك و نيروى روحانى و معنوى ايرانيان را مى ستودم ولى از طرز ادارى دولت و اخلاق مردم معمولى شكايت داشتم و آنان را مورد ملامت قرار مى دادم. اكنون مى بينم كه خداوند در حين خلق كردن عثمانى ها، نظرش اين بوده كه من از جداشدن از ايرانيان بى نهايت متأسف شوم. از موقعى كه ايران را ترك كرده و قدم به خاك تركيه گذارده ام، مثل اين است كه از بهشت بيرون آمده و در جهنم وارد شده ام.»10

اذيت و آزارى كه خانم ديولافوآ از ناحيه برخى افراد متعصب مذهبى ديده است و حتى كلمات ركيكى كه به هنگام عبور آنان از كنار برخى مساجد و اماكن متبركه نثارشان كرده اند، موجب نشده كينه و نفرتى از مسلمانان پيدا كند، بلكه عموماً با واقع بينى به قضاوت درباره مسائل مذهبى پرداخته، هرچند مصون از خطا نيز نبوده است.

در پايان اين كتاب، تحليلى از تاريخ ادبيات ايران و از جمله شاهنامه و چگونگى پيدايش تعزيه و ارتباط آن با حادثه عاشورا، ارائه شده است.

خانم ديولافوآ در ارتباط با مطالب مزبور و حوادثى كه براى فرزندان اميرالمؤمنين(عليه السلام) در واقعه كربلا رخ داده است، از آن حضرت نام برده، شمّه اى از فضائل آن بزرگوار را بيان نموده است كه حاكى از شناخت عميق وى از تاريخ سياسى اسلام و شخصيت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و سيره آن بزرگوار است.11 بنابر اهميت اين جمله ها كه از زبان يك محقق مسيحى بيان شده است، ترجمه دقيق آن را، به عنوان حُسن ختام اين سطور قرار مى دهيم و متن اصلى را نيز در پايان، تقديم خوانندگان گرامى نماييم:12

«پس از وفات على(عليه السلام) فرزندانش حسن و حسين از آتش قيام انتقام خلفاى جور (كه در زمان وى از سرير قدرت به زير آمده بودند) در امان نماندند; در مدينه و كربلا شهيد شدند و نهال تشيّع ازخون آنان قوّت گرفت. مبارزه فرزندان على با خلفاى اموى مايه نمايش هاى مذهبى گرديد كه در قرن 19 رواج وسيع يافت. از آن تاريخ به بعد است كه بين شيعه و سنى گسيختگى ايجاد شد. شيفتگى شيعه نسبت به على به صورت سنتّى استوار درآمده است… چه كسى را مى توان يافت كه عالم تر از على و بيش از او مشتاق صلح و آرامش باشد؟

چه خاندانى را پاك تر از خاندان على مى توان سراغ گرفت؟

در عصرى كه خداپرستى با بت پرستى و ديگر مظاهر شرك درآميخته بود، چه كسى بيش از على زبان به توحيد گشود؟

در جنگ ها زمانى كه همه از صحنه مى گريختند چه كسى استوارتر از على پيكار مى نمود؟

زمانى كه همه به فكر جان خويش بودند، چه كسى جز على به استقبال مرگ مى شتافت؟

چه كسى عادلانه تر از على فرمان رانده؟ چه كسى رئوف تر از او مى شناسيد؟

چه كسى بيش از او در تهديدهايش راسخ و به وعده هايش وفادار بود؟

… اى ديدگان من گريه كنيد و قطرات اشك را با ناله درآميزيد; بگرييد بر مظلوميت خاندان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله).»13

پى نوشت ها

1ـ جا دارد از آقاى دكتر افضل وثوقى، عضو محترم هيأت علمى گروه آموزشى زبان و ادبيات فرانسه، به خاطر اين ترجمه، تشكر نمايم.

2 LAPERSE (La Chaldee Et La Susiane), M. Jane Divlafoy, (Relation De Voyage), Hachette paris, 1887

3ـ اين سفرنامه ظاهراً به منظور تحقيقات باستان شناسى و از جمله تأثير معمارى ساسانى بر معمارى اسلامى صورت پذيرفته است، هرچند اين گونه مسافرت ها ـ به خصوص در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادى كه مصادف با افزايش فعاليت هاى استعمارى كشورهاى صنعتى اروپاست ـ معمولاً از انگيزه هاى اقتصادى و سياسى، خالى نبوده است.

4. La Perse, Ibid, P: 276

5ـ اعطاى جوايز و نشان هاى ملّى به چنين تحقيقاتى، يكى از شيوه هاى رايج در كشورهاى سلطه گر جهانى بوده است كه به منظور ترغيب پژوهشگران به انجام تحقيقات درباره كشورهاى زيرسلطه، صورت مى گرفته است.

6ـ مادام ديولافوآ، سفرنامه مادام ديولافوآ، ترجمه و نگارش فرهوشى (مترجم همايون سايق)، كتابفروشى خيام، سال1332هـ. ش

7ـ همان، ص 540

8ـكنون شيون باربد گوش دار سر مهر مهتر به آغوش دار
چو آگاه شد باربد زآن كه شاه بپرداخت ناكام و بى رأى گاه
زجهرم بيامد سوى تيسفون پر از آب مژگان و دل پر زخون…

9 و10ـ مادام ديولافوآ، پيشين، ص 685 / ص 564

11ـ ممكن است اين شائبه به دل خطور كند كه خانم ديولافوآ ستايش از اميرالمومنين على(عليه السلام) را به قصد خاصى و يا به منظور فرصت طلبى بيان كرده است. در پاسخ بايد گفت، وى در شرايطى از على(عليه السلام) ستايش كرده است كه حكومت عثمانى از چنين امرى كراهت داشته و شيعيان و زائران آن حضرت در قلمرو حكومت آن ها مورد اذيت و آزار مردم و در معرض حمله راهزنان و اخّاذى مأموران دولتى قرار مى گرفته اند. بنابراين، مى توان گفت كه بيان جملات مزبور، صرفاً از طينت پاك و وجدان بيدار اين بانوى حق طلب نشأت گرفته است.

12. La Perse, Ibid, pp: 703 – 704

13ـ ستايش مادام ديولافوآ از اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، به زبان فرانسوى از متن اصلى:

Apres lui ses fils, Hassan et Houssein, n¨echapperent pas a la vengeance des familles delronees et perirent miserablement tous deux les plaines de Medine et de kerbela. De leur sang repandu nailra le schisme chiite, de leurs querelles avec les califdw un drame pieux, qui formera au dix – huitieme siecle l¨element constitufif du theatre dramatique. A parlir de colle epoque la scission est complete entre les Sunnites et les Chiites; la vaneration de ces derniers pour Ali devient une sorte de culte; ses vertus, ses exploits, le massacre de ses fils sont les uniques objefs de leur devotion et de leur piete:

” Qui etait plus empresse a la paix, plus riche en science, qui avait une famille, une posterite plus pure?

” Qui tenait d¨un pied ferme au combat quand la deroute etait generale, et se prodiguait dans le danger quand chacum etait avare de vie?

” Qui etait Plus juste dans ses arrets, plue equitable dans sa mansuetude, plue sur dans ses menaces et ses promesses?

“… Pleurez, mes yeux; que vos larmes se melent a mes soupirs; pleurez la famille du prophete!”

گونه‌ها و روش‌های تفسیر امام علی (ع) در روایات تفسیری اهل سنت

چکیده
آگاهی از روش معصومین، به‌خصوص امام علی ‌(ع) به‌عنوان وارث علم پیامبر، ما را در استفادة صحیح و روشمند از قرآن رهنمون می‌سازد. ضرورت پرداختن به این موضوع وقتی دوچندان می‌نماید که بدانیم شمار شایان توجهی از روایات این امام همام در تفاسیر اهل سنت ذکر و به آن‌ها استناد شده است.
مقالۀ حاضر به روش توصیفی ـ کتابخانه‌ای ابتدا روایات تفسیری امام علی ‌(ع) را از این مصادر استخراج و سپس گونه‌ها و روش‌های آن را بررسی کرده است و نتیجه می‌گیرد که امام در سخنان خود، بسته به ظرفیت و فضای حاکم، به روش‌های گوناگون روایی، لغوی، بیان مصداقی، تمثیلی و غیره قرآن را تبیین کرده است.