حضرت علی (ع) در سیره نظری و عملی امام خمینی (قدس سره)

فروغ فروزان

حضرت علی (ع) شخصیت بی بدیلی است که حکمت الهی – میمون ترین فرصتها را با سرنوشت او پیوند می زند: در خانه کعبه دیده به جهان می گشاید و در منزل خاتم رسولان و واپسین فرستاده پروردگار عالمیان پرورش می یابد و در طول زندگی مصداق راستین آیه شریفه «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون » (1) می گردد، زیرا در همه حال به عبادت مشغول بوده و در تمامی صحنه های زندگی اعم از خانه، مزرعه، نخلستان، مسند زمامداری و میدان کارزار در محضر خدا حضور داشته است . به اعتراف دوست و دشمن این ستاره درخشان آسمان امامت و ولایت در طول حیات بابرکت خود ویژگیهای متعالی را در وجود خویش تجسم عینی بخشید و سرانجام، در محراب عبادت به شهادت رسید و بدین گونه رستگاری را در آغوش کشید .

سخن گفتن از چنین وجود ملکوتی که دوستان از هراس، فضایلش را مخفی کردند و دشمنان به دلیل کینه و حسد از وصف مکارم و فضایلش امتناع نمودند، کار ساده ای نمی باشد . او بیست و پنج سال سکوت کرد و خودخواهیها، نقشه های حیله گرانه و برخی ناملایمات و دشواریها را تحمل نمود تا نیروهای خودی را برای محو دشمن مشترک بسیج کند و توان صفوف مسلمین را برای درهم پیچیدن طومار مشترک و الحاد و رذالت تقویت نماید، اما با وجود اینکه در این سکونت پرمعنی و خاموشی خردمندانه درسهای زیادی نهفته است و حقایق ارزنده و آموزنده ای در خود دارد، متاسفانه هم شیعیان سکوت نموده و هم پژوهشگران اهل سنت از آن عبور کرده اند و این وضع موجب شده که بزرگترین تجلی علی و میزان وارستگی، فداکاری و جانبداری وی از حقیقت در این دوره نسبتا طولانی، بر اذهان و افکار مردم روشن نباشد; حتی آن دوره بیست و سه ساله که این جانشین راستین حضرت محمد (ص) برای اعتلای ایمان و معنویت در جامعه آغشته به کفر و جهل و شرک، مشعل توحید را روشن کرد و در حمایت از آیین نبوی و سنت محمدی وظایفی خطیر را عهده دار گردید و ناگوارترین شرایط را به جان خرید و از یاری دین و سپاه حق لحظه ای دریغ نورزید، آن گونه که شایسته و بایسته است بر تشنگان معارف معرفی نشده است .

علی (ع) کسی است که بدون تردید دین حق را برپا می داشت و به طور آشکار به احکام و فرایض حکم می فرمود; همان کسی که پس از پیامبر بهترین مردم بود . (2) او قریب به پنج سال به منظور تحقق عدالت و گرفتن انتقام مظلوم و استقرار حق و نابودی باطل (در چهره های گوناگون) حکومت کرد، سیمای پرواز و رمز علی (ع) با آن جاذبه ها و دافعه هایی که از چشمه اخلاص و ایمانش سرچشمه می گرفت، موجب گردیده که دانشوران و عالمان تنها به پرتوی از این فروع درخشان اشاره کند و از دریای صفات و کردار پسندیده اش به قدر تشنگی بنوشند .

جرج جرداق، نویسنده مسیحی در مورد شخصیت الهی می نگارد: ای دنیا! تو را چه می شد اگر تمام نیروهای خود را بسیج می کردی و در هر عصر و زمانی بزرگمردی به نام علی (ع) را بدان عقل و قلب و زبان و بدان ذوالفقارش به انسانیت عطا می کردی . (3)

ابن ابی الحدید معتزلی مذهب می نویسد: فضایل آن حرت چنان عظمت، شکوه و اشتهاری دارد که نمی توان متعرض بیانش شد یا به تفصیل آن پرداخت و سخن گفتن درباره اش مثل این است که بخواهند درباره پرتو روز درخشان یا فروغ ماه تابان سخن گویند که بر هیچ کس پوشیده نیست . (4) به قول میخائیل نعیمه: قهرمانهای امام علی (ع) به میدان رزم محدود نمی گردد، بلکه او در روشن اندیشی، پاکی وجدان، فصاحت بیان و کلام، عمق و ژرفای انسانیت، شور و حرارت ایمان، بلندی همت و فکر، حمایت از رنجدیده ها در برابر جفاکاران و فروتنی در مقابل حق و هر کجای دیگر که تجلی کند نیز قهرمان بود . و شیخ محمد عبده خاطر نشان می کند: قطع نظر از سخنان علی (ع) به طور کلی روح آن امام همام وسیع، همه جانبه و چند بعدی است و همواره به این خصلت ستایش گردیده است; در محراب عبادت می گرید و در میدان نبرد خندان است . سربازی است قاطع، اما رهبری است مهربان با رقت قلب . حکیمی است ژرف اندیش، فرماندهی لایق، معلمی است که به فصاحت خطبه می خواند و قاضیی است که در عین حال نویسنده هم می باشد، زمامداری است که کشاورزی هم می کند . او انسان کاملی است که بر تمامی دنیای روحی بشریت احاطه دارد . (5)
عطوفت و معرفت

در میان عالمان شیعه و پرواپیشگان پرمایه این مذهب، حضرت امام خمینی (قدس سره) درخشندگی ویژه ای دارد; زیرا این عبد صالح خداوند توانست در پیروی از فرامین قرآنی و منابع روایی بر همگان و همگنان خویش سبقت گیرد و سیره خویش را به شیوه زندگی پیشوایان راستین نزدیک نماید و بر حضرت علی (ع) تاسی جوید و خود اسوه ای برای جویندگان معارف و احکام گردد . این بزرگمرد تاریخ تشیع از سلاله پاک رسول خدا (ص) بود که در بوستان ذریه خاندان عترت و طهارت چون گلی شکفت و وجودش جهانی را معطر ساخت . آن الگوی وارستگی دروازه معرفت را گشود، شمشیر حق را از نیام برکشید و فوج باطل و قوم ظالم را بر خاک مذلت نشانید و بیرق ایمان را بر بام اقالیم قبله برافراشت . این خون غیرت و حمیت که در رگهای جوانان جهان اسلام در حال جوشش است، از برکت انفاس قدسی اوست . آن وجود بابرکت از دوران کودکی دل به محبت خاندان عصمت و طهارت سپرد، اما این عشق آتشین که از معرفتی عمیق نشات می گرفت، با اطاعت از فرامین ائمه که در واقع دستورات خداوند است توام بود . امام خمینی کوشید تا تجسمی از سیره حضرت علی (ع) را در زندگی خویش به نمایش بگذارد و از این رهگذر، موفق گردید قوی ترین تاثیر را در عرصه های علمی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی بروز دهد . او برای تبلیغ دین و معرفی فرهنگ قرآن و نهج البلاغه به زبان و بیان اکتفا نکرد، بلکه از طریق تهذیب و تزکیه به درجه ای رسید که اعمال و رفتارش خود معرفی راه حضرت امیرمؤمنان (ع) بود . بسیاری از خصوصیات امام خمینی الهام گرفته از شیوه حضرت علی (ع) است که پرتوهایی از این خورشید درخشان را در اذهان زنده می نماید . در منابع تاریخی آمده است که حضرت علی (ع) با دشمن به شدت و با خشونت رفتار می کرد و در برابر باطل هیچ گونه ملایمت و مدارا نداشت; ولی وقتی به شخص ناتوانی برخورد می کرد، در نهایت عطوفت وی را مورد نوازش قرار می داد . امام خمینی نیز در ستیز با دشمنان بدون آنکه هراسی به دل راه دهد، برخوردی قاطع و سخت داشت، اما در ضمن چنین شدت و صلابتی، وقتی با مردم عادی، خصوصا بینوایان و محرومان رو به رو می شد، مهربانی خصای در وجودش هویدا می گردید .

امام خمینی در معرفی این بعد از سیره حضرت علی (ع) می گوید: «شخصیت این مرد بزرگ که امام امت شد، شخصیتی است که در اسلام و قبل از اسلام و بعدها هم کسی مثل او نمی تواند سراغ کند، یک موجودی که امور متضاد را در خودش جمع کرده [بود] . کسی که جنگجوست اهل عبادت نمی شود، کسی که قوه بازو می خواهد داشته باشد اهل زهد نمی تواند باشد، کسی که شمشیر می کشد و اشخاصی را که منحرف اند درو می کند، این نمی تواند که عاطفه . . . داشته باشد . . . . در عین حالی که غذای او از نان و سرکه و زیت یا نمک بیرون نبوده است; در عین حال قدرت بدنی آن طور . . . است . دری را که از خیبر ایشان کنده است و چندین ذراع دور انداخته است چهل نفر نمی توانستند بلندش کنند . . . آدمی که جنگجوست به آن طور که جنگجویان بزرگ را، دلاوران بزرگ را، به هزیمت وامی دارد و می فرماید: اگر تمام عرب یک طرف باشند به من هجوم کنند من پشت نمی کنم! این آدم در عطوفت آن طور است که وقتی یک خلخال از پای یک زن یهودی ربوده اند می فرماید که مرگ برای انسان آسان است . . .» (6)

در جای دیگر امام خمینی خاطر نشان می نماید: «حضرت امیرالمؤمنین (ع) بعد از اینکه دست دو نفر دزد را قطع می کند، چنان نسبت به آنان عاطفه و محبت نشان می دهد و معالجه و پذیرایی می کند که از مداحان حضرت می شوند . (7)

با این همه عاطفه، روزی هم شمشیر می کشد و افراد مفسد را با کمال قدرت از پا درمی آورد، معنای عدالت همین است .» (8)

آری، حضرت علی (ع) فرمانروایی است که به خود اجازه نمی دهد به احدی ستم شود و حتی پا را از امور مربوط به انسانها فراتر می نهد و می فرماید: اگر چنانچه همه تعالیم دنیا را به من بدهند که بخواهند دانه ای را از دهان مورچه ای بگیرم این را ستم می دانم و نمی کنم . (9) به اعتقاد امام خمینی افراد بشر قادر نخواهند بود چنین حکومتی را تحقق بخشند، ایشان می افزایند: «ما آرزوی یک همچو حکومتی داریم، یک حکومت عادل که نسبت به افراد رعیت علاقه مند باشد، عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم که مبادا یک نفر در مملکت من زندگیش پست باشد، گرسنگی بخورد . (10) امام خمینی تاکید می فرمایند: «حضرت علی (ع) مظهر عدالتو رحمت الهی است و عدل خداوند در چهره تابناک حضرت علی بن ابی طالب (ع) ظاهر شده است .» در ادامه توصیه می کنند که مسؤولین و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی در برخورد با مردم برای اجرای عدالت و بروز عطوفت به حضرت علی (ع) اقتدا نمایند . (11)

البته همان گونه که در منابع اسلامی آمده و حضرت امام خمینی هم اشاره فرموده اند، قاطعیت و صلابت حضرت علی (ع) هم خود رحمتی می باشد، در یکی از روزها که شخصیتهای نظام جمهوری اسلامی ایران خدمت امام شرفیاب شدند و مهمانان خارجی هم حضور داشتند، حضرت امام طی بیاناتی خطاب به میهمانان خارجی خاطرنشان ساختند: نخست اینکه جمهوری اسلامی را آنچنانکه می بینید برای مردم کشورتان بازگو کنید . برای مردم بگویید که قتال هم رحمت است و رحمت خدا بر آنان است . (12)
خروش تقدس

حضرت علی (ع) نه از زیادی نیروهای مخالف هراس داشت و نه از قلت نیروهای خودی واهمه ای بروز می داد، در هر شرایطی که پیش می آمد و مقتضیاتی که ایجاب می نمود، می کوشید در حمیت احیای حق و اجرای عدالت و گسترش فضیلت بکوشد و برایش تفاوتی نمی کرد که این فعالیتها را در زمان زمامداری یا غیر آن انجام می دهد . امام خمینی در فراز یکی از بیانات خود گفته اند: «علی بن ابی طالب (ع) همه عالم اگر کافر می شدند به حال او فرق نمی کرد، جز غصه خوردن به اینکه چرا اینها دارند خلاف می کنند و الا در مشی او هیچ تغییری نمی کرد، آن روزی که تو خانه نشسته بود، با آن روزی که یک خلافت دارای آن وسعت که ایران یک جزئش بود تا مصر و در حجاز همه اینها تحت سیطره بود و از اروپا هم یک مقداری . هیچ فرقی در حال روحیش نبود روح الهی بود . روح الهی در آن فرق نمی کند که یک جمعیت کمی تحت نظر او باشد یا یک دنیا باشد حال روحی او فرق نمی کند، او موظف است عدالت کند، می تواند با این چهار تا که هست عدالت بکند و اگر توانست با همه جا، همه جا عدالت را گسترش می دهد . . .» (13)

امام خمینی نیز در خصوص ارزشهای دینی، مقدسات مذهبی و رعایت حریم الهی به حق تعصب و غیرت داشت و به دلیل همین ویژگی، مبارزه با استبداد و استکبار را در راس برنامه های خود قرار داد و این حرکت را وظیفه ای دینی و شرعی تلقی کرد و نه شکست و کمی نیروها و حامیان، او را ناامید نمود و نه پیروزیها و کثرت طرفداران در او غرور ایجاد می نمود . سیاست حضرت علی (ع) در بیرون راندن دشمن اصلی از صحنه چنین بود که آن حضرت به کمی سپاه خود و زیادی قشون معاویه فکر نمی کرد و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی داد که آن فروغ امامت از مواضع اصولی دست بردارد، امام خمینی نیز فریاد زد: هیهات که خمینی در برابر تجاوز دیوسیرتان و مشرکان و کافران به حریم قرآن و عترت رسول خدا و امت محمد و پیروان ابراهیم حنیف ساکت و آرام بماند و یا نظاره گر صحنه های ذلت و حقارت مسلمانان باشد . . . قدرتها و نوکران آنها مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها بماند به راه خود . . . ادامه می دهد» (14) امام در این مسیر پرخوف و خطر هیچ تزلزلی به خود راه نداد و از چنان اقتداری برخوردار بود که حوادث پرتلاطم نتوانست در وجود او لرزشی ایجاد کند و در سخت ترین شرایط و آشفته ترین رخدادها در امام یک نشاط درونی و آرامش واقعی قابل مشاهده بود و به همین دلیل، می توانست بر دیگران تاثیر بگذارد، و امیدوارشان کند . در روایتی هم آمده است: مومن به سوی مومن آرامش می گیرد چنانچه تشنه با آب سرد آرامش را به دست می آورد . (15) در تصمیم گیریهای نهایی به تنهایی اقدام می کرد و به هیچ عنوان در مقابل معاندین و زورمداران ملایمت نشان نمی داد . به همین دلیل، نویسنده ای اعتراف می کند: . . . او [امام خمینی] از آن روز که پا به میدان گذاشت و با حکومت فساد و بیداد به ستیز پرداخت، نه تنها برای یک لحظه و یا در یک مرحله از مراحل بی شمار جهاد پای سرسختی و استقامت سست نشد، بلکه هر روز سخت تر و استوارتر و قاطع تر گردید . (16)

حضرت علی (ع) تعداد قابل توجهی از دانشوران و پارسایان و فداکاران را تربیت کرد که در میان آنان جمعی از شخصیتهای معنوی چون کمیل بن زیاد، میثم تمار، اویس قرن و رشید هجری درخشندگی دارند، برخی دیگر از پیشتازان اولیه علوم اسلامی محسوب می شوند و عده ای مصادر اولیه علم فقه، کلام، تفسیر، قرائت و . . . . می باشند . (17) امام خمینی نیز یاران فداکاری پرورش داد که تنها در میان اصحاب پیامبر و حضرت علی (ع) می توان مثل آنان را یافت . تحمل شدیدترین شکنجه ها، سختیهای توان فرسا و رسیدن به فیض عظیم شهادت از مختصات عامیان اوست ; کسانی که با استواری و صلابت وصف ناپذیر خود، خاطره یاران نخستین امام را در اذهان زنده کردند .

امام خمینی در حوزه درسی خویش شاگردانی را تربیت کرد که در عرصه های گوناگون علمی، سیاسی و اعتقادی در دفاع از حریم تشیع، به همراه امام از ارزشهای معنوی صیانت کردند و برای محو ظلم و جهل جدیت داشتند; این افراد چون منظومه نورافشانی هستند که در آسمان فضیلت به درخشندگی پرداخته و فضایی سرشار از معنویت را برای علاقه مندان به دیانت به ارمغان آورده اند . تاثیر نفس امام در جلسات علمی و اخلاقی بسیار شگفت بود و شاگردان را منقلب می نمود . (18) در واقع می خواست ضمن تعلیم دانشهایی که مورد نیاز جامعه و مکارم اخلاقی همچنین مبارزه با آفات نفسانی، زمینه های فکری تربیتی لازم را برای ستیز با عواملی که مانع شکوفایی فضایل هستند پدید آورد .
جامعیت در اندیشه و عمل

حضرت علی (ع) در اندیشه و عمل جامعیت داشت و در تمامی ابعاد انسانی امتیازات فوق العاده و برجسته ای داشت . به همین دلیل، طوایف گوناگون فکری و صنفی و فرقه های گوناگون کوشیده اند خودشان را به آن حضرت نزدیک نمایند، اما آنچه که در وصف این بزرگوار گفته اند بخش اندکی از آن چیزی است که او بوده است . غالبا مسایل که این افراد درک کرده و می نمایند و به پیشگاه مولا علی (ع) عرضه می دارند، آن حقیقت متبلور در شخصیت علی (ع) و متحقق در سیره آن فروغ ولایت را نمی تواند حداقل در سطح مورد قبولی ترسیم نماید . از این جهت امام خمینی خاطر نشان ساخته اند: «[حضرت علی (ع)] وصف کردنی نیست، آنچه که وصف کرده اند از او، دون شان اوست و آنچه شعرا و عرفا و فلاسفه و دیگران درباره او گفته اند، شمه ای از آن چیزی است که او هست . . . لهذا باید در پیشگاه مبارک ایشان عذرخواهی کنیم که ما قاصریم و نمی توانیم بیان کمال شما را بکنیم . . . .» (19)

به اعتقاد امام خمینی همان گونه که قرآن بر جوامع انسانی نازل شده و به سطحی رسیده که ما اکنون آن را به صورتی مکتوب مشاهده می کنیم، حضرت علی (ع) هم چنین بوده است و البته این امر بدیهی می باشد که این دو امانت نفیس – یعنی قرآن وعترت – که رسول اکرم (ص) در میان امت مسلمان باقی نهاد، (20) همان گونه که از هر گونه اشتباه و معصیت مصون هستند و تا روز رستاخیز با یکدیگر پیوندی ناگسستنی دارند، به یکدیگر نیز شبیه هستند; به همین دلیل امام خمینی می فرمایند: «. . . حضرت امیر (ع) . . . هم از وجود مطلق تنزل پیدا کرده است، از وجود جامع تنزل پیدا کرده است و آمده است پایین تا رسیده است به عالم طبیعت . . .» . (21) ایشان در جای دیگر یادآور شده اند: «. . . او [حضرت علی (ع)] یک موجودی بوده، معجزه ای، جمع مابین تضاد، جمع بین همه ضدها را کرده بود، یک آدم در قدرت، آن طور که به حسب نقل از این طرف می زد دو تا می کرد در جنگ می زد می کشت تمام کسانی که بر ضد اسلام بودند . از آن طرف، آدم زاهد، یک آدم عابد [بود که] تا صبح بنشیند نماز بخواند . آدم زاهد و عابد اهل جنگ نیست، آدم جنگجو هم بیشترش اهل زهد و تقوا و امثال ذلک نیست . جمع می کرده او بین همه! ماها نمی توانیم، اما می توانیم اقتدا کنیم به او تا حدودی . . .» . (22)

امام خمینی نیز در این ویژگی به امیرمومنان (ع) شباهتهایی داشت و در زمره آنانی بود که در جمع کردن کمالات، فضایل و علوم، ویژگی منحصر به فردی را در خویشتن پدید آورد، بوده; زیرا در حالی که از روح لطیف و شخصیتی عاطفی برخوردار بود، در صحنه مبارزه چنان می خروشید که از سخن و کلامش لرزه بر اندام خصم می افتاد و آن چنان با قاطعیت سخن می گفت که قوی ترین قدرتها از واکنش قهرآمیزش می هراسیدند . در همین حال، چون به عرفان می پرداخت از قوت کلامش متحیر می ماندند، در همان زمانی که در برابر امریکا ایستاد و فرمود: «امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» خطبه عقد برای دو زوج جوان جاری می نمود و دست عطوفت بر سر کودکان می کشید، و آن روحی که فرمان به نبرد با استکبار می داد . گاهی پدر یک شهید با بچه ای، به گریستن وادار می نمود . اگرچه در فقه و عرفان صاحب نظر بود و در این دو رشته تالیفات گران سنگ از خویشتن بر جای نهاد و هیچ گاه این دو را درهم ادغام نمی نمود، لذا روح عارفانه هرگز او را از تعبدی که حتی یک فرد عادی دارد دور نساخت . در عراق حتی یک شب زیارت بارگاه مطهر حضرت علی (ع) را ترک نکرد، اما در همان حال به سعدون شاکر، رئیس سازمان امنیت عراق، فرمود: من از آن سیدهایی نمی باشم که زیارت وظیفه ام را از یاد ببرد! اگرچه از باب استحباب و شفا تربت حضرت امام حسین (ع) را می خورد، اما شجاعت و شهامت آن سالار شهیدان در رگهای او جاری و ساری بود . (23)

مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای فرموده اند: «. . . آن بزرگوار قوت ایمان را با عمل صالح و اراده پولادین را با همت بلند و شجاعت اخلاقی را با خرم و حکمت و صراحت لهجه را با صدف و متانت و صفای معنوی و روحانی را با هوشمندی و کیاست و تقوا و ورع را با سرعت و قاطعیت و ابهت و صلابت رهبری را با رقت و عطوفت و خلاصه بسی خصایص نفیس و کمیاب و . . . را با خود هم داشت . . .» (24)

امام در فقاهت بی مانند و در فلسفه بی همتا بود و فقیه دوران و فیلسوف زمان خوانده می شد . (25)

امام وقتی بر مسند فقاهت می نشست، فقیهی توانا بود; چنانچه گویی تمام عمرش را در این دانش صرف کرده است و چون بر جایگاه تدریس اصول قرار می گرفتند به نظر می رسید انسانی است که در این راه تلاشهای زیادی کرده و در نتیجه اصول گرایی به تمام معنا است . و چون برای موعظه و نصایح اخلاقی لب به سخن می گشود .

شنونده تصور می کرد تمامی لحظات عمر شریف ایشان در سیر و سلوک، اعمال صالح، رعایت احکام و روی آوردن به مستحبات و اجتناب از مکروهات سپری شده است; ولی وقتی تمام فضایل ایشان را آدمی در کنار هم در وجود آن روح قدسی مشاهده می کند، درمی یابد ک این فرد عبد صالح خداوند است، کسی که نه تنها تخصص و مهارت در علوم گوناگون رنگ خاصی به او نبخشیده، بلکه برای رسیدن به عالی ترین هدف خود در این دانشها را به عنوان ابزار و وسیله به کار می برد . (26)
خلاصه اخلاص

ویژگی بارز حضرت علی (ع) در عرصه های سیاسی و میدانهای کارزار، فضیلت روحی، معنویت و اخلاص است . حضرت امام خمینی به این جهت امام اول تاکید داشت و می فرمود: «. . . ضربت علی (ع) [در جنگ خندق] که افضل از عبادت ثقلین است . (27) نه به واسطه همان صورت دنیایی عمل بوده که کسی دیگر اگر آن ضربت را زده بود باز افضل بود، گرچه به ملاحظه موقعیت مقابله کفر و اسلام خیلی انجام این عمل مهم بوده که شاید شیرازه لشکر اسلام از هم پاشیده می شد، ولی عمده فضیلت و کمال عمل آن حضرت به واسطه حقیقت خلوص و حضور قلب آن حضرت بوده و در انجام این وظیفه الهیه; لهذا مشهور است که وقتی غضب بر آن حضرت مستولی شد به واسطه جسارت آن ملعون، از کشتن او خودداری فرمود تا آنکه عمل به هیچ وجه شایبه انیت و جنبه یلی الخلقی نداشته باشد . با آنکه غضب آن ولی الله مطلق غضب الهی بود . ولی باز عمل را خالص فرمود از توجه به کثرت و یکسره خود را فانی در حق فرمود و عمل به دست حق واقع شد و چنین عمل در میزان سنجش برنیاید . . .» (28)

امام در تاریخ هفدهم تیر ماه سال 1364 طی بیاناتی در جمع وعاظ و روحانیون تهران، به این موضوع اشاره فرمودند و یادآور شدند: «. . . این ضربه، ضربتی بود که از روح امیرالمؤمنین (ع) سرچشمه گرفته بود . همه ایامی که ضربت می زد فضیلتش بالاتر از همه بود; برای اینکه قلب، قلب الهی بود، قلبی بود که غیر از خدا در او راه نداشت، ضربتی که از آن قلب سرچشمه بگیرد، تصمیمی که از آن قلب سرچشمه بگیرد، این ارزشش همان است که فرموده است افضل از همه چیزهایی که در عالم واقع شده است .» (29) امام خمینی در سیره عملی خود کوشید با تزکیه، عبادت و پارسایی راه اخلاص را بپیماید و خود را به امیرمؤمنان نزدیک نماید . بین اعمال و نیات او هماهنگی کامل وجود داشت و ارتقای معنویش به شکلی بود که تمامی تلاش و همت والای خود را به کار گرفت تا در مزرعه اعمال و رفتار هیچ بذری جز خشنودی خدا نباشد و با آنکه بر جهانیان چون آفتاب واضح است و همگان بر این حقیقت اعتراف کرده اند که امام خمینی از آغاز مبارزات تا زمانی که در قید حیات بودند محور تمامی کوششهای مبارزان و قیام کنندگان بر علیه باطل بوده اند و آن حرکت مقدس عمومی که چون سیل خروشان بساط ستم و استکبار را بر کند، به برکت وجود اوست . امام بارها نقش خود را در این نهضت مقدس ناچیز جلوه می داد و ارتباطش با مردم عادی از حالت معمولی گذشته و به عشق آتشین مبدل گردیده بود . همین حالات توام با اخلاص موجب گردید که چشمه های حکمت از قلب امام بر زبانش جاری گردد و مطالب مطابق با واقعیت را که حتی فکر انسانهای متفکر به آنها نمی رسد، خداوند بر دل و ذهنش وارد نماید . حضرت آیت الله العظمی محمد علی اراکی خاطر نشان ساخته بود: ما در مدت پنجاه سال که با این شخص بزرگ آشنایی پیدا کردیم، جز تقوا، سخاوت، شجاعت، شهامت و بزرگی نفس و قلب و کثرت دیانت و جدیت در علوم عقلی و نقلی در او نیافتیم و ندیدیم . این مرد قد مردانگی علم کرد و در مقابل کفر ایستادگی نمود و ید غیبی هم با او همراهی نمود . او مانند جدش علی بن ابی طالب (ع) است، داستان عمر بن عبدود را شنیده اید، با آن نعره هایی که از حلقوم وی بیرون می آمد که همه اصحاب پیامبر را در روز جنگ به یک لقمه عرض می کرد و چنین به نظرش کوچک می آورند . بسیار مغرور به قوت و شجاعت خودش بود، همه اصحاب رنگ از صورتشان پریده بود و خود را باخته بودند . مرتب نعره می زد و مبارزه می طلبید تا اینکه پس از چند بار که حضرت امیر بلند شد و پیامبر اجازه نفرموده، اجازه میدان دادند . آن ملعون قریب هشتاد سال داشت و حضرت امیر بیست ساله بودند . اما ایشان به یک ضربت آن غول شجاعت را بر زمین انداختند، یک چنین جراتی را خداوند به حضرت امیر (ع) داده بود . حالا فرزندش [امام خمینی] نیز این طور است، این همه عمر بن عبدوها در دنیا نعره می زنند، ولی ابدا از آنان واهمه ای ندارد . (30)
پرورش یافته ای پرمایه

وجود مقدس امیرالمؤمنین (ع) با آن فضایل و مکارم فوق العاده و غیر قابل وصف، پرورش یافته مکتب حضرت رسول اکرم (ص) است و همان گونه که آن خاتم رسولان معلم بشریت است، بعد از او حضرت علی نیز معلم انسانها خواهد بود . امام خمینی پس از وصف ویژگیهای شگفت انگیز حضرت علی (ع) می افزاید: «اگر چنانچه پیغمبر اسلام (ص) غیر از این موجود تربیت نکرده بود، کافی بود برایش اگر چنانچه پیغمبر اسلام مبعوث شده بود برای اینکه یک همچو موجودی را تحویل جامعه بدهد این کافی بود . . . البته کس دیگری به پای او نخواهد رسید .» (31)

امام خاطر نشان نموده است: «پیغمبر می خواست همه مردم را علی بن ابی طالب کند، ولی نمی شد و اگر بعثت هیچ ثمره ای نداشت الا وجود علی بن ابی طالب . . . این هم توفیق بسیار بزرگی بود .» (32) و در فرازی از یکی از پیامهای خود می نویسد: «صلوات اسلام بی پایان به رسول اعظم که چنین وجود الهی را در پناه خود تربیت فرمود و به کمال لایق انسانیت رسانید و سلام و درود بر مولای ما که نمونه انسان و قرآن ناطق است و تا ابد نام بزرگ او باقی است و خود الگوی انسانیت و مظهر اسم اعظم است .» (33) در همین پیام، امام به این حقیقت اشاره دارد که علی (ع) حقیقت ناشناخته ای است که با شناختهای محجوب و مهجور نمی توان پی به وجودش برد . سپس معرفیهایی که دانشمندان، عارفان و اهل فلسفه با تمامی دانش ارجمندشان درباره حضرت علی (ع) به جامعه عرض کرده اند، کافی ندانسته و افزوده است: «کدام شخصیت است که می تواند ادعا کند از خردسالی تا آخر عمر رسول اکرم (ص) در دامن و پناه و تحت تربیت وحی و حامل آن بوده است، جز علی بن ابی طالب (ع) که وحی و تربیت در اعماق روح و جان او ریشه دوانده؟ پس او به حق عبدالله است و پرورش یافته عبدالله اعظم . و اما کتاب نهج البلاغه که نازله روح او برای تعلیم و تربیت ما خفتگان در بستر منیت و در حجاب خودخواهی، معجونی است برای شفا و مرهمی است برای دردهای فردی و اجتماعی . . .» . (34) اما باید متوجه این واقعیت بود که آن امامی که گوینده خطبه های متعدد و چندین هزار کلمات قصار است، در زمان حضرت رسول اکرم (ص) مهر خاموشی بر لب داشت و با رحلت رحمت عالمیان خصوصا در دوران زمامداری خود با غرش قابل تحسینی از طریق خطبه های خردمندان و سخنان حکیمانه خود، دلها را تسخیر نمود و کاخها را لرزانید و در دل خصم هراس افکند و در اعماق قلوب محرومان صالح بذر امید و اعتماد و نشاط باشید . آن سکوت وظیفه بود، چنانچه شکستن آن مهر خاموشی نیز جزو وظایف آن فروغ فروزان به شمار می رفت . امام خمینی نیز در دوران زعامت حضرت آیت الله العظمی بروجردی سکوت با شکوهی اختیار نمود که تا زمان رحلت آن مرجع عالیقدر (یعنی شوال سال 1380 ه . ق مطابق فروردین سال 1340 ه . ش) ادامه یافت . در این دوران ایشان به تدریس، تالیف، سعی در تهذیب نفوس و تذکر به مراجع، خصوصا به مرحوم آیت الله بروجردی پرداختند، زیرا امام مشارالیه را زعیم جهان تشیع می دانست و از این جهت، اگر اعتراض بر رفتار مخالفان اسلام داشتند به حضرت آیت الله بروجردی منتقل می نمودند تا آن مرجع بزرگ اعتراض مذکور را مطرح نماید . (35)

با رحلت آیت الله بروجردی امام احساس نمود که در این خلاء وجودی تا مشخص شدن مرجع بعدی امکان دارد که رژیم ستم شاهی برنامه هایی منفی را به اجرا بگذارد که به زیان اسلام تمام شود، لذا اعلامیه ای داد که مورد توجه مردم قرار گرفت . از این زمان، فعالیت سیاسی و مبارزات عمیق و ریشه دار امام خمینی شکل جدی و قاطعی به خود گرفت و تصمیم او بر آن بود که با تحرکات دستگاه استبداد مقابله کند . نخستین اعلامیه امام درباره انجمنهای ایالتی و ولایتی صادر شد که اولین گام ایشان در مسایل سیاسی بود، آن هم رخ به رخ شاه و دستگاه طاغوتی (36) و بدین گونه روح الله روشن ضمیر عصر حاضر، با عصا و ید بیضای موسوی و حکمت مصطفوی و شجاعت علوی به رهایی مظلومان و محرومان کمر همت بست و دل آنان را به نور امید روشن ساخت و به آدمیان کرامت، به مؤمنان عزت، به مسلمین اقتدار و ابهت و به دنیای خفته در جهل و بی خبری مادیت، معنویت عطا فرمود .

پی نوشت ها:

1 . قرآن کریم، سوره ذاریات، آیه 56 .

2 . مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص 35 .

3 . امام علی صدای عدالت انسانی، ترجمه سید هادی خسروشاهی (چاپ تهران، فراهانی)، ج 1، ص 69 .

4 . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، مقدمه مؤلف .

5 . نهج البلاغه صبحی صالح، مقدمه .

6 . تبیان، دفتر دوازدهم (سیمای معصومین در اندیشه امام خمینی)، ص 206 – 207 .

7 . نک: فروع کافی، ج 7، ص 264 .

8 . ولایت فقیه، امام خمینی، ص 73 – 74 .

9 . نک: نهج البلاغه، خطبه 15 .

10 . صحیفه نور، ج 5، ص 29 .

11 . ماخوذ از بیانات امام در جمع اعضای سپاه پاسداران (صحیفه نور، ج 12، ص 130)

12 . روزنامه کیهان، ش 16947، ص 13 .

13 . تبیان، دفتر دوازدهم، ص 226 .

14 . صحیفه نور، ج 20، ص 113 .

15 . اصول کافی، ج 3، ص 345 .

16 . انقلاب ایران و مبانی رهبری امام خمینی، سیروس پرهام، ص 76 .

17 . نک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 6 – 9; شیعه در اسلام، علامه طباطبایی، ص 20 .

18 . مصاحبه با حجة الاسلام والمسلمین ربانی املشی، مجله پیام انقلاب، ش 78 .

19 . صحیفه نور، ج 19، ص 135 .

20 . اشاره به حدیث ثقلین دارد که از رسول اکرم (ص) روایت شده است و دانشمند بزرگ شیعه مرحوم میر حامد حسین (متوفی به سال 1306 ه . ق) آن را از حدود 200 نفر از علمای اهل سنت نقل کرده و مجموع تحقیقات این عالم بزرگ در خصوص حدیث مذکور در شش مجلد به چاپ رسیده است .

21 . تبیان، دفتر دوازدهم، ص 211 .

22 . همان، ص 243 .

23 . یاد یار (ویژه اولین سالگرد رحلت امام خمینی) روزنامه جمهوری اسلامی، 13 خرداد 1369، ص 10 .

24 . روزنامه اطلاعات ویژه نامه صدمین سال ولادت امام) ش 21735 و نیز ویژه نامه یاد یار، ص 9 .

25 . بررسی و تحلیل از نهضت امام خمینی، سید حمید روحانی، ج 1، ص 36 – 37 .

26 . فرازهای فروزان، از نگارنده، ص 175 .

27 . اشاره است به حدیث «ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین » که از حضرت رسول اکرم (ص) روایت شده است .

28 . سر الصلوة، امام خمینی، ص 16 – 17 .

29 . صحیفه نور، ج 8، ص 66 .

30 . سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی، ج 6، ص 12 – 13 .

31 . تبیان، ج 12، ص 207 .

32 . همان، ص 207 – 208 .

33 . از پیام امام به شرکت کنندگان در کنگره هزاره نهج البلاغه (صحیفه نور، ج 14، ص 225)

34 . صحیفه نور، همان، ص 224 – 225 .

35 . نک: پابه پای آفتاب، حمید رضا ستوده، ج 3، ص 206 – 207 .

36 . همان، ج 2، ص 24 – 25 .

سیمای امام علی (ع) در مفردات راغب اصفهانی

چکیده: المفردات فی غریب القرآن اثر راغب اصفهانی شناخته شده ترین نوشتار غریب القرآن از پیشتازی أمیرمؤمنان (ع) در حوزه غریب القرآن نشان دارد و گویای بزرگی مقام آن امام در دیدگان راغب است. او فضایل علی (ع) را یاد کرده، به روایات آن حضرت (ع) استناد می جوید و با احترام ویژه ای از ایشان سخن می گوید. مفردات، حاکی از تشیع نویسنده آن نیست از این رو دانش و دیگر ویژگیهای امام (ع)، وی را به یاد کردن و بهره بردن از سخنان علی (ع) واداشته است .

سیمای درخشان امام علی (ع) از منظر دیگران(3)

امام علی(ع) از دیدگاه برخی از مخالفان

معاویة بن ابیسفیان معاویه از بزرگترین دشمنان امام علی(ع) است، و پیوسته در کنار پدرش (ابوسفیان) با مسلمانان جنگیده، و سرانجام در “فتح مکه” که سال هشتم هجرت بود، به ناچار “اسلام” را پذیرفت، ولی در باطن “کفر” خود را حفظ نمود.() مخالفتهای آشکار و پنهان معاویه و عمّال وی، و طغیانهای بیحدّ و حساب آنان در برابر امام علی(ع) زبانزد خاصّ و عام است، و کسی نیست که این واقعیت را انکار نماید. دشمنی معاویه نسبت به امام علی(ع) از حدّ فزون است، به گونه ای که دشمنیهای او نسبت به امام علی(ع) و یارانش در مقایسه با عداوتها و ظلمهای پدرش ابوسفیان نسبت به پیامبر اکرم(ص) و مسلمانان بیشتر بوده است. مگر “معاویه” و دارو دسته اش هشتاد سال بر ضدّ امام علی(ع) قیام نکردند؟ مگر آنان در منابر رسمی و نمازجمعهها بر سبّ و ناسزاگویی مولا علی(ع) بسیج نشدند؟ مگر سرمایهها و دراهم و دنانیر “بنی امیه” برای نابود کردن فضایل و مناقب امیرالمؤمنین به کار گرفته نشد؟ مگر معاویه نبود که در مقابل امام علی(ع) صف آرایی کرده و جنگید، و سرانجام، مسلمانان را نیز فریب داد، و با حیله و نیرنگ به مسند خلافت نشست و مردم را از حکومت صالحان محروم گردانید؟ سخن کوتاه این که: با تمام تلاشهای پلید و بسیج دولتی، و مزدور کردن مبلغان خودفروش و. .. سرانجام نتوانستند بر مراد خویش نایل آیند، بلکه گاه و بیگاه خود نیز مجبور میشدند لب به اعتراف گشوده و فضایل مولی الموحدین علی(ع) را بازگو کنند، زیرا حقیقت سرانجام پیروز است. با مراجعه و مطالعه در منابع اصیل شیعه و سنّی، درمییابیم که حتّی دشمنان درجه یک آن امام همام در مواضع متعدد در مورد عظمت شخصیت و کمال و فضایل آن حضرت سخنها گفته اند؛ از معاویه اعترافات مهم و قابل توجّهی در مورد عظمت شخصیت و فضایل مولی الموحدین علی(ع) نقل شده است. در اینجا به اختصار و از باب نمونه به ذکر برخی از اعترافات معاویه، طرفداران، عمّال و کارگزاران وی و برخی دیگر از مخالفان آن حضرت میپردازیم. معاویه در نامه ای به امام علی (ع) نوشت: “به جانم سوگند که من منکر فضایل اسلامی و خویشاوندی تو با رسول خدا(ص) نیستم.” همچنین معاویه به ابوهریره گفت: “گمان نمیکنم که من برای زمامداری، از علی شایستهتر باشم.”() معاویه روزی به وزیر و مشاورش (عمرو بن عاص) گفت: “سوگند به خدا من حتمآ می دانم که اگر علی(ع) را بکشم، مستحقّ آتش دوزخ خواهم شد، و چنانچه او مرا در این جنگ (صفّین) بکشد، باز هم من در آتش خواهم بود! “عمروبن عاص” پرسید: پس چرا با علی میجنگی؟ معاویه گفت: پادشاهی نازاست!!”() روزی محصن ضَبی بر معاویه وارد شد، معاویه از او پرسید: از کجا می آیی؟ او (برای چاپلوسی) گفت: از نزد بخیلترین مردم، علی بن ابیطالب! معاویه بانگ برآورد و گفت: “وای بر تو، چگونه علی را بخیلترین مردم مینامی در حالی که اگر یک خانه پر از طلا و یک خانه پر از نقره داشت، طلاها را پیشتر از نقرهها به بینوایان می داد و به طلا و نقره میگفت: ای طلای زرد و ای نقره سفید! (بروید) و غیر علی را فریب دهید. آیا متعرض من میشوی یا مرا تشویق میکنی و میفریبی؟ هرگز، فریب تو را نمیخورم، به تحقیق که تو را سه طلاقه کردم که دیگر رجوعی در آن نیست.”() ابن ابی الحدید معتزلی شارح نهج البلاغه مینویسد: “هنگامی که جاسوسان معاویه اعزام مالک اشتر توسط امام علی(ع) به مصر را به او گزارش دادند و او مأمور مالیاتی “قلزم” را با وعده معافیت از پرداخت مالیاتهای موجود و مالیاتهایی که بعدآ جمع آوری میکند وادار نمود تا مالک اشتر را قبل از رسیدن به مرکز استانداری مصر بکشد. او هم با تظاهر به دوستی علی(ع) مالک را با عسل مسموم مورد پذیرایی قرار داد و او را شهید کرد و عهد نامه اش را که در حقیقت اساسنامه حکومت اسلامی تنظیم شده از ناحیه امام امیرمؤمنان(ع) و در اختیار وی برای اجرای عملی آن در مصر بود عینآ برای معاویه فرستاد. معاویه وقتی که این اساسنامه را مطالعه و بررسی کرد، آن را سرشار از علم و برخوردار از عالیترین فرازهای قانونی و نقش سرنوشتساز کشورداری یافت؛ بهت زده شد و حالت تعجب و حرص بر پیگیری و نگهداری آن نوشته از وی نمایان گردید. ولید بن عقبه که حاضر در مجلس بود، پیشنهاد سوزاندن اساسنامه و دیگر نامههای ارسالی از مالک و علی(ع) را مطرح کرد. معاویه گفت: بس است، تند مرو که رأی قابل قبولی نداری. ولید گفت: آیا رأی صحیح این باشد که اعلام شود چنین اثری به دست آمده، تا مردم بدانند احادیث و نوشتههای ابوتراب علی(ع) نزد تو است و تو از آن بهره برداری علمی و حکومتی می کنی؟ معاویه گفت: “وای برتو، آیا دستور می دهی یک اثر علمی همانند این اسناد را به آتش کشم؟ به خدا سوگند علمی جامعتر و حکیمانهتر از این آثار و نوشتهها به گوشم نرسیده است.” ولید گفت: اگر این چنین از مقام علمی و قضایی علی(ع) به شگفت آمده ای، پس از چه رو به جنگ و کشتار با وی برخاسته ای؟ معاویه بعد از قدری بگو مگو درباره زمامداران قبل از امیرالمؤمنین، علی(ع)، و سکوت گفت: “بگذارید من در عهدنامه مالک اشتر تأمّل و بررسی نمایم، زیرا من نه علمی را خوانده و برخورد کرده ام که جامعتر و حکیمانهتر از آن باشد و اثری دیده ام که از حیث اشاره به آداب قضایا، احکام و سیاست این چنین پر مایه و پر محتوا باشد.” مرحوم () شیخ عباس قمی در منتهی الآمال مینویسد: معاویة بن ابیسفیان گفت: “به خدا قسم راه فصاحت و بلاغت را بر قریش کسی غیر از علی(ع) نگشوده و قانون سخن را کسی غیر از او تعلیم نکرده است.”() جریر از مغیره نقل میکند: “زمانی که علی(ع) به شهادت رسید، معاویه خواب بود، او را بیدار کردند و خبر شهادت آن حضرت به وی رساندند. معاویه برخاست، نشست و سپس شروع به گریه کرد و گفت: “انا لله و انا الیه راجعون” زن وی فاخته هم از خواب بیدار شد و گفت: تو دیروز بر علی(ع) طعن می زدی و در حق وی ناسزا میگفتی و امروز برای او گریه میکنی؟ معاویه گفت: وای بر تو! من گریه میکنم بر کسی که مردم از علم، حلم و بردباری اش محروم شدند. وای بر تو ای فاخته، آنچه از علم و فضل و سوابق او از بین رفت تو نمی دانی.”() عمرو بن عاص عمرو بن عاص، اشعاری در مدح و عظمت امام علی سرود و برای معاویه فرستاد که ترجمه بخشی از آن چنین است: “سفارشهای رسول خدا(ص) را در مورد علی(ع) فراوان شنیدیم، پیامبر(ص) در روز غدیر خُمّ بالای منبر رفت و ولایت علی(ع) را اعلام کرد، در حالی که همه همراهان آن حضرت حاضر بودند که (پیامبر) امیری مؤمنان را از طرف خدا به علی(ع) بخشید، در حالی که خوب امیر و جانشینی (برای پیامبر) بود.”() در تاریخ آمده روزی معاویه، دشمن سرسخت امام علی(ع) به اتفاق فرزند نابکارش یزید، و عمرو بن عاص نشسته بود؛ در این هنگام شخصی از مصر هدیه نفیسی (قالیچه نفیسی) آورد و به معاویه اهداء کرد. معاویه در آن روز پیشنهاد عجیبی به یزید و عمرو بن عاص کرد، گفت: “هر یک از ما یک بیت شعر در شأن علی(ع) بگوئیم و شعر هر کدام از ما، اگر از نظر ظاهر و معنی، جالب و زیبا بود، این هدیه مال او باشد.” یزید و عمرو بن عاص پیشنهاد معاویه را پذیرفتند. معاویه گفت: خَیرُالوَری مِن بَعد احمد حَیدَرٌ و النّاسُ ارضٌ و الوصی سَماءٌ یعنی: “بهترین مردم بعد از پیامبر(ص)، حیدر است؛ زیرا تمام مردم به منزله زمین هستند و علی(ع) به مثابه آسمان است، و هر چه برکت از زمین به دست می آید از آسمان است؛ زیرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمین نتابد…هرگز از زمین چیزی روییده نخواهد شد و حقآ شعر خوبی انشاد کرده است.” عمرو بن عاص در مقابل او گفت: و هُو الَّذی شَهِدَ العدُوُّ بفضله و الفَضلُ ما شَهِدَت به الاعداءُ یعنی: “علی(ع) کسی است که مثل معاویه دشمن او، او را ستایش و تمجید می کند، و فضیلت آن است که دشمن بگوید: پس علی(ع) کسی است که دوست و دشمن اعتراف به فضل او دارند و او را ستایش میکنند.” یزید گفت: کمَلیحَةٍ شَهِدَت بِها ضَرّائُها و الحُسنُ ما شَهِدَت به ضَرّاءُ یعنی: “علی (ع) همچون بانوی زیبا روی و نمکینی است که هووهای او، به نیکی و بزرگواری او گواهی دهند، زیبایی آن است که هووها به آن گواهی دهند.” به هر حال شعر عمرو بن عاص از نظر شیوایی عبارت، برنده تشخیص داده شد، و آن هدیه، نصیب او گردید.() در مناقب خوارزمی آمده است که معاویه برای مقابله با امام علی(ع)، جهّال شام و عناصر فرومایه را فریفت، و دنیاطلبان را با مال و مقام خریداری کرد، درباره شیوه مبارزه با امام علی(ع) با مشاورانش به رایزنی پرداخت. برادرش (عقبه) گفت: ای معاویه! این کار بزرگی است که جز با عمرو بن عاص که داهیه زمان و مکار دوران است سامان نگیرد. مردم شام نیز نسبت به او گرایشی دارند. معاویه گفت: به خدا راست گفتی، اما او از دوستداران علی است، میترسم دعوتم را اجابت نکند. عقبه گفت: او را با مال و مقام تطمیع کن. معاویه نامه ای به عمرو بن عاص نوشت و در آن نامه از مظلومیت عثمان سخن گفت و خود را خلیفه عثمان خواند که قصد خونخواهی او را دارد و علی(ع) او را به قتل وی متهم کرد که معاویه در صدد جنگ با اوست. عمرو بن عاص نامه معاویه را خواند و در پاسخ او نوشت: نامه تو را خواندم و در آن تأمّل کردم. مرا دعوت کرده ای که از اسلام شانه خالی کنم و با تو در گمراهی جسورانه ات همراه شوم و در باطل، یاور تو باشم و به روی علی(ع) شمشیر بکشم، در حالی که او برادر رسول خدا، وصی او، ادا کننده دین او، عمل کننده به وعدههای او، همسر دختر او که سیده زنان اهل بهشت است و پدر دو سبط گرامی حسن و حسین، آقایان جوانان اهل بهشت است. چنین چیزی هرگز روا نباشد… ابوالحسن، برادر رسول خدا و وصی او را، به بغی و حسد بر عثمان متهم ساختی و او را محرّک قتل عثمان شمردی که این ادّعا دروغ و تهمت است. وای بر تو ای معاویه! آیا می دانی که ابوالحسن در محضر پیامبر جانفشانی کرد، در بستر او آرمید، به اسلام سبقت گرفت و برای خدا هجرت نمود و پیامبر خدا درباره او فرمود: “او از من است و من از او هستم.” و در روز غدیر خُم گفت: “مَن کنتُ مولاهُ فَعَلی مولاهُ، اللّهُم والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ، و انصُر مَن نَصَرهُ و اخذُل مَن خَذَلَهُ” و در روز خیبر درباره او گفت: “فردا پرچم را به دست کسی می دهم که او خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند.” و در آن روز که مرغی بریان شده در محضر پیامبر حاضر بود و از خدا خواست که بهترین مخلوقش را بفرستد تا با او هم غذا شود، علی آمد، و در غزوه بنینضیر فرمود: “علی قاتلُ الفجَرةِ و امامُ البَررةِ و مَنصورُ مَن نَصَرهُ، مخذولٌ مَن خذلهُ؛ علی(ع) قاتل فاجران، و امام ابرار است هر که یاریش کند منصور است، و هر که دست از یاریش بردارد مخذول است.” درباره او گفت: “علی امامکم بعدی؛ علی (ع) پس از من پیشوای شما است.” و برای من و تو و خویشاوندانش تأکید فرمود که: من در میان شما دو چیز گرانسنگ را میگذارم: کتاب خدا و عترتم. فرمود: “أنا مدینة العلم و علی بابها” و تو خود می دانی ای معاویه! که آیاتی در فضیلت او رسیده که درباره هیچکس نرسیده است؛ مانند آیات “یوفُونَ بِالنَّذْرِ…”)() و “إِنَّمَا وَلِیکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ.”() و “أَفَمَن کانَ عَلَی بَینَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَیتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ.”() و “مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیه.”() و “…قُل لا أَسْأَلُکمْ عَلَیهِ أَجْرًا إِلّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی.”() سپس به ذکر روایاتی چند از پیامبر اکرم(ص) در فضایل امیرالمؤمنین پرداخت و در خاتمه نامه نوشت: ای معاویه! این پاسخ نامه تو! نامه ای است که اگر کسی عقل یا دین داشته باشد، فزیب آن را نمیخوردی والسلام. معاویه نامه عمرو بن عاص را گرفت و مطابق آن بار دیگر مال و ریاست را بر او عرضه داشت، اشعاری برای او نوشت و باز هم عمرو بن عاص با اشعاری پاسخ منفی داد. مجددآ معاویه نامه ای نوشت و منشور ولایت مصر را همراه نامه برای او فرستاد همینجا عمرو بن عاص به فکر فرو رفت که چه کند! شب را با بیخوابی سپری کرد، در حالی که اشعاری میسرود. همین که صبح شد غلامش “وردان” را که مرد خردمندی بود طلبید و با وی به رایزنی پرداخت. وردان گفت: اگر با علی (ع) باشی، آخرت داری، امّا دنیا نداری و همین برای تو میماند، و اگر به معاویه روی آوردی، دنیا داری، امّا از آخرت محرومی. تو می دانی که دنیا برایت باقی نمیماند. حال بیندیش که کدام یک را انتخاب میکنی؟! عمرو بن عاص لبخندی زد و اشعاری سرود بدین مضمون: وردان با هوشمندی حقیقت را بیان کرد، امّا حرص و عشق به دنیا مرا رها نمیسازد! ازاین رو با آگاهی به عواقب امر، دنیا را برمیگزینم؛ این بگفت، و رهسپار شام شد. پسرش عبدالله و غلامش وردان، او را منع کردند و همین که به دو راهی شام و عراق رسیدند، وردان گفت: این راه عراق و راه آخرت است و آن راه، راه شام و راه دنیا! به کدامین راه خواهی پیمود؟ گفت: راه شام را.() به این ترتیب عمرو بن عاص دین به دنیا فروش، به عنوان یک همکار و مشاور نیرنگباز در خدمت معاویه درآمد. مروان حکم “مروان بن حکم” در سالهای نخست هجرت پیامبر اکرم(ص) به دنیا آمد، و همراه پدرش “حکم بن ابی العاص” به طائف تبعید شد، او هنوز به دنیا نیامده بود، که پیامبر اسلام(ص) او را در “صلب پدر” لعنت کرد. وی که پس از یزید بن معاویه به خلافت رسید، با امام سجاد(ع) روبرو شد و گفت: هیچ کس از مسلمانان بیش از علی(ع) از عثمان طرفداری نکرد و مانع کشتن او نشد. امام سجاد(ع) فرمود: “پس چرا بر منابر دشنامش می دهید؟” مروان گفت: کار ریاست و سلطنت ما جز به اینگونه استوار نمیشود.”() فضایل امام علی(ع) از زبان خواهر عمرو بن عبدودّ در جنگ خندق نبرد سختی بین حضرت علی(ع) و عمرو بن عبدودّ از شجاعان عرب در گرفت. در نبرد طولانی و سخت، عمرو فرصتی پیدا کرد و شمشیر خود را بر سر امیرالمؤمنین(ع) فرود آورد، به آن حضرت جراحتی رسانید، حضرت چون شیر زخمخورده شمشیری بر پای او زد و پای او را قطع کرد و عمرو، به زمین افتاد، حضرت بر سینه اش نشست، عمرو گفت: “یا علی قد جلستَ منّی مجلسآ عظیمآ؛ ای علی در جای بزرگی نشستی.” آنگاه چون مرا کشتی جامه از تن من باز مکن، حضرت فرمود: این کار بر من خیلی آسان است. ابن ابی الحدید و دیگران گفته اند: چون امیرالمؤمنین(ع) از عمرو ضربت خورد چون شیر خشمناک بر عمرو شتافت و با شمشیر سر پلیدش را از تن جدا کرد و بانگ تکبیر برآورد، مسلمانان از صدای تکبیر علی(ع) دانستند که عمرو کشته شد. پس رسول خدا(ص) فرمود: “ضربت علی(ع) در روز خندق بهتر است از عبادت جنّ و انس تا روز قیامت.” خواهر عمرو، وقتی بر سر جنازه برادرش آمد، برخلاف رسم آن زمان ملاحظه کرد که جنازه برادر “مثله” نشده، و زره عمرو را که مثل آن در عرب پیدا نمیشد با سایر اسلحه و لباسهایش به غارت نرفته است. گفت: “ماقتله الّا کریم؛ برادر مرا نکشته است، مگر مردی کریم”. سپس از قاتل برادرش پرسید، کیست کشنده برادر من؟ جواب دادند: شمشیر خدا و شیر اسلام “علی بن ابیطالب”. خواهر عمرو اشعاری سرود که ترجمه دو بیت آن چنین است: “اگر برادرم را جز علی، شخص دیگر کشته بود، تمام عمرم را با گریه و زاری میگذراندم. ولی کشنده برادرم در جهان نظیری ندارد!! از سوی دیگر پدر او در شرافت و فضیلت مهتر و سرور مردم بود.”() نکته شایان توجّه این که زنان از نظر عواطف و احساسات بر مردان برتری دارند، و روشن است که هنگام قتل و مرگ برادر چه غوغایی برپا میکنند، آنهم چون “عمرو بن عبدودّی” که برابر هزار مرد جنگی به حساب می آمد! ولی بزرگواری و شخصیت بینظیر علی(ع) تمام این پیشبینیها را مغلوب ساخت و خواهر وی را به مدیحهسرایی و ثناگویی واداشت!! آری علی مردی است که کافران و اهلکتاب در برابر عدالت و عظمت او پیشانی ادب بر خاک زیر پایش میسایند!! نتیجه سخن این همه اعترافها و گواهیها بر حقانیت مولی الوحدین، امام علی(ع)، از جانب خلفای سه گانه و دیگران بیانگر چیست؟ وقتی که خلفا اقرار میکنند که او “اعلم الناس″، “افقه فی دین الله”، “اقضی اهل المدینه” است؛ آنگاه اظهار میکنند: بدون او قادر بر حلّ مشکلی نیستند() آنگاه که او را مولای خود و مولای هر مؤمن و مؤمنه ای می دانند و اعتراف به صدور حدیث منزلت و حدیث غدیر می کنند، و آنجا که در قضاوت بین مردم و بیان حکم الهی اشتباه میکنند و امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب(ع) آنها را به اشتباهشان آگاه میکند و از خطایی که کرده اند بازمی دارد؛ و آنگاه که علی(ع) را در مناظره یهود و نصاری به کمک میطلبند و خود قادر به پاسخگویی نیستند؛ همه این اعترافها گواه چیست؟ آیا براستی بر طبق اسلام به خلافت رسیده و بر اساس شریعت اسلام حکم کرده اند؟ اگر حدیث ثقلین میگوید: با تمسّک به اهلبیت و قرآنکریم هرگز گمراه نمیشوید، چگونه این حدیث را کنار گذاشته و به غیر اهلبیت عصمت و طهارت تمسّک بجوئیم؟ آیا میتوانیم هم به روش “خلیفه ثانی” باشیم که گفت: کتاب خدا ما را کافی است؛ و هم در روش پیامبر اعظم اسلام(ص) قرار بگیریم که فرمودند: “کتاب خدا، با عترت سبب هدایت و نجات شماست؛ إن تمسّکتم بهما لن تضلُّوا أبدآ” آیا نجات امّت اسلام در روش و بیان رسول خدا(ص) است که قرآن درباره او فرمود: “و ماینطق عن الهوی إن هو إلّا وحی یوحی…”؛() یا در روش خلیفه دوم که در بسیاری از موارد گفت: “لولا علی لهلک عمر” و نیز گفت: “أعوذ بالله من معضلة لا علی بها” و نیز گفت: “علی اقضانا”؟ با توجه به مطالب یادشده، ما به حکم عقل و برهان معرفت و عبودیت، و حدیث ثقلین و منزلت، و حدیث سفینه و… به کسی تمسّک میجوییم و ولایت کسی را بر گردن مینهیم که پیامبر اعظم(ص) از طریق وحی او را عِدل قرآنکریم قرار داده و تمسّک به او را مایه نجات و هدایت بشریت دانسته، و خلفای سهگانه خود را با نبود او از اداره امور مملکتی و قضاوت بین مسلمانان و پاسخگویی در برابر دیگران عاجز می دانستند. هدف نویسنده از آوردن کلمات اندیشمندان اهلسنت و اندیشمندان غیر شیعی، برای تبیین و نشان دادن بزرگی شخصیت آن امام همام نبوده است؛ زیرا شخصیت علی(ع) احتیاج به استمداد از گفتارها و افکار دیگران ندارد و عظمت خود ساخته آن بزرگوار به هیچگونه پشتوانه ای نیازمند نیست. وجود امام علی(ع) چون وجود عقل است که هر چیز باید بدو سنجیده شود، و ارج و قابلیت هر پدیده به پایگاه عالی او منتهی گردد و او را تنها باید به خود و فروغ ذات خود شناخت. این شخصیت، این انسان، که آیینه صفات خداوندی است، به هیچ معرّفی جز نشان دادن شخصیتش با بیان ارزشهایی که خدا و رسولش برای وی بیان کرده اند، نیازمند نیست. علی(ع) را با کدام گفتار و افکار میتوان سنجید. علی اقیانوس بیکرانه ای است که دست یافتن بر اعماق ذخایر و گنجینههای فضیلت و دانشش کار هیچ شناور و غوّاصی نیست. امّا در عین حال ما انسانهای خاکی که خود را شیعه و تابع آن حضرت می دانیم، باید بکوشیم که در پیمودن راه زندگی، این انسان مقدّس را که همه دقایق عمرش را با درخشانترین برنامه به پایان برده است درست بشناسیم، تا او و طرز اندیشه و عمل او در روح و روان ما تجسّم یابد و ما را دایم به پیروی و اقتدای به او وادار کند، و فضایلش برای ما سرچشمه تولید فضایل باشد؛ براین اساس در این نوشتار مختصر خواسته ایم که به سوی این آقیانوس بیکران با وسایل گوناگون راه یابیم، و در پی بردن به این موجود شگفت انگیز و معمای خلقت، از نیروی فکری دیگران استمداد جوییم و به وسیله رشتههای تابنده افکار با این خاور تابناک بیشتر آشنا شویم. در اینگونه نظرها، که بسیاری از گذشتگان و معاصران از مذاهب مختلف درباره آن امام همام اظهار شده است تنها عظمت و سرافرازی برای صاحبان این نظرهاست که توانسته اند هر یک در حد امکان خود، این روح بیکران را بشناسند و این فروغ پایدار را با چشم بصیرت خویش بنگرند و به این شعاع آسمانی با دیده اعجاب و حقیقت شناسی خیره شوند، و با نورافکن عقل و احساسات، مردی نورانی را در خلال تاریخی تاریک و پر حوادث جستجو کنند، تاریخ به وسائل گوناگون دست می زد تا شاید بتواند از گسترش این فروغ تابان بکاهد و در برابر آن ابرهای تیره و پوشاننده ای به وجود آورد. امّا تلالؤ شگفت آور حقیقت به پهن شدن و نفوذ خود ادامه داد و اندیشههای بلند انسانهای آزاد و روشنفکر را به خود جلب کرد، تا در ظلمات تاریخ سرچشمه حیات فضایل و بخشنده بقای انسانیت را بیابند. براین اساس، دوستداران و ارادتمندان آن حضرت، به شکلهای مختلف خاکساری خویش را نسبت به آستان مقدس و گرامی اش اظهار داشته اند و قطعآ قطره ای از دریای بیکران کرامات و فضایل آن امام همام را دریافت و بیان کرده اند، تا از منظری دیگر بر آن حضرت بنگریم و آن بزرگوار را از زبان دیگران مورد بررسی قرار دهیم. خوش تر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در حدیث دیگران در فراز پایانی این نوشتار، به برخی از گفتهها و اعترافات دشمنان آن حضرت اشاره شد؛ بیان این سخنان و اعترافات، ماهیت مخالفان و دشمنان آن حضرت را برای همگان روشن مینماید؛ زیرا هر انسان عاقل و صاحب خرد، خطاب به دشمنانی چون معاویه خواهد گفت: اگر علی(ع) چنین بود، چرا در مورد آن حضرت آن گونه رفتار کردید؟ آیا اینگونه رفتار با ولی خدا، نشانه آلودگی در دنیا و هواپرستی نیست؟ همچنین دستاورد دیگر اینگونه مطالب، این است که: طرفداران و عمّال و کارگزاران شجره ملعونه بنی امیه و دیگر دشمنان آن حضرت، با وجود بغض و کینه ای که نسبت به آن امام همام در ضمیر خبیث خویش داشتند، در مواضع متعددی به عظمت و کمال آن امام بزرگوار اعتراف کرده اند. سخن آخر: از آنچه ذکر شد، به روشنی درمییابیم که فضایل و مناقب امیرالمؤمنین(ع) از لا به لای پردههای ضخیم تاریکی عبور نموده و شرق و غرب عالم را پر کرده است، در حقیقت میتوان این مسئله را جزء خوارق عادات زندگی آن امام همام بر شمرد و آن را مصداق روشن آیه شریفه: “یرِیدُونَ لِیطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ”() آنها میخواهند نور خدا را با دهانهای خود خاموش سازند، ولی خدا نور خود را کامل میکند، هر چند کافران خوش نداشته باشند. علی نور خداست و نور خدا خاموش شدنی نیست و اگر تمام عالم جمع شوند نمیتوانند آن را خاموش کنند. بسیار تلاش کردند و میکنند تا نور او را خاموش کنند، امّا روز به روز، این نور پر فروغتر شد و میشود، تا جایی که دشمنان قسم خورده حضرتش به آن اعتراف نمودند. “الفضل ما شهدت به الاعداء؛ فضیلت آن است که دشمنان بر آن گواهی دهند.” و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین  پینوشتها:ـــــــــــــــــــــــ. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 114 و. 174. محمد ابراهیم سراج، امام علی (ع)، خورشید بیغروب، ص.345. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 33، ص. 50. محمد ابراهیم سراج، امام علی(ع)، خورشید بیغروب، ص. 345. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6،ص 74 ـ. 72. شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج 1،ص 252،نشر پیام آزادی، تهران، چاپ اول،1379 ش.. شیخ الاسلام، ابراهیم بن محمد حموینی، فرائدالسمطین، ج، 1 ص 373 ـ 372، چاپ اول، مؤسسة المحمودی للطباعة و النشر، بیروت، 1400 ق.. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج2، ص. 89. حکایتهای شنیدنی، ج 4،ص. 36. سوره انسان،آیه. 7. سوره مائده، آیه. 55. سوره هود،آیه. 17. سوره احزاب،آیه. 23. سوره شوری،آیه. 23. مناقب خوارزمی، ص 130 ـ. 129. محمد ابراهیم سراج، امام علی (ع)، خورشید بیغروب، ص.352. ابن ابی الحدیدة شرح نهج البلاغه، ج 1،ص 21 ـ. 20. چنان که در منابع اصیل اسلامی شیعه و سنی آمده است که: هرگاه مشکل علمی و قضایی برای هر یک از خلفا در دوران خلافتشان پیش می آمد به آن امام همام مراجعه میکردند. درباره خلیفه دوم آمده است که وی بارها به عجز خود و دانش و فضل بیکران امام علی(ع) اعتراف نموده است که مرحوم علامه امینی در “الغدیر” 73 مورد از اعترافهای وی (خلیفه دوم) را به طور مستند ثبت کرده است. ( به عنوان نمونه ر.ک: مسند احمد، ج 2،ص 352 صواعق المحرقه، ص 76 ریاض النضره، ج 2،ص 194،ص 197 ـ 198، 244؛ تذکرة الخواص، ص، 85 88، 87؛ مناقب خوارزمی، ص 48، 58، 60؛ تاریخ ابن عساکر، ج 2،ص 325 تاریخ ابن کثیر، ج 7، ص 359؛ طبقات ابن سعد، 459 ـ 461ـ 860 و دیگر منابع اصیل اهلسنت…).. سوره نجم، آیه 4 و. 3. سوره صف، آیه. 8

على(عليه السلام) از نگاه دانشمندان و نويسندگان

شخصيت ممتاز و ارزنده مولاى متقيّان اگرچه بيش از ساير نوابغ بشرى مورد تحليل و ارزيابى قرار گرفته است ولى باز درباره اش ناگفته هاى بسيار وجود دارد و بى گمان كلك و زبان نويسندگان و گويندگان از بازگويى برازندگى هاى شخصيّت يگانه صاحب نهج البلاغه همچنان ناتوان و قاصر مانده است.1

حازَ الفضائِلَ و المناقِبَ كُلَّها أنّى يُحيطُ بِمَدْحِهِ الأسفارُ2

«او حايز تمام فضايل و منقبت ها شد. كتاب ها كجا مى توانند بر مدح و ستايش او احاطه يابند؟»

از آن جا كه پژوهندگان وادى معرفت درباره اثر گران سنگ و پربهره نهج البلاغه سال هاى متمادى سخن گفته و قلم رانده اند، درباره ابعاد وجودى و گونه هاى شخصيّتى امام على(عليه السلام) نيز كتاب ها و منقبت نامه هاى بسيار پرداخته اند، به طورى كه عبدالفتّاح عبدالمقصود، نويسنده صاحب نظر و متفكر مصرى، يادآور اين نكته است كه اگر كتاب هاى نوشته شده به نام «مناقب علىّ بن ابيطالب(عليه السلام)» را در يك محل جمع آوريم، خود كتابخانه اى بسيار مجلّل و كم نظير خواهد شد.

مسلمانان از بدو پاگرفتن اسلام با پيروى از كلام خداوندى كه بارها مردمان را به كسب دانش فراخوانده و يا دانشمندان را در مقامى غير از نادانان قرار داده است، رفته رفته در وادى دانش اندوزى ثابت قدم گشتند و با پيمودن مدارج علمى پايه هاى عظيم اسلامى را پى ريختند.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه در مناسبت هاى گوناگون مردمان را به فراگرفتنِ دانش ـ اگرچه از سوى كافران باشد ـ دعوت فرموده و بارها با كلمات استوار خود ثابت قدمان عرصه دانش و راسخان در علم را ستوده است:

هَلَكَ خُزّانُ الاموالِ وَ هُمْ اَحْياءُ و الْعُلَماءُ باقُونَ ما بَقِى الدَّهْرُ، أعْيانُهُمْ معقودَةُ و اَمثالُهُمْ في القلوبِ موجودةٌ»;3 گردآورندگان دارايى ها در همان حال كه زنده اند، مرده اند و دانشمندان پايدارند تا روزگار پايدار است. جسم هاى آن ها گم شده امّا نقش هايشان بر صفحه دل ها موجود است.

نويسندگان و محققان دانش دوست و پاره اى از افراد از همان دوره زندگانى امام على(عليه السلام) شيفته شخصيت درياسان او شدند و فضايل او را اگرچه ديگران دشمنكام نخواستند، در ضمن سخنان و يا نوشته هاى خود جاودانه كردند. تا آن جا كه با هرچه دور شدن از زمان شهادت حضرت در مسجد كوفه تا اين عصر روز به روز بر شمار دوستداران و ارادتمندان وى افزوده مى شود. ابوالعَيْناىِ شاعر گفته است: «اگر من بخواهم فضايل تو را بازگويم چنان است كه به هنگام ظهر از روشنى روز خبر دهم كه بر هيچ كس پوشيده نيست.»4

خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: «اِنَّ الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلَ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُداً.» (مريم: 96); همانا كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، خداوند به زودى براى آنان دوستانى نيكو قرار مى دهد.5

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز مى فرمايند: «على(عليه السلام) در قول و فعل خود از معصيت به دور است. هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت دارد و داناترين مردم به معارف و شرايع اسلام هموست.»6

خواجه نصيرالدين توسى، رياضى دان و فيلسوف بزرگ اسلامى، در كتاب تَجْريد الاعتقاد از اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين چنين ياد مى كند:

«على(عليه السلام) داناتر از همگان بود. او حدسى نيرومند داشت و هميشه همراه رسول(صلى الله عليه وآله) بود. بخشش او از همه افزون بود و پس از پيغمبر پارساترين و فرزانه ترين مردم به شمار مى آمد. ايمانش بر همه مقدّم و سخنش از همه فصيح تر و انديشه اش از همه محكم تر بود. او سرچشمه فياضى بود كه دانشمندان دانش هاى خود را به او استناد مى دادند.»7

فخرالدّين رازى، مفسّر دانشمند و خبير اسلامى، كه درباره نهج البلاغه شرح ناتمامى هم به او نسبت مى دهند، درباره على(عليه السلام) چنين اعتقادى دارد: «هر كس در دين پسر ابوطالب را پيشواى خود قرار دهد، همانا رستگار شده است. چون پيامبر درباره اش فرمود: خدايا! على هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.»8

در صحيح مسلم آمده است: «دوست داشتن على(عليه السلام)نشانه ايمان و دشمن داشتن او نشانه نفاق است.»9

احمد بن حنبل شيبانى معروف به «ابن حنبل» مى گويد: «درباره هيچ يك از صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) به اندازه على بن ابى طالب(عليه السلام) فضايل نقل نشده است.»10

ميخاييل نعيمه، دانشمند مسيحى عرب، معتقد است: «هيچ مورّخ و نويسنده اى هر اندازه هم از نبوغ و رادمردى ويژه برخوردار بوده باشد، نمى تواند قيافه كاملى از انسان بزرگى مانند پيشوا على(عليه السلام) را در مجموعه اى كه داراى هزار صفحه باشد، ترسيم نمايد و دورانى پر از رويدادهاى بزرگ مانند دوران او را توضيح بدهد.»11

جبران خليل جبران، نويسنده پرشور مسيحى، مى گويد: «به عقيده من فرزند ابى طالب نخستين كسى بود از عرب كه با روح كلّى جهان ارتباط برقرار كرد و با آن هم نشين شد. هر كس شيفته او گشت، شيفتگى او وابسته به فطرت است و هر كه به دشمنى او پرداخت، از ابناىِ جاهليّت است. على(عليه السلام) هنوز پيام خود را به طور كامل به سراسر جهان نرسانده بود كه به سراى جاويد شتافت. مرگ على مانند مرگ پيامبران روشن بين بود; همان پيامبرانى كه به شهرى روى مى آوردند و با مردمانى مى زيستند كه هرگز شايسته آنان نبودند.»12

ايلياپا وليج، مورّخ و خاورشناس روسى، در كتاب «اسلام در ايران» شخصيت اميرالمؤمنين را اين گونه تفسير مى كند: «على(عليه السلام)پرورده محمّد(صلى الله عليه وآله)و عميقاً به وى و امر اسلام وفادار بود. على تا سرحدّ شور و عشق پاى بند دين بود. صادق و راستكار زيست و در امور اخلاقى همواره خرده گير بود. هم سلحشور بود و هم شاعر، و همه صفات لازمه اولياءاللّه در وجودش جمع شده بود.»13

هنگامى كه آراء و نوشته هاى دانشمندان مسيحى را درباره اميرمؤمنان(عليه السلام) بررسى مى نماييم، بى ترديد با دريايى از شگفتى تعبير روبه رو مى شويم. اين تعابير ارزنده، به تصريح اكثريّت از صداقت نفس و ارادت خالص آن ها حكايت مى كند و اين كه انديشمندان معاصر معتقدند كه «على(عليه السلام) و كتاب او در ميان مسلمانان غريب و تنهاست»14 و يا اين كه «ما شايستگى شناخت على(عليه السلام) را از دست داده ايم و شناخت او را از مغزهاى ما برده اند»15، قولى به تمام پذيرفتنى و مطابق با حقيقت تواند بود.

با در نظر آوردن تحقيقات بسيار و كارساز مسلمانان باز بايد بر اين نكته اذعان كنيم كه سهم غيرمسلمانان با انصاف و دانادل در شناخت و شناسانيدن چهره ناب علوى و كتاب ارجمندش اگربيش تر و پرمايه تر از مسلمانان نباشد، بى گمان كم تر از آنان و ساير پژوهندگان نخواهد بود. و در اين باره كوشش هاى جدّى و تا حدودى آگاهانه آنان اين ادّعا را ثابت مى كند.

جرج جرداق مسيحى در كتاب بسيار ارزشمند «امام على(عليه السلام)، صداى عدالت انسانى» پس از آن كه قهرمانى هاى امام

را با قلم تواناى خويش توصيف مى كند و شمّه اى از فضايل او را بازگو مى نمايد، در خطاب به روزگار مى گويد: «آه! اى دنيا! چه مى شد اگر قواى خود را جمع مى كردى و توانت را براى بار ديگر در يك جا متمركز مى نمودى و در هر عصر و زمان يك نفر مانند على(عليه السلام) را كه در عقل و خرد و منطق و بيان و حماسه و شجاعت با او همپايه بود، براى بشريّت به ارمغان مى آوردى!»16

من آدمى به لطف تو هرگز نديده ام اين صورت و صفت كه تو دارى فرشته اى!

نرسيسيان يكى ديگر از فضلاى مسيحى معتقد است: «اگر امروزه اين خطيب بزرگ بر منبر كوفه پاى مى نهاد، مى ديديد كه مسجد كوفه با آن پهناوريش از سران و بزرگان اروپا موج مى زد. آنان مى آمدند تا روحشان را از درياى بى انتهاى دانش او سيراب سازند.»17

توماس كارلايل، فيلسوف انگليسى و صاحب كتاب «الأبطال» عاشقانه و دردمندانه از على(عليه السلام) ياد مى كند: «ما چاره اى نداريم به غير از آن كه على(عليه السلام) را دوست داشته باشيم; چه، او جوانمردى بلند قدر و نيك نفس بود. از سرچشمه وجدانش مهر و نيكويى سرازير مى گشت و از دلش شعله هاى دلاورى و شجاعت زبانه مى كشيد. در كوفه ناگهان به حيله كشته شد و شدت عدالتش موجب اين جنايت گشت; چه او هر كس را چون خودش عادل مى پنداشت. هنگامى كه درباره قاتلش گفتوگو مى شد، گفت: اگر زنده ماندم،خود مى دانم با او چه رفتارى پيشه سازم و اگر درگذشتم كار با شماست: اگر خواستيد قصاص كنيد و ضربت شمشيرش را به ضربتى سزا دهيد و اگر توانستيد درگذريد! كه اين به تقواى الهى نزديك تر است.»18

كارلايل اين سخن را از نهج البلاغه به عاريت گرفته است; چرا كه حضرت در نامه بيست و سوم كه در واقع آخرين وصيّت نامه او به شمار مى رود، درباره پسر ملجم وصيتى نموده كه به راستى ابناىِ بشر را به تعجّب وامى دارد.

اگر تمام فرهنگ نامه ها و تاريخ هاى سرنوشت ساز بشرى را با ذرّه بين تحقيق، سطر به سطر جستوجو كنيم، اگر سرگذشت بزرگان و نوابغ را با تمام جزئيّاتش در نظر آوريم، اگر تمام آفريده هاى ذى شعور الهى را فرد به فرد مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم و اگر همه زندگى نامه هاى انسان هاى كامل و بى نقص را صفحه به صفحه ورق بزنيم … بدون ذرّه اى شك و ترديد هرگز نخواهيم توانست سخنانى به اقتدار و عظمت و در عين حال به مظلوميت اين وصيّت نامه بيابيم! آن هم وصيت نامه اى كه از سوى امير و فرمانروايى نوشته شده و لااقل مقتضاى طبيعى مقام و حكومت حكم مى كند كه لحن آن آمرانه، مقتدرانه و جبّارانه باشد: «وَصيّتى لَكُمْ أنْ لاتُشرِكوا باللّهِ شيئاً و محمّدٌ صلّى اللّه عليه و آله. فَلا تضيّعوا سُنَّتهُ. أقيموا هذين العمودين و اَوْقِدوا هذين المصباحين و خلاكُمْ ذَمٌّ. أنا بالأمْسِ صاحِبُكُمْ والْيومَ عِبرةٌ لَكُّمْ وغداً مفارقِكُمْ. اِنْ اَبقَ فَأنَا ولىُّ دَمى وَ اِنْ افْنَ فَالفناءُ ميعادى. وَ انْ اَعْفُ فالعفوُ لي قربةٌ و هُو لَكُمْ حسنةٌ. فَأعفوُا “الا تُحبُّونَ أنْ يَغْفِراللّهُ لَكُمْ”.»;19 سفارش من به شما اين است كه براى خداوند شريك قايل نشويد و سنّت محمّد(صلى الله عليه وآله)را تباه نسازيد. اين دو ستون (توحيد و نبوت) را به پا داريد تا از هر نكوهشى در امان مانيد. من ديروز يار و هم نشين شما بودم و امروز مايه عبرتتان هستم و فردا از شما جدا خواهم بود. اگر ـ از اين ضربت پسر ملجم ـ جان به سلامت بردم، خودم صاحب خونم هستم و اگر مُردم همانا مرگ وعده گاهِ ديرين من است. اگر وى را ببخشم، اين بخشش باعث نزديكى من به خداست ـ و اگر شما عفو كنيد ـ براى شما نيكوكارى است. پس از او درگذريد! «آيا دوست نداريد كه خداوند نيز شما را بيامرزد!

طه حسين در كتاب سودمند خود از اميرالمؤمنين اين چنين ياد مى كند: «على(عليه السلام)در بازارها قدم مى زد و مردم را به تقوا مى خواند. روز حساب را به يادها مى آورد و در خريد و فروش مراقب اهل بازار بود. او از همه غرور مايه هاى مقام پرهيز داشت و هرگاه مى خواست چيزى براى خود بخرد، جستوجو مى كرد تا در ميان بازار كسى را يابد كه او را نشناسد. چون دوست نداشت فروشنده به خاطر مقام و منصب در حق او رعايتى بكند. على(عليه السلام)از خود خشنود نبود، مگربه هنگامى كه حق جامعه و مردم را ادا كرده باشد … على(عليه السلام)حتى براى يك لحظه هم خدا را فراموش نمى كرد. آرى، او هم امام بود و هم معلم.»20

خليل بن احمد فراهيدى، نحودان و واضع علم عروض، دليل امامت و پيشوايى على(عليه السلام)را در بى نيازى او از مردم مى داند: «بى نيازى پسر ابوطالب از ديگران و نياز همه به او دليل اين است كه او امام همگان است.»21

و امّا يكى ديگر از شيفتگان شخصيت والاى علوى شبلى شُميّل، از پيشتازان مكتب مادّيگرى است كه اين چنين زيبا و گزيده به وصف حضرت مى پردازد: «الامامُ علىّ بن ابيطالب عَظيمُ العُظماءِ، نُسخةٌ مُفْردةٌ لَمْ يَرَلها الشَّرْقُ و لاالغربُ صورةً طِبْقَ الأصل، لاقديماً و لاحديثاً»; امام على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان، يگانه نسخه اى است كه خاور و باختر در گذشته و حال، صورتى ديگر از آن كه مطابق با اصل باشد، به خود نديده است.22

و شهريار، شاعر پرآوازه معاصر چه زيبا و در خور اين گفته شُميل را به زيور نظم آراسته است:

على(عليه السلام) است نسخه فردى كه شرق و غرب جهان دگر نديد سوادى از او مطابق اصل23

در اين جا سخن خود را با گفتار محقّقانه شارح معتزلى، ابن ابى الحديد، كامل مى كنيم. وى در مقدّمه شرح نهج البلاغه پس از نقل سخنانى درباره نَسَب و پيشينه اميرالمؤمنين چنين مى نويسد: «… اما فضايل آن حضرت به چنان عظمت و اشتهارى رسيده و آن چنان در همه جا منتشر شده است كه نمى توان متعرّض بيان آن شد … و اينك من چه بگويم درباره بزرگ مردى كه دشمنان نتوانستند فضايل او را پوشيده دارند. و تو ]خواننده [مى دانى كه بنى اميّه در خاور و باختر جهان بر پادشاهى چيره شدند و با تمام مكر و نيرنگ در خاموش كردن پرتو على(عليه السلام)كوشيدند و بر ضد او تبليغ كردند و براى او عيب هاى نكوهيده تراشيدند و بر همه منبرها او را لعن كردند و ستايشگرانِ او را نه تنها تهديد كردند كه به زندان افكندند و كشتند و از روايت هر سخن و حديثى كه دربردارنده فضيلتى براى او بود و يا خاطره او را زنده مى كرد، جلوگيرى نمودند. حتّى از نام گذارى كودكان به نام على ممانعت كردند. و همه اين كارها به برترى و علوّ مقام او افزود و بايد گفت نام و ياد على همانند مشك معطرى بود كه هر چه آن را مى پوشاندند، باز بوى عطرش به مشام مى رسيد…

و من چه بگويم درباره مردى كه يهود و نصارا با آن كه نبوّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را تكذيب مى كنند، او را دوست دارند و فلاسفه با آن كه با اهل شريعت در ستيزند، او را تعظيم مى كنند و پادشاهان روم و فرنگ صورت او را در كليساها و پرستشگاه هاى خود در حالى كه شمشير حمايل كرده و براى جنگ دامن به كمر زده است، تصوير مى كنند و پادشاهان ترك و ديلم صورت او را بر شمشيرهاى خود نقش مى زنند.

و من چه بگويم درباره مردى كه هر كس دوست دارد با انتسابش به او بر حسن و افتخار خويش بيفزايد، تا آن جا كه ارباب فتوّت نيز خود را به او منتسب مى كنند…»24

آرى، بدخواهان و دشمنان على(عليه السلام) در طول تاريخ هرگز نتوانستند شعله عشق و خاطره او را از قلب ها و يادها بزدايند; چه، خداوند نخواسته است تا نور خويش به خاموشى گرايد: «يُريدُونَ أنْ يُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بأفْواهِهِمْ وَ يأبَى اللّهُ إلاّ أنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الكافِرونَ.» (توبه: 33); مى خواهند نور خدا را با دهان ها ـ و سخنانشان ـ خاموش كنند و خداوند نمى پذيرد جز آن كه نور خويش را كامل نمايد، هر چند مودر پسندِ كافران نباشد.

پى نوشت ها

* شماره خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار از نهج البلاغه دكتر صبحى صالح، چاپ بيروت نقل شده است و در صورت استفاده از نسخه اى ديگر بدان اشاره خواهد شد.

1ـ علاّمه طباطبايى در اين باره مى نويسد: «بحث هايى كه درباره شخصيت اميرالمؤمنين(عليه السلام) انجام گرفته و كتاب هايى كه پيروان مذاهب و ساير كنجكاوان در اين باره نوشته اند، درباره هيچ يك از شخصيّت هاى تاريخ اتفاق نيفتاده است.» (محمدحسين طباطبايى، شيعه در اسلام، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1351، ص 128)

2ـ شيخ عباس قمى، فصول العليّه، مؤسسه در راه حق، قم، 1365، ص 73

3ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147

4ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، به تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، داراحياء الكتب العربيه، قاهره، 1385 هـ.، ج 1، ص 18

5ـ لازم به يادآورى است كه زمخشرى در تفسير كشاف، ميبدى در كشف الاسرار و طبرسى در مجمع البيان، شأن نزول اين آيه را درباره على(عليه السلام)مى دانند.

6ـ محمدحسين طباطبايى، شيعه در اسلام، ص 5

7ـ محمد مقيمى، فاتح خيبر، مؤسسه مطبوعاتى معراج، تهران 1349، 101

8ـ فخرالدين رازى، التفسير الكبير، دارالفكر عربى، بيروت، 1405 هـ. ج 1، ص 211

9 و10ـ سيدمحمد تيجانى،آنگاه … هدايت شدم،ترجمه محمدجواد مُهرى،قم،1372،ص 193 (به نقل از: صحيح مسلم، ج 1، ص 48) / ص 232

11ـ محمدتقى جعفرى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1358، ج 1، ص 174

12ـ جمعى از دبيران، حساس ترين فراز تاريخ، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1362، ص 296

13ـ محمدتقى جعفرى، پيشين، ج 1، ص 176

14ـ مرتضى مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، دفتر انتشارات اسلامى، قم 1361، ص 22

15ـ على شريعتى، فلسفه نيايش، نشر امّت، تهران، 1365، ص 87

16ـ جرج جرداق، الامام على(عليه السلام)، صَوْت العَدالة الانسانيه، دارالكفر عربى، بيروت، ج 1، ص 49

17 و18ـ حساس ترين فراز تاريخ، ص 300 / ص 294

19ـ نهج البلاغه، نامه 23

20 و21ـ حساس ترين فراز تاريخ، ص 298 / ص 282

22ـ محمدرضا حكيمى، ادبيات و تعهّد در اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1373، ص 250

23ـ كليات ديوان شهريار، انتشارات زرين و نگاه، تهران 1366، ج 2، ص 1050

24ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، صص 16 ـ 27

سیمای درخشان امام علی(ع) از منظر دیگران(2)

امام علی(ع) از دیدگاه دانشمندان اهل سنت
احمد بن حنبل (پیشوای مذهب حنبلی) آن همه فضیلتها که برای علی بن ابی طالب بوده و نقل شده برای هیچ یک از اصحاب رسول خدا نبوده است.(1)
همچنین وی از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده که به فاطمه(س) فرمود: “آیا راضی نمی شوی که من تو را به کسی تزویج کنم که اوّلین مسلمان است و علمش از همه بیشتر و حکمش از همه عظیم تر است”.(2)
محمد بن ادریس (پیشوای مذهب شافعی) درباره علی(ع) سروده ای دارد که چنین است: لَو اَنَّ المرتضی أبدی محلّه لَصار الناسُ طُراً سُجَّداً له و ماتَ الشّافعی و لیسَ یدری علی ربُّهُ اَم ربُّهُ اللّه “هرگاه علی جایگاه و حقیقت خویش را برای مردم آشکار کند، هر آینه مردم دسته دسته در برابر او به سجده خواهند افتاد، شافعی مُرد و عاقبت نفهمید علی(ع) پروردگار است، یا اللّه پروردگار اوست.”(3) همچنین از سروده های اوست: علی حُبَّهُ جُنُّة امامُ الناس والجنَّة وصی المصطفی حقّاً قسیم النّار و الجنَّة(4) “دوستی علی سپر آتش دوزخ است؛ او امام انسانها و پریان است؛ او در حقیقت جانشین مصطفی؛ و تقسیم کننده بهشت و دوزخ است.”
همچنین امام شافعی می گوید: به من گفته اند رافضی شدی(از حق روگرداندی)؛ گفتم: هرگز دین و اعتقادم رفض نیست؛ ولی دوست می دارم بدون شک بهترین امام و بهترین هادی را. اگر معنی رفض، دوستی وصی پیامبر (علی بن ابیطالب) است، به درستی که من رافضی تر از همه مردم هستم.(5) ابن صبّاغ مالکی (اندیشمند مالکی مذهب) وی درباه فضایل امام علی(ع) می گوید: “حکمت از گفتارش چیده می شد، و دانش های آشکار و نهانی به قلبش بسته بود، همیشه از سینه اش دریاهای علوم، جوشان، و امواجشان خروشان بود، تا آنجا که رسول خدا(ص) فرمود: “انا مدینة العلم و علی بابها؛ من شهر علمم و علی (ع) باب (در) آن است.”(6)
ابن ابی الحدید (شارح نهج البلاغه و دانشمند معتزلی مذهب) “و ما اقولُ فی رجل اَقرَّ لهُ اعداؤهُ و خُصومُهُ بالفضل و لم یمکنهم جَحْدُ مناقبه و لا کتمان فضائله…!!”؛ چه بگویم درباره مردی که دشمنانش به فضایل و مناقب وی اعتراف می کنند! و هرگز برای آنان مقدور نشد که مناقبش را انکار نموده، و فضایلش را بپوشانند!” آن گاه می افزاید: تو خود می دانی که بنی امیه، زمامداری اسلام را در شرق و غرب روی زمین به دست آوردند و با هر نوع حیله گری در خاموش ساختن نور او کوشیدند و هرگونه لعن و افترا را بر علی(ع) بر منابر ترویج نمودند، هرکس که او را مدح و توصیف می کرد، مورد تهدید قرار می گرفت. هر روایتی که فضیلت علی (ع) را بازگو می کرد، ممنوع ساختند. حتی از نامگذاری به نام علی جلوگیری کردند. همه این اقدامات و تلاشها جز ظهور عظمت و جلالت شخصیت علی(ع) نتیجه ای در پی نداشت… در حقیقت این همه نابکاریهای بنی امیه مانند پوشانیدن آفتاب با کف دست بود…. من چه بگویم درباره مردی که همه فضیلتها به او منتهی می شود و هر مکتب و هر گروهی خود را به او منسوب می نماید. آری اوست رئیس همه فضیلتها….(7) من چه بگویم درباره مردی که اهل همه مذاهب غیراسلامی که در جوامع اسلامی زندگی می کنند، به او محبّت می ورزند و حتی فلاسفه ای که از ملت اسلامی نیستند، او را تعظیم می نمایند….(8) همچنین می نویسد: “چه بگویم در حق کسی که پیشی گرفت از دیگران به هدایت، به خدا ایمان آورد و او را عبادت نمود، در حالی که تمام مردم سنگ را می پرستیدند…. “(9) “او در عبادت، عابدتر ین مردم شمرده می شد؛ نماز و روزه اش از همگان بیشتر بود و مردم نماز شب و ملازمت بر اذکار و مستحبّات را از آن حضرت آموختند.”(10) “مبادی جمیع علوم به او بازمی گردد. او کسی است که قواعد دین را مرتّب و احکام شریعت را تبیین کرده است. او کسی است که مباحث عقلی و نقلی را تقریر نموده است.”(11) آن گاه کیفیت رجوع هر یک از علوم را به امام علی (ع) توضیح می دهد. عبدالله بن عباس وی که از جمله مفسران بزرگ مسلمان، به ویژه اهل سنت محسوب می شود، علم خود و صحابه را در برابر علم علی(ع) چونان قطره ای از دریا می داند، و در مورد آن حضرت می گوید: “آیه ای در قرآن نیست، مگر آن که علی، مصداق بارز آن است، خداوند یاران پیامبر را در جاهای بسیاری مورد سرزنش قرار داده است، ولی درباره علی(ع) جز خیر و نیکی یاد نکرده است.”(12) فخر رازی (دانشمند و مفسر معروف اهل سنت) “هرکس در دین خود، علی بن ابی طالب را پیشوای خود قرار دهد، همانا رستگار شده است، زیرا پیامبر(ص) فرمود: “اللّهُمَّ أدر الحقَّ مع علی حیث دار؛ خداوندا! علی هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.”(13) خوارزمی (ادیب و خطیب مشهور اهل سنت) آیا چون ابوتراب، جوانمردی هست؟ آیا چون او پیشوای پاک سرشتی روی زمین وجود دارد؟ چشم مرا هر گاه درد فراگیرد، توتیایش خاکی است که پای او بدان رسیده باشد. علی همان است که شبانگاه در محراب از دل می خروشید و می گریست و روز با چهره ای خندان در گرد و غبار میدان جنگ فرو می رفت. او از زرد و سرخ بیت المال مسلمین بهره ای نمی گرفت. او همان شکننده بتها بود؛ هنگامی که بر دوش پیامبر پا نهاد. گویا همه مردم بسان پوستند، و مغز، مولای ما علی است. … “(14) زمخشری (ادیب و دانشمند اهل سنت) وی درباره شخصیت امام علی(ع) می گوید: من چه بگویم درباره مردی که فضایل او را دشمنانش از راه کینه جویی و حسد انکار کردند و دوستانش از بیم جان، باز از این میان آن قدر فضیلت های وی انتشار یافته که شرق و غرب عالم را فراگرفته است.(15) همچنین این اندیشمند اهل سنت ضمن نقل حدیث قدسی: “من اَحَبَّ علیاً اُدخِلُهُ الجنةَ وَ اِن عصانی، و مَن ابغض علیاً اُدخِلُهُ النارَ و اِن اطاعَنی؛ یعنی خداوند فرمود: هر کس علی را دوست بدارد، او را وارد بهشت می کنم، هر چند مرا نافرمانی کند، و هر کس علی را دشمن بدارد، او را به آتش جهنم درآورم، و لو این که مرا اطاعت کرده باشد.”(16) نکته شایان توجه این که دوستی و ولایت آن امام همام سبب کمال ایمان است و با کمال ایمان، معصیت در فرعی از فروع، زیانبخش نیست؛ ولی با فقدان ولایت و محبّت آن حضرت ایمان ناقص است؛ از این رو فاقد آن، مستحقّ آتش جهنم خواهد بود. جاحظ (ادیب، سخندان و سخن شناس معروف) وی می گوید: “علی بن ابیطالب کرم اللّه وجهه، پس از رسول خدا از همگان فصیح تر، و دانشمندتر، و زاهدتر و در رابطه با حق سخت گیر و پس از پیامبر(ص)، امام خطبای عرب به طور مطلق به شمار می رود.”(17) این اندیشمند اهل سنت می گوید: “سخن گفتن درباره علی (ع) ممکن نیست. اگر قرار است حق علی ادا شود گویند غلوّ است، و اگر حق او ادا نشود درباره علی (ع) ظلم است.”(18) بیهقی (از دانشمندان نامی اهل سنت) وی درباره فضایل امام علی (ع) چنین روایت نموده که پیامبر اکرم (ص) فرمود: “من احب ان ینظر الی آدم(ع) فی علمه و الی نوح(ع) فی تقواه و ابراهیم(ع) فی حلمه و الی موسی فی عبادته فلینظر الی علی بن ابی طالب(ع)؛ هر کس که دوست دارد به علم و دانش آدم (ع) بنگرد و مقام تقوا و خودنگهداری نوح(ع) را (مشاهده نماید) و بردباری حضرت ابراهیم (ع) را (نظاره کند) و به عبادت موسی(ع) (پی ببرد) باید به علی بن ابی طالب(ع) نظر بیندازد.”(19) این روایت بیانگر این حقیقت است که علی علیه السلام جامع صفات پیغمبران اولواالعزم است. ازاین رو، در روایت طولانی دیگری از “صعصعة بن صوحان” آمده است که خود حضرت نیز به این حقیقت اشاره نموده است: “اگرچه تمجید و تجلیل از خویشتن زشت است، ولی از باب اظهار نعمت الهی می گویم که من بر موسی و عیسی و ابراهیم و آدم و نوح و سلیمان و. .. برتری دارم.”(20) شیخ محمد عبده(21) وی می گوید: در هنگام مطالعه نهج البلاغه، گاهی یک عقل نورانی را می دیدم که شباهتی به مخلوق جسمانی نداشت، این عقل نورانی از گروه ارواح و مجردات جدا شده و به روح انسانی پیوسته و آن روح انسانی را از لباسهای طبیعت تجرید نموده و تا ملکوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و دیدار روشن ترین انوار نائل ساخته است و با این وصف شگفت انگیز، پس از رهایی از عوارض طبیعت در عالم قدس آرمیده است. لحظات دیگری صدای گوینده حکمت را می شنیدم که واقعیات صحیح را به پیشوایان و زمامداران گوشزد می کرد و موقعیتهای تردیدآمیز را به آنان نشان می داد و از لغزشهای اضطراب آور برحذرشان می داشت و آنان را به دقایق سیاست و طرق کیاست راهنمایی می کرد و به مقام واقعی ریاست آشنا می ساخت و به عظمت تدبیر و سرنوشت شایسته بالا می برد.(22) وی در مقدمه شرح نهج البلاغه می نویسد: “در همه مردم عرب زبان، یک نفر نیست مگر این که معتقد است سخن علی(ع) بعد از قرآن و کلام نبوی، شریف ترین، و بلیغ ترین، و پرمعنی ترین، و جامع ترین سخنان است.”(23) عبدالفتاح عبدالمقصود (نویسنده و دانشمند مشهور مصری) می نویسد: من همواره اخلاق و موهبتهای الهی و آنچه را که تشکیل دهنده شخصیت است، مقیاس شناخت عظمت انسانی قرار می دهم؛ ازاین رو بعد از پیامبر(ص) کسی را ندیده ام که شایسته باشد پس از او قرار گیرد یا بتواند در ردیفش بیاید جز پدر فرزندان پاک و برگزیده پیامبر؛ یعنی “علی بن ابی طالب”، و من در این سخن به طرفداری از تشیع وارد نشده ام، بلکه این رأیی است که حقایق تاریخ گویای آن است. امام، برترین مردی است که مادر روزگار تا پایان عمر خود چون او نزاید، و اوست که هرگاه هدایت طلبان به جستجوی اخبار و گفتارش برآیند، از هر خبری برای آنان شعاعی می درخشد. آری او مجسمه ای از کمال است که در قالب بشریت ریخته شده است.(24) محمد فرید وجدی (دانشمند مصری) صفاتی در وجود علی(ع) گرد آمده بود که در دیگر خلفا نبود: دانشی فراوان و شجاعتی عالی و فصاحتی درخشان. این صفات با نیکویی های اخلاقی و شرافتهای ذاتی آمیخته بود؛ بدان سان که جز در افراد کامل پیدا نمی شود.(25) عباس محمود عقّاد (دانشمند مصری) “در هر قسمتی از روان انسان برخوردگاهی است به زندگی علی بن ابی طالب؛ زیرا از بین تمام بزرگان و دلاوران، تنها زندگی اوست که جهان انسانیت را در همه جا با گفتار بلیغ، مخاطب قرار می دهد و نیرومندترین انواع محبتها و عوامل پندیابی و اندیشه که سراسر تاریخ بشر ممکن است در روح انسان برانگیزد، در صفحات تاریخ اوست. زندگی پسر ابوطالب همیشه با عواطفی شعله ور و احساساتی نگر، به جانب مهرورزی و بزرگداشت روبه روست؛ او شهید و پدر شهیدان است و تاریخ علی و فرزندانش را سلسله ای طولانی از میدانهای شهادت و پیروزی تشکیل می دهد که برای جوینده یکی پس از دیگری نمایان می شوند.”(26) وی درباره شجاعت امام در میدانها نبرد می نویسد: “مشهور است که آن حضرت با کسی تن به تن نشد، مگر آن که او را به زمین زد، و با کسی مبارزه نکرد، مگر آن که او را به قتل رسانید.”(27) “علی(ع) در خانه ای تربیت یافت که از آن جا دعوت اسلامی به سر تا سر عالم گسترش یافت…. “(28) “مشهور آن است که حضرت علی (ع) در قضاوت و فقه و شریعت پیش تاز بود و بر دیگران سابق… هرگاه بر عمر بن خطاب مسئله دشواری پیش می آمد، می گفت: این قضیه ای است که خدا کند برای حلّ آن ابالحسن به فریاد ما برسد.”(29) درباره زهد مولی می نویسد: “در میان خلفا، در لذّت بردن از دنیا، زاهدتر از علی(ع) نبوده است…. “(30) محمد امین نواوی (دانشمند معروف اهل سنت) وی می گوید: “علی(ع) همه قرآن را حفظ کرد و فراگرفت، بر اسرارش آگاه بود و گوشت و خونش با قرآن درآمیخت؛ چنان که این مطالب را بررسی کننده نهج البلاغه، در نهج البلاغه می بیند و می یابد.”(31) امام محمد غزّالی “حقیقت روشن بود و مسلمانان بر حدیث غدیر خم که پیامبر(ص) فرمود: “مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاهُ” اتفاق نظر داشتند و برخی از کسانی که بعدها به خلافت رسیدند به آن حضرت برای آن منصب تبریک گفتند، ولی بعدها برای مقام پرستی و دلبستگی به دنیا و مشاهده آن اجتماع و احترامها، به مخالفت برخاستند و آن حقیقت را با بهایی اندک معامله کردند.”(32) محمد ابوالفضل ابراهیم (محقق بزرگ معاصر) وی که شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید را مورد تحقیق عالمانه قرار داده است، درباره عظمتهای روحی امام علی(ع) می نویسد: “در شخصیت امام علی بن ابی طالب(ع) آنقدر کمالات، و عناصر پسندیده، و عظمتهای روحی، و نورانیت تکاملی، و شرافت عالی توأم با فطرت پاک و نفس و محبوب خداوندی جمع شده است که در هیچ یک از انسانهای بزرگ دیده نمی شود.”(33) دکتر طه حسین (ادیب، نویسنده و ناقد معاصر اهل سنت) وی در کتاب “علی و بنوه” می نویسد: علی از خود خشنود نبود، مگر وقتی که حق جامعه و مردم را ادا کرده باشد؛ نماز را برای مردم به پا داشته و با رفتار و گفتار آنان را تعلیم داده و شبانگاه شام فقیران را داده باشد و نیازمندان را از سؤال بی نیاز ساخته باشد. پس از تکالیف، شب هنگام با خدای خویش به خلوت می پرداخت، نماز می خواند و عبادت می کرد. پس از اندکی خواب، سحرگاهان باز به سوی مسجد روانه می شد و مردم را به نماز دعوت می کرد. علی برای یک لحظه هم در همه شبانه روز خدا را فراموش نمی کرد… علی مردم را با سیره رفتار موعظه می کرد. آری، او امام مردم بود و معلم آنها.(34) همچنین وی در کتاب “علی و بنوه” داستان مردی را نقل می کند، که در جریان جنگ جمل دچار تردید می شود، با خود می گوید: “مگر ممکن است شخصیت هایی چون طلحه و زبیر بر خطا باشند؟ درد دل خود را با علی در میان می گذارد، و از علی(ع) می پرسد؟ مگر ممکن است شخصیت هایی عظیم و با سابقه ای بر خطا روند؟” علی (ع) به او می فرماید: “انَّک لَملبوس علیک، إنَّ الحقَّ و الباطل لایعرفان بأقدار الرجال، إعرف الحقَّ تَعرف أهله و اعرف الباطل تعرِف اهله؛ یعنی تو سخت در اشتباهی! تو کار واژگونه کرده ای، تو به جای آن که حق و باطل را مقیاس شناخت شخصیتها قرار دهی، شخصیتها را که قبلاً با پندار خود فرض کرده ای، مقیاس حق و باطل قرار داده ای! تو می خواهی حق را با مقیاس افراد بشناسی! بر عکس رفتار کن! اول خود حق را بشناس، سپس اهل حق را خواهی شناخت؛ باطل را بشناس، آن وقت اهل باطل را خواهی شناخت. آن گاه دیگر اهمیت نمی دهی که چه کسی طرفدار حق است و چه کسی طرفدار باطل، و از خطا بودن آن شخصیتها در شگفت و تردید نخواهی بود.” طه حسین در ادامه سخن خود می گوید: “من پس از وحی و سخن خدا، جوابی پر جلال تر و شیواتر از این جواب ندیده ام و نمی شناسم. من بعد از کلام خدا، کلامی به این زیبایی در جهان ندیده ام و نمی شناسم.”(35) فؤاد فاروقی (ادیب و نویسنده لبنانی) این اندیشمند اهل سنت می گوید: “وقتی که بزرگان و اندیشمندان در حلّ مشکلی به بن بست می رسیدند، می دانستند باید به “علی (ع)” مراجعه کنند، به خدمت دوست بروند و از او یاری بخواهند. همان دوستی که پیامبر (ص) همواره، صحّت داوری هایش را تأیید می فرمود. علی(ع) در تمام زندگی اش، برای خدمت به اسلام و مسلمانان، انواع مشقّات را بر خود هموار ساخت چه آن زمان که در رکاب پیامبر(ص) برای گسترش اسلام، شمشیر می زد، چه در زمان خلفا و چه در زمان خودش. اما به گواه تاریخ، علی(ع) در زمان خلافت و امامت خویش، بیشتر از هر زمانی رنج کشید؛ زیرا او نمونه عدل بود، و سخت گیریهایی که برای هدایت مسلمانان معمول می داشت، صد چندان بر خود تحمیل می کرد، صد چندان بر خود و خانواده اش سخت می گرفت. تا در تقدّس او کمترین خللی وارد نیاید و این چنین است که امروز پس از گذشت قرنها، هنوز می بینیم، این “مهر علی” است که بر دلها حکم می راند؛ متبرک باد نامش.”(36) همچنین می گوید: “جانم به فدایت (علی) که شجاعت و رقّت در دل، زورمندی در بازو، و جهانی تأثر در چشم داری… و در سوگ کسی اشک می ریزی که جهان دو تن را بیش از همه دوست داشت: یکی دخترش فاطمه(س) و دیگری همسر او.” “… این بزرگ مرد عالم اسلام “علی (ع)” بر دلها حکومت می کرد و نه تنها آن زمان، بلکه قرنها بعد نیز در حکومت او خللی پدید نیامده است.” وی در فرازی دیگر در فضایل مولی علی(ع) چنین می گوید: “علی را بر دیگر مسلمانان مزایایی است؛ علی زاده کعبه است؛ ازاین رو بسیاری از مورّخان و پژوهندگان او را “فرزند کعبه” خوانده اند؛ زیرا مادرش او را در کعبه، این مکان مقدس مسلمانان، زاده است… علی (ع) نخستین مردی است که به اسلام گرویده است.”(37) این نویسنده روشنفکر لبنانی می گوید: “هرگاه دشواری های زندگی به من رو می آورد و از رنج روزگار آزرده می شوم، از اندوه خویش به آستان علی(ع) پناه می برم؛ زیرا او پناهگاه هر درمانده ای است. او بر ستمکاران همچون رعد و بر شکست خوردگان، یاری دلسوز و مشفق بود.”(38) شکیب ارسلان (ملقّب به امیرالبیان) شکیب ارسلان، از نویسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است. در جلسه ای که به افتخار او در مصر تشکیل شده بود، یکی از حضّار در مقام بزرگداشت او پشت میز خطابه چنین گفت: “دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شده اند که به حق شایسته اند “امیر سخن” نامیده شوند، یکی علی بن ابیطالب و دیگری شکیب.” شکیب ارسلان با ناراحتی برخاست و پشت تریبون قرار گرفت و از دوستش که چنین مقایسه ای به عمل آورده بود، گله کرد و گفت: “من کجا و علی بن ابیطالب کجا! من بند کفش علی هم به حساب نمی آیم.”(39) به خلیل بن احمد گفتند: چرا علی(ع) را مدح نمی کنی؟ فرمود: چه بگویم در حقّ کسی که دوستانش فضایل او را به جهت خوف کتمان کرده و دشمنانش نیز به دلیل حسد از انتشار آن جلوگیری کردند، در حالی که فضایل آن حضرت همه جا را پر کرده است.(40) همچنین از وی پرسیدند: “علی(ع) شجاعتر است یا “عنبسه و بسطام”؟ گفت: “عنبسه و بسطام” را با افراد بشر باید مقایسه کرد، علی(ع) مافوق افراد بشر است.”(41) امام علی (ع) از دیدگاه اندیشمندان غیر مسلمان جرج جرداق آیا انسان بزرگی مانند علی(ع) را می شناسی که حقیقت انسانی را به عقول و مشاعر بشری آشنا سازد؛ آن حقیقت انسانی که سرگذشتی چون ازل و آینده باقی چون ابدیت و ژرفایی بس عمیق دارد که هر یک از صاحبان خرد و نفوس بزرگ، مطابق روش و طبع خود، آن را درک می کند و دیگر انسانهای عادی بدون این که خود بدانند در سایه آنان زندگی می کنند… آن حقیقت که اساس همه فلسفه های مثبت است در مقابل فلسفه های منفی. مقصودم از آن فلسفه های کاوش از “مطلق” است که عامل اساسی ثبات و پایداری انسانیت در وجود انسان است. کاوش از “مطلق” اگر تا اعماق مطلق ادامه یابد، به یکی از چهره های حقیقت خواهد رسید. در این بحث و پیگیری، اندیشه و خرد و خیال و سایر فعالیتهای ناشی از آنها دست به دست هم می دهند، سپس به موقعیتها و عوامل و عموم تمایلات با داشتن معانی مختلف تطبیق می گردند. امام علی (ع) این “مطلق” را به طور مخصوص دریافته، سپس با عقل و قلبش درک کرده است که بالاترین قدرتها از پایداری و مقاومت روی آن مطلق ناشی می گردد. علی(ع) بدین سان تجسم یافته آن قدرت شگفت انگیز است که او را در پیروزی ها و شکستها یکسان نشان می دهد؛ زیرا ملاک او در پیروزی ها و شکستها همان قدرت است که در میدان جنگ چه با چهره پیروزی بیرون آید و چه با شکست روبه رو شود و همچنین در میدان سیاست هر میدان دیگر که برای تکاپوی زندگی تصور شود، یکسان است. تاریخ و حقیقت گواهی می دهند که او وجدان بیدار و قهّار، شهید نامی، پدر و بزرگ شهیدان، فریاد عدالت انسان و شخصیت جاویدان شرق علی بن ابی طالب است. ای روزگار چه می شد که اگر هر چه قدرت و قوّه ای داری به کار می بردی و در هر زمان یک علی با عقلش، با قلبش، با آن زبانش، و با آن ذوالفقارش، به عالم می بخشیدی؟!(42) جرجی زیدان آیا علی پسر عموی پیامبر و جانشین و داماد او نبود؟! آیا او آن دانشمند پرهیزگار و دادگر نبود؟! آیا او آن مرد با اخلاص و غیور نبود که در پرتو مردانگی و غیرتش، اسلام و مسلمانان عزّت یافتند؟!(43) همچنین می گوید: “معاویه و دوستانش برای پیشرفت و مقاصد فردی خود از هیچ جنایتی دریغ نداشتند، امام علی(ع) و همراهان او، هیچ گاه از راه راست، و دفاع از حق و شرافت، تخطی و تجاوز نمی کردند…. “(44) جبران خلیل جبران (فیلسوف و شاعر بزرگ مسیحی) من معتقدم که فرزند ابی طالب نخستین عرب بود که با روح کلی رابطه برقرار نمود. او نخستین شخصیت از عرب بود که لبانش نغمه روح کلی را در گوش مردمی طنین انداز نمود که پیش از او نشنیده بودند…. او از این دنیا رخت بربست در حالی که رسالت خود را به جهانیان نرسانیده بود. او چشم از این دنیا پوشید؛ مانند پیامبرانی که در جوامعی مبعوث می شدند که گنجایش آن پیامبران را نداشتند و به مردمی وارد می شدند که شایسته آن پیامبران نبودند و در زمانی ظهور می کردند که زمان آنان نبود. خدا را در این کار، حکمتی است که خود داناتر است.(45) شبلی شمیل شبلی شمیل مادی مسلک می گوید: “الامام علی بن ابی طالب عظیم العظماء نسخة مفردة لم یر لها الشرق و لاالغرب صورة طبق الاصل لاقدیما ولاحدیثا؛ امام علی بن ابی طالب بزرگ بزرگان، یگانه نسخه ای است که شرق و غرب، نسخه ای مطابق او در گذشته و حال ندیده است.”(46) میخائیل نعیمه “قدرت نمایی و قهرمانی امام علی(ع) تنها در حدود میدانهای جنگ نبود، قهرمانی بود در صفای بصیرت، و طهارت وجدان، و سحر بیان، و حرارت ایمان، و عمق روح انسانیت، و بلندی همّت، و نرمی طبیعت، و یاری محروم و رهایی مظلوم از چنگال متجاوز و ظالم، و فروتنی برای حق به هر صورت و مظهری که حق برایش تجلی نماید، این نیروی قهرمانی همیشه محرّک و انگیزنده است گرچه روزگارها از آن بگذرد…. “(47) هیچ مورخ و نویسنده ای هر اندازه هم که از نبوغ و رادمردی ممتاز برخوردار بوده باشد، نمی تواند ترسیم کاملی از انسان بزرگی مانند پیشوا علی(ع) را در مجموعه ای که حتی دارای هزار صفحه باشد، ارائه دهد و دورانی پر از رویداهای بزرگ، مانند دوران او را توضیح دهد. تفکرات و اندیشه های آن ابرمرد عربی و گفتار و کرداری را که میان خود و پروردگارش انجام داده است، نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده است. تفکرات، ایده ها و گفتار و کردار او خیلی بیش از آن بوده است که با دست و زبان و قلم وی بروز کرده و در تاریخ ثبت شده است.(48) دکتر بولس سلامه(49) بولس سلامه می گوید: “شبهایی که بیدار بودم و با درد و رنج می گذراندم، افکار و تخیلاتم مرا به گذشته می کشاند. شهید بزرگ، امام علی(ع) و سپس امام حسین(ع) به یاد من می آمدند. یک بار برای مدتی طولانی گریستم و سپس شعر”علی و حسین” را نوشتم…. “(50) وی می گوید: آری، من یک مسیحی هستم، ولی دیده ای باز دارم و تنگ بین نیستم. من یک مسیحی هستم که درباره شخصیت بزرگی صحبت می کنم که مسلمانان درباره او می گویند: خدا از او راضی است…. علی در قضاوت خود استثنایی قایل نمی شد و به طور مساوی آنچه را که شایسته بود حکم می کرد، و تفاوتی میان ارباب و بنده نمی گذاشت.(51) همچنین می گوید: “علی(ع) به مقامی رسیده است که یک دانشمند، او را ستاره درخشان آسمان علم و ادب می بیند، و یک نویسنده برجسته، از شیوه نگارش او پیروی می کند، و یک فقیه، همیشه بر تحقیقات و ابتکارات او تکیه دارد…. “(52) بولس سلامه می گوید: “دلائل عظمت امیرمؤمنان (ع) بلکه امیر عرب، بیش از آن است که به شمار آید، و اگر کسی بخواهد آنها را به شمارد، مانند کسی است که بخواهد ذرات اشعه آفتاب را در مشت بگیرد.”(53) این مسیحی روشنفکر در ضمن ادبیاتی، حادثه ولادت امیرمؤمنان، حضرت علی (ع)، را در خانه کعبه چنین بیان می کند: “فاطمه شیرزنی که از درد (زایمان) به ناگزیری، به سراپرده کعبه عتیق و استوار پناهنده شد. فاطمه به حطیم کعبه نزدیک شد و همانند خوشه انگور به پرده کعبه آویخت. مسجدالحرام از شادی تبسم کرد و بانگ سرودِ حجرالاسود به فلک رسید. آن روز دو صبح دم یک جا رسید، یکی طلوع فجر بود و دیگری فروغ مولود. زمانه پیر می شود، ولی او همانند صبح دم پایدار می ماند، و هر روز با درخشش تازه ای طالع می گردد.”(54) سلیمان کتّانی این دانشمند و ادیب مسیحی، خطاب به امام علی (ع) می گوید: تو زیبایی؛ ولی نه به خاطر چشمان سیاهت، بلکه به خاطر بینش شعله ورت. تو زیبایی؛ نه به خاطر جمال سیمایت، بلکه به خاطر صفای سرشتت. تو زیبایی؛ نه به خاطر گلوبندی رخشان بر گردن بلورینت، بلکه به خاطر جبروت خصلتها و خوی شکوهمندت، تو قهرمانی؛ ولی نه به خاطر پیچیدگی مچ هایت. تو قهرمانی؛ نه به خاطر پهنای شانه ات، بلکه به خاطر چشمه فیضی که نخست بر قلب و زبانت و سپس در گفتار و رفتارت سرازیر شده است.(55) ابوالفرج اهرون مشهور به ابن العبری (مورّخ و دانشمند مسیحی) وی درباره فضائل امام علی(ع) چنین می گوید: “علی(ع) بود که در عصر خلفا، خلأ ناشی از فقدان حضرت رسول اکرم(ص) را جبران نمود. او مبارزات عقیدتی را، پس از پیامبر(ص) بر عهده داشت. احتجاجات و مناظرات آن حضرت، در تاریخ گواه بر این مطلب است. وجود مقدس حضرتش، در کنار خلفا، خلأیی را که از فقدان مقام والای نبوی حاصل شده بود، پر می کرد و کتابهای شیعه و سنّی، سرشار است از این گونه مسائل، و نمونه بارزش سخن عمر: “لو لا علی لهلک عمر” است؛ که حد اقل هفتاد بار آن، در تاریخ ضبط گردیده است.”(56) پی نوشت ها: 1. سید عبدالحسین شرف الدین، المراجعات، ص 218، چاپ سوّم. 2. مسند احمد، ج 5،ص 26؛ مجمع الزوائد،ج 5، ص 101. 3. والعادیات، فضایل حضرت علی(ع)، ص 17، چاپ دارالحدیث، قم. 4. دیوان شافعی، ص 32، چاپ مصر. 5. محمد ابراهیم سراج، امام علی (ع)، خورشید بی غروب، ص 287، تهران، مؤسسه انتشارات نبوی، چاپ اول، 1376ش. 6. اکبر اسد علیزاده، امام علی (ع) از نگاه اندیشمندان غیر شیعه، ص 50، چاپ اول، مؤسسه امام صادق (ع)، قم، 1381 ش. 7. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 16. 8. همان، ص 28 و 29. 9. همان، ج 3،ص 260. 10. همان، ج 1،ص 27. 11. همان، ج 1،ص 17. 12. محمد جواد مغنیه، امامت علی در آینه عقل و قرآن، ص 125 جمعی از نویسندگان، علی (ع) از نگاه دیگران، ص 104، دفتر نشر و پخش معارف با همکاری انتشارات امام باقر (ع)، مشهد، 1380 ش. 13. محمد بن عمر فخر الرازی، تفسیرالکبیر، ج 1، ص 111، چاپ مصر، قاهره، 1357 ق. 14. الغدیر، ج 4،ص 397. 15. جمعی از دبیران، داستان غدیر، ص 284، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم،1362 ش. 16. محمد ابراهیم سراج، امام علی (ع)، خورشید بی غروب، ص 270، تهران، مؤسسه انتشارات نبوی، چاپ اول، 1376 ش. 17. عبدالرحمن رضایی، در آستانه آفتاب، ص 16،دانشگاه علوم رضوی، مشهد، 1380 ش. 18. آیت اللّه حسین مظاهری، چهارده معصوم (ع)، ص 41. 19. شیخ طوسی، امالی، ص 416، مجلس 14، قم، دارالثقافة، 1416، ر. ک: دیلمی، ارشاد القلوب، ج 2،ص 363، انتشارات شریف رضی، 1412 ق. 20. سید نعمت الله جزائری، انوار النعمانیة، ج 1،ص 27، شرکت چاپ تبریز. 21. وی از بزرگترین روحانیان دانشمند اهل سنت و مفتی اسبق مصر، مصلح بزرگ و معاصر سیدجمال الدین اسدآبادی بود. 22. شیخ محمد عبده، شرح نهج البلاغه، مقدمه، ص 7و 10. 23. استاد مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 18 – 17، چاپ دهم، انتشارات صدرا، تهران، 1373 ش. 24. عذرا انصاری، جلوه ولایت، ص 304، چاپ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1376 ش. 25. دایرة المعارف فرید وجدی، ج 6، ص 659، ماده “عَلوَ”، چاپ سوم، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بیروت، 1971 م. 26. عباس محمود عقّاد، عبقریة الامام علی (ع)، ص 3، چاپ دارالکتب العربی، بیروت. 27. همان، ص 15. 28. همان، ص 43. 29. همان، ص 195. 30. همان، ص 29. 31. عبدالزهراء خطیب حسینی، مصادر نهج البلاغه و اسانیده، ص 92، چاپ سوم، دارالاضواء، بیروت، 1405 ق. 32. الغدیر، ج 11، ص 248. 33. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، مقدمه به قلم محمد ابوالفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیه، مصر، قاهره، چاپ اول، 1959 م؛ محمد تقی جعفری، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه ج 1، ص 189 چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1357 ش. 34. دکتر طه حسین، علی و بَنُوهُ، ص 158،دارالمعارف، چاپ مصر. 35. استاد مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 19 – 18. 36. محمد ابراهیم سراج، امام علی (ع)، خورشید بی غروب، ص 280 – 279. 37. همان، ص 278. 38. کریم خانی و صمدانی، علی (ع) فراسوی ادیان، ص 18،قم، نشر دانش حوزه، چاپ اول، 1383 ش. 39. استاد مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 19،چاپ دهم، انتشارات صدرا، تهران، 1373 ش. 40. احقاق الحقّ، ج 4،ص 2. 41. شهید مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 16. 42. جرج جرداق مسیحی لبنانی، صوت العدالة الانسانیة، ج 1،ص 23 و 24. 43. جمعی از دبیران، داستان غدیر، ص 293 مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1362 ش. 44. محمد ابراهیم سراج، امام علی (ع)، خورشید بی غروب، ص 325 تهران، مؤسسه انتشارات نبوی، چاپ اول، 1376 ش. 45. عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علی بن ابیطالب (ع)، ترجمه: سید محمد مهدی جعفری، چاپ اوّل، ص 19. 46. صوت العدالة الانسانیة، ج 1، ص 19 الغدیر، ج 6،ص 308. 47. عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علی بن ابیطالب، ج 1، مقدمه، ترجمه: سید محمد مهدی جعفری، ص 17، چاپ سوم، چاپخانه حیدری، تهران، 1353 ش. 48. صوت العدالة الانسانیة، ج 1،ص 7. 49. بولس سلامه، ادیب و حقوقدان بزرگ مسیحی لبنانی است. وی 3500 بیت شعر در فضیلت امام علی و حسنین – علیهم السلام – سروده و همچنین یک کتاب 300 صفحه ای با عنوان “عیدالغدیر” به رشته تحریر درآورده است. 50. عذرا انصاری، جلوه ولایت، ص 304، چاپ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1376 ش. 51. داستان غدیر، ص 301. 52. کریم خانی و صمدانی، علی (ع) فراسوی ادیان، ص 20، قم، نشر دانش حوزه، چاپ اول، 1383 ش. 53. همان، ص 45 – 44. 54. همان، 51 – 50. 55. درسهایی از ائمه معصومین (ع)،ص 12. 56. کریم خانی و صمدانی، علی (ع) فراسوی ادیان، ص 33.

غريبانه ترين غروب

غريبانه ترين غروب، غروب پرتوآفرين مردانى است كه در دشت وسيع هستى طلوع مى كنند و بى آن كه ديگران به عظمت وجود ايشان پى ببرند، بساط نور خويش جمع كرده و به ديار ابدى مى شتابند. غروب، براى كسانى كه تن به حرارت خورشيد ساييده و ديده در اشعه آن گرفته اند، همواره غم انگيز است، اما براى كسانى كه چون خفاش در پس سياهى خودخواهى، چشم انتظار هجرت خورشيدند، شادى آفرين است.
در آن غروب، اين خورشيد بود كه غمناك ترين شيوه رفتن را در تاريخ ثبت مى كرد. چه اين كه مردمان بر او جز رسم بى وفايى روا نداشتند. او با اين كه مى رفت تا از مدار زمينيان خارج شده، طواف عرش آغاز كند، باز در غم فرشيان مى سوخت. در آن غروب، هيچ نشانى از جنبش، حيات و زندگى نبود. زمان نيز از بيهودگى مردم خسته شده، توان حركت نداشت و در انتظار سكوتى ابدى بود. مردم نيز با لب هاى خشكيده و چهره هاى غم بار و غبارگرفته، هر يك در پى آن بودند تا پيش از غروب آفتاب، خود را به خانه برسانند، تا شايد طلوعى ديگر را نظاره گر باشند. چشم انداز ديدگان، جز سكوتى مرگ بار نبود؛ گويى مردمان از هم ديگر با اضطراب و وحشت فرار مى كنند. همه در اين انديشه بودند كه سخنان آن پير در اين اواخر، بوى غروب مى داد.
كلام او با قبل بسيار متفاوت بود؛ ديگر از آن ملامت ها خبرى نبود، آن توفان هاى سهمگين به نسيمى آرام مبدل شده بود كه تنها نوازشگر يتيم بچگان كوفه بود و بس. گويا همين هفته قبل بود كه در ميانه روز مردم را جمع كرد و بر فراز منبرى از سنگ خطبه اى ايراد كرد. او را مى ديدى با اين كه بيش از شصت پاييز از عمرش گذشته بود، ولى هم چنان با طراوت و سرسبز، روح بلندش قله نشين كوه معرفت بود. بيان رساى او آبشار بلندى را مى ماند كه هم چنان جمعيت را مى شكافت و به پهنه دل ها فرود مى آمد و خبر از واقعه اى دردناك مى داد.
بعد از سفارش مردم به تقوا، با آه سردى كه از عمق جان كشيد، نسيم آسا گوشه اى از پرده اسرار باطن را كنار زد و چنين فرمود: «كجا هستيد برادران من! همان ها كه سواره به راه مى افتادند و در راه حق قدم برمى دارند، كجاست عمار؟ سپس درحالى كه اشك در چشمانش حلقه مى زد ادامه داد: كجاست ابن تيهان؟ كجاست ذوالشهادتين؟ و كجايند كسانى كه پيمان جانبازى بستند و سرهاى آن ها براى ستمگران فرستاده شد؟!» به اين جا كه رسيد بغض گلوى او را فشرد. اشك از ديدگانش جارى شد. دستان مباركش را به محاسن شريف زد و بسيار گريست. آن گاه در حالى كه سخن گفتن براى او بسيار سخت بود، ادامه داد: «آه برادرانم آنانى كه قرآن تلاوت مى كردند و اهل عمل به آن بودند، در فرايض دقت مى كردند و آن را به پا مى داشتند، سنت ها را زنده مى كردند و بدعت ها را از ميان مى برند، دعوت به جهاد را مى پذيرفتند و به رهبر خود اطمينان داشتند و صميمانه از او پيروى مى كردند.» در اين هنگام، مردم به همديگر نگاهى كردند و سر به زير انداخته شرمسارى خود را پنهان مى نمودند. سپس با صداى بلند فرياد زد: «بندگان خدا! جهاد… جهاد… آگاه باشيد من امروز لشگر به سوى اردوگاه حركت مى دهم، آن كس كه اراده كرده به سوى خدا كوچ كند همراه ما خارج شود.»
با اتمام كلام او، مردم پراكنده شدند؛ عده اى رفتند تا آماده كارزار شوند و عده اى هم چنان سر بر زانوى تأمل داشتند، آنان با شنيدن اين سخنان چيز ديگرى يافتند و آن هم غروب و كوچ بود؛ كوچى كه آن پير، سال ها در انتظارش روزشمارى مى كرد، از آن زمانى كه مرادش به ديدار حق شتافت و او كه تنها در ميان دنياپرستان، ضامن حيات نهالى بود كه آن پير مراد غرس كرده بود تا آن هنگام كه يادگار آن باغبان نخستين را به فراق و سوگ نشست و همواره تنها مرهم همه اين زخم ها بقاى آن نهال بود.
او كه سيماى نورانى اش سرشار از آثار جراحت جنگ هاست، زير لب مى گويد: «…بارالها! از بس نصيحت كردم و اندرز دادم آنان را خسته و ناراحت ساختم، آنان نيز مرا خسته كردند، من آنان را ملول، آنان نيز مرا رنجيده خاطر ساختند. به جاى اين ها افرادى بهتر به من مرحمت كن و به جاى من بدتر از من بر آن ها مسلط كن. خداوندا! دل هاى آنان را آب كن، آن گونه كه نمك در آب حل مى شود…»
اما دريغ كه زمانه گوش مردم را كر و چشمشان را كور كرده بود. چه رنج ها كه نمى برد آن زمانى كه بهانه جويى تنها جوابى بود كه مى شنيد. هنوز گوش جان، زمزمه هاى همراه با سوز او را فراموش نكرده است كه فرمود: «شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند اين حقيقت دل را مى ميراند و غم و اندوه مى آفريند كه آن ها در مسير باطل خود چنين متحدند و شما در راه حق اين چنين پراكنده و متفرق؟! روى شما زشت باد و همواره غم و غصه، قرينتان باد… هرگاه در ايام تابستان فرمان حركت به سوى دشمن دادم گفتيد: اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند و اگر در سرماى زمستان اين چنين گفتم، گفتيد: اكنون هوا بسيار سرد است، بگذار سوز سرما آرام گيرد! همه اين ها بهانه براى فرار از سرما و گرما بود! شما كه از سرما و گرما مي گريزيد، به خدا سوگند از شمشير بيش تر فرار خواهيد كرد. اى كسانى كه به مردان مى مانيد ولى مرد نيستيد… چقدر دوست داشتم كه هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم… خدا شما را بكشد كه اين قدر خون به دل من كرديد و…»
اين لحظات سنگين به ياد مى آورد كه روزهايى را اين كوه استقامت و صبر، زبان به شكوه و نفرين گشوده فرمود: «نفرين بر شما! از بس شما را سرزنش كردم خسته شدم، چه دردى داريد؟ دواى شما چيست؟ طب شما كدام است؟» …اما هر چه او بيشتر مى گفت، آنان كمتر گوش مى دادند. تا زمانى كه بى توجهى آنان را مى ديد از روى خشم مى فرمود: «شما را چه مى شود؟ مگر لال هستيد؟ چرا سخن نمى گوييد؟»
زمان، آن چنان مبهوت حادثه بود كه گويى فراموش كرده بود بگذرد، همه جا خاموش بود و بى صدا، تاريك بود و وحشتناك و پر اضطراب. همه در خواب بودند و ظلمت، تنها چراغ روشن. در خانه ي دختر مى سوخت، و دختر را هم بى خوابى پدر بى تاب كرده بود. پدر را مى ديد كه همواره بيرون مى رود و به آسمان نظر مى افكند. دست به محاسن مى كشد و كلماتى را زمزمه مى كند. هر لحظه كه مى گذشت نورانيت سيماى او برافروخته تر مى شد، كم كم زردى چهره با سرخى اضطراب درهم مى آميخت و نشان از پايان انتظار مى داد. كم كم خود را آماده مى كرد تا براى آخرين بار، در بين خاكيان پذيراى افلاكيان باشد كه «انا انزلناه فى ليله القدر…» ليله القدر از فراز جايگاه بلند خود به جهان رخ نمود تا سال جديدى را در زندگى اسلام به مردم اعلام كند.
«گردش سپهر به شيوه رفتار نخستين خود بازگشت تا با روان و خرد و عاطفه، براى زادروز ديگرى از زايش روشنايى، به همه بشر تحيت و خجسته باد گويد. هنوز آن روز مبارك از ماه رمضان، گونه خود را به رنگ شفق گلگون نكرده بود و هنوز تيرگى «غسق» را در صحنه افق خود به مشايعت نرفته بود. بالاخره، هنوز شب آن روز، سحر ليله القدر را نزاييده بود» كه…
او با قدم هايى كوتاه ولى مطمئن راه خانه تا مسجد را پيمود، خوب مى دانست كه آخرين لحظات فراق است كه سپرى مى شود، و ماندگار.
زحمت صحبت با خاكيان تا چندى ديگر به عيش وصال افلاكيان مى انجامد. قدم هاى او به رفتن، زبانش به ذكر و دل در شوق ديدار يار بود، تا اين كه به مسجد رسيد، مسجد تاريك بود و خاموش. عده اى در نماز و عده اى هم در خواب، آرام گرفته بودند. قدم از صحن به شبستان مسجد نهاد، خفتگان بودند كه يكى پس از ديگرى با ترنم «الصلاه» او بيدار مى شدند…
در ميان تاريكى، چشمانى ناپاك و خون گرفته، نگاه او را ربود؛ غريبه اى غبارآلود، اما، نه، غريبه غريبه هم نبود، پيش تر او را زياد ديده بود… تا اين كه وارد محراب شد. مشغول نافله شد، آن شب نمازگزاران بيش از هميشه بودند؛ چرا كه نداى اذان او به همه خانه هاى كوفه سركشيده بود. مردم يكى پس از ديگرى مهياى نماز شدند، صف ها مرتب شد، آن غريبه به زحمت خود را در صف اول پشت سر امام جاى داد…
و اينك مردم در ميانه محراب شاهد شق القمرى دوباره بودند.
گرچه از جهش برق شمشير تا فرود تقدير، ديرى نپاييد، ولى روزگارانى دراز در مقابل آن، چشم برهم زدنى بيش نبود. در آن هنگامه بود كه زمان جامد شد، و فيض وجود از حركت ايستاد، قلب ها از ضجه و فرياد لبريز گشت، گوش ها غرق در شيون، گويى محشر كبرى به پا شده بود. نفس هاى قطع شده با بى تابى به هم مى آميخت. گويى همه فرياد شده بودند و تنها او بود كه مى رفت تا براى هميشه سكوت كند و جهانى را از فيض حضور خود محروم سازد، اما پيش از آن، چشمان خون آلود خود را نيمه باز به سوى آسمان گشود و زمزمه كرد: «بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه، فزت و رب الكعبه» و سپس در جوار جاويدان يار براى هميشه آرميد و…

سیمای درخشان امام علی علیه السلام از منظر دیگران

مقدّمه:

جهان، علی(ع) را می ستاید. به دانش و بینش و ایمانش. با احترام آمیخته به شگفتی به او می نگرد. براستی امیرالمؤمنین، علی(ع)، انسانی استثنایی بود. ازاین رو، شناخت شخصیت عظیم آن امام همام بسادگی برای همگان میسّر نیست. علی(ع) معمای خلقت است. یکتا گوهری که جهان آفرینش، بعد از وجود مقدّس پیامبر اسلام(ص) شخصیتی چون او (امام علی (ع)) را در خود ندیده و نخواهد دید و آنچه گفته شود و بگوییم و بگویند و بنویسند، تنها قطره ای از آقیانوس بیکران فضایل و عظمت مولی الموحدین علی(ع) است. براین اساس، پرداختن به زندگی سراسر ایمان و تقوای آن امام همام محدودیتی ندارد. تاکنون درباره آن ابرمرد اسلام سخن ها و شعرها گفته شده، کتابهای فراوانی نوشته شده است، نه فقط از شیعه، بلکه از جانب غیر شیعه و حتی از غیر مسلمان و مادیگراها کتابها و شعرها و. .. نوشته شده است. شگفت اینجاست که همه کتابها و بررسیها یک نتیجه را به دست داده است: علی(ع) انسانی برگزیده و برجسته بوده که همه افعال و اعمال زندگی آن امام همام بر اصول شرافت و صداقت استوار گردیده و ملهم از تعالیم ربّانی بوده است. سخن گفتن درباره علی(ع) کاری بسیار مشکل است؛ چنان که آن دانشمند اهل سنت گفته است: “سخن گفتن درباره علی(ع) ممکن نیست. اگر قرار است حق علی ادا شود گویند غلوّ است، و اگر حق او ادا نشود درباره علی(ع) ظلم است.” در مقابل عظمت دریا، کیست که سر تعظیم فرود نیاورد، چه کسی توان دارد کوه های سترگ را به عظمت یاد نکند؟ چه کسی جرأت انکار انوار درخشان خورشید تابان را دارد؟ کدام پرنده می تواند در ساحت قدسی این عَنقای تیزپرواز خودنمایی کند؟ بی گمان، هیچ کس توان تماشای اقیانوس موّاج مناقب و فضایل امیرالمؤمنین، علی(ع) را ندارد، چه رسد به آن که بتواند مقامات آن حضرت را بیان کند. بدون هیچ تعارفی، درباره علی(ع) سخن گفتن و اوصاف او را بیان نمودن، کاری است بس مشکل. براین اساس، خلیفه دوم از پیامبر گرامی اسلام(ص) نقل نمود که آن حضرت فرمود: “لو ان الریاض اقلام والبحر مداد والجن حساب والانس کتاب ما احصوا فضائل علی بن ابی طالب”(1) اگر همه درختان باغها قلم شوند، و تمام دریاها مرکب و جوهر، و جنها حسابگر و انسانها نویسنده گردند، نمی توانند فضایل علی (ع) را شماره کنند. ازاین رو باید گفت: کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم از منابع مهمی که در شناخت وجود ملکوتی آن امام همام موجود است، کلمات و مرویات خلفای سه گانه می باشد. دانستن این مطالب از چند جهت مورد توجّه و اهمیت است: اولاً: مقام رفیع امیرالمؤمنین، علی (ع) را از زبان کسانی که به عنوان بعضی از صحابه رسول خدا (ص) مطرح بودند، و سخنان آن حضرت را شنیدند، می شناسیم. ثانیاً: به طور قطع، میزان شناخت پیروان مذاهب مختلف عامّه با مطالعه این مطالب، نسبت به آن حضرت بیشتر و کاملتر خواهد شد. و تحولّی نو در آنان پدید خواهد آمد. ثالثاً: از این طریق، ماهیت کسانی که بعد از پیامبر اکرم(ص)، سفارشها و وصایای آن حضرت را در مورد خلافت و ولایت علی(ع) نادیده گرفته و با ایجاد شورای انحصاری، اقدام به تعیین خلیفه برای مسلمانان کردند، کاملاً روشن می شود. در این نوشتار مختصر بر آنیم تا با مطالعه در منابع اصیل اسلامی، دلایل و شواهد تاریخی و سخنان و اعترافات دیگران (غیر شیعه اثنی عشریه): سخنان و مرویات خلفای سه گانه و عایشه (امّ المؤمنین) و اندیشمندان بزرگ اهل سنت و اندیشمندان بزرگ غیر مسلمان و حتّی سخنان و اعترافات دشمنان قسم خورد امام علی (ع) را که درباره عظمت آن معمای خلقت بیان شده، مورد بررسی قرار می دهیم. در این راستا از خداوند منّان و وجود پر برکت حضرت امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب (ع)، عاجزانه استعانت می جوییم. امام علی (ع) از دیدگاه خلفای سه گانه خلیفه اوّل (ابوبکر بن ابی قحافه) شعبی می گوید: خلیفه اول (ابوبکر) در محلّی نشسته بود که ناگاه (وجود مبارک) امام علی(ع) از دور نمایان شد، چون ابوبکر او را دید گفت: “من سره ان ینظر الی اعظم الناس منزلة و اقربهم قرابة و افضلهم دالة و اعظمهم غناء عن رسول الله صلی الله علیه(و آله) و سلم، فلینظر الی هذا الطالع″(2) هر کس دوست دارد به بزرگترینِ مردم در مقام و منزلت، نزدیکترین مردم به پیامبر (ص)، برترین مردم در نام و نشان، بزرگترین مردم در بی نیازی از مردم، که از جهت رسول الله به دست آورده بنگرد، به این شخصی که از دور نمایان است “امام علی (ع) نگاه کند. از زید بن علی بن الحسین(ع) روایت شده که گفت: از پدرم علی بن الحسین(ع)، شنیدم که می فرمود: “سمعت أبی الحسین بن علی یقول: قلت لابی بکر، یا ابابکر، من خیر الناس بعد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم؟ فقال لی: ابوک…”(3) از پدرم حسین بن علی (ع) شنیدم که می فرمود: به ابوبکر گفتم، ای ابوبکر، بهترین مردم بعد از رسول خدا(ص) چه کسی است؟ به من گفت: پدر تو…. ابن مغازلی در مناقب می گوید: “…فقال ابوبکر: صدق الله و رسوله، قال لی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لیلة الهجرة، و نحن خارجان من الغار نرید المدینة: کفی و کفّ علی فی العدل سواء…”(4) ابو بکر گفت: خدا و رسولش راست گفتند، رسول خدا (ص) در شب هجرت در حالی که بیرون از غار بودیم و اراده (رفتن) به مدینه را داشتیم به من فرمود: دست من و دست علی در عدل و داد برابر است. عایشه می گوید: ابوبکر (پدرم) را دیدم که بسیار به چهره علی بن ابی طالب (ع) نگاه می کند؛ پس گفتم: ای پدر! همانا تو زیاد به چهره علی نگاه می کنی. (علت چیست؟)” فقال لی: یا بنیة سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: النظر الی وجه علی عبادة”(5) پدرم گفت: دخترم از رسول خدا شنیدم که می فرمود: نظر کردن بر چهره علی عبادت است. از ابن عمر روایت شد که ابو بکر گفته است: “ارقبوا محمدا صلی الله علیه و آله و سلم فی أهل بیته، ای احفظوه فیهم فلا تؤذوهم”(6) رعایت کنید محمد(ص) را در (مورد) اهل بیت او. یعنی حفظ کنید (حرمت) او را در میان اهلبیتش، پس اهلبیت آن حضرت را اذیت نکنید. از حارث ابن اعور روایت شده که روزی پیامبر اکرم(ص) در میان جمعی از یاران خود حاضر بود، پس فرمود: به شما نشان می دهم آدم(ع) را از جنبه علمش و نوح را از جنبه فهمش و ابراهیم را از جنبه حکمتش؛ پس چیزی نگذشت که علی(ع) آمد. ابوبکر عرضه داشت: یا رسول الله(ص)!”اقتست رجلاً بثلاثة من الرسل، بخ بخ لهذا الرجل، من هو یا رسول الله؟ قال النبی (ص): أولا تعرفه یا ابابکر؟ قال:الله و رسوله اعلم. قال (ص): هو ابوالحسن علی بن ابی طالب (ع)؛ فقال ابوبکر: بخ بخ لک یا اباالحسن و این مثلک یا اباالحسن”(7) ابوبکر عرضه داشت: یا رسول الله(ص)! مردی را با سه نفر از پیامبران برابر کردی، به به به این مرد، او کیست، ای رسول خدا؟ پیامبر اکرم(ص) فرمود: آیا او را نمی شناسی ای ابابکر؟ ابوبکر عرض کرد: خدا و رسولش داناترند. حضرت فرمود: او ابوالحسن علی بن ابی طالب(ع) است. پس ابوبکر گفت: به به به تو ای ابوالحسن، مثل تو کجا خواهد بود ای ابوالحسن. از قیس بن حازم روایت شده که: ابوبکر با علی(ع) ملاقات کرد، پس ابوبکر به چهره آن حضرت نگاه کرده و تبسم می نمود، علی(ع) به او فرمود: چرا تبسم می کنی؟ گفت: شنیدم پیامبر اکرم(ص) می فرمود: هیچ کس بر صراط نمی گذرد، مگر کسی که علی برایش گذرنامه صادر کرده باشد.(8) در روایتی از “انس بن مالک” آمده است که یک دانشمند یهودی پس از رحلت پیامبر(ص) وارد مدینه شد، و چون از “وصی” پیامبر(ص) سؤال کرد، او را به حضور “ابوبکر” آوردند. یهودی گفت: من سؤالاتی دارم که جز پیامبر و یا وصی او کسی دیگر نمی تواند آنها را پاسخ دهد: “ابوبکر” گفت: هر چه می خواهی سؤال کن. یهودی: مرا خبر ده از چیزی که برای خدانیست، و از آنچه در نزد او نیست، و آنچه را که خدا آن را نمی داند؟!! ابوبکر چون پاسخ وی را نمی دانست، او را متهم کرده و گفت: اینها سؤالات افراد بی دین است و آن گاه قصد کرد که آن یهودی را تنبیه نماید!! “ابن عباس″ خطاب به ابوبکر گفت: با مردی یهودی انصاف نکردید، یا جوابش را بگوئید، و یا به حضور امیرالمؤمنین علی(ع) روید، زیرا من از پیامبر خدا شنیدم که او را دعا کرد… ابوبکر و یهودی و همراهان به خانه علی(ع) آمده و سؤال یهودی را مطرح ساختند. حضرت در جواب او فرمود: امّا آنچه را که خدا نمی داند عقیده شما یهودیهاست که می گوئید: “عُزَیر فرزند خداست” در حالی که او برای خویش فرزندی قایل نیست. در مورد سؤال دومتان “ظلم و ستم” است، که نزد خداوند اینها وجود ندارد. امّا این که در سؤال سوّم پرسیده اید آن چیست که برای خدا نیست؟ آن شریک و همتا است که پروردگار عالم از آن مبرّا است. هنگامی که یهودی این جواب های درست را شنید، زبان به اظهار “شهادت” گشود و گفت: “اشهد أن لا اله الاّ الله، و اشهد أنّ محمداً رسولُ الله، و اشهد أنّک وصی رسولِ الله” در حالی که ابوبکر و مسلمانان حاضر این صحنه را تماشا می کردند، با شادی و خوشحالی زبان به تحسین امام علی(ع) گشوده و به اتفاق گفتند: “یا مفرِّج الکرَبِ”؛ ای علی! ای مرد بزرگواری که غم ها و غصه ها را از ما برطرف کردی!(9) ابوبکر در موارد متعدد، بالای منبر و در حضور بسیاری از مسلمانان گفت: “اقیلونی، اقیلونی و لست بخیر منکم و علی فیکم”(10) مرا رها کنید، مرا رها کنید، که من بهترین شما نیستم در حالی که علی در میان شماست. خلیفه دوّم (عمر بن خطّاب) از ابن عباس روایت شده که (گفت): من و عمر بن خطاب در یکی از کوچه های مدینه می رفتیم پس عمر گفت: “… یا ابن عباس…و الله لسمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول لعلی بن ابی طالب: من احبّک احبّنی و من احبّنی احبّ اللّه، و من احبّ اللّه ادخله الجنة مدلاً”(11) ای فرزند عباس… به خدا سوگند همانا شنیدم از رسول خدا(ص) که به علی بن ابی طالب می فرمود: کسی که تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و کسی که خدا را دوست بدارد خداوند او را وارد بهشت می کند. همچنین وی می گوید: از عمر بن خطاب شنیدم می گفت: “کفوا عن ذکر علی بن ابی طالب علیه السلام فلقد رأیت من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فیه خصالا لان تکون لی واحدة منهن فی آل الخطاب احبّ الی مما طلعت علیه الشمس″(12) از بدگویی علی بن ابی طالب(ع) خودداری کنید که من از رسول اکرم (ص) درباره فضیلت او خصلت هایی دیدم که اگر یکی از آن خصلتها در خاندان خطاب می بود در نزد من از هر جا و هر چه که خورشید بر آن می تابد محبوبتر می بود. عمر بن خطاب گفت: “لقد أعطی علی ثلاث خصال لان تکون لی خصلة منها احبّ الی من أن أعطی حمر النعم، فسئل و ما هی؟ قال: تزویج النبی صلی الله علیه و آله و سلم ابنته و سکناه المسجد لا یحل لاحد فیه ما یحل لعلی و الرایة یوم خیبر”(13) به علی سه خصلت کرامت شده که اگر یک خصلت از آن به من داده می شد برای من محبوبتر از داشتن شتران سرخ مو (که دارای قیمت بسیار هستند) بود، پرسیده شد آن خصائل کدام است؟ گفت: به ازدواج در آوردن پیامبر دخترش را برای علی(ع) و جای گرفتن او در مسجد که حلال نبود بر هیچ کس در مسجد آنچه که برای علی حلال بود و گرفتن پرچم در جنگ خیبر. عمّار دهنی، از سالم بن ابی جعد روایت کرد که گفت: “به عمر (بن خطاب) گفته شد که همانا تو به گونه ای با علی رفتار (نیکو و شایسته) داری که با کسی از اصحاب پیامبر چنین رفتاری را نداری؟ عمر گفت: به درستی که علی مولای من است.”(14) همچنین عمّار دهنی در روایتی دیگر از “ابی فاخته” نقل کرد که گفت: علی(ع) آمد در حالی که عمر در جایگاه خود نشسته بود؛ چون عمر آن حضرت را دید لرزید و تواضع کرد و برای نشستن علی(ع) جائی باز کرد، وقتی که علی(ع) برخاست: شخصی به عمر گفت: ای امیر، تو با علی(ع) روشی به کار بردی که با هیچ یک از اصحاب رسول خدا(ص) آن رفتار را انجام نداده ای! عمر گفت: “ما یمنعنی، و الله انه مولای و مولی کل مؤمن”(15) چه چیزی مرا از این رفتار باز می دارد؟ قسم به خدا که او مولای من و مولای همه مؤمنان است. از عمر بن خطاب روایت شد که گفت: رسول خدا(ص)، علی را مهتر و بزرگ (مسلمانان) قرار داد، پس فرمود: “من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و اخذل من خذله و انصر من نصره اللهم انت شهیدی علیهم؛ هر کس من مولای او هستم، پس علی مولای اوست، پروردگارا! دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را، و ذلیل نما کسی را که او را ذلیل می کند و یاری فرما کسی را که یاور اوست. خدایا! تو گواه من بر آنان می باشی.” عمر گفت: در کنار من جوان خوش سیما و خوش بویی بود، پس گفت: “یا عمر، لقد عقد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عقداً لا یحله الا منافق فاحذر أن تحله؛ ای عمر به درستی که رسول خدا پیمان و بیعتی انجام داد که جز منافق آن را نقض نمی کند پس بر حذر باش که مبادا آن را نقض کنی.” عمر گفت، همان زمان، عرض کردم یا رسول الله! وقتی که شما در مورد علی(ع) سخن می گفتی، در کنار من جوان خوش سیما و خوش بویی بود که به من چنین و چنان می گفت. حضرت فرمود: “نعم یا عمر! انه لیس من ولد آدم، لکنّه جبرئیل اراد ان یؤکد علیکم ما قلته فی علی”(16) بله ای عمر، او از فرزندان آدم نبود، بلکه جبرئیل بود و خواست تا بر شما در مورد آنچه که من در مورد علی گفتم تأکید کند. ابوهریره از عمر بن خطاب نقل نموده که گفت: “رسول خدا(ص) فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه؛ کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست.”(17) در تاریخ آمده است که خلیفه دوم در روز غدیر خم، بعد از آن که پیامبر اکرم(ص) علی را به ولایت منصوب فرمود، خطاب به علی (ع) گفت:”هنیئا لک یابن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة؛(18) گوارا باد بر تو ای پسر ابی طالب که مولا و صاحب اختیار همه مردان و زنان مؤمن شدی.” همچنین عمر بن خطاب گفت: “اشهد علی رسول الله صلی الله علیه “و آله و سلم لسمعته و هو یقول: لو أنّ السماوات السبع وضعت فی کفة و وضع ایمان علی فی کفة لرجح ایمان علی؛(19) شهادت می دهم که از رسول خدا(ص) شنیدم می فرمود: اگر هفت آسمان را در یک کفه (ترازو) بگذارند و ایمان علی را در کفه دیگر، ایمان علی رجحان و برتری خواهد داشت.” از خلیفه دوّم روایت شده که گفت: من و ابوبکر و ابوعبیدة و عده ای دیگر بودیم وقتی که پیامبر اکرم(ص) بر کتف علی زد، پس فرمود:” یا علی انت اول المؤمنین ایماناً و أولهم اسلاماً و انت منی بمنزلة هارون من موسی (ع)؛(20) ای علی تو اولین مؤمن از نظر ایمان و اولین آنها از جهت اسلام آوردن می باشی. تو نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسی (ع) هستی.” سوید بن غفله گفت: عمر، مردی را دید که نسبت به علی (ع) دشمنی می ورزد. عمر گفت: گمان می برم که از منافقین باشی. از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: “علی منّی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی؛(21) علی نسبت به من، به منزله هارون به موسی است؛ جز این که پیامبری بعد از من نیست.” در زمان خلیفه دوم، مردی نزد وی آمده و از علی (ع) شکایت کرد، خلیفه دوم ضمن ناراحتی با اشاره به قبر پیامبر (ص) گفت: “لا تذکر علیاً إلاّ بخیرٍ فَإنَّک اِن آذیتَهُ آذیتَ هذا فی قبره؛(22) از علی جز خوبی سخن دیگری مگو، زیرا اگر او را اذیت کنی، رسول خدا را در قبرش ناراحت می سازی!” حافظ بخاری، محدث بزرگ اهل سنت در “صحیح بخاری” از خلیفه دوم نقل می کند که گفت: “رسول خدا (ص) از دنیا رفت در حالی که از علی (ع) راضی و خشنود بود.”(23) به هر حال، خلیفه ثانی همانند خلیفه اول در موارد متعددی به فضایل و مناقب اختصاصی امام علی (ع) اعتراف می نمود.(24) چنان که به نقل شیعه و سنی، خلیفه دوم در موارد متعددی گفته است: “لَولا عَلی لَهَلَک عُمَر”(25) اگر علی نبود عمر هلاک می شد.” عبدالله بن عباس و دیگران با ذکر سند نقل کرده اند: مردی از علی(ع) به عمر شکایت کرد و چون حضرت در آن مجلس حاضر بود، عمر گفت: یا اباالحسن! برخیز و کنار شاکی بنشین. علی(ع) برخاست و در کنار آن مرد نشست، پس از گفتگو و بیان قضیه، عمر متوجه شد که چهره علی(ع) متغیر و دگرگون است. از این رو گفت: یا اباالحسن از چه جهت چهره ات را متغیر می بینم، مگر از آن چه گذشت ناخشنودی؟ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آری؛ عمر گفت: چرا؟ حضرت فرمود: به خاطر آن که مرا در برابر مدعی به “کنیه” صدا زدی. چرا نگفتی یا علی برخیز و در کنار مدعی بنشین؟ خلیفه دوم، امام علی(ع) را در آغوش گرفت و چشمان مبارکش را بوسید و گفت: “پدر و مادرم فدای شما باد. به وسیله شما خداوند ما را از تیرگی و تاریکی (کفر و شرک) به نور اسلام مشرّف ساخت.”(26) در تاریخ آمده که “خلیفه ثانی” هنگام مرگش در مورد علی(ع) گفت: “قد کنتُ اَجمعتُ بعد مقالتی لکم أن اُوَلّی امرکم رجلاً هو اَحراکم أن یحملَکم علی الحقِّ و اَشار بیدِهِ إلی علی (ع). … “(27) من می خواستم بعد از سخنانم برای شما، (در جریان شورا) آزادمردی را برایتان خلیفه نمایم که جوانمردترین شماست؛ ز یرا او با رهبری خود جامعه مسلمانان را به سوی حق سوق می دهد؛ آن گاه با دستش به طرف علی (ع) اشاره کرد…. همچنین در سخنی دیگر از او آمده است که گفت: اگر علی را خلیفه کنند، او مردم را به راه راست هدایت می کند(28) و بالأخره در فرازی دیگر از سخنانش آمده است: “اَجرَؤهم والله اِن وَلِیها اَن یحملهم علی کتاب الله و سنّ نبیهم لصاحِبُک، اَما اِن وُلِّی اَمرهم حَمَلَهم علی المُحجِّ البیضاءِ و الصراط المستقیم” (29) ای “ابن عباس″! با جرئت ترین این افراد (اهل شورا) که بتواند مردم را مطابق کتاب خدا و سنّت پیامبر رهبری کند، صاحب تو علی(ع) است، چنانچه او متصدّی امور مردم گردد و به خلافت برسد، جامعه را به راه صحیح و مستقیم رهنمون می سازد!!(30) خلیفه سوّم (عثمان بن عفان) در تاریخ آمده است: “…عثمان به سوی علی (ع) بازگشت و از آن حضرت درخواست کرد که به سوی او برگردد. حضرت به طرف او آمد. پس (در این وقت) عثمان شروع کرد به نگاه کردن (و تماشای) آن حضرت. علی (ع) فرمود: تو را چه شده است ای عثمان؟ چه شده تو را که این گونه به من خیره شده و نگاهم می کنی؟ عثمان گفت: از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: نگاه کردن به علی عبادت است.”(31) درباره خلیفه سوم آمده است که وی سه مرتبه از علی(ع) دعوت کرد که با وی همکاری نماید، مرتبه اول در سال 22 هجرت، یعنی در همان سالی که بر مسند خلافت نشست آن دعوت به عمل آمد، و مرتبه دیگر در سال 27 هجری، و سومین مرتبه در سال 32 بعد از هجرت؛ امّا علی(ع) هیچ یک از آن دعوتها را برای همکاری سیاسی نپذیرفت. ولی هر بار که خلیفه سوم (عثمان) از علی بن ابی طالب(ع) دعوت به همکاری می کرد، حضرت می فرمود: یکی از کارهای واجب که باید صورت بگیرد جمع آوری آیات قرآن و تدوین آن به شکل یک کتاب است و من حاضرم که برای این کار واجب با تو همکاری کنم…. “(32) به هر حال عثمان نیز در زمان خلافتش در مواردی که برای حل مشکلات علمی و قضائی احتیاج پیدا می کرد دست بدامن امام علی(ع) زده و از آن حضرت استمداد می کرد و به طور کلی علی(ع) در تمام مشکلات علمی و سیاسی و معضلات فقهی و قضائی راهنمای خلفای ثلاثه بود. نکته شایان توجّه این که: همکاری آن امام همام با خلفای سه گانه نباید به معنای تأیید اصل خلافت و روی کارآمدن آنها تلقّی شود، بلکه امام علی (ع) برای مصلحت اسلام و مسلمانان آنها را هدایت می کرد و به منظور حفظ تشکیلات ظاهری اسلام با کمال صبر و بردباری سکوت کرده و نمی خواست میان امّت تفرقه و پراکندگی حاصل شود و از اعمال خلاف آنها، به ویژه از روش عثمان جلوگیری کرده و آنها را از عواقب وخیم آن برحذر می داشت. بارها عثمان را نصیحت و دلالت نمود؛ ولی او توجّهی به نصایح آن امام همام ننمود و عاقبت به دست مسلمانان ناراضی، گرفتار شد و به قتل رسید. خلیفه سوم در ایامی که به کشته شدن نزدیک می شد، این بیت را به تمثیل به علی(ع) نوشت: فان کنت مأکولا فکن انت آکل و الا فادرکنی و لما امزق ترجمه آن: اگر مرا همی باید کشت، پس تو بکش که علی بن ابی طالبی، و اگر نمی باید کشت، مگذار که طلحه مرا بکشد و پاره پاره کند.(33) ناگفته نماند که این شعر را زمانی عثمان بیان کرد که طلحة بن عبیدالله با جماعتی از بنی تمیم از بام سرای عثمان به قصد کشتن او بالا رفت. عثمان در فرازی از سخنانش خطاب به علی (ع)، چنین گفت: “…به خدا اگر بمیری، دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم، زیرا جانشینی پس از تو نمی بینم. اگر باقی بمانی هیچ سرکشی را نمی بینم که تو را به عنوان نردبان و وسیله یاوری انتخاب کرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد. نسبت من به تو مانند فرزندی است که از طرف پدرش عاق شده…. “(34) فضایل علی(ع) از زبان عایشه عایشه دختر خلیفه اوّل، یکی از همسران پیامبر اکرم (ص) است بر اساس تواریخ معتبر، وی با علی (ع) و فاطمه زهرا(س) و فرزندان ارجمند آنان میانه خوبی نداشت. این کینه و خصومت او با برپایی جنگ جمل کاملاً ظاهر شد. او همه سفارشهایی را که پیامبر(ص) در مورد لزوم پیروی و اطاعت از علی(ع) بیان فرموده بود، نادیده گرفت و آشکارا در مقابل آن حضرت به مبارزه برخاست. اما مطلب شایان توجه این است که حقیقتاً فضیلت و کمال بی منتهای امام علی (ع) و خاندان مطهّر آن حضرت به اندازه ای درخشندگی و نور افشانی دارد، که بسان خورشید تابان، هیچ کس و هیچ چیز قادر به جلوگیری از پرتو افکنی آن نیست. به طوری که حتّی عایشه با چنین تفکری، هرگز نتوانست فضائل و کمالات آنان را کتمان کند. به عنوان نمونه، به ذکر برخی از سخنان و مرویات او بسنده می کنیم: 1- شخصی به نام “عطا پسر ابی رباح” می گوید: از عایشه درباره علی(ع) سؤال کردم، او گفت: “ذاک خیر البشر لا یشک فیه الّا کافر”(35) او بهترین انسان است، و در این مطلب شک و تردید نمی کند، مگر کافر. همچنین وی از عایشه روایت کرده که گفت: “علی بن ابی طالب اعلمکم بالسنة”(36) داناترین شما به سنّت پیامبر (ص)، علی بن ابی طالب است. عطا می گوید عایشه گفت: “علی اعلم اصحاب محمد (ص) و سلم”(37) داناترین اصحاب محمد “ص”، علی (ع) است. 2- از عایشه روایت است که گفت، رسول خدا (ص) به هنگام رحلت و احتضار در خانه او بود و فرمود: “ادعوا لی حبیبی (قالت) فدعوت له ابوبکر فنظر الیه ثم وضع رأسه ثم قال: ادعوا لی حبیبی. فدعوا له عمر، فلما نظر الیه وضع رأسه، ثم قال: ادعوا لی حبیبی، فقلت: ویلکم ادعوا له علی بن ابی طالب، فوالله ما یرید غیره (فدعوا علیا فأتاه) فلما أتاه أفرد الثوب الذی کان علیه ثم أدخله فیه فلم یزل یحتضنه حتی قبض و یده علیه”(38) حبیب مرا نزد من فراخوانید؛ پس ابوبکر را فراخواندیم، حضرت نگاهی به او کرد و سپس سر خود را برگرداند و فرمود: حبیب مرا نزد من فراخوانید، پس عمر را فراخواندیم، وقتی حضرت به او نگاه کرد سر خود را برگرداند و فرمود: حبیب مرا نزد من فراخوانید، پس من گفتم: وای بر شما، علی بن ابی طالب را برای او فراخوانید، به خدا سوگند غیر از علی را اراده نفرموده است، پس علی را فراخواندند وقتی آن حضرت آمد، رسول خدا (ص) پارچه ای را که روی خود داشت،کنار زد، پس علی (ع) را داخل آن پارچه نمود، و او را از خود جدا نکرد تا رحلت نمود، در حالی که دست پیامبر بر بدن علی (ع) بود. 3- جمیع بن عمیر می گوید از عایشه پرسیدم: “من کان احبّ الناس الی رسول الله (ص)، قالت: أما من الرجال فعَلِّی، و أما من النساء ففاطمة؛(39) محبوبترین مردم نزد پیامبر اکرم(ص) چه کسی بود؟ عایشه گفت: از مردان، علی و از زنان فاطمه(س) نزد پیامبر محبوبتر از همه بودند.” 4- هشام بن عروه از پدرش، از عایشه روایت می کند که گفت: “قال رسول الله (ص): ذکر علی عبادة”(40) رسول خدا (ص) فرمود: یادکردن علی عبادت است. 5 – از عایشه روایت شده که: “ان رسول الله (ص) خرج و علیه مرط مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن فأدخله، ثم جاء الحسین فأدخله، ثم فاطمة، ثم علی، ثم قال: “انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت”(41) رسول خدا (ص) بیرون آمد در حالی که عبای منقوش را که از موی سیاه بود، بر تن خود داشت. پس حسن (ع) آمد و پیامبر (ص) او را داخل آن کساء کرد. سپس حسین (ع) آمد و آن حضرت حسین (ع) را نیز داخل کساء نمود، آن گاه فاطمه(س) و بعد علی(ع) آمدند و داخل کساء شدند. سپس رسول خدا(ص) (این جملات قرآن کریم را بیان) فرمود:”انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت”. 6- از عایشه روایت شده که گفت: “رحم الله علیاً لقد کان علی الحق… “(42) عایشه گفت: خدا علی را رحمت کند که حقیقتاً بر حق بود…. 7- شریح بن هانی از پدرش روایت می کند که عایشه گفت: “ما خلق الله خلقاً کان احبّ الی رسول الله (ص) من علی”(43) خداوند آفریده ای را خلق نکرد که نزد رسول اکرم(ص)، از علی(ع) محبوبتر باشد. 8 – عایشه گفت: پیامبر اکرم (ص) را دیدم ملتزم و همراه علی(ع) بود و او را بوسید و می فرمود: “بابی الوحید الشهید، بأبی الوحید الشهید”(44) پدرم فدای شهید تنها، پدرم فدای شهید تنها. پی نوشت ها: 1. شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع الموده، ص 249- 250 ناشر دارالاسوه، چاپ اول، 1316 ق. 2. چرا شیعه شدم؟ تألیف جناب محمد رازی، ص 332 نشر فراهانی، تهران. 3. متقی هندی، کنزالعمال، ج 12،ص 489 مؤسسة الرسالة بیروت، چاپ پنجم. 4. مناقب ابن مغازلی، ص 129، ح 170، تحقیق: محمدباقر بهبودی، مکتبة الاسلامیة، تهران، 1394 ق؛ ابی القاسم علی بن الحسن بن هبة الله الشافعی المعروف به ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع) من تاریخ دمشق، ج 2، ص 438، اواخر ح 95، تحقیق: شیخ محمد باقر محمودی، چاپ دوم، مؤسسة المحمودی للطباعة و النشر، بیروت، 1398 ق؛ کنزالعمال،ج 12،ص 489. 5. اسماعیل بن کثیر الدمشقی، البدایة و النهایة، ج 7، ص 358، داراحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، 1408 ق؛ جلال الدین سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 172، دارالفکر بیروت؛ ابن مغازلی، مناقب، ص 210، حدیث 252، چاپ اول. 6. شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع الموده، باب 54، صص 194 و 356، ناشر دارالاسوه، چاپ اول، 1316 ق؛ کنزالعمال، ج 13، ص 638. 7. الموفق بن احمد بن محمد المکی الخوارزمی، المناقب، فصل 7، ص 45، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1411ق. 8. ابن حجر عسقلانی، صواعق المحرقه، ص 126، هیأت شباب التبلیغ بکربلا و المطبعة العامرة الشرقیه؛ ابن مغازلی شافعی، مناقب علی (ع)، ص 119. 9. شیخ عبدالحسین علامه امینی، الغدیر، ج 7،ص 178، دارالکتب العربی، بیروت، 1379 ق؛ علی بن شهر آشوب، مناقب علی آل ابیطالب، ج 2، ص 257، چاپ حیدریه، نجف اشرف، 1376 ق. 10. ابن جریر طبری، تاریخ طبری، ج 2،ص 405 و 460، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1403 ق؛ کنزالعمال، ج 5، ص 631، ش 14112 و ص 607،ش 14073، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 155 و 156 و ج 6،ص 20 چرا شیعه شدم؟ تألیف جناب محمد رازی، ص 332 به نقلش از: فخر رازی در نهایة العقول. حق الیقین، ج 1،ص 180. 11. پاورقی کتاب ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2،ص 388 (شرح محمودی). 12. کنزالعمال، ج 6،ص 393. 13. شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة، فصل سوم، ص 343 نورالدین علی بن ابی بکر، الهیثمی، مجمع الزوائد، ج 9،ص 120،دارالکتب العلمیه، بیروت، 1408 ق؛ ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 1،ص 219، حدیث 282 (شرح محمودی). 14. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 82،حدیث 584 (شرح محمودی). 15. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 82، حدیث 585، (شرح محمودی). 16. شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة (باب مودة الخامسة)، 297 ترجمة الامام علی بن ابیطالب(ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 80. 17. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 79، ح 581 ابن مغازلی، المناقب، ص 22. 18. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2،ص 48 تا 51(شرح محمودی)؛ ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج 7، ص 350، کفایة الطالب، باب اول، ص 62، (تبریک ابوبکر و عمر به علی علیه السلام). 19. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 365، حدیث 872 (شرح محمودی)؛ ابن مغازلی، مناقب، ص 289، شماره 330. 20. شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة، ص 239. 21. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 1،ص 330. 22. کنزالعمال، ج 13، ص 123،ش 36، 394، بحارالانوار، ج 40، ص 117، ح 1. 23. محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح بخاری، ج 1، ص 181، دارالفکر بیروت. 24. دراین باره مرحوم علامه مجلسی باب مخصوصی را در کتاب گرانسنگ “بحارالانوار” آورده است، که: اعترافات دشمنان مولای متقیان در فضائل و مناقب آن حضرت است.. ..(بحارالانوار، ج 40، ص 127 – 117). 25. مناقب، خوارزمی، ص 80، ح 65 احمد بن عبدالله محب الدین طبری، الریاض النضرة، ج 3، ص 173، بیروت، دارالمعرفه، 1418 ق، چاپ اول؛ ینابیع المودة، قندوزی، ج 3، ص 147. 26. مناقب خوارزمی، ص 98 – 97. 27. تاریخ طبری، ج 4، ص 227 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 190. 28. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 399 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 12، ص 108. 29. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 327، و ج 12، ص 52. 30. قضاوت با شمای خواننده عزیز و هوشیار است. 31. رجع عثمان الی علی فسأله المصیر الیه، فصار الیه فجعل یحد النظر الیه، فقال له علی: مالک یا عثمان؟ مالک تحد النظر الی؟ قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: النظر الی علی عبادة. (البدایة و النهایة، ج 7،ص 358، باب فضائل علی علیه السلام)؛ سیوطی در تاریخ الخلفاء، ص 172. 32. فؤاد فاروقی، بیست و پنج سال سکوت علی (ع) به نقل از رودلف ژایگر در کتاب “خداوند علم و شمشیر”. 33. ابو محمد احمد بن علی اعثم کوفی کندی، الفتوح، ترجمه: محمد بن احمد مستوفی هروی، ص 328، بیروت، دارالاضواء، 1411 ق، اول. 34. عبد الفتاح عبد المقصود، امام علی بن ابی طالب (ع) (روزگار عثمان)، ص 202. 35. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 448، ح 972. 36. سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 171؛ ینابیع المودة، فصل سوم، ص 343؛ ابن عبد البر، استیعاب، اواسط شرح حال علی (ع)، ج 3،ص 1104، روایت 1855 ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 3،ح 1079، ص 48؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 124، ح 86، چاپ اول، بیروت. 37. حسکانی، شواهد التنزیل، ج 1، ص 47. 38. ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج 7، ص 360، ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 3، ص 14، ح 1027، محمد بن احمد بن عثمان ذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج 2، ص 482، شماره 4530، مناقب خوارزمی، ج 1، ص 38،فصل 4. 39. المستدرک، ج 3، ص 154و 157 ینابیع المودة باب 55،ص 202 و 241. 40. ابن مغازلی، مناقب، ص 206، ح 243 ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2،ص 408، ح 914 شرح محمودی؛ ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج 7، ص 358 کنز العمال، ج 11، ص 601 سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 172 ینابیع المودة، باب مناقب السبعون، ص 281، ح 46 و نیز ص 312. 41. زمخشری، تفسیر کشاف، ج 1، ص 369، ذیل آیه 61 از سوره آل عمران، فمن حاجک…. 42. ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 7، ص 305، ح 14. 43. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 2، ص 162، ح 648، شرح محمودی. 44. هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9،ص 138 ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابیطالب (ع)، از تاریخ دمشق، ج 3، ص 285، ح 1376 ینابیع المودة، باب 59، ص 339، کنزالعمال، ج 11، ص 617.

علي شکوه بی کران حقیقت ناب

اشاره
پژوهشگر و نويسنده سنى مذهب، سال ها در پى دريافت حقايق تاريخى بوده و آن گاه كه در زواياى گسترده تاريخ اسلام، با پيشوايى بزرگ و مظلوم آشنا شده است، اين شهامت و شجاعت را داشته كه كتاب هايي در عظمت و قدر پيشواى ستم ديده و مظلومِ تاريخ به نام «الامام على بن ابى طالب» و «السقيفه و الخلافه» بنويسد. اين شخصيت «استاد عبدالفتاح عبدالمقصود» از محققان بزرگ و نويسنده برجسته مصرى است. در اين صفحات، گلچينى از حقايق تاريخى را از زبان و قلم اين دانشمند فرهيخته آورده ايم:

«بررسى و احاطه بر موهبت ها و فضايل خدادادىِ [امام على عليه السلام] دشوارتر است. نمى بينيد كه هر گروهى او را از خود مى داند و هر طائفه اى او را به خود نسبت مى دهد و هر مكتب فكرى مى خواهد كه غير او را در ميدان هاى حكمت و دانش ناتوان معرفى كند و ديگر مذاهب و نظريه ها را در مقابل او به كنار اندازد؟ آيا در بين دانشمندان كسى را سراغ داريم كه بمانند امام داراى علوم ربّانى و بشرى باشد؟ او تنها كسى است كه با چكيده اى از دانش الهام بخش بارورش، ريشه درخت دانش را آبيارى كرده و ساقه اش را رشد داده و شاخسارش را نيرو بخشيده و برگ هايش را سرسبز نموده و شكوفه هايش را طراوت بخشيده و ميوه هايش را بارور كرده و آنها را براى چيدن در دسترس [همگان] قرار داده است.»
«منزلت و مقام على بن ابى طالب در اسلام و در پيشگاه رسول خدا بالاتر و برتر از آن است كه با مقياس خويشاوندى سنجيده شود؛ زيرا آن چه به دست آمده، از كمالات و امتيازات او و چكيده و نتيجه پيكار و مجاهدات آن بزرگوار براى پيشبرد و اعتلاى نام و آيين خداوند بود. بنابراين، بيهوده نيست كه رسول خدا او را برگزيده باشد و بيهوده نيست كه پس از هجرت، از بين تمام خويشاوندان و صحابه بااخلاص فقط او را برادر خود خوانده باشد. بيهوده نيست كه او را براى ابلاغ سوره «برائت» كه تمام تعهدات با مشركين را نقض مى كرد، انتخاب كند… آيا در بين تمام جهانيان كسى هست كه پس از پيامبر، فضايلى هم چون فضايل على داشته باشد كه پايه هاى شخصيت منحصربه فرد او را تشكيل دهد و از عظمت و بزرگوارى و از گسترش و اشتهار به جايى برسد كه زبان از بيانش عاجز و از شمارش اش ناتوان باشد؟!»
«آيا جز پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه كسى از على به اسلام نزديك تر بود؟ آيا در تمامى عرب كسى كه به خاندانى شريف تر و بزرگوارتر منسوب باشد، غير از او مى توان يافت؟ آيا خاندانى پاكيزه تر و گرامى تر و آبرومندتر و ارزشمندتر از خاندان على ـ كه نبيره هاشم و نواده عبدالمطلب و فرزند ابى طالب بود ـ مى توان يافت؛ همان هايى كه رياست و آقايى بر قريش را يكى پس از ديگرى با عزت و فضيلت و بزرگوارى در دست داشتند؟ آيا در بين مردم كسى كه پيوند و خويشاوندى و نزديكى اش به پيامبر بيشتر از او باشد وجود داشت؟ كه او برادر، پسر عمو، تربيت يافته دامان و برگزيده و دوست او و همسر زهراى او و پدر دو نواده او بود.»
«محبت امام نسبت به پيامبر، محبت برادر نسبت به برادر، پسر به پدر، تربيت يافته به مربى، شاگرد به راهنما، پناهنده به پناه دهنده و برگزيده نسبت به گزيننده بود… كسى در اين افتخارات بر او پيشى نجسته و پس از او نيز كسى نتوانسته است خود را به او برساند. او بى نظير و بى مانند است. اين عزت و شرف در ميان همگان و اطرافيان تا پايان جهان و فرجام روزگاران، تنها از آنِ على و فرزندان اوست كه ايشان، و نه هيچ كس ديگر، فرزندان خونى پيامبرند. آنان از طريق مادر بزرگوارشان، زهرا، به شريف ترين مخلوقات خدا، پيامبر صلى الله عليه و آله وابسته اند.»
«عموم مردم اطمينان داشتند كه جانشينى صاحب رسالت، ضرورتا در خاندانش ادامه داشته و باقى خواهد ماند؛ زيرا هيچ شك و ترديدى نداشتند كه ولايت بر مسلمين پس از پيامبر به على بن ابي طالب خواهد رسيد و اين نه فقط از آن روست كه وى داماد و خويشاوند حضرتش است، بلكه به جهت ارزش و فضيلت اوست. مردم او را گنجينه دانش، جايگاه راز، هم راز دل، هم آهنگ با انديشه، پناهگاه فرمان و امر رسول خدا و بى هيچ نزاع و جدل شايسته ترين فرد از خاندان و امت پيامبر براى سرپرستى و حكومت بر مسلمانان مى دانستند.»
«آرى، بيعت سقيفه بدان گونه كه انجام گرفت از آغاز تا انجام اش چنان به نظر مى رسد كه يك بيعت بى مقدمه بود و فرصتى براى بررسى و گرفتن آراء و نظريات به صورت آزاد نبود تا نشانگر گزينشى راستين و انتخابى دقيق باشد. آن گاه مردم ـ بدون آن كه تشخيص درست داشته باشند ـ براى عقد بيعت و بستن قرارداد به سوى آن شتافتند.»
«با آن كه مردم دست در دست ابوبكر گذاردند؛ بعضى از روى ميل و رغبت، برخى از روى اكراه و ترس، دسته اى به خاطر حسادت و تعصب، عده اى به خاطر تسليم در مقابل عمل انجام شده و گروهى با انگيزه مال دوستى و به طمع سهيم شدن بود. چيزى كه نمى توان از آن غافل شد اين است كه چنان به نظر مى رسد كه بيعت در سقيفه از روى درك و سنجش قوى و به صورت آشكار نبود و فراگيرى و شمول نداشت، بلكه بر طبق اسناد و مدارك اين بيعت با شتاب انجام گرفت و به اندازه كافى شهود و گواهانى نداشت و چندان مورد تأييد نبود…»
«هيچ دليل و اثر و روايت و حديثى در اين باره نرسيده است كه ابوبكر و عمر، وارث علوم غيبى و تعاليم و تفسير باطنى از پيامبر بوده اند. آنان فقط مختصرى از احكام ظاهرى شريعت را دارا بودند و هم چون تمام خلفا و سردمداران بعدى حكومت اسلامى، خلافت خود را به همان شؤون ظاهرى اداره مملكت و دخالت در امور عمومى مردم منحصر مى دانسته و سلطنت دينى خود را نيز به تنفيذ احكام ظاهرى شريعت بر طبق فهم خود يا فهم دانشمندان امت، محدود مى كرده اند. بر اساس اين تفكر چنين به نظر مى رسد كه آن عقيده اى كه پايه خلافت على را بر علم به هر دو چهره باطنى و ظاهرى وحى و تطبيق و پياده كردن هر دو بخش آن مى نهد داراى اعتبار بيشترى است و بهتر مى توان آن را در راستاى حكومت حقيقى پيامبر دانست.»
«اما مسأله «شورا» ـ كه گفته اند ابوبكر برطبق آن به خلافت رسيده است و براى گزينش خليفه، اصلى استوار به حساب مى آيد ـ يك مبدأ و اصل لاحقّ است كه پس از وصيت مطرح شده و در همان آغاز جانشينى پديد نيامده و بعدها در ذهن ها جاى گرفته است. به گمان ما گسترش اين تفكر به منظور توجيه و تثبيت رخدادهاى آن ايام بوده است؛ همان توجيهى كه مى خواست به گزينش خليفه، وِجهه اى شرعى و مردمى بدهد و اين اختيار و انتخاب را به اجماع امت و يا به اصطلاح زمان ما، به خواست ملت مستند سازد.»
«در چهره اى كه تاريخ ترسيم مى كند اين نكته پنهان نيست كه ابوبكر و عمر به روشنى مى دانستند كه خلافت شايسته و برازنده اندام چه كسى است و به چه كسى بايد برگردد و بر فرض كه نمى خواستند به آن چه از زبان پيامبر شنيده بودند استناد كنند، به مقتضاى فضيلت و سبقت و بلندآوازه بودن بين مسلمانان مى دانستند كه علي، بعد از پسر عموى گرامي اش، شايسته ترين فرد نسبت به امر خلافت و جانشينى است. اين دانستنِ آنان مانع از آن نبود كه به سوى او بشتابند و چيزى را به وى واگذار كنند و دست در دستش بگذارند؛ چه اين كار را از روى اختيار كنند يا اضطرار، عمدا و از روى دلخواه باشد، يا موقعيت و اوضاع آنان را بر اين كار وادارد، ولى در چهره ترسيم شده تاريخ ـ يا حداقل در نظر اكثر مورخان ـ خود را بدين گونه نشان دادند كه حق معلوم و مسلم على بن ابى طالب را انكار كردند.
طرفداران آنان از اين گونه رفتار كه خود موجب جنجال و پراكنده شدن آراء و پيدايش فرق اسلامى و شعله ور ساختن جدال و گفت وگو گشت، چگونه دفاع مى كنند؟»