محمد بن أبی بکر فرماندار دلاور امیرمؤمنان (ع) در سرزمین مصر

دین حیات بخش اسلام؛ به ویژه مکتب اهل بیت (ع) در طول تاریخ افتخارآمیز خود، افراد و اشخاصی را در دامان خویش پرورانیده که در دین داری، خدا محوری وعدالت خواهی به درجات عالی و مراتب والای انسانی دست یافته و با رفتار و کردار عزت آفرین خود، سرمشق همگان گردیدند و تأثیرات شگفتی را در میان مسلمانان و جوامع اسلامی پدید آوردند.

آنان به همان مقداری که از سیره و سنّت پیشوایان معصوم (ع) پیروی کرده و آموزه های فکری و عملی آنان را شیوه رفتار و کردار خویش قرار دادند، به همان سان در وارستگی و تحصیل درجات کمال بشری پیشرفت نموده و تشویق و تحسین حقیقت جویان عالم را نصیب خود کردند.

محمد بن ابی بکر، یکی از رجال معروف و دلاور مردان صدر اسلام است که در زمره محبّان و ارادتمندان امیرمؤمنان (ع) بود.

به مناسبت شهادت وی در پانزدهم جمادی الاولی، این نوشتار را تحریر و به روح ملکوتی اش تقدیم می داریم:

آنچه در این مقال خدمت خوانندگان ارجمند ارائه خواهیم کرد عبارت اند از:

1- پدر و نسب پدری؛ 2- شخصیت مادر ارجمند؛ 3- تولد در سفر حجة الوداع؛ 4- در عصر خلفا؛ 5 – حضور در ماجرای قتل خلیفه سوّم؛ 6- تلاش در تثبیت خلافت امیرمؤمنان (ع)؛ 7- پایداری در جنگ جمل؛ 8 – استانداری مصر؛ 9 – موقعیت سرزمین مصر؛ 10- دشمنی های معاویه با او؛ 11- انتصاب مالک اشتر به جای وی؛ 12- ادامه درگیری با مخالفان امیرمؤمنان(ع)؛ 13- شهادت جان سوز؛ 14- اندوه مولا در شهادت یاری فداکار؛ 15- عکس العمل های متفاوت.

* * *
پدر و نسب پدری

پدر محمد بن ابی بکر، شخصیت معروف صدر اسلام، یعنی عبدالله بن ابی قحافة بن عمرو تیمی، معروف به ابوبکر است، که در سال سوم عام الفیل (50 سال پیش از هجرت پیامبر «ص») از بانویی به نام امّ الخیر سلمی بنت عمر بن عامر تیمی، در مکه به دنیا آمد.(1)

ابوبکر، از نخستین گروندگان به دین پیامبر (ص) پس از حضرت علی(ع) و حضرت خدیجه کبرا(س) بود که هم زمان با زید بن حارثه و بلال حبشی در زمره یاران رسول خدا (ص) قرار گرفت. به گفته ابن خلدون، مردی مهربان و نرم خوی بود و مردان قریش با او الفت داشته و گروهی از اهالی مکه توسط او مسلمان شدند.(2)

وی در هنگام هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه همراه آن حضرت بود و در پنهان گاه غار ثور، بر اثر تعقیب کفار قریش، وحشت زده گشت. پیامبر (ص) نیز او را تسلّی داد، تا از کید و کین دشمن در امان ماندند.امّا هنگامی که به روستای «قبا» در حوالی مدینه رسیدند و رسول خدا (ص) برای پیوستن حضرت علی (ع) و سایر خانواده اش به وی در آن جا توقف کرده بود، ابوبکر تأمّل چندانی نکرد و از پیامبر (ص) جدا شد و به روستای «سنح» در نزدیکی مدینه رفت.(3)

وی پس از رحلت رسول خدا (ص) بدون در نظر گرفتن وصیت رسمی پیامبر (ص) در جانشینی حضرت علی (ع) از سوی عده معدودی از مهاجر و انصار در مکانی به نام «سقیفه بنی ساعده» به خلافت اسلامی برگزیده شد و علی رغم مخالفت حضرت علی (ع)، حضرت فاطمه (س) و برخی از اصحاب رسول خدا (ص)، از مردم بیعت گرفت. لذا دو سال و سه ماه و پنج روز خلافت مسلمین را بر عهده داشت و سرانجام در هفتم جمادی الآخر بیمار شد و پس از پانزده روز درد و رنج، در 22 جمادی الآخر، سال سیزدهم قمری از دنیا رفت.

بدنش را به درخواست دخترش عایشه (همسر پیامبر«ص»)در جوار قبر مطهّر رسول خدا (ص) به خاک سپردند.(4)

وی دارای سه پسر و چند دختر بود. پسران وی عبارت بودند از: عبدالله، عبدالرحمان و محمد که عبداللّه در حیات پدرش فوت کرد ولی دو پسر دیگرش هنگام مرگ پدر، زنده بودند.(5)
شخصیت مادر ارجمند

مادر محمد بن ابی بکر، بانویی شریف و عفیف به نام اسماء بنت عمیس بود. وی از زنان معروف، شجاع و ولایت مدار صدر اسلام بود که در شهر مکه با جعفربن أبی طالب(ع) ازدواج کرد و با ظهور بعثت نبوی (ص) به همراه همسرش از پیش کسوتان مسلمانان و ایمان آورندگان به پیامبر (ص) قرار گرفت.

آن گاه که مسلمانان تحت فشار فزاینده قریش قرار گرفتند، تعدادی از آنان به حبشه هجرت کردند تا در پناه نجاشی – پادشاه بی آزار حبشه – در امنیت و آسایش زندگی کرده و از حیثیت دینی خویش محافظت کنند. اسماء بنت عمیس نیز با همسر و فرزندانش در این هجرت بزرگ شرکت کرد. همسرش (جعفر بن ابی طالب«ع») در آن دیار غریب، سخن گوی مسلمانان مهاجر بود و در کنار نجاشی و دولت مردان حبشه، از پیامبر اکرم (ص) و دین اسلام به نیکی دفاع نمود و زمینه اقامت هم کیشان خویش در آن سرزمین را فراهم کرد.

پس از هجرت پیامبر (ص) به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی، بار دیگر مهاجران حبشه بار سفر بستند و مهاجرت دیگری را آغاز کردند. این بار به سوی مدینه هجرت کرده و در کنار رسول خدا (ص) و سایر مسلمانان، زندگی عزّت بخش اسلامی را آغاز نمودند.

امّا دیری نگذشت که جعفر بن ابی طالب (ع) به همراه زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه، از سوی رسول خدا(ص) در رأس سپاهی عازم نبرد با رومیان شدند و پس از رویارویی با آنان در سرزمین شام، هر سه نفر به همراه تعداد زیادی از مسلمانان در آن جنگ که به جنگ موته معروف شد، به شهادت رسیدند.

پس از شهادت جعفر بن ابی طالب(ع) معروف به جعفر طیار، اسماء به عقد ابوبکر بن ابی قحافه درآمد و پس از مدتی، محمد بن ابی بکر را به دنیا آورد. (6)

وی با این که همسر خلیفه اوّل بود، همیشه جانب اهل بیت (ع) را می گرفت و از آنان حمایت می کرد، محرم اسرار حضرت فاطمه (س) بود و در غسل و کفن کردن آن حضرت حضور داشت.

پس از مرگ ابی بکر (سال سیزدهم قمری) به عقد امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع) درآمد و فرزند خردسالش (محمد) را نیز به خانه امیرمؤمنان (ع) آورد و در مکتب تربیتی آن حضرت پرورشش داد.

تولد در سفر حجة الوداع

آخرین سفر زیارتی رسول خدا (ص) به مکه – که بسیاری از مسلمانان در آن حضور داشتند – به «حجة الوداع» معروف گردید.

ابوبکر و همسرش (اسماء بنت عمیس) بسان سایر مسلمانان عازم مکه معظمه شدند تا مراسم حج را به جای آورند. در آن زمان، اسماء به فرزندش محمد، حامله بود و همین که به نزدیکی های مکه رسیدند، وضع حمل کرد و محمد را به دنیا آورد.

روایت شده است که اسماء بنت عمیس در اوایل ذی الحجه سال دهم قمری، در بین راه مدینه و مکه، در مکانی به نام «ذوالحلیفه» محمّد را به دنیا آورد و وی را به همراه خود به مکه برد.(7)

بدین سان، فرزند دلبندش را در آغاز زندگی با تهلیل و تکبیر و زیارت خانه خدا آشناو روح و روانش را با عبادت و عرفان عجین کرد.
ادامه درگیری با مخالفان امیرمؤمنان(ع)

محمد بن ابی بکر، در عصر خلفای سه گانه، دوران خردسالی، کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشت و در اواخر خلافت عثمان بن عفان، جوانی رشید و دلیر بود. هنگامی که پدرش (خلیفه نخستین) مرد، تنها دو سال ونیم داشت. او پس از مدتی به خاطر ازدواج مادرش با امیرمؤمنان (ع) به خانه آن حضرت، نقل مکان کرد و عملاً از مکتب تربیتی امیرمؤمنان (ع) و فرزندان والامقامش امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) بهره مند گردید و از همان هنگام، روحیه دلاوری و عدالت خواهی در جان و روانش نهادینه شد، به طوری که از کودکی در صراط مستقیم الهی قرار گرفته و از هر گونه آلودگی و فسق و فجور در أمان ماند.

امام رضا (ع) در حدیثی از جدش امیرمؤمنان (ع) روایت کرده که آن حضرت در شأن محمد بن ابی بکر فرمود: «ان المحامدة تأبی أن یعصی اللّه عزّ و جل.

قیل: و من المحامدة؟ قال (ع): محمد بن جعفر، و محمد بن ابی بکر، و محمد بن ابی حذیفة و محمد بن الحنفیه؛(8) محمدّها مرتکب معصیت الهی نمی گردند.

پرسیده شد: محمّدها چه کسانی اند؟ آن حضرت فرمود: محمّدها، عبارت اند از: محمد بن جعفر(بن ابی طالب)، محمد بن ابی بکر، محمد بن ابی حذیفه و محمد بن حنفیه(فرزند امیرمؤمنان(ع).»

به هر حال درعصر خلافت عمربن خطاب، دوران خردسالی و نوجوانی را پشت سر گذاشت، ولی در عصر خلافت عثمان بن عفان، که به مرحله جوانی رسیده بود، در برابر تبعیض ها و رفتار ناخوش آیند خلیفه و مأموران حکومتی او ساکت نمی نشست و اعتراض خویش را آشکار می کرد. عثمان که از اعتراضات محمد بن ابی بکر و موقعیت اجتماعی وی هراسان بود، او را به همراه دوستش محمد بن حذیفه به سرزمین مصر فرستاد، تا در آن جا در سپاه عبدالله بن ابی سرح قرار گرفته و با مشرکان و کافران آفریقا مشغول جهاد گردند و از اعتراض بر خلیفه، غافل شوند.

امّا هنگامی که محمد بن ابی بکر و محمد بن حذیفه وارد مصر شدند، مشاهده کردند که رفتار و کردار عبدالله بن ابی سرح، عامل عثمان در آفریقا، هیچ شباهتی به رفتار و کردار یک فرماندار اسلامی ندارد واساساً با اسلام و مسلمانی فاصله زیادی دارد و با حمایت های خلیفه بساط ظلم و فسق در آن دیار پهن گردیده است. لذا طاقت نیاورده و در آن جا نیز بر ضد ظلم و جنایت فعالیت نموده و مردم را بر ضد عامل خلیفه شورانیدند.

عبد الله بن ابی سرح از رفتار آنان بسیار ناراحت و دل گیر گشته و برای اخراج آنان از مصر، نامه هایی برای عثمان بن عفان نوشت، ولی عثمان وی را به خویشتن داری توصیه کرد.

آنان نیز هم چنان هسته های انقلاب و قیام را کاشته و زمینه را برای اقدامی سراسری بر ضد خلاف کاری های دستگاه خلافت آماده کردند.(9)
حضور در ماجرای قتل خلیفه سوم

هنگامی که خلاف کاری های خلیفه سوم و جنایت پیشه گی عاملان و حاکمان او به اوج خود رسید، از سراسر شهرهای مهم اسلامی اعتراض هایی بر ضد عثمان به راه افتاد.علاوه بر مدینه مردم کوفه، مصر، یمن و بصره نیز با اعزام نمایندگان خویش به مدینه، خواهان برکناری خلیفه از مقام خود و کوتاه شدن دست حاکمان ستمگرش گردیدند. مصری ها – که تعدادشان پانصد و به قولی یک هزار تن بود – با رهبری محمد بن ابی بکر و فرماندهی افرادی، چون عبدالرحمان بن عدیس بلوی، کنانة بن بشر لیثی، سودان بن حمران سکونی، میسره سکسکی و غافقی بن حرب عکی به جمع معترضان عثمان بن عفان در مدینه پیوستند. مصریان به پیروی از محمد بن ابی بکر، خواهان خلع خلیفه سوم و انتخاب خلیفه راستین و عدالت پرور بودند.

محمد بن حذیفه در مصر باقی مانده با انقلابیون این ناحیه، این سرزمین را از دست عبد الله بن ابی سرح بیرون آورد. محمد بن ابی بکر عازم مدینه شد و در صدد خلع خلیفه وقت بر آمد.

سرانجام عثمان بن عفان در محاصره انقلابیون قرار گرفت و به علت برآورده نکردن درخواست آنان و عدم صداقت با معترضان، در ذی حجه سال 35 قمری کشته شد و برخی از کشندگان وی از معترضان مصر بودند.(10)

بدین جهت هواداران عثمان وطایفه بنی امیه، شایعه کردند که محمد بن ابی بکر در قتل وی دخالت داشت، حال آن که او مانند مولایش امیرمؤمنان (ع) بود و آن حضرت هیچ گاه راضی به قتل عثمان نبود، بی تردید او نیز در قتل عثمان مشارکت نکرد و دست خود را به خون وی آلوده ننمود.
تلاش در تثبیت خلافت امیرمؤمنان(ع)

پس از قتل عثمان، انقلابیون درباره انتخاب خلیفه بعدی به مشورت پرداخته و درباره برخی از صحابه، از جمله اعضای قبلی شورای منتخب به گفت و گو پرداختند.

از میان صحابه معروف رسول خدا (ص) در مدینه – عمار بن یاسر – و از مهاجران کوفه – مالک اشتر نخعی – و از مهاجران مصر – هم چون محمد بن ابی بکر – از خلافت حضرت علی (ع) حمایت کرده و همگان را در این باب مجاب نمودند و مردم را به حرکت درآورده و نزد آن حضرت رفتند و از او درخواست بیعت نمودند.

مهاجران انقلابی مصر به پیروی از محمد بن ابی بکر خواهان خلافت حضرت علی (ع) بودند و پس از اصرار زیاد و تأکید فراوان صحابه بزرگ پیامبر و مهاجران و انصار، سرانجام علی (ع) درخواست آنان را پذیرفت و خلافت را بر عهده گرفت و قلب تمامی شیفتگان ولایت و اهل بیت (ع)، به ویژه محمدبن ابی بکر را شاد کرد

پایداری در جنگ جمل

با این که چند ماه از حکومت تازه تأسیس امام علی (ع) نگذشته بود، جنگی ناخواسته بر وی تحمیل گردید.

افرادی چون طلحه، زبیر و دیگر بستگان عثمان در مکه گرد آمده و آشکارا با خلافت حضرت علی (ع) به مخالفت برخاستند و خواهان کیفر قاتلان خلیفه مقتول شدند.

سر دستگی این جماعت فتنه انگیز را عایشه دختر ابی بکر بر عهده داشت و با استفاده از موقعیت اجتماعی خود، به خاطر قرابت سببی با پیامبر (ص) و دختر خلیفه نخستین، هوادارانی برای خویش فراهم کرد و آنان را در نبرد با امیرمؤمنان (ع) با خود هم دست نمود.

از میان پسران ابوبکر عبدالرحمان با خواهر خویش (عایشه) هم فکر و هم عقیده شد و او را در جنگ جمل همراهی کرد، ولی محمد بن ابی بکر(برادر دیگر عایشه) رفتار و کردار وی را تقبیح و غیر اسلامی دانست و در برابرش ایستاد و با مشارکت در سپاهیان امام علی (ع)، عملاً با سپاهیان عایشه به نبرد برخاست و در جنگ جمل فداکاری های بزرگی به عمل آورد.

محمد بن ابی بکر در برابر هر کسی که از روی عناد و کینه ورزی، با امیرمؤمنان (ع) دشمنی می کرد، می ایستاد و با صلابت تمام با او مبارزه می نمود برای او تفاوتی نداشت آن شخص یا گروه، چه کسی و چه طیفی و حتّی اگر برادر و خواهر خود او باشند. روایت ذیل، گویای این مطلب است:

«ابو جمیله بکایی که از سربازان سپاه حضرت علی (ع) در جنگ جمل بود گفت: إنّی لفی الصّفّ مع علی (ع) إذ عقر بأمّ المؤمنین جملها، فرأیت محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسر یشتدان بین الصفین ایهما یسبق الیها،فقطعا عرضة الرحل فاحتملاها فی هودجها.»(11)

سرانجام با تلاش های بی دریغ امیرمؤمنان (ع) و یاران نزدیکش؛ چون مالک اشتر، عمار یاسر و محمد بن ابی بکر و دیگران پیروزی کامل نصیب جبهه حق شد و اصحاب جمل باخواری و ذلت تمام متحمل شکست سنگین گردیدند. امّا امیرمؤمنان (ع) از شکست خوردگان در گذشت و عایشه را با محافظت برادرش محمد بن ابی بکر به مدینه برگردانید.(12)
استانداری مصر

حضرت علی (ع) پس از خلافت، حاکمان و عاملان نالایق قبلی را بر کنار و افرادی شایسته به جای آنان منصوب کرد. در همین راستا قیس بن سعد انصاری را در ماه صفر سال 36 قمری به جای عبد الله بن ابی سرح، به استانداری مصر منصوب و او را به آن دیار اعزام کرد.

هنگامی که امام علی (ع) سرگرم دفع غائله عایشه و اصحاب جمل بود، معاویة بن ابی سفیان (حاکم طاغی و خود خوانده شام) در صدد نفوذ در سیاست های قیس بن سعد و جذب وی به سوی خود برآمد. لذا با ارسال نامه هایی متعدد عملاً وی و سرزمین مصر را هدف تیرهای شیطانی خویش قرار داد. قیس بن سعد با پاسخ های قاطع و اعمال رفتارهای متناسب با دیپلماسی آن زمان امید معاویه را به یأس تبدیل کرد، ولی تبادل نامه های متعدد میان آن دو، شایعاتی مبنی بر روابط و توافق های پنهانی آن دو، علیه قیس منتشر و شخصیت وی را مورد پرسش قرار داد.

امیرمؤمنان (ع) با این که به صداقت و وفاداری قیس، اعتماد کامل داشت، در عین حال برای حفظ شخصیت و منزلت وی از یک سو و اجابت درخواست های یاران نزدیک خود مبنی بر عزل او از استانداری مصر از سوی دیگر، به ناچار تصمیم گرفت به جای قیس، محمد بن ابی بکر را به این مقام منصوب نماید. به همین خاطر او را که جوانی انقلابی، متعهد و مبارز بود به مصر اعزام کرد.(13)

متن حکم امیرمؤمنان (ع) و توصیه های او در أمر زمامداری و کشورداری به محمد بن ابی بکر، بدین قرار است:

«هذا ما عهد عبداللّه علی أمیرالمؤمنین؛ الی محمد بن ابی بکر حین ولاّه مصر. أمره بتقوی اللّه و طاعته فی خاص أمره و عامه، سره و علانیته، و خوف اللّه و مراقبته فی المغیب و المشهد و باللین للمسلم و الغلظة علی الفاجر و انصاف المظلوم، و التّشدید علی الظالم و العفو عن النّاس و الإحسان (الیهم) ما استطاع، فانّ اللّه یجزی المحسنین و یثیب المصلحین و أمره أن یلین حجابه و یفتح بابه ویواسی بین النّاس فی مجلسه و وجهه و نظره و أن یحکم بالعدل و یقیم القسط و لا یتّبع الهوی و لا یأخذه فی اللّه لومة لائم و کتب عبید اللّه بن أبی رافع.»(14)

محمد بن ابی بکر، پس از دریافت حکم از عراق عازم مصر شد و بر قیس بن سعد انصاری وارد و حکم امیر مؤمنان (ع) را بر او عرضه نمود و حکومت سرزمین پهناور مصر و شمال آفریقا را بر عهده گرفت.

شایان ذکر است که قیس بن سعد، شوهر عمه محمد بن ابی بکر بود، زیرا فرسة بنت ابی قحافه، خواهر ابوبکر بن ابی قحافه، همسر قیس بود. بدین جهت میان قیس و محمد بن ابی بکر قرابت و نزدیکی وجود داشت. لذا محمد بن ابی بکر علاقمند بود که قیس بن سعد در کنارش بماند و با یاری و هم فکری وی در برابر توطئه های معاویة بن ابی سفیان ایستادگی نماید، امّا قیس بن سعد از این که افرادی پشت سر او فرافکنی کرده و امیرمؤمنان (ع) را نسبت به وی بدگمان نمودند، آزرده خاطر شد و در مصر نماند و به مدینه منوره برگشت. پس از چند روز استراحت به سوی صفین رهسپار گردید تا در رکاب امیرمؤمنان (ع) بر ضد سپاهیان معاویة بن ابی سفیان بجنگد.(15)
موقعیت سرزمین مصر

کشور کنونی مصر با 739/997 کیلومتر مربع مساحت و با جمعیتی بالغ بر شصت و پنچ میلیون نفر، واقع در شمال آفریقا و در جنوب شرقی دریای مدیترانه است. در دوران گذشته، یکی از ایالت های مهم اسلامی به شمار می آمد. و در قرن پیش از اسلام، مقر حکومت و سلطنت فرعونیان بود. هنگام ظهور اسلام، یکی از ایالت های جنوبی امپراتوری روم شرقی به شمار می آمد و «مقوقس» بر آن حکومت می کرد. مقوقس عنوان رسمی حاکم بود، که در این سرزمین به نمایندگی از امپراتور روم شرقی حکمرانی می کرد و یکی از مقوقس های آن زمان، به نام «جریح بن مینی» در عصر رسول خدا (ص) نامه ای از سوی آن حضرت دریافت نمود و باهدایای ارزش مندی به آن حضرت پاسخ داد.(16)

این سرزمین، در عصر خلیفه دوّم هنگام لشکر کشی های مسلمین به اطراف و اکناف خاورمیانه، به دست عمرو بن عاص و زبیر بن عوام گشوده شد و از آن زمان در سیطره مسلمانان قرار گرفت.(17)

در عصر خلیفه سوّم (عثمان بن عفان)، عمرو بن عاص از حکومت آن عزل و برادر رضاعی خلیفه، عبد الله بن ابی سرح به فرمانداری آن گماشته شد. ولی بعد از اعتراض سراسری مسلمانان بر ضد خلیفه و کشته شدن وی توسط اهالی مبارز و عدالتخواه این منطقه از مصر اخراج گردید. مدتی محمد بن ابی حذیفه اداره آن را بر عهده گرفت.(18) تا این که قیس بن سعد از جانب امیرمؤمنان (ع) بر آن حکومت یافت.

این سرزمین به خاطر موقعیت مهم استراتژیکی و واقع شدن در نقطه اتصال سه قاره آفریقا، آسیا و اروپا و عبور رود عظیم نیل از آن، از جایگاه مهمّی برای خلافت اسلامی برخودار بود. بدین جهت امیرمؤمنان (ع) در مدت خلافت خویش، سه نفر از بهترین یاران خویش را به این ایالت اسلامی منصوب کرد: قیس بن سعد، محمد بن ابی بکر و مالک اشتر. لیکن مالک اشتر پیش از رسیدن به مصر، به دست جاسوسان معاویه در «قلزم» و به قولی در «عریش» مسموم و به شهادت رسید.
دشمنی های معاویه با محمد بن ابی بکر

از وقتی که محمد بن ابی بکر وارد مصر گردید و حکومت آن دیار را بر عهده گرفت، معاویة بن ابی سفیان در صدد جذب او به سوی خود و روی گردانی اش از امیرمؤمنان (ع) بر آمد. ولی با عکس العمل شدید محمد بن ابی بکر رو به رو گردید.میان معاویه و محمد بن ابی بکر چند نامه مبادله گردید، امّا لحن نامه های طرفین تند و تهدیدآمیز بود. در آغاز یکی از نامه های محمد بن ابی بکر به معاویه چنین آمده است:

«مِن محمد بن ابی بکر اِلی الغاوی معاویة بن صخر، سلام علی أهل طاعة اللّه ممّن هو سلم لأهل ولایة اللّه.»(19)

در آغاز نامه معاویه به محمد بن ابی بکر نیز آمده است:

«مِن معاویة بن أبی سفیان الی محمد بن ابی بکر الزاری علی أبیه، سلام علی من اتّبع الهدی و تزود التقوی.»(20)

گفتنی است که وقتی معاویه سرگرم جنگ با امیرمؤمنان(ع) در نبرد صفین بود، فرصت چندانی برای پرداختن به مصر و توطئه علیه محمد بن ابی بکر نیافت. امّا هنگامی که جنگ صفین پایان یافت و طرفین به شهرهای خویش برگشتند، معاویه توجه ویژه ای به مصر نمود و آن را در اولین ردیف توطئه های خویش قرار داد، زیرا پیش از جنگ صفین به عمرو بن عاص وعده داده بود در صورتی که او در جنگ صفین حضور یابد و سپاه شام را در برابر حضرت علی (ع) یاری کند، وی را به حکومت مصر منصوب کند. معاویه می خواست با اشغال سرزمین مصر، به وعده اش عمل کرده و آن را در اختیار عمروبن عاص قرار دهد. بدین جهت، توطئه ها و نقشه های گوناگونی برای تصرف مصر مطرح و دشمنی های فزاینده ای علیه محمد بن ابی بکر به کار بست.لذا از یک سو سپاهی سنگین به فرماندهی عمرو بن عاص به سوی مصر گسیل داشت واز سوی دیگر منافقان داخلی و هواداران عثمان مقتول در مصر را تقویت و آنان را در ضدیت با خلافت حضرت علی (ع) و عامل وی در مصر، خط دهی و پشتیبانی نمود.

بدین جهت منافقان داخلی پیش از رسیدن نیروهای مهاجم شامی، صحنه را برای محمد بن ابی بکر تنگ و هر روز وی را با اعتراض ها و شورش های گوناگونی مواجه می نمودند. محمد بن ابی بکر نیز با آنان برخورد و در جاهای مختلف با آنان درگیر و سرکوبشان می کرد و تلاش زیادی به عمل آورد تا پیش از رسیدن مهاجمان ستم پیشه شامی از شرارت ها و فتنه انگیزی های منافقان داخلی رهایی یابد و فرصت مناسبی به دست آورد تا اهالی مصر را بر ضد مهاجمان، آماده و مهیای دفاع گرداند.
انتصاب مالک اشتر به جای وی

امیر مؤمنان علی (ع) پس از جنگ نهروان، قیس بن سعد را به حکومت آذربایجان و مالک اشتر نخعی را به حکومت جزیره (بین النهرین) به مرکزیت نصیبین منصوب کرد. امّا چون از اوضاع بحرانی مصر و توطئه های فزاینده داخلی و خارجی بر ضد محمد بن ابی بکر با خبر گردید، تصمیم گرفت مالک اشتر نخعی را که فرمانده ای کاردان و زبده عالم سیاست و نبرد بود به جای او بفرستد و محمد را در جایی آرام تر منصوب نماید.بدین جهت مالک اشتر نخعی را به کوفه فرا خواند و با نوشتن عهدنامه معروف وی را به حکومت سرزمین مصر منصوب کرد.

معاویه از این امر آگاه گردید و جاسوسان و نفوذی های متعددی در سر راه مالک اشتر به کمین گذاشت و سرانجام این فرمانده رشید و بی بدیل امیرمؤمنان (ع) را به دست یکی از نفوذی های خود مسموم و در ناحیه قلزم و یا عریش، غریبانه به شهادت رسانید.

امام علی (ع) که از شهادت مالک اشتر بسیار اندوهگین و متأثر شده بود، نامه ای به محمد بن ابی بکر نوشت و یادآوری کرد که فرستادن مالک اشتر به جانب مصر، به خاطر عدم رضایت از محمد بن ابی بکر نبود، بلکه علت این امر، توانایی بیشتر و قدرت بالای مالک اشتر در خنثی کردن توطئه های معاویه و دشمنان داخلی بود.

آن گاه امیر مؤمنان (ع) به وی توصیه کرد که به راه خویش در مبارزه با ستمگران و آشوب پیشه گان ادامه دهد. آن حضرت در بخشی از نامه اش فرمود: «فأصحر للعدو، و شمّر للحرب،وادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة، واستعن باللّه واستکفه یعنک و یکفک ان شاءاللّه.»(21)

ادامه درگیری با مخالفان امیرمؤمنان (ع)

محمد بن ابی بکر پس از دریافت مأموریت مجدد خویش از امیرمؤمنان (ع) به مبارزه بی امان خود با دشمنان ولایت و خلافت اسلامی ادام داد.معاویة حرص و ولع عجیبی به مصر پیدا کرده بود و بنابه گفته بلاذری: «فلم یکن لمعاویة همّة إلّا مصر، و قد کان لاهلها هائباً.»(22)

وی، عمروبن عاص را به حکومت مصر منصوب و وی را در رأس شش هزار جنگ جوی شامی روانه شمال آفریقا کرد و به هواداران عثمان مقتول و مخالفان امیرمؤمنان (ع) در مصر پیام فرستاد و آنان را مأمور به ادامه درگیری و جنگ با محمد بن ابی بکر نمود تا سپاهیان شام به فرماندهی عمرو بن عاص به آنان ملحق گشته و کار محمد بن ابی بکر را یک سره کنند.

محمد بن ابی بکر که با بحران بزرگ داخلی و فشار خارجی مواجه شده بود نامه ای به مولایش امیرمؤمنان (ع) نوشت و از او تقاضای نیروهای کمکی و امکانات مالی نمود.

حضرت علی (ع) نیز با شهادت یاران عزیز و نزدیکش چون عمار یاسر، اویس قرنی و مالک اشتر نخعی احساس تنهایی می نمود و از عدم هم کاری و هم یاری همه جانبه مردم رنج می برد، در مسجد کوفه خطبه ای خواند و مردم را از وضعیت آشفته مصر با خبر گردانید و از آنان خواست که جهت کمک به محمد بن ابی بکر آماده حرکت به جانب مصر گردند.

اهالی کوفه که چند جنگ بزرگ و کوچک را پشت سر گذاشته بودند، احساس خستگی و خانه نشینی می کردند و چندان پاسخ مثبتی به دعوت امیرمؤمنان (ع) ندادند،مگر عدّه ای اندک. امام علی (ع) آنان را به فرماندهی کعب بن مالک همدانی، جهت کمک و یاری محمد بن ابی بکر به سوی مصر اعزام نمود.
شهادت جان سوز

فاصله شام تا مصر، بسیار کمتر از فاصله کوفه تا مصر است. بدین جهت نیروهای شامی خیلی زودتر از نیروهای کوفی وارد مصر شده و کار محمد بن ابی بکر را سخت کردند.

محمد بن ابی بکر بنابه فرمان حضرت علی(ع) سپاهی به استعداد دو هزار رزمنده به فرماندهی کنانة بن بشر سکونی برای نبرد با سپاهیان شامی اعزام کرد و پس از آن، دو هزار نفر دیگر را نیز به یاری آنان گسیل داشت. عمرو بن عاص نیز معاویة بن حدیج سکونی را که هم طایفه کنانة بن بشر سکونی بود، در رأس سپاهی به نبرد مصریان اعزام کرد و از آن پس پشت سر هم گروه هایی از شامیان را به یاری آنان می فرستاد.

دو سپاه در مصر با یک دیگر درگیر شده و بسیاری از طرفین، کشته و زخمی گردیدند و در این میان، کنانة بن بشر سکونی، فرمانده مبارز و دلاور مصری به شهادت رسید و باقی مانده مصریان پراکنده گردیدند.

محمد بن ابی بکر که تمامی یاران و سربازان خود را به یاری کنانه فرستاده بود، در مرکز این ایالت، تنها مانده و با تعدادی اندک، نبرد بی امان خویش را ادامه داد و آن قدر جنگید تا یکه و تنها شد و هیچ کس در کنار او باقی نماند. لذا برای گریز از دست دشمن جرّار، به بیرون شهر گریخت تا مبادا در دست آنان اسیر گردد.

امّا معاویة بن حدیج که به شدت وی را تعقیب می کرد. او را در خرابه ای یافت که از شدت زخم و تشنگی در حال جان دادن بود. با همان وضع وی را اسیر کرد و با غل و زنجیر به سوی فسطاط – مقر فرماندهی عمرو بن عاص – منتقل نمود. عبدالرحمان بن ابی بکر که از مخالفان امیرمؤمنان (ع) و از هواداران عثمان مقتول بود، در سپاه عمرو بن عاص به سر می برد و چون از اسارت برادرش باخبر گردید، به نزد عمرو بن عاص رفت و از او تقاضا نمود که از وی درگذشته و او را به قتل نرسانند.

عمرو بن عاص نیز پیامی به معاویة بن حدیج رسانید و از او خواست که محمد را سالم به فسطاط بیاورد، امّا معاویة بن حدیج سر باز زد و گفت: «قتلتم کنانة بن بشر و هو ابن عمی واخلّی عن محمد، هیهات هیهات؛ شما کنانة بن بشر را که پسر عمویم بود، در میدان نبرد کشتید امّا از من می خواهید که محمّد را رها کنم. هرگز هرگز.»

محمد بن ابی بکر از شدّت تشنگی درخواست جرعه ای آب نمود، ولی معاویه بن حدیج با سنگ دلی و بی رحمی تمام، از آن امتناع نمود و در حالی که محمّد به شدت تشنه و بی رمق شده بود، به وی نزدیک و سرش را از بدن جدا کرد. آن گاه سرش را به فسطاط نزد عمرو بن عاص ارسال کرد تا او به شام نزد معاویه بن ابی سفیان بفرستد. سپس بدن مطهرش را در شکم حماری گذاشت و وحشیانه، آن را آتش زد و برگ سیاه دیگری در پرونده جنایت کاری های خویش و سپاهیان معاویه بن ابی سفیان افزود.

امّا آن سپاهی که به یاری محمد بن ابی بکر از کوفه عازم مصر شده بودند، هنوز بیش از پنچ فرسنگ از کوفه دور نشده بودند که از قتل ناجوانمردانه وی و اشغال مصر به دست سپاهیان معاویه با خبر شده و به ناچار به سوی کوفه برگشتند.(23)

تاریخ شهادت جانگداز محمد بن ابی بکر، بنا به گفته مورخان و سیره نویسان، مصادف با نیمه جمادی الاولی، سال 38 قمری بود.(24)

بنا به گفته شیخ عباس قمی (ره) هم اینک در مصر قبری است که منصوب به محمد بن ابی بکر است و در آن، بدن مطهرش دفن گردیده و یا در آن جا به شهادت رسید این قبر شریف در آن جا مهجور است و اهل سنت، هنگامی که به نزد قبر می رسند، پشت به قبر او کرده و برای پدرش ابی بکر فاتحه می خوانند.(25)
اندوه مولا در شهادت یار فداکار

امیرمؤمنان (ع) با شنیدن خبر شهادت محمد بن ابی بکر، بسیار متأثر و اندوهگین شد و مردم کوفه را به خاطر کندی در کمک و یاری رسانی به وی، سرزنش کرد.

آن حضرت درباره شهادت محمد بن ابی بکر، در ضمن خطبه ای فرمود: «ألا إنّ محمد بن ابی بکر رحمه اللّه (قد) قتل، و تغلب ابن النابغة (یعنی عمرو بن العاص) علی مصر. فعند اللّه نحتسب محمّداً، فقد کان ممّن ینتظر القضاء و یعمل للجزاء.»(26)

در جای دیگر فرمود: فقد کان (محمد) لی ربیباً و کان (من) ابنی اخی جعفر اخاً و کنت اعدّه ولداً(27)

عبداللّه بن جعفر طیار که برادر مادری محمد بن ابی بکر بود، در این باره روایت کرد: «لمّا جاء علی بن ابی طالب (ع) مصاب محمد بن ابی بکر، حیث قتله معاویة بن حدیج السکونی بمصر، جزع جزعاً شدیداً.»(28)

هم چنین از حضرت علی نقل گردید که آن حضرت فرمود: جزع و حزن ما بر محمد بن ابی بکر، به قدر شادی و سرور معاویه است و از زمانی که من وارد بر این جنگ (با معاویه) شدم برای هیچ کشته ای به اندازه محمد بن ابی بکر ناراحت و محزون نشدم.(29)
عکس العمل های متفاوت

پس از شهادت مظلومانه و سرافرازانه محمد بن ابی بکر، جهان اسلام شاهد عکس العمل های متفاوتی بود. از یک سو، معاویه و کاخ نشینان اموی در شام و اشغال گران مصر، اظهار شادمانی کرده و فتح مصر را جشن گرفتند. از سویی دیگر هواداران خلافت اسلامی، سایر مسلمانان غیرت مند، صحابه کبار پیامبر (ص) و وابستگان محمد بن ابی بکر ناراحت و غمگین شده و قاتلانش را نفرین کردند. از خواهر پدری اش عایشه نقل شد که وی بسیار ناراحتی و بی تابی می کرد و بر قاتلش، معاویة بن حدیج نفرین می نمود.

بلاذری در این باره روایت کرد: «فلمّا بلغ ذلک عایشه(رض) جزعت علیه و قبضت عیاله و ولده الیها، و لم تأکل مذذاک شواءً حتی توفیت، و لم تعثر قطّ الاّ قالت: تعس معاویة بن حدیج.»(30)

هم چنین اسماء بنت عمیس، همسر امیرمؤمنان (ع) در شهادت فرزندش محمّد بسیار ناراحتی و بی تابی می کرد و حضرت علی (ع) وی را تسلّی و دلداری می داد.

امام محمد باقر (ع) درباره ایمان و اعتقاد قوی محمد بن ابی بکر و وفاداری او نسبت به امیرمؤمنان (ع) فرمود: «أن محمد بن ابی بکر بایع علیاً علیه السّلام علی البرائة من أبیه(ابوبکر بن ابی قحافة).»(31)

علمای شیعه، وی را از اصحاب و از حواریون امام علی (ع) و ازاعضای اصلی شرطة الخمیس(فداییان حضرت علی «ع») دانستند و در فضل و فضایلش سخنان زیادی بیان کردند.

مرحوم آیت اللّه خویی (ره) – به نقل از رجال شناسان شیعه – درباره اش فرمود: محمد بن ابی بکر؛ عدّه الشیخ فی رجاله تارة فی اصحاب رسول اللّه (ص)، و اخری فی اصحاب علی (ع)، قائلاً: محمد بن ابی بکر بن أبی قحافة؛ وعّده البرقی من اصحاب امیرالمؤمنین (ع) الذین کانوا من شرطة الخمیس، وعدّه المفید من اصفیاءِ اصحاب علی (ع) تارة،و من السابقین المقربین منه (ع) اخری، و من الحواریین ثالثة.(32)

پی نوشت ها: –

1- العدد القویة (علی بن یوسف حلّی)، ص 343.

2- تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 386.

3- الکافی (کلینی)، ج 8، ص 338، حدیث 536.

4- التّنبیه و الاشراف(مسعودی)، ص 248؛ تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 136.

5- تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 138.

6- الطبقات الکبری(محمدبن سعد)، ج 8، ص 282.

7- همان.

8- نقد الرّجال (تفرشی)، ج 4، ص 97.

9- أنساب الاشراف – ترجمة امیرالمؤمنین «ع» (بلاذری)، ص 293.

10- نک: تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 564؛ الطبقات الکبری، ج 3، ص 73.

11- تاریخ خلیفة بن خیاط(عصفری)، ص 143.

12- نک: الفتوح (ابن اعثم کوفی)، ص 398؛ تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 578؛ أنساب الاشراف – ترجمة امیرالمؤمنین «ع» (بلاذری)، ص 129.

13- بحارالانوار (علامه مجلسی)، ج 33، ص 533؛ أنساب الاشراف – ترجمة امیرالمؤمنین «ع» (بلاذری)، ص 294 و 310.

14- انساب الاشراف، ترجمة امیرالمؤمنین، ص 298.

15- همان و الدرجات الرفیعة (سید علی بن معصوم)، ص 340.

16- نک: مکاتیب الرّسول «ص» (علی بن حسینعلی احمدی)، ج 1.

17- تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 526.

18- همان، ص 567.

19- أنساب الاشراف – ترجمة امیرالمؤمنین «ع» -، ص 299.

20- همان، ص 301.

21- همان، ص 303.

22- همان، ص 305.

23- همان، ص 306 و تاریخ ابن خلدون، ج 1 ص 616.

24- نک: وقایع الایام (شیخ عباس قمی)، ص 249؛ نقد الرجال (تفرشی)، ج 4 ص 97؛ التحریر الطاووسی (صاحب المعالم)، ص 498.

25- وقایع الأیام، ص 250.

26- أنساب الاشراف – ترجمة امیرالمؤمنین «ع» -، ص 308.

27- همان، ص 309.

28- معجم رجال الحدیث (آیت اللّه خویی)، ج 51، ص 168.

29- وقایع الایام، ص 249.

30- أنساب الاشراف – ترجمة امیرالمؤمنین «ع» -، ص 308.

31- اختیار معرفة الرجال (شیخ طوسی)، ج 1، ص 282.

32- معجم رجال الحدیث، ج 51، ص 241.

حضرت علی (ع) و مردم مصر(2)

نیرنگ کمرنگ

مصریان که به تصور خویش، موفق شده بودند، خوشحال و خرم بازگشتند . چون سه منزل راه رفتند در اثنای راه در منزلی فرود آمدند، ناگهان غلامی سیاه را مشاهده کردند که بر شتری نشسته و با عجله ای و با حالتی مضطرب به سوی مصر روان است . چون مصریان از وی خواستند سخن راست گوید، گفت: غلام عثمان هستم پیامی از سوی خلیفه برای والی مصر دارم . گفتند امیر مصر با ماست تو کجا می روی؟ جواب داد با آن امیری که همراه شماست کاری ندارم . پس او را از شتر خویش فرود آوردند و مورد بازجویی قرار دادند . گفت پیامی سری برای عبدالله بن ابی سرح دارم، گفتند نوشته ای هم داری؟ گفت: نه . لباس و وسایل وی را کاوش کردند، اما هیچ نیافتند . یکی از مصریان که نامش «کنانة بن بشر» بود، گفت فکر کنم در ظرف آبش که از شتر آویخته نامه ای باشد، همراهان چون ظرف آب را شکافتند لوله مسین را مهر و موم کرده دیدند که در آن نامه ای بدین مضمون یافتند: بسم الله الرحمن الرحیم عبدالله عثمان به عبدالله بن ابی سرح می نویسد و فرمان می دهد که چون عمرو بن بدیل خزاعی به مصر رسید او را دستگیر کن و گردنش را بزن . عبدالرحمن بن عدیس و کنانة بن بشر را دست و پای قطع کن و بگذار تا در خون خود غوطه خورند و بمیرند . آنگاه پیکرشان را از درختان خرما بیاویز و منشور محمد بن ابی بکر را که از من به دست دارد مورد توجه قرار نده و اگر می توانی از راه حیله او را بکش . با آرامش به سر کار خویش باش و بیم به دل راه مده و در مصر به مراد خاطر حکومت کن . وقتی معاریف مصر این نامه را خواندند از عهد عثمان شگفت زده شدند پس به مدینه برگشتند و در مجمع عام و خاص آن نامه را بخواندند . مستمعین از پیمان شکنی خلیفه در خشم شدند و کینه اش را به دل گرفتند . قبیله «بنی غفار» که به دلیل اعتراض به تبعید ابوذر در آنجا حضور داشتند نزد حضرت علی (ع) رفتند و نامه مزبور را به آن حضرت دادند امام چون متن آن را خواند در بحر حیرت غوطه ور گردید، همان لحظه نزد عثمان آمد و نامه را پیش او انداخت . عثمان مطالعه کرد، حضرت به وی فرمود: نمی دانم در مورد تو چه بگویم مرا فراخواندی و التماس کردی که رضایت مصریان را بدست آورم پس قبول کردم و با اصرار و تقاضا آنان را راضی کردم و نقار و غباری که بین تو و آنان بود برطرف کردم و این کار تباه شده را به اصلاح آوردم . مرا ضامن گردانیدی و قولت را پذیرفتم . مصریان به خاطر ضمانت من برنوشته تو اعتماد کردند و با دلی قوی و خاطری آسوده روی به وطن خود نهادند . پنداشتم که این کدورت و غبار فرونشست و مسلمانان از محنت و منازعه رهایی یافتند، چرا مرتکب این فعل ناموزون و تدبیر آکنده از حیله و مکر شده ای و چنین نامه ای نوشته ای؟ ! عثمان گفت: ای اباالحسن! به خدای عزوجل سوگند که این نامه را ننوشته و کسی را به نوشتن آن وادار نکرده و آن غلام را نگفته ام که به مصر رود . حضرت فرمود: عجیب است که غلامی بر شتری سوار می شود و نامه ای با خط و مهرت به سوی مصر می برد ولی از آن خبر نداری! عثمان پاسخ داد: «سخن راست همان است که گفتم و احتمال جعل وجود دارد و فکر کنم کاتب و دبیرم بدون اذن و اجازه ام چنین کرده است » حضرت فرمود: «چنین حرکتی دلیل بر ضعف توست و هرچه صلاح می دانی انجام ده و سپس از نزد عثمان بیرون آمد .» آنان که گرد سرای خلیفه اجتماع کرده بودند، چون نامه را مشاهده کردند فهمیدند که خط مروان دبیر عثمان است که با انگشتری که وی نامه ها را مهر می کرد و در دستش بود آن را ممهور نموده است . (1) مصریان گفتند: ای خلیفه چنین گستاخانه با تو رفتار می کنند و برده ات را نزد کارگذارت می فرستند که به کارهای وحشتناک و آمیخته به جنایت دست یازد و تو اظهار بی اطلاعی می کنی .

اگر دروغ می گویی که سزاوار است از خلافت مسلمین کناره گیری کنی، زیرا به ناروا فرمان کشتن تنی چند از مهتران ما را داده ای و اگر به راست سوگند خورده ای باز مستحق عزل از مقامت هستی زیرا نمی توانی این کار را به پای داری و از آن گذشته مردی ناآگاهی و از افراد پلید و تبهکار که پیرامونت هستند و در دستگاهت نفوذ کرده اند، خبر نداری . پس بر کنار شو که شایستگی چنین مسؤولیت سنگینی را نداری . عثمان گفت: «پیراهنی که خداوند بر تنم پوشانیده بیرون نمی آورم ولی به سویش باز می گردم و از تبهکاری دست بر می دارم .» مصریان خاطرنشان ساختند: اگر نخستین بار بود که به سوی خداوند بازمی گشتی و توبه می کردی و آمرزش خواهی می نمودی می پذیرفتیم، ولی ما مشاهده می کنیم که چندین بار اظهار ندامت کرده ای و باز خرابکاری ها و خلافکاری ها ادامه دارد . اگر یاران و کسان تو ما را باز دارند، با آنان می جنگیم تا خود را به تو برسانیم و باز نگردیم تا تو را برکنار کرده یا بکشیم یا آنکه خود کشته شویم . مصریان عثمان را محاصره کردند او برای معاویه و عبدالله بن عامر و فرماندهان ارتش نامه نگاشت و ایشان را به یاری خواند و خواستار شتاب در این کار شد . اما معاویه درنگ ورزید زیرا می خواست هرچه زودتر آن پیرمرد هلاک شود تا خود قدرت افزونتری به دست آورد . عثمان با اطرافیان به مشورت پرداخت . آنان گفتند: راه چاره این است که حضرت علی (ع) بیاید و به نحوی با آنان گفتگو کند، که یا بازگردند تا کار به تاخیر بیفتد و نیروهای کمکی برسند . حضرت پیام داد که درنگ جایز نمی باشد، بار نخست هرچه در توان داشتم انجام دادم . عثمان حضرت را فراخواند و به وی عرض کرد می خواهند خونم را بریزند پس آنان را از اطرافم پراکنده ساز که آنچه را از راستی و درستی بخواهند به ایشان خواهم داد . حضرت فرمود: «مردم قبل از آنکه به ریختن خون تو محتاج باشند به کردار دادگرانه تو نیاز دارند و معترضین را جز با خرسندی سراسری نمی توان آرام ساخت . بار اول، گفته هایت را ضمانت نمودم ولی به کار نبردی . این بار قبول نمی کنم .» تا آنکه با اصرار عثمان مقرر گردید حضرت از اجتماع کنندگان در مدینه بخواهد سه روز درنگ کنند تا در این مدت عثمان همه ستم ها را چاره کرده و فرمانداران نابکار را برکنار سازد . مردم قبول کردند ولی او به جای این مهم مشغول آماده سازی قوا برای جنگ شد و اقدام در جهت اصلاح امور نکرد . انقلابیون حلقه محاصره را تنگ گرفتند و راه رفت و آمد به خانه عثمان را بستند و همه چیز حتی آب را از وی دریغ داشتند . عثمان در نهان کسی را به نزد حضرت علی (ع)، زبیر و طلحه بن عبدالله و زنان پیامبر فرستاد که مخالفان آب را بر رویم بسته اند . پیش از همه، مولای مؤمنان علی (ع) به یاری او شتافت و خطاب به اجتماع کنندگان فرمود این کار شما شایسته نیست و حتی رومیان به اسیران خود آب و نان می دهند و اسلام با این کار مخالف است . به فرمان حضرت علی (ع) حضرت امام حسن مجتبی (ع) و تنی چند از یاران پیامبر کوشیدند تا مردم را از اطراف خانه خلیفه به عقب برانند و از خونریزی و جدال جلوگیری کنند، اما اعتراض کنندگان خشمگین از خانه های مجاور به محل اقامت عثمان تاختند و سرانجام در روز آدینه هیجدهم ذیحجه سال سی و پنج هجری (17 ژوئن 656 م) عثمان پس از حدود دوازده سال خلافت در سن 82 سالگی به دست آنان کشته شد . (2) تا سه روز مصریان اجازه ندادند او به خاک سپرده شد و عبدالله بن سواد از بزرگان مصر با صدای بلند می گفت: اجازه نمی دهیم او در گورستان مسلمین به خاک سپرده شود زیرا در ایام خلافت وقتی بنی امیه در گرد او بودند ابوسفیان گفت: این مهار حکومت را بگیرید و دست به دست بگردانید و سوگند یاد کرد که نه عذابی است و نه حسابی و کتابی و نه بهشتی و قیامتی و عثمان به جای آنکه حد مرتد را بر او جاری کند، وی را به قتل برساند از بیت المال مسلمین دویست هزار درهم به او بذل کرد . سرانجام «حکیم بن خزام » و «جبیر بن مطعم » نزد حضرت علی (ع) آمدند تا چاره ای بیاندیشد و موانع به خاک سپاری عثمان را از سر راه بردارند . آن حضرت فرزند خود امام حسن (ع) را به نزد مصریان فرستاد و پیام داد که دست بازدارند تا خلیفه مقتول دفن گردد . آنان حشمت حضرت علی (ع) را نگاه داشته وپذیرفتند و اجازه دادند این کار عملی شود . (3)
بیعت با بیداری

به نظر می رسد در ماجرای انقلاب مصریان و مهتران، سایر ولایات علیه عثمان، حضرت علی (ع) در دو جهت از خود موضع گیری نشان داد; یکی از جهت اعتقادی و حفظ مواریث دینی و احیای سنت نبوی کوشید تا ضمن حفظ اصول و فروع اسلامی و توجه به وحدت جامعه مذهبی بر رفتارهای خلاف و جرایم عثمان صحه نگذارد و در مواردی اعتراض رسمی خویش نسبت به رفتارهای وی که متعارض با فرهنگ مذهبی بود را اعلام دارد . در شورشی که به کشته شدن عثمان منجر گردید، امام در جایی فرمود: «نه این کار را دوست داشتم و نه از آن کراهت داشتم .» (4)

و چون از وی پرسیدند در قتل خلیفه شرکت داشته یا نه؟ فرمود: «خداوند او را کشت و من هم با خداوند هستم .» (5)

کما این که فرمود: «قتل عثمان نه مرا شادمان ساخت و نه محزون » (6) و چون از آن حضرت سؤال کردند آیا خلیفه مظلومانه در خون خویش غوطه خورد؟ فرمود: «او به شیوه ای ناشایست خویشتن را فدای اهل خود (امویان) ساخت و مردم نیز به طرز ناپسندی علیه وی اقدام کردند .» (7) از این دیدگاه امام با کشتن عثمان به آن شکل که اشاره کردیم راضی نبوده چرا که این فاجعه به سود مخالفان اسلام و در راس آنان معاویه و بنی امیه تمام می شد و برای جامعه اسلامی نیز با خسارت و ناگواری توام بود . به همین دلیل سعی نمود به شکلی از عثمان در مقابل مهاجمین مصری و مردم معترض سایر نقاط حمایت کند . و وی را به ندامت از کارهای گذشته وادارد، تا هم انقلابیون را متقاعد کرده و خشونت و خروش آنان را فرو بنشاند و هم عثمان را در مسیر درست قرار دهد و اموراتش را سامان ببخشد . البته تمامی اینها بدان معنا نمی باشد که حضرت علی (ع) وی را مقصر نداند . در خطبه شقشقیه انتقاد آن حضرت از عثمان شکل جدی دارد که می فرماید: تا آن که سومین آن گروه [عثمان] به پاخاست . آکنده شکم میان سرگین و چراگاهش خویشاوندان وی نیز قد علم کردند و مال خدا را با تمام دهان مانند شتر که علف بهاری را می خورد خوردن گرفتند، تا آنگاه که رشته اش باز گردید و کارهای ناهنجارش مرگش را رساند و شکم پرستی او را به سردر آورد . (8) ابن ابی الحدید در شرح این قسمت می گوید: این تعبیرات از تلخ ترین مضامین می باشد . (9)
امیرمؤمنان

چون مهاجر و انصار و جماعت مصریان طرفداران عثمان را منهزم کردند، در مسجد النبی گرد آمدند تا برای تعیین تکلیف خلافت و آینده حکمران سرزمین های اسلامی اقدام کنند . آنان به سراغ حضرت علی (ع) رفتند و از آن بزرگوار خواستند تا اجازه دهد با او به عنوان خلیفه آینده بیعت کنند . امیرمؤمنان فرمود: «ای یاران مرا در این کار رغبتی نمی باشد نمی خواهم کسی با من بیعت نماید» (10) ; پس با اصرار زیاد جماعتی از مهاجر و انصار، حضرت پذیرفت و در مسجد به میان جمعیت مشتاق رفت . بدین گونه علی بن ابی طالب (ع) پس از بیست و پنج سال برکناری از رهبری مسلمانان به اصرار و پافشاری مردم، در راس جامعه اسلامی قرار گرفت و از اواخر سال 35 هجری زمامداری آن حضرت آغاز گردید . منابع تاریخی خاطر نشان نموده اند مصریان در روز جمعه 25 ذیحجه همین سال با حضرت علی (ع) بیعت کردند و تاکید نمودند ما کسی را برای رهبری شایسته تر از حضرت علی (ع) سراغ نداریم . نه کسی سابقه اش در اسلام از او بیشتر می باشد و نه به لحاظ قرابت با پیامبر اکرم (ص) کسی از ایشان به آن خاتم رسولان نزدیکتر است . مصریان مشتاقانه به حمایت از جانشین راستین رسول الله، مبادرت ورزیدند و از شیوه حکومت، عدالت و بالاتر از این ها مقام معنوی نخستین امام شیعیان خشنود شدند . چون طلحه و زبیر جنگ جمل را بر علیه حضرت علی (ع) ترتیب دادند دردی قار مصریان به لشکر ایشان پیوستند تا غائله پرغوغای دشمنان عدالت و صداقت را فرو بخوابانند . (11)
فرمانروای فراری

اما در ماجرای کشته شدن عثمان و روی کارآمدن حضرت علی (ع) وقایعی هم در مصر روی داد که اشاره به آنها، بی ارتباط با این نوشتار نمی باشد . عامل تشویق مردم مصر و نیز ترغیب آنان برای قیام بر علیه عثمان محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی حذیفه می باشد که اولی همراه با گروهی راهی مصر گردید و دومی در مصر باقی ماند . عبدالله بن سعد بن ابی سرح که متوجه حرکت مصریان گردید، نامه ای به عثمان نوشت و او را از قصد مردم این دیار آگاه ساخت که این افراد به ظاهر برای انجام عمره می آیند اما هدف اصلی آنان خلع و کشتن توست، سپس عبدالله برای تعقیب مردم مصر به دستور عثمان آن شهر را ترک نمود و به قولی «عقبة بن عامر جهنی » و بنابر نقل دیگر «سائب بن هشام عامری » را به جای خویش گمارد و مسؤولیت خراج را به «سلیمان بن عتر تحبیبی » واگذار کرد . محمد بن ابی حذیفه در ماه رجب سال 35 هجری قیام کرد و عقبة بن عامر را از شهر فساط مصر بیرون رانده مردم را به عزل عثمان فراخواند .

حامیان عثمان با ابن ابی حذیفه به مخالفت برخاستند و «مسلمة بن مخزمة تحبیبی » را نزد خلیفه فرستاده وی را از تحریکات ابن حذیفه آگاه کردند . عثمان برای کم کردن شعله قیام مصریان و فرونشانیدن آتش اعتراض مردم این سامان به رهبری نامبرده، سعد بن ابی وقاص را به مصر روانه کرد . اما چون وی به حوالی این سرزمین رسید مردم مصر به مخالفت با او برخاستند و پس از مذمت او و ایراد ضرب و جرح، خیمه بر سرش فرود آوردند . سعد که دید اوضاع ناگوار است و بیم آن می رود که در مصر خونش هدر رود، بیمناک به مدینه بازگشت . چون عبدالله بن سعد بن ابی سرح خواست به مصر وارد شود، انقلابیون مانع شدند و از این رو به عسقلان رفت و تا زمان مرگ عثمان در آنجا بود . برخی هم گفته اند ابن ابی حذیفه بر وی شورید و او را از مصر بیرون راند و خود با مردم نماز می گذارد . ابن ابی سرح در نواحی مرزی فلسطین به حالت جنگ و گریز اقامت اختیار کرد و منتظر شد تا ببیند کار عثمان به کجا می انجامد . در این هنگام سواری از دور نمایان گردیدو چون به نزدیکی مقر وی رسید از او پرسید چه خبر؟ در مدینه تازه ای نبود؟ او هم گفت: «چرا معترضین عثمان را کشتند» . عبدالله بن ابی سرح آیه استرجاع بر زبان جاری کرد و در حالی که آشفته و پریشان به نظر می رسید افزود پس از آن، مسلمانان چه کردند؟ او هم خاطر نشان ساخت: با پسر عموی پیامبر، حضرت علی (ع) بیعت کردند او باز هم آیه «انا لله و انا الیه راجعون » را خواند . آن مرد به وی گفت: چنین می بینم که کشته شدن عثمان و حکومت علی در نظرت یکی است .

والی فراری مصر گفت: آری . سپس آن مرد به دقت بر وی نگریست، در همانحال ابن ابی سرح را شناخت و اظهار داشت: تصور می نمایم تو امیر مصر هستی، او پاسخ مثبت داد، آن مرد گفت: اگر می خواهی زنده باشی و به جان خویش نیاز داری، برای رهایی خود بشتاب که تصمیم حضرت علی (ع) و یارانش درباره تو و اعوان و انصارت این است که اگر بر شما دست یابند به دست آنان هلاک می شوید، یا از سرزمین مسلمانان تبعیدتان می کنند و هم اکنون امیر مصر اندکی پس از من خواهد آمد و به کار مشغول خواهد شد . ابن ابی سرح پرسید: حضرت علی (ع) چه کسی را برای کارگذاری این سرزمین معین کرده است؟ او گفت: قیس، فرزند سعد . حاکم متواری مصر گفت: «خداوند محمد بن ابی حذیفه را از رحمت خویش دور بدارد، که بر پسرعموی خود ستم کرد و با آنکه عثمان متکفل او بود و در تربیتش کوشید و نسبت به او احسان نمود و در امان خویش پناه داد برای کشتن او تلاش نمود و مردانی را مهیا ساخته و به سوی مدینه گسیل داشت تا خلیفه کشته شد و او بر کارگزارش خروج کرد . ابن ابی سرح از آنجا بیرون آمد و خود را به دمشق (نزد معاویه) رسانید .» (12)
پارسای پایدار

«محمد بن ابی حذیفه بن عتبة بن ربیعه قرشی » مکنی به ابوالقاسم; چون از مسلمانان نخستین بود که در نبرد یمامه کشته شد، مادرش «سهله » دختر «سهیل » (پسر خاله معاویه) می باشد . وی در حبشه به دنیا آمد و چون، پدرش درگذشت، عثمان وی را تحت تکفل خویش قرار داد و چون محمد بزرگ شد و به پارسایی و عبادت روی آورد از خلیفه مزبور خواست که او را فرماندار منطقه ای نماید و افزود به مناطق مجاور دریا علاقه دارم . دستور ده تا به مصر بروم . عثمان چنین کرد و او را با ساز و برگ و جنگ افراز و توشه روانه سرزمین یاد شده کرد . مردم این دیار چون زهد و تقوا و شجاعتش را دیدند با او همراه گردیدند و مقامش را بزرگ شمردند، تا آنکه محمد فرزند ابی حذیفه همراه والی مصر (ابی سرح)، راهی جنگ صواری شد . از این زمان محمد این کارگزار را به خاطر رفتارهای نامطلوبش نکوهش کرد و عثمان را به دلیل روی کار آوردن وی ملامت نمود و خاطر نشان ساخت خلیفه کسی را به امور مصر گمارده که پیامبر خدا (ص) ریختن خونش را روا ساخته است . افشاگری های وی که بر واقعیت منطبق بود موجب گردید که مردم مصر وی را بیش از قبل بستایند و عثمان را سرزنش کنند و حتی با ابن ابی حذیفه برای سروری بیعت کردند .

عثمان برایش نوشت که من نیکی های زیادی به تو کردم و در برابر خوبی های من راه ناسپاسی پیش گرفته ای و این در هنگامی است که من هرچه بیشتر به حمایت تو نیاز دارم . این یادآوری نیز محمد را از نکوهیدن عثمان و شوراندن مردم بر وی بازنداشت و هر کس می خواست بر علیه عثمان اقدام کند، ابن ابی حذیفه به وی یاری می رساند . (13)

گفته شده که طرفداران عثمان پس از قتل وی در یکی از نواحی مصر (خربتا) اجتماع کرده و از بیعت با حضرت علی امتناع کردند وتصمیم گرفتند به رهبری «مسلمة بن مخلد» برای خونخواهی عثمان اقدام کنند، اما با حضور قیس بن سعد در مصر از درگیری منصرف شدند . اما براساس نقل «مقریزی » ، این مخالفان جانشین راستین پیامبر، با شخصی به نام «معاویة بن حدیج » برای خونخواهی عثمان بیعت کردند و به منطقه «صعید» مصر رفتند . ابن ابی حذیفه برای نبرد با آنان لشکری را به سوی آنان گسیل داشت که با شکست مواجه شد . ابن حدیج پس از این درگیری به «برقه » و سپس به «اسکندریه » بازگشت . بار دیگر ابن ابی حذیفه لشکری برای ستیز با مخالفان ولایت و موافقان خلافکاری فرستادو جنگی سخت بین دو طرف در منطقه «خربتا» درگرفت، اما متاسفانه پیروزی در پی نداشت .

معاویه به قصد «فسطاط » حرکت نمود و در ماه شوال در منطقه ای که «سلمنت » نام داشت فرود آمد . طرفداران ابن ابی حذیفه راه را بر او گرفتند و با هم توافق نمودند که به متارکه جنگ بپردازند و محمد بن ابی حذیفه را گروگان این تصمیم قرار دادند . وی «حکم بن صلت » را به عنوان جانشین خویش در مصر برگزید و همراه عده ای که از جمله آنان «ابن عدیس » و گروهی از مخالفان عثمان بودند، مصر را ترک کرد پس چون به سرزمین «لد» رسید معاویه آنان را دستگیر کرد و به سرزمین شام برد . (14) اما «ابراهیم ثقفی » در کتاب «الغارات » می گوید: چون عمروعاص مصر را گشود محمد بن ابی حذیفه را نزد معاویه که آن وقت در فلسطین به سر می برد فرستاد وی محمد را که پسر دایی اش بود زندانی کرد و مدتی دراز در زندان نماند که گریخت، معاویه با آن که مایل بود از زندان بگریزد و نجات پیدا کند به مردم چنین نمود کرد که از گریختن او اکراه داشته است . پس مردی از قبیله «خثعم » به نام «عبدالله بن عمرو بن ظلام » که از هواداران عثمان بود به تعقیب ابن ابی حذیفه پرداخت و او را در یکی از دهکده های «حلب » که «حوارین » نام داشت دستگیر کردو گردن زد . (15)

محمد بن ابی حذیفه از حامیان حضرت علی (ع) بود و در مصر به گسرتش فرهنگ اهل بیت (ع) اهتمام ورزید و اهل این سرزمین را نسبت به خاندان عصمت و طهارت علاقه مند ساخت .

از ثمرات تلاشهای او بود که در عصر فرمانروایی کارگزاران نالایق عثمان همچون ابن ابی سرح تشیع در مصر رشد یافت . چنانچه «شیخ ابوزهر» در کتاب «المذاهب الاسلامیة » می نویسد: «شیعیان مصر در عصر عثمان بوجود آمدند .» (16) وقتی محمد بن ابی حذیفه به دستور معاویه از زندان بیرون آورده شد تا به تصور او نصیحت شود و به امویان بپیوندد، محمد بن ابی حذیفه با وجود آنکه در چنگال فرزند ابوسفیان قرار داشت هراسی به دل راه نداد و خطاب به معاویه گفت:

سوگند به خداوند، شهادت می دهم از زمانی که تو را شناختم چه در دوران جاهلیت و چه پس از طلوع دین اسلام، بر یک خصوصیت بوده ای و آیین محمدی چیزی بر تو نیفزوده و نشانه اش در وجودت آشکار است و به دلیل وبرهان نیازی نیست سپس افزود: تو مرا به خاطر دوستی حضرت علی (ع) سرزنش می کنی، همراهان حضرت علی روزه داران و عبادت کنندگان از مهاجر و انصار بودند، اما همراهان تو گروهی خیانتکار و منافق هستند که نسبت به دیانت آنان، حیله ورزیدی و آنها نیز به خاطر رسیدن به دنیای تو، خدعه کردند . البته اعمال تو و رفتار آن تبه کاران بر خداوند مخفی نمی باشد و پیروی از تو مساوی با عذاب الهی خواهد بود . سوگند به پروردگارم، مدام حضرت علی (ع) را به خاطر حق، دوست می دارم و تا زمانی که در قید حیات هستم تو و حامیانت را به دلیل جلب رضایت الهی و خشنودی رسولش خصم خویش می دانم . معاویه با شنیدن این سخنان خطاب به ابن ابی حذیفه گفت: گویا احساس می شود که هنوز بر طریق ضلالت گام برمی داری . آن گاه طبق دستور معاویه او را به زندان عودت دادند و او هم در زندان این آیه قرآن را تلاوت کرد: «رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه » (17) پروردگارا زندان برای من از آنچه مرا به سوی آن فرا می خوانند بهتر است .

برخی مورخین گفته اند وقتی عمروعاص روانه شام شد و با معاویه ملاقات کرد، فرزند ابوسفیان به وی گفت محمد بن ابی حذیفه حصار زندان را شکسته و با یاران خویش فرار کرده در حالی که از آفات مهم به شما می رود . عمروعاص به وی گفت از مردی که با تنی چند چون خود سر به شورش برداشته چه پروایی داری که توانی فوجی را بر سرش فرستی که او را بکشند یا نزدت کشانند و اگر از چنگت هم بگریزد، زیانی برایت ندارد . چون عمرو شب را نزد معاویه گذراند و صبح فرا رسید معاویه «مالک بن هبیره کندی » را به تعقیب محمد بن ابی حذیفه فرستاد و او وی را یافت و کشت . (18)

«شیخ طوسی » دانشمند شیعه و نیز «ابن داوود» ، محمد بن ابی حذیفه را نه تنها از یاران علی که از کارگزاران آن حضرت در مصر دانسته اند، محدث قمی نیز بر این سخن مهر تایید زده و افزوده است: این مرد شیعه علی و از برگزیدگان مسلمانان بود . قدر مسلم آن است که ابن ابی حذیفه از شیعیان علی (ع) و دشمنان عثمان بوده و براساس این باور در مصر فعالیت داشته و مردمان این سرزمین را به مکتب علوی علاقه مند می کرده است .

«علامه امینی » در اثر معروف خود «الغدیر» به نقل از کتاب «استیعاب » می نویسد: شدیدترین دشمنان خلیفه سوم سه محمد بودند: محمد بن ابی بکر، محمد بن عمرو بن حزم انصاری و محمد بن ابی حذیفه . (19) و در تایید مقام عبادی و درجه پرهیزگاری وی از حضرت امام رضا (ع) روایت کرده اند که امیرمؤمنان (ع) فرموده است: محمدها از ارتکاب معصیت الهی اجتناب می ورزیده اند . راوی پرسید: آنها چه کسانی هستند؟ آن پیشوای پارسایان جواب داد: محمد بن جعفر بن ابی طالب، محمد بن ابی بکر، محمد بن امیرالمؤمنین و محمد بن ابی حذیفه . (20)

پی نوشت ها:

1 . الفتوح، ص 366 – 367 .

2 . الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 1724 – 1725 .

3 . الفتوح، ص 384 – 385 .

4 . انساب الاشراف، ج 5، ص 101، طبقات، ابن سعد، ج 3، ص 84 .

5 . تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، رسول جعفریان، ص 369 .

6 . الغدیر، ج 9، ص 29 .

7 . تاریخ سیاسی اسلام، همان، ص 370 .

8 . نهج البلاغه، بخشی از خطبه سوم .

9 . سیری در نهج البلاغه، شهید مطهری، ص 175 .

10 . الفتوح، ص 389 – 390 .

11 . الفتوح، ص 416 .

12 . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3، ترجمه و تحشیه دکتر محمود مهدوی دامغانی، ص 193 .

13 . الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 1826 – 1827 .

14 . شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 418 0 419، الخطط، مقریزی، ج 2، ص 67، ناسخ التواریخ، زندگانی حضرت علی (ع)، مرحوم سپهر، ج 1، ص 50، ولاة مصر، محمد بن یوسف کندی، ص 45 .

15 . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3، ص 242; اسدالغابه، ج 4، ص 315، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 1840 .

16 . شیعه و زمامداران خودسر، محمد جواد مغنیه، ترجمه مصطفی زمانی، ص 79 .

17 . سوره یوسف، آیه 33 .

18 . پیکار صفین، نصر بن مزاحم منقری، ترجمه پرویز اتابکی، ص 59 و 69 .

19 . الغدیر، علامه امینی، ج 9، ص 129 .

20 . رجال کشی، ص 70 .

استانداران حضرت علی (ع) در سرزمین مصر

امارت و لیاقت

حضرت علی (ع)، به تقاضای مردم که با اصرار زیادی توام بود، مقام خلافت را پذیرفت و نخست تصریح نمود که برنامه حکومتش، طبق قرآن و سنت رسول الله (ص) خواهد بود و عدالت و قانون را بدون در نظر گرفتن ملاحظات یا اصطکاک با منافع هر طایفه و گروهی اعمال می نماید; اکثریت مردم مصر به طور فعال به این انتخاب رضایت دادند و نمایندگانی از آنان، فعالانه برای عملی شدن این برنامه تلاش کردند و از روی شوق و علاقه برخاسته از ایمان و اعتماد، با آن حضرت، بیعت کردند; هر چند معتقد بودند خلافت برای آن حضرت از زمان رحلت رسول اکرم (ص) ثابت بود . دلیل اشتیاق مردم مصر در بیعت با نخستین امام، مبین این واقعیت است که بر اثر کوشش صحابه حضرت رسول اکرم (ص) در این سرزمین، افکار عمومی جهت اصلاح امور، چرخش جدی یافته و مصمم گردیدند که قوای خود را به سوی اسلام راستین سوق دهند; در واقع با نفوذ یاران باوفای حضرت علی (ع)، اوضاع به گونه ای متحول شد که مردم مصر و شیعیان دیگر نقاط جهان اسلام متوجه شدند، تنها امیرمؤمنان (ع) می تواند به عنوان رهبر، مورد قبول واقع شود و آرامش را در جامعه ایجاد کرده، از تحریفات امویان جلوگیری نماید و حقوق مظلومین را از ستمگران باز پس گیرد .

پس از اینکه مردم در مسجد مدینه با مولای مؤمنان علی (ع)، بیعت کردند، آن بزرگوار رئوس برنامه های خویش را برای مردم تشریح کرد و ضمن آنکه، حاکمان قبلی را ناحق و فاقد فضیلت خواند، وعده داد که نیکان و خوبان جایگاه راستین خویش را در جامعه بیابند و سپس مردم را به تقوای الهی سفارش نمود (1) فردای آن روز یعنی شنبه هیجدهم ذیحجه سال 36 هجری، حضرت به مسجد آمد و خطبه بسیار مهمی در خصوص برنامه های آینده خود که بر عدالت، فضیلت و شایستگی استوار بود، ایراد نمود و همین خطبه موجب گردید که دنیاطلبان و مقام خواهان از وی کناره گیرند و برای آن امام همام مشکلاتی فراهم کنند . در راستای اجرای این برنامه ها، در نخستین گام، حضرت، زمامداران عثمان را که در ایالات مختلف بودند، عزل نمود و امور حکومتی را به دست افراد صالح و متدین واگذار کرد . (2) روش حضرت با والیان قبلی این بود که، طی نامه ای به آنان می نوشت که از مردم بیعت گیرند و چون تصمیم به برکناری یکی از آنان داشت، از وی می خواست به مرکز حکومت – مدینه و سپس کوفه – بیاید، که بازگشت او، بیانگر تسلیم وی در برابر خلیفه مسلمین و بیعت مردم، بیانگر وفاداری اهالی آن منطقه نسبت به رهبر جامعه اسلامی بود . در میان سرزمینهای تحت قلمرو حضرت علی (ع)، مصر برای ایشان به لحاظ سیاسی، اقتصادی و مسایل اجتماعی، فوق العاده مهم بود; زیرا کشور مزبور در موقعیتی قرار داشت که هرگونه تحولی در آن بر دیگر نقاط افریقا اثر می گذاشت و از این منطقه، دیگر نواحی افریقا، قابل نطارت و کنترل بود; همچنین مصر با مرکز حکومت امویان به رهبری معاویه، مرز مشترک داشت و دشمنی که با حضرت بیعت نکرده، می توانست نقشه های شوم خود را در مصر نیز عملی سازد و توطئه هایی را در این سامان به اجرا بگذارد; اهمیت سیاسی مصر در حدی بود، که معاویه به عنوان قلمرویی قدرتمند، از آن هراس داشت و نمی خواست از این ناحیه تهدید شود; به همین دلیل کارگزاران حضرت علی (ع) که به مصر می آمدند را یا به شهادت رسانید یا آنکه با نیرنگ مجبور به ترک این دیار می کرد; مصر به لحاظ اقتصادی نیز حائز اهمیت بود، سرزمین حاصلخیز; با محصولات متنوع; فعالیت های بازرگانی; ارتباط با دیگر مکانهای مولد و نیز میزان مالیات قابل توجه، از خصوصیات ویژه اقتصادی مصر بود که نمی شد به سادگی از آن گذشت، به همین دلیل عمروعاص گفته بود: در صورتی که امارت و جمع خراج این سرزمین توام باشد، معادل تشکیلات خلافت است . یعنی به تنهایی با دیگر نواحی تحت حکومت اسلامی از نظر اقتصادی و میزان مالیات و خراج برابری می کند . مهمتر از همه اینها، گرایش به شیعه در مصر در حال شکوفایی و جوانه زدن بود و کوشش های برخی صحابه، زمینه هایی را فراهم ساخته بود که اکثر اهل این منطقه به علویان رغبت داشته و از امویان متنفر بودند: به همین دلیل مصریان در فروپاشی نظام خلافتی که به امویان اقتداری موهوم داده بود، نقش فعالی داشتند و تا براندازی این تشکیلات پیش رفتند و این در حالی است که از مقر حکومت خلیفه سوم تا مصر، فاصله زیادی بود . این ویژگی ها سبب گردید تا در نخستین ماههای خلافت، حضرت علی (ع) فرد شایسته ای را برای استانداری مصر در نظر بگیرد; معیارهای حضرت برای یک کارگزار اسلامی، این بود که فرد مورد نظر، علاوه بر دیانت و پارسایی، خوش سابقه و از خاندان های صالح باشد و به خاندان پیامبر اکرم (ص) علاقه نشان دهد و اغراض شخصی و مقاصد دنیایی را با فرمانروایی خود در نیامیزد، همچنین بتواند منطقه مهمی چون مصر را که با این همه تحولات و برخی مشکلات روبرو است به نحو مطلوب، خیرخواهانه و خداپسندانه اداره کند و ضمن اجرای احکام اسلامی و پیروی از فرامین رهبری جامعه اسلامی، مصالح مردم را در نظر داشته و به خواسته های منطقی، اصولی و بر حق آنان رسیدگی کند و تکلیف های مشقت زا و کمرشکن برایشان در نظر نگیرد . حضرت علی بن ابی طالب (ع) افرادی را که برای امارت مشخص می نمود، تا زمانی به این سمت منصوب بودند که از دستورات قرآن و موازین دینی، پیروی کنند و رعایت حال مردم و خصوصا محرومان و بینوایان را بنمایند; در صورتی که جز این، رفتار می کردند، برکنار می شدند; به مردم نیز توصیه می نمود دستورش را اطاعت کنید و اگر درمیان شما بدعتی پدید آورد یا از مسیر حق منحرف شد او را از حکومت عزل می کنم; در برخی مواقع، حضرت، والی را به مرکز فرمانروایی فرا می خواند و از او گزارش کار می خواست و دقیقا اعمال و رفتارش را ارزیابی می کرد . هنگام اعزام استانداران، حضرت برایشان دو مکتوب تنظیم می کرد; در نامه نخست آنها را به این سمت منصوب می کرد و دستورات لازم را که باید مراعات کنند و سیاستی را که لازم است در پیش گیرند به آنها یادآوری می نمود; دومین نامه را خطاب به مردم آن منطقه می نوشت و حاکم جدید را به آنان معرفی می کرد و دستوراتی را که به وی داده و او می بایست اجرا نماید، یادآور می شد . با توجه به اینکه مصر از مناطق حساس و راه بردی بود، کارگزار تعیین شده برای این سرزمین، از اختیارات قابل توجهی برخوردار بود; اقامه نماز عبادی سیاسی جمعه; برپایی نماز جماعت; قضاوت; فرماندهی لشگر و اداره امور آن ناحیه، به عهده این استانداران بود . (3)
نخستین کارگزار

برخی مورخان، «محمد ابن ابی حذیفه » را نخستین والی مصر می دانند که از سوی حضرت علی (ع) به این سمت گماشته شد «ابن اثیر» خاطر نشان نموده که وی به هنگام کشته شدن سومین خلیفه، در مصر به سر می برد و به شهر مسلط بود و با اعزام «قیس بن سعد» از جانب حضرت علی (ع) عزل گردید، مقام این شخص در نزد شیعیان و نیز اینکه برخی گفته اند قیس بن سعد پس از جنگ جمل به مصر رفته; موجب شده که در منابعی او را به عنوان کارگزار مصر از جانب مولای متقیان معرفی کنند . «مقریزی » این نظر را پذیرفته که محمد بن ابی حذیفه حدود یک سال در عصر خلافت امام اول شیعیان، استاندار سرزمین مذکور بوده است وی ورود قیس بن سعد را به منطقه مصر، ابتدای ربیع الاول سال سی و هفتم هجری دانسته است (4) اما باید گفت که بر اساس پاره ای پژوهش ها و قرائن تاریخی، قیس، جزء اولین کارگزاران حصرت علی بود که درماه صفر، عازم مصر شد و از نامه ای که آن حضرت خطاب به مصریان نوشته، می توان دریافت که قبلا کسی را به عنوان والی این ولایت، تعیین نکرده بود; زیرا قیس از مردم مصر برای حضرت علی (ع) بیعت گرفت; از

سوی دیگر با توجه به موقعیت سیاسی – اجتماعی مصر، بعید به نظر می رسد که امیرمؤمنان در حدود یک سال، مردم این سامان را فراموش کند و از آنان بیعت نگیرد . با این وجود «عباسقلی خان سپهر» در کتاب «ناسخ التواریخ » یادآور شده که محمد بن ابی حذیفه پس از قتل عثمان، عقبة بن عامر جهنی را که قائم مقام عبدالله بن ابی سرح در مصر بود از این کشور اخراج کرد و خود فرمانروای مصر شد . مرحوم حاج شیخ عباس قمی که این مطلب را از ناسخ التواریخ نقل نموده (5) در اثر دیگر خود تصریح می نماید که محمد بن ابی حذیفه استاندار حضرت علی (ع) در مصر بود . (6) قبل از او، شیخ طوسی این نکته را در کتاب رجال خود آورده است . (7) «ابن اثیر» می نویسد: عمروعاص پس از نبرد صفین، روانه مصر گشت و محمد بن ابی حذیفه او را دیدار کرد و سپاهی برای رزم در برابرش آراست . چون عمرو وفور سپاه او را مشاهده کرد، پیک و پیام به نزد وی فرستاده و این دو با هم ملاقات کردند و جلسه ای تشکیل دادند، عمرو با حالتی توام با حیله گری، لب به سخن باز کرد و به ابن ابی حذیفه گفت: حوادثی رخ داده که می بینی و من با معاویه بیعت کرده ام، اما از بسیاری کارهایش ناخرسند هستم و نیک می دانم که رهبر تو یعنی علی (ع) از معاویه برتر است و جانی پاکیزه تر و سابقه ای بیش تر دارد و به این کار سزاوارتر است; پیشنهاد می کنم که من و تو، بدون سپاه با یکدیگر ملاقاتی داشته باشیم، تو با صد مرد جنگی بیایی و من با صد رزم آور که البته اینها نیز شمشیرهای خود را در نیام گذاشته باشند . ابن ابی حذیفه پذیرفت و آن دو، بر این شرط پیمان بستند و متفق گردیدند تا چنین کنند عمرو به نزد معاویه برگشت و نقشه شوم خویش را به وی گزارش داد; چون موعد مقرر فرارسید هر کدام با صد مرد جنگی به سوی یکدیگر رفتند تا در قرارگاه مشخص، همدیگر را ملاقات کنند; اما عمروعاص در پشت سر خود سپاهی گذاشت تا چگونگی کارش را کنترل کند و مراقب اوضاع باشد، چون در «عریش » دیدار آنان صورت گرفت، لشکری مسلح به حمایت از عمروعاص فرا رسید و محمد بن ابی حذیفه دانست که وی از راه نیرنگ و تزویر وارد شده است . پس به درون کاخ عریش رفت و در دژی اقامت گرفت عمرو عاص وی را محاصره کرد و این وضع را ادامه داد تا آنکه محمد را گرفتار کرد و وی را نزد معاویه فرستاد و او ابن ابی حذیفه را محبوس نمود . دختر «قرظه » زن معاویه که دختر عموی محمد بن ابی حذیفه بود و مادرش فاطمه هم دختر عتبة بن ربیعه (پدر بزرگ محمد بن ابی حذیفه) بود برای این زندانی، خوراک تهیه می کرد و به نزدش می فرستاد; یک روز همراه با مواد غذایی آهن برهایی برای خویشاوند دربند خود فرستاد تا به کمک آنها خود را برهاند، محمد با این وسیله زنجیرها را برید و گریخت و پنهان گشت و به غاری پناه برد تا آنکه او را گرفتند و کشتند . (8) با این وصف می توان گفت، محمد بن ابی حذیفه کارگزار حضرت علی (ع) بود که با توطئه عمرو عاص دستگیر شده و به شهادت رسیده است .
کیاست و فراست

مصر به دلیل برخورداری از بنادری چون اسکندریه، به دریای روم (مدیترانه) و حکومت «بیزانس » راه داشت و یکی از پادگانهای مهم نظامی جهان اسلام، یعنی «فسطاط » در آنجا بود; همچنین مجاور فلسطین و شام واقع شده بود که در صورت برخورداری از حاکمیت مقتدر، می توانست تهدیدی علیه امویان باشد، همچنین عایدات فراوان آن، می توانست پایه اقتصادی حکومت اسلامی را تقویت کند; از این جهت حضرت علی (ع) یکی از فضلای صحابه رسول اکرم (ص) را که از انصار و قبیله خزرج بود و در امور سیاسی و اجتماعی از کیاست و فراست ویژه ای برخوردار بود و در جنگ های گروهی و تن به تن و نیز امور نظامی، مهارت داشت، در ماه صفر سال 36 هجری (اوت 656 میلادی) به استانداری مصر منصوب کرد، وی «قیس بن سعد» نام داشت که پرچم دار انصار در کنار خاتم پیامبران و مردی نیک اندیش و استوار به شمار می آمد و از مشاوران مورد اعتماد حضرت علی (ع) محسوب می گردید . امام، طی بیاناتی خطاب به وی فرمود: به سوی مصر عزیمت نما که تو را به حکومت آنجا گماشتم . اینک بیرون دروازه مدینه برو و افراد مورد وثوق و کسانی را که مایلی همراهت ببری جمع کن و با سپاهی مقتدر، بدان صوب روانه شو، که این سازماندهی برای دشمنان تو هراس و خوف بیشتر به بار می آورد و دوستانت را ارجمندتر می سازد; به نیکوکاران احسان نما و بر افراد بدگمان، سخت بگیر و با توده مردم و خواص آنان، به نرمی رفتار کن، که مدارا و نرمش، ثمرات خوبی دارد و مهربانی و خوش خویی با فرخندگی توام است . قیس عرض کرد: ای امیرمؤمنان (ع)، آنچه فرمودید، فهمیدم; اما سپاه را برای شما باقی می گذارم و اگر این کار، منوط به آن باشد که لشکری را به مصر بکشانم، هرگز بدانجا نروم! این نیروهای نظامی، اگر در اختیارتان باشد، سودمندتر است; زیرا هرگاه به آنان نیاز پیدا کردید، آماده اند و اگر خواستی آنان را به سویی گسیل داری در خدمتگزاری و ادای وظیفه، مهیا هستند و من، خود به همراه خانواده ام به مصر می روم، اما آنچه در مورد مدارا و احسان سفارش فرمودی، در مورد مصریان انجام می دهم و از خداوند متعال در این باره استعانت می طلبم .

قیس همراه هفت نفر از افراد خاندان خویش، مدینه را به قصد مصر ترک کرد و چون به این سرزمین رسید به مسجد رفت و فرمان داد تا نامه ای را که با خود داشت برای مردم بخوانند; در آن نامه چنین آمده بود: از بنده خدا امیرمؤمنان (ع) به هر کدام از مسلمین که این مکتوب بر او ابلاغ گردد; سلام بر شما باد . نخست همراه شما پروردگاری را که جز او خدایی نیست ستایش می کنم . اما بعد; خداوند متعال با تدبیر و قضای خود و گزینه پسندیده خویش، اسلام را دین خود وفرشتگان و پیامبران قرار داد و رسولان را بدان منظور به سوی بندگان گسیل فرمود; از جمله اموری که خداوند این امت را بوسیله آن، گرامی داشته و فضیلت را ویژه او گردانیده است اینکه، محمد (ص) را برای آنان مبعوث فرمود و او به ایشان کتاب، حکمت، سنت و فرایض را آموخت و آنان را تربیت کرد که هدایت یابند و جمع کرد تا پراکنده نشوند و پاکیزه شان ساخت تا مطهر گردند و چون آنچه را در این باره بر عهده اش بود انجام داد، خدایش او را به سوی خویش باز گرداند . درود، رحمت و رضوان خداوند بر او باد; آنگاه مسلمانان پس از او، دو امیر را به خلافت برگزیدند و آن دو به کتاب و سنت عمل کردند و درگذشتند . خدایشان رحمت کناد . پس از آن دو، حاکمی به حکومت رسید که بدعت ها پدید آورد و امت نخست فرصت اعتراض یافتند و خروشیدند و پس از آن خشم گرفتند و تغییرش دادند، آنگاه با من بیعت کردند و من از پیشگاه خداوند، طلب هدایت می کنم و برای پرهیزگاری، از او یاری می جویم; همانا برای شما بر عهده ما، عمل به قرآن و سنت رسول اکرم (ص) و قیام به حق آن و خیرخواهی برای شما در غیاب شماست و در آنچه برخلاف گویید از خداوند یاری می طلبم و خدای ما را بسنده و بهترین کارگزار است، همانا «قیس بن سعد بن عباده » را به امیری شما فرستادم، با او همکاری کنید و او را بر حق یاری دهید . وی را فرمان دادم تا با خوبان نیکی کند و با آشوبگران به مقابله برخیزد و با عوام و خواص مدارا نماید، او از کسانی است که روش او را می پسندم و به صلاح و خیراندیشی او امیدوارم; از بارگاه خداوند برای خود و شما عمل پاک و پاداش بزرگ و رحمتی وسیع مسالت می دارم و سلام و رحمت و برکات الهی بر شما باد .» (9)

این نامه را «عبدالله بن ابی رافع » در ماه صفر سال سی و ششم هجری نگاشت; چون نامه حضرت علی (ع) برای مصریان خوانده شد، قیس بن سعد بن عباده برای خطبه برخاست; نخست ستایش و نیایش خداوند را بر زبان آورد و سپس افزود: «حمد پروردگاری را که حق را بیاورد و باطل را نابود کرد و ستمگران را منکوب نمود; ای مردم مصر! ما با بهترین کسی که پس از پیامبر خویش می شناختیم، بیعت کردیم اینک برخیزید و با شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبرش، بیعت کنید و اگر ما به کتاب خدا و سنت نبوی عمل نکردیم، ما را بر گردن شما بیعتی نخواهد بود .» (10)
مصلحت و مدارا

پس از پایان یافتن سخنرانی قیس بن سعد، مردم از جای خود برخاستند و با هیجان و شور و شوق بیعت کردند . فرمانداران مناطق دیگر و حومه مصر، همراه افرادی که در آن اجتماع حضور یافته بودند در مقابل استاندار حضرت علی (ع)، سر تعظیم فرود آوردند و امور این سرزمین سامان یافت . قیس، نمایندگانی برای بررسی اوضاع دیگر نقاط مصر فرستاد، تا میزان اطاعت و فرمانبری این نواحی را مورد بررسی قرار دهند، تنها جایی که نماینده قیس مصلحت ندید در آنجا حضور یابد دهکده ای بود به نام «خربتا» که مردم آن کشته شدن عثمان را گناهی نابخشودنی می دانستند و به همین دلیل برایشان، بیعت با حضرت علی (ع) و نماینده اش سخت بود . مردی از «بنی کنانه » و «بنی معلج » که «یزید بن حارث » نام داشت و در آن آبادی به سر می برد توسط شخصی به قیس پیام داد که ما به حضورت نمی آییم، اما می توانی عاملان خویش را بفرستی چون اختیار این ناحیه را داری، ولی ما را به حال خویش آزاد بگذار تا بنگریم کار مردم به کجا می انجامد . در این میان «محمد بن مسلمة بن مخلد بن صامت انصاری » قیام کرد و خبر کشته شدن عثمان را برای اهالی آن دیار بازگو کرد; و از آنان خواست تا برای خونخواهی خلیفه سوم، اقدام کنند; قیس برایش پیام داد: وای بر تو آیا بر من شورش می کنی، به خدا سوگند دوست نمی دارم در قبال ریخته شدن خون تو، فرمانروایی مصر و شام از من باشد; خون خویش را حفظ کن . مسلمه بن مخلد پیغام داد: تا هنگامی که تو والی مصر باشی من از قیام بر ضد تو امتناع می کنم . قیس بن سعد بن عباده انصاری مردی خردمند و دوراندیش بود و به کسانی که کناره گیری کرده بودند، پیام فرستاد که شما را ناگزیر به بیعت نمی کنم و به حال خویش رها می سازم و از طریق مسالمت و مدارا وارد می شوم و دست از شما باز می دارم و بدین منوال با مسلمه بن مخلد مدارا کرد و به گردآوری خراج پرداخت و هیچ کس با او ستیزه نکرد . (11) این شخص (فرزند مخلد) در سن چهار سالگی به حضور رسول اکرم (ص) رسیده بود و بعد در فتح مصر شرکت نمود و آنجا سکونت اختیار کرد . (12)

برخی مورخان گفته اند: قیس به مخالفان و خصوصا مردم خربتا پیام داد که اگر شورش نکنید من از پیکار با شما چشم می پوشم; بدین شرط که در فرمانروایی من و پرداخت خراج تاخیری رخ ندهد، آنان پذیرفتند; بدین ترتیب اوضاع مصر آرام گردید و قیس پس از اطمینان و استقرار کامل طی نامه ای برای حضرت علی (ع) ماجرای خویش با مصریان را گزارش داد; علی (ع) که از سازش با شورشیان ناخرسند بود و از مکر و نیرنگ اجتناب می کرد، در پاسخ گزارش قیس، نوشت که باید با آشوبگران به مقابله برخیزد تا بیعت کنند و اگر نپذیرفتند طی پیکاری، آن مخالفان را سرکوب نماید . این نامه، حداکثر پس از یک ماه به دست قیس رسید، او که تا حدودی طرفدار آرامش بود و نمی خواست در قلمرو حکومتش تنش و تشنجی پیش آید، از لحن نامه حضرت متاثر شد و در پاسخ آن، چنین نگاشت: «ای امیرمؤمنان (ع) موجب شگفتی است که با قومی که دست از تعرض برداشته اند و درصدد فتنه و آشوب نمی باشند پیکار کنم و بر آنان سخت بگیرم و تندی کنم;

زیرا این امر سبب می گردد که آنان، به حمایت از دشمنان ما برخیزند و یا به آنان ملحق شوند; اگر امکان دارد پیشنهاد این جانب را بپذیر و اجازه نده دست تعرض به سوی آنان دراز شود که با این اوضاع و احوال، مصلحت در مخاصمه نمی باشد .

این نامه، در حدود ماه شعبان سال 36 هجری، به امام رسید; یعنی آن هنگام که معاویه به طمع خلافت و به خون خواهی عثمان، سپاهی را بر علیه حضرت بسیج کرده و قصد شورش و غوغا داشت; به همین دلیل، امام در آن زمان عازم شام بود تا فتنه فرزند ابوسفیان را فرو بخواباند; در این گیر و دار، معاویه از این بیم داشت که سپاه مصر همراه قیس به نیروهای حضرت علی (ع) ملحق شود و بساط او را درهم بریزد، به همین دلیل، تصمیم گرفت با وی از طریق خدعه و نیرنگ وارد شود; معاویه طی نامه ای برای قیس نوشت: پس از درود، شما بر عثمان خرده گرفتید که مردی را با تازیانه نواخت یا به دشنام دادن دیگری پرداخت یا جوانی خام را فرمانروا ساخت، ولی می دانستید که ریختن خون او نارواست; کاری سخت گران کردید و دست به گناهی بس بزرگ زدید . ای قیس به خدا باز گرد! زیرا تو در میان کسانی بودی که مردم را بر علیه عثمان تحریک کردند; اما به درستی و بی هیچ گمان می دانیم که سرورت مردم را شوراند و وادارشان کرد که خلیفه را بکشند! بسیاری از اقارب تو، در این ماجرا مشارکت داشتند; اکنون بیا و با من بیعت کن تا با علی بجنگیم و در عوض، حکومت کوفه و بصره پس از غلبه بر وی از آن تو خواهد بود; علاوه بر آن حکومت حجاز را به هر کس که تو پیشنهاد کنی می دهم; تا زمانی که زمام امور در دستم باشد هر چه بخواهی برایت فراهم می کنم . (13) چون نامه معاویه به قیس رسید، خواست به گونه ای جوابش بدهد که هم بوی تهدید بدهد و هم نوعی تطمیع در آن باشد; چون معاویه نامه دو پهلوی قیس را خواند به وی نوشت: نامه ات را خواندم; نه آن میزان، نزدیک آمدی که برای صلح و سازش با تو خود را مهیا کنم و نه چندان مخالفت کردی که آماده پیکار با تو شوم; اگر آنچه را به تو پیشنهاد کردم پذیرفتی به تو خواهم داد و نیرنگی در کار نمی باشد و اگر کاری که گفتم انجام ندهی، لشکریانی را به سویت می فرستم; در آن موقع هرگونه بلایی بر سرت آید از کوتاهی خودت خواهد بود . قیس دانست که این بار باید جواب روشنی به معاویه بدهد، طی نامه ای با صراحت نوشت: ای بی پدر! چشم طمع بر این دوخته ای که من، از اطاعت کسی که سزاوارترین و صدیق ترین مردم است و عالی ترین هادی و نزدیکترین افراد به رسول اکرم (ص) است، سرپیچی کنم و تحت فرمانروایی تو درآیم; در حالی که شایستگی این مقام را نداری و از لیاقت محرومی و گفته های تو بیهوده و نارواست و در مسیر ضلالت بسر می بری و از حضرت محمد (ص) بسیار فاصله گرفته ای و دورترین افراد به آن حضرت هستی; اطرافت را گمراهان و اغواکنندگان فرا گرفته اند که هر یک بتی از بت های شیطان هستند; از تهدید تو نمی ترسم و هجوم لشکریانت هراسی به دلم راه نمی دهد; هیچ گاه علی بن ابی طالب (ع) را که از هر جهت بر تو رجحان دارد رها نخواهم کرد و تو را بر او ترجیح نمی دهم . معاویه با خواندن پاسخ قیس متوجه شد که او کسی نیست که تسلیم اغراض پلید وی گردد و چون از قدرت و شجاعت قیس باخبر بود، خواست تا از راه دیگری او را از حکومت مصر جدا کند; از این رو شایع کرد که قیس با ما مصالحه کرده و آماده پیوستن به ماست و در این باره نامه ای هم از طرف قیس بن سعد جعل کرد که در آن به معاویه نوشته بود: برای من ثابت گردید که عثمان مظلوم کشته شده است و هرچه فکر کردم نمی توانم با کسانی که خلیفه مسلمان و نیکوکار خود را کشته اند، همکاری کنم و به درگاه خداوند از این عمل آمرزش می طلبم و از این رو برای خونخواهی عثمان مهیای همکاری و کمک رسانی به شما هستم! بنا به دستور معاویه، این نامه جعلی در منبرها و محافل عمومی خوانده شد و در میان مردم شایع کردند . وی به ترفند دیگری هم پرداخت و به شامیان گفت: قیس بن سعد را دشنام ندهید و به جنگ با وی فرا نخوانید که او نیکخواه ماست و نامه هایش نهانی به ما می رسد و در آنها نشان می دهد که پیروی از ما را برگزیده است; مشاهده نمی کنید با برادران شما از «مردم خربتا» چه می کند و با وجود آنکه تحت فرمانش می باشند، راه مدارا و خوش خویی با آنان را پیش گرفته و ایشان را بخشش ها و روزی ها، ارزانی می دارد; این در حالی است که مردم این سامان، با حضرت علی (ع) بیعت نکرده و خواهان خونخواهی عثمان هستند و با وجود آنکه امیرمؤمنان (ع) به قیس تاکید کرده که بر آنها سخت گیرد و منکوبشان کند، او مایل است که با نرمی و ملاطفت با اهل خربتا رفتار شود!
دلیل عزل

گزارش این تبلیغات مسموم و شایعات بی اساس، به حضرت علی (ع) رسید; «محمد بن ابی بکر» و «محمد بن جعفر بن ابی طالب » آن بزرگوار را از این وضع مطلع ساختند و مامورهای اطلاعاتی او در شام نیز تحت تاثیر برنامه های تبلیغی معاویه قرار گرفتند و به حضرت گفتند: قیس به امویان تمایل پیدا کرده است . امام، این روند را گران و سنگین شمرد و دو فرزندش حسن (ع) و حسین (ع) و نیز عبدالله بن جعفر را فراخواند و ایشان را از این وقایع آگاه ساخت; عبدالله بن جعفر گفت ای سرور موحدان، نظر من آن است که قیس را از حکومت مصر عزل کنی و به جای او فرد دیگری را به حکومت مصر منصوب فرمایی . اما حضرت علی (ع) با شگفتی و ناباوری با این ماجرا برخورد کرد و برایش مشکل بود که بپذیرد «قیس بن سعد» با «معاویه » صلح کرده است; او به هیچ عنوان شایعات مربوط به قیس را قبول نداشت، اما یارانش سخت به آن امام فشار آوردند که در عزل این استاندار اقدام کند البته همانطور که اشاره کردیم، در همین گیر و دار، نامه قیس در خصوص ترک مخاصمه او با اهل «خربتا» رسیده بود و گویا شرایط اجتماعی به سوی برکناری وی مهیا می گشت; حضرت علی (ع) با وجود اینکه می دانست قیس از آن انسانهایی نیست که با دشمن سازش کند و روحیه اش با معاویه و امویان ناسازگار است; چون به شجاعت و شهامت او ایمان کامل داشت . در آن موقع که سایر حکام ولایات را به کوفه دعوت می کرد تا با سپاه کافی برای حرکت به شام و دفع فتنه فرزند ابوسفیان حاضر شوند، قیس بن سعد را به مرکز فرماندهی احضار نمود .

محمد بن ابی بکر را به جایش گماشت; این عزل و نصب در آغاز ماه مبارک رمضان سال 36 هجری صورت گرفته است . استاندار جدید، با حکم امام به مصر و به نزد قیس بن سعد که شوهر عمه اش بود («قریبه » خواهر ابوبکر همسر قیس بود) رفت و به او گفت: آمده ام تا در کنارت باشم و تو نیز همانند گذشته، حکومت کن . ولی قیس ناراحت شد و نپذیرفت و هماندم بار سفر بسته و به سوی حجاز حرکت کرد و به جای کوفه به مدینه رفت و نزد امام نیامد . حسن بن ثابت که هواخواه عثمان بود می خواست از موقعیت پیش آمده سوء استفاده کند; پس نزد قیس آمد و به او گفت: عثمان را کشتی و علی (ع) تو را برکنار کرد; گناه بر تو ماند و کسی سپاس تو را به جای نیاورد . قیس به وی گفت: ای کوردل و کورچشم، به خدا که اگر من میان کسان من و تو جنگی روی می داد، گردن تو را می زدم، از نزد من گم شو; آنگاه «مروان بن حکم » برای قیس در مدینه مشکلاتی پدید آورد; از این رو، او با «سهل بن حنیف » به نزد حضرت علی (ع) رهسپار شدند و خود را برای ستیز با معاویه در نبرد صفین آماده کردند . معاویه برای مروان بن حکم طی نامه ای نوشت که چرا قیس را زنده گذاشته است . اگر صد هزار مرد شمشیر زن به یاری علی روانه می کردی، در نزد من آسانتر از رفتن قیس با این همه دانش و پایگاه بلند به یاری علی (ع) بود . چون قیس به محضر حضرت علی (ع) رفت وگزارش را به آن حضرت بازگفت، حضرت دانست که وی با چه مشکلات عظیمی از فشار و نیرنگ و ترفندگری، درگیر بوده است; پس جایگاه قیس نزد امام ارتقا یافت و امام متقین در تمامی کارها از او نظرخواهی می کرد; برخی گفته اند دوران حکومت قیس در مصر چهار ماه و پنج روز طول کشید، ولی عده ای دیگر مدت این فرمانروایی را هفت ماه نوشته اند .

گروهی این سؤال را مطرح کرده اند که چرا حضرت وی را عزل نمود؟ در پاسخ باید گفت: قیس مرد شجاع و سرشناسی بود، اما از طرفداران سیاست «مماشات » و «مدارا» به شمار می رفت که این شیوه با سیاست امام انطباق نداشت و قاطعیت و سخت گیری در برابر مخالفان، از اصول استوار حضرت محسوب می گردید; به علاوه او به عنوان یک کارگزار، می بایست سیاست رهبر اسلامی را به اجرا بگذارد و در موقع تصمیم گیری نظر خویش را نادیده بگیرد; نظر امام این بود که مخالفان یا باید بیعت کنند و سر تسلیم فرود آورند و یا اینکه تسلیم جنگ شوند; زیرا آنان در پی فرصت بودند تا بتوانند علیه نظام اسلامی، آشوب برپا کنند و به طور پنهانی با معاویه و عمالش در ارتباط بودند; اما قیس معتقد بود، چون با ما کاری ندارند نباید نسبت به آنان خشونت اعمال کنیم و حاضر نگردید نظر رهبر جامعه اسلامی را در خصوص آن دشمنان اعمال کند; همچنین معاویه برای مخدوش کردن چهره قیس، نامه اول قیس را که از روی کیاست و دوراندیشی، خطاب به وی نوشته بود; نزد حضرت علی (ع) به کوفه فرستاد، و چون اهالی این شهر از مضمون آن آگاه شدند، به حضرت علی (ع) عرض کردند: او خیانت کرده و باید برکنار شود . حضرت در جواب آنان فرمود: من بهتر از شما قیس را می شناسم، او خیانت نکرده بلکه طبق صلاحدید خویش کاری را انجام داده است; مردم راضی نشدند و به حضرت فشار آوردند که باید قیس را عزل نمایی، حضرت علی (ع) هم چاره ای ندید که به این تصمیم گیری روی آورد; در حالی که قیس به دوراندیشی و کاردانی مشهور بود و در پایبندی به اصول مذهب و دفاع از حریم شریعت و التزام عملی به موازین شرعی و تسلیم اوامر الهی، شخصیت کم بدیلی به شمار می رفت . (14)

«ابراهیم ثقفی » در اثر مشهور خود می گوید: قیس مردی کشیده قامت و از همگان بلندتر بود و جلو سرش مو نداشت; این مرد شجاع و کارآزموده، تا لحظات آخر زندگی، خیرخواه حضرت علی (ع) و فرزندانش باقی ماند (15) و یکی از دلایل تقویت شیعیان در مصر، تلاشهای وی در مصر می باشد; او توانست در مدت چند ماه، مردمان این نقاط را در یاری حضرت علی (ع) و حمایت از علویان و مخالفت با امویان سازماندهی کند و علایق آنان را نسبت به حضرت علی (ع) افزایش دهد . (16) با این کوشش ها بود که پرچم تشیع در مصر به اهتزاز درآمد و شمار سپاهیانی که زیر این پرچم ها می آمدند رو به فزونی گذارد چنانچه مقریزی به این نکته اشاره کرده است . (17)
حمایت از ولایت

چون حضرت علی (ع)، خواست آهنگ عزیمت به شام کند، مهاجران و انصاری را که با او بودند، فراخواند و خدا را سپاس و ستایش کرد و خطاب به آنان گفت: شما مردمی فرخنده رای و حقگو و مبارک کردار و درست فرمانید، ما آهنگ آن داریم که بر دشمن خویش و خصم شما لشکر کشیم، از این رو رای مشورتی خود را با ما بازگوئید . پس از آنکه «هاشم بن عتبه » و «عمار یاسر» نظر خود را اعلام کردند،

قیس بن سعد برخاست و پس از حمد خداوند گفت: ای امیرمؤمنان، ما را شتابان بر سر دشمن درآر و به خدا سوگند که پیکار با آنان، مرا خوش تر از نبرد با ترکان و رومیان است; زیرا اینان که به ظاهر مسلمانند در دین خدا نیرنگ زدند و دوستداران خدا را خفیف ساختند . (18) حضرت علی (ع) فرماندهان سپاه را معین کرد و قیس بن سعد را که از مصر به صفین آمده بود، به فرماندهی پیادگان بصره گماشت; چون شمار انصار در این نبرد قابل توجه بود، آنان نقش های مهمی را در این نبرد، عهده دار گشتند و بسیاری از نیروهای معاویه را به خوف و هراس افکندند، یا آنکه این مخالفان را به هلاکت رسانیدند . معاویه به نکوهش و تحقیر آنان پرداخت، انصار بسیار ناراحت شدند، قیس بن سعد به نمایندگی از انصار خطاب به طایفه خود گفت: این که وی شما را عصبانی کرده تازگی ندارد، چه قبلا به خاطر شرک ورزی او را در فشار نهادید، کما اینکه در این نبرد او را آشفته نموده اید . (19) وقتی که یکی از هواداران عثمان و معاویه، قیس را به باد انتقاد گرفت که چرا در یاری به عثمان کوتاهی کرد و اینک با سواران خویش بر سر مردم شام تاخته و باطل را یاری داده اید؟ قیس در جوابش گفت: آن کس که از یاری به خلیفه سوم امتناع کرد، از تو بسی بهتر است و در مورد معاویه، اگر تمامی عرب گردش آیند، انصار با او می جنگد، در پیکار حضرت علی (ع) با معاویه، جانب جانشین راستین پیامبر را گرفته و در این برنامه چنانیم که با پیامبر خدا بودیم; رخسار خویش را به دم تیغ می سپاریم و گلوگاهمان را آماج نیزه می داریم، تا آنکه حق آشکار گردد; پس حضرت علی (ع) قیس بن سعد را فراخواند و او را به نیکی ستود و به فرماندهی انصار گماشت . موقعیت قیس در این نبرد، به حدی است که وقتی حضرت علی (ع) پس از نماز معاویه و تنی چند از همراهانش را لعنت کرد، این خبر به معاویه رسید; او نیز «امام علی » ، «ابن عباس » ، «حسن » و «حسین » و «قیس بن سعد» را لعنت می نمود . (20) چون کار بر معاویه زار و دشوار گردید، عمروعاص، «بسر بن ارطاة » ، «عبدالله بن عمر» و «عبدالرحمن بن خالد بن ولید» را فراخواند و به ایشان گفت: پاره ای از یاران حضرت علی (ع) مرا محزون و نگران کرده اند که یکی از آنها قیس بن سعد می باشد . از شما می خواهم توانمندی خویش را نشان دهید و افزود من خود به دفع سعید بن قیس می روم و شما را از شر او خلاص خواهم کرد; و تو ای «بسر بن ارطاة » قیس بن سعد را نابود کن . پس از شکست معاویه، در برابر سعید بن قیس و عقب نشینی عمروعاص در مقابل «مرقال » ، صبحگاه روز سوم، بسر بن ارطاة با سواران به میدان رفت و با قیس بن سعد که همراه گروهی از سواران بود، برخورد و جنگ میان آنان شدت گرفت; قیس همچون توسنی می خروشید و مبارز می طلبید و می گفت من پسر سعدم که «عباده » مرا زیور کرامت پوشانیده است; گریز از میدان هرگز عادتم نبوده که گریختن برای جوانمرد تن سپردن به ننگ و عار است . خدایا شهادت را نصیبم فرما، که کشته شدن بهتر از سر سپردن به اراذل و اوباش است، تا کی بستر گرم و نرم برایم بگسترانند . با سواران بسر به نیزه زنی پرداخت و آنان را هدف ضربات پیاپی قرار داد; پس از لحظاتی خود بسر به میدان آمد که قیس با شمشیر، بر وی چیره شد و همه رزم آوران برگشتند . (21)

قیس بن سعد می گفت: من از رسول اکرم (ص) شنیدم که می فرمودند: مکر و فریب سرانجام صاحب خود را به آتش می کشاند . اگر این فرمایش خاتم رسولان نبود من از باهوش ترین و زرنگ ترین افراد عرب بودم . (22) گفته اند قیس بن سعد، ظرف غذای بزرگی داشت که همیشه همراهش بود و هر وقت می خواست چیزی بخورد منادیانش فریاد می زدند ای مردم شهر بیایید و در خوردن گوشت و نان با قیس شریک باشید; پدر و جدش نیز چنین بودند و به بخشش و عطا معروف بودند . (23) او در عبادت و زهد، ویژگی های برجسته ای داشت و در مرتبه خوف از خداوند و اطاعت او نسبت به ذات پاک پروردگار، کارش به جایی رسید که وقتی برای سجده خم شد ناگاه ماری در کنار سجاده اش نمایان شد، او بدون خوف، سر خود را بر کنار مار فرود آورد، در این موقع مار به دور گردنش پیچید ولی او از اقامه نماز کوتاهی نکرد و بیمی به دل راه نداد، تا آنکه از نماز فارغ شد و با دستش آن حیوان را از گردن جدا کرد و به کناری افکند . (24) قیس این گونه دعا می کرد: خداوندا ستایش و مجد را روزی من بنما، زیرا حمد جز به انجام کاری که در خور ستایش باشد، امکان ندارد و بزرگواری جز به مال میسر نمی شود . (25) قیس اولین فردی بود که با حضرت امام حسن مجتبی (ع) بیعت کرد و وفاداری خود را در دوران حضرت علی (ع) و فرزندش نسبت به خاندان پیامبر به اثبات رسانید (26) و به عنوان چهره ای بارز که معاویه نتوانست او را فریب دهد، شناخته شد و تا زمانی که در قید حیات بود در مسیر ولایت و صراط حق گام برداشت; تاریخ، رحلتش را سال شصت هجری نوشته اند .
پارسای سیاستمدار

گویا حضرت علی (ع) قصد داشته قبل از محمد بن ابی بکر، «هاشم بن عتبة بن ابی وقاص » را به استانداری مصر انتصاب نماید، چنانچه از خطبه 67 نهج البلاغه برمی آید، حضرت در این خطبه تصریح می نمایند که اگر وی در آن سرزمین بود، عرصه را خالی نمی گذاشت; زیرا وقتی عرصه بر محمد بن ابی بکر تنگ گردید، از مقابل شورشیان گریخت و چنین پنداشت که با گریز خود، جانش را نجات می دهد، اما او را دستگیر کرده و کشتند . در فراز دیگر این خطبه، حضرت تاکید می فرماید که «هاشم بن عتبه » به دشمنان فرصت نمی داد، یعنی به گونه ای رفتار نمی کرد که مهاجمان به داخل قلمرو مزبور نفوذ یابند . هاشم بن عتبه معروف به «مرقال » است، که چون همواره شتابان به جنگ می رفته این لقب به او داده شده است . حضرت علی (ع) در جنگ ثصفین مرکب خویش را بدو سپرد و او با سرعت پیش می رفت تا آنکه به شهادت رسید . هاشم مرقال از شیعیان و یاران حضرت علی (ع) است . (27)

سرانجام با اصرار برخی یاران و اصحاب، از جمله «عبدالله بن جعفر» ، امیرمؤمنان علی (ع) در رمضان سال 36 هجری محمد بن ابی بکر را طی حکمی جانشین قیس بن سعد در مصر نمود . مادر وی «اسماء» دختر «عمیس بن نعمان » است، که از پیشگامان مسلمانان می باشد و شصت حدیث از پیامبر روایت کرده و گروه بسیاری از او حدیث نقل کرده اند . (28)

اسماء، نخست همسر «جعفر بن ابی طالب » بود و همراه او به حبشه رفت و در آنجا وضع حمل کرد و «عبدالله » را به دنیا آورد; چون جعفر در جنگ موته به شهادت رسید، ابوبکر با اسماء ازدواج کرد و محمد را برای او زایید و با درگذشت ابوبکر، حضرت علی (ع) با اسماء وصلت نمود و محمد، پرورش یافته امیرمؤمنان است . او از دوران صباوت با شیر آمیخته به دوستی اهل بیت و تشیع تغذیه گردید و مربی خویش را امیرمؤمنان (ع) می دانست و برای هیچ کس فضایل آن حضرت را قائل نبود تا آنجا که مولای متقیان می فرماید: محمد پسر من، از صلب ابوبکر است، کنیه اش ابوالقاسم می باشد، فرزند فاضل و فقیه محمد، «قاسم » می باشد که دخترش «ام فروة » به همسری امام محمد باقر (ع) برگزیده شد و امام جعفر صادق (ع) از او متولد گردید. (29)

محمد بن ابی بکر از پارسایان و عابدان قریش به شمار می رفت که در سنین جوانی در راس معترضانی قرار گرفت که نهضتی را بر علیه عثمان، ترتیب دادند و موفقیت های چشمگیری بدست آورد، سپس با حضرت علی (ع) بیعت کرد و مردم را به سوی بیت ولایت هدایت کرد و دست فرصت طلبانی چون «طلحه » و «زبیر» را از خلعت رهبری جامعه اسلامی کوتاه نمود . این اقداماتش از بینش سیاسی و تفکر اصلاح طلبانه وی حکایت دارد; استعدادهای سرشارش توانست او را بدان رتبه از کارآیی و لیاقت برساند، که حضرت او را در حل معضلات حکومت مشاور خویش قرار داد و فرماندهی بخشی از لشکر خود را در جنگ جمل به وی سپرد و در سن 26 سالگی او را والی کشور پهناور مصر کرد .

این کارگزار برجسته، از استوانه های حکومت علی (ع) به شمار می رفت و در میان اقران خود از جامعیتی بی مانند، برخوردار بود; او دانش، پرهیزکاری، عبادت، بینش قوی، اطاعت خالصانه از حضرت علی (ع) روحیه بالای انقلابی و اصلاح طلبی و نیز توان عالی مدیریت و تدبیر را در سنین جوانی در خویش جمع کرده بود . (30)

پی نوشت ها:

1 . نهج البلاغه، خطبه 16 .

2 . تاریخ یعقوبی، ج دوم، ص 77 .

3 . برگرفته و ماخوذ از کتاب سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع)، علی اکبر ذاکری، ج اول، ص 92 .

4 . المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار، تقی الدین احمد بن علی المقریزی، ج دوم، ص 68 .

5 . تحفة الاحباب، محدث قمی، ص 436 .

6 . سفینة البحار، ج اول، ص 212 .

7 . رجال شیخ طوسی، ص 60، و نیز بنگرید به اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج 4، ص 315 و تنقیح المقال، علامه مامقانی، ج دوم، ص 59 .

8 . الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 1839 – 1840; تاریخ الرسل والملوک، ج 6، ص 2636 – 2637 .

9 . این نامه در منابع متعددی چون شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 58، تاریخ طبری; ناسخ التواریخ، ج 5، ص 263; انساب الاشراف، بلاذری، ج دوم، ص 389; بحارالانوار، ج 33، ص 534; الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 1841 آمده است .

10 . الغارات، ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی، ص 129 .

11 . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج سوم، ص 195 – 196; کامل ابن اثیر، ج 4، ص 1843; الغدیر، ج سوم، ص 118 .

12 . اسد الغابه، ابن اثیر، ج 4، ص 264 .

13 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 60 – 61 ; الغارات، ص 131; الغدیر، ج سوم، ص 173 .

14 . اقتباس و ماخوذ از شرح نهج البلاغه، ج سوم، ص 194 – 195 ; الغارات، ص 136; سفینة البحار، ج دوم، ص 457; الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 657 – 659; الغدیر، ج دوم، ص 69 – 71; انساب الاشراف، ج 2، ص 405; تاریخ یعقوبی، ج دوم، ص 116; تاریخ طبری، ج 4، ص 442 .

15 . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج سوم، ص 201 .

16 . تاریخ شیعه، علامه محمد حسین مظفر، ترجمه دکتر سید محمد باقر حجتی، ص 258 .

17 . المواعظ والاعتبار بذکر الخطط و الآثار، ج 4، ص 149 .

18 . پیکار صفین، نصر بن مزاحم منقری، ترجمه پرویز اتابکی، ص 131 – 132 .

19 . ماخذ قبل، ص 611 .

20 . همان، ص 615، 621، 766 .

21 . همان، ص 584 – 585 .

22 . الغارات، ترجمه عزیز الله عطاردی، بخش اعلام، ص 537 .

23 . تاریخ ابن کثیر، ج 8، ص 99; الغدیر، ج 3، ص 153 .

24 . مروج الذهب، ج 2، ص 317، الغدیر، ج 3، ص 160 .

25 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 65 .

26 . انساب الاشراف، ج سوم، ص 28 .

27 . الغارات، ص 156 .

28 . اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج اول، ص 58 .

29 . المعارف، ابن قتیبه، ص 76 .

30 . حیات فردی و اجتماعی محمد بن ابی بکر، جواد سلیمانی، ص 21 .

حضرت علی (ع) و مردم مصر

سرزمین مقدس

کشور مصر در شمال شرقی قاره آفریقا و جنوب غربی آسیا قرار دارد . از شرق با دریای سرخ و از شمال با دریای مدیترانه هم مرز است . این ویژگی بعلاوه موقعیت جغرافیایی و وجود رودخانه نیل به عنوان شریان حیاتی آن، وقتی به سوابق تاریخی و مواریث فرهنگی این کشور منضم گردد، مشخصه ای سوق الجیشی و استراتژیکی به آن می دهد، همچنین قرارگرفتن این سرزمین در دروازه آفریقا و نیز همسایگی با فلسطین اشغالی موقعیت سیاسی، اجتماعی این واحد جغرافیایی را با اهمیت تر جلوه می دهد .

مسلمانان این کشور، نخستین مزیت آن را این می دانند که در قرآن پنج بار از مصر یاد شده و از زبان حضرت یوسف (ع) در استقبال از کسانش گفته شده است: «ادخلوا مصر ان شاءالله آمنین » (1) (اگر خدا بخواهد در امنیت به مصر داخل شوید) این عبارت قرآنی امروزه برای خوشآمدگویی به سیاحانی که وارد مصر می شوند در کتیبه ای زیبا و با خطی خوش در فرودگاه قاهره به چشم می خورد . حوادث مربوط به مبارزات و تبلیغات حضرت موسی (ع)، برنامه های حضرت یوسف (ع) و نیز تلاش های هدایتگرانه حضرت مسیح (ع) در این سرزمین روی داده که قرآن بدان اشاره دارد .

حتی براساس روایات مستند و نظرات بعضی مفسرین، زمانی حضرت ابراهیم (ع) و همسرش ساره از این سرزمین عبورکرده اند و کنیزی به نام هاجر را در آنجا دریافت داشته اند که بعدها حضرت ابراهیم وی را به همسری برگزید و از او حضرت اسماعیل (ع) به دنیا آمد که حضرت رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) از نسل او هستند . این پیامبران دهها اثر و نشانه از عبور خود از این سرزمین بر جای نهاده اند همچون چاههای متبرک، درختان مقدس و صخره های معجزه آسا . از آنجا که مصر قبل از ظهور اسلام سرزمین فرمانروایان ظالم و فاسد و فرعون های مردم فریب و متجاوز بوده، از این رو، در منظر مسلمانان با فتح این کشور ایمان راستین بر جاهلیت و ستم فائق آمد . گر چه خاتم رسولان و مصطفای پیامبران یعنی حضرت محمد (ص) در دوران حیات دنیوی خویش به مصر نرفته اند، اما منابع تاریخی و روایی بر این عقیده اند که آن وجود مبارک، مصر را سرزمین ممتاز می دانسته اند و مسلمانان براساس توصیه ایشان با اهل مصر از در مسالمت و خوش سلوکی وارد شدند . زیرا رسول اکرم (ص) به آنان فرموده بود: «شما مصر را می گشایید پس نسبت به اهالی آن سامان نیکی کنید چه آنان را حق خویشاوندی و دامادی است » . (2) ابن اسحاق گوید از زهری پرسیدم، این خویشاوندی چه بود که پیامبر اکرم (ص) فرمودند؟ گفت: هاجر مادر اسماعیل از آنها بود . (3) ابن اثیر نیز گفته است، پیوند مزبور اشاره به زاده شدن اسماعیل (ع) از هاجر دارد . (4) البته پیامبر یک قرابت دیگر هم با مردم مصر داشته است . بدین سان که مقرقس پادشاه اسکندریه در سال هفتم هجری ماریه قبطیه و خواهرش شیرین را با مقداری طلا و لباس و مرکب و دلدل به رسول اکرم (ص) اهدا نمود که رسول خدا (ص) شیرین را به حسان بن ثابت و ماریه را به خویش اختصاص دادند . ماریه دختر شمعون قبطی عنوان کنیزی حضرت محمد (ص) را داشت که پس از درک حضور آن بزرگوار آئین اسلام را پذیرفت و به افتخار خدمتگزاری و سپس همسری آن حضرت نایل شد . خداوند متعال در ذیحجه سال هشتم هجری از او فرزندی به پیامبر عنایت کرد که نام نیای بزرگش ابراهیم (ع) را برای او برگزید . (5) لذا از این نظر بسیار مورد توجه و محبت رسول اکرم (ص) بودند . (6) مصر دارای چندین مسجد و مکان مذهبی است که آثار مقدسی از آن فرستاده الهی (رسول الله) می باشد . در اتاق مخصوصی از مزار راس الحسین (ع) در قاهره چهارتار موی حضرت محمد (ص) سه قطعه از پیراهن، قطعه ای از چوبدستی و نیز شمشیر آن سرور عالمیان و رحمت جهانیان نگه داری می شود . همچنین در چندین شهر مصر سنگ های سیاهی را محترم می دارند که بر آنها نقش بزرگی از پاهای مبارک پیامبر اکرم (ص) به چشم می خورد . این آثار متبرک در شهرهای تنتا، دیسوق، قاهره (در دو محل) و حتی در روستای برومبول در جنوب قاهره قرار دارد . بعدها اعقاب پیامبر (ص) یعنی اهل بیت (علیهم السلام) رجحانی را که جدشان برای سرزمین مصر قایل بود تایید کردند . شماری از آنان اعم از زن و مرد در مقابر قاهره زیارتگاه دارند که مورد توجه مسلمانان این منطقه است . (7)
کوشش و رویش

مصر در سال بیستم هجری مطابق 641 میلادی به دست سپاهیان اسلام فتح شد . البته خلیفه موقت لشکریان کمکی به فرماندهی زبیر بن عوام به این سرزمین گسیل داشت که در پیروزی مزبور مؤثر بود .

چون فرمانده مسلمانان بر قبطیان فرود آمد با او به کارزار پرداختند، وی نزد ایشان پیام فرستاد که در جدال و جنگ شتاب مکنید تا ما هشدار بایسته داده باشیم و در نزد خداوند پوزش پذیرفته باشیم .

ایشان دست از نزاع برداشتند و دو نفر از آنها نزد فرمانده مسلمین آمدند، او آنها را به اسلام فرا خواند و آگاهشان ساخت که پیامبر در مورد شما سفارش به نیک رفتاری کرده و این به پاس گرامیداشت هاجر مادر اسماعیل (ع) است . ما به این دلیل نمی خواهیم این کشور را از طریق خونریزی فتح کنیم . نمایندگان مذهبی پس از پایان مذاکره مزبور جریان را با پیشوای مذهبی قبطیان و حاکم رومی در میان نهادند که فرمانروای مصر به این تقاضا ترتیب اثر نداد و به مسلمین اعلان جنگ داد و بی درنگ به لشکریان خویش گفت بر مسلمین یورش ببرید . اگرچه جنگ خونینی راه افتاد اما با شکست و عقب نشینی مصریان پایان یافت . بعد از پیروزی مسلمانان بر مصریان، طبق دستوری که از رسول اکرم (ص) داشتند رفتار کردند و به جای کشتار، آزار و خونریزی که عادت سپاهیان غالب است، ابتدا پیمان صلحی با مغلوبین منعقد نمودند و آنگاه امنیت و حفظ و حراست آنان را عهده دار شدند . طرفین به گواهی تاریخ در اجرای مواد پیمان مذکور صداقت و درستی به خرج دادند . (8)

گزاف نیست که خاطر نشان سازیم در همان روزی که اسلام به مصر راه یافت، نهال ولایت حضرت علی (ع) در این سرزمین رو به شکوفایی نهاد . مقریزی مورخ معروف می گوید: جماعتی از اصحاب رسول خدا (ص) در فتح مصر حضور داشتند . وی مقدادبن اسود کندی، ابوذرغفاری و ابو رافع مولی رسول الله (ص) و ابوایوب انصاری را جزو این افراد قلمداد می نماید . پارسایان و فداکاران یاد شده علنا به ولاء حضرت علی (ع) و اهتمام به دعوت مردم به سوی امیرمؤمنان (ع) معروف بودند و هیچ گاه و در هیچ جایی از فراخواندن مردم به محبت و پیروی از حضرت علی (ع) باز نمی ایستادند و این روحیه یعنی تشیع و ولای علی (ع) در مصر روز به روز در حال نمو، رشد و گسترش بود .

متاسفانه فرماندهی لشکریان اسلام به عهده فردی به نام عمروعاص بود که حتی با پیامبراکرم (ص) هم عداوت داشت و در لشکر

شرک پیامبر اسلام جنگیده بود و رفتارهایش با آن حضرت موجب گردید که ملعون خدا و رسول قلمداد گردد . وی به هنگام مهاجرت مسلمین به حبشه نزد نجاشی پادشاه حبشه رفت تا فرستادگان آخرین سفیر الهی را بازگرداند تا بت پرستان آنان را به خاطر گرایش به یکتاپرستی و متابعت از رسول اکرم (ص) شکنجه کنند .

در غزوه ذات السلاسل عمروعاص بر حضرت علی (ع) بخل و حسادت ورزید و مفسران گفته اند آیه «ان الانسان لربه لکنود» (9) در باره این خصلت منفی وی می باشد . (10)

متاسفانه شخصی با این مشخصات منفی با فرمان دومین خلیفه امیر مصر گردید . (11) او در این زمان ظلم و اختلاس فراوان نمود و اموال بسیاری را به زور مصادره کرد و بعد هم دیانت خود را به معاویه فروخت مشروط بر آن که معاویه مصر را تحویل او بدهد و از مالیات و مطالبات این سرزمین جویا نگردد . و با علی (ع) به خاطر اینکه مرد آخرت بود جنگید و از معاویه به دلیل اینکه مرد دنیا بود دفاع کرد (12) اما مصری ها که عمروعاص طالب سرزمین آن ها بود از غاصبان خلافت و نیز امویان، دل خوش نداشتند و مایل بودند حامی ولایت حضرت علی (ع) باشند و در هنگامه ای که این عناصر مردم فریب و محروم از ایمان و انسانیت با تمامی توان تلاش می کردند مصریان را نسبت به حضرت علی (ع) و شیعیان او بدبین سازند با اعمال و رفتار نامطلوب خویش کاری کردند که حقیقت بر آنان فاش گردید و متوجه شدند این دنیاطلبان و زراندوزان مترف و ستم پیشه نه بویی از ایمان برده اند و نه طرفدار عدالت و خیرخواهی هستند و فرمانروایی را وسیله ای برای شهرت طلبی و رسیدن به امیال و اغراض شخصی خود کرده اند . مردم مصر در همان روزهای حضور مسلمین در مصر برای دعوت مردم این سرزمین به اسلام با چهره ای چون ابوذر آشنا شدند همان کسی که سینه اش کانون محبت رسول اکرم (ص) شد و در سال پنجم هجری که رسول خدا (ص) عازم غزوه بنی المصطلق بود، ابوذر را به جای خویش در مدینه گماشت و در غزوه «ذات الرقاع » نیز چنین کرد و این انتصاب خود دلیل بزرگی بر عظمت و جلالت اوست که شایستگی این نیابت را از سوی پیامبر احراز کرد . (13) اما چون عثمان روی کار آمد و بر خلاف سنت پیامبر رفتار کرد ابوذر روش او را مورد انتقاد قرار داد و از حق پیشوای پرهیزگاران حضرت علی (ع) دفاع کرد . این نکوهش ها برای عثمان ناخوش آمد و چون افشاگری ابوذر را تهدیدی برای دستگاه حکومت خویش دانست، وی را به شام تبعید نمود . در شام هم از انتقاد ابوذر به روش های ناپسند معاویه، ادامه یافت و این افشاگری معاویه را سخت آشفته نمود و لذا در نامه ای سرتاسر دروغ، گزارش هایی بر علیه ابوذر تنظیم کرد وبرای عثمان فرستاد . وی هم در جواب نوشت او را به بدترین وضع روانه مدینه کن . برخورد ابوذر با عثمان و صراحت لهجه این صحابی رسول اکرم (ص) در دفاع از حق، عدالت و ولایت، موجب گردید تا وی دستگاه حکومت تجملی و فامیلی خویش را از این موقعیت تزلزل آفرین برهاند و با خاطری آسوده به خلافت ادامه دهد از این جهت ابوذر را به بیابان ربذه تبعید کرد . (14)

شخصیت دیگری که در فتح مصر حضور داشت «ابوسعید مقداد بن عمرو کندی » است که در روزهای سختی و هراس به رسول خدا (ص) ایمان آورد و تقریبا در تمامی غزوات آن وجود مبارک شرکت نمود و در نبرد بدر حماسه آفرید . در روایت مستندی که در منابع مهم شیعی مندرج می باشد و اهل تسنن نیز به درج آن مبادرت ورزیده اند نقل شده که رسول اکرم (ص) فرموده اند: خدای عزوجل مرا به

محبت و دوستی چهار نفر امر کرده و خبر داده که آن چهار نفر را دوست بدارم . گفتند آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: علی (ع) (سه مرتبه)، ابوذر، مقداد و سلمان . (15) وی با «ضیاعه » دختر «زبیربن عبدالمطلب » به توصیه پیامبراکرم (ص) ازدواج کرد . و همواره در راه استقرار حق و عملی شدن موازین دینی و توسعه اسلام می کوشید . پس از رحلت رسول خدا برای دفاع از لایت حضرت علی (ع) خود را به زحمت انداخت و چون به تصمیم سقیفه بنی ساعده اعتراض کرد او را آزار دادند و فریادش را با مشت و لگد خفه کردند . (16) پس از آن مقداد به منظور رعایت مصالح مسلمین و پیروی از دستورات امام متقین، راه متانت و بردباری را پیش گرفت و مسیر استقامت را پیمود و در زمان خلیفه دوم . برای گشودن سرزمین مصر برای مسلمین تلاش کرد و با جانبازی او و گروهی از فداکاران مسلمان، این کشور به قلمرو اسلامی منضم گردید و عطر تشیع در آن افشانیده شد . (17)
خلافکاری در مسند خلافت

عثمان براساس ملاحظات سیاسی و قومی روی کار آمد و با شروع زمامداری او تاریخ ستم بنی امیه و سلطه گری آنان آغاز شد . زیرا در نخستین اقدام، افرادی از این گروه را به مصادر مهم مملکتی گماشت و بدین گونه جهان اسلام را برای پذیرش یک نظام اشرافی و زورگویی و استیلای قبیله ای سوق داد .

متاسفانه اتخاذ سیاست های غلط این خلیفه وحدت سیاسی و اقتدار جامعه اسلامی را مخدوش ساخت . و تعدد مراکز تصمیم گیری و تمایلات انحصار طلبانه، نارضایتی های زیادی در کشورهای مسلمان پدید آورد که غیرقابل اغماض بود . افرادی چون «ولیدبن عقبه » که پیامبر اسلام او را از اهل آتش معرفی کرده بود یامعاویه بن ابی سفیان » که چهره ای مشخص در تاریخ اسلام داشت و از سردمداران مبارزه علیه دیانت به شمار می رفت یا «سعیدبن عاص » توسط عثمان صاحب قدرت و منصب شوند و خلیفه با انتخاب اینها حاکمیت خویش را تثبیت کرد . زیرا افرادی از طایفه اش بودند که برای تحکیم سیاسی او و خویش تلاش می نمودند و نژاد پرستی و قوم گرایی در راس برنامه های آنان بود . علاوه بر آنکه محورهای اساسی قدرت در درست امویان بود، نیرویی که از تحقق اهداف شوم و پلید آنان ممانعت به عمل آورد وجود نداشت . حضرت علی (ع) که به عنوان نیرویی معنوی می توانست سدی استوار در مقابل این تباهی ها باشد، از ابزار واقعی قدرت بی بهره بود و تنها همچون زمان دیگر خلفا سیاست صبر و انتظار را پیشه کرد . البته از این که مخالفت خود را در مقابل رفتارهای ناپسند امویان ابراز دارد هیچ ابایی نداشت . عثمان به این سیاست مخرب بسنده نکرد و ضمن آنکه در مقابل خلافکاریهای کارگزاران روش اهمال، مسامحه، سازش و بی اعتنایی را پیش گرفت نسبت به اصحاب رسول خدا (ص) رفتار خشن اعمال کرد و در برابر انتقادها و اعتراض های آنان به شیوه حکومت، برخورد نامناسبی در خصوص آن پارسایان فداکار از خود بروز داد .

عثمان حتی اجرای حدود اسلامی را در مورد افراد متخلف که از خاندان اموی و غیر آن بودند تعطیل کرد و از این جهت با موضع گیری شدید حضرت علی (ع) مواجه گردید . وقتی «عبدالله بن عمر» ، «هرمزان » را که اقرار به اسلام کرده بود، کشت، عثمان می خواست حکم قصاص را در مورد وی انجام ندهد که حضرت علی (ع) رسما خواهان اجرای حکم اسلامی گشت و در این جهت اهتمام ورزید . چون ابوذر به دلیل انتقاد به دستگاه حکومت عثمان به ربذه تبعید شد حضرت علی (ع) به این مجازات اعتراض کرد . (18)

مفاسد بی امیه، بدرفتاری با اصحاب پیامبر و تخلفات متوالی روز به روز افزایش یافت و نیز شکل جدی بخود گرفت . در نتیجه گروهی از بزرگان اسلام که در میان آنان حضرت علی (ع) چون خورشیدی می درخشید با سیاست عثمان مخالفت کردو روز به روز محبوبیت او در جوامع اسلامی کمتر شد و موج اعتراضات بالا گرفت و افکار عمومی بر علیه او سوق پیدا کرد . (19)

حضرت علی (ع) رو در روی یا در غیاب، انحرافات عثمان را یادآور می شد و رفتارش را در مورد پیمودن راه استبداد و مقدم داشتن خویشاوندان بر افراد امت، نکوهش می کرد و از اینکه عده ای چون «مروان » به نام او هر کاری می خواستند انجام می دادند، انتقاد می نمود . به همین دلیل عثمان آن وجود مبارک را مانعی بر سر راه خویش در مدینه می دید . به خصوص آنکه حضرت علی (ع) تکیه گاه و مایه امید انقلابیون به شمار می رفت و مبارزان و مخالفان خلیفه مزبور به نام امیرمومنان علی (ع) شعار می دادند و عزل عثمان و زمامداری جانشین راستین پیامبر را عنوان می کردند . از سوی دیگر عثمان مشاهده می کرد علی (ع) خیرخواهانه میان او انقلابیون وساطت می کند و وجودش مایه آرامش است از این رو از آن امام همام خواست بطور موقت از مدینه خارج شود و در مزرعه خود واقع در حوالی شهر پیامبر برود، اما دیری نپایید که خلاء ناشی از نبود آن حضرت احساس شد و پیغام داد که ایشان به مدینه برگردند . وقتی حضرت برگشت شعارها داغتر شد . (20)
موج مخالفت

در میان افراد ناراضی از رفتار عثمان و عمالش، مردم مصر بیش از همه مسلمانان به ادامه این روند نامطلوب و عدالت کش و ستم گرانه معترض بودند . چنان چه جماعتی از معارف و اشراف مصر برای شکایت از عامل خویش به مدینه آمدند و در مسجد حضرت رسول (ص) اجتماع کردند . در آنجا جماعتی از مهاجر و انصار را مشاهده کردند، پس از احوالپرسی پرسیدند به چه امری تالم خاطر یافته اید که از مصر به مدینه آمده اید؟ گفتند به سبب کارهایی که به طریق ناگوار و ناصواب از کارگزار مصر صادر شده است .

حضرت علی (ع) خطاب به ایشان فرمود: «در کار خود شتاب نکنید، چون به نزد خلیفه رفتید آنچه را ناپسند دیده اید شرح دهید اگر او بر عامل خویش انکار کند و در این باب وی را ملامت نماید به هدف خود رسیده اید و اگر منکر شود و او را باقی بگذارد تامل کنید تا چه مصلحت باشد .» مصریان حضرت را دعا کردند و عرض کردند که سخن نیکو فرمودی، امیدواریم که به لطف رنجه شوی و با ما نزد عثمان بیایی . حضرت فرمود به حضور من حاجتی نیست و خداوند رحیم بر حال بندگان

آنجا آگاه می باشد . مصریان چون به درسرای عثمان آمدند اجازه رخصت یافتند و چون به نزد خلیفه رفتند، پرسید: برای چه منظوری آمده اید؟ گفتند: به سبب اعمال ناگواری که از سوی عامل شما سرزده است، آمده ایم تا از تو بازخواست کنیم . ای خلیفه نعمت پروردگار در حق تو بسیار است، شکر آنها را بگذار، از خدای خویش بترس و از افعال نکوهش شده اجتناب کن . عثمان گفت آن اعمال ناپسند کدام است؟ بیان کنید . مصریان گفتند نخست آنکه حضرت رسول اکرم (ص) «حکم بن العاص » را از مدینه بیرون کرد و به طایف فرستاد، اما تو او را به مدینه آوردی . دیگر آنکه مصحف فرآن را پاره پاره کردی و سوزانیدی . سوم آنکه روزی بندگان خدا را به افراد طایفه خود دادی و دیگران را محروم کردی . شریعت می گوید کسی را که عصیان خدای ورزد و خلاف فرمان او کند نباید پیروی کرد . پس اگر بخواهی از افعال ستوده اباکنی و این شیوه را ادامه دهی ما از فرمان تو سرپیچی می کنیم و فرجام این کار به ضرر تو و ما تمام می شود . چون عثمان این سخنان را از مصریان شنید چهره اش متغیر گردید و ساعتی به فکر فرو رفت بعد از ان روی به ایشان کرد و گفت: «چندان سخن گفتید که نمی دانم کدام را جواب دهم اما حکم بن العاص را به دلیل قرابت به مدینه آوردم » ، پس نامه ای به عمال خویش نوشت و در آن از ستم، اعلام انزجار کرد و آنان را به رعایت حال رعایا توصیه نمود و خاطر نشان ساخت هر کس بر مضمون این نامه وقوف یابد به مدینه آید و از رفتار کارگزارانم گزارش دهد تا اگر ستمی می کنند منع کنم و عادلی را به جای ظالمی نصب کنم . چون این نامه به اهالی مصر، کوفه و بصره رسید، «کنانه بن بشراللیثی » و «سودان بن حمران المراری » با هفتصد مرد از اهل مصر به سوی مدینه آمدند و در این شهر اجتماع کردند جمعی نیز از کوفه به رهبری «مالک اشتر» و نیز تعدادی از بصریان به جمع آنها پیوستند . پس با هم به مشورت پرداختند رای همه بر آن قرار گرفت که به عثمان بگویند ترک خلاف کند و گرنه او را بکشند . چون رای خود را به آگاهی خلیفه رسانیدند وی از فراخوانی ایشان سخت نادم گردید واز شدت هراس از خانه رفت و در را به روی خویش بست و از بام خطاب به اجتماع کنندگان گفت چه می خواهید؟ کدام کار از من ناپسندیده اید تا تغییر دهم به کدام جهت روم که رضایت شما در آن باشد؟ گفتند چرا کتاب خدا را سوزاندی و با رسول خدا در غزوه بدر حاضر نشدی و درجنگ احد پیامبر آنها گذاشتی و گریختی؟ و در بیعت رضوان هم نیامدی . عثمان گفت: «خدای تعالی از گناهم گذشته و عفو کرده است . گفتند: این را چه می گویی که نیک مردان را از شهر بیرون کرده و جماعتی نادان و نالایق را والی شهرها کرده ای تا در خون و اموال ما تصرف کنند؟ برخی را از خانمان آواره کردی و عطایشان را قطع نمودی تا در غربت در فراق فرزندان مرگشان فرا برسد . پس وی در مقام توجیه برآمد و گفت بر حسب مصالحی این تصمیم ها را گرفته ام و اگر کسی بی گناه بوده و اذیت شده قصاص می دهم . چون مصریان و دیگر معترضان قانع نشدند عثمان به سفارش «عبدالله بن عمر» کسی را نزد حضرت علی (ع) فرستاد و وقتی ایشان آمدند گفت: «ای اباالحسن لطف نما و به نزد این قوم برو و ایشان را از رنجانیدن من باز دار» . حضرت علی (ع) فرمود: «اگر با من عهد کنی که بر این سخن ها که می گویی وفا کنی و با ایشان طبق قران و سنت رسول خدا (ص) عمل کنی و تقاضاهای برحقشان را عملی سازی، انقلابیون را از منازعه با تو بازدارم و کارها را به صلاح آورم . » عثمان با امیرمؤمنان علی (ع) عهد بست که چنین کند، حضرت نزد اهل مصر رفت و چون نزدیک ایشان رسید، گفتند: ای اباالحسن بازگرد که حرمت تو نزد ما بسیار است و تو سید و سرور ما هستی . باز گرد و خود را در رنج و مشقت میفکن . می خواهیم از جانب ما در حق شما کوتاهی نشود . حضرت فرمود: عجله

نکنید که هرچه مرادتان است عثمان همان کند، او با من میثاق بسته که رضایت شما را به دست آورد و هر حاکمی که می خواهید نصب کند . مصریان گفتند: «ضامن این سخن کیست؟» حضرت علی (ع) فرمود: «من ضمانت می کنم .» ایشان اظهار داشتند اگر رای شما چنین است ما نیز قبول می کنیم . امیر مومنان فرمود پس همراه من نزد عثمان بیایید . جماعتی از مهتران قوم پذیرفتند که به اتفاق مولای مومنان نزد خلیفه بروند . چنین شد و آنان درخواست هایی از عثمان کردند او اجابت نمود و ایشان را با زبان و سخن راضی و خشنود گردانید . بزرگان مصری گفتند بر این جمله می گویی حجتی بنویس و علی بن ابی طالب (ع) را ضامن کن که از آن عدول نکنی . آن قوم وثیقه ای بر این مضمون تنظیم کردند: «بسم الله الرحمن الرحیم; این وثیقت نامه ای است که جماعتی از اهل کوفه، بصره و مصر نوشته اند و عثمان قبول نمود که پس از این با آنان بر وفق قرآن و سنت نبوی رفتار کند و جانشینان را مراعات نماید و افرادی را که در خوف و هراس به سر می برند ایمن دارد و هر کسی که از شهر و دیار خویش بیرون کرده و به وطن مالوف خویش بازگرداند و آنهایی را که از عطا محروم کرده حقشان را تمام و کمال بدهد . «عبدالله ابن ابی سرح » را از حکومت مصر معزول کند و کسی را که مصریان خواهان آن هستند به امارت سرزمین مزبور نصب کند .» چون سخن به اینجا رسید مصریان گفتند ما «محمدبن ابی بکر» را برای این مقام می خواهیم عثمان پذیرفت و حضرت علی (ع) را بر این قول خویش ضامن گرفت . بعد ازآن «زبیربن عوام » ، «طلحه بن عبیدالله » ، «سعد ابی وقاص » ، «عبدالله بن عمی » ، «زیدبن ثابت » ، «سهل بن حنیف » ، «ابوایوب » ، و «خالد بن زید» بر آن تعهد نامه شهادت دادند و آن را مهمور کردند و نوشتند: «این ضمانت نامه در ماه ذیقعده سال 35 هجری نوشته شد .» از آن پس حضرت علی (ع) همراه با مصریان از نزد عثمان بیرون آمدند . (21)
کارگزار نالایق

یاد آور می شود عبدالله بن سعد بن ابی سرح که از خاندان عامربن لوی بود، همان کسی است که رسول اکرم (ص) دستور قتلش را صادر کرد . نامبرده پس از فتح مکه مسلمان شد و پس از هجرت به مدینه جزو کاتبان وحی بود در آیات قرآن تصرف می کرد و به این روش خود ادامه داد، تا زمانی که آیه «و من اظلم ممن افتری علی الله کذبا» (22) در باره اش صادر گردید . با افشای توطئه اش ناگزیر ارتداد خود را آشکار کرد و از مدینه به مکه گریخت . و اطلاعاتی را از جامعه اسلامی به مشرکان انتقال داد . از جمله نام تازه مسلمانی را که در مکه به حال تقیه به سر می برد بر زبان آورد، از این رو دشمنان به شکنجه وی پرداختند تا آنچه را که می خواستند گفت . بعد از فتح مکه آن تازه مسلمان که غلامی یهودی بود ماجرای توطئه عبدالله بن سرح را به پیامبر اکرم (ص) گزارش داد . رسول گرامی اسلام وی را خرید و از قید بردگی رهانید و از خانواده ای با شرافت همسری برایش برگزید . (23) در روز فتح مکه با آنکه رسول اکرم (ص) دستور داده بود کسی که در خانه خویش را ببندد یا به خانه خدا پناهنده شود و یا سلاح بر زمین نهد و به منزل ابوسفیان برود در امان است، شش مرد و چهار نفر زن از مشرکان و منافقان را مهدور الدم داشت و فرمود این افراد حتی اگر به پرده کعبه هم آویخته شوند باید کشته شوند و یکی از آنان عبدالله بن سرح بود که عثمان (برادر رضاعی او) برای شفاعت نزد رسول خدا (ص) رفت و سلام کرد و حضرت رو برگردانید و این اعراض سه بار تکرار شد . سرانجام به میانجیگری عثمان پاسخ مثبت داده شد . حضرت به اصحاب فرمود من سکوت اختیار ننمودم مگر برای اینکه شخصی حرکت کند و عبدالله را گردن بزند . یاران عرض کردند: چرا اشاره نفرمودید؟ حضرت محمد (ص) فرمود: «سزاوار نمی باشد فرستاده الهی با چشم اشاره بنماید» . هنگامی که عثمان به خلافت رسید این عبدالله مهدورالدم را در سال بیست و پنج هجری به امارت مصر منصوب کرد و پس از فتح آفریقا به دست وی یک پنجم غنائم جنگ را به او داد . (24)

نخستین اعتراض محمدبن ابی بکر و محمدبن ابی خدیفه به عثمان به هنگام جنگ سواری به فرماندهی عبدالله بن ابی سرح بود که در سال 31 هجری روی داد . آن دو به اظهار کاستی ها و بدعت های این خلیفه پرداختند و خاطر نشان ساختند: «چرا عبدالله ابن ابی سرح را که آیه کفر در باره اش نازل شده به امارت مصر گمارده است؟ عبدالله آن دو نفر را تهدید کرد و پس از بازگشت به مصر طی نامه ای به عثمان نوشت ابن خدیفه و فرزند ابوبکر به فساد و توطئه پرداخته اند . خلیفه در پاسخ او نوشت: «محمد را به خاطر پدرش ابوبکر و خواهرش عایشه بخشیدم اما محمد بن ابی خدیفه فرزند من و برادرم می باشد او را تربیت کرده ام و جوجه ای از قریش می باشد .» عبدالله بار دیگر طی نامه ای به عثمان یادآور شد این جوجه بال و پر درآورده و بزودی پرواز می کند . عثمان سی هزار درهم همراه مقداری لباس و شتر برای محمد بن ابی خدیفه فرستاد او هم این عطای خلیفه را به مسجد برد و خطاب به مسلمانان مصر گفت: «عثمان می خواهد در دین من خدعه کند و به همین دلیل قصد دارد با رشوه اعتراض هایم را خاموش کند» . این افشاگری نفوذ معنوی و مردمی ابن ابی خدیفه را در مصر قوت بخشید . عثمان که از برنامه وی باخبر شد، به وی نوشت: احسانم را قدر ننهادی در حالی که کمترین کارت باید شکر این عطا باشد . محمد بن ابی خدیفه از انتقاد به عثمان و اعتراض علیه والی او دست بر نداشت و قیام مردم مصر علیه خلیفه و دست نشاندگان او شکل جدی به خود گرفت . گروهی از مردم از عبدالله بن سعد بن الی سرح شکایت کردند . عثمان طی نامه ای وی را تهدید و از ارتکاب کارهای خلاف نهی کرد . او نه تنها به مضمون نامه خلیفه عمل ننمود بلکه برخی از معترضان را آن قدر مورد ضرب و شتم قرار داد که کشته شدند . این امر اعتراض بیشتر مردم مصر را برانگیخت و همانگونه که اشاره کردیم حدود هفتصدنفر از اهل مصر به مدینه رفتند و از اعمال ابن ابی سرح و عثمان به انتقاد و ملامت پرداختند که پس از انجام مذاکرات و تنظیم ضمانت نامه ای که متن آن را با حضور حضرت علی (ع) تنظیم کرده بودند قرار شد والی مصر عزل و محمبن ابی بکر جانشین وی گردد . (25)

پی نوشت ها:

1 . سوره یوسف، آیه 99 .

2 . السیرة النبویة ، عبدالحمید جودة السحار، ص 88 .

3 . تاریخ الرسل والملوک، طبری، ج اول، ص 85 .

4 . الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج اول، ص 112 .

5 . این کودک در دوران طفولیت دارفانی را وداع گفت و پیامبر را سوگوار نمود .

6 . الفردوس الاعلی، ص 82; اعلام النساء، ج 2، ص 852; هاجر اسوه استقامت، از نگارنده، ص 33 .

7 . گنبد و مناره های مصر، کاترین مایور مژوان، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، مجله مشکوة، شماره 8، 60 – 61 (پاییز و زمستان 1377)، ص 204 – 205 .

8 . معجم البلدات یاقوی حموی، ج 5، ص 138 – 139; فتوح البلدان، بلاذری، ص 312، 313 .

9 . العادیات ، آیه 6 .

10 . سفینة البحار، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، ج سوم، (چاپ مشهد)، ص 652 – 653 .

11 . الفتوح، ابن اعثم کوفی، ص 207 .

12 . شیعه و زمامداران خودسر، محمد جواد مفنیده، ترجمه مصطفی زمانی، ص 78 .

13 . ناسخ التواریخ، عباسقلی خان سپهر، جزء دوم، ص 62 و 156 .

14 . در این زمینه به جلد هشتم کتاب الغدیر علامه امینی مراجعه شود .

15 . سنن ابن ماجه، ج اول، ص 66، مستدرک حاکم، ج سوم، ص 130، حلیة الاولیاء، حافظ ابونعیم، ج اول، ص 172، اسد الغابه، ج 4، ص 410 والغدیر، ج 8، ص 314 .

16 . الغدیر ، علامه امینی ، ج هفتم، ص 77 .

17 . اسدالغابه، فی معرفة ال . . یه، ج 4، ص 410 .

18 . در این موارد نگاه کنید به تاریخ یعقوبی، ج دوم، ص 170، شرح نهج البلاغه، ج اول، ص 199، مروج الذهب، ج دوم، ص 348 .

19 . الفتوح، ابن اعثم کوفی، ص 317 – 319 .

20 . در نهج البلاغه، خطبه های 30 – 121 و 162 و نیز خطبه معروف شقشقیه به این مسایل اشاره شده است .

21 . ماخوذ و اقتباسی از کتاب الفتوح، ص 358 – 362 .

22 . انعام، آیه 93 .

23 . المغازی، ص 631 و 654 و ص 662; الغدیر، ج 16، ص 77 .

24 . الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 1609 – 1611 .

25 . همان، ص 1704 – 1705; الغدیر، ج 19، ص 77 .