جایگاه اهل‌البیت (ع) در میان امت اسلامی از دیدگاه امام علی (ع)

چکیده
در قرآن و سنت جایگاه ویژه و منحصربه‌فردی به اهل‌بیت ‌(ع) داده شده است. توجه به این جایگاه اقتضا می‌کرد که این خاندان پس از رحلت پیامبر اکرم‌ (ص) سکاندار دستگاه حکومتی مسلمانان شوند و در عرصه‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی جامعة اسلامی رهبری بلا‌منازع را برعهده گیرند. پس از گذشت نیم قرن از واقعة سقیفة بنی‌ساعده، ماجرای خونین کربلا به وقوع پیوست و بر عترت پیامبر آن رفت که رفت و حتی طرح فضائل آنان ممنوع و خطرآفرین شد.
امیر‌المؤمنین علی ‌(ع) با شناخت عمیق از مقولة چگونگی گفتمان با اهل‌بیت ‌(ع) در عصر خود و آینده به طرح مبانی نظری مربوط به عترت پیامبر ‌(ص) و آثار گستردة آنان در حیات بشری و به‌خصوص جامعة اسلامی پرداخت. در این مقاله با رویکردی تاریخی ـ تحلیلی شیوة پرداختن امام به این مسئله مورد بررسی قرار می‌گیرد و تلاش آن حضرت برای بیدار‌کردن وجدان‌های خفته در قبال وظیفه‌ای که در برابر این هدایتگران الهی داشت، بررسی می‌شود و سرانجام، اثر‌گذاری ارشادات امام در بخشی از جامعه با وجود موانع بسیار، و صفات محبان اهل‌بیت ‌(ع) در کنار صفات مخالفان آنان طرح می‌گردد.

سیمای حضرت مهدی(عج) در آیینه نهج البلاغه

بشریت سال ها است که در انتظار بس بزرگی بی قرار است، توده های عظیم انسانی هر کدام به فراخور حال و مجال دین و فرهنگ خویش در انتظار آمدن اصلاح گر توانمند و بزرگ جهانی بسر می برند، در این میان انبیاء و امامان معصوم بیش از دیگران از انتظار و شرائط آن، ظهور و علائم آن، دوران ظهور و ره آورد آن…سخن گفته اند:

از جمله امیرمؤمنان(ع) در نهج البلاغه به صورت های مختلفی از عزیز دلها و آن یار سفر کرده یاد نموده، گاه از یاد شیرین و سیمای دیدنی مهدی سخن گفته و گاه از آینده روشن بشری در زمان ظهور امام زمان، و آخرالزمان و علائم آن سخن به میان آورده است، و در برخی جملات از ویژگیهای حکومت جهانی آن حضرت و ره آورد آن، می گوید و بیان می کند که چگونه عدالت در آن دوران فراگیر و جهانی خواهد شد، و اسلام و قرآن و سنّت زنده خواهد گشت و فاسدان و ستمگران به مجازات خویش خواهند رسید.

آنچه در پیش رو دارید نگاهی است به سیمای مهدی موعود(عج) در نهج البلاغه امیر بیان علی علیه السلام
* یاد شیرین مهدی *
یوسف کنعان عشق، بنده رخسار اوست خضر بیابان عشق تشنه گفتار اوست
موسی عمران عشق، طالب دیدار اوست کیست سلیمان عشق؟ بر در او یک فقیر(1)

راستی او کیست که از تمام دلربایان دل ربوده، و همه مشتاق دیدار جمال دلارای او هستند و تشنه یک نگاه چشمان مست جادوئی او، علی(ع) که همه انبیاء مشتاق دیدار او بودند، و تمام اولیاء در حسرت دیدار روی او در لحظه جان یک عمر انتظار کشیدند، چه فهمیده از جمال یوسف زهرا(س) که با آه و ناله بزرگترین آرزوی خویش را دیدن چهره نورانی مهدی موعود می داند؟
جمال از نور یزدان داری ای دوست صفای باغ رضوان داری ای دوست
توئی یوسف که در هر کوی و برزن هزاران پیر کنعان داری ای دوست

آری علی عمرانی هنوز جمالت را ندیده، مشتاق و خریدار تو گشته و آنجا که سخن از تو به میان می آید اینگونه حسرت دیدار را به صحنه بیان و کلام می آورد، و با حالت سرشار از عشق و شیدایی به سینه خود اشاره کرده و آهی کشیده می فرماید: «شوقاً الی رؤیته(2)؛چقدر به دیدار او مشتاقم» و در نهج البلاغه می خوانیم:«الا بابی و امّی هم من عدّةٍ اسمائهم فی السّماء معروفةٌ و فی الارض مجهولةٌ(3)؛ آگاه باشید! آنان که پدر و مادر فدایشان باد، از کسانی هستند که نام آنها در آسمان معروف و در زمین ناشناخته و گمنامند».

به امیرمؤمنان باید حق داد که اینگونه عاشق دیدار جمال زیبای مهدی باشد، چرا که خود مولا، آن چنان او را وصف کند که هرکس بشنود ندیده شیدا و خریدار او می شود:
دیده در هجر تو شرمنده هجرانم کرد بسکه شب ها گهر اشک بدامانم کرد
شمه ای از گل روی تو به بلبل گفتم آن تنک حوصله رسوای گلستانم کرد
گوشه ای از غم هجران تو گفتم با شمع آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

آنجا که فرمود:«هو شابّ مربوع حسن الوجه حسن الشّعر یسیل شعره علی منکبیه و نور وجهه یعلو سواد لحیته و رأسه بابی ابن خیرة الاماء(4)؛او جوانی چهارشانه، نیکو صورت و نیکو موی می باشد که موهایش بر شانه فرو ریخته و نور صورتش سیاهی موی سر و ریش او را تحت الشعاع قرار می دهد. پدرم فدای او باد که فرزند بهترین کنیزان است».
هر دم که جلوه با گل رخسار می کنی آفاق را معاینه گلزار می کنی
با جلوه و جلالت آن قامت رسا هر سرو را خجل تو زرفتار می کنی
گه مهر را به نور رخت تاب میدهی گه ماه را بزلف سیه تار می کنی
با یک نگاه شیشه و سنگ حصارا یاقوت و لعل و گوهر شهوار می کنی
مستانه گر بکوی خرابات بگذری مستان عشق را همه هوشیار می کنی
ساقی و جام خم همه در انتظار توست وقتی گذر به خانه خمّار می کنی
ای شهریار ملک نجاتم، به پاس عشق آیا مرا روانه دربار می کنی؟
یوسف به خانه روی ز بازار می کند هرگه ز خانه روی به بازار می کنی
هر کس فتد بدام غمت تا به پای عمر او را بدرد عشق گرفتار می کنی…

یاد شیرین مهدی و عشق سرکش مولا، به فرزندان معصومش مخصوصاً امام زمان(عج) امان نمی دهد که از آن ها و اوصاف و کمالاتشان در جای جای نهج البلاغه یادی نکند و مردم زمان خود و آیندگان را به این صورت آگاه نکند: «آری خداوندا! زمین هیچ گاه از حجّت الهی خالی نیست، که برای خدا با برهان روشن قیام کند، (آن حجت و امام) ظاهر و آشکار است و یا بیمناک و پنهان تا حجّت خدا باطل نشود و نشانه هایش از میان نرود. تعدادشان چقدر؟ و در کجا هستند؟ به خدا سوگند که تعدادشان اندک ولی نزد خداوند بزرگ مقدارند(چرا) که خدا به وسیله آنان حجّت ها و نشانه های خود را نگاه می دارد تا به کسانی که همانندشان هستند بسپارد، و در دل های آنان بکارد، آنان که دانش، نور حقیقت بینی را بر قلبشان تابیده و روح یقین را دریافته اند. که آن چه را خوشگذران ها دشوار می شمارند.و یا آنچه که ناآگاهان از آن هراس داشتند انس گرفتند، در دنیا با بدن هایی زندگی می کنند که ارواحشان به جهان بالا پیوند خورده است، آنان جانشینان خدا در زمین، و دعوت کنندگان مردم به دین خدایند» آنگاه فرمود:«آه آه شوقاً الی رؤیتهم؛آه آه، چقدر مشتاق دیدارشان هستم»(5).
من مات قد و قامت موزون توام مفتون جمال روی بی چون توأم
حاشا که بگویمت تو لیلای منی امّا من دلباخته مجنون توأم

مخصوصاً دوران ظهور آن حضرت و استقرار حکومت عادله او، که جمال و کمال و دولت و صولت گردهم آمده، سخت مورد اشتیاق امیرمؤمنان بوده است، لذا فرمود: «یا شوقاً الی رؤیتهم فی حال ظهور دولتهم(6)؛ چقدر مشتاق دیدار آنها هستم در آن زمان که در ظهور دولتشان به سر می برند.»
تداوم امامت تا ظهور مهدی

از مسائلی که امیرمؤمنان به آن توجه نموده ادامه و استمرار امامت است در طول زمان تا دوران ظهور مهدی موعود(عج) و این که هیچ زمانی خالی از حجّت و امامی نیست. این همان سخن و مطلب است که در منابع شیعه و سنی آمده است که خلفا و جانشینان پیامبر اکرم(ص) دوازده نفرند و همه از بنی هاشم(7) می باشند و به قول شیخ سلیمان قندوزی مقصود از دوازده خلیفه همان امامان دوازده گانه شیعه است، زیرا نمی توان احادیث را بر خلفای راشدین تطبیق کرد، چون تعداد آنان کمتر از دوازده است و نمی توان بر حاکمان اموی منطبق نمود چون بیش از دوازده نفر بودند، و غالب آنها عناصری ظالم و ستمگر بوده اند گذشته از این آنها از دودمان هاشم نبودند بلکه از تیره امیّه بوده اند، و همین طور به خلفای عباسی نمی توان تفسیر کرد چون تعداد آنها نیز بیش از دوازده نفر است و افزون بر آن پیوسته با نزدیکان پیامبر در جنگ و ستیز بوده اند، لذا راهی جز این نیست که بگوییم که همان امامان دوازده گانه شیعه مقصود است و لاغیر.(8)

کلام امیر مؤمنان در این زمینه چنین است:«اَلا اِنَّ مَثَل َآل مُحَمَدٍ(ص) کَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ اِذاخَوی نَجمٌ طَلَع نَجمٌ فَکَاَنَّکم قَد تَکامَلَت مِنَ اللّهِ فیکُمُ الصنائِع وَ اَراکم ماکُنتُم تَامَلُون ؛بیدار باشید مثل آل محمد(ص) چونان ستارگان آسمان است اگر ستاره ای غروب کند، ستاره دیگری طلوع خواهد کرد(این امر تا ظهور امام زمان ادامه دارد و در دوران اوست که) گویا می بینم(در پرتو خاندان پیامبر) نعمت های خدا بر شما تمام شده و شما به آنچه آرزو دارید رسیده اید.»(9)

در جای دیگر صریحاً فرمود: «انّ الائمّة من قریشٍ غرسوا فی هذا البطن من هاشمٍ؛ لاتصلح علی سواهم، و لا تصلح الولاة من غیرهم ؛ همانا امامان (دوازده گانه) همه از قریش می باشند که (درخت) آنها را در خاندان بنی هاشم کاشته اند مقام ولایت و امامت در خور دیگران نیست و دیگر مدعیان (زمامداری) شایستگی آن را ندارند.»(10)
خبر از غیبت امام زمان(عج)

سالها قبل از تولد آن حضرت، امیر بیان خبر از غیبت یوسف زهرا می دهد و این خبر تلخ را برای همراهان و آیندگان بیان می کند که «اَلا وَ اِنَّ مَن اَدرَکَها مِنّا یَسری فِیها بسِرِاجٍ مُنیرٍ و یَحذُو فیها عَلی مِثالِ الصّالِحین لیَحلَّ فیها رِبقاً وَ یُعتِقَ فیها رقّا وَ یَصدَعُ شَعباً، وَ یَشعَبَ صَدعاً، فی سُترَةٍ عَنِ النّاسِ لایُبصِرُ القائِفُ اَثَرَهُ وَلَو تابَعَ نَظَرهُ(11)؛بیدار باشید و براستی آن کس از ما(یعنی حضرت مهدی(ع)) که فتنه های آینده را دریابد، با چراغی روشنگر در آن گام می نهد، و برهمان روش صالحان (پیامبر اکرم(ص) و امامان گذشته) رفتار می کند تا گره ها را بگشاید، بردگان (و ملّت های اسیر) را آزاد سازد، و جمعیّت گمراه (و ستمگر را) پراکنده، و حق جریان پراکنده را جمع آوری کند (حضرت مهدی(ع) سالهای طولانی) در پنهانی از مردم به سر می برد آن چنان که اثر شناس اثر قدمش را نمی یابد گرچه در یافتن اثر (و نشانه ها) تلاش فراوان نماید.»
دلا دیدی که دلدارم سفر کرد سفر کرد و مرا خونین چگر کرد
دلا دیدی که مهدی رفت و امت غریبانه عجب خاکی به سر کرد
دلا دیدی پدر رفت و یتیمان به هر کوهی ندای وا پدر کرد

و در بخش دیگر فرمود: «فَهُوَ مُغتَرِبٌ اِذا اغتَرَبَ الاِسلامُ، وَ ضَرَبَ بِعسببِ ذَنبِهِ وَ الصَقَ الاَرضَ بِجِرانِهِ، بَقیّةٌ مِن بَقایا حُجّتِهِ، خَلیفَةٌ من خَلائِفِ اَنبِیائِهِ(12)؛ در آن هنگام اسلام غروب می کند و چونان شتری(در راه مانده) دم خود را به حرکت در آورده گردن به زمین می چسباند(13) او (حضرت مهدی) پنهان خواهد شد (و غیبت صغری و کبری آغاز خواهد شد) او باقیمانده حجّت های الهی و آخرین جانشین از جانشینان پیامبران است.
نگاهم باز بر در ماند برگرد خیالت باز در برماند بر گرد
تمام عمر چشم خسته ما به یادت همچنان تر ماند برگرد(14)

راستی غیبت و هجران مهدی(عج) روزی است که یاد آن دل هر شیعه را رنجور می کند و بی اختیار اشک و آه فریاد می زند:
دلم آگاهی از جایت ندارد نشان از رد پاهایت ندارد
در این دنیای ما، می دانم ای دوست کسی تاب تماشایت ندارد
ظهور نزدیک است

از نکاتی که بسیار قابل دقت است این است که امیرمؤمنان(ع) ظهور و قیام آن حضرت را نزدیک می داند، این بشارت روح تازه در کالبد خسته دلان دوران غیبت می دهد، و باعث می شود رنج دوری از حضرت را و فتنه ها و فسادهای آخرالزّمان را با شهد شیرین یاد ظهور و نزدیک بودن آن تحمّل نمایند.
بازآ که این دل خستگان دیوانه روی توأند مست از می عشق تو و خاک سر کوی توأند
چشم انتظار دیدن چشمان جادوی توأند دل بسته مهر تو و آن دسته موی توأند
جان بر کف راه تو و تیغ دو ابروی توأند محو تماشای تو و آن قد دلجوی توأند

علی (ع) می فرماید: «وَ ما اَقرَبَ الیَوم مِن تَباشیر غَدٍ! یا قَوم هذا اِبّان وُرودِ کُلِّ مَوعُودٍ، و دُنُوّ مِن طَلعَةِ مالاتَعرِفون؛ و چه نزدیک است امروز ما به فردایی که سپیده آن آشکار شد، ای مردم! اینک ما در آستانه تحقق وعده های داده شده(برای دوران ظهور) و نزدیکی طلوع آن چیزهایی که بر شما پوشیده و ابهام آمیز است، قرار داریم.»(15)
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش می رسد ایّام هجران می رود(16)
آینده روشن در حکومت

از امتیازات بزرگ تشیّع در انتظار مصلح جهانی این است که آینده روشن و امید بخشی را چشم براه است که توسط عدل گستر جهان ایجاد خواهد شد بشارت به چنین آینده ای را تک تک امامان معصومان داده اند و در رأس آنها امیر بیان علی(ع) می فرماید: «اَلا وَ مَن اَدرَکَها مِنّا یسری فیها بِسراجٍ مُنیرٍ و یَحذُوا فیها عَلی مِثالٍ الصّالِحینَ لیَحُلَّ فیها ربقاً ورقیق فیها رِقاً… ثمَّ لیشحذنَّ فیها قَومٌ شَحذَ القَین النَّصل تُجلی بِالتَّنزیلِ اَبصارُهُم وَ یُرمی بِالتَّفسیر فی مَسامِعِهِم وَ یغبقونَ کَأسَ الحِکمَةِ بَعدَ الصَّبُوح(17)؛بیدار باشید آن کس از ما (یعنی مهدی(ع)) که فتنه های آینده را دریابد با چراغی روشنگری در آن گام می نهد، و بر همان سیره و روش پاکان(و پیامبر و امامان(ع)) رفتار می کند تا گره ها را بگشایدو بردگان(و ملّت های اسیر) را آزاد سازد…(و بعد از غیبت طولانی او) سپس گروهی برای درهم کوبیدن فتنه ها آماده می گردند و چونان شمشیرها صیقل می خورند، دیده هاشان با قرآن روشنایی گیرد، و در گوش هاشان تفسیر قرآن طنین افکند، و در صبحگاهان و شامگاهان جامهای حکمت سر می کشند.»

و در جای دیگر فرمود: «لنعتفنّ الدّنیا علینا بعد شماسها عطف الضروس علی ولدها(18) و تلا عقیب ذلک و نرید ان نمنّ علی الّذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمةً و نجعلهم الوارثین»(19) دنیا پس از سرکشی (در زمان ظهور مهدی(ع)) به ما روی می کند، چونان شتر مادّه بدخو که به بچه خود مهربان گردد. پس این آیه را تلاوت کرد و اراده کردیم که بر مستضعفین زمین منّت گذارده آنان را امامان و وارثان (حکومت ها) گردانیم» جملات فوق مانند اشاره به فوتوریسم (Futurism) = (آینده نگری) است نظر امیرمؤمنان یک آینده نگری مثبت است که آینده جهان را روشن و متکامل می شناساند، بر خلاف برخی نظریه پردازان امروزی که آینده دنیا را تاریک، وحشت زا معرّفی می کنند.
ره آورد حکومت امام زمان(ع)

آنچه تمام بشریت به آن چشم دوخته و در آرزوی تحقق آن بسر می برند، ره آورد دوران ظهور و حکومت مصلح جهانی است، و امتیاز مهمّ تشیع از دیگران این است که این ره آورد را به صورت مشخص و دقیق بیان نموده تا بشریت برای تحقق و فرارسیدن چنین دورانی بیشتر تلاش کند، این دستاوردها به صورت گسترده و دقیق در کلمات ائمه(ع) بیان شده است، آنچه در این جا مطرح می شود بیان امیرمؤمنان در نهج البلاغه در این زمینه است:
1ـ اصول گرائی:

از مهمترین ره آورد نظام دوران ظهور این است که به پایه و رشته ها و ساختن انسان بیشتر توجه می شود و آثار بعدی نیز بر همین پایه ها استوار است.

علی (ع) در این زمینه می فرماید: «یعطف الهوی علی الهدی اذا عطفوا الهدی علی الهوی، و یعطف الرّأی علی القرآن اذا عطفوا القرآن علی الرّأی(20)؛ او (حضرت مهدی) خواسته ها را تابع هدایت می کند، هنگامی که مردم هدایت را تابع هوس های خویش قرار می دهند، و در حالی که (به نام تفسیر) نظریه های گوناگون خود را بر قرآن تحمیل می کنند، او نظریه ها و اندیشه را تابع قرآن می سازد.»
2ـ امام زمان و زنده کردن اسلام(قرآن و

از مهمترین دستاوردها و آثار حکومت امام زمان، زنده شدن اسلام، قرآن و سنّت است، چنانکه علی(ع) فرمود: «و یحیی میّت الکتاب و السّنّة(21)؛(مهدی) کتاب خدا و سنّت پیامبر(ص) را (که تا آنروز متروک مانده) زنده می کند.» و در قسمتی از خطبه 138 که قبلاً نقل شد این جمله آمده: «و یعطف الرّأی علی القرآن؛ او نظریه ها و اندیشه ها را تابع قرآن می سازد.»
3ـ استقرار عدالت فراگیر:

از دیگر مهمترین ره آورد حکومت حضرت مهدی(ع) که آرزوی تمامی انسانها است، استقرار عدالت جهانی و گسترده است، که در روایات متواتره نیز به عنوان مهمترین دستاورد قیام آن حضرت «الّذی یملأ الارض عدلاً و قسطاً» ذکر شده است.

و علی (ع) هم می فرماید: «فیریکم عدل السّیرة(22)؛او روش عادلانه(در حکومت حق) را به شما می نمایاند.
4ـ مجازات فاسدان:

قطعاً برای برپائی حکومت عدل، جلوگیری از فساد و مفسدان و تخلّف متخلفان لازم و ضروری می نماید، لذا مولا می فرماید: «و سیاتی غدٌ بما لاتعرفون یأخذ الوالی من غیرها عمّا لها علی قساوی اعمالها؛و فردایی که شما را از آن هیچ شناختی نیست (و زمامداری حکومت می کند که غیر از حاکمان امروزی است او حضرت مهدی است) که عمّال و کارگزاران حکومتها را بر اعمال بدشان کیفر خواهد داد.
5 ـ آزادگی و آزادی:

از دیگر ره آورد دوران ظهور و حکومت عادلانه مهدی(ع) آزادی انسان ها از بردگی و ستمگری است، بشری که در طول تاریخ ستم ها و ظلم ها آزادی واقعی او را سلب کرده و او را به بردگی و بندگی کشیده است در آن دوران به آزادی واقعی و مشروع و دلخواه خود خواهد رسید.

علی(ع) در این باره فرمود: «…لیحل فیها ربقاً و یعتق رقّاً(23)؛مهدی بر سیره صالحان رفتار می کند، تا گره ها را بگشاید، و بردگان (و ملّت های اسیر و رنج دیده و ستم کشیده) را آزاد سازد.
6ـ وحدت واقعی:

با توسعه عدالت اجتماعی در زیر سایه قرآن و سنّت محمّدی، و فراهم شدن زمینه آزادی واقعی و برچیده شدن تبعیض ها، خودبخود جامعه به سوی وحدت و اتحاد قدم برخواهد داشت.

امیرمؤمنان که خود برای وحدت و اتحاد جامعه اسلامی فداکاریها نمود، از خلافت و حق خود گذشت، اهانت های به همسرش را نادیده گرفت، و سکوت تلخ چند ساله را تحمّل نمود، می فرماید: «و یصرع شعباً و یشعب صدعاً(24)؛ جمعیت گمراه و ستمگر را پراکنده و حق جویان پراکنده را جمع آوری می کند(و وحدت واقعی بین آنها ایجاد می نماید).
7ـ وفور نعمت:

قطعاً هر زمامداری به اسلام و قرآن عمل نماید، و عدالت را در جامعه فراگیر سازد، و جلو مفسدان را بگیرد، رحمت الهی نیز دست آنها را خواهد گرفت، به هر اندازه مسائل فوق مراعات شوند، امدادها و رحمت الهی نیز فراگیرتر خواهد بود، این امر در زمان عدالت گستر هستی به اوج خود می رسد، لذا زمین تمام نعمت های خویش را در اختیار او قرار می دهد، در نهج البلاغه دراین باره می خوانیم: «و تُخرَج لَهُ الاَرضُ اَفالیذَ کَبِدِها وَ تُلقی اِلَیهِ سِلماً مَقالیدَها(25)؛ زمین جگر گوشه (و میوه ها و گنج ها) خود را برای او بیرون می ریزد، و کلیدهای (معادن) خود را به او می سپارد.

و در جای دیگر فرمود: «فَکَانَکم قَد تکامَلَت مِنَ اللّهِ فیکُم الصّنائع(26)؛ (در پرتو خاندان پیامبر و مهدی آل محمد(ص)) نعمت های خدا بر شما تمام خواهد شد.
8 ـ برآورده شدن آرزوها:

سالها است که بشر در آرزوی تحقق عدالت جهانی، امنیّت فراگیر، آزادی واقعی و…به سر می برد، و هنوز که هنوز است آرزوی های بشر به صورت کامل و تمام بحقیقت نپیوسته و جامه عمل به خود نپوشیده است، تنها دورانی که اصلی ترین و اصولی ترین آرزوهای بشر تحقق عینی خواهد یافت دوران ظهور مهدی موعود(عج) است، چنانکه مولا علی(ع) فرمود: «و اراکم ما کنتم تأملون(27)؛(در دوران مهدی(عج)) که نشان می دهد آنچه را آرزو داشتید(و به آرزوهای خود خواهید رسید).
ای دل مخور اندوه و غم سرها به سامان می رسد با یک جهان شور و شعف آن جان جانان می رسد
ویرانگر کاخ ستم باجیش ایمان می رسد احیاگر دین خدا حامی قرآن می رسد
چشم انتظاران را بگو یوسف ز کنعان می رسد ای دل شب هجران ما آخر به پایان می رسد

پی نوشت ها:

ـــــــــــــــــــــــ

1. مرحوم شیخ حسین اصفهانی(کمپانی).

2. بحارالانوار، ج 51، ص 115.

3. نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه 187، ص 368.

4. شیخ طوسی،کتاب الغیبة(مؤسسه معارف اسلامی) ص 47 و ر ـ ک ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 58.

5. نهج البلاغه، همان حکمت 147 ، ص 660 شماره 11 ـ 14.

6. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی،دارالتعارف، ج 1، ص 235، ح3.

7. ر ـ ک صحیح مسلم، ج 6، ص 3 سبحانی، بحوث فی الملل و النحل، ج 6، ص 58 ـ 61.

8. شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، چاپ استانبول سال 1301، ص 446، باتلخیص.

9. نهج البلاغه، همان، خطبه 100، ص 186، شماره 7.

10. همان، خطبه 144، ص 264، شماره 4.

11. همان، خطبه 150، ص 274.

12. همان خطبه 182 ص 348، شماره 24.

13. ضرب المثلی است برای شتر خسته، که دم خود را بحرکت می آورد، و گردن به زیر می چسباند که این حالت نشانه ضعف و درماندگی اوست.

14. غلامرضا کرمی گناوه.

15. نهج البلاغه (همان) خطبه 150، ص 274، شماره 3.

16. امام خمینی ره.

17. خطبه 150، ص 274، شماره 3 ـ 5.

18. همان حکمت 209، ص 672.

19. سوره قصص، آیه 5.

20. همان خطبه 138 ، ص 256، شماره 3 .

21. همان.

22. همان خطبه 150، ص 274، شماره 3.

23. همان، ص 274، خطبه 150.

24. همان، خطبه 138، ص 256 شماره 3.

25. همان خطبه 100، ص 186.

26. همان، ص 186.

علی (ع) از زبان خود علی(ع)

در مدح تو ای مظهر اضداد چه گوییم بالاست مقام تو، گفتار قصیر است
با این که تویی پادشه عالم هستی کرباس تو را جامه و فرش تو حصیر است(1)

بدون هیچ تعارفی درباره امیرمؤمنان علی (ع) سخن گفتن و اوصاف او را بیان نمودن، کاری است بس دشوار، پیامبر اکرم(ص) فرمود: «لو انّ الرّیاض اقلامٌ و البحر مدادٌ و الجنّ حسابٌ و الانس کتابٌ ما حصوا فضایل علی بن ابی طالبٍ؛(2) اگر همه درختان باغها قلم شوند و تمام دریاها مرکّب و جوهر، و جنها حسابگر و انسانها نویسنده گردند، نمی توانند فضایل علی(ع) را شماره کنند.»
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم

و همچنین آن حضرت فرمود:« خداوند برای برادرم علی(ع) فضائلی قرار داده که از شماره بیرون است. هر کس یکی از فضایل او را بیان و بدان معترف باشد، خداوند گناهان گذشته و آینده اش را خواهد بخشید و کسی که فضیلتی را از او بنویسد تا وقتی که از آن نوشته اثری باقی است فرشته ها برایش طلب آمرزش می کنند و آنکه به فضائل علی (ع) گوش بسپارد، خداوند گناهانی را که به وسیله گوش دادن مرتکب شده می بخشد، هر کس نوشته ای در فضیلت علی(ع) نگاه کند گناهانی را که به وسیله چشم انجام داده است مورد آمرزش قرار می دهد.(3)
مولود کعبه

یکی از فضائل آن حضرت از میان صدها فضیلت، ولادت آن حضرت است در

درون خانه خداوند. این امر را تمام محدّثان(4) و مورخان شیعه و دانشمندان علم انساب در کتابهای خود نقل کرده اند؛ و در میان دانشمندان اهل تسنن گروه زیادی به این حقیقت تصریح نموده و آن را یک فضیلت بی نظیر خوانده اند.(5)

حاکم نیشابوری می گوید: ولادت علی(ع) در داخل کعبه به طور متواتر (و قطعی) به ما رسیده است.(6)

آلوسی می گوید: تولد علی در کعبه در میان ملل جهان مشهور و معروف است و تا کنون کسی به این فضیلت دست نیافته است.(7)

در منابع شیعه می خوانیم وقتی که فاطمه بنت اسد دچار درد زایمان گردید، راه مسجد الحرام را در پیش گرفت و خود را به دیوار کعبه، نزدیک ساخت و چنین گفت: خداوندا به تو و پیامبران و کتابهائی که از طرف تو، نازل شده اند و نیز به سخن جدّم ابراهیم سازنده این خانه ایمان راسخ دارم، پروردگارا به پاس احترام کسی که این خانه را ساخت و به حق کودکی که در رحم من است، تولد این کودک را برای من آسان فرما! لحظه ای نگذشت که فاطمه بنت اسد به صورت اعجازآمیزی وارد خانه شد و در آنجا وضع حمل نمود.

بعد از چهار روز از کعبه خارج شد، فاطمه بنت اسد می گوید: وقتی از خانه خارج شدم هاتفی(از غیب) مرا ندا داد: ای فاطمه (این نوزاد را) به نام علی نام گذاری کن پس او علی است و خدای اعلی می گوید: به راستی اسم او را از اسم خودم جدا ساختم، و او را به ادب خود، ادب نمودم و او را بر اسرار علم خود آگاه ساختم و او کسی است که بتها را در خانه من خواهد شکست و بر بام خانه من اذان خواهد گفت و مرا تقدیس و تمجید خواهد نمود. پس خوش به حال کسی که او را دوست بدارد و اطاعتش کند وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی نماید.(8)

آری سیزدهم رجب سال 30 عام الفیل این حادثه عظیم اتفاق افتاد، به همین مناسبت آنچه در پیش رو دارید گامی است در بیان فضائل امیرمؤمنان از زبان خود آن حضرت امید که ره توشه ای باشد برای همه مسلمانان دنیا مخصوصاً شیعیان آن حضرت.

البته تذکر این نکته لازم است که حضرت سخت استنکاف دارد از این که فضائل خویش را به زبان آورد. چنان که خود می فرماید: «ولو لا ما نهی اللّه عنه من تزکیة المرء نفسه، لذکر ذاکرٌ فضائل جمّةً، تعرفها قلوب المؤمنین و لا تمجّها آذان السامعین؛(9) و اگر خدا نهی نمی فرمود که مرد خود را بستاید، فضائل فراوانی را برمی شمردم، که دل های آگاه مؤمنان آن را شناخته و گوش های شنوندگان با آن آشناست.
1ـ راه و رسم امام

خیلی از رهبران دنیا هستند که به راه و اهدافی که انتخاب کرده اند یقین و باور ندارند بلکه گاه آن راه و اهداف را وسیله رسیدن به قدرت خویش می دانند امّا علی(ع) این چنین نیست آنچه را که بعنوان راه و یا اهداف خویش به مردم معرفی نمود سخت به آن اعتقاد داشت، خود در این زمینه می فرماید:«و انّی لعلی الطّریق الواضح القطه لقطاً؛(10) و براستی من به راه روشن حق گام به گام ره می سپارم .
2ـ سوابق مبارزاتی حضرت

همانا خداوند سبحان حضرت محمد(ص) را مبعوث فرمود: در روزگارانی که عرب کتابی نخوانده و ادّعای وحی و پیامبری نداشت، پیامبر اسلام(ص) با یارانش به مبارزه با مخالفان پرداخت تا آنان را به سر منزل نجات کشاند… به خدا سوگند! من در دنباله آن سپاه بودم، تا باطل شکست خورد و عقب نشست…در این راه هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم، و خیانت نکردم، و سستی در من راه نیافت به خدا سوگند درون باطل را می شکافم تا حق را از پهلویش بیرون کشم.(11)
3ـ شجاعت مولا

انا وضعت فی الصّغر بکلاکل العرب و کسرت نواجم قرون ربیعة و مضر ؛ من در خردسالی بزرگان عرب را به خاک افکندم، و شجاعان دو قبیله «ربیعه» و «مضر» را درهم شکستم.(12)
4ـ صبر و بردباری علی

حقا که باید گفت صبر علی را هیچ کس نداشته و ندارد او در مقابل غصب خلافت و آن همه توهین ها به شخص او و همسر گرامیش فاطمه زهرا(س) صبر و بردباری نمود با آن که توان و قدرت مقابله را داشت ولی برای حفظ مصالح جامعه اسلامی و وحدت آن همه را تحمّل نمود، خود می فرماید: «در اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پاخیزم؟ یا در این محیط خفقان زای تاریکی که به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟ که پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا قیامت، و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه می دارد.

فرأیت انّ الصّبر علی هاتا احجی، فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجاً؛(13)پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم. پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشمم و استخوان در گلویم مانده بود. و با دیدگان خود می نگریستم که میراث مرا به غارت می برند!

در جای دیگر فرمود: «براستی می دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن می نهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین روبراه باشد و از هم نپاشد، و جز من به دیگری ستم نشود، و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم. و از آن همه زر و زیوری که به دنبال آن حرکت می کنید، پرهیز می کنم.»(14)
5 ـ علم بی کران مولا

تمام فضائل در عظمت علی(ع) ریشه در علم الهی و بی کران او دارد، گاهی که زمینه پیش می آمد حضرت اشاره به علم وسیع خود می نمود، از جمله فرمود: «و اللّه لو شئت ان اخبر کلّ رجلٍ منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شأنه لفعلت ولکن اخاف ان تکفروا فیّ برسول اللّه (ص) ؛ سوگند به خدا، اگر بخواهم می توانم هر کدام شما را از آغاز و پایان کارش، و از تمام شئون زندگی، آگاه سازم من از آن می ترسم که با اینگونه خبرها نسبت به رسول خدا(ص) کافر شوید، آگاه باشید که من این اسرار گرانبها را به یاران رازدار و مورد اطمینان خود می سپارم سوگند به خدایی که محمد(ص) را به حق برانگیخت و او را برگزید جز به راستی سخن نگویم، پیامبر اسلام(ص) همه اطلاعات را به من سپرده است، و از محل هلاکت آن کس که هلاک می شود، و جای نجات کسی که نجات می یابد، و پایان این حکومت، همه را به من خبر داده و مرا آگاهانده است. هیچ حادثه ای بر من نگذشت جز آن که در گوشم نجوا کرده بود و مرا بدان مطّلع ساخت.»(15)
6 ـ عدالت علی(ع)

عدالتگری مولا شهره جهانی دارد تا آنجا که گفته اند: علی مانند هر مرد الهی و رجل ربّانی دیگر، حکومت و زعامت را به عنوان یک پست و مقام دنیوی که اشباع کننده حس جاه طلبی بشر است و به عنوان هدف و ایده آل زندگی، سخت تحقیر می کند و آنرا پشیزی نمی شمارد، آنرا مانند سایر مظاهر مادّی دنیا از استخوان خوکی که در دست انسان خوره داری باشد بی مقدارتر می شمارد، امّا همین حکومت و زعامت را در مسیر اصلی و واقعیش یعنی به عنوان وسیله ای برای اجراء عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع، فوق العاده مقدّس می شمارد و مانع دست یافتن حریف و رقیب می گردد.(16)

خود درباره اجرای عدالت خود می گوید: «مردم! عذرخواهی کنید از کسی که دلیلی بر ضدّ او ندارید، و آن کس من می باشم. مگر من در میان شما براساس «ثقل اکبر» که قرآن است عمل نکردم؟ و ثقل اصغر«عترت پیامبر(ص)» را در میان شما باقی نگذاردم؟ مگر من پرچم ایمان را در بین شما استوار نساختم؟ و از حدود و مرز حلال و حرام آگاهتان نکردم؟ و البسکم العافیة من عدی؛ مگر پیراهن عافیت را با عدل خود به اندان شما نپوشاندم؟ و نیکی ها را با اعمال و گفتار خود در میان شما رواج ندادم؟ و ملکات اخلاق انسانی را به شما نشان ندادم؟..(17)
7 ـ سیاست و زیرکی حضرت

سیاست دینی و اسلامی از شیطنت و حیله فاصله دارد، امّا سیاست های غیر دینی همراه و ممزوج با حیله گری و جنایتگری است: حضرت درباره سیاستمداری خود می فرماید: «و اللّه ما معاویةٌ بادهی منّی، و لکنّه یغدر و یفجر و لولا کراهیّة الغدر لکنت من ادهی النّاس، و لکن کلّ غدرةٍ فجرةٍ، و کلّ فجرةٍ کفرةٌ…؛(18) سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست، امّا معاویه حیله گر و جنایتکار است. اگر نیرنگ، ناپسند نبود من زیرک ترین افراد بودم، ولی هر نیرنگی گناه هر گناهی نوعی کفر و انکار است. روز رستاخیز در دست هر حیله گری پرچمی است که با آن شناخته می شود. به خدا سوگند، من با فریبکاری غافلگیر نمی شوم، و با سخت گیری ناتوان نخواهم شد.
در مکتب لایموت دردانه علی است در کون و مکان شاهد فرزانه علی است
در کعبه ظهور کرد تا بر همه خلق معلوم شود که صاحب خانه علی است
پی نوشت ها:

ـــــــــــــــــــــــ
1. علی مردانی.
2. بحار الانوار، ج 28، ص 197.
3. قندوزی، ینابیع الموده، ص 141.
4. ر.ک اربلی، کشف الغمّه، ج 1، ص 90.
5. مروج الذهب، ج 2، ص 349. شرح الشفاء، ج 1، ص 151.
6. مستدرک حاکم، ج 3، ص 483.
7. شرح قصیده عبدالباقی افندی، ص 15.
8. بحارالانوار، ج 35،ص 8 ـ 9 حدیث 11.
9. نهج البلاغه، نامه 28، ص 512.
10. محمد دشتی، نهج البلاغه، خطبه 97، ص 180.
11. همان، خطبه 105، ص 192.
12. همان، خطبه 192، ص 398.
13. همان، خطبه 3، ص 44.
14. همان، خطبه 74، ص 122.
15. همان، خطبه 175.
16. رـ ک سیری در نهج البلاغه، ص 128.
17. نهج البلاغه، خطبه 87، ص 148.
18. همان، خطبه 200.

پیامبر خدا(ص) از زبان امام علی(ع)

«لَمّا وُلِدَ رَسُولُ اللّهِ صَلّیَ اللّهُ عَلَیهِ وَ آله القِیَتِ الاَصنامُ فِی الکَعبَةِ عَلی وُجُوهِها فَلَمّا اَمسی سُمِعَ صَیحَةٌ مِنَ السَّماء: جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلَ کان زَهُوقاً»(بحار، ج 15،ص 274)

هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله متولّد شد، بتهای خانه کعبه به رو در افتادند و چون شب فرا رسید فریادی از آسمان شنیده شد که: حق آمد و باطل برفت، همانا باطل رفتنی است.

* امام علی علیه السلام:

«انّ الصبر لجمیل الاّ عنک و ان الجزع لقبیح اِلاّ علیک و انّ المصاب بک لجلیل و انّه قبلک و بعدک لَجَلَلٌ»

(نهج البلاغه، قصار الحکم، 292)

همانا که شکیبایی بس زیباست جز در مرگ تو و بیتابی بس زشت است مگر بر رحلت تو، اندوهی که از دوری تو بر دل نشسته بس سنگین است و غمهای پیش از در گذشت و پس از وفات تو بسیار آسان و سبک.

* امام علی علیه السلام:

«فَاِنَّ اللّهَ تَعالی بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی اللّه علیه و آله) لِیُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَة عِبادِهِ اِلی عِبادَتِهِ وَ مِن عُهُودِ عِبادِهِ اِلی عُهُوده وَ مِن طاعَةِ عِبادِهِ اِلی طاعَتِهِ»

(وافی، ج 3، ص 22)

همانا خداوند محمد صلّی اللّه علیه و آله را برانگیخت تا بندگانش را از بندگی بندگان به بندگی خدای کشاند و از پیمان بندگان به پیمان خدای در آورد و از فرمانبری بندگان به فرمانبری خدایش وا دارد.

* امام علی علیه السلام:

«کانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) دائِمُ البشر، سَهل الخُلقِ»

(مکارم الاخلاق، ص 14)

پیامبر خدا(ص) پیوسته خندان و خوشرو و خوشبو بود.

* امام علی علیه السلام:

«کانَ لا یَجلِسُ وَ لا یَقُومُ اِلاّ عَلی ذِکرِ اللّهِ»

(سنن النبی، ص 16)

پیامبر، جز با یاد خدا نمی نشست و بر نمی خاست.

* امام علی علیه السلام:

«ما رُئی مُقَدِّماً رِجلَهُ بَینَ یَدَی جَلیسٍ لَهُ قَطُّ»

(بحارالانوار، ج 16، ص 236)

هرگز دیده نشد که پیامبر، پای خود را پیش کسی از همنشینان دراز کند.

* امام علی علیه السلام:

«فَهُوَ اِمامُ مَنِ اتّقی وَ بَصیرَةُ مَنِ اهتَدی، سِراجٌ لَمَعَ ضوءُهُ… صیرَتُهُ القَصدُ وَ سُنَّته الرُّشدُ وَ کَلامُهُ الفَصلُ وَ حُکمُهُ العَدلُ»

(نهج البلاغه، خطبه 94)

او (پیامبر خدا) پیشوای کسی است که راه پرهیزگاری پوید، و بینش برای آن که راهنمایی جوید، چراغی است که پرتو آن دمید… رفتار او میانه روی در کار است. و شریعت او راه حق را نمودار، سخنش جدا کننده حق از باطل است، و داوری او عدالت.

* امام علی علیه السلام:

«طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ قَد اَحکَمَ مَراهِمَهُ وَ اَحمی مَواسِمَهُ یَضَعُ ذلِکَ حَیثُ الحاجَة اِلَیهِ مِن قُلُوبٍ عُمیٍ و آذانٍ صُمٍ وَ اَلسَنَةٍ بُکم».

(نهج البلاغه، خطبه 108)

پیامبر طبیبی است که با مهارت خود در میان مردم می گردد، مرهمهای شفابخش خویش را فراهم ساخته و ابزار درمان خود را آماده کرده تا هرجا دلهای کور باطن و گوشهای ناشنوا و زبانهای گنگ را بدان نیازی باشد مداوا کند.

* امام علی علیه السلام:

«اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أدَّبَ نَبیّهُ فَاَحسَنَ أَدَبَهُ فَلَمّا اَکمَلَ لَهُ الاَدَبَ قالَ (وَ اِنَّکَ لَعَلی خُلقٍ عَظیمٍ ثُمَّ فَوَّضَ اِلَیهِ اَمرَ الدّینِ وَ الاُمَّةِ لِیَسُوسَ عِبادَهُ فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ (ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فُخُذُوهُ وَ مانَهاکُم عَنهُ فَانتَهُوا) وَ اِنّ رَسُولَ اللّهِ صَلَی اللّهِ عَلَیه وَ آلِه کانَ مُسَدَّداً مُوَفَّقاً مُؤَیَّداً بِرُوحِ القُدُسِ لایَزالُ وَ لایُخطِی فی شَی ءٍ مِمّا یَسُوسُ بِه الخَلقَ».

(بحارالانوار، ج 17، ص 4)

خدای عزّ وجلّ پیامبرش را تربیت کرد و چه نیکو تربیت کرد، پس هنگامی که مراتب ادب را برای آن حضرت تکمیل نمود فرمود: همانا تو بر اخلاقی والا استوار هستی، سپس امر امّت و دین را به او واگذار کرد تا بر بندگانش حکومت کند و فرمود: آنچه پیامبر برای شما آورد بگیرید و از آنچه شما را نهی نمود، اجتناب ورزید، و همانا پیامبر که درود خدا بر او و آلش باد موفّق بود و با تأییدات روح القدس مؤیّد بود که هرگز راه خطا نمی پیمود و در اداره امور مردم هیچ اشتباه نمی کرد.

سیمای پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم در آینه نهج البلاغه

شرف و جلال پیمبران بُوَد از جلال محمدی

سبب وجود جهانیان همه از کمال محمدی

نرسد خرد بکمال او، نه بشر بکنه جلال او

شعف و صفای بهشتیان همه از جلال محمدی

بلغ العلی بکماله کشف الدجی بجماله

حسنت جمیع خصاله صلّوا علیه و آله

محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلّب(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) در هفدهم ربیع سال عام الفیل پا به عرصه وجود گذاشت در حالی که پدر را قبل از ولادت از دست داده بود.

این حادثه، بزرگترین حادثه تاریخ بشری بحساب می آید، دلیل آن حوادثی است که بدنبال حادثه ولادت آن حضرت اتفاق افتاد.

با ولادت آن بزرگمرد عالم هستی، تمام بت های عالم سرنگون شده، و طاق کسری به لرزه افتاده و چهارده کنگره آن ریزش نمود، دریاچه ساوه که سالها مورد پرستش قرار می گرفت به زمین فرو رفته و خشکید، ووادی «سماوه» که سالها حالت خشک سالی داشت آب در آن جاری گشت، و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود در آن شب به خاموشی گرایید، و تخت تمامی پادشاهان سرنگون گشته و شاهان خود لال گشتند، و دانش کاهنان زائل شده و سحر ساحران بر بادرفته، و از همه مهمتر نوری از سمت حجاز به شرق و غرب عالم تابید(و به رمز فراگیری دین آن حضرت) تمام عالم را روشن نمود.(1)

این همه نشان از عظمت شخصیتی دارد که در چنین روزی به دنیا آمده است، لذا جا دارد جامعه اسلامی بیش از پیش با شخصیت او آشنا شده و خصلت های او را الگو و سرمشق قرار دهند، آنچه پیش رو دارید نگاهی است به شخصیت والای نبوی در کلام بلند علوی در نهج البلاغه. ضرورت شناخت آن حضرت

هر جامعه نیاز به الگو دارد که شناخت آن ضروری و لازم است، قرآن کریم برترین الگوی جامعه اسلامی را پیامبر اکرم(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) می داند آنجا که می فرماید: «ولکم فی رسول اللّه اسوةٌ حسنةٌ…(2)؛مسلماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد می کنند.»

لذا لازم است در هر زمان با توجّه به نیازهای ضروری جامعه، ابعاد شخصیتی ختمی مرتبت مورد بررسی قرار گیرد و به جامعه عرضه شود، و علی (علیه السلام) نیز بر این امر تأکید دارد آنجا که می فرماید: «وَ لَقَد کانَ فی رَسُولِ اللّهِ (صلی اللّه علیه و آله و سلم) کافٍ لَک فی الاُسوَةِ، وَ دَلیلٌ لَک عَلی ذَمِّ الدُّنیا و عَیبها وَ کثرَةِ مَخازیها وَ مَساویها اِذ قُبِضَت عَنه اَطرافُها وَ وُطِئَت لِغَیرِهِ اَکنافُها وَ فطِمَ عَن رَضاعِها…»(3) برای تو کافی است که راه و رسم زندگی پیامبر اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) را اطاعت نمایی، تا رهنمای خوبی برای تو در شناخت بدی ها و عیب های دنیا و رسوایی ها و زشتی های آن باشد، چه اینکه دنیا از هر سو بر پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) باز داشته و برای غیر او گسترانده شد، از پستان دنیا شیر نخورد، و از زیورهای آن فاصله گرفت. در ادامه همین خطبه درباره اسوه بودن آن حضرت و لزوم اقتدا به او می فرماید: «فَتأسَّ بِنَبِیک الاَطیبِ الاَطهر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) فَاِنّ فِیه اُسوَةٌ لِمَن تَأسّی وَ عَزاءً لِمَن تَعَزّی وَ اَحَبُّ العِبادِ اِلَی اللّه اَلمتأسّی بِنَبِیه وَ المَقتَصّ لِاَثرِه(4)؛ پس به پیامبر پاکیزه و پاکت اقتدا کن، که در (راه و رسم) او الگویی است برای الگو طلبان و مایه فخر و بزرگی است برای کسی که خواهان بزرگواری باشد، محبوب ترین بنده نزد خدا کسی است که از پیامبرش پیروی کند و گام بر جایگاه قدم او نهد و راز الگو بودن حضرت نیز اصالت و جامعیت اوصاف آن حضرت است، در این باره امیرمؤمنان (علیه السلام) می فرماید: «…تا اینکه کرامت اعزام نبوّت از طرف خدای سبحان به حضرت محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) رسید، نهاد اصلی وجود او را از بهترین معادن استخراج کرد، نهال وجود او را در اصیل ترین و عزیزترین سرزمین ها (و خانواده ها) کاشت و آبیاری نمود. او را از همان درختی که دیگر پیامبران و منتخبان خود را از آن آفرید بوجود آورد… در حرم امن الهی رویید، و در آغوش خانواده کریمی بزرگ شد، شاخه های بلند آن سر به آسمان کشیده که دست کسی به میوه آن نمی رسید.پس پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) پیشوای پرهیزکاران و وسیله بینایی هدایت خواهان است چراغی با نور درخشان و ستاره ای فروزان، و شعله ای با برق های خیره کننده و تابان است، راه و رسم او با اعتدال و روش زندگی او صحیح و پایدار، و سخنانش روشنگر حق و باطل و حکم او عادلانه است…»(5) و فرمود: «هر کس از آن (پیامبر) پیشی گیرد از دین خارج شده و آن کس که از آن عقب ماند هلاک گردد و هرکس همراهش باشد رستگار شود.»(6)

شناخت آن حضرت و الگوپذیری از روش و زندگی او نه تنها آثار گرانبهای دنیوی و آخرتی دارد، بلکه پاداش بی کران الهی را نیز در پی دارد، چنانکه امیر سخن (علیه السلام) می فرماید: «فَاِنَّه مَن ماتَ مِنکم عَلی فِراشِهِ وَ هُو عَلی مَعرِفةِ حَقّ رَبِّهِ و حَقِ رَسولِهِ وَ اَهلِ بَیته ماتَ شَهیداً وَ وَقَعَ اَجرُهُ عَلَی اللّه وَ استَوجَبَ ثَوابَ مانَوی مِن صالِح عَمَلِهِ…؛(7) پس براستی کسی که در بستر خویش با شناخت خدا و پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) و اهل بیت آن حضرت بمیرد، شهید از دنیا رفته و پاداش او بر خداست و ثواب اعمال نیکویی را که قصد انجامش را داشته خواهد برد.»

با توجّه به ضرورت شناخت اوصاف آن حضرت و الگوپذیری از آن، به گوشه هایی از اوصاف و ویژگیهای آن حضرت از دیدگاه نهج البلاغه اشاره می شود. 1- زهد و پارسائی حضرت:

«زهد» و «رغبت» (اگر بدون متعلق ذکر شوند) نقطه مقابل یکدیگرند، زهد یعنی اعراض و بی میلی، در مقابل رغبت که عبارت است از کشش و میل.

بی میلی دوگونه است: طبیعی و روحی: بی میلی طبیعی آن است که طبع انسان نسبت به چیزی تمایلی نداشته باشد. همچون طبع بیمار که میلی به غذا و.. ندارد. بدیهی است که اینگونه بی میلی و اعراض ربطی به زهد اصطلاحی ندارد.

بی میلی روحی یا عقلی یا قلبی آن است که اشیائی که مورد تمایل و رغبت طبع است از نظر اندیشه و آرزوی انسان که در جستجوی سعادت و کمال مطلوب است هدف و مقصود نباشد، هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب اموری باشد برتر از مشتهیات نفسانی و دنیوی، خواه آن امور از مشتهیات نفسانی اخروی باشد و یا اساساً از نوع تمایلات نفسانی نباشد بلکه از نوع فضائل اخلاقی باشد از قبیل عزت، شرافت، کرامت، آزادی و یا از نوع معارف معنوی و الهی باشد، مانند یاد خداوند، محبت خداوند، تقرب به پیشگاه ذات اقدس الهی.

پس زاهد واقعی کسی است که توجّهش از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و برترین خواسته عبور کرده متوجّه مشتهیات اخروی و یا فضائل اخلاقی و معارف معنوی شده است.(8)

زهد و پارسائی پیامبر اکرم از چنین زهدی بوده است، چنانکه علی (علیه السلام) می فرماید: «اَلنَبی قَد حَقَّرَ الدُنیا وَ صَغَّرَها و اَهوَن بِها وَ هَوَّنَها وَ عَلِمَ اَنَّ اللّهَ زَواها عَنه اِختیاراً وَ بَسطَها لِغَیره احتِقاراً، فَاَعرَضَ عَنِ الدُّنیا بِقَلبِهِ، وَ اَماتَ ذِکرَها عَن نَفسِهِ وَ اَحَبَّ اَن تَغیبَ زینَتُها عَن عَینِهِ لِکیلا یتَّخِذَ مِنها ریاشاً او یرجوا فیها مَقاماً…؛ نبی اکرم (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) دنیا را کوچک و در چشم دیگران آن را ناچیز جلوه داد.(تا مردم بدنبال زهد واقعی باشند و لذا) آن را خوار می شمرد و در نزد دیگران (نیز) خوار و بی مقدار معرّفی فرمود.(و می دانست که خداوند برای احترام به ارزش آن حضرت دنیا را از او دور ساخت) و آن را برای ناچیز بودنش به دیگران بخشید. پس (پیامبر اکرم زهد انتخابی داشت و) از دل و جان به دنیا پشت کرد، و یاد آن را در دلش میراند.

(زهد او این گونه بود که) دوست می داشت زینت های دنیا از چشم او دور نگهداشته شود، تا از آن لباس فاخری تهیه نسازد، یا اقامت و ماندن در دنیا را آرزو نکند، و برای تبلیغ احکامی که قطع کننده عذرهاست تلاش کرد و امّت اسلامی را با هشدارهای لازم نصیحت کرد، و با بشارت ها مردم رابه سوی بهشت فرا خواند.»(9) خوب است امّت اسلامی مخصوصاً مسئولان و هدایتگران جامعه به زهد و پارسائی حضرت توجّه کنند و گوشه هایی از آن را در زندگی خویش نیز بوجود آورند.

در بخش دیگر امیرمؤمنان درباره زهد آن حضرت چنین می گوید: «پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند، و به دنیا با گوشه چشم نگریست. دو پهلویش از تمام مردم فرو رفته تر، و شکمش از همه خالی تر بود، دنیا را به او نشان دادند ولی او نپذیرفت، و چون دانست خدا چیزی را دشمن می دارد، آن را دشمن داشت، و چیزی را که خدا خوار شمرده، آن را خوار انگاشت، و چیزی را که خدا کوچک شمرده کوچک و ناچیز می دانست (این یعنی بی میلی به دنیا بخاطر قرب الهی و محبّت به او).

و همانا پیامبر (که درود خدا بر او باد) بر روی زمین می نشست و غذا می خورد، و چون بردگان ساده می نشست و با دست خود کفش خود را وصله می زد و جامه خود را با دست خود می دوخت… پرده ای بر در خانه او آویخته بود که نقش و تصویرها در آن بود، به یکی از همسرانش فرمود، این پرده را از برابر چشمان من دور کن که هرگاه نگاهم به آن می افتد به یاد دنیا و زینت های آن می افتم. پیامبر(زهد واقعی و انتخابی داشت لذا) با دل و جان از دنیا روی گرداند، و یادش را از جان خویش ریشه کن نمود. و همواره دوست داشت تا جاذبه های دنیا از دیدگانش پنهان ماند، و از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه دائمی خود نداند، و امید ماندن در دنیا نداشته باشد، پس(او حقیقتاً) یاد دنیا را از جان خویش بیرون کرده و دل از دنیا برکند و چشم از دنیا پوشاند.»(10)

هر کس می خواهد زاهد واقعی باشد و پیرو حقیقی آن حضرت، در زندگی و رفتار او باید دقت کند و آن را الگو و سرمشق قرار دهد چنان که زاهدترین شاگرد مکتب او امیر بیان فرمود: «و لَقَد کانَ فی رَسُولِ اللّه(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) ما یدُلُّک عَلی مَساوِی الدُنیا وَ عُیوبِها اِذ جاعَ فیها مَعَ خاصَّتهِ، وَ زُوِیت عَنهُ زَخارِفها مَعَ عَظیم زُلفَتِهِ فَلینظُر ناظِرٌ بِعَقلِهِ: اَکرَمَ اللّهُ مُحَمَّداً بذلک ام اَهانُهُ فاِن قالَ اَهانَهُ فَقَد کذَبَ وَ اللّهِ العَظیم بالافک العَظیم وَ اِن قالَ اکرَمَه فَلیعلَم اَنّ اللّه قَد اَهانَ غَیرَهُ…؛براستی در زندگانی رسول خدا(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) برای تو نشانه هایی است که تو را به زشتی ها و عیب های دنیا راهنمایی کند، زیرا پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) با نزدیکان خود گرسنه به سر می برد(نه چون نزدیکان برخی افراد که از سیری زیاد نمی دانند چه کار کنند) و با آن که مقام و منزلت بزرگی داشت زینتهای دنیا از دیده او دور ماند. پس تفکر کننده ای باید با عقل خویش به درستی اندیشه کند که: آیا خدا محمّد (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) را به داشتن این صفتها اکرام نمود یا خوارش کرد؟ اگر بگوید: خوار کرد، دروغ گفته (بخدای بزرگ قسم) و بهتانی بزرگ زده است، و اگر بگوید: او را اکرام کرده، پس بداند، خدا خوار شمرد کسی را که دنیا را برای او گستراند چرا که از نزدیک ترین مردم به خودش (یعنی محمد(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) ) دور نگهداشت.

پس پیروی کننده باید از پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) پیروی کند، و به دنبال او راه رود، و قدم برجای او گذارد، وگرنه از هلاکت ایمن نباشد. سپس براستی خداوند محمد(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) را نشانه قیامت، و مژده دهنده بهشت و ترساننده از کیفر جهنم قرار داد، او با شکمی گرسنه از دنیا رفت و با سلامت جسم و جان وارد آخرت شد و سنگی بر سنگی نگذاشت (و کاخ و خانه های مجلّل نساخت) تا آنروز که جهان را ترک گفت و دعوت پروردگارش را اجابت نمود»(11) راستی فرسنگ ها بین ما و پیشوا و الگوی ما فاصله است، ما کجا و رفتار پیامبر کجا؟ تنها پیرو راستین او امیرمؤمنان بود که اولاً به داشتن چنین رهبری، افتخار می کند آنجا که می گوید: «وه! چه بزرگ است منتی که خدا با بعثت پیامبر بر ما نهاده، و چنین نعمت بزرگی را به ما عطا فرمود، رهبر پیشتازی که باید او را پیروی کنیم و پیشوایی که باید راه او را تداوم بخشیم.»(12) و ثانیاً در عمل مانند پیامبر زاهد بود چنانکه خود می فرماید: «به خدا سوگند آنقدر این پیراهن پشمین را وصله زدم که از پینه کننده آن شرمسارم. یکی گفت: آیا آن را دور نمی افکنی؟، گفتم: از نزد من دور شو، صبحگاهان رهروان ستایش می شوند (یعنی آینده از آن استقامت کنندگان و زاهدان روز و شب زنده داران است)(13).» 2- ویژگیهای اخلاقی آن حضرت

قرآن کریم از میان تمام اوصاف آن حضرت، وی را به اخلاق نیکویش تحسین می کند آنجا که می فرماید: «وَ اِنّک لَعَلی خَلقٍ عَظیم(14)؛و یقیناً تو دارای اخلاق عظیم و برجسته ای هستی» و اساساً خود آن حضرت بر این باور بود که فلسفه بعثت برای تکمیل مکارم اخلاق بود و لذا می فرمود: «اِنَّما بعثتُ لاتَمِّمَ مَکارِم الاَخلاق(15)؛همانا من برای به سامان رساندن فضائل اخلاقی مبعوث شده ام.»

این ها نشان از عظمت و ارزش اخلاق، و همین طور والائی و برتری آن حضرت دارد به نمونه هایی از اخلاقیات آن حضرت اشاره می شود:

الف: نرم خویی و مهربانی: از دیدگاه قرآن شاخص ترین ویژگی اخلاقی آن حضرت اخلاق زیبا و برخورد شفقت آمیز آن حضرت با دیگران بود. آن پیامبر رحمة للعالمین با داشتن این خصلت ستودنی دلهای بسیاری را به خود شیفته ساخته و به راه راست هدایت نمود در حالی که هیچ قدرتی توان انجام چنین کار شگرفی را نداشت، خداوند متعال در این زمینه می فرماید: «فَبِما رَحمَةٍ مِن اللّهِ لِنتَ لَهُم وَلَو کنتَ فظّاً غَلیظَ القَلبِ لانفضّوا مِن حَولِک(16)؛ پس به برکت رحمت الهی (در برخورد) با مردم نرم و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده می شدند.»

و علی (علیه السلام) درباره اخلاق آن حضرت و نرمخویی و مهربانی او چنین می گوید: «کانَ اَجوَد النّاسِ کفّاً وَ اَجرَأُ النّاسِ صَدراً، وَ اَصدقُ النّاس لَهجَةً، وَ اَوفاهم ذِمّةً وَ الَینهُم عَریکةً وَ اکرَمَهُم عِشرَةً و مَن رآهُ بَدیهَةً هابَهُ وَ مَن خالَطَهُ فَعَرَفَهُ اَحَبّهُ، لَم اَرَقَبلَهُ وَ لا بَعدُه مِثلَه(17)؛ (پیامبر اکرم) سخاوتمندترین مردم، و شجاعترین آنها، و راستگوترین آنها، و وفادارترین انسان نسبت به وعده، و نرمترین (انسان) از نظر خوی و کریمترین مردم در برخورد و معاشرت بود، و هرکس در ابتدا او را می دید از او دوری می کرد (ولی) هرکس با او همراه می شد و او را می شناخت(به او علاقمند می شد) و سخت به او محبّت می ورزید، بگونه ای که مثل او قبل از آن و بعد از آن ندیده بود.»

و از عائشه نقل شده است که درباره اخلاق آن حضرت گفت: «کانَ اَحسَنُ النّاسِ خُلقاً؛ بهترین مردم بود در خلق و خوی.»(18) و علی (علیه السلام) در نهج البلاغه فرمود: «وَ اَطهَر المُتَطَهِّرینَ شیمَةً وَ اَجوَدُ المُستَمطِرینَ دیمَةً(19)؛اخلاقش از همه پاکان پاک تر و باران کرمش از هر چیزی بادوامتر بود.»

ب: دلسوزی و خیرخواهی: از دیگر خصوصیات آن حضرت دلسوزی و خیرخواهی و علاقه به انجام وظیفه بود، این ویژگی در رهبران الهی و پیشوایان جامعه از اهمّیت ویژه ای برخوردار است، قرآن مجید پیامبر گرامی اسلام را با این خصلت پسندیده معرّفی می کند آنجا که می فرماید: «لَقَد جاءَکم رَسولٌ مِن اَنفسکم عَزیزٌ عَلَیه ما عَنتّم حَریصٌ عَلیکم بِالمُؤمِنین رَئُوفٌ رَحیمٌ(20)؛ همانا فرستاده ای از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت و راهنمایی شما دارد و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است دلسوزی حضرت ختمی مرتبت به حدّی بود که گاهی از شدّت غصّه و ناراحتی در آستانه هلاکت قرار می گرفت، قرآن در این رابطه می فرماید: «فلَعلّک باخِغٌ نَفسَک عَلی آثارِهم اِن لَم یؤمِنوا بهذا الحدیث اَسَفاً؛ گویی می خواهی به خاطر اعمال (نامناسب) آنان، اگر به این گفتار ایمان نیاورند، خود را هلاک کنی.»

امّا علی (علیه السلام) در نهج البلاغه جملات زیبایی درباره دلسوزی و خیرخواهی آن حضرت دارد که به نمونه هایی اشاره می شود:

1- نهایت تلاش و خیرخواهی: «خدا پیامبر اسلام را به هنگامی مبعوث فرمود که مردم در حیرت و سرگردانی بودند، در فتنه ها به سر می بردند، هوی و هوس بر آنها چیره شده، و خود بزرگ بینی و تکبّر به لغزش های فراوانشان کشانده بود، و نادانیهای جاهلیت پست و خوارشان کرد و در امور زندگی حیران و سرگردان بودند، و بلای جهل و نادانی دامنگیرشان بود. «فبالَغ (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) فی النّصیحة وَ مَضی عَلی الطَّریقَةِ وَ دَعا اِلَی الحِکمَةِ وَ المَوعِظَة الحَسَنَة(21)؛ پس پیامبر اکرم (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) در نصیحت و خیرخواهی نهایت تلاش را کرد، و آنان را به راه راست راهنمایی، و از راه حکمت و موعظه نیکو، مردم را به خدا دعوت فرمود.»

در جای دیگر فرمود: «محمد(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) بار سنگین رسالت را بر دوش کشید، و به فرمانت قیام کرد، و به سرعت در راه خشنودی تو گام برداشت، حتی یک قدم بر عقب برنگشت و اراده او سست نشد، و در پذیرش و گرفتن وحی نیرومند بود، حافظ و نگهبان عهد و پیمان تو بود و در اجرای فرمانت تلاش کرد تا آنجا که نور حق را آشکار و راه را برای جاهلان روشن ساخت، و دل هایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند هدایت شدند پرچم های حق را بر افراشت و احکام نورانی را بر پا کرد.»(22)

2- طبیب دوّار: طبیب دلسوز آن است که سراغ بیماران می رود، پیامبر رحمت چنین بود، برای طبابت روحی افراد خود به سراغ آنها می رفت. علی(علیه السلام) در این باره می فرماید: «طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبّهِ قَد اَحکمَ مَراهِمَهُ وَ اَحمی (اَمضی) مَواسِمَهُ یضَعُ ذلِک حَیث الحاجَة اِلَیه، مِن قُلُوبٍ عُمی، وَ آذانٍ صُمٍّ وَ السَنَةٍ بکم مُتَتَبِّعٍ بِداوئه مَواضِعَ الغفلة و مَواطِنَ الحَیرَة(23)؛ پیامبر طبیبی است که برای درمان بیماران سیار است (و خود نزد بیماران می رود)، مرهم های شفابخش او آماده و ابزار داغ کردن زخم ها را گداخته برای شفای قلب های کور و گوش های ناشنوا و زبان های لال آماده، و با داروی خود در پی یافتن بیماران فراموش و سرگردان است.»(24)

این همان طبیب سیار است که به دنبال بیمار دلان مکه می رفت و برخی از آنها آن حضرت را سنگباران می نمودند، و گاه حضرت مجبور می شد که مکه را ترک نموده به کوهها پناه برد، خدیجه کبری و امیرمؤمنان بدنبال آن حضرت وقتی او را می یافتند، زخمهای پای او را (که بر اثر سنگهای بیماران غافل و ناآگاه زخمی شده بود) پانسمان می کردند، امّا در همان حال آن دل رئوف و مهربان می گفت: «اللهُم اِغفِر قَومی فَاِنَّهُم لا یعلَمُون(25)؛ خدایا قوم مرا (هدایت کن و آنها را) ببخش چرا که آنها ناآگاهند.(26)

ج – صبر و بردباری حضرت: مطالعه تاریخ انبیاء بخوبی نشان می دهد که آنان در راه انجام رسالت خویش با سخترین رنجها روبرو بوده اند، و در این میان حضرت ختمی مرتبت بیش از سایر انبیاء در معرض بلاها و آزمایشات قرار گرفت، چنان که خود فرمود: «ما أوذِی اَحَدٌ مثلُ ما اوذیت فی اللّه (27)؛ هیچ کسی (و پیامبری) همانند من در راه خدا آزار و اذیت ندید.» لذا صبر او نیز از همه بیشتر بود اسماعیل بن عیاش می گوید: «کانَ رَسُولُ اللّه(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) اَصبَرُ عَلی اَوزار النّاس(28)؛ رسول خدا بردبارترین انسان بر وزر و وبال مردم بود.»

د: شجاعت: بسیاری از رهبران بوده اند که در صحنه های جنگ حضور عملی و فیزیکی نداشته اند و همیشه با فرمان و دستور جنگ ها را اداره کرده اند، و امّا پیامبر اکرم(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) اینگونه نبود، بلکه در تمام صحنه ها در خط مقدّم جبهه حضور فعّال داشت و شجاعت واقعی خویش را به نمایش می گذاشت و به دیگران روحیه می داد، علی(علیه السلام) در این زمینه می فرماید: «کنّا اِذا احمَرّ البأسُ وَلَقِی القومُ اَلقومَ اِتَّقینا بِرَسُول اللّه فَما یکونُ اَحَدٌ اَقرَبُ اِلی العَدُوِّ مِنه(29)؛ همیشه این گونه بود وقتی (که تنور جنگ داغ می شد) و سختی شدّت می گرفت، و دو گروه (مسلمان و کافر) مقابل هم قرار می گرفتند( ما به حضرت پناه می بردیم) و او را سپر بلای خویش قرار می دادیم(چرا که) از او نزدیکتر به دشمن کسی نبود (و او در خط مقدم قرار داشت).

3- موفقیت های پیامبر اکرم(صلی اللّه علیه و آله و سلّم): گذری کوتاه به تاریخ پیامبران الهی نشان می دهد، که پیامبر خاتم موفّق ترین آنها در انجام رسالت الهی و هدایت انسان ها بوده است او در مدّت کمتر از 23 سال عرب جاهلی را متحوّل ساخت و به اوج و قلّه سعادت رساند و اختلاف ها را به وحدت تبدیل نمود و می رفت که مکتبش جهانی شود.

الف: عزّت جهانی یافتن مسلمانان: امیر مؤمنان در این زمینه می فرماید: «مردم! از سر نعمت بعثت پیامبر و لطف خداوند بزرگ به مقامی رسیده اید که حتّی کنیزان شما را گرامی می دارند و به همسایگان شما محبّت می کنند، کسانی برای شما احترام قائلند که شما از آنها برتری نداشته و بر آنها حقّی ندارید، کسانی از شما می ترسند که نه ترس از حکومت شما دارند و نه شما بر آنها حکومتی دارید.(30)»

ب: اختلاف ها تبدیل به وحدت، و کینه ها تبدیل به الفت گشت: در بخشی از خطبه 96 چنین فرمود: «قرارگاه پیامبر بهترین قرارگاه و محل پرورش و خاندان او شریف ترین پایگاه است. در معدن بزرگواری و گاهواره سلامت رشد کرد «قَد صَرِفت نَحوَهُ اَفئِدَةُ الاَبرار وَ ثُنِیت اِلَیه اَزِمّةُ الاَبصارِ دَفَنَ اللّهُ بِهِ الضّغائِنَ وَ اَطفَأَ بِهِ التَّوائِر اَلَّف بِه اِخواناً وَ فَرَّقَ بِهِ اَقراناً اَعِزَّ بِهِ الذَّلَّةَ وَ اَذَلَّ بِهِ العِزَّةَ کلامهُ بَیانٌ وَ صَمتُه لِسانٌ؛ دل های نیکوکاران شیفته او گشته، توجّه دیده ها به سوی اوست. خدا به برکت وجود او کینه ها را دفن کرد و آتش دشمنی را خاموش کرد. با (وجود مبارک) او میان دلها الفت و مهربانی ایجاد کرد و نزدیکانی را از هم دور ساخت، انسان های خوار و ذلیل و محروم در پرتو (ایمان به) او عزّت یافتند، و عزیزانی خودسر(بر اثر کفر او) ذلیل شدند، گفتار او روشنگر واقعیت ها و سکوت او زبانی گویا بود.(31)»

در خطبه 231 فرمود: «پیامبر اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) آنچه را که به او ابلاغ شد آشکار کرد و پیام های پروردگارش را رساند. او شکاف های اجتماعی را به وحدت اصلاح، و فاصله ها را به هم پیوند داد و پس از آن که آتش دشمنی ها و کینه های بر افروخته در دل ها راه یافته بود، میان خویشاوندان یگانگی برقرار کرد.(32)» ج: فراوانی نعمت ها، و ایجاد شادابی ها و نشاطها:

«حال به نعمت های بزرگ الهی که به هنگام بعثت پیامبر اسلام(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) بر آنان فرو ریخت بنگر که چگونه اطاعت آنان را با دین خود پیوند داد. و با دعوتش آنها را به وحدت رساند! چگونه نعمت های الهی بالهای کرامت خود را بر آنان گستراند و به چویبارهای آسایش و رفاه برایشان روان ساخت! و تمام برکات آیین آنها را در برگرفت.

در میان نعمت ها غرق گشتند، و در خرّمی زندگانی، شادمان شدند امور اجتماعی آنان در سایه قدرت حکومت اسلام استوار شد، و در پرتو عزّتی پایدار آرام گرفتند، و به حکومتی پایدار رسیدند، آنگاه آنان حاکم و زمامدار جهان شدند و سلاطین روی زمین گردیدند و فرمانروای کسانی شدند که در گذشته حاکم بودند، و قوانین الهی را بر کسانی اجرا می کردند که مجریان احکام بودند. و در گذشته کسی قدرت درهم شکستن نیروی آنان را نداشت و هیچ کس خیال مبارزه با آنان را در سر نمی پروراند.(33)»

د: نمونه هایی از تربیت یافتگان مکتب او: از بزرگترین موفقیت یک رهبر آن است که بتواند برای تحوّل در اجتماع در گام اوّل افراد سالم و ساخته شده تربیت کند و به اصطلاح امروز کادرسازی درستی داشته باشد. پیامبر اکرم(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) در دوران سیزده سال در مکه و ده در سال مدینه افراد بسیاری را تربیت نمود از جمله تربیت شدگان امیرمؤمنان علی (علیه السلام) است، در این باره خود او می گوید: «پیامبر مرا در اتاق خویش می نشاند، در حالی که کودک بودم مرا در آغوش خود می گرفت، و در بستر مخصوص خود می خوابانید… و بوی پاکیزه خود را به من می بویاند و گاه غذا را لقمه لقمه در دهانم می گذاشت… و من همواره با پیامبر بودم چونان فرزند که همواره با مادر است پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) هر روز نشانه تازه ای از اخلاق نیکو را برایم آشکار می فرمود، و به من فرمان می داد که به او اقتدا نمایم.(34)»

درباره اصحاب پیامبر اکرم(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: «لَقَد رَأَیتُ اَصحابَ مُحَمَّد(صلی اللّه علیه و آله و سلّم). … وَ قَد باتُوا سُجّداً وَ قِیاماً یراوِحُونَ بَین جِباهِهِم وَ خُدُودِ هم وَ یقفُون عَلَی مِثلِ الجَمرِ مِن ذِکرِ مَعادِهِم کاَنَّ بَین اَعینهم رکب المعزی مِن طُول سُجُودِهم اِذا ذَکرَ اللّهُ هَمَلَت اَعینُهم حَتی تَبُلَّ جُیوبُهم…؛ براستی من اصحاب پیامبر را امّا هیچکدام از شما(خطاب به اصحاب خود) را همانند آنان نمی نگرم… شب را تا صبح در حال سجده و قیام به عبادت سپری می کردند، و پیشانی و گونه های صورت را در پیشگاه خدا بر خاک می ساییدند، با یاد معاد چنان ناآرام بودند گویا بر روی آتش ایستاده اند، بر پیشانی آنها از سجده های طولانی پینه بسته بود (همچون پینه های زانوی شتر) اگر نام خدا برده می شد چنان می گریستند که گریبان آنان تر می شد. و چون درخت در روز تندباد می لرزیدند، از کیفری که از آن بیم داشتند یا برای پاداشی که به آن امیدوار بودند.(35)»

4- دعای علی(علیه السلام) در حق پیامبر: حسن ختام سخن را دعاهایی قرار می دهیم که علی(علیه السلام) در حق پیامبر اکرم(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) نموده است.

شایان توجّه است که دعای معصوم در حق معصوم از منزلت و ویژگیهایی برخوردار است که درک آن نیاز به دقت و ژرف اندیشی دارد.

در خطبه هفتاد و دوّم می خوانیم: «اَللّهُمَّ افسَح لَهُ مَفسحاً فی ظِلِّک وَ اَجزِهِ مُضاعَفات الخیر مِن فَضلِک اَللّهُمَّ واَعلِ عَلی بناءِ البانِین بِناءَهُ وَ اکرِم لدیک مَنزِلَتَهُ وَ اَتمم لَهُ نورَه…؛ پروردگارا! برای پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) در سایه لطف خود جای با وسعتی بگشای و از فضل و کرمت پاداش او را فراوان گردان خداوندا! کاخ آیین او را از هر بنایی برتر و مقام او را در پیشگاه خود گرامی تر، و نورش را کامل گردان و پاداش رسالت او را پذیرش گواهی و شفاعت و قبول گفتار او قرار ده، زیرا که دارای منطق عادلانه و راه جدا کننده حق از باطل بود.

بار خدایا! بین ما و پیغمبرت در نعمت های جاویدان، و زندگی خوش، و آرزوهای برآورده و خواسته های به انجام رسیده، در کمال آرامش و در نهایت اطمینان (همراه با مواهب) و هدایای با ارزش جمع گردان(36)» در خطبه دیگر چنین در حق ختمی مرتبت دعا فرمود: «خداوندا! پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلّم) امین و مورد اطمینان و گواه روز قیامت است، نعمتی است که برانگیخته و رحمتی است که به حق فرستاده ای.

خداوندا! بهره فراوانی از عدل خود به او اختصاص ده، و از احسان و کرم خود فراوان به او ببخش خدایا! بنای دین او را از آنچه دیگران برآورده اند عالی تر قرار ده، او را بر سرخان کرمت گرامی تر دار، و بر شرافت مقام او در نزد خود بیفزا و وسیله تقرّب خویش را به او عنایت فرما، و بلندی مقام و فضیلت او را بی مانند گردان و ما را از یاران او محشور فرما چنانکه نه زیانکار باشیم و نه پشیمان، نه دور از حق باشیم و نه شکننده پیمان، نه گمراه باشیم و نه گمراه کننده بندگان، نه فریب هوای نفس خوریم و نه وسوسه شیطان.(37)»

پاورقی ها:
پی نوشت ها:
– 1. ر.ک اعلام الهدایة، المجمع العالمی لاهل البیت، چاپ اوّل، 1422 ه.ق ج 1، ص 25 – 27 و شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، کتابفروشی علمیه اسلامیه، ج 1، ص 11.
2. سوره احزاب، آیه 21.
3. نهج البلاغه، محمد دشتی، نشر پارسایان، خطبه 160، ص 298.
4. همان، ص 300.
5. همان، خطبه 94، ص 176، شماره 3.
6. همان، خطبه 100، ص 186.
7. همان، خطبه 190، ص 374 شماره 18.
8. ر.ک مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، انتشارات صدرا، ص 210، 11، با تلخیص و تغییر.
9. نهج البلاغه (همان)، خطبه 109، ص 208، شماره 35 – 37.
10. همان، خطبه 160، ص 300، شماره 24 – 31.
11. همان، خطبه 160، ص 302.
12. همان، شماره 35 – 36.
13. همان، ص 302، شماره 37.
14. سوره قلم، آیه 4.
15. مکارم الاخلاق، ص 8، فتح الباری، ج 6، ص 419.
16. سوره آل عمران، آیه 159.
17. مکارم الاخلاق، ج 1، ص 51، حدیث 20.
18. الطبقات الکبری، ج 1، ص 365.
19. نهج البلاغه، خطبه 105، ص 192.
20. سوره توبه، آیه 61.
21. سوره کهف، آیه 6.
22. نهج البلاغه، خطبه 95 (همان)، ص 178.
23. نهج البلاغه (همان)، خطبه 72، ص 120، شماره 4 – 5.
24. همان خطبه 108، ص 200.
25. منتخب میزان الحکمه، ص 499 و الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 419، حدیث 21.
26. کنزالعمال، حدیث 5818 و کشف الغمّه، ج 2، ص 537.
27. الطبقات الکبری، ج 1، ص 378.
28. مکارم الاخلاق، ج 1، ص 53، حدیث 26 و منتخب میزان الحکمه، ص 497.
29. نهج البلاغه، خطبه 106، ص 196 – 197، شماره 10.
30. همان، خطبه 96، ص 178، شماره 2.
31. همان، خطبه 192، ص 396، شماره 98 – 102.
32. همان، خطبه 231، ص 468.
33. همان، خطبه 192، ص 398، ش 115 – 121.
34. همان، خطبه 97، ص 182.
35. همان، خطبه 72، ص 122، شماره 7 – 9.
36. همان، خطبه 106، ص 196، شماره 6 – 9

سیمای امیرمؤمنان علیه السلام از منظر نهج البلاغه

چکیده

شناسایی و شناساندن شخصیت امیرمؤمنان علی علیه السلام به عنوان انسان کامل و الگویی برای کارگزاران و عامّه مردم، جزء ضرورت های عصر حاضر است. آنچه در این مقاله دنبال شده تصویری از شخصیت آن حضرت است که از زبان ایشان در نهج البلاغه ارائه گردیده. محورهای مورد توجه در مقاله عبارتند از: مقام علمی؛ مقام بصیرت و یقین؛ مقام های اخلاقی در عرصه هایی همچون پرهیزگاری، زهد و دنیاگریزی، عدالت خواهی، شجاعت و ملازمت با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله .

این در حالی است که امام از گفت وگو درباره خود و ستایش از خویشتن ابراز ناخشنودی کرده و آنچه بر زبان ایشان جاری شده از سرِ نیاز و اقتضای حال بوده است.

مقدّمه

سیمای آفتابگون حضرت علی علیه السلام چنان پر تشعشع است که هر چشمی را یارای نگریستن در آن نیست، و ستیغ شخصیت و هویّت الهی او چنان فرازمند است که پای هر راه پیمای سختکوش و بلند همّتی به دامن آن نخواهد رسید، و مرغ بلندپرواز اندیشه ها به کرانه آن نزدیک نتواند شد. علی بن ابی طالب علیه السلام بهترین مصداق این بیت نغز است:

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم.

از روزگاری که آن یگانه دهر پا به عرصه وجود گذاشت، تا به امروز هزاران زبان و قلم در مدح و ستایش ایشان به کار افتاده اند تا رقص کنان جلوه ای از جلوه های آن انسان بی همتا را به تصویر بکشند. اما چه سرّی در شخصیت آن امام همام نهفته است که همگان همچنان شیدای نیوشیدن مکارم اویند و سر به جیب تفکر در عظمت او؟!

آنچه در این بین شنیدن دارد ترسیم و تصویری است که خود امام از شخصیت و مقامات علمی و معنوی خویش در برابر چشم همه حق پویان نهاده است، و شاید این بهترین ترسیم باشد؛ زیرا گرچه امام به خاطر ناپسندی تمجید از خویش، از این کار طفره رفته، اما در لابه لای سخنان بر جای مانده از او در نهج البلاغه، اسراری فروریخته که سخت به کار می آیند و ارائه آن ها برای عاشقان آن امام بسیار شیرین و شنیدنی اند.

ناخشنودی امام علیه السلام از ستایش خویشتن

امیرمؤمنان علیه السلام تجسّم انسان کامل و تفسیر مجسّد آیات نورانی کتاب حق است. چنین انسانی قرآنی نیک می داند که آیه «فَلاتُزکّوا انفسَکُم هُو اَعلُم بِمَن اتّقی» (پس خودتان را پاک مشمارید. او به [حال] کسی که پرهیزگار است داناتر است.) (نجم: 32) از آموزه های بلند اخلاقی قرآن است. از این رو، از ستایش خود اظهار ناخشنودی می نماید:

«و قد کرهتُ أن یکونَ جالَ فی ظنّکم إنّی أحبُّ الاطراءَ و استماعَ الثناءِ و لستُ بِحمداللّهِ کذلکَ، و لو کنتُ اُحبُّ اَن یُقالَ ذلکَ لترکتُه إنحطاطا، لِلّهِ سبحانه عن تناوِل ما هو أحقُّ به مِن العظمةِ والکبریاءِ»؛(2) و خوش ندارم که در خاطر شما بگذرد که من دوستدار ستودنم و خواهان شنیدن ستایش. سپاس خدای را که چنین نیستم، و اگر دوست داشتم که درباره ام چنین گفته شود، آن را وامی نهادم؛ به خاطر فروتنی در پیشگاه خداوند سبحان و عظمت و بزرگی که او بدان سزاوار است.

و در جای دیگر، اذعان می کند که اگر نهی الهی از خودستایی نبود، انبوه فضایل خود را برمی شمردم:

«و لولا ما نَهیَ اللّهُ عنه من تَزکیةِ المرءِ نفسَهُ لَذکَر ذاکرٌ فضائلَ جَمّةً تعرفُها قلوبُ المؤمنینَ و لاتَمجُهُّا آذانُ السامعینَ»؛(3) و اگر نبود که خداوند پاک شمردن خویش را نهی کرده است، گوینده فضیلت های انبوهی را یاد می کرد که دل های مؤمنان با آن ها آشناست و در گوش شنوندگان خوش آواست.

در خطبه 216 با صراحت اعلام می کند که مرا ستایش نکنید: «ولا تُثنّوا علیَّ بجمیلِ ثناءٍ.»

دامن امام از خودستایی و خودپسندی چنان مبرّا و منزّه است که از همراه شدن حرب بن شرحبیل شبامی با خود ممانعت کرد؛ معتقد بود چنین همگامی با زمامدار، باعث به انحراف کشیدن او و خواری مؤمن می گردد:

«اِرجِع! فانَّ مَشیَ مِثلِک معَ مِثلی فتنةٌ للوالی و مذلّةٌ لِلمؤمِن»؛(4) بازگرد که پیاده رفتنِ چون تویی با چون من موجب فریفته شدن والی و خواری مؤمن است.

آن گاه که در بدو ورود به شهر «انبار» با انبوه مردمی روبه رو شد که بنا به عادت خود در استقبال از شاهان، هلهله کنان به استقبال ایشان آمدند، مانع این کار شد و به آنان فرمود: چنین برخوردی، هم برای زمامداران زیان آور است و هم برای مردم:

«… واللّهِ ما یَنتفعُ بهذا أُمراؤُکم و اِنَّکم لتَشقّونَ به علی أنفسِکم فی دُنیاکم و تَشقَونَ به فی آخرتِکم»؛(5) به خدا که امیران شما از این کار سودی نمی برند، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج می افکنید و در آخرتتان بدبخت می گردید.

پرهیز و ناخشنودی از خودستایی هر چند شخص در مرتبه ای عالی از کمال انسانی باشد برای انسان های کمال یافته امری طبیعی است؛ زیرا آنان به همان اندازه که راه طولانی و دراز کمالات را طی نموده باشند، در برابر خود راهی بس طولانی دیده و مقدار طی شده را در برابر آن بس ناچیز و خرد می انگارند؛ چه آنکه هدف نهایی آنان لقای خداوندی است که در پهنه ارزش های والا و صفات جمال و جلال، کرانگی برنمی تابد. سرّ اظهار قصور یا تقصیر یا خردی و ناچیزی اولیای الهی در برابر عظمت خداوند همین نکته است.

علاّمه حدیث شناس، مجلسی رحمه الله ، آورده است: «شاید یکی از آثار استغفار و توبه خواهی پیشوایان دینی، آن هم هفتاد بار یا بیشتر در روز، بی آنکه گناهی مرتکب شده باشند همین است که هر گامی به سوی عالم قدس می گذارند، درجه پیشین و طاعات و عبادات آن را در برابر درجه پسین ناقص می بینند. از این رو، از کاستی کار خود استغفار می کنند و به سوی خدا توبه می آورند و برای دست یابی به درجه ای بالاتر از درجه خود، به خدا لابه می نمایند.»(6)

دلایل ستایش امام علی علیه السلام از خویشتن

اگر خودستایی در آموزه های قرآن نکوهیده شده و طبع ره پویی در مسیر تکامل آن را برنمی تابد و سیره امیرمؤمنان علیه السلام نیز با آن نمی سازد، پس چرا احیانا در لابه لای کلمات آن حضرت علیه السلام به عباراتی برمی خوریم که حکایت از خودستایی دارند؟

به این پرسش، چند پاسخ ارائه شده اند:

1. بیان کمالات نفسانی در حقیقت، بیان نعمت هایی است که خداوند به شخص داده است، البته در صورتی که او این کمالات را سراسر منتسب به خداوند بداند و صلای «انّما اوتیتُه علی علمٍ عندی» (قصص: 78) سر ندهد، بلکه معتقد باشد که «هذا مِن فضلِ ربّی» (نمل: 40) و بدین خاطر است که خداوند، خود فرمان به بازگویی نعمت خدادادی داده است: «و اَمّا بنعمةِ ربِّک فَحدِّث.»(ضحی: 11) امام علیه السلام در فقره ای از گفتار خود به این امر اشاره کرده اند:

«أنَا الّذی فقأتُ عینَ الشرکِ و ثَللتُ عرشَهُ، غیرُ ممتنٍّ علیَ اللّهِ بجهادیٍ و لا مدلٌ الیه بطاعتیِ، و لکن اُحَدِّثُ بنعمةِ ربّی»؛(7) من کسی هستم که چشم شرک را از کاسه درآوردم و بنیاد آن را درهم شکستم. با این حال، به خاطر جهادم، بر خداوند منّتی ندارم و به خاطر طاعتم نازی بر او نمی فروشم، بلکه تنها از نعمت پروردگارم سخن می گویم.

2. امام با این کار، می خواهند پرده از چهره تاریخ کنار بزنند؛ زیرا پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، در کنار انحراف مسیر امامت و پیشوایی و انتقال آن به نااهلان، علم و دانش نیز در خدمت همینان برای تثبیت حکومتشان درآمد. در نتیجه، بسیاری از حقایق تاریخی در هاله ای از ابهام و حجاب فرو رفتند. چهره تابناک امام علیه السلام بیشترین بی مهری را در کتاب تاریخ به خود دیده است، تا بدانجا که لعن و دشنام آن یگانه دهر یک سده در مقدّس ترین مکان ها و زمان ها ورد زبان مردم نادان بود! امام علیه السلام با عنایت به این واقعیت تلخ، با پرده برداری از گوشه ای از شخصیت والای خود، به مقابله با آن برخاستند.

3. امام علیه السلام با این کلمات درصدد دفاع از حق خود برآمده اند؛ زیرا به رغم وجود ده ها شاهد قرآنی و روایی، از جمله ماجرای «غدیر خم»، گروهی سست ایمان در «سقیفه» گرد آمدند و سپیدی مو را بر سپیدی دل ترجیح دادند و چنان تدبیر کردند که یکی پس از دیگری توپ خلافت را به یکدیگر پاس دهند و به قول امام علیه السلام ، تا توانستند از پستان آن دوشیدند و آن تنها شایسته روزگار را 25 سال خانه نشین کردند.(8)

به نظر می رسد محرومیت امّت اسلامی از درک فیوضات علمی، معنوی، سیاسی و اجتماعی امام علیه السلام ، که ناشی از جهل و ناآگاهی از مقام بلند و شامخ ایشان بوده، مهم ترین عامل توصیف امام علیه السلام از خود بوده است.

به راستی، چرا امام علیه السلام بارها در حضور مردم فرمودند: «سَلونی قبلَ اَن تَفقدونی»؟(9) آیا سرّ این فراخوانی به پرسش همان جمله «قبلَ ان تفقدونی» نیست؟! بنابراین، سخن از شخصیت امیرمؤمنان نیست تا اگر تمجیدی صورت گیرد، به شخص برگردد و حمل بر خودستایی شود، بلکه سخن از علم، معنویت، کمالات اخلاقی و سیاست دانی است که به صورت تمام و جامع، در این انسان سترگ گرد آمده اند و زود است که عمر او به سر آید و مردم از این کان عظیم بی بهره بمانند.

به این سخن بلند امام علیه السلام توجه کنید:

«غدا ترونَ ایّامی و یکشف لکم عَن سرائری و تَعرفوننی بعدَ خُلوّ مکانی و قیامِ غیری مقامی»؛(10) فردا به روزگارم در خواهید نگریست و رازهای درونم بر شما آشکار خواهند شد و پس از خالی شدن جایگاهم و نشستن دیگری بر جان من، مرا خواهید شناخت.

آیا این گفتار از سر خودستایی صادر شده یا از دردی جانکاه در درون جان امام علیه السلام خبر می دهد که چرا می بایست مردم هم عصر ایشان تا آن حد مقام و منزلت آن حضرت را نشناسند و پس از گذشت سالیانی چند، تازه پی ببرند که چه گوهر گران بهایی از کف داده اند؟! از این روست که در یکی از خطبه های خود، پس از ابلاغ جمله «فاسألونی قبلَ اَن تفقدونی»(11) به فتنه های بنی امیّه اشاره کرده است که پس از ایشان اتفاق خواهند افتاد و از آنان به عنوان «ماده شتری کلان سال و بدخوی که دست بر زمین کوبد و به پا لگد زند و به دهان گاز گیرد … و از مردم کسی را بر جای نگذارد» یاد کرده، آن گاه می فرماید:

«… فعندَ ذلکَ تَودُّ قریشُ بالدنیا و ما فیها لو یَروننی مقاما واحدا و لو قَدرِ جَزر جزورٍ لِاَقبلَ مِنهم ما اَطلبُ الیومَ بعضَه فلا یُعطونیه»؛(12) در این هنگام، قریش دوست دارد دنیا را با آنچه در آن است بدهد، تا زمانی کوتاه به اندازه کشتن شتری مرا ببیند، تا آنچه امروز برخی از آن را می خواهم و به من نمی دهند یکجا تسلیم نماید.

یعنی: در زمان حیات امام علیه السلام ، قدر ایشان را نشناختند و بهای زمام داری عادلانه او را نپرداختند، آن گاه که امام علیه السلام از میان آنان رخت بربندد، چنان تشنه تیغ عدالت و سرانگشتِ توانمندِ تدبیر او خواهند بود که آرزو کنند کاش تمام دنیا را می دادند و امام علیه السلام را تنها لحظاتی هرچند کوتاه در میان خود می داشتند.

باری، آنجا هم که امام علیه السلام با کمیل خلوت کرد و با اشاره به سینه مبارک خود فرمود: «اِنّ هیهنا لَعِلما جَمّا لو اصبتُ له حملةً»،(13) باز دغدغه از دست رفتن آن دانش بیکران را داشت که در درون جانش انباشته شده و بسان سیلاب منتظر جوشش بود؛ فرمود:

«یَنحدُر عنّی السیلُ و لایَرقی الیَّ الطیر»؛(14) سیلاب دانش از من می جوشد و مرغ اندیشه کسی به پای من پرواز نتواند کرد.

مقام ها و فضایل امام علی علیه السلام
1. مقام علمی

مقام علمی امام علیه السلام چنان بلند و والاست که مرغ اندیشه هیچ بشری بدان پایه راه ندارد (لا یَرقی الیَّ الطیرُ) و جویبار دانش از اقیانوس وجود او سرازیر است (یَنحدُر عنّی السیلُ) و دانشی انبوه و انباشته در جان او نهفته است (انّ هیهنُا لَعِلما جَمّا.)

علم و دانش امام علیه السلام نسبت به شریعت شهره آفاق است و به رغم همه بی مهری هایی که زمانه نسبت به ایشان روا داشت، قریب به اتفاق صحابه و بزرگان امّت اسلامی ایشان را اعلم مردم و اقضا می شناختند(15) و به قول خلیل بن احمد، او از همگان بی نیاز بود، اما همگان به او محتاج، و پی در پی برای گشودن گره های خود به ایشان مراجعه می کردند.(16) اما آنچه در گفتار امام علیه السلام انعکاس یافته دانشی است بس فراتر از شریعت که بدون تردید، برای مردم آن عصر ناشناخته بوده است.

امام از علمی مکنون خبر می داد که اگر آن را فاش سازد، مردم بسان ریسمان بلندی در چاه به خود خواهند لرزید:

«بَلِ انْدَمجتُ علی مکنونِ علمٍ لو بُحتُ بهِ لاضطربتُم اضطرابَ الأرشیةِ فِی الطَویِّ البعیدةِ»؛(17) بلکه دانش نهان سراچه دلم را لبریز کرده است که اگر آن راز را با شما در میان گذارم بسان ریسمان در چاه ژرف، بر خویشتن خواهید لرزید.

و در جای دیگر فرمود: اگر پرده از اسرار غیبی برگیرم، به بیابان ها خواهید رفت و به خاطر کارهایتان خواهید گریست:

«لو تَعلمونَ ما أعلمُ ممّا طُوِیَ عنکم غَیبُه اِذا لَخَرجتُم اِلیَ الصُّعُداتِ تَبکونَ علی أعمالِکم و تَلتدمونَ علی أنفسِکم»؛(18) اگر آنچه را من می دانم و غیب آن بر شما پوشیده است می دانستید، سر به بیابان ها می گذاشتید و بر کرده های خویش می گریستید و بر سر و سینه می زدید.

چنان که در مقامی دیگر، از اینکه مردم نسبت به ایشان دچار غلوّ و گزافه گویی شده و امام را برتر از پیامبر صلی الله علیه و آله بدانند، اظهار نگرانی کرده و بدین روی، اعلام نموده است که این اسرار را با خواص خود در میان می گذارد:

«واللّهِ لو شئتُ أن أُخبِرَ کُلَّ رجلٍ مِنکم بمَخرجِه و مَولجِهِ و جمیعِ شأنه لفعلتُ، و لکن أخافُ أَن تَکفُروا فیّ بِرسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ، ألا و اِنّی مُفضیه اِلیَ الخاصَّةِ مِمّنَ یُؤمنُ ذلکَ مِنه»؛(19) سوگند به خدا، اگر بخواهم هر یک از شما را خبر دهم که از کجا آمده است و به کجا می رود و چند و چون تمام امورش چگونه است، می توانم؛ اما می ترسم درباره ام به راه جلو روید و مرا به رسول اللّه صلی الله علیه و آله برتری دهید. هان! من این رازها را با خواصی که از بیم غلوگویی در امانند، در میان می گذارم.

به راستی، این چه دانشی است که بر اساس آن، امام از پرونده کامل هر انسان با خبر است و سوگند یاد می کند که می تواند از تمام شئون و کارهای او پرده بردارد؟

دامنه دانش حضرت علی علیه السلام تا این حد متوقف نمی شود و اعلام می کند که از رخدادهایی تا پگاه رستاخیز چنان باخبر است که گویا در میان آنان و همزمان با آنان حضور دارد:

«از من بپرسید، پیش از آن که مرا نیابید. بدان کس که جانم به دست اوست! نمی پرسید از چیزی که میان شما تا روز قیامت است و نه از گروهی که صد تن را به راه راست می خواند و صد را گم راه می سازد، جز آنکه شما را از آن آگاه می کنم؛ از آنکه مردم را بدان فرامی خواند و آنکه رهبری شان می کند و آنکه آنان را می راند و آنجا که فرود آیند و آنجا که بارگشایند و آنکه کشته شود از آنان و آنکه بمیرد از ایشان.»(20)

در همین راستا، امام از مسلّط شدن معاویه و فرمان او نسبت به دشنام و برائت از امام،(21) فتنه ها و حوادث تلخ حکومت بنی امیّه،(22) انقراض حکومت بنی امیّه در فرجام کار آنان و ظهور حکومت عبّاسیان،(23) حکومت کوتاه مروان و زمام داری چهار پسر او،(24) به ویژه به صورتی روشن تر، حکومت عبدالملک بن مروان و چگونگی به قدرت رسیدن او،(25) ظهور حجّاج بن یوسف ثقفی،(26) غرق شدن شهر بصره به استثنای گنبد مسجد آن،(27) رخدادهای شکننده شهر کوفه،(28) طغیان صاحب الزنج از قرامطه،(29) هجوم مغولان،(30) انحراف عقیدتی و اخلاقی در دوران آخرالزمان(31) و ظهور مهدی موعود (عج)(32) خبر داده اند.

این اخبار چنان با قاطعیت و یقین همراهند که امام علیه السلام از تعابیری همچون «کَانّی أَنظُر اِلیهم»؛ گویا به آنان می نگرم، یا «أراهم»؛ آن ها را می بینم، استفاده کرده اند. و گاه بر این نکته پای می فشرند که پیش از این، از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله از این رخدادها مطّلع شده ام.

ابن ابی الحدید می نویسد: «اینکه علی علیه السلام می گوید: هر چه از حوادث آینده از من بپرسید خبر خواهم داد، نه ادعای خدایی است و نه ادعای نبوّت، بلکه منظور آن حضرت این است که من این آگاهی از غیب را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آموخته ام. ما علی را در خبرهای غیبی که از او صادر شده است، امتحان کرده ایم و همه خبرهای او را مطابق با واقع یافته ایم.»(33)

چه آزمونی بالاتر از اینکه گزارش آن حضرت درباره هجوم قوم وحشی تاتار در سال 666 ق، یعنی درست در زمانی که ابن ابی الحدید می زیسته شش سده و نیم پس از شهادت امام علیه السلام به تحقق پیوست.

ابن ابی الحدید در این باره چنین آورده است: «بدان این غیبی که امیرمؤمنان علیه السلام از آن خبر داد، ما با چشم خود دیدیم و در زمان ما واقع شد و مردم از اوایل اسلام انتظار آن را می کشیدند، تا اینکه قضا و قدر، این حادثه خونین را به دوران ما کشید، و آنان از قوم «تاتار» بودند که از خاور دور خروج کردند و سپاهیانشان وارد شدند و با سلاطین «خطار»، «قفجاق» و شهرهای ماوراءالنهر و خراسان و دیگر شهرهای ایران کاری کردند که از خلقت آدم علیه السلام تا عصر ما هیچ تاریخی نظیر آن را ندیده است.»(34)

با همه مدارایی که امام علیه السلام در بیان اسرار نهفته در سینه خود داشتند و از اظهار آن جز برای خواص اجتناب می کردند، هنگامی که با بازگویی برخی از رخدادهای آتی درباره شهر بصره اسرار هویدا ساختند، مردی از میان جمع امام را مخاطب ساخت و شگفتی خود را از دانش امام علیه السلام چنین ابراز کرد: «به شما علم غیب عطا شده است، ای امیرمؤمنان؟!» امام علیه السلام با لبخندی از سر مهر و شادمانی به او پاسخ دادند که این علم غیب نیست، علم غیب آگاهی از زمان قیامت و چهار امری است که در آخرین آیه سوره لقمان آمده است؛ این دانشی است غیر از علم غیب که خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله آموخته و من آن را از ایشان فراگرفته ام.(35)

مراتب دانش امام علیه السلام مرزهای زمینیان را درمی نوردند و به آسمان و آسمانیان می رسند. امام علیه السلام در فرازی از نهج البلاغه در توصیف دانش خود چنین آورده اند:

«اَیُّها الناسُ سَلونی قَبلَ اَن تَفقدُونی، فَلاَنا بِطُرقِ السماءِ أعلمُ مِنّی بطُرُقِ الارضِ»؛(36) ای مردم، پیش از آنکه مرا نیابید از من بپرسید که من به راه های آسمان از راه های زمین آگاه ترم.

آیا با معیارهای بشری می توان از عهده تحلیل دانشی برآمد که زمین و زمان را درمی نوردد؟!

2. مقام بصیرت و یقین

بصیرتْ بینش است و علمْ دانش. از این رو، بین آن ها تفاوت است و در آیات و روایات، به صورت جداگانه ذکر شده اند و در دعاها به صورت دو خواست جداگانه مورد طلب واقع گردیده اند. علم به انسان آگاهی می دهد، اما بصیرتْ نگاه ارزانی می کند. علم می تواند آمیخته با خطا و اشتباه باشد، اما اشتباه و خطا در مرحله بصیرت راه نمی یابد؛ چنان که برای حفظ از دام دنیا، بالاتر از علم و آگاهی، بصیرت و بینش لازم است. بنابراین، علم و بصیرت دو مقوله جداگانه، اما مرتبط با یکدیگرند.

از سوی دیگر، یقین از مقوله علم است، منتها مرتبه عالی علم که ذرّه ای شک و شبهه به آن راه نیابد، هرچند خود یقین به مراتب سه گانه علم الیقین، عین الیقین، و حق الیقین منقسم است. بنابراین، یقین در برابر شک است.

مرتبه یقین چنان والاست که پیامبری عظیم القدر همچون حضرت ابراهیم علیه السلام از خداوند خواست تا او را در امکان وقوع احیای مردگان یا کیفیت اجرای آن، به یقین و مرحله اطمینان باطنی برساند: «قال اَولَم تُؤمِن قالَ بلی و لکن لِیطمئِنَّ قَلبی.»(بقره: 260)(37) امیرمؤمنان علیه السلام در مواردی از گفتار خود، بر این حقیقت پای فشرده که دارای مقام بصیرت و یقین است.

در جایی فرمود:

«اِنّ معی لَبصیرتی ما لَبَّستُ علی نفسی ولا لُبِّسَ علیَّ»؛(38) حقیقت بینی من با من است؛ نه حق را از خود پوشیده داشته ام، و نه بر من پوشیده بوده است.

در فرازی دیگر، پس از یاد کرد شجاعت و جنگاوری خود در برخورد با دشمنان، فرمود:

«و اِنّی مِن ضلالهم الّذی هم فیه و الهُدیَ الّذی اَنَا علیه لَعلی بصیرةٍ مِن نفسی و یقینٍ مِن ربّی»؛(39) من بر گم راهی که آنان در آن به سر می برند و هدایتی که خود از آن برخوردارم، از جانب خود دارای بصیرت و از جانب خداوند دارای یقین هستم.

یعنی: حضرت علی علیه السلام نسبت به گم راهی مخالفان و هدایت خود، از درون جان دارای بصیرت و بینش و از جانب خدای خود نیز به مرحله یقین و قطع رسیده است.

در جای دیگر، امام علیه السلام از بصیرت خود با عنوان بیّنه و نشانه ای آشکار از جانب پروردگار یاد کرده است:

«و اِنّی لَعلی بیّنةٍ مِن ربّی»؛(40) من از جانب پروردگارم دارای دلیل آشکار هستم.

در موردی دیگر، از آن با عنوان یقین یاد نموده است:

«و اِنّی لَعلی یقینٍ مِن ربّی و غیرَ شُبهةٍ مِن دینی»؛(41) من از جانب پروردگارم بر یقینم و نسبت به دینم هیچ شبهه ای ندارم.

امام علیه السلام با آوردن چنین عباراتی و حتی سوگند به نام الهی، از جزم و قطع بی چون و چرای خود نسبت به صحّت و درستی راهی که طی کرده خبر داده است.(42) این امر به خوبی نشان می دهد که انحرافات مردم پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله چنان عمیق و گسترده بودند که چهره تابناک حق و حقیقت در هاله ای از ابهام فرو رفته بود و همان گونه که پیامبر صلی الله علیه و آله پیش بینی کرده بودند، فتنه های گم راه کننده بسان پاره های شب به سوی مردم روی کردند. در چنین حال و هوایی، که رو در روی حضرت علی علیه السلام شخصیت های نامدار اسلام و صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همچون زبیر و طلحه قرار گرفتند یا یاران شب زنده دار و قرآن خوان حضرت علی علیه السلام در برابرش صف آرایی کردند و امر بر بسیاری از بزرگان روزگار مشتبه شد و اعلام داشتند نه به کمک علی علیه السلام می شتابند و نه به دشمنی با او خواهند پرداخت، پیداست که صرف علم و آگاهی کفایت نمی کند، بلکه نوعی بصیرت و بینش لازم است که مه شکن و شبهه برانداز باشد. و این خصلتی بود که حضرت علی علیه السلام از آن بهره کامل داشت و هر کدام از یاران ایشان همچون عمّار، که بهره لازمی از آن داشت، توانست در کنار امام باقی بماند.

خصلت دیگری که امام علیه السلام خود را بدان متصف می داند، یقین در برابر شک و تردید است؛ یعنی امام خود را نسبت به همه حقایق آسمانی و معارف الهی و هر آنچه دین پیام آور آن بوده، چنان در مرتبه ای از یقین و قطع می داند که ذرّه ای شک و تردید در آن راه نمی یابد:

«ما شَککتُ فِی الحقِّ مُذ أُریتُه»؛(43) از هنگامی که حق بر من نمایانده شده، درباره اش تردید نکرده ام.

این جمله از نظر زمان، فراگیری دارد؛ یعنی از نخستین لحظات آشنایی امام علیه السلام با اسلام در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و در زمانی که تنها ده سال داشت تا لحظه ابراز این کلمات را دربرمی گیرد. عدم رهیافت شک و تردید در حق شناسی در این گستره از حیات امام علیه السلام حکایت از ژرفای ایمان ایشان دارد. بدون تردید، به خاطر برخورداری از ایمانی چنین راسخ بود که در همان اوان راه، از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان جانشین و خلیفه ایشان معرفی شد.(44)

3. مقام های اخلاقی

کراهت و ناخشنودی امام علیه السلام در بیان سجایای اخلاقی و مقامات معنوی خویش نسبت به سایر زمینه ها نمود بیشتری دارد، به ویژه در عرصه ارتباط عبودی با خداوند. در این عرصه، کمتر سخنی به چشم می خورد که نشانگر مرتبه عبودیت و مقام بندگی و میزان عبادت های آشکار و پنهان ایشان باشد. مراتب عبودیت امام علیه السلام به گونه ای بود که امام سجّاد علیه السلام ، که خود در اثر کثرت عبادت به «سیدالساجدین» و «زین العابدین» ملقّب شد، در برابر عبادت علی علیه السلام اظهار عجز و ناتوانی می کند.(45)

باری، ناچیز دانستن عبادت در برابر عظمت و نعمت های خداوند، شعار اولیای الهی است: «و ما عَبدناکَ حقَّ عبادتِک.»(46)

محورهای سجایای معنوی و اخلاقی امام علیه السلام عبارتند از:

الف. تقوا و پرهیزگاری: بدون تردید، هر که با نهج البلاغه و سایر کلمات امام علی علیه السلام آشنا باشد، در نخستین نگاه درمی یابد که تقوا و پرهیزگاری و ترغیب مردم به آن از عمده ترین دغدغه های فکری و ذهنی امام علیه السلام بوده است، به گونه ای که در کمتر خطبه یا نامه یا کلمات قصار است که به صراحت یا اشاره به آن توجه نشده باشد. نقطه اوج این امر خطبه «همام» است که امام چنان با عشق و سوز و از اعماق وجود خود، صفات پرهیزگاران را برمی شمرند که همام مخاطب این خطبه درجا جان به جان آفرین تسلیم می کند.

گذشته از خوی و سیره عملی سراسر آمیخته با تقوای الهی، اهتمام امام علیه السلام به تقوا در گفتار ایشان و در توصیف خود نیز منعکس شده است. امام در فرازی از نامه سراسر درد و رنج خود، به عثمان بن حنیف، حاکم بصره، پس از تبیین زهد و دنیاگریزی خود و بسنده کردن به کمترین متاع آن چنین آورده اند: «خوشا کسی که به آنچه پروردگارش بر عهده وی نهاده، پرداخته است و در سختی اش با شکیبایی ساخته، و به شب دیده بر هم ننهاده، و چون خواب بر او چیره شده بر زمین خفته و کف دست را بالین قرار داده، در جمعی که از بیم روزِ بازگشت، دیده هاشان به شب بیدار است و پهلوهاشان از خوابگاه برکنار و لب هاشان به یاد پروردگار تر و گناهانشان زدوده است از آمرزش خواستن بسیار.»(47)

و آن هنگام که سخن برخی به گوش آن حضرت می رسد که می گویند: معاویه از علی علیه السلام زیرک تر و به سیاست آگاه تر است، برآشفته شده، می فرماید: «به خدا سوگند! معاویه از من زیرک تر نیست، اما شیوه او پیمان شکنی و گناه کاری است. اگر ناخشنودی از نیرنگ نبود، من از همه مردم زیرک تر بودم، اما هر نیرنگ و پیمان شکنی گناه است، و هر چه گناه است موجب تاریکی دل. و روز قیامت نیرنگ باز پرچمی دارد که به آن شناخته می شود.»(48)

ب. زهد و دنیاگریزی: شاید بالاترین سکّوی دنیاپرستی و دنیازدگی حکومت و زمام داری باشد؛ زیرا قدرت و مال در یک جا جمع می شوند؛ اگر شخصی طالب جاه و مقام باشد حکومت بالاترین مقام اجماعی را به همراه می آورد، و اگر طالب مال و ثروت باشد خزانه و بیت المال در اختیار والی است، و اگر طالب شهوت و شهوت رانی باشد امن ترین جا برای او دارالاماره است که نگاه شحنه و شلاق داروغه و داد قاضی و تیغ جلاّد هرگز بدان راه نمی یابند. بدین دلیل است که دنیاخواهان هماره حکومت و زمام داری را هرچند در پهنه کوچکی از دنیا باشد، برای خود آرزو داشته اند.

اما امیرمؤمنان علیه السلام با نشستن بر کرسی خلافت و برخورداری از همه امتیازات زمام داری بر سرزمین گسترده اسلامی آن روز، خلافت را با صرف نظر از آثار مثبت آن تا فروترین حد متصور، خرد و ناچیز ساخت، تا بدانجا که آن را از نعلین پینه زده خود، که به نظر ابن عبّاس فاقد قیمت بود،(49) یا از عطسه زدن بز، پست تر شمرد،(50) در حالی که می توانست از لذت های دنیا بهره برگیرد؛ چنان که خود فرمود:

«لوشئتُ لاهتدیتُ الطریقَ الی مُصفّی هذا العسلِ و لُبابِ هذا القمحِ و نسائجِ هذا القَزِّ»؛(51) اگر می خواستم، می توانستم به این عسل مصفّا و مغز گندم و بافته های ابریشم راه ببرم و از آن ها بهره برگیرم.

اما دامن خود را از چنین آلایشی پیراسته نگاه داشت:

«هیهاتَ أن یَغلبنی هوایَ»؛(52) دور است که هوای نفسم بر من چیره گردد.

امام در دوران خلافت، به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرد. تازه با این زهد شگفت آورش، که به تصریح خود، دیگران توان انجام آن را ندارند، در ادامه همین نامه آورده است که می خواهد نفس خود را بیش از این با تقوا ریاضت دهد و کار زهد و دنیاگریزی را به جایی برساند که به لقمه ای نان با اندکی نمک دمساز باشد: «سوگند به خدا جز آنکه مشیّت الهی را استثنا کنم نفس خود را چنان ریاضت دهم که اگر گرده نانی برای خوردن یافتم شاد شود، و از نان خورش به نمک خرسند گردد، و چشم خانه را چنان واگذارم تا همانند چشمه ساری که از آب تهی شده باشد، همه اشکش روان گردد.»(53)

امام هدف خود را از به دست گرفتن قدرت چنگ زدن به حطام دنیا نمی داند، بلکه از باب پیمانی می داند که خداوند از علما گرفته است تا در برابر ستم ستمگران و به غارت رفتن حق ستم دیدگان سکوت نکنند و از این راه، بتوانند دین الهی را به پای دارند و احکام و حدود خداوند را احیا نمایند.(54)

امام علیه السلام در فرازی دیگر از نهج البلاغه، زهد خود را چنین ترسیم کرده است:

«واللّهِ لَقَد رقعتُ مِدرَعتی هذه حتَّی استحییتُ مِن راقِعها و لَقد قالَ لی قائل ألا تَنبِذُها؟ فقلتُ: أُغرُبْ عنّی فَعِندَ الصباحِ یَحمَدُ القومُ السُّری»؛(55) به خدا، چنان این جامه پشمین خود را پینه زده ام که از پینه کننده آن شرم کردم. یکی به من گفت: آن را دور نمی افکنی؟ گفتم: از من دور شو که هنگام صبح راه سپاران ستایش می شوند.

امام علیه السلام در جای دیگر نیز حکومت را با صرف نظر از جنبه های الهی و حق ستانی آن، از کفش فاقد قیمت خود نیز کم بهاتر دانسته است.(56) در فرازی دیگر، دنیا را در خطابی آتشین چنین مخاطب می سازد:

«یا دنیا! یا دنیا! الیکِ عَنّی، أبی تعرّضتِ اَم الیَّ تشوّقتِ لاحانَ حینُک هَیهاتَ غُرّی غَیری، لاحاجةَ لی فیکِ قَد طلَّقتُکِ ثلاثا لارجعةَ فیها»؛(57) ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو. با خودنمایی، فرا راه آمده ای؟ یا شیفته ام شده ای؟ زمان تو فرا نرسیده است. هرگز! غیرمرا بفریب. مرا به تو نیازی نیست. من تو را سه طلاقه کرده ام که در آن بازگشتی نیست.

دنیا از نگاه حضرت علی علیه السلام گاه به ماری سمّی ماند که ظاهرش بس نرم و لطیف است، اما در باطن سم مهلک دارد،(58) و گاه بسان استخوان مردار خوکی در دست شخص جذامی،(59) و گاه بسان برگی خرد در دهان ملخ.(60)

چنین به نظر می رسد که زهد حضرت علی علیه السلام پس از به دست گرفتن خلافت در مقایسه با قبل، شدت بیشتری گرفت. امام علیه السلام خود سرّ این شدت زهد را الگو بودن زندگی پیشوایان برای عامّه مردم می داند؛ چنان که وقتی بنا به درخواست یکی از یاران نزدیک خود، به نام صعصعة بن صوحان، برادر او علاء را، که به یکباره و یکسره از دنیا بریده بود، به حضور طلبید، او را دشمن خود خطاب کرد. علاء پرسید: اگر دنیاگریزی ناپسند است، پس چرا شما چنین زهد می ورزید؟ امام علیه السلام در پاسخش فرمود:

«وَیحکَ! انّی لستُ کاَنتَ، اِنّ اللّه تعالی فرَضَ علی أئمّةِ العدلِ أن یُقدّروا أنفسَهم بِضَعفَةِ الناسِ کَیلا یَتبیَّغَ بالفقیرِ فقرَه»؛(61) وای بر تو! من مانند تو نیستم. خدای تعالی بر امامان عدل واجب فرموده است که نفس خود را با مردم ضعیف قیاس کنند تا رنج فقر، فقیر را به هیجان درنیاورد و هلاک نسازد.

ج. عدالت خواهی: حضرت علی علیه السلام نماد عدالت است. بدون تردید، وقتی نام «عدالت» برده شود نخستین نمونه و الگوی آن، که بلافاصله به ذهن بسیاری از دوست و دشمن تداعی می شود، نام «علی علیه السلام » است. عدالت علی علیه السلام چنان در دل ها تأثیر می گذارد که جرج جرداق، اندیشه ورز مسیحی که به ظاهر همکیش با حضرت علی علیه السلام نیست، با نگاشتن کتاب شیوایی با عنوان الامام علی صوت العدالة الانسانیه، از مقام منیع و منش عدالت مدارانه امام با تمام اخلاص تمجید می کند.(62)

حضرت علی علیه السلام نه تنها در دوران حکومت، بلکه در تمام دوران حیات خود، به عدالت عشق ورزید و هماره بر محور آن گام نهاد و عدالت در تمام عرصه های زندگی فردی و اجتماعی ایشان تجلّی یافته است.

شیدایی امام علیه السلام و پای بندی ایشان به عدالت را در این فراز نهج البلاغه می توان به نظاره نشست:

«واللّهِ لَأَن اَبیتَ علی حَسَکِ السَعدانِ مُسهّدا و اُجَرَّ فِی الاغلالِ مُصَفّدا أحَبُّ اِلَیّ مِنْ أنَ الَقیَ اللّهَ و رسولَهُ یومَ القیامةِ ظالما لِبعضِ العبادِ و غاصِبا لشی ءٍ مِن الحُطامِ»؛(63) به خدا سوگند! اگر شب را بر خار سعدان بیدار بگذرانم، یا مرا در غل ها و زنجیرهای بسته بکشانند، بیشتر دوست دارم از اینکه خدا و رسول او را روز قیامت، در حالی که به برخی از بندگان ستمی روا داشته باشم و چیزی از مال دنیا را غصب کرده باشم، ملاقات کنم.

در ادامه همین خطبه می فرماید:

«واللّهِ، لو أُعطیتُ الاقالیمَ السبعةَ بما تحتَ أفلاکِها علی أنْ أعصیَ اللّهَ فی نملةٍ أَسلُبُها جُلبَ شعیرةٍ ما فَعلتُ»؛(64) به خدا سوگند! اگر هفت اقلیم را با هرچه زیر افلاک آن است به من بدهند تا با نافرمانی خدا، پوست جوی را از دهان موری بربایم، چنین نخواهم کرد.

امام علیه السلام چنان بر عدالت پای می فشرد که با دیدن صحنه تلخ و دردآلود فقر و فلاکت برادرش عقیل و فرزندان ژولیده او، بر عواطفش غلبه کرد و با داغ کردن و نزدیک ساختن آهن تفتیده و برخاستن ناله عقیل، به او نهیب زد که علی علیه السلام طاقت آتش سوزان عذاب الهی را ندارد.(65)

همین عدالت خواهی امام علیه السلام باعث شد تا دوستانی سست بنیاد و دنیاخواه از همراهی امام علیه السلام فاصله گرفته، رهسپار شام و هم نشین سیم و هم سفره معاویه شوند،(66) تا بدان جا که بعضی از دوستان حضرت به ایشان خرده گرفتند و از او خواستند قدری در اجرای عدالت کوتاه آید. امام علیه السلام برآشفتند و از آنان گله کردند که چرا چنین انتظاری از آینه حق خواهی دارند؛ فرمود:

«أتَامرونی اَن أَطلُبَ النَصرَ بالجورِ فیمَنْ وَلّیتُ علیه؟ واللّهِ ما أطورُ به ما سَمَر سمیرٌ و ما أمَّ نجمٌ فِی السّماءِ نجما. لو کان المالُ لی لَسوَّیتُ بینَهم، فکیفَ و اِنّما المالُ مالُ اللّهِ؟»(67) آیا به من فرمان می دهید تا از راه ستم کردن بر کسی که مرا به او ولایت داده اند پیروزی به دست آورم؟ به خدا سوگند! تا دهر افسانه بقا سراید و اختران در پی یکدیگر بچرخند، به چنین کاری نزدیک نشوم. اگر مال از آنِ من بود، همانا میان مردم به تساوی تقسیم می کردم؛ تا چه رسد به اینکه این مال، مال خداست!

د. شجاعت: شجاعت از صفات اخلاقی و حدّ اعتدال یکی از چهار قوّه اساسی روان آدمی (یعنی قوّه غضبیه) به حساب می آید. حد افراط آن تهوّر و حد تفریط آن جُبْن است. علمای اخلاق معتقدند: شجاعت بسان پستانی می ماند که جود، کرامت انسانی و خوش خُلقی از آن سیراب می شوند.(68) از این رو، صفت «عدالت»، که جامع بین صفات معتدل نفسانی است، بدون وجود شجاعت امکان پذیر نیست. به عبارت روشن تر، بدون برخورداری از صفت شجاعت، کمال انسانی تحقق نمی یابد. و چون ما حضرت علی علیه السلام را انسان کامل، بلکه کامل ترین انسان پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می شناسیم، برخورداری ایشان از صفات کمال از جمله شجاعت، بدیهی است.

البته متکلّمان به این صفات کمال از زاویه دیگری که ضرورت برخورداری امام از صفات کمال و عاری بودن از صفات نقص است، نگریسته و به اثبات آن پرداخته اند.(69)

امام علیه السلام در این باره، در فرازی از خطبه «قاصعه» می فرماید:

«اَنَا وضعتُ فِی الصغرِ بکلاکلِ العَربِ و کَسَرْتُ نَواجَم قرونِ ربیعةَ و مُضَر»؛(70) من در خردی، بزرگان عرب را به خاک انداختم و شاخ سرکردگان ربیعه و مُضَر را درهم شکستم.

و در جای دیگر فرمود: «پیش از آنکه بیست ساله شوم، وارد عرصه جنگ و جنگاوری شدم.» و فرمود:

«ما ضَعُفْتُ و ما جَبُنتُ»؛(71) ناتوان نشدم و ترس در من راه نیافت.

امام علیه السلام شجاعت خود را تا بدان پایه می داند که معتقد است: اگر تمام عرب به جنگ با ایشان بپاخیزند به آنان پشت نخواهد کرد:

«واللّهِ لو تظاهرتِ العربُ علی قِتالی لَما ولّیتُ عَنها»؛(72) به خدا! اگر تمام عرب در جنگ با من پشت به هم دهند، من به آنان پشت نخواهم کرد.

در فرازی دیگر از نهج البلاغه، این شجاعت خود را به گونه ای عمیق تر ترسیم کرده، فرموده است: «سوگند به خدا! اگر من به تنهایی در حالی با آنان روبه رو شوم که تمام زمین را لبریز کرده باشند، باکی نخواهم داشت و وحشتی به خود راه نخواهم داد.»(73)

آیا هیچ انسان شجاع و در عین حال، راست گویی را در طول تاریخ بشر سراغ داریم که این چنین با استواری و راست قامتی بگوید: اگر تمام زمین را دشمنان لبریز کنند، بیمی به دل راه نخواهم داد؟! البته امام علیه السلام منشأ این شجاعت بی نظیر خود را یقین بی پایان به راه و مرام و منش خود و انتظار ثواب و لقای الهی می داند.(74)

به دلیل چنین شجاعتی است که حضرت علی علیه السلام هرگز از مرگ نترسید، بلکه به آن بیش از طفل به پستان مادر أنس و الفت داشت.(75) هزار ضربه شمشیر را از مردن در بستر شیرین تر می شمرد، و وقتی ضربت ابن ملجم بر فرق مبارکش فرود آمد، خود را بسان تشنه کامی می دانست که به چشمه آب رسیده، یا جوینده ای که به خواسته خود دست یافته است.(76)

ه. انجام وظایف زمام داری: زمامداران از نگاه امام علی علیه السلام وظایف بس مهمی بر عهده دارند که بخشی از آن ها عبارتند از: 1. قاطعیت در اجرای عدالت؛ 2. یاری ستم دیده و مقابله با ستمگر؛ 3. اقامه حدود الهی؛ 4. حاکمیت ارزش های دینی؛ 5. اصلاح و عمران بلاد؛ 6. پرداخت حقوق مالی مردم؛ 7. قاطعیت در برخورد با دشمن؛ 8. تأمین امنیت؛ 9. مردم داری؛ 10. مردمی بودن؛ 11. پرهیز از استبداد؛ 12. پرهیز از چاپلوسان؛ 13. پرهیز از تبعیض های ناروا؛ 14. ساده زیستی؛ 15. رسیدگی به امور رعیّت.

حال اگر همین وظایف را بر دوران حکومت آن حضرت تطبیق کنیم، چنان که دوست و دشمن اعتراف کرده اند، حکومت آن حضرت تبلور عینی این تکالیف بود؛ یعنی امام علیه السلام حقّانیت گفتار خود را در عمل به اثبات رساند: «ای مردم! سوگند به خدا، شما را بر اطاعتی ترغیب نکردم، مگر آنکه در انجام آن بر شما پیشی گرفتم، و شما را از معصیتی نهی نکردم، مگر آنکه پیش از شما از آن اجتناب کردم.»(77)

نامه تابناک آن حضرت به مالک اشتر منشور عدالت و حقوق همه انسان ها، اعم از مؤمن و کافر، و صالح و ناصالح در عرصه زمام داری است و به قول جرج جرداق، به رغم آنکه در هزار و چهارصد سال پیش و بدون وجود هر حقوقدان و دانشکده های حقوق و کمیته های چندصد نفره تنظیم شده، از چندین نظر، بر اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد برتری و امتیاز دارد.(78)

حضرت علی علیه السلام در اجرای عدالت چنان قاطع بود که بلافاصله پس از به دست گرفتن زمام خلافت، در نخستین خطبه ای که ایراد کرد ضرورت اصلاح ساختار اجتماعی و اجرای کامل عدالت اجتماعی را ضروری دانست و با قدرت اعلام نمود که تمام حق کشی ها و تبعیض ها و به غارت بردن اموال بیت المال را، حتی اگر مهر زنان شده باشد، به جای نخستین آن بازخواهد گرداند.(79)

و آنچنان بر آن اصرار ورزید که سرانجام، جان خود را بر سر همین راه نهاد؛ چنان که گفته اند: «قُتل امیرالمؤمنینُ فِی محرابِ عبادته لشدِّة عدله.» و در یاری ستم دیده و ستیز با ستمگر، چنان پافشاری داشت که اساسا معتقد بود: به همین خاطر خلافت را به عهده گرفته و به خاطر آن برای خلافت ارزش قایل است. و وقتی با خبر شد سپاه شام خلخال از پای زنی ذمّی به ستم درآورده است، چنان برآشفت که مرگ را در اثر شنیدن این خبر دردناک روا شمرد.(80) در اقامه حدود الهی نیز چنان استوار بود که در دوران حکومت ویران عثمان حدّ شراب خواری را بر ولید بن عقبه، که از تبار خلیفه بود، جاری کرد.(81) و وقتی مطّلع شد یکی از نزدیکان او اموال بیت المال بصره را برداشته و نزد معاویه رفته است، نامه ای آتشین برای او نگاشت و فرمود: حتی اگر حسن و حسین مرتکب سرقت شده باشند، حد الهی را درباره آنان جاری می سازم.(82)

هر نامه و پیغامی که برای کارگزاران می فرستاد، آنان را به تقوا و اجرای امر و نهی الهی و حاکمیت ارزش های اخلاقی دعوت می کرد، تا بدان جا که حاکم خود، عثمان بن حنیف، را تنها به این خاطر که در سفره ای حاضر شده بود که فقرا در آن حضور نداشتند، سخت مورد عتاب و نکوهش قرار داد.(83) شهرها در دوران حکومت امام در اثر گماشتن کارگزاران عادل و شایسته رو به عمران و آبادی گذاشتند و سهم مردم به طور یکسان و بدون ملاحظه این و آن، به آنان پرداخت شد.(84)

امام علیه السلام در برخورد با دشمنان خود، چنان قاطع بود که در مبارزه با سه طیف ناکثان، قاسطان و مارقان، ذرّه ای سستی به خود راه نداد و چشم فتنه را از کاسه بیرون کشید و آن را در نطفه خفه کرد(85) و خود را چنان ندانست که در خواب بماند تا دشمن در بیخ گوش او پیش آید،(86) و در سال آخر خلافت، مردم را به خاطر سستی در همراهی با خود برای جنگ با معاویه و جلوگیری از هجوم و شبیخون سپاه او، به شدت مورد نکوهش قرار داد.

تأمین امنیت از نگاه امام چنان ضروری است که در پاسخ به شعار «لا حُکمَ الا لِلّه» خوارج، معتقد بود که مردم حتی به حاکمی فاسق برای تأمین امنیت نیازمندند.(87)

این ها و صدها نمونه دیگر به خوبی نشان می دهند که امام علیه السلام به طور کامل، به آنچه درباره وظایف زمامداران باورمند است، در مقام عمل پایبند بوده.

جالب آنکه امام علیه السلام در لابه لای گفتار خود، از دوران زمام داری خویش دفاع کرده و آن را موفق ارزیابی نموده است. ایشان در لابه لای این سخنان، به اجرای کامل عدالت، اجرای حدود الهی، حاکمیت ارزش های انسانی، تعلیم و تأدیب مردم و … اشاره کرده است.

در فرازی از نهج البلاغه درباره حکومت خود چنین آورده است: «آیا حکم قرآن را میان شما جاری نداشتم؟ و آیا ثقل اصغر (حسن و حسین علیه السلام ) را در میان شما نگذاشتم؟ هر آینه در میان شما مراتب ایمان را ثابت گرداندم و به حدود حلال و حرام آگاهتان ساختم و از دادگری خود لباس عافیت بر شما پوشانیدم و با قول و فعل خود، کار نیکو را در میان شما گستردم و اخلاق کریمه خود را به شما ارائه نمودم.»(88)

امام در این فراز، بر اجرای کامل احکام و حدود قرآن و ارزش های اخلاقی در عرصه حکومت خود پای فشرده است؛ چنان که تصریح نموده با عدالت خود، عافیت را به مردم ارزانی داشته و با قول و فعل نیک خود، سیمای حکومت اسلامی را به تصویر کشیده و بالاتر از همه آنکه با سجایای اخلاقی، که از خود ارائه کرده، الگویی زنده و کارآمد برای حق پویان عرضه داشته است؛ چنان که خود معتقد است:

«مَن نَصبَ نَفسُه لِلنّاسِ اماما فَلیبدأ بِتعلیمِ نفسِه قَبلَ تَعلیمِ غیرِه»؛(89) آنکه خود را پیشوای مردم قرار می دهد، باید پیش از تعلیم دیگران، به تعلیم خود بپردازد.

در جای دیگر، ضمن تأکید بر حسن معاشرت خود با مردم، اعلام می کنند که آنان را از ذلّت و خواری رهانیده است.(90)

در فرازی دیگر چنین می فرماید:

«اَیُّها الناسُ اِنّی قَد بَثَثتُ لکم المواعظَ الّتی وَعظَ الانبیاءُ بِها اُمَمهُم و أدّیتُ اِلیکم مَا أدّتِ الاوصیاءُ الی مَن بعدهَم و اَدّبتکُم بِسَوطی فَلَم تَستقیمُوا»؛(91) ای مردم! من پندهایی در میان شما پراکندم که پیامبران به امّت های خود می گفتند و چیزهایی به شما گفتم که جانشینان به کسانی که پس از آنان بودند، و شما را با تازیانه موعظه خود ادب کردم.

خود آن حضرت در خطبه ای بیان نمودند که یکی از حقوق مردم بر زمامداران تعلیم و تأدیب آن هاست.(92) در این فراز نیز اعلام کرده اند که به این حقوق عمل کرده و مسئولیت خود را در قبال آن ها انجام داده اند. بخش نخست گفتار امام تعلیم مردم در خارج ساختنشان از جهل و گم راهی، و بخش دوم خطبه تربیت و تأدیب اخلاقی آنان است.

4. ملازمت با پیامبر صلی الله علیه و آله

از جمله امتیازات منحصر به فرد امیرمؤمنان علیه السلام ، که در نهج البلاغه مکرّر بر آن انگشت گذاشته شده، ملازمت و پیوستگی دایم با پیامبر صلی الله علیه و آله است. طولانی ترین فراز نهج البلاغه، که به این امر پرداخته، خطبه «قاصعه» است:

«… من او را پیروی می کردم؛ آنسان که بچه شتر مادر خود را پی روی می کند. هر روز از اخلاق خود، از فضیلتی آشکار رایتی برمی افراشت و به من فرمان می داد که از او پی روی کنم. هر سال در حراء مجاور می گردید و من او را می دیدم و جز من او را نمی دید. در آن روزها، اسلام در خانه ای نبود، جز رسول اللّه صلی الله علیه و آله و خدیجه، و من سومین آنان بودم. نور وحی و رسالت را دیدم و بوی نبوّت را شنیدم. هنگامی که وی بر او صلی الله علیه و آله نازل شد، ناله شیطان را شنیدم. گفتم: ای رسول خدا! این ناله چیست؟ فرمود: “این شیطان است. همانا که از عبادت خود مأیوس شده است. آنچه را تو می شنوی من می شنوم، و آنچه را من می بینم تو می بینی، جز آنکه تو پیامبر نیستی، اما تو وزیری و بر خیر و نیکویی هستی”.»(93)

این ملازمت با شیفتگی و دل بستگی هر چه تمام تر، با بدان جا ادامه یافت که سر پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام وفات، بر دامن حضرت علی علیه السلام بود و با یاری فرشتگان، پیامبر را غسل دادند و بر ایشان نماز گزاردند.(94)

دل دادگی به پیامبر صلی الله علیه و آله و تأثّر از دست دادن این وجود گران مایه چنان امام را مشغول ساخت که وقتی عبّاس، عموی پیامبر، از جمع شدن گروهی در «سقیفه» و انتخاب خلیفه خبر آورد، امام علیه السلام بدان با بی اعتنایی برخورد کرد، و احترام به جنازه پیامبر صلی الله علیه و آله را مهم تر از هر چیز شمرد.(95)

چنان که از گفتار امام علیه السلام برمی آید، ایشان دو بهره اساسی از همراهی با پیامبر برد: 1. بهره تربیتی؛ 2. بهره علمی. در بُعد تربیتی، همین بس که آن حضرت خود را تربیت شده پیامبر صلی الله علیه و آله می داند.(96)

و چنان که از خطبه «قاصعه» هویداست، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از روز نخست، تربیت همه جانبه روحی و اخلاقی حضرت علی علیه السلام را وجهه همّت خود ساخت. گویا آن حضرت از جانب خداوند مأموریت داشت که حضرت علی علیه السلام را به دست خود تربیت نماید.

اگر پیامبر صلی الله علیه و آله آیینه تمام نمای حق و تبلور صفات کمال الهی و انسانی است، باید علی علیه السلام را نیز آیینه تمام نمای پیامبر صلی الله علیه و آله دانست. در عظمت شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله ، که منصب معلمی برای حضرت علی علیه السلام برعهده داشت، همین بس که امیرمؤمنان علیه السلام با وجود برخورداری از چنان روحیه شجاعت و جنگاوری، در توصیف شجاعت پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: «وقتی تنور جنگ داغ می شد، ما به پیامبر صلی الله علیه و آله پناه می بردیم که او از همه کس شجاع تر و به دشمن نزدیک تر بود.»(97)

در بیان بهره بری علمی حضرت علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همین بس که علی علیه السلام باب شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله و گنجور آن دانش بیکران است.(98)

امام علیه السلام در فرازهایی از نهج البلاغه تصریح می کند که قرآن و سنّت را به یُمن ملازمت با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرا گرفته است؛(99) چنان که در تمام مواردی که از وقوع رخدادهایی در آینده خبر داده یا با رخدادی خاص مواجه می شد، اعلام می کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله این دانش ها را به او آموخته و او را نسبت به وقوع این حوادث، اطمینان داده است.(100) بدین روی، بر این جمله پای می فشرد که نه من دروغ می گویم و نه به من سخن ناراستی ابلاغ شده است:

«واللّهِ ما کتمتُ وشمةً و لا کذبت کذبةً و لقد نُبّئتُ بهذا المقامِ و هذا الیومِ»؛(101) به خدا سوگند که هیچ کلمه ای را ناگفته نگذاشتم و هیچ سخنی به دروغ نگفتم و همانا که مرا به این مقام و این روز آگاهی داده اند.

و در جای دیگر، درباره راست گویی رساننده یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و عدم جهل شنونده یعنی خود می فرماید: «ما کَذبَ المُبلّغِ ولا جَهِلَ السامعُ»؛(102) نه رساننده دروغ گفته و نه شنونده جاهل است.

••• پی نوشت ها

1. دکترای علوم قرآن و حدیث و عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.

2. نهج البلاغه، انتشارات دارالهجرة قم، خطبه 216، ص 335.

3. همان، نامه 28.

4. همان، حکمت، 322.

5. همان، حکمت، 37.

6. محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج 3، ص 19 20.

7. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 296.

8. محمد محمدی ری شهری بمساعدة محمدکاظم الطباطبائی و محمود الطباطبائی، موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام ، ج 8، ص 192 188.

9. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 41، ص 313 و ص 354.

10. نهج البلاغه، خطبه 149.

11. همان، خطبه 93.

12. همان، خطبه 93.

13. همان، خطبه 147.

14. همان، خطبه 3.

15. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 3222 / ابن طاووس، سعد السعود، ص 228 / محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 40، ص 173.

16. محمد محمدی ری شهری بمساعدة محمدکاظم الطباطبائی و محمود الطباطبائی، پیشین، ج 8، ص 418، به نقل از: علامه مامقانی، تنقیح المقال، ج 1، ص 403.

17. نهج البلاغه، خطبه 5.

18. همان، خطبه 116.

19. همان، خطبه 175.

20. همان، خطبه 93.

21. همان، خطبه 57.

22. همان، خطبه 93 و 151.

23. همان، خطبه 105 و 158.

24. همان، خطبه 73.

25. همان، خطبه 101 و 138. درباره مخاطب این خطبه ها اختلاف است، ولی بیشتر آن ها را ناظر به عبدالملک بن مروان دانسته اند. نک: ابن ابی الحدید، پیشین، ج 7، ص 99.

26. همان، خطبه 116.

27. همان، خطبه 16.

28. همان، خطبه 47.

29. همان، خطبه 128.

30. همان، خطبه 128.

31. همان، خطبه 103 و 108 و 156 و 147.

32. همان، خطبه 138 و حکمت 209.

33. ابن ابی الحدید، پیشین، ج 8، ص 175.

34. همان، ج 8، ص 215.

35. نهج البلاغه، خطبه 128.

36. همان، خطبه 189.

37. برای تفصیل بیشتر، ر. ک: شیخ طوسی، تفسیر تبیان، ج 2، ص 326 / سیدمحمدحسین طباطبائی، المیزان، ج 2، ص 348350.

38. نهج البلاغه، خطبه 10.

39. همان، نامه 62.

40. همان، خطبه 97.

41. همان، خطبه 22.

42. همان، خطبه 197.

43. همان، حکمت 184.

44. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث «بدء الدعوة» خطاب به اطرافیان و خویشان خود فرمود: «اِنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوهُ.» (ابن شهر آشوب، پیشین، ص 8)

45. محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 8، ص 131 و ص 163.

46. شیخ مفید، الاختصاص، ص 353.

47. نهج البلاغه، نامه 45.

48. همان، خطبه 200.

49. همان، خطبه 33.

50. همان، خطبه 3.

51. همان، نامه 45.

52. همان.

53. همان.

54. همان، خطبه 3.

55. همان، خطبه 160.

56. همان، خطبه 33.

57. همان، حکمت 77.

58. همان، نامه 68.

59. همان، حکمت 236.

60. همان، خطبه 224.

61. همان، خطبه 209.

62. این کتاب در پنج جلد توسط منشورات دار مکتبة الحیاة، چاپ شده و چنان که در مقدمه آن آمده، به زبان های فارسی، هندی و انگلیسی ترجمه شده است.

63. نهج البلاغه، خطبه 224.

64. همان.

65. همان.

66. نک: محمد محمدی ری شهری بمساعدة محمدکاظم الطباطبائی، محمود الطباطبائی، پیشین، ج 7، ص 37 45. در این کتاب، نام نُه تن از یاران امام علیه السلام که در اثر برنتابیدن از عدالت ایشان به شام نزد معاویه گریخته اند، آمده است.

67. نهج البلاغه، خطبه 126.

68. برای تفصیل بیشتر، نک: ملامهدی نراقی، جامع السعادات، ج 1، ص 50 و 208.

69. مرحوم علاّمه حلّی در تبیین ضرورت افضلیت امام علیه السلام بر دیگران در ابعاد گوناگون، چنین آورده است: «و یدخل تحت هذا الحکم کون الامام أفضل فی العلم و الدین و الکرم و الشجاعة و جمیع الفضائل النفسانیة والبدنیة.» (شرح تجرید الاعتقاد، ص 366)

70. نهج البلاغه، خطبه 192.

71. همان، خطبه 104.

72. همان، نامه 45.

73. همان، نامه 62.

74. در ادامه همین نامه آورده است: «و اِنّی الی لقاءِ اللّه و حسنِ ثوابِه لمنتظرٌ راجٍ»؛ من به دیدار و پاداش نیک الهی منتظر و امیدوارم.

75. امام علیه السلام در این باره فرموده اند: «واللّه لابن أبی طالبٍ آنسُ بالموتِ مِن الطفلِ بثدیِ أُمّه.» (نهج البلاغه، خطبه 5.)

76. سخن امام علیه السلام چنین است: «واللّه ما فجأنی من الموتِ واردٌ کرهته و لاطالعٌ أنکرتُه، و ما کنتُ الاّ کقاربٍ وَرَدَ و طالبٍ وجَدَ و ما عنداللّه خیرٌ للابرار»؛ به خدا سوگند که مرگ چیزی نبود که ناگهان بر من تاخته باشد و من آن را ناخوشایند شمارم یا ناگهان روی نموده باشد و من آن را ناروا دانم. من همچون تشنه کامی بودم که نزدیک چشمه سار باشد و بر آن فرود آید، و همچون پی جویی که به مطلوب رسیده باشد، و آنچه نزد خداوند است برای نیکان بهتر است. (همان، نامه 23).

77. همان، خطبه 175.

78. جرج جرداق، الامام علی صوت العدالة الانسانیه، ج 1، ص 106 / و نیز نک: صافی گلپایگانی، رمضان در تاریخ، ص 278 284.

79. نهج البلاغه، خطبه 16.

80. همان، خطبه 27.

81. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 81.

82. نهج البلاغه، نامه 41. در اینکه مخاطب این نامه کیست، میان شارحان نهج البلاغه، اختلاف های چشمگیری وجود دارند. نک: حبیب الله هاشمی خوئی، منهاج البراعه، ج 20، ص 75 / محمّدجواد مغنیه، فی ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 560 / حاج ملاّ صالح قزوینی، شرح نهج البلاغة، ج 3، ص 250 / شیخ محمدتقی تستری، بهج الصباغة، ج 13، ص 457. ابن ابی الحدید، پیشین، ج 16، ص 455 / ابن میثم بحرانی، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 408. برای تفصیل بررسی آراء، نک: علی اکبر ذاکری، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب علیه السلام ، 485 550.

83. نهج البلاغه، نامه 45.

84. برای آشنایی با سیره امیرمؤمنان علیه السلام با کارگزاران خود ر. ک: علی اکبر ذاکری، پیشین.

85. امام علیه السلام فتنه جمل را چنان خطرناک می دانست که تنها خود را قادر به فرونشاندن آن می شناخت. نک: نهج البلاغه، خطبه 93.

86. همان، خطبه 6.

87. همان، خطبه 40.

88. همان، خطبه 87.

89. همان، حکمت 73.

90. همان، خطبه 159.

91. همان، خطبه 182.

92. همان، خطبه 34.

93. همان، خطبه 192.

94. سخن امام علیه السلام چنین است: «و لقد قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله و اِنّ رأسه لعلی صدری، و لقد سالت نفسه فی کفّی فاَمرتها علی وجهی و لقد ولّیتُ غسله صلی الله علیه و آله و الملائکةُ اعوانی»؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی پرواز کرد که سرش روی سینه ام بود و روحش در میان دستم از تنش جدا شد و من دستانم را [به تبرّک] بر چهره اش کشیدم و خود کار تغسیل او را برعهده گرفتم، در حالی که فرشتگان یاری ام می دادند. (همان، خطبه 197.)

95. صائب عبدالحمید، تاریخ الاسلام السیاسی و الثقافی، ص 290.

96. محمّد محمّدی ری شهری، میزان الحکمه، 1416، قم، دارالحدیث، ج 1، ص 58.

97. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، بخش حکمت، ص 211 ذیل فصل تذکر فیه شیئا من غریب کلامه المحتاج الی التفسیر.

98. فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه و آله : «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» برای نمونه ر. ک: شیخ صدوق، الخصال، ص 574 / ابن شهر آشوب، پیشین، ج 1، ص 314.

99. نهج البلاغه، خطبه 210.

100. همان، خطبه 128.

101. همان، خطبه 16.

102. همان، خطبه 101.

علی را از زبان علی بشناسیم

سخنی است از امام علی «علیه السلام » که می فرماید: “ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر”.
“از کوهسار وجود من سیلاب دانش فرو می ریزد و مرغ اندیشه را یارای پرواز به بلندای قله وجود من نیست.”(خطبه سوم)
می دانیم که کوهستان، آبها را از آسمان می گیرد و از سینه خویش به کشتزارها و پهنه زمین فرو می ریزد. و آن را سیراب و شاداب می گرداند. علم علی «علیه السلام » نیز از آسمان وحی خدایی که همان دانش وافر و بی پایان قرآنی است حاصل می گردد و از آنجا در صدف سینه امام پرورده شده و بر کشتزار جانهای مستعد انسانها و تفته زارهای روح تشنه انسانها سرازیر می شود.
جز مقام ولایت و خلافت الهی، کسی را توان آن نیست که این بارشهای پیاپی و فیاض را به دامان گیرد و از آن سیلابها روان کند ، و جز ارواح متعالی و کامل انسانهایی که به معنا به درجه روح اللهی رسیده اند، کسی قدرت آن را ندارد که با وجود رفعت و شکوه مندی جایگاه و قله بودنش بتواند امواج غلطان آب را در دل خویش مهار کرده و در جای خویش آن را بر جان سوخته انسانها جاری می نماید و عطش آنان را فرو نشاند.
و قله این کوه بلند آن چنان سر در افلاک کشیده و چنان یال بر سینه ابرها ساییده و از چنان عظمتی والا برخوردار است که پرندگان تیز بال و مرغان اندیشه هرگز نتوانسته اند به اوج آن برسند و بر بلندای آن بنشینند و ارتفاع حیرت انگیزش چنان سر در آسمان غیب فرو برده است که هیچ شاهین بلند پروازی نتوانسته است آن را دریابد.”(خطبه 3 شقشقیه)
او چنان به اوج بیکران دست یافته و به مقام یقین رسیده است که می فرماید” از آن روزی که حق را دیدم ، در آن تردید نکردم”; و آن چنان حقایق روشن ماوراء عالم برای او نمودار شده که می گوید: “اگر پرده ها را از برابر دیدگانم بردارند بر یقینم افزوده نمی شود.”(خطبه 4)
علی پیامبر نیست ولی از رسالتهای آسمانی آگاهی دارد و از وعده های الهی با خبر است و رموز و راههای هدایت را بخوبی می شناسد و می فرماید: “تا لله لقد علمت تبلیغ الرسالات و اتمام العدات و تمام الکلمات و عندنا اهل البیت ابواب الحکم و ضیاء الامر.”(خطبه 119)
“سوگند به خداوند که من از تبلیغ رسالتها و همه وعده های آسمانی و کلمات تام الهی آگاه و با خبرم و درهای حکمت و فروغ امر هدایت در نزد ما خاندان پیامبر است.”
حکومت و خلافت علی امری الهی است، او رهبری و پیشوایی را برای خود نمی خواهد و مقام ولایت را دستخوش امیال مردم نمی سازد، بلکه از آن روی به این پایگاه علاقه دارد که مردم را به سوی خدا راهبر شود و رضا و خشنودی حضرت حق را در این راه بدست آورد، لذا خطاب به مردم می فرماید:
ولیس امری و امرکم واحدا، انی اریدکم لله و انتم ترید وننی لانفسکم، ایهاالناس اعینونی علی انفسکم.(خطبه 136) “کار من با شما یکسان نیست، شما مرا برای خود می خواهید و من شما را برای خدا، پس مرا برای هدایت و تکامل یاری کنید.”
وایم الله لانصفن المظلوم من ظالمه و لا قودن الظالم بخزامته حتی اورده منهل الحق و ان کان کارها.
“به خدا سوگند که حق ستمدیده را بستانم و بینی ستمکار را مهار کنم تا او را به آبشخور حق و عدالت بکشانم ، گرچه او خود بدین کار راضی نباشد.”
و سرانجام علی از معجزه وجود خویش سخن به میان می آورد و صریح و روشن و قاطع از بینش غیبی و ماورائی خویش خبر می دهد، زیرا او از زبان پیامبر خدا که مفتاح الغیب است رازهای نهانی و اسرار مگوی بسیاری را شنیده است و بحق بینشی ماورایی یافته و می فرماید:
“بخدا سوگند اگر بخواهم می توانم بگویم که از کجا آمده اید و به کجا می روید و چه در سر دارید و در مخزن دلتان چیست ولی می ترسم که درباره من به پیامبر خدا کافر شوید (مرا از او برتر بدانید و گمراهانه راجع به من اندیشه کنید) ولی من اخبار آینده را به خاصان با ایمان خویش خواهم گفت، سوگند به آنکس که پیامبر را بحق برانگیخت و او را از میان آفریدگان خویش برگزید، من جز به راستی سخنی نمی گویم، این اخبار آینده را پیامبر به من آگاهی داد و سرنوشت آنان را که هلاک یا نجات می یابند بر من روشن ساخت و سرانجام کار خلافت را به من خبر داد و هر سرنوشتی را که به سر من خواهد آمد در گوشم خواند و مرا بدان اطلاع داد:
“و الله لوشئت ان اخبرکل رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شانه لفعلت ولکن اخاف ان تکفروا فی برسول الله «صلی الله علیه وآله »….
و همین نفس زکیه و طاهر که به اوائل علم، عارف و بر اواخر آن، خبیر و داناست کسی را بر طاعتی نمی انگیزد و مگر آنکه خود در آن معروف بر آنان پیشی گرفته باشد و اجتماع را از گناه و خطا و لغزشی منع نمی نماید مگر آنکه قبل از دیگران از آن بازمانده باشد.
ایها الناس انی والله ما احثکم علی طاعة الا و اسبقکم الیها و لا انهاکم عن معصیة الاو اتناهی قبلکم عنها.(خطبه 174)
اما اینکه چنین انسان تکامل یافته و خود ساخته ای از چه رو بار سنگین خلافت را پذیرا شده و بیعت و رفراندم عمومی مردمان زمانش را، پاسخ مثبت می گوید، خود می فرماید:
اما والذی خلق الحبة و برء النسمة، لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها و لسقیت اخرها بکاس اولها ولالفتیم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز.
“به خدا سوگند، خدایی که دانه را شکافته و مردمان را آفرید، اگر حضور جمعیت حاضر و وجود یاری آنان حجت را تمام نکرده بود و اگر خداوند از علماء پیمان نگرفته بود که بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، راضی نگردند، هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم. و آخر خلافت را به پیمانه اولش (که نپذیرفتن خلافت بود) سیراب می کردم، و شما دانسته اید که این دنیای شما، نزد من خوارتر از عطسه بزی است. چرا که این علی مشتاق آفاق دیگر است و چشم به روزنه های دور تری دوخته است، که از آغاز نیز چشمداشتی بر قبضه قدرت و در اختیار گرفتن زمام امور نداشت. و چه زیبا فرمود که:افلح من نهض بجباح او استلم فاراح، هذا ماء آجن و لقمه یغص بها آکلها(خطبه 5)
قیام کننده ای که با پر وبال و یارو یاور قیام کند، پیروز و رستگار است یا آنکه بی بال و پر است تسلیم گردیده و منزوی شود تا خود را آسوده گرداند، پس اینکه مرا یاوری نیست اگر حق خود را بخواهم، چون آب متعفن و بدبویی است که گوارا نیست و لقمه ای است که گلوی خورنده اش را می گیرد.
چرا که طلب حقی بدون یاور و پشتیبان و چیدن میوه نارسی که وقت چیدنش فرا نرسیده و جامه آن نضج و پختگی لازم را برای درک و دریافت چنین عظمتی ندارد و به آن توان بالای معرفت و استنباط و تعقل دست نیافته تا او را با تمام بزرگیش درک نماید، چون تلاش کشاورزی است که در زمین بی حاصل و غیرقابل کشت به برزیگری بپردازد، پس با واقع بینی خاص خویش می گوید:
فان اقل یقولوا حرص علی الملک و ان اسکت یقولوا جزع من الموت(خطبه 5)”اگر در این حال، از حقوق خویش دم زنم، در حالی که مرا یاور و یاری نیست می گویند از روی طمع و حرص بر امارت و حکومت چنان گفت و اگر سکوت پیشه سازم و سر تسلیم و سازش گرفته و گوشه انزوای خویش گیرم خواهند گفت از مرگ و کشته شدن می هراسد.”
اما مگر می شود مردی که از ورود به دالان نوجوانی چشم در چشمان سرخ مرگ دوخته و یکسره در زندگی خود، دوش بدوش مرگ ، تا “حال” پیش آمده، از آن بترسد و مگر “وصل جانان” برای مردی که مستانه و بیقرار مشتاق آن روز “رحیل” است ، می تواند ترساننده باشد، که “بخداوند سوگند، انس و الفت پسر ابی طالب به مرگ بیش از اشتیاق کودک به سینه مادر است و سکوتش بدلیل ، پوشیدگیش در علمی پنهان است که اگر قصد هویدا کردنش را نماید، و آن راز در گوش نامحرمان رسد چنان مضطرب و لرزان می گردند، که بسان ریسمانی در اعماق چاهی ژرف بلرزند”.(خطبه 5)
اما هر چه بود جمعیت عظیمی که – پس از تجربه تلخ سالیانی که “یوسف کنعانی” را به بهایی ناچیز و “ثمن بخس ” فروختند – به آن آستان هجوم آورده و با حضور و وجود و اصرارشان، اعلام یاری و پشتیبانی شان ، حجت را بر امام تمام کردند و این اقبال عمومی و توجه جمعی مردمان، عرصه را تنگ نمود و علی را وادار به پذیرش کرد، پذیرشی که چندان آسان به نظر نمی آمد آنهم پس از آنکه تمام زمینه های هموار عصر حضور پیامبر ناهموار گشته و شفافیت فرمانها و دستورها ، در پی پرده های شک و فتنه و فریب و تزویر، پوشیده و پنهان و غبار آلود گشته است. می فرماید:
“من به روش خویش و نه بر سیره خلفاء، عمل خواهم کرد. “و چه سخت است از پس اینهمه گردنه و پیچ و خم، نشان دادن آن مسیر روشن محمدی و صاف کردن آن سنگلاخ پرفراز و نشیب. و چه قاطع و سرسخت و بی انعطاف و بی تسامح سخن می گوید، با همان مسلمان مردمان، که از مسلمانی ظاهرش را دارند و از اسلام ادعایش را، و رحمت و رافت اسلام، آنان را در مسیر چپاول و غارت بیت المال مسلمانان حریص تر و در اندوختن ثروتی که از آن مظلومان جامعه است بی باکتر کرده و می سازد.
“بخدا سوگند اگر آنچه را به ناحق و از روی رابطه، به مردمان بخشیده شده است بیابم آن را به مالک آن باز خواهم گرداند، اگر چه در کابین زنهای شوهر کرده و در اختیار کنیزان باشد، چرا که در عدالت و انصاف، گشایش است وبر کسی که عدالت و برابری بر او سخت آید و قدرت تحمل اجرای آن از حیطه توان وی خارج باشد، حلقه جور و ستم بر او تنگ تر و بسته تر و غیر قابل تحمل تر می گردد”(خطبه 15)
اقبال و رویکرد مردمان به حق، پس از دیری کجروی، سر انجام موجب بیعت با علی «علیه السلام » به عنوان خلیفه چهارم گشت و او را در مقامی گریز ناپذیر، مجبور به پذیرش حقی که بنا حق از او سلب شده بود ساخت; اما در روزی که مردمان به بیعت با او برخاستند و با سرخوردگی از آنچه آزمودند و در آن خیری ندیدند به علی در آویختند می گوید:
“ذمه من ، گرو سخنانی است که می گویم و همه را تضمین می کنم و بر درستی آنها ضمانت می دهم… آگاه باشید که بدبختی و بلا ، به شما باز گشته، مانند محنت روزی که خداوند پیامبر شما را برانگیخت (جاهلیت آن زمان) سوگند به آن کسی که پیامبر را بحق فرستاد هر آینه در هم آمیخته شوید و در (غربال امتحان) چنان از هم بیخته و جدا گردید و بر هم زده شوید، مانند بهم خوردن غذایی که در دیگ بوسیله کفگیر زیر و رو می شود، تا آنکه پست ترین شما به مقام بلندترین شما و بلند مرتبه ترین شما به منزله پست ترین شما گردد…)(خطبه 16)
او مرد حق است، حق شفاف و روشن، بدون ابهام و بی توجیه، اهل تساهل با آنانکه، در پوشش نام اسلام، با هویت اسلام در جنگند نیز نیست، قصد افزایش هوادار و یاوران پرجنجال و هیاهو را نیز ندارد تا زمانی از آنچه در دل دارد و قصد انجامش را بجد کرده، دست بردارد تا شاید عده ای را خوش آید، سنخیتی نیز با دروغ و دروغگویی ندارد تا بیهوده مردمان را به وعده بفریبد. پس می گوید اگر با من سر بیعت دارید امورتان را می خواهید به من بسپارید، بدانید که چنان این زمینه فاسد شده را خواهم جنباند که تمام عناصر آن زیرورو گردد و تمام قاعده های به غلط تثبیت شده درهم ریزد، و تمامی آنان که برای خود حق ویژه ای قائل گشته اند، حق نداشته شان ساقط گردد و آنانکه حقشان پایمال جفای نابرابری و بی عدالتی اجتماعی گشته به اوج در آیند”. و چنین هم شد و تا آنجا سخت گرفت و بر اجرای عدالت پای فشرد تا به قول آن محقق غیر مسلمان، “شهید عدالت خویش” گشت.
این علی، این تندیس عدالت و قسط، این حلقوم ناشر حق، که به یقین و با تمام ایمان و معرفت به آنچه خویش اشت باورمند بود و می دانست که “چون قطب و محور میانی آسیا مرکزیت دارد و بازتاب انعکاس حق را در عرصه وجود خود، به زلالی در می یافت سالها بر تاریکی و ظلمت کوری و گمراهی خلق صبوری پیشه کرده، ظلمتی که پیران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پیر می ساخت، صبر او، جریحه دار کننده تر از خاشاک در چشم و گلوگیرتر از استخوان در حلقوم بود. او گواه و شاهد میراث تاراج رفته خویش” (خطبه 3) و ناظر بر خلافت تقسیم شده بسان پستان شتر بود، خلافتی که سرنگ اندوه و محنت و غم را، در کام امام ریخت و او شکیبا و پر تحمل،زمانی دیرپا صبوری نمود”.(خطبه 3)
و سرانجام آخرین ضربه: “شورا”، اجتماعی از منتخبان مردم، اجتماعی که از سویی در سنت عرب، امر ناشناخته ای نبوده و نیست، و از سوی دیگر زمینه های تایید لازم را در قرآن و سنت دار است، و “امرهم شوری بینهم”و “شاورهم فی الامر” و در احادیث و روایات بر آن تاکید شده، و از سوی دیگر با مفهوم “آزادی” موجود در دین انطباق دارد; حقی که مسلم و نیک و سنتی پسندیده و همه پسند است.
اما افسوس که این حق مسلم و پذیرفته شده برای ابطال حق صریح و روشن دیگری به کار می رود. و ابزار کوبیدن حقی دیگر می شود: شورای اسلامی وسیله نابودی، امامت و ولایت و وصایت” ; “حق انتخاب مردم”ابزار و دستاویز نابودی علی ،” ابر مرد تاریخ اسلام و شهید عدالت و قسط” می شود “فیالله و للشوری “.(خطبه 3)
“پس خدایا از این شورایی که تشکیل گردیده، از این مشورت نمودن به تو پناه می برم و از تو یاری می خواهم”.(خطبه 3) آه که حرکت بر صراط مستقیم اسلام، چه سخت است، صراطی که به باریکی لبه شمشیری تیز است و یک قدم پس یا پیش نهادن می تواند انسان را، در زمره اشقیاء یا سعداء قرار دهد. تکلیف وی را همان یک قدم روشن می سازد; مگر نه اینست که صراط قیامت به صراط دنیا پیوند دارد و مگر نه آنکه “دنیا کشتگاه آخرت است”. پس آن صراط از این صراط جدایی ندارد که بر هر مسیری قدم نهاده ای و می نهی، امتدادش در آنجاست و استواری تو در اینجا تثبیت گر قدمهایت در آنجا خواهد بود.
علی صبور، علی خبیروبینا و با آنکه هرگز همردیف اهل شورا نبود” و خود به “حق خویش و موقعیت خود” معرفت کامل داشت، مرد “قانون” نیز بود و هرگز خود را فراتر از آن نمی شمرد. پس صبر پیشه کرد، و در فراز و نشیب از آنها پیروی کرد(خطبه 3)تا به بیعت مردم گردن گذاشت اما سرانجام با ایشان بر سر راه حق و باطل مصادف شد، و البته آنکه بر آب اعتماد کند، هرگز تشنه نگردد.(خطبه 4)
اما وقتی با همه این صداقت و تعیین چهارچوبها، زمام امور را بدست گرفت و پس از آنهمه شور و اشتیاق و هجوم مردمان که منجر به پاره شدن لباس وی گردید(خطبه 4); فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرفت اخری و قسط اخرون. (خطبه 3)
” اما وقتی بیعت مردم را پذیرفتم و خلافت را قبول نمودم، جمعی بیعت مرا شکستند و سبوی عهد و پیمان را بر زمین کوبیدند و گروهی از زیر بار بیعتم خارج شده و در حکم و امر بر من پیشی گرفتند و گروهی از حد اطاعت خدا خارج شده و راه ستمکاری پیشه ساختند.”
اما به خدا سوگند که این علی اهل فریب نیست تا بگذارد خطاها و کژیها خود زمینه سقوط کسی را فراهم سازد، اهل مکر و نیرنگ نیز نیست تا از پشت خنجر زند و در کمین و انتظار فرصت باشد، او مرد راستی و سخن روشن است، آنقدر روشن که در روشنای آن، همه زوایای تاریک و عفن جامعه و ارواح مردمان، روشن می شود و تاریک خانه های وجود، در پرتو آن نمایان می گردد. “سوگند به خدا، من مانند کفتار خوابیده نیستم که صیاد مدتی در کمین او نشسته و برای فریبش با چوب آهسته بر زمین زند تا دستگیرش نماید، بلکه به همراهی کسی که رو به حق آورده و شنوا و فرمانبردار است شمشیر می زنم و با گنهکاری که از حق روی گردانیده، و در آن تردید می کند، تا زنده هستم می جنگم ، پس سوگند به خدا، از زمان وفات رسول اکرم تا امروز همیشه من از حق خود محروم و ممنوع بر کار خویش، تنها ایستاده بودم.” (خطبه 6)
علی مرد عمل است. همانقدر که بر حق سرشته شده و همانطور که در خانه وحی با حق خو گرفته و دمساز گشته و همانقدر که به حق ایمان و اطمینان دارد و زمینه های ذهنی خود را بر حق استوار کرده، در کردار و عمل نیز ، به حق گرایش دارد و مرد شعار و حرفهای تو خالی و پوچ نیست، لذا در شعله ور شدن فتنه های عصر خویش می فرماید:
“ولی ما صدا نمی کنیم و چون رعد به غرش در نمی آییم تا زمان عمل فرا رسد و تا نباریم ، سیل جاری نمی کنیم”، “بگذار آنان، اهل فتنه و دورویی ها و پیمان شکنی و عهد گسستن ، چون رعد بغرند و چون برق بدرخشند و علیرغم آن جوش و خروش و هیاهو، در وقت عمل و کارزار ناتوان و درمانند”.(خطبه 14)
“آگاه باشید شیطان حزب و گروه خود را جمع کرده و سواره و پیاده لشکرش را گرد آورده است. ولی بصیرت و آگاهی من، از من جدا نشدنی است، حق را بر خود، به دروغ و به غلط نپوشیده ام و نه آن بر من پوشیده شده است. سوگند بخدا از برای آنان، حوضی را پر کنم که خود آب آن را کشیده و فراهم کرده باشم ، به گونه ای که هر که در آن حوض پا نهد، بیرون نیاید و اگر بیرون آید، دیگر به سوی آن باز نگردد”.(خطبه 9)
سربازان و یاوران علی، تنها مردان حاضر در صحنه آن روز نبوده اند بلکه همه شاهدان تاریخ و مردان حق و آنانکه دغدغه ایمان دارند، در سپاه او جای می گیرند و آنان که در پشت مردان و در رحم زنانند، در سپاه علی و بهمراه وی حاضر بوده اند و زود است نسلهای حق خواه مانند خونی که از بینی فوران کند، به بیرون زنند و به وجودشان، ایمان قوت گیرد.” (خطبه 12)
چه برخی مردمان دروغگوی زمان وی آنگونه که خود می فرماید “مردمانی هستند که عقلهایشان سبک است و بردباری و صبوری و تسامح آنان ، نابجا و نادرست صرف می گردد، و در اثر این دو ویژگی [یعنی نداشتن عقل کل و بردباری و صبوری به موقع و بجا]، هدفی هستند برای تیرهای تیراندازان و نشانه ای برای آنانکه، آنها را نشان کرده اند، و لقمه ای چرب هستندبرای آنانکه عزم بلعیدن آنها را دارند و شکاری برای مهاجمانند.”(خطبه 14)
مردمانی که در قضاوت میان خویشتن و علی بر حق و عدل و انصاف سخن نمی رانند، و حقی را از علی می طلبند که خودشان آن را رها کرده اند … شیر می خواهند از مادری که از شیر دادن باز مانده و قصد زنده کردن بدعتی را دارند که مرده است.(خطبه 22)
“اما من به حجت خداوند بر آنان و علم او درباره آنها رضایت دارم – (که اگر دو طایفه از مومنان با یکدیگر به جنگ پردازند، پس میان ایشان صلح دهید و اگر یکی از آن دو بر دیگری ستم و تجاوز کرد و صلح را نپذیرفت، با کسی و گروهی که تعدی می کند، کارزار کنید تا به حکم خدا گردن نهد و از او اطاعت نماید، پس اگر به راه حق بازگشت، جنگ را ترک کنید و اصلاح بیاغازیه و عدالت پیشه سازید که خداوند عدالت پیشه گان را دوست دارد” (1) .
پس اگر آنان سرکشی نمایند، برندگی و تیزی شمشیر را به آنها حواله خواهم کرد که آنان را در بهبودی از درد و بیماری باطل کفایت می کند و حق را یاری می سازد.(خطبه 22)
مدارا نیک است، بسیار نیک تر از آنکه با استدلال و برهان، بشود اثباتش کرد، رافت و رحمت صفتی از صفات رب رحمان است که اگر بر آینه وجود انسان” مؤمن بتابد باید، انعکاس آن را در اجتماع دید و این مدارا و صبوری و گذشت از آن مومنان و در ارتباط با ایمان اجتماعی آنان است. از “بایستی های” کردار و ذهنیت که مومنان “رحماء بینهم” و “اشداء علی الکفارند” اما در اجرای عدالت و در مقابله با آنکه از راه حق به دور گشته و پای در تیه گمراهی و بیابان سرگشتگی و تحیر نهاده و نام مؤمن نیز دارد و رنگ و بوی ایمان می دهد، گذشتی نیست “بجان خودم سوگند، در جنگیدن با کسی که مخالفت حق کرده و در راه ظلالت و گمراهی قدم نهاده است مسامحه و سستی نمی کنم، پس ای بندگان خدا، از خدا بپرهیزید و از خدا به سوی خدا بگریزید و در راه واضح و روشنی که جلو شما قرار داده حرکت کنید و به چیزی که شما را بدان تکلیف کرده قیام نمایید، پس اگر در دنیا رستگار نشدید، “علی” ضامن پیروزی و رستگاری آن جهانی شماست.” (خطبه 24)
علی «علیه السلام » ذره ای انحراف از مسیر حق را بر نمی تابد و لحظه ای در برابر خروج و گذر از حریم حق چشم غفلت و تسامح برهم نمی زند; او در برابر اصرار و پافشاری مومنان به بیعت، دست آنان را فشرده و خواستشان را پذیرفته، اما این امر نمی تواند او را مدیون مردم و زیر فرمان قلوب و خواسته های آنان قرار دهد که علی گردن زیر شمشیر معشوقی دیگر دارد و جان به دو نرگس جادوی دیگری سپرده و دل در حلقه گیسوی یاری تمام عیار نهاده است. علی دربند رضایت و عدم رضایت، خوشامد و بد آمد ، ستایش و نکوهش مردمان نیست او تکلیف را می بیند و وظیفه اش را، و اینکه بیعت مردمان این وظیفه را “قانون” کرده است. او اینهمه زمان تلخ و غمبار سکوت را ، “که با چشمی که در آن خاشاک رفته، بر هم نهاده و استخوان در گلو آشامیده و برگرفتگی راه نفس بر چیزهای تلخ تر از علقم شکیبایی کرده”(خطبه 26) تا بتواند با قانون و با استفاده از حق خویش که به فراموشی و نیرنگ ، از او گرفته شده ، عامل و مجری اجرای حق شود.
اما افسوس که “لارای لمن لایطاع″(خطبه 27) آنکه فرمانش پیروی نشود و آنکه امرش به اجرا در نیاید و کسی که گردن نهنده ای بر دستورش ندارد، رایی و تدبیری نیز ندارد”. و ” و الله لا ظن هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم و بمعصیتکم امامکم فی الحق و طاعتهم امامهم فی الباطل و بادائهم الامانة الی صاحهم و خیانتکم، و بصلاصهم فی بلادهم و فسادکم.”(خطبه 25)
“سوگند بخدا من گمان می کنم بهمین زودی آنان (سپاه معاویه) بر شما مسلط می شوند و بر دولت و قدرت دست می یابند، زیرا در راه باطل خویش ، یگانگی و اجتماع دارند و شما در راه حق دچار تفرقه و پراکندگی گشته اید، و از آن رو که شما، در راه حق، از امام و پیشوای خود نافرمانی می کنید و آنان در راه باطل از پیشوای خویش پیروی می کنند، آنان امانت او را اداء می نمایند و شما خیانت می کنید و پیمان می شکنید. آنان در شهرهای خود اصلاح می کنند و شما فساد می ورزید.”(خطبه 5)
و این رمز شکست و مغلوب شدن هر قومی است، چه اگر حتی بر حق باشند اما نه مجتمع و یک صدا، ناچار به پذیرش شکست خواهند بود.
علی نیامده است تا حکومت کند و تا خواهشهای دل را فرو نشاند یا استبداد بخرج داده و یکه سوار قدرت گردد! آنچه در اختیار اوست و قدرتی که در دستش قرار دارد، “لاقیمة لها”ست، بی ارزش و پوچ است مگر آنکه ” بتوان با آن قدرت حقی را بر پای داشت و یا باطلی را از میان برداشت”(خطبه 33) او خود می گوید: “سوگند بخدا که وقتی قریش بت پرست و کافر بودند با آنها جنگیدم و اینک که اسلام آورده اند اما راه فساد و فتنه در پیش گرفته اند و از راه حق قدم بیرون نهاده اند با آنان می جنگم و همانگونه که دیروز با پیامبر همراه بودم ، امروز هم همراه او هستم.”(خطبه 33)
“ننگ بر شما، که در عوض زندگانی جاودانه، به زندگی کوتاه و گذرای دنیا دل خوش داشته اید و بجای عزت و غرور به ذلت و خواری تن داده اید.”(خطبه 34)
“ای مردم مرا بر شما حقی است و شما را بر من حق ، حقی که شما بر من دارید، آنست که شما را نصیحت کنم و پند دهم و آنکه حقوق شما و اموالتان را به تمامی به شما برسانم و حقی را که از بیت المال و اموال عمومی مسلمانان دارید، کاملا اداء کنم، و تعلیم شما حق دیگر من است تا در حیرت و سرگشتگی جهل و نادانی فرو نمانید و حق دیگر پرورش دادن و تربیت شما است تا بیاموزید و نیک پرورش یابید; اما حق من بر شما، باقی ماندنتان بر عهدی است که با من بسته اید و اخلاص ورزیدن و دوستی من در غیاب و آشکار و پاسخگویی و اجابت دعوت و فرمان من و اطاعت و پیروی از آنچه شما را بدان می خوانم”.(خطبه 34)
و من همانم که “برای یاری دین قیام کردم آنگاه که مسلمانان ضعیف و سردر گریبان بودند و زمانی که از گفتن وامانده بودند، گویا گشتم و به نور خدا از پرتگاهها گذشتم، آن موقع که آنان حیران و سرگردان بودند، از همه خاموش تر بودم و در پیشی گرفتن از آنها برتر. پس مهار فضیلتها را گرفته و پرواز کردم و آن فضایل را از آن خویش ساختم. مانند کوهی که بادهای شکننده و تند قدرت جنباندن و از جای کندن آن را ندارند، هیچکس نتوانسته از من عیب و نقصی بگیرد. مظلوم و ستم کشیده نزد من عزیز و ارجمند است تا آنگاه که حق او را بستانم; و ستمگر قوی نزد من ناتوان است تا وقتی که حق را از او بگیرم.”(خطبه 37)
اما چه کوته نظر و کج نهادند مردمان عصر علی که او را چنین به درد آورده اند; “به کسانی گرفتار گشته ام که چون به آنها فرمان می دهم، پیروی نمی کنند و چون آنها را می خوانم جواب نمی گویند ای بی پدرها برای یاری خدای خویش منتظر چه هستید؟ آیا دینی ندارید تا شما را گرد هم آورد؟ و غیرت و حمیتی ندارید تا شما را به تکان در آورد؟ در میان شما ایستاده و فریاد کنان یار و همراه می طلبم، سخن مرا گوش نمی کنید و فرمانم را نمی برید تا پیش آمدهای بد و ناگوار پدید آیند”(خطبه 39)، سوگند بخدا که شما در میان خانه بسیارید و در زیر پرچمها کم، من آنچه را که موجب اصلاح شماست و کجی هایتان را راست می گرداند، می دانم ولی سوگند به خدا اصلاح کردن شما را با تباه ساختن خود جایز نمی دانم… آنقدر که با باطل آشنا هستید حق را نمی شناسید و آنسان که حق و حقیقت را تبدیل به باطل می کنید درصدد نابودی باطل نیستید”.(خطبه 68) آگاه باشید به خدا سوگند که به اختیار خودم به سوی شما نیامدم. و حال به من خبر رسیده که می گویید “علی دروغ می گوید”، خدا شما را بکشد، به که دروغ می گویم؟ آیا بر خدا دروغ می بندم؟ من که اول مؤمن به او هستم! یا بر پیامبر او دروغ می بندم؟ در حالی که اولین تایید کننده و پذیرنده او بودم. سوگند بخدا چنین نیست، و سخنان من صحیح و گفتارم فصیح و روشن است شما در آن هنگام حاضر نبودید و اگر بودید یاقت شنیدن آن را نداشتنید.”(خطبه 70)
“من با کسانی که از دین خارج می شوند، استدلال و احتجاج می کنم، اما با تردید کنندگان در دین دشمنی می ورزم، چرا که کارهای شبهه دار و شبیه حق بر قرآن عرضه می شود.”(خطبه 74)
پس ای مردم آنچه را که نمی دانید نگویید، زیرا بخش اعظم حق در همان چیزی است که شما انکار می کنید. معذور دارید کسی را که شما را بر او حجت و دلیلی نیست و “او منم”، آیا در میان شما بر طبق میراث گرانبهای قرآن رفتار نکردم؟ و آیا در میان شما، امانت گرانبهای کوچک (عترت) را نگذاشتم؟ پرچم و نشانه ایمان را در میان شما افراشتم و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم و از عدل و دادگری خود لباس عافیت و سلامت بر شما پوشاندم و با گفتار و کردار خود معروف را گسترانیدم و اخلاق پسندیده خود را بر شما آشکار ساختم پس رای و اندیشه را در چیزی که دیده بینش عمق آن را در نمی یابد و فکر و اندیشه بدان راه ندارد، بکار نبرید”.(خطبه 86)
و مگر نه همین علی در روز بیعت بر مردم اتمام حجت کرده و راه بهانه های بعدی را بسته بود: “دست از من بردارید و دیگری را بطلبید، ما به کاری اقدام می کنیم که دارای زوایا و رویه های مختلفی است، که دلها بر آن استوار نیست و عقلها زیر بار آن نخواهند رفت، آفاق را ابرهای سیاه فرا گرفته و راه روشن تغییر یافته و بدانید که اگر من دعوت شما را بپذیرم (و نماینده بیعت شما گردم) طبق آنچه خود می دانم رفتار خواهم کرد و به سخن گوینده و سرزنش توبیخ کننده، گوش نخواهم داد. اما اگر مرا رها سازید و از پذیرش خلافت معذورم دارید، مانند یکی از شما هستم، و در آن هنگام شاید به سخنان شما بیشتر گوش دهم و فرمان کسی را که شما او را بر زمامداری کار خویش قدرت می دهید، بهتر انجام دهم. وزیر و مشاور بودن من برای شما بهتر از آن است که امیر و زمامدار قدرت باشم.”(خطبه 91)
و حال که در سایه تحقق عدالت و گسترش حق، پذیرش تندی حق، بر مذاق مردمان سخت آمده و تحمل آن عدالت عظیم بر گرده شان تحمل ناپذیر شده و لذت کجروی و کژی از آنان باز گرفته شده و درمهی از فتنه ها، چشمهایشان قدرت دیدن نور حق را از دست داده می فرماید “هرگاه فتنه ها، روی آوردند، اشتباه رخ می دهد و زمانی که از بین روند، آگاهی بخشند، چون فتنه ها رو آورد معلوم نیستند و نامشخصند و چون بگذرند و پشت کنند شناخته شوند، فتنه ها مانند دور زدن بادها، در گردشند، به شهری می رسند و از شهری می گذرند،… هر که در آن فتنه ها بیدار و هشیار باشد، بلاها و سختی ها به او رو می کنند و هر که بر آن نابینا بود، از بلاء و سختی بدور است.”(خطبه 92)
“بخدا سوگند اگر جنگ سخت شود، از پسر ابی طالب جدا خواهید شد، مانند جدا شدن زن از فرزندی که در شکم دارد، من از جانب خدای خود، بر راهی واضح و آشکار رفتار می کنم و راه حق را پیدا کرده و در آن حرکت می نمایم، به اهل یت بنگرید و از روش و طریق آنها جدا نشوید و رفتارشان را پیروی کنید که هرگز شما را از راه راست بیرون نمی برند و به گمراهی و هلاکت بر نمی گردانند…. از آنان پیشی نگیرید که گمراه و سرگردان خواهید شد و از آنان عقب تر نمایند که هلاک و بیچاره شوید.”(خطبه 96)
و سرانجام “علی” با همه آشکار بودنش در تاریخ و با وجود درخشش خیره کننده اش بر پیشانی حقیقت، پنهان و ناشناخته است آنقدر ناشناخته که از انبوهی باری که بر سینه دارد، در چاه های مدینه بیصدا فریاد می کند و مسلمانان بر زخم شمشیری که در محراب کوفه می خورد گریه می کنند و شعله ای است که با وجود شراره های انبوهش بی صدا و بی دود می سوزد و شمعی که بر سر شاهراه کاروان بشریت نور می افروزد. آشنای اوییم و غریبه، غریب ماست و آشنای دیرین، سوز او داریم و ناآشناییم، آشنای اوییم و نمی شناسیمش، عدالتش را می ستائیم اما تاب تحمل “عدل علی” را نیاوریم، بر دوستی اش اعتراف داریم و حق دوستی بجا نمی آوریم.
امیر و سالار آرمانشهرهای ماست و تاب امارتش را نداریم و گنجایش پذیرشش را در خود ایجاد نکرده ایم که نه رازش می توانم گفت با کسی نه کس را می توانم دید باوی”زبانت در کش ای حافظ زمانی حدیث بی زبانان بشنو از “نی”
… نی علی
پی نوشت ها:
×) منابع این مقاله از نهج البلاغه فیض الاسلام چاپ 1351 ه.ش ، تهران استفاده گردیده ولی در ترجمه ها سعی شده مطابقت با لفظ بیشتر مراعات شود.
1) حجرات،9