شرح دعای کمیل (4)

7- «یخلقکم فی بطون امهاتکم خلقا من بعد خلق فی ظلمات ثلاث » (1)

خدا شما را در شکم های مادرانتان می آفریند، آفرینشی بعد از آفرینش دیگر در سه تاریکی.

به تدریج سه پرده جنین را در بر می گیرد، این پرده ها عبارتند از: 1- پرده آم نیوس 2- پرده کوریون 3- پرده آل لان توئید.

آم نیوس پرده ای است که از نمو سطح خارجی جنین حاصل می شود و از اطراف توسعه پیدا می کند تا فضائی به نام حفره آم نیوس در پشت جنین به وجود می آورد و آنگاه در حفره آم نیوس مایع زلالی پدید می آید.

پرده کوریون خارج از پرده آم نیوس قرار دارد، و به کمک آن، جنین محفوظ می ماند.

پرده آل لان توئید در ناحیه شکمی جنین است و مربوط به لوله هاضمه آن بوده به جذب غذا کمک می کند، این پرده ها نمی گذارند از ناحیه هوا، نور، آب، باد، و ضربات وارده زیانی به جنین وارد آید و در فاصله میان پرده آم نیوس و جنین مایعی وجود دارد که هرگاه ضربه ای به شکم وارد شود، این ضربه به مایع منتقل می گردد و در آن خنثی و مستهلک می شود.

این است رحمت واسعه حق که همه چیز را فراگرفته، و گوشه ای از آثارش در اوضاع و احوال جنین لمس می شود.

8- «ثم انشاناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقین » (2)

پس از پایان صورت بندی جنین که خود دنیای شگفت انگیزی از قدرت خداست، و هنوز بسیاری از حقایق آن به صورت اسرارآمیز مانده، و تاکنون ابزارهای علمی، و افکار قویم به کشف آن دسترسی پیدا نکرده اند، مرحله دمیدن روح می رسد که خود از عجایب بسیار پیچیده است.

حضرت حق به رحمت و اراده اش تحول شگفت انگیزتری در جنین پدید می آورد، یعنی جان در او می دمد و جنین مرده را زنده می کند!!

از این پس جنین تعلیم می گیرد که انگشت خود را در دهان بگذارد، و به همین خاطر است که نوزاد بلافاصله پس از تولد می تواند پستان مادر را بمکد!

9- «والله اخرجکم من بطون امهاتکم » (3)

خدا شما را از شکم های مادرانتان بیرون آورد.

داستان تولد نوزاد یکی از شگفت انگیزترین حوادثی است که در دستگاه آفرینش اتفاق می افتد، جنین که 9 ماه تمام در سکوت و تاریکی، و گرمای مطبوع رحم زندگی کرده، اینک به اراده خدا، و در سایه رحمت حق وارد محیطی جدید که قابل مقایسه با محیط قبل نیست می شود و برای اینکه بتواند خود را با محیط جدید وفق دهد و هماهنگ کند رحمت الهیه همه نوع استعداد و نیروی لازم را به او بخشیده. او از رحم مادر که دارای حرارتی به میزان 37 درجه است وارد محیطی که حرارتش کمتر یا بیشتر است می شود ولی خود را با محیط جدید هماهنگ می کند، چگونگی این هماهنگی از معماهای علم طب است، از تاریکی قدم به روشنایی می گذارد، و نور خیره کننده دنیای جدید را با چشمان کوچک و لطیفش تحمل می کند، از محیطی مرطوب و لزج به محیطی خشک می آید و خود را با خشکی محیط بلافاصله وفق می دهد، تا پیش از ولادت از راه ناف تغذیه می کرد. اینک با دهان غذا می خورد و بدون واسطه از هوا تنفس می کند! (4)

اینهاست جلوه های رحمت واسعه حق که همه چیز را فرا گرفته، و در این مقام است که انسان باید با تمام وجود به شکر نعمت های بی شمار حضرت دوست برخیزد، و با تضرع و زاری و ذلت و مسکنت و زبان حال و قال برای تکمیل سفره مادی و معنویش بگوید:

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء

لازم است به گوشه ای دیگر، و پرده ای عجیب تر از رحمت واسعه الهیه نسبت به انسان نظر اندازیم، شاید حجاب غفلت را از آئینه دل ما بردارد، و جان ما را به نورانیتش نورانی کند، و سبب شوق بیشتر در باطن ما به سوی عبادتی خالص گردد، و نفرت ما را از گناه و معصیت تا جائی که به ما مصونیت بخشد افزون کند.

ماشین مغز انسان از نظر علم حیرت انگیزترین ماشین هاست، و وظائفی را انجام می دهد که پرقدرت ترین ماشین های ساخته بشری از انجام آن ناتوان است.

یکی از وظائف مغز، ثبت و ضبط وقایع گوناگون است که نیروی حافظه را تشکیل می دهد، حافظه انسانی فقط به قسمت کوچکی از مغز ارتباط دارد، برای نشان دادن قدرت حافظه مثالی آورده اند: فرض کنیم مردی پنجاه سال از عمرش گذشته باشد، بخواهد خاطرات خود را بدون کم و زیاد بنویسد، برای درج این خاطرات معادل 160 میلیون نسخه روزنامه به قطع بزرگ که در بیست صفحه، و سراسر با حروف ریز چاپ شده باشد نیاز خواهد بود، مکانیسم به یادآوردن خاطرات گذشته از بسیاری از جهات مانند نوارهای ضبط صوت است فرقی که دارد این است که نیروی برق نوارهای مغز از اعصاب بدن تامین می شود و هیچ گونه احتیاجی به چرخیدن ندارد.

مطابق حساب دقیق، اگر بخواهند ماشینی بسازند که کم و بیش کار یک مغز انسانی را انجام دهد، بایستی دستگاهی دوبرابر بزرگترین ساختمان های جهان تهیه کنند، و برای تهیه نیروی برق آن تمام برق حاصله از بزرگترین آبشار جهانی را به آن اختصاص دهند، و چون ناگزیر لامپ های الکترونی و سیم های این ماشین گرم می شود، باید تمام آب آن آبشار برای خنک کردن آن گرداگرد ماشین بگردد! و با این همه کار ماشین اختراعی نخواهد توانست تمام وظائف مغز یک انسان معمولی را از نظر تفکر و اندیشه انجام دهد.

فرمان مکیدن شیر از پستان مادر، از مغز کودک به دو لب صادر می شود، و کودک با خاطری آرام و بدون اشتباه از شیر مادر تغذیه می کند.

در پیکر مادر یک کارخانه شیمیائی اتوماتیک وجود دارد، که خون را به صورت یک غذای بسیار لطیف و سودمند و گوارا تبدیل می کند، که برای تغذیه نوزاد و دستگاه گوارش وی مناسب است.

فرآورده پرارزش این کارخانه در مخزنی به نام پستان جمع می شود، و از نوک پستان به وسیله مکیدن نوزاد بیرون می آید و جزء بدن وی درمی آید.

اندازه حجم نوک پستان با اندازه دهان بچه تناسب دارد، نوک پستان دارای سوراخ های بسیار ریزی است که به وسیله مکیدن کودک باز شده و به طور معمول خودبخود بسته می شود، تا شیر به هدر نرود.

پس از آن که جنین در رحم مادر قدم می گذارد کارخانه شیرسازی سر از خواب برمی دارد و کم کم شروع به کار می کند، هر چه جنین رشد کند فعالیت این کارخانه رو به افزایش می رود، تا در وقت ولادت شیری که با مزاج نوزاد سازگار باشد آماده شود.

پس از ولادت، هر چه کودک بزرگتر شود و دستگاه گوارش وی نیرومندتر گردد این کارخانه در محصول خود تغییراتی می دهد!

این حقایق شگفت انگیز و واقعیات حیرت آور، و فعل و انفعالات و تغییر و تحولات که همه و همه در راه بهره وری انسان انجام می گیرد، جز جلوه رحمت خدا، و مهر بی پایان او، و رافت و لطف فراگیرش چیز دیگری است؟ !!

این انسان است که با دقت و تامل، و تفکر و اندیشه در این امور بهت آور، باید در راه سپاسگزاری از حضرت محبوب قدم بگذارد و هر لحظه برای جلب فیوضات بیشتر و بخصوص فیوضات معنوی دست گدائی به پیشگاه او بردارد و با همه وجود بگوید:

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء

ریه ها که دستگاه تنفسی انسان است در یک دوره زندگی معتدل در حدود 500 میلیون بار عملیات قبض و بسط را انجام می دهند.

در جهاز تنفس صدها هزار غده وجود دارد که از آن مایعی چسبنده ترشح می شود، که ذرات زیان داری که در گرد و خاک وجود دارد، و همراه نفس داخل بدن می شوند جذب می کند.

اگر این مایع نبود، ذرات مزبور در ظرف چند لحظه لوله های تنفس را می بستند و منجر به مرگ می شد.

در لوله های تنفس موهای بسیار باریکی وجود دارد که آنجا را پیوسته تمیز و پاکیزه می کنند.

این موها در ظرف یک ثانیه 12 بار تمام لوله ها را جاروب می کنند و ذرات زیان بخش را به جهاز هاضمه می رسانند، در آنجا تاثیر خود را از دست می دهند.

لوله های تنفس 750 میلیون کیسه های ریوی را به هوای تصفیه شده می رسانند که در کربن و اکسید خون به اکسیژن حیات بخش تبدیل می شود.

دستگاه تنفس با این حجم کوچک و کار عظیم، و فعل و انفعال حیرت آور یکی از اجزاء کل شی ء است که رحمت الهیه آن را فراگرفته و به آن احاطه کامل دارد.

پوست بدن دارای سوراخ های بسیار ریز و ذره بینی است که مقداری از تنفس انسان به وسیله آن ها انجام می شود.

اگر این سوراخها بسته شود انسان زنده نمی ماند، پوست دارای غده هائی است که ایجاد عرق می کنند، و آن را از بدن بیرون می دهند تا حرارت بدن همیشه منظم باشد و بالا نرود.

پوست دارای غده های روغنی است، تا پیوسته موها را و خود پوست را تازه و نرم نگاهدارند. پوست در برابر حمله میکروب های خارجی خط دفاعی کشور بدن است.

پوست سم هایی را که در بدن پیدا می شود به وسیله عرق دفع می کند، و در این کار به کلیه ها کمک می دهد.

پوست از بیرون آمدن مایع های سودمند بدن جلوگیری می کند، پوست مرکز حس لامسه است همان حسی که سردی، گرمی، زبری، صافی، شلی، سفتی، کلفتی و نازکی اجسام را به ما گزارش می دهد.

پوست جسمی است که رحمت خدا او را فراگرفته، و اگر اتصال به رحمت خدا نداشت این همه فعل و انفعال سودمند در جهت حیات انسان در آن انجام نمی گرفت.

ای که درد مرا تویی درمان

ای که راه مرا تویی پایان

کمر خدمتت به دل بستم

هر چه گویی به جان برم فرمان

داده ام تن به خدمت تو به دل

داده ام دل به طاعت تو به جان

هر چه خواهی بیار بر سر من

یک دمم از درت ولیک مران

به خیال تو زنده است این سر

به هوای تو زنده است این جان

گرنه در سر خیال تست مقیم

ورنه در جان هوای تست روان

نیستم من به جز تن بی سر

نیستم غیر قالب بی جان

نه جهان خواهم و نه جان جانا

هم جهان فیض را تویی هم جان

خدای تعالی هنگامی که پیکر انسان را آفرید، از باب محبت و لطف و رافت و رحمتش، در برابر دشمنان مهاجم یعنی میکروبها و بیماری ها پنج خط دفاعی برای وی قرار داد.

1- پوست: که سرتاسر بدن را مانند قلعه ای فراگرفته.

2- بافت های لنفاوی: و آنها عبارتند از بافت های پنبه مانندی که زیر پوست بدن قرار دارند و کرم رنگ می باشند و گاهی تغییر رنگ می دهند.

این بافت ها در بعضی نقاط بدن ضخیم و در بعضی نقاط دیگر نازک می باشند، اگر دشمن از پوست گذشت با مقاومت نسج های لنفاوی روبرو می شود.

3- پرده های مخاط: پرده مخاط عبارت از پرده ای است که پاره ای از اعضاء را احاطه کرده است، و رنگ آن متناسب با خود عضو می باشد.

بعضی از اعضا مانند قلب دارای دو پرده مخاط می باشند: یکی پرده ای که بیرون قلب را احاطه کرده است، و آن را مخاط خارجی نامند، دیگر آن که در درون قلب است و آن را مخاط داخلی گویند، پرده مخاط وظیفه اش دفاع از عضو است.

4- ترشی معده: اگر دشمن از خطوط مقدم دفاعی بدن گذشت و به درون معده راه یافت، ترشی معده او را نابود می کند.

5- گویچه های سپید: آنها موجودات کروی شکلی هستند که با میکروب های خبیثی که از خطوط دفاعی بدن گذشته اند و داخل خون شده اند به جنگ برمی خیزند تا همگی را به دیار نیستی رهسپار کنند، نکته قابل توجه اینکه این گویچه های سپید با میکروبهای پاک و طیبی که وارد کشور بدن می شوند همه گونه مساعدت می کنند. (5)

مگر نه این است که رحمت الهیه و رافت رحمانیه همه اینها را فراگرفته، که اینگونه بشر را از حوادث و آفات دهر حفظ می کنند، و او را در مسیر حیات با فعل و انفعالات خود یاری می دهند، به راستی انسان چه اندازه مورد رحمت خداست، رحمتی که ظاهر و باطن و ذره ذره وجود او را فراگرفته و یک لحظه او را تنها نمی گذارد؟!

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء
گیاهان و منافع شگفت انگیز آنها

شماره گیاهان، و عدد نباتات، و فعل و انفعالات آنها، و ویتامین هایی که در خود دارند، و نقشی که در بقاء حیات و در زندگی انسانها به عهده دارند، کسی جز خدا که به وجودآورنده آنهاست نمی داند، از آنجا که نباتات و گیاهان جزیی از کل شی ء است و رحمت الهیه ظاهر و باطن همه آنها را فراگرفته به گوشه ای از وجود آنها و نقشی که در خیمه حیات برای بقاء حیات به عهده دارند اشاره می شود.

در هوا مقداری محدود گاز اکسیژن موجود است، اکسیژن ماده ای است حیاتی که حرارت غریزی بدن انسانها و حیوانات و همه جانداران به آن بستگی دارد، و زندگی انسان و حیوان بدون آن ممکن نخواهد بود.

هنگام نفس کشیدن مقداری اکسیژن وارد ریه ها می شود، و با خون ترکیب می گردد، دستگاه پخش خون آن را به تمام قسمت های بدن می رساند.

اکسیژن، غذا را در سلول های گوناگون بدن با حرارتی ضعیف آهسته و آرام می سوزاند و حرارت غریزی را به وجود می آورد، در اثر احتراق غذا گازهای زهرآگین به نام کربونیک ایجاد می شود، این گاز در بازگشت مجدد خون به ریه ها با خون داخل آنها شده و از راه تنفس بیرون رفته جزء هوا می شود.

کار همه جانداران همین است که اکسیژن هوا را می گیرند و گاز کربونیک تحویل می دهند.

در اینجا پرسشی پیش می آید که چرا اکسیژن هوا تمام نمی شود، چون اندازه اش محدود و مقدارش معین بوده، و آن مقدار در اثر تنفس میلیاردها انسان و میلیاردها جاندار دیگر در هزاران سال باید تمام شده باشد.

هر فردی از انسان در 24 ساعت در ضمن تنفس به طور معمول 250 گرم کربن خالص از ریه بیرون می دهد، اگر مجموع افراد بشر را فرضا سه میلیارد بدانیم در ظرف یک سال، دویست و هفتاد وسه میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تن کربونیک که گازی سمی است تولید می کنند، تقریبا برابر همین مقدار را جانوران در ضمن تنفس ایجاد می کنند.

آیا این گاز سمی که دم بدم به طور تصاعد افزوده می شود به کجا می رود؟

اگر در هوا موجود است بایستی تعادلش با اکسیژن به هم بخورد زیرا اکسیژن پیوسته در حال کم شدن و کربن در حال افزایش است.

پس چرا انسان ها و جانداران همگی زنده مانده اند، و به کام مرگ نیفتاده اند؟ !

پاسخ این است که رحمت الهیه این مشکل را به آسانی حل کرده، و با آسانترین راه انسانها و جانداران را از خطر مرگبار این گاز نجات داده.

او سلسله ای بر موجودات زنده این جهان افزوده که شماره اش برای کسی معلوم نیست.

او تنفس کننده های زنده دیگری را ایجاد کرده که تنفس آنها درست بر خلاف نفس کشیدن جانداران است.

آنها وقتی نفس می کشند کربن را از هوا می گیرند و اکسیژن تحویل می دهند، در نتیجه تعادل را میان این دو گاز هوا برقرار می کنند.

این موجودات زنده خدمتگزار، سلسله گیاهان هستند، گیاه کربن را در تنه خود نگاه می دارد، و اکسیژن را در هوا ارسال می کند، بخش مهم وجود گیاهان از همین کربن است، گیاه عمل کربن گیری را از هوا به وسیله برگهای خود انجام می دهد!

براساس آیات قرآن، و کلام ملکوتی امام عاشقان امیرمؤمنان در دعای کمیل رحمت الهیه هر برگی را فراگرفته که این گونه بساط حیات را از خطر نابودی حفظ می کند، و آثار رحمت فراگیر حضرت حق در سبزینه، تنه، شاخ و برگ، و شکوفه ها و گل های گیاهان با چشم سر قابل مشاهده است، آن که نمی بیند بیمار است، و آن که مشاهده نمی کند دچار سرطان جهل و غفلت است. انسان با عقل و شعور خدا داده از انواع سبزیجات و حبوبات و میوه جات برای سلامت بدن، و رفع گرسنگی و لذت بردن، و ادامه حیات استفاده می کند، و این مجموعه در کارگاه عظیم بدن او به آنچه که مورد نیاز بدن است از قبیل: رنگ، استخوان، پوست، عصب، پی، رگ، خون، مو، ناخن، انرژی، حرارت و… به سبب رحمت الهی تبدیل می شود.

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق رو آری

همه آفاق گلستان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

آنچه خواهد دلت همان بینی

بی سر و پا گدای آنجا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه جمعی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه قومی را

بر سر از عرش سایبان بینی

دل هر ذره ای که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

آنچه نادیده چشم آن بینی

تا بجایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین الیقین عیان بینی

که یکی هست و نیست هیچ جز او

وحده لا اله الا هو
حشرات و حیوانات و نقش آنها در حیات و هستی

از شماره حشرات، و حیوانات، و جانوران خشکی و دریا و پرندگان و خزندگان و منافع عظیم وجود آنها در عالم هستی کسی جز خالق آنها که رحمتش ظاهر و باطن هر یک از آنها را فراگرفته آگاهی ندارد.

رحمت فراگیر او نسبت به همه آنها سبب شده، که آثار بسیار عظیمی از وجودشان آشکار شود، و در این عرصه سودگیری انسان از آنها جایگاه خاصی دارد.

درخت میوه هم نر است و هم ماده، هم گرده دارد که مانند نطفه مرد است و هم تخمک که نشانه مادگی اوست. اگر گرده این درخت میوه، به تخمک آن درخت هم جنس خود نرسد، و اگر گرده آن به تخمک این نرسد هیچ کدام بار نمی دهند.

درختان که راه نمی روند تا با یکدیگر هم آغوش شوند، باد هم در همه جا نیست، حضرت رحمن پرندگانی بسیار ریز به وجود آورده که موسوم به حشراتند. آنان این وظیفه را با بهترین طرز انجام می دهند.

گرده این را به تخمک آن و گرده آن را به تخمک این می رسانند.

شگفتی اینجاست که این مامورین زبردست اشتباه نمی کنند، گرده سیب را به تخمک هلو، و گرده زردآلو را به تخمک خربزه نمی رسانند، بلکه سیب را به سیب، و هلو را به هلو تلقیح می کنند، عجیب تر این که درختان هم به این حشرات پاداش می دهند. و آن قندی است که در نهاد این درختان برای آن ماموران قرار داده شده، آنها قند شیرین را می خورند و داماد را به عروس می رسانند تا فرزندانشان را به بشر، آری به بشر تحویل دهند، ولی بشر از این همه مهر و از این لطف و رحمت قدردانی نمی کند!

شیر در پستان مادر، در گروه پستانداران برای غذای نوزاد آماده شده.

دانشوران علوم طبیعی که می گویند: هر چیزی در طبیعت به اندازه احتیاج موجود می باشد سخنی است درست.

آری در حیوانات پستاندار، شیر در پستان مادران به اندازه نیاز نوزادان نهاده شده، حتی شماره پستان های مادر با شماره نوزادهای آنها تناسب مستقیم دارد.

«ولی رحمت فراگیر الهی که همه چیز را فراگرفته » از این قانون کلی که در همه پستانداران جاری است گاو و گوسفند را مستثنی کرده.

ماده گاوها بیشتر از مقدار نیاز نوزادشان شیر دارند، میش ها و بزها نیز شیرشان بیشتر از نیاز بره ها و بزغاله هاست چرا؟ چون شیر گاو و گوسفند نه تنها غذای نوزادان و شیرخواران آنهاست، بلکه غذای بشر هم می باشد.

شیر گاو برای نوزادان بشر، غذاست، برای شیرخواران بشر، غذاست، برای کودکان بشر، غذاست، برای بشرهای تکامل یافته، غذاست، برای بشرهای در حال رشد، غذاست، برای بیماران بشر، غذاست.

فراورده های شیری یکی از بزرگ ترین احتیاجات غذایی بشر را تامین می کند، ماده گاوها یکی از کارخانجات سازنده محصولات غذایی برای بشر می باشند. (6)

گیاه شناسان می گویند: بیشتر گلها در سر تا سر روز شیره ندارند، بلکه در وقت معینی از روز شیره می دهند، و زمان شیره دهی آنها از سه ساعت تجاوز نمی کند، گلها شیره خود را همگی در یک وقت عرضه نمی کنند، پاره ای در صبحگاه، برخی هنگام ظهر، و دسته ای بعد از ظهر شیره خود را در معرض قرار می دهند.

زنبور عسل گیاه شناس است و وقت شناس، گلها را می شناسد و ساعت شیردهی هر گلی را می داند، در همان وقت به سراغ آن گل می رود تا شیره اش را بمکد نه زودتر از آن وقت به سراغ گل می رود نه دیرتر. (7)

سپس شیره گل را در کارگاه وجود خود تبدیل به ماده ای شیرین، مصفی، خوشمزه، انرژی بخش و خوشرنگ می کند که در تمام مواد غذایی جهان بی نظیر و از فاسد شدن مصون است، و علاوه بر همه اینها به فرموده قرآن برای انسانها جنبه درمان از بیماریها دارد «فیه شفاء للناس » .

در رابطه با زنبور و زندگی این موجود شگفت انگیز صدها کتاب نوشته شده، که هر ورقش نشانگر رحمت فراگیر حق نسبت به همه شئون این موجود به ظاهر کوچک ولی بسیار بزرگ است. از آغاز پیدایش جهان تاکنون حیوانی را سراغ ندارید که وجودش صد در صد به سود بشر، و هیچ گونه زیانی از ناحیه آن به بشر نرسیده باشد.

بشر از پشم، شاخ، پوست، گوشت، استخوان، خون، روده، کبد، شش، کلیه و کود گوسفند بهره می برد.

گوسفند بشر را نمی گزد، دندان نمی گیرد، پاره نمی کند، لگد نمی زند، سر تا پای وجودش خدمتگزاری به انسان است و بس. گوسفندان سه گروهند: پشمی، گوشتی، شیری.

سودمندترین ارمغان گوسفندهای پشمی برای بشر پشم آنهاست.

ارزشمندترین هدیه گوسفندهای گوشتی برای بشر گوشت آنهاست که شکم بشر را سیر می کند و از گزند گرسنگی محفوظش می دارد.

ارجمندترین سوغات گوسفندهای شیری برای بشر شیر آنهاست، شیر گوسفند برای بشر غذاست، دواست، آب است، شیر سودمندترین نوشیدنی است که تاکنون در دسترس بشر قرار گرفته است.

خوراک طبیعی این سه گروه یکی است، ولی در گروهی تبدیل به پشمی چون حریر، و در گروه دوم تبدیل به گوشت، و در گروه سوم تبدیل به شیر می شود.

انسان با پشم پشمی انواع نخ ها و لباس ها را به وجود می آورد، و از گوشت گوشتی خوراک های گوناگون می سازد، و از شیر شیردهنده اش انواع مواد بسیار مفید لبنی را فراهم می کند.

گوسفند یک جزء ناچیز از «کل شی ء» است، رحمت الهی او را فراگرفته، جلوه آثار رحمت حق در این موجود به اندازه ای است که توضیح وتفسیرش کتاب ها نیاز دارد!!

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء

1. زمر، آیه 6.

2. مؤمنون، آیه 15.

3 نحل، آیه 78.

4. گذشته و آینده جهان، با تلخیص و تصرف ص 70- 51.

5. نشانه هایی از او، 133- 88.

6. نشانه هایی از او، ج 1، ص 174.

7. نشانه هایی از او، ج 2، ص 92.

شرح دعای کمیل(14)

«اللهم واسئلک سؤال من اشتدّت فاقته»

خدایا و از تو درخواست می کنم درخواست کسی که نیازمندی و احتیاجش شدّت یافته و به نهایت رسیده است.»
مالک حقیقی

دعاخوان هنگامی که این بخش از دعا را می خواند باید با چشم دل و دیده بصیرت با کمک گرفتن از آیات قرآن و روایات دو حقیقت را مشاهده کند:

حقیقت اوّل این که مالکی و منبع فیضی و بخشنده و بی نیازی و غنی مطلقی جز خدای مهربان وجود ندارد. حقیقت دوم این که وجود انسان و وجود همه موجودات غیبی و شهودی، ذات و هویتشان جز فقر محض، نیازمندی، احتیاج و مملوکیت چیزی نیست.

خداست که در عین غنی بودن و بدون نیاز و احتیاج کاخ هستی را برافراشت و انواع موجودات را در عرصه گاه آفرینش به وجود آورد و هر موجودی را با تأمین کردن آن چه به آن نیاز داشت در مجرای خلقت قرار داد.

خدایی که هستی همه موجودات رشحه فیضی از فیوضات ربانی اوست و هیچ موجودی را قدرت مقابله با او نیست و همه ذاتاً تسلیم قدرت مطلقه اویند. اوست که با یک کلمه «کن؛ باش» کائنات را در ظلمت کده نیستی مانند چراغی برافروخته است و با یک کلمه «لاتکن؛ مباش» می تواند همه آنها را رهسپار دیار نیستی کند.

با احتیاج و نیازی که کلّ موجودات به رحمت واسعه او دارند، چرا و به چه سبب به آنان رحمت نورزد و چرا رحمتش فراگیر جهانیان نباشد وبراساس چه علّتی کسی بتواند نومیدی و یأس از رحمت او را به خود راه دهد؟!

احتیاج همه کائنات به لطف و رحمت او از یک طرف و اتصاف آن مقام اقدس به لطف و رحمت و محبت بی نهایت از طرف دیگر دلیلی روشن بر نیازمندی موجودات به او و بی نیازی او از همه موجودات است.

او خالق، رازق، مصوّر، ودود، رحیم، کریم، غفور و زنده کننده و میراننده است و در هیچ زمینه ای شریک و کفوی ندارد. همه موجودات هستی مخلوق و مملوک و مرزوق اویند و نمی توانند لحظه ای از حضرت او بی نیاز باشند.

او مالک همه جهانیان و مدبّر امور همه موجودات و کارگردان کارگاه آفرینش است.

آنان که با دل گرمی به مال و منال و جاه و مقام از نیازمندی و احتیاج خود به آن منبع فیض بی خبرند، احساس استغنا و بی نیازی می کنند، در حالی که این احساس یک حالت شیطانی و میوه ای بسیار تلخ از درخت غفلت و بی خبری است. به همین خاطر این کوردلان بی بصیرت و افتادگان در چاه خسارت از رفتن به پیشگاه او و نالیدن به درگاه وی و اظهار حاجت کردن به حضرت ربّ الارباب و اعلام تهی دستی و نیازمندی محروم اند و از این راه به زیان و ضرر غیر قابل جبرانی دچارند و زندگی و حیاتشان، هم چون و حوش صحرا و حیوانات جنگلی آلوده به ظلمت مادی گری و خالی از فیوضات خاصّ ملکوتی است.

قرآن درباره آن غنی مطلق و فیاض بی نهایت و ذات مستجمع جمیع صفات کمال می فرماید:

«وَلِلّهِ مُلْک السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاللّهُ عَلَی کلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ»(1) مالکیت آسمان ها و زمین فقط در سیطره خداست و خدا بر هر کاری تواناست.

«له مُلْک السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ و هُوَ علی کلّ شی ءٍ قدیر»(2) مالکیت آسمان ها و زمین و آنچه میان آنهاست فقط در سیطره خداست و بازگشت به سوی اوست.

«وَلِلّهِ مُلْک السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَینَهُمَا وَإِلَیهِ الْمَصِیرُ»(3) مالکیت آسمان ها و زمین ویژه اوست، زنده می کند و می میراند و او بر هر کاری تواناست.

«وَلِلّهِ ملک السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ یغْفِرُ لِمَن یشَاء وَیعَذِّبُ مَن یشَاء»(4) مالکیت آسمان ها و زمین فقط در سیطره خداست هر که را بخواهد می آمرزد و هر که را بخواهد عذاب می کند.

قرآن درباره انسان می فرماید:

«یا أَیهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمِیدُ»(5) ای مردم همه شما نیازمند و محتاج به خدایید و فقط خدا بی نیاز و ستوده خصال است.

راستی سراسر وجود انسان جز نیاز و احتیاج و فقر و تهی دستی چیز دیگری هست؟

انسان در آفرینش خود و در تداوم زندگی و حیاتش و در بیرون رفتن از دنیا و نسبت به جلب منفعت و دفع ضرر چه قدرت و نیرویی و چه سلطه ای دارد؟

خدا او را آفریده و با به جریان انداختن فیوضاتش زندگی او را تداوم می بخشد. هر نفعی را به سوی او می کشاند و هر زیانی را از او دفع می کند.

چرا این نیازمند محتاج و فقیر تهی دست با قلبی پاک و نیتی خالص، آن هم سحر شب جمعه به پیشگاه حضرت بی نیاز نرود و اعلام نیاز نکند و با همه وجود فریاد نزند: «اللهم واسئلک سؤال من اشتدت فاقته»

زیباترین و سودمندترین حال انسان حال دعاست، که با توجه به فقر ذاتی خود و با معرفت به نیازمندی معبود، دست گدایی به سوی دوست بردارد و از عمق قلب ناله کند و به حضرت محبوب عرضه بدارد:

آن دل که تویی در وی غم خانه چرا باشد

چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غم خانه دلی باشد کان بی خبرست از تو

چون جای تو باشد دل غم خانه چرا باشد

بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار

آن کس که تواش یاری بیگانه چرا باشد

دیوانه کسی بودست کو عشق نفهمیدست

آن کس که بود عاشق دیوانه چرا باشد

فرزانه کسی باشد کو معرفتی دارد

آن کو نبود عارف فرزانه چرا باشد

دُردانه بود سرّی کو در صدف سینه است

سنگی که بود بی جان دردانه چرا باشد

آن دل که بدید آن رو بو برد ز عشق هو

عشق دگران او را کاشانه چرا باشد

آن جان که تواش جانان غیر از تو که را بیند

وان دل که تواش دلبر بت خانه چرا باشد

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن

حق است حدیث عشق افسانه چرا باشد

فیض است زحق خرّم هرگز نخورد او غم

چون یافت عمارت دل ویرانه چرا باشد

«وانزل بک عندالشدائد حاجته؛

و نزد سختی ها و شداید و مصائب و بلاها حاجت خود را به پیشگاه تو فرود آورده است».

گرچه خدای مهربان همه خواسته ها و حاجات بنده اش را می داند و به گرفتاری ها و مصائب و شداید او آگاه است و بدون درخواست و دعا و لابه و التماس می تواند حاجات حاجتمند را به هنگام شداید و بلاها و در غیر مصائب و رنج ها برآورده کند، ولی بر پایه آیات قرآن و روایات، دوست دارد بنده اش به پیشگاهش اظهار حاجت کند. به درگاهش ناله و زاری سر دهد و با زبانش به حضرتش اظهار حاجت نماید و با مولای مهربانش مناجات کند. در آستانه این درگاه سربندگی و ذلّت ساید و آنچه را نیازمند است با زبان دعا و راز و نیاز بخواهد و از آن منبع فیض و رحمت درخواست کند که ای مهربان محبوب من با کلید لطف و عنایتت، مشکلاتم را برطرف کن و سختی هایم را از زندگیم بردار و شداید و مصائب را از من دور فرما. مرا از زندان گرفتاری ها نجات بخش و به اراده ربوبی ات و به رحمت بی پایان و کرم و احسان بی نهایتت حاجاتم را روا کن و خواسته هایم را برآور و کشکول گداییم را از فیوضات خاصه ات پر کن.

بیان حاجت و اظهار گدایی و اعلام این معنا که ای مهربان ترین مهربانان! من جز فقر چیزی نیستم و غیر گدایی از پیشگاهت کاری نمی دانم، جز اشک و آه و امید و دل گرمی سرمایه ای ندارم، مطلوب حضرت مولاست. در حقیقت اطاعت و فرمان برداری از حضرت اوست، مگر نه این است که در قرآن مجید فرمان به دعا داده و اجابت دعا را خود ضامن شده است.

آری دعا و اظهار نیاز، به زبان آوردن حاجات و گریه و زاری، نوعی عبادت و به شکلی فرمان بردن و اطاعت از حضرت حق بوده و در حقیقت مخّ عبادت است.

دوست ندارد که بنده اش هنگام گرفتاری و سختی، و مصائب و شداید برای رفع گرفتاری ها و مصائبش به غیر او رجوع کند و از غیر او حاجت بخواهد و رفع مشکلات را از غیر او درخواست کند.

در حدیث قدسی ای که در کتاب های مهم نقل شده به مطالبی مهم و واقعیاتی بسیار ارزنده در این زمینه که فقط باید حاجت به درگاه او برد و از غیر او روی گرداند، اشاره شده که لازم است ترجمه آن متن ملکوتی و حقایق عرشی را در این سطور بیاوریم:

«آیا بنده ام در سختی ها و شداید به غیر من امید می بندد، که غیر من آن سختی ها و شداید را از او برطرف کند، در حالی که برطرف کردن سختی ها و شداید به دست قدرت من است؟

آیا بنده من به غیر من امیدوار است که نیازها و حاجاتش را برآورده کند و از تهی دستی و فقر نجاتش دهد، در حالی که توانگر و بخشنده، کریم و جواد منم و همه درهای حاجات نزد من و کلیدهایش در دست لطف و رحمت من است؟

چه شد، که بنده ام را روی گردان از خود می بینم در حالی که آن چه را از من نخواسته با جود و کرمم به او عطا کرده ام و اکنون با این همه نیاز و حاجتش و التماس و درخواستش از من روی برگردانده و حوایج و نیازمندی اش را نزد غیر برده است؟!

منم خدا که خدایی جز من نیست، بدون این که از من بخواهد عطا می کنم، آیا اگر بخواهند عطا نمی کنم؟!

آیا دریای بی نهایت جود و کرم از من نیست، آیا دنیا وآخرت در دست من نیست؟

اگر تمام اهل آسمان ها و زمین، مانند آسمان ها و زمین را از من درخواست کنند و من به آنان عطا نمایم به اندازه بال مگسی از مملکت من کم نمی آید، زشتی باد بر کسی که از من روی می گرداند خواسته هایش را از غیر من می طلبد و رفع مشکلات و سختی هایش را از غیر من می خواهد!»(6)

«و عظم فیما عندک رغبته؛

و رغبت و میل و علاقه و شوق من نسبت به آن چه نزد توست بزرگ و عظیم است.»

امیرالمؤمنین – علیه السلام – به آنچه نزد خداست معرفت و آگاهی کامل داشت و بر پایه این معرفت و آگاهی بود که هنگام خواندن این دعا صورت به خاک می گذاشت و با لابه و زاری و خضوع و خاکساری عرض می کرد: رغبتم به آن چه نزد توست بزرگ و عظیم است.

این فقیر اگر بخواهد به گوشه ای از آن چه نزد خداست و هر انسانی که سزاوار است می تواند از آن بهره مند شود اشاره کند و از آیات قرآن مجید و روایات شاهد بیاورد این شرح و تفسیر از چند صد جلد بیشتر خواهد شد و عمر به پایان خواهد رسید، در حالی که بخش اندک از آنچه نزد آن منبع فیض است به نوشتار نخواهد آمد!

برای نمونه به حقایقی از آنچه نزد حضرت اوست، اشاره می کنیم، باشد که رغبت و شوق ما را به آن بیفزاید و برای به دست آوردنش به ما نشاط بخشد:
پاداش های حق در برابر اعمال عبد

خدای مهربان از روی رحمت و لطف، همه بندگانش را به اجرای اعمالی چون نماز، روزه، حج، جهاد، انفاق، صدقه، خدمت به مردم، رعایت حقوق یکدیگر و ترک هر گناه و معصیتی دعوت کرده و برای همه این اعمال پاداشی به تناسب ایمان و ظرفیت عمل کننده بر عهده خود قرار داده است. در قرآن مجید در سوره اعراف، آیه 170 و سوره توبه، آیه 120 و سوره کهف، آیه 30 قاطعانه اعلام داشته است که ما پاداش مصلحان و نیکوکاران را ضایع و تباه نخواهیم کرد و رسیدن مصلحان و نیکوکاران به پاداش مقرر شده حتمی و یقینی است.

خدای مهربان برای بندگان مؤمن و صالح و نیکوکار و پرهیزکار چند نوع پاداش مقرر فرموده که در قرآن مجید به آنها اشاره شده است:

1 – اجر عظیم، 2 – اجر کریم، 3 – اجر غیر ممنون 4 – اجر کبیر، 5 – اجر دوبار

«لِلَّذِینَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِیمٌ»(7)

برای کسانی از آنان که نیکی کردند و پرهیزکاری پیشه نمودند پاداشی بزرگ است.»

«إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ وَأَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا یضَاعَفُ لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌ کرِیمٌ»؛(8) به یقین مردان و زنان صدقه دهنده، و وام دهندگان به خدا در حالی که وامی نیکو می دهند، وامشان دوچندان شود و برای آنان پاداشی نیکو است.

«إنّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیرُ مَمْنُونٍ»؛(9) به راستی آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند برای آنان پاداشی دایمی و همیشگی است.

«والَّذِینَ آمنوا وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِک لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کبِیرٌ»؛(10) و آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است.

«أُوْلَئِک یؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَینِ بِمَا صَبَرُوا وَیدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ ینفِقُونَ»؛(11) اینان برای این که صبر پیشه کردند و با خوبی، بدی را دفع نمودند و از آن چه به آنان روزی دادیم انفاق کردند پاداششان را دو بار دهند.

پاداش هایی که برای اهل ایمان و عمل صالح نزد خداست پاداش های دایمی و همیشگی است و جز خدا احدی قدرت عطا کردن آن را ندارد. روایات و احادیث به گوشه ای از پاداش های حق اشاره کرده اند که برای نمونه بخشی از آن روایات را که در حقیقت توضیحی بر آیات قرآن است در این سطور می آوریم:

علی – علیه السلام – در ضمن روایاتی می فرماید:

«ثواب عملکم افضل من عملکم؛(12)پاداش نیک اعمالتان از اعمالتان برتر است.»

«ثواب الصبر اعلی الثواب؛(13) پاداش صبر واستقامت (بر طاعت، مصیبت، معصیت) برترین پاداش است.»

«ان اعظم المثوبة مثوبة الانصاف؛(14) به راستی بزرگ ترین پاداش نیک، پاداش انصاف است.»

«ثواب الجهاد اعظم الثواب؛(15) پاداش جهاد بزرگترین پاداش است.»

حضرت باقر – علیه السلام – فرمود:

«النائم بمکه کالمجتهد فی البلدان، والساجد بمکه کالمتشحط به فی سبیل الله و من خلف حاجاً فی اهله کان له کاجره حتی کانه یستلم الحجر؛(14) زائری که در مکه بخوابد، چون کوشنده در شهرهاست، و کسی که در مکه سجده کند، مانند شهید به خون غلتیده در راه خداست و کسی که به جای زائر برای اداره امور اهلش قرار گیرد پاداشش مانند زائر است تا جایی که گویی استلام حجر کرده است.»

رسول خدا (ص) فرمود:

«رباط یوم فی سبیل الله خیر من الدنیا و ما علیها(15)؛ یک روز جهاد و کارزار در راه خدا، بهتر است از دنیا و آنچه بر آن است.»

«حرس لیلة فی سبیل الله عزّوجلّ افضل من الف لیلة یقام لیلها و یصام نهارها؛(18)

یک شب پاسداری در راه خدای عزوجل از هزار شب برتر است که هر شبش را به عبادت پایان برند و هر روزش را روزه بگیرند!!»

پیامبر فرمود:

«انّ العبد اذا تخلّی بسیده فی جوف اللیل المظلم و ناجاه اثبت الله النور فی قلبه…؛ عبد هنگامی که در دل شب تار با پروردگارش خلوت کند و با او به مناجات برخیزد، خدا نور را در دلش ثابت و پا برجا می کند.»

علی – علیه السلام – فرمود:

«قیام اللیل مصحة للبدن، و تمسک باخلاق النبیین، و رضی رب العالمین؛(16) عبادت شبانه بهبودی بدن، چنگ زدن به خوی پیامبران و خوشنودی پروردگار جهانیان است.»

رسول خدا فرمود:

«و انّ العبد لیؤمر به الی النار یوم القیامة فیسحب فیقول المؤمنون و المؤمنات یا ربنا هذا الذی کان یدعولنا فشفعنا فیه فیشفعهم الله فینجو؛(17) همانا روز قیامت فرمان می رسد که بنده ای را به سوی آتش ببرند، چون او را به سوی دوزخ می کشند، مردان و زنان مؤمن می گویند: پروردگارا این کسی است که همواره برای ما دعا می کرد، شفاعت ما را برای نجاتش بپذیر، پس خدا شفاعتشان را درباره او می پذیرد و او نجات می یابد.»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود:

«الا من تعلّم القرآن و علّمه و عمل بما فیه فانا له سائق الی الجنة و دلیل الی الجنة؛(18) آگاه باشید که هر کس قرآن را یاد بگیرد و به دیگران بیاموزد و به آن چه در آن است عمل کند، من کشاننده او به سوی بهشت و راهنمایش به جانب جنّت هستم.»

پی نوشت ها: –

1) سوره آل عمران، آیه 189

2) سوره مائده، آیه 18.

3) سوره حدید، آیه 57.

4) سوره فتح، آیه 48.

5) سوره فاطر، آیه 35.

6) انیس اللیل، ص 196.

7) سوره آل عمران، آیه 172.

8) سوره حدید، آیه 18.

9) سوره فصلت، آیه 8.

10) سوره فاطر، آیه 7.

11) سوره قصص، آیه 54.

12) تفسیر معین، ص 299.

13) 15 تفسیر معین، ص 299.

14) محجة البیضاء، ج 2، ص 153.

15) و 18 – تفسیر معین، ص 193.

16) همان، ص 459.

17) روضة الواعظین، ج 2، ص 327.

18) تفسیر معین، ص 496.

شرح دعای کمیل(3)

«اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء; خدایا من از تو درخواست می کنم به رحمتت که همه چیز را فرا گرفته »

هر یک از کلمات این جمله عرشی، کلام ملکوتی و گنجینه آسمانی، دارای رموز و اشارات و لطایف و اسراری است که تا جایی که اقتضا دارد به شرح آن پرداخته می شود.

اللهم: پایه و اصلش یا الله است، یا را حذف کرده اند و به جای آن میم تشدیددار قرار داده اند، تا مرتبه عالی، برتری شان و عظمت و بزرگی حق را بنمایانند، یعنی هم چنان که وجود مقدسش، در مرتبه وجود بر همه موجودات تقدم ازلی دارد و چیزی بر او پیشی نگرفته، سزاوار است در کلمه الله این حقیقت مراعات شود و آن را بر هر کلمه و حرفی مقدم کرد، تا میان وجود حقیقی و وجود لفظی توافق به عمل آید، و فرقی در رعایت شان، بین شان حقیقی و لفظی باقی نماند.

دعاخوانی که حضرت الله را مورد توجه قرار می دهد و وجود مقدس او را ندا می دهد و با زبان قال و حال اللهم می گوید، باید بداند که اگر کشش و جاذبه و اذن و اجازه حضرت معشوق نبود، عاشق شیدا، قدرت یک کلمه سخن گفتن با معشوق را نداشت، و نیروی قدم نهادن در عرصه دعا برای او نبود، و زبان قالش لال، و پدید آمدن حالش محال بود.

زبان ندا دهنده حق، با اتصال به قدرت حق اللهم می گوید، و لسان حال دعا خوان، با لطف و کرم او گشوده می شود.

دعاخوان باید به این حقیقت آگاه باشد که تا خواست محبوب نبود، بیان درخواست خواهنده امکان نداشت، و تا اراده حضرتش در وجود عبد تجلی نمی کرد، عبد برای دعا و طلب حاجت به پیشگاه او نمی رفت.

آری، دعا تعلیم اوست، حیات وجود دعا خوان رشحه ای از امر اوست، زبان قال و لسان حال دعاخوان در دست اراده اوست، پس همه چیز از او و در سیطره مالکیت و قدرت اوست.

از خودی ای خدا نجاتم ده

زین محیط بلا نجاتم ده

یکدم از من مرا رهایی بخش

از غم ماسوا نجاتم ده

دلم از وحشت جهان بگرفت

زین دیار فنا نجاتم ده

نفس اماره قصد من دارد

از بلای هوا نجاتم ده

«انی اسئلک » به معنای من است، ولی در اینجا به معنای منیت که بویی از فرعونیت دارد نیست. من، در این فراز ملکوتی و بقیه جملات دعا، اشاره به من طبیعی، من عقلانی، من عالی، من وجودی، من علمی و من استقلالی ندارد. من، در این عرصه معنوی، به معنای فقر ذاتی، تهیدستی، نیازمندی، وخاکساری است.

دعاخوان در این مقام، از من ذاتی خود، جز فقر و انکسار، ذلت و بیچارگی، تضرع و زاری، خشوع و خضوع، مسکنت و خواری نمی بیند، و از حضرت محبوب جز رحمت و کرامت، لطف و محبت، احسان و عدالت، عفو و مغفرت مشاهده نمی کند، به این خاطر دست سؤال که درخواست نیازمند از بی نیاز و گدایی و خواهش خاک نشینی ناچیز از مقامی بلند مرتبه و غنی بالذات است دراز می کند و درخواست و سؤالش را با کمک گرفتن از رحمت واسعه او اظهار می دارد.

«برحمتک التی وسعت کل شی ء» رحمت محبوب همه چیز را فراگرفته و به ظاهر و باطن همه چیز احاطه دارد.

این رحمت واسعه، فیض عام حضرت اوست که همه چیز را از برکت آن، از تاریکخانه نیستی به عرصه گاه نورانی هستی سفر داد و هر یک را در جایگاه خاص خودش مستقر کرد، و وسایل و ابزار نمو و رشد و تعالی و تربیت مادی و معنوی هر کدام را به فراخور قابلیت و لیاقت و ظرفیت و استعدادشان فراهم آورد و بدون ذره ای بخل در اختیارشان گذاشت.

در کتاب شریف «انیس اللیل » آمده (1) : داستان و مثل فیض عام الهی، چون آفتاب است; از افق طلوع می کند، بدون اینکه رساندن نورش را از چیزی دریغ ورزد و از بهره دادن به موجوداتی که در شعاعش بسر می برند بخل کند، هنگام طلوعش، آنچه در عرصه تصرف نورش قرار دارد از وی به اندازه قابلیت و استعداد کسب نور می کنند.

به همین صورت، همه موجودات غیبی و شهودی هم از بزرگ ترین آنها تا کوچک ترینش در احاطه این فیض عام و رحمت واسعه است، و هیچ چیز گرچه از نظر کوچکی با قوی ترین میکروسکوب ها هم دیده نشود از دایره احاطه رحمتش بیرون نیست و هر یک به اندازه استعداد و قابلیت خود و براساس عدالت و مصلحت او، از رحمت حضرتش نصیب می برند، و در سایه آن رشد و نمو می کنند و به کمال مادی و معنوی خود می رسند.

از کران تا کران هستی، از غیب و شهود هستی، از ظاهر و باطن هستی، از بالا و پستی هستی، از عیان و نهان هستی همه و همه با تمام هویت وجود خود در دایره رحمت واسعه و فیض بی نهایت خالق هستی و رازق هستی و پروردگار هستی به سر می برند و آنی از آنات و لحظه ای از لحظات، از این فیض جدا نیستند وقدرت جداشدن ندارند; وبه فرض هم که بتوانند لحظه ای جدا شوند، آثاری از آنان در کشور هستی بر جای نمی ماند.

ایجاد موجودات، رزق مخلوقات، رشد و نمو نباتات، کمال جمادات، نزول آیات، ظهور بینات، بعثت پیامبران، هدایت گمراهان، راهنمایی گم گشتگان، حیات جانداران، پدید آمدن فرشتگان، زنده شدن مردگان، ثواب نیکوکاران، مکافات بدکاران، شایستگی مؤمنان، ذلت کافران، برپا شدن قیامت، ظهور بهشت و دوزخ، آمرزیده شدن عاصیان از اهل ایمان، و آنچه که در هستی برای همه چیز از خیر و خوبی وجود دارد، شعاعی از فیض عام و رحمت واسعه حضرت حق است.

ما گدایان خیل سلطانیم

شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبود

هرچه ما را لقب نهند آنیم

گر برانند ور ببخشایند

ره بجایی دیگر نمی دانیم

چون دل آرام می زند شمشیر

سر ببازیم و رخ بگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشا کنان بستانیم

هرچه گفتند جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعد یابی وجود صحبت یار

همه عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان کرد

ترک یار عزیز نتوانیم

فیض عام، عنایت بی نهایت، و رحمت واسعه حضرت حق از دسترس فهم ما و چشم انداز تامل ما بیرون است، مرغ اندیشه از پرواز در آن عرصه ممنوع، و شاهباز عقل از رسیدن به حقیقت آن محروم است.

شمارش کل شی ء، یا همه موجودات و مخلوقاتی که در سایه رحمت واسعه قرار دارند، و این حقیقت به نهان و آشکار آنها محیط است، گرچه همه درختان قلم شود، و تمام آبها مرکب گردد، و فرشتگان و جن و انس نویسنده شوند امکان ندارد، بلکه شمارش اندکی از آنها هم برای این همه نویسنده مقدور نمی باشد! !

ما برای فهم نصیبی بسیار بسیار اندک از رحمت واسعه حق که همه موجودات را فراگرفته، لازم است به تماشای اموری چند از هویت و حیثیت بعضی از مخلوقات مادی، و برخی از واقعیات معنوی برخیزیم، شاید روح تشنه ما به جرعه ای از این دریای بی نهایت دست یابد، و اندکی از آتش عطش خود را فرو نشاند، و جلوه ای از این خورشید معنوی را که لحظه به لحظه از افق وجود موجودات طلوع می کند نظاره کنیم.
جهان هستی

ارزیابی جهان هستی که رحمت واسعه حق، ظاهر و باطن آن را فراگرفته از نظر طول و عرض و حجم، و تعداد موجوداتی که در آن به سر می برند برای هیچ کس قابل اندازه گیری و شمارش نیست.

ولی گوشه ای از این ساختمان را که انسان روی سیاره ای از آن برای مدتی اندک مهمان است، و از مواهب و نعمت های قرار داده شده در این سیاره و آنچه از آسمان بر او نازل می شود استفاده می کند، می توان با عینک دانش و بینش تماشا کرد، تا به اندازه ذره ای ناچیز معلوم شود فراگیری رحمت واسعه حق چه معنا دارد، و چه حقیقت عظیم، و واقعیت حیران کننده و بهت آوری است؟ !

همه چیز در جهان، از باکتری های ذره بینی، و ویروس هایی که از میکرون «یک هزارم میلیمتر» کوچکترند، تا ستارگان و کهکشان هایی که میلیون ها کیلومتر از ما دورند از اتم ساخته شده.

اتم ها به اندازه ای ریزند که با نیرومندترین میکروسکوب ها هم دیده نمی شوند.

در سر یک سنجاق 55 میلیون میلیون میلیون اتم وجود دارد، اگر بتوانیم سر سنجاق را به اندازه یکی از عظیم ترین بناها بزرگ کنیم، هر اتم مانند مگسی است که روی یکی از ستون ها بخزد.

اتم ها، به رحمت حق از ترکیب سه ذره اصلی به نام های الکترون، پروتون، و نوترون آفریده شده اند، الکترون واحد الکتریسته منفی، پروتون واحد الکتریسته مثبت، و نوترون از جهت الکتریکی خنثی است.

پرتونها و نوترونها با هم هسته اتم را تشکیل می دهند، الکترونها روی مداری به دور هسته می چرخند، به همان صورت که ماه دور زمین می گردد. (2)

اتم های بیرون از دایره شمار، مصالح ساختمان جهانند، این که ماده و مصالح ساختمان جهان چگونه پدید آمد، و آفرینش آنها به چه کیفیت صورت گرفت جز آفریدگار یکتا کسی بر آن آگاه نیست:

«ما اشهدتهم خلق السماوات والارض ولا خلق انفسهم; (3) ما انسان را شاهد آفرینش آسمان ها و زمین و آفرینش خودش قرار ندادیم » .

آنچه از نظر قرآن محقق است، و عموم دانشمندان بزرگ هم در کتاب های خود پس از تحقیقات فراوان علمی ثبت کرده اند، این مصالح عبارت بودند از ذرات دود و گاز که در فضا سرگردان بودند، ولی چنان در پراکندگی به سر می برند که به ندرت با یکدیگر تصادم می کردند.

«ثم استوی الی السماء و هی دخان » :

سپس به آفرینش آسمان ها توجه فرمود، در حالی که توده ای

از دود بود، آنگاه با آفرینش ستارگان به تزیین آسمان پائین که نزدیک ترین آسمان به ماست پرداخت، به این ترتیب که میلیونها ذره و گاز به شکل ابرهای عظیم به دور هم گرد آمدند، توده های ابر ذرات را به سوی مرکز جذب می کرد، و بالاخره توده انبوه ابر جمع می شد و ذرات آن به یکدیگر نزدیک می گشت، این ذرات به یکدیگر اصطکاک پیدا می کرد، و گرما تولید می شد، و گاهی در مرکز ابر گرما چنان شدت می یافت که توده را به تابش می انداخت و فضای تاریک را روشنی می داد، سرانجام میلیونها توده ابر به صورت ستاره ها درآمدند و از آن پس در جهان تاریک نور پیدا شد، و آسمان دنیا به ستارگان زینت گرفت. در بیابان پهناور فضا ابری بی شکل در همه جا به طور یک نواخت پخش شده بود، ذرات ماده به هم می خوردند، و با یکدیگر ترکیب می شدند، ابر به دریای متلاطم و خروشانی از گاز تبدیل می شد و شروع به چرخیدن می کرد، این دریای دود و گاز هم چنان می چرخید و می غرید و می خروشید، و تلاطم نامرئی خیز آبها و شکستن امواج نامرئی که هر یک به بزرگی اقلیمی بود در دل این دریا طغیان برمی انگیخت، موج ها به هم می خوردند و بر هم می لغزیدند و در دل هم فرو می رفتند و به هم می آمیختند.

در میان این دریای جوشان طرحی مارپیچی از اثر چرخش ماده دواری پیدا شد.

این صفحه مدور و پهن با میانی برآمده و بازوانی که آهسته آهسته شکل می گرفت در سپیده دم گیتی به پیدایش گرائید، این شکل مارپیچ که آن را کهکشان، یا راه شیری می نامند منظومه شمسی در یکی از بازوان آن قرار دارد.

پیدایش خورشید و منظومه آن در سایه رحمت حق و به قدرت او به این صورت بود که: در یکی از بازوان کهکشان طوفانی پرآشوب پدید آمد، و جریان تند گازها آنها را به گردش واداشت، و هم چنان که می گردید به شکل فرفره ای پهن و عظیم درآمد و پاره های نورانی بر گرد آن روان شدند.

این فرفره عظیم در این کهکشان حیرت آور هم چنان می چرخید تا این که کم کم گازها به مرکز آن کشیده شدند و در آن جا به صورت گوی عظیم و فروزانی تراکم یافت و سرانجام به صورت خورشید تجلی کرد:

«وجعل القمر فیهن نورا وجعل الشمس سراجا» (4)

در جهان، روشنی پدید آورد، و خورشید را چراغ فروزان قرار داد سپس پاره های گاز و غباری که گرداگرد خورشید را هاله وار فرا گرفته بود از هم پاشید و هر پاره ای از آن به صورت گردابی درآمد، هر گرداب مسیری جداگانه داشت و در آن مسیر به دور خورشید می گردید، برخی نزدیک به خورشید و بعضی از خورشید دور بودند.

در گردابهای نزدیک خورشید گرما، و در گرداب های دور دست سرما حاکم بود.

در هر گرداب ذرات گاز و غبار پیوسته در گردش بود، از برخی ذرات گاز بخار آب پدید می آمد و مانند شبنم به روی ذرات غبار می نشست، و چون ذرات غبار به هم می رسیدند، رطوبت شبنم آنها را به یکدیگر می چسباند و گاهی نیز به شکل پاره های یخ زده آب و گل در می آمدند.

در هر گرداب میلیونها از این پاره ها در گردش بودند، نیروی جاذبه آنها را به سوی یکدیگر می کشید، این پاره ها به هم می پیوستند و توده های بزرگتر می ساختند و گوی عظیم و چرخانی پدید می آوردند، این گوی عظیم با نیروی جاذبه ای که داشت پاره های پیرامون خود را به سوی خویش می کشید و روز به روز بزرگتر می شد و سرانجام این گوی به صورت زمین «به قدرت و رحمت خدا» پدیدار شد.

بعد سایر سیارات نیز از گرداب ها رخ نمودند، هر سیاره در مسیر خود گرد خورشید می گردید عطارد از همه به خورشید نزدیک تر بود، و پس از آن زهره، زمین، و مریخ بودند. در آن سوی مریخ سیاره های عظیم مشتری، زحل، اورانوس، و نپتون به دور خورشید گردش داشتند، و بسی دورتر از نپتون سیاره پلوتو بود. (5)

جهان همان اندازه بزرگ است که اتم کوچک است، بشر هرگز نخواهد توانست حد آن را ببیند، نور با سرعت باور نکردنی در هر ثانیه سیصد هزار کیلومتر حرکت می کند، با وجود این سرعت، نزدیک ترین ستاره نورش چهار سال در راه است تا به ما برسد! !

تلسکوپ کوه پالومار کالیفرنیا که قطر آینه آن پنج متر است می تواند ستارگانی را در فضا ببیند که نورشان پس از هزار میلیون سال به ما می رسد! !

تعداد ستارگانی که اینک با تلسکوپ های نوین می توانیم ببینیم به قدری زیاد است که اگر صد سال تمام شب و روز به شمارش آنها بپردازیم و در هر ثانیه یک ستاره بشماریم پس از پایان این مدت هنوز همه آنها را نشمرده ایم. (6)

کهکشان قرص عظیمی است که قسمت مرکزی آن ضخیم تر است، و لا اقل شامل هزار میلیون ستاره است، طول آن صد هزار سال نوری، و ضخامت آن در مرکز بیست هزار سال نوری است!

تا جایی که ما می توانیم با بزرگترین دوربین های نجومی امروزی ببینیم در جهان احتمالا صد وپنجاه میلیون کهکشان وجود دارد و فاصله متوسط بین دو کهکشان همسایه دو میلیون سال نوری است. (7)

این مجموعه عظیم که گوشه ای از جهان ناشناخته است، و فقط به وسیله تلسکوپ های محدود رصد شده، و قسمت اعظم آن از دسترس دید تلسکوپ ها بیرون است، و هرگز طول و عرض و حجم و حدود آن به دست دانش نمی افتد و جز خالق آن از چگونگی و هویتش آگاه نیست بنا به گفته بصیر بی نظیر، آیت کبیر، صالح خبیر، حضرت امیر علیه السلام در احاطه رحمت حق است رحمتی که مایه ایجاد و رشد و نمو و رساندن خیر و دفع شر و زمینه شکل گیری و نظام آن شد.

«اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء»
انسان شریف ترین میهمان جهان

به دنبال آراسته شدن خانه هستی، و نظام گرفتن جهان، و آماده شدن مواد لازم، و پهن شدن سفره کامل نعمت ها اراده حضرت محبوب بر این تعلق گرفت که از باب رحمت و مهربانیش، میهمانی شریف، و موجودی محترم، و مخلوقی مرکب از جسم و جان، و مغز و قلب، و فطرت و کرامت به عنوان خلیفه معنوی خود برای مدتی اندک در مهمانخانه جهان بر تخت تکلیف قرار دهد، تا با استفاده از همه نعمت ها که بر اثر فعالیت های مستمر عناصر هستی به وجود می آید قدرت و انرژی کسب کند، و آن را هماهنگ با کتاب های آسمانی و هدایت انبیا و امامان در راه بندگی و عبادت خالق، و خدمت به مخلوق و هم نوع خود بکار گیرد، سپس از دالان مرگ وارد جهان دیگر شود و در آنجا برای ابد به مزد کوشش ها و تلاش های مثبتش از نعمت های بی پایان مادی و معنوی حق در بهشت عنبر سرشت بهره مند شده، جاودانه در سایه رحمت حق به سلامت و خوشی و سرور و شادمانی بماند.

اکنون به تماشای آثار رحمت واسعه حق که از هر طرف، و از هر جهت، و از هر سو، ظاهر و باطن انسان را فراگرفته می نشینیم.

قرآن مجید حیات جنینی انسان را به اطوار و مراحل مختلفی تقسیم کرده می فرماید:

«وقد خلقکم اطوارا; (8) خدا شما را در مراحل مختلفی آفرید.»

1- «ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طین; (9) ما انسان را از عصاره و فرآورده های خاک آفریدیم.»

نطفه انسان مولود غذاهای گوناگونی است که از نباتات و گوشت و لبنیات سرچشمه می گیرد، حیوانات هم از نباتات تغذیه می کنند، و نباتات هم از خاک مایه می گیرند.

بنابراین نطفه انسان که بعدا به صورت انسانی درمی آید مولود خاک است، اکتشافات جدید هم نشان می دهد عناصری که زمین در بر دارد از قبیل: آهن، مس، کلسیم، ید و… عصاره آنها در انسان وجود دارد و انسان دائم به وسیله نباتات و حیوانات از عصاره های مواد خاکی تغذیه می کند و به تولید مثل برمی خیزد.

2- «هو الذی خلق من الماء بشرا; (10) اوست که بشر را از آب آفرید.»

از نظر زیست شناسان انسان به اسفنجی می ماند که او را آب فراگرفته، یک فرد 70 کیلویی پنجاه لیتر آب دارد، و این نسبت ثابت است. اگر شخصی بیست درصد آب بدنش را از دست بدهد، دیگر سلامتی خود را باز نخواهد یافت.

آب یاخته های بدن انسان دارای مقدار زیادی پتاسیم می باشد، و عملا فاقد نمک است، ولی آب خارج از یاخته ها عملا پتاسیم ندارد، بلکه دارای مقدار زیادی نمک است و این ترکیب آب خارج از یاخته ها جزء به جزء به آب دریایی شباهت دارد که میلیون ها سال قبل اولین اشکال حیات در آن شکل می گرفت، و بعدا زمانی که موجودات آبی به خشکی روی آوردند، دریای درون را نیز با خود آوردند، چون بدون آن زندگی برای آنها در خشکی ممکن نبود، آری این است معجزه شگفت انگیز قرآن، که در صحرایی خشک و سوزان و بدون ابزار علمی، و در جامعه ای بی سواد، اعلام کرد: اوست که بشر را از آب آفرید.

3- «خلق الانسان من علق; (11) پروردگار انسان را از علق (کرمکی شبیه زالو) آفرید.»

علق در لغت کرمکی است که به دیواره رحم زن می چسبد، و به معنای زالو و حیوان شناور خون خور نیز آمده است، امروزه وقتی اسپرماتوزئید را زیر میکروسکوپ می گذارند، انبوه کثیری کرمک های زنده شناور را مشاهده می کنند، که این کرمک ها وقتی وارد رحم می شوند مانند زالو به دیواره رحم می چسبند.

اسپرماتوزئید در حدود چهار سانت مکعب است، که در هر سانتی صد تا دویست میلیون حیوان زنده شناور یافت می شود، این حیوانات حیرت انگیز دسته جمعی به قصد رسیدن به اوول (سلول ماده) حرکت می کنند.

تخمدان یک زن جوان تقریبا شامل 300000 هزار تخمک نارس است، ولی از همه اینها در حدود 400 عددشان رسیده و بالغ می شوند.

هنگام قاعدگی، تخمک، پس از ترک خوردن کیسه ای که محتوی آن است به روی دنباله های لوله کوتاهی که از تخمدان تا زهدان کشیده شده می افتد، و با حرکت مژه های لرزان این لوله خود را به زهدان می رساند، و به این ترتیب تخمدان خود را برای پذیرش اسپر نر آماده می کند.

4- «ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین; (12) آن گاه خدا نسل بشر را از چکیده و خلاصه آب بی مقدار پدید آورد.»

اسپرها یعنی همان کرمک ها و به تعبیر قرآن مجید علق ها و یاخته های جنسی نر با ماده لزجی همراه نطفه مرد خود را به دهانه رحم می رسانند و پس از رسیدن به داخل رحم ناگهان نبرد شگفتی میان آنان به وقوع می پیوندد.

در این نبرد عجیب دویست میلیون اسپر شرکت دارند که با سرعت 15 کیلومتر در ساعت برای تصرف تخمک زن به سوی آن حرکت می کنند و طولی نمی کشد که اولین صفوف اسپرها به جدار تخمک می رسند.

ناگهان هزاران کرمک معشوق خود تخمک را در آغوش گرفته و سر خود را به سینه وی می گذارند، این عاشقان زار که دم هایشان به سرعت می جنبد در زیر ذره بین به چمن زاری می مانند که با وزش نسیم، موج می زند و تا زمانی که یکی از کرمک ها نتواند خود را در آغوش تخمک فرو برد این عمل ادامه دارد.

هر اسپری کوشش می کند اولین نفری باشد که به درون تخمک وارد می گردد، تا این که اولین اسپر پوسته را می شکافد و وارد تخمک می شود و به محض ورود دم کرمک قطع شده محل ورود متورم می شود، در این هنگام پرتوپلاسمای تخمک نیز منقبض گشته، مایعی از خود خارج می کند تا کرمک های دیگر نتوانند وارد آن شوند.

بنابراین از دویست میلیون اسپر تنها یک اسپر با تخمک می آمیزد و انسان تولید می شود، و چنانچه اراده حق و رحمت واسعه اش تعلق بگیرد دو یا سه اسپر وارد می شود در این صورت در رحم زن دوقلو یا سه قلو پرورش می یابد.

5- «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج; (13) ما انسان را از نطفه مخلوط پدید آوردیم.»

برای این که انسانی به وجود آید، ابتدا باید تخمک یعنی یاخته جنس ماده که یکی از کرمک ها را در بر گرفته وارد رحم شود، تخمک دانه سپیدی است که 250 هزار بار از یاخته جنسی نر یعنی اسپر بزرگتر است، به این خاطر وقتی تخمک با سیل اسپر برخورد می کند، یکی از آنها را در خود فرو می برد و کرموزوم های سلول نر که تعدادشان به نصف تقلیل یافته با کرموزوم های سلول تخمک می آمیزد و در نتیجه موجود تازه ای به نام سلول تخم پدید می آید که در اصطلاح قرآن امشاج نامیده شده.

اگر بهترین وضع زندگی برای سلول نر و سلول ماده فراهم باشد، قادر به ادامه زندگی نیستند و به زودی می میرند، مگر آن که با یکدیگر ترکیب شوند و سلول تخم یا به تعبیر قرآن امشاج را به وجود آورند.

پس از عمل لقاح سلول تخم شروع به تقسیم می نماید، ابتدا به دو سپس به چهار، و هشت و… تقسیم می شود، و به همین صورت بر اثر تقسیمات متوالی توده ای سلولی به وجود می آید.

6- صورت بندی جنین

پس از تکمیل شدن سلول ها یعنی مصالح ساختمان جنین، انبوه کثیر سلول برای بنای پیکره انسان تحویل رحم داده می شود، و در رحم ساختمان جنین آغاز می گردد.

ابتدا این سلول های بی شمار به قدرت پروردگار و در سایه رحمت واسعه و مهربانیش از یکدیگر مجزا شده هر کدام به جایگاه مخصوص خود روانه می شوند، سلول های مغز، سلول های چشم، سلول های گوش، و…

همین طور هر یک ذرات هم عضو خود را پیدا کرده تشکیل عضوی می دهند، و به این ترتیب پیکر جنین به وسیله سلول ها ساخته و پرداخته و صورت بندی می شود.

و به فرموده قرآن مجید:

«هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی » (14)

او خدای به وجود آورنده انبوه سلول ها، و به اندازه قرار دهنده و جدا کننده سلول ها و پیکر ساز و شکل دهنده است.

گلوله کوچکی در طرف چپ جنین قرار دارد، منبع تغذیه جنین است، این گلوله که در خون شناور است عصاره غذا و آب و تنفس را که توسط دستگاه های گوارش و اکسیژن تهیه و وارد خون شده است گرفته و از راه ناف به بدن طفل منتقل می کند.

این است رحمت واسعه الهیه که همه چیز را فرا گرفته، و آثارش در ذره ذره بنای خلقت از خورشید روشن تر است.

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی ء.

ادامه دارد.

1. انیس اللیل ص 41.

2. افق دانش ص 11.

3. کهف آیه 51.

4. نوح، 16.

5. گذشته و آینده جهان، 27- 20.

6. افق دانش، 94- 89.

7. افق دانش 118.

8. نوح، 14.

9. مؤمنون، 57.

10. فرقان، 57.

11. علق، 2.

12. سجده، 8.

13. دهر، 3.

14. حشر، 24.

شرح دعای کمیل(13)

رحمت و مهربانی

در ابتدای بحث در توضیح رحمت خدا تا جایی که اقتضا داشت مطالب مشروح و مفصلی نگاشته شد, و خوانندگان عزیز را به این حقیقت توجه دادم که رحمت رحیمیه حق شامل انسان هایی می شود که به لوازم بندگی و طاعت ملتزم باشند, و به خصوص نسبت به بندگان پروردگار با رحمت و مهربانی معامله کنند, و از ستم بر آن ها و رنجاندنشان, و پایمال کردن حقشان, و سخت گیری بر آنان بپرهیزند, و همواره قاعده ریشه دار (ارحم ترحم)(1) مهربانی کن تا به تو مهربانی شود را مورد توجه قرار دهند.

انسان اگر درباره فرائض و واجبات الهی کوتاهی کند و از عمل به دستورات حق روی بگرداند, و از گناهان دوری نکند, و با مردم با بی مهری, و از سر تلخی و خشم رفتار کند, نباید از حضرت حق و از دیگران خود توقع مهر و رحمت داشته باشد.

در مورد رحمت حق روایات بسیار مهمی در کتاب های با ارزش حدیث وارد شده است که به بعضی از آنها اشاره می شود:

رسول خدا(ص) فرمودند: ((ان لله تعالی مإه رحمه انزل منها رحمه واحده بین الجن والانس والطیر والبهائم والهوام فبها یتعاطفون و بها یتراحمون و آخرتسعا و تسعین رحمه یرحم الله بها عباده یوم القیامه;(2) خدا را صد رحمت است که یک رحمتش را میان جن و انسان و پرندگان و حیوانات و وحشی ها نازل کرده و همه آنان به وسیله آن یک رحمت به یکدیگر محبت و مهر می ورزند و با نود و نه رحمت دیگر در روز قیامت به بندگانش رحم می کند.

در جای دیگر نیز فرموده: ((ان الله عزوجل یقول یوم القیامه للمومنین هل اجبتم لقائی؟ فیقولون: نعم یا ربنا فیقول لم؟ فیقولون: رجونا عفوک و مغفرتک فیقول: قد اوجبت لکم مغفرتی;(3) خدای عزوجل روز قیامت به مومنین می گوید: لقای مرا دوست داشتید؟ می گویند آری ای پروردگارمان! می گوید برای چه؟ می گویند: چون به گذشت و آمرزشت امید داشتیم, می گوید آمرزشم را بر شما واجب نمودم.))

هم چنین می فرماید: ((یقول الله یوم القیامه, اخرجوا من النار من ذکرنی یوما إو خافنی فی مقام;(4) خدا روز قیامت می گوید: هر کس مرا یک روز یاد کرده, یا در مقامی از من ترسیده از آتش بیرون آورید.))

و نیز آن حضرت فرمود:

((الله تعالی ارحم بعبده المومن من الوالده الشفیقه بولدها;(5) خدای تعالی به بنده مومنش از پدر مهربان نسبت به فرزندش مهربان تر است.))

البته باید به این حقیقت توجه کنیم که سبب جلب رحمت خدا عبادت و طاعت و دوری از گناه و مهرورزی به دیگران است. در روایت با ارزشی از پیامبر خدا نقل شده است:

((الراحمون یرحمهم الله ارحموا من فی الارض یرحمکم من فی السمإ; خدا به رحمت کنندگان رحم می کند, لذا به هر کس در زمین است رحم کنید تا خدا به شما رحم کند. ))

صاحب کتاب ((انیس اللیل)) از کتاب ((زینه المجالس)) نقل می کند که در حدیث آمده: وقتی موسی در مقام راز و نیاز به پروردگار عرض کرد: به کدام خصلت از خصایل به رضایت و خوشنودی تو اختصاص یافتم؟ خطاب رسید: وقتی که گوسفندان شعیب را می چراندی و به کار چوپانی اشتغال داشتی در یک روز تابستانی که هوا حرارت زیادی داشت بزغاله ای از گله گریخت, تو دنبال آن روان شدی و مسافت زیادی رفتی و از زیادی حرارت و بسیاری حرکت به رنج و زحمت افتادی, چون به آن حیوان رسیدی او را در کنار گرفتی و گفتی مرا و خودت را به مشقت انداختی سپس او را به دوش گرفتی و به گله باز گرداندی, پس به خاطر مهر و محبتی که به او ورزیدی تاج اصطفا بر سرت نهادم, و کمربند کرامت بر کمرت بستم و تو را به مقام رسالت و نبوت برگزیدم. (6)

در حدیث آمده: ((قال رجل للنبی(ص)ـ: احب ان یرحمنی ربی قال: ارحم نفسک وارحم خلق الله یرحمک الله;(7) مردی به پیامبر گفت: دوست دارم پروردگارم به من رحم کند, فرمود: به خودت و به آفریده ها رحم کن که خدا به تو رحم می کند.))

آن حضرت فرمود:

((تعرضوا الرحمه الله بما إمرکم به من طاعته;(8) خود را به سبب طاعتی که خدا شما را به آن امر کرده در معرض رحمت خدا قرار دهید.))

امیرالمومنین (ع) فرمود:

((ابلغ ما تستدر به الرحمه ان تضمر لجمیع الناس الرحمه;(9) رساترین چیزی که به سبب آن, رحمت فراوان و زیاد می شود این است که درباره همه مردم قصد رحمت داشته باشی.))

و نیز آن حضرت فرمود: ((بالعفو تنزل الرحمه;(10) با گذشت از مردم رحمت نازل می شود.))

و نیز فرمود: ((رحمه الضعفإ تستنزل الرحمه;(11) مهربانی و رحمت نسبت به ناتوانان, رحمت خدا را بر رحم کنندگان نازل می کند.))

امام باقر (ع) فرمود:

((تعرض للرحمه و عفو الله بحسن المراجعه واستعن علی حسن المراجعه بخالص الدعإ والمناجاه فی الظلم;(12) خود را با توبه و بازگشت نیک در معرض رحمت و عفو خدا قرار بده و برای بازگشت نیک از دعای خالص و راز و نیاز در دل شب تار کمک بخواه.))

O رضا و قناعت نسبت به رزق و روزی

وجود مقدس و مبارکی که همه موجودات عرصه غیب و شهود جلوه علم و حکمت و عدل و رحمت اویند و به اراده استوارش آنان را پدید آورد و هر یک را در قرارگاه معین خودشان قرار داد و به سوی هدفی که برای آنها مقرر نموده است هدایت کرد, رزق و روزی هر کدام را بر پایه اقتضای حیاتش و مناسب با زندگی و شإنش بر عهده گرفت و بر خود لازم و واجب فرمود که روزی آنان را بر اساس تکاپو و فعالیتی که برای به دست آوردن روزی از خود نشان می دهد به او برساند:

((وما من دآبه فی الارض الا علی الله رزقها;(13) هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر این که روزی و رزقش بر عهده خداست.))

خدای مهربان براساس مصلحت و حکمت, روزی بندگان را به دو صورت به آنان می رساند: به گروهی گسترده و وسیع و به فرقه ای محدود و تنگ:

((ان ربک یبسط الرزق لمن یشإ ویقدر انه کان بعباده خبیرا بصیرا;(14) همانا پروردگارت روزی را برای هر کس که بخواهد وسعت می دهد و تنگ می گیرد, یقینا او به بندگانش آگاه و بیناست.))

خدای کریم برای این که بندگانش بتوانند روزی حلال و پاک به دست آورند راه های مشروعی; چون دام داری, زراعت, تجارت, صنعت و مشاغل مثبت دیگری که محصول فکر و عقل و قدرت بازوست قرار داده و برای احدی از راه های نامشروع ـ چون دزدی, غارت, چپاول, رشوه, ربا, غصب, مشروب فروشی ـ رزق و روزی مقرر نکرده است. البته به اندازه ای که مردم از حرام به دست میآورند از روزی حلال آنان می کاهد.

قرآن مجید و روایات, مردم را برای به دست آوردن روزی حلال از طریق کسب های مشروع تشویق می کنند. وسعت و تنگی رزق را پس از به دست آوردنش از راه مشروع مصلحت خدا نسبت به انسان می دانند که واجب است انسان به این مصلحت خواهی با کمال رضایت و خوشنودی تن دهد.

آیین مقدس اسلام طلب روزی حلال را واجب و آن را عبادتی بزرگ برشمرده و زحمت کشیدن و رنج بردن و به کار گرفتن بدن را برای به دست آوردن رزق, کلید بسیاری از ارزش ها می داند:

در بسیاری از روایات از رسول خدا نقل شده است:

((طلب الحلال فریضه علی کل مسلم و مسلمه;(15) دنبال (روزی) حلال رفتن بر هر مرد و زن مسلمانی واجب است.))

در جای دیگر می فرماید: ((طلب الحلال فریضه بعد الفریضه;(16) دنبال حلال رفتن, واجبی پس از واجب دیگر است.))

و ((طلب الحلال جهاد;(17) دنبال حلال رفتن جهاد در راه خداست.))

روایات اسلامی اموری را مطرح کرده اند که به کارگیری آنها سبب اضافه شدن و وسعت رزق است.

هنگامی که از سوی شخصی به رسول خدا گفته شد: علاقه دارم رزق و روزی بر من وسعت یابد, حضرت فرمود:

((دم علی الطهاره یوسع علیک فی الرزق;(18) بر پاکی و طهارت مداومت کن, که رزق و روزی بر تو وسعت خواهد گرفت.))

امیرالمومنین(ع) فرمود: ((مواساه الاخ فی الله عزوجل تزید فی الرزق;(19) کمک و یاری رساندن به برادر دینی روزی را می افزاید.))

آن حضرت فرمود: ((استعمال الامانه یزید فی الرزق;(20) به کارگیری امانت روزی را اضافه می کند.))

امام باقر(ع) نیز فرمود: ((علیک بالدمإ لاخوانک بظهر الغیب فانه یهیل الرزق;(21)

پشت سر برادران دینی ات به آنان دعا کن که این دعا کردن روزی فراوانی را بر تو فرود می ریزد.))

امام صادق(ع) هم فرمود:

((من حسن بره إهل بیته زید فی رزقه;(22) کسی که نیکوکاری اش به خانواده اش زیبا و نیکو باشد, به روزیاش افزوده می شود.))

((حسن الخلق یزید فی الرزق;(23) اخلاق حسنه رزق را می افزاید.))

فعالیت و کوشش برای به دست آوردن روزی حلال از امور باارزش و جزء عبادات بسیار مهم اسلامی است.

رسول خدا می فرماید:

((من إکل من کدیده نظر الله الیه بالرحمه ثم لایعذبه ابدا;(24) کسی که از تلاش و زحمت خودش تحصیل روزی کند خدا به او نظر رحمت می اندازد و هرگز او را عذاب نمی کند!))

و نیز آن حضرت فرمود: ((من إکل من کدیده کان یوم القیامه فی عداد الانبیإ و یإخذ ثواب الانبیإ; کسی که از راه تلاش و زحمت خودش روزی به دست آورد, روز قیامت در شمار پیامبران است و پاداش پیامبران را دریافت می کند.))

حضرت رضا(ع) نیز فرمود:

((ان الذی یطلب من فضل یکف به عیاله إعظم اجرا من المجاهد فی سبیل الله;(25) به یقین کسی که رزق خدا را با تلاش مشروع خود می طلبد, تا اهل بیتش را به سبب آن از گدایی و نیازمندی حفظ کند پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است.))

رسول خدا فرمود:

((العباده عشره إجزإ تسعه اجزإ فی طلب الحلال;(26) عبادت ده جزءاست که نه جزء آن در طلب حلال است.))

در هر صورت رزق, واقعیتی است که بر سفره گسترده جهان نهاده شده و نسبت به هر کسی هم اندازه معین دارد و این اندازه معین بر پایه مصلحت خدا است. گستردگی نعمت نشانه ای بر محبوبیت صاحب نعمت نزد خدا نیست و تنگی و ضیق نعمت هم علامت مغضوب بودن عبدی که دارای تنگی نعمت است نمی باشد, بلکه نعمت فراوان و تنگی رزق برای اهل دنیا زمینه امتحان است تا ثروتمند به شکر و تنگدست به صبر امتحان شود و شاکر از این راه و صابر از این طریق به پاداش عظیم الهی برسند. نیز ثروتمند با انفاق مال به تنگدست اجری افزون دریافت کند و تنگدست با حفظ شخصیت خویش و صبر بر قضای الهی به جزایی فوق العاده نائل شود.

آن که در وسعت رزق است باید بداند که اگر قیام به سپاسگزاری ـ که خرج کردن نعمت در مسیر صحیح و قرار دادن نعمت در مخارج مشروع است ـ ننماید به عذاب دنیایی, و آخرتی گرفتار می گردد و آن که در ضیق و تنگدستی است هم اگر در برابر این تنگدستی صبر نکند و استقامت نورزد و دین را برای رفع تنگدستی با مردم نامرد معامله کند به عذاب دنیایی و آخرتی دچار خواهد شد. در این که وسعت رزق و تنگی آن, امتحان و آزمایشی از جانب خداست امیرمومنان می فرماید:

((و قدر الارزاق فکثرها و قللها و قسمها علی الضیق و السعه فعدل فیها لیبتلی من إراد بمیسورها و معسورها و لیختبر بذلک الشکر و الصبر من غنیها و فقیرها;(27). .. و روزی مردم را مقدر فرمود و آن را برای برخی فراوان و برای بعضی دیگر اندک قرار داد و ارزاق را بر پایه تنگی و وسعت قسمت کرد. در این تقسیم بندی عدالت به خرج داد تا هر کس را بخواهد با فراوانی رزق و کمی و تنگی آن آزمایش کند و به این وسیله ثروتمندان و تنگدستان را از جهت شکر نعمت و تحمل سختی در مجرای امتحان قرار دهد.))

از طرف دیگر مومن باید به تقسیم عادلانه حضرت حق نسبت به رزق و روزی, و آن چه سهم او شده است راضی و خشنود باشد و از خشم گرفتن به تقسیم حق و سهم رزقش ـ به ویژه اگر به او بنابر مصلحت تنگ گرفته باشد ـ راضی و خشنود باشد و با اقتدای به امام عارفان و سرمشق مومنان حضرت علی ـ علیه السلام ـ حال رضا و خشنودی را به طور دائم برای سلامت دنیا و آخرتش از خدا بخواهد و با زاری و تضرع به درگاه حضرت حق عرضه بدارد:

((ان تسامحنی و ترحمنی و تجعلنی بقسمک راضیا قانعا; پروردگارا نسبت به من سهل انگار باش, و مرا مورد رحمت قرار ده و به سهمی که از روزی نصیب من نموده ای مرا خشنود و قانع ساز.))

امام مجتبی ـ علیه السلام ـ در این زمینه می فرماید:

((کیف یکون المومن مومنا و هو یسخط قسمه و یحقر منزلته و الحاکم علیه الله;(28) چگونه مومن مومن است در حالی که به سهم رزق و روزی اش ناخرسند است و منزلت و جایگاهش را کوچک می شمارد, در صورتی که خدا حاکم بر همه شئون اوست.))

رسول خدا(ص) می فرماید: به جبرئیل گفتم تفسیر رضا چیست؟

جبرئیل گفت:

((الراضی لایسخط علی سیده إصاب من الدنیا إم لم یصب و لا یرضی لنفسه بالیسیر من العمل;(29) شخص راضی بر آقای خود حضرت حق خشم نمی گیرد; چه به چیزی از دنیا برسد یا نرسد و نسبت به خود به عمل اندک راضی نمی شود.))

امام صادق(ع) فرمود:

((إرض بما قسم الله لک تکن غنیا;(30) به آن چه خدا از روزی و رزق نصیب تو کرده خشنود باش که بی نیاز می شوی.))

امیرالمومنین (ع) می فرماید:

((من رضی من الله بما قسم له استراح بدنه;(31) کسی که از خدا نسبت به رزقی که سهم او قرار داده راضی باشد, بدنش استراحت می کند.))

امام صادق(ع) هم فرمود:

((من لم یرض بما قسم الله عزوجل اتهم الله تعالی فی قضائه;(32) کسی که به روزی و رزق خدا ـ که بر پایه مصلحت او قرار داده ـ رضایت ندهد خدا را در حکمرانی و تدبیرش متهم نموده است.))

هنگامی که از امیرالمومنین(ع) تفسیر آیه شریفه: ((فلنحیینه حیاه طیبه;(33) را پرسیدند, فرمود: حیات طیبه قناعت است.))

نیز آن حضرت فرمود:

((انتقم من حرصک بالقنوع کما تنتقم من عدوک بالقصاص;(34) از حرص و آزمندی خود که تو را به عرصه گاه حرام وارد می کند, و دین و دنیایت را تباه می نماید با قناعت به داده خدا انتقام بگیر, چنان که از دشمنت با قصاص انتقام می گیری.))

در معارف اهل بیت(ع) آمده: حرص و طمع, رزق و روزی را نمی افزاید و کلید افزایش ثروت پاک و حلال نیست, بلکه حرص و طمع آدمی را به حرام دچار می کند, حرامی که پایه های ایمان را سست و اصول اخلاق را نابود و دنیا و آخرت انسان را تباه می کند و سبب بر باد رفتن آبرو می شود.

قناعت به حلال خدا و آرام بودن به سهمی که از روزی برای انسان مقرر شده گنجی است که پایان ندارد و حقیقتی است که خیر دنیا و آخرت آدمی را تضمین می کند.

رسول خدا می فرماید:

((خیار إمتی القانع, و شرارهم الطامع;(35) خوبان امتم قانعانند و بدان آنها طمع کارانند.))

امام باقر(ع) می فرماید:

((إکل علی من تمر ذقل ثم شرب علیه المإ, ثم ضرب علی بطنه و قال: من ادخله بطنه النار فابعده الله;(36) علی(ع) بدترین نوع خرما را ـ که در بازار ارزشی نداشت ـ می خورد, سپس روی آن آب می نوشید, آن گاه بر شکمش می زد و می گفت: کسی که شکمش او را وارد دوزخ کند, خدا وی را از رحمتش دور سازد.))

امام باقر و حضرت صادق(ع) فرمودند:

((من قنع بما رزقه الله فهو من إغنی الناس;(37) کسی که به آنچه خدا روزی او کرده قناعت ورزد از بی نیازترین مردم است.))

و نیز حضرت صادق(ع) می فرماید:

((إقنع بما قسم الله لک و لا تنظر الی ما عند غیرک و لاتتمن ما لست نائله فانه من قنع شبع و من لم یقنع لم یشبع و خذ حظک من آخرتک;(38) به آن چه خدا از روزی و رزق, نصیب تو کرده قانع باش و چشم به آنچه نزد دیگران است مدوز و به ثروت مردم طمع مکن و آنچه را به آن نمی رسی آرزو نداشته باش, بی تردید کسی که قناعت ورزید سیر شد و آن که قانع به داده خدا نشد سیر نگشت و نصیب و سهمت را از آخرت برگیر.))

علی(ع) می فرماید:

((کیف یستطیع علی صلاح النفس من لایقنع بالقلیل;(39) کسی که به رزق و روزی کم و ثروت اندک قناعت نورزد, چگونه بر اصلاح کردن خود قدرت دارد!))

شاعر چه زیبا سروده:

خارکش پیری با دلق درشت

پشته خار همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی بر می داشت

هر قدم دانه شکری می کاشت

کی فرازنده این چرخ بلند

وی نوازنده دل های نژند

کنز دولت به رخم بگشادی

تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن

گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکرگزاریش بگوش

گفت کای پیر خرف گشته, خموش

عمر در خار کشی باخته ای

عزت از خواری نشناخته ای

پیر گفتا که چه عزت زان به

که نیم بر در تو بالین نه

شکر گویم که مرا خوار نساخت

به خسی چون تو گرفتار نساخت

همره حرص شتابنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با این همه آزادگی ام

عز آزادی و آزادگی ام

O تواضع همیشگی

تواضع و فروتنی, حقیقتی بسیار باارزش و از حقایق اخلاقی ای است که سبب رفعت و سربلندی و وسیله ای برای رسیدن به مقامات ملکوتی و معنوی است.

ارزش تواضع و فروتنی تا جایی است که امیرالمومنین(ع) آن را در دعای کمیل با حال ندبه و زاری از حضرت حق برای خود درخواست می کند.

تواضع و فروتنی واقعیتی است که اگر انسان در همه حالات آن را به کار گیرد به خیر دنیا و آخرت و به سعادت ابدی نایل می شود. از عذاب آخرت مصون می گردد و به راحتی, به بهشت عنبر سرشت می رسد.

تواضع و فروتنی باید در دو مورد به کار گرفته شود: یکی در برابر حق و دیگر در برابر خلق. تواضع در برابر حق به این است که انسان همه دستورات خدای مهربان را ـ چه در امور دنیایی و چه در امور آخرتی ای که در قرآن و سنت پیامبر و گفتار امامان و اولیای خاص حق بیان شده ـ با عمق قلب و ذات جان بپذیرد و پس از پذیرفتن آن با همتی بلند و نشاطی وافر و عشقی سرشار به کار بندد.

تواضع و فروتنی در برابر خلق نیز به این است که انسان خود را از دیگر برادران مومن و مسلمانش برتر نداند, یعنی خود را مقامی بالاتر از آنان به حساب نیاورد و به آنان به چشم حقارت نظر نکند و از احترام و خاکساری نسبت به آنان و یاری دادنشان در همه امور دریغ نورزد. از خطا و اشتباه آنان با بزرگواری و کرامت گذشت کند, حتی پس از گذشت کردن, با همه وجود به آنان احسان و نیکی نماید و احترام آنان را ـ چه در خلوت و چه در آشکار ـ رعایت کند.

O قرآن و تواضع

قرآن مجید علاوه بر این که همه مردم را به تواضع در برابر حق دعوت می کند, از مومنان هم می خواهد که نسبت به اهل ایمان و گرویدگان به اسلام تواضع و فروتنی را رعایت کنند; حتی پیامبر بزرگ اسلام را ـ که شخصیتی برتر از فرشتگان و جن و انس است و برتر از مقام معنوی او مقامی در صاحب مقامات نیست ـ به این صفت پسندیده امر می کند و از او می خواهد که در برابر اهل ایمان تواضع کند: ((واخفض جناحک للمومنین;(40) نسبت به همه مومنان فروتن و متواضع باش.))

و ((تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض ولا فسادا والعاقبه للمتقین;(41) ما[ زمینه بهره مند شدن از همه نعمت های جاوید] خانه آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین خواهان برتری و فساد نیستند و سرانجام نیکو ویژه پرهیزکاران است.

قرآن به صراحت می گوید: خدا اهل تکبر را دوست ندارد و آلودگان به صفت ناپسند تکبر اهل دوزخ اند:

((انه لا یحب المستکبرین;(42) یقینا خدا دارندگان صفت تکبر را دوست ندارد.

و ((الیس فی جهنم مثوی للکافرین;(43) آیا برای متکبران جایگاهی در دوزخ نیست؟ ))

O تواضع در آینه روایات

از رسول خدا(ص) روایت شده است: ((ما لی لا إری علیکم حلاوه العباده؟ قالوا و ما حلاوه العباده; قال: التواضع;(44) چه شده که من شیرینی عبادت را در شما نمی بینم؟ گفتند: شیرینی عبادت چیست؟ فرمود: تواضع.))

امیرالمومنین(ع) با بیان تواضع پیشینیان مومن و آنان که همواره نسبت به حق و درباره خلق فروتن بودند مردم را پند می دهد: ((ولکنه سبحانه کره الیهم التکابر, و رضی لهم التواضع, فالصقوا بالارض خدودهم, و عفرو فی التراب وجوههم, و خفضوا اجنحتهم للمومنین;(45) خداوند پاک, تکبر را ناخوشایند آنان قرار داد و تواضع و فروتنی را برای آنان پسندید, پس قسمتی از صورت خود را به نشانه عبادت به زمین چسبانیدند و صورت هایشان را به علامت بندگی در خاک ساییدند و در برابر همه مومنان تواضع و فروتنی کردند.))

و نیز آن حضرت فرمود:

((علیک بالتواضع فانه من إعظم العباده;(46) ملازم تواضع باش, زیرا تواضع از بزرگ ترین عبادات است.))

امام صادق(ع) در بیان حد و مرز تواضع می فرماید:

((التواضع ان ترضی من المجلس بدون شرفک, و ان تسلم علی من لاقیت, و ان تترک المرإ و ان کنت محقا و رإس الخیر التواضع;(47) تواضع خشنود بودنت به محل نشستنی ای است که آن محل پایین تر از برتری و بزرگواری توست و این که هر که را دیدار کنی به او سلام نمایی و جدال و ستیز در بحث و گفت و گو را رها کنی; هرچند حق با تو باشد و رإس خیر تواضع است.))

رسول خدا(ص) فرمود:

((ان افضل الناس عبدا من تواضع عن رفعه;(48) همانا برترین مردم از جهت بندگی کسی است که با وجود برتری مقام, فروتنی کند.))

و نیز آن حضرت فرمود:

((ان التواضع یزید صاحبه رفعه فتواضعوا یرفعکم الله;(49) فروتنی به صاحبش مقام و مرتبه می افزاید, پس فروتنی کنید تا خدا شما را بلند مقام گرداند.))

دانشمندان علم اخلاق تکبر را ـ که صفتی ناپسند و حالتی شیطانی است ـ افراط شمرده اند و خواری و ذلت نشان دادن در برابر هر کسی را تفریط به حساب آورده اند. تواضع و فروتنی که صفتی انسانی و حالتی پسندیده است به عنوان حد وسط و مرز اعتدال و میانه روی دانسته اند.

از امامان معصوم روایت شده است که تواضع و فروتنی در برابر خدا, قراردادن همه وجود خود در مدار عبودیت و بندگی است و با مردم معامله و معاشرت همراه با انصاف و عدالت و خود را در حقوق انسانی با دیگران برابر و مساوی دانستن است.

O تواضع رسول خدا

رسول بزرگوار اسلام با تهی دستان, مستمندان, فقیران و نیازمندان متواضعانه نشست و برخاست داشت, به هر کس می رسید ـ گرچه طفل خردسال بود ـ سلام می کرد. بی ریا روی زمین می نشست, با مردم کوچه و بازار ـ به ویژه بی نوایان ـ انس می گرفت. از حال آنها و زندگی و معیشت و کارشان جویا می شد.

بر عادیترین مرکب سوار می شد, گوسفندان را خود می دوشید. لباسش را خود می شست. با خادمان خانه هم غذا می شد و در میان مردم, هم چون یک فرد عادی زندگی می کرد.

O تواضع علی بن ابی طالب(ع)

امیرالمومنین (ع) نیز همانند پیامبر متواضعانه زندگی می کرد. ابن عباس می گوید: روزی بر آن حضرت وارد شدم دیدم کفش خود را وصله می زند, گفتم: این کفش ارزش وصله زدن ندارد, فرمود: به خدا سوگند! این کفش از دنیای شما نزد من محبوب تر است از این که دنیا را به دست آورم و حقی را پایمال کنم. من دوست دارم این کفش را وصله بزنم و این کار را بر خود عیب و عار نمی دانم و علاقه دارم اگر حکومتی در اختیارم باشد به وسیله آن حق را بر پا کنم و رسم باطل را براندازم. ابن عباس در ادامه گفتارش می گوید: علی(ع) لباسش را هم خود وصله می زد و بر عادیترین مرکب سوار می شد!(50)

O تواضع سلیمان

سلیمان(ع) دارای چنان حشمت و جلال و عظمتی بود که او را در این زمینه هم پایه ای نبود, ولی به اندازه ای متواضعانه و با انصاف رفتار می کرد که حتی موری ناتوان هم نمی توانست او را محاکمه کند و حق طبیعی خود را از سلیمان دریافت دارد.

روزی موری روی دستش به حرکت آمد, سلیمان مور را از روی دستش برداشت و بر زمین گذاشت. سلیمان مانند همه فکر نمی کرد که مور بر او اعتراض کند و او را مورد بازخواست قرار دهد, ولی تواضع و عدالت و ضعیف نوازی سلیمان کار را به جایی رسانیده بود که مور لب به سخن گشوده و گفت: این خودپسندی چیست؟ این بزرگ منشی چیست؟ مگر نمی دانی من بنده خدایی هستم که تو نیز بنده او هستی, از نظر بندگی خدا چه تفاوتی میان من و توست که تو با من چنین رفتار کردی؟

سلیمان از صراحت گویی مورچه متإثر شد, آری دچار اضطراب و تإثر شد که اگر روز قیامت با چنین بیانی در پیشگاه حق محاکمه شود چه باید کرد, همین اضطراب و تإثر, او را از حال طبیعی خارج ساخت, وقتی به حال آمد فرمان داد مور احضار شود. شاید شما فکر کنید مور را احضار کرد تا به جرم صراحت لهجه گرفتارش کند و او را زیر شکنجه و آزار قرار دهد! ولی سلیمان مرد خداست, دارای مقام نبوت است, به همه حسنات اخلاقی آراسته است و کمالات انسانی در او جلوه گر است. او از صراحت گفتار مور خوشحال شد و از این که زیردستانش این همه آزادی دارند که حتی مثل موری جرإت اعتراض دارد خرسند گردید.

سلیمان از مور پرسید: چرا با چنین صراحت لهجه سخن گفتی و چرا این گونه اعتراض کردی؟

مور گفت: پوست و گوشت و اندام من ضعیف است, شما مرا گرفتی و به زمین افکندی و دست و پا و بدنم در فشار قرار گرفت و مرا ناراحت کرد و این برخورد سبب شد تا من بر تو اعتراض کنم.

سلیمان گفت: چون تو را به زمین افکندم و سبب ناراحتی است را فراهم ساختم و دچار شکنجه ات کردم از تو عذر می خواهم, یقینا من این کار را از روی قصد و غرض بدی انجام ندادم لذا جای عذر دارد. بنابراین از تو معذرت می خواهم.

آری سلیمان با آن جلال و حشمت وقتی می بیند اندکی از حدود اخلاق پا فراتر گذاشته ناراحت می شود و از طرف مقابلش گرچه موری ضعیف است عذرخواهی می کند!!

مور گفت: من از تو گذشت می کنم و از این کاری که کردی چشم پوشی می نمایم به شرط این که روی آوردنت به دنیا از روی شهوت و میل نباشد, ثروت و مال دنیا را برای رفاه و آسایش هم نوع خود بخواهی, غرق در خوش گذرانی و اسراف نشوی, آن چنان دچار خوشی لذت نگردی تا ملت بی نوا را از یاد ببری و هر درمانده و وامانده ای از تو کمک و یاری طلبید به او یاری رسانی.

سلیمان ـ که قلب پاکش مملو از مهربانی و محبت و لطف و عنایت به زیر دستان بود ـ شرایط مور را متواضعانه پذیرفت و مور هم از سلیمان درگذشت.(51)

زخاک آفریدت خداوند پاک

پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهان سوز و سرکش مباش

زخاک آفریدت چو آتش مباش

چو گردن کشید آتش هولناک

به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود این کمی

از آن دیو کردند از آن آدمی

تواضع سر رفعت افرازدت

تکبر به خاک اندر اندازدت

به عزت هر آن کو فروتر نشست

به خواری نیفتد ز بالا به پست

به گردن فتد سرکش تند خوی

بلندیت باید بلندی مجوی

بلندیت باید تواضع گزین

که این بام را نیست سلم جز این

پی نوشت ها:

1. انیس اللیل, ص166.

2. محجه البیضإ, ج8, ص384.

3 و 4 و 5. همان, ص384 ـ 385.

6. انیس اللیل, ص166.

7 و 8 و 9. تفسیر معین, ص580.

10. تفسیر معین, ص580.

11. همان.

12. بحار, ج78, ص164.

13. سوره هود, آیه6.

14. سوره اسرإ, آیه30.

15 و 16 و 17. میزان الحکمه, ج2, ص1075.

18 و 19 و 20 و 21 و 22. همان, ص1073.

23. همان, ص1075.

24 و 25. همان, ص1074 و 1075.

26. نهج البلاغه, خطبه90.

27. میزان الحکمه, ج2, ص1093.

28. بحار, ج69, ص373.

29 و 30. میزان الحکمه, ج2, ص1094.

31. بحار, ج78, ص202.

32. سوره نحل, آیه97.

33. غررالحکم, ص2339.

34 و 35. میزان الحکمه, ج3, ص2637.

36 و 37. کافی, ج2, ص138 و 139.

38. سوره حجر, آیه88.

39. سوره قصص, آیه83.

40. سوره نحل, آیه23.

41. سوره زمر, آیه60.

42. میزان الحکمه, ج4, ص3554.

43. نهج البلاغه, خطبه192.

44. بحار, ج75, ص119.

45. همان, ص123.

46. همان, ج77, ص179.

47. میزان الحکمه, ج4, ص3558.

48. تذکره ابن جوزی, ص67.

49. قصص الانبیإ, ثعلبی, ص288

شرح دعای کمیل(2)

کمیل بن زیاد نخعی

دانشمندان و علمای بزرگ چه شیعه مسلک، و چه سنی مذهب کمیل را به قوت ایمان، و قدرت روح، و اندیشه پاک، و خلوص نیت، و متخلق به اخلاق حمیده، و آراسته به اعمال شایسته ستوده اند.

بزرگان هر دو مسلک بر عدالت و جلالت و عظمت و کرامت او اتفاق نظر دارند.

کمیل از خواص و بزرگان اصحاب امیرالمؤمنین و حضرت مجتبی علیهما السلام است. (1)

امیرالمؤمنین علیه السلام کمیل را یکی از ده نفر یاران مورد اطمینانش به حساب آورده است. (2)

کمیل از بهترین شیعیان و عاشقان ، و محبان ، و علاقه مندان به امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است. (3)

مسائل و سفارشات و وصایایی که امیرالمؤمنین به کمیل داشته از ایمان عظیم و معرفت فوق العاده کمیل حکایت دارد. (4)

حتی اهل سنت، کمیل را در همه امور مورد اطمینان معرفی کرده اند. (5)

عرفا و صاحبدلان، و اهل سیر و سلوک، و مشتاقان لقای محبوب کمیل را صاحب سر امیرالمؤمنین، و خزینه معارف معنوی مولی الموحدین می شناسند.

کمیل هیجده سال روزگار نورانی، و عصر بابرکت پیامبر بزرگ اسلام را دریافت و از انوار ملکوتی مقام نبوت بهره مند شد.

کمیل انسانی بزرگوار، و موجودی شریف و پاک است، که به خاطر لیاقتش به دست حجاج بن یوسف ثقفی به شرف شهادت نایل آمد، شهادتی که محبوبش علی علیه السلام از وقوعش به او خبر داد.

حجاج بن یوسف خونخوار، زمانی که از جانب حاکم ستمگر اموی والی عراق شد به جستجوی کمیل برخاست تا او را به جرم محبت اهل بیت، و به گناه شیعه بودن که در فرهنگ بنی امیه بالاترین گناه بود به قتل برساند.

کمیل خود را از حجاج پنهان داشت، حجاج حقوق منسوبان و اقوام کمیل را از بیت المال قطع کرد، زمانی که کمیل از قطع حقوق اقوامش آگاه شد، گفت از عمر من چیزی نمانده، شایسته نیست وجود من سبب قطع رزق و روزی گروهی شود، لذا از محل و مرکزی که پنهان بود درآمد و به نزد حجاج رفت، حجاج گفت برای به کیفر رساندنت در جستجوی تو بودم، کمیل گفت : آنچه از دستت برآید انجام ده، از عمر من جز زمانی اندک نمانده است، در این نزدیکی بازگشت من و تو به سوی خداست، مولای من به من خبر داده، که قاتل من توئی، آنگاه حجاج فرمان داد تا سر مقدس آن مرد الهی و چهره ملکوتی را در حالی که در آستانه سن نود سالگی قرار داشت ، از بدن جدا کردند، اکنون مرقد مطهر او در منطقه ثویه بین نجف و کوفه معروف خاص و عام، و زیارتگاه اهل دل است.
دعای کمیل

عارفان عاشق، و عاشقان عارف، بیدار دلان منصف، و شایستگان به حقایق متصف، جایگاه دعای کمیل را در میان همه دعاها چون جایگاه انسان در میان همه موجودات می دانند، یعنی چنانکه انسان را اشرف خلایق به حساب می آورند، دعای کمیل را اشرف دعاها می شمارند و از آن تعبیر به انسان الادعیه می کنند.

نظر و رای دقیق علامه کم نظیر، محقق خبیر و حدیث شناس آگاه حضرت مجلسی بر این است که دعای کمیل بهترین دعاهاست.

مجلسی بزرگوار در کتاب «زادالمعاد» ، به نقل از کتاب «اقبال » سید بن طاوس می نویسد: کمیل گفته: روزی در شهر بصره خدمت مولایم علی علیه السلام نشسته بودم، سخن از شب پانزدهم شعبان به میان آمد، حضرت فرمود: هر که آن شب را به عبادت زنده بدارد، و دعای حضرت خضر را بخواند یقینا دعایش مستجاب می شود، وقتی حضرت به منزل بازگشت، خدمتش مشرف شدم، چون مرا دید فرمود: برای چه کاری آمده ای؟ گفتم به طلب دعای خضر به حضورت آمده ام. فرمود: بنشین، سپس به من خطاب کرد: ای کمیل هنگامی که این دعا را حفظ کنی در هر شب جمعه یا ماهی یکبار، یا سالی یکبار، یا به عمر یکبار بخوان، خواندن این دعا تو را از شر دشمنان کفایت می کند، یاری می شوی، روزیت می دهند، و گناهانت آمرزیده می شود.

ای کمیل طول مصاحبت و خدمتت سبب شد که تو را به چنین نعمت و کرامتی سرافراز کنم، سپس فرمود بنویس و دعا را به من تلقین فرمود.

عالم ربانی، مناجاتی عارف، مرحوم کفعمی، در کتاب باعظمت مصباح صفحه 555 می نویسد: امیرالمؤمنین علیه السلام این دعا را در حال سجده قرائت می کرد! !

خواننده این دعا در شب جمعه پس از رعایت شرایط دعا بهتر است دعا را به سوی قبله، و با بدنی فروتن، و دلی خاشع، و نیتی خالص و چشمی اشکبار ، و صدایی محزون قرائت کند، بدون شک دعا با چنین کیفیتی به مقام اجابت نزدیک، و ظهور آثارش حتمی است. (6)

چشم اشکبار در پیشگاه حضرت حق از اعتباری عظیم، و ارزشی والا برخوردار است، و اشک چشم، و گریه با سوز، سبب آمرزش گناه، و خاموش شدن آتش غضب رب، و عامل جذب رحمت حق به سوی گریه کننده است. (7)

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: چیزی نیست مگر اینکه برای آن پیمانه و وزنی است جز گریه، قطره ای از آن دریاهائی از آتش را خاموش کند، هنگامی که چشم به اشک بنشیند، چهره تیرگی و خواری نبیند، و چون اشک روان گردد، خدا آن را بر دوزخ حرام گرداند، به راستی اگر در امتی یک گریان باشد، همه مورد ترحم قرار گیرند. (8)

و نیز آن حضرت فرمود: هر دیده ای در قیامت گریان است مگر سه دیده، دیده ای که از آنچه خدا حرام کرده بر هم نهاده شده، و دیده ای که در راه خدا بیداری کشیده، و دیده ای که در دل شب از بیم خدا گریسته. (9)

بسم الله الرحمن الرحیم

شروع دعای شریف کمیل با منبع نوری بی نهایت چون بسم الله، احتمال دارد به سبب چند دلیل باشد:

1- امیرالمؤمنین (ع) از رسول خدا (ص) و رسول خدا از پروردگار جهانیان روایت کرده که: پروردگار فرمود: «کل امر ذی بال لم یبدء ببسم الله فهو ابتر; (10) هر کار بزرگی که در آن ابتدا به نام خدا نشود، تباه و ضایع است، و به محصول و نتیجه نمی رسد.»

2- طبرسی در کتاب پرقیمت «مکارم الاخلاق » از موسی بن جعفر (ع) روایت می کند: «ما من احد دهمه امر نعمه او کربة کربه فرفع راسه الی السماء ثم قال ثلاث مرات بسم الله الرحمن الرحیم الا فرج الله کربته و اذهب غمه; هیچ کس نیست که او را غم و غصه ای فرا گیرد و سر خود را به آسمان بردارد و سه بار بسم الله الرحمن الرحیم بگوید، مگر این که خدا ناراحتیش را برطرف کند، و غصه اش را از میان بردارد.»

3- در حدیث بسیار مهمی آمده: «لا یرد دعاء اوله بسم الله الرحمن الرحیم; دعایی که ابتدایش بسم الله الرحمن الرحیم باشد، مردود درگاه حق نمی شود.»

4- رسول خدا (ص) زبانه های آتش دوزخ را نوزده عدد شمرده اند و فرموده اند: کسی که بخواهد خدای تعالی او را از این نوزده زبانه رهایی بخشد، اشتغال به خواندن بسم الله الرحمن الرحیم که نوزده حرف است پیدا کند، تا خدای مهربان هر حرفی از آن را سپر و حایلی از آن نوزده زبانه قرار دهد.

5- از رسول خدا (ص) روایت شده: هرگاه آموزگاری بسم الله الرحمن الرحیم را به کودکی بیاموزد، خدای تعالی برای آن کودک و پدر و مادر و آموزگارش برات آزادی از دوزخ ثبت کند.

6- از پیامبر اسلام روایت شده: امتم را در قیامت به جایگاه محاسبه اعمال نگاه دارند، و اعمالشان را به ترازوی سنجش نهند، خوبیهایشان بر بدیهایشان سنگینی کند، امت های گذشته فریاد برآورند که با خوبیهای اندکشان، چرا کفه خوبیها از بدیها سنگین تر آمد؟ پیامبرانشان پاسخ گویند: برای اینکه ابتدای گفتارشان سه نام از نام های حق بوده: الله، رحمن، رحیم. که اگر آن نام ها را در کفه ای نهند، و دیگر حسنات و سیئات بنی آدم را در کفه ای، کفه آن سه نام سنگین تر آید.

7- از حضرت رضا (ع) روایت شده که بسم الله الرحمن الرحیم (اسم اعظم حق) از سیاهی چشم به سپیدی آن نزدیک تر است.

بدون شک، اگر دعا (بخصوص دعای کمیل) با اسم اعظم حق شروع شود، یقینا به اجابت می رسد و خواننده اش همراه با خواسته هایش مورد پذیرش حق قرار گیرد.

بسم الله شراب طهوری است که وقتی کام جان و گلوی قلب از دست ساقی عشق سر کشد، وجد و حالی و نشاط و شوری بیرون از توصیف پیدا می کند و مجذوب جاذبه معشوق می شود و تا رسیدن به وصال محبوب سر از پا نشناخته بدون خستگی و سستی راه را طی می کند.

از می عشق مست خواهم شد

وز نگاهی ز دست خواهم شد

پیش بالای سر و بالایی

خواهم افتاد و پست خواهم شد

غمزه یار اگر بود ساقی

باده ناخورده مست خواهم شد

گر از این دست باده ای خواهد

می کش و می پرست خواهم شد

در ره او زپای خواهم ماند

رفته رفته زدست خواهم شد

گرچه در عشق نیست گشتم فیض

باز از عشق مست خواهم شد
دورنمایی از اشارات و لطائف بسم الله

کلمه اسم بنا به اعتقاد بزرگان علم صرف و نحو، برگرفته از سمو به معنای رفعت و بزرگی و بلندی و برتری است.

خدای مهربان، لفظ اسم را با اتصال به حرف (با) در این کلام نورانی و اثربخش آورد، تا انسان به هنگام جاری کردنش بر زبان توجه داشته باشد که می خواهد با ذکر اسم دوست به حضرت دوست متوسل شود و بداند که توسل به دوست با جاری کردن اسم او فقط به زبان میسر نمی شود، بلکه تا صفحه دل را از آلودگیهای اخلاقی و آئینه جان را از ناپاکیهای معنوی پاک نکند و زبان را به آب استغفار از سخنان یاوه و بیهوده و ذکر اغیار نشوید، روح توسل و زمینه جلوه محبوب بر باطن وجود فراهم نگردد، و به این معنای مهم و حقیقت اهم عنایت داشته باشد که بدون طهارت دل و پاکی جان و اخلاص در نیت و توجه به فقر ذاتی خود، و بی نیازی حضرت دوست، جاری کردن نام مبارکش بر زبان کمال بی ادبی و گستاخی است.

هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب

هنوز نام تو بردن کمال بی ادبی است

حضرت حق در برترین مراتب پاکی و تقدس است و انسان خاکی در پست ترین مقام تعلق و تدنس، و این پست ترین مقام، بدون واسطه و سبب از مرحله رذالت به اوج عزت و جلالت ترقی نمی کند. به همین خاطر، خدای مهربان بسم الله را بین خود و انسان وسیله و واسطه قرار داد تا انسان با اتصال به معنا و مفهوم این کلام عرشی، و تجلی دادن حقایق آن در جان فرشی، قدم همت بر نردبان رفعت نهد و زمینه جلوه قابلیت مشاهده جمال و جلال از روزنه غیب بر او فراهم آید.

عارفی عاشق و صاحبدلی آگاه گفته: حرف (یا) اشاره به هدایت و شروع حرکت و سلوک است، و از (با) تا حرف سین – که رمزی از سر معرفت است – بیابانی بیکران و بادیه ای بی پایان است. محو شدن (الف) اسم در بیابان بیکران و بادیه بی پایان بین (با) و (سین)، اشاره به این دارد که سالک این راه تا انانیت و منیت و خودی و خودیت را در پرتو انوار توحید محو نکند و در آتش عشق و محبت دوست نسوزاند و جز حال تسلیم و بندگی از او باقی نماند، به سر معرفت نرسد و در عرصه نورانی (میم) مراد راه نیابد.

گروهی از اهل حال برآنند که (با) اشاره به بر و نیکی او به همگان است و اغلب به عوام از مردم تعلق دارد که اهل نفوسند، و (سین) عبارت از سر او به خواص است که ارباب قلوبند، و (میم) نشانه محبت اوست که نصیب اخص الخواص است که اصحاب اسرارند.

در کتاب شریف کافی، توحید صدوق، معانی الاخبار و تفسیر عیاشی از حضرت صادق (ع) روایت شده که هر حرفی از این حروف سه گانه، اشاره به اسمی از اسماء حسنی است: (با) بهای الهی (سین) سمای الهی است که به معنای بلندی و رفعت نور اوست، و (میم) مجد و بزرگواری حضرت حق است.

جمعی از مجذوبان عاشق گفته اند: (با) اشاره به بصیر، و (سین) کنایه از سمیع، و (میم) گویای کلمه محصی یعنی شماره کننده است.

گویا قرائت کننده بسم الله را به این معانی آگاهی می دهد که بصیرم; پس ظاهر و باطن همه اعمال و کارهایت را می بینم، و سمیعم; در نتیجه همه گفته ها و دعاهای تو را می شنوم، و محصیم ; نهایتا نفس هایت را شماره می کنم. بنابراین، در سایه بصیرتم از ریا و خودنمایی در عمل اجتناب کن تا تو را لباس پاداش ابدی بپوشانم، و در سایه سمیعی ام از گفتار بیهوده و باطل بپرهیز تا تو را خلعت فیض و صفا و غفران و اصلاح دهم، و در سایه محصی بودنم، یک نفس غافل مشو تا عوض آن حضور لقایت بخشم.

عارفان عاشق و سالکان مجذوب و سوختگان آتش محبت محبوب می گویند: از معانی و مفاهیم ملکوتی و عرفانی و عرشی بسم الله، کسی بهره مند شود که بر بلای دوست صبر کند و سر و باطن خود را به سلوک در صراط مستقیم فنا مشغول سازد، تا به فضای نورانی (میم) مشاهده برسد.

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم

به تولای تو بر هر دو جهان پا زده ایم

تا نهادیم به کوی تو صنم روی نیاز

پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم

در خور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست

ما از آن باده کشانیم که دریا زده ایم

همه شب از طرب گریه مینایی و جام

خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان

پای بر فرق جم و افسر دارا زده ایم

جای دیوانه چه در شهر ندادند هما

من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

کلمه مبارکه الله، اسم جامع و نام کاملی است برای ذات مقدسی که مستجمع همه صفات کمال است. و گفته اند: سه معنا در آن مندرج است:

1- دایم ازلی، قائم ابدی و ذات سرمدی است.

2- عقول و اوهام، در معرفت او متحیر و سرگردانند و ارواح و افهام در طلب او سرگشته و ناتوانند.

3- مرجع رجوع و بازگشت همه خلایق و موجودات است.

اصحاب لطائف و اشارات گفته اند: الله، اسم اعظم است و اساس توحید بر آن است، و کافر به سبب گفتن این کلمه از پستی کفر به اوج ایمان انتقال یابد، البته در صورتی که نیت صادقانه دلش، گفتار زبانش را بدرقه کند.

کافر با گفتن این کلمه از دنیای غفلت و ناپاکی، و از عرصه تنهایی و وحشت به دایره هشیاری و پاکی و انس و امنیت درآید. اگر به جای لااله الا الله، لا اله الا الرحمان یا نام دیگر گوید، از کفر بیرون نیاید و وارد دایره اسلام نشود، رستگاری و فلاح بندگان در گرو ذکر این نام نورانی و کلمه طیبه و اسم عرشی است.

منقبت کمال ذاکران به شرف این اسم، کامل و تمام است، شروع و ابتدای هر کار به آن درست آید، و پایان و اختتام به آن انتظام یابد. استحکام قواعد رسالت به اوست که: محمد رسول الله، و استواری و تایید پایه های ولایت به آن است که: علی ولی الله از خواص این اسم آن است که چون الف آن را حذف کنند «لله » باقی می ماند که «لله الامر من قبل و من بعد» . و اگر لام اول را بیندازند «له » باقی خواهد ماند که «له الملک و له الحمد» . و اگر لام دوم را بیندازند «هو» باقی ماند که دلالت بر ذات دارد، «قل هو الله احد» پس نامی که این همه ویژه گی دارد، اسم اعظم است.

خوشا آن سر که سودای تو دارد

خوشا آن دل که غوغای تو دارد

ملک غیرت برد، افلاک حسرت

جنونی را که شیدای تو دارد

دلم در سر تمنای وصالت

سرم در دل تماشای تو دارد

فرود آید به جز وصل تو هیهات

سر شوریده سودای تو دارد

چو ماهی می طپم بر ساحل هجر

که جانم عشق در پای تو دارد

چگونه تن زند از گفت و گویت

چو در سر فیض هیهای تو دارد

کلمه رحمن ریشه و پایه اش لغت «رحمت » است، و بنا به عقیده بزرگان علم نحو و صرف و آگاهان لغت شناس، صیغه مبالغه است و دلالت بر کثرت دارد. نزد دانشمندان دین و متخصصان معارف الهیه نیز به معنای بخشنده رحمت عام است بر همه موجودات و مخلوقات، بی سابقه خدمت و عبادت. و در زبان اهل کشف و یقین به معنای افاضه وجود و کمالات به کل ذرات به حسب مقتضای حکمت و تحمل قابلیت است که اگر این افاضه نبودی، نه از وجود خبری بود نه از کمال اثری!

اهل بصیرت گفته اند: معنای رحمن اراده حق است به رساندن خیر و دفع شر از همه موجودات.

همه نعمت های ظاهری و باطنی از جهتی جلوه رحمانیت حق است و گوشه ای از این جلوه رحمانی در آیات سوره مبارکه الرحمن بیان شده است:

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع و پروردگار و حی و توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

حاجت موری به علم غیب بداند

در بن چاهی به زیر صخره صما

جانور از نطفه می کند شکر از نی

برگ تر از چوب خشک و چشمه زخارا

از همگان بی نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

بارخدایا مهیمنی و مدبر

وزهمه عیبی منزهی و مبرا

سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت

ورنه کمال تو وهم کی رسد آنجا؟

کلمه «رحیم » به عقیده اربابان علوم عربیت، صفت مشبهه است و از این جهت دلالت بر ثبات و دوام دارد; یعنی خدایی که رحمت و مهربانیش همیشگی و ثابت است.

اهل دین گفته اند: رحمت رحیمیه ویژه مردم مؤمن و صاحبان یقین است که به سبب پذیرش هدایت و رعایت حلال و حرام حق و آراسته بودن به حسنات اخلاقی و سپاسگزاری در برابر نعمتها سزاوار و شایسته آن شده اند.

در آثار اسلامی آمده که رحمت رحمانیه، به معنای روزی بخشیدن به عموم موجودات و همه انسانها (چه مؤمن و کافر، و چه نیک و بد) است. و رحمت رحیمیه به معنای افاضه کمالات معنوی به نوع انسان، و به معنای آمرزش اهل ایمان در دنیا و آخرت است. در رحمانیت و رحیمیت، معنای عافیت مندرج است: یکی عافیت دنیوی، و دیگر عافیت اخروی.

البته رحمت رحیمیه شامل مطیعان است، به قبول حسنات و عبادات، و شامل عاصیان از اهل ایمان است به آمرزش و محو سیئات.

لذا نیکان و نیکوکاران به سبب بندگی، به انتظار نزول رحمتند و بدان و بدکاران به علت نیازمندی و مفلسی و بیچارگی و شرمندگی، امیدوار این موهبتند.

ابن مبارک گفته: رحمان آن است که چون از او درخواست کنی دست گیرد، و رحیم آن که اگر چیزی از او نطلبی خشم گیرد!

عارفی فرموده: رحمان است به روزی دادن به جانداران، رحیم است به آمرزش سیئات اهل ایمان، در رزق و روزی به رحمانیتش اعتماد کن، ولی کسب و تجارت را از دست مگذار که خلاف شرع و عقل است، و در آمرزش گناهان به رحیمیتش تکیه کن نه بر عمل خود، ولی عمل را ترک مکن که خلاف خواسته حق و همراهی با شیطان است.

گروهی از اهل سر گفته اند: بنده را سه حالت است: اول حالت معدومی که نیاز به هستی داشت، دوم حالت هستی و موجودیت که محتاج به اسباب بقاست، سوم: حالت حضور در قیامت و احتیاج به آمرزش و مغفرت، و این سه حال، در این سه اسم مندرج است: الله یعنی مستجمع همه صفات کمال اوست، اندیشه کن که چگونه ترا از دیار نیستی و عدم به عرصه هستی و وجود آورد، رحمان اوست، بنگر که چگونه اسباب و ابزار بقا و زندگیت را فراهم آورد. رحیم اوست، باش تا فردای قیامت ببینی که ترا در پناه رحیمیت آورد و پرده آمرزش بر گناهانت فرو پوشد.

اربابان بصیرت، و صاحبان درایت و عاشقان حقیقت گفته اند: انسان را قلب و نفس و روح است; نفس را هوای رزق و احسان است، و قلب را تمنای معرفت و ایمان، و روح را درخواست رحمت و رضوان; و هر یک از آنها به اسمی از این اسماء نصیب خود گیرند، قلب از نام الله ذوق معرفت و ایمان یابد، و نفس از اسم رحمن به رزق و احسان رسد، و روح از اثر رحیم پوشیده به رحمت و رضوان شود.

کسی که قلب و جانش با مفاهیم این سه نام مبارک درآمیزد، از بندگی و عبادت هر معبودی جز خدا خلاصی یابد، و نسبت به بندگان خدا منبع بخشایش و بخشندگی شود و همه را از لطف و مهربانی خود بهره مند کند.

ذکر این کلام نورانی، و گنجینه فیض ربانی، در تمام اوقات بیداری و ابتدای هر کاری مطلوب و محبوب است، و گوینده چون با توجه به معانی آن و با خلوص نیت و به قصد توسل به حضرت حق، و به خاطر تصفیه باطن از کدورات مادیات و تعلقات بیجا و رفع تالمات و مشکلات گوید، از آثار عظیمه و فائده های ارزنده آن بهره مند شود.

از رسول خدا (ص) روایت شده که هر کس روزی ده بار بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم گوید، از گناهان پاک گردد، و خدای متعال او را از هفتاد بلا که از آن جمله برص و جذام و فلج است حفظ کند!

و نیز از آن حضرت روایت شده که هر کس بسم الله را بخواند، حق تعالی به عدد هر حرفی از آن چهار هزار حسنه برای او بنویسد و چهار هزار سیئه را از او محو کند.

در روایت آمده است: هر کس هنگام غذا خوردن بسم الله بگوید شیطان هم غذای او نشود ولی اگر مشغول غذا خوردن شود و از خواندن آن غفلت ورزد، شیطان رفیق او گردد. (11)

ای کرمت هم نفس بی کسان

جز تو کسی نیست کس بی کسان

بی کسم و هم نفس من تویی

رو به که آرم که کس من تویی

ای زجمال تو جهان غرق نور

نور به طوق تو حجاب ظهور

جز تو کسی نیست به بالا و پست

ما همه هیچیم تویی هر چه هست

ای دو جهان محو تماشای تو

جز تو کسی نیست شناسای تو

پی نوشت ها:

1. مستدرکات علم الرجال ج 6، ص 314.

2. رسائل سید مرتضی.

3. بحار، ج 33، ص 399.

4. همان، ج 77، ص 266.

5. مستدرکات علم الرجال، ج 6، ص 314.

6. محجة البیضاء، ج 2، ص 288- 295.

7. محجة البیضاء، ج 2، ص 288- 295.

8. اصول کافی، ج 6، ص 54- 56.

9. اصول کافی، ج 6، ص 54- 56.

10. این روایت در اکثر کتب تفسیر و منابع حدیث نقل شده است.

11. شرح و تفصیل حقایق و اشارات و لطائف مربوط به بسم الله الرحمن الرحیم را می توانید در کتابهای کافی – معانی الاخبار، توحید صدوق، مفاتیح الغیب، تفسیر فاتحة الکتاب تالیف یکی از دانشمندان پس از عصر فیض کاشانی ملاحظه کنید.

شرح دعای کمیل(12)

توجه به این حقیقت لازم است که پاک کردن قلب از رذایل, و شست و شوی آن از قبایح, و حاضر کردن مفاهیم و معانی اسمإ حسنی و صفات علیای حضرت حق در آن, و حفظ این حقایق عظیمه و مراتب کریمه از دستبرد شیاطین انسی و جنی و حضور دائمی در محضر مبارک او, و قدم نهادن در هر کاری و حرکت به سوی هر برنامه ای و غافل نبودن از او و بی خبر نماندن از حضرتش در آنی از آنات و وقتی از اوقات و انجام هر عبادتی که انسان نسبت به آن مکلف است, و پرداختن به هر عمل خیری, و هر گونه خدمت مثبتی به مردم به قصد تحصیل خوشنودی او ذکر است.

گروهی از اهل دل, و جمعی از آزاد شدگان از آب و گل, و فرقه ای از عارفان واصل, آیاتی که مردم را دعوت به ذکر می کنند, و روایاتی که تشویق به ذکر می نمایند, کلمه ذکر را در آن آیات و روایات به معنای همین حقایق باطنی و عملی می دانند.

و نیز جلوه دادن آیات قرآن, و به طلوع آوردن آثار نبوت و رسالت, و ظهور دادن روایات اهل بیت را از افق زندگی, مصداق کامل ذکر بر شمرده اند.

آری دسترسی به قرب حق فقط با ذکر حق که عبارت از این واقعیات بیان شده به وسیله اهل دل است میسر است, و راهی به سوی قرب جز با کمک ذکر وجود ندارد.

یاد خدا را بر کشور دل حاکم کنید, و به آیات قرآن مجید عمل نمائید و با همه وجود از نبوت پیامبر و امامت امامان معصوم پیروی کنید تا به مقام قرب برسید, و در زمره مقربان قرار گیرید و شیرینی انس با خدا و اجرای دستورات او و همراه بودن با پیامبر و اهل بیت او را بچشید, و از این طریق همای سعادت و خوشبختی را در آغوش بگیرید.

هنگامی که خانه دل مظهر مفاهیم و معانی اسمإ و صفات حضرت محبوب شود, و آثار این مفاهیم و معانی در روح و نفس, و اعضإ و جوارح ظاهر گردد, محبتی عطرآگین, و عشقی آتشین که میوه شیرین معرفت به مفاهیم اسمإ و صفات است سراسر خانه دل را به تصرف خود درمیآورد, و جلوه ((اشد حبا لله))(1) همه وجود انسان را محاصره می کند, و آدمی را در گروه ((رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله))(2) که مقامی جامع و کامل است قرار می دهد, و بر کرسی خلافت و جانشینی از خدا می نشاند, و لذت و شیرینی مقام قرب را به انسان می چشاند.

در این جایگاه رفیع است که انسان از دسترس هر شیطان اغواگری مصون است, و هیچ چیز قدرت منصرف کردن انسان را از خدا ندارد, و آدمی در این عرصه گاه نورانی جز خدا نمی شناسد, و جز خدا نمی بیند, و جز خدا نمی خواهد, و جز خدا نمی داند, و جز خدا نمی یابد.

سرحلقه عارفان, امام پرهیزکاران, رهبر پاکان, شمع دل واصلان, مقتدای کاملان, اسوه عاشقان با همه وجود مترنم به این ترانه عاشقانه بود:

((ما رإیت شیئا الا و رإیت الله قبله و معه و بعده)) چیزی را ندیدم مگر آن که پیش از آن و همراه آن و بعد از آن خدا را دیدم.

و تربیت شده دامن معرفت و بصیرتش حضرت سیدالشهدإ در اوج تشنگی و گرسنگی, و در حالی که همه مصائب او را محاصره کرده بود, در میان گودال در کنار هفتاد و یک بدن قطعه قطعه و با شنیدن ناله جانسوز زنان و دختران اهل بیت, صورت خون آلود بر پیشگاه محبوب بر خاک می گذارد و می گوید:

((الهی رضا بقضائک صبرا علی بلائک, تسلیما لامرک لا معبود لی سواک…))

خدایا به قضای تو خوشنود و راضیم, برآزمایش و بلایت صابرم, در برابر فرامینت تسلیمم, برای من معبودی جز تو وجود ندارد.

دانی چه آرزو ز تو دارم نگار من

خواهم که یار کس نشوی جز که یار من

گیرد قرار کار من آن دم که گوئیم

یار توإم قرار توإم بی قرار من

من جز تو دلبری نشناسم توئی توئی

دلدار من نگار من ای غمگسار من

خالت نهاد گر چه بسی داغ بر دلم

یاد تو شد انیس دل داغدار من

دوش از زبان بلبل دل می شنید گل

کی گل عذار من چمنت مرغزار من

گفت آری آری این چمن حسن از آن تست

نومید نیست هر که شد امیدوار من

سیمرغ قاف قدرت عشقم که هر زمان

شهباز رفعتی شود از نو شکار من

((واستشفع بک الی نفسک))

خدایا تو را برای نجات خویش, از بند گناهان و عقوبت ها به سوی ذات مقدست و نزد حضرتت شفیع قرار می دهم.

این بخش از دعا نشان دهنده این حقیقت است که اولا دعاکننده به اوج انقطاع از ماسوای محبوب رسیده, و از همه علل و اسباب دل بریده, و روی قلب را به سوی حضرت دوست نموده, و چشم امید از غیر او بسته, و فقط دلگرم به عنایات و الطاف او شده و با توجه به این که شفیع باید کسی باشد که شفاعتش مقبول افتد, و در شفاعت خدا هیچ ترسی از عدم پذیرش وجود ندارد, پس حضرت حق را نزد ذات خودش شفیع گدا و سائلی چون خود قرار داده است.

و ثانیا خود را در غرق بودن در گناه, و سنگینی بار معصیت, و فراوانی عصیان, و کثرت نافرمانی, و تهیدست بودن از عبادت وبندگی به گونه ای فرض کرده که شفاعت دیگر شفاعت کنندگان اثری به حال او ندارد, و از قابلیت شفاعت دیگران محروم شده, و تنها خداست که اگر از او نزد ذات مقدسش شفاعت کند از بند گناه نجات یابد, و از چاه عصیان بیرون آید, و از سنگینی آثار گناه رها شود, و مورد عفو و آمرزش قرار گیرد, به این خاطر با دلی سوزان, و اشکی ریزان, و حالی پریشان, دست به دعا برمی دارد و در کمال فروتنی و انکسار می گوید: ((واستشفع بک الی نفسک)).

اهل معرفت به این حقیقت توجه دارند که شفاعت عبارت از یاری دادن وجودی قوی و نیرومند به موجودی ضعیف و ناتوان است, که این موجود ناتوان در حدی از معرفت و ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه برخوردار است, ولی ناتوانی او سبب لغزش و گناه او شده است, البته نه گناهی که چراغ محبت و معرفت, و ایمان و عملش را خاموش کرده باشد, بلکه گناهی که قدم او را برای رسیدن به کمال معنوی سست کرده, و او را از رسیدن به بهشت محروم نموده است, و پروردگار از روی لطف و رحمتش مقام شفاعت را قرار داده است تا شفیع قوی و نیرومند از طریق آبرو و معنویتش به گناهکار مومن کمک دهد, تا در دنیا از اسارت گناه نجات یابد, و در راه کمال قرار گیرد و در آخرت از کیفر گناه مصون ماند.

بنابراین شفاعت در قیامت شامل کافران, مشرکان, معاندان, منافقان و بریدگان از ایمان و عمل صالح نمی شود, چنان که در قرآن مجید به این حقیقت اشاره شده است:

((کل نفس بما کسبت رهینه # الا اصحاب الیمین # فی جنات یتسإلون # عن المجرمین # ما سلککم فی سقر # قالوا لم نک من المصلین # ولم نک نطعم المسکین # وکنا نخوض مع الخائضین # وکنا نکذب بیوم الدین # حتی اتانا الیقین # فما تنفعهم شفاعه الشافعین))(3)

هر کس گروگان اعمال زشتی است که مرتکب شده است, مگر سعادتمندان که در بهشت ها با رو کردن به دوزخ از مجرمان و گناهکاران می پرسند چه چیز شما را به دوزخ درآورده؟ گویند: ما از نمازگزاران نبودیم, و ناتوانان را طعام نمی دادیم, و با فرو روندگان در باطل فرو می رفتیم, و روز جزا را تکذیب می کردیم تا مرگ به ما رسید پس با این وضع و حالی که دارند شفاعت شافعان سودی به آنان ندهد.

بر پایه آیات قرآن و روایات اهل بیت, کسی که امید به شفاعت دارد باید در حد لازم از سرمایه ایمان و عمل صالح برخوردار باشد, تا بتواند نقص و عیب کارش را, و کمبود معنویش را در دنیا با شفاعت هدایت الهی جبران کند, و درد ناتوانی و ضعفش را در قیامت برای حرکت به بهشت با شفاعت شفیعان درمان نماید, یا اگر به خاطر سنگینی بار گناه در دوزخ افتاد, با استفاده کردن از قدرت شفاعت شیعیان, خود را از آن مهلکه عظیم نجات دهد.

از آیات قرآن مجید و روایات استفاده می شود که شفیعان دنیا و آخرت که شفاعتشان سبب هدایت و نجات, و عامل رشد و کمال, و باعث رساندن انسان به رحمت و مغفرت و عفو خداست, در صورتی که خواهان شفاعت لیاقت شفاعت شدن را از دست نداده باشد عبارت اند از ایمان, عمل صالح, توبه, قرآن, انبیإ, امامان, شهیدان, مومنان راستین, عالمان ربانی که همان گونه که کافران و مشرکان و غافلان در دنیا به شفاعت اینان از کفر و شرک و غفلت نجات پیدا می کنند, و به مومن و موحد و دارنده معرفت و آگاهی تبدیل می شوند, در قیامت هم از کمبودهایی که به سبب گناه عارض آنان شده و نتوانستند در دنیا جبران کنند به شفاعت آنان نجات می یابند, بنابراین شفاعت به این معنی که در عرصه گاه تکوین و طبیعت و تشریع دارای سیطره ویژه به خود است اصلی از اصول اسلام است که منکر آن از دایره اسلام بیرون و در ظلمتکده کفر است.

شفاعت به معنای دستگیری قوی از ناتوان, که آثاری از معنویت و شیوه های عملی قوی را در حدی در خود دارد, در آخرین مرحله قیامت انجام می گیرد و پیش گیری از وارد شدن در آتش می کند و یا سبب خارج ساختن از آتش می گردد, و تإثیر آن به واسطه رحمت واسعه حق و یا مقام رفیع شخص شفاعت کننده و نیز لیاقت شفاعت شونده است.(4)
شفاعت ایمان

((یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله وآمنوا برسوله یوتکم کفلین من رحمته ویجعل لکم نورا تمشون به ویغفر لکم والله غفور رحیم))(5)

ای اهل ایمان تقوای الهی پیشه کنید, و به پیامبرش ایمان آورید تا شما را دو بهره از رحمتش دهد, و نوری برایتان قرار دهد که به وسیله آن راه زندگی سالم را بپیمایید و شما را بیامرزد, که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
شفاعت عمل صالح

((وعد الله الذین آمنوا وعملوا الصالحات لهم مغفره واجر عظیم))(6) خدا به کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند مژده داده که برای آنان آمرزش و پاداش عظیم است.
شفاعت توبه

معاویه بن وهب می گوید: از حضرت صادق(ع) شنیدم می فرمود: هنگامی که بنده توبه خالص و بی شائبه کند خدا به او محبت ورزد, و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشی نماید, گفتم: چگونه پرده پوشی نماید؟

فرمود: آن چه از گناهان که دو فرشته گماشته شده بر او نوشته اند از یادشان محو کند و به اعضای او وحی فرماید: آنچه از گناهان بر روی تو انجام داده پنهان دار, پس خدا را دیدار کند در حالی که هنگام دیدار خدا چیزی که به زیان وی بر گناهانش گواهی دهد نیست.(7)

شفاعت قرآن

((… اذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن, فانه شافع مشفع و ماحل مصدق.))

رسول خدا(ص) فرمود: هنگامی که فتنه ها چون شب تار شما را فراگرفت به قرآن روی آورید زیرا قرآن شفیعی است که شفاعتش پذیرفته می شود و گزارشگر و شکایت کننده ای است که گزارش و شکایتش مورد تصدیق قرار می گیرد.

روایات زیادی درباره شفاعت انبیإ و امامان و شهیدان, و مومنان راستین و عالمان ربانی در کتاب با عظمت بحارالانوار, و محجه البیضإ و سایر کتب حدیث نقل شده که خوانندگان عزیز می توانند به آن منابع نور و هدایت مراجعه کنند.

((و اسئلک بجودک و کرمک ان تدنینی من قربک و ان توزعنی شکرک و ان تلهمنی ذکرک))

خدایا به وسیله بخشش و سخاوتت, و بزرگواری و کرمت (که همه ظاهر و باطن هستی را فراگرفته) از تو درخواست می کنم که مرا به مقام قرب خود نزدیک گردانی, و سپاسگزاری همه نمعت هایت و یاد وجود مقدست را به من الهام کن.

امیرالمومنین علیه السلام در این جملات عرشی و ملکوتی و در این فرازهای نورانی سه مقام از مقامات بسیار با ارزش سالکین را از پروردگار مهربان درخواست می کند:

1. دست یابی به مقام قرب, 2. وصول به مقام شکر, 3. رسیدن به مقام ذکر.

بدون تردید تحصیل این سه مقام جز به سبب جود و کرم حضرت دوست و جز به کمک بخشش و سخاوت و آقایی و بزرگواری حضرت معشوق میسر نیست.

اگر او شوق و رغبت و اشتیاق و حال, و مایه های عملی به سالک نبخشد, و اسباب رسیدن به این مقامات ملکوتی را به انسان عطا نکند, و آقایی و بزرگواری اش از راهرو راه دستگیری ننماید, و به عبد نیازمندش برای عبور از حجاب های ظلمانی و نورانی کمک نکند, و او را منزل به منزل و مقام به مقام پیش نبرد, به این مقامات معنوی و مراتب عرشی نخواهد رسید, به این خاطر است که دعاکننده جود و کرمش را به عنوان وسیله و سرمایه و مایه اصلی درخواست می کند تا در پرتو تجلی آثار این دو صفت در تمام شئون زندگی اش بتواند به هر سه مقام واصل شود.

برای تماشای اندکی از جود و کرم حضرت حق, و توجه به آثار این دو صفت, و جلوه اش در زندگی انسان, لازم است به جملاتی از دعای بی نظیر عرفه حضرت سیدالشهدإ(ع) با تإمل و اندیشه دقت کنیم, تا به این حقیقت آگاه شویم که با اتصال به جود و کرم او, و انفصال از ماسوای حضرتش می توان به مقامات معنوی نایل شد.

((همه ستایش سپاس ویژه توست, ای که لغزشم را نادیده گرفت, و اندوهم را زدود, و دعایم را مستجاب کرد, و عیبم را پوشانید و گناهم را آمرزید, و مرا به خواسته ام رسانید, و بر دشمنم پیروز گردانید, اگر نعمت ها و عطاها و بخشش های باارزشت را برشمارم هرگز نمی توانم به شماره آورم, ای سرور و آقای من, تویی که عطا کردی, تویی که نعمت دادی, تویی که احسان نمودی, تویی که زیبایی بخشیدی, تویی که فزونی دادی, تویی که کامل نمودی, تویی که روزی عنایت کردی, تویی که توفیق دادی, تویی که عطا فرمودی, تویی که بی نیاز نمودی, تویی که ثروت بخشیدی, تویی که پناه دادی, تویی که کفایت کردی, تویی که راهنمایی نمودی, تویی که محافظت فرمودی, تویی که پرده پوشیدی, تویی که آمرزیدی, تویی که نادیده گرفتی, تویی که قدرت دادی, تویی که عزت بخشیدی, تویی که یاری دادی, تویی که مساعدت فرمودی, تویی که تإیید نمودی, تویی که پیروزی عطا کردی, تویی که درمان نمودی, تویی که سلامت همه جانبه عنایت فرمودی, تویی که گرامی داشتی.))

و نیز برای آگاهی به گوشه ای از جود و کرم حضرتش, واجب است با چشم دل به مفاهیم عرشی جملاتی از دعای ابوحمزه ثمالی که مناجات شب های ماه مبارک حضرت زین العابدین است بنگریم:

((آقای من, منم کودکی و کوچکی که او را پروریدی, منم نادانی که دانایش نمودی, منم گمراهی که هدایتش فرمودی, منم افتاده ای که بلندی و رفعتش دادی, منم ترسانی که امانش بخشیدی, و گرسنه ای که سیرش نمودی, و تشنه ای که سیرابش کردی, و برهنه ای که لباس پوشاندی, و تهیدستی که توانگرش کردی, و ناتوانی که نیرومندش ساختی, و خواری که عزیزش نمودی, و بیماری که شفایش دادی, و درخواست کننده ای که عطایش بخشیدی و گناهکاری که گناهش را پوشاندی, و خطاکاری که نادیده اش گرفتی و اندکی که بسیارش فرمودی, و مستضعفی که نصرتش دادی, و رانده شده ای که مإوایش بخشیدی. ))

آری سالک با درخواست این دو وسیله و با اتصال به این دو سبب که جود و کرم بی نهایت حضرت محبوب است, و به گوشه ای از آثار بسیار اندک این دو صفت دردعای عرفه ودعای ابوحمزه اشاره شده می تواند به مقام قرب و شکر و ذکر برسد و در زمره مقربین و شاکرین و ذاکرین قرار گیرد.
مقام قرب

این مقام برترین و آخرین مقام و مرتبه سالکین راه محبوب است, که با جود و کرمش در شئون زندگی سالک و با تخلق راهرو به اخلاق حسنه و اجتناب از محرمات, و دوری از نفوس شریره, و ازدیاد ایمان, و مداومت بر عمل صالح, و خلاصه با اطاعت همه جانبه از خدا, و پیروی کامل از پیامبر اسلام و اهل بیت بزرگوارش و هم نشینی با اولیای الهی و رعایت مراقبه و محاسبه و مشارطه و قدم نهادن در وادی تخلیه و تحلیه و تجلیه به دست میآید.

یقینا با قدم اطاعت و عبادت, رسیدن به مقام قرب برای هر عاشق شیفته ای میسر است, و سالک چون به این مقام برسد حقیقت توحید در سراسر وجودش جلوه می کند و ماسوی الله در اعتقاد و ایمان توحیدی اش فانی می گردد, و بر کرسی خلافت و جانشینی از خدا به اذن خدا تکیه می زند و به توفیق حق در محدوده وجود خود, کار خدایی می کند, چنان که در حدیث قدسی آمده است:

((عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی اقول لشیء کن فیکون تقول لشیء کن فیکون))(8)

بنده من از من اطاعت کن تا تو را از نظر اراده و قدرت نمونه ای از خود قرار دهم به چیزی می گویم باش بی درنگ موجود شود, تو نیز به چیزی بگویی باش بی درنگ موجود شود.

و در حدیث دیگری آمده:

((انا ملک حی لا إموت إبدا, عبدی اطعنی اجعلک ملکا حیا لایموت ابدا))(9)

من پادشاه زنده ای هستم که هرگز نمی میرم, بنده من از من اطاعت کن تا تو را پادشاه زنده ای قرار دهم که هرگز نمیری.

اهل معرفت عقیده دارند, هدف از همه طاعات و عبادات چه طاعات و عبادات بدنیه و قلبیه, و چه طاعات و عبادات ظاهریه و باطنیه رسیدن به مقام قرب است, چون کسی آنها را به قصد قربت, و با رعایت همه شرایط انجام دهد به آن مقام والا و مرتبه بالا خواهد رسید, و اراده اش در اراده حق فانی خواهد شد و در باطنش جز اراده خدا نخواهد ماند, پس هرگاه بخواهد می تواند کار خدایی انجام دهد.

سالک هنگامی که با قدم طاعت و عبادت به سوی حضرت حق حرکت کند به هر قدمی که برمی دارد رحمت خدا و اسمإ حسنی و اوصاف علیای حضرت او با سرعتی غیر قابل مقایسه با حرکت سالک به مسالک نزدیک می شود چنان که در حدیث قدسی آمده:

((من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا و من تقرب الی ذراعا تقربت الیه باعا, من اتانی مشیا اتیته هروله))(10) کسی که یک وجب به من نزدیک شود من به اندازه طول آرنج یا سر انگشت دست به او نزدیک می شوم, و کسی که به اندازه طول آرنج تا سر انگشت دست به من نزدیک شود, من به اندازه طول بین سرانگشتان دو دست راست و چپ که به طور افقی باز باشد به او نزدیک شوم, و هر کس قدم زنان به سوی من آید من هروله کنان به سوی او آیم!

آری نتیجه طاعت و عبادت نزدیک شدن عبد به مولا و نزدیک شدن مولا به عبد است که در آیات و روایات از این حقیقت تعبیر به مقام قرب شده و رسیدگان به این مقام را مقربین نامیده اند.

اهل دل همه افعال و صفات مقربین را فانی در افعال و صفات خدا می دانند و اراده مقربین را اراده خدا می شمارند, وگفتار مقربین را پرتوی از گفتار خدا به حساب میآورند, نظر اهل دل نسبت به مقربین برگرفته از روایات قدسی و احادیث بسیار مهمی است که از رسول خدا و اهل بیت در کتاب های با ارزش حدیث نقل شده است:

ان الله یقول لایزال عبد یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاکون انا سمعه الذی یسمع به, و بصره الذی یبصر به, و لسانه الذی ینطق به و قلبه الذی یعقل به, فاذا دعانی اجبته, و اذا سإلنی اعطیته;(11) خدا می فرماید: همواره سالک به سبب نافله ها به من تقرب می جوید, تا آنجا که من به او عشق ورزم, در این حال است که من گوش او می شوم که با آن گوش می شنود, و چشم او می شوم که با آن چشم می بیند, و زبان او می شوم که با آن زبان سخن می گوید, و قلب او می شوم که با آن قلب تعقل می کند, پس هنگامی که مرا بخواند او را پاسخ می گویم, و زمانی که از من بخواهد به او عطا می کنم.

قال النبی(ص): ((کلام المتقین بمنزله الوحی من السمإ اذا وجدت کلمه علی لسان بعضهم فقیل له من حدثک بهذه فیقول: حدثنی قلبی عن فکری, عن سری, عن ربی))(12)

پیامبر فرمود: کلام تقواپیشگان در رتبه وحی آسمانی است, هنگامی که سخنی بر زبان برخی از آنان ظاهر شود, پس به آنها گویند: چه کسی به این صورت با تو سخن گفت (که تو گویا از جانب او می گویی) می گوید دلم از فکرم و فکرم از عمق باطنم و عمق باطنم از سوی پروردگارم با من سخن گفت!

برترین مرحله این مقام برای پیامبر اسلام بود, به این خاطر می فرمود:

((من رآنی فقد رإی الحق))(13) کسی که مرا ببیند, به یقین حق را دیده است.

و نیز فرمود:

((لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل))(14) برای من با خدا زمانی است که هیچ فرشته مقرب و پیامبر مرسلی در آن زمان با من نمی گنجد.

و پس از پیامبر برترین مرحله این مقام برای مولای عارفان امیرمومنان بود که فرمود:

((معرفتی بالنورانیه معرفه الله))(15) شناخت من به سبب نورانیت باطن شناخت خداست.

جلال الدین رومی مقام فنإ فی الله نوح را که از بندگان مقرب پروردگار بود از قول نوح چنین نقل می کند:

گفت نوح ای سرکشان من, من نیم

من زجان مردم به جانان می زیم

چون به مردم از حواس بوالبشر

حق مرا شد سمع و ادراک و بصر

چون که من من نیستم این دم زهوست

پیش این دم هر که دم زد کافر اوست

پی نوشت ها:

1. بقره,165.

2. نور, 37.

3. مدثر, 48 ـ 38.

4. ترجمه المیزان, ج1, ص231, با اندکی تصرف در عبارت.

5. حدید, 28.

6. مائده, 9.

7. اصول کافی, ج4, ص164.

8. انیس اللیل, ص152.

9. روح البیان.

10. نفحات اللیل, ص66.

11. کنزالعمال, ح1155.

12. بحرالمعارف, ج1, ص40.

13 و 14 و 15. نفحات اللیل, ص67 ـ 66.

شرح دعای کمیل

اشاره:

طی دیداری که در شب میلاد بابرکت امیرالمؤمنین علیه السلام، با خطیب دانشمند و توانا جناب حجة الاسلام والمسلمین انصاریان دست داد، با عنایت به این که ایشان عمری را در دریای معارف اسلام به خصوص مضامین عالیه قرآن صاعد یعنی ادعیه ماثوره و بالاخص در دریای عرفان و چشمه حیات پاکان، دعای کمیل، دل سپرده و با زمزمه عاشقانه اش هزاران هزار دل پاک در مکتب دعا با خدا پیوند داده است، پیشنهاد گردید، عصاره دریافتهایشان از این خزانه معرفت را برای بهره مندی بیشتر امت «پاسدار اسلام » به رشته تحریر درآورند، باشد تا با تذکر و تعمق بیشتر در مضامین آسمانی این دعای ملکوتی هرچه بیشتر در راه عبودیت حق و عروج به عالم حقیقت با امیرمومنان و مقتدای سالکان همراه شویم ان شاء الله .

(پاسدار اسلام)

××××

بسم الله الرحمن الرحیم

«دعا» اظهار احتیاج و نیاز، به پیشگاه حضرت بی نیاز است، دعا بیان تهیدستی و فقر و مسکنت و نداری به محضر غنی مطلق، و مالک جهان هستی است .

دعا درخواست گدائی بی نوا، از کریمی با وفا، و مددخواهی ناتوانی از توانائی شکست ناپذیر است .

دعا کمک خواستن بنده ای ضعیف، مسکینی ذلیل، مستکینی بیچاره، از پروردگاری رحیم، خدایی مهربان، حکیمی لطیف، و سمیعی بیناست .

دعا نشان دادن فروتنی و تواضع، خاکساری و خشوع، انکسار و خضوع، به درگاه سلطانی قدوس، عزیزی مقتدر، غفوری ودود، معبودی یکتا، و دانائی قوی است .

دعا محبوب خدا، و معشوق سالکان، و نور چشم عارفان، و راز و نیاز مشتاقان، و چراغ شب دردمندان، و تکیه گاه مستمندان، و نور قلب نیازمندان است .
دعا در قرآن

منبع فیض بی نهایت، دریای بی ساحل کرامت، فراهم آورنده فضای هدایت، نازل کننده سفره دانش و حکمت، حضرت رب العزة در قرآن مجید می فرماید: «قل ما یعبا بکم ربی لولا دعاؤکم; (1) ای پیامبر رحمت به مردم بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگارم هیچ اعتنا و نظری به شما نکند .»

دعا وسیله جلب اعتنای خدا، و زمینه جذب رحمت الهی به سوی دعاکننده است، اعتنا و نظری که سفره شقاوت را از خیمه حیات انسان برمی چیند، و مائده سعادت و خوشبختی را برای دعاکننده پهن می کند .

محبوب محبان، معشوق عاشقان، انیس ذاکران، جلیس شاکران، یاور بندگان، تکیه گاه صاحبدلان در قرآن مجید می فرماید:

«واذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان; (2) هنگامی که بندگانم در رابطه با من از تو سؤال کنند، پاسخش این است که من یقینا نزدیکم، دعای دعا کننده را چون مرا بخواند مستجاب می کنم .»

آری جز خدا هیچ کس به بندگان نزدیک نیست، او نزدیکی است که انسان را به وجود آورده، و او را در رحم مادر، پرورش داده، و از رحم مادر به دنیا انتقال داده، و در دنیا سفره مادی و معنویش را برای این میهمان با کرامت گسترده، و انبیا را برای هدایت او به سعادت دنیا و آخرت برانگیخته، و نعمت بی نظیری چون قرآن، و امامان معصوم را برای او قرار داده، درد تشنگی را با آب زلال و صاف درمان می کند، رنج گرسنگی اش را با غذای مناسب و گوارا برطرف می سازد، بیماری هایش را به درمان می رساند، تنهائیش را با زن و فرزند و دوستان و یاران جبران می کند، برهنگی اش را با انواع لباس ها می پوشاند، محبتش را در دلها می نهد، مشکلاتش را هر چند شدید و سخت باشد می گشاید، سلامتش را تداوم می بخشد، به ارزش و اعتبار و آبرویش می افزاید، و این همه را جز خدا چه کسی می تواند برایش فراهم آورد، و چه کسی چون خدا به تمام احوالات و نیازمندیها و حاجات او آگاهی دارد؟

آری او از همه به انسان نزدیک تر است، تا جایی که در قرآن مجید فرموده:

«ولقد خلقنا الانسان ونعلم ما توسوس به نفسه ونحن اقرب الیه من حبل الورید; (3) هر آینه انسان را به وجود آوردیم، و آنچه را نفس او به آن وسوسه می کند می دانیم، و ما از رگ گردن به او نزدیک تریم .»

انبیا که از نظر عقل و درایت، و بصیرت و کرامت از تمام انسانها برترند، و جان و قلب آنان از همه جانها و قلب ها نورانی تر است، و آگاهی آنان به حقایق غیب و شهود کامل ترین آگاهی است، و واقعیات را آنچنان که هست می دانند، جان و دلی وابسته به دعا داشتند، و با همه وجود به این رشته استوار و محکم متصل بودند، و شب و روزی نبود که بخشی از عمر خود را صرف دعا نکنند، و از راه دعا به محضر محبوب حاضر نشوند .

آنان دعا را مایه رشد جان، تصفیه دل، زدودن غبار مادیت از باطن، شستشوی خیمه حیات از کدورت هجران، و عامل حل مشکلات می دانستند، و یقین داشتند هیچ خواننده از درگاه ربوبی بدون رسیدن به مقصد، و منهای روا شدن حاجت بر نمی گردد، به همین خاطر به استجابت دعا مؤمن بودند، و در این زمینه هیچ شک و تردیدی به خود راه نمی دادند، و در تمام دعاها قبولی دعا را خاضعانه از حضرت حق درخواست می کردند، و اطمینان صد در صد داشتند که دعای نیازمند در پیشگاه حضرت بی نیاز به اجابت می رسد .

قرآن مجید این حقیقت را روشن تر از روز از زبان پاک، و دل تابناک ابراهیم حکایت می کند:

«الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل واسحق ان ربی لسمیع الدعاء; (4) همه سپاس و ستایش ویژه خداست که مرا در سن پیری و سالخوردگی دو فرزند برومند چون اسماعیل و اسحاق بخشید، یقینا پروردگارم اجابت کننده دعاست » .

دعا نیرو و قدرتی است که حضرت زکریا در سن سالخوردگی از پروردگار مهربان درخواست فرزند کرد، و خدای عزیز درخواستش را اجابت فرمود و به او و همسرش که در سن نازائی قرار داشت، یحیی را عطا کرد . (5)

مسیح علیه السلام به دنبال تقاضای یارانش، به وسیله دعا از حضرت حق، درخواست نزول مائده آسمانی کرد، و خدای عزیز دعایش را مستجاب فرمود، و برای او و یارانش سفره ای از غذاهای مطبوع از آسمان نازل فرمود . (6)

وجود مبارک حضرت حق، بندگان را در تمام حالات، به دعا کردن فرمان داده، و از آنان خواسته در خوشی ها و ناخوشی ها به پیشگاه عزتش روی ذلت سایند، و به درگاه رحمتش دست به دعا بردارند، و با دلی فروتن، و اشکی مایه گرفته از قلب شکسته نیازهایشان را از او بخواهند، و به وعده قطعی و حتمی و یقینی او در رابطه با استجابت دعا امیدوار باشند، و قاطعانه اعلام کرده، آن را که از دعا تکبر ورزد، خوار و ذلیل و سرافکنده و علیل، و پست و فرومایه به دوزخ درآورد، و این همه را در ظاهر و باطن یک آیه در سوره مؤمن بیان فرموده:

«وقال ربکم ادعونی استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین .» (7)
دعا در روایات

احسان و فضل حق نسبت به همه موجودات به ویژه انسان فراگیر، و سفره رحمت بی نهایتش گسترده، و لطف و مهربانی و کرمش برای همگان آماده است .

درگاهش درگاه نومیدی نیست، و پیشگاهش پیشگاه بخل و طرد کردن نمی باشد .

فضل وجودش، و کرم و بخششش دائمی است، و دست عطایش برای عطا کردن به همگان باز، و چشم انتظاریش برای روی آوردن بندگانش به درگاهش همیشگی است .

به حضرت داود خطاب فرمود: زمینیان را بگو: چرا با من دوستی نمی کنید که سزاوار دوستی منم! من خدائی هستم که با من بخل نیست، با دانائیم جهل نیست، با صبرم ناتوانی نیست، در صفتم تغییر نیست، در گفته ام تبدیل نیست، رحمتم فراگیر است، از فضل و کرم برنگردم، در ازل بر خود رحمت نوشتم، عود محبت سوختم، دل بندگانم به نور معرفت افروختم، من دوست آنم که مرا دوست است، رفیق آنم که مرا رفیق است، هم نشین آنم که در خلوت ذکر با من است، مونس آنم که به یاد من انس دارد .

داود هر که مرا جوید، مرا یابد، و او که مرا یابد سزاوار است که مرا نبازد، داود نعمت از ماست، شکر دیگری می کنند، دفع بلا از ماست، از دیگری می بینند، پناهگاهشان حضرت ماست به دیگران پناه می برند، می گریزند ولی عاقبت باز می گردند! !

چنین متن زیبا و پرمعنائی در کتاب های با ارزش اسلامی، فراوان به چشم می خورد، اینگونه متن ها به انضمام آیات قرآن مژده عظیمی از جانب خداست، که بندگان به فضل و احسانش امید بندند، و برای روا شدن حاجاتشان دست گدایی به سوی او بردارند، و بدانند که راه رسیدن به مقاصد و مطالبشان دعاست، و کمتر اتفاق می افتد که مهمی از مهماتشان، و حاجتی از حاجاتشان بدون دعا برآورده می شود، به همین خاطر روایات اسلامی به ویژه روایات صادر شده از اهل بیت عصمت و طهارت (ع) برای دعا جایگاهی خاص، و ارزشی ویژه، و اعتباری کم نظیر و حسابی بخصوص باز کرده اند .

از رسول بزرگوار اسلام روایت شده:

«ان الدعا هو العبادة; (8) یقینا دعا عبادت است .»

و از آن حضرت نقل شده:

«الدعا مخ العبادة; (9) دعا مغز عبادت است .»

از حضرت باقر علیه السلام روایت شده:

«افضل العبادة الدعا; (10) برترین عبادت دعاست .»

و از آن حضرت روایت شده:

«. . . ما من شی ء افضل عندالله من ان یسئل و یطلب مما عنده و ما احد ابغض الی الله ممن یستکبر عن عبادته و لایسئل ما عنده; (11) چیزی نزد خدا برتر از خواستن و درخواست فیوضاتی که نزد اوست نیست، و کسی در پیشگاه او مبغوض تر از آن که از دعا به درگاهش تکبر ورزد، و از فیوضات حضرتش درخواست نکند نمی باشد .»

از امیرمؤمنین علیه السلام روایت شده:

«احب الاعمال الی الله تعالی فی الارض الدعا; (12) محبوبترین کارها به سوی خدا در همه روی زمین دعاست .»

و نیز آن حضرت فرمود:

«الدعا مفاتیح النجاح، و مقالید الفلاح، و خیر الدعا ما صدر عن صدر نقی و قلب تقی، و فی المناجاة سبب النجاة و بالاخلاص یکون الخلاص; (13) دعا کلیدهای پیروزی، و مخازن کامیابی است، بهترین دعا، دعایی است که از سینه صاف، و دل پاک درآید، در مناجات وسیله نجات، و رهائی به اخلاص است .»

از امام صادق علیه السلام روایت شده:

«. . . فاذا نزل البلاء فعلیکم بالدعاء والتضرع الی الله; (14) هنگامی که بلا نازل شود، حتما به دعا و زاری به درگاه خدا روی آورید .»

و آن حضرت فرمود:

«علیک بالدعا، فان فیه شفاء من کل داء; (15) بر تو باد به دعا، زیرا دعا درمان از هر دردی است .»
ارزش دعا به صورت اجتماع

اهل دعا هنگامی که به صورت اجتماع به دعا می نشینند، و به شکل دسته جمعی به تضرع و انابه اقدام می کنند، و به پیشگاه حضرت حق ناله و زاری می برند، و همگان دست گدائی به درگاهش دراز می کنند، یقینا دعایشان به اجابت نزدیک تر است، زیرا در جمعیت دعاکننده، بدون شک دردمندی دل سوخته، مستمندی از راه مانده، بیچاره ای درمانده، عاشقی وارسته، عارفی دلداده، مخلصی ارزنده قرار دارد . که دعا و حالش، و زاری و اخلاصش، و اضطرار و ناله اش عامل جلب رحمت، و جذب رافت و مایه اجابت، و سبب جوشش عفو و مغفرت است . و چه بسا بنابر آنچه که در معارف الهیه آمده، خدای مهربان به خاطر او دعای دیگران را هم مستجاب کند، و به زاری و ناله آنان رحمت آرد، و خواسته ها و حاجاتشان را برآورد، و آنان را مشمول عفو و مغفرت قرار دهد، و کشکول خالی آنان را از فیوضات خاصه اش پر کند .

در این زمینه روایات بسیار مهمی از منابع وحی و منازل علم، و خزانه های معرفت، و ابواب رحمت رسیده که به پاره ای از آنها اشاره می شود:

عن ابی عبدالله قال: «ما اجتمع اربعة قط علی امر واحد، فدعوا الا تفرقوا عن اجابة; (16) امام صادق علیه السلام فرمود: هرگز چهار نفر بر کار واحدی جهت دعا به خاطر گشایش آن کار اجتماع نمی کنند مگر اینکه با مستجاب شدن آن دعا از یکدیگر جدا می شوند .»

«قال النبی لایجتمع اربعون رجلا فی امر واحد، الا استجاب الله تعالی لهم حتی لو دعوا علی جبل لازالوه; (17) پیامبر (ص) فرمود: چهل مرد جهت دعا برای گشایش کاری واحد اجتماع نمی کنند، مگر این که خدای تعالی دعایشان را مستجاب می کند، تا جائی که اگر بر ضد کوهی دعا کنند، آن را از میان برمی دارند .»

عالم ربانی، عارف عاشق ابن فهد حلی بنا به روایت کتاب وسائل الشیعه در کتاب با ارزشش عدة الداعی روایت می کند:

«ان الله اوحی الی عیسی علیه السلام یا عیسی تقرب الی المؤمنین و مرهم ان یدعونی معک; (18) خدا به عیسی (ع) وحی فرمود: ای عیسی! به جمع مؤمنین بپیوند، و آنان را فرمان ده همراه تو به درگاه من دعا کنند .»

عن ابی عبدالله علیه السلام: «قال کان ابی علیه السلام اذا حزنه، امر جمع النساء والصبیان، ثم دعا و امنوا; (19) امام صادق (ع) می فرماید: پدرم همواره چنین بود، هنگامی که کاری او را محزون و غصه دار می کرد، زنان و کودکان را به حال اجتماع گرد می آورد، آنگاه دعا می کرد و آنان آمین می گفتند .
نا امیدی و یاس حال کافران به خداست

دعاکننده باید به این حقیقت آگاه باشد، که خدای مهربان او را به دعا دعوت فرموده، و مستجاب شدن دعا را ضامن شده، و اجابت دعا بر حضرت او کاری بسیار سهل و آسان است، زیرا تمام موجودات هستی در سایه فرمانروایی مطلق اویند، و او با یک فرمان و با به کارگیری یک دستور تمام زمینه های اجابت را برای بنده دعاکننده اش فراهم می کند .

بنابراین ابدا سزاوار نیست، کسی در پیشگاه خدای مهربانی که قدرت و بصیرت و کرم و لطف و مغفرت او، و فیض و رحمتش بی نهایت است، و به بنده اش به ویژه به هنگام دعا و مناجات، و راز و نیاز محبت خاص دارد ناامید و مایوس باشد، ناامیدی و یاس به فرموده قرآن مجید حال کافران به خداست:

«انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون .» (20)

قرآن مجید اکیدا سفارش می کند از رحمت خدا مایوس و ناامید مباشید:

«لا تقنطوا من رحمة الله » . (21)

رسول خدا می فرماید:

«الفاجر الراجی لرحمة الله تعالی اقرب منها من العابد المقنط; (22) بدکار امیدوار به رحمت خدای بزرگ، از عابد ناامید به حمت خدا، نزدیکتر است .»

امام صادق (ع) فرمود: «الیاس من روح الله اشد بردا من الزمهریر; (23) سردی ناامیدی از رحمت خدا از سرمای شدید سردتر است .»

در روایات و معارف اسلامی، ناامیدی و یاس از رحمت خدا، از گناهان کبیره به حساب آمده، و به ناامید از رحمت خدا وعده قطعی عذاب داده شده .

دعاکننده از اینکه دعایش به سرعت به هدف اجابت نرسد، نباید دچار یاس و ناامیدی شود، بنا به آیات و روایات، شاید اجابت دعایش مصلحت نبوده، احتمالا موقع و زمان ظرف اجابت نرسیده، و ممکن است برای اینکه دعا ومناجات را ادامه دهد از اجابتش مانع شده اند، یا خواسته اند برای اینکه نصیبی ابدی، و بهره ای همیشگی عاید او شود، زمان اجابت دعایش را قیامت قرار داده اند، در هر صورت ناامیدی از رحمت حق به هیچ صورت، عقلی و شرعی و اخلاقی و انسانی نیست، و مؤمن به حضرت حق، هرگز به ناامیدی نمی گراید، و یاس و دلسردی به خود راه نمی دهد .

در زمینه مطالب و مسائل مربوط به دعا و اجابت آن، روایاتی بس مهم در کتابهای با ارزش اسلامی ثبت شده که ذکر پاره ای از آنها بی مناسبت با موضوع نیست:

عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «ان العبد لیدعو فیقول الله عزوجل للملکین قد استجبت له، ولکن احبسوه بحاجة فانی احب ان اسمع صوته، و ان العبد لیدعو فیقول الله تبارک و تعالی عجلوا له حاجته، فانی ابغض صوته! ; (24) به راستی عبد دعا می کند، پس خدای عزوجل به دو فرشته می فرماید: من دعایش را مستجاب کردم، ولی حاجتش را نگاهدارید تا دعا را ادامه دهد زیرا من دوست دارم صدایش را بشنوم، و عبدی دعا می کند خدای تبارک و تعالی می فرماید شتابانه حاجتش را برآورده کنید، زیرا من از صدایش نفرت دارم .»

عن منصور الصیقل قال: «قلت لابی عبدالله علیه السلام ربما دعا الرجل بالدعا فاستجیب له ثم اخر ذلک الی حین قال: فقال: نعم قلت: و لم ذاک لیزداد من الدعا؟ قال نعم; (25) منصور صیقل می گوید: به حضرت صادق (ع) عرضه داشتم: چه بسا مردی دعا می کند، و مستجاب می شود، سپس تا مدتی ظهور اجابت به تاخیر می افتد، فرمود: آری! گفتم: برای چیست؟ برای این است که بیشتر دعا کند؟ ! فرمود: آری .
شرایط دعا

دعاکننده اگر بخواهد دعایش مستجاب شود، لازم است پیش از ورود به عرصه دعا شرایطی را رعایت کند، این شرایط در روایات نقل شده از اهل بیت در معتبرترین کتابها چون کتاب باارزش اصول کافی، محجة البیضاء، وسائل الشیعه، جامع احادیث الشیعه و . . . ثبت است .

شرایط دعا بدون تفسیر و توضیح عبارت است از: طهارت شرعیه از قبیل وضو، غسل، تیمم، پاکی از حق الناس، اخلاص، صحیح خواندن متن دعا، حلال بودن کسب، صله رحم، صدقه قبل از دعا، مطیع خدا بودن، اجتناب از معصیت، اصلاح عمل، دعا در سحر، دعا در نماز وتر، دعا وقت فجر صادق، دعا در طلوع آفتاب، دعا در چهارشنبه بین ظهر و عصر، صلوات پیش از دعا . (26)
شب جمعه

روایات اهل بیت عصمت و طهارت شب جمعه را برای دعا از بهترین و مناسب ترین شبها می داند، و شب جمعه را در ارزش و عظمت هم پایه شب قدر به حساب می آورد .

بزرگان دین و اهل بصیرت، و راه یافتگان به حریم قدس می گویند: اگر بتوانید شب جمعه را به نماز و دعا، و ذکر و استغفار به صبح برسانید، از انجامش غفلت نورزید، زیرا خدای مهربان فرشتگان را در شب جمعه برای افزودن کرامت اهل ایمان به آسمان اول می فرستد، تا حسناتشان را بیفزایند، و گناهانشان را محو کنند .

در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: چه بسا مؤمن برای حاجتی دعا می کند و خدای تعالی قضای حاجتش را به تاخیر می اندازد، تا در ظرف جمعه حاجتش را روا کند .

و از آن حضرت روایت شده: هنگامی که برادران یوسف از حضرت یعقوب در خواست کردند برای آمرزش گناهانشان از خدا طلب مغفرت کند، پاسخ داد به زودی از پروردگارم برای شما درخواست آمرزش می کنم، و درخواست آمرزش را تا سحر شب جمعه به تاخیر انداخت تا دعایش برای فرزندانش مستجاب شود .

حضرت باقر علیه السلام می فرماید: خدای تعالی هر شب جمعه فرشته ای را دستور می دهد، از اول شب تا آخر شب از جانب رب اعلی ندا دهد : آیا بنده مؤمنی هست که پیش از طلوع صبح از گناهش توبه کند تا توبه اش را بپذیرم؟ آیا بنده مؤمنی هست که پیش از طلوع صبح مرا برای دنیا و آخرتش بخواند تا من دعای او را مستجاب کنم؟ آیا بنده مؤمنی هست که من روزی او را تنگ کرده باشم، و از من بخواهد پیش از طلوع صبح روزی او را زیاد کنم، پس روزی او را وسعت دهم؟ آیا بنده مؤمن بیماری هست از من درخواست کند پیش از طلوع صبح او را شفا دهم، تا او را عافیت بخشم؟ آیا بنده مؤمن غمگین محبوسی هست که پیش از طلوع صبح از من بخواهد او را از زندان رهائی بخشم و اندوهش را برطرف کنم، تا دعایش را به اجابت برسانم؟ آیا بنده مؤمن مظلومی هست که پیش از صبح از من بخواهد برای دفع ستم ستمکار به خاطر او از ستمکار انتقام گیرم، و حقش را به او برگردانم؟ فرشته حق پیوسته تا طلوع صبح این ندا را سر می دهند .

امام صادق علیه السلام فرمود: از ارتکاب گناه در شب جمعه بپرهیزید، که کیفر گناهان در آن شب دوچندان است، چنانچه ثواب حسنات چند برابر است، و کسی که در شب جمعه معصیت خدا را ترک کند خدا گناهان گذشته او را بیامرزد، و هر که آشکارا در شب جمعه مرتکب گناه شود حق تعالی او را به گناهان همه عمرش عذاب کند، و عذاب گناه آشکار شب جمعه را «به کیفر شکستن حرمت شب جمعه » بر او دو چندان کند .

برای شب جمعه نمازها و دعاها، و اوراد و اذکار زیادی نقل شده، که از میان آنها دعای کمیل جایگاه خاصی دارد .
کمیل بن زیاد نخعی

دانشمندان و علمای بزرگ چه شیعه مسلک، و چه سنی مذهب کمیل را به قوت ایمان، و قدرت روح، و اندیشه پاک، و خلوص نیت، و متخلق به اخلاق حمیده، و آراسته به اعمال شایسته ستوده اند .

بزرگان هر دو مسلک بر عدالت و جلالت و عظمت و کرامت او اتفاق نظر دارند .

کمیل از خواص و بزرگان اصحاب امیرالمؤمنین و حضرت مجتبی علیه السلام است . (27)

امیرالمؤمنین علیه السلام کمیل را یکی از ده نفر یاران مورد اطمینانش به حساب آورده . (28)

کمیل از بهترین شیعیان و عاشقان ، و محبان ، و علاقه مندان به امیرالمؤمنین علیه السلام بوده . (29)

مسائل و سفارشات و وصایایی که امیرالمؤمنین به کمیل داشته از ایمان عظیم و معرفت فوق العاده کمیل حکایت دارد . (30)

حتی اهل سنت، کمیل را در همه امور مورد اطمینان معرفی کرده اند . (31)

عرفا و صاحبدلان، و اهل سیر و سلوک، و مشتاقان لقای محبوب کمیل را صاحب سر امیرالمؤمنین، و خزینه معارف معنوی مولی الموحدین می شناسند .

کمیل هیجده سال روزگار نورانی، و عصر بابرکت پیامبر بزرگ اسلام را دریافت و از انوار ملکوتی مقام نبوت بهره مند شد .

کمیل انسان بزرگوار، و موجودی شریف و پاک است، که به خاطر لیاقتش به دست حجاج بن یوسف ثقفی به شرف شهادت نایل آمد، شهادتی که محبوبش علی علیه السلام از وقوعش به او خبر داد .

حجاج بن یوسف خونخوار، زمانی که از جانب حاکم ستمگر اموی والی عراق شد به جستجوی کمیل برخاست تا او را به جرم محبت اهل بیت، و به گناه شیعه بودن که در فرهنگ بنی امیه بالاترین گناه بود به قتل برساند .

کمیل خود را از حجاج پنهان داشت، حجاج حقوق منسوبان و اقوام کمیل را از بیت المال قطع کرد، زمانی که کمیل از قطع حقوق اقوامش آگاه شد، گفت از عمر من چیزی نمانده، شایسته نیست وجود من سبب قطع رزق و روزی گروهی شود، از محل و مرکزی که پنهان بود درآمد و به نزد حجاج رفت، حجاج گفت برای به کیفر رساندنت در جستجوی تو بودم، کمیل گفت : آنچه از دستت برآید انجام ده، از عمر من جز زمانی اندک نمانده، در این نزدیکی بازگشت من و تو به سوی خداست، مولای من به من خبر داده، قاتل من توئی، آنگاه حجاج فرمان داد تا سر مقدس آن مرد الهی، و چهره ملکوتی را در حالی که در سن نود سالگی قرار داشت ، از بدن جدا کردند، مرقد مطهر او در منطقه ثویه بین نجف و کوفه معروف خاص و عام، و زیارتگاه اهل دل است .
دعای کمیل

عارفان عاشق، و عاشقان عارف، بیدار دلان منصف، و شایستگان به حقایق متصف، جایگاه دعای کمیل را در میان همه دعاها چون جایگاه انسان در میان همه موجودات می دانند، چنانکه انسان را اشرف خلایق به حساب می آورند، دعای کمیل را اشرف همه دعاها می شمارند و از آن تعبیر به انسان الادعیه می کنند .

نظر و رای دقیق علامه کم نظیر، محقق خبیر، حدیث شناس آگاه حضرت مجلسی بر این است که دعای کمیل بهترین دعاست .

مجلسی بزرگوار در کتاب «زادالمعاد» ، به نقل از کتاب «اقبال » سید بن طاوس می نویسد: کمیل گفته: روزی در شهر بصره خدمت مولایم علی علیه السلام نشسته بودم، سخن از شب پانزدهم شعبان به میان آمد، حضرت فرمود: هر آن که شب را به عبادت احیا بدارد، و دعای حضرت خضر را بخواند یقینا دعایش مستجاب می شود، وقتی حضرت به منزل بازگشت، خدمتش مشرف شدم، چون مرا دید فرمود: برای چه کاری آمده ای؟ گفتم به طلب دعای خضر به حضورت آمده ام . فرمود: بنشین، سپس به من خطاب کرد: ای کمیل هنگامی که این دعا را حفظ کنی در هر شب جمعه یا ماهی یکبار، یا سالی یکبار، یا به عمر یکبار بخوان، خواندن این دعا تو را از شر دشمنان کفایت می کند، و یاری می شوی، و روزیت می دهند، و گناهانت آمرزیده می شود .

ای کمیل طول مصاحبت و خدمتت سبب شد که تو را به چنین نعمت و کرامتی سرافراز کنم، سپس فرمود بنویس و دعا را به من تلقین فرمود .

عالم ربانی، مناجاتی عارف، مرحوم کفعمی، در کتاب باعظمت مصباح صفحه 555 می نویسد: امیرالمؤمنین علیه السلام این دعا را در حال سجده قرائت می کرد! !

خواننده این دعا در شب جمعه پس از رعایت شرایط دعا بهتر است دعا را به سوی قبله، و با بدنی فروتن، و دلی خاشع، و نیتی خالص و چشمی اشکبار ، و صدایی محزون قرائت کند، بدون شک دعا با چنین کیفیت به مقام اجابت نزدیک، و ظهور آثارش حتمی است . (32)

چشم اشکبار در پیشگاه حضرت حق از اعتباری عظیم، و ارزشی والا برخوردار است، و اشک چشم، و گریه با سوز، سبب آمرزش گناه، و خاموش شدن آتش غضب رب، و عامل جذب رحمت حق به سوی گریه کننده است . (33)

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: چیزی نیست مگر اینکه برای آن پیمانه و وزنی است جز گریه، قطره ای از آن دریاهائی از آتش را خاموش کند، هنگامی که چشم اشکین شود، چهره تیرگی و خواری نبیند، و چون اشک روان گردد، خدا آن را بر دوزخ حرام گرداند، به راستی اگر در امتی یک گریان باشد، همه مورد ترحم قرار گیرند . (34)

و نیز آن حضرت فرموده: هر دیده ای در قیامت گریان است مگر سه دیده، دیده ای که از آنچه خدا حرام کرده بر هم نهاده شده، و دیده ای که در راه خدا بیداری کشیده، و دیده ای که در دل شب از بیم خدا گریسته . (35)

ادامه دارد

پی نوشت ها:

1 . فرقان/77 .

2 . بقره/186 .

3 . ق/16 .

4 . ابراهیم/39 .

5 . مریم 9 – 5 .

6 . مائده/115 – 112 .

7 . مؤمن/60 .

8 و 9 و 10 . محجة البیضاء، ج 2، ص 283 – 282 .

11 . کافی، ج 2، ص 466 .

12 . همان، ص 467 .

13 و 14 و 15 . محجة البیضاء، ج 2، ص 285 – 284 .

16 و 17 . جامع احادیث الشیعه، ج 19، ص 354 .

18 . وسائل الشیعه، ج 7، ص 104 .

19 . اصول کافی، ج 2، کتاب الدعا، ص 353 .

20 . یوسف/87 .

21 . زمر/53 .

22 و 23 . میزان الحکمة، ج 3، ص 2632 .

24 و 25 . کافی، چاپ اسوه، ج 6، ص 74 .

26 . همان، ج 6، ص 43 – 81 ; محجة البیضاء، 268 – 349 .

27 . مستدرکات علم الرجال ج 6، ص 314 .

28 . رسائل سید مرتضی .

29 . بحار، ج 33، ص 399 .

30 . همان، ج 77، ص 266 .

31 . مستدرکات علم الرجال، ج 6، ص 314 .

32 و 33 . محجة البیضاء، ج 2، ص 288 – 295 .

34 و 35 . اصول کافی، ج 6، ص 54 – 56

شرح دعای کمیل(11)

(اللهم اغفر لی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطإتها; خدایا برای من بیامرز هر گناهی که انجام دادم و هر خطایی که مرتکب شدم.)

جاذبه گناه و کشش معصیت, هنگامی که در قلب انسان نقش ثابت و استواری نبسته, بلکه گاهی آدمی را دچار عمل خلاف می کند, در اصطلاح اهل تحقیق ذنب است و زمانی که در قلب, جای پایش ثابت و استوار می شود, و به تعبیر اهل فن, برای قلب ملکه می شود, تا جایی که انسان در هر زمان و در هر کجا و در هر موقعیت و شرایطی دست به گناه و مصعیت می زند, در اصطلاح اهل لغت به (خطیئه) تعبیر می شود.

گدای درگاه حضرت رب و سائل پیشگاه خدای مهربان, پس از آمرزش خواهی از گناهانی که پرده حرمت بین بنده و خدا را پاره می کند, سبب نزول نقمت و عذاب می شود, نعمت ها را تغییر می دهد, مانع اجابت دعا می شود و بلاهای سنگین بر انسان فرود میآورد, به پروردگارش می گوید: همه گناهان و خطاهایی که در مدت عمرم از من سر زده بیامرز, چه گناه صغیره و چه کبیره, چه آن چه به عمد از من سر زده یا به سهو, چه در زمان کودکی, چه هنگام نوجوانی, چه اول بلوغ و چه در اوج بلوغ, چه در پنهان و چه در آشکار, زیرا کسی جز تو نیست که همه گناهان و خطاها را بیامرزد, تویی که در قرآن مجید در کمال لطف و مهربانی و آقایی و بزرگواری اعلام کرده ای (لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم;(1) از رحمت خدا ناامید مشوید, یقینا خدا همه گناهان را میآمرزد, مسلما او بسیار آمرزنده و مهربانی اش همیشگی است.

بار خدایا من بد نام را

رند غزل خوان میآشام را

کز ظلم دم به دم روزگار

تار شده هم چو شبم روزگار

نام شده شهره به بدنامیم

کام به دل گشته به ناکامیم

غنچه دل چون گل افسردگی

روی نهادست به پژمردگی

از شرر افروزی نار بلا

وزقدر اندوزی شست قضا

خشک شده گلبن اندیشه ام

پنجه فرو برده به خون ریشه ام

کار من ار چه همه جرم و خطاست

لیک امیدم ز تو عفو و عطاست

رحمتی آور به گنه کاریم

در گذر از جرم و تبه کاریم

در حرم وصل خودت راه ده

طبع سلیم و دل آگاه ده

معتکف میکده خاص کن

جرعه کش باده اخلاص کن

باده توفیق به جامم بریز

ساغر تحقیق به کامم بریز

(اللهم انی اتقرب الیک بذکرک;

خدایا من به سبب ذکر تو, به سوی تو تقرب می جویم.)

خرابه هجران

تعلق بیش از حد قلب به امور مادی, تا جایی که آن امور چون حجابی سنگین بین بنده و رب شوند, میل بی اندازه به شهوت ها, فرو رفتن در کام لذت ها, صرف همه دقیقه ها و لحظه ها, روزها, شب ها, هفته ها و ماهها برای به دست آوردن متاع حیات دنیا, نشست و برخاست با بی خبران و غافلان, جدا ماندن از اعمال شایسته و خیرات, اسراف در پوشاک و خوراک, تبذیر در هزینه کردن اموال, بی خبر بودن از مردم و اقوام, سستی داشتن از انجام واجبات, آلوده بودن به محرمات, تهی بودن از معارف و واقعیات, همه و همه از نشانه های زیستن در خرابه هجران است.

خرابه ای که جز مار و مور, دغل کاری و حیله گری, حیوان صفتی و پستی, شیطنت و بدمستی, غارت و راهزنی, دروغ و پشت هم اندازی, ریا و خودنمایی, غیبت و تهمت, ربا و غصب, شهوت و خیانت, آلودگی و دنائت, زنا و سرقت, قتل و شرارت, کبر و نخوت, حرص و طمع, بخل و حسد, کینه و دشمنی, خشم و غضب و گناه و معصیت چیزی در آن یافت نمی شود.

خرابه ای که گنج انسانیت در کنج آن به دست شیاطین می افتد, عمر گران مایه در آن ضایع می شود, سرمایه های معنوی انسان بر باد می رود, حالت پوچی و پوکی بر آدمی حاکم می گردد, خسارت و زیان ابدی دامن گیر بنیآدم می شود, پرده ناسپاسی و شرک و کفر و نفاق بر چهره قلب می افتد.

خرابه ای که بازار داد و ستدش در اختیار شیاطین جنی و انسی است, اکثر مردمش به صورت انسان و به سیرت حیوانند, ظاهرش چون گور کافر پر از زینت و زیور, و باطنش آکنده از عذاب دردناک دوزخ است.

خرابه ای که آدمیانش به آثار ظاهر انسان و به کردار حیوان, همه سرگرم قیل و قال و بی خبر از وجد و حال, تصدیقشان از تصور مبرا و تحقیقشان از حقیقت جدا, گروهی بیهوده پرداز و از دست داده پر و بال پرواز, همه کر و کور و با گمان و خیال هم آغوش و از ایمان و یقین دور.

خرابه ای که ساکنانش از جرعه گناه مدهوش و با شاهد فسق و فجور هم آغوش, پرده عصمت از میان برداشته و رایت شهوت از هر کرانه افراشته, همه در بستر هوا و هوس خفته, مردان نابکار, زنان بدکار را در بر گرفته, دخترانش مکاره و پسرانش غدار, جوانانش بی هویت و بی کاره و پیرانش فاسق و بدکردار, به اطوار موشند و به کردار خرگوشند, یکی به صورت مار و آن دیگر به سیرت کژدم, آن به دندان می گزد و این به دم, نام این خرابه طبیعت, پادشاهش جهل و سپاهش رذایل, موادش حرام و کارش به تحلیل بردن و نابود کردن انسان!!

کشور وصال

به فتوای عقل و شرع بر گرفتار خرابه هجران واجب است, بار سنگین تعلقات بی ثمر از دوش قلب بر زمین نهد و بال پرواز برای سفر و هجرت به سوی کشور وصال بگشاید. با عشق و همت به حرکت آید و با کمک گرفتن از قدرت ذکر به آن کشور که کشور معرفت و فضیلت, صدق و درستی, امانت و راستی, حق و حقیقت, وفا و صفا, شور و حال, بندگی و عبادت, شرافت و کرامت, محبت و صمیمیت, زهد و قناعت, صبر و توکل, بصیرت و استقامت, ورع و پاکدامنی, پارسایی و تقوا, واقعیت و عزت, احسان و عدالت است, درآید و مزه شیرین مقام قرب به حق را بچشد, گل وصال محبوب را ببوید و به اخلاق معشوق آراسته شود و به هم نشینی رفیقانی چون انبیا و صدیقین و شهدا و صالحان نایل آید.

قرآن درباره این سفر و این هجرت آگاهانه و حرکت عاشقانه, که حرکت و هجرت از همه زشتی ها و بدیها به سوی همه خوبی ها و نیکی ها است, می فرماید:

(ومن یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا وسعه ومن یخرج من بیته مهاجرا الی الله ورسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله وکان الله غفورا رحیما;(2) و هر کس در راه خدا هجرت کند, پناهگاه های بسیار فراخی در زمین می یابد و هر کس از خانه اش برای هجرت به سوی خدا و رسولش بیرون آید, آن گاه مرگ او را در رسد. مسلما پاداشش بر عهده خدا است و خدا بسیار آمرزنده و مهربانیش همیشگی است.

در بیابان طلب بسیار می باید گذشت

وز دو عالم در سراغ یار می باید گذشت

سال ها در خواب غفلت بگذراندی عمر را

مدتی هم با دل بیمار می باید گذشت

اندرین دریا که موج اوست تیغ آبدار

از تلاش گوهر شهوار می باید گذشت

چون متاع عمر را بسیار ارزان می خرند

از زیان و سود این بازار می باید گذشت

آفتاب عشق, عالم را منور می کند

تا بکی در سایه دیوار می باید گذشت

ذکر

اهل تحقیق می گویند: در کلمه نورانی (بذکرک) بإ به معنای سببیت است; بنابراین معنای جمله می شود: خدایا من به سوی ذکر تو به تو تقرب می جویم.

برای کلمه (ذکر) سه معنا بیان شده: 1. توجه و یاد قلبی و باطنی نسبت به حضرت حق; 2. قرآن; 3. پیامبر و اهل بیت.
توجه و یاد قلبی و باطنی

یاد و توجه و ذکر و تذکر ضد غفلت است. غافل از خدا, از این که عمرش تباه شود, دچار محرمات و معاصی گردد, حقوق مردم را پایمال کند, از عبادت و بندگی محروم ماند, به حرام خوری دچار آید, و دست شقاوت و تیره روزی و محرومیت و بدبختی گریبانش را بگیرد, باک نخواهد داشت. ولی کسی که یاد خداست, دلش خانه ذکر محبوب است, قلبش برای او می تپد, به این حقیقت آگاهی دارد که حضرت حق برای هدایت بندگان, انبیا را فرستاد, کتاب های آسمانی نازل کرد, برای حسنات پاداشی چون بهشت قرار داد و برای سیئات کیفری چون دوزخ مقرر کرد, شبانه روزش را در عبادت و بندگی, خدمت به انسان ها, دوری از محرمات, حفظ حقوق مردم, رعایت تقوا و پاک دامنی, تحصیل علم و معرفت, به دست آوردن معاش حلال از راه کسب مشروع, حل مشکلات دردمندان, رفع حاجت نیازمندان و دست گیری از مستمندان می گذراند و در همه این امور جز خشنودی حق و پاداش الهی را نمی طلبد; این ذکر و توجه که امری باطنی و قلبی است, آن چنان قدرتی برای آراسته شدن به حسنات به انسان می دهد که انسان, پس از مدتی اندک به عرصه گاه قرب دوست می رسد و شاهد وصال را به آغوش جان می گیرد و لذت مناجات و عبادت و خدمت به بندگان را می چشد. قوم یونس که دچار غفلت سنگین بودند, با راهنمایی مردی عالم و عاشقی عارف, متذکر حق شدند, به یاد خدا افتادند, با کمک گیری از یاد دوست پرده غفلت را از برابر دیده قلب کنار زدند, سر به بیابان گذاشتند, صورت بر خاک ذلت نهادند, با آب دیدگان غبار از چهره جان شستند, وجودشان را به توبه واقعی آراستند و با این واقعیات ابر صاعقه زا و مرگ بار را از دیار خود راندند, به عرصه گاه قرب دوست نشستند و باقی مانده عمر را در درستی و راستی و عبادت و بندگی سپری کردند و سپس در آغوش خشنودی و کرامت و رحمت حق جان دادند و قدم به سرای آخرت گذاشتند, تا در آن جا برای ابد در بهشت عنبر سرشت جای گیرند.

گناه کاران دوره تاریخ, فاسقان و فاجرانی که عاقبت به خیر شدند, دست از گناه شستند, از وادی ضلالت به بوستان هدایت هجرت کردند, از شیطنت و حیلت دست باز داشته, به عرصه سلامت و امنیت آمدند و با عبادت وبندگی همه گذشته تاریک خود را جبران کردند, از برکت یاد و توجه قلبی به این مقامات رسیدند. آنان با توبه و بازگشت خود به خدا, برای آیندگان اسوه و سرمشق شدند و حجت حق را بر همگان تمام کردند.

چهره باعظمتی چون آسیه, اصحاب کهف, بهلول نباش, حر بن یزید, فضیل عیاض که صفحه های تاریخ حیات را با نور قلب خود روشنی بخشیدند, از گروه متذکران و از طایفه یادکنندگان حقند, که با توجه به خدا و یاد محبوب, روزگار تیره خود را منور ساختند, دامن حیات از دست شیطان کشیدند و به دامان رحمت دوست دست انداختند و خود را سریع تر از حرکت نور از حضیض پستی به اوج قله کرامت و درستی و قرب رحمت و وصال رساندند.

آری آری آن که مرد حق بود

از غم دنیای دون مطلق بود

خود نپوید راه جز راه خدا

رو نیارد جز به درگاه خدا

شسته از دنیا و عقبی جمله دست

در مقام قرب حق دارد نشست

وانکه از دنیای دون مسرور شد

از مقام قرب ایزد دور شد

نه زدنیا کام وی حاصل شود

نه به وصل دوست او واصل شود

بگذر از این کهنه زال و شادیش

پامنه در حجله دامادیش

رو بجو در کنج عزلت گوشه ای

خوش به دست آر از قناعت توشه ای

باش قانع تا نیفتی در طمع

کز طمع با ذلت آمد مرد, مع
قرآن

خدای مهربان در آیات متعددی, از قرآن مجید به عنوان ((ذکر)) یاد کرده, از جمله:

((انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون;(3) بی تردید ما این قرآن را نازل کردیم و قطعا خود حافظ و نگاهبان آن خواهیم بود.

قرآن مجید در بردارنده معارف و احکام و فرامینی است که به کارگیری آن ها سعادت دنیا و آخرت انسان را تضمین می کند.

قرآن کتاب زندگی است و انسان از نظر راهنمایی در تمام زوایای حیات به چیزی نیاز ندارد, مگر این که در آن بیان شده باشد.

قرآن انسان را به پا برجاترین و استوارترین راه, هدایت می کند و عمل کننده به آیاتش را به اجر کریم بشارت می دهد.

توجه باطنی به قرآن و اندیشه در آیات این کتاب, بیماری خطرناک جهل را معالجه و قلب را تبدیل به کانون معرفت می کند.

عمل به آیات, بیان کننده خوبی ها و اجتناب از زشتی هایی که قرآن انسان را نسبت به آن ها هشدار می دهد, مایه نجات, زمینه ساز کرامت و سبب قرب به خداست.

عمل به قرآن انسان را به همه حسنات آراسته می کند, از همه سیئات دور نگاه می دارد و در برابر خطرهای دنیایی و آخرتی به انسان مصونیت می دهد.

دانش گذشته, آگاهی نسبت به آینده, و دوای دردها و نظم امور زندگی در قرآن است.

پیامبر اسلام به وسیله قرآن از بدترین مردم, بهترین مردم را ساخت, عرب جاهلی و عجم دور از حقیقت را از لبه پرتگاه جهنم نجات داد و به مرزهای خوش بختی و سعادت و بهشت آخرت رساند.

رسول خدا فرمود:

((فاذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن, فانه شافع مشفع و ماحل مصدق و من جعله امامه قاده الی الجنه و من جعله خلفه, ساقه الی النار;(4) هنگامی که فتنه ها چون پاره های شب تاریک, امور را بر شما مشتبه ساخت; بر شما باد به قرآن. زیرا قرآن شفاعت کننده ای است که شفاعتش پذیرفته می شود و شکایت کننده ای که شکایتش پذیرفته است و کسی که قرآن را پیشرو خود قرار دهد, او را به بهشت می برد و هر کس آن را پشت سر اندازد, او را به دوزخ سوق می دهد.

امام سجاد فرمود:

((لو مات من بین المشرق والمغرب لما استوحشت بعد ان یکون القرآن معی;(5) اگر همه کسانی که بین مشرق و مغربند, بمیرند بعد از این که قرآن با من است, دچار وحشت نمی شوم.))

آری, برای حضرت سجاد که آیات توحید در وجودش تحقق داشت و به این دلیل خدا را با چشم دل می دید, با محبوب ازلی و ابدی انس داشت, آیات اخلاق از مشرق باطنش طلوع داشت و غرق نور بود, آیات احکام را مو به مو اجرا می کرد و در زمینه اجرا کمال اخلاص را رعایت می کرد و آن چنان با آیات مربوط به قیامت انس داشت که گویی خود رادر قله رفیع نجات می دید, جایی برای وحشت در عین تنهایی نبود.

حضرت زین العابدین فرمود:

((آیات القرآن خزائن, فکلما فتحت خزانه ینبغی لک ان تنظر ما فیها;(6) آیات قرآن جای گاه گنج ها است, پس هر گاه جای گاهی گشوده شد, سزاوار و شایسته است آن چه را در آن است با تإمل بنگری.))

کسی که در آیات قرآن اندیشه کند و مفاهیم ملکوتی آیات را بیابد, سپس به آن ها عمل کند و همه حرکات ظاهر و باطن خود را با قرآن هماهنگ نماید, قدرت و نیروی حرکت به سوی مقام قرب را پیدا می کند, به سبب قرآن که ذکر خداست, در عرصه گاه قرب محبوب قرار می گیرد, چشم دل از تماشای جمالش تا ابد برنمی دارد و به زبان حال می گوید:

تا مرا نور در بصر باشد

به جمال ویم نظر باشد

نظری را که او کند نظری

آن نظر کیمیا اثر باشد

کافرم گر به جنب رخسارش

نظرم جانب دیگر باشد

شکر از قهر او بود حنظل

حنظل از لطف او شکر باشد

دوست دارم ز سینه سوزان

ناله ای را که با اثر باشد

اثر ناله سحر خیزان

در شبانگاه بیش تر باشد

سر نپیچد ز تیغ بیدادش

مگر آن کس که خیره سر باشد
پیامبر و اهل بیت

امام باقر علیه السلام در پایان روایتی بسیار بسیار با اهمیت که دارای مطالب مهم و با ارزشی است و کلینی بزرگوار آن را در کتاب پرقیمت کافی به عنوان اولین روایت باب فضل قرآن نقل کرده, در توضیح آیه شریفه: ((ان الصلاه تنهی عن الفحشإ والمنکر ولذکر الله اکبر)) فرموده اند: ((و نحن ذکر الله و نحن اکبر))(7)

بی شک منظور از کلمه ((نحن)) پیامبر و دوازده امام معصوم اند.

دوازده امامی که وارث ایمان و اخلاق, دانش و آگاهی و بصیرت پیامبرند, دوازده امامی که مفسر قرآن, بیان کننده احکام, حافظان دین و امنای حق در میان جامعه انسانی اند.

دوازده امامی که مصداق عینی قرآن, چراغ های هدایت, راهنمایان انسان ها به سوی سعادت و تإمین کننده خیر دنیا و آخرت مردمند.

آنان یادآور همه حقایق, روشن کننده واقعیات, گنجینه های علم و عرفان و مظاهر صفت ها و اسم های الهی اند.

از آن جا که امامان معصوم قرآن ناطقند, حضرت باقر علیه السلام فرمود: ما ذکر خداییم و ما ذکر بزرگ تر هستیم.

بدون پذیرش سرپرستی آنان, بدون قبول معارف آن بزرگواران, بدون اطاعت از دستورات و فرامین آن جانشینان به حق پیامبر و بدون قرار داشتن در دایره ولایتشان ایمان انسان ناقص, اخلاقش فاسد, اعمالش ناشایسته, دنیایش بی نظم, و آخرتش پیچیده به خشم و عذاب خدا است.

رسول اسلام در آخرین لحظه های پایان عمرش به امت اعلام کرد:

من دو چیز گران بها در میان شما می گذارم: قرآن و عترتم که اهل بیت من هستند, این دو از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند, چنان چه به این دو چیز گران بها تمسک جویید, پس از من برای ابد روی گمراهی نخواهید دید.(8)

امامت شمع فانوس یقین است

امامت نور قلب متقین است

امامت گوهر دریای جود است

امامت جوهر کان وجود است

امامت جانب حق ره نمودن

امامت زنگ از دلها زدودن

امامت رهبری کردن به خالق

نمودن راه حق را بر خلایق

امامت لجه دین راست گوهر

امامت کان ایمان راست جوهر

امامت مقصد جن و بشر دان

امامت ختم بر اثنی عشر دان

بیا بر گوشه جن و بشر کیست

امام اول از اثنی عشر کیست

علی شیر خدا شاه ولایت

علی مصباح مشکاه هدایت

علی دانای سر بود و نابود

علی دریای لطف و معدن جود

علی تابنده مهر برج ایمان

علی رخشنده در درج ایقان

علی در دهر حلال مشاکل

علی آرام جان و راحت دل

وصی و جانشین مصطفی اوست

ولی و محرم راز خدا اوست

بود اندر جهان ختم امامت

بر او و عترت او تا قیامت

پی نوشت ها:

1. زمر (39) آیه 53.

2. نسإ (4), آیه100.

3. حجر (15) آیه 9.

4. کافی, ج2, ص438.

5. همان, ص440.

6. همان, ص446.

7. همان, ص436.

8. همه کتاب های حدیث شیعه و سنی.

شرح دعای کمیل

میرزا ابوالحسن بن اسماعیل لاری، معروف به محقق اصطهباناتی ، از دانشمندان بنام شیعه در قرن چهاردهم به شمار می آید که به علوم مختلف، آشنایی داشته و بخصوص در ریاضیات، تبحر داشته است و از ذوق عرفانی برخوردار بوده و به تصوف، گرایش داشته است .

وی که نوه دختری سید جعفر کشفی دارابی است، در سال 1250ق، در اصطهبانات فارس متولد شده و به سال 1338ق، در همان جا وفات کرده است .

او در مدارس دینی شهرهای یزد، مشهد و اصفهان، نزد آقایان محمدجعفر کرمانی و میرزا محمد رضا یزدی تحصیل و مدارج علمی را طی کرده است (2).

برخی از آثار و تالیفات او به ترتیب زیر است:

1 . حاشیه بر «تحریر اقلیدس » خواجه نصیر الدین طوسی .

2 . شرح «تشریح الافلاک » شیخ بهایی .

3 . الحصن الحصین در شرح «البلد الامین » ، تالیف جد مادری اش سید جعفر کشفی .

4 . مطلع الانوار، در عرفان .

5 . شرح دعای کمیل .
شرح دعای کمیل

دعای معروف کمیل، دارای شرحهای بسیاری است که در جلد سیزدهم الذریعة (ص 259 – 558) یازده شرح بر آن نام برده شده است .

شرح محقق اصطهباناتی، یکی از آن شرحهاست که از محتوایی نسبتا خوب و غنی برخوردار است و بعد از وفات او، تلخیص و قسمتهایی از آن، حذف شده، چنانکه در پایان نسخه خطی مورد استفاده ، آمده: «قد تم ما افاده … واسقطنا منه نبذا یسیرا مما هو قلیل الفائدة » .

این شرح، پیش از این، دو بار در حاشیه «زاد المعاد» چاپ سنگی شده است . (3) دو نسخه خطی نیز از این شرح، در کتابخانه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، با خصوصیات زیر موجود است .

نسخه اول به شماره 307 به خط محمدمهدی بن محمد شفیع بن محمدتقی موسوی کازرونی ، تحریر شده در شوال 1323 ، نسخه دوم به شماره 518 به خط محمدتقی بن محمد شفیع موسوی 1324 .

تصحیح این شرح، بر اساس دو نسخه خطی مذکور و نسخه چاپ سنگی انجام شده و منابع احادیث و اقوال، در پانوشت ها نشان داده شده است (4). مواردی نیز پس از جستجوی متعارف، پیدا نشد که فرصت بیشتری می طلبید .

در پایان لازم می دانم از دوست فاضل ارجمند، جناب حجة الاسلام صدرایی خویی و همکاران ارجمندشان در دفتر «میراث دیث شیعه » ، خصوصا جناب حجة الاسلام قاسم شیر جعفری که در فراهم آوردن امکان تصحیح و رفع برخی مشکلات در تصحیح، مرا یاری دادند، سپاسگزاری نمایم و از خوانندگان فاضل و دانشمند، انتظار دارم که خطاها و اشکالات را با بزرگواری تذکر دهند .

از درگاه خداوند رحمان و رحیم، برای روح مؤلف، رحمت و مغفرت، و برای خود، بخشش و توفیق خواستارم .

بسم الله الرحمن الرحیم وبه نستعین

اشتهار هذا الدعاء الشریف بین الفحول وتلقیه للعلماء بالقبول وظهور آثار الحق علیه وبهور علائم الصدق الیه کفانا مؤنة الاشتغال بتهذیب سنده وترتیب صدوره . فالمهم ان نقول:

اصل الدعاء – بالضم والمد – النداء، وعرفا: الرغبة الی الله تعالی، وطلب الرحمة منه علی وجه الخضوع والتذلل .

وحقیقته استدعاء العبد من ربه – جل جلاله – العنایة به والمعونة له . وهو من اعظم ابواب العبادة، واجل ما یدفع به الآفات والبلیات، واجدر ما یتنزل به الخیرات، بل هو من العبودیة بمکان، وله من العبادة شان . واناهیک فی هذا البیان قوله تعالی: «قل ما یعبؤ بکم ربی لولا دعاؤکم » (5).

والآیات والآثار والاخبار فی فضله بل وجوبه والحث علیه والتحضیض به متضافرة متوافرة، قال الله تعالی: «ادعونی استجب لکم » (6) وهو من شعار الصالحین، وداب الانبیاء والمرسلین، ومقام الموحدین والسالکین; لکونه مشعرا بالذل والانکسار، ومظهرا لصفة العجز والافتقار، وهو لا ینافی القضاء ولا یدافع الرضی، ولا یباین ماثبت بالعقل الصریح والنقل الصحیح من انه لا راد لقضائه، ولا معقب لحکمه، ولا تبدل حکمته الوسائل، ولا تغیر مشیته المسائل، وان الاقدار سابقة والاقضیة جاریة و ان القلم قد جف بما هو کائن الی یوم القیامة، وان المقدر کائن لا محالة، فاذا اقتضت حکمته وقوع امر او لا وقوعه فلابد من تحقق ما اقتضته، والدعاء لا یزید فیها ولا ینقص; علی ان المقصود ان کان من مصالح العبد فی دینه او دنیاه فالجواد المطلق لا یبخل به، وان لم یکن من مصالحه فلا یعطیه الحکیم العدل .

ومن ایمان المرء ان یعلم یقینا ان ما اصابه لم یکن لیخطاه، وان ما اخطاه لم یکن یصیبه، وانه لن یصیبه الا ما کتب الله له وان اشتدت طلبته وعظمت حیلته وقویت مکیدته; وذلک لان من المحققات فی حاق التحقق والمقررات فی متن التقرر ان جمیع ما فی هذا العالم مما وقع ویقع من الکلیات والجزئیات من الازل الی الابد فهو بهیاته وزمانه فی عالم آخر قبل وجوده، والله جل جلاله عالم بالکل علی ما هو علیه فی الازل ، علما احاطیا اشراقیا حضوریا .

ویعبر عن هذا المقام بالقضاء، وعن المقام الاول – اعنی خروج معلوماته سبحانه الی الفعل مفصلة بحسب حکمته ومشیته بحصول شرائطها وارتفاع موانعها کل فی وقته – بالقدر .

وبالجملة: القدر تفصیل القضاء والقضاء اجمال القدر، وهما انما یکونان ویجریان بتوسط اسباب وعلل مرتبة منظمة فی جمیع ما فی هذا العالم کما قال تعالی: «وآتیناه من کل شی ء سببا» (7) فعند اجتماع الاسباب والشرائط – اعنی حصول العلة التامة – یجب وجوب المقدر المقضی، وعند تخلف شی ء منها بقی وجوده فی حیز الامکان، فالمقدر والمقضی هو حصول الشی ء بعد حصول اسبابه وشرائطه، بل المسبب بدون السبب لیس بمقدور .

والحاصل: ان الاسباب والوسائط والروابط معتبرة فی جمیع امور هذا العالم، فکما ان الله تعالی جعل الغذاء موجبا للشبع والدواء شرطا لزوال المرض وطلوع الشمس سببا لضوء النهار، وهکذا جعل بعض الذنوب مغیرا للنعم وبعضها منزلا للنقم وبعضها حابسا للدعاء وبعضها قاطعا للرجاء، وجعل الدعاء والطلب والسؤال واسطة ووسیلة ورابطة فی قضاء الاوطار والحوائج، وجعلها مفتاحا للخیرات والبرکات والاستکمالات والترقیات، فالعبد لابد ان یدعو حتی یصل الی مطلوبه .

ولم یکن ذلک خارجا عن قانون القضاء السابق وناسخا للکتاب المسطور، بل هذا هو مجری القضاء والقدر; فاذا اراد الله بعبد خیرا هیا له اسبابه، وفتح له بابه، و وفقه للدعاء والتوبة والطاعة . شعر بالفارسیة:

چون خدا خواهد که غفاری کند

میل بنده جانب زاری کند

ولان الدعاء بامر الله وتوفیقه، ومنبعث مما انبعث منه القضاء، کان یقاوم القضاء ویرد البلاء; ولیس یقاوم القضاء من حیث انه فعل العبد وصادر منه، فانه من هذه الحیثیة مما یتحکم فیه القضاء، مثلا: اذا امر الملک احدا بضرب ولده فان ید المامور من حیث انه مامور من الملک ویده یده، یتسلط علی ولد الملک ویتحکم فیه، ولو کان من حیث هو هو فکلا وحاشا ان یستطیع لذلک .

ثم اعلم ان الله لا یشاء ولا یرید بعبده الا ما یراه ویعلمه مستعدا قابلا له باستعداده الذاتی الغیر المجعول، وسیاتی تحقیق الحق فی ذلک .

والسر العقلی فی الامر بالدعاء بل فی مطلق التکالیف: ان کیفیة علم الله وقضائه ومجری قضائه وقدره غیر معلومة للعبد غائبة عن العقول، والحکمة الالهیة تقتضی ان یکون العبد معلقا بین الخوف والرجاء اللذین بهما تتم العبودیة .

روی عن النبی صلی الله علیه و آله انه لما قال: «جفت الاقلام وجرت المقادیر» فقیل له: ففیم العمل؟ قال صلی الله علیه و آله: «اعملوا فکل میسر لما خلق له، وکل عامل بعلمه » (8). اراد بذلک ان الانسان میسر فی ایام حیاته للعمل الذی سبق به القدر قبل وجوده . وفی هذا الکلام ترغیب وترهیب ، وفی قوله: «میسر دون مسخر» تحذیر عن الغرق فی لجة القضاء والقدر .

فتامل وتدبر ولا تصغ الی ما یقوله اصحاب الجهالة والبطالة من ان المقدر کائن لا محالة، وان لا اثر فی الدعاء ولا فائدة! «وخذ ما آتیتک و کن من الشاکرین » (9) واعرف قدره ولا تبذله لغیر اهله لانه من الاسرار . وانتظر لزیادة الکلام فی ما یتعلق بالدعاء . ولنشرع فی المقصود .

اعلم ان لجدی الامجد وسیدی الاوحد – اطاب الله ثراه – تحقیقات رشیقة انفرد بها فی سنابرقه (10) ، «یکاد سنا برقه یذهب بالابصار» (11).

والمستنتج منها: ان تمامیة الدعاء باربعة ارکان: الداعی، والمدعو، والمدعو له، والمدعو به .

فالواجب والمهم للداعی معرفة هذه الارکان الاربعة، بان یعرف نفسه بالافتقار المحض والانکسار البحت والعجز الصرف، ویعرف مدعوه بانه الرحمن الرحیم السمیع البصیر، ولا مؤثر فی الوجود الا هو، وانه مجیب الدعوات ومعطی المسئولات; ویعرف المدعو له، بان یکون مسالته فیما یبقی له جماله ویفنی عنه وباله، ویکون مطالبه علی حده وقدره ومنزلته ، ومآربه علی وفق صلاحه ومصلحته، اعنی یطلب ویرجو ربه ما یلیق بحکمته ویوافق رضاه، ولا یطلب فوق ذلک فیکون من المعتدین، والمشتمل علی ذلک الادعیة الماثورة عن اهل بیت النبوة ومعدن الحکمة .

ویعرف المدعو به اعنی وسیلته وبابه وواسطته وسببه الی ربه، کان یعرف ان لا وسیلة له ولا واسطة بینه وبین ربه الا اسمه الاعظم ونوره الاقدم ووجهه الاکرم المکرم، فوارة الرحمة، عین الحیاة محمد و آله الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین .

ویکون توجهه الیه وبه علی صدق النیة وخلوص العقیدة، معتقدا ان الابواب منسدة الا هذا الباب، وان من اراد الله بدا به (12).

والمتکفل لهذه الارکان الاربعة بغایة الفصاحة فی الالفاظ، ونهایة البلاغة فی الایجاز قوله علیه صلوات الله: (اللهم انی اسالک) فب «اللهم » یعرف المدعو وب «انی » یشیر الی نفسه وتعینه وهویته وانیته، لکن لا من حیث هو هو، وموجود علی حیاله وله شان من الشؤن; بل بما هو مفتقر محض وموجود بالمدعو، قائم به، ولیس صرف ولا شی ء بحت . علی ان ملاحظة النفس والالتفات الی مقام السائل واثبات انیته وبعده عن ساحة الرب الجلیل وبینونته عن مقربی حضرته فی بدء السلوک واول الامر وابتداء الدعاء لیس بذلک البعید، بل هو الی الطبیعة البشریة قریب، بل لابد منه ولا مفر عنه .

وبالسؤال یؤمی الی غایة التواضع والتذلل والتبتل وعدم الخروج عن قدره وحده وطوره، وبما بعده یؤذن الی الوسیلة والسبب بینه وبین ربه .

ثم اعلم ان اسم «الله » اسم للذات الاقدس فی مرتبة الاحدیة، وهو اسم له تعالی فی مرتبة الهویة المطلقة الغیبیة، وهو اعظم اسمائه الحسنی . ومن اسرار هذا الاسم الشریف انه ما من ذی حیاة الا واصل هذا الاسم فی الظهور الاول یکون جاریا علی نفسه، وبه تروح روحه ; هذا .

ولکون هذا الاسم المبارک بهذه الدرجة من العظمة کرر فی القرآن المجید الی الفین وثمان مائة و ثمان مرة، فاعرف ذلک واضبطه ان شاء الله تعالی .

والسؤال هو طلب الادنی من الاعلی، واذا اقترن بالتضرع والابتهال یسمی دعاء، کما مر الیه الاشارة ; ویکون بالقول والفعل، ویستدعی جوابا اما باللسان واما بالید . ویقارنه بل یلزمه الذل والمهانة .

ولهذا یکون مذموما اذا کان من المخلوق ومتوجها الی غیر الله سبحانه، بل یعد من الکبائر; بل علی حد الشرک بالله; لان الله لا یرضی للمؤمن الذل والاستکانة، کما لا یرضاه لنفسه حیث اشرکه مع نفسه فی العزة بقوله العزیز: «و لله العزة ولرسوله وللمؤمنین » (13).

وورد فی الخبر: «ان کل ذنب یرتکبه المؤمن لعل الله یغفر له الا السؤال عن الخلق فلا یغفر له ابدا» (14) ونحوه اخبارا آخر .

ویکون ممدوحا اذا کان من الله سبحانه ومتوجها الیه تعالی، وکان کلما کان بالتذلل والتضرع اقرب، کان بالمدح انسب .

ومن لوازم الدناءة والمهانة الانابة واثبات الانیة، وملاحظة النفس، والالتفات الی مقام السائل، وبعده عن ساحة عزة الرب المسئول وجلال الحق المامول کما هو، لاقحام انی وانا ونحوهما مدلول; وهذا لبدو السلوک واول الامر وابتداء الدعاء معلول، ولاهل الذوق والمعرفة معقول، ولاهل السؤال والسلوک مقبول، کما سبق الیه الایماء وهو غیر مذهول .

قوله علیه السلام: (برحمتک التی وسعت کل شی ء) الرحمة: العطف والبر، والمراد هنا اعطاء کل ذی حق حقه، وهی مظهر الربوبیة المطلقة وکمالها وبروزها، فان الالوهیة اعنی الموجودیة التامة لاتتم ولا تظهر الا بالربوبیة، والربوبیة والتربیة الکاملة لا تتم ولا تظهر الا بالرحمة الواسعة لکل شی ء; ولهذا اردف اسم الذات والدال علی الالوهیة بصفة الرحمة فی البسملة الذی لا یتم ولا یکمل امر الا به (15) ، واردفه فی مقام الحمد باسم الرب فقال تعالی شانه: «الحمد لله رب العالمین » عالم العقول وسکانها، وعالم النفوس وقطانها، وعالم البرزخ وجلوسها، وعالم الناسوت وقعودها .

بعبارة اخری: حضرة الجبروت وحضرة الملکوت الاعلی وحضرة الملکوت الاسفل وحضرة الناسوت والملک بمجردها ومؤدیها وعالیها وسافلها وجوهرها وعرضها وبسیطها ومرکبها غیبها وشهودها . وبالجملة کلما فی الوجود مما سواه – تعالی شانه – داخل تحت رحمة الله – جمت آلائه – مشمول لها .

ولتوضیح المقال نقول مستمدا من عنایته ورحمته: ان لله – علت آیاته – رحمتین: رحمة بها وجد ما وجد وجعل ما جعل وخلق ما خلق من الذرة الی الدرة، ولولاها لما کان الذی کان فی قوس النزول، ورحمة بها یتقرب الی حضرته من تقرب ، ویصعد الی جنابه من صعد فی قوس الصعود .

وبالمعنی الاول قال تعالی: «ورحمتی وسعت کل شی ء» (16) وبالمعنی الثانی قال تعالی: «یختص برحمته من یشاء» (17) ، «ان رحمة الله قریب من المحسنین » (18) ، «فساکتبها للذین یتقون ویؤتون الزکوة » (19) ، «وکان بالمؤمنین رحیما» (20) فی الدنیا وزلاتها، وفی القبر وحسراتها، وفی القیامة وظلماتها، وفی الصراط ومخافاتها، وفی النار ودرکاتها، وفی الجنة ودرجاتها .

ویعبر عن الاول بالرحمة الرحمانیة التکوینیة کما اشتهر: «ان الرحمن وصف عام واسم خاص » (21) لا ینبغی اطلاقه علی غیره تعالی، وعن الثانی بالرحمة الرحیمیة التشریعیة کما انتشر: «ان الرحیم وصف خاص واسم عام » (22). واهل المعرفة یلقبون الاول بالقاب شامخة مثل: کلمة «کن » ، والکاف المستدیرة علی نفسها، والمشیة المطلقة، الی غیر ذلک ; هذا .

وفی الخبر: «ان لله مائة رحمة انزل منها واحدة فی الارض فقسمها بین خلقه، بها یتعاطفون وبها یتراحمون، واخر تسعا وتسعین لنفسه یرحم بها عباده یوم القیامة » (23).

ومن رحمته الواسعة ستر العیوب التی لو علم بها ابواک لفارقاک، ولو علم بها امراتک لجفتک، ولو علم بها جارک لاقدم بها علی تخریب دارک .

ثم ان الذی علیه الحق والحقیقة – آخذا من اخبار اهل بیت النبوة وآثار مواضع الرسالة -: ان حقیقة الرحمة – بکلا المعنیین – هی الحقیقة المحمدیة والدوحة الاحمدیة . وکفی فیه قوله تعالی: «وما ارسلناک الا رحمة للعالمین » (24). والجمع المحلی باللام یفید العموم، فمساقه مساق رب العالمین . والمفهوم من قوله تعالی: «ما اشهدتهم خلق السموات والارض ولا خلق انفسهم وما کنت متخذ المضلین عضدا» (25) انه تعالی اتخذ الهادین اعضادا واشهادا لخلقه; والمراد بالعضد الواسطة والشفیع .

وفی الزیارة الجامعة الماثورة: «انتم الرحمة الموصولة » (26) – بالله تعالی شانه وتقدست اسماؤه – فمحمد صلی الله علیه و آله وآل محمد علیهم السلام هم الرحمة الموصولة الواسعة الجامعة بین الخالق والمخلوق، فی ایصال نور الوجود و ضوء الفعلیة الی الماهیات والمواد الامکانیة، ولولاهم لبقیت الکل فی ظلمة العدم وغسق البطلان، ولما خلق الافلاک، ولما نزل الخیرات والبرکات، ومن هذه السعة فی الرحمة یقول ویستصرخ یوم القیامة: «وا امتی » والناس کلهم یستصرخون: «وا نفسی » (27). والنبی والولی هما لله تعالی الیدان المبسوطتان اللتان ینفق بهما کیف یشاء .

فعلی هذا، الرحمة بمعنی المرحوم، واضافته الی الله تعالی لاختصاصه به تعالی بمظهریته له وکونه مرآة لجماله وجلاله، وان من رآه فقد رای الحق، و وسعته لکل شی ء باعتبار احاطته وجامعیته لکل کمال وجمال وجلال، وانه النور الاعظم والاسم المکنون الاعز الاجل الاکرم الذی یحبه الله ویهواه، وبه یستجیب دعاء من دعاه .

(وبقوتک) الی قوله (علی کل شی ء) القوة: القدرة، والقوی: الغالب الذی لا یستولی علیه العجز والضعف فی حال من الاحوال، والجبر: الغلبة، والجبار: العالی فوق خلقه، او المتکبر المتسلط .

هذه الفقرات الشریفة کلها من واد واحد، یشیر الی معنی، فاراد هو عموم قدرته وقوته وشمول قهره وسلطنته واحاطة هیمنته وجبروته لکل موجود علی حد سواء ; فان علة المقهوریة والخضوع والذلة والدیانة والمسکنة – وهی الامکان – مشترکة بین تمام الاشیاء، ونسبته تعالی الی الکل سواء . وکیف لا یکون هو تعالی قاهرا غالبا وما سواه مغلوبا مقهورا، والممکن لیس محض، والواجب ایس صرف .

وهاهنا نکتة احب ان انبه فانتبه واستمع .

اعلم ان لما سوی الله تعالی من مخلوقاته ومکوناته ثلاث جهات: جهة صدورها منه تعالی وانتسابها الیه وارتباطها به، وجهة ذواتها وکینونتها، وجهة اضافتها فی انفسها ونسبة بعضها الی بعض، ونسبة تکونها فی قرونها وادوارها وعوالمها ونشاتها .

وکل موجود من الجهة الاولی وماهو مظهر ومجلی لربه الاعلی عظیم معظم کریم مکرم ; فان الفحم اذا امتلی من النار یصیر نارا، والجسم بالرطوبة یصیر رطبا وبالیبوسة یصیر یابسا، والی هذا اشار صلوات الله علیه: (بعظمتک التی ملات کل شی ء) وامتلئت بها وعاء کل موجود . و ورد فی دعاء السحر: «اللهم انی اسالک من بهائک بابهاه وکل بهائک بهی … الی آخره » ، اذ کل شی ء بهاؤه و کل بهائه بهی، و کل شی ء آیاته و کل آیاته عظیمة، و کل شی ء اسماؤه و کل اسمائه کبیرة، و کل شی ء جماله و کل جماله جمیل، و کل شی ء نوره و کل نوره نیر .

ومن الجهة الثانیة وکینونتها وذواتها بما هو هو حقیر محقر صغیر مصغر، و الیه الاشارة بقوله علیه السلام: (وبقوتک التی قهرت بها کل شی ء) . و ورد فی دعاء الصحیفة السجادیة: «ولک العلو الاعلی فوق کل عال والجلال الامجد فوق کل جلال، و کل جلیل عندک صغیر، و کل شریف فی جنب شرفک حقیر» (28).

واما من الجهة الثالثة فهو حقیر من حیث وعظیم من حیث، مثلا: الذرة حقیر بالنسبة الی الفیل، والجنین حقیر بالنسبة الی المولود، وهکذا .

واما فی حد عالمه ونشاته وحیاله، فهو اما صغیر بالجهة الثانیة واما عظیم بالجهة الاولی .

فنقول: من آثار قدرة الله بهر برهانه، وعلائم عظمته علت آیاته: هذا الخلق العظیم الجسمانی اعنی الکرة المنضدة المرکبة من کرات کثیرة محیطة بعضها ببعض، مختلفة جنسا ونوعا، وکدورة و صفاء، وکثافة ولطافة، ودقة وغلظة، وکمودة وضیاء، المعبر عنها بالعالم الآفاقی ، من السماوات العلی والارضین السفلی .

اما السماوات فسبع، حمله الکواکب السبع السیارة المشهورة المشتمل کل منها علی افلاک جزئیة کثیرة، ویحیط بالسابع – اعنی فلک الزحل – فلک عظیم مرکوز فیه الثوابت الغیر المحصورة، ویعبر عنه بالکرسی، ویحیط به الفلک الاعظم فلک الافلاک، ویعبر عنه بالعرش، وعظمته ما شاء الله لا یدرکها الا الله، ولا یمکن للبشر الاحاطة بها; کیف؟ وکرة الارض بما فیها وما علیها – من البراری والبحار والصحاری والقفار والجبال والانهار والبلاد والاشجار والحیوان والعباد بتمامها وجملتها – لاتحس، ولا یکون لها قدر محسوس عند فلک الشمس، وفی جنبه وعظمته ذلک الفلک، بحیث ان الشمس مع کونها ثلاث مائة وستة وعشرین مثل مقدار جرم الارض، بکلها تکون مرتکزة فیه کدرة بیضاء فی بساط اخضر منبسط علی سطح الارض، والافلاک الاخر علی القیاس .

وفلک الثوابت مشتمل علی کواکب لا تحصی، اعظمها من المرصودة مقدار جرمها مائتان واثنان وعشرون مثل مقدار جرم الارض، واصغرها مقدار جرمه ثلاثة وعشرون مثل مقدار جرم الارض، ومحدب هذا الفلک مماس لمقعر الفلک الاعلی، و ثخنه وغلظته ما شاء الله خارج عن طوق البشر .

ثم فوق ذلک الفلک الاعظم عالم النفوس، وفوقه عالم العقول المجردات التامات القاهرات، مجالی ومظاهر لانوار الله جل جلاله مما یقصر نطاق البیان عن وصف جلاله ویکل لسان التبیان عن نعت جماله ; هذا .

واهل الانکلیس اعتقدوا ان فی کل کرة فی کرات الکواکب الغیر المحصورة مثل ما فی کرة الارض، من البحار العمیقة والصحاری المقفرة والبلاد والعباد والانهار .

قوله علیه السلام: (وبوجهک الباقی بعد فناء کل شی ء) .

قد ورد فی القرآن والادعیة والاخبار ذکر وجه الله الباقی کثیرا، بعبارات شتی حسب اختلافات المقامات، وقد تصدی لتوجیهه وتفسیره علماؤنا الاخیار من اهل التفسیر والاخبار واهل الحکمة والاعتبار . واحسن ما وجدنا منهم – طاب ثراهم – فی کشف الحجاب عن وجه جماله، واصوب ما ورد عنهم فی رفع اعضاله وحل اشکاله، ما افاده العالم العامل المحدث الکامل فی کتابی الصافی والوافی، حذو ما سمح به صدر الحکماء، وملخصه:

ان المراد بوجه الله الباقی: ما یواجه به الله سبحانه ویتوجه به الیه تعالی، ویکون سببا متصلا بین الله وبین خلقه وحبلا متینا یتقرب به الی الله جل شانه، من نبی او ولی او وصی او عقل کامل وفی او مطیع لله ولرسوله; فانه وجه الله الذی یؤتی منه ویواجه الله عباده ویخاطبهم بواسطة (29) وفی الجامعة الماثورة: «من وحده قبل عنکم، ومن قصده توجه بکم » (30).

وقد یرجع الضمیر فی قوله تعالی: «کل شی ء هالک الا وجهه » (31) الی الشی ء، فیکون معناه ان وجه الشی ء لایهلک، وهو ما یقابل منه الی الله وهو روحه وحقیقته وملکوته ومحل معرفة الله منه التی یبقی بعد فناء جسمه وشخصه . والمعنیان متقاربان ماخوذان من اخبار معادن علم الله وآثار خزائن حکمة الله .

وصدر الحکماء زاد علی هذه الجملة وقال ما حاصله:

ان کل ما هو من صقع الربوبیة وناحیة عالم الامر وکان بریئا من الشر والنقص وکاملا بالفعل کالمجردات المحضة وما یقارنها، فهو باق ببقاء الله تعالی وجوبا لا بابقاء الله; اذ لیس فیه امکان العدم فان امکان المقارنات الصرفة فرضی غیر ثابت لها فی الواقع; اذ لیست لها ماهیة یعرضها الوجود، بل ماهیاتها مندکة فی الوجود، فهی صرف الوجود ومحض الخیر لا یتطرق الیها الشر والعدم، وکل ما هو من صقع الامکان والماهیة وناحیة عالم الخلق فهو فان هالک، کالعالم الجسمانی بجمیع مادته وصورته وطبایعه ونفوسه، ارضیة کانت او سماویة، ناطقة کانت او صامتة، مع لواحقها وتوابعها وماهیاتها وکمیاتها وکیفیاتها واوضاعها ونسبها; فانها کلها دائرة حادثة کائنة فاسدة متجددة متصرمة; انتهی .

وهذا الذی ذکره هذا الحکیم الفحل واعتقد انه القول الجزل قد کرر القول فی کتبه . وعلی هذه المقالة جل هذه الطائفة، ونقلوها عن قدماء الفلاسفة . ولا یخفی مخالفتها للشریعة الطاهرة ومباینتها للملة القاهرة . وهذه جراة عظیمة! ولیست منهم باول قارورة; مع انها معارضة لصریح العقل وقوی الرای، فان العقل اوجب انحصار الموجود فی الواجب والممکن ولا ثالث لهما قطعا، واذا بت بالبرهان وحدة الواجب فکل ما سواه من الذرة الی الدرة من المجردی والمادی – کائنا ما کان – ممکن بالامکان الواقعی، وله ماهیة قابلة للوجود، وکل ممکن فهو جائز العدم والزوال والفناء والاضمحلال . وهذه قضیة قیاسها معها، فلا تذهل .

قوله علیه السلام: (وبعلمک الذی احاط بکل شی ء) مسالة العلم معرکة آراء الحکماء ومطرح انظار العقلاء، واستقصاء المقال فیه یوجب العسرة والکلال، واستقراء ما قیل وما یقال فیه یورث الحیرة والضلال، فالاقتصار علی المختار اولی، والاکتفاء علی المشتار احری .

فنقول: فی اثبات العلم له طریقان:

الاول للمتکلم، وهو انه تعالی فاعل افعال محکمة متقنة یتحیر فیها العقول والاوهام، وکل من کان کذلک فهو عالم، اما الکبری فبالضرورة; فان من رای خطوطا ملیحة حسنة، او سمع الفاظا بلیغة طیبة منبئة عن معان دقیقة واغراض شریفة، او شاهد نقوشا رشیقة بدیعة، علم قطعا وقطع یقینا ان فاعلها وصانعها عالم علما کاملا .

واما الصغری فغنیة عن البیان، وبطریق اوفی: ان العلم کمال مطلق لمطلق الوجود بما هو موجود، وکلما کان کمالا لا یکون ممتنعا للواجب تعالی ، وکل ما لا یمتنع علیه فهو واجب الحصول; اذ لیس له سبحانه قوة امکانیة وحالة منتظرة، والا لکان تعالی فاقدا فی حد ذاته لذلک الکمال، وفقد الکمال نقص – تعالی شانه عن ذلک – فهو تعالی عالم بذاته یدرک ذاته بذاته لا بامر زائد، ویدرک جمیع الاشیاء من الدرة الی الذرة من الازل الی الابد بما کان وما یکون باسبابها ومسبباتها، وبتجددها وثباتها ودوامها وتصرمها دفعة واحدة، بالاشراق الحضوری والعلم الاشراقی .

وعلمه تعالی بذاته هو کونه نورا بذاته وظاهرا لذاته، وعلمه بما سواه هو کونه ظاهرا له حاضرا لدیه ظهورا وحضورا لا اتم ولا اکمل ولا اعلی منه; فان ما سواه طرا من الازل الی الابد فی جنب احاطته الاشراقیة وسلطنته النوریة القاهرة کالنقطة الواحدة، وسلسلة الزمان کلا کالآن الواحد .

ثم انه تعالی اذا علم شیئا کان له اضافة مبدئیة الیه تعالی، فاذا بطلت صورته بطلت تلک الاضافة الیه، ولا یلزم من بطلان الاضافة تغیره تعالی; اذ لا یلزم من تغیر الاضافات تغیر المضاف الیه، کانتقال ما علی الیمین الی الیسار مع بقاء الشخص بحاله، وکما ان الشمس یدور معها الضیاء حیث ما دارت ولا طلوع ولا غروب عندها، وتغیر المستشرق بها وتبدله لا یوجب تغیرا فیها .

واما طریقة الحکماء فنقول: ان ذاته تعالی علة لجمیع ما سواه; لان العلة المؤثرة المستقلة التامة یجب ان یسد جمیع انحاء عدم المعلول، ولا یتاتی ذلک بالعلل الامکانیة; لان من جملة انحاء عدم معلولها انعدامه بانعدامها، ولا یمکنها سد انعدام نفسها، فجمیع الممکنات – ولو کانت غیر متناهیة – فی حکم ممکن واحد فی جواز طریان العدم علیها، فالسد المذکور لا یتمشی الا من العلة الوجوبیة، فواجب الوجوب بالذات مبدا سلسلة الممکنات وساد خلة المحتاجات، وذاته تعالی مجرد صرف وفعلیة محض، ما فیه شائبة مادة ورائحة استعداد، وکل من هو کذلک فهو عالم بذاته لذاته لا بامر زائد; فهو تعالی عالم بذاته الذی هو من حیث هو علة لغیره، والعلم بالعلة بوصف کونه علة مستلزم للعلم بالمعلول لما بینهما من التضایف، کالعلم بالنار التی هی علة للسخونیة من حیث انها مسخنة; فهو جل شانه عالم بمعلوله الاول . ولان المعلول الاول علة للمعلول الثانی، وهو تعالی عالم به بوصف کونه علة لغیره، فهو تعالی عالم بمعلوله ایضا، وهکذا الی آخر سلسلة الموجودات . وهذا برهان قوی لا یحوم حوله ریب وشک .

بقی الاشکال فیما ورد فی الآثار والاخبار عن الائمة الاطهار علیهم السلام: من انه تعالی عالم بما کان قبل ان یکون، وعالم اذ لا معلوم (32).

ودفعه وحله بان نقول علی ما فی الوافی: صفات الله الجمالیة الذاتیة – ونعنی بها ما یکون کمالا فی نفسه وعلی الاطلاق ویکون ضده نقصا – علی قسمین: قسم لا اضافة فیه الی غیره جل ذکره اصلا، بل له وجه واحد کالحیاة والبقاء، وقسم له اضافة الی غیره کالعلم والقدرة والسمع والبصر; فانها عبارة عن انکشاف الاشیاء فی الازل کلیاتها وجزئیاتها، کل فی وقته وبحسب مرتبته وعلی ما هو علیه فیما لا یزال، مع حصول الاوقات والمراتب له سبحانه فی الازل مجتمعة، وان لم یحصل بعد لانفسها وبقیاس بعضها الی بعض متفرقة مفصلة; وهذا الانکشاف – بمعنی ان ذاته تعالی بحیث اذا وجد شی ء انکشف له ولا یخفی منه – حاصل له بذاته من ذاته قبل خلق الاشیاء، بل هو عین ذاته وان تاخرت اضافتها الی الاشیاء علی حسب تاخرها وتفرقها فی انفسها بمعنی انه لما احدث الاشیاء وکان المعلوم – وقع العلم منه علی المعلوم والسمع علی المسموع والبصر علی المبصر والقدرة علی المقدور; فالقدیم هو اصل العلم ، والحادث هو الارتباط والاضافة (33). ولعل مراد الشیخ الجلیل الاحساوی من قوله: «لله تعالی علمان: قدیم وحادث » ومراد الحکماء من قولهم: «ان لله علما اجمالیا وعلما تفصیلیا وعنائیا وفعلیا» هو هذا المعنی اللطیف .

ثم اعلم ان العلم ونحوه من صفات الذات عین ذاته تعالی، بمعنی ان ذاته تعالی علم کله، قدرة کله، حیاة کله، وانه یترتب علی ذاته الاحدیة البحت آثار جمیع الکمالات من غیر افتقار الی معان اخر، قائمة به تسمی صفات، تکون مصدرا للآثار، کما فی المخلوقات . وهذه المفاهیم والاعتبار العقلیة لا یوجب تکثرا فی الذات، ولا انحل بوحدانیة الصرفة الخالصة اصلا، بل تزید وحدة، وهذا هو معنی قول سید العارفین والموحدین: «کمال الاخلاص نفی الصفات عنه » (34).

وما قد یقال: ان العالم ذات ثبت له العلم وکذا سایر المشتقات، فهو کلام ظاهری وجمود علی اللفظ، وخروج عن طور المعرفة .

ولو سلم فنقول: ثبوت المبدا فی المشتق اعم من کونه عین المثبت له او غیره، والاول یسمی الحقیقی والثانی المشهودی کالابیض، فان الابیض الحقیقی هو البیاض نفسه، والمشهودی ذات ثبت له البیاض وهو غیره; فافهم واستقم .

ولو قلنا: بان المراد من العلم المحیط – المذکور فی هذه الفقرة الشریفة – هو العقل والروح المحمدی، الذی فیه صورة کل شی ء ومثال کل موجود، لم یکن بذلک البعید بحکم الازدواج; فتامل .

(وبنور وجهک الذی اضاء له کل شی ء) .

النور والضوء مترادفان، ویعرفان: بالظاهر بنفسه المظهر لغیره; والفرق بینهما بان الضوء ذاتی والنور عرضی، لقوله تعالی: «جعل الشمس ضیاء و القمر نورا» (35) غیر مطرد .

والمراد بالنور هنا هو العینی الوجودی لا العرضی الکیفی، فان التعریف المذکور حق للوجود الحقیقی اذ هو النور المشرق علی المواد الظلمانیة، والضوء المتبلج علی الهیئات الغیهابیة (36) من النور الاول المحمدی صلی الله علیه و آله والضوء الاقدم الاحمدی، فخرج الکل من الظلمة الی النور، وصار الکل ذا ضوء وظهور، تطفلا لنوره الاعظم وتذللا لوجوده الاکرم .

ولست اقول: هو صلی الله علیه و آله اوجد الاشیاء وخلقها کما یقوله بعض اهل المعرفة، مستندا الی ظاهر ما ورد عنهم: «نحن صنائع الله والخلق بعد لنا صنائع » (37) واشباهه ، وان کان لو قلت هذا لما کان بذلک النکیر وما اوجب علی التکفیر; فان القمر المنیر فی اللیل المقمر یستند الیه ضوء الهواء و خلیقة الکتان وریثته وظهور الاشیاء وبروزها، فیقال: انار القمر الهواء، واخلق الکتان، واظهر الاشیاء، مع انه عند التحقیق جرم کمد له صقالة لا ضوء له فی حد نفسه، وانما یفیض الیه الضوء ویستنیر من الشمس المضیئة بالذات عند مقابلته ومواجهته لها، وینعکس منه الضوء الی الارض وما فیها، کما ینعکس من المرآة المواجهة للشمس المستضیئة منها الضوء والشعاع الی جوف البیت المظلم فیستضی ء البیت ویظهر مافیه، وعند التحقیق الضوء والشعاع من الشمس لا غیر .

لکنی اقصر النظر علی التحقیق واقول: لا مؤثر فی الوجود ولا موجد الا الله جل شانه، ولا قوة الا بالله، وان شان النور الاول والروح الاعظم هو ما قال الله تعالی فی حقه: «یا ابن آدم خلقتک لاجلی، وخلقت الاشیاء لاجلک، ولولاک لما خلقت » (38) وذلک لما قدثبت ان نور محمد صلی الله علیه و آله وعترته اشرف ما فی الوجود، وثبت ان الله جعل کل ما هو اشرف واعلی سببا کمالیا وعلة غائیة لما هو احسن واوفی، فخلق الارض للنبات والنبات للحیوان والحیوان للانسان والانسان لسلطان العالم وسلطان العالم لذاته الاقدس جل شانه، فالنور الاقدم الاحمدی مرکز دائرة الوجود وقطب فلک الظهور، وعاکس للکل، والکل عکوس له، فسکان الجبروت بعلومهم وعصمتهم وطهارتهم عکوس له صلی الله علیه و آله بعلمه وعصمته وطهارته، وقطان الملکوت بقدرتهم عکوس له صلی الله علیه و آله بقدرته . فانه ید الله، وحراس السماوات ونیراتها بدیمومتهم ورفعتهم عکوس له صلی الله علیه و آله بدیمومة نوره ورفعته وعلو مرتبته ومنزلته، وجلاس محفل النبوة، ونادی الرسالة وصدر اولی العزیمة فی نشاة الناسوت عکوس له صلی الله علیه و آله بنبوته ورسالته واولی عزیمته، وحیوان عالم الکیان من الناسوت ومن فی درجته ونباته ومعدنه الی بسائطه کلها عکوس له صلی الله علیه و آله بمقام بشریته .

. و «آدم ومن دونه تحت لوائی یوم القیامة » (40).

وفی الزیارة الماثورة: «بکم فتح الله وبکم یختم » و «ذکرکم فی الذاکرین، واسماؤکم فی الاسماء، واجسادکم فی الاجساد، وانفسکم فی النفوس، وارواحکم فی الارواح، وآثارکم فی الآثار، وقبورکم فی القبور» (41).

وورد: «ان شجرة طوبی اصلها فی دار علی بن ابی طالب علیه السلام، وما من دار مؤمن الا وفیها غصن من اغصانها» (42).

نظم:

ولا تقل دارها بشرقی نجد

کل نجد لعامریة دار

ولها منزل علی کل ماء

وعلی کل دمنة آثار

ایضا نظم لطیف:

وقد کان مجلی الذات نور محمد

علیه سلام الله فی کل لحظة

وقد فتق الله المهیمن نوره

لیظهر کل اسم وکل حقیقة

ومجلی صفات الله روح محمد

وکان به ارواح کل البریة

وذلک روح اعظم فی الوجود من

ملائکة الرحمن قبل الخلیقة

ولنورد هنا اخبارا شریفة تتمیما للنعمة وتکمیلا للمعرفة .

ففی النبوی: «اول ما خلق الله نوری، ثم فتق منه نور علی علیه السلام فلم نزل نتردد فی النور حتی وصلنا حجاب العظمة فی ثمانین الف الف سنة، ثم خلق الخلائق من نورنا، فنحن صنائع الله والخلق بعد لنا صنائع » (43).

وفی خبر آخر عن ابن عباس رضی الله عنه قال: کنا عند رسول الله صلی الله علیه و آله فاقبل علی بن ابی طالب علیه السلام فقال النبی صلی الله علیه و آله: «مرحبا بمن خلقه الله قبل ابیه آدم باربعین الف سنة » ، قال: فقلنا یارسول الله ، اکان الابن قبل الاب؟ فقال: «نعم، ان الله خلقنی وعلیا من نور واحد قبل خلق آدم بهذه المدة ثم قسمه نصفین، ثم خلق الاشیاء من نوری ونور علی ، ثم جعلنا عن یمین العرش فسبحنا فسبحت الملائکة، وهللنا وهللوا، وکبرنا فکبروا، فکل من سبح الله وکبره فان ذلک من تعلیمی وتعلیم علی بن ابی طالب » (44).

واعلم ان «النصف » فی هذا الخبر مشتق من النصف والانصاف، ومعناه التعادل والتساوی، لا التناقص المقابل للتمام والکمال; فتامل .

وفی الصادقی: «ان الله حین شاء تقدیر الخلیقة وذرء البریة وابداع المبدعات، نصب الخلائق فی صور کالهباء قبل دحو الارض ورفع السماء، وهو فی انفراد ملکوته وتوحد جبروته، فاساح نورا من نوره فلمع، و [نزع] قبسا من ضیائه فسطع، ثم اجتمع النور فی وسط تلک الصور الخفیة فوافق ذلک النور صورة نبینا محمد صلی الله علیه و آله، فقال الله عز وجل من قائل: انک المختار المنتخب، وعندک استودع نوری وکنوز هدایتی، ومن اجلک اسطح البطحاء، وارفع السماء، وامرج الماء، واجعل الثواب والعذاب والجنة والنار، وانصب اهل بیتک بالهدایة، واوتیهم من مکنون علمی ما لا یخفی علیهم دقیق، ولا یغیبهم خفی، واجعلهم حجة علی بریتی والمنبهین علی علمی ووحدانیتی » (45).

والصور الهبائیة کنایة عن عالم الاعیان الثابتة وعالم الذر الاول . و «اساح » ای اجری (46) ، و «مرج » الماء (47) خلاه یجری .

وفی خبر آخر: «لما خلق الله محمدا صلی الله علیه و آله سراجا منیرا اشرق نوره حتی ملا العمق الاکبر، یعنی عالم الامکان » (48).

وفی محکی البحار عن کتاب الانوار [لاستاد (49) ] الشهید [الثانی] طاب ثراه، عن امیر المؤمنین علیه السلام انه قال: «کان الله ولا شی ء معه، فاول ما خلق الله نور حبیبه محمد صلی الله علیه و آله قبل خلق الماء والعرش والکرسی والسماوات والارض واللوح والقلم والجنة والنار والملائکة وآدم وحواء باربعة وعشرین واربعمائة الف عام، فلماخلق الله تعالی نور نبینا محمد صلی الله علیه و آله بقی الف عام بین یدی الله عز و جل واقفا یسبحه ویحمده، والحق تبارک وتعالی ینظر الیه ویقول: یاعبدی، انت المراد والمرید، انت خیرة من خلقی، وعزتی وجلالی لولاک لما خلقت الافلاک، من احبک احببته، ومن ابغضک ابغضته، فتلالا نوره وارتفع شعاؤه، فخلق الله منه اثنی عشر حجابا: اولها حجاب القدرة، ثم حجاب العظمة، ثم حجاب العزة، ثم حجاب الهیبة، ثم حجاب الجبروت، ثم حجاب الرحمة، ثم حجاب النبوة، ثم حجاب الکبریاء، ثم حجاب المنزلة، ثم حجاب الرفعة، ثم حجاب السعادة، ثم حجاب الشفاعة، ثم ان الله تعالی امر نور رسول الله صلی الله علیه و آله ان یدخل فی حجاب القدرة، فدخل وهو یقول: سبحان الله العلی الاعلی، وبقی علی ذلک اثنی عشر الف عام، ثم دخل فی حجاب العظمة وهو یقول [سبحان عالم السر واخفی ، احد عشر عام]، ثم دخل فی حجاب العزة وهو یقول: سبحان الله الملک المنان، عشرة الف عام، ثم دخل فی حجاب الهیبة وهو یقول: سبحان من هو غنی لا یفتقر، تسعة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب الجبروت وهو یقول: سبحان الکریم الاکرم، ثمانیة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب الرحمة وهو یقول: سبحان رب العرش العظیم، سبعة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب النبوة وهو یقول: سبحان [ربک رب العزة عما یصفون] ستة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب الکبریاء وهو یقول: سبحان العظیم الاعظم، خمسة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب المنزلة و هو یقول: سبحان العلیم الکریم اربعة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب العلیم الکریم، اربعة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب الرفعة وهو یقول: سبحان ذی الملک والملکوت، ثلاثة آلاف عام، ثم دخل فی حجاب السعادة وهو یقول: سبحان من یزیل الاشیاء ولا یزول، الفی عام، ثم دخل فی حجاب الشفاعة وهو یقول: سبحان الله وبحمده; سبحان العظیم، الف عام .

قال الامام علی بن ابی طالب علیه السلام: ثم ان الله تعالی خلق من نور محمد صلی الله علیه و آله عشرین بحرا من نور، وکل بحر علوم لا یعلمها الا الله، ثم قال لنور محمد: انزل فی بحر العز فنزل، ثم فی بحر الصبر، ثم فی بحر الخشوع، ثم فی بحر التواضع، ثم فی بحر الرضی، ثم فی بحر الوفاء، ثم فی بحر العلم، ثم فی بحر التقی، ثم فی بحر الخشیة، ثم فی بحر الانابة، ثم فی بحر العمل، ثم فی بحر المزید، ثم فی بحر الهدی، ثم فی بحر الصیانة، ثم فی بحر الحیاء، حتی تقلب فی عشرین بحرا فلما خرج من آخر الابحر قال الله تعالی: یا حبیبی ویا سید رسلی، ویا اول مخلوقاتی، ویا آخر رسلی ، انت الشفیع یوم المحشر .

فخر النور ساجدا ثم قام فقطرت منه قطرات کان عددها مائة الف واربعة وعشرین الف قطرة، خلق الله تعالی من کل قطرة من نور نبینا نبیا من الانبیاء، ولما تکاملت الانوار صارت تطوف حول نور محمد صلی الله علیه و آله کما تطوف الحجاج حول بیت الله الحرام، وهم یسبحون الله ویحمدونه ویقولون: سبحان من هو عالم لا یجهل; سبحان من هو حلیم لا یعجل; سبحان من هو غنی لا یفتقر .

فناداهم الله تعالی: تعرفون من انا؟ فسبق نور محمد صلی الله علیه و آله قبل الانوار ونادی: انت الله الذی لا اله الا انت، وحدک لا شریک لک، رب الارباب، ملک الملوک ،

فاذا بالنداء من قبل الحق: انت صفیی، وانت حبیبی وخیر خلقی، امتک خیر امة اخرجت للناس; ثم خلق من نور محمد صلی الله علیه و آله جوهرة وقسمها قسمین: فنظر الی القسم الاول بعین الهیبة فصار ماء عذبا، ونظر الی القسم الثانی بعین الشفقة فخلق منه العرش فاستوی علی وجه الماء، فخلق الکرسی من نور العرش، وخلق من نور الکرسی اللوح، وخلق من نور اللوح القلم . وقال له اکتب توحیدی، فبقی القلم الف عام سکران من کلام الله تعالی، فلما افاق قال: یارب، ما اکتب؟ قال: اکتب: لا اله الا الله; محمد رسول الله . فلما سمع القلم اسم محمد صلی الله علیه و آله خر ساجدا وقال: سبحان الواحد القهار; سبحان العظیم الاعظم، ثم رفع راسه من السجود وکتب لا اله الا الله; محمد رسول الله، ثم قال: یارب، ومن محمد الذی قرنت اسمه باسمک وذکره بذکرک؟ قال الله تعالی: یا قلم لولاه لما خلقتک، ولا خلقت خلقی الا لاجله، فهو بشیر ونذیر وسراج منیر وشفیع وحبیب . فعند ذلک انشق القلم من حلاوة ذکر محمد صلی الله علیه و آله .

ثم قال القلم: السلام علیک یارسول الله، فقال الله تعالی: علیک السلام منی وبرکاتی، فلاجل هذا صار السلام سنة والرد فریضة، ثم قال تعالی: «اکتب قضائی وقدری وما انا خالقه الی یوم القیامة » .

ثم خلق الله ملائکة یصلون علی محمد صلی الله علیه و آله ویستغفرون لامته الی یوم القیامة، ثم خلق الله من نور محمد صلی الله علیه و آله الجنة وزینها باربعة اشیاء: التعظیم والجلال والسخاء والامانة، وجعلها لاولیائه واهل طاعته . ثم نظر الی باقی الجوهر بعین الهیبة فذابت، فخلق من دخانها السماوات ومن زبدها الارضین، فلما خلق الله تبارک وتعالی الارض صارت تموج باهلها کالسفینة، فخلق الله الجبال فارساها بها، ثم خلق ملکا من اعظم ما یکون فی القوة، فدخل تحت العرش، ثم لم یکن لقدمی الملک قرار فخلق الله صخرة عظیمة وجعلها تحت قدمی الملک، ثم لم یکن للصخرة قرار فخلق لها ثورا عظیما لم یقدر احد ان ینظر الیه لعظم خلقه وبریق عیونه، حتی لو وضعت البحار کلها فی احدی منخریه ما کانت الا کخردلة ملقاة فی ارض فلاة، فدخل الثور تحت الصخرة، وحملها علی ظهره وقرونه، واسم ذلک الثور «لهوتا» ، ثم لم یکن لذلک الثور قرار فخلق الله تعالی حوتا عظیما، واسم ذلک الحوت «بهموت » فدخل الحوت تحت قدمی الثور، فاستقر الثور علی ظهر الحوت، فالارض کلها علی کاهل الملک والملک علی الصخرة والصخرة علی الثور والثور علی الحوت والحوت علی الماء والماء علی الهواء والهواء علی الظلمة، ثم انقطع علم الخلائق عما تحت الظلمة .

ثم خلق الله تعالی العرش من ضیائین: احدهما الفضل، والثانی العدل، ثم امر الضیائین فانتفسا بنفسین، فخلق منهما اربعة اشیاء: العقل والحلم والعلم والسخاء، ثم خلق من العقل الخوف، ومن الحلم المودة، ومن العلم الرضی، ومن السخاء المحبة، ثم عجن هذه الاشیاء فی طینة محمد صلی الله علیه و آله، ثم خلق من بعدهم ارواح المؤمنین من امة محمد صلی الله علیه و آله، ثم خلق الشمس والقمر والنجوم واللیل والنهار والضیاء والظلام وسائر الملائکة من نور محمد صلی الله علیه و آله، فلما تکاملت الانوار سکن نور محمد صلی الله علیه و آله تحت العرش ثلاثة وسبعین الف عام، ثم انتقل نوره الی الجنة فبقی سبعین الف عام، ثم انتقل الی سدرة المنتهی فبقی سبعین الف عام، ثم انتقل نوره الی السماء السابعة، ثم الی السماء السادسة، ثم الی السماء الخامسة، ثم الی السماء الرابعة، ثم الی السماء الثالثة، ثم الی السماء الثانیة، ثم الی السماء الدنیا، فبقی نوره فی سماء الدنیا الی ان اراد الله ان یخلق آدم علیه السلام (50).

وهذا خبر شریف اوردته هنا بطوله، وخرجت بذلک عن طور هذا الشرح تکمیلا للمعرفة وتتمیما للنعمة، فاضبطه وکن من الشاکرین .

وبعد ما دعی علیه السلام ربه الاعلی بصفاته العلیا، ونادی باسمائه الحسنی استغرق فی بحار کماله، واستشرق بانوار جلاله، فکرر النداء بوجه لا یشاهد الا جماله، ولا یطالع الا جلاله فقال علیه السلام:

(یا نور یا قدوس) قد عرفت النور بانه الظاهر بنفسه المظهر لغیره . والقدوس مبالغة فی القدس، وهو البراءة والنزاهة من العیب والنقص، تعالی شانه .

(اللهم اغفر لی الذنوب التی) واصل الغفر الستر والتغطیة، والمراد هنا: الصفح والتجاوز . والذنوب جمع الذنب وهو الخطیئة ، والجریمة والمعصیة بمعنی، وهو ما یخالف حکم العقل والشرع فعلا او ترکا .

قوله علیه السلام (تهتک العصم) والعصمة: المنع، والمراد بها هنا: اما منع نزول المکروه ورفع ما یدفع العقاب، وفتح باب الخسران والخذلان، وایجاب الفضاحة والفظاعة فی الدنیا والآخرة .

والذنوب التی توجب ذلک علی ما روی عن الصادق علیه السلام: «شرب الخمر، واللعب، والقمار، وفعل ما یضحک الناس من اللهو، وذکر عیوب الناس، ومجالسة اهل الریب » (51) هکذا فی مجمع البحرین .

والمراد بشرب الخمر شرب کل مسکر یخمر العقل ویستره سواء اتخذ من العنب والتمر، او العسل والحنطة والشعیر، او الذرة، او غیر ذلک حتی الحشیشة والبنج .

(اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل النقم) النقم: جمع النقمة، وهی ضد النعمة، ویعبر عنها بالعقوبة والخیبة والخسران . والذنوب التی تنزلها علی ما روی عن الصادق علیه السلام «هی العصیان، والاستهزاء بالناس، والسخریة منهم » (52).

وفی الوافی عنه علیه السلام: «ان الذنوب التی تنزل النقم: الظلم » . والمراد بالظلم منع کل ذی حق حقه، سواء کان انسانا او حیوانا او نباتا او جمادا، وسواء کان فی حق نفسه او غیره، فی دین او دنیا، ومن المعلوم ان المظلوم کلما کان اشرف کان الظلم اقبح واشد . (53)

قوله علیه السلام: (اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم) النعمة فی الاصل الحالة التی یستلذ بها الانسان من النعمة بالفتح وهی اللین، ثم اطلقت لغة علی ما یستلذ بها الانسان من طیبات الدنیا، «وان تعدوا نعمة الله لا تحصوها» . (54)

والذنوب التی تغیرها علی ما روی عن ابی عبدالله علیه السلام: «البغی علی الناس، والرد علی العالم، وکفران النعمة والشرک بالله » (55).

(اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء) قد مضی معنی الدعاء، وحبس الدعاء ردها وعدم اجابتها، والذنوب الموجبة لذلک علی ما روی عن الصادق علیه السلام: «سوء النیة والسریرة، وترک التصدیق بالاجابة والنفاق مع الاخوان وتاخیر الصلاة عن وقتها» (56).

(اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلاء) ای المکروه وخلاف العافیة . والذنوب التی تنزلها علی ما روی عن سید العابدین: «ترک اغاثة الملهوف، وترک معاونة المظلوم، وتضییع الامر بالمعروف والنهی عن المنکر» (57) والملهوف: المضطر المستغیث المتحیر .

(اللهم اغفر لی الذنوب التی تقطع الرجاء) الرجاء – ممدودا – الامل وتوقع حصول المطلب بعد تحقق الاسباب لحصوله، والا فالصادق اسم الغرور والحمق . والذنوب التی تقطعها علی ما روی عن الصادق علیه السلام: «الیاس من روح الله، والقنوط من رحمة الله، والثقة بغیر الله، والتکذیب بوعده » (58).

(اللهم اغفر لی کل ذنب اذنبته) ای ارتکبته (وکل خطیئة اخطاتها) ای فعلتها واوقعتها . والفعل هنا من باب انجدالنجد وقعر القعر، ای دخل النجد وبلغ القعر، والذنب یطلق علی ما یقصد بالذات، والخطیئة تغلب علی ما یقصد بالعرض لانها من الخطا .

(اللهم انی اتقرب) الی قوله علیه السلام: (وان تلهمنی ذکرک) کانه صلوات الله علیه لما دعی ربه – علت آیاته – بالمغفرة، وعرف نفسه بالنقصان والذلة مع ما اجری علیه – جل شانه – من صفاته العلیا، وذکر له من اسمائه الحسنی، سمع من حجاب القدس والجلال وسرادق العز والجمال: «انی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان » (59) واستشعر قلبه ان قربه تعالی من العبد انما هو من صرف الرحمة الکاملة ومحض النعمة الشاملة، وان العبد وان وصل ما وصل وبلغ ما بلغ من الکمال فلا یمکنه طی منازل الکثرة ومراحل التفرقة وطرح البعد من البین والخروج من الاین الی مقام القرب والفناء فی العین، الا بفضله وجوده وکرمه وبرکة ذکره وکرامة شکره، فقام مقام العبودیة والشهود وتبهل الی الحق المعبود، فقال:

(اللهم انی اتقرب الیک بذکرک واستشفع بک الی نفسک واسالک بجودک ان تدنینی من قربک وان توزعنی شکرک وان تلهمنی ذکرک) .

والاستشفاع طلب الشفیع والمعین لاعانة فیما لا یقدر علیه . والباء مثلها فی قوله:

مضی زمن والناس یستشفعون بی .

ولدفع توهم التجوز من جهة استبعاد کون شخص واحد شافعا ومشفوعا الیه اقحم لفظ النفس بین الی ومجرورها، وهذا هو التوحید الذاتی .

قوله علیه وعلی آبائه السلام: (اللهم انی اسالک سؤال خاضع) الخضوع قریب من الخشوع ، او هو فی البدن والخشوع فی الصوت والبصر ، او هو بالقلب و ذلک بالجوارح .

(متذلل خاشع ان تسامحنی) المسامحة: الجود والعفو والمساهلة .

(وترحمنی وتجعلنی بقسمک) ای بحظی او نصیبی الذی اعطیتنی (راضیا قانعا) ای تارکا لطلب الزائد علی ما اعطیتنی .

وقد یقال: القناعة هی ترک طلب الزائد علی ما تندفع به الحاجة مع رغبة ضعیفة فیه، والرضی هو الترک من غیر رغبة وفرح بحصول الزائد وان کان مع ذلک کارها لحصول الزائد، فالرضی اعلی من الزهد .

قوله علیه السلام: (وفی جمیع الاحوال متواضعا) اذا عرف الانسان نفسه اول خلقه ووسطه وآخره وانه کان بالامس نطفة ثم هو غدا جیفة، علم انه اذل ذلیل واقل قلیل، وانه لا یلیق به الا التذلل دون الترفع والتکبر .

قوله علیه السلام: (اللهم واسالک) اسقاط «انی » اما لحصول القرب والوصال والالتفات التام الی المدعو والانقطاع عما سواه مطلقا، واما للحرص علی السؤال وفرط الاهتمام به بحیث یذهل عن السائل .

(سؤال من اشتدت فاقته) الفاقة: الفقر وهو عدم وفاء المال والکسب لمؤونته ومؤونة عیاله، واشتداده هو درجة الاضطرار والاحتیاج الی ما تندفع به الضرورة بعد فقده .

قوله علیه السلام: (وانزل بک عند الشدائد حاجته، وعظم فیما عندک رغبته) یعنی: سؤال من تیقن او ایقن وتبصر وابصر ان ما دون عرشک الی قرار ارضک السابعة السفلی باطل مضمحل، ما عدا وجهک الکریم، وان «ما عند الناس ینفد وما عند الله باق » (60) ، فانقطع عن الکل ورغب الیک وتوجه الیک بحاجته وخصک بسؤاله وطلب منک رفع فاقته، فحق علیک ان لا تخیبه ولا ترده ولا تمنعه .

(اللهم عظم سلطانک وعلا مکانک) لیس المراد هنا هو الحیز الذی من لوازم الجسم بالبداهة، بل المراد تصویر عظمته وتمثیل عز جلاله وبیان علو شانه من ان یصل الیه ایدی الاوهام، ولهذا قد یقال: «المکان » مصدر میمی بمعنی الکون والوجود .

(وخفی مکرک) مکر الله استعارة لاستدراجه العبد واخذه من حیث لا یحتسب .

(وظهر امرک) امر الله دینه وشرعه، ویحتمل ان یراد بامره تعالی القدر النازل علی وفق القضاء، والمراد بظهوره وقوعه وحصوله سواء کان مکروها للخلق او محبوبا، وقد یعبر عنه بکلمة «کن » الوجودی الساری فی جمیع الموجودات «الا له الخلق والامر» (61).

(وغلب قهرک) علی ما سواک فان الکل ممکن لیس محض (وجرت قدرتک) والکل مقدور لک ولو بتوسط العلل والاسباب .

(ولا یمکن الفرار من حکومتک) حکی عن افلاطون الالهی انه قال: الافلاک قسی، والحوادث سهام، والانسان هدف، والله هو الرامی، فاین المفر؟ وقد ذکر هذا القول عند امیر المؤمنین علیه السلام فقال: «ففروا الی الله جل شانه » (62).

قوله علیه السلام: (اللهم لا اجد) الی قوله (غیرک) اذ لا مؤثر فی الوجود غیرک .

(لا اله الا انت): لا معبود بالحق فی دائرة الوجود الا ذاتک المقدس، بل لا معبود مطلقا الا هو، وجمیع ما سواه باطل مضمحل، ولما اشعر قلبه بعظمته وجلاله وکماله وجماله وبهائه، وعموم فیضه ونواله، وشمول قدرته وسلطانه، کانه صار المقام مقام الحیرة والهیمان، فقال علیه السلام: (سبحانک) ما اعظم شانک وقدرتک واقدس ساحة جلالک عن کدورة النقص (و) الحال انی مشغول (بحمدک) او ان تسبیحی مقرون بحمدک .

(ظلمت نفسی) الظلم ضد العدل اعنی ترک ما یجب فعله وفعل ما یجب ترکه، وظلم النفس تعریضها للعقاب وجعلها عرضة للهلاک بمخالفة الشرع والعقل وارتکاب المعاصی واجترام المساوی .

(وتجرات) بمخالفتک ومعصیتک (بجهلی) بشانک وعظمتک وغفلتی عما یلزم ذلک . وفیه اشارة الی ان من عصی الله وخالف امره ونهیه فهو جاهل به وبصفاته .

(وسکنت) ای التجات واطماننت (الی قدیم ذکرک) فی عالم علمک السابق وعالم الامر قبل ان اکون شیئا مذکورا فی عالم الخلق . وذکر الله للعبد هو التوجه الیه بالبر والاحسان . (ومنک علی) المن والمنة: النعمة والاحسان والعطاء .

(اللهم مولای) فی ذکر المولی من التلذذ والتشرف والمباهات والابتهاج ما لا یخفی . (کم من قبیح) صدر منی (سترته) علی (وکم من فادح) امر مثقل (من البلاء) اللازم لی باستیجاب عملی (اقلته) و رددته ونسخته بمنک وفضلک .

(وکم من عثار) ای کبوة وسقطة، مصدر عثر اذا کبا وسقط (وقیته) منعته من ان ینزل بی (وکم من مکروه) اشرف علی الوقوع علی (دفعته) بکرمک .

(وکم من ثناء جمیل لست اهلا له) مستحقا له بعملی (وقد نشرته) لی فضلا منک ورحمة، فانک المبتدئ بالنعم قبل استحقاقها .

(اللهم عظم بلائی) بما ابعدنی من رضوانک (وافرط بی سوء حالی) ای جاوزنی عن حدی سوءحالی، وحدی الاطاعة والعبودیة (وقصرت بی اعمالی) ای حبسنی اعمالی القبیحة من الطیران الی ریاض رضوانک وحدائق احسانک (وقعدت بی اغلالی) ای اقعدنی اغلال المعاصی وسلاسل الذنوب من العروج الی عالم النور (وحبسنی عن نفعی بعد آمالی) جمع الامل وهوالطمع، واکثرما یستعمل الامل فیما یستبعد حصوله .

قوله علیه السلام: (وخدعتنی الدنیا بغرورها) والدنیا دار بالغرور معروفة وبالبلاء محفوفة، وهی الخوانة المکارة . والمراد بغرورها زینة الحیاة الدنیا وزهرتها من النساء والبنین والقناطیر المقنطرة من الذهب والفضة والخیل المسومة والانعام والحرث والقصور المشیدة، ومرجع الکل الی هوی النفس کما قال تعالی: «ونهی النفس عن الهوی، فان الجنة هی الماوی » (63) ، وکان الهوی مقصور من الهواء ممدودا .

وعن العارف من الدنیا ومطلق عروسها طلاقا لا رجعة فیها فی تمثیل غرور الدنیا: «انی کنت بفدک فی بعض حیطانها وقد صارت لفاطمة علیها السلام، فاذا انا بامراة قد قحمت علی وفی یدی مسحاة وانا اعمل بها، فلما نظرت الیها طار قلبی مما تداخلنی من جمالها، فشبهتها ب «بثینة » بنت عامر الجحمی، وکانت من اجمل نساء قریش، فقالت: یابن ابی طالب هل لک ان تتزوج بی فاغنیتک عن هذه المسحاة وادلک علی خزائن الارض فیکون لک ما بقیت ولعقبک من بعدک؟ قلت لها: من انت حتی اخطبک من اهلک؟ فقالت: انا الدنیا . قلت لها: فارجعی واطلبی زوجا غیری . فاقبلت علی مسحاتی وانشات اقول – عربیة -:

لقد خاب من غرته دنیا دنیة

وما هی ان غرت قرونا بنائل

اتتنا علی زی العزیز بثینة

وزینتها فی مثل تلک الشمائل

فقلت لها: غری سوای فاننی

عزوف من الدنیا ولست بجاهل

وما انا والدنیا فان محمدا

احل صریعا بین تلک الجنادل

وهبها اتتنی بالکنوز ودرها

واموال قارون وملک القبائل

الیس جمیعا للفناء مصیرنا

ویطلب من خزانها بالطوائل

فغری سوای اننی غیر راغب

بما فیک من عز وملک ونائل

فقد قنعت نفسی بما قد رزقته

فشانک یادنیا واهل الغوائل

فانی اخاف الله یوم لقائه

واخشی عذابا دائما غیر زائل (64)

قوله علیه السلام: (ونفسی بخیانتها) بان عرضتنی للعقاب والهلاک، وامرتنی بالسوء والعصیان .

قوله علیه السلام: (من تزیین عدوی) وهو الشیطان حیث زین لی اعمالی، ودلنی طریق الهوی . وتغریره فی مخالفة الهدی ما افاده ابو حامد صاحب احیاء العلوم بقوله:

ان خاطر الهوی یبتدئ اولا فیدعو صاحبه الی الشر، فیلحقه خاطر الایمان فیدعوه الی الخیر فتنبعث النفس بشهواتها الی نصرة خاطر الهوی والشر فتقوی الشهوة وتحسن التمتع، فینبعث العقل الی خاطر الخیر، ویدفع فی وجه الشهوة ویقبح فعلها وینسبها الی الجهل، ویشبهها بالبهیمة والسبع فی تهجمها علی الشر وقلة اکتراثها بالعواقب، وتمیل النفس الی نصح العقل، فیحمل الشیطان حملة علی العقل ویقوی داعی الهوی فیقول: ما هذا الزهد البارد ولم تمتنع عن هواک فتؤذی نفسک؟! ، وهل تری احدا من اهل عصرک یخالف هواه ویترک عزیمته؟ افتترک ملاذ الدنیا لهم یتمتعون منها، وتحجر علی نفسک حتی تبقی محروما مطعونا یضحک علیک اهل الزمان، ترید ان یزید منصبک علی فلان وفلان، وقد فعلوا مثل ما اشتهیت ولم یمتنعوا؟ اما تری العالم الفلانی لیس یحترز عن فعل ذلک، لو کان شرا لامتنع عنه؟! فتمیل النفس الی الشیطان وتنقلب الیه، فیحمل الملک حملة علی الشیطان ویقول: هل اهلک الا من اتبع لذة الحال ونسی العاقبة، افتقنع بلذة یسیرة وتترک [لذة] الجنة ونعیمها ابد الآباد، وتستثقل الم الصبر علی الشهوة ، ولا تستثقل الم النار؟ افتغتر بغفلة الناس عن انفسهم واتباعهم الهوی ومساعدتهم الشیطان؟ مع ان عذاب النار لایخففه [عنک] معصیة غیرک . فعند ذلک تمیل النفس الی قول الملک فلا یزال مترددا بین الجندین متجاذبا الی الجانبین الی ان یغلب من هو اولی به، فان غلب علی النفس الصفات الشیطانیة غلب الشیطان واجری علی جوارحه سوابق القدر وما هو سبب بعده [عن الله تعالی]، وان غلب علیه الصفات الملکیة لم یصغ القلب [الی] اغواء الشیطان وظهرت الطاعة بموجب ما سبق من القضاء (65). انتهی .

وهذه المطاردة والمنازعة فی معرکة وجود الآدمی قائم بین جندی الملک والشیطان الی ان ینفتح لاحدهما فیتمکن ویستوطن; وذلک لان اشرف البقاع قلب الانسان، ولا تجد دیارا عامرة ولا ریاضا ناظرة الا والقلب اشرف منها فان فیه جمیع ما فی العالم الحسی والمجردی، وهو عرش الرحمن وبیت المنان، وما من مملکة وسیعة معمورة الا وفیها تنازع الملوک وتخاصمهم، والشیطان قد فتح وملک اکثر القلوب فاستبعدها واسترقها واسر اهلها، والعیاذ بالله .

قوله علیه السلام: (ولک الحمد علی فی جمیع ذلک) فی بعض النسخ: «الحجة » بدل «الحمد» والمعنی علی الحمد: انه یجب علی ان احمدک فی امهالی واکرامی، والاحسان الی مع ما انا علیه من المساوی والمقابح، وفیه اشعار بالرضی والقضاء والحکم الازلی کما هو شان المؤمن بل من ارکان الایمان علی ما ورد فی الاخبار، وهذا عند التحقیق حمد علی القضاء لا المقضی; فافهم .

واما علی قراءة الحجة – وهو الانسب بالسیاق – فالمعنی ان ما صدر منی وجری علی ووقع ما وقع انما صدر وجری اتماما للحجة علی، وتعریفا لسعادتی وشقاوتی، واظهارا لما فی کمونی واستعدادی، وابرازا لما هو مقتضی ماهیتی وانیتی، فیکون ذلک حجة لک، ولا حجة لی علیک .

قوله علیه السلام: (وثاقی) والوثاق – بالفتح والکسر – حبل او قید یشد به الاسیر والدابة .

قوله علیه السلام: (یا من بدا خلقی وذکری وتربیتی وبری وتغذیتی) ومعنی بدء الذکر: انک جعلتنی مذکورا بین الخلق ولم اکن شیئا مذکورا .

ومن الواجب ذکره واللائق سرده: ان اذکر ما یزیدک معرفة هذه النعم الجلیلة، واسرد ما یفیدک عظمة هذه المنن النبیلة فتزید شکر المنعم المطلق، فاقول: «باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق » (66) ان العناصر الاسطقسیة بعد ما تفاعل بعضها فی بعض وترکب بعضها مع بعض وتطور باطوار حتی صار غذاء، اکله ابوک وفعل قواه فیما اغتذی کل فعله حسب امر الله تعالی واذنه، تحصل من کثیر من ذلک الغذاء قلیل من الاخلاط ، ومن کثیر من الاخلاط اقل قلیل من المنی هو صفوة الاخلاط وخالصتها، ویکون ذلک القلیل من المنی منتشرا علی الاعضاء کالدسومة والطل، فعند التهیؤ للوقاع مع الانثی اجتمع من ذلک المنی قدر صالح الی الانثیین بقوة جاذبة فیهما، فینضج فیهما بحرارتهما الکامنة نضجا تاما واعتدل اعتدالا صالحا، فتدفعه دافعة الرجل بالآلة المعدة لذلک الی رحم الام، والرحم حینئذ مفتوح الفم جاذب المنی، فتستقره فیه اما فی بطن الایمن فیکون ذکرا، واما فی بطن الایسر فیکون انثی ، او فیهما فیکون توامین، فیمسکه الرحم بماسکته امساکا اشد، ویفعل فیه الحرارة الغریزة الکامنة فیه فعلا صالحا حسب ما ینبغی، فینضج نضجا تاما ویتفرق اجزاؤه المختلفة الطبیعة، وینضم کل جزء الی مشابهه، لکنه لکونه فی حشو الرحم ودم الطمث یکون محمرا فیسمی علقة حمراء یحدث فیها ثلاث نقاط بیض من صفوة تلک الاجزاء: واحدة فی موضع الدماغ ، واخری فی موضع القلب ، والثالثة فی موضع الکبد، ویربط بینها بخطوط بیض رقاق دقاق کالابریشم، ثم توجد فیه بالعنایة الالهیة من مادة تلک الاجزاء الاخلاطیة الاعضاء السبعة الظاهرة: من الراس والظهر والبطن والیدین والرجلین، والسبعة الباطنة: من الدماغ والقلب والکبد والریة واعضاء التناسل والمرارة والطحال، فتؤخذ من تلک الاجزاء لخلق کل من الاجزاء بقدر ما یلیق به حسب العنایة الربانیة، ویحیط بتلک العلقة غشاوة عصبیة تحفظها من الانتشار، وهذا هو الدور المعدی والصورة الحاصلة صورة معدیة جمادیة، وذلک فی اربعین یوما .

ثم اذا اعتدل مزاجه وبلغ المزاج المعدنی غایة کماله ، افاض علیه الفیاض المطلق الصورة النباتیة والروح النباتی برؤسائه الثلاثة: من الغاذیة والناهیة والمؤلدة، والخوادم الاربع: الجاذبة والماسکة والهاضمة والدافعة، والجنود الغیر المحصورة مما اعد الله لتدبیر التغذیة والتنمیة والتولید، ثم یفتح له باب التغذی ویرد علیه الغذاء من السرة الی معدة الجنین، فیاخذ الروح النباتی فی فعله شیئا فشیئا حتی یتکمل ویصیر معتدلا صافیا، اکمل اعتدال واشد صفاء، فیفیض علیه من الفیاض القدس صورة کمالیة اشرف، هی صورة الحیوانیة بقوته الادراکیة والتحریکیة، من شانها افادة الحس والحرکة للبدن . وهذا هو الدور الحیوانی بعد الدور النباتی ، والله «یصورکم فی الارحام کیف یشاء» (67) وهذا حدیث اجمالی من التصویر الرحمی یفصله علم التشریح .

ثم یخرج المولود من بطن الام الی رحم الارض متدرجا فی الدور الحیوانی الی الکمال درجة فدرجة ، متقربا الی حضرة ذی الجلال شبرا فشبرا، والحق القدس یتقرب الیه ذراعا فذراعا، حتی اذا قوی مزاجه، وکمل استعداده، وصفی طباعه افاض علیه الفیاض الاقدس صورة کمالیة اشرف وابهی، ولیس من جنابه خلعة اکمل واجمل واسنی، هی الصورة الانسانیة والنفس الناطقة الملکوتیة واللمعة النورانیة والشعلة الشعشعانیة . وهذه الصورة البهیة انما تفاض من المبدا الفیاض علی قدر الاستعداد، فکلما کان المزاج اتم واعدل کان النفس اشرف واقوی; لما تحقق وتقرر ان بازاء کل مادة صورة یناسبها، فاجود الکمالات لاتم الاستعدادات، واخسها لانقصها .

وفی الحدیث: «الناس معادن کمعادن الذهب والفضة، خیارهم فی الجاهلیة خیارهم فی الاسلام » (68) فکفی فی هذا الباب قول الخالق الحق جل شانه: «الخبیثات للخبیثین … والطیبات للطیبین » (69). وقد اوردنا شطرا من الکلام فی هذا المقام فی کتابنا المسمی ب «الحصن الحصین » (70) فی شرح کتاب البلد الامین .

(اتراک معذبی بنارک) الهمزة للانکار، والتاء ضمیر مرفوع نائب عن المفعول، والکاف حرف خطاب لا محل لها، و «معذبی » منصوب مفعولا ثانیا، ویحتمل ان یکون الکاف تاکیدا للتاء نائبا عن ضمیر الرفع، ویحتمل بعیدا ان یکون الفعل مجهولا من باب الافعال، والکاف مفعولا ثانیا، والمعنی: انت ما تعلم نفسک معذبی لانک لست بمعذبی، بطریق السلب بانتفاع الموضوع، بل تعلم نفسک غیر معذبی فلا احد یعلمک انک معذبی، بمعنی ان یشیر الیک غیرک بان تعذبی بنارک . هذا علی تقدیر ضم التاء وکون الفعل مجهولا، واما علی فتحها وکون الفعل معلوما فواضح .

قوله علیه السلام: (ما هکذا الظن بک ولا اخبرنا بفضلک عنک) ای ولا هکذا وصل الینا الخبر بفضلک عنک بلسان رسولک; بل الواصل الینا من خبر فضلک العفو والرحمة والمغفرة .

(ولما منها) ای لا شی ء من اهوال الآخرة (اضج) واتاوه، وضج یضج اذا فزع فصاح، واثبات الف «ما» الاستفهامیة المجرورة قلیل نادر، والقیاس حذفها، لکنه فی الاخبار کثیر، وکذا اسقاط الهمزة (71) فی بدله اضج .

قوله علیه السلام: (فکیف اصبر علی فراقک) ای والله لایصبر المحب علی مفارقة المحبوب، ولا یطیق العاشق فراق المعشوق، ومفارقة الاحباب والله اشد من کل عذاب واصعب من کل عقاب، ولنعم ما قال الشیخ عبدالله الانصاری: «الهی چون آتش فراق داشتی، به آتش دوزخ چه کار داشتی » .

وانظر کیف جعل علیه السلام فراق اولیاء الله واحبائه فراق الله، وادرج فراقهم فی فراقه; واشار بذلک الی ان «من احبهم فقد احب الله ومن ابغضهم فقد ابغض الله » (72).

قوله علیه السلام: (وهو یضج الیک ضجیج مؤمل لرحمتک) المدخرة یوم القیامة ترحم بها عبادک المذنبین وتلک رحمة واسعة .

روی: «ان عیسی علیه السلام مر بقبر فرای صاحب القبر معذبا، فلما انصرف من حاجته رای فیه ملائکة الرحمة معهم اطباق من نور فتعجب من ذلک فاوحی الله الیه: ان هذا العبد کان عاصیا، وکان ترک امراة حبلی فولدت ولدا وربته حتی کبر فسلمه الی المعلم فلقنه بسم الله الرحمن الرحیم، فاستحییت من عبدی ان اعذبه فی بطن الارض وولده یذکرنی بالرحمة » (73) ، فمن یکون فی رحمته هذا کیف یکون فی حق من یذکره بالرحمة دائما ویدعوه بالرحمن الرحیم طول عمره ویؤمل ویرجو رحمته فی الآخرة؟! .

(ویتوسل الیک بربوبیتک) ای بکونک ربا له شفیقا عطوفا رؤوفا به، فان الربوبیة توجب الشفقة والعطف والرحمة علی المربوب، فکیف اذا کان الرب رحمانا رحیما .

(ام کیف تزجره) الی قوله: (هیهات) «ام » فی هذا المواضع للاضراب المجرد یعنی: بل کیف تترکه فی النار، و (تؤلمه) و (یحرقه لهیبها) ای شعلها، و (یشتمل علیه زفیرها) ای داهیتها وبلاؤها و (یتقلقل) ای یدخل (بین اطباقها) و (تزجره زبانیتها) ای تدفعه خزنتها بمقامع من حدید اذا اراد ان یخرج منها من غم فیعاد فیها .

و (کیف یرجوا فضلک فی عتقه منها فتترکه فیها) انما غیر الاسلوب وقدم الرجاء علی الترک بعکس ما سبق وکان السیاق یقتضی ان یقول: کیف تترکه فیها وهو یرجو فضلک فی عتقه منها; لان التعجب یقتضی ثبوت المتعجب منه فی الجملة; اذ لا وقع للتعجب من شی ء معدوم وامر عدمی، فکان ما وقع بعد کیف کانه امر ثابت من حقه ان یتعجب منه مع عدم اشعار فیه بثبوت قیده مما وقع بعد الضمیر، وفیه شائبة رجحان الخوف ورائحة خلاف حسن الظن بالله، فقام علیه السلام – بعد تذکر سالف رحمة الله وذکر ضعفه وعدم طاقته للعذاب وندائه ربه باسمه العزیز مقام الانس، وانتقل من واد الخوف الی محل الرجاء، واشتعر بقلبه الشوق، ولبس جلباب القرب، فعکس النظم وقدم الرجاء واخر الترک، اشعارا بانه نصب عینه وثابت قلبه، وانه الذی ینبغی ان یتعجب منه اذا تفرع علیه الترک . وهذا مما یشهد به الذوق ویصدقه قولک: کیف یسال الکریم فلا یعطی .

ان قلت: لیس المتعجب منه فیما سبق المقید بالحال فی حد ذاته ولا قیده الحالی نفسه بل المقید بما هو مقید، فالتعجب واقع علی المقید والقید مجتمعا ومفید لثبوتها معا، ولا مدخلیة للترتیب وعکسه کما ذکرت .

قلت: لو سلم فالعنایة والاهتمام بالرجاء المقتضی لتقدیمه علی ما بینت کاف واف بالمقصود، فتامل واعرف ان الوجه رفع «تترکه » ولا وجه لنصبه کما توهم; اذ لیس المقام مقام تقدیر الناصب، لا وجوبا ولا جوازا . اللهم الا ان یقدر ویجعل العطف لمصدر مسبوک منه علی مصدر متوهم مسبوک من الفعل السابق، بان یکون المعنی: کیف یکون منی الرجاء ومنک الترک عقیبه «هیهات » ای بعد ما ذکر من الوقوع .

(ما ذلک الظن) الی قوله (مقاما) ذکر فیها من باب التجرید بدخول فی المنتزع منه کما فی قوله تعالی: «لهم فیها دار الخلد» (74) ای فی جهنم وهی دار الخلد، وفائدته التهویل والمبالغة فی اتصافها بالشدة، والتجریدکما یکون بالباء یکون «بمن » و «فی » .

قوله علیه السلام: (لکنک) الی قوله علیه السلام: (لایستون) «اما الذین آمنوا وعملوا الصالحات فلهم جنات الماوی نزلا بما کانوا یعملون واما الذین فسقوا فماواهم النار کلما ارادوا ان یخرجوا منها من غم اعیدوا فیها وقیل لهم ذوقوا عذاب النار الذی کنتم بها تکذبون » (75).

وفی تفسیر النیشابوری یروی: انه شجر بین علی بن ابی طالب علیه السلام والولید بن عقبة بن ابی معیط یوم بدر کلام، فقال له الولید: اسکت فانک صبی، فقال علیه السلام: «اسکت فانک فاسق » فانزل الله تعالی فیهما خاصة وفی امثالهما من الفریقین عامة (76).

واصل الفسق الخروج عن الشی ء او الخروج عن الطاعة، ویطلق ویراد به الخروج عن طاعة الله، وهو الاشهر، ویقابل به العدل . وقد یطلق ویراد به الخروج عن دین الله وعدم الدخول فیه، ویقابل به الایمان کما هنا .

وللکفر حدود ومراتب ودرجات وعلائم ، مذکورة مفصلة فی مطولات القوم من الکلام والاخلاق، ولا مجال هنا لبیانها وتفصیل القول فیها، الا انا نحب ان نوشح هذا الکتاب بذکر ما هو مهم فی الباب، ولا یکون خالیا عن ما هو المطلوب لاولی الالباب .

فنقول: اعلم انه قد اختلف عبارات العلماء المحققین الفحول وکلمات الفضلاء ذوی الانحاء والعقول فی حد الایمان ودرجته، وکیفیة تحصیله، من اعتبار القطع والظن، واعتبار الاستدلال والاجتهاد والتقلید، وقدر ما یحصل به الایمان من المعارف، ووجوب تحصیله وجوبا مطلقا او مشروطا، وحال العاجز عن النظر ومن هو فی مهلة النظر وزمانه، وکذا فی حد الکفر ودرجاته، الی غیر ذلک من مباحث الایمان والکفر .

وملخص الکلام فی تحریر المقام: ان الایمان لغة: التصدیق والاذعان، ویتعدی باللام والباء، وهو من الامن بمعنی سکون النفس واطمئنانها، لعدم ما یوجب الخوف لها .

وشرعا: قیل: هو التصدیق بالقلب فقط (77) ، واختاره اکثر الامامیة، وقیل: هو التلفظ بالشهادتین فقط (78) ، وقیل: هو جمیع افعال الجوارح من الطاعات باسرها فرضا ونفلا (79) ، وقیل: هو جمیع الواجبات وترک المحظورات (80) ، وقیل: هو التصدیق بالجنان والاقرار باللسان والعمل بالارکان (81). وذهب الیه جمع من السلف والمحدثین . وقیل: هو التصدیق مع کلمتی الشهادة، وقیل: هو التصدیق بالقلب مع الاقرار باللسان . وهذه الاقوال بدلائلها وحججها مذکورة فی حقائق الایمان (82) للشهید الثانی قدس سره .

والاظهر هو الاول – کما اختاره المحقق الطوسی طاب ثراه فی فصوله – لقوله تعالی: «اولئک کتب فی قلوبهم الایمان » (83) وقوله تعالی: «ولما یدخل الایمان فی قلوبکم » (84) ، فیکون حقیقة فیه، فلو اطلق علی غیره لزم الاشتراک او المجاز ، وهو خلاف الاصل، مع انه بالنسبة الی المعنی اللغوی علی هذا یکون تخصیصا، وعلی غیره یکون منقولا، والتخصیص خیر من النقل . نعم ، الاقرار باللسان کاشف عنه، والاعمال الصالحة ثمراته .

ثم ان التصدیق – علی ما افاده بعض المحققین – عبارة عن ربط القلب علی ما علم من اخبار المخبر، وهذا امر کسبی یحصل باختیار المصدق; هذا .

وهو معنی ما ذکره بعض العلماء من ان التصدیق هو ان تنسب باختیارک الصدق الی المخبر، ولذا یثاب علیه ویجعل راس العبادات، بخلاف المعرفة فانها قد تحصل بدون الکسب کمن وقع بصره علی شی ء فعرفه، ولهذا لم یعرف الایمان بها لکونها اعم من الاختیاری . والایمان الاختیاری کسبی، والتعریف بالاعم منکر عند اهل المعرفة .

وقد یقال: المعرفة والتصدیق بمعنی واحد لان الکلام فی الاعتقاد، وهو متضمن للنسبة والقبول والحکم والاثبات والایقاع والاذعان، فالمعرفة المرادة هنا هی المعرفة التصدیقیة، لا فی مطلق الادراک والعلم الشامل لمطلق المعرفة والتصور، وان الاختیاریة والاکتسابیة فیهما انما هی باعتبار اسباب الادراک ومباشرة الاسباب وصرف النظر ورفع الموانع وعدمها، علی ان الایمان لا یشترط تحققه بالاکتساب والاختیار، فان من حصل له العلم بصدق المخبر بمجرد مشاهدة المعجزة وصفاء النفس من دون اکتساب واعمال نظر وتجشم استدلال تحقق له الایمان قطعا، الا ان هذا الفرد نادر لا یحصل الا لذوی الانفس القدسیة، فکانه معدوم ولهذا اعتبروا فی الایمان الاختیار، وعرفوه بما هو ظاهر فی الاکتساب اعنی التصدیق دون المعرفة; فتامل .

واما قضیة الاثابة، فالکسبی منه یثاب علی تحصیله واثباته وادامته .

واما غیر الکسبی فانه وان لم یتحقق للعبد فیه فعل لکنه یثاب علی العزم علی البقاء علیه وعلی آثاره واستدامة حکمه فانه فعله .

واما کیفیة حصول الایمان والتصدیق الشرعی فالاقوال فیه ستة:

الاول: اعتبار حصوله علی سبیل القطع والیقین من النظر والاستدلال . وهو المعروف عن الاکثر (85) ، وادعی علیه العلامة قدس سره اجماع العلماء کافة (86).

الثانی: اعتبار العلم مطلقا ولو من التقلید (87).

الثالث: کفایة الظن مطلقا . واختاره المحقق الطوسی والاردبیلی والمجلسی والمحدث الکاشانی (88) ، احسن الله فی الملا الاعلی ذکرهم .

الرابع: کفایة الظن من النظر والاستدلال دون التقلید . واختاره البهائی (89) زاد الله بهاءه .

الخامس: الظن المستفاد من اخبار الآحاد، وهو الظاهر من الاخباریین (90).

السادس: کفایة الجزم بل الظن من التقلید مع کون النظر واجبا مستقلا، لکنه اذا ترک النظر وحصل له الجزم کفاه وعفی عنه ولم یعاقب . حکی عن الشیخ طاب رمسه ، فی العدة (91). وهذه الاقوال حکاها الشیخ الجلیل المرتضی الانصاری (92) طاب ثراه، وافاد هو رحمه الله فی هذا الباب تحقیقا رشیقا .

ملخصه: ان مسائل اصول الدین التی لا تطلب اولا وبالذات الا الاعتقاد قسمان: قسم یجب علی المکلف اعتقاده والتدین به مطلقا، وقسم یجب علیه اعتقاده بشرط حصول العلم به، بمعنی انه لو حصل العلم به وجب علیه اعتقاده والا فلا .

والقسم الاول لکونه واجبا مطلقا یجب تحصیل مقدماته من العلم ان امکن، والا فالظن الاطمئنانی بالاجتهاد ان امکن، والا فبالتقلید لوجوب مقدمة الواجب المطلق کما حقق فی الاصول .

واما الثانی فلکونه واجبا مشروطا لم یجب تحصیل مقدماته، فان اتفق له حصول العلم فذاک والا فلا یعتبر فیه الظن مطلقا; لعدم دلیل علی حجیته فی المقام (93).

واقول: واما وجوب تحصیل الاعتقاد فی القسم الاول وجوبا مطلقا فعقلی یحکم به العقل; لوجوب شکر المنعم الموقوف علی معرفته کما تقرر فی المعقول، ولیس ذلک شرعیا محتاجا الی السمع فیدور .

واما الغاء الظن راسا بعد انسداد العلم فی القسم الثانی فمحل کلام، فانه اذا سمع الرجل خبرا من عادل عن معصوم فیما یتعلق بغیر ما یعتبر فی حد الایمان الواجب من مسائل الاصول والمعارف المبدئیة والمعادیة، فحصول الظن له منه قهری غیر اختیاری لا یکلف بتحصیله وعدمه، واما التدین به واظهاره باللسان فلا مانع منه شرعا لا من العقل ولا من النقل .

نعم ، ان الله تعالی ذم قوما اتبعوا الظن، وان الظن لا یغنی من الحق شیئا، ونهی عن اتباع ما لا علم به (94) فقال: «لا تقف ما لیس لک به علم » (95) لکن فی شموله لما قلناه نظر; فتامل .

وتفصیل الکلام فی المقام: ان المکلف الملتفت الی مسالة اصولیة ومعرفة الهیة اما یکون متمکنا من تحصیل العلم قادرا علیه، او لا .

والاول حکمه التکلیفی تحصیل العلم لا غیر; للآیات والاخبار الکثیرة (96) فی وجوب المعرفة والایمان فی العلم والتفقه والتصدیق والشهادة، وعدم الرخصة فی الجهل والشک ومتابعة الظن، فان تسامح واقتصر علی الظن فهو غیر مؤمن قطعا .

وهل هو کافر؟ فیه وجهان: من اطلاق ما دل علی عدم الواسطة وان غیر المؤمن کافر (97) ، ومن اخبار تدل علی الواسطة وانها الضلال (98). هذا اذا ظن بالحق .

واما اذا ظن بالباطل او شک فی الحق فلا شک فی انه کافر نجس، لان الایمان هو الاعتقاد بالحق کما سبق .

واما اذا نظر واجتهد وحصل له الجزم بالباطل ، فهو کافر نجس فی الدنیا . وهل هو معاقب فی الآخرة ام لا؟ الاظهر لا، وفاقا للمحققین، ولا یبعد ان یقام علیه الحجة یوم القیامة .

اما اذا لم یقتصر علی الظن ولا حصل له الجزم بالاستدلال والنظر، بل اقتصر علی الجزم بالحق بالتقلید ولو بتقلید من لا یجوز تقلیده، فالظاهر کفایته فی ایمانه وانه بذلک مؤمن – وان ادعی العلامة الاجماع علی خلافه وخروجه عن ربقة الاسلام (99) – لعدم الدلیل علی اعتبار الزائد علی العلم والمعرفة والتصدیق والشهادة، وتقیدها بطریق خاص لا دلیل علیه، والاجماع المدعی علی ذلک ممنوع; بذهاب کثیر من العلماء الی خلافه ، مع انه لیس بحجة فی الاصول .

علی ان النظر والاستدلال بالعقلیات لا تفید الجزم لکثرة الشبهات الحادثة فی النفس، والمدونة فی الکتب، وسذاجة النفس وسلامته وطمانینته فی الحق احق واولی . هذا حال المتمکن من العلم .

واما غیر المتمکن کاکثر اهل القری والبوادی، فاذا رجع الی العالم ورای العالم منه المتمکن (100) من الظن ولم یخف علیه افضاء نظره الی الباطل ، فاولی (101) التزامه بتحصیل الظن; لان انکشاف الحق بالظن اولی من التوقف فیه .

ویشکل بانه ایجاب لما لا یجب; اذ لا دلیل علی عدم جواز التوقف، ووجوب تحصیل الظن عند العجز عن العلم کالفروع .

ویجاب بانه من باب الارشاد، ووجوبه بعد الاسترشاد مسلم .

واما اذا لم یرجع الی العالم فحکمه التوقف .

واما انه مؤمن حینئذ ام لا؟ ففیه کلام ، والحق انه لیس بمؤمن; لعدم الاعتقاد له ، ولیس ببعید وعزیز علی الله فی حکمته وعدله ان لا یعذبه فی الآخرة ولا یخلده فی النار; لعدم کونه مقصرا فی تکلیفه .

واما حکم المکلف فی زمان مهلة النظر وتحصیل الاعتقاد حیث ان المعارف نظریة محتاجة الی النظر والزمان، فعن السید المرتضی رضی الله عنه الجزم بکفره (102) ، ولعله نظر الی ان من لم یکن له اعتقاد بالحق فهو کافر، ویلزم الحکم بکفر کل احد اول زمان تکلیفه بالمعرفة; اذ النظر قبله لا عبرة به، وان یکون مخلدا فی النار ان ادرکه الموت فی تلک الحالة .

ولا یخفی بعد ذلک عن عدل الله تعالی شانه .

اللهم الا ان یقال: ان هذا النوع من الکفر لا یعذب صاحبه، والاجماع علی ان کل کافر مخلد فی النار مخصوص بمن کان کفره عن اعتقاد . واحتمل الشهیدقدس سره ان یدخله الله الجنة تفضلا کالاطفال (103).

والذی یقتضیه النظر ان یقال: المکلف الملتفت الی الحق اذا اشتغل بتحصیل الحق لا یخلو ، اما ان یکون مسبوقا باعتقاد الکفر والباطل، او لا یکون کذلک، سواء کان مترددا فی شی ء او کان اول زمان عقله واقتراع سمعه بالحق .

فیحکم علی الاول بالکفر حتی یترجح ویعتقد الحق ، وعلی الثانی لا یحکم بکفر ولا ایمان، بل هو بحکم الاطفال الی ان یمضی علیه زمان یمکنه فیه النظر التام الواصل الی الحق فیکون مقصرا فی ذلک . هذا هو الذی اختاره الشهید طاب ثراه (104); فتامل .

واما تعین زمان التکلیف ووجوب تحصیل المعرفة: فاعلم ان المتکلمین حددوا وقت التکلیف بالمعرفة بالتمکن من العلم بالمسائل الاصولیة، وشرطوا فی التکلیف ان یکون المکلف قادرا علی ما کلف به، ممیزا بینه وبین غیره، سواء وافق ذلک تحقق البلوغ الشرعی باحدی العلامات المذکورة فی الفروع ام لا، بل قد یکون قبل ذلک بسنین او بعده کذلک بحسب مراتب الادراک قوة وضعفا .

وبعض الفقهاء حدد وقت التکلیف بالمعارف بوقت التکلیف بالاعمال وسوی بینهما، الا انه یجب بعد البلوغ المسارعة الی تحصیل المعارف قبل الاتیان بالاعمال (105).

ویرد علیه: انه یلزم ان یکون الاناث اکمل من الذکور; لان الانثی تخاطب بالعبادات عند کمال التسع، والذکر عند کمال خمسة عشر فلا یخاطب بالمعرفة وان کان ممیزا عاقلا الا بعد خطاب الانثی بزمان، وهو بعید عن مدارک العقل والنقل، ومن ثم ذهب الشیخ الطوسی قدس سره – علی ما نسب الیه – الی وجوب المعرفة علی من بلغ عشرا (106).

ویشکل بان الصبی لا یجب علیه شی ء، وحدیث رفع القلم عن الصبی مسلم . اللهم الا ان یفرق بین الوجوب الشرعی فینتفی عنه، والوجوب العقلی فیثبت علیه، وفیه تامل، مع ان حکم العقل لا یحکم بتحدید الزمان; فتامل .

ثم ان العقل الذی هو مناط التکالیف عبارة عن قوة للنفس، بها تستعد للعلوم والادراکات، وقیل: انه ما یعرف حسن الحسن وقبح القبیح، وقیل: انه العلم ببعض الضروریات (107).

هذا، واما الاطفال فمحکومون بحکم آبائهم فی آثار الکفر والایمان وملحوقون بهم فی الدنیا والآخرة عند قوم، ویحکمون بحکم آبائهم فی الدنیا ویحشرون فی الآخرة بلا ثواب ولا عقاب کالحیوانات عند قوم، ولا یحشرون اصلا عند قوم .

وعند الاشاعرة: ان الله یؤجج نارا ویامرهم باقتحامها، فمن اقتحم قال الله تعالی: هو الذی لو امر به فی الدنیا بشی ء لامتثل فیامر به الی الجنة، ومن لم یقتحم قال الله تعالی: هو الذی لو امر به فی الدنیا بشی ء لم یمتثل، ویحتمل ان یکون فی نعیم دون نعیم الجنة . هذا هو الکلام فی اصل الایمان .

واما مقدار ما یجب الایمان والتصدیق به بحیث یکون فاقده داخلا فی حد الکفر فالمستفاد من اخبار الائمة علیهم السلام وکلمات العلماء الاخیار قدس الله اسرارهم: انه یکفی الایمان والتصدیق بوجود الله – جل شانه – ووجوب وجوده ووحدانیته وقدمه ذاتا، وانه عادل لا یصدر منه القبیح فعلا ولا ترکا، وانه عالم بکل شی ء وقادر علی کل شی ء، ولا یحتاج الی شی ء; ویعرف الرسول بشخصه ووصفه ونصبه بالرسالة من الله، وعصمته من الخطا، وصدقه فی جمیع ما جاء به، ان علم به اجمالا، وان علم تفصیلا فیصدقه تفصیلا کالمعاد الجسمانی والصراط والحساب والمیزان والجنة والنار .

والمراد بمعرفة هذه الامور: رکوزها فی ذهن المکلف بحیث اذا سئل عنه اجاب بما هو الحق وان لم یعرف التعبیر عنه بالعبارات المتعارفة علی السنة الخواص .

واما معرفة الائمة الاثنی عشر والتصدیق بامامتهم ووجوب اطاعتهم، فعند الامامیة والفرقة الناجیة من اصول الایمان، یحکم بکفر فاقده وان اقر بالشهادتین، والاخبار الخاصة المفیدة لذلک کثیرة جدا، مثل قول النبی صلی الله علیه و آله المعروف والمشهور بین الفریقین: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیة » (108). واهل الخلاف اذا سئلوا عن امام زمانهم لسکتوا قطعا ولم یجدوا الی الجواب سبیلا، وکفی به لهم جهالة وضلالا .

والقول بانها واجبة استقلالا علی من هو متمکن منها بحسب الاستعداد، لما فی الاخبار الکثیرة من وجوب معرفة الائمة علیهم السلام وانها افضل من الصلوات الواجبة، فیکون معرفتهم من الفروع، کانه لیس منا الامامیة، کما یشعر به کلام المحققین; بل ذلک القول من العامة … کما صرح به الشهید (109) طاب ثراه .

واعلم ان جمعا من العلماء الامامیة حکموا باسلام اهل الخلاف (110) ، فان ارادوا بذلک کونهم مسلمین فی الظاهر، مترتبا علیه احکام الاسلام کحل مناکحتهم، وطهارتهم، وحقن دمائهم واموالهم، للتخفیف علی المؤمنین; لمسیس الحاجة الی مخالطتهم فی اکثر الازمنة والامکنة; لا انهم مسلمون فی نفس الامر، فلا باس به ولا نضائق من موافقته .

وان ارادوا انهم مسلمون فی نفس الامر، فهو مخالف لما اتفق علیه الکل من کونهم مخلدین فی النار، والخلود شان الکفار .

قال سید العلماء طاب ثراه فی الریاض: «وحیث قد عرفت انحصار ادلة نجاسة الکفار فی الاجماع وفحوی الاخبار، وظهر لک وجه قوة القول بطهارة من عدا الخوارج والغلاة والنواصب من فرق المسلمین ، وهو المشهور بین الاصحاب لاصالة الطهارة وعدم الاجماع المخرج عنها فی المقام، مع لزوم الحرج علی تقدیر النجاسة، والاجماع علی عدم احتراز الائمة والاصحاب عنهم علی حد یظهر عدم کونه من جهة التقیة، مضافا الی النصوص المستفیضة بل المتواترة [الحاکمة] بحل ما یوجد فی اسواق المسلمین وطهارتها، مع القطع بندرة الامامیة فی جمیع الازمنة [سیما ازمنة] الصدور، وانه لا ینعقد لخصوصهم سوق . هذا فی الظاهر (111). انتهی ملخصا .

ولا یذهب علیک ان حکم الاسلام علی من خالف الحق انما یجری ما دام حیا; فاذا مات زال عنه حکم الاسلام وصار کالجمادات فلا یجب غسله ولا کفنه ولا دفنه، بل قیل بحرمته اذا ارید اکرامه الا لتقیة (112) ، وان غسل لم یزل نجاسته الموتیة، ولم یطهر جسده النجس بالموت، ولا یصلی علیه کما اختاره جمع من فقهائنا الاخیار طاب ثراهم، فاتبع الحق ولا تذهل عنه .

(الهی وسیدی فاسالک بالقدرة التی قدرتها) القدرة: الغنی والوسعة والقوة، والمراد هنا المنة السابقة والنعمة السابغة والرحمة الواسعة، حیث اوجد الانسان ووفقه للعلم والعمل واذنه فی التصرف فی مملکته، واجازه فی دعائه ومناجاته، وفتح له باب رحمته ورضوانه وغفرانه، کل ذلک عطاء وقدرة قدرها فی سابق علمه ومبرم حکمه . او المراد القدرة المخلوقة فی الخلق التی تصدر منهم الافعال والاقوال، وهی آیات قدرته .

قوله علیه السلام: (بالقضیة التی حتمتها وحکمتها وغلبت من علیه اجریتها) ای بحکمک المحکم وامرک المحتوم فی عالم القضاء الازلی، الجاری علی کل شی ء بما یلیق به ویستعده، ولا یتاتی ولا یتعصی منه شی ء لانه امر بلا واسطة فلا سبیل الا (ان تهب لی) ای تغفر لی وتعفو عنی (فی هذه اللیلة) لیلة النصف من شعبان، وهی لیلة مبارکة بالخیر والشرف معروفة، وقد حصلت الاذن والرخصة فی تلاوة هذا الدعاء الشریف فی لیلة الجمعة بل فی کل ساعة من الساعات وآن من الآنات ایضا .

(وفی هذه الساعة کل جرم اجرمته) الجرم بالضم: الذنب، واجرام الجرم اکتسابه کما ان اذناب الذنب ارتکابه .

(وکل ذنب اذنبته وکل قبیح اسررته وکل جهل عملته) اکتسبته او کل عمل عملته بجهلی، ودعانی الی ارتکابه جهلی . والمراد بهذا الجهل هو الملکة النفسانیة الردیئة الداعیة الی الشر والفساد والسیئة، والخطیئة مقابل العقل الذی یکتسب به الجنان ویعبد به الرحمن .

وعلی تقدیر الاول المراد به الجهل العرضی المکسوب بالاعمال الردیئة والافعال القبیحة والعقائد الباطلة; فان الجهل یتدرج فی الکمال ویشتد فی التجوهر شیئا فشیئا، یتراکم السیئات والقبائح حتی یصیر جوهرا جهلانیا وبحرا اجاجیا صرفا فیجعل فی جهنم، کما ان جوهر العقل متحصل من نور علی نور من انوار المعارف الحقه والاعمال الصالحة والخیرات المترادفة فیرجع الی الجنة . [و] اصل الجهل عدم العلم فهو ظلمة للقلب کما ان العلم نور له، وقد یعبر عنه بغطاء القلب والحجاب المضروب بینه وبین الرب المانع عن مشاهدة جماله وجلاله .

(کتمته) الی قوله علیه السلام: (ما یکون منی) الکرام الکاتبین: الملکان الموکلان بالانسان من جانب الرحمن، یبادرون بکتابة الحسنات ویتوانون بکتابة السیئات لعل العبد یستغفر ویتوب . وانما یسمیان کراما لانهم یسترون عیوب العبد ولا یشهدون بها ولا یذکرونها، ویقولون: الهنا، انت ستار العیوب، وامرت عبادک ان یستروا عیوبهم ونحن نستر عیوبهم وانت علام الغیوب .

وعن الصادق علیه السلام انه سئل: ما علة الملکین الموکلین بعباده یکتبون ما علیهم ولهم، والله تعالی عالم السر وما هو اخفی؟ قال: «استعبدهم بذلک وجعلهم شهودا علی خلقه لیکون العباد لملازمتهم ایاهم اشد علی طاعة الله مواظبة، وعن معصیته اشد انقباضا، وکم من عبد یهم بمعصیته فذکر مکانهم فارعوی وکف ویقول: ربی یرانی، وحفظتی علی بذلک تشهد» (113).

(وجعلتهم شهودا علی مع جوارحی) کما قال تعالی: «الیوم نختم علی افواههم وتکلمنا ایدیهم وتشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون » (114).

(وکنت انت) الی قوله علیه السلام: (یا من بیده ناصیتی) الناصیة قصاص الشعر فوق (115) ، والکلام تمثیل لکونه فی قبضة خالقه وتحت قدرته وسلطانه .

قوله علیه السلام: (یا علیما بضری ومسکنتی یا خبیرا بفقری وفاقتی) ولما فرغ من مقام التخلیة عن الرذائل ومقام التحلیة بالفضائل دخل باب التجلیة والاستشراق بالنور المشرق من صبح الازل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره .

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

فالتفت الی الحق القدس بشراشر وجوده، وانقطع عمن سواه حذافیره، وانتقل من الاغتراب الی الاقتراب فقال: (یا رب یا رب یا رب اسالک بحقک) ای بوجوب وجودک وثبوت ذاتک وآیاتک عن تطرق الفساد والبطلان (وقدسک) ای طهارة ذاتک ونزاهتک عن العیوب والنقائص .

(واعظم صفاتک واسمائک) ان مبدا الاشتقاق من المعانی الکمالیة المطلقة علی الله تعالی هی صفاته العلیا کالعلم والقدرة، والمشتقات الصادقة علیه تعالی کالعالم والقادر هی اسماؤه، وقد یقال: اعظم صفات الله الربوبیة، وفی اسماء الصفات اعظمها اسم الرب، واعظم اسماء الذات اسم الله . ولقد اجاد فیما افاد جدی الامجد فی سنا برقه (116) حیث دلل علی ان الصفات العظمی والاسماء الحسنی ائمتنا الکرام آل محمد صلی الله علیه و آله، واشبع القول فیه بما لا مزید علیه .

(ان تجعل اوقاتی فی اللیل والنهار بذکرک معمورة) ومستغرقة غیر فارقة ولا خالیة عن ذکرک (وبخدمتک) وعبادتک والقیام بوظائف عبودیتک (موصولة) غیر مفصولة ولا مقطوعة .

(واعمالی عندک مقبولة) فیزید فی توفیقک ویشملنی عنایتک، وتجعل قلبی مستعدا لحصول نور علی نور وانشراح فوق انشراح، ویفرغ ویتخلی عن سواک .

(حتی تکون اعمالی) وافعالی (واورادی) واقوالی . والورد: الخبر والقرآن (کلها وردا واحدا وحالی فی خدمتک سرمدا) فلا اذکر الا ایاک ولا اتوجه الا الیک، کما قال ولده السید السجاد علیه السلام فی بعض مناجاته: «قد انقطعت الیک همتی، وانصرفت نحوک رغبتی فانت لا غیرک مرادی، ولک لا لسواک سهری وسهادی [… ]. ورضاک بغیتی، ورؤیتک حاجتی، وجوارک طلبتی، وقربک غایة مسالتی وفی مناجاتک روحی وراحتی، وعندک دواء علتی وشفاء غلتی و برد لوعتی وکشف کربتی » (117).

(یاسیدی یا من علیه معولی) واعتمادی (یا من الیه شکوت احوالی یا رب یا رب یا رب قو) امر من التقویة (علی خدمتک جوارحی واشدد علی العزیمة جوانحی) العزم: قصد الفعل والجهد فیه . والجوانح: هی العظام المحیطة بالقلب من عظام الصدر والاضلاع . وارید بها القلب مجازا تسمیة للحال باسم المحل .

(وهب لی الجد فی خشیتک) ای فی اکتساب ما یوجب خشیتک من العلم بک والمعرفة بحقک وصفاتک . والخشیة فی اللغة: الخوف، وفی عرف اهل المعرفة: حالة تحصل عند الشعور بعظمة الخالق وهیبته وخوف الحجب عنه . وقد یفسر الخشیة بالاکرام والاعظام، ویحمل علیه قراءة من قرا «انما یخشی الله من عباده العلماء» (118) برفع الله ونصب العلماء .

(والدوام فی الاتصال بخدمتک حتی اسرع الیک) ای اسرع الیک واسبق الی جنابک .

قوله علیه السلام: (فی میادین السابقین) الراهنین علی السبق الیک والتقرب الی حضرتک . والمیادین جمع میدان، والمراد عرصة المسابقة .

(واسرع الیک فی المبادرین واشتاق الی قربک) ومشاهدة جمالک (فی المشتاقین) من فزع قلبه للمحبوب، وخلی سره للمطلوب، ودام فی خدمته بجوارحه، وجد فی خشیته بجوانحه، وقرع بابه بالرغبة الیه، ودق خلقته بالرهبة عنه، ولج فی طلبه، واصر علی قصده; فانه سیسفر له عن وجهه، ویکشف له عن نقابه، ویرفع عنه حجابه، فینشرق الیه من نور وجهه، ویلمع علیه من لمعان جماله، ویشتاق الی ان یقرب عنه ویصیر قریبا منه ویکون منه بمرای ومسمع، لا اقل منته فی الحقائق الانسان اذا غلب علیه التطلع من وراء حجب الغیب الی منتهی الجمال، واستشعر قصوره عن الاطلاع علی کنه الجلال انبعث القلب الی الطلب وانزعج له وهاج الیه; ویسمی هذه الحالة والانزعاج شوقا .

وعن الصادق علیه السلام: «المشتاق لا یشتهی طعاما ولا یلتذ شرابا، ولا یستطیب رقادا، ولا یانس جلیسا [حمیما خ]، ولا یاوی دارا، ولا یسکن عمرانا، ولا یلبس لینا، ولا یقر قرارا، ویعبد الله لیلا ونهارا، راجیا بان یصل الی ما یشتاق الیه، [… ]. ومثل المشتاق مثل الغریق لیس له هم الا الخلاص وقد نسی کل شی ء دونه » (119). وعن النبی صلی الله علیه و آله: «ان موسی بن عمران فی میعاد ربه ما اکل وما شرب ولا نام اربعین یوما شوقا الی مکالمة الله » (120) بل نقل انه بعد ذلک کان الی مدة لا یسمع الا کلام الله سبحانه .

قوله علیه السلام: (وادنو منک دنو المخلصین) لا شک ان من اشتاق الی شی ء جد فی طلبه ومن جد وجد، فالمشتاق الی قربه ودنوه تعالی شانه یطلبه جدا، ومن طلبه وجده منه فیدنو [منه] سبحانه دنو العبد، وقربه من الله فی الحقیقة تخلقه باخلاقه تعالی وتخصصه بصفاته سبحانه وان لم یکن علی حد صفاته من الحکمة والعلم والرحمة، وذلک بتطهیر السر عما سوی الله وازالة اوساخ البشریة بقدر الطاقة .

وفی القدسی: «ما تقرب الی عبد بمثل اداء ما فرضت علیه » (121) و «من تقرب منی شبرا تقربت الیه ذراعا» (122) وقد سبق ما ینفعک هنا فتذکر .

والاخلاص هو تجرید النیة عن الشوب وارادة وجه الله تعالی لا غیره . وورد فی حقیقته: ان یقول: ربی الله، ثم تستقم کما امرت . (123) وعن امیر المؤمنین وملاذ المخلصین علیه السلام: «طوبی لمن اخلص لله العبادة والدعاء ، ولم یشتغل قلبه بما تراه عیناه، ولم ینس ذکر الله بما تسمع اذناه، ولم یحزن صدره بما اعطی غیره » (124) رواه فی الحقائق .

ولصاحب الاحیاء تحقیق انیق فی الاخلاص والریاء، ملخصه غایة التلخیص: ان کل عمل فیه حظ النفس فهو من الدنیا وان کان بصورة العبادة، وکل عمل فیه خلاف النفس فهو من الآخرة ولو بصورة المعصیة، فلا ینفع شی ء من الدنیا فی نیل الآخرة ولا شی ء من الآخرة فی نیل الدنیا، بل هما ککفتی المیزان رجحان کل منها خسران الآخر، واما کل المشوب فالحق ان ینظر الی قوة الباعث وضعفه، فان کان الباعث الاخروی مساویا للباعث الدنیوی تقاوما وتساقطا وصار العمل لا له ولا علیه، وان کان الاخروی اقوی فهو له بقدر فضله، وبالعکس بالعکس، وذلک کمن تناول المسخن والمبرد معا (125); فافهم .

قوله علیه السلام: (واخافک مخافة الموقنین) الیقین ان یری الاشیاء کلها من مسبب الاسباب، وان یتیقن ان لا حول ولا قوة الا بالله، وانه لا یصیبه خیر ولا شر الا بارادة الله، ولا یلتفت الی الوسائط، بل یری الوسائط کلها مسخرة لا حکم لها، ثم الثقة بضمان الله سبحانه للرزق وان ما قدر له سیساق الیه، ثم ان یغلب علی قلبه ان «من یعمل مثقال ذرة خیرا یره ومن یعمل مثقال ذرة شرا یره » (126) ، ثم المعرفة بان الله مطلع علیه فی کل حال ومشاهد لهواجس خاطره وخفایا ضمیره، فیکون متآدیا فی جمیع احواله واعماله مع الله سبحانه، فیکون مبالغا فی عمارة باطنه وتطهیره وتنزیهه . هکذا افاده فی الحقائق (127).

والخوف تالم القلب واحتراقه بسبب توقع مکروه . والخوف من الله تارة یکون بمعرفة الله ومعرفة صفاته، وتارة یکون بخیانة من العبد، وتارة یکون بهما جمیعا، وله درجات ومراتب .

ومن علامات الخوف فیضان اثر الحرقة من القلب علی البدن والجوارح والصفات، اما فی البدن فبالتحول والصفاء والبکاء، واما فی الجوارح فبکفها عن المعاصی وتقییدها بالطاعات، واما فی الصفات فبقمع الشهوات ودفع المردیات، فیکون ظاهره وباطنه مشغولا بما هو خائف منه، ولا یتفرغ لغیره لحظة . وقصص الخائفین واحوالهم من نبی الله یحیی بن زکریا علیه السلام وغیره مذکورة فی مطولات الاخلاق . قال حکیم: من خاف شیئا هرب منه (128) ومن خاف الله هرب الیه (129).

قوله علیه السلام: (واجتمع فی جوارک مع المؤمنین) اعلی درجات الایمان تنور فی القلب وانشراح فی الصدر، به ینکشف حقیقة الاشیاء علی ما هو علیه کما مر، واهل هذه الدرجة هم المؤمنون حقا وهم السابقون المقربون وهم اعز من الکبریت الاحمر .

(اللهم ومن ارادنی بسوء فارده ومن کادنی) بکید ومکر (فکده) بالمجازات حتی یشتغل بنفسه ولا یشغلنی عنک وعن خدمتک .

(واجعلنی) الی قوله علیه السلام: (لهجا) حریصا ناطقا مصرا لا یفتر .

قوله علیه السلام: (وقلبی بحبک متیما) ای معقولا معقودا بل اسیرا رقا مملوکا .

ویظهر من کلمات بعض الفحول ان التیم فوق الحب ودرجة العشق، ویکون [المتیم] صاحب هذه الدرجة . والمتیم فی محبة الله ان خالط الناس کمنفرد فی جماعة ومجتمع فی خلوة وغریب فی حضره وحاضر فی سفره وشاهد فی غیبته وغائب فی حضوره، وفیهم ورد: «هم قوم صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالملا الاعلی، اولئک خلفاء الله فی ارضه والدعاة الی دینه » (130).

وفی دعاء عرفة لسید الشهداء وسید الاحباء: «انت الذی ازلت الاغیار عن قلوب احبائک حتی لم یحبوا سواک ولم یلجؤا الی غیرک » (131) وفی المناجات المنقولة عن السید السجاد: «الهی من ذا الذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا، ومن ذا الذی انس بقربک فابتغی عنک حولا، الهی فاجعلنی ممن اصطفیته لقربک وولایتک، واخلصته لودک ومحبتک ، وشوقته الی لقائک، وارتضیته بقضائک، ومنحته بالنظر الی وجهک، وحبوته برضاک، واعذته من هجرک وقلاک … وهیمت قلبه لارادتک واجتبیته لمشاهدتک » (132).

وقال ایضا: «یا من انوار قدسه لابصار محبیه رائقة، وسبحات نور وجهه لقلوب عارفیه شائقة، یا منتهی [منی خ] قلوب المشتاقین، ویاغایة آمال المحبین، اسالک حبک وحب من یحبک وحب کل امر یوصل الی قربک » (133). نعم «ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا» (134) وان لله شرابا لاولیائه اذا شربوا سکروا الخ .

ولنعم ما قیل:

مقیدان تو از یاد غیر خاموشند

به خاطری که تویی دیگران فراموشند

(ومن علی) الی قوله علیه السلام: (بعبادتک) بل ما خلقتهم الا لعبادتک . وحقیقة هذه العبادة صیرورة العبد عبدا خالصا ومفتقرا محضا لم یبق له جهة انانیة او نظر الالتفات الی ما سوی المعبود الحق الاول، بل فانیا محضا عن نفسه وعن کل شی ء سوی الحق، مستغرقا فی عبودیته، قاصرا نظره الی مطالعة جماله ومشاهدة کماله، کما وقع لسید العابدین امیر المؤمنین علیه السلام فی صلاته ، وکما قال مولانا الصادق علیه السلام: «ما زلت اکرر آیة حتی سمعت من قائلها» (135). وفی عالم الظاهر کحال صویحبات وهذه هی غایة الایجاد وثمرة الخلق، وفیها ورد: «ان العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة » (137) ، وفی القدسی: «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی اذا قلت لشی ء کن فیکون » (138) ، وهذه العبودیة المحضة افضل من مرتبة الرسالة . ولهذا قدمت فی التشهد علی الرسالة فیقال: اشهد ان محمدا عبده ورسوله .

هذا، ویحتمل ان یراد بالعبادة هنا الدعاء کما سماه الله عبادة، وجعل ترکه استکبارا موجبا لدخول جهنم فی قوله تعالی: «ان الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین » (139) ، بعد امره تعالی بالدعاء .

(وامرتهم بدعائک وضمنت لهم الاجابة) بقولک: «ادعونی استجب لکم » (140) ، وقد سلف الکلام فی الدعاء والاجابة فتذکر .

قوله علیه السلام: (فالیک) لا الی غیرک (یا رب نصبت وجهی والیک یا رب مددت یدی فبعزتک استجب لی دعائی وبلغنی منای) جمع منیة کغرفة وغرف، وهی ما یتمناه الانسان ویشتهیه ویقدر حصوله .

قوله علیه السلام: (ولا تقطع من فضلک رجائی) ای توقعی لحصول المطالب والمحبوب، کتوقع الحصاد ممن القی بذرا جیدا فی ارض صالحة یصلها الماء .

(واکفنی شر الجن والانس من اعدائی) وجود الجن والشیطان والملک مما علیه اجماع العقلاء واطباق الکمل الفضلاء، ونطق به کلام الله وکلام الانبیاء والاولیاء، وحکی مشاهدة الجن عن کثیر من العقلاء فلا وجه لانکاره کما لا سبیل الی اثباته .

قوله علیه السلام: (یا سریع الرضا) عن عبادک بقبول الیسیر من اعمالهم الحسنة والشکر علی القلیل من افعالهم المرضیة .

(اغفر لمن لا یملک) شیئا ولا وسیلة ولا ذریعة یستوجب بها غفرانک ورضوانک .

قوله علیه السلام: (الا الدعاء) والتوبة والانابة والاقرار بالتقصیر والخطیئة، والاعتراف بالنقص والذلة والمسکنة، واظهار الضعف والعجز والفقر والفاقة، فحق علی مثلک ان لا تخیب مثله ولا ترد دعاءه، وان تقبل توبته وتعفو خطیئته وتجبر فاقته وترحم مسکنته (فانک فعال لما تشاء) وما یقتضیه عدلک وحکمتک .

قوله علیه السلام: (یا من اسمه دواء وذکره شفاء) من کل داء ومرض وعناء (وطاعته غنی) عن کل شی ء، فان الطاعة الحقیقیة یصل بالعبد الی الفناء فی الله والانقطاع عما سوی الله، وهذا غایة الغنی; من اطاع الله اطاع له کل شی ء .

(ارحم من راس ماله الرجاء) لا وسیلة له ولا سبب ولا عصام الا رجاء رحمتک وفضلک . قد سبق ان الرجاء انما یصدق بعد تحقق اسباب حصول المرجو والمطلوب، والا فالصادق اسم الغرور والحمق، کمن القی بذرا فی ارض سبخة منقطع عنها الماء وانتظر الحصاد .

(وسلاحه البکاء) اذا حدث للانسان حالة متضادة لشهوته وطبیعته وادراک الامر الغیر الملائم ، تحرک الروح الی الباطن هربا من المؤذی فیتمدد الاعصاب نحو الباطن، ویضیق افضیة الدماغ والعصبتین والصدر، وینعصر منافذها، ویحدث شکل البکاء، ویخرج حینئذ بالضرورة ما فی الدماغ من الرطوبات الرقیقة الحادثة من الابخرة الصاعدة الیه من القلب عند تسخنه بتوجه الدم والروح الیه . وانما تخرج تلک الرطوبات بالدمع من العین وبالمخاط من الانف لقربهما من الدماغ واتصالهما بدور القحف، کما بین فی التشریح .

(یا سابغ النعم) واسعها وکاملها وتامها .

(یا دافع النقم یا نور المستوحشین) من الخلق المستانسین بک (فی الظلم) اللیالی والخلوات .

(یا عالما لا یعلم صل علی محمد وآل محمد) الصلاة: العطف والرحمة، وآل محمد: اهل بیته الطاهرة وذریته الطیبة، الذین ما من ملک مقرب ولا نبی مرسل ولا صدیق ولا شهید ولا عالم ولا جاهل ولا دنی ولا فاضل ولا مؤمن صالح ولا فاجر طالح ولا جبار عنید ولا شیطان مرید ولا خلق فیما بین ذلک شهید، الا عرفه الله جلالة امرهم وکبر شانهم وتمام نورهم وصدق مقاعدهم .

والنزاع فی ان فائدة الصلاة علیهم یعود الیهم ام الی المصلی، بالنظر الی ان الله قد اعطاهم من علو الدرجة وارتفاع المنزلة والشرف والکمال والعزة والجلال ما لا یتصور لممکن، ولا یمکن فوق ذلک معروف .

وقد رفعه وجمع بین القولین الحکیم السبزواری بقوله: «لما کانت امة المرحومة کاوراق واغصان من شجر طوبی وجودهم المقدس، کان العود الی المصلی عودا الیهم وبالعکس، اذ الاوراق من صقع الشجر فضلا عن الاغصان » . انتهی .

ویمکن الجمع بوجه آخر هو انهم سبب وجود الناس طرا ومقومهم، فیکونون انفسهم کما اومی الیه سابقا، ولهذه الدرجة والاحاطة حیث یستصرخ الانبیاء یوم القیامة بقولهم: «وا نفسی » ، ویقول هو صلی الله علیه و آله: «وا امتی » (141).

قوله علیه السلام: (وافعل بی ما انت اهله) من الفضل والعفو والرحمة (و صلی الله … الخ) ختم الدعاء بالصلاة علی مستحقه لیکون سببا لنجاح طلبته وموجبا لقضاء حاجته، کما ورد عنهم: «ان کل دعاء محجوب عن السماء حتی یصلی علی محمد و آله » (142).

قد تم ما افاده وعلقه – علیه الرحمة – علی دعائه علیه السلام واسقطنا منه نبذا یسیرا مما هو قلیل الفائدة حذرا من الاطناب، والله الموفق .

پی نوشت:

1) در برخی فهارس نام این شرح «کاشف الاسرار» ذکر شده است .

2) شرح حال میرزا ابوالحسن اصطهباناتی در منابع زیر قابل دسترسی است:

1 . اعیان الشیعة، ج 2، ص 336 .

2 . الذریعة، ج 7، ص 24 (ش 114) ; ج 13، ص 258 (ش 953) و ج 21، ص 150 (ش 4374) .

3 . ریحانة الادب، ج 5، ص 236 .

4 . مکارم الآثار، ج 5، ص 1500 .

5 . طبقات اعلام الشیعة (نقباء البشر)، ج 1، ص 35 .

3) الذریعة، ج 3، ص 258 .

4) دو نسخه دیگر از این شرح ، در کتابخانه ملی شیراز و کتابخانه وزیری یزد موجود است و در آن دو نسخه ، خطبه ای برای این شرح ذکر گردیده ، که در نسخه های مورد استفاده ما حذف شده است .

5) الفرقان (25): 77 .

6) غافر (40): 60 .

7) الکهف (18): 84 .

8) کنز العمال 1: 110/511 و ص 343/1555 عن علی [ علیه السلام] و ص 358/1582 و ص 359/1592 ولکن لم یرد فی المروی «و کل عامل بعلمه » و فی صحیح مسلم 4: 2040/8 – (2648) «اعملوا فکل میسر» .

9) الاعراف (7): 144 .

10) سنابرق » فی شرح «البارق من الشرق » – یعنی شرح دعاء رجب، الخارج من الناحیة المقدسة علی ید الشیخ ابی جعفربن محمد بن عثمان بن سعید، المعروف مزاره فی بغداد بالشیخ الخلافی – للسید العارف جعفر الدارابی البروجردی الکشفی، المتوفی 1267، فرغ منه 1253 . الذریعه 12: 232/1520 . یوجد منها نسخ فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی (14491)، مرعشی (5925) جامعة طهران (1/7179) .

11) النور (24): 43 .

12) فی الزیارة الجامعة لجمیع الائمة: «من اراد الله بدا بکم …»

13) المنافقون (63): 8 .

14) لم نعثر علیه فی المصادر المتوفرة لدینا .

15) اشارة الی مضمون الحدیث المشهور «کل امر لم یبدا فیه بالبسملة فهو ابتر» .

16) الاعراف (7): 156 .

17) البقرة (2): 105، آل عمران (3): 74 .

18) الاعراف (7): 56 .

19) الاعراف (7): 156 .

20) الاحزاب (33): 43 .

21)

22) 6 و . مجمع البیان 1: 94 . وفیه: روی عن مولانا الصادق علیه السلام انه قال: «الرحمن اسم خاص بصفة عامة ، والرحیم اسم عام بصفة خاصة » .

23) مجمع البیان 1: 94 . صحیح مسلم 4: 2108/2752 – 19، بتفاوت یسیر .

24) الانبیاء (21): 107 .

25) الکهف (18): 51 .

26) الفقیه 2: 372، زیارة جامعة لجمیع الائمة .

27) لم نعثر علی نصه، و الموجود فی سنن الترمذی 4: 622 باب 10 «ان الانبیاء کلهم یوم القیامة یقولون: نفسی نفسی، و النبی صلی الله علیه و آله یقول: امتی امتی » .

28) الصحیفة السجادیة الجامعة، الدعاء: 146/4 .

29) الوافی 1: 417، ذیل الحدیث 343 – 10 .

30) الفقیه 2: 373 زیارة جامعة لجمیع الائمة .

31) القصص (28): 88 .

32) انظر الکافی 1/107 باب صفات الذات .

33) الوافی 1: 446 ، ذیل الحدیث 361 – 1 .

34) نهج البلاغة ، خ 1 . قال: «و کمال توحیده الاخلاص له ، و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه » .

35) یونس (10): 5 .

36) الغیهب: الظلمة، ومن اللیل: الشدید الظلمة .

37) نهج البلاغة ، الکتاب 28 ، احتجاجه علیه السلام علی معاویة ; بحارالانوار 33/58 ، /398 و 53/178/9 .

38) لم یوجد بنصه فی المصادر .

39) بحار الانوار: 16/402/1 عن مناقب ابن شهرآشوب .

40) وجد نحوه فی امالی الشیخ الصدوق ، ص 279 و 324 ; علل الشرائع ، ص 173 ; الخصال ص 415 .

41) الفقیه 2: 374 ، زیارة جامعة لجمیع الائمة .

42) بحار الانوار 36: 69/17 و 39: 226 ، عن الطرائف «طوبی شجرة اصلها فی دار علی، و فی دار کل مؤمن منهما غصن » .

43) مشارق انوار الیقین: 39 .

44) مشارق انوار الیقین: 40 ، بحار الانوار 25: 24/42 .

45) بحار الانوار 54: 212/184 ، عن مروج الذهب للمسعودی 1: 42 ، باختلاف یسیر .

46) لسان العرب 2: 492 . (سیح) و فی المصدر (اتاح) .

47) الصحاح 1: 341 . (مرج) .

48) لم یوجد فی المصادر ، ولکن ورد فی کتب العرفاء .

49) هو الشیخ الجلیل احمد بن عبدالله بن محمد البکری (المتوفی 952) صاحب کتاب الانوار فی مولد النبی صلی الله علیه و آله و غیره ، احد مشایخ الشهید الثانی ; الذریعة 2: 409 – 410 .

50) بحارالانوار 15: 27/48 و 54: 198/145، عن کتاب الانوار لاستاد الشهید الثانی طاب ثراه .

51) معانی الاخبار: 271/2، باب معنی الذنوب … وفیه: «والذنوب التی تهتک العصم: شرب الخمر، واللعب بالقمار، وتعاطی مایضحک الناس من اللغو والمزاح، وذکر عیوب الناس، ومجالسة اهل الریب .» ابا خالد الکابلی یقول: سمعت زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام . وانظر مجمع البحرین 6: 116 . (عصم) .

52) المصدر: 270 . وفیه: «والذنوب التی تنزل النقم: عصیان العارف بالبغی والتطاول علی الناس والاستهزاء بهم والسخریة منهم » .

53) الوافی 5: 1039/3548 – 1، عن الکافی 2: 442: ورواه الصدوق فی معانی الاخبار: 269/1 .

54) ابراهیم (14): 34 .

55) معانی الاخبار: 270/2 . باب معنی الذنوب … «الذنوب التی تغیر النعم: البغی علی الناس والزوال عن العادة فی الخیر، واصطناع المعروف . وکفران النعمة وترک الشکر» عن زین العابدین علیه السلام .

56) معانی الاخبار: 271 «الذنوب التی ترد الدعاء: سوء النیة وخبث السریرة، والنفاق مع الاخوان، وترک التصدیق بالاجابة، وتاخیر الصلوات المفروضات حتی تذهب اوقاتها، وترک التقرب الی الله بالبر والصدقة، واستعمال البذاء والفحش فی القول » عن زین العابدین علیه السلام .

57) المصدر .

58) المصدر: «والذنوب التی تقطع الرجاء: الیاس من روح الله، والقنوط من رحمة الله، والثقة بغیر الله، والتکذیب بوعد الله عز وجل » عن زین العابدین علیه السلام .

59) البقرة (2): 182 .

60) النحل (16)، الآیة 13: «ما عندکم ینفد وما عند الله باق » .

61) الاعراف (7): 54 .

62) لم نعثر علی نص العبارة، ولکن فی تنبیه الخواطر ونزهة النواظر 1: 144 . «قال بعض الحکماء: الایام سهام ، والناس اغراض ، والدهر یرمیک کل یوم بسهامه …»

63) النازعات (79): 40

64) بحارالانوار 40: 328/10 عن مناقب آل ابی طالب و 74: 195/12 عن کتاب الاربعین لابن اخ السید عزالدین ابی المکارم حمزة بن علی بن زهرة الحسینی وج 72: 362/77، عن رسالة الغیبة للشهید الثانی .

65) المحجة البیضاء 5: 85; احیاء علوم الدین 3: 47 . بیان سرعة تقلب القلب وانقسام القلوب … والمنقول فی المتن مطابق لما فی «المحجة » ، فراجع .

66) العلق (96): 1 – 2 .

67) آل عمران (3): 6 .

68) کنز العمال 10: 149/28761 و 169/28879 .

69) نور (24): 26 .

70) الحصن الحصین » فی شرح البلد الامین فی التوحید، لجد المحقق الاصطهباناتی الامی، السید جعفر الدارابی الکشفی المتوفی (1267ق) والبلد الامین کتاب منظوم فی العقائد . لم یطبعا الی الآن . الذریعة 7: 24 و 3: 144 .

71) الظاهر ان المراد من «الهمزة » همزة باب الافعال، ومن اسقاطها اتیان الفعل ثلاثیا مجردا، واضج القوم: ضجوا .

72) فی زیارة الجامعة الکبیرة «ومن احبکم فقد احب الله ومن ابغضکم فقد ابغض الله » الفقیه 2: 372 .

73) التفسیر الکبیر 1: 178: التاسعة عشرة: مر عیسی بن مریم علیه السلام علی قبر فرای ملائکة العذاب یعذبون میتا، فلما انصرف من حاجته مر علی القبر فرای ملائکة الرحمة معهم اطباق من نور، فتعجب من ذلک فصلی ودعا الله تعالی، فاوحی الله تعالی الیه; یا عیسی، کان هذا العبد عاصیا ومذ مات کان محبوسا فی عذابی، وکان قد ترک امراة حبلی فولدت ولدا وربته حتی کبر، فسلمته الی المعلم فلقنه المعلم «بسم الله الرحمن الرحیم » فاستحییت من عبدی ان اعذبه بناری فی بطن الارض وولده یذکر اسمی علی وجه الارض » .

74) فصلت (41): 28 .

75) السجدة (32): 19 – 20 .

76) غرائب القرآن (فی هامش جامع البیان) 21: 72; الکشاف 3: 514; وفی «الکاف الشاف » بذیل الکشاف: اخرجه ابن مردویه والواحدی من روایة سعید بن جبیر عن ابن عباس . وانظر التبیان 8: 275 .

77) نسبه العلامة فی مناهج الیقین (ص 367) الی الاشعریة .

78) نسبه العلامة الی الکرامیة، مناهج الیقین: 367 .

79) نسبه العلامة الی الجبائیان واتباعهما . المصدر .

80) نسبه العلامة الی القاضی عبدالجبار، وابوالهذیل العلاف . المصدر .

81) نسبه العلامة الی جماعة السلف والشیخ المفید رحمه الله، مناهج الیقین: 367 .

82) حقائق الایمان: 50 – 58 .

83) الجادلة (58): 22 .

84) الحجرات (49): 14 .

85) کالشیخ الطوسی فی العدة 2: 730، والمحقق فی المعارج: 199 والشهیدان فی الالفیه وشرحها، المقاصد العلیة: 38 .

86) الباب الحادی عشر: 3 – 4 .

87) نسبه الشهید الثانی فی المقاصد العلیة (45 – 46) الی جماعة من المحققین منا ومن الجمهور .

88) حکاه عن اکثرهم – ایضا – المحقق القمی فی القوانین 2: 180، واالفاضل النراقی فی المناهج: 293، وانظر مجمع الفائدة والبرهان 2: 183; والزبدة: 124 .

89) حکی الشیخ الانصاری حکایته عنه فی بعض تعلیقاته علی شرح المختصر: انه نسبه الی بعض; فرائد الاصول 1: 555 .

90) انظر عدة الاصول 1: 131 .

91) عدة الاصول 1: 132 و 2: 731 .

92) فرائد الاصول 1: 553 – 555 .

93) فرائد الاصول 1: 555 – 584 .

94) الآیات 116 و 148 من سورة الانعام و 66 من یونس، و 23 و 28 من سورة النجم .

95) الاسراء (17): 36 .

96) راجع الکافی 1: 47 باب لزوم الحجة علی العالم وتشدید الامر علیه .

97) راجع الکافی 2: 18/6 و 21/9 وبعده; والوسائل 18: 561/22، 52 – 53 و 56، الباب 10 من ابواب المرتد .

98) انظر الوسائل 18/556 و 568، الباب 10 من ابواب المرتد .

99) الباب الحادی عشر: 3 – 4 . قال: «قد اجمع العلماء علی وجوب معرفة الله وصفاته الثبوتیة وما یصح علیه وما یمتنع عنه، والنبوة والامامة والمعاد بالدلیل لا بالتقلید» .

100) کذا فی النسخة، والظاهر: التمکن .

101) کذا فی النسخ ، والظاهر الصبح: «فالاولی » .

102) جوابات المسائل الرسیة الاولی (رسائل الشریف المرتضی) 2: 317 .

103) حقائق الایمان: 134 .

104) حقائق الایمان: 134 .

105) انظر حقائق الایمان: 135 .

106) المصدر: 136 .

107) انظر حقائق الایمان: 137 – 138; و المحجة البیضاء 1: 177 – 178 . بیان حقیقة العقل واقسامه .

108) الکافی 1: 376، باب من مات ولیس له امام … ، و 2: 20 و 21، باب دعائم الاسلام .

109) راجع حقائق الایمان: 149 – 159 . مکتبة آیة الله المرعشی .

110) انظر جواهر الکلام 4: 137 – 138 . مؤسسة النشر الاسلامی .

111) ریاض المسائل 2: 359 . اعداد النجاسات، مع التلخیص .

112) انظر جواهر الکلام 4: 135 – 141، مؤسسة النشر الاسلامی .

113) بحارالانوار 5: 323/10، عن الاحتجاج .

114) یس (65): 36 .

115) الناصیة عند العرب منبت الشعر فی مقدم الراس » لسان العرب 15: 327 (نصا)

116) مخطوط

117) الصحیفه السجادیة الجامعة: الدعاء 189/7 .

118) فاطر (35): 28 .

119)

120) 1 و . مصباح الشریعة، باب 98 فی الشوق; عنه البحار 67: 24/24 . باختلاف

121) الکافی 2: 352/7 و 8; بحارالانوار 72: 155/25 .

122) بحارالانوار 3: 313/س 24 و 84: 190/س 3 .

123) بحارالانوار 36: 84، و 40: 175/56 عن مناقب آل ابی طالب: «عن علی علیه السلام قال قلت: یا رسول الله اوصنی، قال: قل ربی الله ثم استقم .»

124) الکافی 2: 16/3 .

125) احیاء علوم الدین 4: 379 بیان حقیقة الاخلاص .

126) زلزال (99): 7 – 8 .

127) لم اعثر علی الحقائق .

128)

129) 1 و . نهج البلاغه، الحکمة 147، من کلام له علیه السلام لکمیل بن زیاد . وورد فی الکافی 2: 68 عن ابی عبدالله الصادق علیه السلام: «من رجا شیئا عمل له ، ومن خاف من شی ء هرب منه » .

130) بحار الانوار 23: 46/91 عن اکمال الدین 1: 291/2 الباب السادس والعشرون ، باب ما اخبر به امیرالمؤمنین … من وقوع الغیبة بالقائم الثانی عشر .

131) مفاتیح الجنان، دعاء عرفة، ص 452 .

132)

133) 2 و . الصحیفة السجادیة، الدعاء 190 .

134) الانسان (76)، 28 .

135) وجد مثله فی مفتاح الفلاح، ص 372; ووجده نحوه فی فلاح السائل، ص 108 و 109 .

136) مصغر صواحب .

137) مصباح الشریعة، باب 100 فی حقیقة الربوبیة .

138) وجد نحوه فی عدة الداعی، ص 310; وارشاد القلوب، ص 75 .

139) غافر (40): 60 .

140) غافر (40): 60 .

141) مرت الاشارة الی مصدره (سنن الترمذی 4: 622 باب 10) .

142) بحارالانوار 91: 57/35 عن ثواب الاعمال ، وص 65 عن جامع الاخبار .

هی هی از این عشق خوش احمدی

جان سحر، جسم سمن بوی توست

شام، غلام سر گیسوی توست

ماه که خم کرده سر خویشتن

بوسه زن گوشه ابروی توست

ای سمن باغ خداوندگار

سرو، غلام قد ناژوی توست

صبح ازل، پرتو پیشانی ات

شام ابد، طره دل جوی توست

آنچه زگل نیک تر آمد به باغ

باغ گل خلق تو و خوی توست

زمزمه زندگی کاینات

همهمه شور و هیاهوی توست

عقل تو سرمایه سنگین وحی

عقل جهان کم به ترازوی توست

عقد ثریا به کف آسمان

پیشکش گردن بانوی توست

کاش که فریاد دلم می شنید

حلقه آن در که سر کوی توست

شاخه طوبی ندهد در بهشت

آنچه در آن چنبر بازوی توست

هی هی از این عشق خوش احمدی

ذکر لبم ناله هو هوی توست