اهتمام به آرای عمومی و دید مردم در نگاه علی (ع)

اهتمام به آرای عمومی در تعیین زمامدار
نکته ها
آرای عمومی در زمان حاضر از اهمیت فراوانی برخوردار است چرا که بیشتر حکومتها آنرا به عنوان یک ضابطه و اصل پذیرفته اند و سعی دارند خود را در اعتقاد و عمل بدان، پای بند نشان دهند و به این وسیله در میان مردم خود و در سطح بین المللی از موقعیت بهتری برخوردار گردند.
آرای عمومی امروزه نه تنها ملاک مقبولیت یک حکومت به شمار می رود بلکه ملاکمشروعیت آن نیز دانسته می شود چرا که بسیاری از حکومتهای دنیا، منشأ حاکمیت را مردم یا ملت می دانند. در میان متفکرین معاصر اهل سنت نیز این اندیشه رواج دارد که خداوند (به عنوان منشأ اصلی حاکمیت) حاکمیت را به مردم مسلمان اعطا نموده و لذا یک حکومت اسلامی فقط وقتی مشروع است که مردم به او تفویض قدرت کرده باشند.
در میان اندیشمندانی که مردم را منشأ حاکمیت می دانند بحثهای نسبتاً گسترده و عمیقی وجود دارد که آیا حاکمیت در بین آحاد مردم تقسیم شده است و یا از آنِ واقعیتی برخاسته از مجموع آنان است که ملت نامیده می شود، ماهیت واقعی حاکمیت چیست، حاکمیت مطلق است یا مقید و سؤالات دیگری از این قبیل.
[1] مقاله حاضر متکفل پرداختن به این مباحث نیست.
|111|
عنوان مقاله نیز به گونه ای است که تبیین آن نیازمند ورود به مباحث مزبور نمی باشد لکن بدون غفلت از این بحثها، مقاله حاضر مبتنی بر پیش فرضها و مفاهیمی می باشد بدین ترتیب:
1ـ حاکمیت از خداوند سرچشمه می گیرد و او نه تنها دارای حاکمیت تکوینی، بلکه دارایحاکمیت تشریعی با تمام ابعادش می باشد.
2ـ مشروعیت به معنای انتساب داشتن به شریعت است بنابراین حکومتی مشروع است که مورد تأیید شریعت باشد.
3ـ آرای عمومی در حکومت اسلامی، فی الجمله اعتبار دارد لکن تبیین دقیق آن، هدفیاست که این مقاله به تناسب حجم خود آن را دنبال می کند.
با توجه به این نکات، به نظر می رسد مناسبتر آن است که اهتمام به آرای عمومی در حکومت علوی را از سه زاویه مورد بحث قرار گیرد:
1ـ اهتمام به آرای عمومی در تعیین زمامدار
2ـ اهتمام به آرای عمومی در تصمیم گیریهای سیاسی و حکومتی
3ـ اهتمام به آرای عمومی در نظارت بر زمامداران و کارگزاران حکومت.
این مقاله تنها به بررسی نخستین محور می پردازد.
اهتمام به آرای عمومی در تعیین زمامدار
تاریخ زندگی امیرالمؤمنین(ع) بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) و بویژه چگونگی قبولحکومت و خلافت از سوی آن حضرت، گواه روشنی بر اهتمام وی به تأثیر آرای عمومی درتعیین زمامدار می باشد.
توضیح اینکه بعد از ارتحال پیامبر اسلام(ص) با وجود نصوص و تصریحات فراوان آن حضرت بر اینکه امامت و خلافت بعد از ایشان بر عهده علی(ع) بود و در وجود وی تبلور می یابد، برنامه سقیفه شکل گرفت و موجب انحراف خلافت از مسیر اصلی خود گردید. علی(ع)که در زمان رحلت پیامبر(ص) به همراهی بعضی از اصحاب به غسل و تجهیز آن حضرت اشتغال داشت، پس از آنکه از بیعت مردم با ابوبکر آگاه شد در صدد تحصیل حق مسلّم خود برآمد تا چنین پنداشته نشود که وی اعتقادی به حقانیت خود نداشته و لذا در این خصوص اقدامی نکرده است، از این رو بود که آن حضرت به همراه همسرش فاطمه زهرا(ع) به خانه های انصار
|112|
رفته از آنان یاری می طلبید. فاطمه(ع) نیز آنان را به یاری امیرالمؤمنین(ع) فرا می خواند لیکن آنان در جواب می گفتند: ای دختر رسول خدا! کار بیعت با این مردم اتمام یافته است چنانچه پسرعمویت زودتر از ابوبکر از ما بیعت می خواست به یقین کسی را با او برابر نمی کردیم و جز او را نمی پذیرفتیم. علی(ع) پاسخ می داد: شگفتا انتظار داشتید جنازه رسول خدا(ص) را بدون انجام کفن و دفن میان خانه بگذارم و برای به دست آوردن حکومتی که از پیامبر(ص) به جا مانده بود، به نزاع و کشمکش بپردازم؟ فاطمه(ع) نیز می گفت: ابوالحسن آنچه سزاوار بود عمل کرد و وظیفه خود را انجام داد. آنان نیز کاری کردند که خدا از آنان بازخواست خواهد کرد.
[2]
با دقت در تاریخ زمان رحلت پیامبر اکرم(ص) می توان دریافت که برای علی(ع) این امکان وجود داشت که از بیعت با ابوبکر همچنان خودداری ورزد و از اوضاع آشفته آن روزگار به نفع خویش بهره برداری کند، چرا که افراد زیادی نسبت به آنچه در سقیفه گذشته بود معترض بودند. بعضی از این افراد در منزل فاطمه(ع) گرد آمدند تا از رهبری و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) حمایت کنند. از این گروه می توان اشخاص زیر را نام برد: ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، حذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت، ابوالهیثم التیهان، فضل بن عباس، قثم بن عباس، دحیة بن خلیفة، براء بن عازب، بریده اسلمی (که از شیعیان مذهبی علی(ع) بودند) زبیر بن عوام، طلحة بن عبیدالله، عباس و عبدالله بن عباس (که از حامیان سیاسی آن حضرت بودند) و گروه دیگری از مخالفان و شیعیان علی(ع) نیز بودند که در خانه حضرت زهرا(ع) حضور نداشتند همچون قیس بن سعد بن عباده، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، مالک اشتر نخعی، ابوایوب انصاری، عدی بن حاتم طایی، ابی بن کعب، ابی سعید خدری و عبدالله بن مسعود.
[3]
چنانکه ملاحظه می شود بسیاری از این افراد، بزرگانی بودند که بیعت نکردنشان با خلیفه، سهم زیادی در تضعیف موقعیت سیاسی او داشت و هر یک از آنان می توانست جماعتی را نیز با خود همراه کند، کافی بود که علی(ع) با درایتی که داشت رهبری این حرکت را به دست گیرد و زمینه خلافت خود را فراهم کند، چنانکه عباس عموی پیامبر(ص) نیز به صراحت به آن حضرت پیشنهاد کرده گفت: “امدد یدک ابایعک فیقول الناس: عمّ رسول الله بایع ابنَ عمّ رسول الله فلا یختلف علیک اثنان؛
[4]
دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم، که در این صورت مردم خواهند گفت عموی رسولخدا(ص) با پسرعموی رسول خدا(ص) بیعت کرده و آنگاه دو نفر نیز در مورد تو اختلاف
|113|
نخواهند کرد.”
ولی امیرالمؤمنین(ع) از قبول این پیشنهاد خودداری نمود چنان که از پذیرش پیشنهادابوسفیان نیز امتناع کرد. زمانی که ابوسفیان خواست تا با آن حضرت بیعت نماید و قسم یاد کرد که اگر علی(ع) بخواهد شهر مدینه را علیه ابوبکر از سواره و پیاده پر خواهد کرد.
[5]
سرانجام علی(ع) بعد از شهادت حضرت زهرا(ع) با ابوبکر بیعت کرد. مهمترین عاملی کهآن حضرت را به این کار وا داشت حفظ دین نوپای اسلام در برابر خطرات متعددی بود که در آن زمان، آن را تهدید می کرد چنانکه خود فرمود:
“فامسکت یدی حتی رأیت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد صلی الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلماً او هدماً تکون المصیبة به علیّ اعظم من فوت ولایتکم …؛
[6]
دست نگاه داشتم تا اینکه دیدم گروهی از مردم مرتد شده از اسلام برمی گردند و می خواهند دین محمد صلی الله علیه و آله را از بین ببرند پس ترسیدم که اگر به یاریاسلام و مسلمانان نپردازم رخنه یا انهدامی در دین ببینم که مصیبت و اندوه آن بر منبزرگتر از فوت شدن ولایت و حکومت بر شما باشد.”>
دیگر عامل مهم بیعت امیرالمؤمنین(ع) با ابوبکر، بیزاری آن حضرت از به راه انداختنکشتار و خونریزی در میان مسلمانان بود چرا که به خوبی می دانست اگر دست به قیام مسلحانه بزند، بدون شک تنها نخواهد ماند و بنی هاشم و بسیاری از بنی عبد مناف و انصار به پشتیبانی او برخواهند خاست و در نتیجه خون تعداد زیادی از مسلمانان بر زمین خواهد ریخت چنان که آن حضرت در خطبه ای که در مسیر حرکت به سوی بصره ایراد نمود به این نکته تصریح کرده فرمود:
“ان الله لما قبض نبیه استأثرت علینا قریش بالامر و دفعتنا عن حق نحن احق به منالناس کافة فرأیت ان الصبر علی ذلک افضل من تفریق کلمة المسلمین و سفک دمائهم و الناس حدیثو عهد بالاسلام و الدین یمخض مخض الوطب یفسده ادنی وهن و یعکسه اقلّ خلف؛
[7]
از آن زمان که پیامبر(ص) رحلت کرد قریش در مورد حکومت بر ضد ما به پا خاستند و ما را از حقی که نسبت به آن از تمام مردم سزاوارتر بودیم باز داشتند پس
|114|
چنان دیدم که صبر و شکیبایی در این مورد از ایجاد تفرقه در بین مسلمانان و ریختن خون آنان بهتر است چرا که بسیاری از مردم تازه مسلمان بودند و دین همچون مشک پر از شیر بود که اندک غفلتی آن را تباه و اندک تخلفی آن را واژگون می کرد.”>
امیرالمؤمنین(ع) در این رفتار، دستور پیامبر اکرم(ص) را اطاعت نموده که به آن حضرتفرموده بود:
“یا بن ابی طالب! لک ولاء امتی فان ولّوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقمبامرهم و ان اختلفوا علیک فدعهم و ما هم فیه؛
[8]
ای پسر ابوطالب! ولایت بر امت من از آن تو است پس اگر در سلامتی (و آرامش) پذیرای ولایت تو شدند و به (حکومت) تو رضایت دادند اداره امور آنان را بر عهده بگیر و اگر در مورد تو اختلاف کردند آنان را به خودشان وا گذار.”>
مطابق این حدیث، پیامبر اکرم(ص) ولایت را به طور صریح از آن ِعلی(ع) می داند لکن در خصوص اعمال ولایت و به اجرا گذاشتن این حق الهی به آن حضرت دستور می دهد که تا زمانی که مردم پذیرای حکومتش نشده اند از به دست گرفتن قدرت و حکومت خودداری نماید و تأکید می فرماید که اگر مردم در مورد تو اختلاف کردند آنان را به حال خودشان وا گذار.
تاریخ گواهی می دهد که علی(ع) نیز دقیقاً به همین دستور عمل کردند و لذا وقتی که پس از دعوت مردم به حقانیت خود در آنان عزم راسخی مشاهده نکردند و آنها را در این خصوص دارای اختلاف یافتند، مصداق قسمت اخیر فرمایش پیامبر(ص) را محقق دیدند که فرمود “و ان اختلفوا علیک فدعهم و ما هم فیه” اگر مردم در مورد تو اختلاف کردند آنان را به خودشان وا گذار.
بدین ترتیب مطابق سخن پیامبر اکرم(ص) و عملکرد علی(ع) میزان تأثیر آرای عمومی درتعیین زمامدار به اندازه ای است که بدون رضایت و یا رأی مثبت آنان، زمامدار اسلامی مجاز به تصدی حکومت و اعمال ولایت در این خصوص بر آنها نمی باشد. به عبارت دیگر باید دو مرحله را از یکدیگر تفکیک نمود یکی مرحله ثبوت ولایت است و دیگری مرحله اعمال ولایت یا تولّی و تصدی امور مسلمین. در مرحله اول رأی مردم هیچ دخلی ندارد چرا که ولایت از آنان سرچشمه نمی گیرد و لذا توسط آنان نیز قابل اعطا یا سلب نمی باشد. اما در مرحله دوم رأی مردم، عنصر اصلی است زیرا بدون احراز رأی مثبت آنان، زمامدار شرعی مجاز به اعمال قدرت
|115|
بر آنها نخواهد بود. بدون شک در چنین حالتی زمامدار واجد شرایط همچنان دارای ولایت است و مقام ثبوت ولایت در مورد وی متحقق می باشد لکن مجاز به اعمال ولایت مزبور نیست زیرا شرط اصلی اعمال ولایت که رضایت عمومی است تحقق نیافته است. البته مردمی که از پذیرش ولایت یک حاکم جامع الشرایط خودداری می کنند در صورتی که از روی عمد و آگاهی (نه اشتباه) مرتکب چنین کاری شوند بی تردید از فرمان الهی سرپیچی کرده و مستحق کیفر می باشند ولی در عین حال حاکم شرع مجاز نیست که بدون کسب رضایت عمومی به اعمال ولایت در زمینه حکومت بپردازد.
در تأیید این مطلب که از حدیث پیامبر(ص) و سیره علی(ع) به دست آمد می توان بهروایات متعددی که بیشتر آنها از امیرالمؤمنین(ع) است استناد نمود. به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1ـ هنگامی که مردم پس از کشته شدن خلیفه سوم به نزد علی(ع) آمده و با اصرار فراوانخواستند با آن حضرت بیعت کنند فرمود:
“دعونی و التمسوا غیری … و اعلموا ان اجتبکم رکبت بکم ما اعلم و لم اصغ الی قولالقائل و عتب العاتب و ان ترکتمونی فانا کاحدکم و لعلی اسمعکم و اطوعکم لمنولیتموه امرکم؛
[9]
مرا واگذارید و شخص دیگری را برای این مسؤولیت انتخاب کنید … و بدانید که اگر من دعوت شما را اجابت کنم بر اساس آنچه خود می دانم بر شما حکومت خواهم کرد و به گفته این و آن و سرزنش افراد گوش نخواهم داد ولی اگر مرا وا گذارید من نیز همانند یکی از شما هستم و شاید من شنواترین و مطیع ترین شما باشم نسبت به کسی که حکومت خویش را به وی بسپارید.”>
بدون شک امام معصوم(ع) از مبالغه و مجامله و تعارفات غیر واقعی و گزاف گویی منزه است بنابراین وقتی می فرماید به سراغ دیگری بروید و بدانید که اگر مرا وا گذارید و شخص دیگری را به حکومت بر خود برگزینید نسبت به او از همه شما شنواتر و مطیع تر خواهم بود، حقیقت را بیان می کند. و به همین دلیل می بینیم که علی(ع) از این فرصت که پس از 25 سال برای او فراهم شده است بلافاصله در صدد بهره برداری، برنمی آید بلکه آن قدر در پذیرش خلافت امتناع می کند تا احراز نماید شرط اعمال ولایت که پذیرش مردم و رضایت آنان است فراهم آمده و لذا در ابتدا
|116|
به آنان هشدار می دهد که بدانید اگر مرا برگزینید آنچنان که می دانم بر شما حکومت خواهم کرد و به سخن ملامتگران گوش نخواهم سپرد. این هشدار بدان جهت است که مردم بدانند در چه وادی گام می گذارند تا در نتیجه ابراز رضایت آنان از روی علم و آگاهی باشد نه از روی احساسات مقطعی و هیجانات زودگذر، چرا که چنین رضایتی ارزشمند نیست و مصداق سخن پیامبر(ص) نیز نمی باشد که در عهد خود با امیرالمؤمنین فرمود:
“فان ولّوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقم بامرهم.”>
تأمل در این قطعه زیبای تاریخی گویای آن است که یک امام معصوم(ع) که در زمان خودتنها کسی است که دارای ولایت الهی می باشد و پیامبر اکرم(ص) در مواضع متعددی بر این مقام او تأکید کرده است، با وجود ظلمهای فراوانی که در حق او روا داشته شده و به سکوتی طولانی در طی 25 سال به گونه ای دردناک خار در چشم و استخوان در گلو مجبور گشته است، اینک که مردم به او روی آورده اند، آن را یک فرصت طلایی برای خود نمی شمرد بلکه در صدد آگاهی دادن به مردم بر می آید تا رضایت و انتخاب آنان از روی علم باشد
[10]. به راستی اگر در اعمال ولایت، رضایت مردم شرط نبود، آنگاه بر چه اساسی می شد این کار امیرالمؤمنین(ع) را تبیین نمود؟
بلی صحیح است که آن حضرت از منصوب بودن خود به مقام امامت و خلافت در این مقطعسخنی نگفته است و از این حیث، سکوت را اختیار کرده ولی حتی اگر این سکوت را ناشی از تقیه یا جدل بدانیم دلیلی وجود ندارد که کلام آن حضرت را نیز بر این محمل حمل کنیم. زیرا مطلبی که مخالف با عقاید شیعه و نصب امیرالمؤمنین(ع) به مقام امامت و خلافت باشد در این عبارت دیده نمی شود.
البته اگر این عبارت را ناظر به مقام ثبوت ولایت دانسته و معنای جمله “ولّیتموه امرکم” را اعطای ولایت از سوی مردم بدانیم آنگاه با عقاید شیعه ناسازگار خواهد بود ولی عبارت صراحتی در این معنا ندارد و جمله ای نیز که پیش از این، از پیامبر اکرم(ص) نقل کردیم شاهد خوبی بر تفسیر عبارت مورد بحث می باشد. بنابراین دلیلی برای حمل کلام امیرالمؤمنین(ع) بر تقیه یا جدل وجود ندارد.
2ـ در تاریخ طبری به نقل از محمد بن حنفیه آمده است که گفت: من پس از کشته شدن عثمان در کنار پدرم علی(ع) بودم. آن حضرت به منزل وارد شد و اصحاب رسول الله(ص) اطراف وی اجتماع نمودند و گفتند: این مرد (عثمان) کشته شد و مردم ناگزیر باید امام و رهبری داشته باشند
|117|
و ما امروز کسی را سزاوارتر از تو برای این امر نمی یابیم. نه کسی سابقه تو را دارد و نه کسی از تو به رسول خدا(ص) نزدیکتر است. علی(ع) فرمود: این کار را انجام ندهید چرا که من وزیر شما باشم بهتر از این است که امیرتان باشم. گفتند: نه به خدا سوگند، ما دست بر نخواهیم داشت تا با تو بیعت کنیم. حضرت فرمود:
“ففی المسجد فانّ بیعتی لا تکون خفیاً (خفیةً) و لا تکون الاّ عن رضی المسلمین؛
[11]
پس (مراسم بیعت) در مسجد باشد چرا که بیعت من مخفی نیست و جز با رضایت مسلمانان عملی نمی باشد.”>
3ـ تاریخ طبری در نقل دیگری از ابی بشیر عابدی آورده است که من در زمان قتل عثمان در مدینه بودم. مهاجرین و انصار که طلحه و زبیر نیز در بین آنان بودند به نزد علی(ع) آمده گفتند: ای اباالحسن بیا تا با تو بیعت کنیم، حضرت فرمود: من نیازی به حکومت بر شما ندارم و با شما هستم، پس هر که را برگزینید او را خواهم پذیرفت؛ بنابراین حاکمی برای خود اختیار کنید، آنان گفتند به خدا قسم که غیر از تو را بر نخواهیم گزید: “… فقال(ع): لا حاجة لی فی امرکم انا معکم فمن اخترتم فقد رضیت به فاختاروا فقالوا: و الله ما نختار غیرک …”.
[12]
4ـ ابن اثیر مورخ معروف در کتاب کامل خود آورده است:
چون روز بیعت (با علی(ع)) که روز جمعه بود فرا رسید مردم در مسجد گرد آمدند و علی(ع) بر منبر بالا رفت و در حالی که مسجد پر از جمعیت و همه سراپا گوش بودند فرمود:
“ایها الناس ـ عن مَلاء و اُذُن ـ انّ هذا امرکم لیس لاحد فیه حق الاّ من امرتم و قد افترقنا بالامس علی امر و کنت کارهاً لامرکم فابیتم الاّ ان اکون علیکم …؛
[13]
ای مردم! این امر (حکومت) امر شما است. هیچ کس به جز کسی که شما او را امیر خود گردانید حق امارت بر شما را ندارد. ما دیروز هنگامی از هم جدا شدیم که من قبول ولایت را ناخوشایند داشتم ولی شما جز به حکومت من رضایت ندادید …”>
مطابق این نقل، امیرالمؤمنین(ع) به صراحت می فرماید که در حکومت بر جامعه فقط کسیحق اعمال ولایت دارد که مردم او را به این سمت برگزیده باشند. واضح است که در اینجا سخن از ثبوت ولایت نیست تا آنکه عبارت فوق را به معنای “اعطای ولایت” از سوی مردم بدانیم و آنگاه در صدد توجیه و تأویل آن برآییم بلکه سخن از اعمال ولایت و تصدی امور مسلمین است و امیرالمؤمنین(ع) می فرماید هیچ کس مجاز به تصدی حکومت نیست مگر اینکه مورد
|118|
رضایت مردم باشد و این دقیقاً مطابق همان سخن پیامبر اکرم(ص) است که به علی(ع) فرمود: “فان ولّوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقم بامرهم.”
البته جمع بین این روایات و ادله ای که بر اعتبار شرایط معینی در زمامدار اسلامی دلالت می کند، مقتضی آن است که اختیار و گزینش مردم را فقط پس از احراز شرایط مزبور معتبر بدانیم بدین معنی که مردم موظفند در گزینش حاکم به سراغ افراد واجد شرایط رفته و از بین آنان کسی را که بیشتر مورد قبولشان می باشد برگزینند. اینچنین گزینشی (که ممکن است به طور مستقیم و یا با مراجعه به اهل خبره انجام شود) در حدیثی از علی(ع) به وضوح مورد توجه قرار گرفته است. حضرت می فرماید:
“و الواجب فی حکم الله و حکم الاسلام علی المسلمین بعد ما یموت امامهم او یقتل …
ان لا یعملوا عملاً و لا یحدثوا حدثاً و لا یقدموا یداً و لا رجلاً و لا یبدؤوا بشیء قبل ان یختاروا لانفسهم اماماً عفیفاً عالماً ورعاً عارفاً بالقضاء و السنة یجمع امرهم …؛
آنچه در حکم خدا و حکم اسلام پس از مرگ یا کشته شدن امام مسلمانان بر آنان واجب است … این است که عملی انجام ندهند و دست به کاری نزنند و دست یا پا جلو نگذارند و کاری را شروع نکنند پیش از آنکه برای خویش رهبری پاکدامن، آگاه، باتقوا و آشنا به قضا و سنت انتخاب نمایند تا کار آنان را سامان دهد …”>
[14]
5ـ علی(ع) در یکی از نامه های خود بر حق مردم در گزینش رهبر تأکید نموده ولی به دلیل جمعیت فراوان مسلمین زندگی آنان در نقاط مختلف سرزمین وسیع اسلامی آن روزگار، انجام این وظیفه را بر عهده مهاجرین و انصار می داند که در آن زمان به عنوان اهل خبره و اشخاص مورد اعتماد مسلمین شناخته شده بودند، می فرماید:
“و انما الشوری للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا علی رجل و سموه اماماً کان ذلک(لله) رضاً فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعة ردّوه الی ما خرج منه فان ابیقاتلوه علی اتباعه غیر سبیل المؤمنین و ولاّه الله ما تولی؛
[15]
شورا (در امر تعیین رهبر) از آن ِمهاجرین و انصار است پس اگر آنان بر شخصی وحدت نظر پیدا کرده و او را امام خویش قرار دادند این امر مورد رضایت خداوند خواهد بود. آنگاه اگر کسی به سبب عیب جویی یا بر اثر بدعتی از جرگه آنان خارج گردید (و بر امام خود خروج نمود) او را به راهی که از آن خروج نموده بازگردانند و
|119|
اگر امتناع کند، به دلیل پیروی از غیر راه مؤمنان با او بجنگند و خداوند او را به آنچه خود انتخاب کرده است واگذار خواهد کرد.”>
مهاجرین و انصار در صدر اسلام به عنوان کسانی که در مهبط وحی و در کنار پیامبراسلام(ص) می زیستند و با احکام و معارف اسلامی آشنایی بیشتری داشتند از سوی دیگرمسلمانان شناخته شده و مورد قبول بودند و لذا در هنگام تعیین خلیفه مردم از سایر نقاط به مدینه می آمدند و از مهاجرین و انصار می پرسیدند که چه کسی را به عنوان خلیفه رسول خدا(ص) برگزیدند. بر اساس این اعتماد عمومی آنان همچون اهل خبره ای بودند که مردم در کارهای مهم به ایشان مراجعه می کردند. امیرالمؤمنین(ع) نیز بر این عمل صحه گذاشته تعیین خلیفه را بر عهده مهاجرین و انصار دانسته اند. اصولاً با وجود کثرت جمعیت مسلمین و پراکندگی آنان در سطح سرزمین پهناور اسلامی، اگر بنا می شد که همه مسلمانان در تعیین زمامدار رأی داده و نظر خود را ابراز کنند این کار هیچ گاه به سامان نمی رسید. چنان که علی(ع) در خطبه 172 نهج البلاغه می فرماید:
“و لعمری لئن کانت الامامة لا تنعقد حتی یحضرها عامة الناس فما الی ذلک سبیل و لکن اهلها یحکمون علی من غاب عنها ثم لیس للشاهد ان یرجع و لا للغائب ان یختار؛
[16]
به جان خودم سوگند اگر امامت و رهبری امت چنین باشد که تا زمانی که همه مردم حاضر نشده اند منعقد نگردد هرگز صورت نگرفته و راهی برای انعقاد آن نخواهد بود ولی کسانی که اهل آن هستند (همچون مهاجرین و انصار) بر آنان که هنگام تعیین رهبر حاضر نیستند حکم می کنند در نتیجه آن کس که حاضر بوده اجازه برگشت (و نقض بیعت) ندارد و آن که غایب بوده نمی تواند دیگری را (به عنوان رهبر) اختیار کند.”>
6ـ زمانی جمع زیادی از مردم عراق به نزد علی(ع) آمدند. حضرت ملاحظه کرد که به دلیلکثرت آنان، نمی تواند به درستی با آنها سخن گفته و حوائجشان را دریابد لذا دستور داد از بین خود نماینده ای انتخاب کنند که بیش از دیگران مورد قبول و پذیرش آنان بوده و خیرخواهیش بیشتر شامل حال آنها گردد:
“… لمّا قدم علی(ع) حشر الیه اهل السواد فلمّا اجتمعوا اذن لهم فلمّا رأی کثرتهم قال:
|120|
انی لا اطیق کلامکم و لا افقه عنکم فاسندوا امرکم الی ارضاکم فی انفسکم و اعمّه نصیحة لکم …”>
[17]
استناد به این حدیث بر این اساس است که در بینش اسلامی رهبر و زمامدار نماینده مردم محسوب می شود چنان که پیامبر اکرم(ص) می فرماید:
“انّ ائمتکم وفدکم الی الله فانظروا من توفدون فی دینکم و صلاتکم؛
[18]
رهبران شما نمایندگان شما به سوی خدا هستند پس بنگرید که چه کسی را در دین و نماز خود نماینده قرار می دهید.”>
بنابراین وقتی که در تعیین نماینده یک جمع که تنها وظیفه او ابلاغ سخنان آن جمع می باشد باید به سراغ فردی رفت که بیش از دیگران مورد رضایت و پذیرش جمع مزبور باشد پس به طریق اولی در تعیین رهبر که در حد بسیار وسیعتری نمایندگی مردم را بر عهده می گیرد باید صفت مقبولیت مردمی مورد توجه قرار گیرد.
شبیه استدلال فوق را می توان در مورد این روایت نیز ارائه داد که از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است:
“… نهی رسول الله(ص) ان یؤم الرجل قوماً الّا باذنهم …؛
[19]
رسول خدا(ص) نهی فرمود از اینکه مردی امامت گروهی را بدون اذن آنان بر عهده گیرد.”>
این حدیث اگرچه در مورد امامت جماعت وارد شده ولی ظاهراً می توان آن را به طریق اولی در خصوص رهبری سیاسی اجتماعی نیز مورد استناد قرار داد؛ خصوصاً با توجه به اینکه در روایت پیشین پیامبر اکرم(ص)، امامان جامعه با امامان نماز جماعت در یک ردیف قرار داده شده اند “فانظروا من توفدون فی دینکم و صلاتکم” که می تواند نشان دهنده شباهت یا اتحاد ماهوی این دو نوع امامت باشد. بنابراین می توان احکامی را که به جنبه امامت به طور کلی (با صرف نظر از خصوصیات هر یک) مربوط می شود در هر دو مورد جاری دانست.
7ـ علی(ع) یکی از اصحاب خود به نام جریر را نزد معاویه فرستاد تا او را به پذیرشحکومت آن حضرت فراخواند و به جریر فرمود: اگر معاویه این دعوت را نپذیرفت به او بگو که من به امامت او راضی نیستم و عموم مردم نیز به خلافت او رضایت ندارند “… فبعثه (ای جریراً) علیّ(ع) و قال له: … ائت معاویة بکتابی فان دخل فیما دخل فیه المسلمون و الّا فانبذ الیه و اعلمه
|121|
انّی لا ارضی به امیراً و انّ العامة لا ترضی به خلیفةً.”>
[20]
بدین ترتیب امیرالمؤمنین(ع) بعد از آنکه ناخشنودی خود را به عنوان حاکم مشروعمسلمین از امارت معاویه ابراز می دارد به نارضایتی مردم نسبت به حکومت او استناد می فرماید.
8ـ عنصر آرای عمومی و رضایت مردمی در تعیین زمامدار چندان اهمیت دارد که در هنگامتزاحم بر دیگر شرایط زمامدار ترجیح داده می شود چنان که علی(ع) قصد آن داشت که ابوموسی اشعری را که در زمان عثمان حاکم کوفه بود، عزل نماید زیرا او را مورد اعتماد و خیرخواه نمی دانست ولی مالک اشتر نزد آن حضرت آمده از ایشان خواست که ابوموسی را در سمت خود باقی بگذارد به این دلیل که مردم کوفه به حکومت او رضایت دارند و حضرت نیز پذیرفت:
“… فقال علی(ع): و الله ما کان (یعنی اباموسی الاشعری) عندی بمؤتمن و لا ناصح ولقد اردت عزله فاتانی الاشتر فسألنی ان اقره و ذکر انّ اهل الکوفة به راضون فاقررته.”>
[21]
9ـ علی(ع) در خطبه شقشقیه آنگاه که دلایل پذیرش خلافت را از سوی خود بیان می کند سه عامل را برمی شمارد که دوتای آنها به خواست و اراده عمومی برمی گردد. می فرماید:
“اما و الذی فلق الحبة و برأ النسمة لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقارّوا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس اوّلها و لا لفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز؛
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر نبود حضور آن جمعیت (بسیار) که (برای بیعت با من) حاضر شدند و اتمام حجت بر من که (برای رسیدن به مقاصد الهی و انجام وظیفه خود) یاور دارم و پیمانی که خداوند از علما گرفته است که در مقابل شکمبارگی ظالم و گرسنگی مظلوم صبر نکنند، بدون شک ریسمان شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم و همچون گذشته از خلافت چشم می پوشیدم و آنگاه درمی یافتید که دنیای شما در نظر من از عطسه بز ماده ای کم ارزش تر است.”>
حضور جمعیت فراوان و وجود یاورانی که باعث اتمام حجت بر علی(ع) شدند و هر دو گواهبر اقبال عمومی مردم به آن حضرت می باشد اقبالی که وسعت و عظمتش به اندازه ای بود که علی(ع) در مورد آن فرمود:
|122|
“و بسطتم یدی فکففتها و مددتموها فقبضتها ثم تداککتم علّی تداک الابل الهیم علیحیاضها یوم ورودها حتی انقطعت النعل و سقط الرادء و وطیء الضعیف و بلغ من سرور الناس ببیعتهم ایّای ان ابتهج بها الصغیر و هدج الیها الکبیر و تحامل نحوها العلیل و حسرت الیها الکعاب؛
[22]
شما دستم راگشودید من آن رابستم، شما دستم راکشیدید من جمع کردم،آنگاه شما به من هجوم آوردید همانند هجوم شتران تشنه به آبشخور خویش هنگام خوردن آب تا جایی که کفش از پای در آمد و عبا افتاد و افراد ناتوان زیر دست و پا ماندند و شادمانی مردم از بیعت با من تا آنجا رسید که کودکان به وجد آمده و افراد مسن، خرامان برای بیعت به راه افتادند و افراد علیل و دردمند از جا حرکت کردند و دختران نوجوان از شوق بدون روبند برای بیعت شتافتند.”>
نتیجه آنکه میزان اهتمام علی(ع) به خواست عمومی مردم در مرحله تعیین رهبر به اندازه ای است که رضایت مردم را شرط جواز اعمال ولایت می داند بدین معنی که اگرچه برای دارا شدن ولایت، وجود شرایط و خصوصیاتی در شخصی لازم است و اعطا کننده ولایت خداوند متعال است که بدون واسطه (در مورد معصومین(ع)) یا با واسطه (در مورد فقهای جامع الشرایط) آن را به یک شخص اعطا می کند لکن چنین شخصی برای جواز اعمال ولایت خود به شرط دیگری نیز احتیاج دارد و آن، پذیرش مردمی است؛ البته مردم شرعاً موظفند فرد واجد شرایط را به عنوان والی خود برگزینند و لذا اگر عمداً بر خلاف این وظیفه رفتار کنند در نزد خداوند مسؤول و معاقب خواهند بود.
این دیدگاه نه تنها در سخنان و سیره امیرالمؤمنین(ع) بلکه در کلمات پیامبر اکرم(ص) و بعضی دیگر از ائمه معصومین(ع) همچون امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز دیده می شود.
10ـ اهتمام به آرای عمومی در مرحله تعیین زمامدار در گفتار و رفتار بعضی دیگر از ائمه معصومین(ع) نیز به چشم می خورد چنانکه امام حسن(ع) در نامه ای به معاویه با تصریح به حقانیت الهی و سزاوارتر بودن خود به تصدی حکومت او را به پذیرش امارت خویش فراخوانده می فرماید: مسلمانان مرا به این مقام برگزیده اند:
“انّ علیاً رضوان الله علیه لمّا مضی لسبیله … ولّانی المسلمون الامر بعده … فدع
|123|
التمادی فی الباطل و ادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتی فانک تعلم انّی احق بهذا الامر منک عند الله و عند کل اوّاب حفیظ و من له قلب منیب.”>
[23]
امام حسین(ع) نیز فقط زمانی به درخواست مردم کوفه پاسخ مثبت داد و به سوی آنانحرکت کرد که رضایت عمومی آنان را احراز نمود و اصولاً برای همین احراز اراده و خواست عمومی مردم بود که مسلم بن عقیل را به سوی آنها فرستاد. آن حضرت در نامه ای خطاب به مردم کوفه به این حقیقت تصریح کرده چنین نوشت:
“…و انّی باعث الیکم اخی وابن عمّی وثقتی من اهل بیتی مسلم بن عقیل فان کتب الیّ انه قد اجتمع رأی ملأکم و ذوی الحجی و الفضل منکم علی مثل ما قدمت به رسلکم و قرأت فی کتبکم فانی اقدم الیکم وشیکاً انشاء الله …”>
[24]
نکته ها
1ـ در بعضی از نقلهای تاریخی به علی(ع) نسبت داده شده که آن حضرت پس از رحلتپیامبر اکرم(ص) و به دنبال انحراف خلافت اسلامی از مسیر صحیح خود فرموده است اگر چهل نفر یاور می داشتم علیه وضعیت موجود قیام می کردم. به نظر می رسد این سخن با نتیجه ای که در بالا از دیگر سخنان امیرالمؤمنین استنتاج گردید مخالفت دارد. آیا بدین ترتیب در صحت نتیجه فوق تردید حاصل نمی شود و می توان همچنان آن را پذیرفت؟
برای پاسخ به این سؤال باید نقل تاریخی فوق را از نظر سند مورد بررسی قرار داد. جمله مزبور سخن معاویه به علی(ع) است که در ضمن نامه ای طعن آمیز برای آن حضرت نوشته است: اگر همه چیز را فراموش کنم این سخنت را به ابوسفیان فراموش نمی کنم که چون تو را تحریک کرد و به هیجان آورد گفتی: اگر چهل تن که دارای عزم استوار باشند از میان ایشان بیابم با این گروه جنگ و ستیز خود را آغاز خواهم کرد. “و مهما نسیت فلا انسی قولک لابی سفیان لمّا حرّکک و هیّجک: لو وجدتُ اربعین ذوی عزم منهم لناهضت القوم”.
[25] ظاهراً این سخن چنانکه بعضی از محققان
[26] نوشته اند در هیچ یک از منابع معتبر تاریخی یافت نمی شود و صرفاً از ادعاهای معاویه است. علاوه بر این، ادعای معاویه با سخن ابوسفیان نیز مخالفت دارد که به علی(ع) گفت: اگر بخواهی مدینه را از خیل سواران و پیادگان پر خواهم کرد تا از حق تو دفاع کنند.
[27]
|124|
همچنین قبلاً گفته شد که بعد از واقعه سقیفه تعداد قابل توجهی از بزرگان مسلمین به دفاع از علی(ع) برخاسته با ابوبکر بیعت نکردند و حضرت به راحتی می توانست از این فرصت استفاده کرده با سازماندهی آنان و قبایل مختلفی که از گوشه و کنار به کمک آنها برمی خاستند لشکری علیه خلیفه وقت به راه اندازند.
[28]
اصولاً موقعیت امیرالمؤمنین(ع) در میان قریش و یا حداقل بنی هاشم به گونه ای بود که اگر علیه خلیفه وقت قیام می کرد مسلماً تعداد زیادی از آنان به حمایت از ایشان برمی خاستند و جنگ خونینی در میان مسلمانان درمی گرفت که جلوگیری از پیدایش آن یکی از عواملی بود که علی(ع) را به بیعت با خلیفه وادار کرد.
نتیجه آنکه امیرالمؤمنین(ع) برای تجهیز نیرو در جهت مقابله با خلیفه وقت، مشکلی نداشته است و لذا نمی توان ادعای معاویه را در این خصوص پذیرفت بنابراین آنچه در مورد میزان اهتمام آن حضرت به آرای عمومی بیان گردید از این نظر مورد مناقشه نمی باشد.
[29]
2ـ بر اساس اعتقاد حقانی شیعه، امیرالمؤمنین(ع) و دیگر ائمه معصومین(ع) از سویخداوند متعال به امامت و حکومت بر مسلمانان بعد از پیامبر اکرم(ص) منصوب شده و رأیمردم در این مورد هیچ گونه دخلی نداشته است. آیا پذیرش نقش مردم در مرحله اعمال ولایت در این حد که بدون رضایت آنان، ولیّ شرعی مجاز به اعمال ولایت بر آنها نباشد با مبنای شیعه در مورد ولایت علی(ع) و ائمه(ع) منافاتی ندارد؟
پاسخ این سؤال، منفی است زیرا آنچه در نزد شیعه مسلّم است اصل ثبوت مقام ولایت برای ائمه(ع) می باشد اما اینکه در مقام اعمال ولایت در حد تصدی حکومت بر جامعه اسلامی، هیچ گونه شرط دیگری همچون رضایت مردمی وجود نداشته، از امور مسلّم نمی باشد.
البته چنانکه تصریح کرده ایم شرط رضایت عمومی فقط مربوط به تصدی حکومت است نه هر گونه اعمال ولایتی از سوی معصومین(ع). بنابراین قبل از تحصیل رضایت عمومی، اعمالولایتهایی که به حد تصدی حکومت نمی رسد همچون اقامه امور حسبیه در اموری مانند اموال و اشخاص بی سرپرست، قضاوت در میان اصحاب دعوا و امور دیگری از این قبیل مانعی نداشته مجاز می باشد ولی برای تشکیل حکومت اسلامی و به دست گرفتن قدرت سیاسی، مطابق روایاتی که نقل شد الزاماً باید شرط پذیرش مردمی وجود داشته باشد. بدین ترتیب هیچ گونه
|125|
لغویتی در ثبوت مقام ولایت برای ائمه علیهم السلام به وجود نخواهد آمد و نباید تصور شود که اگر اعمال ولایت متوقف بر رضایت مردم است پس جعل منصب ولایت فایده ای نخواهد داشت زیرا چنانکه گفته شد رضایت مردم فقط در زمینه تصدی حکومت شرط اعمال ولایت است ولی در سایر زمینه ها چنین شرطی وجود ندارد و لذا جعل ولایت نیز لغو نخواهد بود. از این رو بیشتر ائمه(ع) نیز در زمان خود چون شرط رضایت عمومی برای آنان فراهم نشده بود به اعمال ولایتهایی در حد پایین تر از تصدی حکومت می پرداختند. نتیجه آنکه باید بین این بیان و آنچه بعضی از نویسندگان ابراز داشته اند که حتی اعطای ولایت به بعضی از ائمه(ع) نیز توسط مردم از راه بیعت با آنان صورت می گرفته است، فرق گذاشت زیرا دیدگاه مزبور علاوه بر آنکه با روایات فراوانی که بر جعل منصب ولایت برای ائمه(ع) از سوی خداوند دلالت می کند منافاتدارد؛ با ماهیت بیعت در صدر اسلام نیز سازگار نمی باشد چرا که بیعت در آن زمان فقط برای تأیید و تقویت حکومت انجام می شده و به هیچ وجه عاملی برای اعطای ولایت و جعل منصب نبوده است.
[30] در حالی که مطابق آنچه در این مقاله اثبات گردید هیچ یک از دو اشکال فوق لازم نخواهد آمد و بر این اساس بیعت فقط در مرحله اعمال ولایت نقش خواهد داشت نه در مرحله ثبوت ولایت.
3ـ ولایت فقیه استمرار حکومت معصومین(ع) است. در زمان غیبت که تشکیل حکومت اسلامی به رهبری معصوم(ع) ممکن نیست کسی که شبیه ترین افراد به او است یعنی فقیه جامع الشرایط عهده دار اداره حکومت می شود لذا میزان اختیارات حکومتی امام معصوم(ع) باولیّ فقیه فرقی ندارد چرا که اقامه حکومت نیاز دایمی تمامی جوامع و از جمله جامعه اسلامی است و این نیاز در زمان غیبت و حضور یکسان است بنابراین اختیارات حاکم اسلامی نیز باید در هر دو زمان یکسان باشد.
بر این اساس همان دلایلی که به رأی مردم در مرحله اعمال ولایت توسط معصوم(ع) اعتباربخشیده بود در مورد حکومت ولی فقیه نیز همین اثر را خواهد داشت لذا جواز اعمال ولایت توسط فقیه جامع الشرایط فقط در سطح حکومت (نه در سطوح پایین تری همچون امور حسبیه) متوقف بر رضایت عمومی و پذیرش مردمی است. بعضی از فقهای معاصر به این مسأله تصریح کرده اند که در رأس آنان حضرت امام خمینی(قده) قرار دارد. نمایندگان معظم له در دبیرخانه
|126|
ائمه جمعه سراسر کشور از ایشان به شرح زیر استفتا کرده اند:
“باسمه تعالی، حضرت آیت الله العظمی امام خمینی رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی پس از اهداء سلام و تحیت، در چه صورت فقیه جامع الشرایط بر جامعه اسلامی ولایت دارد؟
‏نمایندگان حضرتعالی در دبیرخانه ائمه جمعه سراسر کشور‏
‏(خاتم یزدی، توسلی، عبایی، کشمیری، قاضی عسکر)”‏
و امام در جواب مرقوم نموده اند:
“باسمه تعالی ولایت در جمیع صور دارد لکن تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین که در قانون اساسی هم از آن یاد شده است و در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین.
‏روح الله الموسوی الخمینی”>
[31]‏
ملاحظه می شود که حضرت امام در ابتدای پاسخ، نوشته اند که “ولایت در جمیع صور دارد” این عبارت ناظر به مقام ثبوت ولایت است که رأی مردم در تحقق آن هیچ دخالتی ندارد اما برای آنکه تصور نشود که این عبارت اطلاق دارد و شامل مرحله اعمال ولایت نیز می گردد با آوردن کلمه “لکن” استدراک کرده و به مسأله تولی امور مسلمین پرداخته اند. “تولی امور مسلمین” که همان تصدی امور آنان و اعمال ولایت است شامل امور مختلفی همچون امور حسبیه، قضاوت و تشکیل حکومت می شود. آیا در تمام این موارد ولی فقیه به رأی مردم نیاز دارد؟ پاسخ حضرت امام آن است که تولی امور مسلمین در خصوص تشکیل حکومت متوقف بر رأی مردم است و لذا با آوردن عطف تفسیری تعبیر کرده اند: “تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین”.
قسمت آخر کلام امام(قده) که نوشته اند: “در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولیمسلمین” اشعار (نه دلالت) به این مطلب دارد که از دیدگاه ایشان، تولی معصومین(ع) نیز نسبت به امور مسلمانان متوقف بر رأی اکثریت آنها بوده است و اصولاً هم باید چنین باشد زیرا حضرت امام در موارد متعددی به یکسانی ولایت فقیه جامع الشرایط و ائمه معصومین(ع) در خصوص اداره حکومت تصریح کرده و نوشته اند: “فللفقیه العادل جمیع ما للرسول و الائمه علیهم السلام مما یرجع الی الحکومة و السیاسة”>
[32] و “ان للفقیه جمیع ما للامام علیه السلام الّا اذا قام
|127|
الدلیل علی ان الثابت له علیه السلام لیس من جهة ولایته و سلطنته بل لجهات شخصیة”>
[33] و دلیلی نیز ارائه نداده اند که مقتضی فرق بین معصوم(ع) و ولی فقیه در ناحیه تولی امور مسلمین باشد،بنابراین علی القاعده باید هر دو مورد را دارای یک حکم دانست، چنانکه کلام ایشان هم در قسمت آخر استفتا ناظر به آن است.
پینوشت ها:
[1] ـ به عنوان نمونه ر.ک: دکتر ابوالفضل قاضی، حقوق اساسی و نهادهای سیاسی، ج1، ص184 تا 201.
[2] ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6، ص13؛ نیز ر.ک: اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی بن ابی طالب(ع)، ص83.
[3] ـ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج3، ص64، به نقل از اصغر قائدان، مأخذ پیشین، ص60.
[4] ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص160.
[5] ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص221.
[6] ـ نهج البلاغه، نامه 62.
[7] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص308.
[8] ـ ابن طاووس، کشف المحجة، ص180.
[9] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، ص271، خطبه 92.
[10] ـ علی(ع) در یکی از نامه های خود به این حقیقت اشاره کرده می فرماید: “و ان العامة لم تبایعنی لسلطان غالب و لا لعرض حاضر؛ توده مردم به خاطر قدرت و زور و حادثه ای ناگهانی با من بیعت نکردند.” (نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 54، ص1035).
[11] ـ محمد بن طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص450.
[12] ـ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص450.
[13] ـ ابن اثیر، الکامل، ج3، ص193 به نقل از دراسات فی ولایة الفقیه، ج1، ص505.
[14] ـ کتاب سلیم بن قیس، ص182.
[15] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 6، ص840.
[16] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 172، ص558.
[17] ـ بحارالانوار، ج32، ص358.
[18] ـ بحارالانوار، ج23، ص30 به نقل از میزان الحکمه، ج1، ص178.
[19] ـ بحارالانوار، ج76، ص335.
[20] ـ بحارالانوار، ج32، ص366.
[21] ـ بحارالانوار، ج32، ص86.
[22] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، ص722، خطبه 220.
[23] ـ عزیزالله العطاردی، مسند الامام المجتبی(ع)، ص332.
[24] ـ عزیزالله العطاردی، مسند الامام الشهید، ج1، ص312.
|128|
[25] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص47.
[26] ـ ر.ک: اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی بن ابی طالب(ع)، ص84.
[27] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص221.
[28] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص48. بلکه بنا بر پیش بینی ابوسفیان و عباس عموی پیامبر(ص) حضرت می توانست با آن دو نفر بیعت کرده و بدین ترتیب قدرت را به آسانی در دست گیرد چنانکه عباس در پایان عمر خود این سخن را بار دیگر با علی(ع) در میان گذاشت و به آن حضرت گفت: “فلّما قبض رسول الله صلی الله علیه و آله اتانا ابوسفیان بن حرب تلک الساعة فدعوناک الی ان بنایعک و قلت لک: ابسط یدک ابایعک و یبایعک هذا الشیخ فانّا ان بایعناک لم یختلف علیک احد من بنی عبد مناف و اذا بایعک بنو عبد مناف لم یختلف علیک احد من قریش و اذا بایعتک قریش لم یختلف علیک احد من العرب فقلتَ: لنا بجهاز رسول الله صلی الله علیه شغل.”
[29] ـ در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که آن حضرت به تعدادی گوسفند که چهل رأس بوده است اشاره کرده و فرموده ست اگراین تعدادیاورراستینوفداکارمیداشتم خروج میکردم “لو انّ لی عددالشویهات وکانت اربعین لخرجت”(جواهرالکلام، ج21،ص397).مضمون این روایت با آنچه به علی(ع) نسبت داده شده و ما آن را ثابت ندانستیم، فرق دارد زیرا در این روایت امام صادق(ع) از تشکیل حکومت صحبت نمی کند بلکه از خروج علیه حکومت جائر زمان خود سخن می گوید. این خروج که مصداق امر به معروف و نهی از منکر می باشد نیازی به پذیرش عمومی و رضایت مردمی ندارد بلکه نیازمند حداقلی از اصحاب فداکار است که با وجود آنان کار قیام بی ثمر نماند همان گونه که امام حسین(ع) چنین کرد. بنابراین، سخن امام صادق(ع) به هیچ وجه لزوم رضایت عمومی را در مرحله اعمال ولایت وتولی امور مسلمین نفی نمی کند.احتمال دیگری که در تبیین این روایت وجود دارد و البته ضعیف به نظر می رسد این است که کلام امام صادق(ع) را ناظر به قیام برای تشکیل حکومت بدانیم. در این صورت ممکن است تأکید آن حضرت بر چهل نفر به این دلیل بوده باشد که با وجود چهل نفر شیعه واقعی، آن امام(ع) می توانسته افراد دیگری را نیز با خود همراه کند زیرا هر یک از این چهل نفر به دلیل شخصیت دینی و ارتباطات قوی خود بر افراد بسیاری تأثیر گذاشته و آنان را به خود جذب می کردند و بدین ترتیب زمینه را برای تشکیل حکومت حق آماده می نمودند چنانکه امام زمام(ع) نیز زمانی که قیام کند در ابتدا تعداد اندکی به آن حضرت می پیوندند و رفته رفته این تعداد زیادتر می شود. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت که این چهل نفر همان هسته اولیه و مرکزی حکومت اسلامی و بالاترین رده از یاوران آن حضرت می باشند.
[30] ـ برای توضیح بیشتر در این زمینه ر.ک: مقاله نگارنده با عنوان “حاکم اسلامی نصب یا انتخاب” فصلنامه علوم سیاسی، ص442 تا 469، شماره 5، تابستان 1378 و محمد سروش، دین و دولت در اندیشه اسلامی، ص417 تا 419.
[31] ـ اسناد منتشر نشده موجود در مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، سند شماره 657 به نقل از دکتر مصطفی کواکبیان، مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه، ص258.
[32] ـ امام خمینی، کتاب البیع، ج2، ص467.
[33] ـ همان مأخذ، ص496

ضرورت و مشروعیت رهبری از دیدگاه امام علی(ع)

حکومت اسلامی، استبداد نیست
“رهبری” جایگاه برجسته ای در کلام امام علی(ع) دارد و ابعاد مختلف این مسأله، در کلمات دُرَربار ایشان، تبیین شده است.
ضرورت رهبری
اساس ِبحث از جایگاه رهبری، ضرورت رهبری برای جامعه است. بداهت این مسأله، آنچنان است که تشکیک در آن، تشکیک در امر بدیهی است. عقل و شرع، اتّفاق دارند که هرج و مرج، محکوم است و سامان جامعه، تنها در سایه حکومت و رهبری است.
مرحوم آیت الله نائینی، عدم رضای شارع به اختلال نظام را، دلیل ثبوت نیابت فقها در عصر غیبت می داند. او گفته است:
از جمله قطعیات مذهب ما طائفه امامیه، این است که در این عصر غیبت، علی مغیبهالسلام، آنچه از ولایات نوعیه را که عدم رضای شارع مقدس به اهمال آن، حتی در این زمینه معلوم باشد، وظایف حسبیه نامیده و نیابت فقهای عصر غیبت را در آن،
|89|
قدر متیقن و ثابت دانستیم، حتی با عدم ثبوت نیابت عامّه در جمیع مناصب، و چون عدم رضای شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بیضه اسلام، بلکه اهمیت وظایف ِ راجعه به حفظ و نظم ممالک اسلامیه از تمام امور حسبیه، از اوضح قطعیّات است، لهذا ثبوت نیابت فقها و نوّاب عام عصر غیبت در اقامه وظایف مذکوره، از قطعیات مذهب خواهد بود.[1]در این کلام، این فقیه بزرگ، با ارتکازی دانستن عدم رضای شارع به اختلال نظام ـ که همان هرج و مرج است ـ ولایت فقیه را در عصر غیبت ثابت می داند.
در عصر امام علی(ع) خوارج نهروان، با برداشت نادرست از توحید، در صدد نفی حاکمیتامام علی(ع) برآمدند، آنان، به استناد اینکه ولایت و حاکمیت، اختصاص به خدا دارد (لا حکم إلاّ لله) گفتند، امام، حقّ ِحاکمیت ندارد. حضرت، در برابر این انحراف گفت:
کلمةُ حقٍّ یراد بها باطلٌ! نعم إنَّهُ لا حکم إلاّ لله و لکن هؤلاء یقولون لا إمْرَةَ و إنَّهُ لابُدَّ للناس من أمیرٍ بّرٍ أوْ فاجرٍ یعمل فی إمرتِه ِالمؤمن و یستمتع فیها الکافرُ و یُبَلَّغُ اللهُ فیها الأجل و یُجْمَعُ به الفَیءُ و یقاتَل به العدُّو و تأمَنُ به السبلُ و یُؤْخَذُ بها للضعیف ِمن القویّ، حتّی یستریح بّرٌ و یُستَراحُ من فاجرٍ.
[2]
[این] سخن ِحقّی است که از آن، اراده باطل شده است! آری، حکم جز از آن ِخدا نیست، ولی این گروه می گویند: “اِمارت و حکومت، ویژه خداوند است و بس″، و حال آنکه مردم، نیازمند امیر و حاکمی هستند، خواه نیکوکار یا بدکار، تا مؤمن، در سایه حکومت او به کار خویش پردازد و کافر، از زندگی خود بهره گیرد تا زمان هر یک به سر آید، و حقِّ بیت المال ِمسلمانان به دست او گرد آورده شود و به کمک او، با دشمنان مبارزه شده و جاده ها امن گردد و حقّ ِضعیف را از قوی بستاند، تا نیکوکار بیاساید و از شر بدکار آسوده ماند.
پاسخ مولا(ع) به شبهه خوارج، استدلال به فطرت است، زیرا ضرورت نیاز جامعه به نظام، امر بدیهی است و این، جز با رهبری، امکان پذیر نیست.
امام(ع) در این سخن، در صدد تبیین ضرورت رهبری است، نه مشروعیت بخشیدن به حکومتِ فاجر، امام علیه السلام در این صدد است که حتی حاکمیت جائر، بر هرج و مرج، ترجیحدارد! آن حضرت، در سخنی دیگر، گفته است:|90|
والٍ ظلومٌ غشومٌ خیرٌ من فتنة تدوم؛
[3]
حاکم ستمگر ِبیدادگر، بهتر است از فتنه ای که ادامه یابد.
نیز گفته اند:
أسدٌ حطومٌ خیرٌ من سلطانٍ ظلومٍ و سلطانٌ ظلومٌ خیرٌ من فتن تدوم؛
[4]
شیر درنده، بهتر از حاکم ِستمگر است و حاکم ستمگر، بهتر از فتنه هایی است که ادامه یابد.
برخی به انگیزه تشکیک در ولایت فقیه، اصل ضرورت ولایت و رهبری را زیر سؤال برده و می گویند: “ولایت، مخصوص محجورانی مانند صغار و مجانین است و عقلا، نیاز به ولیّندارند”!
در این شبهه، ولایت کلامی با ولایت فقهی، خَلط شده است. آری، ولایتی که در فقه مطرح است، اختصاص به کسانی دارد که به جهت نقصان و ناتوانی عقلی، حقّ ِتصرف ندارند، اما ولایتی که در بحث امامت مطرح است، ولایت کلامی است. این ولایت، نه تنها اختصاص به محجوران ندارد بلکه مورد نیاز کامل عقلا است، همانند ولایت خداوند. در سایه ولایت خداوند و آنان که برگزیده او هستند، عقل ِانسان رشد یافته و راه سعادت خود را می یابد.
مبنای مشروعیّت رهبری
از مباحث مهم و قابل توجه در بحث حکومت و رهبری، مبنای مشروعیّت آن است. این بحث، در دو محور، مورد ارزیابی قرار گرفته است:
1ـ در رابطه با رهبری پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام؛
2ـ در رابطه با ولایت فقیه.
در رابطه با محور نخست، نظریه مشهور شیعه، آن است که مشروعیت رهبری پیامبران وامامان، با نصب ِبدون واسطه الهی است و در این زمینه، مردم نقشی ندارند.
آری، در سالهای اخیر، نظریه ای خلاف این نظریه، مطرح شده است. این نظریه می گوید:”مشروعیت سیاسی، یک صورت بیشتر ندارد و آن، الهی ـ مردمی است و در این مورد، میانعصر حضور و غیبت امام، فرقی نیست.”
این نظریه معتقد است که تدبیر سیاسی، همواره بر عهده مردم است و منصب الهی رسالت و
|91|
امامت، تلازمی با حکومت و مدیریت سیاسی ندارد.
[5]
اهل سنت، در رابطه با پیامبران و پیامبر گرامی اسلام(ص) سخنی از انتخاب مردم ندارند. بلی در رابطه با خلافت ِبعد از پیامبر، طرفدار انتخاب مردم اند، گرچه تاکنون حدود و ثغور آن را مشخص نکرده اند.
در رابطه با محور دوم، می توان گفت که نظریه رایج در میان اکثریت فقهای شیعه، همینمشروعیت الهی است. گرچه برخی از متأخران از فقها، نظر دیگری ابراز کرده و یا بر نظریه بالا، حاشیه زده و بُعدی از آن را پذیرفته و برخی از ابعاد آن را نپذیرفته اند.
مبنای نظریه مشروعیت الهی در باب حکومت، عبارت است از:
الف) اصل، این است که هیچ فردی، بر کس دیگر، ولایت نداشته و حقّ ِدخالت در زندگی او را ندارد، مگر خداوند که عقل، حکم به ولایت ذات مقدسش می کند، از آن رو که منعم است و شکر منعم، از بدیهیات و فطریات است. بنابراین، ولایت ِذات مقدس خداوند بر انسان، مبتنی بر اصل محکم و استوار و خدشه ناپذیر عقلی است. او خالق همه موجودات جهان هستی و از جمله، انسان است و نیازها و مصالح حال و آینده مردم را می شناسد و قانون اوست که تأمین کننده سعادت انسان است. این حقیقت، در آیات ِفراوانی، از جمله موارد زیر آمده است:
إن ِالحکمُ إلاّ لله یَقُصُّ الحقَ و هو خیر الفاصلین؛
[6]
فرمان، تنها از آن ِخداست. حق را از باطل جدا می کند و او بهترین جداکننده حق ازباطل است.
“یقص” به معنای “قطع کردن و بریدن چیزی” است و “یقص الحق”، یعنی حق را از باطل جدا می کند.
ثم ردّوا إلی الله مولاهم الحق ِألا له الحکمُ و هو أسرع الحاسبین؛
[7]
سپس تمام بندگان به سوی خدا که مولای حقیقی آنهاست باز گردانده می شوند. بدانید که داوری، مخصوص اوست و او سریعترین حسابگران است.
… فالحکم لله العلی الکبیر؛
[8]
… داوری، مخصوص خداوند ِبلندمرتبه بزرگ است.
أفحکم الجاهلیّة یَبْغُونَ و مَنْ أحسن من الله حکماً لقوم یوقنون؛
[9]
آیا آنان حکم جاهلیت را از تو می خواهند؟ و چه کسی برای افراد ِباایمان، بهتر از
|92|
خدا، حکم می کند؟
و مَنْ لمْ یحکمْ بما أنزل اللهُ فأولئک هم الکافرون؛
[10]
و هر کس به احکامی که خدا نازل کرده، حکم نکند، پس آنان، خودشان، کافرانند.
و مَنْ لم یحکم بما أنزل الله فأولئک هم الظالمون؛
[11]
و کسانی که بر طبق آنچه خداوند نازل کرده، حکم نمی کنند، پس آنان، خودشان،ستمگرانند.
و مَنْ لم یحکم بما أنزل الله فأولئک هم الفاسقون؛
[12]
و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کنند، پس آنان، خودشان، فاسقانند.
اثبات حق حاکمیت، به معنای حقوقی آن، تنها راه سعادت بشر بوده و هر راهی غیر از آن، ضلالت است. بهترین قانون، قانونی است که منطبق با نیازهای انسان بوده و قانونگذار، تنها در پی سعادت انسان بوده باشد و سخنی از منافع خودش را به میان نیاورد. آیا جز در حاکمیت الهی، این ویژگیها هست؟ هرگز!
بنابراین، سخن زیر، سخنی گزاف و تهی از دلیل است:
اثبات ِحقّ ِحاکمیت به معنای حقوقی آن، برای خدا، اشکالات فراوان دارد. آیه إنِ الحکمُ إلّا لله به این معنا نیست که خداوند، حقّ ِحاکمیت بر مردم دارد، تا بحث شود که “این حق را، به چه کسی سپرده است؟”>
[13]
گزافی و تهی بودن از دلیل سخن بالا، به دلایل زیر است:
اولاً ، کدام اشکال بر حقّ ِحاکمیت، به معنای حقوقی آن برای خداوند هست تا چه رسد به اشکالات فراوان؟ آفرینش و تکوین و در عالم احکام دینی و تشریع، به دست خداست. واژه “حکم”، به معنای
ثانیاً ، معنای آیه شریف إن ِالحکم إلّا لله این است که هر گونه فرمانی در عالم ???”منع″ است، بر این اساس، به لگام حیوان، “حکمة” گفته می شود و به علم فلسفه، از آن رو، این واژه اطلاق می گردد که مانع ِجهل است
[14] و به فرمان الهی (تکوینی و تشریعی)، “حکم” اطلاق شده، زیرا که مانع از سستی و فروپاشی است.
در قرآن، این واژه، بر علم و عقل،
[15] فرمان نبوت و رسالت،
[16] حکومت و قضاوت،
[17]… به کار رفته که همگی، مرتبط با معنای لغوی آن است.
|93|
ثالثاً ، بر فرض که آیه إن ِالحکم إلّا لله به معنای حاکمیت خداوند به معنای حقوقی آن نباشد، با آیاتی که ولایت را برای ذات مقدس ربوبی اثبات می کند، چه می کنید؟ بی تردید، آن آیات، در ولایت به معنای عام آن صراحت دارد:
قل أغیرَ الله ِأتَّخِذُ ولیّاً فاطر ِالسماوات و الأرض؛
[18]
بگو: “آیا غیر خدا را سرپرست خود بگیرم، خدایی که پدیدآوردنده آسمان و زمین است؟”>
أم أتَّخَذُوا من دونه ِأولیاءَ فاللهُ هو الولیُّ و هو یُحیی الموتی و هو علی کلّ شیء قدیر؛
[19]
آیا از فرودست خدا برای خود، سرپرستانی برگزیدند، حال آنکه تنها او، سرپرست است و اوست که مردگان را زنده می کند و بر هر کاری قادر و تواناست.
در این دو آیه، از ولایت تکوینی حضرت حق، سخن به میان آمده و سخن، به ولایت تشریعی کشانده شده است. از این، استفاده می شود که بالاصالة، او، سزاوار حکومت و سرپرستیانسان است، از آن رو که ولایت تکوینی جهان هستی، در اختیار اوست.
ب) خالق هستی که بالاصاله، ولایت دارد، ولایت و تدبیر در امور اجتماعی و سیاسی مردم را به پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام واگذار کرده است:
النبّی أوْلی بالمؤمنین من أنفسهم؛
[20]
پیامبر، نسبت به مؤمنان، از خود آنان، سزاواتر است.
برای این آیه شریف، چهار معنا شده است. معنایی که تقریباً مورد اتّفاق است، ولایت و رهبری پیامبر(ص) در جامعه است؛ یعنی، ولایت ِپیامبر(ص) از دیگر ولایتهایی که در جامعه هست، قوی تر است. این اولویت، اولویت ِفراگیر بوده و همه امور دین و دنیای مردم را شامل است. امام باقر(ع) فرموده است که این آیه، در باره رهبری و فرماندهی پیامبر نازل شده است.
[21]
شأن نزول این آیه نیز می تواند به این تفسیر کمک کند. مرحوم طبری، در مجمع البیان آورده است که وقتی رسول خدا(ص) تصمیم به جنگ تبوک گرفت و فرمان بسیج عمومی صادر کرد، عده ای به دنبال کسب اجازه از پدر و مادر خویش، جهت شرکت در جنگ بودند. خداوند، با نزول این آیه، ولایت رسول اکرم(ص) را برتر از دیگر ولایتها معرفی کرد.
[22]
مرحوم شیخ طوسی، این اولویت را به صراحت به “شایسته تدبیر” معنا کرده است: “أحقبتدبیرهم.”>
[23]
|94|
پیامبر گرامی اسلام(ص) بر اساس همین ولایت الهی، به نصب حاکم و فرماندار برای مناطق مختلف، اقدام کرد و دستورالعمل برای آنان تعیین کرد و به عقد پیمانهای سیاسی و فرستادن نماینده به مناطق مختلف آن روز جهان، مبادرت ورزید و قاضی منصوب کرد و کسانی را به عنوان مسؤول جمع آوری مالیات قرار داد و به سرکوب فتنه گران پرداخت.
پیامبر اکرم(ص) بر همین اساس، به معنای دقیق کلمه، “حاکم” جامعه بود و حدود الهی را اجرا می کرد و مجرم و متهم را به زندان می انداخت و حکم به حجر و تصرف در اموال محجور می داد و هدایت و تنظیم اقتصاد جامعه را با به وجود آوردن تشکیلات گردآوری زکات و واگذاری منابع طبیعی و قراردادهای اقتصادی و کنترل بازار تجارت، بر عهده می گرفت.
از طرفی، در آیات فراوانی، سخن از اطاعت پیامبر و مراجعه به حضرت در اختلافات وحرمت تخلف از دستورهای حضرت، و … است. مجموعه این نکات، گویای این است که دربینش قرآنی، پیامبر اسلام(ص) صرفاً، در جایگاه مسأله گویی و بیان احکام قرار ندارد و حوزه نفوذ و دخالت او، به ابلاغ وحی، محدود نمی گردد و مسلمانان، در تمامی عرصه ها، از جمله عرصه های سیاسی، باید از او پیروی کنند.
[24]
بنابراین، سخن زیر، سخنی بدون منطق و استدلال است:
اقدام پیامبر در رهبری غزوات و نصب قضات و گردآوری صدقات و جزیه و غنایم، همگیکارهایی در جهت اداره شؤون دنیوی مسلمانان و خارج از دایره رسالت بوده است. قرآن، در آیات متعددی، شهادت می دهد که پیامبر(ص) فراتر از رهبری دینی، رهبری سیاسی را بر عهده ندارد و او، تنها وظیفه راهنمایی و اندرزگویی مردم را دارد.
[25]
نیز سخن زیر، ناشی از بی توجهی به رسالت پیامبر(ص) و وظایف مسلمانان در برابر ایشان است:
یک بررسی هرچند نه چندان عمیق، به صراحت، نشان می دهد که زمامداری سیاسی رسول اکرم(ص) نه جزء مأموریتهای حضرت(ص) بوده است و نه از نهادهای امامت علی(ع) به شمار می آمده است.
[26]
ج) از روایات فراوان، استفاده می شود که در عصر غیبت، اداره جامعه اسلامی، به فقهای واجد شرایط واگذار شده است و آنان، نایب عام امام عصر، عجّل الله تعالی فرجه الشریف، هستند.
از آنجا که محور بحث ما، امامت و رهبری معصومان علیهم السلام است، شرح و تفسیر این
|95|
قسمت، به فرصتی دیگر موکول کرده، بحث از مشروعیت الهی امامان معصوم و رهبری امامعلی(ع) را پی می گیریم.
آنچه ذکر شد، توضیح مبنای مشروعیت الهی بود، اینک، بحث این است که “دیدگاه امامعلی(ع) در باب مبنای مشروعیت رهبری چیست؟”
آنچه از کلمات علی(ع) استفاده می شود، آن است که حضرت، مبنای مشروعیت رهبری خویش را، نصب پیامبر اکرم(ص) می دانسته است. دلیل این سخن، استناد فراوان حضرت به حدیث متواتر و صحیح غدیر است:
1ـ در سال بیست و سه یا اوایل بیست و چهار هجری قمری، در جلسه شورایی که عمر برایخلافت تشکیل داد و همان گونه که قابل پیش بینی بود، عثمان، برگزیده شد، حضرت با قسم، از اعضای شورا، چند سؤال کرد از جمله آنکه:
أنشدکم بالله أمنکم مَنْ نَصَبَهُ رسول الله یومَ غدیر خم للولایة غیری؟ قالوا:
“اللّهم لا.”؛
[27]
شما را به خدا سوگند می دهم، آیا در میان شما، کسی هست که در روز غدیر خم، پیامبر او را به ولایت منصوب کرده باشد جز من؟ همگی گفتند: “خدا، شاهد است که نه.”.
2ـ از سلیم بن قیس هلالی، نقل شده که حضرت امام علی(ع) در زمان خلافت عثمان، روزیدر مسجدالنبی، در حالی که دویست نفر مجتمع بودند، سخن از خلافت و ولایت خویش به میان آورد و از وصایت پیامبر از او و فرزندانش سخن گفت و از صحابه ای که این سخن را شنیدند، درخواست کرد، شهادت دهند. زید بن اَرقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار، برخاستند، گفتند: ما شهادت می دهیم که پیامبر، بالای منبر، در حالی که شما جنب منبر بودی، فرمود:
أیّها الناس! إنَّ اللهَ عزّ و جلّ أمرنی أنْ أنصبَ لکم إمامکم و القائم فیکم بعدی و وصیّی و خلیفتی و الّذی فَرَضَ اللهُ عزّ و جلّ علی المؤمنین فی کتابه، طاعتَهُ، فَقَرنَ بطاعتِه ِ طاعتی و أمَرَکُمْ بولایته، و إنّی راجعتُ ربّی خشیةَ طعن ِأهلِ النفاق و تکذیبهم فأوْعَدَنی لَأبْلُغها أوْ لَیعذِّبَنی؛
[28]
مردم! خداوند عزّ و جلّ، مرا فرمان داده تا امامتان و آن کس که بعد از من، عهده دار امر شماست و وصیّ من و خلیفه ام خواهد بود را نصب کنم، آن کس که خداوند، در
|96|
کتابش، بر مؤمنان، اطاعتش را واجب کرده و اطاعت از او را همانند اطاعت از من قرار داده و شما را مأمور به ولایت پذیری از او کرده است، [ولی] من، از پیشگاه خداوند، به خاطر ضربه اهل نفاق و تکذیبشان، عذر خواستم، و اما خداوند، مرا تهدید کرد که یا این پیام را ابلاغ کنم و یا عذابم خواهد کرد.
ـ سپس فرمود ـ : مردم! خداوند مرا فرمان داد تا نماز را ابلاغ کنم، [و من نیز] برایتان بیان کردم و مرا فرمان داد تا زکات و روزه و حج را ابلاغ کنم [و من نیز] آن را برایتان بیان و تفسیر کردم. میهمان خدا، شما را مأمور به ولایت کرده است و من، شما را گواه می گیرم که ولایت از آن ِاین کس است (پیامبر، دستش را بر شانه علی گذارد)، سپس، از آن ِدو فرزندش (حسن و حسین) سپس، بعد از آن دو، از آن ِاوصیای ازفرزندانشان است. اینان، از قرآن، جدا نشده و قرآن نیز از آنان جدا نخواهد شد تا دربهشت، در کنار حوض ِکوثر، بر من وارد شوند.
3ـ در سال سی و پنج قمری، برخی این زمزمه را ساز کردند که پیامبر(ص) امام علی(ع) را به خلافت نصب نکرده است. حضرت، در محل اجتماع مردم در رحبه کوفه حاضر شده و آنان را سوگند داد که هر کس حدیث غدیر را از پیامبر(ص) شنیده، برخیزد و شهادت دهد. در این هنگام، بیش از بیست نفر از صحابه برخواستند و شهادت دادند که ما از پیامبر(ص) شنیدیم که فرمود:
ألا مَنْ کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه. اللهم! والِمَنْ والاهُ و عاد ِمَنْ عاداه و أحبّ مَنْ أحَبَّهُ وَ ابْغضْ مَنْ أبْغَضَهَ و أعِنْ مَنْ أعانه؛
[29]
آگاه باشید! هر کس که من، مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا!! هر کس ولایت علی راپذیرد، او را در کنف ولایت او قرار ده! و هر کس او را دشمن می دارد، دشمن بدار! دوست دار آن کس که علی را دوست دارد! و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض می دارد! و کمک کن آن کس که علی را کمک می کند!
برخی از اینان که برخاستند، عبارت بودند از:
1ـ ابو ایوب انصاری که در جنگ بدر شرکت داشته و در جنگ با رومیان به شهادت رسیدهاست؛
2ـ ابوعمرة بن عمرو بن محض؛
|97|
3ـ ابو زینب بن عوف انصاری؛
4ـ سهل بن حنیف که از رزمندگان جنگ بدر بوده است؛
5ـ خزیمة بن ثابت که در جنگ بدر شرکت داشته و در صفین به شهادت رسیده است؛
6ـ عبدالله بن ثابت انصاری؛
7ـ حبشی بن جناده سلولی؛
8ـ عبید بن عازب انصاری؛
9ـ نعمان بن عجلان انصاری؛
10ـ ثابت بن ودیعه انصاری؛
11ـ ابوفضاله انصاری که در جنگ صفین به شهادت رسید؛
12ـ عبدالرحمان بن عبدرب انصاری؛
13ـ ابوقدامة انصاری که در جنگ صفین به شهادت رسید؛
14ـ ابولیلی انصاری که او نیز شهید جنگ صفین است؛
15ـ ابوهریره دوسی؛
16ـ ابوالهیثم بن تیهان که شهید صفین است؛
17ـ ابوشریح خویلد بن عمرو خزاعی؛
18ـ زید یا یزید بن شراحیل انصاری؛
19ـ ابوسعید سعد بن مالک خدری؛
20ـ ابوالعباس سهل بن سعد انصاری؛
21ـ عامر بن لیلا غفاری؛
22ـ ابوطریف عدی بن حاتم؛
23ـ عقبة بن عامر جهنی؛
24ـ ناجیة بن عمرو خزاعی.
نام این افراد، در روایات مختلف و در هر روایت، نام تعدادی از این کسان آمده است.
از عجایب این است که تاریخ این مناشده، سال سی و پنج قمری است و با اینکه از زمان حادثه غدیر بیش از بیست و پنج سال گذشته است و در خلال این مدت، بسیاری از صحابه ـ که شاهد صحنه غدیر بودند ـ از دنیا رفته اند و برخی در جنگها کشته شده اند و بسیاری از آنان در شهرهای
|98|
مختلف پراکنده گشته اند و کوفه، مرکز اجتماع صحابه نبوده است و جز عده اندکی از صحابه، به کوفه، به عشق علی(ع)، هجرت نکرده بودند، در عین حال، این حجم عظیم از روات، آن هم در مجلسی که از پیش برای این کار تشکیل نشده، نشان دهنده شهرت فوق العاده این حدیث است.
در این مراسم، زید بن ارقم، با اینکه حدیث را از پیامبر شنیده بود، شهادت نداد. امام علی(ع) نفرینش کرد و از خداوند خواست چشمش را از او بگیرد و او در پی این نفرین مولا، نابینا شد، ولی بعد از نابینایی، پیوسته حدیث غدیر را برای مردم بازگو می کرد.
این جریان را چهار نفر از صحابه و چهارده نفر از تابعین، به سند صحیح نقل کرده اند.
این حدیث، گویای آن است که امام علی(ع) اصرار بر این نکته داشت که نصب الهی حضرتاز خاطره ها نرود.
4ـ علی(ع) در سال سی و شش قمری به هنگام جنگ جمل، طلحه را به حضور طلبید. از اوپرسید: تو را به خدا! آیا از پیامبر شنیدی که فرمود: “مَنْ کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه. اللهم! والِمَنْ والاه! و عاد من عاداه!”؟ او گفت: “بلی.” حضرت فرمود: “پس چرا با من می جنگی؟!” او جوابی نداشت.
[30] در این سخن، امام علی(ع) مشروعیت حکومت خود را به حدیث غدیر منتسب کرده و بر این اساس از طلحه می پرسد: “چرا با من قتال می کنی؟”؛ زیرا، با آن مشروعیت الهی دیگر جایی برای خیره سری نیست و به همین جهت، طلحه، جوابی برای گفتن نداشت.
در موارد دیگری هم امام علی(ع) مناشده به حدیث غدیر را داشته که همگی این موارد،گویای آن است که حضرت، مشروعیت حکومت خویش را به نصب الهی می دانسته است. جای تعجب فراوان است که کسانی با این همه نصوص صریح، می گویند، هیچ جا مولا علی(ع) در رابطه با خلافت خود، از مشروعیت الهی سخن نگفته و پیوسته از رأی مردم دم زده است!
برخی، با غمض عین از این بیانات صریح امام علی(ع) با استناد به برخی از کلمات حضرت، در پی آنند که بگویند: امام علی(ع) هم، مشروعیت رهبری خود را به رأی مردم می دانست:
علی(ع) حکومت و ولایت را، یک امر مردمی، و امانتی از سوی مردم و حکومت شونده، تلقی می کند، نه از طرف خدا. در ختم جنگ صفین و آتش بس هم، تسلیم رأی عمومی شد.
[31]
اگر امامان، برای خود، مشروعیت حکومت قایل بودند، چرا همواره از مردم برای حکومتکردن خود مشروعیت می طلبیدند، همچون بیعت امام علی(ع) و صلح امام حسن(ع) و دعوت
|99|
اهل کوفه از امام حسین(ع) و قبول ولایتعهدی امام رضا(ع) با اصرار مأمون عباسی؟
[32]
نه اصل مشروعیت رهبری و نه تعیین صفات او، هیچ کدام به دست شارع نیست و اگرروایاتی هم در این زمینه هست، ارشاد به حکم عقل است، حتی امیرالمؤمنین(ع) هم مشروعیت حکومت خود را، به بیعت مردم می دانست.
[33]
حضرت علی(ع) مشروعیت خود را به رأی و انتخاب مردم می داند و در قبال معاویه، بهمشروعیت مدنی خود استناد و مباهات می نمود.
[34]
پیش از نقد اصلی ترین محور این گفته ها ـ که مسأله استناد به بیعت در گفتار امام علی(ع) است تذکر برخی از سوء فهم ها در این عبارتی که نقل شد، مفید است:
1ـ درست است که امام علی(ع) در مواردی از نهج البلاغه، حکومت را “امانت” می داند،
[35] ولی کجا ایشان فرموده است که حکومت، امانتی از سوی مردم است؟ بی تردید، این تفسیر، تفسیر به رأی است! امانت، در کلام علی(ع) امانت ِالهی است، همان که در قرآن آمده:
إنَّ اللهَ یأمرکم أنْ تؤدوا الأمانات إلی أهلها.
[36]
در ذیل آیه، چندین روایت، “امانت” را به “امامت” تفسیر کرده است؛ در کلام مولا،مقصود، این است که حکومت، امانت الهی است نه لقمه چرب.
2ـ امام علی(ع) در ختم جنگ صفین و آتش بس، رأی مردم را حق نمی دانست،
[37] ولی چاره ای جز تسلیم نداشت، آن چنان که در آغاز ِانحراف خلافت از مسیر خود، در ماجرایسقیفه، امامت را حق خود می دانست، ولی سرانجام، چاره ای جز سکوت نیافت. در مواردمتعددی، امام علی(ع) به نکوهش یاران خویش در تحمیل حکمیّت پرداخته است.
3ـ در کجای تاریخ آمده که امام حسن(ع) در جریان صلح، مشروعیت خود را از مردم طلبکرده است؟ آیا دعوت مردم کوفه از امام حسین(ع) به معنای طلب مشروعیت حکومت ِخود ازمردم است؟ هرگز!
در ماجرای ولایت عهدی امام رضا(ع) سخنی از مشروعیت طلبیدن از مردم برای حکومت نیست و اصولاً، طبق صریح تاریخ، ماجرای ولایت عهدی، بر حضرت تحمیل شد و برای حضرت، ولایت عهدی، همانند زندان بردن برای امام کاظم(ع) بود.
4ـ ارشادی بودن و مولوی بودن اوامر، بی حساب نیست، بلکه ضابطه مخصوص خود را دارد. ملاک ارشادی بودن، این است که مولا، از مولویتش استفاده نکرده و آن را اِعمال نکند،
|100|
مثل اوامر اطاعت از خداوند که عقل به آن حکم می کند، اما آنجا که مولا، از مولویتش سرمایه گذاری می کند قطعاً امر مولوی است و در مورد نصب ولایت مولا، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از تمام مولویت خویش، سرمایه گذاشت و از مردم پرسید: “چه کسی ولایتش بر مؤمنان از خودشان بیشتر است؟”. گفتند: خدا و رسولش آگاه ترند”. آن گاه فرمود: “خداوند، مولای من است و من، مولای مؤمنانم، و من، ولایتم بر مؤمنان، از خودشان، بیشتر است.” سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: “مَنْ کُنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه”.
[38]
بنابراین، حمل این روایت بر ارشاد، سخنی ناصواب است. اینک به نقد عمده ترین استدلال قائلان به مشروعیت مردمی برای حکومت مولا علی(ع) یعنی بیعت، می پردازیم.
بحث بیعت
مجموع کلماتی که امام علی(ع) در باب بیعت خویش ذکر فرموده، بر دو بخش است:
1ـ آنجا که گزارشی از آغاز خلافت خویش دارد که با چه اشتیاقی با حضرت بیعت کردند:
فأقبلتم إلیَّ إقبالَ العُوذ ِالمطافیل ِعلی أولادها تقولونَ: “البیعة! البیعة!” قَبَضْتُ کَفّی فَبَسَطْتُمُوها، و نازَعْتُکم یدی، فجاذَبْتُمُوها؛
[39]
همچون ماده شتر که به طفل خود روی آرد، به من رو آوردید، در حالی که پیاپی می گفتید: “بیعت! بیعت!”. دست خود را باز پس بردم، آن را کشیدید و از دستتان کشیدم، به خود برگردانیدید.
“و بَسَطْتُم یدی فَکَفَفْتُها و مَدَدْتُمُوها فَقَبَضْتُها ثُم تَداکَکْتُم عَلَیَّ تَداکَّ الإبل ِالهیم علی حِیاضِها یومَ ورُودِها حتّی انقطعت ِالنعلُ و سَقَطَ الرِداءُ و وُطِیءَ الضعیفُ و بَلَغَ من سرور ِالناس ِببیعتهم إیایَّ أنِ ابْتَهَجَ بها الصغیرُ و هَدَج إلیها الکبیرُ و تَحامَلَ نَحْوَهَا العلیلُ و حَسَرَتْ إلیها الکعابِ؛
[40]
دستم را گشودید و من، آن را بستم، و آن را کشیدید، نگاهش داشتم. سپس، بر من هجوم آوردید، آن سان که شتران ِتشنه، در نوبت آب خوردن، به آبگیرها هجوم آوردند، چندان که بند کفش بُریده و ردا از دوش افتاد و ناتوان، پامال گردید. خشنودی مردم در بیعت من، به آن حد رسید که خردسال، شادمان شد و سالخورده، لنگان و لرزان، و بیماران، با درد و رنج فراوان، و دوشیزگان، بی نقاب، به سوی من
|101|
شتافتند.
این کلمات مولا علی(ع) ترسیمی از واقعیت موجود به هنگام بیعت با حضرت است و بیاناین حقیقت است که بیعت با حضرت، بیعتی عمومی و مردمی بود و با تمام بیعتهایی که در زمان خلفا شد، متفاوت بود، بیعتی بود خودجوش و فراگیر، بدون هیچ توطئه قبلی، نه مانند بیعت سقیفه که تصمیم اصلی را، چند نفر بگیرند و مردم را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند و نه همانند بیعت عمر، که تنها با تصمیم خلیفه اول پایه ریزی شد، و نه همچون بیعت عثمان که شورای شش نفره، با آن ترکیب خاصش، سردمدار آن بود. به هر حال، تنها، بیعت حقیقی و واقعی مردم، همراه با شور و هیجان آنان، بیعت با امام علی(ع) بود.
آیا گزارش این صحنه پرهیجان، به معنای به رسمیت شناختن بیعت در مشروعیت امامت ورهبری حضرت هست؟ هرگز، حداکثر گویای رضایت و خرسندی مولی از این عمل است. آیارضایت حضرت را می توان مبنای مشروعیت گرفت؟! این، وظیفه مردم بود که بیست و پنجسال قبل از این، بیعت می کردند. بیعت، برای مشروعیت دادن به حکومت مولا نبود، بلکه بیعت بر وفاداری و همراهی با مولا بود تا زمینه تحقق احکام الهی فراهم گردد. این گزارش مولا، دقیقاً، همانند گزارش قرآن از بیعت مردم در حدیبیه با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است:
لقد رضی الله عن المؤمنین إذ یبایعونک تحت الشجرة فعلم ما فی قلوبهم فأنزل السکینة علیهم و أثابهم فتحا قریباً
[41]؛
خداوند از مؤمنانی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند، راضی و خشنود شد. خدا،آنچه را در درون قلب آنان (از صداقت و ایمان) نهفته بود، می دانست، لذا آرامش رابر دلهای آنان نازل کرد و فتح نزدیکی به عنوان پاداش، نصیب آنان کرد.
إنّ الّذین یبایعونک إنّما یبایعونَ اللهَ یدُ الله فوق أیدیهم فمن نکث فإنما ینکُثُ علی نفسه و مَنْ أوفی بما عاهد علیه اللهُ فسیئوتیه أجراً عظیماً
[42]؛
آنان که با تو بیعت می کنند، در حقیقت، با خدا بیعت می کنند و دست خدا، بالای دست آنان است. هر کس پیمان شکنی کند، به زیان خود پیمان شکسته است و آن کس که نسبت به عهدی که خدا بر او بسته، وفا کند، به زودی پاداش عظیمی به او خواهد داد.
در این دو آیه، سخن از اِخبار از بیعتی است که در حدیبیه به هنگام پدید آمدن حالت بحران و
|102|
خطر جنگ، با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بستند و با حضرت بیعت کردند که در میدان نبرد، مقاومت کرده و تا آخرین قطره خون خود بجنگند.
[43]
آیا گزارش و اِخبار از این بیعت، به معنای پذیرش “مشروعیت رهبری با بیعت” است؟ باتوضیحی که تقدیم شد، پاسخ واضح است و این گزارش، هرگز، به معنای پذیرش “مشروعیترهبری با بیعت”، نیست.
گروه دوم از کلمات مولا علی(ع) در باب بیعت، استناد امام(ع) به بیعت مردم در برابردشمنان خویش است. امام(ع) در نامه ای به طلحه و زبیر نوشت:
أما بعد، فقد عَلِمْتُما و إنْ کَتَمْتُما أنّی لَمْ أُرِد ِالناسَ حتّی أرادُونی و لم أُبایعهم حتّی بایَعُونی و إنّکم مِمَّنْ أرادَنی و بایَعَنی، و إنَّ العامة لم تبایِعْنی لسلطانٍ غالبٍ و لا لعَرَضٍ حاضرٍ، فإنْ کنتُما بایَعْتُمانی طائعینِ، فَارْجِعا و توُبا إلی الله ِمن قریبٍ؛ و إنْ کنتما بایَعْتُمانی کارهین، فقد جَعَلْتُما لی علیکما السبیلَ بإظهارِکما الطاعةَ و إسرارِکما المعصیةَ
[44]؛
اما بعد؛ شما، نیک می دانید ـ هر چند پوشیده می دارید ـ که من، آهنگ مردم نکردم،بلکه آنان، آهنگ من کردند و من، از آنان، بیعت نخواستم، بلکه آنان دست به بیعت من گشادند و شما دو تن، از کسانی بودید که به سوی من آمدید و با من بیعت کردید. بیعت کردن مردم با من، بدان سبب نبود که مرا قدرتی غالب بوده یا مالی مهیا. اگر شما از روی رضا با من بیعت کردید، از این بیعت شکنی، تا زود است، برگردید و در پیشگاه خداوند توبه کنید و اگر به اکراه بیعت کرده اید، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصیت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته اید.
و نیز خطاب به معاویه، در موارد متعددی، حضرت، استناد به بیعت کرده است:
إنَّهُ بایَعَنی القومُ الذین بایَعُوا أبابکر و عمر و عثمان علی ما بایَعُوهم علیه، فلمْ یکُنْ للشاهد أنْ یَخْتارَ و لا للغائب أنْ یَرُدَّ
[45]؛
همانند مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، به همان ترتیب، با من بیعتکردند. پس کسی که حاضر است، نتواند دیگری را خلیفه کند، و آن را که غایب بوده است، نرسد که آنچه حاضران پذیرفته اند، نپذیرد.
در پاسخ این استناد می گوییم:
|103|
1ـ آن چنان که در تفسیر قرآن، باید تمام آیات را دید و آن گاه به تفسیر آنها پرداخت، در تفسیر کلمات معصومان علیهم السلام نیز باید این نکته لحاظ شود. راز انحراف بعضی از فرق اسلامی، همین بود که برخی از آیات را، محور قرار داده و از برخی دیگر، غفلت ورزیدند. طرفداران جبر، به گروهی از آیات تمسک کردند که مضمونش آن است که همه چیز، به دست خداست و طرفداران اختیار و تفویض، به آیاتی که مضمونش این است که سرنوشت انسان، به دست خودش رقم زده می شود، تمسک کردند و به این ترتیب، هر دو گروه، به وادی ضلالت خزیدند اما شیعه، به سبب هدایت امامانش علیهم السلام به هر دو گروه آیات توجه کردند و راه سعادت یافتند.
در تحلیل نظر امام علی(ع) در باب مشروعیت نیز باید مجموعه کلمات حضرت(ع) از جملهکلماتی که حضرت به استناد حدیث غدیر ـ که نصّ در نصب است و نص در مشروعیت الهی استـ ملاحظه کرد. اینک، این سؤال مطرح می شود که: “وجه جمع بین این دو گروه از کلمات حضرت چیست؟”، “آیا بالاخره، حضرت، مشروعیت حکومت خود را، الهی می داند یا مردمی؟”.
با توجه به مبنای مشروعیت الهی رهبری و حکومت و نیز حدیث متواتر غدیر، تردیدی دراین نیست که حضرت، مبنای مشروعیت حکومت خویش را الهی می داند و استناد به بیعت، آنهم با دشمنان ِآتش افروز، توجیهی جز محکومیت آنان، با همان زبان و فرهنگی که دشمنان از آن سخن گفته و دم می زنند، نیست. این، روشی است کاملاً عقلایی که در مواجهه با خصم به کار گرفته می شود. در فقه ما، “قاعده اِلزام” گویای همین مضمون است.
[46] این قاعده می گوید که با مخالف، به چیزی که خود را به آن ملزم می داند، روبه رو شوید. مستند این قاعده، روایت امام کاظم(ع) است که فرمود:
ألزموهم بما ألزموا به أنفسهم؛
[47]
آنان را ملزم سازید، به چیزی که خود را به آن ملزم ساخته اند.
امام(ع) در برابر پیمان شکنان، آنان را ملزم به پیمانی می کند که خود به آن تن دادند که همان بیعت با حضرت است و نیز در برابر معاویه که حکومت خلفای ثلاث را پذیرفته، حضرت، با همان فرهنگ، با او سخن می گوید و اظهار می دارد که “همان کسانی که با آنان بیعت کردند، با من هم بیعت کردند، پس مخالفت چرا؟”.
این گونه سخن گفتن، هرگز، به معنای پذیرش مشروعیت بیعت با رأی مردم نیست، بلکه
|104|
این، همانند استناد حضرت امام خمینی، رضوان الله علیه، در آغاز مبارزه، به قانون اساسی رژیم طاغوت است. امام راحل، در تاریخ رجب 1383 برابر با 11 آذر 1341 به مناسبت آغاز درس رسمی حوزه، پس از اتمام غائله انجمنهای ایالتی و ولایتی، ضمن سخنرانی مبسوطی فرمودند:
“… این نکته لازم است یادآوری شود که استناد و تکیه ما روی قانون اساسی،از طریق “ألزموهم بما ألزموا به أنفسهم” می باشد، نه این که قانون اساسی، از نظر ما، تمام باشد. اگر علما، از طریق قانون حرف می زنند، برای این است که اصل دوم متمم قانون اساسی، تصویب هر قانون خلاف قرآن را از قانونیت انداخته است و الاّ، ما لنا وللقانون؟ ماییم و قانون اسلام! علمای اسلامند و قرآن کریم! علمای اسلامند و احادیث نبوی! علمای اسلامند و احادیث ائمه اسلام! هر چه موافق دین و قوانین اسلام باشد، ما، با کمال تواضع، به آن گردن می نهیم و هر چه مخالف دین و قرآن باشد، ولو قانون اساسی باشد ولو التزامات بین المللی باشد، ما، با آن مخالفیم”.
[48]
و از عجایب، آن است که کسانی تصریح می کنند که ولایت پیامبر و ائمه، به نصب است ومشروعیت بلاواسطه الهی را دارد، در عین حال، می گویند، استناد امام(ع) به بیعت، از باب جدل نیست! اینان، می گویند، ارزش بیعت، در طول نصب الهی است!
اگر چنین است، تا زمانی که شما، مبنای نصب را پذیرفته اید، دیگر نوبت به بیعت نمی رسد. بنابراین، چه توجیهی جز پذیرش ِتوجیه فوق برای کلمات امام(ع) در این زمینه متصور است؟
در این زمینه، سخن فراوان است لکن به سبب محدود بودن مقاله، به همین مقدار اکتفامی کنیم. جهت تتمیم و تکمیل بحث، تذکر چند نکته لازم است:
حریم مردم در نظام اسلامی
1ـ پذیرش مبنای مشروعیت الهی برای حکومت و رهبری، چه در مورد امامت معصومان علیهم السلام و چه در مورد ولایت فقیه، هرگز، به معنای بی اعتنایی به حریم مردم نیست. تکریم مردم، به آن است که تمام تلاش، در جهت سعادت و تأمین دنیا و آخرت آنان صورت گیرد، نه آنکه مردم را در جایگاه خداوند بنشانیم و بگوییم: “هر چه آنان می گویند، حق است.” دقیقاً، همان که دمکراسی غرب از آن دم می زند! این، تکریم مردم نیست، بلکه تحقیر مردم است! در نظامهای دمکراسی غربی، مردم، ابزارند و بس، و تصمیم گیرنده پول است و تبلیغات
|105|
عوام فریبانه!
متأسفانه، در حالی که محققان منصف غربی، دم از ناکامی دمکراسی
[49] می زنند، کسانی در داخل کشور، می خواهند این نغمه را ساز کنند! بنابراین سخنانی از این دست جایی ندارد:
باید به خواست مردم، احترام گذاشت، حتی اگر غیر مشروع باشد، باید حداقل، آن را تحمل کرد، تا زمانی که از انتظارهای خود برگردند.
[50] نیز نوشته اند:
هر آنچه افکار عمومی مخالف آن باشد، نامشروع است، حتی قاضی، اگر حکمی بدهد که خلاف افکار عمومی باشد، نامشروع است.
[51]
به هر حال، تکریم مردم، به این نیست که حکومت، در خدمت مردم باشد، و کارگزارانحکومت، مردم را ارباب خویش بدانند. این سفارش ِپیوسته امام علی(ع) به کارگزاران نظام اسلامی است. در عهدنامه مالک اشتر آمده است:
“وَ اشعر قلبَک الرحمةَ للرعیّة ِو المحبَّةَ لهم وَ اللطفَ بهم و لا تکونَنَّ علیهم سَبُعاً ضاریاً تَغْتَنِمُ اُکْلَهُم، فانَّهم صنفان: إمّا أخٌ لک فی الدین أو نظیرٌ لک فی الخلق”؛
[52]
“قلب خویش را نسبت به ملت خود، مملو از رحمت و محبت و لطف کن و همچون حیوان درنده ای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری؛ زیرا، آنان دو گروهند: یا برادر دینی تو هستند و یا انسانهایی مانند تو.”>
نیز در نامه ای که امام علی(ع) به قثم بن عباس فرماندار مکه نوشته، آمده است:
و لا یکن لک إلی الناس ِسفیرٌ إلّا لسانُک و لا حاجِبٌ إلّا وجهُک و لا تَحجبَنَّ ذا حاجةٍ عن لقائک بها فإنّها إنْ ذیِدَتْ عن أبْوابِک فی أوّل وِرْدِها، لم تُحْمَدْ فیما بعدُ علی قضائها؛
[53]
میان تو و مردم، واسطه و سفیری جز زبانت، و حاجب و پرده ای جز چهره ات نباشد.
افرادی که با تو کار دارند، از ملاقات خود محروم مساز که اگر آنان در ابتدا از درِخانه ات رانده شوند، حل مشکلشان، بعداً، جبران نخواهد کرد.
از این گونه سفارشها در کلمات علی(ع)، فراوان است
[54].
این، سیمای مردم گرایی اسلامی است. در این مردم گرایی، ضمن آنکه خدمت به مردم، محور است، مردم، جای خدا نمی نشینند. در نظام اسلامی، روح و جان، از آن ِقانون خداست و پذیرش قانون اوست که محک ایمان است.
و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضی الله و رسوله أمراً أنْ یکون لهم الخیرة من أمرهم و
|106|
مَنْ یعص الله و رسولَه فقد ضلّ ضلالاً مبیناً
[55]؛
هیچ مرد و زن باایمانی را نرسد آن هنگامی که خدا و رسولش، امری را لازم بدانند،اختیاری از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند و هر کس نافرمانی خدا و رسولش راکند، به گمراهی آشکار افتاده است.
حضور مردم و تحقق خارجی ولایت
2ـ تمام محور سخن، در این مقاله، “مشروعیت” است، لکن تردیدی نیست که تا مردم بهصحنه نیایند و با امام معصوم بیعت و اعلام وفاداری نکنند، حکومت و رهبری او، تحقق خارجی نخواهد یافت. بر این اساس است که امیر مؤمنان علی(ع): “حضور الحاضر و قیامُ الحجة بوجود الناصر”>
[56] را از زمینه های پذیرش حکومت خود اعلام می کند.
معنای این سخن، این است که وقتی مردم کنار بنشینند و از امام حق حمایت نکنند، گرچهمشروعیتش باقی است، اما تکلیفی در جهت حضور در صحنه ندارد. به همین دلیل، امیر مؤمنان علی(ع) پس از چند ماه تلاش، برای به دست گرفتن خلافت کنار نشست، چرا که دید یاران، وفادار و همراه نیستند:
فنظرتُ فإذا لیس لی معین إلّا أهل بیتی فَضَنِنْتُ بهم عن الموت و أغْضَیْتُ علی القَذی و شربْتُ علی الشَجی و صَبَرْتُ علی أخذ الکَظْم ِو علی أمَّرَ من طعمِ العَلْقَمِ57}؛
به هر جای نگریستم، برای خود یاوری جز اهل بیتم، نیافتم، [لذا] نخواستم که آنان، به کام مرگ روند. ناچار خار ِغم در دیده شکسته، نفس در سینه و گلو بسته، از حقِّ خود چشم پوشیدم و شربت ِتلخ شکیبایی نوشیدم.
پس چگونه می توان گفت:
در غدیر خم، پیامبر حضرت علی را به عنوان جانشین خود منصوب نمود، اما بعد از رحلتپیامبر، در جلسه شورا که سران ِهمه قبایل در آن شرکت داشتند، با رضایت حضرت علی(ع) بر سر جانشینی پیامبر، رأی گیری به عمل آمد که بیشتر شرکت کنندگان، به ابوبکر رأی دادند و امام نیز قبول کرد که او باشد … حجت خدا، دستور خداوند و پیامبر نیست، بلکه حجت، رأی بوده است …
[58]
|107|
حکومت اسلامی، استبداد نیست
3ـ مبنای مشروعیت الهی را مرادف با استبداد گرفتن، اهانت به خداوند و انبیا و امامان است. استبداد، به معنای حاکمیت خودکامانه بر سرنوشت مردم است و مشروعیت الهی، به معنای حاکمیت قانون خدا بر مردم، پس این کجا و استبداد کجا؟
در این زمینه، سخن امام راحل(ره) خواندنی است:
“حکومت اسلامی، استبدادی نیست که رییس دولت، مستبد و خودرأی باشد، مال و جان مردم را به بازی بگیرد و در آن، به دلخواه، دخل و تصرف کند، هر کس را اراده اش تعلق گرفت، بکُشد و هر کس را خواست، انعام کند و به هر که خواست، تیول بدهد و املاک و اموال ملت را به این و آن ببخشد! رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت امیر المؤمنین و سایر خلفا هم چنین اختیاراتی نداشتند. در حکومت اسلامی، حکومت کنندگان، در اجرا و اداره، مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله معین شده. از این جهت، حکومت اسلامی، “حکومت قانون الهی بر مردم” است.
[59]
نیز در جای دیگری فرمودند:
شیوه حکومت اسلامی، نه حکومت استبدادی است که رأی و نظر فرد بر آن حاکم باشد، و نه حکومت مشروطه یا جمهوری که آرای جمعی از مردم، حرف اول را بزند، بلکه حکومت اسلامی، حکومتی است که در جمیع عرصه ها، از قانون خدا الهام می گیرد و هیچ یک از مسؤولان نظام، حق استبداد ندارند، بلکه باید جمیع آنچه در حکومت و شؤون و لوازم آن اجرا می شود، بر طبق قانون خداوند باشد، حتی اطاعت از مسؤولان نظام اسلامی.
[60]
اولین و اساسی ترین شرط رهبر، “عدالت” است و استبداد مسؤولان با عدالت، سازگارنیست. اگر رهبر، به استبداد گرایید، خود به خود، منعزل است و نیازی به عزل نیست.
البته، توضیح این نکته ضروری است که استبداد، غیر قاطعیت است. قاطعیت در اجرایاحکام الهی، یک اصل مهم برای رهبری است، همان که مولا علی(ع) در آغاز خلافت خودفرمود:
|108|
و اعلموا أنّی إنْ أجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بکم ما أعْلَمُ، و لَمْ أُصْغ ِإلی قولِ القائل و عَتْب ِالعاتبِ61}؛
بدانید که اگر دعوتتان را اجابت کرده (خلافت را بپذیرم)، با شما، چنان رفتار خواهمکرد که خود می دانم (بر اساس قانون خدا) و به گفته گوینده و ملامت سرزنش کننده،گوش نمی دهم.
در مشروعیت الهی، تمام سخن این است که حاکم، تنها مجری اوامر و دستورهای خداست، پس گفته زیر، سخنی ناصواب و به سبب فهم درست نکردن مشروعیت الهی است:
افرادی که جوهر فاشیزم را خوب درک کرده اند، می دانند که نظریه مشروعیت الهی رهبری، همان اندیشه موسولینی است، اما لباس مقدس بر تن کرده است
[62].
ممکن است که گویندگان این سخن، در پی تعریض به مشروعیت الهی ولایت فقیه باشند، ولی کلام فوق، کلامی است مطلق که شامل پیامبر و امامان نیز می شود.
پی نوشت ها:
[1] ـ تنبیه الاُمّة و تنزیه الملّة (حکومت از نظر اسلام)، ص46.
[2] ـ نهج البلاغه، خطبه 40؛ الکامل فی اللغة و الادب، ج2، ص131؛ کنزالعمال، ج5، ص751 و المصنّف، ج15، ص328.
[3] ـ غرر و درر (با شرح مرحوم خوانساری)، ج6، ص236، حدیث 10109.
[4] ـ بحارالانوار، ج72، ص359، (کتاب العشرة، باب 81، ح74).
[5] ـ حکمت و حکومت، ص142 ـ 145 و 151 ـ 154 و 167 ـ 176 و روزنامه همشهری، شماره 724، تیر 1374، ص6.
[6] ـ انعام (6)، 57.
[7] ـانعام (6)، 62.
[8] ـ مؤمن(40)، 12.
[9] ـ مائده (5)، 50.
[10] ـ همان، 44.
[11] ـ همان، 45.
[12] ـ همان، 47.

[13] ـ هفته نامه آبان، ‏79/1/28 ش121، ص4.
[14] ـ مقائیس اللّغة، ج2، ص91.
[15] ـ مانند آیه هشتاد و نه از سوره انعام، طبق یک احتمال.
[16] ـ مانند آیه هفتاد و نه از سوره آل عمران.
[17] ـ مانند آیه شانزده از سوره جاثیه.
[18] ـ انعام (6)، 14.
[19] ـ شوری (42)، 9.
[20] ـ احزاب (33)، 6.
[21] ـ مجمع البحرین، ج3، ص1977، ماده “و ل ی”.
[22] ـ مجمع البیان، ج4، ص338.
[23] ـ تفسیر تبیان، ج8، ص317.
[24] ـ جهت تفصیل بیشتر در این زمینه، به کتاب دین و دولت در اندیشه اسلامی، (ص217 ـ 239) مراجعه کنید.
[25] ـ الإسلام و أُصول الحکم، ص48.
[26] ـ حکمت و حکومت، ص168.
[27] ـ الغدیر، ج1، ص327 ـ 334.
[28] ـ همان، ص334 ـ 338.
[29] ـ همان، ص339 ـ 378.
[30] ـ همان، ص378 ـ 380.
|109|
[31] ـ دو هفته نامه ایران فردا، ‏78/10/8، ش65، ص2.
[32] ـ روزنامه فتح، ‏79/1/17، ص3.
[33] ـ روزنامه همشهری، مهر 77.
[34] ـ هفته نامه آبان، دی 77.
[35] ـ نهج البلاغه،خطبه 35 ونامه های 5 و26 و41 و42 و 53 و 71.
[36] ـ نساء (4)، 58.
[37] ـ نهج البلاغه، خطبه 35.
[38] ـ الغدیر، ج1، ص35.
[39] ـ نهج البلاغه، خطبه 137.
[40] ـ نهج البلاغه، خطبه 229.
[41] ـ فتح (48)، 18.
[42] ـ فتح (48)، 10.
[43] ـ الدر المنثور، ج6، ص74 و مجمع البیان، ج5، ص117.
[44] ـ نهج البلاغه، نامه 54.
[45] ـ نهج البلاغه، نامه 6.
[46] ـ القواعد الفقهیه، ج3، ص179 ـ 198.

[47] ـ تهذیب الاحکام، ج8، ص58، ح190 و الاستبصار، ج3، ص292.
[48] ـ بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، ص200.
[49] ـ لذات فلسفه، ص351 و ص363.
[50] ـ روزنامه آریا، ‏79/1/18، ص2.
[51] ـ روزنامه صبح امروز، ‏78/9/7، ص12.
[52] ـ نهج البلاغه، نامه 53.
[53] ـ نهج البلاغه، نامه 67.
[54] ـ نهج البلاغه، نامه 26 و 27.
[55] ـ احزاب (33)، 36.
[56] ـ نهج البلاغه، خطبه 3.
[57] ـ نهج البلاغه، خطبه 26.
[58] ـ خبرنامه جمعیت ایثارگران، ش42، ص30.
[59] ـ ولایت فقیه، ص34.
[60] ـ کتاب البیع، ج2، ص461.
[61] ـ نهج البلاغه، خطبه 92.
[62] ـ روزنامه فتح، ‏79/1/16، ص3.

رهبرى و زعامت سیاسى در اسلام

زعامت سیاسى یعنى قدرت و توان درادارهء شئون یک امت, که حافظ مصالح همگان بوده, ضمانت اجراى عدالت اجتماعى را عهده دار باشد.
مردم, آزاد آفریده شده اند و در زندگى حق انتخاب دارند و هریک طبق خواستهء خود مى توانند از مظاهر طبیعت بهره مند گردند. این آزادى و حق انتخاب در زندگى اجتماعى ـ که لازمهء حیات تعاونى است – احیانا موجب برخورد مى شود, که قـانون, مرز تصرفات هریک از آحاد مردم و جامعه را مشخص مى سازد.
ضامن اجراى صحیح قانون, که همان ضمانت اجراى عدل اجتماعى است, کس یاکسانى اند که مسئوولیت زعامت سیاسى را بر عهده دارند. شرط اساسى اجراى این تعهد سه چیز است:
توان, عدالت و آگاهى لازم . با این سه شرط, یک زعیم سیاسى مى تواند, حسن تدبیر به خرج داده, زندگى سالم و آرامش بخشى را براى آحاد ملت فراهم سازد.
ابوحامد غزالى (وفات: 505ه.ق) دربارهء سیاست چنین مى گوید:
سیاست است که وسایل حیات انسان را درجامعه فراهم مى سازد,ودردسترس او قرار مى دهد, زیرا تنها در نوع زندگى گروهى است که آدمیان مى توانند به یکدیگر کمک و یارى رسانند, و بدین وسیله وسایل معیشت شان را سامان دهند و بهبود بخشند. علمى که زیست مسالمت آمیز و سودآور را ـ چه از نظر مادى و چه معنوى ـ مىآموزد, سیاست است.1
بدین گونه مى توان سیاست را چنین تعریف نمود:
سیاست عبارت است از حسن تدبیر, که از شناخت کامل به اوضاع و احوال زمانه و آگاهى لازم از چگونگى برقرارى روابط مسالمتآمیز, در میان افراد, و گروه ها, و ملت ها, حاصل مى گردد, و در پیشرفت جامعه و تحقق اهداف ملى, در تمامى ابعاد زندگى, مادى و معنوى, نقش اساسى را ایفا مى کند.))
ازاین رو,اسلام سیاستى رادنبال مى کند که صرفا درایجاد همزیستى مسالمتآمیز وسعادت بخش به کار گرفته شود.و سیاست مدار به کسى گفته مى شود که داراى شناخت کامل از اوضاع و احوال جهانى بوده, و از روند سیاست هاى گوناگون, که در جوامع مختلف به کار گرفته شده, آگاهى لازم را دارا باشد,و به خوبى بداند ومى تواند بهترین شیوه ها را به کار گیرد,به گونه اى که با اوضاع و احوال ملى او سازگار باشد و مایهء سعادت و سربلندى ملت خویش باشد, و هیچ گونه وابستگى خفت بار و زیان بخش به وجود نیاورد.

آمیختگى دین و سیاست

سیاست از روز نخست با دین آمیخته بوده و از آن جدا نبوده است.
اسلام از همان روز اول, تشکیل دولت داد و امت واحدى را به وجود آورد که هریک از این دو عمل, نمود بارزى از توان سیاسى اسلام است. پیغمبر اسلام(ص)از جایگاه نبوت, مقام زعامت سیاسى امت را بر عهده داشت, و ولایت او بر امت از مقام نبوت او برخاسته بود: ((النبى اولى بالمومنین من انفسهم))2 عنوان نبوت او را شایسته مقام ولایت نموده بود, زیرا تعلیق حکم بر وصف عنوانى, مشعر بر علیت است. با مطرح کردن عنوان ((نبوت)) مسئله ((ولایت)) او را بر امت مطرح نموده است. به خوبى پیدا است که ولایت او از نبوت نشات گرفته است. ولایت در این آیه, به معناى زعامت سیاسى است که در رابطه با شئون عامه و اداره امور امت در جهت تامین مصالح عامه است که مقدم بر مصلحت هاى شخصى است. در نظام حکومتى اسلام, اصالت فرد و اصالت جامعه, هردو مطرح است, لیکن در صورت تزاحم, مصلحت جمع بر مصلحت فرد مقدم است. و این آیه به این حقیقت اشارت دارد. و نیز در آیهء دیگر: ((وما کان لمومن ولا مومنه اذا قضى الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم ومن یعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبینا))3 آحاد مردم, در مقابل تصمیمات کلى, در رابطه با شئون عامه (ادارى و سیاسى) باید تسلیم باشند: ((انما کان قول المومنین اذا دعوا الى الله ورسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا واطعنا))4

زعامت دینى و سیاسى على(ع)

این زعامت دینى و سیاسى,پس از رحلت ختمى مرتبت, به مولى امیرمومنان(ع) انتقال یافت, و به نص صریح حدیث غدیر,این سمت والا نصیب مولاى متقیان گشت. آنجا که پیغمبراکرم (ص) در غدیرخم در جمع اصحاب و مومنین فرمود: ((الست اولى منکم بانفسکم؟ قالوا: بلى یا رسول الله. فقال: فمن کنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه وعاد من عاداه, وانصر من نصره واخذل من خذله)) نخست از آنان اعتراف گرفت: الست اولى منکم بانفسکم اشارهء به آیهء کریمهء النبى اولى بالمومنین من انفسهم مى باشد که مقام ولایت و زعامت سیاسى هدف است. جملگى گفتند: آرى, قبول داریم که زعامت و ولایت به نص الهى از آن تو است. آن گاه حضرت پس از گرفتن این اعتراف به آنان فرمود: فمن کنت مولاه فهذا على مولاه پس هرکه پذیرفته است, من زعیم اویم, بداند که این زعامت پس از من به على انتقال مى یابد, و باید بپذیرد. لذا با اشاره به آیهء یادشده, هرگونه ابهامى از کلمهء مولا مرتفع مى گردد, و مقصود از آن روشن مى باشد, زیرا اگر لفظ مولى فرضا مشترک باشد, با قرینهء معینه, مشخص مى گردد.

زعامت پیشوایان معصوم(ع)

در دوران عصمت, زعامت سیاسى و تعیین زعیم, با نص صریح مشخص مى گردد همان طور که زعامت پیغمبر اکرم به نص ((النبى اولى بالمومنین من انفسهم)) مشخص گردید, و زعامت مولا امیرمومنان, پس از وى, به نص غدیر ((فمن کنت مولاه فهذا على مولاه)) مشخص و معین گردید. هم چنین ائمهء معصومین, که هریک با نص خاص, از پیغمبر اکرم یک جا ـ چنان چه در حدیث جابر آمده است ـ و نیز از هریک امامان پیش, امام لاحق مشخص مى گردید. و این بدین جهت است که در دوران عصمت, در مقام زعامت, عصمت شرط است, که پى بردن به آن براى مردم عادتا امکان پذیر نیست لذا باید از جانب شرع تعیین و مشخص گردد. لذا نقش بیعت در این دوران صرفا نقش فراهم کردن امکانات براى ولى امر است, تا بتواند با توان مردمى, در جهت اصلاح امت حرکت کند و بیعت یک وظیفه است که باید مردم انجام دهند: ((اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولى الامر منکم)).

زعامت ولى فقیه

ولایت فقیه در امتداد ولایت پیغمبر و ائمه معصومین(ع) است بدین معنا که در عصر غیبت, مسئله زعامت از دیدگاه اسلام, نادیده گرفته نشده است. شریعت که براى تنظیم حیات اجتماعى است همواره به مسئول یا مسئولین اجرا نیاز دارد, تا حافظ مصالح امت و ناظر بر اجراى صحیح عدالت اجتماعى باشند و نمى توان آن را مخصوص دوران حضور دانست, بلکه با امتداد شریعت, مسئولیت اجرائى و نظارت نیز ادامه دارد. و لذا ولایت فقیه در دوران غیبت, امتداد همان زعامت سیاسى پیغمبر و ائمه معصومین است که مسئولیت اجراى عدالت اجتماعى و ادارهء شئون عامه را بر عهده دارد. و هیچ گونه ارتباطى با دخالت در شئون خصوصى مردم ندارد, مگر آن که با مصلحت عمومى مرتبط گردد. از این رو, ولایت فقیه هرگز به معناى ((قیمومیت)) یا ((حاکمیت ارادهء مطلقهء فقیه)) نیست, چنان چه ولایت پیغمبر و امامان معصوم نیز به چنین معنایى نبوده است. بلکه صرفا: اداره البلاد وسیاسه العباد مقصود است و بس. همان گونه که ولایت پیغمبر از مقام نبوت او برخاسته بود, و بدین جهت, نبوت و شریعت او ولایت اش را در همان قوانین شرع محدود مى کرد, ولایت فقیه نیز از مقام فقاهت او برخاسته, و فقاهت, آن را محدود مى سازد. و درواقع فقاهت او است که حکومت مى کند نه شخص او یا ارادهء شخصى او. لذا معناى صحیح ولایت فقیه, ولایت فقه او است. درنتیجه, محصول ولایت فقیه, زعامت سیاسى دین است و شریعت حاکم بر مقدرات مردم بوده و فقیه, ضامن اجراى صحیح آن مى باشد.

ولایت مطلقه

معلوم شد که مقصود از ولایت مطلقه, عمومیت و شمول ولایت فقیه در تمامى ابعاد ادارى ـ سیاسى امت است, تا آن جا که با شئون عامه مرتبط است. و محصور در یک بعد از شئون امت, یا خصوص امور یک فرد یا افراد خاص نیست.
از این رو ولایت مطلقه, ولایت تصرف در تمامى ابعاد مرتبط به ادارهء امت, مى باشد. و درمقابل ولایت هاى خاصه از قبیل ولایت پدر در امر تزویج دختر, ولایت پدر و جد در امور مالى فرزندان صغیر و ولایت حاکم شرع بر اموال ((قصر)) و ((غیب)) مى باشد.

فقاهت و ولایت

آیا میان فقاهت و ولایت, تلازمى وجود دارد, بدین معنا که هرکه به مقام فقاهت رسید, داراى مقام ولایت نیز خواهدبود؟ یا آن که صرفا فقاهت شرط ولایت است که یکى از شرایط اساسى زعامت سیاسى اسلامى, واجدیت مقام فقاهت است.
مولاامیرمومنان(ع) در این باره مى فرماید: ((ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه واعلمهم بامر الله فیه))5 حضرت در این بیان, دو شرط اساسى را براى شایستگى مقام زعامت سیاسى در اسلام یادآور مى شود: اولا: قدرت و توان سیاسى ادارى داشته باشد.
ثانیا: در امر زعامت, آگاه ترین افراد امت بوده باشد, که همان معناى فقاهت است, که بیش تر فقاهت در شئون زعامت و سیاست ملحوظ است. پس در زعامت سیاسى فقاهت, دومین شرط اساسى, پس از قدرت سیاسى است. و این, صرفا شایستگى فقیهان را براى مقام ولایت و زعامت سیاسى, پس از واجدیت سایر شرایط مى رساند, نه فعلیت آن را, زیرا در فرض دوم, تعدد ولایات برحسب تعدد فقهاى جامع الشرایط, و موجب تزاحم ولایت ها مى گردد. و این حتما با قانون نظم, مغایرت دارد, و مایهء تشتت آرا, و از هم پاشیدگى وحدت امت خواهد بود. لذا تلازمى میان فقاهت و ولایت بالفعل وجود ندارد, و هر فقیهى به دلیل آن که فقیه است, فعلا داراى مقام ولایت نیست بلکه صرفا شایستگى آن را دارد. انتخاب در این جا میانه اى است بین انتصاب و انتخاب مطلق. انتصاب صرف, تعیین بالتنصیص یا معرفى شخصى است که از بالا تعیین مى گردد و در تعیین او مردم نقشى ندارند جز بیعت کردن به معناى انجام وظیفه. و انتخاب مطلق: آزادى مطلق است در انتخاب زعیم, هرکه را مردم خواسته و او را شایسته دیدند بدونآن که شرایطى از جانب شرع دربارهء آن ارائه شده باشد. و این در صورتى است که دین در امور سیاسى جامعه دخالتى نداشته باشد, که با روح شریعت اسلامى منافات دارد.
ولى انتخاب در این جا مقید است, و بایستى در چهارچوب معین شده از جانب شرع, زعیم شایسته را شناسایى کرده انتخاب کنند. و در حقیقت, انتخاب در این جا به معناى یافتن و سپس پذیرفتن است که میانه اى است بین انتصاب و انتخاب بلکه جامع میان هردو است: انتصاب است ولى بالتوصیف, و نیز انتخاب است ولى در سایهء رهنمود شرع.
از این رو انتخاب در حکومت اسلامى به معناى اعطاى ولایت از جانب مردم, که درواقع اعطاى وکالت از جانب مردم باشد نیست, زیرا اگر چنین بود ـ چنان چه برخى گمان کرده اند ـ مردم مى توانستند هرگاه بخواهند و بدون دلیل معقول, آن چه را که داده اند پس بگیرند, زیرا وکالت شرعا از عقود جایزه است6 و موکل مى تواند هرگاه بخواهد, بدون دلیل, وکیل خود را عزل کند. در صورتى که انتخاب, در حکومت اسلامى, صرفا شناسایى و یافتن است, که پس از شناسایى و پذیرفتن (بیعت نمودن) مورد امضاى شارع قرارگرفته, حق پس گرفتن ندارند, زیرا فرد انتخاب شده فرمان ولایت را پس از شناسایى و پذیرش مردم, از جانب شارع دریافت مى دارد.7 مگر آن که ولى امر مسلمین, فاقد برخى از شرایط لازمه گردد که در این صورت خودبه خود منعزل خواهدگردید, و تشخیص آن با خبرگان مردم است.

نقش بیعت

گفتیم که نقش بیعت در دوران عصمت صرفا فراهم کردن امکانات لازم براى ولى امر است, و یک وظیفه است که باید مردم با فراهم نمودن امکانات, در توان ادارى و سیاسى و نظامى دولت حاکم بکوشند. و از بذل مساعى, در بالابردن توان دولت عدل اسلامى, دریغ نورزند. ولى بیعت در دوران غیبت, نقش بیش ترى را ایفا مى کند یعنى علاوه بر فراهم نمودن امکانات و بالابردن توان دولت, نقش تعیین کننده و تشخیص ولى امر را نیز عهده دار است. بدین سبب که تعیین ولى امر در دوران عصمت, بالتنصیص بود, ولى تعیین ولى امر در دوران غیبت بالتوصیف است. شناسایى و تشخیص فرد واجد کامل شرایط بر عهدهء مردم واگذارشده تا به وسیلهء خبرگان خود, او را شناسایى و با وى بیعت کنند. در دوران عصمت, با نص صریح ((النبى اولى بالمومنین من انفسهم)) یا ((من کنت مولاه فهذا علی مولاه)), ولى امر مسلمین شخصا به مردم معرفى مى گردید. ولى در دوران غیبت با عنوان کلى واجدین اوصاف خاص, شایستگان این مقام را با ارائه یک سرى اوصاف لازم, به مردم پیش نهاد مى کنند تا شایسته ترین و لایق ترین آنان را شناسایى کرده, او را براى ولایت امرى و رهبرى خود انتخاب کنند و زعامت او را بپذیرند. این مطابق همان فرمایش مولا امیرمومنان(ع) است که فرمود: ((ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه واعلمهم بامر الله فیه)). پس انتخاب مردم در این جا, به معناى شناسایى و پذیرفتن است, انتخاب در چهارچوب اوصاف ارائه شده, نه انتخاب مطلق چنان چه برخى گمان کرده و در برخى کشورها متداول است.

پشتوانهء مقام ولایت

مقام ولایت امرى در اسلام, در صورتى که طبق ضوابط انجام گرفته باشد و مسئولان امر خالصانه انجام وظیفه نمایند, علاوه بر عنایت الهى, که همواره پشتوانهء مستحکمى در تثبیت و پیشبرد نظام عدل الهى 8 است, پشتوانه هاى دیگر مردمى نیز وجوددارد که مایهء دل گرمى مردم و موجب سرسپردگى و اطاعت خالصانهء تودهء ملت مى گردد و پیوسته حضور فعال مردم را در صحنهء سیاست, تضمین مى کند. این حضور, سرمایهء سرشارى است که دولت حق اسلامى را قدرت مند و نیرومند در صحنه هاى سیاست جهان نگه مى دارد.

نقش شورا

استوارترین پشتوانهء زعامت و رهبرى در اسلام, مشورت است, که در همه شئون کشوردارى, به ویژه مقام رهبرى, پشتوانهء مستحکمى است که آن را از آسیب, مصون مى دارد. در قرآن در وصف جامعهء مسلمین مى خوانیم: ((وامرهم شورى بینهم))9. خداوند, جامعهء اسلامى را بدان جهت مورد ستایش قرارداده که در تمامى امور به شور مى نشینند و کارها را با مشورت انجام مى دهند. در ((امرهم)), ((امر)) به معناى شان, به جمع هم اضافه شده, تمامى شئون عامهء جامعهء اسلامى را فرا مى گیرد از جمله و مهم ترین آن ها, امر زعامت و سیاست مدارى است که با شور و مشورت با کارشناسان مربوطه و مردمى انجام مى گیرد.
در جاى دیگر در همین خصوص پیغمبراکرم(ص) مورد خطاب قرار گرفته است که: ((وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله))10. پیغمبر اکرم(ص) داراى سه شخصیت بود: 1ـ محمدبن عبدالله… مادرش آمنه…و شوهر خدیجهءکبرى… یکى از افراد محترم مردم مکه…
2ـ رسول الله و حامل نبوت, و پیام رسان از جانب خدا به سوى خلق… 3ـ زعیم امت و ولى امر مسلمین… آیا مخاطب در این آیه کدام یک از سه شخصیت او است؟ آیا مامور شده است که در امور شخصى خود مشورت کند؟ این آیه در این باره نیست! آیا در شئون نبوت و رسالت باید مشورت کند؟ نبوت و شریعت مشورت بردار نیست! صرفا شخصیت سوم او, و در امر زعامت باید مشورت کند.
لذا این آیه عام است, و تمامى زعماى مسلمین باید در شئون زعامت و رهبرى سیاسى مردم به مشورت بنشینند. ضمیر هم به امت بازمى گردد… البته مقصود کارشناسان مربوط در هر بعدى از ابعاد کشوردارى, و احیانا راى عام را طرف مشورت قرار مى دهد.
مقصود از ((امر)) شوون عامه در رابطه با زعامت امت است. ذیل آیه ((فاذا عزمت فتوکل على الله)) اشاره به این حقیقت است که در اجراى راى اکثریت ـ که لازمهء شور است ـ اگر دچار نگرانى شدى, و احتمال صواب را در راى اقلیت گمان بردى, نگران نباش, زیرا: ((ان یدالله على الجماعه))11 و بر خداوند توکل نما, راه صواب همان است که با مشورت طبق روش عقلا رفتارنمایى, آسوده خاطر باش که: ((ومن یتوکل على الله فهو حسبه12)).

طریقهء مشورت

خداوند, امت اسلامى را مورد ستایش قرارداده که در انجام کارها به شور مى نشینند و نیز به پیغمبر اکرم(ص) دستورداده که در خصوص شئون زعامت, راه مشورت را پیش گیرد. ولى هیچ گونه بیانى از جانب شارع, به چگونگى انجام مشورت ارائه نشده لذا طبق قاعده, تبیین و تعیین موضوع, به عرف عقلا واگذار شده است. در باب عبادات, تبیین موضوع مانند تبیین حکم, وظیفه شارع است. ولى در باب معاملات صرفا تبیین حکم وظیفه شارع است, ولى تبیین موضوع ـاگر قید و شرطى از جانب شارع نرسیده باشد ـ کاملا به عرف جارى واگذار شده است. موضوع شور, که تبیینى از جانب شارع دربارهء آن نرسیده, لامحاله طریقهء انجام آن به عرف عقلا واگذار شده, همان گونه که در امور مشورتى, متداول عقلا است باید انجام گیرد. لذا طریقهء شور, طبق روش عرف جارى همان اخذ به راى اکثریت قاطع است, و در موارد مختلف, از لحاظ درجهء اهمیت متفاوت خواهدبود. در برخى امور صرفا با کارشناسان مشورت مى کنند, و در برخى دیگر با گروه هاى مختلف و صاحب نظران گوناگون, و احیانا در امورى که مرتبط به شئون عامه است, از آراى عمومى بهره بگیرند. لذا در آیات فوق و روایات بسیارى که در این زمینه در دست است, لازم است که روش و شیوهء عرف عقلا در امور مختلف پیروىگردد. و بهترین شیوه ها را که مناسب حال و وضع خود مى دانیم, و با مصالح ملى و دینى ما سازگار است, انتخاب کنیم: ((فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه))13 و این, تقلید نیست بلکه حسن انتخاب است.

نظارت همگانى

یکى دیگر از امور بازدارنده که مسئولان فوق را از پیمودن راه خطا و لغزش نگاه مى دارد, وظیفهء نظارت همگانى است که آحاد ملت و مخصوصا صاحب نظران مخلص, مکلفند, همواره ناظر جریانات باشند, آگاهى سیاسى لازم را به دست آورند و در آن بیندیشند, و البته مسئولان امر, در هر بعدى از ابعاد سیاست گذارى کشور, بایستى مردم را در جریان بگذارند و پیوسته آنان را در صحنه حاضر نگاه دارند تا اگر احیانا اشتباه و کج روى در کارها احساس نمودند آن را دلسوزانه و مخلصانه, تحت عنوان ((نصح الائمة)) به مسئولان مربوط گوشزد سازند. پیغمبر اکرم(ص) مى فرماید: ((من اصبح ولم یهتم بامور المسلمین فلیس منهم))14.
مفاد این حدیث مبارک آن است که روزانه به طور مداوم, هر فرد مسلمان, در اندیشهء کار مسلمانان و ناظر جریانات باشد. و نیز در همین خصوص فرموده اند: ((ثلاث لایغل علیها قلا امرء مسلم: اخلاص العمل لله, والنصیحة لائمة المسلمین, واللزوم لجماعتهم)) 15.
سه چیز است که وجدان پاک یک مسلمان از آن فروگذار نمى کند:
1ـ اعمال خویش را خالصانه و براى خشنودى خدا انجام مى دهد
2ـ از هرگونه اندرز و نصیحتى که ضرورت دید, نسبت به مسئولان امر دریغ نمى دارد
3ـ همواره پیوستگى خود را با انبوه مسلمانان نگاه مى دارد.
مولا امیرمومنان(ع) مى فرماید: ((اذا عملت الخاصة بالمنکر جهارا, فلم تغیر علیه العامة ذلک, استوجب الفریقان العقوبة من الله))16 هرگاه خواص به کارهاى ناشایست دست یازیدند و گروه مردم بر آنان نشوریدند, هردو دسته مستوجب عقوبت الهى خواهندبود)). این اجمالى بود از مسائل مربوط به ((ولایت مطلقهء فقیه)) که شرح تفصیلى و بیان مواضع شبهه و توضیحات لازم, به طور متسلسل از دیدگاه خوانندگان محترم خواهد گذشت. ان شاء الله
________________________________________
: پى نوشت ها:
1. احیاءالعلوم, ج 1, ص20.
2. احزاب(33) آیه6.
3. همان, آیه36.
4. نور(24) آیه51.
5. نهج البلاغه, نامه شماره171.
6. توجیه آن به گونه اى که آن را لازم جلوه دهد, خواهیم گفت: برخلاف موازین عرف و لغت و مبانى فقه است. و اصولا بیعت از عهود واجب الوفااست, و نکث بیعت از گناهان کبیره است. و نیازى به این گونه توجیهات غیرمقبول ندارد.
7. در مقبوله عمربن حنظله آمده:(فلیرضوا به حکما, فانى قدجعلته علیکم حاکما) (وسائل,ج27, ص136) که پس از یافتن فردواجدشرایط, باید او را بپذیرند, زیرا چنین فرد لایق و شناسایى شده, فرمان ولایت رااز جانب معصوم دریافت داشته است.
8. یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فى الحیاة الدنیا و فى الاخره (ابراهیم( 14), آیه27).یاایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم ویثبت اقدامکم ( محمد( 47) آیه7). ((ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ان لاتخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنة التى کنتم توعدون.
نحن اولیاوکم فى الحیاه الدنیا وفى الاخره)) (فصلت(41) آیه30ـ31).
9. شورى(42) آیه38.
10. آل عمران(3) آیه159.
11. نهج البلاغة, خطبه شماره127.
12. طلاق(65) آیه3.
13. زمر(39) آیه18.
14. کافى, ج2, ص163.
15.بحارالانوار, ج75, ص66, رقم5.
16. وسائل الشیعة, باب4 (امربه معروف).

سیمای اخلاقی رهبر در آیینه نهج البلاغه

چکیده

در کتاب گرانقدر نهج البلاغه، که از لحاظ عظمت و عمق معانی و شیوایی و زیبایی الفاظ، تالی قرآن مجید است و آنرا دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق دانسته اند، در کنار حکمتها، معارف و رهنمودهای آموزنده و زندگی ساز و متنوع آن، که چونان گوهرهای فاخر و ذخایر نفیس دریایی است کرانه ناپیدا، مساله حکومت و رهبری جامعه اسلامی پایگاهی والا دارد و از اهمیتی خاص برخوردار است . چنانکه در اغلب خطبه ها، وصایا، خصوصا نامه هایی که امام علی بن ابی طالب (ع) در زمان خلافتش به نمایندگان خود یا کارگزاران حکومت اسلامی در مناطق مختلف دنیای آن روز اسلام نگاشته، ضمن رهنمودها و توصیه هایی که به آنان در اجرای قوانین الهی و برقراری عدالت اجتماعی فرموده است، صفات و مکارم اخلاقی را که لازمه شخصیت یک رهبر و حاکم حقیقی مسلمان می باشد، به خوبی مشخص و ارائه نموده است .

بی گمان، این صفات و ویژگیهای اخلاقی که در مقاله حاضر – به اجمال – پیرامون آنها بحث شده، بازتابی است از آنچه که خود امیرمؤمنان (ع) بدان متصف و متخلق بوده و یا در واقع این سیمای درخشان و منحصر به فرد خود اوست که در آئینه نهج البلاغه تجلی می کند و الگوی کامل و مثل اعلایی را از رهبر جامعه اسلامی، به دست می دهد . شاید بتوان گفت که جامه رهبری و زمامداری جهان اسلام – پس از پیامبر اکرم (ص) و برای همیشه – تنها بر قامت مردانه امام علی (ع) برازنده باشد، چه به گفته دانشمند و نویسنده مصری سنی مذهب – عبدالفتاح عبدالمقصود – مؤلف کتاب مشهور الامام علی بن ابی طالب:

«من که همواره اخلاق و موهبتهای الهی یا آنچه را که تشکیل دهنده شخصیت واقعی است، مقیاس شناخت انسانی قرار داده ام، بعد از محمد (ص) کسی جز علی (ع) را ندیده ام که بتواند در ردیف او باشد . قصد من در این سخن به طرفداری از تشیع نیست، بلکه این رایی است که حقایق تاریخ بدان گویاست . علی (ع) برترین مردی است که مادر روزگار تا پایان عمر خود چون او نزاید . آری، او مجسمه ای از کمال و بزرگی است که در قالب بشریت ریخته شده است » .

یا به گفته شاعر:

مادر گیتی نزاید در جهان مثل علی

آسمان در ترکشش گویی همین یک تیر داشت

نوع رهبری جامعه اسلامی یا ولایت و زعامت فقیه که در واقع تداوم خط مشی انبیاء الهی و مکمل مسئولیت ولایتعهداری ائمه معصومین می باشد; به تعبیر فلاسفه: «از نوع سیاست فاضله بوده که غرض از آن تکمیل خلق و لازمه اش نیل به سعادت است، چه سایش فاضل – همواره – تمسک به عدالت کند و رعیت را به جای اصدقاء دارد و مدینه را از خیرات عامه مملو نماید و خویش را مالک شهوات دارد، در حالی که در سیاست ناقصه – که عکس سیاست فاضله است – نتیجه آن استعباد خلق است و لازمه اش نیل به شقاوت، چه سایس ناقص، تمسک به جور کند و رعیت را به جای خول (خدمتکاران و چارپایان) او عبید دارد و مدینه را از شرور عامه آکنده کند و خویشتن را بنده شهوات دارد» . (1)

به عبارتی دیگر، برای حکومت و مدیریت جوامع در یک تقسیم بندی کلی می توان به دو مکتب با دو جهان بینی مغایر قائل شد: یکی مکتب مبتنی بر اصالت وحی و ساختار حق جویی و عدالتخواهی و دو دیگر: مکتب پایه گذاری شده بر اصالت رای، که پیشبرد اهداف حاکم و غالبا توام با حق کشی و ستمگری و نفی ارزشهای اخلاقی، اصل شمرده می شود . در مکتب نخستین، که روش پیامبران و رهبران دین مدار صالح خداترس و با تقوی است، هدف اصلی رهبر یا حاکم، تامین رضای خداوند و مصالح مردم و پاسداری از حقوق محرومان است و در مکتب دوم که شکل احراز زمامداری به صور انتصاب، وراثت سلطنتی، انتخاب، قهر و غلبه، کودتا و نظایر آن میسر می گردد; تامین منافع شخصی و ارضای حس جاه طلبانه زمامدار، یا دارودسته و حزب پشتیبان او ملاک عمل بوده و منظور اصلی و هدف غائی حکومت استثمار و استعباد خلق است .

چنانکه ماکیاول (1469 – 1527 م) تاریخدان و سیاستمدار شهیر اروپایی در کتاب معروف خود – شهریار – بدین موضوع تصریح کرده است: که زمامدار لایق کسی است که درندگی شیر و تزویر روباه را تواما دارا باشد، و برای دستیابی به شهرت و قدرت، بتواند از هر وسیله ای سود جوید ولو ارزشهای اخلاقی و خصایل انسانی را در راه رسیدن به اهداف جاه طلبانه خود، زیر پای گذارد .

به عقیده وی: «چون حقوق و قوانین یک جامعه، منبعث از اراده و خواست زمامدار می باشد; لذا حکمروایان مجازند به هر عملی، حتی ظلم و زور و خیانت و پیمان شکنی و دروغ دست یازند، زیرا اهداف آنان توجیه کننده ابزار کار و نحوه عملشان در حکمروایی است و نیل به مقصود، اتخاذ هر نوع وسیله و عملی را برایشان مشروع می کند» . (2)

در حالی که رهبر و زمامدار متدین معتقد به اصالت وحی که «صائنا لدینه حافظا لنفسه، مطیعا لامر مولاه و مخالفا لهواه » (3) است و همواره رضای پروردگار و برقراری عدالت و خدمت به خلق و پاسداری از حق، نصب العین اوست، هیچگاه حقیقت را فدای مصلحت و منافع شخصی خود و دار و دسته اش نمی کند و دست خویش به جور و خیانت و نادرستی نمی آلاید و ولایت و حکومت بر مردم – فقط – از آن جهت برایش ارزش و اهمیت دارد، که بتواند به نیروی آن، مجری احکام الهی و گیرنده حقوق مظلومان و مستضعفان جامعه از مترفین و ستمگران و دنیاداران بی بصر از خدا بی خبر، و تامین کننده بهزیستی و آسایش خلق و عامل ترقی و هدایت و فرمانروایی که در این راستا نباشد، و به عنوان مقام و مرتبه ای دنیاوی و اشباع کننده حس ریاست طلبی و خودخواهی زمامدار تلقی شود، و در نظر چنین رهبری پشیزی ارزش ندارد .

چنانکه امام علی (ع) «آن را مانند سایر مظاهر مادی دنیا حتی از استخوان خوکی که در دست انسان خوره داری باشد، بی مقدارتر می شمرد .» (4)

و به نقل ابن عباس در داستان خاصف النعل، امام (ع) در حالی که با دست خویش، کفش کهنه اش را پینه می زند و از ابن عباس می پرسد که قیمت این کفش چقدر است؟ و او می گوید: هیچ، امام (ع) می فرماید: به خدای سوگند که ارزش این کفش کهنه در نظر من، از حکومت و امارت بر شما بیشتر است، مگر آنکه عدالتی را اجرا کنم یا حقی را به صاحب حقی برسانم، یا باطلی را از میان بردارم .

«و الله لهی احب الی من امرتکم الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا» . (5)

و در مواردی دیگر انزجار خود را از ریاست و امارت با چنین جملاتی بیان داشته است:

«و الله ما کانت لی فی الخلافة رغبة و لا فی الولایة اربة و لکنکم دعوتمونی الیها و حملتمونی علیها» . (6)

به خدا قسم من خواستار خلافت و علاقه مند به حکومت نیستم، ولی شما مرا دعوت به آن نموده و به قبولش وادارم کرده اید .

بنابراین رهبری و زعامت از دیدگاه اسلام و از جمله از نظر نهج البلاغه، وظیفه ای است آنچنان خطیر و سنگین، که جز از بزرگمردانی که بر پایه کتاب خدای فرمان می رانند و وجود عزیز خویش را به منظور برقراری عدالت اجتماعی و رفع ظلم، و پاسداری از حقوق مظلوم، وقف خدمتگزاری خدا و خلق نموده اند، ساخته و میسر نیست، و یا به گفته امام علی (ع) – در خطبه شقشقیه – رهبری و مسئولیت اداره اجتماع به منزله تن پوشی نیست (7) که هر کسی لایق پوشیدن آن باشد .

«فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدی و هدی فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة » . (8)

بلکه این جامه شایسته برترین بندگان خداست که دادگر و هدایت یافته و صالح هستند و می توانند مردم را به سوی فضایل و روشنایی های دین راهنمایی کنند و برپای دارنده سنتهای سنیه رسول اکرم (ص) و از بین برنده بدعتها و کجرویها باشند .

به عبارتی دیگر این چنین رهبر و پیشوایی که هدایتگر مردم به سوی فضایل و پاکی ها و مثل عینی آن از نظر نهج البلاغه در وجود شخصیتی به نام «امام » تجلی دارد، به رغم انتصابهای فرمایشی مبتنی بر زد و بندهای سیاسی متداول در جهان امروز نه او را انتصاب می کنند و نه انتخاب، نه مردم به او رای می دهند و نه به خاطر انتصاب وی به این مقام، از وی تبعیت می نمایند . بلکه به او معتقد می شوند و دعوتش را به واسطه منطقی که در اصالت پیام و حقیقت اندیشه اش می یابند می پذیرند . . .

افراد در برابر چنین رهبری همچنانند که در قبال یک نظریه علمی یا مکتب فلسفی، رابطه آشنایی و عامل تبعیت مردم از وی، ارزشهای اخلاقی و عملی مکتب اوست و در نتیجه ایمان و اعتقاد و سپس دوستی، ارادت، تعصب، تعهد، همگامی و فداکاری در راه وی پیش می آید . . . و در واقع، امام – انسانی است که هست، از آن گونه انسانهایی که باید باشد، اما نیست و اوست که انسانها همواره در طلب شناختن و نیازمند داشتنش بوده اند . از طرفی او یک مافوق انسان نیست، یک انسان مافوق است که هست و از جمله آن انسانهایی است که همواره می بایست باشند، اما در دوران تاریخ – جز مواردی – هیچگاه – نبوده است » . (9)

با توجه به این که حکومت نهادی است اجتماعی و قوام و دوام جامعه، رشد، نظم و تامین رفاه مادی و روحی مردم بستگی به شخص زمامدار یا پیشوا دارد، لذا وجود حاکم یا رهبر برای جوامع انسانی – از لحاظ اسلام – واقعیتی است انکارناپذیر . بدین معنی که مردم – در هر حال – باید حکمروایی داشته باشند . صالح یا طالح، دادگر یا ستمگر، که یا به شیوه سیاست فاضله فرمانروایی کند و یا در جهت سیاست ناقصه حکم راند . چنان که امام علی (ع) در قبال شعار بی پایه و فریب دهنده خوارج یعنی «لا حکم الا لله » یا سخن به ظاهر حقی که از آن اراده باطل داشتند و درصدد نفی هر نوع حکومتی بودند، صریحا فرموده است:

«انه لا بد للناس من امیر بر او فاجر یعمل فی امرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الاجل و یجمع به الفی ء و یقاتل به العدو و تامن به السبل و یؤخذ به للضعیف من القوی حتی یستریح بر و یستراح من فاجر» . (10)

برای مردم – ناگزیر – امیری لازم است . خواه نیکوکار یا بدکار، تا مؤمن در قلمرو حکومت او به طاعت مشغول باشد و کافر بهره خود را بیابد و به واسطه از بین رفتن هرج و مرج که لازمه برقراری حکومت در یک جامعه است، خداوند در چنین جامعه ای که دارای حکومت است، هر کسی را به اجل مقدر بمیراند و توسط حاکم آن مالیات جمع آوری و با دشمنان مقابله شود، و راهها ایمن گردد و حق ضعیف از قوی گرفته شود، و نیکوکار در رفاه و آسایش زندگی کند و از شر بدکار، آسوده ماند .

بنابر آنچه گذشت، به منظور دستیابی به مدینه فاضله یا جامعه آرمانی که فرمانهای خداوند در آن اجرا گردد، و مردمان صالح آزاده آسوده باشند و دانش و فضیلت و قسط و عدل بر آن سایه گسترد و دست متجاوزان و تبهکاران از آن کوتاه و زمینه شکوفایی و رشد استعدادها فراهم باشد – یقینا – چنین جامعه ای به زمامداری لایق و شایسته، مدیر و مدبر، که واجد شرایطی خاص – از لحاظ فکری و اخلاقی و عاطفی – باشد، نیازمند است . این گونه رهبران، که مثل اعلای آن در جهان اسلام، شخص شخیص پیامبر اکرم (ص) و ائمه هدی (ع) می باشند و به گفته امام علی (ع) جز از راه شناخت و فرمانبری آنان، دستیابی به سعادت دنیا و آخرت و نیل به بهشت برین و نجات از آتش برای کسی میسر نمی شود:

«انما الائمة قوام الله علی خلقه و عرفاؤه علی عباده و لا یدخل الجنة الا من عرفهم و عرفوه و لا یدخل النار الا من انکرهم و انکروه » . (11)

همانا پیشوایان راستین، قیام کنندگان و بر پای دارندگان آئین خداوندند که برای راهنمایی مردم، پیرو اوامر و نواهی پروردگار هستند و او را به بندگانش می شناسانند و کسی به بهشت داخل نمی شود مگر این که ایشان را بشناسد و آنان نیز او را بشناسند و در آتش وارد نمی شود، مگر کسی که ایشان را منکر باشد و آنان نیز او را از آن خویش ندانند .

سیمای این گونه رهبران در آئینه نهج البلاغه، دارای خطوطی روشن و مشخص است که ویژگیهای عمده و برجسته آن را، خلقیات و روحیات ذیل تشکیل می دهد .
الف: حقمداری و خداترسی

حق، که در معانی «درستی، حکم مطابق با واقع، ضدباطل و آنچه به عهده کسی ثابت باشد و ادای آن واجب » . (12) استعمال شده و لازمه رعایت و ادای آن خداترسی یا داشتن وجدانی پاک و آگاه است، مهمترین ویژگی اعتقادی و اخلاقی است که حاکم و رهبر اسلامی – از دیدگاه نهج البلاغه – باید دارا باشد و به تعبیر امام علی (ع) اصولا کسی که مدار اندیشه ها و گفتار و رفتارش، حق باشد و در همه چیز حق را ملاک ارزیابی قرار دهد، و از باطل بپرهیزد ولو آنکه عمل به حق برایش زیانمند و باطل برای او سودمند باشد، برترین مردم، نزد خداوند است:

«ان افضل الناس عند الله من کان العمل بالحق احب الیه و ان نقصه و کرثه من الباطل و ان جر الیه فائدة و زاده » . (13)

همانا برترین مردم نزد پروردگار، کسی است که عمل به حق را بیشتر از باطل دوست داشته باشد، هر چند که حق به او زیان رساند و اندوهگینش کند، و باطل به او سود رساند و بهره مندش سازد .

اهمیت حقمداری و خداترسی حاکم اسلامی و تاکیدی را که امام علی (ع) بر آن فرموده است، از جای جای نهج البلاغه، همچنین از رخدادهای آموزنده ای که تاریخ درباره صاحب این کتاب شریف به یاد دارد، می توان دریافت . از جمله در گفت و شنودی که امام (ع) با طلحه و زبیر به هنگامی که از او شکایت می کنند که چرا با ایشان در کارهای مسلمانان مشورت نمی کند و از آنان کمک نمی طلبد، چنین می خوانیم:

«رحم الله رجلا رای حقا فاعان علیه او رای جورا فرده و کان عونا بالحق علی صاحبه » . (14)

خدای بیامرزد مردی را که چون حقی ببیند، به آن کمک کند، و اگر ستمی را مشاهده می کند از آن جلوگیری نماید و همه قت یاریگر صاحب حق باشد .

و یا پس از واقعه نهروان و جنگ با خوارج، ضمن خطبه ای می فرماید:

«. . . الذلیل عندی عزیز حتی آخذ الحق له و القوی عندی ضعیف حتی آخذ الحق منه » . (15)

شخص خوار ستم کش، تا آن هنگام که حق او را ستمگر نگرفته ام، نزد من گرامی و ارجمند است و فرد توانمند ستم پیشه، تا زمانی که حق مظلوم را از او باز نستانده ام، ناتوان و حقیر است .

حقمداری، برجسته ترین و درخشانترین نشانه سیمای معنوی رهبر جامعه اسلامی – در آئینه نهج البلاغه – است و همچنان که پیامبر اکرم (ص) به نقل ابوذر – در شان والای امیرمؤمنان (ع) فرموده است: «علی مع الحق و الحق مع حیث کان » . (16)

رهبران جوامع اسلامی – همواره و در همه چیز: در داوریها، در صدور فرمانها، در انتخاب مشاوران و عاملان و کارگزاران ولایت و حکومت و . . . باید حق را ملاک اعمال خویش قرار دهند و مخصوصا ارزش دولتمردان خود را با حق بسنجند نه حق را با ایشان تا هیچگاه حق را فدای مصلحت نکند و پیوسته از این هراسناک باشند که در تشخیص و اجرای حق غفلت ورزند که به عقوبت الهی و عدل خداوندی گرفتار شوند .

خداترسی، که خود لازمه حق مداری و از ویژگیهای رهبر اسلامی است، از دیگر موضوعات خطیری است که در اغلب خطبه ها و نامه های نهج البلاغه درباره اهمیت آن بحث شده است . از جمله در نامه ای که امام علی (ع) به عثمان بن حنیف – استاندار خود در استان بصره – نگاشته (17) و او را با این سخنان به جزای الهی و فرجام کار غافلان از خدا بی خبر – هشدار داده است، چنین آمده:

«چون جایگاه فردای عمرمان تنگنای گوری است، که در تاریکی آن آثار زندگی پنهان و به دست فراموشی سپرده می شود و گودال گور، چونان غمکده ای است که اگر دستی را برای گشایش آن باز کنیم، جز فشار خاک و سنگ چیز دیگری را نخواهیم یافت . بنابراین، همت و کوشش من در مدت زندگانی، این است که نفس خویش را با استمداد از پرهیزکاری تربیت و خوار کنم، تا در روز ترسناک رستاخیر – یوم الخوف الاکبر – روحم آسوده و در پیشگاه الهی سرافراز و روسپید باشم .

و یا در داستانهایی چون: عقیل و آهن تفتیده (18) و اشعث بن قیس و حلوای اهدایی (19) او، درباره خداترسی حاکم اسلامی، اعتقاد راسخش را به قیامت و بازخواست الهی، چنین بیان داشته است: (20)

«سوگند به خدا که دوست می دارم بستر آسایشم را بر خارهای تن گزای بیابان بگسترانم و شب – همه شب – بر آن بالین گزنده ناهموار بیدار مانم . راضیم که مرا با زنجیری آهنین سخت فروبندند و در کوه و صحرا بر سنگ و خاک بکشانند، ولی هرگز رضایت نخواهم داد که قلبی از رفتار من و خاطری از کردارم چنان پریشان و آزرده گردد، که خدای خویشتن را با آلایش وجدان و دامن آلوده دیدار کنم . . . مگر نه این است که پس و پیش و دیر یا زود در تنگنای گور خواهم خفت، و در اولین لحظه که چشم از جهان فروبندیم، دیده به روی پروردگار دادگر می گشاییم؟ من از روز بازپرسی و محضر عدل خداوند، سخت بیمناکم » .

. . . برادرم عقیل که مردی ناتوان و نابیناست، وقتی به سراغم آمد، کودکان معصوم خود را که از فرط بینوایی، چهره ای نیلگون داشتند، در پیشگاه من به شفاعت حاضر کرده بود بلکه بتواند یک صاع گندم بیش از حقوق مقرر خود از بیت المال استفاده کند . نمی توانم بگویم که با چه زبان، شرح فقر و تهدیستی خود را می داد و چگونه در انجام تقاضای خود تضرع و ناله می کرد . چه بسا روزها که با اصرار و تکرار، خواهش خود را تجدید می نمود . من در پاسخ او همیشه خاموش بودم و ناله های جگرخراشش را به خونسردی و با بی اعتنایی گوش می دادم .

اما او از سکوت من – گویی – چنین نتیجه گرفته بود، که ممکن است دینم را به دنیای او بفروشم و برای آسایش برادرم، در مال دیگران خیانت کنم . تا روزی آهن پاره ای را در آتش سرخ کردم و به انتظار عقیل، آن شراره جانگداز را گرم نگهداشتم . همین که برای آخرین دفعه از تیره بختی خود سخن گفت و تهیدستی خویش را عذر خیانت من قرار داد، پاره آتش را به جای سکه طلا در دستش گذاردم .

«چنان فریاد کرد، که پنداشتم هم اکنون بدرود زندگی خواهد گفت و سراپای وجودش از گرمی مشتعل خواهد گردید . مانند شتری که در قربانگاه میان خون خود می غلطد، فریادهای سهمناک می کشید . به او گفتم: ای عقیل! مادر به عزایت گریه کند، تو از این پاره آهنی که انسانی آنرا به بازیچه گداخته است، چنین می نالی؟ ! ولی من، من آتشی را که از خشم پرودگار شعله می زند، چگونه تحمل نمایم؟ (21)

لزوم حقمداری و خداترسی را امیرمؤمنان که از سوی دیگر از سوی خطاب به مسئولان جامعه اسلامی، و از طرفی به قاطبه مسلمانان با چنین عباراتی بیان فرموده و آنان را به رعایت حقوق مستضعفان نیازمند دعوت کرده است:

«ثم الله الله فی الطبقة السفلی من الذین لا حیلة لهم من المساکین و المحتاجین . . . و احفظ لله ما استحفظک من حقه فیهم » . (22)

پس – ای رهبران – از خدای بترسید! از خدای بترسید! درباره طبقه تهیدستان و نیازمندان، که چاره ای برایشان در رفع فقر و محرومیت، نیست . . . . و برای رضایت خداوند، آنچه را پروردگار از حق خود به شما امر فرموده است، بجای آرید!

«فالله الله ان تشکوا الی من لا یشکی شجوکم و ینقض برایه ما قد ابرم لکم انه لیس علی الامام الا ما حمل من امر ربه الابلاغ فی الموعظة و الاجتهاد فی النصیحة و الاحیاء للسنة و اقامة الحدود علی مستحقیها و اصدار السهمان علی اهلها فبادروا العلم من قبل تصویح نبته » . (23)

ای مردم! از خدای بترسید و شکایت پیش کسی (رهبر و زمامداری) که اندوهتان را نمی تواند برطرف کند، نبرید، و از شخصی که به رای خود، احکام الهی را که بدان اعتقادی استوار دارید، می شکند، استمداد ننمایید . به تحقیق، وظیفه رهبر جز قیام به آنچه پروردگارش به وی امر فرموده نیست . وظایف او: کوشش در موعظه و پند دادن به مردم و زنده نگهداشتن رفتار رسول خدا (ص) و اجرای قوانین و حدود الهی و احقاق حق مردم و رساندن سهم بیت المال به صاحبانش است . ای مردم! در غیر طریق حق گام منهید و دست ارادت و بیعت به سوی هر بی خبر از احکام دین دراز نکنید و برای کسب دانش دین پیش از آنکه گیاه آن بخشکد (قبل از آنکه امام و یا جانشین راستین او از میانتان برود) بشتابید .

حقمداری و خداترسی، که به جرات می توان آن را مهمترین خصلت، یا گل سرسبد مکارم اخلاقی زمامدار اسلامی دانست، خود پدیدآرنده صفات پسندیده دیگری خصوصا زهدورزی و بی اعتنایی به زخارف فریبای دنیا و سادگی در لباس و خوراک و دیگر وسایل زندگی و همرنگی با طبقات فقیر جامعه و فروتنی و افتادگی در شخص رهبر است . چنانکه مظاهر بارز این خلقیات را در وجود مقدس شخص امام علی (ع) و در رخدادهای آموزنده و جالبی که از زندگی پربرکت آن حضرت نقل شده است، می توان دید . به عنوان مثال، او در چند جای از نهج البلاغه – از جمله در نامه معروف خود به عثمان بن حنیف انصاری و در فرمان تاریخی اش به مالک اشتر نخعی، بر زهدورزی و بی اعتنایی و رویگردانی رهبران اسلامی از لذات زودگذر مادی و قناعت پیشگی و سادگی در لباس و خوراک تکیه فرموده و وضع و شیوه زندگی خود را – که در واقع باید الگویی باشد برای همه زمامدارانی که دم از غمخواری مردم می زنند – این گونه توصیف نموده است:

«الا و ان امامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه و من طعمه بقرصیه الا و انکم لا تقدرون علی ذلک و لکن اعینونی بورع و اجتهاد و عفة و سداد فوالله ما کنزت من دنیاکم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا و لا اعددت لبالی ثوبی طمرا» . (24)

همانا، آگاه باشید که رهبر شما از دنیای خود به دو جامه کهنه و از خوراکیهای آن روزانه به دو قرص نان اکتفا کرده است، و بدانید که شما توانایی انجام چنین رفتاری را ندارید، اما مرا با پرهیزکاری و کوشایی و پاکدامنی و درستکاری تان یاری کنید و به خدای سوگند که من از دنیایتان زر و سیمی نیندوخته ام و از غنایم آن مالی را ذخیره نکرده ام و جز کهنه جامه ای که بر تن دارم، تن پوش دیگری ندارم .

نکته ای که تذکر آن به عنوان جمله ای معترضه – در این ضرور می نماید، این است که زهدورزی علی (ع) که منبعث از حقمداری و خداترسی و بشردوستی اوست «یک زهد انقلابی است، نه از نوع زهد آنان که خود را در دنیا از پول و نان و لذت و موارد مشروع محروم می کنند، به منظور اینکه همه این موارد را فقط خودشان در آخرت بدست آرند . . . این جا کم می خورند، برای آنکه آنجا بیشتر بخورند و این خود نوعی معامله است که با تقدیر خودشان کرده اند . اصلا مال دنیا را بد می پندارند، اما زهد علی (ع) یک زهد انقلابی است و عبارت است از تحمل فقر، تحمل گرسنگی برای مبارزه با گرسنگی .

صرفنظر کردن از نان خویش، برای به دست آوردن نان مردم . همچنین از نظر زندگی فردی، هر چه بیشتر سبکبار و بی نیاز بودن به نان و نمکی سیر شدن و خود و خانواده خویش را سیر کردن تا در مبارزه برای سیر کردن مردم گرسنه زمان خود هیچگونه سنگینی بار زندگی فردی نداشتن .» (25)

و این گونه زهد انقلابی خداپسندانه است که او را به صداقت، صراحت و دقت در اجرای اوامر الهی و برقراری عدالت اجتماعی، و ضوابط را به جای روابط در کار حکومت اعمال کردن، وامی دارد، و چون نحوه عملش توام با اخلاص و صداقت و پاکی است او را در چشم کسانی که ماکیاول وار وجود مقدسش را با چهره هایی چون: معاویه و عمر و عاص می سنجند و لازمه سیاستمداری را در خدعه و نیرنگ و فرصت طلبی و دورویی می دانند، بی تدبیر و ساده لوح و ساده اندیش جلوه گر می کند، و بدین جهت است که ناگزیر در جواب کوته اندیشانی بی خبر از معارف الهی و دور از زهدورزی واقعی، که معاویه را از او سیاستمدارتر می دانند، عبارات ذیل را از سر درد، بیان می فرماید:

«و الله ما معاویة بادهی منی و لکنه یغدر و یفجر و لو لا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس و لکن کل غدرة فجرة و کل فجرة کفرة و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة و الله ما استغفل بالمکیدة و لا استغمز بالشدیدة » . (26)

به خدای سوگند، معاویه از من زیرک تر نیست، ولکن او حیله گر است و فاسد، و اگر زشتی خدعه و نیرنگ نبود – به شما نشان می دادم – که من زرنگ ترین مردم هستم، اما هر نیرنگ و فریب کاری، نوعی فسق و تباهی است . و در هر فسقی، گناه و نافرمانی خدای وجود دارد، و در رستاخیز برای هر حیله گر پیمان شکنی، پرچمی (نشانه ای) است که بدان شناخته می شود . قسم به پروردگار، که من غفلت نمی کنم تا درباره ام خدعه ورزند و در حل گرفتاریهای زندگی ناتوان نیستم . فرق من با معاویه صفتان در این است که آنان پیرو شیطان و گرفتار هوای نفس خود هستند، و من در هر امری خدای و فرمانهای او را در نظر دارم و مدار کار و ارزشگزاریهایم بر حق و خشنودی خداست .

عبارات حکیمانه ذیل که از نامه مشهور امام (ع) به مالک اشتر نخعی نقل می شود، مبین ورع، تواضع و زهدورزی انقلابی و خداپسندانه ای است که خود بدان متخلق بوده و کلیه زمامداران و رهبران اسلامی را به تخلق بدان خلقیات، توصیه فرموده است:

«فاملک هواک و شح بنفسک عما لا یحل لک فان الشح بالنفس الانصاف منها فیما احبت او کرهت . . . و اذا احدث لک ما انت فیه من سلطانک ابهة او مخیلة فانظر الی عظم ملک الله فوقک و قدرته منک علی ما لا تقدر علیه من نفسک فان ذلک یطامن الیک من طماحک و یکف عنک من غربک و یفی ء الیک بما عزب عنک من عقلک ایاک و مساماة الله فی عظمته و التشبه به فی جبروته فان الله یذل کل جبار و یهین کل مختال » . (27)

بر هوای نفس خود مسلط باش! و بر نفس خویش، از آنچه برایت حلال و روا نیست بخل بورز! زیرا بخل ورزی به نفس – در آنچه او را خوش آید یا ناخوشایند باشد، نوعی انصاف و دادگری است . . . و هرگاه امارت و حکومت برایت کبر و خودپسندی پدید آرد، بزرگی و شوکت سلطنت خداوند را که فوق قدرت توست، به یاد آر! تا کبر و سرکشی تو فرونشیند . و سرافرازی را از تو بازدارد، و خردی را که از تو دور گشته است به سویت بازگردد، و بر حذر باش که خود را در بزرگی و توانایی با خداوند برابر نشمری و مانند ندانی، زیرا خداوند هر گردنکش متکبری را خوار و پست گرداند .

و یا با این گونه اندرزها، زمامداران را از خودستایی و استکبار، برحذر می دارد و به فروتنی و شکسته نفسی دعوت می فرماید:

«ان من اسخف حالات الولاة عند صالح الناس ان یظن بهم حب الفخر و یوضع امرهم علی الکبر و قد کرهت ان یکون جال فی ظنکم انی احب الاطراء و استماع الثناء و لست بحمد الله کذلک . . . فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونی بالمصانعة » . (28)

از پست ترین حالات فرمانروایان نزد مردم نیکوکار، آن است که گمان دوستداری فخر و خودستایی به آنها برده شود، و رفتارشان حمل به کبر و خودخواهی گردد، و من زشت می دارم از این که به اندیشه شما راه یابد که ستودن و شنیدن ستایش را از شما دوست دارم و سپاس خدای را که چنین نیستم . . . پس با من سخنانی که برای خوشامد گردنکشان – گفته می شود – ، نگویید . آنچه را از مردم خشمگین، خودداری و پنهان می کنید، از من پنهان مدارید! و به مداراة و چاپلوسانه با من رفتار ننمایید .
ب: دادگری و ظلم ستیزی

پس از حقمداری و خداترسی، مهمترین ویژگی اخلاقی که به اعتقاد صاحب نهج البلاغه شریف، باید در رهبر جامعه اسلامی باشد، خصلت عدالتخواهی و ستم ستیزی است .

اگر عدالت را به مفهوم: اصل برابری طبقاتی و تساوی حقوق انسانی در جامعه، و نفی هرگونه تبعیض با رعایت استحقاقها، و رساندن حق، به ذیحق، در نظر گیریم و ظلم را به معنی اعم آن شامل: همه قبایح شرعی و عقلی بدانیم و از گناهان بزرگ به حساب آریم، و از طرفی با توجه به این که خداوند فرجام دردناک ظالمان را با چنین تعبیرات خبر داده است:

«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون » (29)

«فلا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون » . (30)

مالا ارزش دادگری و ظلم ستیزی و لزوم آن در زمامدار جامعه اسلامی مشخص تر می شود .

بی گمان، عدالت از اصول اساسی در اداره جامعه به شمار می رود و عنوان مقدس ظل اللهی شایسته رهبران عادلی است که متخلق به اخلاق الله شده اند، زیرا عدالت، از صفات خداوندی است که خویشتن را «قائما بالقسط » (31) خوانده و انتظام کائنات و پیدایش شب و روز و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و آفرینش انسان و سایر مخلوقات را بر پایه عدل قرار داده است . به تصریح قرآن مجید، هدف از ارسال پیامبران برقراری عدالت در جوامع انسانی است:

«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط » . (32)

و خداوند خود به کرات مردمان را این گونه به دادگری و نیکوکاری دعوت فرموده است:

«ان الله یامر بالعدل و الاحسان » . (33)

«اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل » . (34)

و یا چنین حکمتهایی را درباره اهمیت دادگری – خطاب به زمامداران خداشناس جوامع انسانی – بر زبان پیامبر عدالت گسترش جاری ساخته است که:

«یک ساعت عدالت کردن حاکم اسلامی بهتر است از عبادت هفتاد ساله ای که جمیع روزهای آن را عابد با روزه و شبهایش را با طاعت و نیایش حق سپری کند .» (35)

آنچه مسلم است این که ثمرات دادگری و ظلم ستیزی حاکم اسلامی فراوان است و از جمله برکات آن محبوبیت رهبر و بقای نام نیک او، دوام حکومت، آبادنی و وفور نعم خداوندی و آسودگی و خرسندی مردم و فراهم شدن زمینه شکوفایی و رشد استعدادها در آحاد مستعد جامعه و رسیدن حق به حقدار است . چه به گفته شیخ اجل سعدی:

چو حاکم به فرمان داور بود

خدایش نگهبان و یاور بود

گزند کسانش نیاید پسند

که ترسد که در ملکش آید گزند

و گر در سرشت وی این خوی نیست

در آن کشور آسودگی روی نیست

فراخی در آن مرز و کشور مخواه

که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

از آن بهره ورتر در آفاق کیست

که در ملکرانی به انصاف نیست (36)

همچنان که اشارت شد، لازمه دادگری و ظلم ستیزی رهبر جامعه اسلامی، حقمداری، خداترسی، همچنین توانایی او در پاسداری از احکام شریعت و آشنایی شاملش از وضع جامعه و احوال مردم، عالم بودن یا واعظ غیرمتعظ نبودن، رایزنی با مشاورانی فرزانه و پرهیزکار و شجاع و مسئول در امور، غمخواری و شفقت وی و کارگزاران حکومتش به مردم – خصوصا به طبقات محروم و مستضعف جامعه، سعی بلیغ او در برطرف کردن مشکلات اجتماع و غور و تامل دائمی، در احوال گذشتگان به منظور عبرت گیری از رخدادهای زندگی و فرجام کار آنان، ترک هوی و هوس و پرهیز از لذت جوییهای زودگذر، استقامت در تحمل شداید و ظلم ستیزی دایمی و سازش ناپذیری او با ستمکاران و دنیاپرستان بی بصر از خدا بی خبر است .

در نهج البلاغه شریف به تمامی ثمرات و برکات و لوازم مزبور توجه کامل شده و درباره هر کدام – به اقتضای حال و مقام – بحث و گفتگو به عمل آمده و رهنمودهای حکیمانه ای نظیر نکته های ذیل بیان گردیده است و یا به تعبیری دیگر در نگارگری سیمای اخلاقی راهبران راستین جامعه اسلامی، بر این خطوط و نشانه های معنوی تاکید و دقت زیادتری شده است:
الف: توانمندی و دانایی رهبر در پاسداری و اجرای احکام شریعت، آشنایی او از وضع جامعه و احوال مردمان

«ان احق الناس بهذا الامر (بالخلافة) اقواهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه » . (37)

همانا سزاوارترین مردم برای خلافت (رهبری) تواناترین مردم در اداره و سیاستگزاری جامعه و داناترین آنان به احکام خداوندی است .

«فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدی و هدی فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة » . (38)

بدان که برترین بندگان نزد خداوند، رهبر عادل و درستکاری است که خود به راه حق هدایت یافته و دیگران را نیز راهنما باشد و سنت و طریقه آشکار زندگی پیامبر (ص) را برپا دارد و بدعت باطل را از میان ببرد، و مردم را از نادرستی آن آگاه سازد .

«. . . فهو من معادن دینه و اوتاد ارضه قد الزم نفسه العدل . . .» . (39)

پس او (رهبر دادگر پرهیزکار) از جمله معادن دین خدا و از لحاظ استواری در ایمان و معرفت چونان میخهای (کوههای) زمین اوست، زیرا چنین رهبری، دادگری را ملازم خود قرار داده است .
ب: واعظ غیرمتعظ نبودن

«من نصب نفسه للناس اماما فلیبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره و لیکن تادیبه بسیرته قبل تادیبه بلسانه و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم » . (40)

کسی که خود را پیشوای مردم کرده است، باید پیش از یاد دادن به دیگران، نخست به تعلیم خویش بپردازد و قبل از ادب کردن مردم به وسیله زبان و گفتار، به شیوه عمل و رفتار خویش آنان را ادب کند . همانا آموزنده نفس خود، – از لحاظ بزرگداشت و احترام – از ادب کننده مردم سزاوارتر است .

«ایها الناس انی و الله ما احثکم علی طاعة الا و اسبقکم الیها و لا انهاکم عن معصیة الا و اتناهی قبلکم عنها» . (41)

ای مردم به خدا سوگند، من هیچگاه شما را به فرمانبری خداوند فرانخوانده ام، مگر آنکه در عمل کردن بدان فرمان، بر شما پیشی جسته ام و شما را از چیزی منع نکرده ام جز آنکه قبل از شما خودم از آن دوری جسته ام .
ج: رایزنی با مشاورانی فرزانه، پرهیزکار و مسئول و شجاع

از وظایف مهم رهبر جامعه اسلامی، مشاورت دائمی با فرزانگانی متقی و شجاع است . او باید در انتخاب چنین مشاورانی دقت کافی مبذول دارد و همه وقت این معیار ارزنده را که در حدیثی ماثور از رسول اکرم (ص) وجود دارد: «یعرف الرجال بالحق لا الحق بالرجال » . (42)

پیش چشم داشته باشد و بدان عمل کند . که در غیر این صورت، اگر مشاوران و اطرافیان نزدیک او را کسانی تشکیل دهند، که ظاهرا در زی علم و تقوی باشند، اما در باطن به زیور پرهیزکاری و پاکدامنی آراسته نباشند، طبعا در قلمرو حکومت چنین حاکمی، خودمحوری، باندبازی و روابط، جای خدامحوری و ضوابط و قواعد و قوانین الهی را می گیرد و مالا استبداد دینی که به مراتب از استبداد سیاسی خطرناکتر است بر جامعه حکمفرما می شود و سرنوشت مردم به دست گروهی مغلطه کار متظاهر فریبکار می افتد و اینان که نقش تخریبشان در آن است که: «مطالب و سخنانی را از دین می گیرند و ظاهرا خود را آن طور که جالب عوام ساده لوح باشد، می آرایند و مردمی را که از اصول دین بی خبرند و با اساس دعوت پیامبران، آشنایی ندارند می فریبند و مطیع خود می سازند و عاقبت به این روش فرینده به نام غمخواری دین و نگهداری آئین – ظل الشیطان را بر سر عموم می گسترانند و در زیر این سایه شوم جهل و ذلت مردم را نگاه می دارند و چون این دسته با عواطف پاک مردم سروکار دارند و ضمنا در لباس دین هستند و در سنگر دین نشسته اند، خطرشان بیشتر و دفعشان دشوارتر است . . . و به نص آیات:

«اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله » (43)

اطاعت از اینان شرک به ذات الهی می باشد . و از این روست که امام علی (ع) با چنین هشدارهایی زمامداران اسلامی را به انتخاب مشاوران و ندیمانی مصلح و متخلق به سجایای کریمه دعوت می فرماید:

«و لا تدخلن فی مشورتک بخیلا یعدل بک عن الفضل و یعدک الفقر و لا جبانا یضعفک عن الامور و لا حریصا یزین لک الشره بالجور فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتی یجمعها سوء الظن بالله » . (44)

ای مالک بنابر فرمان خداوند که فرموده است:

«و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله » . (45)

در کارهایت مشورت کن! اما بخیل را در رایزنی خود راه مده که تو را از نیکی کردن و بخشش بازمی دارد و از تهیدستی و فقر می ترساند . همچنین با ترسو مشورت مکن! زیرا او ترا در اقدام به عمل، سست می کند و شخص حریص را برای مشاورت با خود برمگزین! چه آزمند به واسطه منافع خویش، ستمگری به مردم را در نظرت پسندیده جلوه گر می کند . پس بدان که خست و ترس و آز، غرایزی گوناگون است که بدگمانی به خدا، آنها را در انسان گردمی آورد .

«. . . الصق باهل الورع و الصدق ثم رضهم علی الا یطروک و لا یبجحوک بباطل لم تفعله فان کثرة الاطراء تحدث الزهو و تدنی من العزة » . (46)

و خود را با پرهیزکاران و راستکاران پیوند ده و با آنان همنشین باش! و به ایشان بیاموز و وادارشان کن که ترا بسیار نستایند و در این که کار ناشایسته ای انجام نداده ای تو را با تملق گویی خود شاد کنند، زیرا زیاده روی در ستایش شخص را خودپسند و سرکش می کند .

«و اکثر مدارسة العلماء و مناقشة الحکماء فی تثبیت ما صلح علیه امر بلادک و اقامة ما استقام به الناس قبلک » . (47)

و درباره استوار کردن آنچه آرامش و نظم را در شهرهای تحت حاکمیت تو برقرار می کند و در برپاداشتن آنچه مردم بیش از تو برپا داشته اند یاری می دهد، با فرزانگان مشاورت و با راستگویان و درست کرداران مذاکره کن .

نکته بسیار ظریف و آموزنده ای که در فرمانهای امام علی (ع) در نامه معروف خود به مالک اشتر ملاحظه می شود، توصیه ای است که آن حضرت به رهبران جوامع اسلامی در ارتباط با مشاوران، و خویشاوندان و نزدیکانشان فرموده و زمامداران را از خویشان و نزدیکانی که خداترس و دادگر نیستند، برحذر داشته است .

«. . . ان للوالی خاصة و بطانة فیهم استئثار و تطاول و قلة انصاف فی معاملة فاحسم مادة اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال و لا تقطعن لاحد من حاشیتک و حامتک قطیعة و لا یطمعن منک فی اعتقاد عقدة تضر بمن یلیها من الناس فی شرب او عمل مشترک یحملون مئونته علی غیرهم فیکون مهنا ذلک لهم دونک و عیبه علیک فی الدنیا و الآخرة » . (48)

یقینا حکمرانان را نزدیکان و خویشانی است که به خودسری و گردنکشی و تجاوز به مال مردم و بی انصافی خو گرفته اند، پس ریشه و پایه شرارت ایشان را با از بین بردن موجبات آن صفات نکوهیده قطع کن! و به احدی از آنان که پیرامونت هستند، و به کسی از خاندان خویشاوندانت زمینی را واگذار مکن و باید هیچکس در تو به گرفتن مزرعه و کشتزاری که به وسیله آن به مردم زیان رساند و یا موجب خسارت همسایه اش در آبشخور یا کار مشترک دیگری گردد، طمع نبندد، زیرا در صورت چنین رخدادی، سود گوارایی برای آن آزمندان فراهم خواهد شد، و عیب و سرزنش آن در دنیا و آخرت بر تو خواهد بود .

د – انتخاب کارگزاران و مامورانی خوشنام، راست کردار و خداترس برای اداره جامعه

«ان شر وزرائک من کان للاشرار قبلک وزیرا و من شرکهم فی الآثام فلا یکونن لک بطانة فانهم اعوان الاثمة و اخوان الظلمة . . . فاتخذ اولئک خاصة لخلواتک و حفلاتک ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فیما یکون منک مما کره الله لاولیائه واقعا ذلک من هواک » . (49)

بدترین وزیران تو (کسانی که بر امور کشور می گماری و از رای آنان کمک می طلبی) کسانی هستند که پیش از تو وزیر و شریک اشرار و بدکرداران بوده اند، و ایشان را در ارتکاب گناه و کارهای ناشایست یاری کرده اند . . . پس از میان کسانی که بزهکاران و ستمکاران را مددکار نبوده اند، افراد صالحی را برای وزارت و کارگزاری امور حکومت انتخاب کن! و ایشان را در خفا و آشکار، از نزدیکان خود قرار ده! و باید برگزیده ترین آنان نزدت وزیری باشد که سخن تلخ حق به تو بیشتر گوید و کمتر تو را در گفتار و کرداری که خدای برای دوستانش نمی پسندند، بستاید . اگر چه سخن تلخ حق و ستایش کمتر تو در آنچه می خواهی، سبب دلتنگی و رنجش خاطرت شود .

«و لا یکونن المحسن و المسی ء عندک بمنزلة سواء فان فی ذلک تزهیدا لاهل الاحسان فی الاحسان و تدریبا لاهل الاساءة » . (50)

و نباید نیکوکاران و بدکرداران نزد تو یکسان و در یک مرتبه باشند – که در این صورت – نیکان را از نیکی کردن بی رغبت کند و بدان را به اعمال ناپسند بیشتر وادارد .

در مورد افراد چاپلوس فرصت طلب که از زیانبارترین عوامل در کار مدیریت جامعه، و اغوای احتمالی شخص زمامدار هستند، و اجتناب از آنان; امام علی (ع) در جواب مردی از اصحاب خود که با درازگویی تملق آمیزش به ستایش آن حضرت می پردازد، چنین فرموده است:

«ان من حق من عظم جلال الله سبحانه فی نفسه و جل موضعه من قلبه ان یصغر عنده لعظم ذلک – کل ما سواه . . . ان من اسخف حالات الولاة عند صالح الناس ان یظن بهم حب الفخر و یوضع امرهم علی الکبر و قد کرهت ان یکون جال فی ظنکم انی احب الاطراء و استماع الثناء و لست – بحمد الله – کذلک » . (51)

کسی که عظمت خداوند و بلندی قدر پروردگار در نظر و قلبش جای دارد، شایسته است که عظمت غیرخدا نزد او حقیر و ناچیز باشد . . . به درستی که از پست ترین حالات حکمروایان نزد مردم نیکوکار، این است که گمان دوستداری فخر و خودستایی به آنان برده شود و رفتارشان حمل بر خودخواهی ایشان گردد . من زشت می پندارم از این که تصور کنید شنیدن مدح و ستایش را از شما دوست دارم . سپاس خدای را که چنین نیستم .

همچنین امام (ع) در جریان سفر شام به منظور جنگ با معاویه در صفین، که در شوال سال 37 – هجری اتفاق می افتد، هنگامی که گروهی از دهقانان شهر انبار در مواجهه با آن حضرت، از اسبهایشان پیاده می شوند و به قصد بزرگداشت امام در برابرش چاپلوسانه خم می شوند و به ستایش او می پردازند، با شگفتی می فرماید:

«ما هذا الذی صنعتموه فقالوا خلق منا نعظم به امراءنا فقال و الله ما ینتفع بهذا امراؤکم و انکم لتشقون علی انفسکم فی دنیاکم و تشقون به فی آخرتکم » . (52)

این چه کاری بود کردید؟ گفتند: این خوی و عادت دیرینه ماست که فرمانروایان خود را بدین طریق احترام می کنیم . پس امام – در مقام نکوهش فروتنی برای غیرخدا – فرمود: سوگند به خداوند که حکمروایان شما، از این عملتان سودی نمی بردند شما نیز خویش را با این گونه اعمال در دنیا به رنج می افکنید و در آخرت به سختی گرفتار می کنید .

و عبارات ذیل که از عهدنامه مالک اشتر نقل می شود، امام خطاب به همه زمامداران اسلامی، آنان را با این گونه تذکرات حکیمانه، از غرور و تکبر و مجالست با افراد چاپلوس فرومایه – پرهیز می دهد:

«. . . و اذا احدث لک ما انت فیه من سلطانک ابهة او مخیلة فانظر الی عظم ملک الله فوقک و قدرته منک علی ما لا تقدر علیه من نفسک فان ذلک یطامن الیک من طماحک » . (53)

هر گاه قدرت فرمانروایی برایت موجب کبر و خودپسندی شود، به عظمت خداوند که فوق توست و به توانمندی ذات مقدس او و چیزهایی که بر آن قدرت نداری، بیندیش! که این گونه تفکر، کبر و سرکشی را در تو فرومی نشاند و سرافرازی را از تو می گیرد .

بنابراین، از دیگر ویژگیهای اخلاقی که در سیمای روحانی حاکم و رهبر اسلامی – در آئینه – نهج البلاغه – به چشم می رسد، منزه بودن از تفرعن و تعین در رفتار و گفتار و پندار است . زیرا تجمل در وسایل زندگی و داشتن خدم و حشم و پایبندی به تشریفات و مراسم فریبای چشم افسای گوش پرکنی که امروز در زندگی پرخرج و عریض و طویل سران و دولتهای جهان – خصوصا به هنگام ملاقاتها، جشنها، بازدیدها یا به هنگام رفت و آمد آنان به کشورهای دیگر معمول است، از جمله اعمالی است که از قدر معنوی رهبر اسلامی می کاهد و از طرفی بذر دنیادوستی و تمایل به زخارف مادی و حسادت و کینه توزی را در دل افراد ضعیف نفس ریاست طلب یا کسانی که – فی قلوبهم مرض – می باشند و در قاطبه مردم بینوای محروم، غم حقارت و مسکنت را تشدید می کند .
غمخواری و شفقت به مردم خصوصا به طبقات محروم مستضعف جامعه

از نامه امام (ع) به مالک اشتر:

«و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان اما اخ لک فی الدین و اما نظیر . . . فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب و ترضی ان یعطیک الله من عفوه و صفحه » . (54)

ای مالک! مهربانی با رعیت را در دل خود جای ده، و با آنان خوشرفتار باش و نسبت به مردم، همانند جانوری که خوردنشان را غنیمت داند، مباش، زیرا مردمان به دو دسته تقسیم می شوند: یا مسلمان و برادر دینی تو هستند، و یا غیرمسلمان، ولی در آفرینش مانند تو می باشند . . . پس با مهربانی و گذشت خودت ایشان را عفو کن همانگونه که دوست داری، خدای تو را بیامرزد و مورد بخشایشت قرار دهد .

«ان الله تعالی فرض علی ائمة العدل ان یقدروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقره » . (55)

خداوند متعال بر رهبران دادگر واجب فرموده است که خود را با مردمان تنگدست برابر نهند، تا این که فقیر و تنگدست پریشانیش بر او فشار نیاورد و نگران نسازد .

از نامه امام (ع) به عثمان بن حنیف انصاری:

«. . . هیهات ان یغلبنی هوای و یقودنی جشعی الی تخیر الاطعمة و لعل بالحجاز او الیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع او ابیت مبطانا و حولی بطون غرثی و اکباد حری . . . ا اقنع من نفسی بان یقال هذا امیر المؤمنین و لا اشارکهم فی مکاره الدهر او اکون اسوة لهم فی جشوبة العیش . . .» . (56)

چه دور است که خواهش نفسانی بر من چیره شود، و بسیاری حرص مرا به برگزیدن غذاهای رنگارنگ وادارد، در حالی که شاید به حجاز یا یمامه کسی باشد که به قرص نانی نیازمند باشد! ! هیهات که من با شکم سیر بخوابم در حالی که پیرامونم شکمهای گرسنه و جگرهایی گرم از تشنگی به سر برند! . . . آیا من می توانم تنها به این خرسند باشم که مرا زمامدار مؤمنان خطاب کنند در صورتی که در سختیهای روزگار با آنان شریک و همدرد و در بهره وری از تلخکامیها پیشوای آنان نباشم .

«. . . ثم الله الله فی الطبقة السفلی من الذین لا حیلة لهم من المساکین و المحتاجین و اهل البؤسی و الزمنی فان فی هذه الطبقة قانعا و معترا و احفظ لله ما استحفظک من حقه فیهم و اجعل لهم قسما من بیت مالک و قسما من غلات صوافی الاسلام فی کل؟ ؟ . . . و لا تصعر خدک لهم و تفقد امور من لا یصل الیک منهم ممن تقتحمه العیون و تحقره الرجال ففرغ لاولئک ثقتک من اهل الخشیة و التواضع فلیرفع الیک امورهم ثم اعمل فیهم بالاعذار الی الله یوم تلقاه فان هؤلاء من بین الرعیة احوج الی الانصاف من غیرهم و کل فاعذر الی الله فی تادیة حقه الیه و تعهد اهل الیتم و ذوی الرقة فی السن ممن لا حیلة له . . .» . (57)

. . . پس از خدا بترس! از خدای بترس درباره طبقه پایین جامعه یا افراد درمانده و گفتار رنج و ناتوانی، زیرا در این گروه هم کسانی هستند که ذلت و ناتوانی خود را اظهار می کنند و هم افرادی که به عطا و بخشش نیازمندند، ولی به واسطه داشتن عزت نفس، نیاز خود را اظهار نمی کنند پس به منظور رضای خداوند آنچه را که از حق خود درباره ایشان به تو امر فرموده است به جای آور! و بخشی از بیت المال را که در دست توست و قسمتی از غلات را در هر شهری به آنان اختصاص بده . . . و از روی گردن کشی از ایشان روی مگردان! و کارهای کسانی را که به تو دسترسی ندارند و مردم، آنان را با دیده خواری می نگرند، رسیدگی کن! و امین خود را که خداترس و فروتن باشد برای بررسی احوال ایشان قرار ده تا وضع حالشان را به تو خبر دهد . آنگاه درباره ایشان چنان رفتار کن که روزی که خدای را ملاقات خواهی کرد، عذرت پذیرفته شود، زیرا این طبقه در بین رعیت – به دادگری – از دیگران نیازمندترند . پس، در ادای حق هر یک از ایشان نزد خداوند عذر و حجت داشته باش و درباره یتیمان خردسال و پیران سالخورده بیچاره رسیدگی کن و کارساز مشکلات آنان باش!

دلسوزی و انساندوستی رهبر، از دیدگاه نهج البلاغه تا آن اندازه مهم است که همانگونه که در بخشی از نامه امام (ع) به مالک اشتر ملاحظه شد، آنجا که پای عدالت اجتماعی و رفاه طبقات مختلف جامعه پیش می آید، حضرت علی (ع) مسلمان و غیرمسلمان را به یک چشم می نگرند و از مسلمانان به عنوان «اخ لک فی الدین » و از غیرمسلمان به عنوان «نظیر بک فی الخلق » نام می برد و در مورد کسانی که جزء مذهب ما نیستند، اما انسانند و تحت نظام و رهبری جمهوری اسلامی زندگی می کنند، می گوید:

دمائهم کدمائنا و اموالهم کاموالنا» .

همه انسانها، خونشان مثل خود ما مسلمانان و اموالشان مثل اموال ماست . . .

و حتی به حاکمش می نویسد:

حقوق اقلیتهایی را که از نظر مذهبی با تو شریک نیستند، اما در این رژیم رسمی دینی، تحت رهبری و قیادت تو زندگی می کنند، بیشتر از کسانی که در طبقه حاکم هستند و یا دین رسمی دارند و جزء اکثریت اند، مراعات کن! حتی مجال نده که آنها حقشان را از تو مطالبه کنند، تو به سراغشان برو و حقشان را بده .

در ترکتازیها و تجاوزاتی که بنی امیه به مرزهای قلمرو حکومت علی (ع) می کردند، یک زن یهودی که در ذمه حکومت او یا ذمه و مسئولیت اسلامی بوده، آسیب می بیند یا کشته می شود، علی (ع) به خاطر این که باید از او دفاع می شده و او نتوانسته است از آن زن در برابر مخالفت و دشمن دفاع کند، به قدری خشمگین می شود که محکم و با خشم در مسجد فریاد می زند:

«اگر انسانی از این ننگ بمیرد سرزنشش نکنید» . (58)
تامل و عبرت در احوال گذشتگان

«. . . فمن تبصر فی الفطنة تبینت له الحکمة و من تبینت له الحکمة عرف العبرة و من عرف العبرة فکانما کان فی الاولین » . (59)

. . . هر کس در زیرکی بینا گردد راه راست – در علم و عمل – بر او هویدا می گردد و هر که حکمت و راه راست برایش آشکار شود پند گرفتن از احوال گذشتگان را می شناسد و هر کس به پند گرفتن از احوال دیگران آشنا گردد بدان ماند که در میان پیشینیان زندگی کرده است و حال آنان را دیده و نتایج کردارشان را آزموده است .

«. . . ان الناس ینظرون من امورک فی مثل ما کنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم و انما یستدل علی الصالحین بما یجری الله لهم علی السن عباده فلیکن احب الذخائر الیک ذخیرة العمل الصالح فاملک هواک و شح بنفسک عما لا یحل لک فان الشح بالنفس الانصاف منها فیما احبت او کرهت » . (60)

به درستی که مردم به کارهای تو به همان چشم می نگرند، که تو به کارهای حکمروایان پیش از خود می نگری، و درباره تو همان را می گویند که تو درباره آنان می گویی . پس، باید بهترین اندوخته تو کردار شایسته باشد . بنابراین، بر خواهشهای نفسانی و هوایت مسلط باش و بر نفس خویش از آنچه برایت حلال و روا نیست بخل بورز! زیرا بخل و تنگ گرفتن بر نفس اماره، نوعی دادگری است – در آنچه او را خوش آید یا خوش نیاید – .

بی گمان کلیه ویژگیهای اخلاقی و عاطفی که در مباحث گذشته برای رهبر جامعه اسلامی – از دیدگاه نهج البلاغه – بیان گردید، در ستم ستیزی زمامدار تبلور و عینیت می یابد، و این خود از موضوعات گرانسنگ و خطیری است که امیرمؤمنان علی (ع) را به مساله عدالت اجتماعی و سعی بلیغی که در اجرای آن داشته است، شاید همین یک نشانه بسنده باشد که تمام عمر پربرکتش را در راه بسط و برقرار آن به کار گرفته و آخرالامر نیز جان پاکش را برای آن به گونه ای فدا کرده است که درباره او گفته اند:

«قتل فی محراب عبادته لشده عدله » .

عبارات ذیل، اندکی است از بسیار و مشتی است از خروار گفتارها و توصیه هایی که امام (ع) درباره ستم ستیزی و دادگری رهبران اسلامی بیان فرموده است:

«قد الزم نفسه العدل فکان اول عدله نفی الهوی عن نفسه یصف الحق و یعمل به » . (61)

– بر زمامدار است که دادگری را ملازم خود قرار دهد . مرحله آغازین عدالت آن است که خواهشهای نفسانی را از خویش دور سازد و حق را بیان کند و بر طبق آن رفتار نماید .

«. . . ایم الله لانصفن المظلوم من ظالمه و لاقودن الظالم بخزامته حتی اورده منهل الحق و ان کان کارها» . (62)

سوگند به خدا که برای گرفتن حق ستمدیده از ستمگر، از روی دادگری و انصاف فرمان می دهم، و ستمکار را – همانند شتری که در بینی اش حلقه کنند و مهارش را بکشند – با حلقه بینی اش می کشم تا به آبشخور حق وادارش سازم، اگر چه به آن بی میل باشد . ستمگر را ذلیل می گردانم تا حق ستمدیده را از وی بستانم .

«. . . و الله لان ابیت علی حسک السعدان مسهدا او اجر فی الاغلال مصفدا احب الی من ان القی الله و رسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشی ء من الحطام و کیف اظلم احدا لنفس یسرع الی البلی قفولها و یطول فی الثری حلولها» . (63)

سوگند به، خداوند، اگر شب را بیدار بر روی خار سعدان بگذرانم و در حالی که با غل و زنجیر دست و پایم را بسته اند بر خار خاشاک بیابانم بکشند، نزد من این عمل محبوبتر است از آنکه خدا و رسول او را در رستاخیز در حالتی ملاقات کنم که بر بعضی از بندگان ستم کرده یا چیزی از مال دنیا را غصب کرده باشم، و چگونه به کسی ستم روا دارم برای نفسی که به شتاب جوانیش به پیری می گراید و همواره به سوی کهنگی و پوسیدگی (مرگ) پیش می رود، و مدت اقامتش در زیر خاک بس دراز است .

«. . . و ان افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فی البلاد و ظهور مودة الرعیة و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم . . .» . (64)

همانا نیکوترین چیزی که زمامداران را خرسند می کند، برپا داشتن دادگری در شهرها و آشکار ساختن دوستی رعیت است، و دوستی مردم هم آشکار نمی شود، مگر آنکه سینه های آنان از بیماری خشم و کینه نسبت به حکمروایانشان سالم ماند .

«ا تامرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه و الله لا اطور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فی السماء نجما لو کان المال لی لسویت بینهم فکیف و انما المال مال الله الا و ان اعطاء المال فی غیر حقه تبذیر و اسراف . . .» . (65)

آیا از من می خواهید که با ستمکاری پیروزی را به دست آوردم؟ ! خدای را سوگند تا هنگامی که اختلاف شب و روز وجود دارد و تا زمانی که ستارگان به دنبال هم رهسپارند، چنین کاری را نمی کنم، اگر بیت المال از آن خودم بود هر آینه آن را به طور مساوی بین مردم تقسیم می کردم، در حالی که بیت المال از آن خداست، بدانید که بخشایش مال به غیرمستحق آن ناروا و اسراف است . . . .

و بالاخره در نصایح خود به امامان همام حضرت امام حسن و امام حسین (ع) لزوم ستم ستیزی دائمی رهبران اسلامی را با این عبارات حکمت آمیز اظهار می دارد:

«کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» . (66)

همیشه دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید .

کوتاه سخن آنکه علاوه بر آنچه گذشت، سیمای اخلاقی رهبر راستین جامعه اسلامی را – در آیینه نهج البلاغه خطوط و ویژگیهای دیگری نیز هست که مظاهرشان را در چهره روحانی انسانهای مؤمن صالحی که به تعبیر پیامبر اکرم (ص) :

«زهاد اللیل و اسد النهار» می توان مشاهده کرد .

بندگی خاضعانه، رضا، قناعت، شجاعت، فصاحت و بلاغت در گفتار، اعتدال در امور، شکیبایی و پشتکار، استقامت و کوشندگی، آینده نگری، عزم اراده قوی، قدرت تصمیم گیری در رزم و داوری، اخلاص و راستی در پندار و گفتار و کردار و . . . از جمله آن ویژگیهاست و تمامی این مکارم در شخص شخیص صاحب آن آیینه پاک، یا وجود مقدس امیرمؤمنان و مولای متقیان علی بن ابی طالب (ع) جمع است و به واقع آنچه خوبان همه دارند – آن بزرگ رهبر – تنها داراست .

پانوشت ها

1 – اخلاق ناصری، خواجه نصیرالدین طوسی، با تصحیح و حواشی ادیب تهرانی، چ تهران، 1346، انتشارات جاویدان، ص 275 .

2 – شهریار، نیکولوماکیاول، ترجمه محمود محمود، چ تهران، 1311 ش، انتشارات اقبال، صص 11 و 12 .

3 – منسوب است به حضرت امام حسن عسکری (ع) که در تفسیر آیه 72 سوره مبارکه بقره/2: «و منهم امیون لایعلمون الکتاب . . . » فرموده اند: الاحتجاج، تالیف: ابی منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی، چاپ سنگی نجف، 1350 ه . ق، مطبعه مرتضویه .

4 – سیری در نهج البلاغه، استاد شهید مرتضی مطهری، چاپ دوم، تهران 1354 ش، انتشارات صدرا، ص 106 .

5 – نهج البلاغه، ضبط نصه و ابتکر فهارسه العلمیه، الدکتور صبحی الصالح، الطبعة الاولی، بیروت 1387 ه . ق، خ 33 ص 76 .

6 – ماخذ پیشین، خ 205، ص 322 .

7 – همان، خ 3 (معروف به شقشقیه)، ص 48، که امام علی (ع) ضمن شکایت از کسانی که قبل از او خلافت را غصب کرده اند، سخنان خود را – خطاب به ابن عباس – با این عبارات آغاز می فرماید:

«والله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحا . . .» به خدای سوگند که فلانی پیراهن خلافت را پوشید در حالی که می دانست پایگاه من برای خلافت چونان قطب آسیا در آسیاست و من بدان از هر کسی سزاوارترم . . . .

8 – همان، و من کلام له (ع) (164)، صص 234 و 235 .

9 – امت و امامت، دکتر علی شریعتی، چ تهران، 1351 ش، انتشارات حسینیه ارشاد، صص 108 و 170 و 119 و 118 .

10 و 11 – نهج البلاغه، ضبط نصه . . . : الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – و من کلام له (ع) (40)، ص 82، خ (152)، ص 212 .

12 – لغت نامه دهخدا، شماره 48، چاپ تهران، 1338، انتشارات سازمان لغت نامه دهخدا، صص 737 و 738 .

15 – 13 – نهج البلاغه، ضبط نصه . . . : الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – و من کلام له (ع)، (125) ص 182 و (205) ص 322 و (37) ص 81 .

16 – حماسه غدیر، گردآوری و نگارش: محمدرضا حکیمی، چاپ تهران، 1396 ه . ق، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص 24 .

17 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح – ایضا – و من کتاب له (ع) (145) ، ص 417; «النفس مظانها فی غد حدث نتقطع آثارها و تغیب اخبارها و حفرة لوزید فی فسحتها و اوسعت یدا حافرها لاضغطها الحجر و المدر . . .» .

21 – 18 – نهج البلاغه، ماخذ پیشین، و من کلام له (ع) (224)، ص 346; نهج البلاغه، ترجمه جواد فاضل، چاپ نهم، 1360 ش، انتشارات مطبوعاتی علمی، ج 1، صص 44 و 45 .

23 – 22 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – و من کتاب له (ع)، (53 – کتبه للاشتر النخعی) ص 438، و خ (105) ص 152 .

24 – ماخذ پیشین، و من کتاب له (ع) (45)، (ص 417)، از برخی کتابها و مقالاتی که تاکنون درباره زندگانی امیرمؤمنان علی (ع) نگاشته شده است، چنین برمی آید: که ملبوس آن حضرت از همه کس درشت تر و کم بهاتر بوده و بیش از یک نان خورش با نان – غالبا – جوین خود نمی خورده است، و گهگاه که برای کار در مزرعه یا حفر قنات به خارج شهر می رفته و با خود غذایی را به همراه می برده است – به عمد – سر انبان نان خویش را می بسته است که مبادا فرزندانش از سر مهربانی آن را با روغنی یا نان خورشی دیگر همراه سازند . داستان شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجری یا شبانگاه ضربت خوردنش به دست ابن ملجم مرادی – که برای افطاری به خانه دخترش – ام کلثوم – به مهمانی می رود، گواهی بر زهد خداپسندانه و انقلابی اوست . بدین معنی که وقتی چشمش به سفره ای که ام کلثوم برای او با دو قرص نان جوین و کاسه ای از شیر و مقداری نمک مهیا نموده است می افتد، می گوید و می فرماید: «مگر نمی دانی که پدرت به پیروی از رسول خدا (ص) هیچگاه – دو نان خورش با نان خود تناول نکرده است؟ پس به دخترش امر می کند که یکی از این دو را از سفره بردارد و ام کلثوم به دستور وی، کاسه شیر را برمی دارد و امام (ع) با نان و مقداری نمک روزه اش را می گشاید .

25 – علی (ع)، نوشته دکتر علی شریعتی، چاپ تهران، 1361 ش، انتشارات نیلوفر، ص 101 .

28 – 26 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – و من کلام له (ع) (200)، ص 318، و من کتاب له (ع) (53)، صص 427 و 428، و خطبه (216) ص 335 .

29 – سوره مبارکه شعرا/26، آیه 227 .

30 – سوره مبارکه ابراهیم/14، آیه 42 .

31 – ماخوذ است از آیه 18 سوره مبارکه آل عمران/3 «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوالعلم قائما بالقسط . . .» .

32 – سوره مبارکه حدید/57، آیه 25 .

33 – سوره مبارکه نحل/16، آیه 90 .

34 – سوره مبارکه نساء/4، آیه 58 .

35 – معراج السعادة، احمد نراقی، چاپ گراوری، تهران، 1332 ش، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، ص 156 .

36 – بوستان سعدی (سعدی نامه)، تصحیح و توضیح: دکتر غلامحسین یوسفی، چاپ دوم، تهران، 1363 ش، انتشارات خوارزمی، ابیات 214، 229، 230، 232 .

41 – 36 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – خطب 173، 136 و 87، صص 247، 248 و 234، 235 و 119 و من حکم (73)، ص 480 و خ (175)، ص 250 .

43 – 42 – تنبیه الامه و تنزیه المله یا حکومت از نظر اسلام، آیة الله علامه شیخ محمدحسین نائینی، با مقدمه و توضیحات: آیة الله سید محمود طالقانی، چاپ تهران، 1334 ش، صص 127، 120 و 121 .

44 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – و من کتاب له (ع) (53)، ص 430 .

45 سوره مبارکه آل عمران/3 آیه 159 .

50 – 46 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – صص 430، 431 و 441 .

54 – 51 – ماخذ پیشین، صص 334، 335، 475 و 427 و 428 .

57 – 55 – همین ماخذ، صص 325، 418 و 438 و 439 .

58 – علی (ع)، نوشته: دکتر علی شریعتی، – همان – صص 110 و 111، نهج البلاغه، صبحی الصالح، – همان – خ 27 (فضل الجهاد) ص 69 .

66 – 59 – نهج البلاغه، ضبط نصه: الدکتور صبحی الصالح، – ایضا – صص 473 و 427، 119، 194، 346، 433، 183 و 421 .