جايگاه امام علي(ع) در نشر علوم دين در مراکز علمي جامعه اسلامي قرن اول

جايگاه امام علي(ع) در نشر علوم دين در مراکز علمي جامعه اسلامي قرن اول
چکيده
يکي از رويکردهايي که در مورد نقش امام علي(ع) در انتشار علم و سنت نبوي مي‌توان درنظر گرفت اين است که اساساً رشد علمي در بلاد اسلامي در سده اول چگونه صورت گرفت و انتقال علم به اين بلاد و امصار با چه فرايند و مکانيسمي تحقق يافته است؟ چه کساني در اين انتقال علوم مؤثر بوده‌اند و ايشان در علم خود با علي× چه ارتباطي داشته‌اند؟ ادعا اين است که سوق دادن مسلمانان به سمت توجه جدي به علم و دانش (نه فقط علم دين) و شکل‌گيري اين روند در جامعه تازه تشکيل‌یافته اسلامي در اين دوره در بلاد به علي× منسوب است. براي اثبات اين موضوع علاوه بر اقدامات مستقيم آن حضرت در کوفه و يمن، به نقش برخي شاگردان مستقيم ایشان مانند مانند ابن‌عباس و ابن‌مسعود و حسن بصري در مناطقي مانند مکه و بصره و کوفه توجه و روشن شده که پايه‌گذاري دانش در اين سرزمين‌ها در سده اول به‌واسطه فعاليت علمي ايشان بوده است.

نویسنده: سيد عبدالحميد ابطحي – محمدفريد انصاري – حسن طارمي‌راد
منبع: فصلنامه علمی – پژوهشی تاریخ و تمدن اسلامی، سال چهارم شماره 10 بهار 1392
کلید واژه های مرتبط: امام علي (ع)، علم دين، کوفه، بصره، مکه، يمن، ابن‌عباس، ابن‌مسعود

بررسي دانش تفسيري ويژه اهل‌بيت (ع)

بررسي دانش تفسيري ويژه اهل‌بيت (ع)
چکيده
قرآن كريم به عنوان آخرين كتاب آسماني، رسالت هدايت نسل‌هاي بشر را به عهده دارد و اهل‌بيت(ع) مخاطبان اصلی آن، مفسر و مبين آن هستند. تفسیر معصومین(ع) به دلیل گستره و عمق معانی و ارتباط و اتصال آموزه‌های این خاندان به وحی، ویژه ایشان است به گونه‌ای که دیگران توانایی چنین فهم و تفسیری را ندارند و از ورود به این وادی ناتوانند. معرفت و تفسیر ویژه اهل بیت(ع) شامل: درک مراد اصلی آیات، فهم دقیق و غیر قابل خطا از بطون قرآن،‌ تأویل صحیح آیات متشابه، بیان مصادیق باطنی برای آیات و بیان امور غیبی است که تنها در انحصار معصومین است و دیگر مفسران به فراخور سطح علمی خود، به مراتبی از تفسیر دست یافته و از بیانات تفسیری اهل بیت برخوردارند. این مقاله با استناد به روایات تفسیری اهل بیت(ع) و بیان نمونه‌هایی از آن، ‌در صدد اثبات معرفت خاص اهل بیت(ع) نسبت به قرآن و انحصار فهم کامل قرآن به ایشان است.
نویسنده: سيد رضا مؤدب – سکينه آخوند
منبع: فصلنامه علمی – پژوهشی مطالعات تفسيري، سال چهارم، شماره 13، بهار 1392
کلید واژه های مرتبط: معرفت خاص، تأویل، ظاهر و باطن، اهل بیت(ع)، تفسیر روایی

مرجعيت علمي اهل‌بيت (ع) با تأکيد بر حجيت سنت ايشان (از ديدگاه منابع روايي و تفسيري اهل‌سنت)

مرجعيت علمي اهل‌بيت (ع) با تأکيد بر حجيت سنت ايشان (از ديدگاه منابع روايي و تفسيري اهل‌سنت)
چکيده
سنت رسول خدا’ نزد مسلمانان، پذيرفته و حجت است و سخن در حجيت سنت اهل‌بيت اوست. ضرورت اثبات حجيت سنت ايشان از اين جهت است که تا اثبات نشود، پيروي از آنان عقلاً و شرعاً جايز نيست. در منابع اهل‌سنت، حجيت سنت اهل‌بيت^ ذيل برخي از آيات و روايات ازجمله آيات «تطهير»، «مباهله»، «اولي‌الأمر» و احاديث «ثقلين»، «سفينه» و «امان» طرح و بررسي شده است. در اين مقاله براساس منابع روايي و تفسيري اهل‌سنت، حجيت سنت اهل‌بيت اثبات مي‌شود.
نویسنده: محسن رفيعي – معصومه شريفي
منبع: فصلنامه علمي – پژوهشي اندیشه نوین دینی، سال هشتم، شماره 30 ، پائیز 1391
کلید واژه های مرتبط: اهل‌بيت، مرجعيت علمي، حجيت سنت، اهل‌سنت، آية تطهير، حديث ثقلين

حکمت و حکومت امام علی (ع) و سیاست از دیدگاه نهج البلاغه

حکمت و حکومت امام علی (ع) و سیاست از دیدگاه نهج البلاغه
———
نویسنده: اطاعت، جواد
منبع: اطلاعات سیاسی – اقتصادی » بهمن و اسفند 1389 – شماره 281 و 282 (نمایه شده در پایگاه تخصصی مجلات نور)
کلید واژه های مرتبط: حکمت، حکومت

تفسیر قرآن به سنت در کلام امیرالمومنین علی (ع)

تفسیر قرآن به سنت در کلام امیرالمومنین علی (ع)
———
نویسنده: صمد عبداللهی عابد
منبع: پژوهش نامه ی علوی » بهار و تابستان 1389 – شماره 1 (نمایه شده در پایگاه مجلات تخصصی نور)
کلید واژه های مرتبط: قرآن، کلام

درآمدی بر روش شناسی تفسیر امیرالمومنین (ع)

درآمدی بر روش شناسی تفسیر امیرالمومنین (ع)
———
نویسنده: احسان پوراسماعیل
منبع: فصلنامه علوم اسلامی » زمستان 1386 – شماره 8 (نمایه شده در پایگاه مجلات تخصصی نور)
کلید واژه های مرتبط: تفسیر، تفسیر قرآن،

علم و عصمت امام از ديدگاه اصحاب اميرالمؤمنين(ع)

علم و عصمت امام از ديدگاه اصحاب اميرالمؤمنين(ع)
چکيده
تحقيق دربارة باورهاي اساسي شيعه در موضوع امامت، از مباحث مهمي است که به اصالت و اعتبار اين باورها. با مطالعة منابع اوليه مي توان به اين نتيجه رسيد که خاستگاه ديدگاه کنوني شيعه دربارة علم و عصمت ائمه(ع)، ديدگاه هاي اصحاب خاص امام علي(ع) است. آنان امام را حجت خدا و داراي علم الهي گسترده مي دانستند. اگرچه بايد توجه داشت که به دليل شرايط آن دوره، تازه بودن اين مباحث و تفاوت سطح معرفتي افراد، به طور طبيعي ترديد هايي نيز در ميان بعضي مشاهده مي شود. اين مقاله بارويكرد تحليلي و بررسي اسنادي با هدف بررسي جايگاه علم و عصمت امام(ع) از ديدگاه امام علي(ع) تدوين يافته است.

مقدمه
تحقيق دربارة باورهاي شيعيان عصر ائمه(ع) و مقايسه با انديشه هاي پذيرفته شدة شعيان عصر حاضر، از مباحثي است که در سال هاي اخير بيشتر بدان توجه شده است. در اين ميان، نقد و بررسي ديدگاه شيعيان اوليه در مورد امامت، حساسيت و اهميت ويژه اي دارد؛ زيرا امامت محوري ترين تمايز شيعه از ساير فرق اسلامي است. اين گونه تحقيقات، افزون بر آن که با اصالت و اعتبار باورهاي کنوني به گونه اي مرتبط است، نقد و بازخواني مجددي نسبت به باورهاي شيعيان گذشته نيز به شمار مي آيد.
مباحثي مانند ولايت تکويني، عصمت، علم غيب، مهدويت و مانند آن، از مهم ترين مباحثي است که در سال هاي اخير نقد شده است و برخي به تفاوت برخي ديدگاه هاي شيعيان نخستين با ديدگاه شيعيان در عصرهاي بعدي تأکيد کرده اند.1 در اين مقاله به بررسي ديدگاه اصحاب اميرالمؤمنين، علي(ع) دربارة دو ويژگي اساسي امامت در تفکر شيعي، يعني علم و عصمت مي پردازيم.
اين دوره، به دليل آغاز آن که اولين دوره تمايز شيعه به شمار مي آيد، مهم تر از ساير دوره هاست. بنابراين، بررسي آن مي تواند تا حد زيادي ديدگاه صحيح را در مسئله معين کند.
مرجعيت علمي
عظمت مقام علمي اميرالمؤمنين(ع) در نزد اصحاب ايشان و آگاهي ايشان به امور پنهان، از مهم ترين مباحثي است که براي بررسي ديدگاه اصحاب آن حضرت در مورد علم آن حضرت مي توان بررسي کرد. با توجه به روايات فراواني که دربارة علم اميرالمؤمنين(ع) از رسول خدا(ص) نقل شده است، کمتر فرد آشنا با سنت پيامبر(ص) را مي توان يافت که در عظمت مقام علمي ايشان ترديد داشته باشد. احاديثي مانند: «أنا مدينة العلم و علي بابها و هل تدخل المدينة إلا من بابها»2و «عَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلِيّاً(ع) أَلْفَ بَاب يُفْتَحُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَاب»3 از رواياتي است که مي توان ادعاكرد متواترند. با وجود اين گونه روايات و مشاهدة درياي علم امام(ع) در سخنان ايشان، معمولاً ترديدي در ميان اصحاب پيامبر اکرم(ص) و امام علي(ع) در عظمت علمي ايشان وجود نداشت؛ هر چند بعيد نيست در ميان عده اي از مردم که بعد از 25 سال انزواي امام(ع)، به جمع اصحاب ايشان پيوستند، از بعضي از اين روايات نيز بي خبر مانده باشند.
بسياري از بزرگان اصحاب اميرمؤمنان(ع) مانند سلمان، ابوذر، عمار، ابن عباس، خزيمه بن ثابت، مالک اشتر و … آن حضرت را آگاه ترين فرد به قرآن و سنت، و داراي علوم الهي مي دانستند. اينک به مطالعة نمونه هايي از برخورد اصحاب امام(ع) با مقام علمي ايشان مي پردازيم.
سلمان معتقد بود: «سرِّ پيامبر تنها نزد علي(ع) است … اگر او را از دست بدهيد، علم را از دست داده ايد».4 به همين دليل، او مردم را به آمدن نزد اميرمؤمنان(ع) و بهره گيري از علم ايشان تشويق مي کرد.
ابوذر نيز اميرمؤمنان(ع) را صديق اکبر، فاروق اعظم، وصي پيامبر(ص) و وارث علم او معرفي مي کرد و به مردم مي گفت: «هيچ مسأله ديني نيست که در آن اختلاف باشد، مگر آن كه علم آن نزد اهل بيت است».5 او مردم را به پيروي خاندان وحي فرا مي خواند و مي گفت: «آنان خاندان وحي هستند که رسالت در ميان آنان قرار گرفته است. فرشتگان نزد آنان رفت وآمد دارند. آنان خاندان رحمت و معدن علم هستند».6
عمار نيز امام(ع) را آگاه ترين فرد به قرآن و سنت،7 و عالمي مي دانست که ديگران چيزي به او نمي آموزند.8خزيمه بن ثابت نيز امام علي(ع) را آگاه ترين فرد به کتاب و سنت9 و داناترين مردمان به خدا10 مي دانست. مالک اشتر آن حضرت را وارث علم ابنيا،11 و آگاه ترين فرد به کتاب خدا12 مي دانست. زيد بن صوحان اميرالمؤمنين را احيا کننده کتاب و سنت، آگاهترين فرد به دين خدا13و بسيار آشنا با خداوند مي دانست.14 مشابه اين سخنان از قيس بن سعد،15 عبدالله بن حجل16 و ام الخير دختر حريش17 نقل شده است.
البته در ميان عموم مسلمانان چنين ديدگاهي وجود نداشت. يکي از اين افراد، از ابن عباس دربارة درستي جنگ هاي امام(ع) پرسيد. ابن عباس به بيان فضايل امام پرداخت. او گفت: «از تو دربارة خون هايي پرسيدم که علي ريخته است؛ نه از فضايل او». ابن عباس به او گفت: «تو مرا داناتر مي داني يا علي را؟» مرد جواب داد: « اگر علي را داناتر مي دانستم، از تو دربارة او سؤال نمي کردم». ابن عباس ناراحت شد و گفت: «علم علي از علم رسول خدا(ص) گرفته شده است و علم من و ديگر اصحاب در برابر علم او مانند قطره در برابر هفت درياست».18
اين نقل افزون بر ترديد آن فرد در درستي اقدام امام(ع)، شناخت ابن عباس را از عظمت مقام علمي آن حضرت(ع) نشان مي دهد. نام اين فرد در منابع ذکر نشده است که نشان مي دهد فرد مشهوري نبوده است. بعيد نيست او از جمله کساني بوده باشد که بعد از قتل عثمان، با اميرالمؤمنين(ع) به عنوان خليفه چهارم، نه به عنوان خليفه بر حق رسول خدا(ص) ـ چنان که شيعيان معتقد بودند ـ بيعت کردند. بنابراين، سخنان اين گونه افراد نمايانگر ديدگاه اصحاب و شيعيان ايشان نيست.
علم به امور پنهان
عظمت علمي اميرالمؤمنين(ع) در ميان اصحاب و حتي مسلمانان کمتر قابل انکار بوده است؛ آنچه بيشتر قابل بحث، و چالش بر انگيز بوده است، علم امام(ع) به اموري است که به طور عادي از ديگران پنهان است. آگاهي از امور پنهان اصالتاً از آنِ خداوند متعال است و او به هر کس که شايستگي آن را داشته باشد و به هر اندازه صلاح بداند، عنايت مي فرمايد.
در روايتي آمده است که اميرمؤمنان(ع) در موردي از حوادث آينده خبر داد. يکي از افراد با تعجب به امام(ع) عرض کرد: «… به شما علم غيب داده شده است!». امام(ع) فرمود: «… اين علم غيب نيست؛ بلکه علمي است که از فردي صاحب علم آموخته شده است». امام(ع) در ادامه با تلاوت آيه: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» ( لقمان: 34.)، علم به زمان رخ دادن قيامت، آگاهي از جنين درون رحم، بهشتي يا جهنمي بودن افراد و آن چه در آيه فوق آمده است را علم غيب دانستند و ساير موارد را علمي دانستند که خداوند به پيامبر خود آموخته است و پيامبر به ايشان آموخته است.19
يک احتمال در تبيين اين حديث آن است که علم به امور خاصي که در آيه مزبور، نام برده شده است، علم غيب ناميده شده است20 که به چنين علمي، فقط خداوند آگاه است.21 بنابر اين احتمال، علم غيب اصطلاح خاصي است که تمام مصاديق لغوي غيب (امر پنهان) را شامل نمي شود و امور پنهان بسياري را مي توان از دايرة آن خارج کرد.
اما به نظر مي رسد موارد ياد شده در آيه، بيان مصاديقي از غيب است و منحصر به اين چند مورد نيست. شاهد اين مدعا آن است که خود اميرمؤمنان(ع) در توضيح اين آيه، موارد ديگري مانند علم به آن كه چه کسي هيزم جهنم است و يا در بهشت همنشين پيامبران است را بر موارد ياد شده در آيه افزودند؛ در حالي که خود آيه چنين موردي را بيان نکرده است. بنابراين مقصود امام(ع) اين است که آگاهي به امور پنهان مانند موارد ياد شده در آيه، علم غيب به شمار مي آيد.
نکته قابل توجه در اين حديث شريف اين است که امام علي(ع) علم به امور پنهان را که از طريق فراگيري از رسول خدا(ص) به دست آورده است، علم غيب نمي نامند. با توجه به اين که دانستن غيب از رسول خدا(ص) نيز در آياتي از قرآن کريم نفي شده است،22 به نظر مي رسد مقصود از علم غيب در اين کاربردها، علم اصالي و ذاتي به غيت است که منحصر به خداوند متعال است و علم غير خداوند به امور پنهان از آن جا که به اذن و عطاي خداوند متعال است، علم غيب ناميده نمي شود. اين احتمال را مي توان براي توجيه رواياتي که ائمه ـ عليهم السلام ـ علم غيب را از خود نفي کرده اند، به کار برد. البته چنين معنايي از علم غيب، با آگاهي از امور پنهان منافاتي ندارد؛ پيامبران و ائمه(ع) مي توانند به اذن و عطاي الهي به اموري که از ديد ما پنهان است، آگاه شوند؛ اما علم غيب، اصطلاح خاصي است که تنها بر علم خداوند بر امور پنهان صادق است.
شايد تأکيد ائمه(ع) در به کار بردن اين اصطلاح و نفي علم غيب از خود، بدان جهت بوده است که مردم در آن دوره تحمل پذيرفتن چنين معارفي را نداشتند و ممکن بود گرفتار غلو يا انکار درستي سخنان ائمه(ع) شوند. بدين دليل، در عين اين که خبرهايي از غيب مي دادند؛ اما علم غيب را از خود نفي مي کردند. بنابراين، اين نفي تنها آگاهي ذاتي از غيب را شامل مي شود. از نظر نويسنده، اين ديدگاه مورد پذيرش است.
مقصود ما از علم ائمه(ع) به امور پنهان، هر گونه آگاهي آنان از امور پنهان به اذن الهي است؛ چه از طريق فراگيري از رسول خدا(ص) باشد يا از راه هاي ديگري مانند الهام. بنابراين، خبرهايي که اميرمؤمنان(ع) در نقل مزبور از حوادث آينده دادند و موارد مشابه آن، از اين علوم مي باشند.
آگاهي اميرمؤمنان(ع) از امور پنهان، براي اصحاب خاص ايشان مانند: سلمان، ابوذر، اصبغ بن نباته، ميثم تمار، حبيب بن مظاهر و رشيد هجري امري ناشناخته نبود. در نقلي آمده است اصبغ بن نباته و ديگر اصحاب، امام(ع) را بارها ديده بودند که به افراد از زمان، چگونگي و سبب مرگ آنان خبر مي داد.23
سلمان، اميرمؤمنان(ع) را داراي علم به حوادث آينده، موعد مرگ انسان ها و فصل الخطاب مي دانست. در همين روايت، خود سلمان نيز از حوادث آينده خبر داده و مردم را به پيروي اهل بيت(ع) تشويق کرده است.24از توصيف هاي سلمان مي توان دريافت که او کاملاً از علم امام علي(ع) به امور پنهان آگاه بوده و آن را باور داشته است؛ بلکه خود نيز داراي علوم پنهان بوده است. در روايتي آمده است که سلمان علم اول و آخر را از پيامبر و اميرمؤمنان(ع) آموخته بود.25
در نقل ديگري، سلمان به گناه فردي خبر داد که از آن جز خداوند و خود آن فرد خبر نداشت و از او خواست توبه کند.26در رواياتي نيز امام باقر(ع) و امام صادق(ع) سلمان را محدَّث27 معرفي کرده اند.28 در نقل ديگر نيز سلمان از حوادث آيندة کربلا و مناطقي ديگر خبر داد.29 ابوذر نيز در نقلي از ظلم مردم در آينده بر اهل بيت(ع) و شهادت اميرمؤمنان(ع) خبر داد.30
ميثم تمار، حبيب بن مظاهر و رشيد هجري نيز از علم اميرالمؤمنين(ع) به امو پنهان آگاه بودند. امام(ع) به آنان زمان و چگونگي شهادت شان را خبر داده بود.31 رشيد هجري، افزون بر آن كه از شهادت خود آگاه بود، از زمان و چگونگي مرگ ديگران نيز خبر مي داد.32زماني ميثم در حالي که بر کشتي سوار بود، از کشته شدن معاويه خبر داد. بعدها روشن شد که دقيقا در همان زمان که ميثم خبر داده بود، معاويه از دنيا رفته است.33روايات ديگري نيز که نشان از آگاهي ميثم به امور پنهان است، نقل شده است.34
عمار نيز از علم امام(ع) به امور پنهان آگاه بود. وي در جنگ صفين به نزد اميرمؤمنان آمد و پرسيد: «آيا اين همان روز است؟»35 امام(ع) نمي خواست به او جواب صريح بدهد. به او فرمود: «به جايگاه خود باز گرد». عمار سه بار نزد امام(ع) آمد و پرسش خود را تکرار کرد. امام(ع) در نهايت به او پاسخ مثبت داد. عمار از اين خبر خوشحال شد و گفت: «امروز دوستانم را مي بينم. محمد و يارانش را».36از پرسش هاي مکرر او از يک امر پنهان، روشن مي شود که او امام(ع) را داراي چنين علمي مي دانسته است.
يکي از اصحاب اميرالمؤمنين(ع) به نام مزرع بن عبدالله يکي از پيش گويي هاي امام(ع) را به يکي ديگر از اصحاب به نام ابوالعاليه بيان کرد. ابوالعاليه با تعجب پرسيد: «غيب گويي مي کني؟» مزرع با اطمينان بر درستي خبر تأکيد کرد و خبر شهادت خود را نيز بر آن افزود و گفت: «امير مؤمنان اين خبر را به او داده است و حتماً اين امر واقع مي شود». ابوالعاليه با تعجب تکرار کرد: «از غيب خبر مي دهي؟» مزرع در برابر ترديد دوستش، بار ديگر تأکيد کرد که کسي اين خبر را به او داده است که راستگو و مورد اعتماد است. پيش گويي هاي امير مؤمنان محقق شد و مزرع همان گونه که گفته بود، به شهادت رسيد.37
اين نقل نشان مي دهد که براي برخي از اصحاب مانند مزرع بن عبدالله، علم امام(ع) به امور پنهان کاملاً پذيرفته شده بود؛ در حالي که براي برخي پذيرش اين اخبار دشوار بود. به موارد ديگري از ترديد يا عدم اعتقاد اصحاب در مورد علم امام(ع) به امور پنهان توجه فرماييد؛ امام علي(ع) پيش از روي دادن جنگ جمل از پيروزي خود بر طلحه و زبير خبر داد. پذيرش اين پيش گويي براي يکي از ياران ايشان دشوار بود و به همين دليل به ابن عباس از اين گفتار امام(ع) شکايت کرد. ابن عباس به او گفت: «عجله نکن ممکن است اين سخن از اسراري باشد که رسول خدا به اصحابش آموخته است».38نقل مزبرو نشان مي دهد که ابن عباس ضمن پذيرش آگاهي هاي غيبي امام ع، احتمال مي داد که منبع آن، آموزه هاي رسول خدا(ص) باشد.
عمرو بن حريث از منافقيني بود که عدم اعتقاد خود را به امامت امير مؤمنان(ع) پنهان مي کرد و به ظاهر خود را در ميان اصحاب ايشان قرار داده بود. او در يک ماجرا پس از خبر دادن امام(ع) از امور پنهان، از اين کار امام با عنوان کهانت تعبير کرد. امام(ع) اين سخن او را رد کرد و اين علم را از معارفي دانست که خداوند به رسولش(ص) عطا کرده و بعد از پيامبر(ص) به ايشان، و بعد از ايشان در اختيار امامان بعد از آن حضرت قرار داده شده است.39
در نقلي آمده است عمرو بن حريث، اشعث بن قيس، جرير بن عبدالله و پنج نفر ديگر از منافقان، از سپاه کناره گرفتند و براي مسخره کردن علم امام(ع) با سوسماري بيعت کردند و گفتند: «علي بن ابي طالب گمان مي کند که علم غيب دارد. ما او را از خلافت خلع مي کنيم و با اين به جاي او بيعت مي کنيم». آنان بعد از اين کار نزد اميرمؤمنان(ع) حاضر شدند. امام(ع) آنان را نکوهش کرده و از کار آنان خبر داد.40 اين نقل افزون بر آن كه نشان مي دهد آنان علم امام(ع) به امور پنهان را نپذيرفته بودند، بيانگر اين است که گويا امام(ع) مدعي داشتن علم به امور پنهان بوده يا خبرهاي ايشان از امور پنهان چنين باوري را در ميان مردم ايجاد کرده بوده است.
در دوران حکومت امام(ع)، يکي از شيعيان به امام(ع) ابراز ارادت و محبت کرد. امام(ع) سخن او را تصديق کرد. فردي ديگر به گمان اينکه امام(ع) از باطن او آگاه نيست، کار او را تکرار کرد؛ ولي امام(ع) ابراز محبت او را تأييد نکرد و از کشته شدن او در حال گمراهي خبر داد. آن مرد بعدها از ياري امام(ع) دست کشيد و از خوارج شد و در جنگ نهروان کشته شد.41
از نقل هاي مزبور پيداست که ترديد در علم امام(ع) به امور پنهان، معمولاً از سوي افرادي است که از شيعيان يا اصحاب ايشان به شمار نمي آيند؛ اما برخي گزارش هاي تاريخي نشان مي دهد حتي برخي از اصحاب خاص امام(ع) نيز دچار ترديدهايي ـ هر چند کوتاه مدت ـ در اين مورد شده اند. در روايات آمده است امير مؤمنان(ع) به ميثم تمار نحوة شهادتش را خبر داد. ميثم مي گويد: «در دلم شک کردم و گفتم که علي(ع) از غيب خبر مي دهد! پرسيدم: آيا اين حادثه اتفاق خواهد افتاد؟ امام فرمود: آري به خداي کعبه! پيامبر(ص) اين گونه به من خبر داده است…».42امام(ع) در اين روايت، منبع آگاهي خود را به چگونگي شهادت ميثم، خبر رسول خدا(ص) معرفي کردند. اگر اين نقل درست باشد، نشان مي دهد که ميثم در مقطعي در علم امام(ع) به امور پنهان ترديد کرده است؛ اما در ادامه، بر اين اعتقاد استوار شده است.
در رخدادي ديگر، امام(ع) از آمدن هزار نفر ـ نه يک نفر کمتر و نه يک نفر بيشتر ـ براي بيعت خبر داد. ابن عباس مي گويد: «مضطرب شدم که نکند تعداد افراد کمتر يا بيشتر شود و سخن امام نادرست باشد … من همچنان نگران بودم …». نگراني او با تحقق سخن امام(ع) برطرف شد.43 اضطراب و نگراني ابن عباس نشانة عدم اطمينان او به آگاهي هاي علمي امام(ع) است. در سطرهاي پيش از اين از ابن عباس، سخناني نقل شد که نشان از اطمينان او به علم امام(ع) به امور پنهان داشت. ممکن است ترديد او در روايت اخير، ناشي از اضطراب و حالت عادي افرادي باشد که آگاهي هاي آنان هنوز به يقين تبديل نشده است.
بنابراين، مي توان گفت با توجه به خبرهاي مکرر اميرالمؤمنين(ع) دربارة امور پنهان، بسياري از اصحاب نزديک و خاص ايشان امام را آگاه از اين امور مي دانستند؛ هرچند غرابت اين امر گاهي موجب تعجب يا ترديد برخي مي شد.
عصمت امام
رسول خدا(ص) در سخنان خود، از عصمت ائمه(ع) خبر داده بود؛44 اما اين بحث به طور جدي در سخنان اصحاب امير مؤمنان، علي(ع) مطرح نشد. علت آن هم اين است که دورة امامت ايشان، آغاز عصر امامت بود و چالش هاي جدي تري مثل اثبات اصل امامت آن حضرت، ذهن اصحاب ايشان را به خود مشغول کرده بود. با اين حال، مي توان سخناني از آنان را در اين موضوع يافت که به صراحت يا به طور ضمني از اعتقاد يا عدم اعتقاد به عصمت حکايت دارد.
اعتقاد افرادي مانند: سلمان، ابوذر و مقداد به احاديثي مانند «علي(ع) همواره همراه حق و قرآن است و از آن جدا نمي شود»، مي تواند نشانة اعتقاد آنان به عصمت امير مؤمنان(ع) باشد. به همين دليل، اين افراد افزون بر آن كه خود همواره همراه و فرمانبر مولاي متقيان بودند، ديگران را نيز به پيروي از ايشان ترغيب مي کردند و کلام پيامبر خدا(ص) را نقل مي کردند که علي(ع) همواره همراه حق و قرآن است و از آن جدا نمي شود.45
در سخنان سلمان محمدي با کساني که معتقد به اشتباه کردن و گمراهي امير مؤمنان(ع) بودند، آمده است: «اوصياي انبيا اشتباه نمي کنند … علي(ع) وصي پيامبر شما است. او دچار گمراهي نشده است؛ بلکه او هادي و مهدي است».46 سلمان در اين گفتار خود، به صراحت اشتباه و گمراهي را از اوصياي انبيا از جمله امير مؤمنان(ع) نفي مي کند که اين همان اعتقاد به عصمت است.
عمار معتقد بود علي(ع) همواره از آغاز بعثت پيامبر(ص) همراه حق بوده است و تأکيد داشت که هرگز مخالفت آن حضرت را نخواهد کرد؛ حتي اگر همه مردم با او مخالف باشند.47 در نقل ديگري آمده است عمار، ابوموسي را به خاطر تأخير در بيعت با علي(ع) سرزنش کرد و شک در حقانيت علي(ع) را مساوي خروج از اسلام شمرد.48اين سخنان نيز مي تواند شاهدي بر باور به عصمت امام باشد.
مالک اشتر از پذيرش حکميت ناراضي بود؛ اما مي گفت: «من راضي هستم به آنچه امير مؤمنان راضي باشد. در کاري که او وارد شود، وارد مي شوم و از کاري که او دوري کند، دوري مي کنم. او جز به هدايت و درستي کاري نمي کند».49اين سخنان مالک اگرچه تصريح به عصمت امام نيست؛ اما همان معنا را مي رساند. در همين ماجرا برخي اصحاب از نارضايتي مالک به مسأله حکميت خبر دادند؛ اما امام علي(ع) دربارة او فرمود: «اگر من راضي شوم، مالک اشتر راضي مي شود». سپس فرمود: «او از کساني نيست که با من مخالفت کند. من از رفتار او بيمناک نيستم. کاش در ميان شما دو نفر مانند او؛ بلکه يک نفر مانند او بود…».50
رفتار مالک اشتر در سفر اميرالمؤمنين(ع) به نهروان نيز نشانة اعتقاد او به عصمت امام(ع) است. در اين سفر، سپاه امام(ع) به هنگام نماز عصر به سرزمين بابل رسيدند. آن حضرت توقف نکردند تا اينکه خورشيد در آستانه غروب قرار گرفت. در اين هنگام اصحاب امام(ع) سراسيمه فرود آمدند و به چپ و راست نماز خواندند؛ اما مالک اشتر پياده نشد و نماز نخواند و گفت: «نماز نمي خوانم تا زماني که اميرالمؤمنين پياده شود و نماز بخواند». امام(ع) پس از مدتي فرود آمد و فرمود: «اي مالک! آن جا سرزمين شوره زار بود و نماز در آن جايز نيست. هر کس نماز خوانده، نمازش را دوباره بخواند … »51
از سخنان عدى بن حاتم نيز مي توان اعتقاد او به عصمت امام را نتيجه گرفت. او علي(ع) را در هر کار داراي حجت و برهان الهي مي دانست و از مردم مي خواست کار خود را به علي(ع) بسپارند.52 اعتقاد به درستي تصميمات امام(ع) و همراهي حجت و برهان الهي با کارهاي ايشان، از لوازم اعتقاد به عصمت است.
سخنان اين گونه اصحاب، اعتقاد آنان به لزوم اطاعت از امام را نيز نشان مي دهد. دوران امامت امير مؤمنان به ويژه دورة حکومت ايشان با جنگ هاي مختلف با کساني همراه بود که از مسلمانان سابقه دار و قاريان قرآن و عابدان روزگار به شمار مي آمدند. اين دوره، دورة شک و ترديد براي بسياري از کساني بود که با امير مؤمنان(ع) بيعت کرده بودند. از التزام عملي برخي از اصحاب امير مؤمنان در همراهي امام(ع) در صحنه هاي مختلف و عدم ترديد در درستي کردار و گفتار ايشان، مي توان اعتقاد آنان به عصمت را ـ هر چند به طور غير صريح ـ دريافت. يکي از اين نمونه ها رفتار مالک اشتر است که نقل شد. نمونة ديگر، کردار ابورافع است. او از اصحاب رسول خدا(ص) بود. ابورافع به دليل شنيدن روايتي از پيامبر(ص) دربارة همراهي امام علي(ع) با حق، در درستي کارهاي ايشان شک نداشت و در رکاب ايشان در جنگ هاي جمل، صفين و نهروان جنگيد.53
در ميان اصحاب غيرمشهور امام(ع)، مي توان افرادي را نيز يافت که گاه در درستي رفتار امام شک مي کردند. ابوثابت غلام ابوذر از اين افراد است. او در جنگ جمل با ديدن عايشه در جبهة مقابل خود، در درستي همراهي خود با علي(ع) شک کرد؛ اما اين شک ديري نپاييد و بر درستي کار خود ثابت قدم گرديد. او اين ماجرا را براي ام سلمه همسر رسول خدا(ص) نقل کرد. ام سلمه بر لزوم استواري او در همراهي علي(ع) تأکيد کرد و براي او حديثي را از رسول خدا(ص) نقل کرد که بر همراهي علي(ع) با قرآن دلالت داشت.54
اين نقل مي رساند که مسئلة عصمت امام براي ابوثابت، شناخته شده نبوده است يا او در عمل به آن توجه نکرده است؛ اما از رفتار و گفتار ام سلمه مي توان اعتقاد به عصمت را برداشت کرد؛ هر چند از تعبير عصمت استفاده نشده است.
ابو زينب ازدي در درستي جنگ با اصحاب جمل ترديد داشت و از امام(ع) با قسم پرسيد «آيا اين جنگ درست است و ما بر حق مي جنگيم؟» امام(ع) به او اطمينان داد.55 رافع بن سلمه در جنگ صفين با امام(ع) همراه بود؛ اما پس از آنکه علي(ع) حکميت را پذيرفت، از امام(ع) برائت جسته و متحير بود. به همين دليل، امام را با عنوان اميرمؤمنان خطاب نکرد. بعد از خبر دادن امام از حوادث آيندة جنگ و تحقق آن اخبار، او به امامت حضرت ايمان آورد.56
جندب بن عبدالله ازدي مي گويد: «در جنگ جمل با امير مؤمنان(ع) بدون شک و با يقين به درستي اين کار شرکت کردم؛ ولي وقتي به نهروان رفتيم، در دل من ترديد حاصل شد و با خود گفتم که با قاريان و با بهترين افراد خود مي جنگيم!».57
آنچه بيان شد، نمونه هايي از ترديد برخي افراد در عصمت اميرالمؤمنين(ع) را نشان مي دهد. البته ديدگاه اين افراد در برابر ديدگاه اکثريت اصحاب برجسته آن حضرت، قرار دارد. در اين مطلب که افرادي مانند سلمان، ابوذر، عمار، مالک و مانند آنها از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين(ع) بودند، ترديدي نيست. مدح هاي اميرالمؤمنين، رفتار و سخنان آنان، جايگاه خاص آنان را در تشيع نشان مي دهد، بنابراين، روشن است که ديدگاه آنان را بايد جريان اصلي تشيع قلمداد کنيم؛ نه کساني را که از افراد عادي و عامي به شمار مي آمدند. افزون بر آن، نبايد از ياد برد که فتنة جمل، صفين و نهروان آن قدر سنگين و غير منتظره بود که براي بسياري از افراد که به عظمت علمي امام علي(ع) نيز معترف بودند، در درستي اين جنگ ها ترديد ايجاد شد. از اين روي، بسياري از اين ترديد ها، ترديد در مقام علمي امام(ع) نيست؛ بلکه ناشي از شدت فتنه بود. آنان در مقابل خود کساني را مي ديدند که ادعاي مسلمان بودن داشتند و حتي برخي از آنان از بزرگان صحابه به شمار مي آمدند. اين افراد از طرفي عظمت و مقام امام(ع) را مي ديدند و از طرف ديگر احتمال آلوده شدن دستانشان به خون مسلمانان را در نظر مي گرفتند و بدين دليل گرفتار تحير و ترديد مي شدند.
با توجه به نقل هاي يادشده، مي توان به اين نتيجه رسيد که اعتقاد به عصمت امام و لزوم اطاعت ايشان در ميان انديشه هاي اصحاب برجستة اميرالمؤمنين(ع) وجود داشته است؛ هر چند که اين واژه در آن دوره کاربرد نداشته است؛ اما از تعابير مشابه آنان که از اين مقام حکايت مي کند و نحوة رفتارشان، مي توان به اعتقاد آنان به عصمت امام اطمينان يافت. البته اين بدان معنا نيست که تمام اصحاب ايشان چنين اعتقادي داشتند. نتيجة اصلي اين نوشتار نيز اثبات اين باور در ميان اصحاب مي باشد و طبيعي است که همواره به دلايل مختلف، مخالفت هايي وجود داشته است. آن چه قابل توجه است، اينكه در ميان اصحاب برجسته اميرالمؤمنين(ع) که تشيع با نام آنان شناخته مي شود، اين باور را مي توان يافت.
نتيجه گيري
با مرور سخنان نقل شده از اصحاب ائمه(ع) در منابع معتبر چند قرن اوليه به اين نتيجه رسيديم که مي توان ديدگاه کنوني اکثريت شيعه در مورد علم و عصمت ائمه(ع) را ناشي از ديدگاه اصحاب برجستة اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب(ع) مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و … و شيعيان صدر اسلام داشت. آنان از علم ويژة امام و هدايت يافتگي امام آگاه بودند. سخنان او را فصل الخطاب و واجب الاطاعه مي دانستند. چنان که اعتقاد به عصمت آن حضرت را نيز مي توان در ميان سخنان آنان يافت.
گفته است که ديدگاه ياد شده، ديدگاه اصحاب سرشناس و مورد تأييد اميرالمؤمين(ع) بوده است؛ بنابراين، مخالفت هاي برخي از جامعة غير شيعي آن دوره با اين ديدگاه يا لغزش هاي برخي از اصحاب ايشان، شهرت و قوت اين ديدگاه را در ميان اصحاب آن حضرت، مخدوش نمي سازد.

________________________________________
* دانشجوي دکتري کلام اسلامي جامعة المصطفي العالمية دريافت: 15/7/89 ـ پذيرش: 20/9/89
1sayyedali@gmail.com
________________________________________
1 . ر.ک: احمد الکاتب، تطور الفکر السياسي الشيعي من الشوري الي ولاية الفقيه؛ حسين مدرسي طباطبايي، مکتب در فرآيند تکامل.
2. ر.ک: ميرحامد حسين هندي، عبقات الأنوار، ج14، ص2.
3. ر.ک: نورالله شوشتري، احقاق الحق، ج23، ص452.
4. محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الأمالي، ص138ـ139.‏
5 . فرات بن ابراهيم کوفي، تفسير فرات الكوفي، ص 81.‏
6 . محمدبن حسن بن فروخ صفار، بصائرالدرجات، ص57.
7 . جعفربن محمد طوسي، الأمالي، ص143.
8 . محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الجمل، ص254.
9 . محمد بن عمران المرزباني الخراساني، مختصر أخبار شعراء الشيعة، ص40.
10. ابن قتيبة دينوري، امامت و سياست، ترجمه سيدناصر طباطبايى، ص152.
11. احمدبن ابى يعقوب يعقوبي، تاريخ‏يعقوبى، ج‏2، ص76.
12. محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الجمل، ص254.
13. محمدبن عبد الله الإسكافي، المعيار والموازنة، ص120.
14. محمدبن عمر كشي، رجال‏الكشي، ص66 ـ67.
15. ‏سليم بن قيس هلالى كوفى، كتاب‏سليم‏بن‏قيس، ص777.
16. ابن قتيبة دينوري، امامت و سياست، ص152.
17. احمدبن ابى طاهر ابن طيفور، بلاغات النساء، ص55.
18. جعفربن محمد طوسي، الأمالي، ص11.
19. امام على بن ابى طالب(ع)، نهج البلاغه، خ 128، ص186.
20. در روايت ديگري نيز از اميرمؤمنان(ع) ، تمام موارد ياد شده در آيه، علومي غيبي شمرده شده اند که جز خداوند کسي از آن آگاه نيست. (ر.ک: محمدبن حسن بن فروخ صفار، بصائر الدرجات، ص111).
21. ر.ک: محمدبن علي بن الحسين الصدوق، الخصال، ج1، ص290 و محمدبن حسن بن فروخ صفار، بصائر الدرجات، ص111.
22. انعام:50: «قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ» و ر.ک: اعراف:188 و هود:31.
23. محمدبن حسن بن فروخ صفار، بصائرالدرجات، ص262.
24. محمدبن عمر كشي، رجال‏الكشي، ص20 ـ 24.
25. همان، ص16.
26. همان، ص12.
27. کسي که فرشتگان با او سخن مي گويند.
28. محمدبن عمر كشي، رجال‏الكشي، ص12 و 15؛ البته در روايت ديگر او محدث از امام خود معرفي شده است که از حد آن نمي گذرد و در ادامه امام صادق(ع) فرمود: خداوند با کسي جز حجت او سخن نمي گويد. (همان، ص15) به نظر مي رسد که اين روايت مفسر روايت قبلي متن است و گويا مفاد آن اين است که سلمان از اصحاب سرّ ائمه(ع) است و معارفي را از ائمه(ع) آموخته است که بسياري از آن بي اطلاعند.
29. محمدبن عمر كشي، رجال‏الكشي، ص19ـ 20.
30. همان، ص25ـ26.
31. همان، ص78.
32. همان، ص75.
33. همان، ص80.
34. همان، ص84ـ 87.
35. مقصود او روزي بود که پيامبر(ص) به او وعده شهادت داده بود.
36. محمدبن عمر كشي، رجال‏الكشي، ص29.
37. محمد بن محمد بن نعمان مفيد، الارشاد، ج1 ص326.
38 . همو، الأمالي، ص334 ـ 335.
39 . محمدبن حسن بن فروخ صفار، بصائرالدرجات، ص354.
40. همان، ص306.
41. همان، ص391.
42. محمدبن عمر كشي، رجال‏الكشي، ص85 ـ 87.
43. محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الارشاد، ج1، ص315.
44. براي آشنايي با نمونه هايي از سخنان رسول خدا(ص)در مورد عصمت ائمه(ع): ر.ک: على بن محمد خزاز قمى، كفاية الأثر، ص113 و محمدبن علي بن الحسين صدوق، الامالي، ص583.
45. سليم بن قيس هلالى كوفى، كتاب ‏سليم‏بن‏قيس، ص881.
46. نعمان بن محمد تميمى مغربى، شرح الاخبار، ج1، ص124.
47. محمدبن حسن طوسي، الأمالي، ص727ـ 732.
48. همان، ص181ـ 182.
49. نصربن مزاحم بن سيار منقري، وقعة صفين، ص511.
50. همان، ص521.
51. محمدبن حسن طوسي، الأمالي، ص671 ـ 672.
52. ابن قتيبة دينوري، امامت و سياست، ص151.
53. محمدبن حسن طوسي، الأمالي، ص59.
54. همان، ص460.
55. نصربن مزاحم بن سيار منقري، وقعة صفين، ص100.
56. محمدبن يعقوب کليني، الكافي، ج1، ص345-346.
57 . محمدبن محمدبن نعمان مفيد، الارشاد، ج1، ص317.

منابع
نهج البلاغه، قم، دار الهجره.‏ بي تا.
ابن قتيبة الدينوري، عبد الله بن مسلم، الإمامة والسياسة، تحقيق علي شيري، قم، شريف الرضي، 1413ق.
اسكافى، محمدبن همام، التمحيص، قم، مدرسه امام مهدى، 1404ق.
اسكافي، محمدبن عبد الله، المعيار والموازنة، تحقيق شيخ محمدباقر محمودي، بيروت، مؤسسة فؤاد بعينو، 1402ق.
اشعري قمي، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، تهران، عطايي، 1963م.
‏اهوازى، حسين بن سعيد، المؤمن، قم، مدرسه امام مهدى، 1404ق.
بابويه القمي، علي بن الحسين، الإمامة والتبصرة من الحيرة، قم، تحقيق ونشر مدرسه إمام مهدي، 1404ق.
‏برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، قم، دار الكتب الإسلامية، 1371ق.
، المحاسن، قم، دارالکتب الاسلامية، 1371ق.
، رجال البرقي، تهران، دانشگاه تهران، 1383ق.
‏تميمى مغربى، نعمان بن محمد، دعائم الإسلام، مصر، دار المعارف، 1385ق.
، شرح الاخبار في فضائل الائمة الاطهار، تحقيق سيدمحمد حسينى جلالي، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1409ق.
‏ثقفى، ابراهيم بن محمد، الغارات، قم، مؤسسه دارالكتاب، 1410 ق.‏
جوهري، بن عبيدالله بن عياش، كتاب مقتضب الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر، قم، مكتبة الطباطبائي، بي تا.
‏حلبى، ابو الصلاح، تقريب المعارف، قم، جامعه مدرسين، 1404ق.
خزاز قمى، على بن محمد، كفاية الأثر، قم، بيدار، 1401ق.
دينوري، ابن قتيبة، امامت و سياست، ترجمه سيد ناصر طباطبايى، تهران، ققنوس،1380.
سيد مرتضي، علي بن حسين، الأمالي، قم، مكتبة آيت الله العظمى المرعشي النجفي، 1403ق.
‏شوشتري، نورالله، احقاق الحق و ازهاق الباطل، قم، مکتبة آية الله مرعشي، 1409ق.
صدوق، محمدبن علي بن الحسين، الإعتقادات في دين الإمامية، قم، غلامرضا مازندراني، 1412ق.
، الأمالي، تهران، كتابخانه اسلاميه، 1362.
، التوحيد، قم، جامعه مدرسين، 1398ق.
، الخصال، قم، جامعه مدرسين، 1403ق.
، الهداية، قم، مؤسسة الإمام الهادي، 1418 ق.
، صفات الشيعة، تهران، اعلمى، بي تا.
، فضائل الشيعة، قم، مؤسسه امام مهدي، 1410ق.
، كمال الدين، قم، دار الكتب الإسلاميه، 1395ق.
، معاني الأخبار، قم، جامعه مدرسين، 1361.
صفار، محمدبن حسن بن فروخ، بصائر الدرجات، قم، كتابخانة آيت الله مرعشى، 1404ق.
طبري، محمد بن جرير، المسترشد في امامة امير المؤمنين علي بن ابي طالب(ع) ، تحقيق احمد المحمودي، قم، مؤسسة الثقافة الاسلامية، بي تا.
، دلائل الإمامة، نجف، المطبعة الحيدرية، 1369ق.
، نوادر المعجزات في مناقب الائمة الهداة(ع) ، قم، مدرسة الامام المهدى، 1410 ق.
طوسى، محمدبن حسن، الاقتصاد الهادي إلى طريق الرشاد، تهران، مكتبة جامع چهلستون، 1400ق.
، الأمالي، قم، دارالثقافة، 1414ق.
، الغيبة، قم، مؤسسه معارف اسلامى، 1411ق.
، الفهرست، نجف اشرف، المكتبة المرتضوية، 1356ق.
، تهذيب الاحکام، تهران، دارالکتب الاسلامية، 1365.
، رجال الشيخ الطوسي، قم، اسلامى جامعه مدرسين، 1415ق.
طيفور، احمد بن ابى طاهر، بلاغات النساء، قم، شريف رضى، بي تا.
غضائرى، احمدبن حسين، رجال ابن الغضائري، قم، مؤسسه اسماعيليان، 1364ق.
‏كشى، محمدبن عمر، رجال الكشي، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348.
كلينى، محمدبن يعقوب، الكافي، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1365.
كوفي، محمدبن سليمان، مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن ابي طالب(ع)، تحقيق محمدباقر محمودي، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1412ق.
کوفي، فرات بن ابراهيم، تفسير فرات الکوفي، تهران، موسسه چاپ و نشر، 1410ق.
مازندراني، محمدبن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، قم، علامه، 1379ق.
مرزباني الخراساني، محمدبن عمران، مختصر أخبار شعراء الشيعة، تقديم، تحقيق وتعليق: محمد هادي أميني، ط.الثانية، بيروت، شركة الكتبي للطباعة والنشر والتوزيع، 1413ق.
مسعودي، على بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اسعد داغر، چ دوم، قم، دار الهجرة، 1409ق.
‏مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، الإختصاص، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413ق.
، الإرشاد، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413ق.
، الأمالي، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413ق.
، الجمل، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.‏
، تفضيل أمير المؤمنين(ع)، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413ق.
منقرى، نصر بن مزاحم بن سيار ، وقعة صفين، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى، 1403ق.
‏نجاشى، احمد بن على، رجال النجاشي، قم، جامعه مدرسين، 1407ق.
‏نعمانى، محمد بن ابراهيم ، الغيبة، تهران، مكتبة الصدوق، 1397ق.
نوبختي، حسن بن موسي، فرق الشيعه، نجف، المطبعة الحيدرية، 1355ق.
نيشابوري، فضل بن شاذان، الإيضاح، تحقيق سيد جلال الدين حسيني أرموي، بي جا، بي نا، بي تا.
، مئة منقبة، قم، مدرسه امام مهدى، 1407ق.
‏هلالى كوفى، سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس، قم، الهادى، 1415ق.
هندي، ميرحامد حسين، عبقات الانوار في امامة الائمة الاطهار، اصفهان، کتابخانه اميرالمؤمنين علي(ع)، 1366.
يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتى، چ ششم، تهران، علمى و فرهنگى، 1371.
نویسنده: سيدعلي هاشمي
منبع: نشریه معرفت کلامی، شماره 2، تابستان 1389
کلید واژه های مرتبط: علم امام، عصمت، اصالت باورهاي شيعه، شيعيان اوليه، اصحاب ائمه(ع)

راه كارهاى ايجاد آرامش روان در زندگى فردى از منظر روايات

راه كارهاى ايجاد آرامش روان در زندگى فردى از منظر روايات
اشاره

در اين مقال، به راه كارهاى ايجاد آرامش روانى از ديدگاه معارف اسلامى پرداخته شده و عوامل ايجادكننده سكون و آرامش قلبى و روحى بيان گرديده اند.

در ايجاد آرامش و سكون و طمأنينه، عوامل بسيارى دخالت دارند كه به موارد عمده آن اشاره مى شود.
1. صبر

«صبر» در لغت، بازداشتن نفس ـ به سبب رسيدن مكروهى به آن ـ از جزع و فزع است. صبر موجب غم زدايى و آرامش روان است; چنان كه اميرمؤمنان على(عليه السلام)مى فرمايد: «با اراده هاى صبورانه و حسن يقين، غم هاى وارد بر خود را دور ساز.»1

مؤمن با اعتقاد به ثواب و پاداش الهى براى صبر كردن، با صبورى غم و اندوه را از خود مى زدايد و آرام مى گيرد; چرا كه اعتقاد دارد «اِنَّما يُوفَّى الصّابرونَ اَجرَهُم بغيرِ حِساب» (زمر: 10); همانا صابران اجر و پاداش خود را بى حساب دريافت مى كنند.

در مرتبه بالاتر، مؤمن بر اين باور است كه رحمت الهى شامل او شده. از اين رو، دليلى بر غمگين بودن نمى بيند; چه اين كه خداوند متعال مى فرمايد: «و بَشِّر الصابرينَ الّذين اِذَا اَصابتهم مصيبةٌ قالوا اِنّا لِلّه و اِنّا اِليه راجِعون اوُلئكَ عَليهم صلواتٌ مِن ربِّهم و رحمةٌ و اولئكَ هم المهتدونَ» (بقره: 155ـ 156); و بشارت بده به استقامت كنندگان كه هرگاه مصيبتى به آن ها رسد، مى گويند: ما از آنِ خدا هستيم و به سوى او بازمى گرديم. اين ها همان ها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آن ها هستند هدايت يافتگان.

بنا به گفته شهيد ثانى، اين مرتبه از صبر، مرتبه «رض» است2 و روشن است كه مرتبه رضا با غم تناسبى ندارد; چون كسى كه راضى و خشنود است، غمناك نيست، آرام است.
2. توبه

اهميت توبه: احساس گناه مايه خستگى روح است. اين احساس باعث سرخوردگى در زندگى مى شود. گناه كار احساس پوچى و از دست دادن انگيزه ادامه حيات مى كند، مضطرب و نگران است.

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «چه بد قلاده اى است قلاده گناهان.»3

احساس گناه، فكر را دايم به خود مشغول مى دارد. گناه كار هميشه به اين فكر است كه چگونه خود را از اين قلاده رهايى بخشد. اين فكر مانند كابوسى وحشتناك، بر روح او سايه افكنده، او را مضطرب مى سازد و آرامش را از او سلب مى نمايد. «توبه» يكى از بهترين راه هاى رهايى از كابوس درون و آزادى از چنگال احساس گناه است; چرا كه سبب آمرزش گناه و تقويت اميد انسان به رضايت الهى و بازگشت به سوى خداوند متعال است و به همين سبب، موجب كاهش شدت اضطراب مى گردد.4
3. دعا

دعا همچون باران بهارى است كه سرزمين دل ها را سيراب مى كند و آرامش را بر شاخسار روح و جان آدمى ظاهر مى سازد. انسان در دعا، با خداى خود مناجات مى كند و از مشكلاتى كه زندگانى او را نگران كرده، به او پناه مى برد. بى ترديد، با بازگوكردن مشكلات، حالت آرامش روانى به انسان دست مى دهد و از تشويش خاطر رهايى مى يابد.

يكى از روان شناسان مى گويد: «امروزه يكى از علوم، يعنى روان پزشكى، همان چيزهايى را تعليم مى دهد كه پيامبران تعليم مى دادند، چرا؟ به علت اينكه پزشكان روانى دريافته اند كه دعا و نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين، نگرانى و تشويش و هيجان و ترس را، كه موجب نيمِ بيشترى از ناراحتى هاى ماست، برطرف مى سازد.»5

دعا به درگاه الهى منشأ آرامش روح و روان مى شود و درد و غم را از انسان زايل مى سازد و انسان احساس مى كند يك پناهگاه قوى و محكم دارد كه حامى و پشتيبان اوست. امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «پدرم، امام باقر(عليه السلام) هر وقت امرى او را محزون مى كرد، زنان و كودكان را جمع مى نمودند، پس دعا مى كردند.»6

هيچ انسانى نيست كه گرفتارى و مشكلات در زندگى نداشته باشد. بلاهاى روحى همه انسان ها را تهديد مى كنند. ارتباط با خدا و دعا به درگاه الهى دردها را زايل مى كند و باعث آرامش زندگى مى شود.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند: «دعا كن كه شفاى همه دردها در دعاست.»7

يكى از فيلسوفان روان شناسى، دعا را براى معالجه بيماران، راهى مفيد دانسته، مى گويد: «دعا براى معالجات امراض روحى بسيار مؤثر بوده و در نتيجه، صحّت بدنى و جسمى را در پى خواهد داشت.»8

دعا و نيايش ابعادى عاشقانه دارد. دعا مى تواند بيانگر عشق حق شناسى و لذت روحى سيراب شده باشد. از ديدگاه روان شناسى، هرگونه دعا و نيايش همچون آيينى سحرآميز، تسكين دهنده است.9

الكسيس كارل مى گويد: «دعا، محكم ترين و بالاترين حلّال مشكلات است. تأثير دعا واقعاً شگفت انگيز است. قدرت دعا، نشانه آزاد شدن انرژى است; همان طور كه به كمك تكنيك هاى عملى، انرژى اتمى را آزاد مى كنند، با استفاده از قدرت دعا و از طريق شگردهاى عملى، مى توان انرژى معنوى را آزاد ساخت. آثار اين قدرت انرژى زا بر بسيارى از مردم آشكار است.»10

آقاى ديل كارنگى، روان شناس معروف امريكايى مى نويسد: «هنگامى كه كارهاى سنگين قواى ما را از بين مى برد و اندوه ها هر نوع اراده اى را از ما سلب مى كند و بيشتر اوقات، كه درهاى اميد به روى ما بسته مى شود، به سوى خدا روى مى آوريم، ولى اصلا چرا بگذاريم روح يأس و نااميدى بر ما چيره شود؟ چرا همه روزه به وسيله خواندن نماز و دعا و بجا آوردن حمد الهى، قواى خود را تجديد نكنيم؟»11

ما براى ايجاد آرامش در زندگى بايد دعا كنيم و به خداوند متعال پناه ببريم; چه اين كه دعا اگر مستجاب شود يا مستجاب نشود، در روح انسان ايجاد آرامش مى كند; زيرا دعا و خواندن خدا دو اثر در آرامش روح و روان انسان دارد: يكى اينكه خود دعا ذاتاً موجب آرامش است و كوه هاى غم و نگرانى را ذوب مى كند; چرا كه دعا يكى از مصاديق ياد خداست و ياد خدا قطعاً موجب آرامش است. ديگر اينكه انسان اگر با تمام شرايط دعا كند و در نهايت، خداوند كريم هم مصلحت بداند، دعاى او در رفع غم و اندوه مستجاب خواهد شد; چنان كه خداوند متعال درباره داستان حضرت ايّوب(عليه السلام)مى فرمايد: «و اَيّوبَ اِذ نادى ربَّهُ اَنّى مَسّنَى الضُرُّ و اَنتَ ارحَمُ الراحمينَ فَاستجبنا لَهُ فكَشفنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ و آتيناه اَهلَهُ و مِثلَهم معهم» (انبياء: 82); و ايّوب وقتى كه پروردگار خود را خواند كه مرا رنجى سخت رسيده است و تو بخشنده ترين بخشندگانى، او را اجابت كرديم و آنچه را به او رسيده بود از رنج واندوه زايل ساختيم…

دعا و نيايش علاوه بر اينكه غم و اندوه را زايل مى كند، باعث اطمينان قلب و قدرت روحى مى شود; زيرا انسان در نهايت، بهويژه در وقت اضطراب، غالباً با حضور قلب و خلوص نيت رو به سوى خداى مى آورد و با او درد دل مى كند، عقده هاى خويش را بيرون مى ريزد و اسرار خود را، كه در نهان گاهش محافظت مى شد، به زبان مى آورد و تنها از او راه چاره و گريزگاه طلب مى نمايد و با آه و ناله تقاضاى كمك مى كند و اين خود طمأنينه و آرامش كاملى در پى خواهد داشت.

به ديگر سخن، وقتى نيايشگر از بن جان و ژرفاى دل، دست به دعا برمى دارد نوعى شادابى و بهجت و انبساط در درون خود احساس مى كند كه حاضر نيست به هيچ بهايى آن را از دست بدهد. دعا در انسان حالت روشن دلى و روشن بينى و آرامش ايجاد مى كند و در حكم چراغى مى گردد كه در درونش روشن شده باشد، بر خلاف افرادى كه با دعا و ياد خدا رابطه ندارند و هميشه خانه دلشان تاريك و ظلمانى است و از درك و بينش و روشنايى بى نصيبند و از دعا به عنوان نيروى بهجت زا و انبساط آفرين محرومند.

دكتر آلكسيس كارل درباره اثر تسكينى دعا مى گويد: «نيايش را نبايد با مُرفين هم رديف دانست; زيرا نيايش در همين حال كه آرامش را پديد آورده است، به طور كامل و صحيح، در فعاليت هاى مغزى انسان يك نوع شكفتگى و انبساط باطنى و گاه قهرمانى و دلاورى را تحريك مى كند. دعا در انسان نيروى مقاومت مى آفريند، تلخى ها را شيرين مى گرداند و از اضطراب و ترديد رهايى يافته و با آن خود را به پايگاه عظيم قدرت روحى و معنوى متصل مى كند و هيچ حادثه و رويدادى آرامش و اطمينان او را برهم نمى زند.

آدمى به واسطه دعا و نيايش به قدرت لايتناهى تكيه مى كند و در تمام امور از او مدد مى گيرد و مآلا صدق و خلوص، آرامش و صفا تمام هستى او را احاطه مى كند.

اصولا نيايش و دعا انسان ها را آن چنان رشد مى دهد كه جامه اى كه وراثت و محيط به قامتشان دوخته است، برايشان كوتاه مى گردد، ملاقات پروردگار آن ها را از صلح و آرامش درون لبريز مى سازد، به طورى كه شعشعه پرتو اين صلح از چهره آن ها نمودار است و آن را هرجا كه روند، با خود مى برند.»12

نيايشگر، كه با تضرّع و ناله مضطربانه و از روى عشق و محبت، معبود خويش را صدا مى زند و پيوسته عظمت و جلال او را در ذهن خود مجسّم مى سازد، هر نوع بلا و گرفتارى را از خود دفع مى كند.

حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايند: «گرفتارى هاى پى درپى را با دعا دور نماييد.»

و همچنين امام رضا(عليه السلام) مى فرمايد:

«بر شما باد دعا كردن; زيرا دعا و درخواست از خداى عزّوجل بلا و غم را برطرف مى سازد.»13
آثار و بركات دعا

دعا به درگاه ايزد متعال آثار و بركات ويژه اى دارد كه به چند نمونه از آن ها اشاره مى شود:

1. رهايى از غربت و بيگانگى: دعا انسان را از انزواى درون بيرون آورده، به جمع پيوند مى زند و آن در حقيقت، همدم شايسته اى است كه تنهايى و غربت وحشتناك را به انس و الفت مبدّل مى سازد; زيرا شخصى كه در حال نيايش است، نه تنها خود را تنها نمى بيند، بلكه با چشم دل مى يابد كه در آن حالات عرفانى، مجموعه كائنات با او هم نوا هستند; چه آن كه به فرمايش قرآن كريم، هرموجودى تسبيح و حمد او مى گويد، ولى شما تسبيح آن ها را نمى فهميد.14

عالم هستى يكپارچه در حال تسبيح و تحميد خداست. هر موجودى به نوعى، به حمد و ثناى حق مشغول است. منتها افراد غافل و لااُبالى نمى توانند آن را درك كنند. فقط اهل پرستش و دعا هستند كه از روى عشق و محبت و با سوز و گداز، او را مى خوانند و اين صدا را به گوش و جان مى شنوند. به قول مولوى:

گر تو را از غيب چشمى باز شد با تو ذرّات جهان همراز شد

نطق آب و نطق خاك و نطق گِل هست محسوس حواس اهل دِل

جمله ذرات عالم در نهان با تو گريانند روزان و شبان

گر سميعيم و بصير و با هُشيم با شما نامحرمان ما خامُشيم.

2. مايه آرامش دل: دعا و ذكر خدا باعث آرامش روح و روان مى گردد و دل انسان تنها با ياد خدا آرام مى گيرد.

مولاى متّقيان على(عليه السلام) فرمودند: «خداوند سبحان ذكر و ياد خود را صيقل دهنده و روشنايى دل ها قرار داده است.»15

3. وسيله تقرّب انسان به خدا: بالاترين آرزوى انسان رسيدن و وصال به خداست و انسان فطرتاً دوست دارد از محبوبيت او برخوردار گردد. همواره در تكاپوى اين معناست كه فرصتى پيش آيد تا با تمسّك به وسايل تقرّب به خدا، به مقصودش نايل گردد. دعا بهترين وسيله اى است كه در رسيدن به اين مهم، كمك شايانى مى كند.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند: «بر شما باد به دعا; زيرا چيزى مانند آن باعث نزديكى انسان به خدا نمى گردد.»16

اين از آن روست كه انسان به واسطه دعا و نيايش، رو به سوى خدا مى آورد و فاصله ها را كم مى كند و حجاب ها را كنار زده، خويشتن را از قيد و بند بندگى شيطان و نفس امّاره مى رهاند و از هلاكت و سقوط حتمى نجات مى بخشد.

نيايش و دعاست كه خدامحورى را در زندگى انسان به عنوان يك اصل خدشه ناپذير در آورده و همه خواست ها و نيازها و خُلق و خوى ها را بر گرد محور او قرار مى دهد و از آنچه باعث اعراض و رويگردانى و قطع عنايت حضرت بارى تعالى است، به شدت اجتناب مى دهد.

4. بهترين وسيله بازيابى خود: بدون ترديد، هنگامى كه انسان به ماديات و لذّت حاصل از آن مشغول باشد و همواره در جهت ثروت اندوزى و جاه طلبى و بى بندوبارى گام بردارد، به تدريج خدا را، كه مبدأ آفرينش موجودات است، فراموش كرده و از تذكّر و يادآورى او غفلت مىورزد و بالمآل، خود واقعى خويش را فراموش مى كند.

با دعاست كه انسان خود واقعى خويش را، كه پرتوى از عالم ربوبى است، باز مى يابد و هر چه توجه او به خدا بيشتر مى شود، به همان نسبت با خود آشنا مى گردد و او را از غفلت و بى توجهى نجات داده، جانى تازه و آرامشى ويژه به او مى بخشد.

در دعا و نيايش است كه انسان خود را آن گونه كه هست، مى بيند، به نقص و عيب خويش آگاه مى گردد و مانع اين مى شود كه در او «خودپندارى» جايگزين «خود حقيقى» شود و هرگز اين دو را با يكديگر خلط نكرده، پيوسته از هم تميز دهد.

ويليام جيمز درباره دعا و نيايش مى گويد: «انگيزه نيايش و دعا نتيجه ضرورى اين امر است كه در عين اينكه درونى ترين قسمت از خودهاى اختيارى و عملى هر كس خودى از نوع اجتماعى است، با وجود اين، مصاحب كامل خويش را تنها در جهان انديشه مى تواند پيدا كند. اغلب مردم، خواه به صورت پيوسته، خواه تصادفى، در دل خود به آن رجوع مى كنند. حقيرترين فرد در روى زمين با اين توجه عالى، خود را واقعى و با ارزش مى كند.»17
4. صله رَحِم

يكى از دستورهاى دين اسلام، كه به فعاليت هاى عينى و خارجى انسان اختصاص دارد، ارتباط با خويشاوندان و اقوام است كه از آن تحت عنوان «صِله رَحِم» ياد مى شود.

در انديشه دينى ما، حفظ، توسعه و تعميق روابط فاميلى و ارتباط صميمانه و حمايتى خويشاوندان از چنان اهميتى برخوردار است كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) آن را جزو دين دانسته18 و در جاى ديگر، هدف از رسالت خويش را پس از بندگى خداوند و شكستن بت ها و طواغيت، صله رحم معرفى مى كنند.19

از منظر تفكّر دينى، نقش صله رحم به گونه اى است كه انجام آن سبب سامان دهى و ايجاد سلامت و عافيت و در طريق صحيح قرارگرفتن تمام امور است; آنجا كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «نيكى كنيد و صله رحم نماييد… كه باعث عافيت در تمام امور مى شود.»20

همچنين در روايتى ديگر، ارتباط خويشاوندى را سبب آرامش و تسكين خاطر افراد معرفى كرده مى فرمايد: «هرگاه كسى از رَحِم خود عصبانى شد و بر او غضب كرد، پس بايد به سوى او روانه شود و با او تماس برقرار كند. به درستى كه دو رحم در تماس با يكديگر به آرامش و سكون مى رسند.»21

بنابراين، درباره اهميت صله رحم و نقش و پيامدهاى آن در سلامت و آرامش روحى و بهداشت روانى انسان از منظر آموزه هاى دينى، همين بس كه امام صادق(عليه السلام) ايجاد ارتباط فاميلى را تأمين كننده سلامت و عافيت تمام امور انسانى معرفى كرده اند. از اين رو، در اينجا مناسب است به مباحثى پرداخته شود كه در رابطه با تبيين موضوع مزبور مفيدند.
الف. معناى «رحم» و «صله رحم»

راغب اصفهانى درباره واژه «رحم» چنين مى گويد: «”رَحِم” در اصل، همان “رَحِم” زن است و استعاره براى خويشان و نزديكان به كار مى رود; به اين جهت كه آن ها از يك رحم شكل گرفته اند.»22

مرحوم علّامه طباطبائى مى فرمايد: «رَحِم عبارت از آن جهت وحدتى است كه به خاطر تولّد از يك پدر و مادر و يا يكى از آن دو در بين اشخاص برقرار مى شود و در حقيقت، باعث اتصال و وحدتى است كه در ماده و وجودشان نهفته است.»23

در حديثى از امام صادق(عليه السلام) نيز وقتى از حضرتشان درباره تفسير آيه شريفه «الّذينَ يَصِلونَ ما اَمراللّهُ بِه» سؤال شد، فرمودند: «منظور خويشاوندان توست.»24

از مجموع آنچه ذكر شد، معلوم مى شود كه مراد از «رحم»، كه صله آن مورد تأكيد و توصيه دين است، اقوام و خويشاوندان مى باشند كه در عرف مردم، به عنوان نزديكان و خويشاوندان تلقّى مى شوند.

اما درباره «صله رحم» و معنا و مفهوم آن، ابن اثير چنين مى گويد: «مراد از “صله رحم” احسان نمودن به نزديكان از خويشان نسبى و سببى و مهربانى و عطوفت نشان دادن به آن ها و رعايت كردن احوال آنان است.»25

مرحوم نراقى مى فرمايد: «صله رحم عبارت است از: شريك ساختن رحم و خويشاوندان در مال و مقام و ديگر خيرات دنيا كه آدمى به آن ها دست مى يابد.»26

با اين بيان ها، روشن مى شود كه «صله رحم» يعنى ارتباط و پيوند با اقوام و خويشان كه مى تواند در قالب ها و شكل هاى گوناگون نمود خارجى پيدا كند. گاهى اوقات در حدّ يك سلام كردن و احوالپرسى است، چنان كه امام سجاد(عليه السلام)مى فرمايد: «صلوا ارحامَكم و لو بِالتسليم.»27

و گاهى به صورت ملاقات هاى حضورى، كمك هاى مادى و معنوى در موقعيت هاى مقتضى و بالاخره، تماس هاى مستقيم و غيرمستقيم با اقوام به گونه اى كه احساس شود پيوند خويشاوندى همواره بين آن ها برقرار مى باشد.
ب. صله رحم; تأمين كننده نياز روانى

هر موجود زنده اى، از جمله انسان براى رسيدن به حالت تعادل تلاش مى كند تا نيازهاى اساسى خود را در ابعاد گوناگون شناختى، عاطفى و جسمانى تأمين نمايد; چرا كه عدم تأمين اين احتياجات، چه در زمينه بدنى و جسمانى و چه در زمينه روحى و روانى، سبب ايجاد اختلال در ارگانيسم خواهد شد.

تمام افراد در همه دوره هاى زندگى، براى تأمين نيازهاى روحى و روانى حداكثر كوشش و تلاش را مصروف مى دارند. به نظر روان شناسان، نيازهاى روانى به اندازه نيازهاى بدنى براى انسان حياتى اند و بر اين اساس، نيازهاى روانى را جزو نيازهاى اساسى قلمداد مى كنند و همان گونه كه در الگوى سلسله نيازهاى آبراهام مازلو، روان شناس انسانگرا، آمده است، اين گونه نيازها در رديف نيازهاى عالى مى باشند. بعضى از نيازهاى روانى، كه صله رحم مى تواند نقش تعيين كننده اى در تأمين و ارضاى آن ها ايفا كند، عبارتند از:

1. نياز به محبت;
2. نياز به وابستگى و تعلّق به گروه;
3. نياز به بيان و ابراز خود.28

پژوهشگران علوم تجربى با تحقيقات ميدانى نيز دريافته اند بيمارانى كه مورد حمايت ملموس و عاطفى دوستان و خانواده گسترده خود قرار مى گيرند، بهتر سازگارى حاصل مى كنند و آرامش بيشترى دارند.29 اين جهت اجتماعى از طرف دوستان، فاميل، همسايگان، همكاران و آشنايان و به صورت هاى ملموس، حمايت اطلاعاتى و حمايت عاطفى اعمال مى گردد. حمايت اجتماعى فرد را از نگرش مثبت ترى بر زندگى و نيز احساس عزّت نفس بالاترى برخوردار مى كند و با توزيع يا به حداقل رساندن آسيب هاى ابتدايى، رويدادهاى بالقوّه فشارزا را بى خطر مى كند.30
ج. صله رحم و كاهش تنيدگى

«تنيدگى» يا «استرس» (Stress)مفهومى است كه از علم فيزيك به حوزه هاى زيست شناسى، روان پزشكى و روان شناسى وارد شده است و در مورد اعضاى انسان به كار مى رود. عوامل تنيدگى زا در زندگى فردى و اجتماعى انسان فراوان هستند و روان شناسان براى كاهش و به حداقل رساندن اين عوامل، راه كارهاى گوناگونى ارائه كنند كه از جمله آن ها، ارتباط با خانواده و فاميل و خويشاوندان است كه در كاهش استرس و تنيدگى بسيار مفيد است; زيرا كسى كه از حمايت خانوادگى و اجتماعى برخوردار نباشد، خود را از نظر روانى بدون پشتوانه مى بيند، ولى اگر در مواجهه با حوادث و مشكلات، از تكيه گاه محكم خانوادگى برخوردار باشد، خود را قدرتمند مى بيند و دچار تنيدگى و اضطراب نمى شود و احساس تنهايى نمى كند و كمتر دچار آسيب هاى مختلف ناشى از تنيدگى مى گردد.

كسى كه صله رحم مى كند و ارتباط عاطفى خاصى با نزديكان دارد، احساس قدرت مى كند و فشارهاى اجتماعى زندگى نمى توانند به او آسيب بزنند.

بنابراين، پيوندهاى خانوادگى و ارتباط با خويشان مى تواند با احساس تنهايى، كه يكى از نشانه هاى افراد ناايمن است، به مقابله برخيزد و به افراد خانواده گسترده خويش احساس ايمنى لازم را عطا نمايد تا در موقع بروز مشكلات و ايجاد تنيدگى، بتوانند با آن به خوبى كنار آمده، به آرامش روحى و سلامت روانى دست يابند.31
5. نماز

خداوند متعال در قرآن كريم، درمان تمام نگرانى ها و اضطراب ها را ياد و ذكر خدا معرفى مى كند و آرامش دهنده قلب ها را «توجه به خد» و ياد او معرفى مى نمايد، آنجا كه مى فرمايد: «اَلاَ بِذكرِ اللّهِ تَطمئِنُّ القُلوبِ» (رعد: 28); بدانيد و آگاه باشيد كه ياد خدا و ذكر او باعث آرامش دل هاست.

يكى از مصاديق كامل ذكر خدا «نماز» است و خداوند متعال فلسفه نماز را ظهور ياد خدا در دل ها بيان كرده است: «اَقمِ الصَلوةَ لِذكرى» (طه: 114); نماز را به خاطر ذكر من و ياد من بپا دار.

خداوند متعال، حكيم است و حكيم كارهاى خود را از روى حكمت و تدبير انجام مى دهد و در تشريع نماز هم رازهايى است كه به تمام آن ها نمى توان پى برد، ولى با توجه به روايات و قرآن كريم، مى توان به بعضى از آن ها رسيد. مهم ترين رازهاى عبادى همان طهارت ضمير است كه انسان جانش را از هر چه غير خداست، پاك مى كند.32

انسان هر لحظه به خداى متعال و عنايت او احتياج دارد و اگر عنايت الهى لحظه اى از انسان قطع شود، نابود و هلاك مى گردد. دل انسان تنها با ياد و ذكر خدا مأنوس و آرام است و قلب انسانى با ذكر و نام او نورانى و باصفا مى شود.

وقتى قرآن كريم سخن از نماز به ميان مى آورد، مى فرمايد: «نماز بخوانيد تا ياد مرا زنده كنيد» (طه: 114) و من در ياد شما، به وسيله نماز ظهور كنم و اگر ياد خدا به وسيله نماز ظهور كرد، قلب مطمئن و آرام مى شود.

كسى كه دلش با ياد خدا مطمئن و محكم است، آرامش روحى و روانى دارد و هيچ هراسى از غير خدا ندارد و اميدوار و آرام است; چون متّكى به قدرت و عظمت الهى است و انوار الهى در درونش رسوخ كرده و ياد خدا عامل طمأنينه او شده است. در سوره «معارج» آيه 20 درباره اسرار نماز مى فرمايد: «طبع انسان در برابر شدايد جزع مى كند و اگر خيرى به او رسيد، سعى مى كند انحصارطلب باشد و به ديگران ندهد و اگر رنج و شرّى به او برسد، جزع و بى تابى مى كند، صبر را از دست مى دهد; و اگر خيرى به او برسد، از ديگران منع مى كند، مگر نمازگزاران; اين ها طبيعت را كوبيده اند و فطرت را احيا كرده اند و خاصيت نماز احياى فطرت است.»33 از اين رو، نماز و ياد خداست كه احياگر دل و درون است و باعث رفع نگرانى ها و اضطراب ها مى شود و باعث آرامش انسان مى گردد.

يكى از دانشمندان اسلامى مى گويد: از طريق ذكر خدا، همه مخاوف و ترس ها و بيم ها از ميان برمى خيزند و همه ناراحتى ها از آدمى سترده مى شوند. آن گاه كه فرد به ياد خدا مى افتد، قلبش با طمأنينه، معمور و آباد گشته، مالامالِ از رضا مى شود; قلبى كه قبلا آكنده از ترس و يأس بوده است. لطف و توجه پروردگار، قلب ذاكر را زير سايه خود قرار مى دهد و انسان به اين يقين و قاطعيت مى رسد كه رهيدن از ناراحتى هاى درونى، سهل و هموار است و مى توان وسوسه ها را درهم كوبيد و تخيّلات باطل را از خود دور ساخت. چنين فردِ ذاكرى با خداست و از هيچ امرى بيمناك نبوده، از هيچ چيزى نمى ترسد و به هيچ عارضه روانى دچار نمى گردد. اين حالت به خاطر ثباتى كه خداوند متعال در دل او ايجاد مى كند، به هم مى رسد.34

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «مَثَل خانه اى كه در آن از خدا ياد مى شود و خانه اى كه در آن ذكرى از خدا به ميان نمى آيد، مانند مثل موجود زنده و مرده است.»35

يعنى دلى كه مركز ياد خداست، آباد و آرام است و دلى كه از ياد خدا تهى است، ويران و تاريك است و اندوه و اضطراب آن را فرا گرفته. تنها ياد خدا و ذكر او دل هاى پريشان را دوا مى كند.

گاندى مى گويد: «دعا و نماز، زندگى ام را نجات داده است. بدون آن بايد از مدت ها پيش ديوانه مى شدم. من در تجارب زندگى عمومى و خصوصى خود، تلخ كامى هاى بسيار سخت داشته ام كه مرا دست خوش نااميدى مى ساخت. اگر توانسته ام بر اين نااميدى ها چيره شوم، به خاطر نمازها و نيايش هايم بوده است.

دعا و نماز را مانند حقيقت بخشى از زندگى خود نمى شمارم، فقط به خاطر نياز و احتياج شديد روحى آن ها را به كار مى بسته ام; زيرا اغلب خود را در وضع و حالى مى يافتم كه احتمالا بدون دعا و نماز نمى توانستم شادمان باشم. هر چه زمان گذشت، اعتقاد من به خداوند افزايش يافت و نياز من به دعا و نماز بيشتر مى شد و بدون آن زندگى برايم سرد و تهى بود.»36

آقاى الكسيس كارل مى گويد: «نيايش در روح و جسم تأثير مى گذارد و احساس عرفانى و احساس اخلاقى را توأماً تقويت مى كند. در چهره كسانى كه به نيايش مى پردازند، حسّ وظيفه شناسى، قلّت حسد و شرارت و حُسن نيكى و خيرخواهى نسبت به ديگران خوانده مى شود. نيايش، خصايل خود را با علامات بسيار مشخص و منحصر به فردى نشان مى دهد: صفاى دل، متانت رفتار، انبساط خاطر، شادى بى دغدغه، چهره پر از يقين، استعداد هدايت، آمادگى براى پذيرش حق و راضى بودن به رضاى پروردگار.»37

ايمان به خدا و راز و نياز با او به انسان اميد و توان مى دهد و انسان احساس مى كند به پناهگاه مطمئن و با قدرتى متّكى است و از اين رو، احساس نشاط و توانمندى مى كند و اگر اين ارتباط با آن منبع عظمت و رحمت قطع باشد، احساس دل تنگى و نگرانى در او ايجاد مى شود و به بيمارى هاى روانى گرفتار مى آيد. به اين حقيقت روان شناسان و روان كاوان بزرگى همچون يونگ، اريك فروم، ويليام جيمز و ديگران اشاره كرده اند و ايمان به خدا را اساس آرامش و سلامت روان مى دانند.38

حضرت على(عليه السلام) در نهج البلاغه خطبه 225 مى فرمايد: «پروردگارا! تو از هر مونسى براى دوستانت مونس ترى و از همه آن ها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند، براى كارگزارى، آماده ترى. پروردگارا! آنان را در باطن دلشان مشاهده مى كنى و در اعماق ضميرشان بر حال آنان آگاهى و ميزان معرفت و بصيرتشان را مى دانى، رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دل هاى آنان در فراق تو بى تاب. اگر تنهايى سبب وحشت آنان گردد، ياد تو مونس آن هاست، و اگر سختى ها بر آنان فرو ريزد، به تو پناه مى برند.»

خلاصه آنكه يكى از عوامل آرامش روان و سلامتى روح نماز و ياد خداست و اگر نماز با توجه و معنويت ويژه انجام شود، آثار و بركات ويژه اى در آرامش روح و روان و در نتيجه، در زندگى فردى خواهد داشت.

امام صادق(عليه السلام) فرمودند: «چه مانعى دارد كه چون يكى از شما غم و اندوهى از غم هاى دنيا بر او در آيد، وضو بگيرد و به مسجد رود و دو ركعت نماز بخواند و براى رفع اندوه خود، خدا را بخواند؟ مگر نشنيده ايد كه خداوند مى فرمايد: از صبر و نماز يارى بجوييد.»39
6. اعتقاد به قضا و قدر

منظور از اين مسئله، ترك اعتراض بر مقدّرات الهيه در باطن و ظاهر و در گفتار و عمل است. صاحب مرتبه رضا، پيوسته در لذت، بهجت و سرور و راحتى است; زيرا نزد او تفاوتى نيست ميان فقر و غنا، بقا و فنا، عزت و ذلت، مرض و صحّت، و موت و حيات. هيچ كدام بر دل او گران نيست; زيرا همه را صادر از خداى متعال مى داند. به واسطه محبت حق ـ كه بر دل او رسوخ نموده ـ بر همه افعال خدا عاشق است و آنچه از او مى رسد، بر طبعش موافق است.

بنابراين، معتقد به قضا و قدر الهى هرچه را كه خدا بر او تقدير كند، خير مى داند و از اين رو، محزون و اندوهگين نمى شود; چنان كه امام جعفر صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «در شگفتم از كار مرد مسلمان كه خدا هيچ امرى از براى او مقدّر نمى كند، مگر اينكه خير اوست، و اگر بدن او را با قيچى پاره پاره كنند خير اوست، و اگر ملك مشرق و مغرب به او عطا كنند، باز خير او است.»40

در اهميت تسليم بر قضا و قدر الهى همين بس كه حضرت صادق(عليه السلام) در جواب ميزان شناسى مؤمن فرمودند: «به تسليم و رضا در آنچه بر او وارد مى شود از شادى و اندوه.»41 شخص راضى بر قدر الهى آن چنان مشغول محبت حضرت دوست است كه از آنچه بر او وارد مى شود، المى احساس نمى كند و مى گويد:

در بلا هم مى چشم لذات او ماتِ اويم ماتِ اويم ماتِ او42

اعتماد بر قضا و قدر الهى برطرف كننده غم هاست; چنان كه اميرمؤمنان على(عليه السلام)مى فرمايد: «اعتماد كردن بر قَدَرِ الهى چه طردكننده خوبى براى غم هاست.»43

و از امام صادق(عليه السلام) روايت است كه «اگر هر چيز بر طبق قضا و قدر است، پس حزن و اندوه چرا؟»44
7. گفتن ذكرهاى مخصوص

هر ذكرى از آن نظر كه ياد خداست، باعث آرامش است، اما ذكرهاى مخصوصى در روايات آمده اند كه داراى خواص ويژه براى از بين بردن حزن و غم هستند كه بيان اين ذكرها و شرايط آن ها و محدوده آن ها خود بحث مستقل و مفصّلى مى طلبد. در اينجا، فقط به عنوان نمونه روايتى از حضرت باقر(عليه السلام) ذكر مى شود:

حضرت باقر(عليه السلام) مى فرمايد: «در ذكر “لا حولَ ولا قوَّةَ الاّ باللّه” شفاى نود و نه درد است كه كم ترين آن دردها غم و غصّه است.»45
8. استغفار زياد

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «هركس زياد استغفار كند خداوند او را از هر غمى رها و از هر تنگى خارج مى سازد و او را روزى دهد از جايى كه گمان نمى برد.»46

روشن است كه استغفار تنها ذكر زبانى نيست، بلكه نوعى توجه به خدا و ياد اوست كه با اين توجه و ياد، دل آرام مى گيرد.
9. ترك حسادت

مرحوم ملّا احمد نراقى مى گويد: «مخفى نماند كه حسد، اشدّ امراض نفسانيه و دشوارترين همه و بدترين رذايل و خبيث ترين آن هاست.

عقبه زين صعب تر در راه نيست اى خُنك آن كس حسد همراه نيست صاحب حسد خود را به عذاب دنيا گرفتار و به عقاب عقبا مبتلا مى سازد; زيرا كه حسود در دنيا لحظه اى از حزن و الم و غصّه و غم خالى نيست; چون كه او هر نعمتى كه از كسى ديد متألّم مى شود و چون نعمت خدا نسبت به بندگان بى نهايت است و هرگز منقطع نمى شود، پس حسود بى چاره پيوسته محزون و غمناك است.47

خداوند متعال در وصف يهود مى فرمايد: «اَم يَحسدونَ النّاسَ على ما آتيهم اللّه مِن فضلهِ» (نساء: 54); يا اينكه به مردم در برابر آنچه خدا از فضلش به آن ها بخشيده حسد مىورزند.

و در وصف منافقان مى فرمايد: «اِن تَمسسكُم حسنةٌ تَسؤُهم.» (آل عمران: 120); اگر فتح و پيروزى و يا پيشامد خوبى براى شما رخ دهد، آن ها ناراحت مى شوند.

ـ «اِن تُصبكَ حسنةٌ تُسُؤْهم» (توبه: 50); اگر به تو نيكى رسد، آن ها را ناراحت مى كند.

از دو آيه اخير، مى توان فهميد كه حسادت منافقان نسبت به مؤمنان موجب ناراحتى و سختى براى آن ها بود كه هر نعمت و خوبى كه به مؤمنان مى رسيد، باعث ناراحتى شان مى شد. حسد آثار نامطلوبى بر جسم و روان انسان دارد.

اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايد: «حسد رنجور مى سازد.»48

اين رنجش مى تواند هم رنجش جسمى و هم رنجش روانى باشد. اما رنجش روانى او به سبب ناراحت بودن از رسيدن نعمت به ديگران است و هميشه شخص از اين نظر خود را رنج مى دهد و راحتى خود را سلب مى كند.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى فرمايد: «آسايشى براى حسود نيست.»49

در روايت ديگر، حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد: «حسود غمگين است.»50

رنجش جسمانى حسود به سبب ارتباط روان با جسم است. امروزه اين حقيقت مسلّم شده كه بيمارى هاى جسمانى در بسيارى از موارد، عامل روانى دارند و در طب امروز، بحث هاى مشروحى تحت عنوان «بيمارى هاى روان تنى» ديده مى شود كه به اين قسم بيمارى ها اختصاص دارد.51

از اميرالمؤمنين على(عليه السلام) روايت است كه «عجيب است كه حسودها از سلامت بدن هاى خود غافلند.»52

در روايت ديگرى، حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام)فرمودند: «تن درستى از كمى حسد است.»53

حسد از دو نظر مى تواند موجب اضطراب و تشويش روان شود: يكى آنكه نفس حسد موجب رنجش است ـ كه بيان شد; ديگر آنكه حسد مى تواند موجب گناهان و رفتارهايى شود كه خود سبب تشويش و اضطراب مى گردند. بسيارى از گناهان از قبيل قتل ها و جنايات، علتشان حسادت است.
10. زندگى پاكيزه ناشى از عمل صالح

خداوند متعال مى فرمايد: «مَن عَملَ صالِحاً مِن ذَكر اَو اُنثى و هُوَ مؤمنٌ فَلنحيينَّه حيوةً طيِّبةً» (نحل: 97); هر كس عمل شايسته اى انجام دهد، در حالى كه مؤمن است، خواه مرد باشد يا زن، به او حيات پاكيزه مى بخشيم.

روشن است كه زندگى پاكيزه، كه ثمره عمل شايسته مؤمن است، آن زندگى است كه از آلودگى و بدى دور است و قطعاً يكى از ويژگى هاى زندگى پاكيزه، آرامش است. حال اگر فرد، زندگى پاكيزه دارد، آرامش فردى حاصل است و اگر افراد جامعه زندگى پاك دارند، جامعه يك جامعه اى آرامى است.
11. هم نشينى با مؤمن

هم نشينى با مؤمنان و انسان هاى صالح موجب آرامش انسان مى شود; چرا كه انسان در همنشينى با آن ها به ياد خدا مى افتد و ياد خدا موجب آرامش دل است.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «مؤمن به وسيله مؤمن آرامش مى يابد; همان گونه كه تشنه با آب خنك و گوارا آرامش مى يابد.»54

از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سؤال شد كه با چه كسانى مجالست و مصاحبت كنيم؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «كسى كه ديدارش شما را به ياد خدا اندازد و سخنانش بر علم و دانش شما بيفزايد و رفتارش آخرت را به ياد شما آورد.»

كسى كه انسان را به ياد خدا اندازد، علاوه بر اينكه خود موجب تسكين نفس انسان است، با تذكر ياد الهى نيز موجب آرامش دل مى گردد.

عوامل بسيارى در روايات معصومان(عليهم السلام)براى ايجاد آرامش و رفع اضطراب بيان شده اند كه بيان همه آن ها در وسع اين نوشتار نيست. از اين رو، به موارد عمده آن ها اكتفا شد.

پى نوشت ها

1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1983 م، ج 74، ص 211.

2ـ شهيد ثانى، مسكّن الفؤاد، قم، آل البيت، 1407 ق، ص 42.

3ـ تميمى آمدى، غررالحكم، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ص 185.

4ـ محمد عثمان نجاتى، قرآن و روان شناسى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1373، ص 376.

5ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، تهران، اسلاميه، 1363، ج 1، ص 642 به نقل از: آيين زندگى، ص 152.

6ـ شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 447.

7ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمة، قم، دارالحديث، ج 3، ص 284.

8ـ ويليام جيمز، دين و روان، ترجمه مهدى قائنى، چ دوم، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1367، ص 154.

9ـ هنرى لو پيرلو، استرس دائمى، ترجمه عباس قريب، مشهد، درخشش، ص 223.

10و11ـ حسن راشدى، نمازشناسى، تهران، ستاد اقامه نماز، 1377، ج 2، ص 67 / ص 43.

12ـ آلكسيس كارل، نيايش، ترجمه على شريعتى، تهران، الهام، 1377، ص 63.

13ـ محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، قم، انتشارات اسلامى، ج 2، ص 40.

14ـ اسراء: 44.

15ـ سيد رضى، نهج البلاغه، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372، خ 213.

16ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، تهران، اسوه، ج 2، ص 212.

17ـ مرتضى مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، قم، دارالتبليغ اسلامى، 1354، ص 33.

18ـ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «به حاضر و غايب امّتم و آنانى كه از اصلاب مردان و ارحام زنان تا قيامت به دنيا مى آيند، سفارش مى كنم كه صله رحم كنند، اگرچه به فاصله يك سال راه باشد; زيرا صله رحم جزو دين است.» (محمد باقر مجلسى، پيشين، ج 72، باب 3، روايت 73.)

19ـ كسى از پيامبر پرسيد: هدف از رسالت تو چيست؟ فرمود: «هدف از رسالت من بندگى خدا، شكستن بت ها و پيوند ميان ارحام است.» (همان، ج 38، باب 65، روايت 49.)

20ـ همان، ج 74، باب 17، حديث 10.

21ـ همان، ج 73، باب 13، حديث 9.

22ـ راغب اصفهانى، مفردات، ص 91.

23ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 2، ذيل آيه 1 سوره نساء.

24ـ عبدعلى جمعه حويزى، تفسير نورالثقلين، قم، مجاهدى، 1358 ق، ج 2، ص 394.

25ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 71، ص 109 به نقل از: نهايه ابن اثير.

26ـ محمدمهدى نراقى، جامع السعادت، قم، اسماعيليان، 1383 ق، ج 2، ص 256.

27ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 256.

28ـ مجله معرفت، ش 46، ص 32.

29ـ سعيد شاملو، بهداشت روانى، ص 590.

30ـ ديماتئو ام. رابين، روان شناسى سلامت، ترجمه سيد مهدى موسوى اصل و همكاران، تهران، سمت، 1378، ص 590.

31ـ مجله معرفت، ش 46، ص 37.

32و33ـ عبدالله جوادى آملى، اسرار عبادات، ص 31 / ص 41.

34ـ محمد غزالى، مكاشفة القلوب، ص 145-147.

35ـ بحارالانوار، ج 75، ص 207.

36ـ مهاتما گاندى، همه مردم برادرند، ترجمه محمود تفضّلى، تهران، اميركبير، 136، ص 106.

37ـ آلكسيس كارل، پيشين، ج 8، ص 31.

38ـ مهدى پروا، روان شناسى يكتاپرستى، تهران، نشر انتشار، 1380، ص 78.

39ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 1، ص 100.

40و41ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 62 / ج 2، ص 63.

42ـ محمدمهدى نراقى، پيشين، ص 771.

43ـ محمد محمدى رى شهرى، پيشين، ص 394، ماده «حزن».

44و45ـ بحارالانوار، ج 75، ص 190 / ج 71، ص 88.

46ـ محمد محمدى رى شهرى، پيشين، ج 7، ص 252.

47ـ محمدمهدى نراقى، پيشين، ص 456.

48ـ مستدرك الوسائل، ج 12، باب 55، روايت 13401، ص 20.

49و50ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 70، ص 256 و ج 75، ص 10 / تميمى آمدى، پيشين، ص 300 / ص 299.

51ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 3، ص 424.

52و53ـ نهج البلاغه، حكمت 215، ص 446 / ص 452.

54ـ بحارالانوار، ج 67، باب 8، روايت 10، ص 165.

منابع

ـ مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف، قم، بى تا، 1376;

ـ پريرخ دادستان، روان شناسى مرضى تحوّلى از كودكى تا بزرگسالى، تهران، سمت، 1376، ج 1;

ـ بهروز ميلانى فر، بهداشت روانى، تهران، نشر قومس، 1374.
نویسنده: على احمد پناهى
منبع: نشریه معرفت، شماره 75
کلید واژه های مرتبط: آیات، روایات، آرامش، توبه