امام على(ع) الگوى عدالت (3)

امام على(ع) الگوى عدالت (3)
عدالت در امور مالى یکى از مصادیق بارز عدالت حضرت امیر علیه السلام و مبارزه با ستم در زندگى ایشان موضعش نسبت به اموال حکومتى یا بیت المال بود. چون یکى از ظلمهاى فاحشى که در جامعه آن روز به وجود آمده بود مسئله عدم تساوى مردم در بهره مندى از مواهب مادى زندگى و زراندوزیهاى بى حساب مسؤولین حکومتى بود که اموال عمومى را ملک و حق خود دانسته و امت مسلمان را در فقر و تهیدستى نگاه مى داشتند.
حضرت امیر علیه السلام از اوان خلافت خود در این زمینه اعلام موضع نموده و به اقدامات عملى دست زدند. این قسمت از مواضع امیرالمؤمنین نیز به چند بخش تقسیم مى شود:
1 – عدالت در زندگى شخصى.
2 – عدالت در زندگى کارگزاران.
3 – عدالت در تقسیم بیت المال.
4 – مبارزه با غارتگران بیت المال.
1 – عدالت در زندگى شخصى
حضرت به این نکته واقف بود که در اغلب جوامع، مردم روش و شیوه زندگى زمامداران خود را مورد تاسى و الگو بردارى قرار مى دهند، از این جهت بود که زندگى زاهدانه و بى تکلف خود را پس از رسیدن به مقام خلافت زاهدانه تر و بى تکلف تر ساخت تا قدم اول را از خود و خانواده خود برداشته باشد و تا سایر کارگزاران و مسؤولین حکومت تکلیف خود را بدانند. چنانکه در توبیخ بعضى از کارگزارانش در مورد خلافى که از او سر زده است زندگى خود را به عنوان معیار و الگو به رخ وى مى کشد و در نامه اى عتاب آمیز برایش مى نویسد:
«الا و ان لکل ماموم اماما یقتدى به و یستضیئى بنور علمه الا و ان امامکم قد اکتفى من دنیاه بطمریه و من طعمه بقرصیه الا و انکم لا تقدرون على ذلک و لکن اعینونى بورع و اجتهاد و عفة و سداد» (1)
یعنى بدان که هر پیروى را پیشوایى است باید از او تبعیت نماید و از نور دانش وى کسب فیض کند. پس بدان که پیشواى تو از دنیایش به دو پیراهن کهنه و مندرس بسنده کرده است و از غذاهایش به دو قرص نان، مى دانم که شما تاب چنین زندگى زاهدانه اى را ندارید اما حد اقل مى توانید با پرهیزگارى، عفت و خود دارى مرا یارى کنید.
روى این اصل بود که حضرت از نظر مالى به خود و خانواده خود سخت مى گرفتند و هیچگاه حاضر نبودند سهمى بیش از آنچه براى همگان مقرر شده است بردارند در قسمت دیگرى از نامه قبل گوشه اى از شیوه زندگى خود را چنین ترسیم کرده است:
«فوالله ما کنزت من دنیاکم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا و لا اعددت لبالى ثوبى طمرا ولاحزت من ارضها شبرا و لا اخذت منها الاکقوت اتان دبرة و لهى فى عینى اوهى و اوهن من عفصة مقرة…» (2)
به خدا سوگند که از دنیاى شما طلا و نقره اى اندوخته نکرده ام و از غنیمتهاى آن براى خود مالى فراهم نساخته ام و حتى براى کهنه جامه خود فکر جامه اى جدید نکرده ام.
حتى یک وجب از این زمینهاى حکومتم را براى خود بر نداشته ام و جز اندکى از غذاهاى دنیا استفاده نکرده ام…
و بارها اعلام کرد که حتى نزدیکترین کسانش هم در برابر بیت المال مسئول هستند و اگر از آنان هم ناراستى سرزند مانند سایرین مجازات مى شوند.
در توبیخ نامه اى که براى یکى از کارگزاران خائن در بیت المال فرستاده اند آمده است:
«والله لو ان الحسن و الحسین فعلا مثل الذى فعلت ما کانت لهما عندى هوادة و لا ظفرا منى بارادة حتى آخذ الحق منهما و ازیح الباطل عن مظلمتهما…» (3)
به خداوند سوگند اگر (دو ریحانه رسول خدا) حسن و حسینم نسبت به اموال عمومى مانند تو دست به خیانت بگشایند هیچ گونه نسبت و خصوصیت خویشى با من نخواهند داشت و از چنگال عدالت گریزى برایشان نخواهد بود تا اینکه حق مردم را از آنان باز ستانم و بیداد و باطلى را که آفریده اند محو و نابود سازم…
2 – عدالت در زندگى کارگازاران
آن حضرت نسبت به نوع زندگى و رفتار کارگزاران خود بى نهایت حساس بودند و تمام زوایاى زندگى آنان را زیر نظر داشتند که به ذکر چند نمونه اکتفا مى شود.
روزى برایشان خبر آوردند که استاندار ایشان در بصره «عثمان بن حنیف انصارى » به مجلسى دعوت شده و بر سر سفره اى رنگین نشسته که در میان دعوت شدگان به آن میهمانى از فقرا و مستمندان کسى نبوده است و مجلس فقط مخصوص افراد مرفه و سرمایه دار بوده است.
روح عدالت گستر و ملکوتى على(ع) این ناروا را تاب نیاورده و نامه اى مفصل در نکوهش وى مى نویسد و او را به جهت این کار بازخواست مى کند در قسمتى از این نامه آمده است:
«یابن حنیف فقد بلغنى ان رجلا من فتیة اهل البصرة دعاک الى مادبة فاسرعت الیها تستطاب لک الالوان و تنقل الیک الجفان و ما ظننت انک تجیب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنیهم مدعو…» (4)
یعنى اى پسر حنیف! به من خبر رسیده است که جوانى از اهل بصره تو را به میهمانى فرا خوانده است و تو نیز با سرعت دعوتش را اجابت کرده اى. در آنجا برایت سفره اى رنگین چیدند و ظرفهاى غذا را پیاپى برایت مى آوردند.
اما من گمان نمى کردم که تو بر سفره کسانى حاضر شوى که بینوایان را از خود برانند و اغنیا را بر سفره خود بخوانند…
و در پایان نامه نوشتند:
«فاتق الله یابن حنیف و لتکفک اقر اصک لیکون من النار خلاصک » (5)
یعنى اى پسر حنیف! از خدا بترس و اگر خواستى از آتش خشمش رهایى یابى به نان خالى خود اکتفا کن. یا وقت دیگرى به ایشان خبر دادند، شریح بن حارث که قاضى ایشان در کوفه بوده است براى خود خانه اى به قیمت 80 دینار خریده است. پس از اطلاع از این خبر وى را به حضور طلبیده و فرمود:
شنیده ام خانه اى خریده اى به قیمت 80 دینار و قولنامه اى نوشته اى و کسانى را هم به عنوان شاهد قرار داده اى! شریح گفت: آرى چنین کرده ام. آنگاه حضرت نگاهى از سر تاسف و خشم به وى انداخت و فرمود: اى شریح! بدان که روزى کسى به خانه تو خواهد آمد و بدون اینکه به سند و قولنامه ات نگاه کند یا از شهود تو پرسشى نماید تو را از آن خانه بیرون خواهد انداخت و تسلیم گورت خواهد ساخت. (فرشته مرگ) پس فرمود:
«یا شریح لا تکون ابتعت هذه الدار من غیر مالک او نقدت الثمن من غیر حلالک فاذا انت قد خسرت دارالدنیا و دارالاخرة. ..» (6)
اى شریح! بنگر که این خانه را از مال خود خریده باشى نه از مال دیگران و پولش را از راهى ناصواب به دست نیاورده باشى که در این صورت هم در دنیا و هم در آخرت از زیان کاران خواهى بود…
سپس فرمودند: اگر هنگام خرید این خانه به من مراجعه کرده بودى چنان قولنامه اى برایت مى نوشتم که هرگز رغبت آن را نمى یافتى تا آن را به درهمى خریدارى نمائى چه رسد به 80 دینار. (7)
از دیگر سخنان حضرت امیر در این زمینه تذکراتى بود که به کارگزاران، بخصوص آنها که با مسائل مالى بیشتر سرو کار دارند مى دادند و حساسیت موضوع و بزرگى خطر را به آنها یاد آور مى شدند در نامه 5 نهج البلاغه خطاب به «اشعث بن قیس » که حاکم آذربایجان بوده اینگونه مى فرماید:
«ان عملک لیس لک بطعمة و لکنه فى عنقک امانة و انت مسترعى لمن فوقک … و فى یدک مال الله عزوجل و انت من خزانه …»(1)
یعنى این مسئولیتى که به تو واگزاردم به منزله طعمه و خوراک تو نیست (براى استفاده شخصى تو نیست.) بلکه این امانتى است که به گردن تو آمده است و تو امانتدار مافوق خود مى باشى… و خزانه دارى هستى که باید حافظ اموال خداوند باشى …
البته علاوه بر تذکرات اخلاقى، براى کارگزاران امور مالى، حقوق مکفى در نظر مى گرفتند تا به خیانت وسوسه نشوند و به این وسیله یکى از زمینه هاى ایجاد خیانت و ظلم را از بین مى بردند. در نامه 26 نهج البلاغه به یکى از عمال صدقه یا کارگزاران جمع آورى زکات مى نویسند:
«و ان لک فى هذه الصدقة نصیبا مفروضا و حقا معلوما و شرکاء اهل مسکنة و ضعفاء ذوى فاقة و انا موفوک حقک فوفهم حقوقهم و الا تفعل فانک من اکثرالناس خصوما یوم القیامة و بؤسى لمن خصمه عندالله الفقراء و المساکین و السائلون و المدفوعون و الغارمون و ابن السبیل…» (9)
یعنى براى تو که کارگزار جمع آورى زکات هستى از محل در آمد زکات حقى و نصیبى از جانب خداوند تعیین شده است ولى این زکات مصارف دیگرى هم دارد که آنها هم با تو شریک مى باشند مانند ضعفا و فقرا و محرومان جامعه، و بدان آنچه حق توست بدون هیچ کاستى به تو داده خواهد شد. پس تو هم در تقسیم آن بر مستحقانش بدون هیچ کاستى و خیانتى و با درستکارى عمل کن.
در غیر این صورت در روز رستاخیز از کسانى خواهى بود که بیشترین دشمن را دارند و چه بد است حال کسى که در روز واپسین در نزد خداوند متعال دشمن و شاکى او فقرا و مساکین و طبقه محروم جامعه باشند. سپس فرمودند: بزرگترین خیانت آن است که نسبت به اجتماع صورت پذیرد و بزرگترین فریبکارى آن است که نسبت به رهبران جامعه باشد.
البته علاوه براین تمهیدات گاه حضرت جهت صیانت کارگزارانشان از خطا دست به تهدید آنها هم مى زده اند تا مگر ترس موجب این شود تا از راه ناصواب بر حذر باشند.
در نامه 20 نهج البلاغه خطاب به «زیاد بن ابیه » که حاکم منطقه اهواز و فارس و کرمان بوده مى نویسد:
«و انى اقسم بالله قسما صادقا لئن بلغنى انک خنت من فى ء المسلمین شیئا صغیرا او کبیرا لاشدن علیک شدة تدعک قلیل الوفر ثقیل الظهر ضئیل الامر…» (10)
یعنى به خدا سوگند یاد مى کنم سوگندى راستین، اگر به من خبر برسد که تو در اموال مسلمین خیانتى هرچند کوچک انجام داده اى چنان بر تو سخت خواهم گرفت که نتوانى تا آخر عمر قد راست کنى…
3 – عدالت در تقسیم بیت المال
قبل از خلافت آن حضرت، تقسیم بیت المال با تبعیضهاى فراوان و به صورتى غیر عادلانه انجام مى گرفت تفاوت دریافتى افراد بسیار فاحش بود. و هر کس بواسطه امتیازاتى هرچند بى اساس وقتى در نزد حکومت جلوه مى کرد از حقوق بیشترى برخوردار مى گردید اما پس از روى کار آمدن امیر المؤمنین(ع) و از همان ابتداى خلافت، «مساوات در عطا» آغاز گردید و آن حضرت با صداى رسا و قاطعیت تمام اعلام کرد که:
«لوکان المال لى لسویت بینهم فکیف و انما المال مال الله الا و ان اعطاء المال فى غیر حقه اسراف و تبذیر» (11)
اگر این اموال ملک شخصى خودم بود آن را به مساوات میان آنان تقسیم مى کردم حال چگونه غیر از این عمل نمایم در حالى که این اموال متعلق به خداوند جهان است.
بدانید که اگر مال در غیر محل حقه خود به مصرف برسد از مصادیق بارز اسراف و تبذیر خواهد بود.
البته بودند کسانى که هنوز مزه اموال به نا حق گرفته در دهانشان باقى بود و طبیعتا معترض که چرا على(ع) امتیازات ما را در میزان دریافتى از بیت المال منظور نمى دارد؟
و بودند افرادى که از سرنادارى خویشاوندى خود با وى را مستمسک قرار داده و به وى فشار مى آوردند تا مثلا اندکى از سهم خود بیشتر دریافت کنند اما با جواب قاطع و سخت حضرت مواجه مى شدند از جمله این افراد برادرش عقیل بن ابى طالب است.
خود حضرت در خطبه 224 نهج البلاغه شرح ماجرا را بیان داشته است:
به خدا سوگند عقیل را دیدم آن چنان تنگدستى به او فشار آورده تا این که مجبور شد تقاضا کند تا اندکى از گندمهاى شما را (بیت المال) به وى دهم و من کودکانش را دیدم که چگونه از شدت فقر رنگ پریده و مو پریشان گشته اند. اما من حاضر نشدم به وى بیش از سهمش چیزى بدهم و وقتى که او تقاضایش را مکرر نمود و اصرار کرد و گمان کرد که من دین خود را به وى خواهم فروخت آهنى را در آتش گداختم و آن را به جسم وى نزدیک نمودم ناگهان دیدم که ضجه اى بیمارگونه سرداد و نزدیک بود توسط آن آهن تفته بسوزد پس به او گفتم: اى عقیل! آیا تو از تکه آهنى که انسانى آن را به هزل گداخته است این چنین ناله سر مى دهى ولى مى خواهى تا مرا به آتشى بیافکنى که خداوند جبار از روى خشم افروخته است؟ (12)
4 – مبارزه با غارتگران بیت المال
گفتیم که قبل از خلافت آن حضرت اموال بسیارى از بیت المال مسلمانان به غارت رفت وبدتر این که روحیه غارتگرى و چپاول اموال عمومى در میان دست اندرکاران حکومت نفوذ کرده بود که حتى بعد از خلافت آن حضرت در میان کارگزاران خود او هم چنین افرادى یافت شدند و ایشان با هر دو دسته مبارزه بى امانى کرد.
در برابر چنین افرادى ایستاده فرمود:
«والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته…» (13)
اگر این اموال را بیابم آن را به بیت المال برخواهم گرداند اگر چه با آن کنیزانى خریده باشید یا آن را مهریه زنانتان کرده باشید…
در درجه اول از آنان به سختى و با دقت حساب مى کشیدند. در نامه 40 نهج البلاغه خطاب به یکى از عمال خاطى مى نویسند:
«بلغنى عنک امر ان کنت فعلته فقد اسخطت ربک و عصیت امامک و اخزیت امانتک بلغنى انک جردت الارض فاخذت ما تحت قدمیک و اکلت مابین یدیک فارفع الى حسابک و اعلم ان حساب الله اعظم من حساب الناس ». (14)
یعنى به من خبرى رسیده که اگر صحت داشته باشد خدایت را به خشم آورده اى و از امامت سرپیچى نموده اى و بار امانتى که بر دوش داشتى ضایع نموده اى و آن خبر این است که از زمینهاى منطقه حکومتت مقدارى را تصرف کرده اى و از اموالى که در اختیار تو بوده است به نفع شخصى خود برداشت نموده اى پس هرچه سریعتر تمام حساب و کتابت را نزد من بفرست و بدان که حساب خداوند بسیار از حساب مردم مشکل تر است.
یا در نامه دیگرى مجرم دیگرى را که جرمش بیشتر محرز بوده به قتل تهدید مى نماید:
«فاتق الله و اردد الى هؤلاء القوم اموالهم فانک ان لم تفعل ثم امکننى الله منک لاعذرن الى الله فیک و لاضربنک بسیفى الذى ما ضربت به احدا الادخل النار.» (15)
از خدا بترس و اموالى را که از مسلمانان غارت کرده اى به آنان باز گردان و الا دیگر پیش خدا عذرى نخواهم داشت و تو را با همان شمشیرى خواهم زد که هرکه را با آن زده ام وارد دوزخ شده است.
عدالت در امور نظامى
همه مى دانند که جنگ جاى کشتن و کشته شدن و شکست یا پیروزى است. در جنگ به تنها چیزى که فکر مى شود این است که چگونه باید بر دشمن پیروز شد و او را از پاى در آورد. در آنجا که سخن از قتل است دیگر جائى براى خود دارى از ستم نیست و بالطبع رعایت عدالت در چنین جایى معنائى نخواهد داشت. بلى این نگاه به جنگ از کسانى است که به جنگ با دید الهى نمى نگرند و از جنگ اهدافى پلید دارند. اما على(ع) که براى اهداف پاک مى جنگد در جنگ هم پاى بندى خود به اهداف و آرمانهاى والایش را حفظ مى نماید. نمونه بارز آنهم هنگامى بود که در جنگ صفین سپاه معاویه آب را بر سپاه کوفه بستند ولى پس از حمله پیروزمندانه سپاه امام و به دست گرفتن آب، اصحاب خود را از مقابله به مثل باز داشتند. (16)
هنگامى هم که در صفین دو سپاه در مقابل هم صف آرائى نمودند به سپاه خود توصیه هائى نمودند که منشور جاویدى از عدالت در صحنه هاى نبرد است:
«لا تقاتلو هم حتى یبدؤکم فانکم بحمدالله على الحجة و ترککم ایاهم حتى یبدؤکم حجة اخرى لکم علیهم فاذاکانت الهزیمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لاتصیبوا معورا و لا تجهزوا على جریح و لا تهیجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضکم و سببین امرائکم.» (17)
یعنى تا آنها شروع به جنگ نکرده اند شما جنگ را شروع نکنید. چون شما برحقید و ترک کردن شما و شروع به جنگ آنها بیشتر دلیل و نشانه حقانیت شما خواهد بود و اگر به یارى خداوند پیروزى از آن ما بود و شکست از آن دشمن، هیچ فرارى را نکشید و به هیچ بى دفاعى آسیب نرسانید و هیچ مجروحى را نکشید و هیچ زنى را آزار نرسانید. اگر چه به پدران شما توهین کنند و یا امیرانتان را دشنام گویند.
و به تمام سرداران توصیه مى کردند که قبل از اتمام حجت شرعى، جنگ را آغاز نکنند در خطبه 4 آمده است:
«فان عادوا الى ظل الطاعة فذاک الذى نحب » (18)
اگر به اطاعت از قانون الهى برگشتند، همان است که ما مى خواهیم.
در نهروان هم خود حضرت براى آنها مفصلا سخنرانى و اتمام حجت نمود که به عنوان خطبه 36 نهج البلاغه آمده است. (19)
و درباره این دشمنان هم انصاف را رعایت مى کند که:
«لا تقاتلوا الخوارج بعدى فلیس من طلب الحق فاخطا کمن طلب الباطل فادرکه » (20)
یعنى بعد از من خوارج را نکشید زیرا آنکس که در طلب حق به راه خطا رفت با کسى که در طلب باطل رفته است یکسان نیست.
مبارزه باستم پذیرى
نه تنها آن حضرت خود و اطرافیانش را ملزم به اقامه عدل کرده بود بلکه از طرف دیگر سعى بر آن داشتند تامردم مسلمان را جورى پرورش دهند که ستم پذیر نباشند تا اگر روزى سایه حکومت عدل بر سر آنان نبود بتوانند در برابر ستمگران مقاومت کنند و این لب فرهنگ اسلام است. تا آنجا که ظالم و مظلوم را هردو در آتش مى داند.
با چنین نگرشى است که این فریاد از ناى ابرمرد تاریخ بر مى آید که:
«الموت فى یاتکم مقهورین و الحیاة فى موتکم قاهرین » (21)
مرگ شرافتمندانه بهتر از زندگى ذلیلانه است.
از طرفى در عصر آن حضرت بزرگترین مظهر ستم که آشکارا به حریم عدالت تاخت و تاز مى نمود معاویه بود و تنها راه مبارزه با وى جنگ بود. پس یکى از اقدامات حضرت امیر در جهت مبارزه با روح ستم پذیرى در مردم، تحریص و ترغیب آنان به جهاد با معاویه بوده است. و دیگر از جهات نفسانى مردم که با ضعف و ذلت و زبونى آنها به هر شکلى مبارزه داشتند و آن را نفى مى کردند.
ترغیب به جهاد
اما قسم اول که ترغیب به جنگ است بسیار زیاد است:
البته ذکر این نکته لازم است که مردم زمان آن حضرت هم افرادى بودند که از نظر اندیشه و اخلاق کاملا بر عکس تفکرات ایشان بودند و جهت اصلاح و تربیت آنان متحمل زحمات زیادى شدند.
در خطبه 27 نهج البلاغه در توصیف جهاد مى فرمایند:
«فان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لخاصة اولیائه … فمن ترکه رغبة عنه البسه الله ثوب الذل و شمله البلاء و یث بالصغار و القماءة و ضرب على قلبه بالاسحاب و ادیل الحق منه بتضییع الجهاد …» (22)
یعنى همانا جهاد درى از درهاى بهشت است که خداوند براى بندگان خاص خود گشوده است. پس اگر کسى از آن روى گرداند خداوند لباس خوارى بر اندامش مى پوشاند و بلاهاى گوناگون وى را در برخواهند گرفت و به ذلت دچار مى گردد و از دایره عقل خارج شده و خداوند دیگرانى را جایگزین وى خواهد ساخت تا حق را بپادارند چون وى جهاد را ضایع ساخته است…
در قسمت دیگرى از همین خطبه مى فرماید:
«اغزوهم قبل ان یغزوکم فوالله ما غزى قوم قط فى عقر دارهم الا ذلوا…» (23)
یعنى قبل از آنکه سپاه دشمن بر سر شما بریزند شما هم براى جنگ با آنان از شهر خارج شوید. به خدا سوگند اگر قومى در خانه خود بنشینند تا دشمن را در خانه خود ملاقات کنند به ذلت مبتلا مى شوند…
در زمانى که سپاه معاویه در اثر سستى و کاهلى مردم و اطرافیان امام به شهر مرزى انبار حمله کردند و دست به جنایاتى زدند جهت ملامت مردم از روح ستم پذیرى سخن گفت و تجلى یک روح ظلم ستیز را براى آنها آشکار ساخت که:
«ولقد بلغنى ان الرجل منهم کان یدخل على المراة المسلمة و الاخرى المعاهدة فینتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعثها ما تمتنع منه الا بالاسترجاع الاسترحام … فلو ان امرا مسلمامات من بعد هذا اسفا ماکان به ملوما بل کان به عندى جدیرا… » (24)
یعنى به من از شهر انبار خبر رسیده که مردان سپاه معاویه بر زنان مسلمان و غیر مسلمان (اهل ذمه) هجوم برده و زیور آلات آنان را کنده اند و با خود به غنیمت برده اند و آن ستمدیدگان جز طلب رحم و استرجاع کار دیگرى از آنان ساخته نبوده است.
سپس فرمود: اگر مرد مسلمانى از شنیدن این واقعه از شدت تاسف بمیرد نه تنها از نظر من مورد نکوهش نیست بلکه به این عمل سزاوار است.
و در همین راستا است ترغیب آن حضرت به شهادت در راه خدا که در برابر قبول ظلم از نظر على(ع) ترجیح دارد و پسندیده تر است. در خطبه 123 مى فرماید:
«ان اکرم الموت القتل. و الذى نفس ابن ابى طالب بیده لالف ضربة بالسیف اهون على من میتة على الفراش فى غیر طاعة الله » (25)
یعنى برترین نوع مرگ کشته شدن در راه خدا است. قسم به آنکس که جان پسر ابوطالب در دست اوست هزار ربت شمشیر بر من آسان تر است از مردن با خوارى در بستر که در اطاعت پروردگارم نباشم.
و اجمالا در بیش از ده خطبه و نامه در نهج البلاغه به جهاد با ظالمین ترغیب شده است.(1)
مبارزه با روحیه پستى و زبونى در مردم
هستند حاکمانى زورمدار که وقتى به قدرت مى رسند از اینکه مردم در برابر آنها اظهار پستى و زبونى کنند و به چاپلوسى وتملق بپردازند از خوشحالى در پوست خود نمى گنجند و عزت و جبروت خود را در ذلت و زبونى زیر دستان مى بینند. در این عرصه هم حضرت على(ع) که حکومتش براى برقرارى حق و عدالت است رویه اى الهى و انسانى داشته است در فرازى از خطبه 216 آمده است:
«فلا تکلمونى بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما یتحفظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعة و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قیل لى…» (27)
یعنى با من چنانکه با ستمگران و جابران سخن مى گویند سخن نگوئید و مانند حرف زدن با افراد تندخو از من نهراسید و از در سازشکارى با من در نیائید و مپندارید حرف حقى که به من مى زنید بر من گران مى آید…
یا هنگامى که به سمت شام در حرکت بودند در مسیر خود از شهر انبار مى گذشتند دهقانان شهر به رسم دیرین خود با پاى پیاده به دنبال اسب آن حضرت مى دویدند. على(ع) از این کار آنان برآشفت و به آنان اعتراض کرد و گفت: این کار چه معنایى دارد؟
جواب دادند: این شیوه اى است که ما براى بزرگداشت امیرانمان انجام مى دهیم.
حضرت در پاسخ فرمودند:
«والله ما ینتفع بهذا امرائکم و انکم لتشقون على انفسکم فى دنیاکم و تشقون به فى اخرتکم.» (28)
به خدا سوگند که امیرانتان از این عمل شما سودى نمى برند و شما هم با این عمل در دنیا چیزى جز زحمت براى خود ایجاد نمى کنید و در آخرت هم موجب بدبختى شما خواهد بود.
مواضع حضرت امیر علیه السلام در برابر ستم بسیار گسترده است که این مختصر مقال و مختصر مجال را هیچگاه یاراى شمارش تمام آنها نیست. چه رسد به بررسى و تحلیل، امید است این سعى متواضع در پیشگاه دوست مورد قبول افتد.
پى نوشتها:
2 – 1 – نهج البلاغه، ص 417.
3 – همان، ص 414.
5 – 4 – همان، ص 416.
6 – همان، ص 364.
7 – همان، ص 8.
8 – همان، ص 366.
9 – همان، ص 382; در همین رابطه نامه 35، ص 380.
10 – همان، ص 377.
11 – همان، ص 183.
12 – همان، ص 346.
13 – همان، ص 57.
14 – همان، ص 412.
15 – همان، ص 413.
16 – وقعه صفین، نصر ابن مزاحم، ص 162.
18 -17 – نهج البلاغه، ص 373.
19 – همان، ص 80.
20 – همان، ص 4.
21 – همان، ص 88.
24 -23 – 22 – همان، ص 69.
25 – همان، ص 180.
26 – همان، خطبه 34، ص 78; خطبه 29، ص 72; خطبه 27، ص 69; خطبه 25، ص 66; خطبه 69، ص 99; خطبه 71، ص 100; خطبه 97، ص 141; خطبه 123، ص 179; خطبه 180، ص 208; و نامه 2، ص 364 وغیره.
27 – همان، ص 335.
28 – همان، ص 475.
فهرست منابع:
1 – نهج البلاغه، تحقیق دکتر صبحى صالح، چاپ قم، دارالهجرة.
2 – بیست گفتار، استاد شهید مطهرى، چاپ تهران، کتاب فروشى صدوق.
3 – وقعه صفین، نصر بن مزاحم منقرى، چاپ قم، منشورات مکتبه نجفى مرعشى.
4 – امالى، شیخ طوسى، چاپ قم، منشورات داورى.

نویسنده: کاظم حاتمی طبری
منبع: فرهنگ کوثر 1378 شماره 30
کلید واژه های مرتبط: عدالت، عدالت مالی

امام على علیه السلام الگوى عدالت (1)

امام على علیه السلام الگوى عدالت (1)
مقدمه
عدالت چنان با فطرت انسانها آمیخته و باعث جلب دلهاى مردمان مى شود که حتى ظالمان و عدل ستیزان تاریخ هم براى استحمار و فریب ملتها این کلمه طیبه را دستاویز قرار داده اند. اما اسلام به عنوان دینى که از طرف خالق بشر آمده و ریشه در فطرت اصیل انسانها دارد و همه جهات نیکوى آن را تقویت مى کند، به این مسئله نیز توجه ویژه اى داشته است. (لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط) یعنى: به راستى که پیامبران خود را با دلایل و براهین روشن فرستادیم و همراه آنان، کتابهاى آسمانى و معیارهایى هت سنجش حق از باطل، نازل نمودیم تا مردمان راه عدل و داد را بپادارند. اگر آیات قرآن و سنت پیامبر اسلام (ص) بررسى شود، به وضوح معلوم خواهد شد که مسئله مبارزه با ستمگرى و ستم پذیرى از اصولى ترین برنامه هاى دین مبین اسلام است. اما چرا در این مقاله، سعى داریم این زاویه از اسلام را از دیدگاه و سیره حضرت على (ع) بررسى نمائیم؟ هریک از محققان و علماى جهان که در باره زندگى و شخصیت آن حضرت، پژوهش نموده اند به این مسئله، اعتراف دارند که جنبه عدالت در زندگى ایشان و مبارزه وى با ظلم و ستم و سعى و اهتمام خستگى ناپذیرش در جهت تحقق و بسط عدالت در جامعه، از برجسته ترین جنبه هاى زندگى آن حضرت محسوب مى شود. برخى مجسمه عدالتش نامیده اند و دیگرانى، شهید راه عدالتش خوانده اند. از طرف دیگر، پس از پیامبر عالیقدر اسلام (ص) على (ع) دومین شخص عالم اسلام و برجسته ترین شخصیت است که نمونه اى از یک حکومت کامل بر اساس اسلام ناب را ارایه کرده است. لذا در این نوشتار، سعى نگارنده بر آن بوده است تا این منظر از اسلام از دیدگاه آن حضرت و بررسى عملکرد وى، مورد کنکاش قرار گیرد. موضع آن حضرت نسبت به ستم، به دو بخش اصلى تقسیم مى شود: 1- مبارزه با ستمگرى. 2- مبارزه با ستم پذیرى.
مبارزه با ستمگرى
این جنبه از موضع حضرت نیز خود به دو بخش تقسیم مى شود: 1- التزام عملى آن حضرت به نفى ظلم. 2- مبارزه ایشان با ظلم ظالمان. اگر صفحات زندگى و حکومت آن حضرت را ورق بزنیم، مى بینیم که سراسر زندگى آن حضرت، وقف مبارزه با ظلم ظالمان بوده است. لذا به جهت گستردگى دامنه این بخش، پیگیرى آن را به فرصتى وا مى گذاریم و به بخش دیگر که التزام عملى آن حضرت به نفى ظلم است، مى پردازیم.
التزام عملى به نفى ظلم
مراد از التزام عملى، این است که آن حضرت مقید بودند هرگز از ناحیه ایشان یا کارگزارانشان، ظلمى به کسى یا به جامعه روا داشته نشود یا حقى پایمال نگردد. این بخش نیز به دو قسمت، تقسیم مى گردد: 1- التزام از جنبه هاى انسانى. 2- التزام از جنبه هاى حکومتى.
التزام از جنبه هاى انسانى
على (ع) به عنوان نمونه کاملى از یک انسان، داراى عواطفى بسیارى قوى و روحیات انسانى در حد اعلى بوده است; چنین است که او را جامع اضداد و مثل اعلاى انسانیت، خوانده اند. برخى وى را به اقیانوسى تشبیه کرده اند که هیچ طوفانى آن را متلاطم نمى کند. الا آه یتیمان و مظلومان. در قسمتى از خطبه 224 نهج البلاغه، آمده است: «و الله لان ابیت على حسک السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من ان القى الله و رسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشی ء من الحطام » یعنى سوگند به خدا، اگر شب را بر روى خارهاى نشکن بیابانى به صبح برسانم و با غل و زنجیر روى آن خارها و سنگها کشیده شوم، برایم دوست داشتنى تر است از اینکه در روز واپسین، خدا و پیامبرش را دیدار نمایم در حالى که به بعضى از بندگان خدا ظلم کرده باشم… و در فراز دیگرى از همان خطبه، مى فرماید: «و الله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها على ان اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعیرة ما فعلته » یعنى: به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم و آنچه را که زیر آسمان آنهاست، در اختیارم گذارند و در مقابل، این توقع را داشته باشند تا خداى را به همین مقدار معصیت کنم که پوست جوى را از دهان مورچه اى به جور و بیداد بستانم، هرگز تن به چنین کارى نخواهم داد. گاهى هم در دستور العملهایى که به کارگزاران خود صادر مى فرموده اند، آنها را به سمت این دیدگاه انسانى، هدایت نموده و سوق مى دادند. در فرازى از «عهدنامه مالک اشتر» مى خوانیم: «و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا زاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان اما اخ لک فى الدین او نظیر لک فى الخلق » «اى مالک! جان خود را لباسى از رحمت و لطف و محبت به مردم بپوشان و هرگز در برابر آنان چون درنده اى خون آشام، مباش تا خوردن آنان را غنیمت دانى زیرا آنان دو دسته اند: اگر مسلمانند، برادران دینى تواءند و اگر مسلمان هم نیستند، انسانند و از نظر خلقت با تو یکسان » و گاه در خطبه هاى عمومى، همه جامعه را از عواقب وخیم بیداد و باطن شیطانى این عمل زشت، برحذر مى داشته است. در خطبه 192 که معروف به «خطبه قاصعه » است در فرازى مى فرمایند: «فالله الله فى عاجل البغى و آجل وخامة الظلم و سوء عاقبة الکبر فانها مصیدة ابلیس العظمى و مکیدته الکبرى التی تساور قلوب الرجال مساورة السموم القاتلة…» پس خدا را خدا را بیاد آورید در بدى عاقبت بیداد که دامگاه بزرگ شیطان است و حیله عظیم او که مانند زهرهاى کشنده، دلهاى مردان را مى کشد…» روح عدالت و ستم ستیزى چنان در وجود وى به تبلور رسیده بود که نمودهاى بارز آن را حتى در وصیت نامه آن حضرت به دو فرزندش امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) مى توان دید. آنجا که وصیت مى نماید تا همیشه یار ستمدیدگان و دشمن ستمگران باشند: «اوصیکما بتقوى الله … و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» و این عدالت متبلور در هنگام شهادت و بستر مرگ نیز عملا پرتو افشانى مى کند که: «یا بنى عبد المطلب لا الفینکم تخوضون دماء المسلمین خوضا تقولون قتل امیر المؤمنین الا لا تقتلن بى الا قاتلی…» «اى پسران عبد المطلب! این گونه نباشد که پس از مرگ من میان مسلمانان افتاده و خون ریزى به راه بیاندازید به این بهانه که امیرمومنان کشته شده است و این مطلب را دستاویزى جهت آشوب و کشتار قرار دهید.آگاه باشید که شمابه تلافى قتل من، کسى جز قاتل مرا نباید بکشید…»
التزام به عدالت از جنبه هاى حکومتى
این بخش که بخش مهمى از زندگى حضرت را تشکیل مى دهد، خود نیز به سه بخش مختلف، تقسیم مى شود: 1- عدالت در سیاست. 2- عدالت در امور مالى. 3- عدالت در امور نظامى.
عدالت در سیاست: اگر بخواهیم این جنبه از مواضع آن حضرت را مورد بررسى قرار دهیم باید نوع دیدگاه ایشان نسبت به حکومت را مورد مطالعه قرار بدهیم. حضرت با این دیدگاه به حکومت مى نگریسته که همان گونه که حاکم نسبت به مردم، صاحب حق مى باشد، مردم هم در برابر او، صاحب حقوقى هستند. و حق، چیز یک طرفه اى نیست که همیشه به نفع کسى و به ضرر کس دیگرى باشد. در خطبه 216 دیدگاههاى خود را نسبت به حکومت، حق و مردم به صورت کامل بیان کرده است: «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لى علیکم حقا بولایة امرکم و لکم على من الحق مثل الذى لى علیکم فالحق اوسع الاشیاء فى التواصف و اضیقها فى التناضف لا یجرى لاحد الا جرى علیه و لا یجرى علیه الا جرى الله.» یعنى: خداوند به جهت سرپرستى بر شما که به من داده است، برایم حقى در گردن شما نهاده و شماهم مانند همان حق را در گردن من دارید و حق در مرحله توصیف و گفتار، میدانى وسیع دارد ولى در مرحله عمل و انصاف دادن، تنگ ترین میدانهاست; چون حق به نفع کسى جارى نمى شود الا اینکه بر ضرر وى نیز جارى خواهد شد و بر ضرر کسى جارى نمى شود الا اینکه به نفع وى نیز جارى خواهد شد. چنانکه ملاحظه کردید، هنگامى که کسى با چنین دیدگاهى به مردم نگاه کند و حق را دو طرفه بداند، هیچ گاه حاضر به ظلم و انحصارطلبى نمى شود و چنین سیاست گذارى، قطعا عادلانه خواهد بود. اصولا فلسفه سیاسى حضرت على (ع) مبتنى بر استفاده از ابزار پاک جهت رسیدن به اهداف پاک بود و بطور کلى با بکار بردن حربه هاى کثیف سیاسى که خود نوعى ظلم است، مخالف بود. مثلا زمانى که در «شوراى شش نفره تعیین خلیفه » به ایشان پیشنهاد خلافت شد به شرطى که به سیره شیخین عمل نماید، با کمال صراحت و قاطعیت فرمودند: «من به راءى و اجتهاد خود عمل مى نمایم.» در حالى که بسیارى از کسانى که به سیاست با دید مادى و کثیف آن مى نگرند، در چنین مواقعى، توسل به دروغى به ظاهر مصلحت آمیز را نه تنها جائز بلکه لازم مى دانند. اما على (ع) با چنین سیاستى، بیگانه است چه آنکه مى داند: «الملک یبقى مع الکفر و لا یبقى مع الظلم » یعنى: حکومت ممکن است با کفر هم پایدار بماند ولى با ظلم، پایدار نمى ماند. و دروغ و ناراستى هم نوعى ظلم است. و در جهت چنین فلسفه اى بود که حکومت اسلامى را پس از اقبال عمومى مردم، پذیرفت ولى با صداى بلند اعلام داشت که: من حکومت را فقط و فقط از این جهت مى پذیرم تا بتوانم به این وسیله، حق مظلومى را از ظالمى بستانم. در خطبه سوم نهج البلاغه که به «خطبه شقشقیه » معروف است، آمده است: «اما و الذى فلق الحبة و برا النسمة، لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله من العلماء الا یقاروا على کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکاس اولها …» که خلاصه معنایش، این است: سوگند به آن کس که دانه را شکافت و بشر را آفرید، اگر بواسطه یارى و استقبال مردم حجت بر من تمام نمى شد و اگر نبود پیمانى که خداوند از عالمان گرفته تا در برابر سیرى ظالمان و گرسنگى ستمدیدگان ساکت نمانند، هرگزاین حکومت و خلافت را نمى پذیرفتم… یا در خطبه 131 نهج البلاغه در مقام دعا و نیایش با پروردگار، باز هم بر این نکته تاءکید مى کنند که پذیرش حکومت از جانب ایشان، هیچ گونه انگیزه اى جز تاءمین امنیت مظلومان جامعه و در نتیجه، اجراى احکام الهى نبوده است: «اللهم انک تعلم انه لم یکن الذى کان منا فسة فى سلطان و لا التماس شی ء من فضول الحطام و لکن لنرد المعالم من دینک و تظهر الاصلاح فى بلادک فیامن المظلومون من عبادک و تقام المعطلة من حدودک…» یعنى: خداوندا! تو مى دانى آنچه را که از ما در امر خلافت و حکومت صادر شده است، تنازع و درگیرى بر سر قدرت و سلطنت یا بر سر مال حطام دنیوى، نبوده است بلکه مهمترین انگیزه ما این بوده است تا پرچمهاى دین تو آشکار گردد و شهرهایت اصلاح گردد تا به این وسیله، بندگان مظلومت به امنیت برسند و قوانین فراموش شده ات، اجرا گردد… این مطلب را حضرت به مالک اشتر هم در هنگام فرستادنش براى «حکومت مصر» فرمودند. در فرازى از عهدنامه، آمده است: «و ان افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فى البلاد و ظهور مودة الرعیة…» یعنى: اى مالک! هر آینه بهترین چیزى که مایه چشم روشنى والیان است، این است که عدالت در شهرها گسترش یابد و اهالى مملکت با حکمرانان اظهار مودت و دوستى نمایند… یا در خطبه 40 نهج البلاغه که در جواب شعار «لا حکم الا لله » خوارج، است; باز به این نکته اشاره شده است که حاکم باید حق ضعیف را از قوى بگیرد. «و یؤخذ به للضعیف من القوی » پس از قبول خلافت و رسیدن به قدرت هم اولین کارى که انجام دادند، گسترش عدالت در جامعه و گرفتن حق ضعیفان از ستمگران و غاصبان حقوق ملت بود و بنا را بر عزل والیان نالایق و بازگرداندن اموال عمومى از دست غارتگران و تعقیب آنان، گذاردند با این شعار که: «فان فى العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق…» یعنى: همانا این عدالت است که موجب گشایش و آسایش در جامعه است و هرکس که جامعه داراى عدالت بر وى تنگ آید، به یقین زندگى در حکومت بیداد بر وى تنگ تر خواهد بود. در همین روزها، کسانى از اصحاب و یاران آن حضرت از سر دلسوزى به حضورش مى رسیدند و عرض مى کردند: این اعمال شما از نظر سیاسى، خطا محسوب مى شود، چون حکومت شما تازه پاگرفته و هنوز این قدرت و استحکام را ندارد که دست به اعمال انقلابى بزنید، خوب است کمى صبر نمائید و با این افراد کمى مماشات نموده و با آنها کارى نداشته باشید تا اینکه بعد از چندى با استحکام پایه هاى خلافت بتوانید سر فرصت با چنین کسانى به مقابله برخیزید. در برابر این استدلال به ظاهر منطقى، حضرت این گونه جواب دادند که: «على کسى نیست که حتى چشم بر هم زدنى در حکومتش ستم را بپذیرد و به ستمگرى اجازه حیات سیاسى بدهد.» در اینجاست که بر سر این ناصحان، بانگ مى زند که: «ا تامرونى ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه و الله لا اطور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فى السماء نجما…» یعنى:آیا مرا فرا مى خوانید تا پیروزى را به قیمت ستم بر کسانى که تحت سرپرستى من هستند، به دست آورم؟! به خدا سوگند تا هنگامى که جهان باقى است و ستاره اى در آسمان سوسو مى زند، به چنین کارى دست نخواهم زد. در احکامى که به کارگزاران خود مى داده اند نیز همواره بر این مطلب تاکید مى کردند که باید سمت گیریهاى حکومتى به جانب عدل باشد و از طریق مستقیم خارج نشود. در عهدنامه مالک اشتر مى خوانیم: «و لیکن احب الامور الیک اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى الرعیة …» یعنى: اى مالک! باید همیشه به کارهائى بپردازى که در طریق حق و در جهت فراگیر شدن عدالت باشد و جهت جلب رضایت عامه مردم به کار آید… البته ممکن است این گونه تصور شود که عدالت سیاسى حضرت به این معنى است که بین طبقات مردم هیچ گونه تفاوت نمى گذاشتند ولى این، تصور صحیحى نیست بلکه عدالت آن است که هرچیز سرجاى خود باشد. خود آن حضرت فرموده اند: «العدل یضع الامور مواضعها» یعنى: عدالت هر چیز را سرجاى خود قرار مى دهد. بنابراین، عدالت در سیاست گذارى حضرت به معنى اعطاى حقوق هر قشر از جامعه فرا خور حال آن طبقه است. چنانکه به مالک فرموده: «و اعلم ان الرعیة طبقات لا یصلح بعضها الا ببعض و لا غنى ببعضها عن بعض… و کل قد سمى الله له سهمه و وضع على حده فرضیه فى کتابه و سنه نبیه …» یعنى: اى مالک! آگاه باش که مردم چند طبقه اند که خداوند متعال در قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم (ص) براى هر کدام از این طبقات سهمى و حقى تعیین فرموده است…

نویسنده: کاظم حاتمی طبری
منبع: فرهنگ کوثر 1378 شماره 29
کلید واژه های مرتبط: عدالت، فضایل، مبارزه با ستمگرى، مبارزه با ستم پذیرى، ظلم

عدالت و مهربانی امام علی(ع)، به روایت بانوان

عدالت و مهربانی امام علی(ع)، به روایت بانوان
از شاخصه های حکومت امام علی(ع) عدالت اقتصادی بود، حضرت پس از استقرار در کوفه، بیت المال را به روش پیامبر(ص) سامان داد. بی عدالتی ها و امتیازات طبقاتی را که در گذشته رایج شده بود،(1) از بین برد. و همه امت پیامبر(ص) را در استفاده از بیت المال سهمی برابر داد. در حکومت وی عرب را بر عجم و سپید را بر سیاه تفاوتی نبود.

امام(ع)، در نخستین خطبه خود در مدینه، پس از بیعت عمومی مردم اعلان داشت:

شیوه گذشته در هم می ریزم، شما را غربال خواهم کرد چنان که افرادی از درآمدهای نامشروع بیت المال فربه شده و از دیگران پیشی گرفته اند از جایگاه خود فرود آیند و فرودستان و کسانی که حقوق شان ضایع شده، بالاتر آیند.(2)

امام، در توزیع بیت المال امتیازی میان زنان اصیل عرب و زنان نومسلمان از موالی و پارسیان نمی گذاشت و این خود واکنش عده ای از مردم که در گذشته از بیت المال سهمی بیشتر می بردند را برانگیخت.

دو زن عرب و مولی (برده آزادشده) برای دریافت سهم خود از بیت المال نزد علی (ع) آمدند، فرمان داد به هر یک. یک کر= 720 من، خواربار و چهل درهم. بدهند.(3) زن غیر عرب سهم خود را گرفت و رفت. زن عرب گفت: ای امیرمؤمنان به من همانند آنچه به او دادی می دهی و حال اینکه من عرب هستم و او غیر عرب است؟!

حضرت به او گفت:

«انی نظرت فی کتاب اللّه عز و جل فلم اَر فیه فضلاً لولد اسماعیل علی ولد اسحاق؛(4) من در کتاب خدا نگریستم، پس در آن برتری برای فرزندان اسماعیل [عرب …] بر فرزندان اسحاق [غیر عرب … [ندیدم.

امام علی(ع)، در توزیع بیت المال تفاوتی میان خواهرش ام هانی و دیگر زنان قائل نبود، ام هانی نزد علی(ع) آمد او به خواهر، بیست درهم داد. هنگامی که وی از کنیز آزادشده خود پرسید به تو چقدر رسید، او پاسخ داد بیست درهم، ام هانی واکنش نشان داد. امام به ام هانی گفت: خدایت رحمت کند برو. ما در قرآن امتیازی میان اسماعیل و اسحاق نیافتیم.(5)

و نیز از بصره، دُری قیمتی که از غواصی به دست آمده بود، برایش فرستادند دخترش ام کلثوم درخواست کرد آن را برای زینت به او ببخشد. امام(ع) به ابورافع [مسئول بیت المال] فرمود: آن را وارد بیت المال کن. او «دخترم» راهی برای تصرف آن ندارد تا اینکه همه زنان مسلمان گوهری همانند آن داشته باشند.(6)

بانوان بسیاری، از عرب و غیر عرب، از این سیره عادلانه و دادگرانه علی(ع) گزارش کرده اند و ماجراهای شیرین و سرنوشت سازی را از دیدار خود با علی(ع) برای ما حکایت نموده اند که همه برای امروز و فردای ما درس است و مشعل راه.

از جمله:

ام الحکم، نقل کرده: علی(ع) او را در [ردیف [صد درهم از عطای (بیت المال) قرار داد.(7)

و نیز کریمه دختر عقبه گوید: ما در کوفه شاهد بودیم، علی(ع) وَرس را میان ما (زنان) تقسیم می کرد.(8) این نکته از کریمه دختر همام طائیه نیز نقل شده و فضالة بن عبدالمک گوید: این تقسیم علی(ع) را بر عدالت او حمل می کنیم، ورس، به معنای رنگ آمده و گیاهی است که از آن رنگ زرد گرفته اند و از آن در رنگ آمیزی پارچه، لباس و مو استفاده می کرده اند. علی(ع) آن را میان زنان کوفه تقسیم می کرده است.(9)

مادر حسن بن حکم نخعی به نقل از ام عفان (کنیز علی(ع)) گزارش داده است: نزد علی آمدم، در پیش او در رحبه کوفه، تلی از قرنفل آکنده بود گفتم: ای امیرمؤمنان به اندازه یک گردنبند از این قرنفل به من ببخش. حضرت با دست به مقدار درهمی از آن را برداشت و فرمود: این مال مسلمانان است. وگرنه صبر کن تا سهم ما برسد تا برای دخترت گردنبندی از آن ببخشیم.(10)

گزارش مادر ربیع بن حسان

ربیع بن حسان از مادرش نقل کرده:

علی(ع) هماره در میان ما ورس و زعفران توزیع می کرد. روزی علی وارد خانه [خود] شد و دانه های [خوراکی[ پراکنده در خانه مشاهده کرد. علی آن را جمع می کرد و می گفت: ای خاندان علی(ع) سیر شده اید [که چنین اسراف می کنید].(11)

روایت ام علاء

ام علاء(12) از بانوان کوفه است، وی نقل کرده، پدرش او را نزد علی(ع) برد و با اینکه خردسال بود. علی(ع) برایش سهمی از بیت المال در نظر گرفت. و فرمود:

«ما الصبی الذی اکل الطعام و عَضّ علی الِکسرة بِاَحَقّ بهذا العطا من المولود الذی یَمُّصُ الثّدی؛ کودکی که غذا می خورد و دندان بر تکه نان می فشارد سزاوارتر به سهم بیت المال از نوزادی که پستان می مکد نیست.»(13)

ام کلثوم، دخترامیرمؤمنان(ع) نیز از سیرت دادگرانه پدر در زمان حکومت نکته های ناب و ارزنده ای برای مردم بازگو کرده است که می تواند سرمشق و درس برای همه دولت مردان و کارگزاران نظام اسلامی باشد و خانواده های وابستگان به نظام به عنوان الگو به آن امام همام بنگرند و از آن حضرت الگو برگیرند و ساده زیستی و قناعت را از یاد نبرند و بدانند که وابستگی به نظام و کارگزاری آن نه تنها نباید بر افزون طلبی و انتظارات مادی و امتیازات دنیوی آنان بیفزاید که مسئولیت آنان را دو چندان کرده و عملکرد آنان در نگاه مردم به نظام اسلامی مؤثر است.

ابوصالح از وابستگان به خانواده امام علی(ع)، گزارش کرده است، وارد خانه ام کلثوم دختر علی(ع) شدم. او در حال شانه کردن موهایش بود. میان من و او پرده ای حائل بود. منتظر ماندم تا به من اجازه ورود داده شود. حسن و حسین(ع) (به سوی خواهر) آمدند و به ام کلثوم گفتند: [ابوصالح منتظر است] آیا از او پذیرایی نمی کنید. گفت: آری و سپس رفت و کاسه ای شوربا آورد که در آن حبوبات بود گفتم: این غذا را برایم آورده اید و حال اینکه شما جزو فرمانروایان [و کارگزاران نظام [هستید؟! ام کلثوم پاسخ داد: ای ابوصالح، اگر امیرالمؤمنین(ع) را می دیدی که ترنج برایش [تحفه [آوردند. حسن یا حسین(ع) خواست از آن دانه ای تناول کند که علی آن را از دست وی گرفت و سپس سفارش کرد آن را در میان مردم تقسیم کنند.(14)
نظارت بر بازار مسلمانان

بانوان کوفه گزارش کرده اند. علی(ع) در دوران خلافت بر بازار نظارت می کرد.

از قیمت ها می پرسید و از فروختن اجناس نامشروع و حرام جلوگیری کرده و فروشندگان مختلف و قانون گریز را تعزیر می کرد.

عمره، بنت طبیخ روایت کرده که علی(ع) از او از قیمت ماهی خریداری شده از بازار کوفه پرسیده است.(15) و نیز حبابه والبیه، از زنان تیزهوش و نکته یاب کوفه گزارش کرده، حضرت امیر را در جمع شرطة الخمیس [سپاهیان ویژه [دیده است که تازیانه ای دو سر در دست داشته و با آن فروشندگان آبزیان حرام گوشت را ادب می کرده است.(16)

یتیم نوازی حضرت علی(ع)

بسیاری از مورخان از سیرت مهرورزانه علی(ع) با فرودستان، اسیران و ایتام ماجراها به یاد داشته و آن را برای نزدیکان و دوستان خود گزارش کرده اند از جمله:

برخی از زنان کوفه(17) روایت کرده اند: زنی مشک آبی بر دوش داشت و آن را به زحمت به خانه می برد. علی(ع) به او کمک کرد تا آب را به خانه برد.

امام از روزگار زن پرسید و او از دشواری زندگی اش شکوه کرد که علی(ع) مردش را به یکی از مرزها فرستاده و در آنجا کشته شده است. اکنون اوست و چند کودک خردسال. امام خداحافظی کرد و به خانه آمد و با زنبیلی پر از آذوقه، از گوشت و آرد و خرما به سرای زن بازگشت و پس از اجازه به زن گفت من همان مردی هستم که برایت مشک آب را آوردم و اکنون مقداری غذا برای کودکانت آورده ام. زن از او تشکر کرد و گفت خداوند میان ما و علی بن ابی طالب داوری کند.

امام از زن که حضرت را نمی شناخت اجازه خواست، یا نان بپزد و یا کودکان را سرگرم کند و زن گفت من بهتر نان می پزم. علی(ع) مقداری گوشت کباب کرد و با دست خود به کودکان خورانید …

زنی از همسایگان به خانه بیوه زن سر کشید و امام(ع) را شناخت و به صاحبخانه گفت: وای بر تو، این مرد علی بن ابی طالب است. زن زبان به پوزش گشود و گفت: هزار خجالت و شرمساری بر من.

و امام پاسخ داد: من از تو معذرت می خواهم که در کار تو کوتاهی کردم.(18)

و نیز بانوان کوفه پس از شهادت امام ماجراهای سودمندی از یتیم نوازی ها و دادگری های امام برای مردم نقل کرده اند که در جای خود از آن یاد خواهیم کرد.

برخورد علی(ع) با مخالفان به روایت بانوان

امیرمؤمنان(ع)، در زمان حکومت با مخالفت های فراوانی روبه رو شد و جنگ های خونینی میان آن حضرت و سه گروه عمده مخالف، متمرد و پیمان شکن به وقوع پیوست. رفتار امام با همه دشمنان به ویژه مخالفان خود در نبرد جمل همواره توأم با رأفت و عدالت بود و تا آنجا که ممکن بود با آنان مدارا می کرد، در جریان جنگ جمل قبل از اتمام حجت بر شورشیان دست به شمشیر نبرد و ابتدا به جنگ نکرد. و پس از پیروزی بر شورشیان نیز همه را عفو کرد و اجازه داد شکست خوردگان زخمیان خود را از میدان بدر برده و مداوا کنند، اسیران را آزاد کرده و اموال را به خودشان واگذاشت.(19)

علی(ع) پس از پایان جنگ جمل، در برابر زنان قبیله عبداللّه بن خلف خزاعی، که زبان به ناسزایی علیه امام گشوده بودند، مدارا کرد و کریمانه سخنان آنان را ناشنیده گرفت و به یاران سفارش کرد: در برابر تندخویی های آنان بردباری پیشه کنند و از مقابله به مثل بپرهیزند.

امام(ع)، همسر پیامبر(ص) عایشه را که فرماندهی کارزار را برعهده داشت به وسیله برادرش محمد بن ابی بکر، به سلامت از صحنه درگیری دور کرد و وی را به همراهی گروهی(20) از بانوان فرزانه و دلیر قبیله عبدالقیس، به سلامت به خانه اش در مدینه روانه کرد.(21)

بخش های پر ارزشی از گزارش های نبرد جمل و شیوه برخورد کریمانه امام علی(ع) با مخالفان شکست خوردن سرمداران جنگ جمل، به وسیله بانوان شرکت کننده در نبرد و شاهدان عینی ماجرا روایت شده و پاره مهم تر آن به وسیله ام المؤمنین عایشه.

گزارش عایشه از سیاست امام علی(ع) با مخالفان

عایشه پس از بازگشت از بصره از عملکرد خود سخت پشیمان شده بود(22) و لذا پس از آسودن از رنج سفر پرده از رازهای درونی و ندامت خود برداشت و در دیدار با بانوان مهاجر و انصار که برای دلجویی و آگاهی از ماجرای بصره نزدش می رفتند از سیرت کریمانه امام علی(ع) و چگونگی نبرد، یاد می کرد.

حمیده، دختر ابن رفاعه از مادرش کبشه بنت کعب، روایت کرده: پس از باز آمدن عایشه به مدینه با گروهی از زنان به دیدنش رفتیم او در این جلسه ماجرای خروج و آغازگران جنگ و پایان آن را مو به مو گزارش کرد. دختر کعب همه ماجرا را از زبان عایشه نقل کرده و از جمله این گزارش ها شیوه برخورد سپاه علی(ع) با مخالفان است از جمله می گوید:

«… من در چنین حالی بودم و مردم هم بیشتر اطراف شتر من بودند ساعتی سکوت برقرار شد با خود گفتم آیا این سکوت مایه خیر است یا شر؟

و آیا جنگ آرام گرفته است؟ ناگاه متوجه شدم و دیدم علی بن ابی طالب(ع) خودش به جنگ مشغول است و شنیدم فریاد می کشد: شتر را از پای درآورید. با خود گفتم به خدا سوگند می خواهند مرا بکشند. در همین حال علی بن ابی طالب(ع) همراه برادرم محمد بن ابی بکر و معاذ بن عبداللّه تمیمی و عمار بن یاسر پیش آمدند بندهای هودج را بریدند و آن را برداشتند و روی دست های خود حمل کردند و همه کسانی که با ما بودند گریختند. منادی علی(ع) در همین حال فریاد می کشید نباید هیچ کس را که گریخته و پشت به جنگ کرده است تعقیب کرد و نباید هیچ مجروحی را کشت و هر کس سلاح بر زمین بگذارد در امان است. مردم جان گرفتند و نفس راحتی کشیدند و از دویدن آزرم کردند و به طور معمولی راه می رفتند.

مرا هم به خانه عبداللّه بن خلف خزاعی بردند …

به خدا پناه می بریم از فتنه، من خود، مردم را بر عثمان شوراندم تا کار چنان شد و چون کشته شد پشیمان شدم و …»(23)

و باز ابن ابی سبره از قول مادرش به نقل از عایشه، پس از نبرد جمل جملاتی را گزارش کرده که به روشن شدن حقایق تاریخی و حقانیت راه علی(ع) کمک می کند و در تاریخ به عنوان سندی استوار به یاد مانده است:

«از عایشه شنیدم که می گفت: در جنگ جمل با آنکه بر هودج من صفحات آهنی نصب کرده بودند تیر از لابه لای آن به من که در هودج بودم می رسید و این در نظر من مهم نبود من با خود فکر می کردم که ما بر عثمان چه کردیم، مردم را چنان بر او شوراندیم که او را کشتیم و گمراهان را به جانش انداختیم و از تفرقه میان مسلمانان به خدا پناه می بریم.(24)»

گزارش عایشه دختر سعد بن وقاص

در تاریخ آمده است که عایشه دختر سعد بن وقاص نیز از راویان حدیث بوده، وی از پدرش و عده ای از زنان پیامبر(ص) روایت نقل کرده است.(25)

از جمله گزارش های عایشه بنت سعد، موضع گیری پدرش سعد در ماجرای جمل بود که به روشن شدن زوایای تاریک ماجرا کمک می کند؛ چه سعد بن وقاص در ماجرای جمل بی طرف ماند و از گزارش دخترش استفاده می شود او در دل با گروهی همراهی داشته که عماریاسر در آن بود و عمار از جمله سربازان سپاه علی(ع) بود.

واقدی از محمد بن فجار از عایشه دختر سعد نقل کرده، پس از جمل پدرم بیمار شد مروان بن حکم به عیادت او آمد. مروان ماجرای جمل را برای پدرم شرح داد پدرم در حالی که می گریست پرسید آیا عمار هم در آن معرکه بود و مروان پاسخ داد آری و پدرم گریست و مروان ادامه داد.

و چون مروان از خانه بیرون رفت پدرم همچنان می گریست و می گفت: ای کاش می دانستم عمار و یارانش و نظایر او از دوستان ما چه بر سرشان آمده است؛ آیا خداوند آنان را به سرای دیگر برده و در بهشت خود جای داده است؟.(26)

پی نوشتها:

1. المصنف، ابن ابی شیبه، ج7، ص616، دارالفکر.

2. نهج البلاغه، خ16.

3. لکل واحدة منهما بکر … کر: در نزد اهل عراق شصت قفیز و هر قفیز هشت مکوک و هر مکوک یک صاع و نیم است. ازهری گفته کربه این حساب 12 وسق و هر وسق 60 صاع است. تاج العروس، مرتضی زبیدی، ج7، ص441. دارالفکر . ط اول، 1414 ه.

4. کنزالعمال، علاءالدین هندی، 9754، ج6، ص611، مؤسسه الرساله، 1413ق.

5. الاختصاص، شیخ مفید، ص151، مجموعه آثار شیخ مفید ج12، سیمای کارگزاران، ج3، ص644.

6. همان.

7. المصنف، ابن ابی شیبه، ج7، ص617، ح12، سیمای کارگزاران، ج3، ص644.

8. سیمای کارگزاران، ج3، ص644، التاریخ الکبیر، ج7، ص126، المکتبة الاسلامیة، دیار بکر، ترکیا.

9. همان.

10. المصنف، ج7، ص633.

11. همان، ج7، ص623، کتاب الجهاد.

12. گفته شده، وی ام علاء دختر اعلم برجمیه است که پدر او را به همراه خواهرش نزد علی برده، سیمای کارگزاران، ج3، ص646.

13. المصنف، ابن ابی شیبه، ج7، ص619، (باب 57)، ح7.

14. همان، ابن ابی شیبه، ج8، ص156، سیمای کارگزاران، ج3، ص704.

15. الطبقات الکبرا، ج8، ص488.

16. اصول کافی، ج1، ص342.

17. در متن ماجرا نام راوی برده نشده است. اما اینکه شاهد ماجرا، امام و بیوه زن و زن همسایه بوده اند، گواه است، راوی ماجرا، صاحبخانه و یا زن همسایه بوده اند.

18. بحارالانوار، ج41، ص52.

19. کنزالعمال، ج6، ص83، 85 و ج8، ص215 و 217، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص63.

20. تعداد بانوان در منابع از 20 تا 90 نفر متفاوت است. رجال کشی، ص58.

21. الفتوح، ابن اعثم کوفی، ترجمه مستوفی هروی، ص440، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، «… چون عایشه از بصره به جانب مدینه مراجعت نمود، امیرالمؤمنین علی(ع) جماعتی از زنان بصره را بخواند و ایشان را فرمود: عمامه بندید و در لباس مردان در موافقت عایشه به جانب مدینه روید. چون قدری مسافت از بصره دور شدند عایشه از امیرالمؤمنین(ع) شکایت کرد که او مرا با جماعتی از مردان به غزا بفرستاد. زنی شتر خویش را به نزدیک او راند و روی خود باز کرد و گفت: ای عایشه ما هم زنانیم که به لباس مردان در خدمت تو می آییم. علی(ع) به ما فرموده که در ذیّ مردان همراه تو باشیم تا کسی در راه به چشم بد در ما ننگرد و زیانی نیفتد. عایشه چون دید که آن جماعت زنانند خوشدل شد و از امیرالمؤمنین منت داشت و آن شکایت به شکر بدل کرد.»

22. المصنف، ابن ابی شیبه، ج8، ص718.

23. نبرد جمل، شیخ مفید، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، ج227، نشر نی.

24. همان، ج228.

25. طبقات الکبرا، ج8، ص466، دارصادر، بیتا.

26. نبرد جمل، ص228.

نویسنده: سیدعباس رضوی
منبع: نشریه پیام زن، شهریور 1388 – شماره 210
کلید واژه های مرتبط: عدالت ، زنان ، مخالفان ، برخورد با مخالفان ، عایشه

علی علیه السلام برترین و مظلوم ترین

علی علیه السلام برترین و مظلوم ترین
پیش گفتار

امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید:

«از آن لحظه که پیامبر خداصلی الله علیه وآله رحلت کرد همواره مظلوم بوده ام (1).

ابن شهرآشوب روایت می کند که حضرت بر منبر نرفت، جز آن که در پایان کلامش، پیش از پایین آمدن از منبر این جمله را می فرمود:

مازلت مظلوما مذ قبض رسول الله صلی الله علیه وآله حتی یومنا هذا. (2)

روزی یک نفر اعرابی در بین سخنان حضرت علیه السلام فریاد زد:

«وا مظلمتاه ».

حضرت علی علیه السلام او را به حضور طلبید، هنگامی که نزدیک شد، به او فرمود:

به تو یک بار ستم شده است و به من به تعداد مدر و وبر ظلم شده است. (3)

مدر به معنی کلوخ و وبر به معنی کرک حیوانات است، و این کنایه از کثرت است. و در روایتی این اضافه آمده است:

هیچ خانه ای از عرب نیست، جز این که مظلمه و حق من بر گردنشان است واز هنگامی که این جا نشسته ام، همواره مظلوم بوده ام. (4)

مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام به یک جهت محدود نمی شود و همواره در جهات مختلف، این مظلومیت ساری و جاری بوده است. یکی از این جهات مظلومیت، عدم درک صحیح از معارف و مقاماتی است که پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله اسلام برای آن حضرت علیه السلام برشمرده اند. این مظلومیت، علاوه بر آن حضرت به شیعیان و دوستان حضرت امیرعلیه السلام نیز سرایت کرده است و همواره در طول تاریخ عده ای که اکثرا عداوت و غرض سوء داشته اند اقسام تهمت ها و افتراها را به شیعیان نسبت می دهند. متاسفانه این اقدامات ناپسند تا زمان حاضر نیز ادامه یافته است.

فردی در جریده ای با متهم کردن شیعه و امام علی علیه السلام مقاله ای نوشته، که ادب مانع نقل آن است.

از این رو تنها قطعه هایی را که این نویسنده آن ها را تخطئه و مسخره کرده است می آوریم:

«اعتقاد به این که هر که ولایتش درست نباشد، نماز و روزه و سایر اعمال عبادیش نیز درست نیست، اعتقاد به این که قرآن واقعی در دست ما نیست… اعتقاد به این که هر کس حب ائمه را در دل داشته باشد، همه گناهانش بخشیده شده و وارد بهشت می شود و هر کس حب آن ها را نداشته باشد، روی بهشت را نخواهد دید… (5) »

متاسفانه ایشان هیچ سند و مدرکی از شیعه ارایه نداده است و گرچه این نسبت ها به این صورت، درست نیست و آمیخته با تحریف است ولی از آن جا که مظلومیت امام علی علیه السلام در صحنه تهمت های ناروا ریشه ای قدیم و قویم دارد، در این مقاله به احادیثی استناد می کنیم که مقبول همه مسلمانان اعم از شیعه و سنی باشد و پاسخی در خور به این نویسنده می دهیم.

در آغاز توجه به چند نکته ضروری است;
عدم تحریف قرآن

الف: شیعه قرآن موجود را قرآن واقعی می داند و امروزه نیز همگان، همین عقیده را دارند و در پاسخ به این گونه تهمت ها، کتاب های گوناگونی نوشته شده است. (6)

هر روزه نیز باید مقاله ها و کتاب هایی در دفاع از شیعه و امامت نوشته شود زیرا تامسلمانان تسلیم اسراییل و آمریکا نشده اند، سهم بزرگی از بار سرکوبی مسلمانان مبارز بر دوش این گروه از نویسندگان دستگاه های تبلیغاتی آنان است!
اصول عقیدتی، تقلید ناپذیرند

ب: اصول عقیدتی، تقلیدی نیست و باید با منطق و برهان اثبات شود. ولی روش استدلال در باورهای کلامی دو گونه است: در بخش هایی نظیر توحید و اثبات نبوت، از برهان های عقلی بیشتر استفاده می شود و در بخش هایی نظیر برزخ و معاد که تجربه علمی در آن وادی قدمی ننهاده و اثباتا و نفیا سخنی ندارد، پس از اثبات اساس و واقعیت آن ها از طرق عقلی، در بیان کیفیات و ویژگی ها تنها راه، تمسک به وحی و سخنان پیامبران و امامان علیهم السلام است. و به همین جهت در این مساله متافیزیکی به احادیث معصومان علیهم صلوات الله تعالی استدلال می شود.
نقش ولایت الهی و ولایت طاغوت در پذیرش اعمال

ج: قرآن کریم انسان را از دو حال بیرون نمی داند; یا تحت سرپرستی خدا و پیامبران و امامان نوراند، همچنان که آیه شریفه می فرماید:

«الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور…» (7)

خداست سرپرست کسانی که ایمان آورده اند، آنان را از تاریکی ها به نور می برد…

و یا تحت نظارت و امام نار، چنان که می فرماید:

«والذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات (8) »

و آنان که کافر شدند سرپرستان شان طاغوت است که آنان را از نور هدایت به ظلمات می برند.

همچنین رهبر و امام نیز یا امام نور است و یا امام نار، بنابراین، یا باید پیرو امام هدایت باشیم یا در چنگال امام ضلالت، و نمی توان بین دو متناقض و یا متنافی جمع کرد. قرآن درباره امامان نور می فرماید:

«و جعلناهم ائمة یهدون بامرنا… (9) »

و آن پیامبران را امامانی قرار دادیم که هدایت می کنند به امرما.

و درباره فرعونیان می فرماید:

«وجعلناهم ائمة یدعون الی النار و یوم القیامة لاینصرون و اتبعناهم فی هذه الدنیا لعنة ویوم القیامة هم من المقبوحین (10) »

و آنان را امامانی که به سوی آتش می خوانند، گردانیدیم، و روز رستاخیز یاری نخواهند شد. و در این دنیا لعنتی بدرقه [نام] آنان کردیم و روز قیامت [نیز] ایشان از زشت رویانند.
شرایط عذاب و آمرزش

چند مبحث بسیار مهم و طولانی با موضوع این مقاله مرتبط است که خود نیازمند مقالات گسترده ای است; نظیر این که رحمت الهی شامل هر کس که معاند نباشد، شده و او روزی نجات خواهد یافت، یا خداوند متعال تا اتمام حجت نکند، عذاب نمی کند و بنابراین جاهل قاصر معذور است.

مساله دیگر، آمرزش گناه به دلیل محبت اهل بیت علیهم السلام بی قید و شرط و بی توبه و تصفیه نیست و گرنه لازمه اش آن است که گفته شود، مسلمان واقعی که همان پیرو اهل بیت علیهم السلام است، هیچ تکلیفی ندارد و تمام شریعت اسلام لغو است بدیهی است که هیچ کس چنین سخنی نگفته است و نمی گوید.
روایاتی در شرایط آمرزش محب اهل بیت علیهم السلام

چند دسته از روایات، به روشنی بیان می کند که تنها، عمل کسی پذیرفته است که در تمامی مراحل از جمله پیروی از امام حق، تسلیم فرمان پروردگار باشد، هوای خویش را بر خدای خود مقدم ندارد. در دیدگاه قرآن کسی مستحق آمرزش است که مصداق آیه زیر نباشد که می فرماید:

«نؤمن ببعض و نکفر ببعض (11) »

به بخشی از دستورات خدا گرایش داریم و به بعضی (مثل امامت) گردن نمی نهیم.

حال پس از این مقدمه طولانی وارد اصل بحث شده و در هر باب، روایاتی را نقل می کنیم. در نقل روایات اولویت، با روایات اهل سنت است تا ایرادی بر مطالب وارد نشود.
حب اهل بیت علیهم السلام شرط رستگاری

ابن عباس در حدیثی طولانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، علی علیه السلام صحنه قیامت را چنین ترسیم می نماید:

«… فردای قیامت من و… و برادرم و پسر عمم و دامادم علی بن ابی طالب که بر ناقه ای از ناقه های بهشت… سوار است و در دستش لوای حمد است، سواره وارد محشر می شویم، پس او از کنار هیچ جمعی از ملائکه نمی گذرد مگر این می گویند:

این شخص ملک مقرب است یا نبی مرسل یا حامل عرش پروردگار جهانیان.

آنگاه فریادگری از نزد عرش الهی ندا می دهد:

این شخص نه فرشته مقرب است و نه نبی مرسل و نه حامل عرش رب العالمین، «هذا علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین و امام المتقین و قائد الغرالمحجلین، الی جنان رب العالمین، افلح من صدقه و خاب من کذبه، ولو ان عابدا عبدالله بین الرکن والمقام الف عام و الف عام حتی یکون کالشن البالی ولقی الله مبغضا لآل محمداکبه الله علی منخره فی نار جهنم.» (12)

این علی بن ابی طالب است که امیر مؤمنان، پیشوای پرهیزکاران و رهبر رو سپیدان جهان به سوی بهشت های پروردگار جهانیان است. کسی که او را تصدیق کند رستگار و کسی که او را تکذیب کند، زیانکار است.

اگر عابدی در مسجدالحرام بین رکن و مقام، هزار سال و هزار سال خدا را آنقدر عبادت کند که بسان مشک آب کهنه ای لاغر گردد ولی با بغض آل محمد در پیشگاه خدا حاضر شود خدا او را به رو در آتش جهنم اندازد.

نظیر این حدیث را شهید ثالث قاضی نورالله شوشتری و آیت الله نجفی مرعشی در کتاب گرانسنگ احقاق الحق و ملحقات الاحقاق (13) آورده اند. این کتاب، پس از نقل روایتی از منابع اهل سنت به تعدادی دیگر از مصادر آنان ارجاع می دهد و ما نیز نام برخی از آن آثار را ذکر می کنیم.

ابن مسعود نیز می گوید: پیامبرصلی الله علیه وآله از خانه زینب [بنت جحش، یکی از همسرانش] به خانه ام سلمه آمد – و آن روز نوبت همسرداری ام سلمه بود- پس از لحظه ای، علی آمد، پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود:

ای ام سلمه! علی است، او را دوست بدار، گوشتش از گوشت من، و خونش از خون من، و او خزینه دار علم من است، و گوش فراده و شاهد باش و شهادت بده که واقعا قاتل ناکثین و قاسطین و مارقین، پس از من، او است، و او است که کمر دشمنانم را می شکند و سنت مرا زنده می کند. باز بشنو و شاهد و گواه باش که:

«لو ان عبدا عبدالله الف عام بعد الف عام بین الرکن و المقام ثم لقی الله مبغضا لعلی و [عترته] لاکبه الله یوم القیامة علی منخریه فی نار جهنم.

اگر بنده ای بین رکن و مقام مسجدالحرام هزار سال و هزار سال خدا را عبادت کند ولی با بغض علی و خاندانش به ملاقات الهی برسد، خدا او را در قیامت بر دو بینی اش در جهنم افکند. (14) »
ایمان بی ولایت علی علیه السلام ناقص است

پیامبر خداصلی الله علیه وآله می فرماید:

«ان الله جعل لاخی علی فضائل لاتحصی کثرة. فمن ذکر فضیلة من فضائله لم تزل الملائکة تستغفرله ما بقی لتلک الکتابة رسم، و من استمع الی فضیلة من فضائله غفرالله له الذنوب التی اکتسبها بالاستماع، و من نظر الی کتاب من فضائله غفرالله له الذنوب التی اکتسبها بالنظر. ثم قال: النظر الی اخی علی عبادة و ذکره عبادة، و لا یقبل الله ایمان عبد الا بولایته و البراءة من اعدائه.

به راستی خدا برای برادرم علی فضایلی قرار داده که از بس زیاد است، قابل شمارش نیست. پس هر که یک فضیلت از فضایلش را – باایمان و پذیرش- یاد کند، خداوند گناهان نو و کهنه اش را بیامرزد و هر که فضیلتی از فضایلش را بنگارد، همواره ملائکه برایش استغفار می کنند، تا هنگامی که آن نوشته باقی باشد، و هر که به فضیلتی از فضایلش گوش فرا دهد، خداوند آن دسته از گناهانی را که از راه شنیدن مرتکب شده است، ببخشاید و هرکه نگاه کند به نوشته ای از فضایلش، خداوند آن گناهانی را که از راه نگاه مرتکب شده باشد بیامرزد. سپس فرمود:

نگاه به برادرم علی علیه السلام عبادت است و ذکر و یادش عبادت است، و خدا نمی پذیرد ایمان هیچ بنده ای را مگر با ولایتش و با بیزاری از دشمنانش. (15)
محبت دو فرزند علی علیه السلام شرط رستگاری

در حدیثی طولانی – بیش از ده صفحه- به نقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آمده است:

… الا یا معاشر الناس اعلمکم… و من احب ابنی علی علیهم السلام فهو معنا فی الجنة و من ابغضهما فهو فی النار…

ای مردم شما را آگاه کنم… و هرکه دو فرزند علی علیهم السلام را دوست بدارد، او با ما در بهشت است و هر که آن دو را دشمن بدارد پس او در آتش است (16).
عبادتی همانند هفتاد پیامبر بدون محبت علی علیه السلام رستگاری نمی آورد

روزی برخی از قریش در مسجدالنبی صلی الله علیه وآله هنگامی که به علی بن ابی طالب علیه السلام برخوردند با چشمک و گوشه زدن، او را مسخره کردند، خبر به پیامبر خداصلی الله علیه وآله رسید. آنگاه حضرت رسول صلی الله علیه وآله با حالتی غضبناک از خانه بیرون آمد و فرمود:

یا ایهاالناس! مالکم اذا ذکر ابراهیم و آل ابراهیم اشرقت وجوهکم و طابت نفوسکم و اذا ذکر محمد و آل محمد قست قلوبکم و عبست وجوهکم؟! والذی نفسی بیده لو عمل احدکم عمل سبعین نبیا من اعمال البر، ما دخل الجنة حتی یحب هذا و ولده و اشار الی علی علیه السلام ثم قال – ان لله حقا لایعلمه الاالله و انا و علی و ان لی حقا لایعلمه الا الله و علی و ان لعلی حقا لایعلمه الا الله و انا.

ای مردم! چه شده است شما را، هرگاه حضرت ابراهیم و خاندانش یاد شوند، چهره های شما می درخشد و خوشتان آید و هنگامی که محمد و ال محمد یاد می شوند، دل های شما سخت و سنگدل و چهره هایتان عبوس و درهم کشیده می شود؟

سوگند به خدایی که جانم به دست او است; اگر یکی از شما اعمال نیک هفتاد پیامبر را انجام دهد به بهشت وارد نشود مگر با محبت این و فرزندانش -و به علی علیه السلام اشاره کرد- سپس فرمود:

در حقیقت برای خدا حقی است که جز خدا و من و علی آن را نمی داند و واقعا برای من حقی است، که جز خدا و علی آن را نمی شناسد و به راستی که برای علی حقی هست که جز خدا و من آن را نداند. (17)
جدایی از علی علیه السلام جدایی از خدا است

پیامبر خداصلی الله علیه وآله می فرمایند:

یا علی من فارقنی فقد فارق الله و من فارقک یا علی فقد فارقنی.

یا علی، هر که از من جدا گردد از خدا بریده است و هر که از تو جدا گردد از من جدا گشته است (18).

روشن است که با جدایی از خدا و رسول صلی الله علیه وآله، عمل، ارزشی ندارد، برای این روایت بابی با اسناد و منابع متعدد تنظیم شده است، و در روایاتی چند، چنین تعبیر شده است:

«من فارق علیا فقد فارقنی و من فارقنی فقد فارق الله »

هر که از علی علیه السلام مفارقت کند از من جدا گشته و هر کس از من مفارقت کند، از خدا جدا شده است (19).
عداوت با علی علیه السلام عداوت با خدا است

پیامبر خداصلی الله علیه وآله می فرمایند:

«عادی الله من عادی علیا».

با خدا به دشمنی برخاسته هر که با علی دشمنی ورزد (20).

محمدبن عبدالله حمیری در مجلس معاویه سرود:

یحل النار قوم ابغضوه

و ان صلوا و صاموا الف عام

فلا والله لاتزکو صلاة

بغیر ولایة العدل الامام (21)

عدویش کند در جهنم مقام

اگر چه عبادت کند الف عام

نه بالله نباشد نمازی قبول

به جز با ولای قرین بتول
نماز بی ولای او

نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو

به منکر علی بگو نماز خود قضا کند

از روایات بسیار مشهور که آن را متواتر (22) شمرده اند، حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است که پیوسته می فرمود:

«مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح فی قوم نوح، من رکبها نجی و من تخلف عنها هلک و مثل باب حطة فی بنی اسرائیل ».

«مثل اهل بیتم در میان شما همانند کشتی نوح اند در میان قوم نوح، هر که به آن کشتی سوار شد، نجات یافت و هر که از آن واماند نابود گشت و مثل اهل بیتم مثل باب حطة در بنی اسرائیل است (23) ».

باب حطه که در قرآن کریم در قصه بنی اسرائیل آمده است، که مایه آمرزش گناهان بنی اسرائیل بوده است.

همچنین در احادیث فراوانی آمده است که; اهل بیت علیهم السلام امان برای اهل زمینند. نظیر این حدیث از امام حسین علیه السلام که می فرماید:

ماییم امامان مسلمانان و حجت های خدا بر جهانیان و سروران مؤمنان و پیشوایان رو سفیدان جهان و مولاهای مسلمانان و ما هستیم که سبب امن و امان اهل زمین هستیم. چنانکه نجوم، امان اهل آسمانند.و به برکت ما خدا آسمان را نگه می دارد که سقوط کند. مگر به اذن او و… و اگر یکی از ما حجت های خدا بر زمین نباشد، اهلش را فرو خواهد برد. سپس فرمود: از هنگامی که خدا آدم علیه السلام را آفرید هیچ گاه زمین خالی از حجت خدا نبوده است، خواه ظاهر و مشهور یا غایب و مستور و خالی از حجت خدا نخواهد ماند زمین، تا قیام قیامت و اگر چنین نبود خدا پرستیده نمی شد…

راوی از امام صادق علیه السلام پرسید: چگونه مردم از حجت غایب بهره می برند؟ حضرت فرمود:

همچنان که مردم از خورشید غایب در پس ابر بهره می برند. (24)
محبت علی علیه السلام شرط پذیرش فرایض

عبدالله بن عمر از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله روایت کرده که روزی آن حضرت بر فراز منبر بود، علی را کنار خود بپاداشت و دست راستش را در دستش انداخت و دست علی را آنقدر بالا برد که سفیدی زیر بغل هر دو پیدا شد و فرمود:

ای مردم! با خبر و هوشیار باشید، در حقیقت خدا پروردگارم است و محمدصلی الله علیه وآله پیامبر شما است و اسلام دین شما و علی علیه السلام هادی شما است و تنها او است وصی و خلیفه پس از من.

آن گاه فرمود:

ای ابوذر علی بازوی من است و تنها او است امین من بر وحی پروردگارم.

و ما اعطانی ربی فضیلة الا و قد خص علیا بمثلها، یا اباذر لن یقبل الله فرضا الا بحب علی بن ابی طالب…

و پروردگارم هیچ فضیلتی به من عطا نکرد، مگر نظیر آن را به علی نیز داد، ای ابوذر! خدا هیچ گاه فریضه ای را قبول نکند جز با محبت علی بن ابی طالب… (25)
رد اعمال با بغض علی علیه السلام

جابربن عبدالله از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت می کند که فرمود:

«ان علیا ینفع حبه مع کل عمل صالح، ولا تنفع الاعمال الصالحة مع بغض علی »

به راستی که محبت علی علیه السلام با هر کار شایسته سودمند است و اعمال شایسته و صالح، با دشمنی علی سودی ندارد. (26)
ولایت علی علیه السلام جواز گذر از صراط

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:

«روز قیامت که برسد و بر وسط جهنم پل صراط نصب شود، جز کسی که همراهش جوازی با ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام باشد از آن نگذرد و آن را نپیماید» (27)
علی از شجره پیامبرصلی الله علیه وآله

ابوذر در ضمن حدیثی گسترده، یک سال پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله، در مسجدالحرام، دست به حلقه در بیت الله الحرام گرفته و می گفت: … دقیقا پیامبر خداصلی الله علیه وآله را در سال گذشته دیدم که همین حلقه را به دست گرفته بود و می فرمود:

«ایها الناس لوصمتم حتی تکونوا کالاوتاد وصلیتم حتی تکونوا کالحنایا و دعوتم حتی تقطعوا اربا اربا، ثم بغضتم علی بن ابی طالب، اکبکم الله فی النار، قم یا اباالحسن فضع خمسک فی خمسی فان الله اختارنی و ایاک من شجرة، انا اصلها، و انت فرعها، فمن قطع فرعها اکبه الله علی وجهه فی النار»

ای مردم” اگر آنقدر روزه بگیرید که بسان میخ ها[لاغر] شوید و اگر آنقدر نماز بخوانید که همانند کمان ها [خمیده] گردید اگر آنقدر و دعا بخوانید تا این که قطعه قطعه و بند بند گردید و در آن حال بغض علی بن ابی طالب علیه السلام را به دل داشته باشید، خدا شما را به رو در آتش افکند.

ای ابوالحسن بپاخیز و دستت را در دستم بگذار، زیرا خدا، من و تو را از یک شجره گزینش کرد، که من تنه آنم و تو شاخسار آن، پس هر که شاخه آن راببرد، خدا او را به صورتش در آتش افکند. (28)
بی علی علیه السلام جاهلیت است

پیامبر اکرم می فرمود:

«من احب علیا محیاه و مماته کتب الله تعالی له الامن و الایمان ما طلعت الشمس و ما غربت و من ابغض علیا محیاه و مماته فمیتته جاهلیة و حوسب بما احدث فی الاسلام اخرجه ابو موسی (29) »

هر که علی را – چه در زندگانی و چه پس از رحلتش – دوست بدارد خدای تعالی برایش تا عالم برپاست و خورشید طلوع و غروب می کند، امن و ایمان برقرار کند. و هر که با علی دشمنی ورزد – چه در حیات و چه در مماتش – مردنش بسان مرگ جاهلیت است و برای هر بدعتی که در اسلام ایجاد کند، حسابرسی و مجازات می شود.
انحراف از شجره نبوت و ولایت

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله فرمودند:

«خلق الانبیاء من اشجار شتی، و خلقنی و علیا من شجرة واحدة; فانا اصلها، و علی فرعها، و فاطمة لقائها، و الحسن والحسین ثمرها، فمن تعلق بغصن من اغصانها نجی، و من زاغ هوی »

ولو ان عبدا عبدالله بین الصفا والمروة الف عام، ثم الف عام، ثم الف عام ثم لم یدرک محبتنا اکبه الله علی منخریه فی النار، ثم تلا (30):

«قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی (31) »

انبیا از درختان گوناگون آفریده شده اند و خدا من و علی را از یک درخت آفرید; پس من تنه و علی علیه السلام شاخه آن است و فاطمه جوانه و شکوفه آن و حسن و حسین میوه آن است. پس هر که به شاخه ای از شاخه های آن در آویزد، نجات یابد و هر که از آن رو گرداند سرازیر آتش گردد.

و اگر بنده ای هزار سال و هزار سال و هزار سال بین صفا و مروه خدا را پرستش کند و محبت ما را درک نکند خدا او را به رو در آتش اندازد،

آن گاه این آیه شریفه را تلاوت فرمود:

«بگو ای پیامبر که از شما مزد رسالت نخواهم جز مودت این خاندان ».
بی ولایت علی علیه السلام، ایمان نیست

در منابع روایی اهل سنت درباره اختلاف دو نفر بادیه نشین نقل شده که خلیفه دوم، آن دو نفر را نزد امام علی علیه السلام فرستاد.. . آنگاه در پاسخ اعتراض یکی از آن دو نفر، از قول خلیفه چنین روایت است:

«ویحک، ماتدری من هذا؟ هذا مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة و من لم یکن مولاه فلیس بمؤمن »

وای بر تو می دانی این[علی علیه السلام] کیست؟ این شخص مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمنی است و هر که او مولایش نباشد، اصلا مؤمن نیست (32).

حضرت رضاعلیه السلام نیز در این باره فرموده اند:

مثل آنان که از پذیرش ولایت امیرالمؤمنین سرباز زدند، مانند شیطان است که از فرمان خداوند سرپیچی کرد و به آدم سجده نکرد (33).
هماهنگی محبت خدا با محبت علی علیه السلام

روایات فراوان در این مضمون از سلمان و دیگران نقل شده که: دیدم پیامبر خداصلی الله علیه وآله دست به سینه علی علیه السلام می گذاشت و می فرمود:

محبک محبی و محبی محب الله و مبغضک مبغضی و مبغضی مبغض الله »

دوستدار تو دوستدار من است و دوستدار من، دوستدار خدا است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدا است. (34)

در برخی روایات اضافاتی است، مانند:

هر که مرا دوست دارد باید علی را دوست بدارد و هر که با علی دشمنی کند واقعا با خدای عز و جل دشمنی کرده و هر که با خدا دشمنی کند، قطعا خدا او را در آتش اندازد. (35)

در برخی احادیث اضافه شده است:

«والویل لمن ابغضک والویل لمن ابغضه ».

وای بر کسی که با تو [ای علی] دشمنی ورزد، و وای بر کسی که با خدا دشمنی کند. (36)
انکار ولایت علی علیه السلام مستحق خشم خدا

ابن عباس از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل می کند، که شنیدم، حضرت می فرمود:

«هر که بمیرد و خدا را در حالی ملاقات کند که منکر ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام، باشد، خدا را در حالی ملاقات کرده که خدا بر او غضبناک و خشمگین است و هیچ چیز از اعمالش را قبول نمی کند و خدا هفتاد هزار فرشته را موظف می کند که به صورتش تف اندازند و او را رو سیاه و چشم زرد محشور کند».

از ابن عباس پرسیدم:

آیا محبت علی بن ابی طالب علیه السلام در آخرت نفعی دارد؟ گفت:

قبلا اصحاب رسول خدا در همین موضوع بگومگو کردند، پس حضرت فرمود:

به من مهلت دهید تا از پروردگارم بپرسم.

هنگامی که جبرئیل آمد، به او فرمود:

حبیبم جبرئیل سلام مرا به پیشگاه پروردگارم برسان و از حب علی بن ابی طالب از او بپرس.

ابن عباس گوید: جبرئیل رفت و سپس نازل شد و چنین پیام آورد:

به راستی خدا سلامت می رساند و می فرماید: علی بن ابی طالب را دوست بدار، زیرا هر که او را دوست بدارد، در واقع مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد در واقع با من دشمنی کرده است، ای محمد! هر جا علی علیه السلام باشد دوستانش نیز هستند… (37)

حاکم حسکانی حنفی رحمه الله ذیل آیه 89 سوره نمل چند روایت از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده که خلاصه آن چنین است:

می خواهی به تو خبر دهم که چیست.مصداق عالی و کامل حسنه در آیه «من جاء بالحسنة فله خیر منها…؟» (38)

هر که حسنه را بیاورد بهتر از آن [از طرف خدا] برای او هست.

و از مصداق کامل سیئه ای که هر که آن را داشته باشد، خدا او را به رو در آتش افکند و هیچ عملی را از او قبول نکند؟

گفتم: آری ای امیر مؤمنان، فرمود:

«الحسنة حبنا و السیئة بغضنا».

[مصداق کامل] این حسنه محبت ما است و [مصداق روشن] این سیئه بغض ما است. (39)
علی علیه السلام راز صداقت و تسلیم در برابر خدا

شهید آیت الله دستغیب در این باره سخنان سودمندی دارد که با اندکی تغییر و تلخیص در عبارت ذکر می شود:

سر رد اعمال، اگر دوستی اهل بیت علیهم السلام نباشد این است که پس از آگاهی از سفارش های فراوان حضرت محمد رسول خداصلی الله علیه وآله و پس از فهمیدن این که اهل بیت علیهم السلام محبوب خدا هستند، اگر باز انسان، آنان را دوست نداشته باشد معلوم می شود اعتقاد درست و گرایشی به خدا ندارد و در حقیقت هوای خود – و نه خدای خود- را می پرستد. نماز می خواند، روزه و حج دارد، اما نه خالصانه، و نه با تسلیم و تعبد کامل، بلکه هوای خودش نیز در کار است. اگر خدا را دوست می دارد پس چرا با علی علیه السلام دشمنی دارد؟

اگر بزرگترین و سخت ترین عبادت ها باشد ولی در حقیقت، از روی حب نفس باشد، هیچ ارزشی نخواهد داشت. نظیر ریاکار.

کسی که در برابر علی علیه السلام تکبر می کند، در برابر خدا تکبر کرده، هر چند با زبان، به توحید و لااله الاالله اقرار می کند ولی در کنارش هوای نفس خویش را نیز می پرستد و هوا پرستی با خداپرستی قابل جمع نیست…

ایمان که با محبت علی علیه السلام است یعنی از قلب مؤمن، خودپرستی، خود دوستی رها شود و صددرصد الهی شود. پس در یک جمله; محال است که کسی برای حق تعالی خاضع باشد و برای علی علیه السلام نباشد… هر که برای خدا، کوچکی کرد در برابر علی علیه السلام نیز کوچکی می کند، بر عکس هر متکبر و هوا پرستی که با خدا سر و کاری ندارد، با علی علیه السلام نیز مخالف است و کاری ندارد.

نکته اساسی در این است که نمی توان نه خدا پرست بود و نه هواپرست، زیرا راه سومی وجود ندارد، اگر هوی آمد، خداپرستی، خالص نیست و تعبد و توحید می رود. به راستی آنچه درباره دوستی حقیقی یعنی ولایت، در روایات فرموده اند عین حق و حقیقت است نه مبالغه، زیرا اگر حب علی نباشد، تمامش هوی و هوس و خیالات واهی است و دل خالی نمی ماند.

لازمه ایمان با معرفت، خشوع در برابر حق است، چنانکه در شیعیان علی علیه السلام یافت می شود و در اوصافشان گفته اند:

«آنان خاشع و خاضع و ذلیل برای حق بوده و رام و نرم هستند (40) »

قساوت و غلظت و تندی و تیزی ضد ایمان است (41) و با محبت سازگار نیست. «اگر ایمان آمد دیگر «منیت و خودپرستی و به اصطلاح «من » در کار نیست. بلکه همه هستی خویش را تسلیم حق می کند و تکبر نمی ورزد.

با آگاهی از دستورات الهی، نپذیرفتن ولایت، ایمان منافقان است که «نؤمن ببعض و نکفر ببعض »: به برخی ایمان داریم و بعضی از دستورات الهی را نمی پذیریم. (42)

عدویش کند در جهنم مقام

اگر چه عبادت کند الف عام

نه بالله نباشد نمازی قبول

بجز با ولای قرین بتول

علی دامنت من گرفتم به دست

پس از تو به دامان نسل تو است

همی این سخن دین و آیین ماست

هم ایمان و هم راه دیرین ماست

مرا تاکنون این سخن بوده یار

بود تا به دیدار پروردگار (43)

پی نوشت ها:

1. امالی طوسی، ص 726، ح 1526 و الجمل، ص 123 و الاحتجاج، ج 1، ص 449، ح 1040.

2. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 10 ص 286 و الجمل 124.

3. شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 106 و المناقب از ابن شهر آشوب، ج 2، ص 115 و موسوعه الامام علی بن ابی طالب علیه السلام ج 9، صص 417- 416.

4. الخرائج والجرائح، ج 1، ص 180، ح 13; الصراط المستقیم، ح 3، ص 41.

5. هفته نامه صدا، 22/5/79، به نقل از پرتو سخن شماره 50، 20/7/1379. پرتو نیز دو مقاله در پاسخ سخن این نویسنده دارد.

6. برخی از کتاب هایی که درباره مصونیت قرآن کریم از تحریف واین که قرآن واقعی همین است که در دست مردم قرار دارد، نوشته شده به این قرار است:

الف) البرهان علی عدم تحریف القرآن، سیدمرتضی رضوی، لندن- بیروت، دارالارشاد

ب) آراء علماءالمسلمین فی التقیة والصحابة وصیانة القرآن الکریم، سیدمرتضی رضوی، لندن- بیروت.

ج) فصل الخطاب فی عدم تحریف کتاب رب الارباب، استاد حسن زاده آملی دام ظله.

د) ترجمه کتاب سابق به نام «قرآن » هرگز تحریف نشده است.

ه) احدوثة تحریف القرآن، رسول جعفریان و به زبان فارسی: افسانه تحریف قرآن

و) البیان فی تفسیرالقرآن، مرحوم آیة الله خویی قدس سره، مؤسسه انوارالهدی

ز) تدوین القرآن، علی الکورانی العاملی، دارالقرآن الکریم.

ح) صیانة القرآن من التحریف، استاد آیت الله معرفت

ط) ترجمه کتاب سابق به نام «مصونیت قرآن از تحریف »، ترجمه شهید شهرابی، چاپ مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی.

ی) صیانت قرآن از استاد دکتر محمدی (تجار زادگان).

ک) الانتصار، مناظره های شیعه در اینترنت، ج 5 و… چاپ قم.

7. بقره (2): 257.

8. همان.

9. انبیاء (21): 73.

10. قصص (28): 41- 42.

11. نساء (4): 150.

12. فضائل الخمسه من الصحاح الستة، ج 2، ص 34 و 102، نقل از تاریخ بغداد، ج 13،ص 122 و ج 11، ص 112.

13. احقاق الحق، ج 4، ص 498: 19-20 و ج 20، ص 290، به نقل از چندین ماخذ.

14. ملحقات الاحقاق، ج 20، ص 289-290. و ر.ک: احقاق الحق، ج 4، ص 244، به نقل از ابوالمؤید، موفق بن احمدبن احمد مشهور به خطیب خوارزمی در المناقب، ص 52 و ص 85 چاپ تبریز، علامه شیخ ابراهیم بن محمدبن ابی بکر بن حمویه حموینی در فرائدالسمطین، جلال الدین سیوطی در ذیل اللئالی، ص 65 چاپ لکهنو; قندوزی بلخی در ینابیع المودة، ص 55، چاپ اسلامبول.

15. الامام علی علیه السلام فی آراءالخلفاء، ص 8، نقل از: مناقب خوارزمی، ص 32، ح 2; کفایة المطالب گنجی، ص 252، باب 62; فرائدالسمطین جوینی، ج 1، ص 19; ارجح المطالب، ص 11.

16. احقاق الحق، ج 5، صص 18-19، به نقل از حافظ خطیب خوارزمی در المناقب، ص 191، چاپ تبریز; علامه محدث، جمال الدین، محمدبن احمد حنفی موصلی مشهور به این حسنویه در بحرالمناقب.

17. احقاق الحق، ج 5، ص 121، ح 115، نقل از حافظ محمدبن ابوالفوارس درالاربعین و محدث ابن حسنویه در بحرالمناقب.

18. فضائل الخمسه من الصحاح الستة، ج 2، ص 228 نقل از مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 123; میزان الاعتدال، ج 1، ص 323، کنزالعمال، ج 6، ص 156 و…

19. احقاق الحق، ج 5، ص 43 و ج 16، صص 600-505.

20. فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 2، ص 229، نقل از اسدالغابة، ج 2، ص 154; الاصابه، ج 2، قسم 1، ص 91; کنزالعمال، ج 6، ص 152; کنوزالحقائق از مناوی ص 88; احقاق الحق.

21. فرائدالسمطین، حمویی، ج 1، باب 68، ص 375.

22. ملحقات الاحقاق، ج 18، ص 311.

23. ر.ک: احقاق الحق، ج 9، صص 270-293 و ج 18، صص 311-322.

24. احقاق الحق، ج 9، ص 315، و ر. ک صص 294- 308 و ج 18، صص 323-330.

25. احقاق الحق، ج 4، ص 94; به نقل از بحرالمناقب ابن حسنویه و ج 6، ص 104.

26. ملحقات الاحقاق، ج 30، ص 291، به نقل از «مختصرالمحاسن المجتمعة فی فضائل الخلفاء الاربعة » ص 162; نزهة المجالس، ج 2 ص 186 و ر.ک: احقاق الحق، ج 17، ص 232 و…

27. موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام ج 8، ص 157، حدیث 3513 و ر.ک: ح 3511-3516. نقل از منابعی چون فضائل الصحابه ابن حنبل، ج 2، ص 677، ح 1157; المعجم الاوسط، ج 5، ص 225، ح 5153; الصواعق المحرقة، ص 126; ذخائرالعقبی، ص 131; تاریخ بغداد، ج 10، ص 357، ح 5511; تاریخ اصبهان، ج 1 ص 400، ح 755; بشارة المصطفی، ص 200 ; مناقب خوارزمی، ص 320، ح 324; مناقب ابن مغازلی، ص 119، ح 156، العمدة، ص 285، ح 35، مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 156; تفسیر فرات، ص 287، ح 387.

28. کنزالفوائد، ج 2، ص 180; بحارالانوار، ج 32، ص 310، ح 275; موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ج 8، صص 68-69، ح 3174-3179.

29. احقاق الحق، ج 4، ص 228، نقل از اسدالغابه، ج 5، ص 101، چاپ مصر و ر.ک: ذخائرالعقبی محب الدین طبری، ص 66; مجمع الزوائد، ج 9، ص 121.

30. شواهد التنزیل حاکم حسکانی، ج 1، ص 554، ح 558; موسوعة الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنة، ج 8، ص 69، ح 3176-3179; ر.ک: تاریخ دمشق، ج 42، ص 65، ح 8412 و ص 66; کفایة الطالب، ص 317; مجمع البیان، ج 9، ص 43.

31. شوری (42): 23.

32. احقاق الحق، ج 6، ص 367، نقل از خطیب خوارزمی در المناقب، ص 97، محب الدین طبری، در ذخائرالعقبی، ص 67; سمعانی در الموافقه و در فضائل الصحابة; ارجح المطالب، ص 573; روض الازهر، ص 366.

33. عوالم، ج 15، ص 224.

34. احقاق الحق، ج 6، ص 405، و ج 16، صص 608-619. عوالم، ج 15، 224.

35. تاریخ بغداد، ج 13، ص 37، چاپ مصر «السعادة » التذکره ابن جوزی ص 32.

36. میزان الاعتدال ذهبی، ج 2، ص 128، چاپ السعاده مصر، احقاق الحق، ج 4، ص 349، و ج 6، ص 407.

37. احقاق الحق، ج 6، ص 410.

38. نمل (27): 89.

39. شواهدالتنزیل، ج 1، ص 485- 552، به نقل از چند منبع مثل فرائدالسمطین، ج 2، ص 297، الشافی ثعلبی، ج 1، ص 102، طبع اول; العمدة، ص 37، خصائص الوحی المبین، ص 128، چاپ اول.

40. اذلاء خاشعون، خاضعون، هینون، لینون.

41. برای آگاهی بیشتر ر.ک: کتاب قلب سلیم، نوشته آیت الله دستغیب، بخش نخست.

42. سیدالشهداء، آیت الله دستغیب، صص 137-148.

43. بوستان معرفت، مرحوم سیدهاشم حسینی تهرانی، ص 724.
نویسنده: علی مختاری
منبع: نشریه پیام حوزه، زمستان 1379، شماره 28
کلید واژه های مرتبط: عدالت ، مظلومیت ، ولایت ، محبت علی(ع) ، حب علی(ع) ، امامت ، خلافت ، پیامبر(ص)

امام علی علیه السلام و عدالت

امام علی علیه السلام و عدالت
پیش گفتار

عدالت از مفاهیمی است که شرافت و بزرگی آن، همه افراد بشر را به تحسین واداشته است. انسان از وقتی که خود و جامعه را شناخته است، به ضرورت حضور ارجمند عدالت در زندگی، برای تعالی خود و اجتماع اش پی برده است. با آنکه کلمه «عدالت » دارای کاربردی فراگیر است، مع الوصف تعریف آن دارای فراز و نشیب هایی است که دستیابی به یک معنای متفق علیه را مشکل کرده است.

سعی ما در این مقاله بر آن بوده است که با آوردن چند تعریف ارایه شده برای عدالت، به تقسیم بندی آن بپردازیم و آنگاه به جایگاه عدالت در اسلام اشاره و دیدگاه امام علی علیه السلام پیرامون این موضوع را بررسی کنیم. همچنین در این نوشتار تلاش کرده ایم، میزان اعتنای امام به عدالت را از راه رفتار و گفتار آن حضرت به دست آوریم.

در این بررسی عمده توجه خود را معطوف دوره حکومت امام نموده ایم، زیرا نهادی که اصالتا عهده دار گسترش عدالت و جلوگیری از بی عدالتی است، حکومت است. توجه به این موضوعات می تواند برای سیاستمداران در جامعه اسلامی تذکری باشد، تا با اقتدا به امام علیه السلام دین را بهتر بیاموزند، چه اینکه آن امام، الگویی بی مانند برای حاکمان است و جامعه ما در تمامی حالات نیازمند اقتدا به آن حضرت است، تا شیوه حکمرانی در کشور به شیوه حکومت علوی نزدیک تر گردد. والا اگر تشیع فقط به احساس و اعتقاد خلاصه شود، کمترین جلوه را از خود آشکار ساخته است. سؤالی که این نوشتار به دنبال یافتن پاسخی برای آن است، این است که از نگاه امام علیه السلام یک حکومت دینی و یا حکومت در جامعه دینداران چگونه باید باشد تا ضمن توسعه رفاه، رفتارش نیز دینی باشد؟

پاسخی که به این سؤال داده می شود به روشنی جایگاه عدالت را در قاموس فکری و عملی امام علیه السلام مشخص می سازد; زیرا اداره بهتر اجتماع و توسعه امنیت و رفاه در کنار دینی بودن حکومت، تنها با ملاک عدالت قابل سنجش است و از این رو مدعای ما در این مقاله این است که در تجربه تاریخی حکومت علی علیه السلام تمام توجه حکومت معطوف به گسترش عدالت اجتماعی بوده است و هیچ منفعت و مصلحت دیگری، جایگزین عدالت نشده است.
مقایسه عدالت باسایر مفاهیم اخلاقی

عدل و عدالت یکی از اساسی ترین مفاهیم در باب سخن از عقل عملی است، حکیمان با تقسیم عقل – به اعتبار مدرکاتش – به دو قسم عقل نظری و عقل عملی بر این باورند که دامنه عقل عملی محدود به چند مفهوم کلی، همچون: تحسین عدالت و علم و شجاعت و ناپسند شمردن ظلم است (1).البته حق این است که علم و شجاعت نیز وقتی پسندیده اند که مطابق عدالت باشند وگرنه علم آتش افکن و شجاعت مظلوم شکن نیز کم نبوده و نیست. و حتی مفهوم شریفی چون راستگویی وقتی قابل تحسین است که بر طبق عدالت باشد وگرنه صداقتی که به ویرانی و خونریزی بیانجامد ظلمی آشکار است که هیچ ستایش عاقلانه ای را در خور نخواهد بود. با این بیان می توان گفت: عدالت مفهومی در عرض سایر مفاهیم اخلاقی نیست بلکه اساسا عدالت روشی است که می تواند سنگ محک تمام ارزش های دیگر و سنگ بنای تمامی ابعاد زندگانی انسانی باشد.
تعریف عدالت

تعریف عدالت تا حدودی پیچیده است. کلمه عدالت همیشه در کنار مفهوم «حق » است. حق امری اعتباری و زاییده اختصاص است (2).انسان به جهت انسان بودن و در اجتماع بودنش اختصاصاتی دارد.

-البته خود مفهوم اختصاص نیز امری اعتباری است- که آن اختصاصات منشا اعتبار مفهوم دیگری به نام «حق » می شود. این مفهوم پایه ای است که تعاریف عدالت بر آن بنیاد نهاده شده است. در تعریف لغوی عدل آمده است:

«العدل: الانصاف و هو اعطاء المرء ماله و اخذ ما علیه » (3); عدل یعنی انصاف و این که به هر فرد آنچه اختصاص به او دارد بدهی و از او هر آنچه که باید گرفت بگیری.

تعریف مختار مرحوم شهید مطهری رعایت حقوق افراد و عطا کردن حق هر ذی حق به او است. (4)

مرحوم علامه طباطبائی معنای اصلی عدالت را اقامه مساوات میان امور می داند. به این بیان که: «به هر امری آنچه سزاوار ست بدهی، تا همه امور مساوی شود و هر یک در جای خود که مستحق آن است قرار گیرد». (5)

مخفی نماند در دیدگاه عالمان دینی کلمه «قسط » نیز همان معنای کلمه عدل را داراست و فرق خاصی بین این دو نگذارده اند. مع الوصف در نگاه بعضی از دین پژوهان عدل رعایت استحقاق قانونی هر فرد، در مقابل نقشی است که در اجتماع دارا می باشد;

به عبارتی اعطای حقوق به اندازه قرار دادهای بسته شده. حال آنکه قسط، اعطا و رعایت حقوق واقعی فرد است که ممکن است از میزان قرار دادی بیشتر و یا کمتر باشد. (6)

برتراندراسل معتقد است عدالت عبارت از هر چیزی است که اکثریت مردم آن را عادل بدانند ; از این رو می گوید:

برای فهم دقیق تر عدالت، باید سنت ها و احساسات جامعه ای که این کلمه را در مورد آن به کار می بریم، در نظر بگیریم (7).البته با این حساب کلمه عدالت تنها یک مشترک لفظی خواهد بود که در جوامع مختلف و فرهنگهای متفاوت دارای معنایی جداگانه است، در حالی که ادعای جهان شمول بودن معنای عدالت، ادعایی دور از واقع نیست.

در نهایت در بحث تعریف عدالت باید گفت; عدم تبعیض و رعایت مساوات در اعطای حقوق به دارندگان اختصاصات متساوی، اگر به عنوان تعریف عدالت پذیرفته نشود، لااقل یکی از لوازم اصلی عدالت است.
اقسام عدالت

در یک جمع بندی کلی، می توان عدالت را به سه قسم عدالت اجتماعی، عدالت اقتصادی و عدالت سیاسی تقسیم کرد. البته عدالت اجتماعی مفهوم عامی است و شامل انواع دیگر نیز می شود، اما به جهت اهمیت عدالت سیاسی و اقتصادی دامنه عدالت اجتماعی را تضییق کرده ایم و آن دو را جداگانه ذکر کرده ایم.

الف) عدالت اجتماعی:

این نوع عدالت بیشتر به حقوق فی نفسه انسان ها و حقوق مربوط به روابط افراد جامعه با یکدیگر مربوط می شود. تمام افراد جامعه، جدای از شخصیت حقوقی شان، در حقوقی که عدالت اجتماعی بدانها تکیه دارد، برابرند. تکیه گاه عدالت اجتماعی نیز حقوقی است که انسان ها به دلیل انسان بودن و به دلیل عضویت در اجتماع، از آنها برخوردارند. تساوی در حق حیات و تساوی در آزادی از مصادیق مهم عدالت اجتماعی اند. از این رو تساوی در برابر قانون می تواند شاخصه مهم عدالت اجتماعی محسوب شود.

ب) عدالت اقتصادی:

زمینه این قسم از عدالت روابط افراد جامعه با امور اقتصادی هم چون کار و دستمزد و شغل است. حق برخورداری از دستاوردهای شخصی، استحقاق برابر در برخورداری از منابع ملی و به طور خاص برخورداری از بیت المال از مصادیق عدالت اقتصادی به شمار می رود.

ج) عدالت سیاسی:

عدالت سیاسی همانگونه که از نامش پیدا است در محیط سیاسی نمود می یابد، و مراد از آن حقوق متقابلی است که والی و رعیت بر یکدیگر دارند. در واقع عدالت سیاسی محصول تساوی والی و رعیت در مقام ادای حقوق یکدیگر است. بر این اساس عدالت سیاسی دارای دو عنصر است; یکی حقوق مردم بر حاکم و دیگری حقوق حاکم بر مردم. از مؤلفه های دسته اول می توان از تامین و اجرای عدالت اقتصادی و اجتماعی توسط حاکم و توجه به حق نظارت و کنترل مردم بر حاکم نام برد. از مؤلفه های دسته دوم می توان اجرای دستورات حاکم، پرداختن مالیات های دولتی و به طور کلی تن دادن به قانون را ذکر کرد.

بالاخره می توان از عدالت قضایی نیز نام برد که بحث از آن متاخر از سه نوع گذشته است. عدالت قضایی وقتی جایی برای طرح دارد که عدالت های سه گانه مذکور تحقق نیافته باشد و از این مسیر احیانا دعوا و تخاصمی ایجاد شده باشد که در نتیجه، قاضی از راه قوه قهریه در مقام بازگرداندن آب رفته از جوی عدالت، به مسیر عادی و طبیعی اش باشد.

همانطور که گذشت، عدالت بر اساس مفهوم حق پایه ریزی شده است، با این حساب می توان تقسیم بندی دیگری برای عدالت بر اساس انواع حقوق ذکر کرد:

1) حقوقی که انسان بما هوانسان داراست. به دلیل تساوی تام و تمام انسان ها در انسانیت، حقوق و اختصاصات انسانی آن ها نیز برابر است. عدالت مبتنی بر این حقوق عبارت است از اعمال و اعطاء بالسویه این حقوق به انسان ها.

2) حقوقی که انسان به جهت عضویتش در اجتماع داراست، منشا این حقوق اعتباراتی است که عقلا برای اداره جامعه تاسیس می کنند و نمونه بارز آن وضع قوانین است. عدالت مبتنی بر این حقوق، اجرای بالسویه قانون است.

3) حقوقی که افراد به دلیل تلاش ها و اختصاصات فردی خود کسب می کنند. همچون حق برخورداری از محصول کار و تلاش، البته عدالت در اینجا دیگر اعطای بالسویه نیست، بلکه اعطای یک جانبه حقوق به صاحبان حقوق است.
جایگاه عدالت در اسلام

از افلاطون نقل شده است که عدالت مادر همه فضایل اخلاقی است (8).از این رو بشر همواره عدالت را عزیز می داشته است.

نیاز به عدالت از دو جهت است: اول) از این جهت که زندگی اجتماعی در بشر تکامل یافته نیست و این عدالت است که هم راه تکامل را هموار می سازد و هم در نهایت، مقصود این تکامل است.

دوم) از این جهت که رفتار بشر تحت تاثیر خواسته های درونی او است و این خواسته ها با رعایت حقوق دیگران تطابق ندارد. بلکه غالبا در خلاف جهت آن است. با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که چرا اسلام کنترل فردی و کنترل اجتماعی را در راستای تحقق عدالت، از اهداف اساسی دین بر شمرده است. عدل به مفهوم اجتماعی اش در قرآن هدف نبوت معرفی شده است «لقد ارسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط » (9)

«ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آن ها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطل) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.»

و به مفهوم فردی اش مبنای معاد است «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه » (10). «ما ترازوی عدل را در روز قیامت برپا می کنیم »

شهید مطهری در باب اهمیت عدالت در اسلام می گوید:

کلام اسلامی بیش از هر چیزی به مساله عدل پرداخت، فقه اسلامی قبل از هر چیزی مساله عدل برایش مطرح شد و در جهان سیاست اسلامی بیش از هر کلمه ای، کلمه عدل به گوش می خورد. (11) بعضی عالمان دینی معتقدند هیچ امری در اسلام نیست مگر اینکه هدف آن تحقق عدالت در حیات اجتماعی بشر است. (12) در اعتقاد مؤمنان نیز، عدالت هم منشا احکام دینی است، هم مقتضای آن ها و حکمی که عادلانه نباشد، دینی نیست. (13)

هیچ قانونی در نظام اسلام نیست، مگر این که از عدل سرچشمه گرفته است. و عدالت در اسلام از اصولی است که تخصیص بردار نیست. (14)

مرحوم شهید مطهری درباره رابطه بین ایمان و عدالت معتقد است: ایمان به خداوند زیر بنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و بهترین ضامن اجرای عدالت ایمان است. (15)

تنها اعتقاد به خداوند است که حاکم را در مقابل اجتماع مسؤول می سازد و افراد را صاحب حق می کند و استیفای حقوق را یک وظیفه شرعی معرفی می کند. (16)
عدالت از دیدگاه امام علی علیه السلام

اقامه قسط و عدل در میان مردم طبق بیان قرآن کریم هدف بعثت انبیا بوده است و این هدف بزرگ، تنها با قدرت و حکومت به دست آمدنی است (17).

در این راستا علی علیه السلام نیز تنها هدف پذیرش حکومت را «احقاق حق » و «ابطال باطل » اعلام فرموده است (18).در دیدگاه امیرالمؤمنین آن اصلی که تعادل اجتماع را حفظ می کند و همه را راضی و پیکر اجتماع را قرین سلامت و به روح اجتماع آرامش می دهد عدالت است. (19)

حضرت در نامه ای به مالک اشتر نوشته است: «بهترین چشم روشنی والیان برقراری عدل در شهرهایی است که تحت حکومت آن ها است و (در نتیجه) ابراز مودت و علاقه رعیت به آن ها است. (20)

فردی از امام سؤال می کند «عدالت » برتر است یا «جود»؟ امام می فرماید: «عدل جریان ها را در مجرای طبیعی خود قرار می دهد و «جود» آن را از مجرای خود خارج می سازد. «عدالت » قانون عام و مدبر و مدیری است که شامل همه اجتماع می شود حال آنکه «جود» این گونه نیست. پس عدالت برتر است. (21)

امیرالمؤمنین علیه السلام به این قانون عام اجتماع در حدی فراتر از ملاک های بشری توجه دارند و آن را میزانی خداوندی بر می شمارند: «ان العدل میزان الله الذی وضعه للخلق و نصبه لاقامة الحق ». (22) اینک به طور جزیی تر به بررسی دیدگاه های امام علیه السلام در چهار مقوله عدالت اجتماعی، عدالت سیاسی، عدالت اقتصادی و ظلم که ضد عدالت است می پردازیم:

عدالت اجتماعی: امام در دومین روز حکومت خود و در اولین سخنرانی، بعد از بیعت مردم از تساوی حقوق سخن می گویند و مهاجرین و انصار را با مسلمانان متاخر و حتی تازه مسلمانان در حقوق و حدود برابر دانسته و می فرمایند.

«مال از آن خداوند است و بین شما به تساوی تقسیم می شود هیچ کس در این تقسیم بر دیگران برتری ندارد و برای متقین در روز قیامت بهترین اجر و ثواب خواهد بود. خداوند دنیا را اجر و ثواب متقین قرار نداد». (23)

این حرکت امام از همان روز اول مقدمه ناسازگاری های کسانی را فراهم آورد که به برتری ها و مزایای شخصی خویش خوگرفته بودند. اینان نزد امام می آمدند و با جسارت می گفتند ما بزرگان قوم هستیم و امام در پاسخ می فرمودند: «ذلیل نزد من عزیز است تا حق او را از ظالم بگیرم و قوی نزد من ضعیف است تا حق مظلوم را از او بستانم ». (24)
مخالفان مساوات:

برای یاران خیراندیش امام نیز گویی روشن بود که مساله مساوات و برابری منشا ابراز مخالفت ها و ایستادگی ها در برابر حکومت امام شده است. از این رو از سر خیرخواهی از ایشان می خواستند، در آن شرایط به خاطر مصلحت، موضوع مساوات را مسکوت بگذارد، امام در پاسخ می فرمودند:

آیا از من می خواهید پیروزی را به قیمت ستمگری و تبعیض درباره افراد تحت حکومتم به دست آورم؟!! سوگند به خدا تا دنیا دنیا است، چنین کاری نخواهم کرد. اگر همه این اموال مال خود من بود. هرگز تبعیض روا نمی داشتم تا چه رسد به اینکه مال، مال خدا است (25).

جالب است دانسته شود یکی از علل اساسی اعتراض طلحه و زبیر به امام علیه السلام مساله تقسیم بیت المال بود. وقتی امام از آن ها علت ناسازگاری شان را پرسید، گفتند: تو حق ما را در تقسیم بیت المال با غیر ما مساوی قرار دادی! امام در پاسخ فرمودند: این شیوه تقسیم رسول خداصلی الله علیه وآله بود که حکم قرآن نیز همین گونه است و رسول خدا کسانی را که در راه خدا با جان و مال جنگیده بودند در تقسیم بیت المال با دیگران مساوی قرار می داد. (26)

اجرای تساوی درتقسیم بیت المال آن قدر برای مردم عرب غیر منتظره بود که حتی ام هانی خواهر امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی متوجه شد که سهم او از بیت المال برابر با سهم کنیز عجمی اش مقرر شده با عصبانیت نزد امام رفت و به او اعتراض کرد و امام نیز پاسخ داد که در قرآن برتری عرب را بر عجم ندیده است (27).
عنایت خاص امام به مشکلات مردم

توجه امام به حقوقی که کمتر به چشم جامعه آن زمان می آمد، خود داستانی شیرین و دلنشین است. برای مثال در زمان حکومت آن حضرت، پیر مردی با چشمانی نابینا به تکدی مشغول بود. امام از حال او پرسید، گفتند:

مردی نصرانی است که در جوانی در دوایر حکومت مشغول خدمت بوده، امام سخت متاثر شده و فرمود:

در روزگار جوانی او را به کار گماشتید و چون پیرو عاجز شد از حق خویش محرومش ساختید، پس به خازن بیت المال دستور داد تا امور معیشت او را از صندوق دارایی عمومی بپردازند. (28) این واقعه بازگوی توجه علی علیه السلام به حقوق بازنشستگی یک شهروند مسیحی است.

اهمیت حقوق بشری در نظر امیرالمؤمنین علیه السلام به اندازه ای بود که در ابراز تاسف از بی حرمتی کردن سپاهیان معاویه، در یک هجوم، به خانه زنی یهودی و ذمی و ربودن زیورآلات او فرمودند:

اگر مرد مسلمانی از ناراحتی این امر بمیرد قابل ملامت نیست، بلکه بدان مرگ قابل ستایش نیز هست.

حق آزادی مردم در حکومت امام به حدی بود که خوارج، این سرسخت ترین دشمنان امام به راحتی در مسجد حضرت به سخن پراکنی و حتی توهین به امام می پرداختند و حضرت در عین اینکه قدرت داشتند نه تنها هیچ یک از آنها را توبیخ نکردند، بلکه حتی سهم آنان را از بیت المال نیز قطع نکردند.

در یک کلام حقوق مردم در نگاه امام علیه السلام آنچنان جایگاهی داشت، که به تعبیر جرج جرداق تمام وصایا و نامه های امام به والیان حول یک محور واحد بود و آن عدالت بود. (29)

عدالت سیاسی: عدالت سیاسی محصول ادای حقوق سیاسی است. در دیدگاه علی علیه السلام بزرگترین حقوقی که خداوند ادای آن را فرض کرده است حقوق سیاسی است (30).

همانطور که قبلا گذشت، مراد از حقوق سیاسی حق والی بر مردم و حق مردم بر والی است. به نظر امام این دو نوع حق متقابل اند (31).

در این راستا حق مردم بر والی عبارت از این است که حاکم اموال عمومی را به مصرف مردم برساند و در تعلیم و تادیب و خیرخواهی مردم بکوشد (32) و در اثر فضل و افتخاری که بدان نایل شده رفتارش را با مردم تغییر ندهد، بلکه رافتش به آنان افزون شود (33) و حکومت را امانتی بداند که در دست او است و بداند که خداوند از او رعایت و حفظ حقوق مردم را می خواهد و او نباید به استبداد و مطابق میل بین مردم رفتار کند (34).

حضرت در دستورالعملی که به مالک اشتر نوشته اند، فرمودند:

مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنان و لطف در حق ایشان را شعار دل و جان خود ساز، و چون درنده ای مباش که خوردنشان را غنیمت شمری، زیرا آن ها دو دسته اند یا برادران دینی تواند و یا در آفرینش با تو همسانند… به خطای آن ها نگاه مکن و از گناه شان در گذر، همانگونه که دوست داری خداوند نیز تو را مشمول عفو وبخشایش خود کند… من از رسول خدا بارها شنیده ام که گفت: پاک و آراسته نیست، امتی که در آن امت زیر دست نتواند بدون لکنت زبان حقش را از قوی دست بستاند… (35).

حقوق والی بر مردم نیز در دیدگاه امام علیه السلام، وفا به بیعت و خیرخواهی حضوری و غیابی و اجابت و اطاعت است. (36)

در اهمیت حق نظارت و کنترل مردمی بر حکومت، در نهج البلاغه آمده است:

«بر من گمان مبرید که گفتن حرف حقی بر من ثقیل و گران خواهد بود و من خواهان آنم که در گفته هایتان مرا تعظیم کنید، چه اینکه هر کس را که گفتن سخن حقی یا راهنمایی به عدل بر او گران آید، عمل به آن برایش سخت تر خواهد بود. پس، از گفتن حرف حقی به من یا مشورت عادلانه ای دریغ نورزید،…» (37).

عدالت اقتصادی: مردم یکی از مناطق، نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند و گفتند که در سرزمین آن ها آثار نهری وجود دارد که گذشت زمان و حوادث روزگار مجرای آن را تغییر داده و هرگاه آن نهر تجدید شود، در آبادی آن اقلیم و ثروت مسلمین تاثیری بسزا خواهد داشت. و از امام خواستند که به حاکم آنان فرمان دهد تا آن ها و مردم را به بیگاری در حفر آن نهر بگمارد. امام به تجدید حفر نهر ابراز علاقه فرمودند، ولی با موضوع کار اجباری با آنکه موضوع تقاضای خودشان بود، موافقت ننمودند. از این رو در نامه ای که به حاکم آن دیار نوشته اند، از او خواستند که مردم آن اقلیم را نزد خود بطلبد، تا اگر کار نهر آنگونه باشد، که ایشان وصف کرده اند، هر کدام از ایشان را که به طیب خاطر مایل باشد به کار بگمارد، ولی چون نهر ساخته شد متعلق به کسانی خواهد بود که در تجدید آن کار کرده و زحمت کشیده اند نه آنانکه از کار خودداری کردند (38).

در این فرمان امام، دو اصل مهم از اصول مربوط به کار و پاداش پایه ریزی شده است.

یکی) حق آزادی کار و خودمختاری کارگر

دوم) تخصیص درآمد و منفعت کار به طبقه زحمتکش و مولد ثروت.
برخورد با ظلم

رفتار ظالمانه و پایمال سازی حقوق در جای جای سیره قولی و عملی امام نکوهش شده است. علی علیه السلام دلیل قبول حکومت توسط خود را دو چیز شمرده اند: یکی حضور و اقبال مردم و دیگری پیمانی که خداوند از علما گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم صبر نکنند (39).

در دیدگاه امام علیه السلام هیچ چیزی مانند ظلم حاکمان بر مردم غضب خدا را بر نمی انگیزد (40).

آنچه راه تمام دشمنی ها با حکومت امام را هموار می ساخت، این بود که حضرت هیچ گاه سر از عدالت گستری بر نتافتند و نخواستند دامن حکومت خود را به ظلم و بی عدالتی آلوده سازند. بی مناسبت نیست به عنایت امام به قضاوت عادلانه نیز اشاره بنماییم.

نقل است که در زمان حکومت خلیفه دوم فردی از امام شکایتی نزد خلیفه برد او امام را حاضر کرد و به ایشان گفت:

یا اباالحسن دوشادوش مدعی بنشین.

در این هنگام آثار ناراحتی در چهره امام آشکار شد.

عمر گفت یا علی از اینکه دوشادوش مدعی بنشینی اکراه داری؟

علی علیه السلام فرمودند:

نه، ولی ناراحتی ام از این است که بین من و مدعی، مساوات را رعایت نکردی، زیرا مرا با گفتن کنیه ام تکریم کردی، ولی او را اینگونه گرامی نداشتی (41).
نتیجه گیری

گاهی مشاهده می شود که عده ای به دنبال یافتن جایگاه مصلحت در حکومت، از نگاه امام علی علیه السلام هستند. آنچه از سیره حضرت بر می آید، این است که امام لحظه ای پا را از دایره عدالت فراتر ننهادند و اگر مصلحت به معنای چشم پوشی (ولو موقتی) از حقیقت و عدالت در راستای بقای حکومت است، چنین امری هیچ گاه از امام مشاهده نشد. بلکه علی علیه السلام با علم به اینکه پافشاری اش بر اقامه عدل، گروه های نفس پرست و نفع طلب زمانه اش را به مقاومت برخواهد انگیخت، مع الوصف در سیره خود به هیچ وجه تجدیدنظر نکردند.

از این رفتار امام بر می آید که عدالت، اصلی است که به هیچ عنوان تخصیص بردار نیست. حکمت حکومت در نگاه امام تنها اجرای عدالت است و حکومت ولو در موارد نادری، اگر به ظلم آلوده شود فلسفه وجودی خود را از بین برده است.

نزد علی علیه السلام حکومت به اندازه لنگه کفشی ارزش ندارد مگر آنکه حقی در پرتو آن اقامه شود و یا از باطلی باز داشته شود (42).

آنچه از رفتار و گفتار امام علی علیه السلام در عرصه حکومت می توان برداشت کرد، این است که فلسفه سیاسی آن بزرگوار حول سه محور اساسی شکل گرفته است که هر سه رابطه تنگاتنگی با عدالت دارند:
1) رابطه جانبینی حق و تکلیف:

هر حقی تکلیفی به همراه دارد و هر تکلیفی نیز حقی. هیچ مکلفی نیست، مگر اینکه حقوقی دارد و هیچ صاحب حقی نیست، مگر اینکه تکالیفی دارد و تنها خداوند صاحب حق بلاتکلیف است (43).
2) نفی ظلم:

نادیده گرفتن و پایمال ساختن حقوق مردم در قاموس فکری و عملی امام علیه السلام شدیدا نفی شده است و بدترین آفتی است که ممکن است حاکم به آن مبتلا شود.
3) پرهیز از دنیای مذموم:

قدرت و ثروت در نظر امام علیه السلام مقولاتی ابزاری اند که به هیچ وجه نباید هدف را، که برقراری عدالت درونی و بیرونی است، تحت الشعاع قرار دهند.

توجه افراطی به قدرت و ثروت منشا بر هم خوردن رابطه حق و تکلیف است. آفت اساسی حقوق مردم همان حس نفع طلبی و زیاده خواهی است که در درون آدمیان فطرتا نهاده شده است.

عدم توازن حق و تکلیف مساوی با ظلم است.

در جوامع امروزی سعی بر آن شده است تا با وضع قوانین بیرونی به کنترل توازن حق و تکلیف پرداخته شود و عدالت از این مسیر تامین شود. اما واقعیت این است که قوانین بیرونی هیچ گاه توان کنترل خواسته های درونی را نداشته و ندارند. از این رو مرکز ثقل بحث از اقامه عدالت در جامعه، بر قراری عدالت درونی به معنی تعدیل خواسته های درونی انسان ها است، عدالت بیرونی از نظر علمای اخلاق پرتوی از عدالت درونی است.

«کسی حقیقتا امر به عدل می کند و می تواند بکند که خودش عادل بوده باشد و صلاح و سداد در دلش جای گرفته باشد.» (44) مادام که آدمیان از درون تعهدی به اخلاق نداشته باشند و فقط از قوانین قضایی و حقوقی بترسند، به سر منزل کمال انسانی نخواهند رسید.

«همه مشکل در جهان ما این است که کسانی دم از آزادی و عدالت می زنند که خدا را جدی نمی گیرند» (45).

تقبیح دنیاگرایی و اصل قرارگرفتن دنیا که سراسر سیره قولی و عملی امام علی علیه السلام را فرا گرفته است، سرچشمه عدالت طلبی امام را نشان می دهد و بیانگر منشا مخالفت دنیا طلبان در قبال عدالت گستری امام است. حضرت در این باره فرموده اند:

«و اما اتباع الهوی فیصد عن الحق (46) ».

پیروی از خواسته های نفس مانع از اقامه حق می شود.

پی نوشت ها:

1. محمد رضا المظفر، اصول الفقه، الطبعة الرابعه، قم- موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان 1370، ص 222.

2. سید محمد حسین طباطبائی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 2 قم- انتشارات صدرا، بدون تاریخ، ص 214.

3. مصطفی ابراهیم و…، معجم الوسیط، ج 2، بیروت- دار احیاء التراث العربی، ص 594.

4. مرتضی مطهری، عدل الهی، چاپ دوم- تهران انتشارات صدرا، بدون تاریخ، صص 62- 59.

5. سید محمد حسین طباطبائی، المیزان، ج 12، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، بنیاد علمی فرهنگی علامه طباطبائی، 1363، ص 276.

6. علی شریعتی، جامعه شناسی ادیان، بدون تاریخ، صص 332- 331.

7. برتراندراسل، اخلاق و سیاست در جامعه، ترجمه محمود حیدریان، چاپ اول، تهران، 1341، ص 43.

8. مرتضی مطهری، عدل الهی، چاپ دوم، تهران- انتشارات صدرا، بدون تاریخ، ص 38.

9. حدید (57): 25.

10. انبیاء (21): 47.

11. مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 38.

12. جعفر سبحانی، معالم الحکومة الاسلامیة، اصفهان- مکتبة الامام امیرالمؤمنین علی علیه السلام، ص 409.

13. عبدالکریم سروش، مدارا و مدیریت، چاپ اول، تهران- مؤسسه فرهنگی صراط، 1376، ص 302.

14. جعفر سبحانی، معالم الحکومة الاسلامیة، مکتبة الامام امیرالمؤمنین علیه السلام صص 419- 418.

15. مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، چاپ دوم، قم- مرکز مطبوعاتی دارالتبلیغ اسلامی، 1354، ص 124.

16. مرتضی مطهری، علل گرایش به مادیگری، چاپ سیزدهم، تهران- انتشارات صدرا، 1372، ص 303.

17. محمدرضا حکیمی، الحیات، ج 2، الطبعة الثالثة، طهران، دائرة الطباعة و النشر، 1360، ص 413.

18. نهج البلاغه، خطبه 33.

19. مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، چاپ دوم، قم، مرکز مطبوعاتی دارالتبلیغ اسلامی، 1354، ص 113.

20. نهج البلاغه، نامه 53.

21. نهج البلاغه، حکمت 437.

22. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج 6، تهران- دارالحدیث، ص 78.

23. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 7، الطبعة الثانیه، بیروت، دارالکتب العربیه، 1967، ص 27.

24. جرج جرداق، الامام علی صوت العدالة الانسانیة، ج 1، بیروت- دارالمکتبة الحیاط، 1970، ص 120.

25. نهج البلاغه، خطبه 126.

26. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، صص 42-41.

27. رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ اول، قم- انتشارات انصاریان، 1376، ص 70.

28. محمدبن الحسن الحرالعاملی، وسایل الشیعه، ج 15، الطبعه السادسة، طهران، مکتبة الاسلامی، 1403، ص 66.

29. جرج جرداق، الامام علی صوت العدالة الانسانیة، ج 1، ص 89.

30. نهج البلاغه، خطبه 216.

31. نهج البلاغه، خطبه 216.

32. نهج البلاغه، خطبه 34.

33. نهج البلاغه، نامه 51.

34. نهج البلاغه، نامه 5.

35. نهج البلاغه، نامه 53.

36. نهج البلاغه، خطبه 34.

37. نهج البلاغه، خطبه، 216.

38. صدرالدین بلاغی، عدالت و قضا در اسلام، چاپ دوم، تهران- انتشارات امیرکبیر، ص 78.

39. نهج البلاغه، خطبه 3.

40. نهج البلاغه، نامه 53.

41. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 65.

42. نهج البلاغه، خطبه 33.

43. نهج البلاغه، خطبه 216.

44. سید محمد حسین طباطبائی، المیزان، ج 12، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ص 475.

45. عبدالکریم سروش، مدارا و مدیریت، چاپ تهران- مؤسسه فرهنگی صراط، 1376، صص 166- 165.

46. نهج البلاغه، خطبه 42.
نویسنده: عبدالرضا احمدی
منبع: نشریه پیام حوزه، زمستان 1379، شماره 28
کلید واژه های مرتبط: عدالت ، نفی ظلم ، ظلم ، حقوق مردم ، مشکلات مردم ، اقسام عدالت ، تعریف عدالت ،

احکام ولایى در حکومت علوى

احکام ولایى در حکومت علوى
امام على(ع) در دوران حکومت کوتاه خود، جز به حاکمیت اسلام و اجراى احکام و قوانین آن نمى اندیشید تا در پرتو آن «عدالت در جامعه» برقرار شده و مردم در جامعه اى سالم و عادلانه به «رشد و کمال معنوى» نایل شوند. هر چند موانع فراوانى از سوى افراد و جریانات مختلف ایجاد شد و حضرت براى رسیدن به هدف مقدس فوق، توفیق کامل نیافت، اما گفتار و سیره او را در اداره جامعه، الگوى روشنى براى مسلمانان، بلکه بشر به ارمغان گذاشت.
احکام و دستورهایى که از سوى حضرت در عرصه هاى گوناگون اجتماعى و سیاسى و اقتصادى و یا نظامى صادر مى شد، در یک دسته بندى کلى دو گروهند:
گروه اول: دستورهایى که بر اساس آیات قرآن و سنت رسول خدا(ص) به عنوان تحقق حکم شرعى انجام مى شد.
نامه ها و سخنرانیهاى حضرت، موارد فراوانى از این قبیل دستورها و احکام را در بر دارد. دستور اقامه نماز، روزه دارى، پرداخت زکات و دهها نمونه دیگر، در زمره این گروه اند. در این عرصه امام على(ع) شأن ابلاغ احکام الهى را دارد و مردم را به انجام دستورهاى الهى تشویق مى کند.
گروه دوم: احکام و دستورهایى است که از امام(ع) به عنوان حاکم جامعه و مجرى قوانین و مقررات اسلامى و بر اساس مصالحى که تشخیص مى داد، صادر مى شد؛ احکامى که معمولاً در اوضاع گوناگون زمانى و مکانى و بنا بر مقتضیات از سوى حاکمان و مدیران جامعه مقرر و به اجرا گذاشته مى شود. از این دسته احکام، به احکام حکومتى، ولایى و سلطانى یاد مى شود.
احکام حکومتى و احکام اولیه
احکام حکومتى تفاوتهایى با احکام دسته اول (اولیه) دارند که به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1ـ احکام اولیه، قوانین و مقررات کلى است که به نحو قضایاى حقیقیه جعل شده، ولى احکام حکومتى، جزئى بوده و در اوضاع مختلف صادر مى شود و از قبیل قضایاى شخصیه است.
2ـ دسته اول، قوانین و مقررات ثابتى بوده و در اوضاع مختلف تغییر نمى کنند، چون تابع مصالح و مفاسد واقعى اند که از سوى خداوند (قانونگذار) مورد توجه قرار گرفته و بر آن اساس جعل شده اند، ولى دسته دوم متغیرند و در اوضاع گوناگون تغییر مى کنند، زیرا به تناسب مصالح وضع موجود، اندیشیده مى شوند.
از بیان فوق روشن مى شود احکام حکومتى هرچند در مبحث قضاوت مورد توجه فقها قرار گرفته و بعضى از آنان تعریفى متناسب با قضاوت ارائه کرده اند،[1] اما اختصاص به قضا نداشته و اعم از آن است. از همین رو فقیه برجسته، صاحب جواهر در تعریف «حکم حکومتى» مى گوید:
«انشاء انفاذ مِن الحاکم ـ لا منه تعالى ـ لحکم شرعىٍ اَو وضعىٍ اَو موضوعهما فی شیى ء مخصوص، و لکن هل یشترط فیه مقارنته لفصل الخصومة (اى اَن یکون فی خصوص القضاء) کما هو المتیقن مِن ادلّته لا اقل من الشک و الاصل عدم ترتب الآثار على غیره، اَو لا یشترط لظهور قوله(ع): «انى جعلته حاکماً» فی اَنّ له الاِنفاذ و الاِلزام مطلقاً و یندرج فیه قطع الخصومة».[2]
از بیان صاحب جواهر چند نکته استفاده مى شود:
اولاً: حکم حکومتى از سوى حاکم انشا مى گردد، نه خداوند به عنوان قانونگذار؛
ثانیاً: متعلق اِنشاء حاکم، حکم تکلیفى است یا حکم وضعى و یا موضوع یکى از آن دو؛
ثالثاً: همان طور که احتمال دارد حکم حاکم، مخصوص باب قضاوت باشد، احتمال دارد اعم باشد، که در این صورت شامل باب قضاوت هم خواهد شد.
امام خمینى از فقهایى است که از آیات و روایات، اعم بودن دایره حکم حاکم را از باب قضاوت استفاده کرده و آن را مدلّل ساخته است.[3]
احکام حکومتى (ولایى)
بر آنیم که نمونه هایى از احکام حکومتى امام على(ع) را که در دوران حکومت خویش، وضع و ابلاغ و یا به اجرا گذاشت، مرور کنیم. برخى از این احکام به امور قضایى، برخى اقتصادى، بعضى اجتماعى و یا ادارى و سازمانى دولت اسلامى مربوط مى شود. شاید بعضى از احکام که مطرح مى شود، به طور قطعى حکم حکومتى نباشد و بعضى از علما تفاسیر یا توجیهات دیگرى ارائه کرده باشند.
الف) احکام ادارى ـ سازمانى
بخشى از احکامى که از سوى امام على(ع) در دوران حکومتش صادر شد، احکامى است در عزل یا نصب استانداران، کارگزاران، مأموران حکومتى، قضات و فرماندهان نظامى.
اما به عنوان حاکم جامعه هر شخصى را که براى ولایت و اداره شهرى، به مصلحت نمى دانست، عزل و شخص دیگرى را که لایق منصب تشخیص مى داد، نصب مى کرد. عزل و نصب و دستور عملهایى که ابلاغ مى کرد و احکام مأموریتى که صادر مى نمود، در زمره احکام حکومتى قرار مى گیرد.
عزل عمر بن ابى سلمه مخزونى از ولایت بحرین و نصب نعمان بن عجلان زرقى به جاى او،[4] عزل اشعث بن قیس، والى آذربایجان و نصب قیس بن سعد،[5] عزل قیس بن سعد بن عباده انصارى از مصر و نصب محمد بن ابى بکر،[6] به خاطر مشکلاتى که توسط معاویه براى قیس فراهم شد، و در مراحل بعدى یا قبلى ـ بنا بر اختلاف مورخان ـ نصب مالک بن حارث اشتر نخعى و دستور عمل معروف حضرت به وى[7] ـ هرچند قبل از رسیدن به مصر، توسط مزدوران معاویه مسموم شد و به شهادت رسید ـ نیز نصب مالک به عنوان استاندار جزیره و نصیبین، قبل از مصر،[8] نصب عثمان بن حنیف به عنوان والى بصره و پس از او و به پایان رسیدن جنگ جمل، نصب پسرعمویش، عبدالله بن عباس و گماردن زیاد بن ابیه به عنوان مأمور خراج،[9] نصب ابوالاسود دئلى در بصره[10] پس از اشتباهات ابن عباس در آن دیار و توبیخ او توسط امام(ع) و قهر کردن وى و ترک بصره، گماردن عبیدالله بن عباس به ولایت یمن[11] و خلید بن قرّه یربوعى به استاندارى خراسان،[12] ابقاى جریر بن عبدالله بجلى به عنوان استاندار همدان پس از عثمان،[13] ابقاى نرسا، بزرگ مردم فارس به امارت آن دیار،[14] نصب مصقلة بن هبیره شیبانى در اردشیر خرّه، از شهرهاى ایران،[15] نصب قثم بن عباس به ولایت مکه[16] و همچنین نصب عمار یاسر و عبدالله بن بدیل و حجر بن عدى و مالک اشتر و صعصعة بن صوحان و عمرو بن حنظله و … به عنوان فرماندهان و امراى لشکر در صفین،[17] حسین بن على(ع) و قیس بن سعد و ابوایوب انصارى و حارِثة بن قدامه سعدى و معقل بن قیس ریاحى و شریح بن هانى حارثى و عدى بن حاتم طائى و حریث بن جابر حنفى و سلیمان بن صرد خزاعى و سعید بن قیس همدانى به عنوان فرماندهان سپاه در نهروان،[18] نصب قضاتى چون شریح بن حارث[19] یا اعزام افرادى براى امارت حج چون ابن عباس یا قثم بن عباس[20] یا اعزام افرادى به عنوان مأموران اطلاعاتى (عیون) به شهرهاى مختلف،[21] همه از اقدامات ولایى و حکومتى امام محسوب مى شود.
پیشگیرى اعمال و رفتار کارگزاران، نظارت بر عملکرد آنان، بازخواست از ایشان و گاه ضبط و مصادره اموالشان که به ناحق به دست آورده بودند،[22] نیز از احکام حکومتى حضرت به شمار مى رود.
امام(ع)، على بن اصمع را بر بارگاه، محلى نزدیک بصره که براى جمع آورى کالا اختصاص داشت گماشت، ولى پس از مدتى به خاطر خیانت به بیت المال، مجازاتش کرد.[23]
همچنین به قاضى اهواز نوشت: على ابن هرمة را که متولى بازار آن منطقه بود، به خاطر خیانت، عزل و مجازات کند و فرد دیگرى را به جاى او نصب نماید.[24]
اشعث بن قیس، والى آذربایجان و بعضى دیگر از کارگزاران عثمان را به خاطر حیف و میل بیت المال مؤاخذه و اموالشان را مصادره کرد.[25]
ابن عباس را به خاطر برداشت ناصواب از بیت المال توبیخ کرد و او را وادار به پس دادن اموال نمود.[26]
علاوه بر آن تأسیس نهادهاى امنیتى و شهربانى (شرطه)، احداث زندان و رفع نیازهاى زندانیان،[27] احداث محلى براى نگهدارى چارپایان گمشده تا پیدا شدن صاحبانشان،[28] همچنین دستور احداث درمانگاه[29] و اختصاص محلهایى براى غریبان و فقیران که خانه و کاشانه نداشتند،[30] از جمله اقدامات امام در دوران حکومتش بود. استقصاى کامل و ذکر همه اقدامات امام در این زمینه مجال بیشترى مى طلبد.
گذشته از اختیاراتى که هر حکومتى براى اداره جامعه برخوردار است و بدون عزل و نصب کارگزاران و تأسیس نهادها و ادارات مختلف، امکان اداره جامعه وجود ندارد، امام(ع) براى حل معضلات اجتماعى و دفاع از حقوق عامه و جلوگیرى از تجاوز به حقوق مردم، مقرراتى را در بخشهاى مختلف وضع نمود و به اجرا گذاشت.
ب) احکام اجتماعى
امام على(ع) به سبب انحراف جامعه اسلامى از مسیر اصلى خود، همت خویش را براى اصلاح امور مصروف داشت. روند فتوحات را که در زمان خلفا شدت یافته بود، کُند کرد، چرا که با گسترش فساد در جامعه، فتوحات تنها بر مشکلات مى افزود. رواج تبعیضها و بى عدالتى ها و فزون طلبى ها و دریافت سهم بیشتر از بیت المال و تصدى مسؤولیتها توسط افراد فاسق و نالایقِ بنى امیه و ظلم و اجحاف به مردم از جمله انحرافاتى بود که جامعه از آن رنج مى برد.
به همین جهت، امام(ع) اصلاح جامعه را از بزرگترین وظایف مى دانست. مقابله امام با فتنه گران که دین و ایمان مردم و حقوق آنان را در معرض تهدید قرار داده بودند، از اقدامات اساسى ایشان بود. همچنین انحرافاتى که اعتقادات و اخلاق و رفتار مردم را تهدید مى کرد، مورد توجه حضرت قرار گرفت که به بعضى از آنها اشاره مى شود:
1ـ برخود قاطع با دشمنان داخلى
ایستادگى و جنگ امام در برابر سه گروه منحرف ناکثین، قاسطین و مارقین که به دنبال فتنه گرى و عصیان آنان در برابر حکومت مشروع حضرت انجام گرفت، از جمله اقدامات اساسى امام جهت اصلاح جامعه بود. دفاع از حقوق مردم و حمایت از دین و ایمان آنان و حراست از بیت المال در برابر زیاده طلبان و ایجاد نظم و امنیت اجتماعى، وظیفه حاکم است. امام نمى توانست فتنه گرى پیمان شکنان را به بهانه هاى واهى خونخواهى خلیفه مقتول و در حقیقت به خاطر عدم دستیابى به پول و ریاست تحمل کند و تضییع حقوق مسلّم مردم و بى نظمى اجتماعى و مخدوش شدن امنیت جامعه و تهدید جان و مال و آبروى مردم را نظاره گر باشد؛ از این رو در برابر سپاه جمل ایستاد و آنان را سرکوب کرد.
همچنین تحمل معاویه به عنوان حاکم شام و تحمیق مردم و سوار شدن بر گرده آنان و به بازى گرفتن دین و ایمان مردم و به بند کشیدن انسانهاى صالح توسط او براى امام دشوار بود؛ از این رو امام على رغم توصیه افرادى چون ابن عباس حاضر به ابقاى او در شام نشد و او را عزل نمود، هرچند تصمیم او در عزل معاویه پیامدهاى فراوانى داشت و بسیارى از مفاسد با اشارت او صورت گرفت و جنگ جمل و صفین با تحریک و دخالت او رخ داد. دستور حضرت در صفین پس از قرآن بر نیزه کردن سپاه شام، مبنى بر ادامه جنگ و بى اعتنایى به نیرنگ دشمن، حکم صریح دیگرى از حضرت بود که به عنوان امام و فرمانده جنگ صادر شد، اما با بى اعتنایى طیفى از یارانش که با حماقت و نادانى خویش فریب دشمن را خورده بودند، روبه رو شد.
ظهور خوارج در همین جنگ و مصائبى که آنان در عصر حکومت علوى به وجود آوردند، از دیگر دغدغه هاى امام بود. تا آنجا که آنان به بیان نظریات خود پرداخته و به فتنه گرى و تهدید نظم و امنیت جامعه نپرداخته بودند، از سوى حضرت تحمل شدند، اما وقتى به شورش و آشوب و قتل و غارت اموال مردم روآوردند، امام دستور جنگ با آنان و سرکوبشان را صادر کرد.
دستور حضرت براى جنگ با این سه گروه فتنه گر و دستورهایى که از موضع فرماندهى جنگ صادر کرد، از دیگر احکام حکومتى محسوب مى شود.
عفو بازماندگان جنگ جمل
یکى از اقدامات حضرت در جنگ جمل این بود که بر فراریان، مجروحان و اسیران که مصداق «باغى» بودند، منت نهاد و آنان را عفو کرد، در حالى که حضرت در صفین دستور قتل فراریان را صادر فرمود. این تفاوت رفتار، منشأ سؤالى از امام جواد(ع) شد و حضرت پاسخ فرمود:
«چون در صفین هر که مى گریخت به معاویه ملحق مى شد و دوباره با سازماندهى جدید به میدان جنگ بازمى گشت، ولى در جمل که فرمانده شان (طلحه و زبیر) کشته شده بودند، فراریان نمى توانستند بار دیگر با حمایت فرماندهى به جنگ بازگردند».[31]
فقها با استفاده از آیه شریفه «و اِنْ طائفتانِ مِن المؤمنین اقتتلوا فاَصْلحوا بینهما فاِنْ بغتْ اِحدیهما على الاُخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء اِلى اَمر الله»[32] و نیز به استناد روایات، اتفاق نظر دارند که اشخاص سرکش و اهل بغى چنانچه دست از بغى و سرکشى بردارند و سلاح بر زمین گذارند یا شکست خورده و سپاهى پشت سرشان نباشد تا حمایتشان کند و با سازماندهى جدید بازگردند، کشته نمى شوند،[33] ولى این حکم قطعى نیست، بلکه به تشخیص امام در هر زمانى بستگى دارد، تا چه مصلحت بیند. رفتار امام على(ع) در جمل نشان مى دهد عفو و بخشش یا شدت عمل در برابر آنان، از اختیارات امام بود و همین که گفته شده: امام بر آنان منت نهاد و عفوشان کرد، همچنان که رسول خدا بر اهل مکه، به هنگام فتح آن منت نهاد،[34] معلوم مى شود مى توانست شدت عمل به خرج دهد و فراریان را به قتل برساند، به ویژه که در روایت عبدالله بن سلیمان صریحاً از امام نقل شده که «لو قتل علىّ اهل البصرة جمیعاً و اَخذَ اموالَهم لکان حلالاً»،[35] ولى امام چنین نکرد.
تخریب اماکن فتنه و فساد
حضرت با توطئه گران داخلى بسیار جدى و سخت برخورد مى کرد. امام به عنوان حاکم جامعه و مسؤول جان و مال و آبرو و امنیت و دین مردم نمى توانست خیانتها و توطئه ها را نادیده بگیرد یا با ملاحظاتى، از مقابله جدى با آنان چشم بپوشد. در مواردى دستور تخریب خانه هاى فتنه و فساد را صادر کرد. مورخان نقل کرده اند امام سقیفه را که فسّاق در آن اجتماع کرده و به فتنه گرى مشغول بودند، تخریب کرد،[36] چنانکه رسول خدا(ص) مسجد ضرار را خراب کرد. همچنین خانه «مصقلة بن هبیره» و افراد دیگرى را که مرتکب خیانت شده بودند، تخریب نمود.[37] وى که عامل و کارگزار حضرت در «اردشیر» بود، با مالِ خراج گروهى از مسیحیان، بنى ناحیه را خرید و آزاد کرد. حضرت او را به خاطر این عمل توبیخ کرد و اموال مصرف شده را از او طلبید. وى شب بعد به معاویه ملحق شد. وقتى امام این خبر را شنید، فرمود:
«خداوند او را هلاک گرداند! چون بزرگان کار کرد، ولى چون بردگان گریخت و چون بدکاران خیانت ورزید. اگر بازخواست مى شد و اظهار عجز مى نمود، بیش از زندانى شدن او را مجازات نمى کردیم. اگر چیزى از اموال او مى یافتیم، از او مى گرفتیم و اگر بر مالى دست نمى یافتیم، رهایش مى کردیم».[38]
2ـ مبارزه با خرافات
یکى دیگر از انحرافات اجتماعى، رواج خرافات و سرگرمیهاى بى حاصل بود. عده اى از ساده لوحى مردم سوء استفاده کرده و بدین وسیله آنان را فریب داده و از این راه براى خود کسب درآمد مى کردند. چنانکه عده اى که از نظر فکرى داراى انحرافات بودند، مردم را به انحراف سوق مى دادند.
اخراج قصه سرایان از مسجد
قصه گویان و داستان سرایانى در مسجد رسول خدا(ص) مردم را دور خود جمع کرده و با بیان خرافات و افسانه ها آنان را سرگرم مى کردند. امام با اخراج چنین افرادى از مسجد[39] که محل عبادت و دانش اندوزى و تصمیم گیرى هاى مهم اجتماعى ـ سیاسى و مرکز اعزام نیروها به جبهه هاى نبرد بود، با گسترش این انحراف مبارزه کرد.
برخورد با پیشگویان
همچنین منجمانى که اعتقادات مردم به توحید را در معرض هجوم قرار داده و اجرام آسمانى را مؤثر در حوادث زمینى پنداشته و به پیشگویى نجومى اشتغال داشتند و مردم را از نقش خالق هستى و دعا غافل مى کردند، با برخورد قاطع حضرت روبه رو شدند. امام با سخنان روشنگرانه خود، با این تفکر انحرافى برخورد کرد و به یکى از آنها فرمود:
«اَتزعم انک تهدى الى الساعة التى مَن سار فیها صُرف عنه السوء و تُخَوِّف مِنَ الساعة التى مَن سار فیها حاق به الضّر؟! فمن صدقک بهذا فقد کذّب القرآن و اسْتغنى عن الاِستعانة بالله فى نیل المحبوب و دفع المکروه … ایها الناس ایّاکم و تعلّم النجوم اِلّا ما یُهتدى به فی برّ او بحر، فانّها تدعو اِلى الکهانة و المنجم کالکاهن و الکاهن کالساحر و الساحر کالکافر و الکافر فى النّار؛[40]
آیا گمان مى کنى به زمانى هدایت مى کنى که هر کس در آن وقت حرکت کند بدى از او دور مى شود و هر کسى را در آن ساعت ضرر متوجه اوست، مى ترسانى؟! هر که تو را بر این سخن تصدیق کند، قرآن را تکذیب کرده و از یارى خواستن از خداوند براى رسیدن به مطلوب و محبوب و جلوگیرى از نامطلوب و ناگوارى، خود را بى نیاز شمرده است … . اى مردم! از یاد گرفتن نجوم بپرهیزید، مگر به مقدارى که شما را در خشکى و دریا [در یافتن راهها] راهنمایى کند، زیرا نجوم شما را به کهانت سوق مى دهد و منجم، کاهن و کاهن مانند جادوگر و جادوگر مانند کافر و جایگاه کافر جهنم است».
امام تنها به تبیین انحراف اکتفا نمى کرد، بلکه اقداماتى نیز مى کرد؛ در یک مورد «مسافر بن عفیف الازدى» را که مردم را به انحراف سوق داده بود، تهدید به دستگیرى و مجازات نمود و فرمود:
«لئن بلغنى انک تنظر فى النجوم لاخلدنک الحبس مادام لى سلطان فوالله ما کان محمد منجم و لا کاهن؛[41]
اگر به من خبر برسد در ستارگان نظر کرده اى [و احکام نجومى صادر نموده اى] تا وقتى حکومت در اختیار من است، تو را زندانى خواهم کرد. به خدا سوگند! محمد نه منجم بود و نه پیشگو».
شکستن نهادهاى یهودیان
امام على(ع) همچنین دستور تخریب محاریب، یعنى محلهایى را که در مساجد به عنوان صدر مجلس بنا شده و یادآور یهودیان بود، صادر فرمود تا جامعه اسلامى مبلّغ شعائر ادیان تحریف شده و جریانات منحرف مذهبى و سیاسى نباشد. امام صادق(ع) از پدر بزرگوارش نقل مى کند:
«اِنَّ علیّاً(ع) کان یکسر المحاریب اِذا رأها فی المساجد و یقول کانّها مذابح یهود.[42]
چنان که رسول خدا(ص)در زمانى که مسلمانان در اقلیت بودند و سفیدى موى مسلمانان نشانه پیرى آنان بود، دستور خضاب کردن داد و آنان را از تشبّه به یهود بازداشت و فرمود: «غیّروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود[43]». در زمان امیرالمؤمنین که مسلمانان در اکثریت بودند و تضعیفى از این ناحیه متوجه آنان نبود، این حکم الزامى لغو شد.[44]
3ـ برخورد با انحرافات فکرى و عملى
امام على(ع) به لحاظ وضعیت گذشته حکومتها با انحرافاتى در عقیده و رفتار گروهى از مردم روبه رو بود و خود را موظف به برخورد با این کژى ها مى دانست.
مبارزه با صوفیگرى
یکى از انحرافات، سرخوردگى گروهى از مردم و انزواپیشگى از جامعه و تبلیغ صوفیگرى بود. در این میان بعضى از بازیگران سیاسى به زهدفروشى پرداختند و توانستند افراد ساده لوح را فریب و به زهد منفى و دنیاگریزى سوق دهند. حضرت با کسانى که این مشى را در پیش گرفته یا در گفتار و رفتار خویش به تبلیغ آن مى پرداختند، برخورد نمود.
حسن بصرى را که در مسجد به تبلیغ روش صوفیان و افکار آنان مى پرداخت و بدین وسیله کسب وجهه مى نمود، از مسجد اخراج کرد[45] و در برابر این گونه انحرافات فکرى و عملى موضعگیرى نمود.
«علاء بن زیاد حارثى» از یاران امام على، از برادرش «عاصم بن زیاد» به حضرت شکوه کرد که لباس خشن پوشیده و زندگى را رها کرده و سر به بیابان نهاده است! حضرت او را احضار کرد و فرمود:
«یا عُدَىَّ نفسه! لقد استهام بک الخبیث، اما رحمتَ اهلک و ولدک؟ اَترى الله اَحلَّ لک الطیبات و هو یکره اَنْ تأخذها؟! اَنت اَهون على الله من ذلک[46]؛
اى دشمن کوچک خویش! شیطان حیرانت کرده و از راه منحرفت ساخته است! بر زن و فرزندانت رحم نمى کنى! گمان مى کنى خداوند آنچه را که پاکیزه است و بر تو روا داشته، ناخشنود است از آنها بهره ببرى؟! تو نزد خدا خوارتر از آنى که مى پندارى».
او به حضرت پاسخ داد: خود لباس خشن مى پوشید و غذاى نامطبوع مى خورید! امام فرمود: وظیفه من که رهبر جامعه هستم با تو تفاوت دارد. بدین وسیله حضرت او را به خاطر اشتباه در عقیده و رفتار تخطئه نمود و راهنمایى کرد و به خانه و کاشانه برگرداند.
شکوه از رواج بدعتها
انحرافات به قدرى در جامعه گسترش پیدا کرده و مردم آنها را جزء دین مى شمردند که مبارزه با آنها دشوار و غیر ممکن مى نمود. برخى از اقدامات اصلاحى حضرت که اهمیت بیشترى داشت، عکس العملهاى فراوانى به دنبال داشت و مشکلاتى براى حضرت و جامعه ایجاد کرد. حضرت در یک سخنرانى از دو چیز اظهار نگرانى مى کند: پیروى از هوى و هوس، و آرزوهاى طولانى. سپس مى افزاید:
«قبل از من، والیان اعمالى انجام دادند که بر خلاف سنت رسول خدا بود و تعهد بر مخالفت داشتند تا نقض عهده کرده و سنت را تغییر دهند».
آن گاه عکس العمل مردم را در صورت مقابله با این بدعتها این گونه بیان مى کند:
«و لو حملتُ الناس على ترکها فتفرق عنّى جندى حتى اَبقى وحدی او قلیل من شیعتى؛ اگر مردم را به ترک این بدعتها وادار کنم، سپاهیانم از من جدا مى شوند، به طورى که تنها مى مانم یا تعداد کمى از پیروانم باقى مى مانند».
سپس شمه اى از بدعتهایى را که در زمان خلفاى قبلى پایه گذارى شد، نام برده و از این که اگر آنها را تعطیل کند و بار دیگر کتاب خدا و سنت پیامبر را احیا نماید، مردم از اطرافش پراکنده مى شوند، گلایه مى کند و مى فرماید:
«به خدا سوگند! به مردم دستور دادم در ماه رمضان جز براى نماز فریضه اجتماع نکنند و به ایشان اعلام کردم اجتماع آنان در نماز نافله بدعت است. بعضى از سربازانم که همراه من با دشمن مى جنگیدند، فریاد زدند: اى اهل اسلام! سنت عمر تغییر کرد. ما را از نماز نافله در ماه رمضان نهى مى کنند. ترسیدم لشکر بر من شورش کنند و مورد حمله قرار گیرم.»[47]
امام مجتبى(ع) به امر امام على(ع) در میان مردم ندا داد: در ماه رمضان در مساجد، نماز نافله به جماعت خوانده نمى شود. مردم فریاد برآوردند: وا عمراه! وا عمراه! امام حسن نزد امیر مؤمنان آمد و جریان را عرض کرد. حضرت فرمود: بگو بخوانند![48]
در نقل دیگرى آمده است: هنگامى که امام على(ع) به کوفه آمد، گروهى از مردم نزد او آمدند که امام جماعتى معین کن تا نافله هاى ماه رمضان را با او بخوانیم. امام آنها را از جماعت در نافله نهى کرد، ولى آنها بعد از ظهر به مسجد آمدند و ناله سر دادند: وا رمضاناه! حضرت وقتى از جریان باخبر شد، فرمود:
«رهایشان کنید تا با هر کسى که خواستند به جماعت نافله بخوانند».[49]
بدیهى است تجویز جماعت براى نافله به خاطر مصلحتى بود که امام تشخیص داد و حکم حکومتى محسوب مى شود.
4ـ مبارزه با انحرافات اخلاقى
انحرافات اخلاقى از زمان خلیفه سوم که امویان و حاکمان فاسق بر مصادر امور تکیه زدند، افزایش یافت. امام على(ع) با تدابیرى به مقابله با گسترش انحرافات اخلاقى پرداخت و اقداماتى را براى جلوگیرى از جرم و نیز مجازات منحرفان و متخلفان به عمل آورد.
جداسازى معابر عمومى
امام در این زمینه به قدرى جدى بود که در مقطعى دستور جداسازى محل رفت و آمد مردان و زنان را صادر کرد[50] تا زمینه لغزش و انحراف اخلاقى که غالباً از اختلاط مردان با زنان بروز مى کند، به حداقل برسد. بدیهى است جداسازى مردان و زنان در اماکن عمومى، یک دستور و قانون ثابت دینى نیست، بلکه ممکن است در بعضى اوضاع همچون دوران امام(ع) مصلحت جامعه از نظر سالم سازى اجتماعى و اخلاقى ایجاب کند طرح جداسازى به اجرا در آید. البته به طور کلى جدا بودن محل فعالیت زنان و مردان امرى پسندیده و موجب سلامت روحى و اخلاقى هر دو است، اما الزام آن بنا به تشخیص حاکم صورت مى گیرد.
جلوگیرى از نشستن مردان در معابر عمومى
حضرت مردان را از نشستن بر سر راه مردم بر حذر مى داشت، چرا که این کار در محل آمد و شد، گذشته از اینکه گاه سدّ معابر عمومى و تضییع حقوق مردم است، زمینه مزاحمت و سلب آسایش از نوامیس را فراهم مى سازد. امام براى ایمن بودن مردم از هر گونه مزاحمت و آزار و اذیتى، تدابیرى را اتخاذ کرد. مورخان نوشته اند:
«على ـ رضى الله عنه ـ وقتى در کوفه بود، مردم را از نشستن در راه منع کرد. با او به گفتگو پرداخته و اعتراض کردند. فرمود: شما را به شرط اینکه چشمان خود را از رهگذران فرو بندید و جواب سلام آنان را بدهید و گمشدگان را راهنمایى کنید، رها مى کنم. قبول کردند و حضرت رهایشان کرد[51]».
مجازات منحرفان و متجاوزان به حریم اخلاق جامعه
مجازات منحرفان و متجاوزان به حریم اخلاق جامعه و نوامیس مردم و جارى کردن حد یا تعزیر بر آنان، توسط امام انجام مى شد. هر چند اجراى حدود الهى، اجراى احکام اولیه اسلام است، اما به اجرا گذاشتن حدود الهى و تحقق آنها و اِعمال ولایت در این زمینه، به قدرت حکومت نیازمند است و به یک معنا حکم حکومتى است. همچنین تعزیر متخلفان که نوع و مقدار آن به نظر حاکم بستگى دارد، از جمله احکام حکومتى امام(ع) محسوب مى شود.
در یکى از موارد، شخص زناکارى که مستحق مجازات حد بود، ولى بیمارى مانع اجراى آن شده بود، براى آنکه عده اى گمان نکنند بیمارى باعث سقوط حد مى شود یا مانند پیامبر باید با چند چوب ضربه اى بر بیمار زد، حضرت دستور داد براى اجراى حد، تا زمان بهبودى بیمار صبر کنند، آن گاه حد بر او جارى کنند.[52] معلوم مى شود حکم جارى کردن حد بر شخص بیمار، به تشخیص حاکم بستگى دارد. شاید اوضاع جامعه به گونه اى بود که تعطیل کردن مجازات حدّ حتى به علت بیمارى، موجب جرأت یافتن افراد و ارتکاب گناه مى شد. به هر حال حضرت به لحاظ اوضاع اجتماعى عصر خویش یا متفاوت بودن ویژگیهاى شخص بیمار متخلف با متخلفِ زمان پیامبر، حکمى متفاوت با حکم رسول خدا صادر کرد.
5ـ برخورد با تخلفات اجتماعى
بخش دیگرى از احکام و فرامین امام(ع) در زمان حکومتش برخورد با تخلفات اجتماعى بود که به نوعى حقوق جامعه و مصالح آن را در معرض خطر قرار مى داد و مشکلاتى را براى حال یا آینده جامعه فراهم مى ساخت.
دستور تخریب خانه هایى که در اماکن عمومى ساخته و تجاوز به حریم حقوق عمومى محسوب مى شد، مثل خانه هاى بنى بکاء،[53] دستور تخریب مغازه هایى که در بازار مسلمانان ساخته مى شد[54] و تجاوز به حقوق عمومى بود، جلوگیرى از صید حیوانات در بعضى از مناطق، بنا بر مصالحى چون جلوگیرى از انقراض نسل حیوانات یا ایجاد امنیت و آرامش براى مردم آن منطقه، نمونه هایى از اقدامات حضرت جهت حفظ حقوق عمومى مردم به شمار مى رود. در یک مورد حضرت صید کبوترها را در شهر، ممنوع و در روستا آزاد اعلام کرد.[55] همچنین حضرت مأذنه مسجد را به خاطر اشراف بر خانه مردم، تخریب کرد و فرمود:
«لا یؤذن على اکثر من سطح المسجد[56]؛
بالاتر از بام مسجد اذان گفته نمى شود.»
در کدام مکتب مى توان چنین دفاعى از حقوق و حریم مردم را سراغ گرفت؟ امام على(ع) مأذنه مسجد را به خاطر آن که تضییع حقوق و تجاوز به حریم شخصى است، تخریب مى کند، آیا به همین ملاک نمى توان مانع احداث ساختمانهاى بلندى شد که آسایش و امنیت مردم را تهدید مى کند؟
ج) احکام اقتصادى
در میان احکام حکومتى امام در زمان خلافتش، احکام اقتصادى براى بهبود وضع معیشت مردم جایگاه ویژه اى داشت. معمولاً تجاوز به حقوق مردم در بعد اقتصادى بیشتر رخ مى دهد و طمع به مال دنیا و فزون خواهى، سبب دست اندازى به بیت المال یا اموال خصوصى است. از این رو براى دفاع از بیت المال یا حقوق مردم، مقررات زیادى از سوى امام وضع شد که برخى را یادآور مى شویم:
1ـ جعل مالیات
مشهور بین فقها آن است که زکات در نه چیز واجب است و پیامبر اکرم(ص) بیش از این مقدار را عفو کرده است. از این رو فقها در بعضى موارد که روایاتى در مورد زکاتِ برنج یا حبوب وارد شده، به استحباب زکات فتوا داده اند.[57]
بعضى از فقها این احتمال را که اصل زکات، حکم مسلم قرآنى است، ولى متعلق زکات و مقدار آن به امام و حاکم جامعه واگذار شده، مطرح کرده اند[58]. پیامبر به عنوان رسول خدا وجوب زکات را مطرح کرد و به عنوان حاکم جامعه آن را در نه مورد ـ که ثروت اصلى مردم حجاز بود ـ واجب نمود و موارد دیگر را بخشید. این مطلب منافاتى ندارد که امام و حاکم در زمانى دیگر با عنایت به ثروت مردم زکات وضع کند، چنان که امام على(ع) براى اسب زکات نهاد و ظاهر روایت نیز وجوب زکات است، نه استحباب. محمد بن مسلم و زراره از امام باقر و صادق علیهماالسلام نقل کرده اند:
«وضع امیرالمؤمنین(ع) على الخیل العتاق الراعیة فى کل فرس فی کل عام دینارین و جعل على البرازین دیناراً[59]؛
امیر مؤمنان(ع) بر اسب عربى نجیب و از نسل شناخته شده، مالیات وضع کرد؛ بر هر اسبى در هر سال دو دینار و بر اسب غیر عربى و مجهول النسب یک دینار».
2ـ تعیین مقدار جزیه و خراج
همچنین امام در مواردى که تعیین مقدار مالیات به حکم جامعه واگذار شده، مقدار آن را تعیین مى کرد. حضرت براى ثروتمندانِ اهل کتاب 48 درهم، براى متوسطان 24 درهم و براى فقرا 12 درهم مالیات معین کرد، چنان که خلیفه دوم در دوران خلافتش، پس از مشورت با امام همین مقدار را معین کرد.[60]
جزیه بر اهل کتاب، حکم قرآن و اولى است، اما مقدار آن به حاکم جامعه واگذار شده است تا به تناسب نیاز حکومت و توانایى آنان مقرّر شود.
در بعضى مناطق به کارگزاران خویش مقدار خراج را که از زمینهاى کشاورزى دریافت مى شد، اعلام فرمود. مصعب بن یزید انصارى که کارگزار امام در چهار منطقه مدائن بود، به تفصیل میزان خراجى را که امام معین کرده بود، نقل کرده است:
«امیر مؤمنان على بن ابى طالب(ع) مرا بر چهار روستاى مدائن: بهقباذات، نهرسیر، نهرجویر و نهرالملک گماشت و مأمور ساخت بر هر جریب زمین زراعتى پرمحصول، یک درهم و نیم، و بر هر جریب زمین متوسط، یک درهم و بر هر جریب زمین زراعتىِ کم محصول، دو ثلث درهم و بر هر جریب باغ انگور، ده درهم، و بر هر جریب نخلستان، ده درهم و بر هر جریب باغهایى که داراى نخل و درختان دیگر است، ده درهم مقرر نمایم.
و به من امر کردند از درختان خرمایى که دور از دهات مى کارند تا رهگذران و در راه ماندگان از آنها استفاده کنند، بگذرم و زکات نگیرم.
همچنین امر کردند بر بزرگان مجوس که بر یابو سوار مى شوند و انگشتر طلا به دست مى کنند، 48 درهم، و از متوسطان و تجارشان 24 درهم و از فقیرشان، 12 درهم جزیه دریافت کنم. مجموع آنها را که در یک سال جمع کردم، هشت میلیون درهم شد[61]».
شیخ طوسى در توضیح این روایت مى گوید:
«این مقدار را امام بنا به نیاز و صلاحدید آن زمان معین کرد و منافات ندارد در زمان دیگر مقدار کمتر یا بیشترى مقرر شود».[62]
3ـ معافیت مالیاتى
امام على(ع) که براى بعضى مناطق، میزان زکات یا جزیه را معین مى کرد، در بعضى مناطق که مردم ضعیف بودند یا مصلحت دیگرى وجود داشت، آنها را از پرداخت زکاتِ بعضى محصولات معاف مى کرد. حضرت به کارگزار خویش در عراق دستور داد نخل ـ اگر تک بود ـ و سبزى ها و حبوب و پنبه را از مالیات معاف کند[63].
4ـ تحلیل خمس و انفال
امیر مؤمنان(ع) فرمود:
«هلک الناس فى بطونهم و فروجهم لانهم لم یؤدّوا اِلینا حقّنا الا و انّ شیعتنا من ذلک و آبائهم فى حلٍّ[64]؛
مردم به خاطر تسلیم در برابر خواسته هاى شکم شان و غرائز جنسى هلاک شدند، زیرا حق ما را ندادند. البته شیعیان ما و پدرانشان مجاز به استفاده از آن اموالند و بر ایشان حلال است».
به مقتضاى این روایت، امام(ع) حق خویش از خمس یا انفال را که در اختیار اوست، بر شیعیان حلال کردند تا گرفتار معصیت نشده و در زندگى با مشکلات روبه رو نشوند؛ البته شیخ مفید آن را مختص اموالى دانسته که براى ازدواج مصرف مى شود تا اولاد شیعیان طیب و طاهر باشند و شامل اموال دیگر امام که شیعیان در راههاى دیگر مصرف کنند، نمى داند.[65]
5ـ پرداخت بدهى بدهکاران و نیاز فقیران
امام على(ع) بدهى بدهکارانى که بدون زیاده روى مبلغى را قرض کرده، ولى توان پرداخت آن را نداشته و همچنین نیاز فقیران را از بیت المال مى پرداخت. امام صادق(ع) از پدر بزرگوارش نقل کرده که على(ع) همواره مى فرمود:
«یعطى المستدینون من الصدقة و الزکوة دَینهم کله ما بلغ اِذا استدانوا فی غیر سرف، فاما الفقراء فلا یزاد اَحدهم على خمسینِ درهماً و لا یُعطى احد له خمسون درهماً اَو عدلها من الذهب[66]؛
بدهى بدهکاران، از صدقه و زکات پرداخت مى شود، به شرطى که در قرض کردن زیاده روى نکرده باشند، اما فقرا به هر یک از آنها بیش از پنجاه درهم داده نمى شود، و همچنین کسى که داراى پنجاه درهم یا مساوى آن از طلا باشد، چیزى به او اعطا نمى گردد».
گویا نیاز فقیران در یک سال با پنجاه درهم برطرف مى شد و این دستور منافاتى ندارد اگر زمانى نیاز بیشترى داشته باشند، به مقدار نیازشان پرداخت شود. در روایات دیگر پرداخت بدهى را مشروط بر این کرده اند که مال را در راه معصیت مصرف نکرده باشند[67]، همچنین مَهر زنان را استثنا کرده اند که فرد به همسرش بدهکار باشد.[68]
6ـ رونق اقتصادى
على(ع) براى رونق اقتصادى و تشویق مردم به کار و بهبود وضع معیشت آنان، در محلى که بازار عمومى بود، از مغازه داران اجاره دریافت نمى کرد و از این کار کراهت داشت.[69] گفته اند اولین کسى که از کسبه اجاره دریافت کرد، زیاد بن ابیه بود[70].
7ـ نظارت بر فعالیتهاى اقتصادى
امام در عین حال که شخصاً براى رونق اقتصادى و بهبود معیشت مردم تلاش مى کرد، اقدام به حفر چاه نمود و آن را براى استفاده عموم وقف کرد[71] و تسهیلاتى براى تجار و کسبه قایل شد و براى دفاع از حقوق عمومى و جلوگیرى از اِعمال فشار به مردم، بر بازار نظارت داشت و فروشندگان را از احتکار و گران فروشى و اجحاف به مردم و غلّ و غش و کلاهبردارى در معامله، بر حذر مى داشت. و علاوه بر این که فردى را به عنوان ناظر بر بازار معین کرد[72]، خود در بازار رفت و آمد مى نمود و متخلفان را توبیخ مى کرد و احیاناً از حقوق خریداران دفاع مى نمود.
در یک مورد حضرت در بازار کنیزى را دید که مى گریست. علت ناراحتى اش را سؤال کرد. کنیز گفت: از این فروشنده خرما خریده ام، ولى بر خلاف آنچه در معرض دید مشتریان گذاشته، خرمایى که به من داده، خیلى بد و نامطلوب است و من نمى توانم این خرما را به خانه ببرم و فروشنده آن را پس نمى گیرد. نمى دانم چه کنم؟! امام فروشنده را به پس گرفتن خرما، که با فریب به فروش رسانده بود، مجبور ساخت[73].
بر بازار خیاطان عبور مى کرد و ندا مى داد:
«اى خیاط! لباسها را محکم و خوب بدوز، درزها را ریز کن و دوختها را به هم نزدیک کن. از رسول خدا شنیدم: خداوند، لباس و ردایى را که خیاط دوخته و در آن خیانت کرده، بر تن او مى کند و آن گونه وى را محشور مى نماید. از پارچه هاى اضافى بپرهیز، زیرا صاحب لباس به پارچه هاى باقى مانده، سزاوارتر است. آنان را به دیگران نفروش که مکافات به دنبال دارد».[74]
بر بازار ماهى فروشان عبور کرد و فروش ماهى را که در آب مرده بود (طافى)، ممنوع اعلام کرد.[75]
همچنین از ذبح گاوهاى فلج، زمینگیر، یک چشم، نابینا، بى دندان، گردن مویین، دیوانه، سم چاکدار، معلول و بیمار جلوگیرى مى نمود[76].
8ـ مبارزه با محتکران
یکى از روشهاى رایج در میان تجار و بازاریان براى رشد قیمتها، احتکار است. اجناس مورد نیاز را احتکار مى کنند تا کمیاب شود یا در انحصار آنان قرار گیرد و بدین وسیله گرانتر از بهاى متعارف به فروش برسانند. از بعضى روایات که مبناى فتواى فقهاست، ممنوعیت احتکار بعضى اجناس، مثل جو و گندم استفاده مى شود[77]، گویا احتکار سایر اجناس ممنوعیتى ندارد و حاکم تنها مى تواند از احتکار اجناس فوق که مورد نیاز مبرم مردم است، جلوگیرى کند، اما از بعضى روایات دیگر و نیز کلمات امام على(ع) استفاده مى شود احتکار اجناسى که مورد نیاز مردم است و احتکار آنها موجب به زحمت افتادن مردم و کم و گران شدن کالا و ظلم و اجحاف در حق مردم است، ممنوع مى باشد.
حضرت با استناد به سنت رسول خدا(ص) در جلوگیرى از احتکار اجناس در زمان حکومتش، از احتکار جلوگیرى مى کرد و کارگزاران خویش را مأمور جلوگیرى از احتکار مى ساخت و از آن نهى فرمود[78]. همچنین به مالک اشتر نوشت:
«و اعلم مع ذلک اَنّ فی کثیر منهم ضیغاً فاحشا و شُحّاً قبیحا و احتکاراً للمنافع و تحکُّماً فى البیاعات و ذلک بابُ مضرّةٍ للعامّة و عیبٌ على الولاة. فامنع من الاِحتکار فاِنَّ رسول الله(ص) منع منه … فمن قارف حُکْرةً بعد نهیک ایّاه فنکّل به و عاقبه فی غیر اسراف[79]؛
بدان در میان بازرگانان افراد زیادى وجود دارند که بد معامله مى کنند و بخیل و به دنبال احتکار منافع اند. آنان در پى منفعت خودند و اجناس را به هر بهایى مى فروشند. سودجویى و گرانفروشى به زیان مردم و موجب عیب گیرى بر والیان است. از احتکار جلوگیرى کن، چرا که رسول خدا(ص) از آن نهى فرمود و هر کس پس از منع، دست به احتکار زد، او را مجازات کن و عبرت دیگران قرار ده؛ البته در کیفر زیاده روى مکن».
امام محتکران را که پس از نهى حاکم، به روش خود ادامه مى دادند، به مجازاتهایى محکوم مى کرد، از جمله تنبیه بدنى و کشف اجناس احتکارشده و نهادن کالا در ملأ عام و آتش زدن اجناس احتکارى.[80]
سؤالى که بعضى محققان بدان پاسخ داده اند[81]، آتش زدن اجناس است که با توجه به کمبود آن و نیاز مردم، چرا باید کالا را آتش زد، چنان که امام در یک مورد بدین امر مبادرت ورزید؟ آیا بهتر نیست با قیمت مناسب به فروش رسد یا به نفع بیت المال مصادره شود؟
شاید موردى که امام دستور آتش زدن اجناس را داد، به خاطر مخالفت و لجاجت محتکر و راضى نشدن او به آشکار کردن اجناس و فروش آن بود، چنان که وقتى «سمرة بن جندب» در مورد درخت خود در خانه یکى از شهروندان، به نصایح پیامبر اعتنا نکرد و بر مزاحمت اصرار ورزید، پیامبر به ناچار دستور داد درختش را بکنند و دور اندازند و فرمود: «لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام». امام على(ع) نیز مبارزه با محتکران را به حرمت ضرر به مردم مستند ساخت. هر کارى که موجب ضرر به مردم شود، ممنوع است و حاکم مى تواند از آن جلوگیرى کند. بیان امام که حرمت احتکار را معلّل به «ضرر به مردم» نمود، مى تواند مؤیدى بر دیدگاه حضرت امام خمینى در قاعده لاضرر ـ که بر خلاف نظر فقهاى دیگر آن را حکم حکومتى دانسته اند ـ باشد[82].
9ـ ایجاد محدودیت شغلى
امام على(ع) نامه اى به رفاعة بن شداد بجلى، حاکم اهواز نوشت و به او دستور داد اهل ذمه را از شغل صرافى باز دارد[83] و اجازه کسب کار از این طریق را به ایشان ندهد.
با توجه به اهمیت شغل صرافى و خسارات فراوانى که انحراف در این شغل ایجاد مى کند، امام(ع) اهل ذمه را که در پناه دولت اسلامى زندگى مى کنند، از این شغل بازداشت.
10ـ قیمت گذارى اجناس
با ملاک «لاضرر» امام مى تواند بر قیمتها نظارت کند و از اجحاف و گرانفروشى جلوگیرى نماید، هر چند دلیل و مستند خاصى بر آن وجود نداشته باشد. امام(ع) در دستور عمل خود به مالک اشتر سفارشهاى متعددى در دفاع از حقوق مردم مى کند و ملاکهایى را براى خرید و فروش ذکر مى نماید که باید از سوى تجار و کسبه مراعات شود:
«و لیکن البیع بیعاً سمحاً بموازین عدل و الاسعارٍ لا تحجِفُ بالفریقین من البایع و المتباع[84]؛
باید خرید و فروش، آسان صورت بگیرد و با میزان و ترازوى عدل انجام پذیرد و با نرخهاى رایج بازار معامله شود که به فروشنده و خریدار اجحاف نشود».
آسانى خرید و فروش بدین معناست که مثلاً فروشنده کالایش را از مشترىِ پشیمان پس بگیرد، یا به شخص تنگدست براى دادن بهاى کالا فرصت دهد. امام با صراحت از قیمت گذارى اجناس سخن مى گوید. ایشان اجناس را قیمت گذارى مى کرد. ابى الصهباء مى گوید:
«على(ع) را دیدم که در شط الکلاء از قیمتها مى پرسید[85]».
روایتى نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) پس از بیرون آوردن اجناس احتکارشده، آنها را قیمت ننهاد و وقتى یکى از اصحاب عرض کرد: اى کاش قیمت گذارى مى کردید، فرمود:
«انما السعر الى الله یرفعه اذا شاء و یخفضه اذا شاء[86]؛
قیمتها به خداوند مربوط مى شود؛ هر گاه خواست، بالا مى برد و هر گاه خواست، پایین مى آورد».
رفتار پیامبر منافاتى با قیمت گذارى در بعضى زمانها ندارد، چون گاه افزایش و کاهش قیمتها جنبه طبیعى دارد و به کم یا وفور اجناس و میزان متقاضى و خرید و … بستگى دارد، اما در مواردى که افزایش قیمتها، به سبب سوء استفاده تجار و کسبه است و در اثر احتکار یا کمبود مصنوعى کالا و یا «تلقى رکبان[87]»پیش مى آید، یا فروشنده اى براى رقابت، اجناسش را ارزانتر از قیمت متعارف مى فروشد تا پس از خارج کردن رقیبان از دَور، انحصار کالا را در اختیار بگیرد، و همگى از مصادیق ضرر به دیگران است، حاکم مى تواند از آنها جلوگیرى کند. همه این موارد مشمول دستور حضرت به مالک است که از «اجحاف به مردم و فروشنده و خریدار» باید جلوگیرى کرد[88].
امام به پیروى از رسول خدا، فروشندگان را که رعایت دقیق اوزان کالا را نمى کردند، توبیخ و مجازات کرد، گرچه سنگین کردن بیع از طرف فروشنده و سبک کردن آن از طرف خریدار، مستحب است، اما فروشنده از جانب خود، مجاز به سبک کردن وزن کالا و کم فروشى نیست. نقل شده است: امام، مردى را که زعفران مى فروخت، خواست و او را به خاطر کم فروشى، با زدن تازیانه بر دستش تنبیه کرد و فرمود: «انما الوزن سواء»[89].
امام على(ع) در بازار گذر مى کرد و از هر عملى که نوعى ظلم به مردم بود و حقوق آنان را تضییع مى کرد، جلوگیرى مى نمود.
11ـ ضمانت بعضى از مشاغل
حضرت اعلام کرد اگر لباسشور و رنگرز، کالاى مردم را تلف کنند (اتلاف)، ضامن اند، ولى اگر کالایى در حمل و نقل دریایى از بین برود، مثلاً کشتى غرق شود و کالا از بین برود یا در آتش بسوزد و شخص مقصر نباشد (تلف) ضامن نیست.
با آنکه در بعضى از روایات لباسشور و رنگرز، اگر بدون تقصیر کالاى مردم را تلف کنند، ضامن نیستند، دستور حضرت مبنى بر ضمان آنها بنا بر مصالحى در آن مقطع بوده است. روایتى از امام صادق(ع) در این باره نقل شده است:
«کان امیر المؤمنین یضمّن الصبّاغ و القصّار و الصائغ احتیاطاً على امتعة الناس و کان لا یضمّن من الغرق و الحرق و الشى ء الغالب و اذا غرقت السفینة و ما فیها فَاصابه الناس فما قذف به البحر على ساحله فهو لاَهله و هم اَحق به و ما غاص علیه الناس و ترکه و صاحبه فهو لهم[90]؛
امیر مؤمنان رنگرز و لباسشور و نقاش را براى رعایت احتیاط در اموال مردم ضامن مى کرد، ولى اموالى که غرق مى شد یا در آتش مى سوخت یا سرقت مى شد، شخص متلف را ضامن قرار نمى داد و هنگامى که کشتى و آنچه در آن است، غرق مى شد و مردم دچار خسارت مى شدند، آنچه را دریا به ساحل مى افکند، از آن صاحبش بود و آنها سزاوارتر بدان بودند، ولى آنچه را که مردم با غواصى از دریا به دست مى آوردند و صاحبش آن را رها کرده بود، از آنِ یابندگان بود».
علامه محمدتقى مجلسى این حدیث را به گونه اى تفسیر کرده است که با روایات و فتاوى سازگار باشد و کسى را ضامن دانسته که مقصر باشد[91]، ولى این حمل با جمله «احتیاطاً على اموال الناس» سازگار نیست. از این تعبیر بر مى آید حضرت در صورت قصور نیز این دو صنف را ضامن قرار مى داد، چنان که در روایت دیگرى از امام صادق(ع) نقل است:
«پدرم لباسشور و رنگرز را نسبت به هر چه که از بین ببرند، ضامن قرار داد، ولى على بن الحسین(ع) بر آنان تفضل نمود و آنان را ضامن نمى دانست».[92]
همچنین نقل است امام على(ع) شخص مسلمانى را به خاطر کشتن خوک شخصى نصرانى، ضامن نمود تا بهاى آن را به صاحبش پرداخت نماید[93]. با توجه به اینکه خوک از نظر نظام حقوقى اسلام، ارزش اقتصادى ندارد و قابل خرید و فروش یا هبه و امثال آن نیست، کشتن آن نیز ضمان آور نخواهد بود، اما مصلحت در آن مقطع اقتضا نمود حضرت چنین حکمى صادر نماید.
12ـ ضرب اولین سکه اسلامى
امام على(ع) در زمان حکومتش آثار شرک و بت پرستى را محو کرد و با هر اقدامى که تشبه به اقوام مشرک بود، مخالفت نمود. ایشان از اینکه در جامعه کسانى به یهودیان تشبه پیدا کنند، ناراحت بود و با آن مبارزه مى کرد، که نمونه اى از آن را در تخریب اماکن یا نشانه هاى آنان در جامعه اسلامى را یادآور شدیم.
از جمله اقدامات امام این بود که سکه هایى را که در عصر خلیفه دوم ضرب شده و آثار زرتشتیان بر آن بود، از اعتبار ساقط کرد و به ضرب سکه اى مبادرت نمود که داراى آثار اسلامى بود و اولین سکه اسلامى محسوب مى شد. علامه سیدمحسن امین در این باره مى گوید:
«اولین کسى که سکه اسلامى ضرب کرد، على(ع) در سال 40ه… در بصره بود، سپس عبدالملک در سال 76ه… آن را تکمیل کرد. اولین کسى که سکه اسلامى را ساخت و نقشهاى کسروى و قیصرى را از بین برد، على بن ابى طالب، امیر مؤمنان بود. شکى نیست على بن ابى طالب(ع) اولین کسى بود که متوجه این امر شد و آثار شرک و شعائر مجوسى و نصرانى را از سکه هاى اسلامى محو کرد. او داناترین افراد امت به صلاح و فساد آن و برترین مردم براى جبران ضعفها و انحرافها و بستن رخنه ها و تعظیم شعائر دین و اسلام بود. او درهمهاى نقره مورد احتیاج را ضرب کرد و نقش آن را بر محور شهادتین، سوره توحید و رسالت پیامبر اعظم(ص) قرار داد و سال و محل ضرب را بر آن افزود».[94]
13ـ پذیرش پرداخت زکات به اختیار مردم
امام على(ع) در یکى از نامه هاى خود خطاب به مأموران جمع آورى زکات مى فرماید:
«ثم تقول عباد الله! ارسلنی الیکم ولیّ الله و خلیفته لاخذ منکم حق الله فی اموالکم فهل لله فی اَموالکم مِن حق فتؤدّوه الى ولیّه. فاِنْ قال قائل: لا فلا تراجعه و اِنْ اَنعم لک منهم فانطلق معه مِن غیر اَن تخیفه او توعده او تَعسفه او تُرهقه فخذ ما اعطاک من ذهب او فضّةٍ[95]؛
سپس مى گویى: اى بندگان خدا! ولىّ و خلیفه خدا مرا به سوى شما فرستاد تا حق خدا را از اموال شما دریافت کنم. آیا در اموال شما خداوند حقى دارد تا آن را به ولىّ او بسپارید؟ اگر کسى گفت: نه، به او مراجعه نکن و اگر گفت: آرى و تصمیم به پرداخت حقوق خدا داشت، او را رها کن، بدون آن که او را بترسانى یا وعده دهى یا با شدت و خشونت دریافت کنى یا او را به امر دشوارى مکلف سازى. آنچه را که از دینار و درهم پرداخت کرد، دریافت کن».
امام خمینى رهبر فقید انقلاب در برابر نظر کسانى که با استناد به دستور عمل فوق پرداخت زکات را به اختیار بدهکاران مى دانند، آن را حکم حکومتى شمرده و فرمود:
«اولاً: این فرمایش حضرت یک حکم حکومتى است و نمى شود بدان فتوا داد. ثانیاً: در مورد زکات است، در حالى که حکومت اسلامى به وسیله خمس اداره مى شود».[96]
آنچه از ادله وجوب زکات برمى آید آن است که حاکم اسلامى زکات را از مردم دریافت کند (خذ من اموالهم صدقة)[97] که آیه شریفه ظهور در وجوب دارد و معلوم مى شود دستور عمل امام على(ع) بنا بر مصالحى صادر شده است. در کلمات حضرت امام چند احتمال در خصوص آن مصالح به چشم مى خورد:
1ـ حضرت به لحاظ وضع خاص منطقه چنین حکمى کرده باشد.
2ـ علم داشته مردم آن منطقه افرادى راستگو و صادق هستند.[98]
«وقتى یک حکومتى آن طور شد و مردم در مقابل خدا مسؤول بودند و خداوند را شاهد دیدند، آنها هم تخلف نمى کردند و آنها هم مالیاتى را که باید بدهند، مى دادند، زکات را مى دادند، خمس را مى دادند.»[99]
3ـ احتمال سوم آن است که بیت المال در وضعیتى قرار داشته که مى شد نیاز حکومت را بدون دریافت زکات اجبارى برآورد، یا زندگى فقرا بدون دریافت زکات اجبارى، قابل تأمین بود.
به هر حال مسلّم است دستور عمل امام على(ع)، حکم حکومتى بود و منافاتى با دریافت اجبارى زکات در زمان دیگر و به تشخیص حاکم اسلامى ندارد، چنانکه در زمان رسول خدا(ص) و خلفاى بعدى دریافت مى شد.
د) احکام قضایى
بخش وسیعى از احکامى که امام على(ع) صادر کرد، در مقام قضاوت و داورى بود. احکام قضایى امام براى اجراى حدود الهى از این جهت که اجراى حدود و تحقق مجازات الهى بود، اعمال ولایت بود، هرچند تحقق بخشیدن به احکام اولیه اسلام است، چنانکه تعزیر متخلفان و مجازات آنان، به مقدار و نوعى که مصلحت تشخیص مى داد، بخش دیگرى از احکام حکومتى حضرت است. در این باره فرمود:
«على قدر مایرى الوالى من ذنب الرجل و قوة بدنه».[100]
1ـ حدّ سارق بیت المال
از امام على(ع) نقل شده که انگشتان دست چهار گروه در صورت سرقت قطع نمى شود، از جمله کسى که از غنایم سرقت کند. در عین حال امام در یک مورد دست شخصى را که از بیت المال سرقت کرده بود، قطع نمود. این امر منشأ سؤال از امام صادق(ع) شد، که فرمود:
«کانت بیضة حدید سرقها رجل من المغنم فقَطَعه؛[101]
کلاه خودى بود که مردى از بیت المال و محل جمع آورى غنایم سرقت کرد، و حضرت دستش را برید».
شیخ طوسى در مقام تفسیر و توجیه اقدام امام مى گوید:
«روایت را باید بر جهتى حمل کرد که از بیت المال سرقت کرده، در حالى که سهمى از آن نداشته است، که در این صورت استحقاق حد دارد. از کسى حد ساقط است که به مقدار سهمش از بیت المال سرقت کند یا چنانکه بیش از سهمش برداشته، مقدار زیادى به قدرى نباشد که موجب حد سرقت شود».[102]
ولى بعید نیست از مواردى باشد که امام بنا بر مصالحى حد جارى کرده است و در واقع حکمِ حکومتى باشد. البته در این مسأله نظریات مختلفى وجود دارد و برخى چون مفید و سلاّر و صاحب وسیله معتقدند سارق بیت المال، مطلقاً حد سرقت ندارد و دستش بریده نمى شود. برخى چون شیخ طوسى و محقق حلى برآنند که اگر مقدار زاید بر سهمش به حد نصاب برسد، دستش قطع مى گردد، و در غیر این صورت حد بر او جارى نمى شود. بعضى چون علامه در قواعد و شهید ثانى در روضه توقف کرده اند.[103]
به هر حال روایت، فعل امام را نقل کرده، شاید از مواردى باشد که شیخ مطرح نمود و احتمال دیگر حکومتى بودن حکم است.
2ـ مجازات منکران رسول خدا(ص)
روزى حضرت در ماه رمضان وارد مسجد شد و عده اى را در حال روزه خوارى مشاهده نمود، از آنان پرسید: شما یهودى هستید یا نصرانى؟ گفتند: مسلمانیم. فرمود: مسافر یا بیمارید که به خاطر آن افطار مى کنید؟ گفتند: نه. فرمود: آیا شهادت به یکتایى خدا مى دهید؟ گفتند: آرى. فرمود: آیا شهادت به نبوت پیامبر اکرم مى دهید؟ گفتند: ما محمد را مى شناسیم. او یک اعرابى بود که مردم را به خود فرا مى خواند. حضرت فرمود: اقرار به نبوت او بکنید و گرنه شما را به قتل مى رسانم. گفتند: هر کارى خواستى، انجام بده. حضرت شخصى را مأمور کرد آنان را به بیرون شهر برده و دو حفره بکَند و آنها را از سوراخى به یکدیگر متصل نماید و در یکى آتش افکَند و آنها را در دیگرى بیاندازد تا در اثر حرارت و دود آتش جان دهند. هر چه از آنان خواست اقرار کنند، لجاجت کرده و حاضر نشدند تا آنکه جان باختند. هنگامى که یکى از علماى یهود به امام على(ع) به خاطر این نوع مجازات خُرده گرفت، امام به رفتار «یوشع بن نون» پس از وفات حضرت موسى(ع) با گروهى از منکران آن حضرت، استشهاد کرد. عالم یهودى مسلمان شد[104] و فهمید احکام صادره از سوى امام على(ع) نظیر احکامى است که پیامبران الهى صادر مى کردند.
3ـ سپردن بدهکار به طلبکاران
در صورتى که شخص بدهکار، بدهى خود را نپردازد، حکم فقهى آن است که حاکم او را بر پرداخت بدهى اش مجبور کند و در صورت عدم توانایىِ مالى، به او مهلت دهند به مرور زمان بدهى اش را بپردازد.[105] از امام باقر(ع) نقل است که امام على(ع) بدهکار را به طلبکاران مى سپرد تا هر طور خواستند با او رفتار کنند؛ او را اجیر کرده و طلب خود را وصول نمایند یا او را به انجام کار وادار کنند:
«و انَّ علیّاً کان یحبس فى الدّین ثم ینظر فاِنْ کان له مال اَعطْى الغرماء و اِنْ لم یکن له مال دفعه اِلى الغرماء فیقول لهم: اصنعوا به ماشئتم، اِن شئتم واجروه و اِن شئتم استعملوه».[106]
شیخ حر عاملى در توضیح روایت مى گوید: شاید روایت بر کسى حمل شود که کارش اجیر شدن یا کارگرى بوده، از این رو امام چنین حکمى کرده، زیرا قاعده بر این است که به بدهکار تنگدست (معسر) مهلت داده شود.
4ـ عفو سارق
مردى نزد امام على(ع) آمد و بر سرقت اقرار کرد. حضرت فرمود: آیا چیزى از کتاب خدا مى خوانى؟ عرض کرد: بله، سوره بقره را. فرمود: دستت را براى سوره بقره بخشیدم.
اشعث بن قیس که از سرکرده منافقان بود، اعتراض کرد: آیا حد خدا را تعطیل مى کنى؟ حضرت فرمود: تو درک نمى کنى که حد در جایى جارى مى شود که سرقت با بینه اثبات شود. در آن صورت امام نمى تواند عفو کند، ولى اگر سارق علیه خود اقرار نماید، امام مى تواند او را عفو یا دستش را قطع نماید.[107]
احکام حکومتى امام على(ع) منحصر به موارد یاد شده نیست، بلکه با تتبع در روایات و تاریخ مى توان به موارد بیشترى دست یافت.
جمع بندى و نتیجه گیرى
پس از برشمردن پاره اى از احکام حکومتى امیر مؤمنان على(ع) در زمینه هاى مختلف ادارى و سازمانى و اجتماعى و اقتصادى و قضایى، به جمع بندى و نتیجه گیرى مى پردازیم. این بخش نیازمند مقاله مستقلى است که فعلاً مجال آن نیست، از این رو به جمع بندى اجمالى بسنده مى کنیم.
وسعت احکام ولایى امام در دوران حکومتش نشان مى دهد دایره اختیارات حاکم اسلامى، بسیار وسیع و گسترده است، بر خلاف نظر دانشمندانى که اختیارات حاکم اسلامى را در محدوده مباحات دانسته اند، امام على(ع) در بسیارى از موارد با احکام خویش، حقوق شخصى افراد را تحت الشعاع قرار داد.
برخى از احکام امام دایرمدار «ممانعت از ضرر به عامه» است. جلوگیرى از گرانفروشى و احتکار، ممانعت از نشستن افراد در معابر عمومى و تجویز نشستن مشروط آنان، جداسازى زنان و مردان در معابر عمومى، تخریب اماکن فساد، مغازه هاى بى جواز در بازار و خانه هایى که در اماکن عمومى مزاحم مردم است، حتى تخریب مأذنه مسجد به خاطر مشرف بودن بر خانه هاى مردم، در این راستا صورت مى گیرد که در بعضى از آنها امام با صراحت، جلوگیرى از ضرر رسیدن به مردم را یادآور مى شود، در اکثر این اقدامات، حقوق شخصى مردم نسبت به اموالشان، که در تعارض با حقوق عمومى است، نادیده گرفته مى شود و گاه به خاطر نقش منفى آنها، از بین برده مى شود و آزادى مردم در رفت و آمد و نشستن در معابر عمومى و نگهدارى یا فروش اجناس به بهاى دلخواه، براى رعایت حقوق عمومى محدود مى شود.
از گستردگى احکام ولایىِ حضرت برمى آید حاکم براى «دفاع از حقوق عمومى» و «جلوگیرى از رسیدن هر گونه ضرر جانى و مالى و اخلاقى و معنوى به مردم» داراى اختیارات وسیعى است.
برخى دیگر از احکام ولایى امام على(ع) در راستاى برخورد با انحرافات فکرى و رفتارى و بدعتها و نوآوریهاى ناپسند در جامعه است که دین و ایمان مردم را تهدید مى کند. امام مى تواند براى حفظ حریم دین و نیز حراست از ایمان و اخلاق مردم، آزادیها را محدود و افراد را از بعضى مزایاى اجتماعى محروم کند، قصه گو یا صوفى را از مسجد اخراج کند، منجم را مجازات نماید و نمادهایى را که یادآور شرک و بت پرستى است، خراب کند.
در عین حال حاکم اسلامى مى تواند براى رعایت مصالح عمومى و جلوگیرى از گسستن امور و برهم خوردن نظم و امنیت جامعه، برخى بدعتها و انحرافها را که به اساس حکومت و دین لطمه وارد نمى کند، تحمل کرده و از برخورد با آنها بپرهیزد. تجویز بدعتى چون خواندن نماز نافله به جماعت در مسجد از این موارد است.
همچنین حاکم مى تواند براى بهبود وضعیت اقتصادى و ایجاد تعادل معیشتى بین مردم و سالم سازى بازار، به اقداماتى دست زند. پاره اى از احکام اقتصادى امام على(ع) در این مقوله مى گنجد. کرایه نگرفتن از مغازه داران، تخریب مغازه هاى بى جواز در بازار عمومى، ضامن کردن بعضى از مشاغل، بخشودگى مالیاتى بعضى مشاغل، ایجاد محدودیت در برخى مشاغل، نظارت مستمر بر بازار، سپردن بدهکار به طلبکار براى استیفاى حق و واگذارى اصل بدهکارى مالیاتى و میزان آن به مردم از این موارد است.
به هر صورت هیچ حکمى نمى تواند بدون مراعات «مصلحت» از سوى حاکم صادر شود و این مطلب نکته مهم و قابل توجهى است که چگونه قانونگزار حکیم، اختیارات حاکم اسلامى را بر مدار رعایت مصلحت، محدود کرده است. در این نظام سیاسى هیچ گاه حاکم، مجاز به صدور حکم به دلخواه خود یا دوستان و بستگان نیست، چنانکه در نظامهاى استبدادى متعارف است. حاکم گذشته از ویژگیهایى چون «فقاهت و عدالت»، موظف است در مقام اجراى احکام ثابت دین و احکام متغیّرى که بر اساس مصالح مقرر مى دارد، قدم بردارد.
مصلحت فرد یا جامعه؟
مراد از مصلحت، مصلحت اسلام یا مصلحت جامعه و نظام اسلامى است که به ایمان و اخلاق مردم یا جان و مال و آبروى آنان مربوط مى شود. شاید بتوان به صورت قاعده اى کلى گفت:
گاه مصالح افراد با مصالح جامعه در تعارض است؛ در این صورت حاکم اسلامى مصالح عموم مردم را بر مصالح افراد ترجیح مى دهد و بر اساس مصالح عمومى حکم صادر مى کند. بسیارى از احکامى که از سوى امام على(ع) صادر شده، از این قبیل است.
گاه مصالح افراد یا جامعه با اساس نظام و حکومت اسلامى در تعارض است. در این صورت حاکم مصالح نظام را بر مصالح افراد و حتى مصالح عمومى ترجیح مى دهد، مثلاً تجویز اقامه نماز نافله به جماعت از سوى امام على(ع) بدون شک بر خلاف مصالح جمعى مردم است که به بدعتى آلوده شوند، اما براى حفظ اساس حکومت که بتوان در پرتو آن امور مهم دیگر را سامان بخشید، این بدعت تحمل مى شود و تجویز مى گردد.
و گاه مصالح حکومت و نظام اسلامى با مصالح اساسى دین در تعارض قرار مى گیرد. در این صورت نیز مصالح اسلام از سوى حاکم ترجیح داده مى شود، هرچند به بهاى از بین رفتن حکومت باشد، مثلاً چنانچه براى حفظ و تداوم نظام لازم باشد حاکم از اجراى عدالت چشم بپوشد، به مقدارى که اساس دین و اهداف پیامبر اکرم(ص) و قوانین آن زیر سؤال رفته و مردم و نسلهاى آینده را به دین بدبین کند، مصلحت حفظ دین ایجاب مى کند در اجراى عدالت پافشارى شود، هرچند به قیمت از کف رفتن حکومت باشد. سیره امام على(ع) و امام مجتبى(ع) در دوران حکومت کوتاه خویش و پافشارى بر اجراى عدالت و عدم تحمل امارت معاویه بر شام، نشان از این واقعیت دارد، زیرا فلسفه حکومت اسلامى در نظر آنان تحقق حق و عدالت و برآوردن حقوق مردم و جلوگیرى از گسترش باطل است. مراعات قاعده عقلایى «اهم و مهم» در قانونگزارى اسلام و از سوى حاکم جامعه، راهى براى حفظ حقوق مردم و تأمین سعادت واقعى آنهاست. ُ ُ
________________________________________
پىنوشت ها:
1 ـ شهید اول، القواعد و الفوائد، ج1، ص100.
2 ـ محمدحسن نجفى، جواهر الکلام، ج40، ص100.
3 ـ امام خمینى، ولایت فقیه، ص75 ـ 76 و 78.
4 ـ نهج البلاغه، نامه 41.
5 ـ علامه امینى، الغدیر، ج2، ص71.
6 ـ شیخ عباس قمى، سفینة البحار، ج2، ص457.
7 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
8 ـ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج32، ص358.
9 ـ نهج البلاغه، نامه 20.
10 ـ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج12، ص301.
11 ـ مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص149.
12 ـ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج3، ص268.
13 ـ بلاذرى، انساب الاشراف، ج2، ص176.
14 ـ نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ص14، تحقیق و شرح از عبدالسلام محمد هارون.
15 ـ انساب الاشراف، ج2، ص160.
16 ـ نهج البلاغه، نامه 32.
17 ـ جواد فاضل، معصوم دوم، ج2، ص153 ـ 154.
18 ـ همان، ص284 ـ 285.
19 ـ نهج البلاغه، نامه 3.
20 ـ مروج الذهب، ج4، ص397.
21 ـ نهج البلاغه، نامه 32.
22 ـ همان، نامه هاى 5 و 20 و 43 و 41 و 63؛ قاضى نعمان، دعائم الاسلام، ج1، ص396.
23 ـ جعفر مرتضى العاملى، السوق فی ظلّ الدولة الاسلامیه، ص123.
24 ـ دعائم الاسلام، ج2، ص532.
25 ـ همان، ج1، ص396.
26 ـ نهج البلاغه، نامه 41.
27 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیه، ص27.
28 ـ بحارالانوار، ج41، ص117 ـ 118.
29 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیه، ص27.
30 ـ همان.
31 ـ شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج11، ص56، نقل به مضمون.
32 ـ حجرات (49)، آیه 9.
33 ـ على احمدى میانجى، الاسیر، ص173.
34 ـ وسائل الشیعه، ج11، ص58.
35 ـ همان، ص58 ـ 59؛ الاسیر، ص144 ـ 181.
36 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیه، ص28.
37 ـ مروج الذهب، ج3، ص419.
38 ـ حاجى نورى، مستدرک الوسائل، ج17، ص404، ابواب کیفیة الحکم، باب 24، ح6.
39 ـ شیخ طوسى، تهذیب، ج10، ص149.
40 ـ نهج البلاغه، خ79.
41 ـ انساب الاشراف، ج2، ص368.
42 ـ شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج1، ص153.
43 ـ بحارالانوار، ج73، ص104.
44 ـ نهج البلاغه، حکمت 17.
45 ـ الکتانى، التراتیب الاداریه، ج2، ص272.
46 ـ نهج البلاغه، خ209.
47 ـ کلینى، روضه کافى، ج1، ص84 ـ 90.
48 ـ وسائل الشیعه، کتاب الصلوة، ابواب نافلة شهر رمضان، باب 10، ح2.
49 ـ همان، ح5.
50 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیة، ص67.
51 ـ جاحظ، البیان و التبیین، ج2، ص106، به اختصار.
52 ـ شیخ طوسى، استبصار، ج4، ص213.
53 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیة، ص34.
54 ـ همان.
55 ـ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص205.
56 ـ دعائم الاسلام، ج1، ص147.
57 ـ جواهرالکلام، ج15، ص69.
58 ـ حسینعلى منتظرى، کتاب الزکوة، ج1، ص166.
59 ـ تهذیب الاحکام، ج1، ص367.
60 ـ شیخ مفید، مقنعه، ص272.
61 ـ تهذیب، ج4، ص243.
62 ـ همان.
63 ـ مجموعه مقالات کنگره امام خمینى و اندیشه حکومت، ج5، ص224، به نقل از بلاذرى.
64 ـ وسائل الشیعه، ج6، ص358.
65 ـ مقنعه، ص285.
66 ـ وسائل الشیعه، ج6، کتاب الزکوة، ابواب المستحقین، باب 24، ح10.
67 ـ همان، کتاب التجارة، ابواب الدین، باب 9، ح3.
68 ـ همان، ح4.
69 ـ تهذیب، ج6، ص383.
70 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیة، ص30.
71 ـ وسائل الشیعه، ج13، ص303.
72 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیه، ص122.
73 ـ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص271.
74 ـ مستدرک الوسائل، ج13، ص295.
75 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیة، ص59.
76 ـ محمد بن محمد بن احمد القرشى، معالم القربه، ص163.
77 ـ وسائل الشیعه، ج12، ص312 ـ 315، باب تحریم الاحتکار عند ضرورة المسلمین.
78 ـ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص169.
79 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
80 ـ دعائم الاسلام، ج2، ص36.
81 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیة، ص78.
82 ـ امام خمینى، الرسائل، رسالة فى قاعدة لا ضرر.
83 ـ دعائم الاسلام، ج2، ص38.
84 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
85 ـ قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق، ج8، ص563.
86 ـ وسائل الشیعه، ج12، ص317.
87 ـ در صدر اسلام، برخى بازرگانان به بیرون شهر مى آمدند و با فریب، کالاى کاروانیان را ـ پیش از ورود به شهر و آگاهى از وضع بازار ـ با قیمت نازل مى خریدند و فروش آن را در انحصار خود و به هر قیمت که مى خواستند، مى گرفتند. رسول خدا این تجارت را ممنوع کرد.
88 ـ السوق فى ظل الدولة الاسلامیة، ص84 ـ 85.
89 ـ همان، ص56.
90 ـ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص163، ح714.
91 ـ روضة المتقین، ج7، ص220.
92 ـ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص161، ح706.
93 ـ همان، ص163.
94 ـ سیدمحسن امین، اعیان الشیعه، به نقل از سیدموسى حسینى مازندرانى، تاریخ النقود الاسلامیه، ص45 ـ 46.
95 ـ نهج البلاغه، نامه 25.
96 ـ صحیفه نور، ج22، ص292.
97 ـ توبه، (9)، آیه 103.
98 ـ صحیفه نور، ج22، ص292.
99 ـ همان، ج7، ص172.
100 ـ وسائل الشیعه، ج18، ص472.
101 ـ استبصار، ج4، ص241.
102 ـ همان.
103 ـ عبدالکریم موسوى اردبیلى، فقه الحدود و التعزیرات، ص634.
104 ـ وسائل الشیعه، ج7، ابواب احکام شهر رمضان، باب 2، ح3.
105 ـ جواهر الکلام، ج25، ص323 ـ 326.
106 ـ وسائل الشیعه، کتاب الحجر، ابواب احکام الحجر، باب 7، ح3.
107 ـ استبصار، ج4، ص252.
نویسنده: سید جواد ورعی
منبع: مجله حکومت اسلامی، 1379، شماره 17
کلید واژه های مرتبط: حکومت ، احکام ، حکم ، قوانین ، آزادی ، حقوق مردم

عدالت و احسان در سیره علی (ع)

عدالت و احسان در سیره علی (ع)
پیش سخن

در میان همه مذاهب الهی و انسان های با انصاف جهان، فضیلت و ارزشی بالاتر از عدالت و احسان نیست; اسلام که دین انسان سازی و جامعه سازی و تکامل است; این، دو خصلت را پس از توحید و اساس دین، در راس ارزش ها قرار داده و اهمیت فوق العاده ای برای آنها قائل است .

قرآن می فرماید: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان » . (1) خداوند به عدالت و احسان فرمان داده است .

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «جماع التقوی فی قوله تعالی ان الله یامر بالعدل والاحسان » . (2) مجموعه تقوا و پرهیزکاری، در این گفتار خدا است که می فرماید: خداوند به عدالت و احسان، فرمان می دهد .

عدالت به معنی حقیقی کلمه، یعنی هر چیزی در جای خود قرار گیرد; بنابراین، هرگونه افراط یا تفریط، تجاوز از قانون عدالت است; نتیجه اینکه در امور اجتماعی، تجاوز به حقوق دیگران بر خلاف اصل عدالت است . امام صادق (ع) می فرمایند: «المیزان العدل » (3) ترازوی سنجش، همان عدالت است . ترازویی که به طور دقیق، حق را از باطل جدا می سازد و حقیقت را نشان می دهد، اندازه ها و حد اعتدال را تبیین می کند، عدالت نیز همان ترازوی دقیق سنجش در همه عرصه های زندگی انسان است .

امیرمؤمنان علی (ع) فرموده اند: «العدل، الانصاف والاحسان; التفضل » (4) عدالت آن است که، براساس انصاف، حق مردم به آنها داده شود، ولی احسان آن است که علاوه بر ادای حقوق، بر آنها نیکی کنی . نیز فرمود: «ان العدل میزان الله الذی وضعه للخلق و نصبه لاقامة الحق » (5) عدالت، ترازوی سنجش خدا است، خداوند آن را برای (حفظ حقوق) انسان ها قرار داده و آن را برای اجرای حق و برقراری آن نصب کرده است .
فرق بین عدالت و احسان

عدالت – همان طور که گفتیم – آن است که هر چیزی در جای خود قرار گیرد; چنانکه علی (ع) فرمود: «عدالت، هر چیزی را در جای خود قرار دادن است .» و نیز فرمود: «العدل نظام الامور» (6) عدالت مایه نظم و تنظیم و برنامه ریزی امور است ولی احسان، به معنی تفضل و نیکی، افزون بر عدالت است .

به عنوان مثال، هرگاه جمعی در اتوبوسی نشسته اند و هر کسی براساس برنامه و نظم در صندلی خود قرار گرفته و دیگر جای خالی نیست، در این هنگام پیرمردی وارد اتوبوس می شود و برای او جا نیست، در اینجا هر کسی در جای خود براساس عدالت نشسته; ولی یک نفر از روی احسان برمی خیزد و جای خود را به آن پیرمرد می دهد; بنابراین احسان در موارد حساس لازم است، وگرنه افراد ناتوان به زحمت می افتند .

مثال دیگر: در سازمان بدن انسان، دو اصل عدالت و احسان حکومت می کند که هر کدام در جای خود لازم است . در حالت عادی، تمام دستگاه های بدن، نسبت به یکدیگر، خدمت متقابل دارند و هر عضوی برای کل بدن، کار می کند و از خدمات اعضای دیگر نیز، بهره مند است . این همان اصل عدالت است; ولی گاه عضوی مجروح می شود و توان متقابل را از دست می دهد، آیا ممکن است بقیه اعضا، دست از حمایت آن عضو مجروح بردارند؟ قطعا نه! این، همان احسان است . در جامعه، برای سالم سازی، باید این دو حالت، حاکم باشد; وگرنه، آن جامعه، جامعه سالمی نیست . بنابراین، احسان یک نوع محبت و ابراز دوستی افزون بر عدالت است، چنانکه علی (ع) فرمود: «الاحسان محبة » (7) احسان یک نوع محبت کردن و ابراز دوستی است .

آری، گاهی دشمن غداری، به جامعه ای حمله کرده و به قتل و غارت می پردازد، یا حوادث ناگواری چون بیماری، سیل و زلزله و طوفان، بسیاری را بی خانمان می سازد; در این گونه موارد، اصل عدالت با همه قدرت و تاثیر عمیقش به تنهایی کارساز نیست . باید احسان نیک اندیشان و دست لطف و کرم آنها به یاری مردم مصیبت زده بشتابد و نابسامانی های آنها را، سامان بخشد; وگرنه شیرازه جامعه از هم پاشیده شده و آثار شوم آن بر همه جامعه، سایه می افکند و گاهی موجب هرج و مرج در ابعاد مختلف می شود .

با این توضیح به زندگی درخشان علی (ع) در رابطه با دو اصل عدالت و احسان مروری می کنیم، که به راستی اعجاب آور و تحسین برانگیز بوده و درس های بزرگ زندگی درخشان اجتماعی را به ما می آموزد .
نگاهی به عدالت علی (ع)

بحث و گفتار، پیرامون عدالت علی (ع) بسیار دامنه دار و همچون دریای ناپیدا کرانه ای است که نمی توان به ساحل آن رسید; آنچه در اینجا ذکر می شود به عنوان نمونه است:

1 – برده ای را به حضور علی (ع) آوردند که از بیت المال دزدی نموده بود، علی (ع) فرمود: باید حد سرقت بر او جاری گردد . بر همین اساس، انگشتان دست او را به عنوان دزدی، قطع نمود . (8)

2 – بی عدالتی های عثمان در مصرف بیت المال در عصر خلافتش، باعث شد که مسلمانان به او اعتراض شدید نمودند; در راس آنها، ابوذر غفاری، بسیار اعتراض کرد . سرانجام عثمان دستور داد تا ابوذر را به سرزمین داغ و بد آب و هوای «ربذه » تبعید کنند; روزی که او را از مدینه به سوی ربذه می بردند، حضرت علی (ع) او را بدرقه کرد و به او فرمود: «یا اباذر انک غضبت لله فارج من غضبت له ، ان القوم خافوک علی دنیاهم، و خفتهم علی دینک » (9) ای ابوذر، تو برای خدا خشم کردی، پس به او امیدوار باش; مردم به خاطر دنیای خود از تو ترسیدند و تو به خاطر دینت از آنها ترسیدی .

به این ترتیب حضرت علی (ع) با تایید ابوذر غفاری، آنان را که به بیت المال خیانت می کنند دنیاپرست خوانده و محکوم نمود .

3 – پس از عثمان، مسلمانان با اجتماع بی نظیری به محضر حضرت علی (ع) آمده و با او به عنوان خلیفه بیعت کردند، چند روزی از این حادثه نگذشت که گروهی از سرشناسان مانند: طلحه، زبیر، عبدالله بن عمر و سعد ابی وقاص که در عصر خلافت عثمان از بیت المال سوء استفاده می کردند، دیدند با حکومت حضرت علی (ع) دستشان از استفاده ناروا از بیت المال کوتاه شده است لذا با جوسازی ها، آن حضرت را در فشار قرار دادند، علی (ع) با کمال قاطعیت در برابر آنها ایستاد، آنها را منحرف و دنیاپرست و ستمگر خواند و سوء استفاده از بیت المال را به عنوان ظلم به حق مظلومان نامید و پس از سرزنش شدید آنها فرمود: «و ایم الله لانصفن المظلوم من ظالمه و لاقودن الظالم بخزامته حتی اورده منهل الحق و ان کان کارها» (10) سوگند به خدا، داد مظلوم را از ستمگر می گیرم و افسار ستمگر را آن چنان می کشم تا به آبشخور حق وارد گردد، گرچه ناخوش آیند او باشد .

4 – هنگامی که علی (ع) زمام امور خلافت را در کوفه در دست داشت و اموال بسیار از بیت المال در اختیار آن حضرت بود، روزی برادرش عقیل، به محضرش آمد و گفت: «مقروض هستم و از ادای آن عاجز می باشم، قرض مرا ادا کن .» علی (ع) فرمود: «قرض تو چه اندازه است؟» عقیل گفت: صد هزار درهم . علی (ع) فرمود: «سوگند به خدا آنقدر ندارم که بتوانم قرض تو را ادا کنم، صبر کن تا جیره شخص من برسد، تا آخرین حد توان، به تو کمک می کنم . . .»

عقیل گفت: بیت المال در اختیار تو است، آیا با این حال، مرا به جیره خود وعده می دهی؟ مگر جیره تو چه اندازه است؟ اگر همه آن را هم به من بدهی، دردی را دوا نمی کند . علی (ع) به او فرمود: ای برادر! هر کدام از من و تو نسبت به بیت المال به منزله یک نفر هستیم – در این هنگام علی (ع) با برادرش در طبقه بالای دارالاماره که مشرف به بازار کوفه بود، گفتگو می کردند – علی (ع) به عقیل فرمود: اگر گفتار من تو را قانع نمی کند، به کنار این صندوق ها که در بازار پیدا است و پول های تاجران در میانشان ست برو، و آنها را بشکن و از پول آنها بردار .» عقیل عرض کرد: ای امیرمؤمنان! آیا به من امر می کنی که صندوق های عده ای را که توکل به خدا نموده و مقداری پول اندوخته اند را بشکنم؟ علی (ع) فرمود: آیا تو به من دستور می دهی که در بیت المال را که از آن مسلمانان است بگشایم، با این که توکل به خدا نموده و آن را بسته اند؟ و اگر می خواهی، شمشیرت را بردار، من نیز شمشیرم را برمی دارم و با هم به شهر «حیره » می رویم; در آنجا، بازرگانان ثروتمند زیاد هستند، به خانه یکی از آنها یورش می بریم و مالش را غارت می کنیم .

عقیل عرض کرد: آیا دزدی کنم؟ علی (ع) فرمود: اگر از مال یک نفر دزدی کنی، بهتر از آن است که از اموال همه مسلمانان دزدی کنی، چرا که بیت المال ، مال همه مسلمین است . . . .» (11)

در روایت دیگر آمده، روزی عقیل از برادرش علی (ع) درخواست کمک از بیت المال کرد، علی (ع) فرمود: «صبر کن تا روز جمعه فرا رسد; عقیل تا روز جمعه صبر کرد، پس از اقامه نماز جمعه، علی (ع) به عقیل فرمود: «درباره کسی که به همه این مسلمانان (که در مسجد برای نماز اجتماع کرده بودند) خیانت کند چه می گویی؟» عقیل گفت: «چنین کسی، شخص بسیار بدی است » علی (ع) فرمود: «تو با درخواست کمک (زیادتر از حقت) از بیت المال، به من، دستور می دهی که به این مسلمانان خیانت کنم .» (12)

5 – پیرمردی به نام «عاصم بن میثم » به محضر علی (ع) – در آن هنگام که بیت المال را تقسیم می کرد – آمدو عرض کرد: من پیر و فرتوت هستم، به من زیادتر بده . امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: «سوگند به خدا! این اموال از دسترنج من به دست نیامده و آن را از پدرم به ارث نبرده ام; بلکه امانتی در دست من است که باید حدود آن را رعایت نمایم .» سپس برای آنکه به آن پیرمرد احسان شود، به حاضران فرمود: «رحم الله من اعان شیخا کبیرا مثقلا» (13) خدا رحمت کند کسی را که به پیرمرد افتاده کمک کند . به این ترتیب عواطف مردم را در مورد کمک رسانی به آن پیرمرد جلب نمود .

6 – در کوفه، عصر خلافت علی (ع)، جمعی از ایرانیان که قبلا برده اعراب بودند و علی (ع) آنها را آزاد کرده بود، به عنوان موالی و حمراء خوانده می شدند، هر روز به مسجد می آمدند و پای سخنرانی علی (ع) می نشستند و بهره می بردند، بعضی از خودخواهان تیره دل عرب، مانند «اشعث بن قیس » که نژادپرست بود و عجم ها را تحقیر می کرد، به عنوان اعتراض به امیرمؤمنان علی (ع) چنین گفت: «ای امیرمؤمنان! این افراد (حمراء) پیش روی تو بر ما چیره شده اند و تو از آنها جلوگیری نمی کنی . . . امروز، من نشان خواهم داد که عرب چه کاره است؟»

حضرت علی (ع) خطاب به او و امثال او فرمود: «این عرب های شکمباره در بستر نرم به استراحت پرداخته اند، ولی همین حمراء (ایرانیان آزاد شده) در روزهای گرم، برای تامین هزینه زندگی زحمت می کشند; آنگاه شما از من می خواهید این زحمت کشان (بینوا) را از خود دور کنم، تا خودم جزء ستمگران گردم؟ هرگز چنین نخواهم کرد . . .» (14)

حضرت علی (ع) روزهای جمعه، همه اموال بیت المال را به مستحقین می رسانید و زمین آن را جارو می کرد، سپس دو رکعت نماز در آنجا بجا می آورد و پس از نماز، می فرمود: «این نماز در روز قیامت گواهی می دهد که من همه بیت المال را به صاحبانش دادم و برای خود چیزی برنداشتم .»

یکی از شیعیان می گوید: اموالی از بیت المال از منطقه جبل (کرمانشاه و اطراف آن) به کوفه آورده بودند، آن حضرت با نظم و برنامه دقیقی، آن را به سران هفت قوم (که در آن وقت مردم کوفه در هفت بخش، مشخص شده بودند) داد، تا آنها، همه آن اموال را به طور مساوی بین افراد تقسیم کنند; در پایان کار، یک قرص نان باقی ماند، علی (ع) دستور داد آن را هفت قسمت نموده و همان قسمت شده ها را بین هفت بخش مذکور تقسیم نمود . (15)

7 – در نهج البلاغه خطبه 224، دو ماجرای عجیب در رابطه با احتیاط و دقت علی (ع) در رعایت عدالت در تقسیم بیت المال آمده است . ماجرای اول داستان آهن گداخته و عقیل است، که چون معروف است از بیان آن صرف نظر کرده و به ذکر ماجرای دوم می پردازیم; روزی «اشعث بن قیس » (که از منافقان کوردل و دشمنان سرسخت علی (ع) بود) تصمیم گرفت با ترفندهای مرموز، خود را به امیرمؤمنان علی (ع) نزدیک کرده و به گمان باطل خود شاید بتواند از بیت المال بهره بیشتری ببرد، حلوایی آماده کرد و در آوندش ریخت و شب هنگام به در خانه علی (ع) آمد و کوبه در را به صدا درآورد; علی (ع) در را گشود، و او حلوا را تقدیم کرد، علی (ع) آن چنان از آن حلوا اظهار نفرت کرد که فرمود: «گویا آن را با زهر مار خمیر کرده بود، به او گفتم: آیا این حلوا، بخشش است یا زکات و یا صدقه؟ زکات و صدقه بر ما خاندان حرام است .» اشعث گفت: نه زکات است و نه صدقه; بلکه هدیه است، علی (ع) فرمود: «سوگند کنندگان در سوگ تو بنشینند و مرگت باد! آیا از راه دین خدا وارد شده ای که مرا فریب دهی؟ آیا نظام عقل تو به هم خورده یا دیوانه شده ای و یا هذیان می گویی؟ سوگند به خدا اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر افلاک آن است به من ببخشند، تا با گرفتن پوست حبه جویی از دهان مورچه ای، خدا را نافرمانی کنم; نخواهم کرد و به راستی که دنیای شما در نزد من، از برگی که ملخ آن را به دندان گرفته و آن را جویده است، پست تر می باشد; علی را به دنیای ناپایدار و خوشی آن چه کار؟ ! . . .» (16) به این ترتیب علی (ع) هدیه رشوه نمای اشعث را رد کرد و راه نفوذ و تطمیع او را برای تجاوز به بیت المال و آسیب رسانی به عدالت، مسدود نمود .

8 – «بکر بن عیسی » می گوید: علی (ع) در عصر خلافتش به مردم کوفه می فرمود: «ای کوفیان! هرگاه از میان شما رفتم و به سوی آخرت کوچ کردم و جز خانه و مرکبم چیز دیگری گذاشتم، من خائن هستم .» او هزینه ساده زندگی اش از غذا و لباس و . . . را از بیت المال تامین نمی کرد، بلکه از محصول باغ «ینبع » که آن را در مدینه با دسترنج خود احداث کرده بود – و برایش می فرستادند – تامین می نمود . به مردم، نان و گوشت می رسانید، ولی خودش از غذاهای ساده تر استفاده می کرد . دو زن که یکی عرب و دیگری عجم بود، به محضرش آمدند، آن حضرت به هر دو به طور مساوی مقداری پول و غذا داد، زن عرب گفت: من از عربم ولی این زن از عجم است، چرا به من بیشتر ندادی؟ آن حضرت فرمود: «سوگند به خدا! من بین نوادگان اسماعیل (ع) با نوادگان اسحاق (ع) تفاوتی در بهره برداری از بیت المال نمی دانم .» (17)

شبی «عمرو عاص » به حضور علی (ع) آمد، علی (ع) در آن هنگام به امور بیت المال رسیدگی می کرد . همان دم چراغ را خاموش نمود، و در برابر تابش ماه نشست و به این ترتیب به عمروعاص – که برای بهره مندی از بیت المال نزد علی (ع) آمده بود، فهماند که حساب و کتاب بیت المال دقیق است و من بی حساب و کتاب، افزون از قانون عدالت، از بیت المال به کسی نمی دهم .

9 – طلحه و زبیر به محضر علی (ع) آمدند و گفتند: در عصر خلافت عمر، بیشتر از این اندازه از بیت المال به ما می داد . علی (ع) فرمود: رسول خدا (ص) چقدر به شما می داد؟ آنها سکوت نمودند، حضرت فرمود: آیا رسول خدا (ص) بیت المال را به طور مساوی بین مسلمانان تقسیم می کرد؟ آنها گفتند: آری، فرمود: آیا پیروی از سنت رسول خدا (ص) بهتر است یا پیروی از سنت عمر؟ آنها گفتند: پیروی از سنت رسول خدا (ص) بهتر است، ولی ما دارای خصوصیاتی مانند سابقه تحمل و زحمت فراوان برای اسلام، و خویشاوندی با رسول خدا (ص) هستیم . علی (ع) فرمود: آیا سابقه شما و زحمت و خویشاوندی شما بیشتر است یا سابقه و زحمت و خویشاوندی من؟ آنها گفتند شما در این امور مقدم تر هستید، حضرت فرمود: سوگند به خدا من وا ین اجیر من – اشاره به غلامش کرد – در بهره برداری از بیت المال یکسان هستیم و در این جهت هیچ فرقی بین من و اجیر من نیست . (18)

10 – بانویی به نام سوده می گوید: عامل علی (ع) در دیار ما، در اخذ مالیات، سخت گیری می کرد; به عنوان شکایت از او نزد علی (ع) رفتم، برخاسته بود تا نماز بخواند، همین که مرا دید با کمال مهربانی به من توجه نمود و فرمود: «آیا درخواستی داری؟» ماجرا را گفتم، اشک از چشمانش سرازیر شد، فرمود: «خدایا تو شاهد هستی که من عامل های خود را برای ظلم به کسی به سوی مردم نفرستاده ام » ; سپس قطعه پوستی طلبید و در آن پس از ذکر آیه ای از قرآن نوشت: «ای عامل من! وقتی نامه ام به تو رسید، آنچه را در دست داری نگهدار، تا ماموری بفرستم و آنها را از تو تحویل بگیرد .» آنگاه آن نامه را به من داد که حتی آن را مهر نکرده بود، آن نامه را نزد عامل آوردم، و به او دادم، و همین نامه، پیام عزل عامل بود، او عزل شد چرا که از حریم عدالت خارج شده بود .

«ابورجاء» می گوید: علی (ع) را دیدم شمشیرش را در معرض فروش قرار داده بود و می فرمود: «سوگند به خداوندی که جانم در اختیار او است اگر در نزد من به اندازه قیمت یک پیراهن، پول بود، شمشیرم را نمی فروختم .» (19)

این نمونه ها، گلچینی از صدها نمونه دیگر بود که برای اثبات مطلب و نشان دادن عدل علی (ع) همین مقدار کافی است و تو خود «حدیث مفصل بخوان از این مجمل .»
احسان و مهربانی در سیره علی (ع)

حضرت علی (ع) علاوه بر اجرای دقیق عدالت، تا آخرین توان خود، در حد ایثار و فداکاری بی نظیر، به نیازمندان و مردم احسان و مهربانی می کرد و آنها را از تفضل و الطاف بی کران خود بهره مند می ساخت . آسایش خود را فدای سامان دادن به امور مستضعفین و بینوایان نموده بود . گویی خداوند وجود او را وقف سامان دهی و رسیدگی به کار دردمندان و مستمندان نموده است . یک قطره اشک یتیم کافی بود که زانوان او را خم کند و بدنش را به لرزه درآورد; همان زانویی که در برابر قهرمانان عرب در جنگ ها خم نشد و همان بدنی که در برابر حوادث کمرشکن، چون کوه سخت استوار بود . او همواره در شب های تاریک، آرد و نان و غذاهای دیگر را بر دوش می گرفت و به خانه فقرا می برد، آنها را سیر می کرد در حالی که خود گرسنه بود; به راستی که قلم و بیان از توصیف عظمت احسان و ضعیف نوازی و همدردی حضرت علی (ع) با دردمندان و بینوایان، عاجز است . تنها به عنوان نمونه به ذکر چند فراز می پردازیم; شاید همین فرازها در ما – که شیعه علی (ع) هستیم – اثر بگذارد و ما نیز در حد توان خود، در این راستا، گام های راسخی برداریم .

1 – راوی می گوید: علی (ع) را دیدم، تنها از خانه بیرون آمده و نگران، به اطراف نگاه می کند; نزدیک رفتم، دیدم بسیار غمگین است، به طوری که اشک از چشمانش سرازیر می باشد، پرسیدم: چرا غمگین هستی؟ فرمود: هفت روز است که مهمانی به خانه ما نیامده است; در جستجوی مهمان هستم .

2 – «ابوالطفیل » می گوید: علی (ع) را دیدم که با کمال مهربانی، یتیمان را فرا می خواند و نوازش می کرد و به آنها عسل می داد و آنها می خوردند; مصاحبت آن حضرت با آنها به قدری مهرانگیز بود که یکی از حاضران گفت: دوست داشتم، من هم یتیم بودم و این گونه مشمول نوازش حضرت علی (ع) قرار می گرفتم . (20)

2 – روزی علی (ع) از بازار خرمافروشان عبور می کرد; کنیزی را دید که گریه می کند; نزد او رفت و فرمود: «چرا گریه می کنی؟» او عرض کرد: مولای من، برای خرید خرما مبلغی پول به من داد به اینجا آمدم و خرما خریدم و نزد مولایم بردم، آن را نپسندید و گفت نامرغوب است، ببر و پس بده، اینک نزد فروشنده آمده ام ولی او حاضر به پس گرفتن نیست . علی (ع) نزد فروشنده آمد و به او فرمود: «ای بنده خدا! این بانو کنیز و خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد، پولش را بده و خرمای خود را از او بستان .»

خرما فروش که علی (ع) را نمی شناخت، از دخالت علی (ع) ناراحت شده، برخاست و گفت: تو چه کاره هستی که در کار ما دخالت می کنی؟ آنگاه دست رد بر سینه علی (ع) زد، مردمی که در آنجا بودند و علی (ع) را می شناختند، به فروشنده خرما گفتند: این آقا «علی بن ابی طالب (ع)» امیرمؤمنان است; آن مرد با شنیدن این سخن، لرزه بر اندام شد و رنگش پرید و بی درنگ پول کنیز را به او داد و خرمای خود را پس گرفت، سپس دست به دامن علی (ع) شد و عرض کرد: ای امیرمؤمنان از من راضی شو . علی (ع) فرمود: رضایت من از تو به این است که امور خود را اصلاح کنی و با مردم خوش رفتاری نمایی . به این ترتیب، کنیز خشنود شد و شادمان به خانه مولای خود بازگشت . (21)

3 – احسان و مهربانی علی (ع) به مردم، در حدی بود که «معاویه » (از سرسخت ترین دشمنان حضرت علی «ع ») در شان آن حضرت گفت: «اگر علی (ع) دو خانه، یکی پر از کاه و دیگری پر از طلا داشت، طلاها را جلوتر از کاه انفاق می کرد .» این سخن در ضمن داستان جالبی ذکر شده که مناسب است نظر شما را به آن جلب کنم .

«محفن بن ابی محفن » یکی از تیره دلان دین به دنیا فروش بود; تصمیم گرفت از کوفه به شام سفر کند و برای تحصیل جیره دنیا، نزد معاویه برود و با بدگویی از علی (ع)، نظر معاویه را جلب نموده تا از جایزه بی حساب او برخوردار گردد; او با این نیت شوم نزد معاویه آمد و گفت: «ای امیرمؤمنان! من از نزد پست ترین شخص (از نظر نسب و حسب) و بخیل ترین و ترسوترین و عاجزترین انسان در سخن گویی، به حضور تو آمده ام . معاویه پرسید: او کیست؟ محفن پاسخ داد: «او علی بن ابیطالب است .» معاویه به اهالی شام گفت: «بیایید تا بشنوید که این برادر کوفی درباره علی (ع) چه می گوید .» آنها آمدند و به او احترام شایان نموده و اجتماع کردند تا سخنش را بشنوند، او نیز حرف های خود را تکرار کرد . وقتی مردم متفرق شدند و مجلس خلوت شد، معاویه به محفن رو کرد و گفت: «ای نادان! وای بر تو، چگونه علی (ع) از نظر نسب و حسب، پست ترین شخص است با اینکه پدرش ابوطالب، و جدش عبدالمطلب، و همسرش فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) است؟ و چگونه او بخیل ترین فرد عرب است؟ سوگند به خدا اگر او، دو خانه یکی پر از کاه و دیگری پر از طلا داشت، طلاها را زودتر از کاه انفاق می کرد . و چگونه او ترسوترین فرد عرب است با اینکه در میدان های جنگ، قهرمانان دشمن، در برابر او زبون بودند و جرات هماوردی با او را نداشتند و ندارند؟ و چگونه او در سخن گفتن عاجزترین افراد عرب است با اینکه سوگند به خدا موضوع فصاحت و بلاغت و شیوایی سخن در میان قریش را، جز او موزون و مرتب ننمود، اینها که می گویی از خصال مادرت است که به تو سرایت نموده; سوگند به خدا اگر ملاحظه بعضی از امور نبود، گردنت را می زدم; لعنت خدا بر تو باد، و زنهار که دیگر این گونه یاوه ها را تکرار نکنی!» محفن گفت: سوگند به خدا تو از من ستمگرتر هستی، چرا او را با این که دارای آن همه مقام بود کشتی؟ معاویه گفت: «سرنوشت ما با او چنین پایان یافت .»

محفن گفت: نه چنین است! تو را همین بس که خشم و عذاب دردناک الهی وجودت را فراخواهد گرفت . معاویه گفت: چنین نیست، من از تو آگاه تر هستم، خدا در قرآن می فرماید: «و رحمتی وسعت کل شی ء» (22) و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . (23)

معاویه با این گونه توجیه گری و مغلطه، می خواست خود را تبرئه کند; غافل از آنکه خداوند می فرماید: «ان رحمت الله قریب من المحسنین » (24) همانا رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است، – نه به بدکاران – .

4 – روزی علی (ع) در عصر خلافتش ، در شهر کوفه عبور می کرد، چشمش به بانویی افتاد که مشکی پر از آب بر دوش گرفته و به سوی خانه خود می برد، بی درنگ پیش آمد و مشک را از او گرفت و بر دوش خود نهاد تا آن را به خانه آن بانو برساند; بانو، علی (ع) را نشناخت، در مسیر راه علی (ع) احوال آن بانو را پرسید . او گفت: علی بن ابیطالب (ع) شوهرم را به یکی از مرزها برای نگهبانی فرستاد، دشمنان او را کشتند، اکنون چند کودک یتیم از او بجا مانده، سرپرستی ندارند و من هم فقیر و تهی دست هستم; مجبور شده ام برای مردم کنیزی و خدمت کنم و مختصری مزد بگیرم و معاش خود وبچه هایم را تامین نمایم . علی (ع) مشک را تا خانه او برد و سپس با آن بانو خداحافظی کرده و به خانه خود بازگشت، علی (ع) آن شب را بسیار مضطرب و نگران به سر آورد; بامداد، زنبیلی را پر از طعام نمود و آن را بر دوش گرفته به سوی خانه آن زن حرکت نمود . در مسیر راه، بعضی به آن حضرت گفتند زنبیل را به ما بده تا ما حمل کنیم، فرمود: «در روز قیامت چه کسی بار مرا حمل می کند؟» (اشاره به اینکه بگذار زحمت حمل این بار را تحمل کنم تا در قیامت بار من سبک گردد)، حضرت علی (ع) به خانه آن بانو رسید، در خانه را زد، بانو گفت: کیست؟ علی (ع) فرمود: منم، همان عبدی که مشک آب تو را به خانه ات آوردم، در را باز کن که مقداری غذا برای بچه ها آورد . بانو گفت: خدا از تو خشنود شود، و بین من و علی بن ابیطالب (ع) داوری نماید .

علی (ع) وارد خانه شد و به بانو گفت: من پاداش الهی را دوست دارم، اینک اختیار با توت است یا خمیر کردن آرد و پختن نان را به عهده بگیر و نگهداری کودکان را من بر عهده می گیرم، و یا به عکس . بانو گفت: مناسب آن است که من آرد را خمیر کرده و نان بپزم و شما بچه ها را نگهداری و سرگرم کنید; علی (ع) این پیشنهاد را پذیرفت، در این میان، علی (ع)

مقداری گوشت که با خود آورده بود پخت، و آن را همراه خرما و . . . به لقمه های کوچک درآورده و به دهان کودکان می گذاشت; هر لقمه ای که کودکان می خوردند، علی (ع) به هر کدام می فرمود: «پسرجان! علی بن ابیطالب را حلال کن .»

خمیر حاضر شد، بانو به علی (ع) گفت: ای بنده خدا، تنور را روشن کن، علی (ع) برخاست و هیزم ها را در درون تنور ریخت و روشن کرد، شعله های آتش زبانه کشید، علی (ع) چهره خود را نزدیک شعله ها می آورد و می فرمود: «ذق یا علی! هذا جزاء من ضیع الارامل والیتامی » ای علی! حرارت آتش را بچش، این است کیفر کسی که بیوه زنان و یتیمان را از یاد ببرد و حق آنها را تباه کند .

در این میان یکی از زنان همسایه به آنجا آمد و علی (ع) را شناخت، به بانوی خانه گفت: وای بر تو! این آقا، امیرمؤمنان (ع) است .

در این هنگام، بانو، علی (ع) را شناخت و به پیش آمد و بسیار اظهار شرمندگی کرد و گفت: واخجلتا ای امیرمؤمنان که به مقام شامخ شما جسارت شد . علی (ع) فرمود: «بل واحیای منک یا امة الله فیما قصرت فی امرک » بلکه من از تو شرمنده ام ای کنیز خدا به خاطر اینکه در مورد تو کوتاهی کردم . (25)

5 – از احسان علی (ع) به قاتلش «ابن ملجم » اینکه به فرزندش امام حسن (ع) فرمود: نسبت به ابن ملجم مهربان باش، او اسیر تو است، به او رحم و احسان کن . . . ما خاندانی هستیم که روش ما آمیخته با کرم، عفو، مهربانی و شفقت است، سوگند به حقی که بر گردنت دارم، از آنچه می خورید و می آشامید، به او نیز بدهید، دست و پایش را زنجیر نکن، اگر از دنیا رفتم او را با یک ضربت که به من زده قصاص کن، او را مثله نکن (اعضای بدنش را جدا نکن) زیرا رسول خدا (ص) فرمود: از مثله بپرهیزید حتی نسبت به سگ گزنده; و اگر زنده ماندم، خودم می دانم با او چه کنم، ما از خاندانی هستیم که نسبت به گنهکار با عفو و گذشت و کرم برخورد می کنیم . (26)

آری، این است بزرگواری و بزرگ منشی و احسان سرشار امیرمؤمنان علی (ع) ; به امید آنکه عدالت و احسان او همواره سرمشق و الگوی ما شیفتگان و شیعیان آن حضرت باشد . ان شاءالله .

پی نوشت ها:

1 . نحل (16) آیه 90 .

2 . تفسیر نورالثقلین، جلد3، ص 178 .

3 . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 7، ص 251 .

4 . نهج البلاغه، حکمت 231 .

5 . غرر الحکم، میزان الحکمة، ج 6، ص 78 و 80 .

6 . همان .

7 . غرر الحکم، میزان الحکمة، ج 2، ص 442 .

8 . نهج البلاغه، حکمت 271 .

9 . همان، خطبه 130 .

10 . همان، خطبه 136 .

11 و 12 . مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 109 .

13 . همان، ص 110 .

14 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص 124 .

15 . بحارالانوار، ج 41، ص 136 .

16 . نهج البلاغه، خطبه 224 .

17 . بحار، ج 41، ص 137 .

18 . مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 110و 111 .

19 . بحار، ج 41، ص 121و 136 .

20 . مناقب، ج 2، ص 73 و 75 .

21 . بحار، ج 41، ص 112 .

22 . اعراف (7) آیه 156 .

23 . کشف الغمة، ج 1، ص 560 .

24 . اعراف (7) آیه 56 .

25 . مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 115 و 116 .

26 . بحار، ج 42، ص 287 و 288 .
نویسنده: محمدی اشتهاردی، محمد
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 231
کلید واژه های مرتبط:

عدالت و احسان در سیره علی (ع)

عدالت و احسان در سیره علی (ع)
پیش سخن

در میان همه مذاهب الهی و انسان های با انصاف جهان، فضیلت و ارزشی بالاتر از عدالت و احسان نیست; اسلام که دین انسان سازی و جامعه سازی و تکامل است; این، دو خصلت را پس از توحید و اساس دین، در راس ارزش ها قرار داده و اهمیت فوق العاده ای برای آنها قائل است .

قرآن می فرماید: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان » . (1) خداوند به عدالت و احسان فرمان داده است .

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «جماع التقوی فی قوله تعالی ان الله یامر بالعدل والاحسان » . (2) مجموعه تقوا و پرهیزکاری، در این گفتار خدا است که می فرماید: خداوند به عدالت و احسان، فرمان می دهد .

عدالت به معنی حقیقی کلمه، یعنی هر چیزی در جای خود قرار گیرد; بنابراین، هرگونه افراط یا تفریط، تجاوز از قانون عدالت است; نتیجه اینکه در امور اجتماعی، تجاوز به حقوق دیگران بر خلاف اصل عدالت است . امام صادق (ع) می فرمایند: «المیزان العدل » (3) ترازوی سنجش، همان عدالت است . ترازویی که به طور دقیق، حق را از باطل جدا می سازد و حقیقت را نشان می دهد، اندازه ها و حد اعتدال را تبیین می کند، عدالت نیز همان ترازوی دقیق سنجش در همه عرصه های زندگی انسان است .

امیرمؤمنان علی (ع) فرموده اند: «العدل، الانصاف والاحسان; التفضل » (4) عدالت آن است که، براساس انصاف، حق مردم به آنها داده شود، ولی احسان آن است که علاوه بر ادای حقوق، بر آنها نیکی کنی . نیز فرمود: «ان العدل میزان الله الذی وضعه للخلق و نصبه لاقامة الحق » (5) عدالت، ترازوی سنجش خدا است، خداوند آن را برای (حفظ حقوق) انسان ها قرار داده و آن را برای اجرای حق و برقراری آن نصب کرده است .
فرق بین عدالت و احسان

عدالت – همان طور که گفتیم – آن است که هر چیزی در جای خود قرار گیرد; چنانکه علی (ع) فرمود: «عدالت، هر چیزی را در جای خود قرار دادن است .» و نیز فرمود: «العدل نظام الامور» (6) عدالت مایه نظم و تنظیم و برنامه ریزی امور است ولی احسان، به معنی تفضل و نیکی، افزون بر عدالت است .

به عنوان مثال، هرگاه جمعی در اتوبوسی نشسته اند و هر کسی براساس برنامه و نظم در صندلی خود قرار گرفته و دیگر جای خالی نیست، در این هنگام پیرمردی وارد اتوبوس می شود و برای او جا نیست، در اینجا هر کسی در جای خود براساس عدالت نشسته; ولی یک نفر از روی احسان برمی خیزد و جای خود را به آن پیرمرد می دهد; بنابراین احسان در موارد حساس لازم است، وگرنه افراد ناتوان به زحمت می افتند .

مثال دیگر: در سازمان بدن انسان، دو اصل عدالت و احسان حکومت می کند که هر کدام در جای خود لازم است . در حالت عادی، تمام دستگاه های بدن، نسبت به یکدیگر، خدمت متقابل دارند و هر عضوی برای کل بدن، کار می کند و از خدمات اعضای دیگر نیز، بهره مند است . این همان اصل عدالت است; ولی گاه عضوی مجروح می شود و توان متقابل را از دست می دهد، آیا ممکن است بقیه اعضا، دست از حمایت آن عضو مجروح بردارند؟ قطعا نه! این، همان احسان است . در جامعه، برای سالم سازی، باید این دو حالت، حاکم باشد; وگرنه، آن جامعه، جامعه سالمی نیست . بنابراین، احسان یک نوع محبت و ابراز دوستی افزون بر عدالت است، چنانکه علی (ع) فرمود: «الاحسان محبة » (7) احسان یک نوع محبت کردن و ابراز دوستی است .

آری، گاهی دشمن غداری، به جامعه ای حمله کرده و به قتل و غارت می پردازد، یا حوادث ناگواری چون بیماری، سیل و زلزله و طوفان، بسیاری را بی خانمان می سازد; در این گونه موارد، اصل عدالت با همه قدرت و تاثیر عمیقش به تنهایی کارساز نیست . باید احسان نیک اندیشان و دست لطف و کرم آنها به یاری مردم مصیبت زده بشتابد و نابسامانی های آنها را، سامان بخشد; وگرنه شیرازه جامعه از هم پاشیده شده و آثار شوم آن بر همه جامعه، سایه می افکند و گاهی موجب هرج و مرج در ابعاد مختلف می شود .

با این توضیح به زندگی درخشان علی (ع) در رابطه با دو اصل عدالت و احسان مروری می کنیم، که به راستی اعجاب آور و تحسین برانگیز بوده و درس های بزرگ زندگی درخشان اجتماعی را به ما می آموزد .
نگاهی به عدالت علی (ع)

بحث و گفتار، پیرامون عدالت علی (ع) بسیار دامنه دار و همچون دریای ناپیدا کرانه ای است که نمی توان به ساحل آن رسید; آنچه در اینجا ذکر می شود به عنوان نمونه است:

1 – برده ای را به حضور علی (ع) آوردند که از بیت المال دزدی نموده بود، علی (ع) فرمود: باید حد سرقت بر او جاری گردد . بر همین اساس، انگشتان دست او را به عنوان دزدی، قطع نمود . (8)

2 – بی عدالتی های عثمان در مصرف بیت المال در عصر خلافتش، باعث شد که مسلمانان به او اعتراض شدید نمودند; در راس آنها، ابوذر غفاری، بسیار اعتراض کرد . سرانجام عثمان دستور داد تا ابوذر را به سرزمین داغ و بد آب و هوای «ربذه » تبعید کنند; روزی که او را از مدینه به سوی ربذه می بردند، حضرت علی (ع) او را بدرقه کرد و به او فرمود: «یا اباذر انک غضبت لله فارج من غضبت له ، ان القوم خافوک علی دنیاهم، و خفتهم علی دینک » (9) ای ابوذر، تو برای خدا خشم کردی، پس به او امیدوار باش; مردم به خاطر دنیای خود از تو ترسیدند و تو به خاطر دینت از آنها ترسیدی .

به این ترتیب حضرت علی (ع) با تایید ابوذر غفاری، آنان را که به بیت المال خیانت می کنند دنیاپرست خوانده و محکوم نمود .

3 – پس از عثمان، مسلمانان با اجتماع بی نظیری به محضر حضرت علی (ع) آمده و با او به عنوان خلیفه بیعت کردند، چند روزی از این حادثه نگذشت که گروهی از سرشناسان مانند: طلحه، زبیر، عبدالله بن عمر و سعد ابی وقاص که در عصر خلافت عثمان از بیت المال سوء استفاده می کردند، دیدند با حکومت حضرت علی (ع) دستشان از استفاده ناروا از بیت المال کوتاه شده است لذا با جوسازی ها، آن حضرت را در فشار قرار دادند، علی (ع) با کمال قاطعیت در برابر آنها ایستاد، آنها را منحرف و دنیاپرست و ستمگر خواند و سوء استفاده از بیت المال را به عنوان ظلم به حق مظلومان نامید و پس از سرزنش شدید آنها فرمود: «و ایم الله لانصفن المظلوم من ظالمه و لاقودن الظالم بخزامته حتی اورده منهل الحق و ان کان کارها» (10) سوگند به خدا، داد مظلوم را از ستمگر می گیرم و افسار ستمگر را آن چنان می کشم تا به آبشخور حق وارد گردد، گرچه ناخوش آیند او باشد .

4 – هنگامی که علی (ع) زمام امور خلافت را در کوفه در دست داشت و اموال بسیار از بیت المال در اختیار آن حضرت بود، روزی برادرش عقیل، به محضرش آمد و گفت: «مقروض هستم و از ادای آن عاجز می باشم، قرض مرا ادا کن .» علی (ع) فرمود: «قرض تو چه اندازه است؟» عقیل گفت: صد هزار درهم . علی (ع) فرمود: «سوگند به خدا آنقدر ندارم که بتوانم قرض تو را ادا کنم، صبر کن تا جیره شخص من برسد، تا آخرین حد توان، به تو کمک می کنم . . .»

عقیل گفت: بیت المال در اختیار تو است، آیا با این حال، مرا به جیره خود وعده می دهی؟ مگر جیره تو چه اندازه است؟ اگر همه آن را هم به من بدهی، دردی را دوا نمی کند . علی (ع) به او فرمود: ای برادر! هر کدام از من و تو نسبت به بیت المال به منزله یک نفر هستیم – در این هنگام علی (ع) با برادرش در طبقه بالای دارالاماره که مشرف به بازار کوفه بود، گفتگو می کردند – علی (ع) به عقیل فرمود: اگر گفتار من تو را قانع نمی کند، به کنار این صندوق ها که در بازار پیدا است و پول های تاجران در میانشان ست برو، و آنها را بشکن و از پول آنها بردار .» عقیل عرض کرد: ای امیرمؤمنان! آیا به من امر می کنی که صندوق های عده ای را که توکل به خدا نموده و مقداری پول اندوخته اند را بشکنم؟ علی (ع) فرمود: آیا تو به من دستور می دهی که در بیت المال را که از آن مسلمانان است بگشایم، با این که توکل به خدا نموده و آن را بسته اند؟ و اگر می خواهی، شمشیرت را بردار، من نیز شمشیرم را برمی دارم و با هم به شهر «حیره » می رویم; در آنجا، بازرگانان ثروتمند زیاد هستند، به خانه یکی از آنها یورش می بریم و مالش را غارت می کنیم .

عقیل عرض کرد: آیا دزدی کنم؟ علی (ع) فرمود: اگر از مال یک نفر دزدی کنی، بهتر از آن است که از اموال همه مسلمانان دزدی کنی، چرا که بیت المال ، مال همه مسلمین است . . . .» (11)

در روایت دیگر آمده، روزی عقیل از برادرش علی (ع) درخواست کمک از بیت المال کرد، علی (ع) فرمود: «صبر کن تا روز جمعه فرا رسد; عقیل تا روز جمعه صبر کرد، پس از اقامه نماز جمعه، علی (ع) به عقیل فرمود: «درباره کسی که به همه این مسلمانان (که در مسجد برای نماز اجتماع کرده بودند) خیانت کند چه می گویی؟» عقیل گفت: «چنین کسی، شخص بسیار بدی است » علی (ع) فرمود: «تو با درخواست کمک (زیادتر از حقت) از بیت المال، به من، دستور می دهی که به این مسلمانان خیانت کنم .» (12)

5 – پیرمردی به نام «عاصم بن میثم » به محضر علی (ع) – در آن هنگام که بیت المال را تقسیم می کرد – آمدو عرض کرد: من پیر و فرتوت هستم، به من زیادتر بده . امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: «سوگند به خدا! این اموال از دسترنج من به دست نیامده و آن را از پدرم به ارث نبرده ام; بلکه امانتی در دست من است که باید حدود آن را رعایت نمایم .» سپس برای آنکه به آن پیرمرد احسان شود، به حاضران فرمود: «رحم الله من اعان شیخا کبیرا مثقلا» (13) خدا رحمت کند کسی را که به پیرمرد افتاده کمک کند . به این ترتیب عواطف مردم را در مورد کمک رسانی به آن پیرمرد جلب نمود .

6 – در کوفه، عصر خلافت علی (ع)، جمعی از ایرانیان که قبلا برده اعراب بودند و علی (ع) آنها را آزاد کرده بود، به عنوان موالی و حمراء خوانده می شدند، هر روز به مسجد می آمدند و پای سخنرانی علی (ع) می نشستند و بهره می بردند، بعضی از خودخواهان تیره دل عرب، مانند «اشعث بن قیس » که نژادپرست بود و عجم ها را تحقیر می کرد، به عنوان اعتراض به امیرمؤمنان علی (ع) چنین گفت: «ای امیرمؤمنان! این افراد (حمراء) پیش روی تو بر ما چیره شده اند و تو از آنها جلوگیری نمی کنی . . . امروز، من نشان خواهم داد که عرب چه کاره است؟»

حضرت علی (ع) خطاب به او و امثال او فرمود: «این عرب های شکمباره در بستر نرم به استراحت پرداخته اند، ولی همین حمراء (ایرانیان آزاد شده) در روزهای گرم، برای تامین هزینه زندگی زحمت می کشند; آنگاه شما از من می خواهید این زحمت کشان (بینوا) را از خود دور کنم، تا خودم جزء ستمگران گردم؟ هرگز چنین نخواهم کرد . . .» (14)

حضرت علی (ع) روزهای جمعه، همه اموال بیت المال را به مستحقین می رسانید و زمین آن را جارو می کرد، سپس دو رکعت نماز در آنجا بجا می آورد و پس از نماز، می فرمود: «این نماز در روز قیامت گواهی می دهد که من همه بیت المال را به صاحبانش دادم و برای خود چیزی برنداشتم .»

یکی از شیعیان می گوید: اموالی از بیت المال از منطقه جبل (کرمانشاه و اطراف آن) به کوفه آورده بودند، آن حضرت با نظم و برنامه دقیقی، آن را به سران هفت قوم (که در آن وقت مردم کوفه در هفت بخش، مشخص شده بودند) داد، تا آنها، همه آن اموال را به طور مساوی بین افراد تقسیم کنند; در پایان کار، یک قرص نان باقی ماند، علی (ع) دستور داد آن را هفت قسمت نموده و همان قسمت شده ها را بین هفت بخش مذکور تقسیم نمود . (15)

7 – در نهج البلاغه خطبه 224، دو ماجرای عجیب در رابطه با احتیاط و دقت علی (ع) در رعایت عدالت در تقسیم بیت المال آمده است . ماجرای اول داستان آهن گداخته و عقیل است، که چون معروف است از بیان آن صرف نظر کرده و به ذکر ماجرای دوم می پردازیم; روزی «اشعث بن قیس » (که از منافقان کوردل و دشمنان سرسخت علی (ع) بود) تصمیم گرفت با ترفندهای مرموز، خود را به امیرمؤمنان علی (ع) نزدیک کرده و به گمان باطل خود شاید بتواند از بیت المال بهره بیشتری ببرد، حلوایی آماده کرد و در آوندش ریخت و شب هنگام به در خانه علی (ع) آمد و کوبه در را به صدا درآورد; علی (ع) در را گشود، و او حلوا را تقدیم کرد، علی (ع) آن چنان از آن حلوا اظهار نفرت کرد که فرمود: «گویا آن را با زهر مار خمیر کرده بود، به او گفتم: آیا این حلوا، بخشش است یا زکات و یا صدقه؟ زکات و صدقه بر ما خاندان حرام است .» اشعث گفت: نه زکات است و نه صدقه; بلکه هدیه است، علی (ع) فرمود: «سوگند کنندگان در سوگ تو بنشینند و مرگت باد! آیا از راه دین خدا وارد شده ای که مرا فریب دهی؟ آیا نظام عقل تو به هم خورده یا دیوانه شده ای و یا هذیان می گویی؟ سوگند به خدا اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر افلاک آن است به من ببخشند، تا با گرفتن پوست حبه جویی از دهان مورچه ای، خدا را نافرمانی کنم; نخواهم کرد و به راستی که دنیای شما در نزد من، از برگی که ملخ آن را به دندان گرفته و آن را جویده است، پست تر می باشد; علی را به دنیای ناپایدار و خوشی آن چه کار؟ ! . . .» (16) به این ترتیب علی (ع) هدیه رشوه نمای اشعث را رد کرد و راه نفوذ و تطمیع او را برای تجاوز به بیت المال و آسیب رسانی به عدالت، مسدود نمود .

8 – «بکر بن عیسی » می گوید: علی (ع) در عصر خلافتش به مردم کوفه می فرمود: «ای کوفیان! هرگاه از میان شما رفتم و به سوی آخرت کوچ کردم و جز خانه و مرکبم چیز دیگری گذاشتم، من خائن هستم .» او هزینه ساده زندگی اش از غذا و لباس و . . . را از بیت المال تامین نمی کرد، بلکه از محصول باغ «ینبع » که آن را در مدینه با دسترنج خود احداث کرده بود – و برایش می فرستادند – تامین می نمود . به مردم، نان و گوشت می رسانید، ولی خودش از غذاهای ساده تر استفاده می کرد . دو زن که یکی عرب و دیگری عجم بود، به محضرش آمدند، آن حضرت به هر دو به طور مساوی مقداری پول و غذا داد، زن عرب گفت: من از عربم ولی این زن از عجم است، چرا به من بیشتر ندادی؟ آن حضرت فرمود: «سوگند به خدا! من بین نوادگان اسماعیل (ع) با نوادگان اسحاق (ع) تفاوتی در بهره برداری از بیت المال نمی دانم .» (17)

شبی «عمرو عاص » به حضور علی (ع) آمد، علی (ع) در آن هنگام به امور بیت المال رسیدگی می کرد . همان دم چراغ را خاموش نمود، و در برابر تابش ماه نشست و به این ترتیب به عمروعاص – که برای بهره مندی از بیت المال نزد علی (ع) آمده بود، فهماند که حساب و کتاب بیت المال دقیق است و من بی حساب و کتاب، افزون از قانون عدالت، از بیت المال به کسی نمی دهم .

9 – طلحه و زبیر به محضر علی (ع) آمدند و گفتند: در عصر خلافت عمر، بیشتر از این اندازه از بیت المال به ما می داد . علی (ع) فرمود: رسول خدا (ص) چقدر به شما می داد؟ آنها سکوت نمودند، حضرت فرمود: آیا رسول خدا (ص) بیت المال را به طور مساوی بین مسلمانان تقسیم می کرد؟ آنها گفتند: آری، فرمود: آیا پیروی از سنت رسول خدا (ص) بهتر است یا پیروی از سنت عمر؟ آنها گفتند: پیروی از سنت رسول خدا (ص) بهتر است، ولی ما دارای خصوصیاتی مانند سابقه تحمل و زحمت فراوان برای اسلام، و خویشاوندی با رسول خدا (ص) هستیم . علی (ع) فرمود: آیا سابقه شما و زحمت و خویشاوندی شما بیشتر است یا سابقه و زحمت و خویشاوندی من؟ آنها گفتند شما در این امور مقدم تر هستید، حضرت فرمود: سوگند به خدا من وا ین اجیر من – اشاره به غلامش کرد – در بهره برداری از بیت المال یکسان هستیم و در این جهت هیچ فرقی بین من و اجیر من نیست . (18)

10 – بانویی به نام سوده می گوید: عامل علی (ع) در دیار ما، در اخذ مالیات، سخت گیری می کرد; به عنوان شکایت از او نزد علی (ع) رفتم، برخاسته بود تا نماز بخواند، همین که مرا دید با کمال مهربانی به من توجه نمود و فرمود: «آیا درخواستی داری؟» ماجرا را گفتم، اشک از چشمانش سرازیر شد، فرمود: «خدایا تو شاهد هستی که من عامل های خود را برای ظلم به کسی به سوی مردم نفرستاده ام » ; سپس قطعه پوستی طلبید و در آن پس از ذکر آیه ای از قرآن نوشت: «ای عامل من! وقتی نامه ام به تو رسید، آنچه را در دست داری نگهدار، تا ماموری بفرستم و آنها را از تو تحویل بگیرد .» آنگاه آن نامه را به من داد که حتی آن را مهر نکرده بود، آن نامه را نزد عامل آوردم، و به او دادم، و همین نامه، پیام عزل عامل بود، او عزل شد چرا که از حریم عدالت خارج شده بود .

«ابورجاء» می گوید: علی (ع) را دیدم شمشیرش را در معرض فروش قرار داده بود و می فرمود: «سوگند به خداوندی که جانم در اختیار او است اگر در نزد من به اندازه قیمت یک پیراهن، پول بود، شمشیرم را نمی فروختم .» (19)

این نمونه ها، گلچینی از صدها نمونه دیگر بود که برای اثبات مطلب و نشان دادن عدل علی (ع) همین مقدار کافی است و تو خود «حدیث مفصل بخوان از این مجمل .»
احسان و مهربانی در سیره علی (ع)

حضرت علی (ع) علاوه بر اجرای دقیق عدالت، تا آخرین توان خود، در حد ایثار و فداکاری بی نظیر، به نیازمندان و مردم احسان و مهربانی می کرد و آنها را از تفضل و الطاف بی کران خود بهره مند می ساخت . آسایش خود را فدای سامان دادن به امور مستضعفین و بینوایان نموده بود . گویی خداوند وجود او را وقف سامان دهی و رسیدگی به کار دردمندان و مستمندان نموده است . یک قطره اشک یتیم کافی بود که زانوان او را خم کند و بدنش را به لرزه درآورد; همان زانویی که در برابر قهرمانان عرب در جنگ ها خم نشد و همان بدنی که در برابر حوادث کمرشکن، چون کوه سخت استوار بود . او همواره در شب های تاریک، آرد و نان و غذاهای دیگر را بر دوش می گرفت و به خانه فقرا می برد، آنها را سیر می کرد در حالی که خود گرسنه بود; به راستی که قلم و بیان از توصیف عظمت احسان و ضعیف نوازی و همدردی حضرت علی (ع) با دردمندان و بینوایان، عاجز است . تنها به عنوان نمونه به ذکر چند فراز می پردازیم; شاید همین فرازها در ما – که شیعه علی (ع) هستیم – اثر بگذارد و ما نیز در حد توان خود، در این راستا، گام های راسخی برداریم .

1 – راوی می گوید: علی (ع) را دیدم، تنها از خانه بیرون آمده و نگران، به اطراف نگاه می کند; نزدیک رفتم، دیدم بسیار غمگین است، به طوری که اشک از چشمانش سرازیر می باشد، پرسیدم: چرا غمگین هستی؟ فرمود: هفت روز است که مهمانی به خانه ما نیامده است; در جستجوی مهمان هستم .

2 – «ابوالطفیل » می گوید: علی (ع) را دیدم که با کمال مهربانی، یتیمان را فرا می خواند و نوازش می کرد و به آنها عسل می داد و آنها می خوردند; مصاحبت آن حضرت با آنها به قدری مهرانگیز بود که یکی از حاضران گفت: دوست داشتم، من هم یتیم بودم و این گونه مشمول نوازش حضرت علی (ع) قرار می گرفتم . (20)

2 – روزی علی (ع) از بازار خرمافروشان عبور می کرد; کنیزی را دید که گریه می کند; نزد او رفت و فرمود: «چرا گریه می کنی؟» او عرض کرد: مولای من، برای خرید خرما مبلغی پول به من داد به اینجا آمدم و خرما خریدم و نزد مولایم بردم، آن را نپسندید و گفت نامرغوب است، ببر و پس بده، اینک نزد فروشنده آمده ام ولی او حاضر به پس گرفتن نیست . علی (ع) نزد فروشنده آمد و به او فرمود: «ای بنده خدا! این بانو کنیز و خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد، پولش را بده و خرمای خود را از او بستان .»

خرما فروش که علی (ع) را نمی شناخت، از دخالت علی (ع) ناراحت شده، برخاست و گفت: تو چه کاره هستی که در کار ما دخالت می کنی؟ آنگاه دست رد بر سینه علی (ع) زد، مردمی که در آنجا بودند و علی (ع) را می شناختند، به فروشنده خرما گفتند: این آقا «علی بن ابی طالب (ع)» امیرمؤمنان است; آن مرد با شنیدن این سخن، لرزه بر اندام شد و رنگش پرید و بی درنگ پول کنیز را به او داد و خرمای خود را پس گرفت، سپس دست به دامن علی (ع) شد و عرض کرد: ای امیرمؤمنان از من راضی شو . علی (ع) فرمود: رضایت من از تو به این است که امور خود را اصلاح کنی و با مردم خوش رفتاری نمایی . به این ترتیب، کنیز خشنود شد و شادمان به خانه مولای خود بازگشت . (21)

3 – احسان و مهربانی علی (ع) به مردم، در حدی بود که «معاویه » (از سرسخت ترین دشمنان حضرت علی «ع ») در شان آن حضرت گفت: «اگر علی (ع) دو خانه، یکی پر از کاه و دیگری پر از طلا داشت، طلاها را جلوتر از کاه انفاق می کرد .» این سخن در ضمن داستان جالبی ذکر شده که مناسب است نظر شما را به آن جلب کنم .

«محفن بن ابی محفن » یکی از تیره دلان دین به دنیا فروش بود; تصمیم گرفت از کوفه به شام سفر کند و برای تحصیل جیره دنیا، نزد معاویه برود و با بدگویی از علی (ع)، نظر معاویه را جلب نموده تا از جایزه بی حساب او برخوردار گردد; او با این نیت شوم نزد معاویه آمد و گفت: «ای امیرمؤمنان! من از نزد پست ترین شخص (از نظر نسب و حسب) و بخیل ترین و ترسوترین و عاجزترین انسان در سخن گویی، به حضور تو آمده ام . معاویه پرسید: او کیست؟ محفن پاسخ داد: «او علی بن ابیطالب است .» معاویه به اهالی شام گفت: «بیایید تا بشنوید که این برادر کوفی درباره علی (ع) چه می گوید .» آنها آمدند و به او احترام شایان نموده و اجتماع کردند تا سخنش را بشنوند، او نیز حرف های خود را تکرار کرد . وقتی مردم متفرق شدند و مجلس خلوت شد، معاویه به محفن رو کرد و گفت: «ای نادان! وای بر تو، چگونه علی (ع) از نظر نسب و حسب، پست ترین شخص است با اینکه پدرش ابوطالب، و جدش عبدالمطلب، و همسرش فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) است؟ و چگونه او بخیل ترین فرد عرب است؟ سوگند به خدا اگر او، دو خانه یکی پر از کاه و دیگری پر از طلا داشت، طلاها را زودتر از کاه انفاق می کرد . و چگونه او ترسوترین فرد عرب است با اینکه در میدان های جنگ، قهرمانان دشمن، در برابر او زبون بودند و جرات هماوردی با او را نداشتند و ندارند؟ و چگونه او در سخن گفتن عاجزترین افراد عرب است با اینکه سوگند به خدا موضوع فصاحت و بلاغت و شیوایی سخن در میان قریش را، جز او موزون و مرتب ننمود، اینها که می گویی از خصال مادرت است که به تو سرایت نموده; سوگند به خدا اگر ملاحظه بعضی از امور نبود، گردنت را می زدم; لعنت خدا بر تو باد، و زنهار که دیگر این گونه یاوه ها را تکرار نکنی!» محفن گفت: سوگند به خدا تو از من ستمگرتر هستی، چرا او را با این که دارای آن همه مقام بود کشتی؟ معاویه گفت: «سرنوشت ما با او چنین پایان یافت .»

محفن گفت: نه چنین است! تو را همین بس که خشم و عذاب دردناک الهی وجودت را فراخواهد گرفت . معاویه گفت: چنین نیست، من از تو آگاه تر هستم، خدا در قرآن می فرماید: «و رحمتی وسعت کل شی ء» (22) و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . (23)

معاویه با این گونه توجیه گری و مغلطه، می خواست خود را تبرئه کند; غافل از آنکه خداوند می فرماید: «ان رحمت الله قریب من المحسنین » (24) همانا رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است، – نه به بدکاران – .

4 – روزی علی (ع) در عصر خلافتش ، در شهر کوفه عبور می کرد، چشمش به بانویی افتاد که مشکی پر از آب بر دوش گرفته و به سوی خانه خود می برد، بی درنگ پیش آمد و مشک را از او گرفت و بر دوش خود نهاد تا آن را به خانه آن بانو برساند; بانو، علی (ع) را نشناخت، در مسیر راه علی (ع) احوال آن بانو را پرسید . او گفت: علی بن ابیطالب (ع) شوهرم را به یکی از مرزها برای نگهبانی فرستاد، دشمنان او را کشتند، اکنون چند کودک یتیم از او بجا مانده، سرپرستی ندارند و من هم فقیر و تهی دست هستم; مجبور شده ام برای مردم کنیزی و خدمت کنم و مختصری مزد بگیرم و معاش خود وبچه هایم را تامین نمایم . علی (ع) مشک را تا خانه او برد و سپس با آن بانو خداحافظی کرده و به خانه خود بازگشت، علی (ع) آن شب را بسیار مضطرب و نگران به سر آورد; بامداد، زنبیلی را پر از طعام نمود و آن را بر دوش گرفته به سوی خانه آن زن حرکت نمود . در مسیر راه، بعضی به آن حضرت گفتند زنبیل را به ما بده تا ما حمل کنیم، فرمود: «در روز قیامت چه کسی بار مرا حمل می کند؟» (اشاره به اینکه بگذار زحمت حمل این بار را تحمل کنم تا در قیامت بار من سبک گردد)، حضرت علی (ع) به خانه آن بانو رسید، در خانه را زد، بانو گفت: کیست؟ علی (ع) فرمود: منم، همان عبدی که مشک آب تو را به خانه ات آوردم، در را باز کن که مقداری غذا برای بچه ها آورد . بانو گفت: خدا از تو خشنود شود، و بین من و علی بن ابیطالب (ع) داوری نماید .

علی (ع) وارد خانه شد و به بانو گفت: من پاداش الهی را دوست دارم، اینک اختیار با توت است یا خمیر کردن آرد و پختن نان را به عهده بگیر و نگهداری کودکان را من بر عهده می گیرم، و یا به عکس . بانو گفت: مناسب آن است که من آرد را خمیر کرده و نان بپزم و شما بچه ها را نگهداری و سرگرم کنید; علی (ع) این پیشنهاد را پذیرفت، در این میان، علی (ع)

مقداری گوشت که با خود آورده بود پخت، و آن را همراه خرما و . . . به لقمه های کوچک درآورده و به دهان کودکان می گذاشت; هر لقمه ای که کودکان می خوردند، علی (ع) به هر کدام می فرمود: «پسرجان! علی بن ابیطالب را حلال کن .»

خمیر حاضر شد، بانو به علی (ع) گفت: ای بنده خدا، تنور را روشن کن، علی (ع) برخاست و هیزم ها را در درون تنور ریخت و روشن کرد، شعله های آتش زبانه کشید، علی (ع) چهره خود را نزدیک شعله ها می آورد و می فرمود: «ذق یا علی! هذا جزاء من ضیع الارامل والیتامی » ای علی! حرارت آتش را بچش، این است کیفر کسی که بیوه زنان و یتیمان را از یاد ببرد و حق آنها را تباه کند .

در این میان یکی از زنان همسایه به آنجا آمد و علی (ع) را شناخت، به بانوی خانه گفت: وای بر تو! این آقا، امیرمؤمنان (ع) است .

در این هنگام، بانو، علی (ع) را شناخت و به پیش آمد و بسیار اظهار شرمندگی کرد و گفت: واخجلتا ای امیرمؤمنان که به مقام شامخ شما جسارت شد . علی (ع) فرمود: «بل واحیای منک یا امة الله فیما قصرت فی امرک » بلکه من از تو شرمنده ام ای کنیز خدا به خاطر اینکه در مورد تو کوتاهی کردم . (25)

5 – از احسان علی (ع) به قاتلش «ابن ملجم » اینکه به فرزندش امام حسن (ع) فرمود: نسبت به ابن ملجم مهربان باش، او اسیر تو است، به او رحم و احسان کن . . . ما خاندانی هستیم که روش ما آمیخته با کرم، عفو، مهربانی و شفقت است، سوگند به حقی که بر گردنت دارم، از آنچه می خورید و می آشامید، به او نیز بدهید، دست و پایش را زنجیر نکن، اگر از دنیا رفتم او را با یک ضربت که به من زده قصاص کن، او را مثله نکن (اعضای بدنش را جدا نکن) زیرا رسول خدا (ص) فرمود: از مثله بپرهیزید حتی نسبت به سگ گزنده; و اگر زنده ماندم، خودم می دانم با او چه کنم، ما از خاندانی هستیم که نسبت به گنهکار با عفو و گذشت و کرم برخورد می کنیم . (26)

آری، این است بزرگواری و بزرگ منشی و احسان سرشار امیرمؤمنان علی (ع) ; به امید آنکه عدالت و احسان او همواره سرمشق و الگوی ما شیفتگان و شیعیان آن حضرت باشد . ان شاءالله .

پی نوشت ها:

1 . نحل (16) آیه 90 .

2 . تفسیر نورالثقلین، جلد3، ص 178 .

3 . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 7، ص 251 .

4 . نهج البلاغه، حکمت 231 .

5 . غرر الحکم، میزان الحکمة، ج 6، ص 78 و 80 .

6 . همان .

7 . غرر الحکم، میزان الحکمة، ج 2، ص 442 .

8 . نهج البلاغه، حکمت 271 .

9 . همان، خطبه 130 .

10 . همان، خطبه 136 .

11 و 12 . مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 109 .

13 . همان، ص 110 .

14 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص 124 .

15 . بحارالانوار، ج 41، ص 136 .

16 . نهج البلاغه، خطبه 224 .

17 . بحار، ج 41، ص 137 .

18 . مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 110و 111 .

19 . بحار، ج 41، ص 121و 136 .

20 . مناقب، ج 2، ص 73 و 75 .

21 . بحار، ج 41، ص 112 .

22 . اعراف (7) آیه 156 .

23 . کشف الغمة، ج 1، ص 560 .

24 . اعراف (7) آیه 56 .

25 . مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 115 و 116 .

26 . بحار، ج 42، ص 287 و 288 .
نویسنده: حجة الاسلام والمسلمین محمد محمدی اشتهاردی
منبع: پاسدار اسلام ، اسفند 1379 و فروردین 1380، شماره 231 و 232
کلید واژه های مرتبط:

امام علی (ع) و عدالت گرایی

امام علی (ع) و عدالت گرایی
امامان شیعه سمبل همه خوبی ها هستند و مانند خورشیدی فروزان در فضای فکری جوامع می درخشند. بر این اساس، همه ابعاد زندگی آنان بایسته پژوهش است، ولی بعضی از ویژگی های آن بزرگواران نقطه عطفی در حیات طیبه شان محسوب می گردد که لزوم پژوهش درباره آنها را اهمیتی دو چندان می دهد.

اهمیت عدالت

عدالت، واژه ای بسیار زیباست که همگان آن را دوست دارند. حتی زمام داران عدالت ستیز نیز با شعار «عدالت خواهی» حکومت می کنند. عدالت، مایه حیات جوامع انسانی است.(1) به واسطه عدالت، امنیت، آسایش و عافیت فراهم می گردد(2) و هیچ چیزی مانند عدالت موجب آبادانی شهرها نمی شود.(3) عدالت ورزی، برکت و رحمت الهی را چند برابر می کند(4) و هر کس به عدل و انصاف عمل کند، خداوند ملک او را استوار می دارد.(5)

اصولاً یکی از مهم ترین علل بعثت انبیا، برقراری قسط و عدالت بوده است.(6) امام علی (ع) نیز یکی از دلایل تشکیل حکومت خویش را برپایی عدالت بیان نموده(7) و درباره اهمیت آن فرمود: «اجرای عدالت، حتی در یک لحظه، با ارزش تر از عبادت هفتاد ساله ای است که همراه با شب زنده داری و روزه داری باشد.»(8)

شهید مطهری (ره) فرمود: «از نظر علی (ع) آن اصلی که می تواند تعادل اجتماع را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد و به پیکر اجتماع، سلامت و به روح اجتماع، آرامش بدهد، عدالت است… عدالت، بزرگ راهی است عمومی که همه را می تواند در خود بگنجاند و بدون مشکل عبور دهد؛ اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستم گر را به مقصود نمی رساند.»(9)

سیاست ها و راه کارهای تحقق عدالت اقتصادی

درباره عدالت اقتصادی امام علی (ع) از زاویه های مختلفی می توان بحث کرد، اما در این نوشتار، به سیاست های راهبردی آن حضرت در ایجاد عدالت اقتصادی می پردازیم.
1) تقسیم عادلانه بیت المال

یکی از اقدامات انقلابی امام (ع)، تقسیم عادلانه بیت المال بود. فردای روز بیعت، آن حضرت بر فراز منبر فرمود: «… مسلمانان بدانند که امتیاز معنوی نزد خداست و مسلمانان از نظر مادی تفاوتی ندارند. همگی بندگان خدایند، دارایی ها از آنِ خداست و میان شما به صورت مساوی تقسیم خواهد شد… .»(10)

علی (ع) پس از رسیدن به خلافت، به هر مسلمان، در هر رشته و رده و نژادی که بود، سه درهم داد و به« عمار بن یاسر» و«ابو الهیثم بن التیهان» کتباً ابلاغ کرد: عرب، عجم، انصار و مهاجر… و تمام کسانی که جزء حوزه اسلام هستند، با هم مساوی اند.

سهل بن حنیف، غلام سیاه پوستی را به محضر آن حضرت آورد و گفت: «به این غلام چقدر می دهی؟» امام (ع) فرمود: تو خود چه اندازه گرفتی؟ گفت: سه دینار. امام (ع) فرمود: به این غلام نیز سه دینار بدهید.(11)

ابن اسحاق نقل می کند: دو خانم، یکی عرب و یکی عجم برای گرفتن بیت المال به امام (ع) مراجعه کردند، ایشان به هر دو یک سان داد. زن عرب اعتراض کرد: چرا من که از نژاد عرب هستم با این زن که از موالیان و نژاد عجم است، یک سان ببریم؟! امام (ع) در پاسخ فرمود: من در اموال عمومی، امتیازی برای فرزندان اسماعیل نسبت به فرزندان اسحاق نمی یابم.(12)

به گفته ابو جعفر اسکافی، اولین اقدام علی (ع) امتیازخواران را وادار به مقابله با حکومت علوی نمود و موجب برافروخته شدن آتش کینه آنان گردید.(13) از این رو سران عرب کم کم لب به اعتراض گشودند و در میان آنان طلحه و زبیر، عبد الله بن عمر و سعید بن عاص تا آن جا پیش رفتند که بیعت خود را شکسته و با عنوان خون خواهی عثمان با امام (ع) اعلام جنگ کردند.(14)
2) برگرداندن اموال تاراج شده به خزانه عمومی

امام علی (ع) در روز دوم بیعت با اعلام سیاست مساوات و رفع تبعیض، استرداد اموال نامشروع را به خزانه عمومی اعلام نمود. آن حضرت خود می دانست که این اقدام برای حکومت وی خطرساز است، ولی با قاطعیت این سیاست را اجرا کرد.

ابن ابی الحدید می گوید: عمر و عثمان اموال فراوانی داشتند و زمین های بیت المال را به اقوام و خویشاوندان خود بخشیده بودند،(15) لذا علی (ع) در روز دوم خلافت گفت: «بدانید بخششی که عثمان از بیت المال داشته است، به خزانه عمومی مسترد خواهد شد».(16) آن گاه صحبت خود را چنین ادامه داد: به خدا سوگند، بیت المال تاراج رفته را هر کجا بیابم به صاحبان اصلی آن باز می گردانم، گرچه با آن ازدواج کرده و یا کنیزی خریده باشند، زیرا عدالت، برای گشایش است و آن کس که عدالت بر او گران آید، تحمل ستم برای وی سخت تر است.»(17)

ابن ابی الحدید سپس می نویسد: علی (ع) فرمان داد تا ابزار جنگی و شترانی را که به عنوان زکات در خانه عثمان بود، به بیت المال برگردانند و به اموال شخصی عثمان تعرض نکنند. وقتی این خبر به گوش عمروعاص رسید، نامه ای برای معاویه نوشت به این مضمون: هر کاری که ممکن است انجام بده، چرا که پسر ابی طالب (ع) همه اموالی را که جمع آوری کرده ای، خواهد گرفت.(18)
3) فقرزدایی

آن حضرت می دانست که یکی از آسیب های جامعه اسلامی، فقر و نداری است که ناهنجاری هایی به وجود آورده و مردم را سخت آزرده است. بدین منظور امام (ع) در گام نخست، فرهنگ انفاق و کمک های مالی را ترویج نمود. از ثروت مندان درخواست کرد فقیران را شریک مال خود قرار داده و حق آنان را ضایع نکنند. امیر مؤمنان (ع) فرمود: «خداوند بر ثروت مندان واجب کرده است تا از اموالشان به اندازه کفایت فقیران هزینه کنند. بنابراین، اگر فقیران گرسنه ماندند یا پوشاک نداشتند، به سبب منع ثروت مندان است و خداوند از آنان حساب می کشد و مجازاتشان می کند.»(19)

از سوی دیگر، امام (ع) مسئولان حکومتی را موظف نمود که به حمایت از محرومان بپردازند. ایشان خطاب به مالک اشتر فرمود: پس خدا را! خدا را! درباره طبقه فقیران از مردم؛ آنان که چاره ندانند و از نیازمندان و بینوایان و از بیماری بر جای ماندگانند، که در این طبقه مستمندی است خواهنده و مستحق عطایی است به روی خود نیاورنده. پس برای خدا پاسدار حقی باش که خداوند برای این طبقه معیّن فرموده است. بخشی از بیت المال و بخشی از غلّه های زمین های غنیمتی اسلام را در هر شهری به آنان واگذار… .»(20)

به گفته برخی از محققان، امام علی (ع) برنامه فقرزدایی را بر اساس آمار دقیق و به دست مأموران بصیر و دانا انجام می داد.(21) او خود را پدر یتیمان معرفی می کرد و همچون پدر با ایشان رفتار می نمود.(22) توجه آن حضرت فقط به بینوایان و از کار افتادگان مسلمانان نبود، بلکه اقلیت های مذهبی همچون نصرانیان نیز از مهربانی و حمایت امام (ع) برخوردار بودند. روزی امام (ع) پیرمردی نابینا را دید که گدایی می کرد. از حاضران پرسید: او کیست؟ گفتند: مردی نصرانی است. حضرت فرمود: او را به کار گرفته اید تا این که پیر و ناتوان شده و آن گاه رهایش نموده اید. سپس دستور داد از بیت المال به او کمک کنند.(23)

چقدر فاصله است بین دیدگاه امام علی (ع) درباره حمایت از محرومان و برخی از نظریه پردازان سرمایه داری! اسپنسر می گوید: «وظیفه قوی های اقتصادی این است که ضعیفان اقتصادی را از صفحه روزگار براندازند، و اقدامات درمانی و تأمین اجتماعی نه تنها دردی را دوا نمی کند، بلکه بر دامنه و دوران درد و رنج انسان ها می افزاید، زیرا جمعیت رو به افزایش است و سرانجام همگی از گرسنگی خواهند مرد.»(24)
4) نظارت و کنترل

این استراتژی امام علی (ع) در قالب های مختلفی مانند: نظارت بر خویشاوندان، مدیران و بازار اسلامی صورت گرفت و در تحقق عدالت اقتصادی بسیار تأثیر گذار بود. روزی علی (ع) یکی از خویشاوندان خود را که به بیت المال خیانت کرده بود تهدید نمود و خطاب به وی فرمود: «به خدا سوگند، اگر حسن و حسین هم دست به چنین خیانتی می زدند، هرگز از آنان هواخواهی و پشتیبانی نمی کردم و ذرّه ای در تصمیم گیری من تأثیر نمی گذاشت.»(25)

امام به مدیران حکومتی خود نیز دستور داد از هرگونه رانت خواری و سوء استفاده از بیت المال پرهیز نمایند. آن حضرت در نامه ای خطاب به مصقلة بن هبیره شیبانی فرمود: از تو به من خبر رسیده است که غنیمت مسلمانان را به عرب هایی می دهی که خویشاوندان تو هستند و تو را برگزیده اند… بدان مسلمانانی که نزد تو و ما به سر می برند، حقشان از این غنیمت یک سان است. برای گرفتن آن نزد من می آیند، حق خود را می گیرند و باز می گردند.»(26)

امام در جهت شکل گیری فرایند عدالت، شخصاً اوضاع بازار را زیر نظر داشت و در مناطق دیگر نیز افرادی را برای نظارت و کنترل بر بازار گمارده بود.(27) از امام باقر (ع) روایت شده است که آن حضرت، بامداد هر روز از منزل خارج شده و به طرف بازار کوفه می رفت و در حالی که تازیانه ای بر دوش آویخته بود نزد سودگرایان می ایستاد و ندا می داد: ای گروه تجار! از خداوند بترسید.
5) پیش گیری از پیدایش ثروت های غیر مشروع

یکی از شیوه های کاربردی امام در تحقق عدالت، جلوگیری از ثروت اندوزی های غیر مشروع بود. بدین منظور آن حضرت در قدم اول، مردم را از دنیاگرایی بر حذر داشته و آنان را به معنویت گرایی فرا خواند. متأسفانه بعد از رحلت پیامبر (ص) برخی از مردم و صاحبان قدرت، به ثروت اندازی روی آوردند. به نقل مورّخان، روزی که عثمان کشته شد، صد و پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم پول نقد داشت. قیمت املاکش در وادی القری و حنین و… بالغ بر صد هزار دینار می شد و اسب ها و شترهای فراوانی از او باقی مانده بود.(28)

امام (ع) به منظور جلوگیری از این آفت خطرناک در نامه ای به مالک اشتر تأکید می کند که مردم را از ثروت اندوزی و دنیاگرایی بر حذر دارد.(29) هم چنین ایشان برنامه های اقتصادی نظام یافته ای را ارائه داد تا از پیدایش ثروت های غیر مشروع جلوگیری شود؛ این برنامه ها در قالب مبارزه با رباخواری و احتکار صورت گرفت.(30)

مضافاً این که آن حضرت با صدور بخش نامه های مختلف، مدیران و مسئولان حکومتی را از ثروت اندوزی و سوء استفاده از بیت المال برحذر داشت. افزون بر آن، با متخلفان اقتصادی برخورد نمود و مهم تر از همه، به توزیع عادلانه ثروت ها و اموال عمومی برای همه مردم و شهرها پرداخت.

مطلب قابل توجه آن است که امام (ع) خود از هرگونه ثروت اندوزی پرهیز نمود و زهدگرایی خویش را به نمایش گذاشت. پارسایی و زندگی ساده امام به گونه ای بود که عمل کرد خلفای پیشین نزد مردم زیر سؤال رفت. آن حضرت درباره وضع زندگی خود خطاب به مردم کوفه فرمود: «ای مردم! اگر من از شهر شما با چیزی بیش از مرکب سواری و بار و بُنه و غلام خود بیرون روم، به شما خیانت کرده ام.»(31)
6) کار و تولید

امام علی (ع) در کنار فعالیت های ذکر شده، زمینه ها و عوامل کار و تولید را نیز فراهم نمود، چرا که اجرای سیاست های اقتصادی مستلزم جامعه ای درآمدزا و برخوردار از سرمایه است. بدین منظور آن حضرت دیگران را به کار و افزایش تولید تشویق نمود و خود نیز به کار و تولید پرداخت.

ایشان فرمود: «کاری در نظر خدا محبوب تر از کشاورزی نیست».(32) آن حضرت بسیاری از خدمات و انفاق های خود را از درآمد کشاورزی انجام می داد.(33) امام صادق (ع) می فرماید: پیامبر اکرم (ص) زمینی از انفال را در اختیار علی (ع) قرار داد. حضرت در آن زمین قناتی حفر کرد که آبش همچون گردن شتر فوّاره می زد… آن گاه فرمود: آب این قنات وقف زائران خانه خدا و رهگذران است و کسی حق فروش آن را ندارد.(34)

امام (ع) موقوفات متعددی داشت که در کتاب های تاریخی و حدیثی بیان شده است. طبق نقل مورّخان، درآمد سالانه این موقوفات چهل هزار دینار بوده که تماماً صرف بینوایان می شد.(35)

این نوشتار را با عبارت حکیمانه ای از امام علی (ع) به پایان می بریم: «قسم به خدا! اگر بر روی خارهای سعدان به سر ببرم و یا با غل و زنجیر به این سو و آن سو کشیده شوم، خوش تر دارم تا خدا و پیامبرش را در روز قیامت در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم و چیزی از اموال را غصب کرده باشم.»(36)
محورهای پژوهش:

منابع پژوهش:

1 . محمد دشتی، امام علی (ع) و اقتصاد.

2 . جرج جرداق، امام علی (ع) صدای عدالت انسانی.

3 . مرتضی مطهری، کتاب های: بیست گفتار، سیری در نهج البلاغه، سیری در سیره ائمه اطهار.

4 . پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، دانشنامه امام علی، ج 6 و 7.

5 . مجله حکومت اسلامی، شماره 17 و 18.

6 . سیدجعفر شهیدی، زندگی امام علی (ع).

7 . جعفر سبحانی، فروغ ولایت.

8 . سیداصغر ناظم زاده قمی، تجلی امامت.

9 . مهاجر، علی (ع) اقیانوس عدالت.

10 . احمد احمدی بیرجندی، علی اسوه تقوا و عدالت.

11 . ذبیح الله حسن زاده، علی (ع) امیر حکمت و عدالت.

12 . حسین قلی زاده، علی (ع) قرین عدالت.

13 . امیر مهدی، امیر سکوت و عدالت حضرت امام علی (ع).

14 . احمد گلزاری، امام علی (ع) اسوه عدالت.

15 . عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، زندگی امام علی (ع) صدای عدالت انسانی.

16 . عباس قدیانی، عدالت علی (ع).

17 . مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان.
پی نوشت ها:

1) دانشنامه امام علی (ع)، ج 7، ص 74.

2) نهج البلاغه، خطبه 78.

3) غرر الحکم و دررالکلم، ج 6، ص 86.

4) همان، ج 3، ص 205.

5) همان، ج 5، ص 355.

6) حدید (57) آیه 25.

7) مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 115.

8) دانشنامه امام علی (ع)، ج 7، ص 74.

9) سیری در نهج البلاغه، ص 123.

10) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 40 – 36.

11) بحارالانوار، ج 40، ص 107.

12) محمد محمدی ری شهری، موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 4، ص 194.

13) مجله حکومت اسلامی (ویژه حکومت علوی) شماره 18، ص 65.

14) سیداصغر ناظم زاده قمی، تجلی امامت، ص 101.

15) مجله حکومت اسلامی، شماره 17، ص 340.

16) همان، شماره 18، ص 64.

17) نهج البلاغه، خطبه 15؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 27.

18) همان.

19) محمد محمدی ری شهری، موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 4، ص 204.

20) نهج البلاغه، نامه 53، با استفاده از ترجمه دکتر شهیدی و محمد دشتی.

21) ر.ک: محمد محمدی ری شهری، موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 4، ص 204.

22) اصول کافی، ج 1، ص 406.

23) مجله حکومت اسلامی، شماره 18، ص 89.

24) دانشنامه امام علی (ع)، ج 7، ص 90.

25) نهج البلاغه، نامه 41.

26) محمد محمدی ری شهری، موسوعة الامام علی ابن ابی طالب، ج 4، ص 124.

27) دانشنامه امام علی (ع)، ج 7، ص 333 – 332.

28) شهید مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 259.

29) نهج البلاغه، نامه 53.

30) دانشنامه امام علی (ع)، ج 7، ص 95.

31) مجله حکومت اسلامی، شماره 18، ص 69.

32) بحارالانوار، ج 23، ص 20.

33) جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص 296.

34) همان، ص 297.

35) مناقب، ج 1، ص 323.

36) نهج البلاغه، خطبه 224.
نویسنده: علیرضا انصاری
منبع: نشریه معارف اسلامی، فروردین، اردیبهشت و خرداد 1385، شماره 63
کلید واژه های مرتبط: