امام علی(ع) از منظر امام باقر(ع)

امام علی(ع) از منظر امام باقر(ع)
یکی از برجسته ترین انسان های بزرگ تاریخ که همواره دل ها و جان ها را فتح کرده و می کند و فضیلت و منقبت های او، قلمرو وسیعی از جهان را فراگرفته، امام علی ابن ابیطالب علیه السلام است. ایده ها و آرمان های این امام همام همچنان پرشکوه و پرطرفدار است و پس از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، انسانی را در کمالات و خوبی ها، همانندش سراغ نداریم. در گستره تاریخ، صدها و هزارها اندیشمند، پژوهشگر، محدّث، متکلّم، ادیب، فیلسوف و مترجم، در شأن و فضیلت آن بزرگوار نوشته اند و هریک بخشی یا احیاناً بخش هایی از ابعاد وجودی آن حضرت را به رشته تحریر در آورده اند؛ ولی همچنان این قلّه رفیع و بلند فضیلت ها فتح نشده باقی مانده و افکار و اندیشه هایش تسخیرناپذیر است.
امّا چه زیبا و نیکوست که سیمای آفتاب گونه امیرمؤمنان علی علیه السلام را در آیینه شفّاف کلام فرزند معصومش، حجّت خدا، امام محمّدباقرعلیه السلام به نظاره بنشینیم و ببینیم که چگونه این پیشوای آسمانی، جدّ بزرگوارش را توصیف و معرّفی می نماید.
علی علیه السلام و بازاریان
محدّث بزرگوار شیعه، شیخ صدوق در میراث ارزشمند مکتوب خود به نام امالی، با واسطه نقل می کند که امام محمّدباقرعلیه السلام می فرمود: روش امیرمؤمنان علی علیه السلام چنین بود که: هر روز صبح، در میان بازارهای کوفه به راه می افتاد و در حالی که تازیانه اش را که دو شاخه داشت، بر دوش مبارک می افکند، در میان بازار می ایستاد و با صدای رسا و بلند می فرمود:
ای تاجران و بازاریان! در وهله اوّل، از خداوند تبارک و تعالی، خیر و برکت بخواهید و با مشتریان و خریداران به آسانی خرید و فروش نمایید! زیاد سخت گیر نباشید که برکت خداوند در آسان گیری است. با خریداران صمیمانه برخورد کنید، به آنان نزدیک شوید، خویشتن را به خصلت بردباری، زینت دهید و از دروغ و قسم بپرهیزید! به هیچ کس ستم نکنید! با ستمدیدگان و محرومان جامعه با عدل و انصاف بیشتری رفتار کنید! هرگز نزدیک معاملات ربوی نروید! پیمانه و ترازو را کامل و پربدهید! کم فروشی نکنید و در زمین، فساد و تباهی راه نیاندازید!
همین گونه آن بزرگوار به تمام بازارهای کوفه سرکشی می کرد و همین موعظه ها و سخنان را می فرمود. حضرت در آخر سخنانش اشعاری می خواند که ترجمه آن چنین است:
لذّت های مادّی که از رهگذر حرام به دست آید، به زودی نابود می شود و بارگناه و ننگ و عارِ آنها می ماند.
آثار رفتارهای زشت ماندگار است و این را بدانید که: در لذّت هایی که به دنبال آن آتش جهنم باشد، خیری وجود ندارد.(1)
اندرز
صدوق با واسطه از امام پنجم شیعه امام باقرعلیه السلام روایت می کند که فرمود:یکی دیگر از روش های حضرت علی علیه السلام در شهر کوفه این بود که وی آنگاه که از نماز عشا فارغ می شد، رو می کرد به نمازگزاران و سه بار با فریاد رسا، به گونه ای که همه مسجدیان می شنیدند، صدا می زد:
ای مردم! آماده سفر آخرت باشید، در میان شما کوس رفتن و هجرت از این جهان را نواخته اند! چرا به زرق و برق دنیا دل بسته اید؟ آماده باشید! بهترین توشه این راه پرخطر و ترسناک، تقواست! بکوشید از این جهان خارج شوید و این را بدانید که رهگذر شما به سوی معاد است. سختی های فراوانی فراروی شماست، پس به هوش باشید و از دشواری های آخرت بترسید!(2)
پارسایی
نیز شیخ صدوق باواسطه از محمد بن قیس – که یکی از یاران موجّه امام باقرعلیه السلام است – روایت می کند که امام محمد باقرعلیه السلام فرمود: به خدا سوگند! علی بن ابیطالب در زندگی همانند یک عبد، غدا می خورد. او بسان عبد بر زمین می نشست و بسیار متواضع و فروتن بود. گاهی پیش می آمد که آن بزرگوار، دو تا پیراهن می خرید، سپس به قنبر، (خادم و غلامش) می فرمود: هریک را که تو بیشتر دوست داری، انتخاب کن! آنگاه که قنبر یکی را انتخاب می کرد، حضرت پیراهن دیگر را می پوشید و احیاناً اگر قسمتی از آستین لباس از دست های آن بزرگوار، بلندتر بود، آن را می بُرید.
امیرمؤمنان به مدت پنج سال پیشوای مسلمانان و حاکم آنان بود.
وی در این مدت هرگز خشتی بر خشت ننهاد.(3) آن حضرت، گله گوسفند نداشت و از خود، طلا و نقره ای به میراث نگذاشت. او به مردم و فقیران جامعه اسلامی، نان گندم و گوشت می داد و خود نان جوین به همراه روغن زیتون و سرکه، تناول می کرد. هرگاه میان انجام دادن دو کار مخیّر می شد، آن را که سخت تر بود انجام می داد. از رهگذر کار و تلاش و کوشش و عرق پیشانی، هزار برده خرید و در راه خدا آزاد کرد. هیچ کس توان انجام کارهای او را نداشت. او در شبانه روز هزار رکعت نماز به جای می آورد.(4)
کتاب مبین
محدّث برجسته شیعی، شیخ صدوق، با واسطه از پیشوای پنجم شیعه نقل می کند که: چون آیه مبارکه «و کُلَّ شی ءٍ اَحْصَیْناهُ فی امامٍ مبین»(5) برحضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نازل شد، دو نفر از یاران حضرت که نزد آن بزرگوار بودند، از جای برخاستند و به آن حضرت عرض کردند: ای رسول خدا! آیا امام مبین در این آیه، تورات است؟
فرمود: نه!
گفتند: انجیل است؟
فرمود: نه!
گفتند: قرآن است؟
فرمود: نه.
هنوز گفت و گوی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم با آنان پایان نیافته بود که سیمای حضرت علی علیه السلام از دور نمایان شد. تا رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم علی علیه السلام را دید، فرمود: اوست آن امامی که خداوند تبارک و تعالی دانش همه چیز را نزد او شمرده و به او عطا فرموده است.(6)
نفی افراط و تفریط
صدوق با واسطه از ابوحمزه ثمالی این حدیث را نقل می کند که: روزی امام محمد باقرعلیه السلام به من فرمود: ای ابوحمزه! امیرمؤمنان علیه السلام را از آن جایگاهی که خدا برایش قرار داده، پایین نیاورید و از آن جایی که پروردگار، او را بالا برده است، بالاتر نبرید (در شأن و منزلت او غلوّ نکنید). در اثبات برخورداری آن بزرگوار از جایگاه بلند همین بس که با انحراف گرایان و کج اندیشان، جنگید (ناکثین، قاسطین، مارقین). او از بهشتیانی است که تمامی اهل بهشت مشتاق و شیدای جمال اویند.(7)
سرچشمه دانش ها
متکلّم، محدّث و فقیه بزرگ شیعی، شیخ مفید با واسطه از وارث علوم پیامبران امام باقرعلیه السلام روایت می نماید که: هر آنچه از حقّ و صواب، نزد مخالفان – منحرفان از ولایت اهل بیت علیهم السلام – است، آن را از ما اهل بیت فراگرفته اند. هر آن کس که به حقّ و حقیقت حکم دهد و قضاوت کند، کلید، باب، آغاز و روش او، حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام است. هرگاه بر مخالفان ما اهل بیت، کارها دشوار می شد و در حکم دچار اشتباه می شدند و به ناحق حکم می دادند، خطا و اشتباه از آنان بود و هرگاه حکمی به صواب می دادند، از محضر امیرمؤمنان علیه السلام آموخته بودند.(8)
مهار نفس
نیز شیخ مفید با واسطه از شکافنده دانش ها، پیشوای پنجم شیعه، نقل می کند که: روزی مقداری حلوا که از چند چیز ساخته شده بود، به عنوان هدیه، نزد امیرمؤمنان علی علیه السلام آوردند تا حضرت از آن میل فرماید؛ ولی آن بزرگوار از حلواها تناول نکرد. بعضی از یاران آن بزرگوار به حضرتش گفتند: آیا خوردن این حلوا را حرام می کنی؟ امام در پاسخ فرمود: نه؛ ولی از این نگران هستم که نفس من به سوی خوردن این گونه غذاها و خوردنی ها میل کند و من به دنبال تحصیل آن بر آیم. آنگاه آن بزرگوار، این آیه را تلاوت فرمود: «اَذْهبتُم طیّباتکم فی حیاتکم الدُّنیا و استمتعتم بها…»(9)
شما لذّات و خوشی هایتان را در زندگی دنیا به شهوت رانی و تمرّد بودید.(10)
قضاوت علی علیه السلام
صدوق با واسطه از امام ابوجعفر، امام محمدباقرعلیه السلام روایت می کند که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم حضرت امیرمؤمنان علیه السلام را برای قضاوت و حلّ و فصل اختلافات مردم، به سرزمین یمن فرستاد و حضرت نیز در میان آنان به حق قضاوت می کرد. در یکی از روزها اسب شخصی از خانه صاحبش فرار کرد و در هنگام فرار به یکی از رهگذران لگد زد و او را کشت. خویشان و اولیای کشته شده، صاحب اسب را گرفتند و او را نزد علی علیه السلام به محکمه و دادگاه بردند. آن مرد دو شاهد عادل آورد که اسب فرار کرد و در حالت فرار، آن شخص را کشت (من تقصیر ندارم و در نگه داری آن اسب کوتاهی نکرده بودم.) امیرمؤمنان علیه السلام حکم داد که خون مقتول هدر است و صاحب اسب ضامن پرداخت خون بهای مقتول نیست. اولیای مقتول از این حکم، بسیار ناراحت گردیده، روانه مدینه شدند و پیرامون چگونگی قضاوت علی علیه السلام به رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شکایت بردند. آنان زبان به انتقاد گشودند که علی به ما ستم کرد و خون بهای کشته ما را باطل نمود. رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم تا این سخنان را شنید، فرمود: علی هرگز به کسی ستم نمی کند! او برای ستمگری آفریده نشده است. او جانشین و خلیفه من است، حکم، حکم علی است. سخن، سخن اوست. کسی حکم و سخن او را ردّ نمی کند؛ مگر اینکه کافر باشد. کسی ولایت او را به جان و دل نمی پذیرد، مگر اینکه مؤمن باشد.
چون یمنی ها این پاسخ قاطع را از پیشوای اسلام شنیدند، گفتند: ای رسول خدا! ما راضی و خشنود به حکم علی علیه السلام(هستیم).
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: همین سخن شما، بمانند توبه و بازگشت است.(11)
پی نوشت ها:
1. تغنی اللذاذةُ مِمَّنْ نالَ صفوتَها
مِنَ الحرامِ و یبقی الاثمُ والعارُ
تبقی عواقبُ منوءٍ فی مغبتّها
لاخیرَ فی لذّةٍ بعدها، النارُ
(امالی، شیخ طوسی، مجلس 75، ح 6، ص 402 و امالی، شیخ مفید، مجلس 23، ص 197، چاپ جامعه مدرّسین قم.)
2. امالی، شیخ صدوق، ص 403.
3. ما وَضَعَ آجرةَ علی آجرةِ و لا لِبنةَ علی لِبنةٍ.
4. همان، مجلس 47، ح 14، ص 232.
5. یس / 12.
6. امالی، شیخ صدوق، مجلس 32، ح 6، ص 144.
7. با اباحمزه! لا تضعوا علیّاً دون ما وضعه الله و لاترفعوا علیّاً فوقَ ما رَفَعَه الله کفی بعلیٍّ ان یقاتل اهل الکرّه و ان یزوج اهل الجنّة. (همان، مجلس 38، ح 4، ص 179 و امالی، شیخ مفید، مجلس اوّل، ص 9.)
8. امالی، شیخ مفید، مجلس 11، ح 6، ص 96، چاپ جامعه مدرّسین.
9. احقاف / 20.
10. امالی، شیخ مفید، مجلس 16، ح 2، ص 134.
11. امالی، شیخ صدوق، مجلس 55، ح 7، ص 285.
نویسنده: ابوالحسن ربانی سبزواری
منبع: فرهنگ کوثر 1384 شماره 62
کلید واژه های مرتبط: ———

ابعاد شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه پیامبر اعظم (ص)

ابعاد شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه پیامبر اعظم (ص)
———
نویسنده: حمید نگارش
منبع: نشریه پیام ویژه ماه رمضان 1385 شماره 78
کلید واژه های مرتبط: کعبه، ولادت امیرالمومنین(ع)، نخستین مسلمان، عهد اخوت ، وصی پیامبر اعظم(ص)

زیارت امیرالمؤمنین(ع)در سیره معصومین(علیهم السلام)

زیارت امیرالمؤمنین(ع)در سیره معصومین(علیهم السلام)
مکتب زیارت

در مقاله ای دیگر، پیرامون زیارت قبر پیامبر اکرم(ص) و بزرگان بقیع در سیره معصومین(علیهم السلام) به بحث پرداختیم و دانستیم که زیارت بزرگان دین، بویژه قبر پیامبر اسلام و اهل بیت گرامی آن حضرت، وسیله ای برای ناخت خداوند; و جلوه ای از توحید و صفای روح عاشقان و مشتاقان امامان معصوم(علیهم السلام) و پیوند با آرمانها و اعتقادات صاحب قبر در راستای تداوم راه او است.

مقاله حاضر مروری است بر سیره معصومین(علیهم السلام) در زیارت قبر امیرمؤمنان علی(ع).

سرزمین نجف

بارگاه ملکوتی مولا علی(ع) برای هر مسلمان عاشق شناخته شده است. «نجف » به معنای جایگاه بلند در زمین هموار است که آب آن را فرا نمی گیرد. در آن جایگاه پیامبران بزرگی مانند حضرت آدم و نوح آرمیده اند. «علی » نیز به معنای والا و برتر است و از مرتبه ویژه ای در میان سایر انسانها برخوردار می باشد، به گونه ای که انسانهای عادی به مقام او نمی رسند. «لا یرقی الی الطیر» عاشقان امام که دلداده این درگاهند، با زیارت بارگاه ملکوتی آن حضرت و ارتباط روحی و معنوی با آن امام همام می کوشند تا خود را از تعلقات مادی رها سازند و به مقام بلند آن حضرت نزدیک شوند. و بدینوسیله بتوانند قابلیت نوشیدن آب گوارای «حوض کوثر» را از دست امام خویش دریابند. و این است فلسفه زیارت امام علی(ع) که در روایات فراوانی به آن اشاره شده است.

پیامبر اسلام(ص) فرمود: «من زار علیا فقد زارنی و من احبه فقد احبنی…» کسی که علی را زیارت کند مرا زیارت کرده و آن شخص که او را دوست دارد مرا دوست داشته است.

و امام صادق(ع) فرمود: «من زار امیرالمؤمنین عارفا بحقه غیر متجبر و لا متکبر کتب الله له اجر مائه الف شهید…»

کسی که امیرمؤمنان(ع) را با شناختن حق او و بدون جبر و تکبر زیارت نماید، خداوند بزرگ پاداش صد هزار شهید برای او می نویسد.

در برخی روایات آمده است که زائر امیرمؤمنان تنها آن حضرت را زیارت نمی کند بلکه آدم و نوح را نیز زیارت می کند.

و امام صادق(ع) از زیارت امام علی(ع)، به عنوان پناهگاهی برای دردمندان یاد کرد و فرمود: «در پشت کوفه، قبری است که دردمندان به آن پناه می برند و خداوند بزرگ، به خاطر آن شفا کرامت می فرماید».

بسیار روشن است که انسانی که در زندگی دنیایی خویش فریادرس هر درمانده ای بود در حیات اخروی نیز پناهگاه هر پناهنده ای خواهد بود.

مرحوم شیخ مفید نقل کرده است که: روزی هارون الرشید به قصد شکار از کوفه بیرون رفت و بسوی غریین وثویه [اطراف نجف] حرکت نمود، در آنجا آهوانی را دید. دستور داد تا بازهای شکاری رها شوند و بر آنها حمله کنند، آهوان فرار کرده و به پشته ای پناه بردند و در آنجا آرمیدند; بازها نیز افتاده و تازیها هم باز شدند. هارون تعجب کرد; هنگامی که آهوان از فراز پشته به پایین آمدند، بازها نیز قصد شکار آنها داشتند بار دیگر به آن پشته پناه می بردند و شکاری ها از قصد آنها بر می گشتند تا سه بار بدینگونه تکرار شد. هارون که سخت در تعجب فرو رفته بود، دستور داد تا پیرامون آن مکان کسب خبر کنند. خدمتگزاران به جستجو پرداختند و پیرمردی یافتند و نزد او آوردند. هارون از حال آن مکان جویا شد.

گفت: اگر به من امان بدهی، قصه آن را می گویم. هارون گفت: با خدا عهد می کنم تو را آزار نرسانم و تو در امان باشی.

گفت: خبر داد مرا پدرم از پدران خود که می گفتند قبر امیرمؤمنان(ع) در این پشته واقع است و حق تعالی آن را حرم امن و امان خود قرار داده است و هر که به آن پناه ببرد در امان باشد.

آری امام علی(ع) امان اهل زمین است; چنانکه پیامبر(ص) آن حضرت و فرزندانش را مانند ستارگان – که امان اهل آسمانهایند – امان اهل زمین معرفی فرمود.

از دیدگاه شیعه، معصومین علیهم السلام پس از مرگ مانند دوران حیات خویش هدایتگر انسانها و پناه دهنده درماندگان می باشند. از این رو به زیارت و توسل به آنان تاکید شده است. در این میان ائمه معصومین علیهم السلام نیز برای زیارت اهمیت زیادی قایل بودند دارد. بطوریکه امامان دیگر هم خود به این مهم می پرداختند و هم دیگران را تشویق به زیارت می نمودند. شایسته است برای آگاهی از چگونگی و محتوای زیارت آنان نمونه هایی را ارائه می دهیم.

زیارت امام علی در سیره امام سجاد و امام باقر علیهما السلام

بدون تردید رفتار معصومین (علیهم السلام) روشن ترین سرچشمه شناخت است، بگونه ای که رفتار آنان از گفتارشان رساتر و گویاتر می باشد; چرا که در گفتار جای احتمالات و اطلاق و تقید و … وجود دارد، در صورتی که عمل گویاترین دلیل بر مشروعیت و مطلوبیت است. از این رو «سیره عملی امامان » بهترین الگو برای زائران می باشد.

امام باقر(ع) فرمود: با پدرم به زیارت قبر جدم امیرمؤمنان – علی بن ابیطالب – در نجف رفتیم. پدرم نزدیک قبر ایستاد و گریست و فرمود:

«السلام علی ابی الائمة و خلیل النبوة و المخصوص بالاخوة. السلام علی یعسوب الایمان و میزان الاعمال و سیف ذی الجلال. السلام علی صالح المؤمنین و وارث علم النبیین، الحاکم فی یوم الدین. السلام علی شجرة التقوی. السلام علی حجة الله البالغة و نعمته السابغة و نقمته الدامغة، السلام علی الصراط الواضح … انت وسیلتی الی الله و ذریعتی ولی حق موالاتی و تامیلی; فکن لی شفیعی الی الله عز و جل فی الوقوف علی قضاء حاجتی و هی فکاک رقبتی من النار و اصرفنی فی موقفی هذا بالنحج. و النجم الائح و الامام الناصح و رحمة الله و برکاته.

اللهم ارزقنی عقلا کاملا و لبا راحجا و قلبا زکیا و عملا کثیرا و ادبا بارعا و اجعل ذلک کله لی و لا تجعله علی برحمتک یا ارحم الراحمین ».

سلام بر پدر امامان و دوست مقام پیامبری اختصاص یافته به [رسول خدا.] درود بر پیشوای ایمان، میزان اعمال، شمشیر خداوند با جلال و عظمت.

درود بر حاکم روز قیامت. درود بر درخت پرهیزکاری حجت بالغه الهی و نعمت واسعه و عذاب کوبنده خداوندی. درود بر راه روشن حق و ستاره درخشان هدایت و پیشوای خیرخواه. ای امیرمؤمنان تو وسیله و واسطه من بسوی خدایی. حق دوستی شما برای من، مایه امید است. پس مرا در توقفگاهها در پیشگاه خداوند «عزوجل » شفاعت نما و نیازم را که آزادی از آتش جهنم است برآورده ساز و از این جایگاه، پس از زیارت، مرا با موفقیت و برآورده شدن حاجتها بازگردان…

نکته دوم این است که زائرین باید امامان معصوم(علیهم السلام) را به عنوان وسیله و شفیع خود قراردهند.

خدایا به من عقل کامل و مغزی ممتاز، قلبی پاک و عملی صالح و شایسته فراوان و ادب والا عطا فرما و تمام این نعمتها را به سود من نه بر ضرر من مقرر فرما.

در متن این زیارت نکاتی چند قابل دقت است.

1- روش سلام دادن: هر سلامی همراه با یادآوری یکی از ویژگیهای امیرمؤمنان(ع) است. از اینرو در روایات اشاره شده که از شرایط زیارت معصومین(علیهم السلام) شناختن مقام و ویژگیهای آنان است.

امام سجاد(ع)، بهترین آشنا به مقام ولایت عظمی برخی از مقامات آن حضرت را اینگونه یادآوری می کند: «علی(ع) پدر امامان معصوم(علیهم السلام) است. کسانی که پیامبر اکرم(ص) آنان را به عنوان جانشین خویش معرفی فرموده و آنان را هم وزن قرآن یاد کرده است. «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ».

علی(ع) بهترین دوست و برادر پیامبر(ص) است و تنها فردی که شایستگی خلیل بودن رسول خدا را کسب کرد امام علی(ع) بود زیرا خلیل بودن بالاتر از دوست بودن است و بدین جهت آن حضرت او را برادر خود برگزید.

«علی(ع) معیار اعمال است ». توسط آن حضرت ایمان و نفاق شناخته می شود و بهشتیان از دوزخیان متمایز می گردند زیرا «علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیث ما دار».

«علی(ع) شمشیر خدا است ». قدرت خداوند در قدرت و بازوی علی(ع) جلوه گر شده است. شمشیر علی(ع) سر کافران را از تن جدا نمود و بزرگان آنان را در خون خود غلطاند; از این رو پیامبر(ص) فرمود: «شمشیر زدن علی در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است.»

«علی(ع) وارث دانش پیامبر است ». از آنجا که دانش پیامبران الهی در نزد پیامبر اسلام بود و به فرموده آن حضرت من شهر علمم و علی(ع) در آن است; به طور مسلم پیامبر(ص) تمامی دانش خود را بر علی(ع) عرضه داشته است.

علی(ع) درخت تقوی است، بی شک شخصی که می خواهد تقوی را بشناسد، باید علی(ع) را بشناسد و برای شناخت علی(ع)، باید واقعیت تقوی را بفهمد. آن حضرت در خطبه همام، ویژگیهای متقین را با بیان الهی خویش آشکارا بیان فرموده که همه آنها در وجود حضرت تجلی یافته است.

2 – نکته دوم این است که زائرین باید امامان معصوم(علیهم السلام) را به عنوان وسیله و شفیع خود قرار دهند تا در پیشگاه خداوند بزرگ از آنان شفاعت نمایند. نیازهای خویش را عرضه کنند، تا بواسطه مقام و عظمت امام برآورده شود. بزرگترین حاجت انسان آزادی و نجات از آتش دوزخ است. که امام سجاد(ع) آن را بیان فرمود.

3 – روش درخواست نیازهای اساسی: بهترین نعمت برای انسان عقل کامل و قلب پاک است که اصول و پایه زندگی سالم را تشکیل می دهد از این رو زائر بایستی از درگاه خداوند بزرگ عقل کامل و روحی عالی و قلبی پاک را درخواست نماید این سیره و روش زیارت معصومین(علیهم السلام) می باشد.

ابوحمزه ثمالی که از چهره های زاهد و عارف کوفه بود می گوید: روزی امام سجاد(ع) را در کوفه ملاقات کردم فرمود: آیا دوست داری به همراه من قبر جدم علی بن ابیطالب(ع) را زیارت کنی؟ عرض کردم: آری.

آنگاه در سایه شتر آن حضرت حرکت کردم در حالی که با من صحبت می کرد; تا به بقعه و جایگاهی رسیدیم که نور افشان بود امام سجاد(ع) از مرکب فرود آمد. گونه های مبارک را بر قبر گذاشت و فرمود: «یا اباحمزه هذا قبر جدی علی بن ابیطالب(ع) ثم زاره بزیارة اولها: السلام علی اسم الله الرضی و نور وجهه المضیئ ».

ای ابا حمزه این قبر جدم علی است آنگاه به زیارت مشغول شد.

4 – جابر جعفی از چهره های بزرگ اسلام و از تابعان به شمار می آید و امام باقر و صادق(ع) را ملاقات کرده است. به نقل از امام باقر(ع) می گوید: امام زین العابدین به زیارت امیر مؤمنان رفت و نزدیک قبر ایستاده و گریست. آنگاه چنین فرمود: «السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده السلام علیک یا امیرالمؤمنین اشهد انک جاهدت فی الله حق جهاده و عملت بکتابه و اتبعت سنن نبیه(صلی الله علیه و آله) حتی دعاک الله الی جواره … اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک راضیة بقضائک مولعة بذکرک و دعائک محبة لصفوة اولیائک محبوبة فی ارضک و سمائک صابرة علی نزول بلائک شاکرة لفواضل نعمائک…»

درود بر تو ای کسی که در زمین امین پروردگار و بر بندگان حجت خدایی. سلام بر تو ای امیر مؤمنان. گواهی می دهم که تو در راه خدا حق جهاد و تلاش را انجام دادی و به کتاب خدا (قرآن) عمل کردی و از سنت پیامبر(ص) پیروی نمودی، تا اینکه خداوند تو را بسوی خود فرا خواند… بارالها تو جان مرا به قضا و قدر خود مطمئن و خوشنود فرما و به یاد خویش مشتاق و حریص گردان و من را دوستدار خاصان از اولیای خود و محبوب اهل زمین و آسمان قرار ده. در هنگام نزول بلا و سختی به من صبر و شکیبایی عنایت فرما. مرا شکرگزار نعمتهای فراوان خود قرار بده.

این زیارت معروف به زیارت امین الله است که از لحاظ متن و سند مورد اطمینان کامل است و مرحوم مجلسی از این زیارت که به بهترین مسائل اخلاقی و معنوی اشاره کرده است به عنوان بهترین زیارت یاد کرده است.

لازم به یادآوری است که زیارت امین الله نزد قبور هر یک از امامان وارد شده است از این رو امام باقر(ع) فرمود: هر که از شیعیان ما این زیارت را نزد قبر امیرمؤمنان(ع) یا قبر یکی از ائمه علیهم السلام بخواند حقتعالی این زیارت و دعا را در نامه ای از نور بالا می برد و مهر حضرت محمد(ص) بر آن می زند و آن را نگهداری می کند تا تسلیم قائم آل محمد(ص) شود و آن حضرت با بشارت و تحیت و کرامت از زائر استقبال می کند.

نگاهی اجمالی به زیارت امین الله

از آداب بسیار خوب و پسندیده آن است که هنگام ورود بر شخصی، بویژه اگر از بزرگان باشد، به او سلام داده و از حالات او جویا شد و برای او دعا کرد. از دیدگاه اسلام مرگ نابودی نیست، بلکه تحول و کمال است; بویژه برای انسانهای رشد یافته. از این رو در هنگام ورود به مشاهده مشرفه امامان (علیهم السلام) بر آنان نظیر انسانهای زنده سلام گفته و راز دل با آنان در میان می گذاریم و یاد می کنیم و ویژگیهای بزرگ و برجسته آنان را بر زبان می آوریم. یک زائر با این دید سلام می دهد که صاحب قبر سخن او را شنیده و پاسخ می دهد.

در زیارت امین الله زائر در آغاز با سلام های کوتاه و یادآوری چند ویژگی برجسته، به سراغ نیازها و خواسته هایش می رود و آنها را مطرح می سازد. البته نیازها گاه نیازهای مادی و گاه معنوی است. نیازهای معنوی سعادت دنیوی و اخروی را به دنبال دارد. از این رو امامان علیهم السلام به نیازهای معنوی بیشتر اصرار داشته اند تا به عاشقان و زائران دلداده مولا علی و سایر امامان چگونه دعا کردن و چگونه خواستن را بیاموزند.
نویسنده: حسین رجبی
منبع: فصلنامه فرهنگ كوثر، مهر 1376، شماره 7
کلید واژه های مرتبط: زیارت ، ائمه(ع) ، سیره ائمه(ع)

پیامبراعظم(ص) غدیر و ولایت

پیامبراعظم(ص) غدیر و ولایت
مقدمه

سپاس و ستایش خدای را سزاست که موجودات را آفرید و در میان آنان انسان را برگزید و او را اشرف مخلوقات و جانشین خود در زمین قرار داد. پیامبران را برای هدایت و راهنمایی آنان فرستاد و حضرت محمد(ص)را برترین آنها قرار داد؛ آنگاه دوازده امام معصوم (ع) را جانشین آن حضرت معین کرد.

پیامبراعظم(ص) پس از 23 سال تلاش فراوان، توانست چراغ پرفروغ اسلام را در منطقه مهمی از جهان روشن کند، ولی برای ادامه این راه و نتیجه گیری از زحمات چندین ساله به جانشینی تلاشگر و شجاع نیاز داشت، ازاین رو بارها در مجالس خصوصی و عمومی ضمن اعلام نامهای امامان بعدی مردم را به پیروی از آنان دعوت می کرد. آن حضرت امام علی(ع) را به عنوان شایسته ترین فرد برای امامت و برگزیده از جانب خدا معرفی کرد. شاهد این ادعا احادیث فراوانی از پیامبراسلام(ص) است که در این زمینه به ما رسیده است از جمله: حدیث یوم الدار،(1) منزلت،(2) ثقلین (3)و…. تا این که به دستور الهی آیه:( یا أیّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إلیکَ من رَبِّک و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رسالَتَه)(4)ای فرستاده خدا! آنچه را از طرف خدایت مأمور شدی به مردم برسان و اگر ابلاغ نکنی، رسالت او را انجام ندادی! نازل شد. در آخرین سال از عمر شریفش «سال دهم هجری» ضمن شرکت در مراسم حج و تعلیم مناسک حج به مسلمانان، در راه بازگشت به مدینه در میان 120هزار نفر از حجاج، در منطقه ای به نام «غدیرخم»،(5) ولایت امیرمؤمنان را تثبیت کرد و رسالت را با ولایت تکمیل نمود: ( الیومَ أکمَلتُ لَکُم دینَکُم و أتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتی و رَضیتُ لَکُم الاسلامَ دینا»(6)امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را برای شما یگانه آیین برگزیدم. بدین ترتیب دین الهی تحقق یافته و احکام اسلام ضمانت اجرائی پیدا کرد.

همزمان با رحلت آن حضرت، گروهی با بهانه های واهی گذشته ها را فراموش کرده و با انگیزه های مختلف، آَشکارا با تصریح پیامبر مقابله کردند و در مکانی به نام «سقیفه بنی ساعده» امیرمؤمنان را کنار زدند؛ ازاین رو پایه اختلافات در اسلام رقم خورد.

انگیزه این برخوردها با تأمّلی اندک در تاریخ صدر اسلام و سرگذشت امام علی(ع) به خوبی آشکار می شود؛ آن حضرت با تمام افتخاراتش در صدر اسلام، پس از رخداد سقیفه، 25سال از حکومت برکنار ماند، ولی سرانجام، امت اسلامی به کجروی خود پی برده و به امام روی آورده و دست بیعت دادند.

در این نوشتار، ضمن بررسی جایگاه ولایت در دین، ماهیت و اهمیت واقعه غدیرخم تبیین شده، آنگاه نظر پیامبراعظم(ص) درباره ولایت، به ویژه امامت حضرت علی، اشاره می شود. امید است مورد رضایت پیامبراسلام و مولای متقیان، امیرمؤمنان حضرت علی(ع) قرار گیرد.

جایگاه ولایت در دین
معنای لغوی و اصطلاحی ولایت

یکی از والاترین کلمات دینی واژه «ولایت» و «ولی» است، این واژه گان که از «و ل ی» مشتق است، یکی از پر استعمالترین کلمات قرآن کریم است. کثرت استعمال آن در این کتاب الهی و روایات معصومان نشان از اهمیت موضوع دارد.

ریشه و معنای لغوی این واژه، قرب و نزدیکی است. اگر دو چیز طوری کنار هم قرار گیرند که فاصله ای میانشان نباشد را «متوالی» گویند. این کلمه گاه در امور مادی و جسمانی و گاهی در امور معنوی به کارگرفته می شود. از دیگر معانی ولایت، نصرت، محبت و قیادت است.

ولایت در اصطلاح به معنای، پادشاهی، فرمانروایی، سرپرستی و عهده دارشدن امور دیگران است، همانند ولیّ میت، ولیّ دم، ولایت در ازدواج و….

نقش محوری ولایت در دین

رسول اکرم (ص) از آغاز بعثت در مناسبتهای گوناگون بارها به ولایت و امامت حضرت علی(ع) و فرزندانش اشاره می کرد تا اینکه در اواخر عمر پیامبراعظم، با نزول آیاتی از سوره مبارکه مائده جایگاه ولایت در سیره علمی و عملی مسلمانان شکل گرفت.

با نزول آیه «إنّما وَلیُّکُمُ اللّه و رَسُولُه والّذینَ آمنوا الذین یُقیمُونَ الصَّلاةَ ویؤتونَ الزَّکاةَ وهُم راکعُون»(7)همانا سرپرست شما خدا و فرستاده اش و مؤمنانی هستند که نماز به پای داشته و در حال رکوع زکات می پردازند، و تعیُّن آن در حضرت علی(ع)، فصل جدیدی از معارف بلند اسلامی فرا روی مسلمانان گشوده شد.

امامان معصوم(ع) نیز همواره به محوری بودن و نقش کلیدی این رکن تکیه می کردند؛ چنانچه امام باقر(ع) می فرماید: «بُنی الاسلامُ علی خَمسٍ: عَلَی الصَّلاة والزَّکاة والصّوم والحَجّ والولایة ولم یُناد بشی ءٍ کما نُودیَ بالولایة»(8)اسلام بر پنج پایه نماز، زکات، روزه، حج و ولایت استوار است؛ و به هیچ یک از اینها به اندازه ولایت سفارش نشده است.

زراره می گوید: پس از این سخن از آن حضرت پرسیدم: «کدام یک از این ارکان بالاتر است» قال: «الولایةُ أفضل، لانّها مفتاحُهنَّ والوالیُّ هو الدلیلُ علیهنَّ» (9)امام فرمودند: ولایت برترین است؛ زیرا ولایت کلید دیگر ارکان و امام، دلیل و راهنما بر آنهاست.

درادامه آن حضرت فرمود: «ذروةُ الامرِ وسنامُهُ ومفتاحُهَ و بابُ الاشیاء و رضی الرحمان، الطاعةُ للامام بعد معرفته؛ انّ الله عَزَّوجَلَّ یقولُ: مَن یُطع الرسولَ فقد أطاع الله ومَن تَولّی فما أرسلناک علیهم حفیظا(10)أما لو أنَّ رجُلاً قامَ لیلَهُ وصامَ نهاره وتَصَدَّقَ بجمیع ماله وحَجَّ جمیعَ دَهره ولَم یَعرف ولایةَ ولی الله، فیُوالیه ویکون جمیع أعماله بدلالته الیه، ماکانَ لَهُ عَلی الله حَقٌ فی ثوابه ولاکانَ مِن أهل الایمان»(11) بلندای ولایت و کلیدش و درِ هر چیز و رضایت خداوند، پس از شناخت امام، پیروی از اوست؛ زیرا خدای بلند مرتبه می فرماید: هر فردی از فرستاده خدا پیروی کند، از خدا اطاعت کرده و هر که نافرمانی کند، تو را نگهبان آنها نفرستادیم؛ اگر مسلمانی تمام شبها را به نماز ایستد، همه روزها را روزه بگیرد، تمامی اموالش را صدقه بدهد و هر ساله حج بجا آورد، اما ولیّ خدا را نشناخته تا از وی پیروی کند، و در تمامی کارهایش از او راهنمایی جوید، هیچ ثوابی نمی برد و از اهل ایمان نخواهد بود.

با توجه به این احادیث گرانسنگ که در جوامع روایی ما فراوان یافت می شود، جایگاه ولایت در دین مشخص می شود.

امامت، تداوم نبوت

محوریترین مسایل اعتقادی، توحید، نبوت و معاد است؛ اما امامت تداوم نبوت است و به آن باز می گردد. خدای سبحان امامت را ادامه رسالت و همتای آن می داند و پیامبری منهای ولایت را برابر رسالت بدون امامت می داند؛ ازاین رو در جریان غدیرخم به پیامبراکرم(ص) فرمود: اگر رسالتِ ولایت و خلافت علی بن ابی طالب (ع) را ابلاغ و تبیین نکنی، اصلاً به رسالت الهی عمل نکرده ای؛ زیرا آنچه اساس رسالت را حفظ می کند همان امامت است: «یا أیّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إلیکَ من رَبِّک و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رسالَتَه».(12)

پیامبراعظم(ص) و امام علی(ع)
تعلیم و تربیت

پیامبراعظم(ص) از همان آغازین روزهای تولد حضرت علی(ع) با ایشان بوده و همواره آن امام همام را از فیوضات معنوی رسالت بهرهمند می کرد؛ امام علی(ع) از سنین کودکی تحت تعلیم و تربیت رسول خدا(ص) قرار داشت، حتی دست در دستان مبارک پیامبر، به دامنه کوه نور می رفت، چنان که امیرالمؤمنین(ع) در خطبه قاصعه می فرماید: «لقد کنتُ أتبعُه إتباعَ الفصیل أثر امه، یَرفَعُ لی فی کل یوم من أخلاقه علما أری نورَ الوحی والرساله، وأشم ریح النبوه»؛(13)من همچون سایه ای دنبال آن حضرت می گشتم، و هر روز نکته های تازه از اخلاق نیکش برایم آشکار می کرد …… آن حضرت چند ماه از سال را در غار حرا می گذراند، تنها من او را می دیدم و کسی جز من وی را مشاهده نمی کرد، نور وحی و رسالت را می دیدم، و نسیم نبوت را استشمام می کردم. آنگاه پیامبر به من فرمود: هر چه را من می شنوم تو هم میشنوی و هر چه را من می بینم می بینی؛ تنها فرق من و شما در این است که شما پیامبر نیستی، بلکه وزیری.

همگامی ولایت با رسالت

سه سال از آغاز بعثت پیامبراسلام(ص) گذشته بود و آن حضرت در این مدت با دعوتهای پنهانی و تلاش شبانه روزی تقریبا چهل نفر را به آیین اسلام هدایت کرده بود؛ اما مردم و حتی بیشتر خویشاوندان پیامبر، از موضوعِ دعوت اطلاع درستی نداشتند؛ با نزول آیه «وَ أنذر عَشیرتک الاقربین»(14) وقت آن رسید که آن حضرت در مرحله های دیگر از رسالت، دعوت خویش را آشکار سازد و بهتر بود که این اقدام را از نزدیکان خود شروع کند، چون آنان پیامبر را بهتر می شناختند و از صداقت و درستی کار او آگاه بودند.

پیامبراعظم (ص) مأموریت تازه اش را با پسر عمویش «علی بن ابیطالب» درمیان گذاشت و به وی دستور داد با کشتن گوسفندی، غذایی تهیه کند و خویشان و اقوام را به مهمانی فراخواند؛ چهل نفر از خویشان در منزل پیامبر گرد آمدند؛ آن حضرت با روی گشاده از آنان استقبال و به آنها خوش آمد گفت؛ پس از صرف غذا سخنانش را آغاز کرد و هنگامی که خواست هدفش را بیان کند، «ابولهب» سخنش را قطع کرد و با بیهوده گویی مجلس را برهم زد. بیشتر حاضران سر و صدا به راه انداخته و سرانجام پراکنده شدند؛ بدین ترتیب، مهمانی پایان یافت و پیامبر نتوانست مأموریت خویش را انجام دهد. گفتنی است آیه «تَبّت یَدا أبی لَهَب وَ تَبَّ»(15)بعد از این جریان نازل شد.

در دومین مهمانی، آن حضرت جز ابولهب همه خویشان را دعوت کرد و بعد از سخنرانی فرمود: «هر که در این جمع دعوتم را بپذیرد و با من پیمان یاری ببندد، برادر، وصیّ و جانشین من خواهد بود». در این میان نوجوان سیزده ساله ای به نام علی سکوت حاضران، را شکست از گوشه مجلس برخاست و با قاطعیت گفت: «ای رسول خدا! من به یکتایی خدا، حقانیت قیامت و پیامبری شما به یقین گواهی می دهم و برای پیروزی این آرمان، با شما پیمان یاری می بندم».

پیامبر(ص) نگاه محبت آمیزی به او کرد و سخنانش را تکرار کرد: ولی تنها همان نوجوان برخاست و سخنان گذشته را تکرار کرد و در بار سوم نیز چنان شد، سپس رسول خدا، علی(ع) را فراخواند و دستش را در دست گرفت و در حضور همه فرمود: «این نوجوان، برادر، وصی و جانشین من است؛ به سخنانش گوش فرادهید و از وی پیروی کنید».(16)بدین سان پیامبر، دعوت خویشاوندان را به پایان رساند.

جانفشانی ولی برای نبی

سیزده سال از رسالت پیامبراکرم(ص) گذشته بود و گرد آمدن مسلمانان در یثرب سران قریش را بیش از پیش به وحشت انداخته بود؛ آنان برای درهم شکستن اسلام در «دارالندوه» گرد آمدند، پس از بررسی طرح هایی تصمیم گرفتند رسول خدا(ص) را در بستر خواب به قتل برسانند. پیشنهاد شد از هر قبیله ای یک جوان برای کشتن پیامبر آماده شود و شبانه دسته جمعی به خانه وی حمله برده و او را بکشند؛ بدین ترتیب خون او در میان تمام قبایل پخش می شد؛ پر واضح است که بنی هاشم قدرت نبرد با تمام قبایل را نخواهد داشت.

این فکر به اتفاق آرا تصویب شد، ازاین رو چهل نفر تروریست مأمور کشتن پیامبر شدند؛ اما فرشته وحی پیامبر را از نقشه شوم مشرکان آگاه و به او فرمان مهاجرت را ابلاغ کرد؛ ایشان به حضرت علی(ع) پیشنهاد کرد در بسترش بخوابد، تا مشرکان گمان کنند که پیامبر از خانه بیرون نرفته است، درنتیجه تنها به فکر محاصره خانه او باشند و آمد و شد را در کوچه های مکه آزاد بگذارند. امیرمؤمنان(ع) نیز با علاقه وافر پذیرفت؛(17)پیامبر شبانه از منزل بیرون رفت و ابوبکر در بین راه به آن حضرت پیوست.

پرده های تیره شب، یکی پس از دیگری کنار رفت و صبح صادق در افق نمایان شد، مشرکان با شور و شوق عجیبی، شمشیر به دست به خانه پیامبر ریختند؛ ناگهان علی از بستر سر برداشت و با خونسردی فرمود: چه می خواهید؟ گفتند: محمد را می خواهیم؛ او کجاست؟ فرمود: «مگر وی را به من سپرده بودید تا به شما تحویل دهم؛ او در خانه نیست».

همچنین امام علی(ع) در تمامی جنگها، سختیها و مشکلات با پیامبر بوده و لحظه ای آن حضرت را تنها نگذاشت.

تجلی امامت در غدیر

خدای سبحان برای ادامه رسالت، ابلاغ ولایت امیرمؤمنان را به پیامبر اعظم تکلیف کرد، ازاین رو در جریان غدیرخم به پیامبراکرم (ص) فرمود: اگر رسالتِ ولایت علی بن ابی طالب(ع) را نرسانی و تبیین نکنی، به رسالت الهی عمل نکرده ای؛ زیرا امامت اساس رسالت را حفظ می کند: «یا أیّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إلیکَ من رَبِّک و إن لَم تَفعَل فَما بَلّغتَ رسالَتَه».(18)

آخرین حج

پیامبراعظم(ص) در سال دهم هجری، از طرف خدا مأموریت یافت شخصا در مراسم حج شرکت و مسلمانان را با مناسک حج آشنا کند. چون این سفر جنبه سیاسی، اجتماعی و تعلیمی داشت، پیامبر ضمن اعلام این سفر به نام «حجة الوداع»، در ماه «ذیقعده» دستور داد تا در شهرها و تمام قبایل اعلام کنند که ایشان امسال به زیارت خانه خدا مشرف می شود. هزاران نفر از مهاجر و انصار در اطراف مدینه خیمه زدند و همگی در انتظار حرکت آن حضرت بودند.

آن حضرت به همراه اهلبیت: حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین(ع) و همسرانش روز شنبه، بیست و پنجم ذیقعده، «ابودجانه» را در مدینه جانشین خود قرار داد و به سوی مکه حرکت کرد، درحالی که بیش از شصت قربانی

همراه داشت. وقتی به میقات «ذوالحلیفه» (مسجد شجره)(19) رسید با پوشیدن لباس احرام و زمزمه: «لَبّیْکَ الَلّهُمَ لَبّیْکَ! لَبّیْکَ لاشَریکَ لَکَ لَبّیْکَ! إنَّ الحَمْدَ والنِّعْمَةَ لَکَ وَ المُلک؛ لاشَریکَ لَکَ لَبّیْکَ!»؛ یعنی خدایا! دعوت تو را با شوق و رغبت اجابت می کنم! خدایی که شریک نداری، دعوتت را با شوق و رغبت اجابت می کنم! به راستی که سپاس و ستایش سزاوار توست و نعمت، پادشاهی و سلطنت از آن تو، شریکی برایت نیست، دعوت تو را با شوق و رغبت اجابت می کنم! به ندای حضرت ابراهیم پاسخ مثبت داد؛ آنگاه مسیر ده روزه مدینه تا مکه را در پیش گرفت.(20)

کاروان پنج شنبه به روستای «ابواء» رسید و پیامبر قبر مادرش آمنه را زیارت کرد. در مسیر راه لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شد؛ تعداد حاجیان به 120هزار نفر رسید، این کاروان سه شنبه پنجم ذیحجه وارد مکه شد.

گفتنی است در این زمان، حضرت علی(ع) با لشکری به فرمان پیامبر در «نجران» و «یمن» بسر می برد. هدف از این سفر، دعوت مردم آنجا به اسلام، جمع آوری خمس و زکات از مسلمانان و حلّ اختلاف ساکنان آن منطقه بود. پیامبر هنگام حرکت از مدینه نامه ای به امیرالمؤمنان نوشت و از وی خواست برای حج به او بپیوندد و آن حضرت با دوازده هزار نفر یمنی به مکه رفت.

با رسیدن نهم ذیحجه مراسم حج آغاز شد و حجاج در عرفات، مشعر و منا جزئیات مناسک حج همچون وقوف، قربانی، حلق، بیتوته، رمی جمرات، طواف و نماز آن، سعی صفا و مروه و…… را از پیامبر آموختند.

روز دوازدهم که اعمال حج به پایان رسید، جبرئیل امین فرود آمد و لقب «امیرالمؤمنین» را برای حضرت علی آورد. امید می رفت پیامبر چند روزی را در زادگاهش بماند؛ ولی آن حضرت پس از درنگی کوتاه از مکه به سمت مدینه رفت.

نخستین امام

پس از پایان مراسم حج، پیامبراکرم(ص) تصمیم گرفت مکه را به عزم مدینه ترک گوید؛

از این رو روز چهاردهم ذیحجه دستور حرکت داد و هنگامی که کاروان به سرزمین پهناوری به نام «رابغ»، در نزدیکی «جحفه» رسید، فرشته وحی فرود آمد و دستور رسمی اعلام ولایت حضرت علی(ع) و نتیجه گیری از زحمات 23ساله رسالت را با تعیین ادامه دهنده راه پیامبر همراه آورد و این آیه نازل شد: «یا أیّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إلیکَ من رَبّک و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رسالَتَه واللهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاس»(21)ای فرستاده الهی! آنچه را از طرف خدا فرستاده شده است به مردم برسان و اگر ابلاغ نکنی، رسالت او را انجام ندادی! وخداوند تو را از مردم حفظ می کند.

پیامبر مأمور ابلاغ ولایت امیرمؤمنان شد، ولی از طرفی نگران عدم تشخیص مردم و جوّ سازیها و شُبهه افکنی های مردم حجاز است که جاهلان بگویند: امارت را موروثی کرده، پسر عمو و داماد خود را جانشینش قرار داد. در حالی که ولایت حکم خدا و نصب الهی است. اما خداوند با بیان: «الیومَ یَئسَ الذین کفروا مِن دینکم فلاتَخشَوهم واخشون»(22)امروز کافران از (برچیدن) آیین شما مأیوس شدند، بنابراین از آنها نترسید و از من بترسید؛ فکر پیامبرش را آسوده کرد. زیرا کافران در انتظار مرگ پیامبر بودند تا بساط دین را جمع کنند، ولی با ابلاغ این آیه و جوشش کوثر ولایت امیرمؤمنان و فرزندانش، ناکام ماندند.

هیجدهم ذیحجه، درمنطقه ای به نام «غدیرخم» دستور توقف صادر شد؛ پیشتازها از حرکت باز ایستادند و دنباله روها به آنها پیوستند؛ ترکیبی از مردان و زنان از قبایل گوناگون تشکیل شد. هنگام ظهر و هوا به شدت گرم بود. مردم قسمتی از عبای خود را بر سر و بخشی دیگر را زیر پا افکندند. برای پیامبر نیز سایبانی درست کردند و آن حضرت نمازظهر را به جماعت خواند؛ سپس در حالی که جمعیت دور او را حلقه زده بودند، روی نقطة بلندی که از جهاز شتر ساخته شده بود، کنار چند درخت کهنسال به نام «سَمَر» قرار گرفت و با صدای بلند و رسا خطبه(23) ذیل را خواند:

«حمد و سپاس مخصوص خداست. از او یاری طلبیده و به وی ایمان داریم و بر او توکل می کنیم. از بدیهای کارهایمان به خدا پناه می بریم. خدایی که جز او راهنمایی نیست و هر کسی را هدایت کرد، گمراه نخواهد شد. گواهی می دهم که جز او معبودی نیست و محمد بنده و پیامبر اوست. ای مردم! به زودی از میان شما می روم. همه ما مسئولیم. درباره من چه فکر می کنید؟».

در این هنگام صدای همگان بلند شد: ما گواهی می دهیم که تو با کوشش بسیار، رسالت خود را درست انجام دادی؛ خدا تو را پاداش نیک دهد. آنگاه پیامبراعظم(ص) فرمود: «آیا گواهی می دهید که معبود جهان یکی است و محمد بنده خدا و پیامبر اوست و بهشت و دوزخ و زندگی جاویدان در سرای دیگر مورد تردید نیست؟»؛ همگی گفتند: آری گواهی می دهیم.

سپس فرمود: «ای مردم! من دو چیز گرانبها در میان شما می گذارم؛ چگونه با آن دو رفتار می کنید؟». فردی برخاست و با صدای بلند گفت: منظور از این دو چیز نفیس چیست؟ پیامبر فرمود: «یکی کتاب خدا که یک طرف آن در دست خدا و سوی دیگرش در دست شماست؛ دیگری عترت و اهل بیتم. خداوند به من خبر داده است که این دو یادگار، هرگز از هم جدا نخواهند شد. هان ای مردم! بر قرآن و عترت من پیشی نگیرید و درعمل به هر دو، کوتاهی نورزید که هلاک می شوید».

پیامبراکرم(ص) در این لحظه دست علی را بلند کرد به طوری که سفیدی زیر بغل هردو نمایان شد، آنگاه علی را به همه معرفی کرد؛ سپس فرمود: «سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها کیست؟»؛ همگی گفتند: خدا و پیامبر او داناترند؛ آنگاه فرمود: «خدا مولایم و من سرپرست مؤمنان هستم و بر آنها از خودشان سزاوارترم. هان ای مردم! هر فردی را من مولایم، علی مولای اوست. خداوندا! کسانی را که علی را دوست دارند دوست بدار و افرادی را که او را دشمن می دارند دشمن دار؛ خدایا! یاران علی را یاری کن، دشمنانش را خوار نما و او را محور حق قرار بده: «مَن کُنتُ مولاه فهذا علیٌ مولاه، اللهُمَّ والِ مَن والاه و عادِ مَن عاداه، وَأحَبَّ مَن أحَبّه وَأبغِض مَن أبغَضَهُ، وَأنصُر مَن نَصَرهُ وَأخذُل مَن خَذَلَهُ وَأدر الحَقَّ مَعَهُ حَیثُ دار».(24)این عبارات را پیامبر سه بار تکرار کردند تا مبادا اشتباهی رخ دهد.

آنگاه فرمود: ای مردم! اکنون فرشته وحی نازل شد و این آیه را آورد: «الیومَ أکمَلتُ لَکُم دینَکُم و أتمَمتُ علیکُم نِعَمتی و رَضیتُ لَکُم الاسلامَ دینا»(25) امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را برای شما، یگانه آیین برگزیدم.

از این رو در روز غدیر با نصب امام علی دین کامل شد، زیرا رهبری دین شناس، معصوم و مجری دین در تمامی ابعاد زندگی فردی و اجتماعی برایش پیدا شد.

تداوم ولایت

گفتنی است که پیامبراکرم تنها به بیان امامت امیرمؤمنان بسنده نکرد، بلکه در چندین مورد ولایت را در طول زمان و در نسل حضرت علی تصریح کرد، ازجمله: «ثُمَّ مِن بَعدی علی وَلیّکم و إمامکم بأمر الله رَبّکم، ثم الامامةُ فی ذرّیتی مِن وُلدِه إلی یَوم تلقون اللهَ وَ رسولَه»؛ سپس بعد از من به دستور الهی علی صاحب اختیار و امام شماست، آنگاه امامت در نسل من از فرزندان اوست تا در روز قیامت خدا و رسولش را ملاقات کنید.(26)

بنابراین امامت، ولایت و رهبری مایه امید مسلمانان و موجب ناامیدی کافران است. در اینجا سخن از مذهب و فرقه خاصی نیست، بلکه صحبت از حفظ اصل است که اگر امامت و ولایت حفظ شود دین زنده می ماند.

بیعت با ولایت

در این هنگام صدای تکبیر پیامبر(ص) بلند شد؛ سپس افزود: «خدا را سپاسگزارم که آیین خود را کامل کرد و نعمت خود را به پایان رساند و از ولایت و جانشینی علی پس از من خشنود شد». آنگاه از بلندی فرود آمد و عمامه خویش را بر سر امام علی(ع) گذاشت و به او فرمود: «در زیر خیمه ای بنشین، تا همگان به ویژه شخصیت های برجسته اسلامی با شما بیعت کرده و به تو تبریک گویند». همگان، حتی زنان به علی تبریک گفتند و وی را مولای خود خواندند؛ آنگاه «حسان بن ثابت» فرصت را مغتنم شمرد و با اجازه پیامبر اشعار ذیل را در اهمیت این موضوع سرود:
«یُنادیهم یَومَ الغَدیر نَبیُّهُم بِخُمٍ فاسمَع بالرّسولِ مُنادیا
الَم تَعلَمُوا أنَّ النّبیَّ مُحَمَّدا لَدی دَوحِ خُمٍّ حینَ قام مُنادیا
و قَدجاءَهُ جِبریلُ مِن عندرَبّه بأنّک مَعصومٌ فَلا تکُ وانیاً
وبَلِّغهُمُ ما أنزَلَ الله رَبُّهُم وَإن اَنتَ لَم تَفعَل و حاذَرتَ باغیا
عَلَیکَ فَما بَلَّغتَهُم عَن إلهِهِم رسالَتَهَ إن کُنتَ تَخشَی الاعادیا
فَقامَ بِه إذ ذَاکَ رافِعُ کفّهِ بِیُمنی یَدَیهِ مُعلِنُ الصوتِ عالیا
فَقالَ لَهُم:مَن کُنتُ مُولاه مِنکُم وَکانَ لِقَولی حافِظا لیسَ ناسِیا
فَمَولاهُ مِن بَعدی عَلِیٌّ وَ إنَّنی بِهِ لکُم دُونَ البَریّهِ راضِیا
فَیاربِّ مَن والی عَلِیّا فَوالِهِ وکُن لِلّذی عادی عَلِیّا مُعادِیا
وَیارَبِّ فَانصُر ناصِریهِ لِنَصرِهِم إمامَ الهُدی کالبَدرِ یَجلُو الدَّیاجِیا
وَیارَبِّ فَاخذُل خاذِلیهِ وَکُن لَهُم إذا وَقَفُوا یَومَ الحِسابَ مُکافِیا؛(27)

در روز غدیر پیامبرشان مسلمانان را در سرزمین خم ندا داد، پس به صدای فرستاده الهی گوش فرا دهید؛ آیا نمی دانید که محمد پیامبر خدا(ص) کنار درختان غدیرخم به حالت ندا ایستاد؟ و این در حالی بود که جبرئیل از طرف خداوند پیام آورده بود که در این امر سستی مکن که تو محفوظ خواهی بود؛ و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانی و ازستمگران بترسی و از دشمنان حذر کنی رسالت پروردگار را نرسانده ای.

در این جا پیامبر(ص) دست علی(ع) را بلند کرد و با صدای رسا فرمود: «هرکس از شما که من مولای او هستم و سخن مرا به یاد می سپارد و فراموش نمی کند، سرپرستش بعد از من علی است؛ من فقط به او( نه به دیگری) به عنوان جانشین خود برای شما راضی هستم. پروردگارا، هر کس علی را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر کس با علی دشمنی کند او را دشمن بدار. پروردگارا، یاری کنندگان او را یاری فرما به خاطر نصرتشان امام هدایت کننده ای را که در تاریکی ها مانند ماه شب چهارده روشنی می بخشد. پروردگارا، خوارکنندگان او را خوار کن و روز قیامت که برای حساب می ایستند خود جزایشان بده».

پس از اشعار حسان، پیامبر(ص) فرمود: ای حسان، مادامی که با زبانت از ما دفاع می کنی، از سوی «روح القدس» تأیید می شوی.(28)

زید بن ارقم می گوید: از مهاجران، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که با علی دست بیعت دادند و مراسم تبریک تا مغرب ادامه داشت.(29)پس از سه روز توقف در غدیرخم، همه حجاج به سوی شهر و دیار خود حرکت کردند.

بعدها مسلمانان در این محل مسجدی بنا کردند. کاروانهای حج نیز هر ساله در غدیرخم رفته و این خاطره تاریخی را تجدید می کردند.

برجستگی غدیر

غدیر یکی از روزهای بسیار مهم در تاریخ زندگی پیامبر اسلام(ص)، بلکه مهمترین حادثه در تاریخ اسلام است؛ زیرا روزی است که آن حضرت امیرالمؤمنین را رسما جانشین خود نمود؛ تا کفار درمیان امواج یأس فرو روند، «الیومَ یَئس الذین کفَروا مِن دینکم»(30) زیرا آنها انتظار داشتند که آئین اسلام بر شخص خاصی استوار باشد و با رفتن پیامبر اوضاع به حال سابق برگردد و اسلام به تدریج برچیده شود.

چنان که در جنگ احد هنگامی که پیامبر مجروح شد و گروهی کشته شدن حضرت را شایعه کردند، پخش این خبر موجب ایجاد امید در کفاران و تزلزل در میان مسلمانان گردید؛ به گونه ای که عده ای به سرعت از میدان جنگ خارج شدند، پس آیه ای نازل شد که دین اسلام قائم به شخص نیست، بلکه آئینی است که تا ابد جاودان خواهد ماند: «و ما محمّد الّا رسولٌ قد خَلَت من قَبله الرُّسل أ فإن ماتَ او قُتِلَ انقلبتُم علی أعقابکم و مَن ینقلب علی عَقِبَیه فلن یَضُرَّ اللهَ شَیئا و سَیَجزی اللهُ الشاکرین»(31)محمد تنها فرستاده خداست. پیش از او هم فرستادگانی بودند که از دنیا رفتند اگر او بمیرد یا کشته شود باید شما سیر قهقرایی کنید و به آئین بت پرستی برگردید، آنان که به عقب برگردند و به دوران کفر و بت پرستی بازگردند تنها به خود زیان می رسانند نه به خدا زیرا با این اعمال تنها سعادت خود را از بین برده و گرفتار شقاوت می شوند و خدا کوشش شاکران را پاداش می دهد.

با توجه به متن و فضای خاص ایراد خطبه پیامبراعظم در ماجرای غدیر، که در میان تمامی خطبه های آن حضرت از امتیازات ویژه ای برخوردار است، چند نکته شایان توجه است:

1ـ نتیجه گیری از زحمات 23ساله پیامبر با انتصاب جانشین. 2ـ حفظ دائمی اصل اسلام، نه فرقه و مذهب خاصی.3ـ اقدامی رسمی برای تعیین جانشین. 4ـ ترسیم خط و مشی آینده مسلمانان.5 ـ اتمام حجت با مخالفان. 6ـ شرایط جغرافیایی منطقه که در تقاطع چند مسیر بود. 7ـ نگهداری سه روزة حاجیانِ خسته در بیابانی داغ. 8ـ نزدیک بودن رحلت پیامبر(حدود 70روز). 9ـ ترس پیامبر از کارشکنی منافقان. 10ـ ضمانت خداوند بر حفظ پیامبر و دینش. 11ـ دستور قاطع بر لزوم ابلاغ. 12ـ مراسم خاص قبل و بعد از خطبه(نماز جماعت، بیعت و تهنیت). 13ـ مفاهیم بلند سخنان پیامبر در تبیین ولایت. 14ـ حضور 120 هزار حاجی یا بیشتر. 15ـ حضور 5هزار نفر از اهالی مکه. 16ـ تکرار سخنان پیامبر به زبان فردی به نام «ربیعه». 17ـ سخن الهی در تکمیل دین. 18ـ معرفی قرآن و عترت به عنوان دو امر جدانشدنی. 19ـ بالا بردن دست علی با لقب «امیرالمؤمنین». 20ـ توجه دادن به وفای عهد. 21ـ به کار بردن واژه «وصی» برای امام علی؛ درحالی که در سقیفه این لفظ به کار نرفت. 22ـ اعلان امامت به عنوان حکم و فرمان الهی. 23ـ بیان معارف و اصول دین و اقرار همگان: (النّبیُّ اولی بالمؤمنینَ مِن أنفُسِهم)(32) و «ألستُ اولی بالمؤمنین مِن أنفُسهم»؟ همگی گفتند: «بلی یا رسول الله».(33). 24ـ جاودانه بودن احکام الهی: حلالم تا روز قیامت حلال و حرامم، تا آن زمان حرام. 25ـ معرفی دوازده امام از جمله امام زمان وتوجه دادن مردم به بیعت با آنان. 26ـ ولایت و محبّت اهلبیت(ع) صراط مستقیم است.

استناد به حدیث غدیر

حضرت زهرا :در مسجدالنبی در دفاع از ولایت به این حدیث استناد کرد و فرمود: «هَل تَرَکَ أبی یَوم غدیرخم لاحدٍ عُذرا»(34) پدرم در روز غدیر برای هیچ کسی عذری باقی نگذاشت.

امام باقر در اهمیت حادثه غدیر در اثبات امامت میفرماید: هیچ صدائی برای اثبات ولایت رساتر از ندای روز غدیر نبود: «لم یناد بشی ءٍ مثل ما نُودی بالولایةِ یَوم الغَدیر»(35)

رحلت پیامبراعظم(ص) و مخالفت با ولایت
دسیسه های کور

پیامبراعظم (ص) در روزهای آخر عمر شریف خود از کوشش گروهی برای به دست گرفتن ولایت بر مسلمانان آگاه بود، بنابراین برای پیشگیری از انحراف و اختلاف، تصمیم گرفت که جانشینی امیرمؤمنان و اهل بیت را به شکل کتبی تحکیم کرده و سندی زنده به یادگار گذارد، ازاین رو روزی که سران صحابه برای عیادت آمدند، به آنان فرمود: «کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید». همگان ساکت شدند.

دراین هنگام یکی از حاضران سکوت را شکست و گفت: بیماری بر پیامبر غلبه کرده است! قرآن پیش شماست و کتاب آسمانی ما را بس است. گروهی با وی مخالفت کرده و گفتند: قلم و کاغذی بیاورید تا آنچه مورد نظر حضرت است نوشته شود؛ دسته ای دیگر از آوردن قلم و کاغذ جلوگیری کردند. پیامبر از اختلاف و سخنان جسارت آمیز آنان سخت ناراحت شد، سپس فرمود: «برخیزید و خانه را ترک کنید».

شواهدی در مجلس و گفتار پیامبر بود که او می خواسته است مطلبی درباره زمامداری مسلمانان املا کند، بنابراین گروهی سرسختانه با آن مخالفت کردند.

رسول خدا(ص) در واپسین لحظه های زندگی، چشمان خود را باز کرد و گفت: «برادرم را صدا بزنید تا در کنار بستر من حاضر شود». همه فهمیدند که مقصود او علی است. امیرمؤمنان(ع) در کنار بستر حضرت حاضر شد؛ آنگاه احساس کرد پیامبر می خواهد برخیزد؛ حضرت علی(ع) پیامبر(ص) را از بستر بلند کرد و به سینه خود چسباند؛ زمانی نگذشت که نشانه احتضار در وجود شریف او پدیدارشد.

درحالی که اهل بیت کنار بستر پیامبر جمع بودند، ناگاه صدای کوبیدن در به گوش رسید. حضرت فاطمه: پشت در آمد و فرمود: کیستی؟ کوبنده در گفت: مرد غریبی هستم و پرسشی از پیامبر(ص) دارم. حضرت زهرا فرمود: پیامبر مریض است الآن وقت این کار نیست؛ لیکن پیامبر به هوش آمد و فرمود: «دخترم در را باز کن؛ او عزرائیل است، به خدا سوگند! قبل از من از کسی اجازه نگرفته است و بعد از من نیز از کسی اذن نمی گیرد».
امام علی(ع) و رحلت پیامبراعظم(ص)

فرشته الهی وارد خانه شد، بر اهل آن سلام کرد. صدای ناله زهرا بلند شد؛ ولی حضرت دخترش را دلداری داد و گفت: «تو نخستین فردی هستی که در بهشت به من می پیوندی»، ازاین رو حضرت زهرا آرام گرفت و شعر ابوطالب را زمزمه کرد:
وأبیضُ یُستَسقی الغمامُ بوجهه ثمالُ الیتامی عصمةٌ لِلارامل

یعنی سفید چهره ای که ابرها از روی او باران طلب می کنند، کسی که امید یتیمان و پناه بیچارگان است.

پیامبر(ص) فرمود: «دخترم این آیه را بخوان: ما مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدخَلَت مِن قَبله الرُّسُل أفَإن ماتَ أو قُتِلَ إنقَلبتُم علی أعقابکم»(36)محمد غیر از فرستاده خدا فرد دیگری نیست. به درستی که پیش از او پیامبرانی بودند که از دنیا رفتند؛ آیا اگر او رحلت کند یا کشته شود به گذشته خود (جاهلیت) باز خواهید گشت»؟

امام علی(ع) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پیامبر به او فرمود: «خودت مرا غسل بده؛ کفن کن و بر جنازه ام نماز بگذار». ابن عباس می گوید: پیامبر در آغوش علی جان داد و «علی» و برادرم «فضل» او را غسل دادند. شاهد این گفتار سخنان امیرمؤمنان(ع) در نهج البلاغه است که به روشنی می فرماید: «وَ لَقَد قُبِضَ رسولُ اللّه و إنّ رأسَهُ لَعلی صَدری؛ وَ لَقَد سالَت نَفسُهُ فی کفیّ، فأمرَرتُها علی وجهی؛ و لَقَد وَلیتُ غُسلَهُ و المَلائکةُ أعوانی؛ فَضَجت الدّارُ وَالافنیة؛ مَلاٌ یَهبطُ وَملاٌ یَعرُجُ »؛(37)درحالی که سر رسول خدا روی سینه من بود قبض روح و جان او درکف من روان شد، آن را بر چهره خویش کشیدم و او را با همکاری فرشتگان غسل دادم؛ گویا در و دیوار خانه اش به فریاد درآمده بودند؛ گروهی از فرشتگان به زمین می آمدند و دستهای دیگر به آسمان پرواز می کردند.

گروهی از تاریخنگاران می گویند: آخرین جمله پیامبر(ص) در واپسین لحظات زندگی اش این بود: «لا، بل الرَّفیقُ الاعلی؛(38)نه، با دوست عالیتر». گویا پیک الهی او را در آن لحظه مخیر کرد که بهبودی یابد و به این جهان باز گردد، یا قبض روح شود و به سرای باقی بشتابد، آن حضرت با این جمله، رفتن به سرای دیگر را پذیرفت، سپس دیدگانش را بست. حضرت علی بدن مطهر پیامبر را پس از غسل، کفن، حنوط و نماز در خانه حضرت دفن کرد. بدین سان، روح مقدس سفیر الهی در 63سالگی دوشنبه 28ماه صفر سال یازدهم هجری به ملکوت اعلا پیوست و جهان شاهدخوبی بر حوادث آینده شد.

درایتِ امام

پس از رحلت پیامبراعظم(ص) با اینکه حق امام علی(ع) را غصب و خانه اش را هتک کردند، ولی بر اثر بینش سیاسی بالای علوی، جنگ داخلی پیش نیامد. مولای متقیان، امیرمؤمنان(ع) که بنیان مرصوص امامت است، همانند حضرت پیامبر می دانست کجا صبر کند و چه زمانی دست به شمشیر ببرد، ازاینرو ربع قرن، خار در چشم و استخوان درگلو، سکوت اختیار نمود و صبر کرد و در دوران پنج ساله حکومت با ناکثین، قاسطین و مارقین جنگید.

آن وجود مبارک همانند قلّه ای بلند و بر افراشته راسخ ماند تا حوادث بعدی را شاهد باشد: «أما والله لقد تَقَمَّصَها إبن أبی قحافه و هُو یَعلَمُ أنّ مَحَلّی منها مَحلّ القُطب مِن الرّحا، یَنحَدرُ عَنّی السَّیل ولایَرقی إلیّ الطَّیر»؛(39)به خدا سوگند خلیفه اول ردای خلافت را بر تن کرد، در حالی که خوب می دانست، من درگردش حکومت اسلامی همانند محور سنگ آسیایم(که بدون آن آسیا نمی گردد)، سیل از دامن کوهساریم جاری و پرندگان دور پرواز به اندیشه های بلندم راه ندارند.

اکنون که بیش از یک میلیارد مسلمان در جهان زندگی می کنند به برکت همان بینش امام است که اگر پس از سقیفه جنگ داخلی آغاز می شد، اصل دین به خطر می افتاد.

امامان دیگر نیز همانند ستارگانی در پی غروب هر اختری درسپهر ولایت درخشیدند و راه امیرمؤمنان را ادامه دادند؛ هم چنان که امام باقر می فرمایید: «إنّما نَحنُ کنُجُومِ السَّماء کُلَّما غابَ نَجمٌ طَلَعَ نَجمٌ آخر»(40) در عصر غیبت نیز رهبری و ولایت با ولی فقیه است که نگهبان مرزهای دین ونظام اسلامی است.
پی نوشت هاــــــــــــــــــــــ

41. «هذا أخی و وَصیّی وخَلیفَتی فیکُم» بحارالانوار، ج38 ،ص144.

42.أنتَ منّی بمنزلة هارون مِن موسی، بحارالانوار، ج8 ،ص1.

43.إنّی تارکٌ فیکُمُ الثّقلین، کتابَ الله وعترتی، ما إن تَمَسَّکتُم بهما لَن تَضِّلوا أبدا، بحارالانوار، ج38 ،ص144.

44.سوره مائده، آیه 67.

45.«غدیرخم» سرزمین وسیع و پهناوری میان مکه و مدینه و در کنار «میقات جحفه» است که حدود 200 کیلومتری مکه واقع شده و به منزله چهار سوق بود.

46.سوره مائده، آیه 3.

47.سوره مائده، آیه 55.

48.بحارالانوار، ج 65 ،ص329.

49.همان، ص332.

50.سوره نساء، آیه 80.

51.همان، ص333.

52.سوره مائده، آیه 67.

53.نهج البلاغه، خطبه 192.

54.سوره شعراء، آیه 214.

55.سوره مسد، آیه 1.

56.بحارالانوار، ج38 ،ص 221و222، نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج13، ص 210و211.

57.در وصف این جانفشانی آیة 207 سوره بقره نازل شد: ( وَ مِن الناسِ مَن یَشری نَفسَه إبْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَ اللهُ رَئُوفٌ بِالعِباد)؛ بعضی از مردم با ایمان و فداکار، همچون علی(ع) در«لیلة المبیت» هنگام خفتن در جایگاه پیامبر(ص) جان خود را به خشنودی خدا می فروشند و خدا به بندگان مهربان است. معاویه همیشه می کوشید مقام معنوی ابن ملجم را بالا ببرد؛ به طوری که با اهداء چهار هزار درهم به«سمرة بن جندب»، از وی خواست تا این آیه را در شأن ابن ملجم تفسیر کند، درحالی که به شهادت مفسران شیعه و سنی، این آیه در منزلت حضرت علی(ع) نازل شده است. (مجمع البیان، ج1ص 535المیزان، ج 1ص 100التفسیرالکبیر، ج 6ص 174روح المعانی، ج 1ص492 .

58.سوره مائده، آیه 67.

59.این مسجد محل احرام پیامبراکرم و ائمه طاهرین(ع)بود، چون زیر درخت سَمَره(کُنار یا سدر) احرام بسته می شد، این مسجد به نام شجره(درخت) مشهور شد. این مسجد هم اکنون خارج شهر مدینه با فاصله هفت کیلومتری در مسیر مکه قرار دارد. زائرانی که از مدینه به مکه می روند از این میقات مُحْرِم می شوند.

60.فاصله امروزی میان مکه تا مدینه 420 کیلومتر است.

61.سوره مائده، آیه 67.

62.سوره مائده، آیه 3.

63.گفتنی است 110نفر از اصحاب و 84تن از تابعین حدیث غدیر را نقل کردند.

64.بحارالانوار، ج37 ،ص14، الصواعق المحرقه، ص 176 و 178 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3 ،ص 208.

65.سوره مائده، آیه 3.

66.بحارالانوار، ج 37 ،ص 208.

67.بحارالانوار، ج21 ،ص 378 تا 413 ج 37، ص 108 تا235 الغدیر،ج1،ص11الصواعق المحرقه، ص281اعلام الوری، ص133.

68.ر.ک: مستدرک الوسائل، ج10 ،ص 396.

69.الغدیر، ج1 ،ص270.گفتنی است طلحه و زبیر، درحکومت امام علی(ع) نیز جزو اولین نفراتی بودند که با آن حضرت بیعت کردند، ولی دیری نپایید که نقض بیعت کردند و به همراهی عایشه، جنگ جَمَل را بر امام تحمیل نمودند؛ امیرمؤمنان(ع) ضمن بررسی انحرافات و کینه توزی های طلحه و زبیر، به پیشگاه الهی چنین شکوه می کند: «اللُّهمَّ إنّهما قَطَعانی و ظَلَمانِی و نَکَثا بَیْعَتی و ألبّا النّاسَ عَلَیّ»؛ خدایا! آن دو پیوند مرا گسستند و بر من ستم کردند و بیعتم را شکستند و مردم را برای جنگ با من گرد آوردند؛ ر.ک: الجَمَل، ص101و130مناقب آل ابی طالب، ج3 ،ص195 نهج البلاغه، خطبة137.

70.سوره مائده، آیه 3.

71.سوره آل عمران، آیه 144.

72.سوره احزاب، آیه 6 .

73.بحارالانوار، ج 23،ص 123.

74.خصال، ج1 ،ص173.

75.کافی، ج2 ،ص21.

76.سوره آل عمران، آیه 144.

77.نهج البلاغه، خطبه 197.

78.بحارالانوار، ج22،ص475.

79.نهج البلاغه، خطبه 3.

80.اصول کافی، ج1 ،ص338.
نویسنده: حجة الاسلام ولی الله عیسی زاده آملی
منبع: مجله پاسدار اسلام، دی 1386، شماره 313
کلید واژه های مرتبط: غدیر ، ولایت ، امامت ، پیامبر(ص) ، امام علی(ع) ، اثبات امامت

علی(ع) را بهتر بشناسیم

علی(ع) را بهتر بشناسیم
علی علیه السلام را کسی جز خدا و رسولش نمی شناسد, همین بس که بگوئیم علی الگوی هر زمان و هر مکان است. علی شخصیت کاملی است که جز کمال مطلق کسی به فضل و مقام او پی نمی برد. پس اگر ناچار به وصفش باشیم, باید گفت علی راد مردی است که جز به خدا نمی اندیشد و اگر سخن بر زبان براند حق است زیرا او محور حق است و تمام فضائل و ملکات انسانی و کمالات بشری و اخلاق و منش های متعالی گرداگرد وجود او می گردند. علی اگر داوری کند جز به حق داوری نمی کند و اگر قضاوتی کند جز حقیقت نباشد.

علم و دانش از هر سوی علی بر می آید او است محور, و دانش ها از فکر و قلبش تراوش می کند و اگر او نبود که درگیر و دارهای زندگی به فریاد تخت نشینان نا بحق می رسید, اسلام محمدی زیر سوال برده می شد که اینها دیگر کیستند و باب علم پیامبر کیست؟
دوری از دنیا

علی به دنیا نه تنها نمی اندیشد که از آن گریزان است و اگر برترین زاهدان دنیا در ترازوی زهد قرار گیرند, در برابر علی کم وزن اند. دنیا به او روی می آورد و او روی برگردان است. دنیا را چون زنی فریبکار سه طلاقه می گوید و از تمام لذائذ آن چشم پوشی می کند.

خود می گوید: ((یا دنیا غری غیری طلقتک ثلاثا لارجعه بعدها ابدا)) ای دنیای فریبناک, دیگری را فریب ده من تورا سه طلاقه کرده ام و دیگر بازگشتی به سوی تو نخواهم داشت که ا ز اول نیز به آن روی نیاورد و هرگز زرق و برقش او را فریب نداد.

او از دنیا به دو قرص نان جوین بسنده می کند و از لباسهای برونی به دو لباس پشمین.

به سخنان دلربایش گوش فرا دهید تا ببینید چه زمامداری دارید و به دنیا فخر فروشید که پیرو چه شخصیتی هستید. .. شیعیان!

((الا و ان امامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه و من طعمه بقرصیه)) هان… آگاه باشید! پیشوای شما از دنیای خود به دوپاره تن پوش و از خوردنیهایش به دو قرص نان بسنده کرد. و همانا شما نمی توانید چنین باشید ولی با عفت و دوراندیشی و با ورع و پیشتازی یاریم دهید.

و در جائی دیگر می فرماید:

((فو الله ما کنزت من دنیاکم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا, و لا اعددت لبالی ثوبی طمرا, و لا ادخرت من ارضها شبرا))(1) به خدا سوگند از دنیایتان نه زری اندوخته ام و نه از غنائمش ثروتی انباشته ام و حتی برای کهن جامه خود تن پوش دیگری و یا از سرزمین های شما یک وجب در اختیار نگرفته ام. او آنقدر با مردم همدردی می کند که از تمام لذائذ دنیا چشم می پوشد, نکند در زاویه ای از زوایای کشور پهناور اسلامی, مستمندی بی چاره باشد که از آن همه نعمت ها محروم است. خود را با بی نواترین انسانها مقایسه می کند و از او هم کمتر لذت می برد. به نان جوینی بسنده می کند و آن را هم خشک چون سنگ تناول می کند. و چیزی جز سرکه یا نمک با نان نمی خورد و هرگز از سر سفره سیر بلند نمی شود. این چه مقامی است. راستی زمامداران دنیا چه کسی می تواند یک روز نه یک عمر, مانند علی زندگی کند.

می فرماید:

((هیهات یغلبنی هوای و یقودنی جشعی الی تخیر الاطعمه و لعل بالحجاز او الیمامه من لا طمع له فی القرص ولا عهد له بالشبع او ابیت مبطانا و حولی بطون غری و اکباد حری))(2)

هیهات که هوا و هوسم بر من چیره شود و شکمبارگی به گزینش غذاهای لذیذ و خوشمزه وادارم کند, در حالی که چه بسا در یمامه و یا حجاز (در این طرف یا آن طرف کشور اسلامی) کسانی باشند که امید دستیابی به قرص نانی نداشته و خاطره ای از سیری ندارند و هرگز مباد که من با شکم پر بخوابم در حالی که شاید گرداگرد من شکمهای به پشت چسبیده ( از گرسنگی ) و یا جگرهای سوخته ( از تشنگی ) وجود داشته باشد.

آنچنان دنیا در نظرش بی ارزش است که اگر به خاطر احقاق حق مظلومی نبود, هرگز حتی به خلافت که حق الهی خویش بود روی نمی آورد. بشنوید چه می فرماید:

((و الله لقد رقعت مدرعتی هذه حتی استحییت من راقعها, و لقد قال لی قائل: الا تنبذها عنک؟

فقلت: اعزب عنی فعند الصباح یحمد القوم السری))(3)

به خدا قسم تن پوش خود را آنقدر وصله زدم که از وصله کننده اش خجالت می کشم. روزی شخصی به من گفت: آیا هنوز وقت آن نرسیده است که این تن پوش کهنه را بیرون اندازی؟ به او گفتم: دور شو که همانا بامدادان فردا شب روان را ستایش می کنند.

پیرهن از رخ وصال خجل

کفن از گریه غسال خجل

شب روان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی

زمامداری

پس اگر علی, حکومت را هم می پذیرد به خاطر احقاق حق مظلومان و یاری رساندن به مستضعفان و محرومان است و بس.

((لم یکن لاحد فی مهمز و لا لقائل فی مغمز, الذلیل عندی عزیز حتی آخذ الحق له و القوی عندی ضعیف حتی آخذ الحق منه, رضینا عن الله قضإه و سلمنا لله امره)).

به راستی که کلمه کلمه نهج البلاغه, حکمت است و باید پیوسته آن را بخوانیم و به کار بندیم: حضرت می فرماید:

در تمام زندگی من, نقطه سیاهی نیست تا عیب جویان با چشم و ابرو اشاره کنند و سخنی ( از روی مسخره و طعنه ) بر زبان رانند. خوارترین افراد نزد من عزیز است تا حق او را بستانم و نیرومندترین افراد نزد من ناتوان است تا حق دیگران را از او بازگیرم. ما با تمام وجود به قضای الهی خشنود و در برابر فرمانش تسلیم هستیم.

و اینچنین اند مردان خدا که در برابر تقدیرات و قضای الهی تسلیم اند, تسلیم محض. نه اعتراض می کنند و نه کوچکترین خم به ابرو می آورند. اگر روزی دهد خرسند و اگر به فقر مبتلایش کند خوشحال. در برابر امر او نه تنها صبر می کنند که شکر می نمایند تا هم جزای شاکران را دریابند و هم پاداش صابران را.

آری! اینچنین زمامداری می تواند عدالت اجتماعی را در میان مردم اجرا کند زیرا جز خدا به چیزی نمی اندیشد. و آن هنگام که به خاطر رعایت مساوات در تقسیم بیت المال مورد سرزنش نابخردان قرار می گیرد, فریاد می زند:

((اتامرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه؟ و الله ما اطور به ما سمر سامر و ما ام نجم فی السمإ نجما. لو کان المال لی لسویت بینهم فکیف و انما المال مال الله)).(4)

آیا با اصرار از من می خواهید که پیروزی را با بهای ستم بر کسانی که مسئولیت سرپرستی آنها بر دوشم نهاده شده است به دست آورم؟! به خدا سوگند تا روزگار در گردش است و ستارگان آسمان در پی هم حرکت می کنند, چنین کار ناروائی را انجام نمی دهم. اگر این اموال, ثروت شخصی من بود, در تقسیم آن مساوات را رعایت می کردم چه رسد به اینکه مال, مال خداست.

و این سان علی از ستم بر دیگران آنقدر فراری و روی گردان است که از گرفتن پوست جوی از دهان مورچه ای خودداری می کندو بی زار است.

((و الله لو اعطیت الاقالیم السبعه بما تحت افلاکها علی ام اعصی الله فی نمله اسلبها جلب شعیره ما فعلت و ان دنیاکم عندی اهون من ورقه فی فم جراده تقضمها , ما لعلی و نعیم یفنی و لذه لا تبقی)).

به خدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه زمین را با هرچه در زیر آسمان آنها است, به من داده شود تا خدا را در حد گرفتن پوست جوی از دهان موری نافرمانی کنم, نخواهم کرد, چرا که این دنیای شما در نزد من از برگ نیم جویده ای در دهان ملخی ناچیزتر است. علی را با نعمتهای ناپذیر و لذتهای گذرا و ناپایدار چه کار! این چه عظمتی است و این چه مقامی است که اگر هفت آسمان و زمینش با آنچه در آنهاست به او دهند, به اندازه برگرفتن پوست جوی از دهان موری, خدا را نافرمانی نمی کند و دنیا با آن همه بزرگی و وسعت در دیدگانش از برگی در دهان ملخی و عطسه بزی حقیرتر جلوه می کند. این کیست که ذره ذره وجودش ((انما نطعمکم لوجه)) است را زمزمه می کند.

او آنچنان خود را به خدا سپرده است که گوئی خدا از زبان او سخن می گوید و از چشم او می بیند و از گوش او می شنود و از قلب او احساس می کند, دیگر چه جا برای نافرمانی می ماند!

((والله لان ابیت علی حسک السعدان مسهدا او اجر فی الاغلال مصفدا خیر لی من ان القیالله و رسوله ظالما لبعض العباد او غاصبا لشیء من الحطام))

به خدا قسم اگر شبها را بر خار مغیلان تا صبح بیدار بمانم یا در غل و زنجیر مرا بر زمین برهنه بکشند, برای من شیرین تر است که خدا و رسولش را در حالی ملاقات کنم که به یکی از بندگان ستمی روا داشته ام یا از این نعمتهای ناپایدار دنیا چیز بی ارزشی غصب کرده باشم. علی, یگانه روزگار, مردی که عاشق الله است و پناه امرش و خزینه علمش و مرجع داوریش و حافظ کتابش و کوهواره دینش و تفسیر علمش و تاویل حلمش و تعبیر عدلش و سمبل رافت و مهرش و هدف خلقت و آفرینشش می باشد و در یک کلام, متصف به صفات او است هرچند او واجب است و این ممکن.

و سخن به گزاف نمی گویم که خودشان گفته اند: ((نزلونا عن الربوبیه و قولوا فینا ما شئتم)) ما را از مقام منیع ربوبیت پائین آورید و هرچه دلتان خواست در باره ما بگوئید.
علی از زبان پیامبر

در پایان چون تنها رسول الله است که علی را خوب می شناسد, با کلماتی چند از سخنان گهربار حضرتش در باره وصی و خلیفه اش حسن ختام گوئیم:

1ـ هر که می خواهد دانش آدم را ببیند و بینش نوح را و بردباریابراهیم را و پارسائی یحیی را و خشم موسی را, به علی بن ابی طالب بنگرد.(5)

2ـ یا علی! تو مانند قل هو الله هستی, هر که تو را از ته دل دوست داشته باشد مانند این است که یک سوم قرآن را خوانده است و هر که تو را قلبا دوست بدارد و با زبان یاریت کند, گویا دوسوم قرآن را خوانده است و هر که تو را در دل دوست بدارد و با زبان یاریت کند و با عمل کمکت نماید, چنان است که همه قرآن را خوانده است.(6)

3ـ حق علی بر این امت مانند حق پدر است بر فرزند.(7)

4ـ یاد و ذکر علی عبادت است.(8)

5ـ علی و پیروانش رستگاران روز رستاخیزند.(9)

6ـ علی ستون دین است.(10)

7ـ هر که نگوید علی بهترین مردم است , کافر می باشد.(11)

8ـ هر که علی را بیازارد به یقین مرا آزرده است.(12)

9ـ علی سرور مومنان است.(13)

10ـ علی مهتر مومنان است و مال وثروت, مهتر منافقان.(14)

خدایا ما را با او که الگوی خلیفه اللهی در دنیا و آخرت است محشور فرما.

پی نوشت ها:

1. نهج البلاغه – کتاب 45

2. همان.

3. همان, خطبه 158.

4. همان, خطبه 124.

5. تاریخ دمشق 280 / 3.

6. نور الثقلین 20 / 5.

7. تاریخ دمشق 260 / 2.

8. همان, 345 / 2.

9. همان, 311 / 2.

0. کافی 294 / 1.

1. تاریخ دمشق 439 / 2.

2. همان 384 / 1.

3. کافی 1 / 294.

4. بحار 69 / 5.
نویسنده: سید محمد جواد مهری
منبع: مجله پاسدار اسلام، آذر ماه 1381 ، شماره 252
کلید واژه های مرتبط: امام علی(ع) ، فضایل ، پیامبر(ص) ، قرآن

ویژگی های حضرت علی (علیه السلام) در دعای افتتاح (2)

ویژگی های حضرت علی (علیه السلام) در دعای افتتاح (2)

5- اخی رسول الله
اخ به معنای برادر، رفیق، در اصل کسی را می گویند که با دیگری در پدر و مادر یا در یکی از آن شریک است (قرشی، 1371 ش: ج1، ص 36) و یا همیشه بودن یعنی از یک پستان شیرخوردن با دیگری مشترک باشد (برادر رضایی) او را برادر گویند و هر که با دیگری در قبیله و یا در دین یا در صفت یا در معامله و یا در مودت و یا در غیر این ها شریک داشته باشد را «برادر» گویند. (راغب اصفهانی، 1412 ق: ص 68) در قرآن مجید هم در معنای اصلی و هم در معنای مجازی هر دو به کار رفته است: «ثم ارسلنا موسی و أخاه هارون بآیاتنا» (المومنون/45) که در معنای اصلی و حقیقی خود به کار رفته است و در آیات دیگر مانند: و الی عاد أخاهم هودا» (الاعراف /65) در معنی مستعار خود به کار رفته است. آیه «إنما المومنون إخوة»
(الحجرات /10) می گوید اخ در معنای مستعار خود به کار رفته است. (راغب اصفهانی، 1412 ق: ص 68) و در قاموس گفته شده ممکن است اخوة و اخوان در این دو آیه راجع به حقیقت خانواده در قیامت باشد و گفته اند که اخوان جمع اَخ به معنی رفیق است یعنی اگر اخ به معنی برادر حقیقی باشد جمع آن اخواه و اگر به معنی صدیق باشد جمع آن اخوان است و نیز در یک محل برادران دینی که بنابر مشهور غیرحقیقی اند، اخوه اطلاق شده است. (قرشی، 1371 ش: ج 1، ص 36) اما قول خداوند که فرموده: «إنما المومنون إخوة فأصلحوا بین أخویکم و اتقوا الله لعلکم ترحمون» (الحجرات /10)، درحقیقت مومنان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را سازش دهید و از خدا پروا دارید، امید که مورد رحمت قرار گیرید.» «این نیست و جز این نیست مومنان برادران یکدیگرند در دین، زیرا منتسب به اصل واحدند که ایمان و توحید باشد پس باید میان ایشان نزاع و شقاق نباشد و اگر بر سبیل ندرت خلاف و نزاع واقع شود، پس به صلاح آرید میان برادران خود به کف ظالم و اعانت مظلوم و یاری آنان و بترسید و امیدوار باشید به رحمت خداوند. مقام جلالت و عظمت مؤمن به مرتبه ای است که خدای تعالی مؤمن را از نور عظمت و جلال کبریایی خود خلق فرمود و به سبب کلمه توحید ربط معنوی و نسبت ایمانی میان آن ها برقرار گردانید بدین رابطه برادر یکدیگر شده اند.» (حسینی شاه عبدالعظیمی، 1363 ش: ج12، ص 186) امام
(عج) با بیان ویژگی «أخی رسولک» مضمون عقد اخوت را مطرح می کنند و قرابت و نزدیکی هر چه بیشتر پیامبر اکرم (ص) و علی بن ابی طالب (ع) را نمایان می کنند تا هر چه بیشتر مردم اینان را شناخته و از طرفی مردم دنیا بدانند که در میان مسلمین آدابی است که همه با هم برادرند و این خود یک نمونه ای از پیوستگی و انسجام و اتحاد اهل ایمان و دستور اخلاقی اجتماعی است برای هر آن که تعقل کند چرا که از همان اولین مرتبه، شخص اول اسلام با شخص دوم دست برادری داده و تمام مردم را به این امر ترغیب نموده اند. در روایات بسیاری است که رسول خدا (ص) با امیرالمومنین (ع) خطاب برادری نموده و مرتبه اخوت و نزدیکی را به آن بزرگوار رسانیده است. (زمردیان، 1350 ش: ص 321) مثلا رسول خدا (ص) فرمود: همانا خداوند تبارک و تعالی اطاعت من را بر شما واجب گرداند و شما را از عصیان و سرپیچی من نهی فرمود و بعد از من اطاعت از علی (ع) را همانند اطاعت من بر شما واجب گرداند و او را برادر و وزیر و جانشین و وارث من قرار داد. (مجلسی، بی تا: ج38، ص 91) یکی از افتخارات حضرت علی (ع) است که در اوایل هجرت، وقتی پیغمبر اکرم (ص) عقد مؤاخات «برادری» بین مهاجرین و انصار برقرار کردند یعنی آنها عقد اخوت خواندند، علی (ع) را به عنوان برادر خود انتخاب کردند و با او عقد اخوت خواندند. (ایزدی، 1383 ش: 195) «پیامبر اکرم (ص) در آن مجلس تاریخی برای هر کس با فرد معین پیمان برادری بست اما علی (ع) را نگاه داشت تا به عنوان برادر خود با او پیمان بندد و او به راستی حق این برادری را ادا کرد، دین پیامبر را که گرامی ترین یادگار اوست هم در زمان پیامبر و هم پس از ایشان حفظ کرد، با وجود آزمون های دشوار که پیش رو داشت.» (طالعی، 1387 ش: ص44) حضرت محمد مصطفی (ص) فرمودند: «إن المومن أخو المومن عینه و دلیله لا یخونه و لا یظلمه و یا یغشه و لا یعده عده فیخلفه» (کلینی، بی تا: ج2، ص167؛ محدث عاملی، بی تا: ج12، ص 205؛ مجلسی، بی تا: ج71، ص 268)، «به درستی که مومن برادر مومن، به منزله ی چشم اوست و دلیل است به کارهای خیر، خیانت نکند او را و ظلم ننماید او را و غش نکند با او، وعده ننماید به وعده ای که تخلف کند او را.» پس مقام برادری رسول اکرم (ص) با علی (ع) امری مسلم است هم چنان که در زیارت آن بزرگوار آمده است. «… اخ الرسول و زوج البتول» و در دعای ندبه نیز امام زمان (عج) می فرمایند: «ثم قال انت اخی… .»

6- حجه الله
حجت به معنی دلیل است و برهان نیز به معنی دلیل روشن، دلیل را به واسطه ی روشن بودن، برهان و به واسطه ی دلالت بر مقصود حجت گویند. (قرشی، 1371 ش: ج3، ص 105) و حجت دلالتی است روشن براساس مستقیم با قصد و هدف مستقیم و چیزی که برصحت و درستی یکی از دو نقیض اقتضاء و حکم می کند. و به جاده و راه که مقصود منظور انسان است، حجت گفته می شود به دلیل و برهان حجت اطلاق می شود. زیرا گوینده قصد دارد به وسیله آن مطلب خود را برای دیگران ثابت کند. (راغب اصفهانی، 1412 ق: ص 219) در این بند از دعا می فرماید: «حجتک علی خلقک» یعنی علی حجت تو بر خلق می باشد. حجت بودن امیرالمومنین (ع) یعنی ایشان حجت و دلیلی است که به واسطه وجود مقدس شان عذری برای ما در ترک انجام وظایف نیست در صورتی که قدرت داشته باشیم.
امام کاظم (ع) در مورد حجت چنین فرموده اند: «إن لله علی الناس حجتین حجة ظاهرة و حجة باطنة فأما الظاهرة فالرسول و الانبیاء و الائمة: و اما الباطنة فالعقول» (کلینی، بی تا: ج1، ص16؛ حرّانی، بی تا: ص 368؛ مجلسی، بی تا: ج1، ص 137؛ حکیمی، بی تا: ج1، ص 189؛ عروسی حویزی، 1415 ق: ج 1، ص 776)، «خداوند بر مردم دو حجت دارد: حجت آشکار و حجت پنهان. حجت آشکار، رسولان و انبیاء و امامانند و حجت باطنه، عقول و افکارند.»
در مورد تفسیر آیه «… فلله الحجة البالغة» (الانعام/49) از حضرت صادق (ع) سوال کردند، حضرت فرمودند: «خداوند در روز رستاخیز به بنده خویش می گویند بنده من! آیا می دانستی
(و گناه کردی) اگر بگوید آری، می فرماید چرا به آن چه می دانستی عمل نکردی؟ و اگر بگوید نمی دانستم، می گوید چرا یاد نگرفتی تا عمل کنی؟ در این موقع فرد می ماند و این است معنی حجت بالغه.» (بحرانی، 1416 ق: ج2، ص493؛ قمی مشهدی، 1368 ش: ج 4، ص 474) و همین طور از حضرت باقر (ع) روایت است که فرمود: «نحن الحجة البالغة علی ما دون السماء و فوق الارض» (مجلسی، بی تا: ج26، ص 105؛ حسینی شاه عبدالعظیمی، 1363 ش: ج3، ص 399؛ لاهیجی، 1373 ش: ج1، ص 841)، «مائیم حجت بالغه بر کسانی که در آسمان و روی زمین هستند.

7- آیت کبرای الهی
حضرت مهدی (عج) در این بند از فراز نورانی یکی دیگر از اوصاف و ویژگی های، امیرالمومنین را بیان داشته اند «و ایتک الکبری» علی نشانه ی بزرگ خدا است و شاید این سوال در ذهن نقش ببندد که مگر می شود بنده ای از بندگان خدا آیه ای از آیات و بزرگترین آیت و نشانه او باشد؟ قرآن همه ی موجودات را آیات خدا می داند. هر چیزی که در جهان وجود دارد مخلوق خداوند است و نشانه ای از نشانه های خداست و دلالت بر وحدانیت و یگانگی خدا می کند. این ها همه آیات عمومی خدایند. اما عبارت «و ایتک الکبری» می رساند که برخی از آیات بزرگتر و مهم ترند. انبیاء خدا و اولیائش آیات خداوند هستند بدان جهت که هم با زبان و هم با عمل خود بشر را به سوی سعادت و تقرب به خدا دعوت می کنند. بنابراین کلمه ی آیت مفهومی دارد که دارای شدت و ضعف است بعضی از آیات در آیت بودن اثر بیشتری دارند و بعضی اثر کمتری. بعضی از انسان ها آیه کبری حقند و نشانه ی بزرگ یا بزرگترین نشانه اویند چون در وجود آن ها خصیصه هایی نهفته است که می توانند آینه تمام نمای حق تعالی باشند و از مظاهر علیای صفات و اسماء الهی، از سوی دیگر بعضی آیات در آیت بودن تنها یک جهت دارند یعنی از یک جهت نمایشگر و یادآورنده صانع خویشند و بعضی از آیات دارای جهات بسیارند. انبیاء خدا و اولیاءاش آیات خدا هستند، بدان جهت که هم با زبان و هم با عمل خود بشر را به سوی سعادت و تقرب به خدا دعوت می کنند. (طباطبایی، 1374 ش: ج1، ص 378) حضرت علی (ع) یکی از همان آیات بزرگ حق است و پس از رسول خدا (ص) آیتی بزرگتر از آن در جهان بشریت وجود ندارد. در این قسمت امام (ع) می فرمایند: حضرت علی (ع) نشانه ی بزرگ تو است. خداوند در قرآن فرموده: «لقد رأی من آیات ربه الکبری» (النجم/18). «به راستی که {برخی} از آیات بزرگ پروردگار خود را بدید.» «پیامبر اکرم (ص) در شب معراج به سماوات عالیات، از آیات قدرت پروردگار خود آیات بزرگتر را که دلالت داشتند بر کمال قدرت حضرت عزت دید، آیت های پروردگار خود را که بزرگترین آیاتند مثل دیدن بهشت و جهنم و عرش و کرسی و سایر ملائکه و ملکوتیه.» (حسینی شاه عبدالعظیمی، 1363 ش: ج12، ص 335) و همچنین حضرت رسول اکرم (ص) به حضرت علی (ع) فرمود: یا علی به درستی که خداوند تو را حاضر نمود با من در هفت موضع (که یکی از آن مواضع) در شبی که مرا به آسمان برد. (قمی، 1367 ش: ج2، ص 335) و نیز روایت شده که حضرت علی (ع) فرموده اند: «مالله عزوجل آیة هی اکبر منی» (کلینی، بی تا: ج1، ص 61؛ عطاردی، بی تا: ج1، ص 380)، «برای خدای عزوجل آیتی بزرگتر از من نیست.» بنابراین با توجه به این روایت و متن دعا و روایت نقل شده از پیامبر (ص) در مورد آیه (نجم/18) روشن می شود که منظور از آیت کبری حضرت علی (ع) می باشد. چرا که او امیرالمومنین وصی رسول الله، عبدالله، ولی الله، و اخی رسول الله و حجت الله است. آری او آیت بزرگ خدا و او است که بعد از رسول اکرم (ص) خداوند همه ی خوبی ها و آیات خود را در او اجتباء و جمع کرده است.

8- نبأ عظیم
در آخرین کلام از درود خاص در این بند از دعای افتتاح حضرت علی (ع) نبأ عظیم معرفی شده اند. «النبإ العظیم» اشاره به آیه قرآن دارد: «عم یتساءلون، عن النبإ العظیم» (النبأ/ 2-1)، «از چه سوال می کنند از خبر بزرگ» امام (عج) در دعا می فرمایند: «حضرت علی» نبأ عظیم است. «الذی هم فیه مختلفون» (النبأ/3)، «که درباره آن با هم اختلاف دارند» یعنی بر امامت و ولایت علی (ع) اختلاف داشتند پس خبر بزرگ قرآن، ولایت و امامت علی (ع) است. این تعبیر حاکی از عظمت ایشان است که آینه تمام نمای حق و نشانه عظمت و بزرگی پروردگار است. امام غایب (عج) پیرو درودهای خود، ارکان اصول عقاید را نیز پی ریزی کرده و در هر جمله بابی از آیات قرآنی رابه سوی ما گشوده و این جاست که راز وجه تسمیه ی این دعا به افتتاح بر ما بیشتر روشن می گردد. نبأ: خبری است که فایده و سود بزرگی دارد، که از آن خبر علم و دانش حاصل می شود و بر ظن و گمان غلبه می کند، هیچ گاه گفتن خبر به معنی نبأ درست نیست. مگر این که سه اصل و نتیجه ای که گفته شد و از نبأ فهمیده می شود در آن باشد. 1- سود و فایده 2- علم و دانش 3- غلبه برظن و گمان و به خبری که دروغ نباشد، مثل تواتر و خبر از سوی خدا و از سوی نبی. (راغب اصفهانی، 1412 ق: ج4، ص281) در بیشتر تفاسیر و روایات اهل بیت (ع) در ذیل سوره نبأ آیه «عن نبأ العظیم» چنین آمده است:
1- «نبأ عظیم، جمیع اصول اسلام، که آن اثبات صانع و صفات ثبوتیه و سلبیه الهی و ملائکه و بعث و بهشت و جهنم و رسالت و خلافت است.
2- مراد قرآن است که مخبر باشد بر وقوع بعث و مصدق نبوّت است.» (طبرسی، 1360 ش: ج10، ص 639)
3- نبأ عظیم، نبوت حضرت خاتم (ص) که کفار به هم گفتند: آیا این شخص پیغمبر است یا شاعر یا ساحر یا مجنون. (حسینی شاه عبدالعظیمی، 1422 ق: ج14، ص 9)
4- مراد از نبأ عظیم، ولایت حضرت امیرالمومنین (ع) است و احادیث دال است بر آن، از جمله: الف: سدی روایت نمود که حضرت پیغمبر (ص) فرمودند: مراد از نبأ عظیم ولایت حضرت علی بن ابی طالب (ع) است که خلایق را در قبر از آن سوال کنند و هیچ میّتی نیست در شرق و غرب عالم و در برّ و بحر، مگر آن که منکر و نکیر، چنان چه از پروردگار او و پیغمبر او سوال کنند، از ولایت علی بن ابی طالب (ع) نیز از او پرسند «فطوبی للمصدق بولایته والویل للمکذب بولایته» (کاشانی، 1366 ش: ج 10، صص 125 -126)، «پس خوشا حال آن نیک بختی که به ولایتش تصدیق نموده باشد و او را امام و پیشوای خود دانسته باشد و وای بر آن جاهل که از ولایتش بی بهره باشد.» ب: حضرت صادق (ع) فرمود: نبأ عظیم، ولایت است. (کلینی، بی تا: ج1، ص 418) ج: از حضرت باقر (ع) سوال شد از تفسیر این آیه فرمود: او امیرالمومنین (ع) است. رسول اکرم (ص) فرمودند: «یا علی أنت حجة الله و أنت الطریق الی الله و أنت النبأ العظیم و أنت الصراط المستقیم» (شیخ صدوق، بی تا ج2، ص 6) ای علی تو حجت خدا و تو راه رسیدن به خدا و تو خبر بزرگ و تو راه مستقیم هستی. علامه طباطبائی درباره این دسته اقوالی که «نبأ عظیم» را عقایدی چون اثبات صانع و صفات او و ملائکه و رسل او و مسأله حجت، بهشت و دوزخ و غیر آن بیان کرده می فرماید: “این سوره و آیه متضمن خبر از آمدن یوم الفصل و صفات آن و استدلال برحقیقت آن و تردید ناپذیری آن است و این که در روایات آمده که منظور از «نبأ عظیم» علی (ع) است، این از باب بطن قرآن است نه تفسیر لفظ آیه”. (طباطبائی، 1374 ش: ج20، صص 256 -257) در این جا این توجه را حاصل کرد که در فقرات مورد شرح در همین دعا امام زمان (عج) در فرستادن درود و صلوات به جد بزرگوارش فقط در یک جمله مقام ولایت عهدی آن بزرگوار را تثبیت کرده و تمام مطالب فشرده در چند صد کتاب را در این عبارت خلاصه کرده و عرض می کند: «اللهم و صل علی علی أمیرالمومنین و وصی رسول رب العالمین عبدک و ولیک و أخی رسولک و حجتک علی خلقک و أیتک الکبری و النبإ العظیم»

* نتیجه گیری
بهترین قالب ارتباطی میان انسان و معبود خود، قالب دعا و نیایش است. به طوری که در فرهنگ شیعی مهم ترین آموزه های دینی از این طریق بیان شده است. با توجه به این که دعای افتتاح دربردارنده سه اصل از مهم ترین اصول دین یعنی توحید، نبوت و امامت می باشد؛ لذا می تواند یکی از تأثیرگذارترین ادعیه در جهت تعمیق اثرات معنوی دعا و تحکیم زیربنای اعتقادی افراد گردد. هر کدام از دعاهایی که از پیامبران و امامان معصوم (ع) به دست ما رسیده، خوانی است آسمانی که برای ما گسترده اند تا از آن بهره گیریم و به غنای معنوی دست یابیم. سخن این است که در لابه لای سطور هر دعا، به قدری حقایق نهفته است که زاد و توشه حرکت همیشگی کاروان انسان ها را به سر منزل انسانیت بسنده است، به این شرط که ژرف در آن ها بنگریم و عبارات آن را که در کمترین کلمات، عمیق ترین معانی را دارند سرسری نگیریم و از آن آسان نگذریم. ذکر صلوات در سخنان ائمه مهدی (ع) مورد اهمیت شایانی بوده است به خصوص در دعای افتتاح که، صلوات جامع است، زیرا پس از حمد الهی، بر یکایک معصومین سلام و درود فرستاده شده تا ضمن تصدیق حجیت هر یک از ایشان، بر وجود ملازمت میان سه اصل توحید، نبوت و امامت تأکید گردد.

پی‌نوشت‌ها:

1. دانشیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج.
2. دانش آموخته کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث، دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج.
فهرست منابع
قرآن کریم
نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، انتشارات غرفة الاسلام، بی جا، بی تا.
ابن فارس، ابی الحسین احمد، معجم المقایس فی اللغه، دارالکفر، بیروت، 1415 ق.
ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، دار صادر، بیروت، 1414 ق.
الحرانی، ابی محمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول 6، جامعه مدرسین، بی جا، بی تا.
الزبیدی، سید محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، دارلیبیا بنغازی، بی جا، بی تا
ایزدی، عباس، شرح و تفسیر (عرفانی، فلسفی و اخلاقی) دعای افتتاح، آفتاب خوبان، بی جا، 1383 ش.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، بنیاد بعثت، تهران، 1416 ق.
حسینی شاه عبدالعظیمی، حسین بن احمد، تفسیر اثناعشری، انتشارات میقات، تهران، 1363 ش.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح جوهری، دارالعلم للملابین، بیروت، 1407 ق.
حسینی طهرانی، سید محمد حسین، امام شناسی، موسسه ترجمه و نشر دوره ی علوم و معارف اسلامی، بی جا، 1422 ق.
حسینی مرعشی تستری، نورالله احقاق الحق و ازهاق الباطل، به اهتمام حسن الغفاری، کتابفروشی اسلامیه، بی جا، 1388 ش.
حکیمی، محمد رضا، الحیاه با ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بی جا، بی تا.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ناشر دارالعلم الدار الشامیه، دمشق بیروت، 1412 ق.
راوندی، قطب الدین، الدعوات، انتشارات مدرسه امام مهدی (ارواحنا فداه)، قم، 1407 ق.
زمردیان، احمد، بیان حقیقت بیانات ولی عصر (عج) شرح افتتاح، کتابفروشی اسلامیه، بی جا، 1350 ش.
سید طاووس، علی بن موسی، منهج الدعوات و منهج العبادات، دارالذخائر، بی جا، بی تا.
سیوطی، عبدالرحمن جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر الماثور، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1404 ق.
صابری یزدی، علیرضا، الحکم الزاهره، ترجمه محمد رضا انصاری، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، بی جا، بی تا.
صدوق، محمد بن علی بن حسین (ابن بابویه) قمی، علل الشرائع، ناشر داوری، بی جا، بی تا.
صدوق، معانی الأخبار، جامعه مدرسین، بی جا، بی تا.
صدوق، عیون الاخبار الرضا، نشر جهان، تهران، بی تا.
طالعی، عبدالحسین، درسهایی از دعای افتتاح، شرکت نشر بهینه فراگیر، تهران، 1387 ش.
طاهری، مرتضی، امام یگانه دوران، انتشارات دلیل ما، تهران، 1384 ش.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامی جامعه ی مدرسین حوزه علمیه قم، قم، 1374 ش.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ترجمه مترجمان، انتشارات فراهانی، تهران، 1360 ش
عطاردی، عزیزالله، مسند الإمام الرضا، آستان مقدس (کنگره)، بی جا، بی تا.
عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، انتشارات اسماعیلیان، قم، 1415 ق.
فلاح، سید مجتبی، ره توشه راهیان نور (مروری بر دعای افتتاح)، رشید، قم، 1388 ش.
قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، دارالکتب الإسلامیه، تهران، 1371 ش.
قمی، شیخ عباس، کلیات مفاتیح الجنان، انتشارات پیام اسلام، قم، 1378 ش.
قمی مشهدی، محمد بن محمد رضا، تفسیر کنزالدقائق و بحر الغرائب، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1368 ش.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، دارالکتاب، قم، 1367 ش.
کاشانی، ملا فتح الله، تفسیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ناشر کتابفروشی محمد حسن علمی، تهران، 1366 ش.
کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ترجمه حاج سید جواد مصطفوی، کتابفروشی علمیه اسلامیه، بی جا، بی تا.
لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، دفتر نشر داد، تهران، 1373 ش.
مبرِّد، محمد بن یزید، الکامل فی اللغه و الادب، دارلکتب العلمیه، بیروت، 1416 ق.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار الجامعه لدرر أخبار الائمه الاطهار، دارالکتب الاسلامیه، تهران، بی تا.
محدث اربلی، کشف اللغه فی معرفه الائمه، بنی هاشمی، بی جا، بی تا.
محدث عاملی، زین العابدین کاظمی خلخالی، تفصیل وسائل الشیعه الی التحصیل مسائل الشریعه، آل البیت، بی جا، بی تا.
محمدی ری شهری، محمد، فلسفه امامت و رهبری، انتشارات اسلامی، قم، بی تا.
مسعودی، علی بن الحسین بن علی، مروج الذهب، دارالمعرفه، بیروت، بی تا.
ممدوحی کرمانشاهی، حسن، شهود و شناخت، بوستان کتاب، قم، 1385 ش.
مهدوی کنی، محمد رضا، ترجمه و شرح دعای افتتاح، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1381 ش.
نجفی، هادی، ولایت و امامت، انتشارات دارالذخائر، قم، بی تا.
نویسنده: دکتر سوسن آل رسول
سیده فاطمه رهنما
منبع: فصلنامه قرآنی کوثر شماره 39
کلید واژه های مرتبط: دعای افتتاح، امیرالمومنین، وصی رسول، عبدالله، ولی الله، اخی رسول الله، حجة الله، آیت کبرای الهی، نبأ عظیم.

ویژگی های حضرت علی (علیه السلام) در دعای افتتاح (1)

ویژگی های حضرت علی (علیه السلام) در دعای افتتاح (1)
* چکیده
دعای افتتاح، منقول از امام زمان ارواحنا فداه (عج) است که توصیه شده تا بهترین لحظات مناجات با خدا در ماه مبارک رمضان به مدد آن سپری شود. این دعا مانند سایر ادعیه چنان با تار و پود توحید، رسالت و امامت به هم آمیخته که تفکیک آن ها کاری دشوار است. در دعای افتتاح پس از حمد و ثنای الهی نخست به آستان مقدس پیغمبر اکرم (ص) عرض ادب می شود و پس از صلوات بر وجود پر برکت ایشان با یادآوری خاندان آن حضرت، در خواست درود الهی بر تک تک آن بزرگواران می کند. از آن جا که خاندان رسول خدا (ص) به وسیله حضرت علی (ع) ادامه پیدا می کند، این صلوات از ایشان آغاز می شود و به حضرت مهدی (عج) خاتمه پیدا می کند. و در طی آن به اوصافی از حضرت اشاره می شود که با تحلیل قرآنی آنها می توان به حقایق ارزشمندی دست یافت. از جمله اینکه اعتقاد به امامت از ضروری ترین شروط قبول توحید می باشد.

تبیین بحث
امام شناسی همانند شناخت توحید و در کنار ضرورت پیغمبرشناسی اصلی است که در نگاه اسلام در تحقق راستین اسلامیت هر مسلمان ضرورت اجتناب ناپذیر دارد. (حسینی طهرانی، 1422 ق: ج 1، ص35). «آری آنان که از سوی خدا به رسالت یا امامت در بین مردم منصوب می شوند همانند آئینه ای صاف و صادق اند که دستور الهی را منعکس و به مردم ارائه می دهند و تمام حقیقت آن ها در ظاهر و باطن و گفت و شنود و خواستن و بلکه هر حرکت و سکون، منطبق با اراده ی خداست.» (ممدوحی کرمانشاهی، 1385 ش: ج4، ص 106) فلسفه ی حقیقت امامت یک چیز است و آن هدایت مردم، نورانیت آن ها و الهی کردن جامعه است اما در هر عصری به مقتضیات همان شرایط به شکلی جلوه گری می کند. (طاهری، 1384 ش: ص269) امامت اساسی ترین اصول اجتماعی اسلام و روح این مکتب و رشته ای است که کلیه ی قوانین تکامل انسان را به هم پیوند نموده و در جهت فلسفه آفرینش قرار می دهد و تفکیک این اصل از اسلام اسفناک ترین فاجعه های تاریخ است زیرا با این طرح بدون این که مسلمانان بفهمند اسلام از درون تهی می شود و نماز، روزه، حج، جهاد و… بی خاصیت می گردد و بالاخره کلیه قوانین اسلام که برنامه تکامل انسان است عقیم می ماند. (محمدی ری شهری، بی تا: ص 69) «ولایت و امامت را به حق ما اصحاب امامیه از اصول مذهب شمرده ایم بلکه در واقع آن را می بایست ام الاصول دانست چون اگر این معنا درست شود بقیه ی اعتقادات انسان نیز تصحیح می شود.» (نجفی، بی تا: ص195) یکی از سنت های الهی وجود امام به عنوان حجت خدا و واسطه فیض عالم هستی در هر عصری می باشد. امام صادق (ع) فرموده اند اگر زمین بدون امام باقی بماند ساکنانش را در خود فرو می برد. (کلینی، کافی، ج1) یکی از راه های شناخت امامت، شناخت امامان از طریق اوصافشان می باشد، اوصافی که در متون موثق مذهبی با آنها توصیف شده اند. سر سلسله امامت شیعی حضرت علی (ع) در دعای افتتاح این گونه معرفی شده اند: «اللهم و صل علی علی أمیر و المومنین و وصی رسول رب العالمین عبدک و ولیک و أخی رسولک حجتک علی خلقک و آیتک الکبری و النبإ العظیم»، «خدایا درود فرست بر علی (ع) که سردار و پیشوای مومنین است وجانشین پیامبر خدا، پروردگار جهانیان، بنده تو و ولی تو و برادر رسول توست و نشانه تو بر خلق توست، اوست که نشانه و آیه ی بزرگ تو و خبر بزرگ تو است.»

* ویژگی های حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در دعای افتتاح:

1- امیرالمومنین
امام عصر (عج) ابتداً، امام علی (ع) را با لقب امیرالمومنین معرفی کرده اند و این خود نکته جالبی است چرا که مقام وصی، عبد، ولایت، حجت، آیت کبری، نبأ عظیم در جای خود شاید خیلی مهم تر از این لقب ایشان باشد اما امام زمان (عج) از مقدم آوردن این لقب هدفی خاص داشته اند و ناگفته پیداست که در حکومت اسلامی، شخص باید دارای صفات و ویژگی هایی باشد تا امیرالمومنین و رهبر شود. امام (ع) گویا حرف آخر را اول زده اند و این حاکی از شدت حزن ایشان به خاطر اذیت ها و اجحاف هایی است که در حق امیرالمومنین (ع) شد. گویا می فرمایند: یک کلام حضرت علی (ع)، امیرالمومنین است و دیگر هیچ. واژه امیر از «مار، یمیر، میره» به معنی طعام دادن و آذوقه خوب برای خانواده تهیه کردن است. (راغب اصفهانی، 1412ق: ص783؛ قرشی، 1371 ش: ج7، ص 324) از حضرت ابولحسن (ع) سوال شد چرا آن حضرت امیرالمومنین نامیده شد؟ فرمود: زیرا او مومنین را طعام علمی می دهد مگر نشنیده ای که خدا در کتابش می فرماید: «و نمیر اهلنا» (یوسف/ 65)، «و ما خانواده خود را طعام می دهیم» و در روایت دیگر در جواب این سوال امام باقر (ع) فرمودند: «لأنه میره العلم یمتار منه و لایمتار من أحد غیره» (کلینی، بی تا: ج1، ص 412؛ صدوق، بی تا: ج1، ص 160) زیرا حضرت (ع) طعام و خواربار علم بود که دیگران از او تغذیه می کردند و احدی غیر از آن حضرت این طور نبود. ممکن است مقصود از روایت این باشد که حکام و زمامداران دیگر که امیر مردم هستند غذای جسمی و خواربار و آذوقه ی معاش آن ها را منظم می کنند و در دسترس آن ها می گذارند تا زندگی حیوانی آن ها اداره شود ولی حکومت علی (ع) علاوه بر جنبه ی معاش مردم از نظر غذای روحی و زندگی علمی و معنوی افراد مورد توجه است و اختصاص به مومنین هم دارد، زیرا تنها ایشانند که از علوم آن حضرت استفاده می کنند. رسول خدا (ص) در مورد حضرت علی (ع) فرمودند: او از من است و من از اویم او مولا و امیر هر کسی است که من رهبر و امیر اویم و من رهبر تمام مسلمانانم و من و او پدران این امتیم. (مجلسی، بی تا: ج38، ص91)
امیرالمومنین یکی از القابی است که پیامبر اکرم (ص) طبق روایت به حضرت علی (ع) اختصاص داد آن گاه که پیامبر (ص) زنده بودند، علی (ع) را به عنوان امیرالمومنین لقب داد و معرفی کرد. گرچه پیشوایان دین و ائمه ی معصومین
(ع) همه امیرالمومنین هستند ولی این لقب تنها به حضرت علی (ع) اختصاص یافت و دیگر ائمه اهل بیت (ع) حاضر نبودند کسی آن ها را امیر المومنین خطاب کند.
(مهدوی کنی، 1381ش: 187) «از امام صادق (ع) سوال شد که به امام قائم به عنوان امیرمومنان سلام می کنند؟ فرمودند: نه، آن نام را خدا مخصوص امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) نموده پیش از او کسی بدان نام، نامیده نشده و بعد از او هم جز کافر آن نام را برخود نبندد.» (کلینی، بی تا: ج1، ص411) پس واژه امیرالمومنین تنها یک کلمه نیست چرا که در مورد واژه ها این محدودیت وجود ندارد چیزی فراتر از یک واژه و لقب است. در حالی که اولین ویژگی برای پیامبر (ص) در این دعا، عبد بودن حضرت ذکر شده و اختلافی بر این مطلب بین مسلمانان نیست، بنابراین امام (ع) به خاطر اختلاف مردم بر سر امارت امیرالمومنین (ع) و وصایت حضرت رسول رسول (ص)، این ویژگی و لقب را بر صفت عبودیت ایشان تقدم داشته اند تا تایید و تأکیدی بر امامت حضرت علی (ع) باشد.

2- وصی رسول
وصی یعنی سفارش شده و جمع آن اوصیاء است. مالی را به او وصیت کردم یعنی برای او قرار دادم. (ابن منظور، 1414 ق: ج15، ص 394) معنای دیگر وصی اتصال و وصل کردن است و “ارض واصیه”، یعنی زمینی که پوشیده از گیاه است. (جوهری، 1407 ق: ج6، ص 2525) بنابراین در ماده وصی یک نوع ارتباط و اتصال وجود دارد. اصل کلمه وصی به معنای اتصال چیزی به چیز دیگر است. (ابن فارس، 1415 ق: ص 1094) بنابراین وصی کسی است که نوعی ارتباط در ارسال سفارش از وصیت کننده به دیگران دارد و در واقع وصیت آن است که موصی کارش را به کارهای وصی متصل می کند یا کارهای قبل از مرگ یعنی امر دنیا را به کارهای بعد از مرگ یعنی آخرت متصل می کند. بدین سبب معنی اصطلاحی وصیت، اتصال کارهای وصیت کننده به وصی و تداوم آن از ناحیه ی اوست. در قرآن کریم از ماده وصی 32 مورد از مشتقات آن ذکر شده است که به معنی وصیت و سفارش به کار رفته اند مانند: «و وصی بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنی إن الله اصطفی لکم الدین فلا تموتن إلا و أنتم مسلمون» (البقرة/ 132)، وصیت پیامبران عهد و پیمانی است که پیامبران به اوصیای خود نموده اند تا پس از آن ها به تبلیغ شریعت آن ها بپردازند و سرپرستی امتشان را به عهده بگیرند. تعیین وصی از آدم تا خاتم ادامه داشته است و این جای هیچ شکی ندارد و نصوص تاریخی این موضوع مهم را اثبات می کند. وصیت در تمام قرون و تاریخ بشریت جاری بوده است تا آینه خداوند این نور را در عبدالمطلب و سپس در فرزندان عبدالله پدر رسول خدا (ص) قرار داد. (مسعودی، بی تا: ج1، ص 38) رسول خدا (ص) فرمودند: علی بن ابی طالب بعد از من امام، پیشوا و جانشین من است. (مجلسی، بی تا: ج38، ص 90) وصی یکی از امتیازات و صفات حضرت علی (ع) است چرا که او وصی و جانشین پیامبر (ص) است. وقتی که آیه شریفه «و أنذر عشیرتک الاقربین» (الشعراء/ 214) نازل شد، پس از سه سال تبلیغ مخفیانه به پیامبر دستور رسید که از امروز باید دعوتت را آشکار کنی و در مرحله نخست بایستی رسالتت رابه نزدیکانت و قوم و قبیله ات ابلاغ کنی و آن ها را بیم دهی. پیامبر (ص) خویشان خود را به میهمانی فراخواند و از آن ها سه روز پذیرایی کرد و فرمود من پیامبر خدا هستم، و من بهترین ارمغان و خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خداوند مرا دستور داده تا شما را به سوی او دعوت کنم. کدام یک از شما شریک و یار من در انجام رسالت می شود تا برادر، وصی و خلیفه من در میان شما باشم، که این جریان به «حدیث یوم الدار» معروف است (مهدوی کنی، 1381ش: ص188) که نهایتاً جمعیت همگی سرباز زدند جز علی (ع) که از همه کوچکتر بود. او برخاست و عرض کرد پیامبر خدا! من در این راه یار و یاور توام. پیامبر (ص) دست برگردن علی (ع) نهاد و فرمود: «أن هذا أخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوه» (این بردار و وصی و خلیفه من در میان شماست، از او فرمان برید و به گفته ی وی گوش فرا دهید. (حسینی مرعشی تستری، 1388 ش: ج4، ص 62) هم چنان که رسول اکرم (ص) در ایامی که نزدیک به پایان عمر مبارکشان بود چند مرتبه مولا امیرالمومنین (ع) را طلبید و امر وصایت را به او واگذار فرمود و انگشتر و شمشیر و زره و جمیع سلاح دیگر خود را به او عطا فرمود و در آخرین روز پایان عمر شریفش که ضعف زیادی بر او مستولی شده بود فرمود بخوانید برادرم و یاورم علی را و چون امیرالمومنین حاضر شد رسول اکرم (ص) با همان حال ضعف اشاره به سوی او کرده و او را نزدیک طلبید تا به حدی که آن دو بزرگوار روی را بر هم چسبانیدند و رسول (ص) زمانی طولانی با او راز گفت و آن چه را که باید سفارش کرد، پس امیرالمومنین (ع) برخاست مردم او را گفتند: یا ابالحسن چه رازی بود که پیغمبر با تو می گفت حضرت فرمود که هزار باب از علم تعلیم نمود که از هربابی هزار باب مفتوح می شود و وصیت کرد مرا به آن چیزی که به جا خواهم آورد. إن شاالله تعالی. (زمردیان، 1350 ش: صص 315-314) پیامبر در هر سفری کوتاه یا بلند خود، فردی به جای خود می گماشت که مردم در غیاب حضرتش به مدت چند روز یا چند هفته سرگردان نمانند. آیا قابل تصور است که پیامبر خاتم (ص)، برای دینی که جهانی است و جاودانگی، یعنی برای تمام زمان ها در تمام نقاط زمین جریان دارد جانشینی به جای خود نگمارد و این جانشین باید که مانند پیامبر واجد، والاترین فضایل و برترین فرد امت باشد.

3- عبدالله
مقام بندگی مقدّم بر همه ی ویژگی های کمال در انسان های برگزیده می باشد همان طور که اوصاف پیامبر (ص) نیز این گونه آورده شده «عبده و رسله». بندگی تنها یک ادعا از طرف بنده و عبد به مولای خود نیست بلکه رتبه و شأن است هر که را خداوند برگزیند در صف بندگانش وارد می کند و در جوار خود جای می دهد و بنده استحقاق و شایستگی فرمانبرداری و طاعت خدا را پیدا می کند و بالاترین مقام برای انسان بندگی است که براساس تمام مقامات و مراتب کمال به آن نایل می شود و این جاست که علی ابن عبد خالص خداوند می فرماید: «الهی کفی بی عزا أن اکون لک عبدا و کفی بی فخرأ أن تکون لی ربا» (مجلسی، بی تا: ج74، ص402)، «ای معبود من این سربلندی برای من بس که بنده ی تو باشم و این برای من کافی است که پروردگارم باشی.» و او که پا جای پای امام و مقتدایش رسول الله (ص) می گذارد و آینه ی تمام نمای پیامبر (ص) می باشد و قدمی از فرمان مولای خود بیرون نمی گذارد و عبد و تسلیم و محض پروردگار خود می باشد و نهایت عبد بودن در عبادات او بر دوست و دشمن آشکار است.

4- ولی الله
آیات بسیاری در قرآن وجود دارد که امامان معصوم (ع) در تأویل و تفسیر، به مقام ولایت علی (ع) اشاره کرده اند چرا که آنان به حق مفسران قرآنند و حتی مرحوم کلینی در یک باب از کافی 92 روایت ذکر می کند که تأویل آیات قرآن مربوط به ولایت می باشد و خداوند برای اتمام حجت با هر بهانه جویی و در تأیید مقام ولی الله بودن حضرت علی (ع) و در تأکید این که ولایت، ضروری ترین شرط توحید است و ولایت علی بن ابی طالب (ع) پناهگاهی است برای پیروان او، در حدیث مشهوری که به نام حدیث «سلسله الذهب» می باشد چون در سلسله سند آن، هشت معصوم قرار دارند فرمایشات محکمی فرموده اند. امام رضا (ع) از پدرانشان و پدرانشان از نبی (ص) نقل کردند که : «سمعت الله عزوجل یقول: لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی بشروطها و أنا من شروطها» (شیخ صدوق، بی تا: ج2، ص 137؛ مجلسی، بی تا: ج49، ص 123؛ محدث اربلی، بی تا: ج2، ص 308) «کلمه «لا اله الا الله» پناهگاه من است هر کس داخل پناهگاه من گردد، از عذاب من در امان است اما با شرایطی و من هم جزو آن شرایط هستم.» پس کلمه توحید وقتی نجات دهنده از عذاب الهی خواهد بود که همراه ولایت ائمه (ع) و در واقع توحید خالص فقط در این صورت محقق می گردد. لذا ولایت امیرالمومنین علی (ع) همان اثری را دارد که کلمه توحید دارد. ممکن است کسی در ظاهر اهل توحید باشد ولی اگر اهل ولایت نباشد توحیدش پذیرفته نیست، ولی اگر کسی به راستی اهل ولایت امیرالمومنین (ع) باشد هم توحیدش پذیرفته است و هم به نبوت و رسالت پیامبر اکرم (ص) اقرار کرده است زیرا ولایت امیرالمومنین (ع) و سایر ائمه (ع) روح و اساس توحید و نبوت می باشد. خداوند می فرماید: « إنما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنواالذین یقیمون الصلاة و یوتون الزکاة و هم راکعون» (المائده/55)، «سرپرست و رهبر شما تنها خداست و پیامبر او و آن ها که ایمان آورده اند و نماز را به پا می دارند و در حال رکوع، زکات می پردازند.» این ولایت در رتبه ی پس از ولایت خدا و رسول قرار می گیرد و جانشین رسول الله (ص) واقع می شود. تعابیر واژه ی ولی بر ولایت اشارت دارد که آن ها ولی و سرپرست است و اولی به تصرف بر مؤمنانند چنان که می فرماید: «النبی أولی بالمومنین من انفسهم» (الاحزاب/6)، «رسول خدا نسبت به مومنان از خودشان بیشتر اختیار دارد.» و در اهمیّت و نقش بسیار حساس و اساس مقام ولایت، «از امام باقر (ع) روایت است که فرمود: اسلام بر پنج پایه گذاشته شده نماز، زکات، روزه، حج، ولایت. سوال شد: کدام یک از آن ها افضل می باشد فرمود ولایت از همه آن ها افضل است و کلید آن ها می باشد و راهنمای مردم به آن چهار پایه است.» (مجلسی، بی تا: ج65، ص 332) همان طور که مفتاح، معنای گشایش و گشودن را در خود دارد، ولایت نیز به کلید تشبیه شده چرا که کلید بازکننده درهای بهشت است. زیرا وقتی ولایت باشد نماز، زکات، روزه و حج، معنا و ارزش پیدا می کنند و در نبودن ولایت، هیچ کدام از این ها، برای انسان سودی نخواهد داشت. چون مانند گنجینه هایی هستند بدون کلید و در اهمیت شناخت و پیروی از ولی خدا امام باقر (ع) فرموده اند: «أما او أن رجلا قام لیله و صام نهاره، و تصدق بجمیع ماله، و حج جمیع دهره و لم یعرف ولایة ولی الله فیوالیه و یکون جمیع أعماله بدلالة منه الیه ما کان له علی الله حق فی ثوابه و لا کان من أهل الایمان» (حکیمی، بی تا: ج2، ص 618)، «آگاه باشید که اگر مردی همه شب به نماز برخیزد و روزش را روزه بدارد و همه مال خود را در راه خدا انفاق کند و پیوسته به زیارت خانه خدا رود و از ولایت ولی خدا آگاه نباشد تا از او پیروی کند همه اعمالش به راهنمایی او باشد، چنین کسی را حق پاداش از خدا به خاطر همه آن چه کرده است نیست و نیز از اهل ایمان به شمار نمی رود.»
نویسنده: دکتر سوسن آل رسول (دانشیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج.)
سیده فاطمه رهنما (دانش آموخته کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث، دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج)
منبع: فصلنامه قرآنی کوثر شماره 39
کلید واژه های مرتبط: دعای افتتاح، امیرالمومنین، وصی رسول، عبدالله، ولی الله، اخی رسول الله، حجة الله، آیت کبرای الهی، نبأ عظیم.

حدیث منزلت

حدیث منزلت
از جمله براهین برتری امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) بر سایر صحابه و از دلایل اثبات امامت و خلافت آن حضرت حدیثی است که نزد علمای اسلام به نام حدیث منزلت معروف است. رسول الله (ص) به مناسبت های مختلف علی (ع) را نسبت به خود در منزلت و مقام هارون برای موسی معرفی نموده و بدو فرموده است: انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. یعنی : تو برای من در مقام و منزلت هارون از موسی هستی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود و با این سخن به همه خاطر نشان کرد که مانند هارون برای موسی، علی هم برادر و وزیر و معتمد و معاون و خلیفه من است و هیچ یک از خویشان و یاران من به قدر علی به من نزدیک نیستند (صحیح ترمذی، 2/301؛ مسند، ابن حنبل، 1/179 و 3/338؛ مناقب، ابن حنبل، حلیة الاولیاء، حافظ ابو نعیم اصفهانی، 7/195؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 1/324، 4/204، 9/292؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، 12/1155 به بعد) .

ذیلا چند صورت از حدیث منزلت با اشاره به موارد و مناسبات صدور آن نقل می گردد: 1) رسول الله (ص) بعد از ورود به مدینه برای تحکیم وحدت در امت اسلامی و ایجاد انس و الفت بین مهاجرین و انصار مسلمانان را با یکدیگر برادر ساخت و علی را به برادری خویش اختصاص داد . عبدالله بن عباس حدیث ذیل را در این باره روایت کرده است: «لما آخی النبی بین اصحابه من المهاجرین و الانصار فلم یواخ بین علی بن ابی طالب علیه السلام و بین احد منهم خرج مغضبا حتی اتی جدولا فتوسد ذراعه… الی ان قال له: قم فما صلحت ان تکون الا ابا تراب . اغضبت علی حین واخیت بین المهاجرین و الانصار و لم اواخ بینک و بین احد منهم؟ اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لیس بعدی نبی. الا من احبک حف بالامن و الایمان و من ابغضک اماته الله میتة الجاهلیة و حوسب بعمله فی الاسلام. یعنی: وقتی که پیامبر (ص) بین اصحاب خود از مهاجرین و انصار پیوند برادری بست و علی بن ابی طالب (ع) را با هیچ یک از ایشان برادر نساخت علی خشمگین از مسجد بیرون رفت تا به جدولی (نهری خشک) رسید ذراع (آرنج) خود را زیر سر گذاشته (استراحت نمود. رسول الله (ص) وقتی او را نیافت در پی او رفت تا علی را در جدول روی خاک خفته یافت) پس بدو فرمود: برخیز که شایسته ترین نام برای تو آن است که ابوتراب باشی. آیا بر من خشمگین شدی که بین مهاجرین و انصار پیوند برادری بستم و ترا به هیچ کدام از ایشان برادر نساختم؟ آیا خشنود نیستی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و جانشین) جز این که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟ هان ای علی! هر کس ترا دوست بدارد امن و امان از هر سو او را فرا می گیرد و هر کس دشمن تو باشد خدا او را به مرگی چون مرگ بت پرستان بمیراند و به عملش در اسلام حسابرسی و بازجوئی خواهد شد. این حدیث را طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل سید مرتضی فیروزآبادی در فضائل الخمسة فی الصحاح الستة، 1/311) محب طبری مشروحا در الریاض النضرة (1/13)، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد (9/110) و علی متقی در کنز العمال (12/1175) روایت کرده اند؛ 2) حدیث ذیل از امیرالمؤمنین (ع) روایت شده که ترجمه آن چنین است: «رسول الله (ص) اراده فرمود با او برای جهاد عازم یکی از غزوات شویم. پس جعفر را پیش خواند و امر کرد در مدینه به جای او باقی بماند. جعفر گفت: ای فرستاده خدا. من هرگز بعد از تو نمی توانم در مدینه بمانم. پس مرا پیش خواند و پیش از اینکه سخنی بگویم سوگند داد در مدینه به جانشینی او بمانم. من به گریه افتادم. فرمود چرا گریه می کنی ای علی؟ گفتم: ای فرستاده خدای سه امر است که مرا می گریاند. تنها یک سبب نیست. نخست آنکه فردا قریش می گویند: علی چه زود از همراهی پسر عمش سرباز زد و او را تنها گذاشت. دیگر این که می خواستم در جهاد فی سبیل الله حاضر باشم. خدای می فرماید: و لا یطؤن موطئا یغیظ الکفار الخ (توبه، 120)، یعنی: اهل مدینه و اعرابی که در اطراف ایشانند نباید که همراه رسول الله نروند و نباید جان خود را از جان او عزیزتر بشمرند. زیرا هیچ تشنگی و ماندگی و گرسنگی در راه خدای به ایشان نمی رسد و پای بر زمینی که موجب غیظ کفار گردد نمی گذارند و هیچ گزندی به دشمن نمی رسانند مگر آن که خدای در برابر هر یک از آنها عمل صالحی می نویسد… می خواستم به اجر جهاد برسم. موجب دیگری که مرا می گریاند آن است که می خواستم در این غزوه از فضل خدا (غنیمت) بهره ور گردم رسول الله (ص) فرمود: اما این که گفتی قریش خواهد گفت : علی چه زود از یاری پسر عم خود باز ایستاد و او را خوار گذاشت، همانا تو به من تأسی کرده ای قریش مرا هم ساحر و کاهن و کذاب خواندند. اما این که گفتی خواستار اجر جهادی «اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ آیا خشنود نمی شوی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و خلیفه) جز اینکه بعد از من

190

پیغمبری نیست. و اما این که گفتی فضل (غنیمت) خدا را می جوئی این دو بهار فلفل است که از یمن برای ما آورده اند. آن را بفروش و تو و فاطمه از بهای آن بهره مند شوید تا خداوند فضل و نعمت خود را به شما برساند. به هر صورت امور مدینه جز با من یا تو به صلاح نمی انجامد» . این حدیث را بزاز و ابوبکر عاقولی و ابن مردویه اصفهانی و حاکم نیشابوری روایت کرده و حاکم آن را صحیح دانسته است. همچنین سیوطی در الدر المنثور تفسیر آیه «ما کان لاهل المدینة و من حولهم من الاعراب (توبه، 120) که ترجمه آن گذشت، نقل کرده است. ابن حجر در اتحاف المهرة باطراف العشرة گوید: وزن هر بهار سیصد رطل عراقی است. هر رطل عراقی برابر است با دوازده اوقیه یا صد و سی درهم یا نود و یک مثقال. چون جعفر بن ابی طالب یکسال قبل از غزوه تبوک به شهادت رسیده بود و سردار دیگری به نام جعفر در بین صحابه نبود این حدیث شریف باید مربوط به زمانی قبل از غزوه تبوک باشد (کنزالعمال، 12/1173 به بعد؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، 84؛ فضائل الخمسة، 1/302 و سایر مآخذ) ؛ 3) در مناقب ابن حنبل (خطی ورق 125) از سعد بن ابی وقاص روایت شده است که پیغمبر فرمود: یا علی. اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ متقی هندی این حدیث را در کنز العمال (13/1126 به بعد، 15/432) از مسند ابن حنبل و سنن ابن ماجه قزوینی نقل کرده است؛ 4) ابن عباس از رسول الله (ص) حدیث کرده است که آن حضرت به امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انک لست بنبی. انه لا ینبغی لی ان اذهب الا و انت خلیفتی. یعنی آیا تو راضی نیستی که برای من در مقام هارون برای موسی باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را علی متقی در کنز العمال (12/1171) به روایت از احمد بن محمد بن حنبل در مسند و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین و با مختصر اختلاف لفظی بخاری در صحیح در بدء الخلقه باب مناقب علی بن ابی طالب و مسلم بن حجاج در صحیح در باب فضائل علی بن ابی طالب و ابن ماجه در سنن (به روایت فضائل الخمسة، 1/299) و ابو داوود طیالسی در مسند (1/28) و حافظ ابونعیم در حلیة الاولیاء (7/194) روایت کرده اند؛ 5) عبدالله بن احمد بن محمد بن حنبل از پدرش و او از ابوسعید و او از سلیمان بن بلال و او از جعید بن عبدالرحمان و او از عایشه دختر سعد بن ابی وقاص و عایشه از پدرش چنین آورده است: «علی با پیغمبر (ص) تا ثنیة الوداع بیرون رفت و گریه می کرد. او می گفت: مرا با زنان بر جای می گذاری؟ پیغمبر فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا النبوة؟ آیا نمی خواهی برای من به جای هارون برای موسی باشی مگر در پیغمبری؟ این حدیث در مناقب ابن حنبل (ورق 126) تاریخ بغداد (8/52) خصائص نسائی و تفسیر سیوطی (فضائل الخمسة، 1/303) نقل شده است؛ 6) سعد بن ابی وقاص چنین حدیث کرده است: «علی را سه برتری و امتیاز است که اگر یکی از آنها را من می داشتم برایم از شتران سرخ موی (ثروت بسیار) محبوبتر بود: رسول الله بعد از نزول وحی (آیه تطهیر) علی و فاطمه و دو پسر ایشان را زیر بالاپوش خود برد و گفت: خدایا اینها اهل من و اهل بیت منند. و علی را در یکی از غزوات در مدینه به خلیفتی گذاشت. گفت: یا رسول الله آیا مرا با زنان و کودکان بر جای می گذاری؟ رسول الله به او گفت: آیا خشنود نیستی که برای من به جای هارون برای موسی باشی «اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبوة بعدی؟ و سخن او در روز خیبر که سوگند می خورم فردا این رایت (درفش) را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد و خدای به دست او فتح را روزی خواهد کرد. پس مهاجران همه به سوی او گردن کشیدند تا خود را به نظر رسول الله (ص) درآورند ولی آن حضرت فرمود: علی کجاست؟ گفتند به درد چشم مبتلی است، فرمود او را بخوانید. پس علی را نزد رسول الله (ص) آوردند . او آب دهان در چشم علی چکانید (و فورا بهبود یافت) پس خدای خیبر را به دست علی گشود» این حدیث از کنز العمال (15/411) و اعیان الشیعة (1/352) نقل شده است؛ 7) حدیث ذیل را عمر بن الخطاب از رسول الله روایت کرده است: «انما علی منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی این است و جز این نیست که علی برای من به جای هارون برای موسی است (برادر و خلیفه) جز این که بعد از من پیامبری نیست» این حدیث را علی متقی در کنز العمال (12/1174 به بعد) به روایت از ابن عباس و اسماء بنت عمیس آورده است؛ 8) اسماء بنت عمیس چنین حدیث کرده است: «هبط جبرئیل علیه السلام علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: علی منک بمنزلة هارون من موسی لکن لانبی بعدک همانا خدایت سلام می رساند و به تو می گوید: علی برای تو به جای هارون برای موسی است. لکن بعد از تو پیغمبری نیست» این حدیث را محب طبری در الریاض النضرة (3/154) به نقل از ابن عساکر و او از ابوذر غفاری روایت کرده است؛ 9) حدیث ذیل را ابن عباس روایت کرده است : «عمر بن الخطاب گفت: از علی به بدی یاد می کنید زیرا من از رسول الله سه خصلت (امتیاز) درباره او شنیدم که اگر یکی از آنها را من داشتم برایم از هر چه آفتاب بر آن تافته است گرامی تر بود. من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از صحابه همراه رسول الله (ص) بودیم. او تکیه بر علی بن ابی طالب داشت… تا این که دست بر شانه علی زد و گفت : ای علی تو از همه مؤمنان زودتر ایمان آوردی و زودتر مسلمان شدی. سپس گفت:

191

انت منی بمنزلة هارون من موسی، تو برای من به جای هارون برای موسی (برادر و خلیفه) هستی. و فرمود: بر من دروغ می بندد کسی که ادعا می کند دوست من است ولی ترا دشمن می دارد» این حدیث را حسن بن بدر در مارواه الخلفا حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، شیرازی در الالقاب و ابن النجار و جمعی دیگر از محدثین روایت کرده اند؛ 10) پیشوای حنبلیان امام احمد در مسند (1/331) به اسناد خود از عمر بن میمون چنین حدیث کرده است: «من نزد ابن عباس نشسته بودم که یک گروه نه نفری پیش او آمدند و بدو گفتند: ای پسر عباس، یا همراه ما به گوشه خلوتی بیا و یا مجلس را از این جمع که نزد تواند بپرداز. ابن عباس گفت: من با شما می آیم . او در آن وقت هنوز کور نشده بود و چشمش سالم بود. پس به کناری رفتند و شروع به سخن کردند و چندی با هم حرف زدند که ما نمی شنیدیم چه می گویند. پس ابن عباس نزد ما بازگشت و در حالی که گرد و خاک جامه خود را تکان می داد گفت: اف و تف. اینها از کسی بدگوئی کردند که ده و اند فضیلت دارد. سپس فضائل علی (ع) را که به ایشان گفته بود برای ما شمردن گرفت… گفت: پیغمبر خدای با مردم به غزوه تبوک بیرون شد. علی گفت: آیا من هم با تو خواهم آمد؟ فرمود: نه. پس علی (ع) بگریست. پیغمبر (ص) بدو گفت: آیا خشنود نیستی که از برای من مقام و منزلت هارون را نزد موسی داشته باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را امام نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) (64)، حاکم نیشابوری در المستدرک (3/132)، محب طبری در الریاض النضرة (2/203) و هم او در ذخائر العقبی (85)، ابن کثیر در البدائة و النهایة (7/337)، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد، (9/108) ؛ ابن حجر عسقلانی در الاصابة فی معرفة الصحابة (2/509) و امینی در الغدیر، (1/50) و سایر محدثین شیعی و سنی این حدیث را روایت کرده اند؛ 11) حدیث ذیل را مأمون عباسی از هارون الرشید روایت کرده است: «سفیان ثوری نزد من آمد. او را گفتم بهترین حدیثی را که از فضائل علی (ع) می دانی برای من روایت کن. سفیان گفت: سلمة بن کهیل از حجبة بن عدی از علی علیه السلام روایت کرده است که پیغمبر (ص) مرا گفت: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» (کنزالعمال به روایت از ابن النجار، 6/402؛ الریاض النضرة، 2/162؛ تاریخ بغداد، 4/71) ؛ 12) در صحیح باب فضائل صحابه از سعید بن مسیب از عامر بن سعد بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت شده که پیغمبر (ص) به علی (ع) فرمود: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» سعید آورده است که خواستم این حدیث را از زبان سعد بشنوم. پس نزد او رفتم و حدیث عامر را بازگو کردم. سعد وقاص گفت: آری من خود این حدیث را از رسول الله (ص) شنیدم. سپس انگشتهایش را در دو گوشش نهاد و گفت با این گوشهایم شنیدم و اگر خلاف گفته باشم بیمار و ناشنوا شوند. این حدیث را ابن اثیر در اسد الغابة (4/26)، امام نسائی در خصائص (79) فیروزآبادی در فضائل الخمسة (1/300) خطیب در تاریخ بغداد (10/43، 12/323) و ابن عبدالبر در الاستیعاب (2/459) … روایت کرده اند؛ 13) خطیب در تاریخ بغداد (7/452) چنین آورده است: «عمر بن الخطاب مردی را دید که به علی دشنام می دهد. به او گفت: تو مردی منافقی زیرا من خود از رسول الله (ص) شنیدم که می فرمود: «انما علی منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» این حدیث را محب طبری نیز در الریاض النضرة (2/163) روایت کرده است. ابن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحیح البخاری (8/76) بعد از نقل حدیث منزلت از صحیح مسلم و صحیح ترمذی گوید: «این حدیث را علاوه بر سعد وقاص و ابوهریره و ابن عباس و جابر بن عبدالله و براء بن عازب و زید بن ارقم و انس بن مالک و جابر بن سمره و حبشی بن جناده و معاویه و اسماء بنت عمیس … گروه دیگری هم از صحابه روایت کرده اند (فضائل الخمسة، 1/301) ؛ 14) محمد بن اسحاق راوی احادیث سیره و مغازی رسول الله در اخبار غزوه تبوک آورده است که: «… رسول الله علی بن ابی طالب را در مدینه به خلیفتی گذاشت… پس منافقان به بدگویی پرداختند و گفتند: او را بدان سبب با خود نبرده که بر وی ثقیل آمده و خواسته است خود را از او سبک سازد… علی سلاح خود را برگرفت و به دنبال رسول الله شتافت تا در جرف بدو رسید. عرض کرد ای پیغمبر خدای، منافقین گمان بردند که وجود من بر تو سنگینی کرده و خواسته ای خود را از من سبک سازی. پیغمبر فرمود: دروغ گفته اند، افلا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی؟ (سیره ابن هشام، 2/310؛ تاریخ طبری، 2/368؛ طبقات ابن سعد، 3 1/15) ؛ 15) پیشوای حنبلیان امام احمد بن محمد بن حنبل روایت کرده است که: مردی نزد معاویة بن ابی سفیان آمد و از او مسأله ای پرسید. گفت برو از علی بن ابی طالب بپرس که او آن را از من بهتر می داند. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو را از جواب علی بیشتر دوست دارم. معاویه گفت: چه حرف زشتی زدی و چه سخن ناشایستی بر زبان آوردی. تو مردی را دوست نمی داری که رسول الله (ص) او را به خاطر علمش بسیار گرامی می داشت . به تحقیق که آن حضرت به علی فرمود: انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی، و من شاهد بودم که مسأله مشکلی برای عمر پیش آمد اما او گفت (باکی نیست) علی اینجا هست (و هر مشکلی را حل می کند) سپس به آن مرد گفت برخیز که خدا پاهایت را از حرکت باز دارد و قائم و استوار ندارد. این حدیث را علاوه بر مناقب ابن حنبل (ورق 116 نسخه عکس) الریاض النضرة (2/195) نیز به

192

روایت از ابوحازم نقل کرده است.

حدیث منزلت که قطعیت صدور آن مورد اعتراف بزرگان علمای اسلام و ثقات محدثین شیعی و سنی است از لحاظ صحت اسناد و اثبات دلالت بر تقدم و افضلیت علی بر سایر صحابه از مدارک ثابت و مسلم شیعیان شمرده می شود (الاستیعاب به نقل سید محسن امین در اعیان الشیعة، 1/371) . به اسناد معتبر از امیرالمؤمنین (ع) و عمر بن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و معاویه و ابوسعید خدری و ام سلمه و اسماء بنت عمیس و سایر یاران رسول الله (ص) روایت شده و در صحاح و مسانید عمده چون صحیح بخاری و صحیح مسلم و صحیح ابن ماجه و سنن بیهقی… ثبت است. دلالت حدیث بر مطلوب نیز صحیح است. استثناء و تخصیص یعنی استثناء کردن مقام نبوت و تخصیص سایر صفات هارون به علی (ع) ثابت می کند که آن حضرت نزدیکترین و محبوبترین و معتمدترین صحابه برای پیغمبر بوده است. شیخ مفید در الارشاد (اعیان الشیعة، 1/371) آورده است که این حدیث متضمن نص رسول الله (ص) بر امامت علی (ع) و اختصاص او به خلافت و برتری و امتیاز او بر همه کسانی است که خصوصیات هارون را برای موسی نداشته اند. این امتیازات از زبان موسی بدین شرح آمده است: «… و اجعل لی وزیرا من اهلی هارون اخی. اشدد به ازری . و اشرکه فی امری. کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا (طه، 34) خدایا برای من وزیری از خاندان من تعیین فرما. او برادرم هارون است. خدایا پشت مرا با وجود او محکم کن و او را در کار پیغمبری شریک من ساز تا ترا به پاکی یاد کنیم و ترا فراوان در یاد داریم. وظایف هارون نیز باز از زبان موسی چنین بوده است: «و قال موسی لاخیه هارون: اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین (اعراف، 142) و موسی به برادرش هارون گفت: خلیفه من باش در قوم من و کار بنی اسرائیل را اصلاح کن و راه تباهکاران را مپوی. پس به موجب این حدیث غیر قابل انکار جمیع آنچه درباره هارون برای موسی ثابت شده غیر از مقام نبوت آن همه برای علی (ع) نیز ثابت شده است. میر حامد حسین کنتوری نیشابوری همه اسامی رجال و صور و الفاظ حدیث منزلت و اسناد صحت آن را در مجلد دوم از منهج دوم عبقات الانوار جمع آورده است و این مجلد را به حدیث منزلت اختصاص داده است.

نویسنده: فریدنی، مشایخ
منبع: دایرة المعارف تشیع، ج 6
کلید واژه های مرتبط: حدیث ، منزلت ، شان امیر المومنین

حدیث «علی مع الحق»

حدیث «علی مع الحق»
حدیث علی مع الحق، حق، از نامهای خدا و از صفات او و به معنی درست و واقع و کامل و عدل و به معنی قرآن و اسلام و ملک و مال و شایسته و واجب و لازم و ثابت و راست و نقیض باطل و استواری و بهره و نصیب و مرگ است. همچنین به معنی ایجاد کننده چیزی است به اقتضای حکمت یا چیزی است که به اقتضای حکمت ایجاد شده است یا اعتقاد به واقعیت و حقیقت امر و یا قول و فعلی است که بر حسب آن چه واجب است، در وقتی که واجب است و به اندازه ای که واجب است صادر شود. این کلمه در اصل لغت مصدر است به معنی در جای خود قرار گرفتن و مطابقت و موافقت (مفردات، راغب، 125؛ قاموس، فیروزآبادی، 429؛ مجمع البحرین، طریحی، 393) .

احادیثی به طرق معتبر شیعی و سنی روایت شده که رسول الله (ص) در مناسبت های مختلف فرموده است: علی (ع) و اصحاب او بر حقند و حق با علی است و هر جا علی باشد حق نیز آن جا است که در همه آنها حق را به معانی مذکور در فوق می توان تعبیر نمود. این احادیث دلائل ولایت و تقدم امیرالمؤمنین (ع) بر سایر صحابه و اسناد شایستگی بیشتر او برای خلافت از دیگران است. چند نمونه آنها ذیلا نقل می شود:

1) محمد بن عیسی ترمذی در جامع صحیح (2/298) به

اسناد خود از امیرالمؤمنین (ع) روایت کرده است که رسول الله (ص) فرمود: «رحم الله علیا. اللهم أدر الحق معه حیث دار» یعنی : خدای رحمت کند علی را. خدایا حق را با علی بگردان آن جا که او می گردد. این حدیث را حاکم نیشابوری نیز در المستدرک علی الصحیحین، 3/124) و فخر رازی در تفسیر کبیر (به نقل از فضائل الخمسة من الصحاح الستة، فیروز آبادی، 2/108) روایت کرده اند. فخر رازی گفته است: به استناد این حدیث هر کس علی را امام و پیشوای دین خود قرار دهد به دستاویز محکمی (عروة الوثقی) چنگ زده است؛ 2) نیشابوری در المستدرک (3/119) به سند خویش از عمره دختر عبدالرحمن چنین روایت کرده است: وقتی علی (ع) عازم بصره گردید برای تودیع به خانه ام سلمه همسر رسول الله (ص) رفت. ام سلمه او را گفت: «سر فی حفظ الله و فی کنفه فو الله انک لعلی الحق و الحق معک. و لولا انی اکره أن أعصی الله و رسوله فانا امرنا أن نفر فی بیوتنا لسرت معک. و لکن والله لارسلن معک من هو افضل عندی و اعز علی نفسی، ابنی» یعنی: برو در حفظ و پناه الهی. قسم به خدای که تو بر حقی و حق با تو است. اگر نبود که نمی خواهم خدای و رسول او را نافرمانی کنم زیرا رسول الله (ص) به ما امر کرده است در خانه خود بمانیم از آمدن با تو درنگ نمی کردم. لیکن کسی را با تو خواهم فرستاد که به خدا سوگند از جانم بهتر و عزیزتر است. او پسر من است. حاکم این حدیث و حدیث قبلی را صحیح دانسته است؛ 3) خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (14/321)، به سند خود از ابوثابت مولای ابوذر چنین آورده است: روزی به خانه ام سلمه رفتم. دیدم می گرید و از علی (ع) یاد می کند و می گوید: از رسول الله (ص) چنین شنیدم که «علی مع الحق و الحق مع علی و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامة» یعنی: علی با حق است و حق با علی است. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا بر سر حوض (کوثر) در روز قیامت بر من وارد شوند؛ 4) ابوالحسن نورالدین الهیثمی در مجمع الزوائد و منبع الفوائد (7/235)، به سند خویش از محمد بن ابراهیم تیمی چنین روایت کرده است: چون معاویه در سفر حج به مدینه آمد مردم به سلام او رفتند. سعد بن ابی وقاص از آن جمله بود. معاویه چون او را دید گفت: این است آن که ما را در حقمان علیه باطل غیر ما یاری نکرد (سعد در جنگ صفین بی طرف بود) سعد سکوت کرد و چیزی نگفت. معاویه گفت: چرا حرفی نمی زنی؟ گفت: فتنه و ظلمتی برانگیخته شده بود و من به حکم خدای به شترم گفتم: «اخ اخ» و او را تا رفع فتنه بر جای خواباندم. مردی گفت: من کتاب خدای را از اول تا آخر خوانده ام در آن «اخ اخ» ندیده ام. سعد گفت: این سخن که گفتم از آن است که از رسول الله (ص) شنیدم: «علی مع الحق او الحق مع علی حیث کان» علی با حق است یا حق با علی است هر جا باشد. گفت: چه کسی این حدیث را شنیده است؟ سعد گفت: رسول الله (ص) این سخن را در خانه ام سلمه فرمود. معاویه کسی را به خانه ام سلمه فرستاد و در این باره پرسش نمود. ام سلمه گفت: به تحقیق که این سخن را رسول الله (ص) در خانه من فرمود. آن مرد به سعد گفت: هرگز مانند این ساعت نزد من لئیم جلوه نکرده ای! سعد گفت: چرا؟ گفت: اگر چنین سخنی را من از رسول الله (ص) شنیده بودم تا دم مرگ خادم علی باقی می ماندم؛ 5) هیثمی در جای دیگر از آن کتاب (9/134) به روایت طبرانی از ام سلمه آورده است که می گفت: کان علیعلیه السلام علی الحق. من اتبعه اتبع الحق و من ترکه ترک الحق. عهد معهود قبل یومه هذا» یعنی: علیعلیه السلام بر حق بود. هر که از او پیروی کند از حق پیروی کرده و هر که او را ترک گوید حق را ترک گفته است. این پیمانی است که قبل از امروز او (جنگ جمل) بسته شده است؛ 6) همچنین در مجمع الزوائد (7/234) به روایت ابویعلی و سعید بن منصور از ابوسعید خدری آمده است که: «کنا عند بیت النبی صلی اله علیه و سلم فی نفر من المهاجرین و الانصار… (الی ان قال) و مر علی بن ابی طالب علیه السلام: فقال: الحق مع ذا. الحق مع ذا» یعنی: نزد خانه رسول الله (ص) بودیم … علی بن ابی طالب (ع) از آن جا گذشت. پس پیغمبر فرمود: حق با این مرد است. حق با این مرد است. این حدیث را با همین لفظ و سند علی متقی هندی نیز در کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال (12/1258) روایت کرده است؛ 7) در حدیث دیگر در کنز العمال (12/1256) به روایت طبرانی در المعجم الکبیر از کعب بن عجره چنین آمده است که رسول الله (ص) فرمود: تکون بین الناس فرقة و اختلاف فیکون هذا و اصحابه علی الحق» یعنی: بین مردم جدائی و اختلاف خواهد افتاد. پس علی و اصحاب او بر حقند.

در احادیث بسیار دیگر که رسول الله (ص) امیرالمؤمنین (ع) را به عنوان شایسته ترین مرد برای خلافت و امامت و راهنمایی به صراط مستقیم و هادی و مهدی و عادل ترین و ماهرترین قاضی و حجت خدا و حجت پیغمبر او بر خلق معرفی نموده همه مؤید بر حق بودن و با حق بودن آن حضرت است. عمار بن یاسر و ابوایوب انصاری در این باب حدیثی از رسول الله (ص) روایت کرده اند به شرح ذیل: «یا عمار ان رأیت علیا قد سلک وادیا و سلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی ودع الناس انه لن یدلک علی ردی و لن یخرجک من الهدی» . یعنی: ای عمار اگر دیدی علی از راهی می رود و همه مردم از راه دیگر. تو با علی برو و سایر مردم را رها کن. یقین بدان او هرگز ترا به راه هلاک نمی برد و از شاهراه رستگاری خارج نمی سازد (کنزالعمال، 12/1212، 1293 به بعد؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 2/88؛ ریاض النضرة، طبری، 2/193؛ کنوز الحقایق، مناوی، 43) .
نویسنده: فریدنی، مشایخ
منبع: دایرة المعارف تشیع، ج 6
کلید واژه های مرتبط: حدیث ، علی مع الحق ، تفسیر ،

الاربعین فی اثبات امامة امیر المؤمنین

الاربعین فی اثبات امامة امیر المؤمنین
درآمد

صحبت از جانشینی پیامبر اسلام و لزوم تعیین جانشین از سوی ایشان و اینکه ایشان چه کسی را تعیین فرموده و دیگر مطالبی که تحت عنوان امامت مطرح می شود ، همواره ذهن دانشمندان اسلامی و اسلام شناس را به خود مشغول کرده که حاصل آن ، تالیفات بی شمار این پژوهشگران است .

روش کار در بیان مباحث امامت متفاوت بوده است . گاهی مباحث کلامی و عقلی مطرح می شود و گاهی با استناد به آیات و احادیث، جانشینی بلافصل امیرالمؤمنین علی علیه السلام ثابت شده است . در کتاب حاضر ، روش جدید و بدیعی مورد استفاده قرار گرفته که ان شاء الله مورد استفاده دانش پژوهان قرار خواهد گرفت .
مؤلف

یکی از خانواده های مشهور علمی و روحانی شیراز ، خاندان امام جمعه است . عنوان «امام جمعه » برای این خانواده و شهرت ایشان ، زمانی آغاز شد که شیخ عبدالنبی ، فرزند شیخ محمدمفید ، در دهه هفتاد قرن دوازدهم هجری قمری ، امام جمعه شیراز شد و اقامه نماز جمعه ، بعد از وی توسط فرزندانش ادامه یافت .

مؤلف کتاب حاضر ، شیخ محمد ، مشهور به مفید و پدر شیخ عبدالنبی امام جمعه است . اطلاع دقیق و کاملی از زندگی مؤلف در دست نیست . آنچه مسلم است ، پدر ایشان ، شیخ حسین جزایری ، از میان قبایل عرب به شیراز هجرت نموده ، در آنجا به تبلیغ دین می پردازد . مؤلف ، در شیراز متولد شد و درگذشتش حدود سال 1150ق ، در همان شهر است .

صاحب «فارسنامه ناصری » در این باره می گوید:

سلسله جلیله امام جمعه ، جد اعلای این سلسله است جناب مستطاب معلی القاب ، مقتدای علما و پیشوای فضلا ، علامه زمان ، ممهد قواعد و قوانین ، ضیای دنیا و دین ، شیخ حسین جزایری، از جزایر عراق عرب به شیراز آمده ، رحل اقامت را افکنده، مروج مذهب اثنی عشری گشته، احادیث و اخبار اهل بیت نبوی را گوشزد خاص و عام می نمود و خلف الصدقش جناب مستطاب قدوه علما و زبده فضلا ، علام فهام ، شیخ مشایخ زمان ، مقتدای اهل ایمان ، شیخ محمد ، مشهوربه شیخ مفید ، سالها در شیراز به نشر علوم دینیه و مقاصد یقینیه ، طلاب علم را بهره مند می نمود . ولادت آن جناب و وفاتش در شیراز اتفاق افتاد و از مآثر علمیه اوست: رساله «دره نجفیه » در اثبات امامت خاصه و رساله «اربعین » ، باز در اثبات امامت خاصه که ذکر چهل سند در او نموده است . (1)

مرحوم آقا بزرگ ، احتمال داده که شیخ محمد مفید موردبحث ، همان است که شیخ عباس بلاغی (م 1170ق) و محمدعلی حزین (م 1180ق) محضر او را درک کرده اند . (2)

شایان ذکر است که در خاندان امام جمعه شیراز ، سه نفر مشهور به مفیدند:

1 . شیخ محمد مفید ، مؤلف کتاب حاضر و پدر شیخ عبدالنبی امام جمعه .

2 . شیخ محمد مفید زاهد ، فرزند ارشد شیخ عبدالنبی امام جمعه که بعد از فوت پدرش (1191ق) تا پایان عمر (1229ق) امام جمعه شیراز بود .

3 . شیخ مفید ، متخلص و مشهور به داور ، فرزند میرزا نبی ، فرزند کاظم ، فرزند شیخ عبدالنبی امام جمعه (1251 – 1325) .
تالیفات

1 . الاربعین فی اثبات الخلافة بلافصل لامیرالمؤمنین (رساله حاضر) .

همان طور که مؤلف متذکر شده است ، تمامی احادیثی که در ذکر فضائل امام علی (ع) موجود است ، در حد تواتر و شهرت است ; ولی در استدلال به خلافت بلافصل ایشان ، فقط از تعدادی از آنها استفاده می شود که در واقع ، احادیث مشهور در استفاده بحث امامت است ; همانند احادیث غدیر و منزلت .

مؤلف در رساله حاضر ، از حادیثی استفاده کرده که خود ، احادیث مشهوری هستند ; ولی استفاده آنها در استدلال بر امامت امام علی (ع)، مشهور نیست .

کتاب در اکثر جاها دارای نثری مسجع و شیواست . مؤلف ، علاوه بر امامت ، مطالب دیگری ، همانند شفاعت و چگونگی آن را در مکان مناسب و لازم ، مطرح کرده است .

2 . امامت .

کتاب اخیر ، اثبات امامت با استدلال به آیه 124 سوره بقره و بیان معنای عصمت و شرطیت آن برای جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله است . ابتدای نسخه چنین آمده:

… اما بعد ; فهذه درة بیضاء ملتقطة مما نزل من السماء من النکت الغراء …

مؤلف ، این کتاب را در شهر مقدس نجف ، طی مسافرتی که به آنجا داشته ، نوشته است .

3 . سیادة الاشراف .

این اثر ، در بیان انتساب کسانی است که مادرشان به هاشم بن عبد مناف سیده است ، نگاشته شده ، با این سرآغاز:

… اما بعد ، فاعلی کلمة لا یجوز ان ینسب قائلها الی الجزاف واجلی مسالة لابد ان یعد انکارها من الاعتساف ، القول بسیادة الاشراف . .. .

4 . دلیل شریف علی طرز طریف .

رساله بسیار مختصر و کوچکی است در شرح این حدیث مروی از امام صادق علیه السلام که: «خاصموا بسورة انا انزلناه فی لیلة القدر تفلجوا» (3) .

5 . کلام مفید للبصیر المستفید .

رساله کوچکی است در اثبات امامت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام با استدلال به آیه 54 و 55 سوره مائده ، با این سرآغاز:

لا یخفی علی الاریب الادیب الذی له من المعرفة نصیب …

6 . فوائد .

مجموعه یادداشت های مؤلف ، بدون خطبه و فصل بندی در شرح بعضی از احادیث و آیات و نکات علمی است . (4)

7 . الفوائد المرتضویة والدرة النجفیة .

مهمترین و بزرگترین تالیف مؤلف است که در کتاب «اربعین » خود ، به دفعات از آن یاد کرده و متاسفانه ، نسخه ای از آن در دست نیست .
فرزندان

1 . شیخ عبدالنبی امام جمعه (م 1192ق) .

و در حدود سال 1160ق ، در شیراز ، امام جمعه شده و تا پایان عمر ، نماز جمعه را اقامه می کرده و پس از وی ، منصب امام جمعه در بین فرزندان وی ادامه یافته است . ایشان دارای تالیفات متعددی است که اکثر آنها در کتابخانه علامه طباطبایی شیراز موجود است .

ظاهرا اقامه نماز جمعه توسط شیخ عبدالنبی ، مورد طعن و سؤال عده ای قرار گرفته است . بدین جهت ، رساله ای در وجوب نماز جمعه نوشته و نزد علمای بحرین فرستاده که ضمن ملاحظه مکتوب وی ، به سه سؤال زیر نیز پاسخ گویند:

1) وجوب نماز جمعه .

2) عدالت در نماز جمعه و معنای آن .

3) معنای اجتهاد و تایید اجتهاد وی .

علمای زیر به خواهش وی پاسخ داده اند که رساله های آنان در کتابخانه علامه طباطبایی شیراز ، موجود است:

1) یاسین بن صلاح الدین .

2) عبدعلی بن احمد بحرانی .

3) محمد بن احمد بن ابراهیم بحرانی درازی .

4) محمد بن علی مقابی بحرانی .

رساله چهارم در هفتم ربیع الاول سال 1169ق ، نوشته شده و شیخ عبدالنبی آن را شرح کرده است .

2 . زین العابدین .

در «فارسنامه ناصری » تنها یک فرزند ذکور برای مؤلف ذکر شده است که همان عبدالنبی امام جمعه است ; اما شیخ عبدالنبی ، در مقدمه کتابش «تذکار المعلمین فی شرح تبصرة المتعلمین » گفته که این شرح را برای دو پسرش محمدمفید و ضیاءالدین نوشته و از خداخواسته که کتاب ، ذخیره آخرت برای خودش و برادرش زین العابدین باشد .
اجازه حدیث

مؤلف ، سفری به نجف اشرف داشته و در آنجا شیخ حسین بن محمد بن جعفر بحرانی ماحوزی (م 1181ق) را ملاقات کرده و از او اجازه روایت حدیث دریافت کرده است . که متن اجازه چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم ، والحمد لله

نحمدک اللهم علی ما الهمتنا من درایة المدارک الحقیقیة ، ونشکرک علی ما وفقنا الی سلوک مسالک روایة الاخبار بالطرق العالیة العلیة ، ونصلی علی نبیک الهادی خیرة البریة ، محمد وعترته افضل کل ذریة .

وبعد ; فحیث ساعد القدر الالهی والتوفیق الاحدی علی التشرف بتقبیل (5) اعتاب حضرت عیبة علم الله وخاصته ، واستلام ارکان کعبة حجة الله وخالصته ، مولای امیر المؤمنین – علیه افضل الصلوة والسلام – وقع الاجتماع مع الشیخ الفاضل والمدقق الکامل ، عین اعیان ذوی التحقیق ، وخلاصة ذوی التنقیح والتدقیق ، ذی الفکر الصائب والفهم الثاقب ، مولانا وشیخنا الشیخ مفید بن المرحوم المبرور الشیخ حسین – دام ظله ودام علی قوابل الطلبة طله .

ومما دل علی اتصافه بصفات الفضل والانصاف ، وترکه لسلوک طرق اللدد والاعتساف ، استجازته ممن هو لیس للاجازة لمثل هذا الشیخ الجلیل ولا لاجالة فرسان الدرایة فی میدان تحمل انواع الروایة لنحو هذا العالم النبیل [اهل]، بل اذا نظر بعین التحقیق ، وتفکر بالنظر الدقیق ، کان قلیل البضاعة فی مثل هذه الصناعة ، لکن وقع ذلک من الشیخ المذکور علی سبیل التفضل والامتنان وعلی جهة الاکرام والاحسان ، فصار ذلک ضربة لازب وافضل کل واجب ، فعجبته الی مطالبه ، وساعدته علی مآربه .

واستخرت الله سبحانه ، فاجزت له – دام تاییده – ان یروی عنی ما صح لدی روایته و وضح عندی طریقه ودرایته: من الاحادیث النبویة والامامیة والمسائل الفقهیة . بل اجزت له ان یروی عنی جمیع کتب الاخبار ، مما یعتمد علیها فی جمیع الاعصار ، خصوصا الکتب الاربعة التی علیها المدار ، المشتهرة فی غایة الاشتهار ، بل جمیع مقرواتی ومسموعاتی وما رقمته

من التصانیف والتعلیقات ، بل کل ما ارویه واعمل علیه مما ظهر الی دلیله واتضح لدی سبیله ، بطرقی المتصلة الی مشایخی – رضوان الله علیهم – بل له ان یروی عنی کتب الآداب وعلم التفسیر وغیر ذلک من انواع العلوم .

و علیه ان یسلک فی ذلک طریق الاحتیاط التام حسبما یقتضیه المقام ; والملتمس من جانبه الاشرف ومقامه الاعرف ان یجرینی علی صفحات خاطره الشریف ، ویستحضرنی علی باله المنیف ، فی اوقات الخلوات ومظان الاجابات . والمامول من حضرته العالیة اسدال ذیل العفو عما وقع من الاختصار فی هذه الاجازة ; حیث انها وقعت فی اوقات الاشتغال وتوزع البال ، لانی واقف علی ساق الترحل والارتحال ، والتوجه الی تحمل اثقال السفر فی تلک الحال .

وعسی ان ناتی علی اجازة تشتمل علی تفصیل طرقی الی مشایخی والاسناد ، وبیان انواع المجاز بالتفصیل المفاد ، والله سبحانه نسال الاعتصام عن الزلل فی کل مقام ، وکتب الاقل الاحقر الجانی حسین بن محمد بن جعفر البحرانی الماحوزی ، بالیوم الحادی والعشرین من شهر رجب الاصب ، حامدا مصلیا مسلما .

ومشایخی الذی اروی عنهم هم: شیخنا العلامة والمحقق الفهامة شیخنا الشیخ سلیمان بن الشیخ عبدالله الماحوزی ، وشیخنا الفاضل الکامل شیخنا الشیخ احمد بن محمد الحویزی ، وشیخنا الشیخ الافضل الاعلم الشیخ علی بن الشیخ حسن البلادی ، بطرقهم عن المرحوم علامة الزمان ونتیجة الاوان ، شیخنا الشیخ محمد بن ماجد ، عن شیخه المحقق المدقق ، ذی الفهم الجلیل والفکر الصائب النبیل شیخنا الشیخ سلیمان بن علی بن ظبیة الشاخوری ، عن الشیخ الجلیل ذی الفضل العالی والتنقیح المتعالی شیخنا الشیخ بهاءالدین ، عن مشایخه المعلومة .
شیوه تحقیق

از کتاب حاضر ، چهار نسخه در دسترس است که از آنها در کار تحقیق استفاده شده است:

1 . نسخه موجود در کتابخانه علامه طباطبایی شیراز ، ضمن مجموعه ای به شماره 1763 که تصحیحات و حواشی «منه » آن به خط مؤلف است و دارای 45 برگ در اندازه 24 × 5/14 سانتی متر است .

2 . نسخه موجود در کتابخانه مدرسه علمیه امام عصر (عج) شیراز به شماره 361 که این نسخه را میرزا ابراهیم نیریزی ، متخلص به ساکت ، با خط نسخ زیبا در سال 1330ق ، نوشته است و دارای 73 برگ در اندازه 21 × 16 سانتی متر است .

3 . نسخه ای که تماما از روی نسخه شماره 1763 استنساخ شده و به خط میرزا ابراهیم نیریزی است و در کتابخانه علامه طباطبایی نگهداری می شود .

4 . نسخه موجود در کتابخانه آیت الله العظمی نجفی مرعشی به شماره 1508 که تحریر شده در روز چهارشنبه سوم جمادی 1303ق ، است که در فهرست ، با عنوان «الفوائد المرتضویة والدرة النجفیة » معرفی شده است . (6)

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله وسلام علی عباده المصطفین .

اما بعد ، فهذا – اخوانی – تالیف مفید مختصر ، وجمع شریف للبصیرمنتصر ، اختصرته من الجزء الاخیر من کتابی الکبیر فی الامامة ، اجابة لما سالتموه من الاخبار الواردة فی فضائل اب الائمة الابرار ، مع الاشارة الاجمالیة الی ادلة الجعفریة فی تعیین امامتهم العامة – من غیر طریق الخاصة – بعد الرسول المختار ، صلوات الله علیهم آناء اللیل واطراف النهار .

اعلموا – ا یدکم الله بلطفه – ان المسئول من النوعین والمقصود النافع فی المقامین من فضل الله – وله الحمد علی سوابغ آلائه – مما لاحصر له ، حتی ان بعض علماء اهل الخلاف ، مع انغماسه فی لجة الاعتساف ، التجا الی الاقرار والانصاف ، فقال لما قیل له: «ما تقول فی علی [ علیه السلام] ؟ »: ما اقول فی رجل کتم احباؤه فضائله خوفا وکتم اعداؤه مفاخره عنادا ، ومع ذا قد ظهر مما بین الکتمانین ما قد ملا الخافقین؟!

الا ا نا نقتصر علی ما سنورده ، رجاء للمثوبة الموعودة علی حفظ الاربعین من الاخبار النافعة لعباد الله المخلصین فی امر الدین ، وشوقا الی الانبعاث فی زمرة الفقهاء الراجح مدادهم علی دماء الشهداء یوم یقوم الناس لرب العالمین ، وعلما بان الهمم القاصرة آبیة عن الخوض فی المطولات ، بل ممتنعة عن مراجعة المتوسطات من المؤلفات ، وان الطالب المنصف ینتفع بما فیه من الاشارات ، حتی لایحتاج بعده الی معاودة المقتدرین علی المحاکمات ، وان المتعسف العنود لم یقدر له الشفاء مما فیه من الآلام ، ولو اعجبک قوله فی الحیاة الدنیا واشهد الله علی ما فی قلبه ; لا نه الد الخصام ، وان المکابر اللجوج لاینفعه تعدد مسالک النصح ، ولایقنعه تکثر مدارک النجح .

هذا ، مع ان ما الفناه فی تحقیق مذهب الامامیة وسمیناه ب: الفوائد المرتضویة والدرة النجفیة ، لاشتماله علی کثیر من الآیات مغن عن الاطالة ، ولاحتوائه علی قلع علل الانحراف واسباب الاعتساف شاف لمرض الجهالة ، بل هو – والله – بحر عمیق ، جدیر لارباب السباحة الغوص فیه ، وحری لاصحاب القدرة بذل المهج فی التقاط جواهره ولآلیه ، بل هو درة بیضاء تنجی من الهلکات ، وتخرج المهتدی بها الی النور من الظلمات ، والله سبحانه الهادی الی سبیل الخیرات ، وانه علی ما یشاء قدیر .

وها انا آخذ فی المطلب ، معرضا عما هو المشهور ، مقتصرا علی ما هو المسطور فی زبر الجمهور ، حیث ان الجدید ابلغ فی قلع ما شیدته ید الاهواء ، وان الفخر والفضل فیما یشهد به لسان الاعداء ، فنقول معتمدا علی الولی الحمید ، ومتوکلا علیه فی بیان ما هو لاهل الحق مفید:
الحدیث الاول

روی ناصر بن ابی المکارم الخوارزمی فی شرح المقامات ، قال: حدثنا موفق بن احمد المکی اخطب خطباء خوارزم ، باسناده عن ابن عباس ، قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم: لو ان الغیاض اقلام والبحر مداد والجن حساب والانس کتاب ، ما احصوا فضائل علی بن ابی طالب (7) علیه السلام .
بیان:

ربما یستدل بهذا الخبر – المؤید بما تواتر فی مزید فضله ، المعاضد بما تظافر فی بیان جلالة قدره ، ورواته من کبار اعیان المخالفین – علی ا نه افضل من جمیع الصحابة ، بل ومن جمیع السابقین واللاحقین من الجنة والناس اجمعین .

فان من لا یقدر علی احصاء فضائله الفریقان ، مع تعاونهم وتظاهرهم ومعاضدة بعضهم لبعض ، یکون افضل من آحاد النوعین لا محالة ، وهو دلیل متین مطابق لما قد اشهد الله علیه الانبیاء والمرسلین .

ولا یلزم من ذلک فضله علی من علم فضله علیه بدلیل عقلی او نقلی صحیح یجوز ان یصغی الیه .

ثم ان من عداه من الصحابة ان لم یعلم نقصه وضلاله عن الدین ، لم یعلم فضله علی العالمین ، بل قد علم نقصان رتبته عن رتبة الانبیاء والمرسلین ، بل وعن مرتبة طائفة من البررة المتقین ، علی ما یرشد الیه الفحص عن آثار خاتم النبیین .

فیجب القول بامامته والاعراض عما عداه ، والاقرار بتقدمه وتاخر ما سواه ، حذرا من القول بامامة المجهول والاذعان بتقدم المفضول ، فانه عند ارباب الفضل بعید عن القبول ، معدود من السفه الذی هو من العاقل غیر معقول .

فان قلت: ربما یظهر من کلام بعض القائلین بالتفضیل ا نه انما قدم علیه غیره باذنه ورضاه لمکان المصلحة ، ومن کلام بعضهم ا نه انما قدم علیه من سواه لعلو شانه عن الاشتغال بامر الخلافة .

قال المیبدی – وهو شارح الهدایة – فی شرحه علی دیوان الامیر علیه السلام بعد تفصیله بما محصله: انه علیه السلام لم یلتفت الی امر الخلافة ما وجد له من یمکن ان یقوم به ، ولما لم یجد لذلک من یقوم به اشتغل به اضطرارا ، حذرا عن فساد الدین ، ثم ا ید کلامه بما نقله عن الشیخ علاء الدولة ، وهو ان الولایة علم الباطن ، والوراثة علم الظاهر ، والامامة علم الباطن والظاهر ، والوصایة حفظ سلسلة الباطن ، والخلافة حفظ سلسلة الظاهر ، وان علیا علیه السلام کان بعد رسول الله صلی الله علیه و آله ولیا و وارثا واماما و وصیا ، وقد صار خلیفة بعد قتل عثمان لاضطرار الناس الیه ، فما تقول فی ذلک ؟

قلت: اما حدیث تاخره للمصلحة: فستعرف ان فیه فساد الدین ، واما حدیث علو شانه عن قبول الخلافة من غیر ان یجب علیه ویضطر الیه: فهو مبنی علی ان خلافة رسول الله [ صلی الله علیه و آله] بمنزلة الحکومة العرفیة التی یجوز ان یتصدی لها کل بر وفاجر ; کیف لا ، ولو ارید بها الرئاسة العامة عن الرسول صلی الله علیه و آله وفی امری الدنیا والآخرة ، کما هو المتبادر الشائع ، کانت مساوقة للامامة ، ولم یکن لتنزیهه [ علیه السلام] عن قبولها بدون الاضطرار معنی ، ولم یکن تجویزها لغیره مع وجوده الا قولا بجواز رئاسة المفضول علی الفاضل .

والحق ان مثل هذا الکلام مماکرة مع صاحب الحق بعد الاضرار به بعزله وصرف الحق عنه الی غیره ، فهو کقول الغاصب لمن غصب حقه وصرفه الی غیره: لا تغضب ; فان ما صرفته عنک الی غیرک مما یلیق به لا بک ; فان شانک اعلی وارفع من ان تنظر فیه وتؤاخذ علیه ، کا نه یرید بذلک حمله علی الحیاء لیسکت عنه ویترک الانتقام منه ، او مخادعة مع اتباعه اللاعنین للغاصب ولمن تبعه ، کقولک لمن یلومک علی صداقة ظالم ویلعنه علی غصب مال احد: لا تلعنه ولا تلمنی; فان ما اخذه وغصبه یلیق به لا بمن کان عنده .

ولا یخفی ان امثال هذه المزخرفات مما لا ینفع عند العدل الحکیم الذی الزم نفسه ان لا یستحیی من الحق ، وان یکون لبالمرصاد ، وان لا یضیع عنده حق ذی حق ، ولا یتسامح فی مظالم العباد ; کیف وما صدر منهم لا یقتضی مجرد تضییع حق الخلیفة ، بل یقتضی هلاک الامة وضلال اکثر الخلیقة .

وبالجملة ، لا معنی لخلیفة رسول الله صلی الله علیه و آله الا من یقوم مقامه فیما هو له و علیه ، ولا یتصور منها الا من اقامه رسول الله صلی الله علیه و آله مقام نفسه ، لاتمام امره ، بل من اقامه الله مقامه لتکمیل غرضه .

وحینئذ ، فیعتبر فیه ما یعتبر فیه ، ویجوز له ما یجوز له ، ویقبح علیه ما هو قبیح علیه ; فکما لا یجوز ان یتصدی احد لمنصب الرسول صلی الله علیه و آله ویقول: «ان شانه اجل من ان یقوم بذلک الامر» ، لا یجوز لاحد ان یفعل ذلک بخلیفته القائم فی مقامه .

والقول بان الخلافة کما تنعقد بالاستخلاف تنعقد بالاجماع المصون عن الخطا – ویجوز ان یتعلق ذلک الاجماع بخلافة من هو ادنی من غیره ; لما ذکر من العلة – فمما لایخفی فساده ، وسیاتیک ما یزیده بیانا ویفیده ایضاحا ، فتامل .

تنبیه: ربما یقدح فی الروایة من لا معرفة له ، بان القول بصحتها یستلزم القول بثبوت خاصة الرب تعالی له وهی ما یرشد الیه قوله «و لو انما فی الارض من شجرة اقلام » (8) الآیة .

والجواب هو ان التفاوت بین المدلولین واضح جدا ، فان الغیاض جمع الغیضة – بالفتح – ، وهی الاجمة ومجتمع الشجر فی مغیض ماء او خاص بالغرب ، لاکل شجر فیه ، وعلی کل وجه فما فی الارض من شجرة اعم واشمل منها .

ثم ان المعتبر فی الآیة امداد الابحر السبعة للبحر الذی فرض مدادا ، ولم یعتبر ذلک فی الروایة .

وایضا قد لوحظ فی الروایة تعاون الثقلین ، واطلق ذلک فی الآیة علی وجه یشمل العالمین ، وفیه من المبالغة ما لا یخفی .

وایضا الجواب فی الروایة «ما احصوا» وهو لا یستلزم عدم النفاد ، وفی الآیة «ما نفدت » وهو صریح فی عدم تناهی الاعداد .

وعند ذلک یظهر ان القدح فی الروایة مع صحة سندها ومتنها بعید عن الرشاد ، بل هو ناش من الجهالة او مسبب عن العناد ، اعاذنا الله من ذلک ، فانه یجیب من یدعوه الی الارشاد .
الحدیث الثانی

روی احمد بن حنبل فی مسنده باسناده عن جابر ، عن النبی صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: علی خیر البشر ، ولا یبغضه الا منافق (9) . قال: وقال جابر: وما کنا نعرف المنافقین الا ببغضهم ایاه .
بیان:

اول هذا الخبر مما لامریة فی صحته ولاریب فی صدوره عن منزل الوحی ومنزل الرسالة .

فقد اسند الاصفهانی وهو من اعیانهم ، ان قوله «اولل – ک هم خیر البریة » (10) نزلت فی علی علیه السلام .

وفی روایة الهذلی عن الشعبی ، ان علیا اقبل فقال النبی صلی الله علیه و آله: هذا من الذین یقول الله فیهم: «اولل – ک هم خیر البریة » .

واسند ابن حبر فی کتابه قوله لعلی علیه السلام اذا اقبل: «هذا خیر البریة » وان جابرا کان یدور فی سکک المدینة ، ویقول: قال النبی صلی الله علیه و آله: علی خیر البشر ، من ابی فقد کفر ، ومن رضی فقد شکر ! معاشر الانصار ، ادبوا اولادکم بحب علی بن ابی طالب ، فمن ابی فلینظر فی شان امه !

وبالجملة ، مقدم الخبر عندهم مروی بعبارات متفاوتة متقاربة بنیف واربعین طریقا ، وهو صریح فیما دل علیه الخبر السالف ، صاد عن الهوی للبصیر العارف .

ومؤخره اشارة الی ما روی متواترا عندهم من ا نه صلی الله علیه و آله قال: لا یحبه الا مؤمن ولا یبغضه الا منافق .

وقد نقل عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال فی جملة ما قاله: لو ضربت خیشوم المؤمن بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی، ولو صببت الدنیا بحماتها علی المنافق علی ان یحبنی ما احبنی ; وذلک لما قضی وانقضی علی لسان النبی الامی یا علی ، لا یحبک الا مؤمن تقی ولایبغضک الا منافق شقی .
الحدیث الثالث

اسند ابن المغازلی الشافعی بطرق عدیدة الی النبی صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: لا یمر علی الصراط الا من معه کتاب بولایة علی بن ابی طالب ، وقد قال الله فیه: «وقفوهم انهم مسولون » (11) یعنی انهم مسئولون عن ولایة علی علیه السلام (12) .
بیان:

هذا الخبر عندهم مروی بعبارات متقاربة ، کقوله صلی الله علیه و آله: حب علی براءة من النار (13) .

وقوله: من احبه احبنی ، ومن ابغضه ابغضنی ، ومن ابغضنی ابغض الله (14) .

وقوله: حب علی حسنة لا تضر معه معصیة ، وبغض علی سیئة لا تنفع معه حسنة (15) .

وقوله: لو اجتمع الناس علی حب علی بن ابی طالب ، ما خلق الله النار (16) .

وقوله: عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب (17) .

وغیر ذلک ، مما لایسعه المختصرات ، فهو متواتر فی المعنی ، وان لم یکن متواترا فی لفظه .
والاستدلال به من وجوه:

احدها: ان اختصاصه علیه السلام بکون حبه منقذا من النار ، لازما مساویا لحب نبی الله سید الابرار ، بل لمحبة الله الذی بیده مقادیر اللیل والنهار ، یدل علی نهایة فضله ومزیته علی من عداه ، فیجب تقدمه وتقدیمه علی الکل بتقریب ما مر بیانه .

وثانیها: ا نه علیه السلام کان کارها للثلاثة ، بدلیل تظلماته الآتیة المتواترة بینهم ، الدالة علی انهم مخالفوه ، الغاصبون لحقه ، الجائرون علیه ، فیجب ان لایؤخر عنهم ، لان المحبة الواجبة له لایجامع القول بتقدم من یکرهه علیه بالضرورة ، وسیاتی ما یوضح ذلک ان شاء الله .

وثالثها: ان الحکیم تعالی شانه منزه عن القبیح ، فلا یجوز علیه ان یوجب محبة واحد بعینه ، اذا کان غیر مامون ولا متصف بالعصمة ، للزوم الاغراء وقبحه ، کقبح ایجاب محبته من حیث صدور الفسق ایضا ، وهو اللازم من ایجاب حبه مطلقا ، وهو واضح ، فیجب ان یکون علی علیه السلام معصوما ، للاخبار بوجوب حبه مطلقا ، والدلالة علی ا نه محبوب لله ولرسوله وملائکته جمیعا .

ویلزم من عصمته وجوب تقدمه وتقدیمه ، اذ مع المعصوم لا تصلح الامامة لمن جهل حاله ، فضلا عمن علم ضلاله قطعا .

تنبیه: لا یقال: یلزم من صحة هذه الاخبار ونظائرها تخصیص العمومات الدالة علی تعلق التکلیف بعامة الخلق ، المقتضی لترتب العقاب علی تقدیر المخالفة ، ویلزم طرح بعض الآثار المصرحة بان العاصی من اهل الولایة یعذب بالنار ، ویلزم من هذا کله اغراء الفرقة الناجیة علی ارتکاب القبائح .

لانا نقول: هذه الاخبار مع صحة سند اکثرها ، متواترة بین الفریقین ، فلا مجال لانکارها، ولا طریق الی ردها ، ولا یلزم من قبولها شی ء من اللوازم المذکورة .

اذ نقول: ان العمل بالعمومات والخصوصات انما یقتضی القول باستحقاق مرتکب المعاصی للعذاب ولو کان من اهل الولایة ، وذلک لاینافی العمل بهذه الروایات الدالة علی تحتم الشفاعة ، وسقوط العقاب المستحق بها عن قاطبة الموالین ببرکة الولایة .

وقد ورد عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: من لم یؤمن بشفاعتی ، فلا اناله الله شفاعتی (18) .

و ورد ایضا عن الائمة علیهم السلام فی قوله: «ولسوف یعطیک ربک فترضی » (19) ا نه لایرضی بدخول واحد من شیعتنا فی النار .

و ورد فی قوله: «ولا یشفعون الا لمن ارتضی » (20) ان شفاعتنا انما تکون لمن ارتضی ولایة امیرالمؤمنین والائمة من ولده ، او ارتضی الله دینه ، وهو لا یرتضی الا بولایة الائمة .

واذا جاز شفاعة المؤمنین بعضهم لبعض ، ودل علی وقوعها الادلة القطعیة ، فلا یستبعد شفاعة اهل بیت العصمة والرسالة لموالیهم المعترفین بولایتهم کافة ، الا من ختم الله علی قلبه وجعل علی بصره غشاوة .

والحاصل: ان القول بنجاة اهل الولایة بشفاعة ولاة الامر بهذه الاخبار لا ینافی العمل بما ذکر من العمومات والخصوصات .

ولا یلزم من القول بتحتم الشفاعة لهم الاغراء علی القبیح ; اذ قد ثبت عندنا ان الشفاعة انما تکون عند قیام الساعة ، فهی انما تنفع للخلاص من النار ، واما قبل قیامها ، فعذاب البرزخ ثابت لا مهرب عنه لاحد ، فیجب الاحتراز عن العقبات والعقوبات الموعودة بعد الممات بملازمة الحسنات . یدل علی ذلک ما روی عن الصادقین علیهم السلام: انا نخاف علیکم قبل الساعة ، واما عندها وبعد الوصول الینا ، فلا خوف علیکم ولا انتم تحزنون .

هذا ، والتحقیق ان یقال فی هذا المقام: ان لمظهری المحبة والولایة بحسب اختلاف حالهم فی الاستضاءة بانوار الله ، وتفاوت امرهم فی الاجتهاد والتقلید ، وسعیهم فی الطاعة وترک المعصیة حالات متفاوتة ومراتب متباعدة: فبعض یبقی ویثبت عند موته لکماله فی الایمان، وسعیه فی ملازمة مسلک الاحسان، و وصوله الی رتبة الیقین ومرتبة المتقین ، ودخوله فی جملة المؤمنین وزمرة المحسنین ، علی ما هو علیه من القول الثابت فی الحیاة الدنیا وفی الآخرة ، وهو الولایة المحکمة الراسخة الموجبة للسعادة الابدیة .

وبعض یرتحل – لنهایة تفریطه فی تکمیل الایمان وغایة افراطه فی اقتراف صنوف العصیان – منحرفا عما هو علیه من الولایة المستودعة والعقائد الحقة المستعارة ، وهذا هو الشقاوة السرمدیة .

وبعض یموت لتقصیره فیهما او فی احدهما متزلزلا فی ایمانه شاکا فی امر دینه ، وله مراتب ، فمن کان کاملا فی حیاته ، راسخا فی الولایة عند موته ، لا یضره ما صدر عنه من المعاصی ، بغلبة النفس والشیاطین فی القیامة قطعا ، وان کانت معاصیه اضعاف حسناته ، لا لا نه یغفر بالشفاعة ، بل لا نه ببرکة رسوخه فی الولایة والایمان لا یرتکب ذنبا الا ساءه ذلک وندم علیه ، وقد قال النبی صلی الله علیه و آله: کفی بالندم توبة .

ولو اتفق خروجه من الدنیا بلا ندم وتوبة ، یمحی منه اثر الذنوب بمصادفة بعض اهوال البرزخ، ویاتی یوم القیامة ولا ذنب له ، فیدخل الجنة ببرکة اولیائه بلا مهلة ; لا نه حینئذ ، کما روی ، مندرج فی المحسنین ، وقد نزل فیهم ا نه ما علیهم من سبیل ، وما ورد – من ان المؤمن یمر علی الصراط کالبرق الخاطف ، و ان النار تقول له: «عجل فان نورک یطفئ ناری » ، وا نه یدخل الجنة بغیر حساب – اشارة الی هذین القسمین .

ومن کان مفرطا فی حیاته منحرفا فی مماته لا تنفعه حسناته وان کانت اضعاف سیئاته ، وهؤلاء من الذین قال الله فیهم: «فما تنفعهم شفاعة الشافعین » (21) و ورد فیهم: انهم لایستقرون علی الصراط ، بل یقعون فی النار عند مرورهم علیه ، ویخلدون فیها ; لخروجهم من الدنیا ولیس علیهم اثر الولایة والایمان .

ومن کان مقصرا فی حیاته متزلزلا فی حال وفاته یعذب فی البرزخ علی اظهر الاحتمالین ، وفی القیامة یمکن ان تدرکه رحمة الهیة وشفاعة نبویة ینجو بها من الیم عذاب الله ، وهم الذین قال الله تعالی فیهم: «مرجون لامر الله اما یعذبهم واما یتوب علیهم » (22) .

وان ما ورد من ان صاحب الولایة آمن من جمیع الوجوه ، اشارة الی احد قسمی القسم الاول .

وما ورد من ا نه معذب فی البرزخ ، سالم فی المحشر من اهواله ، ایماء الی ثانی القسمین منه .

والیهما الاشارة فیما ورد ان علیا علیه السلام یحضر عند الاحتضار صاحب الولایة ، ویقول له: «انا علی بن ابی طالب الذی کنت تحبه ، انفعک » ، یعنی بمزید المواهب والعطایا او بتخفیف الشدائد والبلایا .

وما ورد من ا نه لا تنفعه الولایة ، وا نه لجراته علی المعاصی یعذب فی العالمین ، اشارة الی المنحرفین ودلالة علی ان التهاون فی امر الله والجراة علی فعل المنهیات مسبب عن ضعف الیقین وفتور العقائد ، وهما سببان للانحراف عن الایمان عند خروج الارواح من الابدان ، وهو علة تامة للمعاقبة الابدیة .

وما ورد من ا نه مع خلط الصالح بالفاسد امره الی الله ، ایماء الی القسم الاخیر .

وقد عرفت ان له مراتب: فمنهم من یرخص لقوته فی الولایة ، وقربه الی الرسوخ فیها ، وقوة اعتماده علیها ، واستحقاقه للشفاعة قبل اخوانه بذلک ; فیمر علی الصراط لدخول الجنة قبلهم ، ویتعب فی مشیة علی قدر نقصانه ، حتی یقطع المسافة بحول الله واعانة اولیائه ، ویدخل الجنة باذنه .

ومنهم من یرخص للمرور لیقع فی النار – بسبب نهایة ضعفه فی الدین، وقصوره فی الاعتماد علی ائمة المؤمنین – فیقع فیها ویبقی ما شاء الله ، ثم تدرکه ببرکة ما کان فیه من امر الولایة عند مماته ، رحمة الهیة وشفاعة مرتضویة ، فینجو بعد الخلوص ، ویدخل الجنة ، ویلحق باهلها .

ومنهم من لایرخص لذلک ولا لذلک ، بل یجمع بینهم وبین الائمة فی الاعراف لتوسطهم بین القسمین ، وهم الذین اخبر الله عنهم ا نهم ینادون اصحاب الجنة ویقولون: «سلام علیکم لم یدخلوها وهم یطمعون » (23) ثم انهم بعد طول الانتظار المخفف لما بهم من الآصار تدرکهم الرحمة الالهیة وشفاعة الائمة الاثنی عشریة ، حتی یخاطبون اهل النار تهییجا لغیظهم وتشدیدا لعذابهم ویقولون لهم: «اهؤلاء الذین اقسمتم لاینالهم الله برحمة ادخلوا الجنة لاخوف علیکم ولا انتم تحزنون » (24) .
والحاصل ان اهل الولایة:

[1] – بعضهم یدخلون الجنة بلا توقف ; لمکان التوبة او تحمل متاعب ما قبل الساعة .

[2] – وبعضهم یدخلون النار بلا مسامحة; للانحراف عند الموت عن الولایة المستعارة .

[3] – وبعضهم یدخلونها بعد الحشر وانقضاء الحساب ، ثم یخرجون منها ویدخلون الجنة بشفاعة الاطیاب .

[4] – وبعضهم لا یدخلون النار ابدا ، بل یدخلون الجنة – بعد دخول کل من یستحقها فیها – بسبب الشفاعة خالدا .

وحینئذ نقول: لا ریب ان الذی یموت من اهل الولایة ، منحرفا او قریبا من الانحراف ، لیس حقیقة من اهل الولایة وان قد سمی به احیانا علی وجه المجاز باعتبار ما قد کان علیه ، فلا یلزم من القول بکونه معذبا بالنار مخالفة ما تقدم من الاخبار ، کما لا یلزم من القول بنجاة من سواه من النار طرح ولا تخصیص للآثار بمن عدا اهل ولایة الائمة الکبار .

وانما یلزم تخصیص الکل بحال فقدان التوبة وبقاء حکم المعصیة الی قیام الساعة وعدم صدور الشفاعة من الشفعاء الابرار ، وهذا مما لا محیص عنه ، کما لا یخفی علی ذوی الابصار .

وعلی التقادیر لا یلزم الاغراء علی المعاصی من الحکیم الالهی ، اذ یجب علی کل مؤمن موال:

[1] – ان یعلم ان شرط بقاءه علی الولایة المنجیة بذل جهده فی تحصیل فضیلتی العلم والعمل ، والغوص لالتقاط جوهری المعرفة والطاعة .

[2] – وان یعلم ان التقصیر فیهما اما مهلک او مدن من الهلاک .

[3] – وان یکون دائم الحذر من سوء عاقبته ودخوله فی النار بارتداده عما هو علیه من الایمان ، او تزلزله فیه عند موته بسبب تهاونه فی النظر ، وقساوة قلبه الناشئة من التقصیر فی العمل ، وتمادیه فی معصیة خالق الجن والبشر .

[4] – وان لا یکون مطمئنا ببقاء ما هو علیه الی یوم ینتفع به .

[5] – وان یکون مجوزا علی نفسه ان یرجع فی میدان العلم والعمل قهقری ساعیا فی استکمال ما یتوقف بقاء المنجی علیه ، حتی لا یحرم من الاجر المامول یوم الفاقة الیه .

[6] – وان لا یغتر بما حصل له – فرضا – من المعرفة والطاعة ، لاحتمال عدم الکفایة فی کل مرتبة ، بل یبالغ فی سعیه وبذل وسعه .

[7] – ولا یعتمد علی حوله وقوته ، بل یترک زمام التوفیق الی الله ویتمسک بحبله .

یدل علی ذلک کله ما قاله الصادق علیه السلام فی حدیث له لهشام: یا هشام، ان الله حکی عن قوم صالحین ، ا نهم کانوا یقولون: «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا» (25) حین علموا ان القلوب تزیغ وتعود الی عماها ورداها (26) ، الحدیث .

[8] – وان یکون دائما خائفا من البرزخ واهواله وشدة الامر علیه بسوء اعماله ، معتقدا ا نه علی تقدیر انتقاله علی الولایة ، یمکن ان لا تدرکه بعد الموت من غیر فصل رحمة الهیة; لعدم قابلیته ، فلا سلم من مولمات تلک العالم قبل قیام الساعة ، ودرک لقاء الشفعاء فی دار الکرامة .

لا یقال: عموم نظائر قوله: «فمن یعمل مثقال ذرة شرا یره » (27) یدل علی عموم المحاسبة وشمولها لارباب الولایة مطلقا ، وذلک یقتضی مؤاخذة الکل علی ما صدر منهم من القبائح .

لا نا نقول: علی تقدیر تسلیم عموم المحاسبة – ولا یخفی ان عدمه صریح اکثر الاخبار المخصصة للآیة بمن عدا الابرار – لا نسلم ان فائدتها منحصرة فی تعذیب ارباب الشرور بالنار ، لم لا یجوز ان یکون الغرض فی البعض ازالة اثر المعاصی بالمداقة فی الحساب ، او ابانة مقدار التفضل الموعود من الحکیم الوهاب ، فتامل فی ذلک ; فانه معرکة لافهام اولی الالباب .

تنبیه آخر: اعلم ان من المشهورات التی لاینکرها الا مبغض منحرف عن الولایة ، قوله صلی الله علیه و آله فیه [ علیه السلام] بعبارات مختلفة متحدة فی المعنی ، ا نه قسیم الجنة والنار (28) ، وسیجی ء ما تصرح بذلک فی بعض الاخبار .

وقد سال المفضل عن مولانا الصادق علیه السلام: بم صار علی علیه السلام قسیم الجنة والنار؟

فقال علیه السلام: لان حبه ایمان وبغضه کفر ، وانما خلقت الجنة لاهل الایمان والنار لاهل الکفر .

قال: یابن رسول الله ، فالانبیاء والاوصیاء هل کانوا یحبونه واعدائهم یبغضونه؟

فقال: نعم .

قال: فکیف ذلک؟

قال: اما علمت ان النبی صلی الله علیه و آله قال یوم خیبر: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله ورسوله ، ویحبه الله ورسوله » وقال ، لما اوتی بالطائر المشوی: اللهم ائتنی باحب خلقک الیک ، وعنی به علیا علیه السلام ؟

قال: بلی .

قال: یجوز ان لا یحب انبیاء الله ورسله واوصیاؤهم والمؤمنون من اممهم رجلا یحبه الله ورسوله ؟

قال: لا .

قال: فقد ثبت ان جمیع الانبیاء والاوصیاء والمؤمنین کانوا لعلی محبین وان مخالفیهم کانوا له مبغضین .

قال: نعم .

قال: فلا یدخل الجنة الا من احبه من الاولین والآخرین ، فهو اذا قسیم الجنة والنار .

قال المفضل: فرجت عنی یا بن رسول الله ، فرج الله عنک ! فزدنی .

قال: سل .

فقال: یا بن رسول الله ، فعلی علیه السلام یدخل محبه الجنة ومبغضه النار او رضوان ومالک ؟

فقال: یا مفضل ، اما علمت ان الله تعالی بعث رسوله صلی الله علیه و آله وهو روح الی الانبیاء وهم ارواح قبل خلق الخلق بالفی عام ؟

قال: بلی .

قال: اما علمت ا نه دعاهم الی توحید الله وطاعته واتباع امره ، و وعدهم بالجنة علی ذلک ، واوعد من خالف ما اجابوا الیه وانکره النار ؟

قال: بلی .

قال: او لیس علی بن ابی طالب خلیفته وامام امته ؟

قال: بلی .

قال: او لیس رضوان ومالک من جملة الملائکة المستغفرین لشیعته الناجین بمحبته ؟

قال: بلی .

قال: «فعلی علیه السلام قسیم الجنة والنار ، ورضوان ومالک صادران عن امره بامر الله تبارک وتعالی ، یا مفضل ، خذ هذا ; فانه ; من مخزون العلم ومکنونه ، لا تخرجه الا الی اهله » . انتهی بادنی اختصار (29) .

اقول: لا یخفی ان بهذا الحدیث تنفتح لارباب البصیرة ابواب من العلم ، وان مضامینه مطابقة لما ورد عندهم متواترا ، کما ستعرف من معنی المحبة وانها لاتجامع القول بتقدم غیره علیه ، فکن علی بصیرة من امرک ، ولا تکن من الغافلین .
الحدیث الرابع

روی ابو بکر احمد بن مردویه فی کتابه ، وهو من اعیان المخالفین وثقاتهم ، باسناده عن ابی الطفیل عامر بن واثلة ، قال: نت بالباب یوم الشوری ، فارتفعت الاصوات بینهم ، فسمعت علیا علیه السلام یقول: بایع الناس ابا بکر وانا والله اولی بالامر واحق به منه ، فسمعت واطعت مخافة ان یرجع الناس کفارا ، یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف ، ثم بایع ابو بکر لعمر وانا اولی بالامر منه ، فسمعت واطعت مخافة ان یرجع الناس کفارا ، ثم انتم تریدون ان تبایعوا عثمان، اذن اسمع واطیع . ان عمر جعلنی فی خمسة انا سادسهم ، لا یعرف لی فضلا فی الصلاح ولا یعرفونه لی ، کا نما نحن شرع سواء ، وایم الله ان لو اشاء ان اتکلم ثم لا یستطیع عربهم ولا عجمهم ولا المعاهد منهم ولا المشرک رد خصلة منها .

ثم قال: انشدکم بالله ا یها الخمسة ، افیکم اخو رسول الله غیری ؟ قالوا: لا .

قال: افیکم احد له اخ مثل اخی المزین بالجناحین یطیر مع الملائکة فی الجنة ؟ قالوا: لا .

قال: افیکم احد له زوجة مثل زوجتی فاطمة بنت رسول الله سیدة نساء هذه الامة ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد له سبطان مثل الحسن والحسین ، سبطی نبی هذه الامة ، ابنی رسول الله غیری ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد قتل مشرکی قریش قبلی ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد صلی الی القبلتین قبلی ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد غسل رسول الله ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد سکن المسجد یمر فیه جنبا غیری ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد ردت علیه الشمس بعد غروبها ، حتی صلی العصر غیری ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد قال رسول الله حین قرب الیه الطیر فاعجبه: اللهم ائتنی باحب الخلق الیک حتی یاکل معی من هذا الطیر ، فجئت وانا لا اعلم ما کان من قوله ، واکلت معه ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد کان اقتل للمشرکین عند کل شدیدة نزل برسول الله ، منی ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد اعظم عناء برسول الله منی ، حین اضطجعت علی فراشه و وقیته بنفسی و بذلت مهجتی ، غیری ؟ قالوا: لا .

قال: افیکم احد یاخذ الخمس غیری و غیر فاطمة ؟ قالوا: لا .

قال: افیکم احد له سهم فی الخاص وسهم فی العام ، غیری ؟ قالوا: لا .

قال: افیکم احد یطهره کتاب الله غیری ، حتی سد ابواب المهاجرین جمیعا وفتح بابی ، حتی قام الیه عماه حمزة والعباس وقالوا: یا رسول الله ، سددت ابوابنا وفتحت باب علی ، فقال: ما انا فتحت بابه ولا سددت ابوابکم ، بل الله فتح بابه وسد ابوابکم . قالوا: لا .

قال: امنکم احد تمم الله نوره من السماء حین قال: «وآت ذا القربی حقه » (30) ؟

قالوا: اللهم لا .

قال: افیکم احد ناجی رسول الله صلی الله علیه و آله ست عشر مرة حین نزل جبرئیل بقوله «یا ا یها الذین آمنوا اذا ناجیتم الرسول فقدموا بین یدی نجویکم صدقة » (31) ؟

قالوا: اللهم لا .

قال: امنکم من ولی غمض رسول الله ، غیری ؟ قالوا: لا .

قال: امنکم احد آخر عهدا برسول الله حین وضعه فی حفرته ، غیری ؟

قالوا: لا (32) .
بیان:

هذا الخبر رواه غیر واحد من ارباب الحدیث بطرق عدیدة و عبارات متقاربة .

وفی روایة اخطب خوارزم وهو صدر الائمة عندهم ، زیادات یرجع بعضها الی ما تقدم ، و فیها قوله:

هل تعلمون ا نی کنت اذا قاتلت عن یمین رسول الله قال: انت منی بمنزلة هارون من موسی ، الا ا نه لا نبی بعدی ؟ قالوا: اللهم نعم (33) .

هذا ، مع ان کلا من فصول هذه الروایة مروی فی کتب القوم بروایات متعددة ، حتی لا یمکن لاحد انکار فصل منها ، ولا قدح فیه بوجه ما .

ثم ان لنا فی الاستدلال بهذا الخبر طرقا من الکلام .

احدها: – وهو الاجمل – ان نقول: انه علیه السلام بین – بما اورده – فضله علیهم وتمیزه منهم باستجماعه الفضائل الداخلیة والخارجیة التی هو متفرد بها من غیر نکیر علیه ، ومن البین ان صاحب الفضل اولی بالتقدم علی من عداه ، وذلک واضح بما مر بیانه .

وثانیها: ان نقول: انه علیه السلام نسب الاولویة الی نفسه ، و لیس بکاذب للاجماع ، ولان الکاذب ظالم لا یستحق الخلافة اصلا ، فیکون صادقا ، و مع وجود الاولی یکون العدول عنه ظلما وعدوانا .

والقول بان تقدیمه لم یکن ممکنا لاستلزامه فساد الدین ، افتراء لم یعلم له ماخذ یجوز الاعتماد علیه ، و سنشبع الکلام فیه ان شاء الله .

وثالثها: ا نه ادعی اخوة رسول الله ، وهو صادق لما مر ، ولان حدیثها من المشهورات التی لا یحتمل الخلاف ، ومن المعلوم ا نه لم یکن اخا له فی النسب ، بل کان سهیما له فی الفضائل مساویا له فی المفاخر ، حتی لم یجد النبی یوم المؤاخاة له اخا غیر نفسه ، کما هو مذکور فی احادیث المؤاخاة ، فعقد الاخوة بینه وبین نفسه .

ومن الحماقة تاخیر شقیق رسول الله و عدیله عن منصبه وتقدیم غیره من الرعیة علیه .

وثالثها (34) : ا نه علیه السلام نسب الی نفسه اخوة ذی الجناحین المعلوم فضله علی الصحابة عند الفریقین ، لیرشد الی فضله علیهم ، لظهور کونه افضل منه بمراتب شتی ، فیجب القول بتقدمه و تاخر من عداه .

ورابعها: ا نه علیه السلام نسب الی نفسه زوجیة فاطمة، وهی فضیلة معلومة له ، ومن المشهورات ان کلا من الصحابة اقام عنقه لخطبتها، والنبی صلی الله علیه و آله زوجه بها ، بعد ان اخبر صادقا بان امرها الی الله ، وهو یزوجها بمن یشاء و یختار ، فلو کان فی الصحابة من یساویه لکان ترجیحه له بلا مرجح ، وهو لا یصدر من الحکیم تعالی ، فیکون هو افضل من الکل ، فلا یجوز تقدم غیره ولا تقدیمه علیه .

لا یقال: لعله قدمه للاقربیة .

لا نا نقول: ان کان فیهم ما یعارضها و هی من الفضائل یعود المحذور وان لم یکن کان افضل منهم ویثبت المطلوب ، فافهم .

وخامسها: ا نه علیه السلام نسب الی نفسه الشریف ابوة الحسنین اللذین هما سیدا شباب اهل الجنة وخیر هذه الامة ، ومن المعلومات المتواترة عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: و ابوهما خیر منهما ، فیکون هو افضل من الکل ، فلا یجوز ان یتقدم علیه غیره .

وسادسها وسابعها: ا نه افتخر بما هو له بالاجماع وتواتر الآثار فی الاصقاع ، وهو الاشجعیة المرجحة لموصوفها علی من لم یتصف بها ولا بما یعارضها ، لما مر بیانه بدعوی ما یستلزمها ، و یستلزم الاکثریة فی الجهاد الموجبة لتفاوت مراتب العباد ، من ا نه لم یقتل احد من المشرکین مثل قتله ، او لم یبادر احد الی قتلهم قبله ، فیکون مستحقا للتقدم بالوصفین ودلالة ما نزل به الامین لارشاد الخافقین .

قال الله تعالی: «وفضل الله المجاهدین علی القاعدین درجة واجرا عظیما» (35) فلا یجوز تقدم الغیر علیه .

وثامنها: ا نه افتخر بتقدمه فی الاسلام ، وتقدمه فی عبادة ربه الحکیم العلام ، واندراجه فی السابقین الذین شهد الله با نهم من المقربین .

ومن الثابت ا نه لا یفتخر بما لا فخر فیه ، ولا یتوهم هذا فیه الا معانده ومنافیه ، فیکون افضل ممن صرف اکثر عمره فی عبادة الاوثان . وانکر وجود من ینتهی الیه سلسلة عالم الامکان ، فلایجوز تقدمه علیه .

وتاسعها: ا نه افتخر بوقوع رد الشمس له ، وکونه من کراماته وعلامة من علامات فضله وشرف مقاماته ، اذ لا یفتخر مثله بما هو معدود من کرامات غیره ، فیکون اعلی منزلة ممن لم یعلم مثل ذا فی حقه ، فلا یجوز تقدمه وتقدیمه علیه فیما هو شان من شؤوناته .

وعاشرها: ا نه افتخر بخبر الطائر ، وهو من المشهورات عندهم ، وفیه – علی بعض الروایات – ا نه قال له بعد حضوره: لقد تمنیتک مرتین ، حتی لو ابطات علی سالت الله ان یاتی بک .

وفی بعضها ا نه جاء مرتین و رده انس لتوقع ان یکون المطلوب من قومه ، کما اعتذر فی الثالثة بعد عتاب النبی صلی الله علیه و آله له ، وهو کما نقول یقتضی احبیته لله ، فلا یکون تقدم غیره علیه مرضیا عند الله .

وحادی عشرها: ا نه اشار باعادة وقعة القتال ، وذکر وقوعه فی حال کون النبی صلی الله علیه و آله فی شدة الی مواقع انهزام الصحابة لا فی محله ، وفرارهم عن المحاربة فی غیر وقته ، وثباته وحیدا فی خدمة الرسول واعانته ; وذلک من المشهورات التی لا تقبل الانکار .

ومراده بذلک الایماء الی ا نهم صاروا بهزیمتهم و تولیهم عن الحرب من المغضوبین لله ، لقوله سبحانه: «ومن یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئة فقد باء بغضب من الله » (36) فلا یکون لهم اهلیة الخلافة ، لقوله تعالی: «لا تتولوا قوما غضب الله علیهم » (37) .

وثانی عشرها: ا نه اشار بذکر فضله لیلة الفراش الی ثبوت الخلافة له فی اول الامر ، حیث روی ا نه صلی الله علیه و آله انما خلفه لوقایة نفسه ونیابته فی اداء ما کان علیه وعنده من الدیون والودائع ، لقوله مرارا: «لا یودی عنی الا انا او رجل منی ، وعلی منی وانا من علی » وخلافته علی من کان یجب علیه حمایته من اهل بیته .

وا نه علیه السلام تصدی لکل ما فوض الیه فی نهایة المشقة والاخلاص ، وتحمل من القوم غایة الاذیة حتی توجه الیه صلی الله علیه و آله بمصاحبة الفاطمات خاضعا متضرعا ، وحتی نزلت فیه وفیهن قبل لحوقه به قوله: «الذین یذکرون الله قیاما وقعودا وعلی جنوبهم » (38) الآیات ، فلا یجوز عزله بعد ما لم یثبت عنه صلی الله علیه و آله خلعه .

وثالث عشرها: ا نه اشار باختصاصه باعطاء الخمس الی علو درجته من اخذ الصدقات المختصة بغیره ، و هی من اوساخ الناس بخلاف الخمس ، بدلالة ان الله تعالی من آخذیه ، کما تصرح به الآیة ، فیکون اشرف ممن عداه ، فلا یجوز ان یتقدم علیه ما سواه .

ورابع عشرها: ا نه اخبر بزیادة حظه التی لا یاتی بها سید النبیین الا لمن هو زائد فی الدین ، فیکون هو فی اعظم درجات المتقین ، فلا یتقدم علیه من سواه من المسلمین .

وخامس عشرها: ا نه اشار – بعد الاخبار بسد ابواب غیره وفتح بابه ومروره جنبا فیه – الی علة الحکم من الله بسد الابواب وفتح بابه ، وا نها طهارته من الارجاس بآیة من کتاب الله ، فیکون معصوما ، فلا یجوز تقدم غیره علیه .

وسادس عشرها: ا نه ادعی نزول امامته من السماء ، حیث ادعی ان الله تمم فضائله بآیة القربی ، فلو لم تکن الامامة له من الله ، لم یکن الله متمما لفضائله بها ، فلا یجوز التقدم لغیره; لقوله: «لا تقدموا بین یدی الله و رسوله » (39) .

وسابع عشرها: ا نه مع الاشارة الی نهایة جوده ، اشار الی کمال حرصه فی استفادة اسرار الدین ; اذ لا یناجی مثله الا فیها رسول الله خاتم النبیین .

وقد روی احمد باسناده عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه فی غزاة الطائف دعاه فانتجاه فاطال نجواه ، حتی کره قوم من الصحابة ذلک وقالوا فیه ما قالوا ، فبلغه صلی الله علیه و آله فجمعهم ثم قال: اما انی ما انتجیته ولکن الله انتجاه .

فلیت شعری کیف یرضی القوم بتاخر خازن اسرار اله العالمین فی امامة المسلمین .

وثامن عشرها وتاسع عشرها: ا نه بین بمباشرة تغمیضه وغسله وتکفینه ودفنه لرسول الله صلی الله علیه و آله ، ا نه کان اولی الناس به و بالقیام باموره التی منها تادیة ما کان علیه تبلیغه الی الرعیة .

ولعله قصد الدلالة علی هذا المعنی بما قد نقل عنه مرارا ، وافاده من ا نه آخر عهدا به ، اذ من المعلوم ان صاحب هذه الخصوصیة مع ثبوت الاهلیة وکمال الاستعداد اعرف بامور من یختص به من غیره ، فلا یجوز التقدم علیه فیما هو اولی واعرف به من هدایة العباد الی الرشاد ; لان الله تعالی یقول: «والمؤمنون والمؤمنات بعضهم اولیاء بعض » (40) ویقول: «افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی ، فما لکم کیف تحکمون » (41) .

وقد صرح علیه السلام بذلک فی بعض ما صححه الفریقان ، حیث یقول: ولقد علم المستحفظون من آل محمد صلی الله علیه و آله ا نی ما رددت علی الله و لا علی رسوله قط ، ولقد واسیته فی المواطن التی تنکص فیه الابطال وتتاخر فیها الرجال – نجدة اکرمنی الله تعالی – ولقد قبض رسول الله صلی الله علیه و آله وان راسه لعلی صدری ، ولقد فاضت نفسه فی کفی فامررته علی وجهی ، ولقد ولیت غسله والملائکة اعوانی ، فملا یهبط وملا یصعد ، ومازالت هینمة منهم یصلون علیه حتی واریناه فی ضریحه ، فمن ذا احق به حیا و میتا ؟ فانفذوا علی بصائرکم ولتصدق نیاتکم فی جهاد اعدائکم ; فوالله الذی لا اله الا هو ، انی لعلی جادة الحق ، وانهم لعلی مزلة الباطل ، اقول ما تسمعون ، واستغفر الله لی ولکم (42) .

ولا یخفی ا نه صریح فیما ادعیناه ، محقق لما اثبتناه .

وعشرینها: ا نه ادعی ما هو نص علی خلافته و لم یکذبه احد ، بل اقروا به و اعترفوا له من جهة تواتره .

ومن البین ان العمل بالنص واجب و مخالفته حرام موجب للنار ، فیکون هو الخلیفة فی غیبته – کهارون من موسی – بنص القرآن .

واذا لم یثبت منه عزله وخلعه بعد ما علم منه نصبه وتعیینه ، وجب القول باستمرار خلافته ، فلا یجوز تقدم غیره علیه .

ثم ان نصوصیة هذا الاثر فی الخلافة ربما یبین بطریق آخر ، بیناه فی الفوائد ، وانما ترکناه هنا للاختصار ولما عهدناه اولا من الاغماض عن المشهورات الا تبعا ، فلا تغفل .

ثم ان الفضائل التی صرح الامام علیه السلام ببعضها واشار الی بعضها هنا ثابتة له باجماع المنصفین من علماء المخالفین ، ودلالة الآثار المستفیضة والمتواترة عن سید المرسلین ، وکل واحدة منها یوصل الضال المسترشد الی الهدی کنار علی علم ، وتزیل ظلمة الجهالة عن ساحة قلوب المستبصرین ، کمشعلة مشعولة فی الظلم ، و لکن «الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم » .
تحقیق وتمهید:

اعلم ان التمدح بمحاسن الصفات ، کما یجوز لله سبحانه – حیث ان اتصافه بها ثابت فی نفس الامر وهو عالم بکونه متصفا بها – یجوز لارباب العصمة ولمن یتخلق باخلاقهم ایضا ممن یتصف بها ویعلم اتصافه بها ، بدلیل یجوز له الاعتماد علیه ویحسن الاصغاء الیه . ولیس ذلک بمنهی عنه فی حقهم ، کما یرشد الیه تمام قوله: «فلا تزکوا انفسکم بل الله یزکی من یشاء هو اعلم بمن اتقی » (43) .

حیث یشعر بان مجوز التزکیة هو العلم بحصول التقوی ، فمن لا علم له به ، لا یجوز له ان یزکی نفسه .

ومن کان له علم – اما باعلام الله له او بدلیل یجوز ان یعتمد علیه – یجوز له ذلک ، بل ربما یقال: ان التمدح بالکمالات کما یجب علی الله لتعریف ذاته و توقف معرفته الواجبة علی تعریفه الذی هو لطف واجب علیه ، ربما یجب علی من یتصف بها وهو عالم باتصافه .

اما لا نه عالم بان الله وفقه لها وانعم بها علیه ، والتحدث بالنعمة واجب ، لقوله: «واما بنعمة ربک فحدث » (44) .

واما لا نه مطاع یجب اتباعه من الله ، ولا یحصل المتابعة الواجبة الا بتمدحه وذلک کتمدح یوسف علیه السلام بقوله: «اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم » (45) حیث لم یتمدح بهذا المدح العظیم الا بعد علمه بقدرته علی تنظیم امور الخلائق باقدار الله تعالی ، وبعد العلم بان انتفاع الناس به و متابعتهم له و تمکینهم ایاه فی الحق الذی جعله الله له متوقف علی تمدحه ، وبدونه یقع الناس فی الضلالة والتهلکة .

وکتمدح بعض علمائنا بقوله: «قال الشیخ الصدوق الفقیه علی اظهر الاحتمالین » . فانه لم یقل ذلک الا بعد ما علم ان ارشاده واسترشاد القوم به وعملهم بفتیاه وبکتابه الذی کتبه للعمل به امر واجب یتوقف علی تعریفهم نفسه واخبارهم عنها ، بما هو ثابت لها فی الواقع من الفقاهة ، وکونه شیخا فی الفتوی ، وکونه صدوقا فی الاحکام بدعاء الامام علیه السلام .

والحاصل ، ان التمدح بالکمال قد یکون من الکمال ; اذا قصد به التحدث بنعمة الله او اقامة حکم من احکام الله .

اذا تمهد هذا نقول: ان ما صدر عن مولانا الامیر علیه السلام فی هذه الواقعة وغیرها من التمدحات – کتمدح النبی صلی الله علیه و آله بقوله: «انا سید ولد آدم » وکتمدح الائمة بقولهم «نحن اسماء الله الحسنی » وغیر ذلک مما لا یقدر علی عده واحصائه ، اداء لما هو الواجب علیهم فی مقام التحدث وفی مقام مطالبة الحق وبیان الاولیة ومدافعة اصحاب اللجاج بنوع من الاحتجاج ، وفی مقام الارشاد والاعانة علی ما هو وظیفة العباد من الاسترشاد .

ولیس من الافتخار بکمالاته من حیث هی کمالاته الصادرة عنه ، حتی یکون اعجابا ممنوعا عنه ، بل هو افتخار بکمالاته من حیث ا نها نعمة وعطیة موهبیة او اکتسابیة ، بعد القطع بکونها ثابتة له بلطف الله واعلامه للفوائد المذکورة .

وکیف یتخیل ان یکون ذلک من الافتخار المذموم ، وخطبه وکلماته مشحونة بلزوم التجاوز عن طریق المنافرة و وجوب وضع تیجان المفاخرة .

ام کیف یتصور ا نه یامر بما لا یعمل به من الصواب وقد نزل من السماء فیه – علی ما تواتر – ان عنده علم الکتاب ، وبذلک یضمحل ما استشکله بعض ، من ان کلماته علیه السلام – فی مواقع افتخاره – مما یدل علی التیه والزهو والافتخار والمنة ، ولا وجه لشی ء من ذلک ، فان التیه والزهو والافتخار مما نهی عنه فی الشریعة البیضاء .

والمنة اما منة علی العباد ، و لاینبغی ان یمن علیهم بما لم یات به لاجلهم ، و اما منة علی الله وهو سبحانه یقول: «بل الله یمن علیکم ان هداکم للایمان » (46) .

قال ابن ابی الحدید بعد نقل ما نقلناه من الایراد: «وقد سبقه الی ذلک قوم من الصحابة ، فانه قیل لعمر: ول علیا امر الجیش ، فقال: هو اتیه من ذلک . وقال زید بن ثابت: ما راینا ازهی من علی وقد حمل معاویة کلامه علیه السلام علی المنة ، فکتب فی جواب مفاخراته مثل ما ذکره هذا المورد» ، انتهی ملخصا .

اقول: انما نسب الیه ذلک من نسبه اما لعناده وبغیه ، واما لقصور فهمه وانتفاء اتصافه بالقوة الممیزة ، فلایمیز بین الکبر والاستطالة والافتخار و بین التعفف و الرفع و التوقی عن تحمل الاوزار والزهد فی الزهرات الفانیة المختصة بهذه الدار والتحدث بنعمة الله الواجبة علی عباده باللیل والنهار ، فتامل ، تعرف ذلک کالشمس فی رابعة النهار .

ثم قال: ونحن نرید ان ننبه بایراد بعض ما ورد فیه من الاخبار علی ان عظم منزلته عند الرسول صلی الله علیه و آله بلغ مبلغا قیل له: لو رقی الی السماء وعرج فی الهواء وفخر علی الملائکة والانبیاء تعظما وتبححا ، لم یکن به ملوما ، بل کان به جدیرا .

بل نقول: انه لو فخر بنفسه وبالغ فی تعدید مناقبه وفضائله بفصاحته التی آتاه الله واختصه بها ، وساعده علی ذلک فصحاء العرب وغیرهم کافة ، لم یبلغوا الی معشار ما نطق به الرسول الصادق الامین ، وهو مع ذلک لم یسلک قط مسلک التعظم والتکبر فی شی ء من اقواله وافعاله .

وکان الطف البشر خلقا ، واکرمهم طبعا ، واشدهم تواضعا ، واکثرهم احتمالا ، واحسنهم بشرا ، واطلقهم وجها ; حتی نسبه من نسبه الی الدعابة و کثرة المزاح ، وهما خلقان منافیان للتکبر والاستطالة .

وانما یذکر احیانا ما یذکر من هذا تنفس مهموم وشکوی مکروب ، ولا یقصد به اذا ذکره الا شکر النعمة وتنبیه الغافل علی ما خصه الله به من الفضیلة ; فان ذلک من باب الامر بالمعروف وعلی اعتقاد الحق والصواب فی امره ، والنهی عن المنکر الذی هو تقدیم غیره علیه مع تقدم فضله ، وقد نهی الله سبحانه عن ذلک بقوله: «افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون » (47) .

قال: ولست اعنی بذلک الاخبار العامة الشایعة التی یحتج بها الامامیة علی امامته ، کخبر الغدیر والمنزلة و قصة البراءة و خبر المناجاة وقصة خیبر وخبر الدار ونحو ذلک ، بل نعنی بذلک الاخبار الخاصة التی رواها فیه ائمة الحدیث الذین لا یتهمون ، وجلهم یقولون بتفضیل غیره علیه ، فروایتهم فضائله توجب سکون النفس ، ما لا یوجبه روایة غیرهم (48) .

ثم شرع فی ذکر الاحادیث التی من جملتها: [الحدیث الخامس]
الحدیث الخامس

روی ابو نعیم الحافظ باسناده عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: یا علی ، ان الله قد زینک بزینة لم یزین العباد بزینة احب منها ، هی زینة الابرار عند الله: الزهد فی الدنیا ; جعلک لا تزرا من الدنیا شیئا ، ولا تزرا الدنیا منک شیئا ، و وهب لک حب المساکین ، فجعلک ترضی بهم اتباعا ویرضون بک اماما (49) .

قال: و زاد فیه احمد بن حنبل:

فطوبی لمن احبک و صدق فیک ، و ویل لمن ابغضک و کذب فیک .
بیان:

لا یخفی ان مساق الکلام یدل علی اختصاصه بهذه الفضیلة ومزیته فیها – وقد اعترف به جماعة من المخالفین ، منهم الشارح المعتزلی – فیکون اولی بالخلافة والرئاسة العامة ممن عداه من الصحابة العادمین لها او الناقصین فیها . هذا مع ان فی التفریع تصریح بسببیة کمال هذه الخصلة فیه لامامته لقاطبة المساکین بامر الله .

ولیس المراد بهم بشهادة العقل الصحیح الصریح الا من اسکنه الایمان وما فیه من العقائد عن الطغیان فی امر الله ، حتی نظر الیهم المترفون وارباب البطر بالحقارة والمسکنة والمذلة ، کنظر نظرائهم من المشرکین الی اتباع النبیین الذین قالوا فیهم: «ما نراک اتبعک الا الذین هم اراذلنا بادی الرای » وعدوهم من السفلة الاشرار المستوجبین للنار ، وسیطلبونهم فیها وهم فی الجنة بقولهم: «ما لنا لا نری رجالا کنا نعدهم من الاشرار ا تخذناهم سخریا ام زاغت عنهم الابصار» (50) .

وبالجملة لیس المراد بالمسکین هنا من ترکته الدنیا وهربت منه مع کونه مائلا الیها ، حتی سکن لعجزه وفقدان حیلته عن الطلب ، بل المراد به من ترک الدنیا وطلقها لعلمه بحقارتها وعدم بقائها وانتفاء وفائها ، و رغبته الی الله والی ما وعده للابرار واعتماده علیه ، حتی سکن الی رحمة الله والنظر الی ما له عنده عن الفلق والاضطراب والتوجه الی ما لدیه ، یشهد بذلک ملاحظة المقام والتامل فی ما یقتضیه سیاق کلام سید الانام .

فاذا نقول: ان من عداه لا یکون الا اماما لارباب البغی والفساد ، المنحرفین عن طریق الحق والرشاد ، لانحصار الامام فی الامامین ، بدلالة القرآن المنزل علی الفریقین .

ثم ان بقیة الخبر علی روایة ابن حنبل صریحة فی المقصود ایضا ، اذ لا مریة فی ادعاء علی علیه السلام الخلافة بعد الرسول صلی الله علیه و آله من غیر فصل فی غیر موضع واحد ، فیکون الویل – وهو اسفل واد من الجحیم – مقرا لمن کذبه فیه ، فلا تغفل .
الحدیث السادس

روی ابو نعیم باسناده عن انس عنه صلی الله علیه و آله ، قال: ان رب العالمین عهد الی فی علی ا نه رایة الهدی ، ومنار الایمان ، وامام اولیائی ، ونور جمیع من اطاعنی . ان علیا امینی غدا یوم القیامة و صاحب رایتی ، بیدی علی مفاتیح خزائن رحمة ربی (51) .
بیان:

هذا الخبر رواه ابو نعیم بسند آخر عن بریدة الاسلمی عن رسول الله صلی الله علیه و آله و فیه:

وهو الکلمة التی الزمتها المتقین ، من احبه فقد احبنی و من اطاعه اطاعنی ، فبشره بذلک .

فقلت: قد بشرته یا رب .

فقال: انا عبدالله وفی قبضته فان یعذبنی فبذنوبی لم یظلم شیئا ، و ان تمم لی ما وعدنی فهو اولی .

وقد دعوت له ، فقلت له: اللهم اجعل قلبه نورا ، واجعل رفیقه الایمان بک .

قال: فقبلت ذلک غیر ا نی مختصه بشی ء من البلاءلم اختص به احدا من اولیائی .

فقلت: یا رب ، اخی و صاحبی .

قال: قد سبق فی علمی ا نه لمبتلی .

اقول: صریح هذا الخطاب یدل علی ان الهدایة لایکون الا لمن تبعه و اقتدی به واستضاء بنوره ، فیکون قاطبة من یقتدی بغیره مقتفین لرایة الضلالة سالکین فی مسالک الظلمة والجهالة .

ویدل ایضا علی ا نه امام قاطبة الاولیاء ، فیکون من عداه ممن یدعی الامامة ائمة للاعداء ، فان الامامة منحصرة فی رجلین بنص کتاب الابرار ، امام یدعو الی الجنة وامام یدعو الی النار .

ومعنی قوله: «ونور جمیع اولیائی » معنی قوله: «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون » (52) .

نقل ابن ابی الحدید عن بعض مشایخه المؤتمنین ، ا نه سئل فقیل له: هل کانت فاطمة صادقة او کاذبة ؟

فاجاب با نها صادقة ، وکیف یتصور کذبها وآیة التطهیر تطهرها ؟!

فقیل له: فلم منعت مما ادعته و طولبت بالشهود ؟

فاجاب با نه: «لو صدقها الیوم لجاءت غدا وطالبت منصب الخلافة ، ولم تکن له معذرة » . فتامل .

ثم ان الروایة علی السند الاخیر ، ربما تشیر الی ما وقع فیه من البلیة العظمی ، وهی انکار حقه قریبا من زمان اثباته – قبل ان یدفن من اوصی به وفیه مرارا علی الوجه المستنکر الذی لا یتخیله عاقل الا یستقبحه ، مع صدوره من قوم ظاهرهم الایمان وملازمة الزهد ومسلک الاحسان .

واما انکار معاویة المعلن بالفسوق و العصیان و ما یترتب علیه من هتک حرمته و شهادته بسیف اهل العدوان ، فلیس من البلاء الشدید الموعود الذی لم یختص به احد من الاولیاء ، کما لایخفی علی الاذکیاء .

وظنی ان هذه الدلالة بینة لا ینکرها الا الضالون ، «وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون » (53) .
الحدیث السابع

روی احمد فی مسنده والبیهقی فی صحیحه باسنادهما عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: من اراد ان ینظر الی نوح فی عزمه ، والی آدم فی علمه ، والی ابراهیم ، فی حلمه ، والی موسی فی فطنته ، والی عیسی فی زهده ، فلینظر الی علی علیه السلام .
بیان:

اقل ما یدل علیه هذا الخبر هو ا نه مختص بمساواة الانبیاء العظام علیهم السلام فیما خصوا به من الفضائل التی لا یصلح للامامة والخلافة من قصر فیها ، مع وجود الکامل ، فلا یجوز تقدم غیره علیه .

وانما قلنا: ان هذا اقل ما یستفاد منه » ; اذ یجوز ان نقول بدلالة سائر الآثار: انه افضل من الکل فی الکل ، اذ یصدق علی من زاد علمه علی زید ا نه یعلم ما یعلمه زید وهکذا ، علی انا نقول: ان الخبر بمجرده یدل علی فضله علی کل واحد ، فان جامع الفضائل افضل من المخصوص بفضیلة واحدة ، فلا تغفل .
الحدیث الثامن

روی احمد فی کتابیه باسناده عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: من احب ان یتمسک بالقضیب الاحمر الذی غرسه الله فی جنة عدن بیمینه ، فلیتمسک بولاء علی بن ابی طالب (54) .
بیان:

صریح هذا الکلام عند اولی الافهام ، هو ان ولاء غیره لیس بهذه المثابة وا نه مختص بهذه المنقبة .

ومن البین ا نه لو کان غیره خلیفة رسول الله صلی الله علیه و آله بعده بلا فصل ، لکان اولی بهذه المرتبة .

لا یقال: یحتمل ان یکون ولاؤه من حیث الایمان مثمرا لهذه الثمرة ، فلا یدل علی خلافته .

لا نا نقول: فعلی هذا یستفاد من الخبر ان من عداه لیس بمؤمن ، او لیس بکامل فی الایمان وبه یحصل المطلوب ; اذ من الجهالة ان یقال: «یتقدم عادم الایمان او ناقصه علی من کمل فیه الایمان » ، فلا تکن من الجاهلین .
الحدیث التاسع

روی احمد فی مسنده باسناده عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: والذی نفسی بیده ، لولا ان تقول طوائف من امتی فیک ما قالت النصاری فی ابن مریم ، لقلت الیوم فیک مقالا لا تمر بملا من المسلمین الا اخذوا التراب من تحت قدمیک للبرکة (55) .
بیان:

ای «لولا مخافة ان یکون للقائلین بذلک حجة علی ضلالتهم ، لقلت فیک جهارا مقالا من المتشابهات التی یمکن لهم التمسک بها فی اثبات مطلوبهم » ، فلا یدل الخبر علی انتفاء القول فیه مثل ما قیل فی ابن مریم ، ولا علی انتفاء قول النبی صلی الله علیه و آله فیه – مطلقا – ما یمکن ان یتوهم منه ذلک .

فلا ینافی ورود بعض الاخبار عنه فی حقه لبعض الخواص الذین یزیدهم التامل فیه و التفکر فی ما یصلون الیه من مدلولاته ایمانا ، وفیما یکلون تاویله الی الله ورسوله مما لا یبلغون الیه من مفهوماته تسلیما و اذعانا .

ثم ان من البین ان هذه المرتبة – وهی تناهی مناقبه وفضائله وکثرة مفاخره ومحامده بحیث لو اطلع علیها آحاد الناس لقالوا بربوبیته – مرتبة خاصة به لم یشارکه فیها احد من خصمائه .

فلا یجوز ان یقدم احد احدا … . الا لسفاهته و عداوته او لجهالته بعلو شانه .

تنبیه: قد نسب الاقرار بثبوت هذه المرتبة الی الشافعی جماعة من المخالفین ، منهم المیبدی شارح «الهدایة » فی شرحه للابیات المنسوبة الی الامیر علیه السلام ، افتخارا با نه من الموالین ، و استدلالا بان تقدیمه للثلاثة علی علی علیه السلام لا ینافی تمسکه بالولایة المامور به عن الله و عن سید المرسلین .

ثم انهم استدلوا علی اقراره بما نسب الیه من قوله:

لو ان المرتضی ابدی محله

لخر الناس طرا سجدا له

کفی فی فضل مولانا علی

وقوع الشک فیه ا نه الله

ومات الشافعی ولیس یدری

علی ربه ام ربه الله

اقول: قد عرفت مرارا – و سیاتی مفصلا – ان تقدیم الاعداء ، بل وتقدیم من لیس له رتبة التقدیم ، ینافی بالضرورة لتحقق الولایة التی امر بها النبی الکریم بامر الله الملک العلی العظیم .

ثم ان الخبر المذکور رواه جماعة اخری من الجمهور ، ومنهم المیبدی فی شرحه المسطور ، وصریح روایتهم علی ما هو فی کتبهم مذکور هکذا:

لولا ان اشفق ان تقول فیک طوائف من امتی ما قالت النصاری للمسیح بن مریم ، لقلت فیک قولا لا تمر بملا الا اخذوا من تراب رجلیک (56) ومن فضل طهورک یستشفون به ، و لکن حسبک ان تکون منی و انا منک ، وانت منی بمنزلة هارون من موسی الا ا نه لانبی بعدی ، انک تبر قسمی ، وانک تقاتل علی سنتی ، وانک فی الآخرة علی الحوض خلیفتی ، وانک اول من یرد الی الحوض ، وانک اول من یکسی معی ، وان شیعتک علی منابر من نور مبیضة وجوههم یکونون فی الجنة جیرانی ، وان حربک حربی و سلمک سلمی ، و ان سریرتک سریرتی و علانیتک علانیتی ، انتهی .

وفیه من الاسرار ما لایخفی علی الاذکیاء ، و الفضل ما تشهد به الاعداء .

بس این نکته در حق نمایی او

که کردند شک در خدایی او
الحدیث العاشر

روی احمد فی کتابیه عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: انا اول من یدعی به یوم القیامة ، فاقوم عن یمین العرش فی ظله ، ثم اکسی حلة ، ثم یدعی بالنبیین بعضهم علی اثر بعض ، فیقومون عن یمین العرش ویکسون حللا ، ثم یدعی بعلی بن ابی طالب لقرابته منی ومنزلته عندی ، ویدفع الیه لواء الحمد ، آدم ومن دونه تحت ذلک اللواء ، ثم یقال لعلی: سر ، فیسیر به حتی یقف بینی وبین ابراهیم الخلیل ، ثم یکسی حلة ، وینادی مناد من العرش: نعم الاب ابوک ابراهیم ، ونعم الاخ اخوک علی ، ابشر یا علی; فانک تدعی اذا دعیت ، وتکسی اذا کسیت ، وتحیا اذا حییت (57)
بیان:

ما قدمناه من الخبر علی روایة المیبدی و غیره ، وسائر الاخبار الدالة علی تقدمه علی الانبیاء و المرسلین ، بل آخر هذه الروایة – کما تشهد به عقول العالمین – تشهد بوقوع نوع من التحریف فیها ; لصراحة الکل فی ان دعوة النبی والوصی واکسائهما قبل دعوة الانبیاء واکسائهم .

اللهم الا ان یقال: ان الاتیان بثم فی قوله: «ثم یدعی بعلی » وفیما بعده ، لیس لافادة الترتیب والتراخی الزمانی بین الدعوتین والاکسائین ، فتامل .

وبعد اللتیا و التی ، فلیت شعری این الثلاثة المتقدمین علیه فی الخلافة یومئذ ، وهلا ذکر لهم فی هذه الروایة وامثالها المسلمة عند القوم منقبة وفضیلة ، فلعل القوم یدعون ا نهم تقدموا علی رسول الله صلی الله علیه و آله ، فدخلوا الجنة … حرصا علی تدارک ما یحتاج الیه الرعیة فی الجنة ، فاشتغلوا بذلک عن حضور عرصة القیامة .

والحاصل ا نهم لنهایة جدهم فی تمهید امور الشرعیة حرموا انفسهم عن حضور الموقف واکتساء الحلة ، کما حرموا انفسهم عن حضور تجهیز النبی صلی الله علیه و آله وحیازة ما فیه من الاجر لمسارعة الی السقیفة لنصب الخلیفة ، وکفی ما فی ذلک لهم من المنقبة ، فافهم .
الحدیث الحادی عشر

روی ابو نعیم فی الحلیة باسناده عن انس عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: یا انس ، اول من یدخل علیک من هذا الباب امام المتقین ، وسید المسلمین ، ویعسوب المؤمنین ، وخاتم الوصیین ، وقائد الغر المحجلین .

قال انس: فقلت: اللهم اجعله رجلا من الانصار وکتمت دعوتی ، فجاء علی علیه السلام .

فقال صلی الله علیه و آله: من جاء یا انس؟

فقلت: علی علیه السلام .

فقام رسول الله صلی الله علیه و آله مستبشرا فاعتنقه ، ثم جعل یمسح العرق من وجهه .

فقال: یا رسول الله ، لقد رایت الیوم تصنع شیئا ما صنعته بی قبل !

قال: وما یمنعنی وانت تؤدی عنی ، وتسمعهم صوتی ، وتبین لهم ما اختلفوا فیه بعدی (58) .
بیان:

لا یخفی تکرر هذه الالقاب له علیه السلام فی روایاتهم ، وفیها دلالة علی المقصود ; فان الجمع المعرف یقید العموم ، لا سیما فی المقام الخطابی ، وعند عدم ما یدل علی العهد ، فیکون هو علیه السلام اماما لکل متقی ، وسیدا لکل مسلم ، ویعسوبا لکل مؤمن ، وهکذا .

فیدخل الثلاثة المتقدمون فیمن هو سیدهم وامامهم ، علی تقدیر ثبوت التقوی والاسلام والایمان لهم ، فکیف یجوز تقدمهم علیه .

ثم ان آخر الخبر لصراحته فی المطلوب ، لا یحتاج الی البیان ، فلا نطیل الکتاب بالتعرض لایضاحه .

وسیجی ء لنا الکلام فی وصایته و استلزامها لخلافته علیه السلام ، فلا تکن من الغافلین .
الحدیث الثانی عشر

روی ابونعیم فی الحلیة باسناده عنه صلی الله علیه و آله انه قال: من سره ان یحیی حیاتی ویموت مماتی ویسکن جنة عدن التی غرسها ربی ، فلیوال علیا علیه السلام من بعدی ، ولیوال ولیه ، ولیقتد بالائمة من بعده ; فانهم عترتی ، خلقوا من طینتی ، ورزقوا فهما وعلما ، فویل للمکذبین لهم من امتی ، القاطعین فیهم صلتی ، لا انالهم الله شفاعتی .
بیان:

قوله: «من بعدی » اما متعلق بالمذکور ، ای: «یجب القول بولایته بعدی علی المؤمنین » ; اذ لا معنی لتخصیص وجوب المحبة بما بعده ، مع ا نه مستحق للمحبة دائما . واما متعلق بالمحذوف ، ای فلیوال علیا المنصوب للخلافة بعدی .

لا یقال: یجوز ان یکون معنی الخبر: فلیواله موالاة بعد موالاتی ، بقرینة: «ولیوال ولیه » .

لا نا نقول: هذا مع بعده ، لدلالة الاخبار علی ان طاعته ومحبته ومودته فی مرتبة طاعته ومودته ، ولدلالة بقیة الخبر علی ان المراد بموالاته اتخاذه ولیا یقتدی به فی اوامره ونواهیه ، ولا یابی عن ذلک قوله: «ولیوال ولیه » اذ یجوز ان یکون المراد منه وجوب اتخاذ من ینصبه للولایة ولیا ، فیکون قوله: «ولیقتد بالائمة » بعده تفسیرا له یصرح بالمطلوب ایضا ; اذ من یجب مودته بعد مودة الرسول من غیر فصل ، یجب ان یکون مرتبته بعد مرتبته بلا فصل .

وعلی ای وجه ، فالخبر نص صریح فی امامته وخلافته بعد النبی صلی الله علیه و آله من غیر فصل ، وفی امامة الائمة المعروفین من بعده ، وهو مطابق لما ثبت فی اخبارهم من انحصار الخلافة بعده فی ارباب العدد المیمون .

فقد روی مسلم والبخاری والثعلبی والحمیدی بطرق عدیدة عنه صلی الله علیه و آله ، بعبارات مختلفة نص بعضها ومآل الباقی ، ا نه قال: سیکون بعدی اثنی عشر خلیفة ، عدتهم عدة نقباء بنی اسرائیل (59) .

وروی احمد فی مسنده عن مسروق ، قال: کنا جلوسا فی المسجد مع عبدالله بن مسعود ، فاتاه رجل فقال: یا بن مسعود ، هل حدثکم نبیکم کم یکون من بعده خلیفة قال: نعم ، و ما سالنی احد عنها قبلک ، سمعته یقول: یکون من بعدی من الخلفاء عدة نقباء بنی اسرائیل ، اثنی عشر خلیفة (60) .

و رووا عنه صلی الله علیه و آله ایضا ، ا نه قال: آمنوا بلیلة القدر ، فانها تکون لعلی و ولده الاحد عشر من بعدی (61) .

و روی صدر الائمة عندهم والسدی – وهو من قدماء مفسریهم – والبغوی باسنادهم الی النبی صلی الله علیه و آله ، ما یطابق هذه الاخبار ، ومن المعلوم ان القول بامامة هذا العدد مخصوص بالامامیة ، فیکون مذهبهم حقا ، وتکون الفرقة الناجیة منحصرة فیهم .

هذا مع ان فی روایة موفق بن احمد المکی ، وهو من عظمائهم ، عن ابی سلیمان ، وهی روایة المعراج ، التصریح بعددهم واسمائهم ایضا ، وفیها: لو ان عبدا من عبادی عبدنی حتی ینقطع ، ثم اتانی جاحدا لولایتهم ، ما غفرت له (62) .

ومن البین ان جحود الولایة لا معنی له الا جحود الخلافة ، ولو کان المراد من الولایة معنی المحبة ، لکان الواجب ان یقال: «ثم اتانی مبغضا» ولو کان ذلک لکان کافیا فی الدلالة ایضا ، فتامل تعرف حقیقة الحال .

وفی روایة اخری عن البغوی ، عن ابن عمر ، عنه صلی الله علیه و آله ، التصریح باسمائهم والالقاب المشهورة لهم ، وهی مذکورة – مع ما اطلعنا علیه فی هذا الباب – فی کتابنا الکبیر المسمی بالدرة النجفیة . من اراد مزید الاطلاع علی تفاصیل الادلة والقول فیها والرد علی من خالفها ، فلیراجعه ; فانه کنز لا یصدر من یراجعه الا غنیا ان شاء الله .
الحدیث الثالث عشر

روی الحافظ ابو نعیم فی الحلیة باسناده عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: ادعوا لی سید العرب علیا ، فقالت عائشة: الست سید العرب ؟! ، قال: انا سید ولد آدم ، وعلی سید العرب ، فلما جاء ارسل الی الانصار فاتوه ، فقال لهم: یامعشر الانصار ، الا ادلکم علی ما ان تمسکتم به لن تضلوا ابدا؟ قالوا: نعم یا رسول الله (63) .

قال: هذا علی ، فاحبوه بحبی واکرموه بکرامتی ، فان جبرئیل امرنی بالذی قلت لکم عن الله عز وجل .
بیان:

الآثار الدالة علی فضله علی البریة اجمعین – من الانبیاء والمرسلین – یدل علی انه سید ولد آدم ، کاخیه المبعوث رحمة للعالمین .

فهذا الخبر علی تقدیر عدم وقوع التحریف فیه ، اما وارد علی سبیل المداراة مع عائشة وامثالها ، واما محمول علی ان المراد بالعرب جمیع الابرار من الانبیاء الکبار والمتقین الاخیار ، بناء علی ما روی: ا نهم یبعثون یوم القیامة علی لغة العرب دون غیرها من اللغات المخصوصة باهل النار .

فیکون هو سیدهم ومطاعهم و امیرهم فی الدنیا والآخرة ; بدلیل ما نقل عن الرسول المختار: علی خیر البشر ، من ابی فقد کفر .

وحینئذ نقول: انما حکم صلی الله علیه و آله بکون علی سیدا للابرار مع ا نه سید الکل ; ایماء الی ا نهم ینتفعون به دون غیرهم ممن قدم او تقدم علیه ، علی وتیرة قوله: «هدی للمتقین » .

وانما لم یحکم بکونه سیدا للابرار کما حکم له لوجهین: احدهما دفع توهم اتحاد الابرارین والایماء الی عموم سیادته بالنسبة الیه ، لکونه من امته ، وکونه من الابرار بین لا یحتاج الی بیان .

وثانیهما للاشارة الی شرف من یطیعه و یقول بسیادته وکونه من اهل الجنة یقینا ، بعیدا عن النار قطعا ، دون من یقر بنبوته وسیادته مطلقا; فان فیهم من ینکر الولایة وهو خالد فی النار .

وبالجملة ، فالخبر نص صریح فی امامته وخلافته بعد النبی صلی الله علیه و آله من غیر فصل .

اما اولا ، فلان تقدیم غیره لا یجامع سیادته للکل .

واما ثانیا ، فلان من یصون التمسک به عن الضلال معصوم لامحالة ، فیجب تقدیمه .

واما ثالثا ، فلان الخبر وارد فی مساق الامر ، فیکون التمسک به دائما واجبا ، فلا یجوز التمسک بغیره و تقدمه علیه .

واما رابعا ، فلان من یجب حبه واکرامه علی طریقة حب النبی واکرامه ، لا یجوز التقدم والتقدیم علیه .

وحمل قوله: «فاحبوه بحبی » الخ ، علی ان المراد ایجاب محبته بسبب حب النبی صلی الله علیه و آله ایاه وایجاب اکرامه بسبب اکرامه له ، مع ا نه کاف فی المطلوب ، یابی عنه التفریع بالفاء ، کما لایخفی علی الذوق السلیم .

وقوله: «فان جبرئیل » الخ ، یدل علی ان عصمته و لزوم مودته واتباعه من الامور المنزلة علی النبی صلی الله علیه و آله ، لا من الامور الثابتة له بسبب میله الیه وحبه له بمقتضی مجرد القرابة ; کیف ؟ وقد نزل فیه ا نه لا ینطق عن الهوی ، فلا یتوهم ذلک فیه الا من هو متصف بالضلالة والعمی ، فافهم .
تنبیه:

یمکن ان یستدل بهذا الخبر علی حقیة مذهب الامامیة ; فان التمسک به علیه السلام لا یتم الا بالتمسک بولده الحافظین للشریعة بعده ، المنصوص علیهم بعد نص الرسول بنصوصه المشهورة التی تقدم بعضها ونص کل سابق علی لاحقه ، اذ ترک التمسک بهم یستلزم مخالفته وترک وصیته فیهم .

هذا ، مع ان التمسک به فقط لا یوجب التحفظ عن الضلال بالضرورة ، وانما یوجبه التمسک به وبهم ; لا نه فی قوة التمسک به .

ویدل ایضا علی ذلک ما روی متواترا عندهم من قوله صلی الله علیه و آله: انی تارک فیکم الثقلین ، ما ان تمسکتم به لن تضلوا ابدا: کتاب الله وعترتی اهل بیتی . الا وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض (64) .

فانه صریح فی ان فی کل زمان الی یوم القیامة یکون عالم الهی من العترة الطاهرة سببا لهدایة العباد والزهاد من الرعیة الی الرشاد .

وا نه لا یتمسک به احد الا یکون ماموما من الضلالة والانحراف عن طریق السداد .

وا نه یجب علی کل احد ان یلازمه ولا یفارقه ; حیث ان مفارقته تستلزم مفارقة الحبل الممدود بین الله وبین عباده ، وهو الثقل الاکبر ، یعنی کتاب الله العزیز الذی لا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه ; وقد قال الله تعالی: «واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا» (65) وان من فارقه قد هجر السبب المتصل بینه وبین القادر القهار ، واستحق لقهره الیم العقاب وعذاب النار ، کما اشار الیه امام الابرار فیما قدمناه من خطبته المشهورة بین المهاجرین والانصار .

ولا یخفی ان القول به من خواص الفرقة الامامیة ، فلا تکون الناجیة غیرهم ، ولا یصلح للامامة الا ائمتهم .

لا یقال: وجوب التمسک بالعترة وبعلی علیه السلام لا یدل علی وجوب التمسک بالمعدودین المعلومین منهم ، انما یدل علی ذلک النصوص الخاصة المصرحة باسمائهم ووجوب التمسک بهم ، ولیس الکلام فیها .

لا نا نقول: اذا ثبت وجوب التمسک به وبالعترة ، وعلم بالضرورة بل وبالبرهان العقلی والدلیل النقلی ان سبب الحاجة الیه والیهم هو ان القرآن – مع اشتماله علی الاحکام الغیر المتناهیة ، ونزوله لرفع الاختلاف فی الدین ، والعمل بما هو الحق النازل الی الرسول الامین – قاصر بنفسه عن افادة المقصود ; لاحتوائه علی المحکمات والمتشابهات والعمومات والاطلاقات المخصوصات والمقیدات والناسخات والمنسوخات وغیر ذلک ، مما لا علم به الا لمهبط الوحی واهل بیته المعصومین بآیة التطهیر ، العارفین بما نزل فی بیت الرسالة ، المقصودین بالعترة الطاهرة .

وا نه لا یجوز استخراج الاحکام المذکورة منه بالرای والاستحسان والقیاس وغیر ذلک من الطرق المنهی عنها فی آثار الفریقین .

وا نه بذلک یجب التمسک فی استنباط المسائل الدینیة والاحکام الشرعیة به وبهم ; فانهم یرشدون الی ما یطابق الحق وما ینافیه ، بناء علی ان اهل البیت ادری بما فیه .

وعلم ایضا ان الحاجة الیهم لا تنقضی بانقضاء برهة من الزمان ; لعدم تناهی سوانح الاحکام وسنوحها فی کل عصر واوان ، وبقاء التکلیف الی آخر الزمان ، [و] علم وجوب وجود العترة واستمرار بقائهم فی کل عصر الی یوم القیامة ، وعدم جواز خلو وقت من الاوقات من وجودهم ; اذ لا معنی لایجاب التمسک بالعترة ووجوبه من الحکیم العلیم دائما ، مع عدم واحد ممن یجوز التمسک به منهم فی عصر من الاعصار .

وهذا هو اصل مذهب الامامیة الذی یدل علیه حدیث التمسک .

واما ان الائمة الحافظین للشریعة عدتهم منحصرة فی العدد المعلوم ، وان ارباب العدد منحصرون فیمن یقولون به ، فانما یعلم بعد ملاحظة ما تقدم – وغیره من الاخبار – ومراجعة ما یشتمل علیه کتب السیر والآثار ، من ان الصلحاء المعلومین الممتازین من العترة الطاهرة – الذین قد نص کل سابق علی لاحقه واوصی کل ماض الی من بقی الی انتهاء زمانه ، مع اهلیة کل منهم للریاسة العامة والامامة الخاصة الی آخر زمان اب الحجة – احد عشر .

وا نه ارتحل من الدنیا وقد اختلف فی بقاء خلف له بعد الوفاق علی عدم صالح من اهل البیت یقوم فی مقامه ، بملاحظة النص المذکور ودلالته علی وجوب وجود الحجة دائما ، فیکون قول من یقول بوجوده وغیبته خوفا من الاعداء وانتظارا لحصول ما جری علیه القضاء ، حقا .

لاسیما بعد ملاحظة ما ورد عندنا متواترا من النصوص المصرحة بوجوده وبقائه وغیبته الی قیام الساعة ، والتامل فیما تواتر عندهم من ان من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة .

بل نقول: ان هذا الخبر بعینه کاف فی ثبوت ما هم علیه ; فان الامام الذی لابد من معرفته ویکون الجاهل به عند موته موته علی طریق الجاهلیة ، لا یمکن ان یکون من … السابقین ولا ان یکون من الجبابرة اللاحقین ، فتنحصر الامامة فی الفئة المعلومین ، لانحصار الاهلیة فیهم بالاجماع .

ویکون قائمهم موجودا لامتناع ایجاب معرفة من لم یوجد ، ویکون هو ثانی عشرهم ، للعلم بانتقال احد عشر منهم .

ولا یخفی ان ما ورد عندنا وعندهم من ان ثانی عشرهم قائمهم ، یدل علی بقائه الی قیام الساعة ، وعدم قیام غیره فی مقامه ایضا ، فلا یکون عدد الائمة زائدا علی ما یقولونه ، کما لا یکون ناقصا عما یعتقدونه .

فان قلت: القول بوجود الحجة ولزوم وجوده ینافی القول بغیبته ، اذ لا فائدة تترتب علی وجود غائب لا یری ابدا .

قلنا: لا تنافی بین الامرین ، اذ لیس غیبته من الله بل من الرعیة ، فیجب علیهم تمکینه فی امره ، کما وجب علی الله ایجاده ونصبه ، وقد فعل ما وجب علیه ولو کره الکافرون .

علی ا نا نقول: ان ترتب الفائدة لا یتوقف علی الحضور ; فان الشمس ینتفع منها بغیر حجاب ولو کانت محتجبة تحت السحاب ، کما نقل عن الائمة الاطیاب .

وبقیة تفصیل هذا المطلب علی ما ینبغی و یلیق ، مذکورة فی کتابنا الکبیر ، من اراده یراجع الیه ان شاء الله تعالی .
الحدیث الرابع عشر

روی البخاری ومسلم باسنادهما عن صفیة بنت شیبة ، قالت: قالت عائشة: خرج النبی صلی الله علیه و آله غداة و علیه مرط مرجل من شعر اسود ، فجاء الحسن بن علی فادخله ، ثم جاء الحسین فدخل معه ، ثم جاءت فاطمة فادخلها ، ثم جاء علی فادخله ، ثم قال: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا» (66) . (67)
بیان:

هذه الروایة من المتواترات عندهم فی المعنی ; اذ لیس لهم کتاب یعون علیه الا وهی فیه بعینها او بعبارة قریبة منها بطرق عدیدة .

ولا یخفی دلالتها ودلالة ما فیها علی عصمة علی واهل بیته ، کما لا یخفی دلالته علی عصمة النبی صلی الله علیه و آله ، فیکون هو ومن نص علیه اولی بالتقدم ، فتقدم غیره علیه باطل ، وقد بسطنا الکلام فی هذا المقام فی کتابنا الکبیر ، والله المستعان .
الحدیث الخامس عشر

روی جماعة من علماء المذاهب الاربعة عن علی علیه السلام ، ا نه قال: انا من رسول الله صلی الله علیه و آله کالعضد من المنکب وکالذراع من العضد ، وکالکف من الذراع ; ربانی صغیرا ، وآخانی کبیرا ، ولقد علمت ا نی کان لی منه مجلس سر لا یطلع علیه غیری ، وا نه اوصی الی دون اصحابه واهل بیته ، ولاقولن ما لم اقله لاحد قبل هذا الیوم: سالته مرة ان یدعو لی بالمغفرة . فقال: افعل ، ثم قام فصلی ، فلما رفع یده فی الدعاء استمعت الیه ، فاذا هو قائل: اللهم بحق علی عبدک اغفر لعلی ، فقلت: یا رسول الله ، ما هذا ؟! فقال: او احد اکرم منک علیه فاستشفع به الیه ؟
بیان:

سیاتیک الکلام فی الوصیة وا نها تستلزم الخلافة ، فانتظره .

واما بقیة الخبر ، فلاریب فی اشتمالها علی الاسرار الغریبة والمراتب العجیبة ، ودلالتها علی المطلوب وزیادة ، فلاتغفل .

فان قلت: اذا کان مرتبة علی علیه السلام عند الله هذه ، وکان هو بدلالة الآیات البینات معصوما ، فما وجه استغفار النبی له ؟ وای ذنب یتصور له حتی یحتاج الی طلب المغفرة ؟

قلنا: بعد الاغماض عن الجواب المشهور المبنی علی ان حسنات الابرار سیئات المقربین: ان الله تعالی قلد اولیاءه امور اتباعهم ، واراد منهم صلاح امرهم ، ومقتضی ذلک ان یعاتبهم علی ما صدر او یصدر منهم ، علی ما هو داب السلاطین و معاملة الملوک مع امرائهم ، فلذلک یبادرون الی الاستغفار ، ویلحون فی طلب المغفرة عن العزیز الجبار .

وقد ورد فی تفسیر قوله تعالی: «لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک وما تاخر» (68) ، ان الله تعالی حمل نبیه ذنوب امته ، فمن علیه بمغفرتهم والتجاوز عنهم ، وان الائمة تقلدوا معاصی شیعتهم ترحما ، فتعرضوا للانابة والتضرع والتوبة لهم تفضلا .

و لا یخفی ان هذا وجه وجیه لتوجیه ما ورد عنهم من الاعتراف بالخطایا والذنوب الکبار فی الادعیة المشتملة علی التوبة والتضرع والاستغفار ، بعد قیام الحجة العقلیة والنقلیة علی لزوم عصمة الانبیاء والائمة الاطهار ، فتامل .

الحدیث السادس عشر

روی احمد فی کتابیه واکثر المحدثین فی کتبهم: ان رسول الله صلی الله علیه و آله بعث خالد بن الولید فی سریة ، وبعث علیا علیه السلام فی سریة اخری ، وکلاهما الی الیمن ، وقال: ان جمعتما فعلی علی الناس ، وان افترقتما فکل واحد منکما علی جنده ، فاجتمعا واغارا واسرا نساء واخذا اموالا وقتلا ناسا ، واخذ علی علیه السلام جاریة فاختصها لنفسه ، فقال خالد لاربعة منهم بریدة الاسلمی: استبقوا الی رسول الله صلی الله علیه و آله فاذکروا له کذا وکذا ، من امور عددها علی علی علیه السلام ، فسبقوا الیه فجاء واحد من جانبه وقال: ان علیا علیه السلام فعل کذا ! فاعرض عنه ، فجاء الآخر من الجانب الآخر فقال: ان علیا فعل کذا ! فاعرض عنه، فجاء البریدة فقال: یارسول الله ، ان علیا علیه السلام فعل کذا واخذ جاریة لنفسه ! فغضب [ صلی الله علیه و آله] حتی احمر وجهه وقال: دعوا لی علیا یکررها ، ان علیا منی وانا من علی ، وان حظه فی الخمس اکثر مما اخذ ، وهو ولی کل مؤمن من بعدی .
بیان:

هذا الخبر یدل علی المطلوب من وجهین ، و یصرح به بعد الانصاف ورفع العصبیة من البین ، بل نقول: ان معنی قوله: «من بعدی » من بعد ولایتی ، فیدل الخبر علی امامته وولایته فی زمان وجود مزین مسند الرسالة ، کدلالة آیة الزکاة وحدیث المنزلة وغیرهما علی ذلک ; غایة الامر ، ان یکون اماما صامتا فی عصره صلوات الله علیه ، فلا تغفل .
الحدیث السابع عشر

روی احمد فی کتاب الفضائل: ا نه لما کان لیلة البدر ، قال رسول الله صلی الله علیه و آله: من یسقی لنا ماء ؟ فاحجم الناس ، فقام علی واحتضن قربة ، ثم اتی بئرا بعیدة القعر مظلمة ، فانحدر فیها ، فاوحی الله الی جبرئیل ومیکائیل واسرافیل ان: «تاهبوا لنصر محمد واخیه وحزبه » . فهبطوا من السماء لهم لفظ یذعر من یسمعه ، فلما جاءوا البئر سلموا علیه من عند آخرهم اکراما واجلالا له (69) ، فقال له النبی صلی الله علیه و آله: یا علی ، لتؤتین یوم القیامة بناقة من نوق الجنة وترکبها ، ورکبتک مع رکبتی ، وفخذک مع فخذی ، حتی تدخل الجنة .
الحدیث الثامن عشر

روی احمد فی کتاب الفضائل: ان النبی صلی الله علیه و آله خطب یوم الجمعة فقال: ا یها الناس ، قدموا قریشا ولا تقدموها ، وتعلموا منها ولا تعلموها ، قوة رجل من قریش تعدل قوة رجلین من غیرهم ، ا یها الناس ، اوصیکم بحب ذی قرباها اخی وابن عمی علی بن ابی طالب ، لا یحبه الا مؤمن ، ولا یبغضه الا منافق ، من احبه فقد احبنی ، ومن ابغضه فقد ابغضنی ، ومن ابغضنی عذبه الله فی النار (70) .
بیان:

ایلاء الوصیة فی حقه بعد توصیفه بالاخوة والقرابة القریبة لبیان فضل قریش ، ینادی باعلی صوت با نه افضل ممن صح انتسابه الیهم ، وهم ممن یجب تقدیمهم وتقدمهم علی من عداهم ، فلایجوز تقدم غیره علیه وان ثبت ا نه منهم .

هذا ، مع ان فی الکلام تصریح بالمقصود من ذی القربی فی قوله: «وآت ذا القربی حقه » (71) ، ودلالة علی ان المراد بایتاء حقه تقدیمه و التعلم منه .

یصرح بما ذکرناه جمیعا سیاق قوله سبحانه: «ام یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمة وآتیناهم ملکا عظیما» (72) فان المعنی – علی ما یشهد به العقل الصریح ویدل علیه الخبر الصحیح – هو ا نهم انما یحسدون علی الناس الکمل ، وهم علی والائمة من ولده ، ویؤخرونهم عن مرتبتهم الخاصة بهم، بسبب ما آتیناهم من الکتاب والحکمة والملک العظیم الذی لا زوال له .

وانما عبر عنهم بآل ابراهیم بعد التعبیر عنهم بالناس ، للدلالة علی استحقاقهم الاعطاء ، لشرف اصلهم ونسبهم بعد الدلالة علی استحقاقهم بشرف حسبهم ، فتامل فیه تهتدی الی رموز الخطاب ، والله المعین الهادی الی صوب الصواب .
الحدیث التاسع عشر

روی احمد فی کتابیه و صاحب الفردوس فی فردوسه باسنادهما عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: کنت انا وعلی من نور واحد بین یدی الله عز وجل ، قبل ان یخلق آدم باربعة عشر الف عام ، فلما خلق الله آدم ، قسم ذلک النور فیه وجعله جزئین ، فجزء انا وجزء علی .

وفی روایة الفردوس: حتی صرنا فی عبدالمطلب ، فکان لی النبوة ولعلی الوصایة (73) .
بیان:

لا یخفی صراحة الخبر علی الروایتین فی المقصود ; اما علی روایة الفردوس فللتصریح بالوصایة ، وسیجی ء الکلام فیها ، واما علی روایة احمد ، فللافضلیة المقتضیة لامتناع تقدم الغیر ، لقبح تقدیم المفضول علی الفاضل .
الحدیث العشرون

روی احمد فی کتاب الفضائل عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: الصدیقون ثلاثة: حبیب النجار الذی جاء من اقصی المدینة یسعی ، ومؤمن آل فرعون الذی کان یکتم ایمانه ، وعلی بن ابی طالب ، وهو افضلهم (74) .
بیان:

روی هذه الروایة جماعة ، وقد ورد فی بعضها ا نه الصدیق الاکبر والفاروق الاعظم ، ومن کلماته المشهورة منه علیه السلام: انا الصدیق الاکبر والفاروق الاعظم ، لا یدعی ذلک احد غیری الا اذا کان کاذبا (75) .
الحدیث الحادی والعشرون

روی احمد فی الفضائل باسناده عن النبی صلی الله علیه و آله ا نه قال:

اعطیت فی علی خمسا هن احب الی من الدنیا وما فیها:

اما الواحدة: فهو ا نه کاب بین یدی الله عزوجل حتی یفرغ من حساب الخلائق .

واما الثانیة: فلواء الحمد بیده ، آدم ومن ولده تحته .

واما الثالثة: فواقف علی عقر حوضی ، یسقی من عرف من امتی .

واما الرابعة: فساتر عورتی ، ومسلمی الی ربی .

واما الخامسة: فانی لست اخشی ان یعود کافرا بعد ایمان، ولا زانیا بعد احصان (76) .
بیان:

انظر الی فرط محبة الرسول ونهایة لطف الله بالنسبة الیه ! حیث ا نه یغفر لمن یغفر ببرکة ماء وجهه ، ویسقی من یسقی بعد معرفته له واعترافه بامامته ، وا نه یجعل خیار بنی آدم وکرامهم یستظلون بظل لوائه الذی اعطی لاستغراقه فی حمد ربه ، فکا نه بما وهب له ظل الله حین لا ظل الا ظل کرامته ، وا نه جعله الامین علی تادیة ما یجب لرسوله وآخر الناس عهدا بسید انبیائه ، وجعله معصوما بتوفیقه وعنایته حتی لا یخاف علیه من الکفر ولا من الفسوق التی یعرض بواسطة الزنا بعجوزة الدنیا بعد الزهد فیها ، فهل یستاهل للامامة غیره ام هل یؤخر عن الخلافة مثله ؟ هیهات هیهات ! لیس هذا من الایمان ولا من العمل بسنة رسول الله الی الانس والجان . اعاذنا الله من الزیغ والانحراف ، وعصمنا من سلوک مسلک الاعتساف ، انه علی ما یشاء قدیر .
الحدیث الثانی والعشرون

روی الفقیه الشافعی ابوالحسن ابن المغازلی فی مناقبه باسناده عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال:

من ناصب علیا فی الخلافة بعدی فهو کافر ، وقد حارب الله و رسوله ، ومن شک فی علی فهو کافر (77) .
الحدیث الثالث والعشرون

روی الفقیه – ایضا – باسناده الی عبدالله بن مسعود عنه صلی الله علیه و آله ، قال: انا دعوة ابی ابراهیم .

قال ابن مسعود: قلت: یارسول الله ، کیف صرت دعوة ابیک ابراهیم علیه السلام .

قال: اوحی الله الی ابراهیم: «انی جاعلک للناس اماما» ، فاستخف ابراهیم الفرح ، فقال: یا رب «ومن ذریتی » ائمة مثلی ، فاوحی الله: یا ابراهیم ، انی لا اعطیک عهدا لا افی به ، قال: یا رب ، ما العهد الذی لا تفی به ، قال: لا اعطیک لظالم من ذریتک عهدا ، قال ابراهیم عندها: واجنبنی وبنی ان نعبد الاصنام ، رب انهن اضللن کثیرا من الناس .

قال النبی صلی الله علیه و آله: وانتهت دعوة ابی الی والی علی ، لم یسجد احدنا لصنم ، فاتخذنی نبیا وعلیا وصیا (78) .
بیان:

فیه دلالة علی ان المراد بالوصایة المفوضة الی علی علیه السلام الامامة ; لا نها هی الدعوة المستجابة لابیه ابراهیم علیه السلام ، وسنعود الی القول فیها واستلزامها للامامة علی جمیع التقادیر .

ثم نقول: ان الخبر – کما هو نص فی ثبوت الامامة له علیه السلام – صریح فی بطلان خلافة المتقدمین علیه ; لان الله سبحانه قد اجاب خلیله – وهو اصدق القائلین – با نه: «لا ینال عهدی الظالمین » .

ومن المعلوم ان هذا الخطاب یبطل امامة کل ظالم صدر منه الظلم او یصدر منه ، کما صرح به القاضی ، فکیف یجوز لهم التقدم علیه مع انغمارهم فی اکثر عمرهم فی عبادة الاصنام واللعب بالازلام ، فتامل فیه ; فانه مما لا یهتدی الیه الا ذووا الافهام .
الحدیث الرابع والعشرون

روی ابو نعیم فی الحلیة باسناده عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: اخصمک یا علی بالنبوة ، فلا نبوة بعدی ، وتخصم الناس بسبع لا یجاحد فیها احد من قریش: انت اولهم ایمانا بالله ، و اوفاهم بعهد الله ، واقومهم بامر الله ، واقسمهم بالسویة ، واعدلهم فی الرعیة ، وابصرهم بالقضیة ، واعظمهم عند الله مزیة (79) .
بیان:

لا یخفی صراحته فی المقصود ، لا سیما بعد ملاحظة ما سیاتی وما تقدم فی البیانات ، فلا نطیل باعادة الکلام فیه .
الحدیث الخامس والعشرون

روی الثعلبی فی تفسیره ، ا نه لما نزلت سورة الفتح یوم حنین ، قال النبی صلی الله علیه و آله: قد جاء وعد الله ولیس احد احق منک بمقامی ، لقدمک فی الاسلام وقربک منی وعندک سیدة نساء العالمین ، وقبل ذلک ما کان من بلاء ابی طالب رحمه الله عندی حین نزل القرآن ، فانا حریص علی ان اراعی ذلک لولده ! (80)
بیان:

فیه – بعد التصریح باحقیته للقیام فی مقام سید الانام ; من جهة الفضائل الخارجیة والداخلیة التی هی التقدم فی الاسلام ، الدال علی کمال معرفة الله ومعرفة رسوله علیه السلام – الدلالة علی شرف نسبه و نظافة اصله عن خبث الکفر ; فان النبی صلی الله علیه و آله اجل مرتبة واعلی شانا من ان یترحم علی کافر او یرید رعایته ویمیل الی محبته – لاسیما بعد وفاته – وعلیا علیه السلام ارفع مکانا من ان یتخیل فی شانه المیل الی ذلک ایضا ، کیف وهو من اجل المؤمنین ؟ والله سبحانه یقول: «لا تجد قوما یؤمنون بالله والیوم الآخر یوادون من حاد الله ورسوله ولو کانوا آباءهم » (81) الآیة .

بل وفیه الدلالة علی کمال حقه فی الاسلام وعلی اهله ، یرشد الی ذلک ایضا ما روی ان جبرئیل جاء بعد وفاته وقال: «الآن لابد من مهاجرتک فلم یبق فی مکة ناصر لک » ، وقد بسطنا القول فی ذلک فی کتابنا الکبیر بما لا مزید علیه .
الحدیث السادس والعشرون

روی احمد فی مسنده ، ان فاطمة قالت لابیها: انک زوجتنی فقیرا لا مال له !

فقال: زوجتک اقدمهم سلما، واعظمهم حلما ، واکثرهم علما . الا تعلمین ان الله اطلع اطلاعة الی الارض فاختار منها اباک، ثم اطلع اطلاعة الیها فاختار منها بعلک ؟!
بیان:

الخبر اولا کغیره من الاخبار یدل علی افضلیته من جمیع الاخیار ، فلایجوز لعاقل ان یقدم علیه قوما من …

وثانیا نقول: انه یدل علی اعلمیته حتی فی علم الشجاعة ، علی وفق ما اقتضته الاخبار المتواترة والآثار المنقولة المتظافرة ، ویدل علیه اجماع العلماء و المؤرخین فی جمیع الاعصار و الامصار ، فلا یجوز ان یقدم علیه طائفة من …

قال القاضی – وهو من اشد المتعصبین فی مسالة الامامة – عند کلامه فی تفسیر قوله تعالی: «ان الله اصطفاه علیکم وزاده بسطة فی العلم والجسم » (82) ما محصله: «ان مناط ارجاع الخلافة العلم والشجاعة ، فلا یؤثر الله احدا بها بعد کمال غیره فیهما» ، فکا نه غفل عن نقصان خلفائه فی الامرین او ذهل عن الاجماع المنعقد علی کمالهما فی الائمة المصطفین ، «یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون » .
الحدیث السابع والعشرون

روی الثعلبی فی تفسیره وابو نعیم فی «الحلیة » باسنادهما ، ان النبی صلی الله علیه و آله لما صلی بالانبیاء لیلة الاسراء ، بعث الله الیه ملکا فقال: سل الرسل: علی ما ارسلتم ؟ فقالوا: علی ولایتک و ولایة علی بن ابی طالب (83) .
بیان:

لا یخفی ان الخبر یدل علی ان ولایته وامامته – کامامة النبی ورسالته – کانت من المیثاق الماخوذ من النبیین ، وان قاطبة الرسل و کافة الامم کانت نجاتهم وسعادتهم بکونهم من اشیاع امیرالمؤمنین .
الحدیث الثامن والعشرون

روی صاحب المناقب باسناده عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: اذا کان یوم القیامة ، ضرب لی قبة من ذهب حمراء ، وضرب لابراهیم قبة حمراء من ذهب ، وضرب لعلی فیما بینهما قبة من ذهب حمراء ، فما ظنک بحبیب بین خلیلین (84) .
الحدیث التاسع والعشرون

روی احمد فی مسنده عن ابن عباس ، عن رسول الله صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: النظر الی وجهک عبادة ، انت سید فی الدنیا وسید فی الآخرة ، من احبک احبنی ، وحبیبک حبیب الله وحبیبی ، وعدوک عدو الله وعدوی ، الویل لمن ابغضک (85) .
بیان:

لا یخفی صراحته فی المطلوب ، ودلالته علی ان المؤخرین له من اعدائه ، فلا یجوز لهم ادراج انفسهم فی احبائه ، فتامل تعرف .
الحدیث الثلاثون

روی ابن المغازلی الشافعی فی المناقب ، قال: اتی عمر رجلان فسالاه عن طلاق العبد ، فانتهی الی حلقة فیها رجل اصلع ، فقال: یا اصلع ، کم طلاق العبد ؟ فقال باصبعه هکذا ، وحول السبابة والتی تلیها فالتفت الیهما وقال: اثنتان ، فقال احدهما: سبحان الله ، جئناک وانت امیرالمؤمنین ، فسالناک فجئت الی رجل ! والله ما حکمک ؟ قال: ویلک ، تدری من هذا ؟ قال: علی بن ابی طالب ! وقد سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: لو ان السموات والارض وضعتا فی کفة وایمان علی فی کفة ، لرجح ایمان علی علیه السلام .
بیان:

یفهم من کلام الرجل ا نه کان عارفا بقبح تقدم المفضول و احتیاجه الی من لایعتنی به لتناهی فضله ، کما هو بین ، لا خفاء فیه … والحمد لله الملک العلی المنان .

ثم اقول: انتهی ما اورده ابن ابی الحدید من الاخبار فی مقام بیان اندفاع الاشکال وغیره بحذف المکررات مع تقدیم وتاخیر اقتضاه الحال . وانما نسب ما ذکره من الآثار الی من سبق اسمه من الرجال مع ا نا قد وجدنا اکثرها فی غیر کتب هذه الجماعة ایضا قصدا للاختصار واکتفاء بما فیه الغنیة فی اداء المقصود ، فلا تغفل .

تنبیه: ایاک وان تزعم فی الشارح المذکور ا نه من الشیعة القائلین بامامة الائمة الکرام ، المقدمین للعترة الطاهرة علی من عداهم من الانام ; فان ذلک من بعض الظن الذی یترتب علیه الاثم یوم القیام ، بل یجب ان یعلم ا نه ممن: «یعجبک قوله فی الحیاة الدنیا ویشهد الله علی ما فی قلبه وهو الد الخصام » (86) .

حیث ا نه بعد ما یعترف بما تقدم من الاخبار العامة الواردة عنه صلی الله علیه و آله فی غیر موضع واحد ، واکثرها کما عرفت نص صریح فی خلافته علیه السلام ویقر ایضا بالاخبار الخاصة الواردة عنه فی مواضع مخصوصة – وکلها نصوص جلیة دالة علی تعین الخلافة والامامة بعده له علیه السلام – وبعد ما یعترف بان الامامة من الامور المتعلقة بالدین وان تعیین الامام واجب لاصلاح امور المسلمین – کما یدل علیه کلام اول الخلفاء … فی خطبة خطبها للشماتة علی عباد الله المخلصین ، علی ما یشعر به خطابه … «اما بعد ، فمن کان یعبد محمدا فان محمدا قد مات ، ومن کان یعبد رب محمد فانه حی لا یموت ، لابد لهذا الامر ممن یقوم به » الی آخر کلامه – یقول بان النص و الوصیة بالخلافة له علیه السلام غیر موجود ، نعم هو مستحق للخلافة لمکان الافضلیة ، ولکن قدم غیره علیه لمکان المصلحة فی تاخره وتقدم ذلک ، ولا منقصة فیه . یصرح بما ذکرنا مقالاته فی شرحه المذکور فی غیر موضع .

فقال عند شرح قوله علیه السلام: «قمت بالامر حین فشلوا ونطقت حین تتعتعوا» الی قوله علیه السلام: «فنظرت فی امری فاذا طاعتی قد سبقت بیعتی » (87) .

فان قلت: هذا تصریح بمذهب الامامیة من ان تقدم غیره علیه کفر منهم وطغیان وعصیان لله ولرسوله ; لا نه صرح بان البیعة اخذ منه بعد سبق وجوب طاعته علیهم ، وهو صادق فیما یقول ، ومن البین ان اخذ البیعة منه مع سبق وجوب طاعته عدوان وظلم .

قلنا: لیس الامر کذلک ، بل هو تصریح بمذهب اصحابنا من البغدادیین ، لا نهم یقولون: انه الافضل والاحق بالامامة ، وانه لولا ما یعلمه الله ورسوله من ان الاصلح للمکلفین تقدیم المفضول علیه ، لکان من تقدم علیه هالکا ، فرسول الله صلی الله علیه و آله اخبره ان الامامة حقه وا نه اولی بها من الناس اجمعین ، واعلمه ان فی تقدم غیره وصبره علی التاخر عنها مصلحة للدین راجعة الی المکلفین ، وا نه یجب علیه ان یمسک عن طلبها ویغضی عنها لمن هو دون مرتبته ، فامتثل ما امر به الرسول صلی الله علیه و آله ولم یخرجه تقدم من تقدم علیه من کونه الافضل والاولی ، وقد صرح شیخنا ابو القاسم البلخی بهذا ، وصرح تلامذته وقالوا: لو نازع عقیب وفاة رسول الله وسل سیفه لحکمنا بهلاک کل من خالفه و تقدم علیه ، وحکمنا بهلاک من نازعه حین اظهر نفسه . ولکونه مالک الامر وصاحب الخلافة ، اذا طلبها وجب علینا القول بتفسیق من نازعه فیها ، واذا امسک عنها وجب علینا القول بعدالة من اغضی له عینها ، وحکمه فی ذلک حکم الرسول ; لا نه قد ثبت عنه فی الآثار الصحیحة ا نه قال: «علی مع الحق والحق معه ; یدور حیث ما دار» ، وقال غیر مرة: «حربک حربی وسلمک سلمی » ، و هذا المذهب عندی هو اعدل المذاهب وبه اقول . انتهی .

وانا اقول: انظر فی شان هذا المتعسف الغریق فی لجة الضلال ، کیف ینکر وجود النص فی حقه ، بعد ما نقلنا عنه من الآثار ، وبعد ما ملا الکراریس من کتابه مما ورد فی شانه من سید الابرار ، وکیف یجحد صدور المنازعة والمخاصمة منه ، وهو ینقل حدیث احضار النار لاحراق باب الدار ، مع ان فیه الحسنین وامهما واباهما وغیرهم من الاخیار .

ثم ینقل امتداد المخاصمات التی صدرت منه ومن فاطمة وابنیها وطائفة من الکبار ، بعد ما آل الامر الیه و صار ما صار ، الی مدة مدیدة مضت من البیعة …

ثم تعجب من غریب امره وحاله ، وتامل فی شناعة مقاله حیث انه یقول عند شرحه لقوله علیه السلام فی جواب من قال: انک یا بن ابی طالب لحریص علی هذا الامر: «بل والله انتم احرص و انی لاخص واقرب ، وانما طلبت حقا لی ، وانتم تحولون بینی وبینه »:

واعلم ا نه قد تواترت الاخبار عنه علیه السلام بنحو من هذا القول ، نحو:

قوله: ما زلت مظلوما منذ قبض رسول الله صلی الله علیه و آله .

و قوله: اللهم اذل قریشا ; فانها منعتنی حقی و غصبتنی امری .

وقوله: وخزت قریشا منی الخوازی ، فانهم منعتنی حقی و غصبتنی امری .

وقوله: فخزت قریشا عنی الخوازی; فانهم ظلمونی حقی واغتصبونی سلطان ابن امی .

وقوله: وقد سمع صارخا ینادی: انا مظلوم: «هلم فلنصرخ معا ، فانی ما زلت مظلوما .

وقوله: وانه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی .

وقوله: اری تراثی نهبا .

وقوله: اصغیا بانائنا ، وحملا الناس علی رقابنا .

وقوله: ان لنا حقا ان نعطه ناخذه ، وان نمنعه نرکب اعجاز الابل ، وان طال السری .

وقوله: ما زلت مستاثرا علی مدفوعا عما استحقه واستوجبه .

ثم یعتذر عن ذلک کله و یقول: و اصحابنا یحملون ذلک کله علی ادعائه الامر بالافضلیة ، وهو الحق والصواب ; فان حمله علی الاستحقاق بالنص تکفیر وتفسیق لوجوه المهاجرین والانصار ، ولکن الامامیة والزیدیة حملوا هذه الاقوال علی ظواهرها وارتکبوا بها مرکبا صعبا ، ولعمری ان هذه الفاظ موهمة مغلبة علی الظن ما یقوله القوم ، لکن تفحص الاحوال یبطل ذلک الظن ویدرا ذلک الوهم ، فوجب ان یجری مجری المتشابهات الموهمة ما لا یجوز علی الباری ، فانها لا یعمل بها ولا یعول علی ظواهرها ; لا نا لما تصفحنا ادلة العقول ، اقتضت العدول عن ظاهر اللفظ ، و ان یحمل علی التاویلات المذکورة فی الکتب .

ثم انه یقول بعد توجیه قوله: «حتی اذا قبض الله رسوله رجع قوم علی الاعقاب » بوجه بعید سبقت الاشارة الیه .

«واعلم ا نا نحمل کلام امیرالمؤمنین علیه السلام علی ما یقتضیه سودده الجلیل ومنصبه العظیم ودینه القویم ، من الاغضاء عما سلف ممن سلف ; فقد کان صاحبهم بالمعروف برهة من الدهر ، فاما ان یکون ما کانوا فیه حقهم او حقه ، فترکه لهم رفعا لنفسه عن المنازعة او لما رآه من المصلحة .

وعلی کل تقدیر ، فالواجب علینا ان نطبق بین آخر افعاله واقواله بالنسبة الیهم وبین اولها ، فان بعد تاویل ما ناوله من کلامه ، فلیس بابعد من تاویل اهل التوحید والعدل الآیات المتشابهة فی القرآن ، ولم یمنع بعدها من الحوض فی تاویلها ، محافظة علی الاصول المقررة ، فکذلک ههنا» .

ثم انه یقول عند قوله علیه السلام: «وفیهم الوصیة والوراثة »:

«اما الوصیة (88) فلا ریب عندنا ان علیا علیه السلام کان وصی رسول الله ، وان خالف فی ذلک من هو عندنا منسوب الی العناد ، ولسنا نعنی بالوصیة النص والخلافة ، ولکن امور اخری .

واما الوراثة فالامامیة یحملونها علی میراث المال و الخلافة ، و نحن نحملها علی وراثة العلم .

واما قوله: «الآن رجع الحق الی اهله » فنحن نؤله علی غیر ما تذکره الامامیة ونقول: انه کان اولی بالحق واحق بالامر لا علی وجه النص، بل علی وجه الافضلیة ; فانه افضل البشر بعد رسول الله صلی الله علیه و آله واحق بالخلافة من جمیع المسلمین ، لکنه ترک حقه لما علمه من المصلحة ، وما تفرس فیه هو والمسلمون من اضطراب الاسلام وانتشار الکلمة لحسد العرب » ، انتهی بعض مقالاته الدالة علی سوء حاله .

ونحن نقول بحول الله وقوته: ان جمیع ما اورده ، انحراف عن طریق الانصاف ، وتمسک بحبل الجهالة الناشیة من الاعتساف ، لا نا نقول بعد الاغماض عن النصوص الباهرة المتقدمة وغیرها مما لاتحصی: الیس ادعاؤه الامر بالافضلیة والاحقیة – علی هذا الوجه المشتمل علی المنازعات والمخاصمات والتشنیعات البلیغة – منازعة مع من قدم او تقدم علیه بدونها ومخاصمة مع من تصرف فی الامر مع عدمها ; مع ا نکم تحکمون بکفر من خاصم معه النبی صلی الله علیه و آله بهذا النوع من الخصومة ، وبای سبب یفرقون بینه وبین النبی صلی الله علیه و آله بعد الحکم بان حکمهما واحد وبا نه [ علیه السلام] مع الحق والحق معه؟!

ثم من این علمتم امساکه عن المنازعة وطلب الحق ، وکلماته المشهورة المتواترة مشحونة بهما ، بحیث لا یمکن لجاهل فضلا عن عالم انکار وقوعهما .

وهل المنازعة منحصرة فی سل السیوف ، وما یقع باللسان لایعد منها مع ان:

جراحات السنان لها التئام

ولا یلتئم ما جرح اللسان

ثم ان حکمه اذا کان حکم النبی صلی الله علیه و آله ، فلم تقولون: ان نص النبی صلی الله علیه و آله لو کان ، کان موجبا لتکفیرهم وتفسیقهم، ومع ذلک لا تکفرونهم ولا تفسقونهم (89) ، مع ان النصوص الواردة منه المصرحة بان الخلافة له دونهم ، و ا نهم غاصبون لحقه ظالمون علیه کثیرة متواترة .

ثم ان اعتذارکم عن ارتکاب التاویلات الرکیکة الباردة الغیر النافعة ، کما عرفت بوجاهة الصحابة – مع ا نه غیر معقول ; اذ من الخطا ان یقال بان مثله علیه السلام مع ارتفاع شانه وعلو مکانه وغایة بلاغته یاتی باللغز والمعمی وبالالفاظ الموهمة بل المغلبة علی الظن خلاف ما قصد بها – فاسد ایضا ; اذ لا طریق الی العلم بوجاهة الصحابة وکونهم مستاهلین للحمایة الا بعض ما شبهتموه علی الاوهام الذی سنذکره فی الخاتمة .

ونرد علیه: وای وجاهة بقیت لهم ، بعد هتک حرمة الرسول و اهل بیته الذین امر الله بمودتهم و اوجب التمسک بهم ، فهل وجب حمایتهم لکونهم من اتباع اسامة وکونه امیرا علیهم ، او لتخلفهم عن جیشه ، بعد قوله صلی الله علیه و آله: «لعن الله من تخلف عن جیش اسامة !» او ثبتت لهم بمخالفة کبار الصحابة ومواجتهم لهم بالاقوال الشنیعة المنقولة بعد واقعة السقیفة ؟ ام لزمت بتاخر علی عن البیعة الی مدة مدیدة مع قوله – علی ما رواه هذا … عنه – «لن یسرع احد قبلی الی دعوة حق وصلة رحم وعائدة کرم » الحدیث ؟

ام وجبت بنسبتهم الهذیان (90) الی النبی صلی الله علیه و آله والقیام بالمنازعة بین یدیه فی حال وفاته ، مع ان الله تعالی یمدحه بآیة: «وما ینطق عن الهوی » (91) ویامر بترک رفع الصوت عنده ؟

ام وجبت بغصبهم حق فاطمة وتکذیبها ومنعها عن ارثها الثابت لها (92) بمحکم کتاب الله ، مع ان آیة التطهیر وغیرها تطهرها عن القول الباطل ؟

او لزمت بوضع الخبر المانع عن الارث الذی لو کان ، کان علی واهل بیته اعلم به واحق بالعمل بمضمونه .

او وجبت لرد شهادة علی الذی هو مع الحق والحق معه ؟

او برد شهادة سیدی شباب اهل الجنة بنص الرسول المختار ؟

او برد شهادة ام ایمن التی شهدت بصدقها کلام سید الابرار ؟

او باحراق بیت النبوة ؟

او باسقاط جنین بنت من ختم به الرسالة ؟

او بخرق کتاب فاطمة وایذائها حتی ماتت مغضبة علیهم ; یدل علی ذلک ما رواه البخاری و مسلم فی غیر موضع من کتابیهما بعبارات مختلفة حاصلها انها علیها السلام هجرتهم مدة حیاتها ولم تکلمهم حتی ماتت . والنبی صلی الله علیه و آله یقول: من آذاها فقد آذانی .

او بقولهم لعلی حین امروه بالبیعة فقال (93) لهم: «ان لم تبایع نضرب عنقک او نضرب الذی فیه عیناک ، واذا نقتلک ! » حتی رفع راسه وقال: «اللهم اشهد» ، وتوجه الی قبر النبی صلی الله علیه و آله باکیا وقال: یابن ام ، «ان القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی » کما رواه عن اکابر علمائهم .

او بمحاربة علی وسل السیف علیه ؟ او بامرهم بضرب عنقه بعد التسلیم ثم التکلم فی الصلاة قبله للمنع عنه خوفا عن الفتنة ؟ او بضرب عمار ؟ او باخراج ابی ذر ؟ او بترک اجراء الحد علی خالد بن الولید بعد ثبوته علیه مع ان الله اوجب اقامته علی الامام ؟ او بتحریم ما حلله الله ؟ او بتحلیل ما حرمه ؟ او لغیر ذلک من … التی لا یمکن احصاؤها ؟

ثم ، ان القول: ب «ا نا نحمل کلام امیرالمؤمنین علی ما یقتضیه سودده الجمیل » الی آخره ، معدود من التملقات التی یتعرض لها من وجب قتله او ضربه بما صدر منه من القبیح ، للتخلص عن العقوبة ، فانه یقول: اما انا فقد فعلت ما یوجب العقوبة ، واما انت فلرفعة شانک وعظم مکانک ، فلا ینبغی لک ان تعاقبنی ، بل ینبغی لک ان تراعینی لطول صحبتی ولا تواجهنی بما فعلته ، بل تمسک عنی آخرا کما امسکت عنی اولا !

ونحن نقول: ان مثل هذا الکلام اذا لم یکن علی وجه الخدعة ، فانما تنفع اذا لم تکن العقوبة مما یمتنع ترکها .

واما فیما نحن فیه فلا نفع له اصلا ، اذ نقول اولا: انه صدر خدعة ، وامیرالمؤمنین لا ینخدع بمثله . ونقول ثانیا: ان امیرالمؤمنین یعلم ان ولایته رکن من الایمان ، والتبری من اعدائه من تمام الولایة ، وهو منصوب من الله لتبلیغ ما یجب تبلیغه ، فلا یجوز له ان یسکت عما قاله بهذه المزخرفات ، فان سکوته یوجب ضلال لعباد .

واما امساکه اولا: فان کان المراد فی زمان الرسول ; فانما کان لعدم صدور شی ء منهم بعد ، وان کان المراد فی زمانه: فمن المعلوم ا نه لم یمسک ، بل تکلم علی حسب قدرته الی زمان وفاته . وحینئذ نقول: یجب علینا ان لا نطبق بین فعله وقوله فی زمان الرسول ، وفعله وقوله بعده ; لحصول الفرق وظهور النفاق والعداوة ، فلا ینفعنا هذه المزخرفات ، کما لم یکن تنفع فیه لو کان حاضرا ، فتامل .

ثم ان القول بان تاویل کلماته – کتاویل المتشابهات الموهمة ما لا یجوز علی الباری – فی نهایة الوقاحة والشناعة .

اما اولا ، فلان تمثیل ما ورد فی الثلاثة بما ورد فی اله العالمین غیر معقول من اهل الاسلام .

واما ثانیا، فلان ما ورد فیه تعالی، انما یاول لامتناع ابقائه علی الظاهر عقلا ونقلا، ومن المعلوم ا نه لا امتناع فی ابقاء ما ورد فیهم علی الظاهر ، بل نقول: ان لابقائه علی الظاهر ادلة کثیرة لایخفی علی المتفحصین من ارباب الانصاف، فتامل .

ثم ان نسبة حمل الوراثة علی وراثة المال الی الامامیة افتراء علیهم ; فان المعروف من مذهبهم ان المیراث انما هو للولد عند وجوده لا لغیره . وقولهم بان سلاح النبی صلی الله علیه و آله وبعض ما یختص به مما یتعلق بالخلیفة بعده – وان وجدانه علامة امامة من یوجد عنده – لیس من جهة الارث ، بل من جهة الوصیة .

واما نسبة حملها علی وراثة الخلافة فهی حق لازم لتاویلکم من حیث لا تشعرون به ; فان وارث العلم الذی ورد فیه ا نه باب مدینة العلم ، وهو یقول علی منبره: «سلونی قبل ان تفقدونی » ، ویقول: «سلونی عما دون العرش » ، ویقول: «بل اندمجت علی مکنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشیة فی الطوی البعیدة » اولی بالخلافة ممن یقول: «اقیلونی » ، ومن یقول: «کل الناس افقه من عمر» ، ومن یقول: «لولا علی لهلک عمر» .

ثم ان حدیث المصلحة مما لاصلاح لهم فی التعرض له; لا نا نقول بعد ثبوت صدور المنازعة والمخاصمة عنه علیه السلام: لا یجوز القول بان التقدیم والتقدم کان لمصلحة الا ان یقال: «انه کان جاهلا بها» ، وذلک باطل .

اما اولا ، فلان من الممتنع ان یقال: «ان غیره یعلم ما لایعلمه » ، مع ما ثبت ا نه کان مخزن اسرار النبوة .

واما ثانیا، فلاقرارهم با نه صلی الله علیه و آله اعلمه بالمصلحة ، وحینئذ نقول: کیف یتصور من ازهد الزهاد الحریص علی متابعة النبی صلی الله علیه و آله ورعایة الدین ومصلحة العباد ان یخالفه، ولا یصبر علی تاخره ، ویظهر غیظه علی المقدمین والمتقدمین الذین لم یرتکبوا الا ما فیه صلاح الدین ، ولا یمنعه ورعه العظیم عن مطالبة حق له فی غیر محله ؟!

ثم ان القول با نه صلی الله علیه و آله اعلم الامة جمیعا بان مصلحة الدین الراجعة الی المکلفین فی تقدم غیره ، مع ا نه باطل لفقد الدلیل الدال علیه – اذ لو کان لتواتر نقله لعموم البلوی ، و لونقل لارتفع الخلاف من البین – ینافی القول با نه الی زمان الارتحال کان یؤکد الامر له ، حتی قال: «ائتونی بدواة وقرطاس اکتب لکم ما یعصمکم من الضلالة » ، واراد ان یصرح باسمه فی الکتاب (94) ، لا نه یبقی وقد ینسی الخطاب ، کما صرح به هذا الشارح . وروی عن الثانی ا نه قال: فهمت ارادته فمنعته ، وهو اطلع علی ا نی فهمت القصد فسکت!

والقول با نه اعلمه او اعلم قوما باعیانهم بذلک سرا ووصاه بالصبر خفیة ; اشفاقا علی الدین مما تابی عنه عقول العالمین ، لما مر ، ولا نا نقول حینئذ: انه لم اعلم بتقدمه وفضله جهارا بحیث اطلع علیه قاطبة الرعیة واعلمه او اعلمه واعلم قوما غیره بکون المصلحة فی تاخره ، ولم یشفق علی فساد عقائد المؤمنین وانحرافهم عن الثلاثة المنتحلین ؟ فلعله علیه السلام علم ان الانحراف عنهم والتبری منهم لیس من الضلال فی الدین ، ان اعترفوا به ، و لایعترفون بالحق ابد الآبدین .

فتعین انتفاء صدور الاعلام بها عن سید الانام ، والحمد لله الحکیم العلام .

ثم ان العاقل کیف یتصور ان یامر الله بتقدیم علی ویامر بذلک نبیه الی وقت وفاته ویرید نبیه کتابة الوصیة توکیدا لما قدمه من الادلة الباهرة علی امامته ، ویقدم او یتقدم طائفة علیه فی آن وفات النبی صلی الله علیه و آله من غیر مهلة للمصلحة .

وای مصلحة یمکن ان یقال: انها کانت مجهولة لله ولرسوله وصارت معلومة لقوم معین فی لحظة واحدة ، او کانت معلومة لهما واهملا بیانها مع نهایة الحاجة الی العلم بها ، وترتب المفاسد الدینیة علی الجهل بها ؟

قال بعض الاعلام عند مروره علی ما کتبه هذا الشارح فی هذا المقام: ما ذکره هذا الزایع عن الصواب غیر موجه ، لا نه اذا سبق وجوب طاعته ببیعة یوم الغدیر او ببیعة یوم قال لهم: سلموا بامرة المؤمنین علی الامیر ، او بغیرها ، کیف یجوز اخذ البیعة منه ؟ ولو کان الامر کما زعم من ان بیعته کانت مصلحة للدین ، لسبق الکل فی بیعة ابی بکر ، ولما کان یتخلف عنه طرفة عین ، ولما کان الامر یبلغ الی الامر باحراق البیت والتهدید والوعید ، ولما کان یتظلم مرارا علی رؤوس الاشهاد ; لا نه کان ازهد الزهاد واشد حبا لمصلحة الدین .

نقول: ان هذا الشارح فی شرحه روی عن قاطبة المحدثین عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: «یاعلی ، ان الله کتب علیک جهاد المفتونین ، کما کتب علی جهاد المشرکین .

قال: فقلت: یا رسول الله ، ما هذه الفتنة التی کتب علی فیها الجهاد ؟

قال: قوم یشهدون ان لا اله الا الله وا نی رسول الله ، وهم مخالفون للسنة !

فقلت: یا رسول الله ، فعلی م اقاتلهم وهم یشهدون کما اشهد ؟

قال: علی الاحداث فی الدین ومخالفة الامر .

فقلت: یارسول الله ، انک وعدتنی الشهادة فاسال الله ان یعجلها لی بین یدیک !

قال: فمن یقاتل الناکثین والقاسطین والمارقین ؟! اما انی وعدتک الشهادة ، وستشهد بضرب علی هذه ، فتخضب هذه ، فکیف صبرک اذا ؟

فقلت: یا رسول الله ، لیس ذا موطن صبر ، هذا موطن شکر !

قال: اجل ، اصبت ، فاعد للخصومة ، فانک مخاصم .

فقلت: یا رسول الله ، لو بینت لی قلیلا .

فقال: ان امتی ستفتتن بعدی ، فتاول القرآن ، وتعمل بالرای ، وتستحل الخمر بالنبیذ والسحت بالهدیة والربا بالبیع ، وتحرف الکتاب عن مواضعه ، وتغلب کلمة الضلال ، فکن جلیس بیتک حتی تقلدها ، فاذا قلدتها جاشت علیک الصدور ، وقلبت لک الامور ، فقاتل حینئذ علی تاویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله ، فلیست حالهم الثانیة بدون حالهم الاولی » ، انتهی ما فیه الحاجة .

وفیه دلالة واضحة علی ارتداد المقدمین والمتقدمین علیه وافتتانهم بزهرة الحیاة الدنیا بعده من غیر فصل ، وعلی ان تقدمهم وتقدیمهم لیس بمقرون لصلاح الدین ولالصلاح المسلمین ، بل هو مقرون بفساد امر الشریعة واختلال نظام العالمین ، غایة الامر هی اقتران سکونه بعد مبادرتهم الی غصب حقه بامره ; لمصلحة هی اما حفظ نفسه وشیعته عن الهلاک لکثرة المنافقین وقلة الاعوان من المؤمنین ، او ظهور ما کان فی اصلاب الاشقیاء من اشیاعه المتقین ، او قصد کمال ظهور نوره بتصرف اضداده من الکافرین ، او ارادة انتشار محامده وما ورد فی فضله ، بعد سکون تلاطم الاعراض علی السنة الجاحدین ، فیکون فیما صدر منه من الصبر وامر به مع نهایة بطشه وقدرته رحمة خاصة للخواص المهتدین ، لا فضیلة للمتقدمین ، حتی یکون وسیلة لاکرامهم فی شریعة خاتم النبیین .

لا یقال: ما نقلته من الحدیث یرشد الی وجوب الجهاد مع المفتونین ، فلم قعد علیه السلام عنه .

لا نا نقول: ان البیان الاخیر بین وقت الجهاد کما بین زمان الافتتان ، فالافتتان بعده بلا فصل بدلیل قوله: «امتی ستفتتن بعدی فکن جلیس بیتک » والجهاد بعد تقلید الامر بدلیل «فاذا قلدتها» الخ .

علی ا نا نقول: ان الجهاد الواجب اولا اعم من المقاتلة بالسیف التی امر بها اخیرا ، وقد فعله وبذل جهده فیه علی حسب ما رآه من المصلحة ، حتی قلد الخلافة وضاق علیه الامر ، فاتی بما امر به ورای فیه الصلاح ، فتامل تعرف .

ثم نقول: ان الحق هو ان الکراهة لم تکن الا منهم وان المصلحة المرعیة لم یکن الا صلاحهم . یدل علی ذلک ان کبار المدینة واشرافها کابی ذر وسلمان ونظائرهما وقاطبة بنی هاشم وطائفة من الانصار کانوا موافقین له علیه السلام ، قائلین بتقدمه علی الکل ، متاخرین عن بیعة من عداه ، مخاصمین له الی مدة متمادیة ، کما یشهد به کتب الاخبار وما تحویه دفاتر اهل السیر والآثار ، علی ما فصلناه فی الکتاب الکبیر فی بیان بطلان الاجماع .

والجهال من الانصار وغیرهم من المستضعفین الذین هم اتباع کل ناعق ، لم ینقل عن احد منهم ا نه امتنع عن امامة امام الهدی ولا ا نه کره ذلک وابی ، بل قد ثبت ا نهم انما دخلوا فی بیعة الاول کرها او طوعا بجهالة وغفلة . یرشد الی ذلک والی نهایة حمقهم الباعث لهم علی عدولهم عنه علیه السلام اعتذارهم عنه علیه السلام بعد ظهور الاحقیة ، وذکره لبعض ما ورد فیه با نا لو سمعنا ذلک منک قبل البیعة لم نکن نبایع ابابکر ، وانما بایعناه لغفلتنا عما ذکرته ولزعمنا ا نک تارک لهذا الامر بعد الرسول صلی الله علیه و آله ، واما بعد البیعة فلا یجوز لنا نقضها والعدول عنها ، نقل ذلک هذا الشارح فی مواضع من کتابه .

واما اهل البادیة وسائر البلدان ، فمن المعلوم ا نهم فی کل عصر وزمان ینقادون لوصیة صاحب الدولة ولا یعملون بغیرها ، وا نهم انما تبعوا الثلاثة لظنهم ان الوصیة بالخلافة انما صدرت فیهم ، ولذا لم یتبعهم من علم بصدور الوصیة فی حقه علیه السلام ، کمالک بن نویرة ; فانه لعلمه بالوصیة ابی من تسلیم الزکاة الی غیر من اوصی الیه ، حتی اتهم بالارتداد ، وقتل خدعة ، ونکح امراته ، واجبر قومه علی الطاعة ، مع قوله بشهادة ان لا اله الا الله ، محمد رسول الله .

نقل کل ذلک هذا الشارح ، ومع هذا تسمعه یقول فی توجیه الآثار ما یقول !

واما حدیث الوصیة ، فبعد الاقرار بثبوتها فلا ینبغی انکار تعلقها بالخلافة ; لا نا نقول: ان سنة الله جرت من قبل بان یکون الاوصیاء هم الخلفاء ، وکذا وصی نبینا صلی الله علیه و آله ، لقوله: «فلن تجد لسنة الله تبدیلا» (95) ولقوله: «فبهداهم اقتده » (96) وقوله: «ستکون فی هذه الامة ما کان فی بنی اسرائیل ، خذو النعل بالنعل » .

وایضا کیف یجوز عاقل ان یترک خاتم الانبیاء الوصیة بالاهم – وهو الخلافة – مع علمه بعدم العود وعدم مجی ء نبی بعده ، مع کمال احتیاج الامة الی الخلیفة ، ویوصی بغیر الاهم ؟

وایضا امر الخلافة مما لا ریب فی وجوبه وفی اندراجه فی الدین ومدخلیته فی ملة خاتم النبیین ، فیکون لا محالة مما انزله الله علی العباد بوسیلة من بعثه للارشاد الی الواجبات والمندوبات ، لقوله: «الیوم اکملت لکم دینکم » (97) وکیف لاینزله والاخبار به نعمة منه سبحانه علیهم ، وبدونه یقع النقص فی نعمائه ، وهو یقول: «واتممت علیکم نعمتی » فلو لم یکن النبی صلی الله علیه و آله موصیا به لکان مقصرا فی تبلیغ رسالته ، بل یقول: لو لم یکن صلی الله علیه و آله مجهرا ببیانه لکان مقصرا فی تبلیغ ما امر بتبلیغه ، فیکون ما ادعینا نصوصیته فی المطلوب نصا لعدم ما هو اظهر دلالة منه .

وتوهم ان النص هو ان یقول: «یا قوم ، علی خلیفتی علیکم بعد وفاتی بغیر فصل بحیث لا یجوز لکم تاخیره ولا تبدیله ولا التاخر عنه لحظة ولا التعلم من غیره ولا مخالفته فیما یامر به » ، الی غیر ذلک من العبارات المؤکدة ، وا نه لم یقع لا من الله ولا من رسوله ، فاسد ; لان اکثر ما تقدم وکثیرا مما لم یذکر مفید لهذا المعنی فی نظر العقلاء ، والمخاطب لله ولرسوله لایکون من سواهم ، فتامل .

قیل: والعجب ان علیا علیه السلام علی مذهبهم لایمکن ان یکون وصیا علی متروکات النبی صلی الله علیه و آله ; لا نهم یعتقدون ان ما ترکه النبی صلی الله علیه و آله صدقة والمتولی علیها هو الخلیفة ! فما ادری انه علیه السلام فیم کان وصیته التی کان یباهی بها ، وشعراء الصحابة والتابعین کانوا یعدونها من فضائله فی نظمهم ونثرهم ؟! انتهی ، فتامل .

تنبیه آخر: لا ینبغی لک ان تستبعد من علماء الجمهور تعرضهم لما ورد فیه من الآثار .

اما اولا ، فلان من فضل الله علی من یشاء من عباده نشر مناقبه علی لسان احبائه واعدائه – ولو کان علی وجه الالجاء – لا سیما اذا کان فی انتشار محامده له غرض لا یتم الا به ، فانه عند ذلک یجب علیه صرف قلوبهم الی بیان مناقبه ونشر ما هو علیه ; لاکمال غرضه ، مع ما هم فیه و علیه من المعاندة والمخالفة ، وفیه دلیل علی نهایة الکمال وغایة الجلال .

واما ثانیا ، فلان فضائله الماثورة بلغت فی الکثرة والانتشار مبلغا لم یمکنهم اخفاؤها بحیث لا یطلع علیها احد ، وما قدروا علی اخفائه ، فقد اخفوه علی قدر ما اطاقوه .

واما ثالثا ، فلان کل من تصدی للروایة لم یکن ممن یفهم دقائق الکلام ودلالته علی المرام ، حتی یفهم منافاة ما یرویه لمذهبه الذی یزعم ا نه حق ویدعیه ، فیجوز ان یعمل بقوله: «رحم الله امرءا سمع مقالتی فوعاها فاداها کما سمعها ; فرب حامل فقه الی من هو افقه منه » وان یروی ما ذکر من الروایات لقصور فهمه ، معتقدا ان ما یرویه یدل علی فضیلته لا علی فضله او انحصار الحق فیه ، واعتقاد ثبوت الفضیلة لاحد لا ینافی تجوز فضل غیره وتقدمه علیه .

واما رابعا ، فلان کل من یعلم من الاخبار فضله ، لایجب ان یعرف قبح تقدیم المفضول ; لتوقف فهم ذلک علی کمال العقل ، فیجوز ان یروی هذا الاخبار مع قوله بتقدم الغیر ، لاعتقاده جواز تقدم المفضول .

واما خامسا ، فلان کل من یعرف من الآثار مزیته فی الفضائل ویعتقد مع ذلک قبح تقدیم المفضول ، لا یجب ان یقول بتقدم الغیر علیه بلا مرجح; اذ یجوز ان یعتقد ا نه تقدم علیه لمصلحة دینیة وان کانت منتفیة فی نفس الامر .

واما سادسا ، فلان کل من یعرف من الآثار مزیته فی الکمالات ، لایجب ان یعتقد ا نه افضل ، الا تری الی مکابرة قوم منهم شارح الجدید للتجرید ; فانه بعد تسلیم ا نه اکمل فی صفات الکمال وسمات الجمال ، یقول: ان هذا لا ینافی افضلیة غیره بمعنی کثرة الثواب ، فیجوز ان یروی هذه الروایات ، ویعتقد ا نه علیه السلام کامل فی جمیع الصفات ، ویعتقد مع ذلک ان غیره افضل منه عند الله ، ولا یمنع من روایته بهذا الاعتقاد بطلان معتقده فی نفس الامر ، فلا تغفل .
الحدیث الحادی والثلاثون

روی ابن مردویه فی مناقبه عن انس ، قال: بینا انا عند النبی صلی الله علیه و آله اذ قال: یطلع الآن ، فقلت: فداک ابی وامی ، من ذا ؟ قال: سید المسلمین وامیرالمؤمنین وخیر الوصیین واولی الناس بالنبیین . قال: فطلع علی علیه السلام ، ثم قال صلی الله علیه و آله له: اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی (98) ؟
بیان:

المقصود – بالاصالة – من الخبر ، قوله صلی الله علیه و آله: «واولی الناس بالنبیین » فانه نص صریح فی ان من عداه لا یلیق لخلافة الانبیاء ، وا نه مخصوص بهذه المنزلة الرفیعة ، فلا یجوز تقدم غیره علیه .

وانما قلنا: ان هذا هو المقصود ; لان الکلام فی سیادته للمتقین والمسلمین و وصایته لخاتم النبیین قد مضی ، وحدیث المنزلة من المشهورات التی لا غرض فی البحث عنها فی هذا الکتاب ، مع ا نا قد تعرضنا له تبعا لتعرضه فی حدیث یوم الشوری وحکایة کونه امیرالمؤمنین مع کونها من المشهورات التی لا نقصدها بالذات .

نقول: انها من المتواترات التی لا یمکن لاحد انکارها ، ولا انکار دلالتها علی ثبوت الوصف له فی حیاته ، کما یشعر به روایة السعودی وعباد الاسلمی عن بریدة عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه امر الاولین بالسلام علی علی بامرة المؤمنین ، فقالا: وانت حی ؟ قال: وانا حی .

وروایة ابن مردویه باسناده عن سالم ، قال: کنت مع علی علیه السلام فی ارض له وهو یحرثها ، حتی جاء ابوبکر وعمر ، فقالا: السلام علیک یا امیرالمؤمنین .

فقیل: کنتم تقولون فی حیاة رسول الله ذلک ، فقال عمر: هو امرنا .

وروایة ابن مردویه عن عبدالله بن عباس ، قال: دخل علی یوما فجلس بین رسول الله وعائشة ، فقالت: ما لک مجلس غیر فخذی ؟ فضرب رسول الله علی ظهرها ، فقال: لا تؤذینی فی اخی ; فانه سید المسلمین وامیرالمؤمنین وقائد الغر المحجلین ، یقعد علی الصراط ، فیدخل اولیاءه الجنة ویدخل اعداءه النار .

وغیر ذلک من الاخبار الصحیحة التی لایمکن جمعها ، لاسیما فی امثال هذه المختصرات .

تنبیهان: احدهما: قال الزعفرانی فی شرح المصابیح: ان اول من سمی بامیرالمؤمنین عمر، وذلک ان لبید بن ربیعة وعدی بن حاتم لما قدما المدینة اتیا المسجد فوجدا فیه عمرو بن العاص ، فقالا: استاذن لنا علی امیرالمؤمنین ، فقال: والله اصبتما ; لا نه امیر ونحن المؤمنون ! فدخل عمرو وقال: السلام علیک یا امیرالمؤمنین ، فقال عمر: ما هذا ؟! فقال: «انت الامیر ونحن المؤمنون » ، فاستحسنه .

وفی شرح البخاری: «اول من سمی بامیرالمؤمنین عمر» ولم یذکر القصة .

الثانی: ما ورد فی بعض الاخبار عن مولانا الصادق علیه السلام ، ان بریدة کان غائبا بالشام ، فقدم بعد مبایعة ابی بکر ، فقال: یا ابابکر ، هل نسیت تسلیمنا علی علی علیه السلام بامرة المؤمنین؟! فقال: یا بریدة ، انت غبت وشهدنا ، وان الله یحدث الامر بعد الامر ، ولم یکن الله لیجمع لاهل هذا البیت النبوة والخلافة .

اقول: تامل ا یها اللبیب فی جوابه ، وتفکر فی اسلوب خطابه ، وتعجب من … اصحابه ، هلا سالوه عن الامر الحادث: «هل حدث فی زمانه ؟» ولا یمکنه ان یقول: «نعم » ، لعدم الدلیل ، ولما ثبت ا نه عند الموت – ایضا – کان یرید کتابة اسمه ، وعمر منعه علی الوجه المستنکر ، حتی مات صلی الله علیه و آله مغضبا علیه: «او حدث بعده ؟» ولا یمکنه ان یقول: «نعم » ، لانقطاع الوحی بعده ، وانتفاء النسخ بعد زمانه .

وهلا سالوه عن وجه التلقیب فی زمانه: «هل کان علی الغفلة؟» ولا یمکنهم ان یقولوا: «نعم » اذ لا غفلة لله ولرسوله «او کان قصدا ؟» فکیف جمع الامران فی اهل البیت اولا وفرق بینهما اخیرا ؟

ولیس لهم بعد ذا الا ان یقولوا: انما لقب بهذا اولا لیطمئن قلبه ویبذل جهده فی اعلاء کلمة الحق ، ثم لما انقضی الغرض وآل الامر الی وفاته وارجع الامارة الی غیره عزل . وفی هذا نسبة الاستهزاء الذی هو عمل الجاهلین الی الله ورسوله !

وهلا سالوه عن جهة اجتماع الامرین فی اهل بیت داود وعدم اجتماعهما فی اهل بیت خاتم الانبیاء ، فلیس له الا القول بان لداود واهل بیته فضل علی خاتم الرسل واهل بیته ، ولا یقول بذلک الا شقی معاند ، فتامل .
الحدیث الثانی والثلاثون

روی ابو المکارم فی الاربعین والراغب فی مفرداته وغیرهما فی غیرهما ، عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: حق علی علی هذه الامة کحق الوالد علی الولد (99) .
بیان:

لا یخفی دلالته علی وجوب اتباعه وکونه مقدما علی الکل ، وان کل من قدم او تقدم علیه معدود من ارباب العقوق .

تنبیه: لا یخفی ان اول خلفائهم – کما ثبت عندهم – کتب الی ابیه: «ان الناس بایعونی وقدمونی للخلافة لکبر سنی » ، فکتب الیه: «ان کان الخلافة بالفضل والقرابة ، فعلی اولی منک ، وان کان للکبر فانا اولی منک ، فلم تقدمت علی ؟ اترک الحق لاهله . فان الله لبالمرصاد» . انتهی ملخصا ، ولا یخفی ما فیه من الملاحة!
الحدیث الثالث والثلاثون

روی ابن مردویه باسناده عن عقبة بن عامر ، قال: اتیت النبی صلی الله علیه و آله ظهیرة فقال لی: ما جاء بک یا جهنی فی هذا الوقت ؟ قال: قلت: امر عرض لی ، فقال صلی الله علیه و آله: وما ذاک یاجهنی ؟ قال: قلت: یا رسول الله ، ما تقول فی هذا القوم ؟ منهم من یقول: «خیر هذه الامة من بعدک ابو بکر» ، ومنهم من یقول: «عمر» ، فان حدث بک حدث فمن الذی یجب علینا اتباعه ؟ فقال: اتبعوا من اختاره الله من بعدی ، واشتق له اسما من اسمائه ، ومن زوجه ابنتی من عنده ، ومن وکل به الملائکة یقاتلون معه عدوه ! قلت: ومن هو یا رسول الله ؟ قال: علی بن ابی طالب علیه السلام (100) .
بیان:

لا یخفی ان الخبر بعد صراحته فی المقصود یدل علی ان الجهنی کان معتقده لزوم اتباع من هو خیر و وجوب تقدیم من هو افضل ، والنبی صلی الله علیه و آله قرره علی هذا الاعتقاد ، ولم یمنعه من ذلک ، بل قال له ما یؤکد هذا المعنی ، کما یظهر بالتامل .

ثم ان کون الاسم من الله ، من الامور التی لایجوز لهم التوقف فیه اصلا ، لتعدد روایاته التی من جملتها ما رواه صاحب کتاب بشائر المصطفی عن یزید بن قعبة ، قال: کنت جالسا مع العباس وفریق من بنی عبدالعزی بازاء بیت الله الحرام ، اذ اقبلت فاطمة بنت اسد ، وکانت حاملا لتسعة اشهر وقد اخذها الطلق ، فقالت: یا رب ، انی مؤمنة بک وبما جاء من عندک من رسل وکتب ، وانی مصدقة بکلام جدی الخلیل وا نه بنی البیت العتیق ، فبحق الذی بنی هذا البیت ، والمولود الذی فی بطنی ، الا ما یسرت علی ولادتی .

قال الراوی: فرایت البیت انشق عن ظهره ودخلت فیه فاطمة وعاد البیت الی حاله ، فرمنا ان ینفتح قفل الباب لنا ، فلم ینفتح ، فعلمنا ان ذلک من امر الله ، ثم خرجت فی الیوم الرابع وعلی یدها امیرالمؤمنین ، ثم قالت: انی فضلت علی من تقدمنی من النساء; لان آسیة عبدت الله سرا فی موضع لا یحب الله ان یعبد فیه الا اضطرارا ، وان مریم هزت النخلة الیابسة بیدها حتی اکلت منها رطبا جنیا ، وانی دخلت بیت الله واکلت من ثمار الجنة ، فلما اردت ان اخرج ، هتف بی هاتف: یا فاطمة ، سمیه علیا ، فهو علی ، والله العلی الاعلی یقول: شققت اسمه من اسمی ، وادبته بادبی ، واوقفته علی غامض علمی ، وهو الذی یکسر الاصنام فی بیتی ، ویؤذن فوق ظهر بیتی ، ویقدسنی ویمجدنی ، فطوبی لمن احبه واطاعه ، و ویل لمن ابغضه وعصاه .

قالت: فولدت علیا ولرسول الله صلی الله علیه و آله ثلاثون سنة ، فاحبه رسول الله حبا شدیدا وقال: «اجعلی مهده بقرب فراشی » ، وکان یلی اکثر تربیته، وکان یطهره فی وقت غسله، ویوجره اللبن عند شربه ، ویحرک مهده عند نومه ، ویناغیه فی یقظته ، ویحمله علی صدره ورقبته ، ویقول: «هذا اخی و ولیی وناصری وصفیی وذخری وکهفی وصهری وزوج کریمتی وامینی علی وصیتی وخلیفتی » . انتهی ما فیه الحاجة .

وفیه – بعد الدلالة علی ما ذکر – دلیل علی طهارة اصله ونجابته ، فجدیر ان یقال فیه:

فی المهد ینطق عن سعادة جده

اثر النجابة ساطع البرهان

وقد اعترف باکثر ما یحویه لسان علماء الجمهور ، ولکن نقول: انه «لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور» (101) .
الحدیث الرابع والثلاثون

روی الخوارزمی فی مناقبه عن ابن مسعود ، عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال: لما خلق الله آدم ونفخ فیه من روحه ، اوحی الیه ، عبدی ، وعزتی وجلالی ، لولا عبدان ارید ان اخلقهما فی دار الدنیا ما خلقتک ! قال: الهی فیکونان منی ؟ قال: نعم . قال: یا آدم ، ارفع راسک وانظر ، فرفع راسه فاذا مکتوب علی العرش: لا اله الا الله ، محمد نبی الرحمة وعلی مقیم الحجة ، من عرف حق علی زکی وطاب ، ومن انکر حقه لعن وخاب ، اقسمت بعزتی وجلالی ان ادخل النار من عصاه وان اطاعنی ، وادخل الجنة من اطاعه وان عصانی .
بیان:

دلالة هذا الخبر علی شرفه وفضله علی العالمین ، و وجوب اتباعه علی البریة اجمعین بینة لا یحتاج الی الاطالة .
الحدیث الخامس والثلاثون

روی الدیلمی فی فردوسه باسناده عنه صلی الله علیه و آله ا نه قال: یا علی ، انت بمنزلة الکعبة تؤتی ولا تاتی ، فان اتاک هؤلاء فسلموا لک الامر فاقبله منهم ، وان لم یاتوک فلا تاتهم (102) .
بیان:

یدل الخبر علی وجوب الاتیان الیه ولزوم الطواف حوله للانتفاع به ، کوجوب الاتیان الی مکة ولزوم الطواف حولها ، فمن تسامح فی ذلک وترک الاتیان الیه ، او قدم الاتیان الی غیره ، یکون فاسقا او کافرا ، فلا تغفل .

وقوله: «فلا تاتهم » ای لا تطعهم ولا تک راضیا بفعالهم متوقعا لمنافعهم ; اذ لا منفعة لهم ولا فائدة یستفاد منهم ، فلا ینافی ذلک ما نقل ا نه علیه السلام اتاهم مرارا لطلب حقه واتمام الحجة علیهم ; فان ذلک من باب الامر بالمعروف ، والنبی صلی الله علیه و آله لا ینهی عنه ، فلا تغفل .
الحدیث السادس والثلاثون

روی الثعلبی عن ابن عباس ا نه لما نزلت: «انما انت منذر ولکل قوم هاد» (103) وضع النبی صلی الله علیه و آله یده علی صدره وقال: «انا المنذر» واومی بیده الی منکب علی وقال: «انت الهادی » ، یهتدی بک المهتدون بعدی (104) .
الحدیث السابع والثلاثون

روی ابن مردویه فی مناقبه عن رافع ، ا نه دخل علی ام سلمة زوج النبی صلی الله علیه و آله فاخبرها بیوم الجمل ، فقالت: الی این طار قلبک اذ طارت القلوب مطائرها ، قال: کنت یا ام المؤمنین مع علی علیه السلام ، قالت: احسنت واصبت . اما انی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: یرد علی علی الحوض واشیاعه ، والحق معهم لا یفارقونه (105) .
بیان:

هذا الحدیث مذکور فی کتبهم وروایاتهم بعبارات مختلفة والفاظ متقاربة متفاوتة ، وقد اعترف رواة الاخبار جمیعا با نه قال ذلک فی مواضع متعددة و وقائع کثیرة ، فهو متواتر فی المعنی لو لم یکن متواترا فی لفظه ، وهو حجة بالغة علیهم ; لان الانسان مامور باتباع الحق ، فاذا کان معه بحیث لا یفارقه ولم یزل ولا یزال یدور معه، وجب اتباعه والائتمام به دون من لم یعلم کونه مع الحق او علم ضلاله .

وقد بینا مرارا وحققنا بما لا مزید علیه فی الفوائد المرتضویة ا نه تخلف عن البیعة ، ولم یرض بامامة الاول ، وکان کارها لما صدر منه ، حتی انتهی الامر الی الاکراه ، واحضر عمر النار لیحرق الدار وفیها علی وسائر اهل البیت وجماعة من بنی هاشم ، ومع ذلک لم یات بالبیعة الی ستة اشهر ، وبعد ذلک لم یبایع علی سبیل الرضا ، ولم یرض بخلافة الخلیفتین ، وما امضی ولم یسکت بالمرة ایضا ، کما تشهد به مکالماته مع عثمان ومکاتباته الی معاویة ومخاطباته مع الامة فی خطبه وسائر کلماته الی زمان وفاته .

نعم قد سکن بعض ما کان منه بتطاول المدة وتبلیغ ما یجب تبلیغه الی من یجب التبلیغ الیه ; صبرا علی ما قضی ، وتحملا لما مضی ، وحمایة لنفسه واهل بیته واشیاعه ، فیجب متابعته فی ذلک والتبری ممن خالفه مع رعایة التقیة ; اذ لو کان خلافة من خالفه حقا لکان هو علی الباطل وذلک باطل بالاجماع والاخبار المفیدة لحقیته قطعا .
الحدیث الثامن والثلاثون

روی الخطیب الخوارزمی بسنده الی سلمان الفارسی ، عنه صلی الله علیه و آله ، ا نه قال لعلی: تختم تکن من المقربین . قال: یا رسول الله ، وما المقربون ؟ قال: جبرئیل ومیکائیل واسرافیل . قال: فبم اتختم ؟ قال: بالعقیق الاحمر; فانه اول حجر اقر لله بالوحدانیة ، ولی بالنبوة ، ولک بالوصیة ، ولولدک بالامامة ، ولمحبیک بالجنة ، ولشیعتک بالفردوس (106) .
بیان:

یدل هذا الخبر علی مساواة الاقاریر الاخیرة للاقرار الاول ، کما یدل علی تمام المطلوب من غیر ریب ; اذ الوصیة هنا قطعا وصیة بالخلافة والامامة ، وانما عبر عنهما بها للدلالة علی عدم الواسطة بینه وبینه راسا ، بخلاف الائمة الباقین ; فانهم ائمة واوصیاء له بالواسطة . ویدل ایضا علی الفرق بین الشیعة والمحب ، وعلی فضل الاول علی الثانی ، کما بینه ، وقد یستعمل الشیعة فیما هو اعم ، کما فی [الحدیث التاسع والثلاثون] .
الحدیث التاسع والثلاثون

روی ابن المغازلی الشافعی باسناده عن علی علیه السلام ، قال: حدثنی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: اتانی جبرئیل آنفا فقال: تختموا بالعقیق ، فانه اول حجر شهد لله بالوحدانیة ، ولی بالنبوة ، ولعلی بالوصیة ، ولولده بالامامة ، ولشیعته بالجنة .
بیان:

لابد فیه من تعمیم الشیعة ، لان المحبین ایضا من اهل الجنة بلا ریب، وان کانت الشیعة بالمعنی الاخص اخص وافضل ، وهم المقصودون فی [الحدیث الاربعون] .
الحدیث الاربعون

روی ابن المغازلی – ایضا – عن انس عنه صلی الله علیه و آله ، قال: یدخل الجنة من امتی سبعون الفا لا حساب علیهم ، ثم التفت الی علی علیه السلام فقال: هم من شیعتک .
بیان:

کلمة التبعیض یرشد الی ما قلناه من جواز استعمال الشیعة فی الاعم وان الاخص طائفة منهم ، کما ان المحبین فرقة منهم ، وقد اشار النبی صلی الله علیه و آله الی فضلهم – ایضا – بقوله: یا علی ، ان شیعتک یخرجون من قبورهم یوم القیامة علی امانهم من العیوب والذنوب ، و وجوههم کالقمر لیلة البدر ، وقد خرجت منهم الشدائد ، وسهلت علیهم الموارد ، واعطوا الامان والامن ، فارتفعت عنهم الاحزان ، یخاف الناس ولا یخافون ، ویحزن الناس ولا یحزنون ، شراک نعالهم یتلالا فی عرصة القیامة ، وهم علی نوق بیض لها اجنحة قد ذللت من غیر مهانة ، اعناقها من ذهب احمر الین من الحریر ، لکرامتهم علی الله عز وجل .

وحینئذ ، فما روی عن الرضا علیه السلام ، ومحصله: «ان المتمسکین بالتشیع ، المظهرین له ، الموسومین بالشیعة من الامامیة ، لیسوا باجمعهم عند الله ولا عند رسوله واهل بیته من شیعة علی علیه السلام ، وانما شیعته نظائر ابی ذر وسلمان واصحابهما ، وان من عداهم من المجترئین علی المعاصی ، فهم احباؤه المعترفین بتقدمه ، ولهم عند الله منزلة عظیمة » . بیان للشیعة بالمعنی الاخص ، وهم الکاملون فی التشیع المتابعون له فی الافعال والاقوال ، وایماء الی ان المحبین لا ینبغی لهم – وان کثر فضائلهم – ان یتسموا بهذا الاسم ; تشریفا له وتواضعا منهم وحذرا عما یستلزمه التسمی به من التزکیة المنهی عنها .

واما التسمی بالمحبة فلا باس به وان کان من التزکیة ایضا ، بدلالة ما ورد فی المحبین ، وما روی فی وفور لطف الله بالنسبة الیهم ، وما روی من ان المحبة لا تضر معها معصیة ; لان اصل المحبة من الوجدانیات التی یمکن الاطلاع علیها والعلم بها یقینا ، فمن علمها فی نفسه یجوز ان یفتخر بها ، ولا یجوز ان یدعی رسوخها ، بل یجب ان یکون دائما متحذرا عن الانخلاع عنها والموت علی ما ینافیها ویزیل حکمها ، ملتمسا من الله سبحانه ان یبقیه علیها ولا یزیغ قلبه بعد هدایته الیها . تعرف ذلک کله مما حققناه فیما سلف ، فلا نطیل الکلام بالاعادة ، فتامل تعرف .

تنبیه: قال بعض المتعصبین من اهل الخلاف ، الملازمین لمسلک الانحراف: «اعلم ان اصحابنا قد لقبوا انفسهم باهل السنة والجماعة لملازمتهم سنة نبیهم صلی الله علیه و آله فی جمیع الاوقات ، ومواظبتهم علی القیام بالجمعة والجماعات ، وهو یقول صلی الله علیه و آله: “المقیم علی سنتی معی فی حظیرة القدس″ واما الروافض فقد لقبوا انفسهم بالشیعة ، وهو اسم مستحدث کحدوث مذهبهم ، لا اثر له فی الآثار ، ولا وجه له فیما ورد من الاخبار» .

ونحن نقول بعد الاغماض عن ا نهم ولله الحمد ، لا جمعة لهم ولا جماعة – لانتفاء شروطهما المستفادة عن الائمة الاطهار ، واکتفائهم فیهما بامامة الفساق والفجار ، مع ان اللائق بها من یتخلق باخلاق سید الابرار ، ومن یشبه بمحامد صفاته بسادة الکبار ، الذین هم امناء القادر المختار – وعن ا نهم ملازمین لترک سنن النبی الامین ، کما یشعر بذلک ترک تختمهم بالیمین ، واسقاطهم البسملة والجهر بها ، وتبعیض السورة والاقتصار علی اقل آیاتها ، وترک متعة النساء ومتعة الحج والاصرار علی حرمتهما ، وغیر ذلک مما یرشد الیه الفحص عن الآثار وطول ملازمة کتب الاخبار:

اما مذهب الامامیة ، فقد ثبت بالاخبار المتواترة ا نه مما دعی الیه سید الانام بامر الله العلی العلام ، وا نه مما کان علیه کبار هذه الامة ، کابی ذر وسلمان وعمار وغیرهم من الفضلاء الابرار ، نص علی ذلک جماعة من علماء الجمهور ، منهم احمد بن حنبل علی ما نقل عنه شارح النهج فی بعض ما نقل عنه من الآثار .

واما اسمهم ، فقد شرفهم الله به فی کتابه الکریم ، حیث قال: «وان من شیعته لابراهیم » (107) وقد مضی عنهم ما دل علی ان ابراهیم وغیره من الانبیاء بعثوا علی ولایته ، فلا محالة یکونون من موالیه واتباعه واشیاعه .

ثم ان النبی الامین قد شرفهم بهذا الاسم المیمون ، ویبشرهم بان من مضی من الدنیا علیه من الاهوال مامون ، ولعمری ان المتفحص عن الآثار والباحث عن متون الاخبار ، لا یخفی علیه ان هذا الاسم کاصل مذهبهم من المتواترات عن النبی صلی الله علیه و آله ، حتی ان ابن ابی الحدید ، بعد الاطلاع علی فضل الشیعة وکثرة ذکره فی الاخبار فی مقام المدح والثناء ، حسد علی صاحبه ، وطمع فیه حسدا علی الامامیة ، ولم یرض بکونهم موسومین بهذا الاسم ، فتعرض لغصبه عنهم ، فغصب عنهم ما خصهم الله به وقال: «والحق ان المقصود من الشیعة فی الاخبار المتضافرة طائفة من اهل السنة ، وهم المعروفون بالاعتزال ; فان محبتهم لآل الرسول بینة ، ومتابعتهم لهم فیما ثبت عنهم واضحة » . انتهی جملة کلامة .

وفیه ان انتحال الاسم والصفة وبذل الجهد فی اثبات اسم الشیعة وصفة المحبة لا یکون بمجرد القول ، بل یحتاج الی العمل ، فمن یؤخر علیا عن رتبته الثابتة له ، کیف یجوز له ان یدعی المحبة حتی یمکنه ادعاء التشیع ، ومرتبة الثانی – کما عرفت – اعلی من مرتبة الاول .

ولعمری ما ودک من تولی ضدک ، ولا احبک من صوب غاصبک ، ولا اکرمک مکرم من هضمک، ولا عظمک معظم من ظلمک، ولا اطاع الله فیک مفضل اعادیک، ولا اهتدی الیک مضلل موالیک ، النهار فاضح والمنار واضح . ولنعم ما قیل:

تود عدوی ثم تزعم اننی

صدیقک ان الرای منک لعازب

ذکر ذلک محی الدین فی فتوحاته ، ولا یمکن القدح فیه لوروده علی قواعد العقل والدین ، وانطباقه علی ما یستفاد من خطاب سید المرسلین ; حیث انک لا تجد خبرا فیه تصریح او ایماء منه صلی الله علیه و آله الی خلافته وامامته و ولایته الا وتجد فیه قوله: «من احبه احبنی ومن ابغضه ابغضنی » وهذا – کما اشرنا الیه سابقا – کالتصریح بان مقدمه من المحبین ومؤخره – کالمتقدم علیه – من المبغضین ، والحمد لله رب العالمین .
خاتمة:

اعلم ان ادلتنا الفرقة المحقة الناجیة – عصمنا الله من الزیغ والزلل بمنه وجوده – بحمد الله علی ا نه من طرق الخصم بالغة الی حد لا یمکن بسهولة عدها ولا احصاؤها ، ولا یجوز لعاقل منصف انکارها ولا ردها ; لخلوها من التهمة ، وصدورها عن قوم یقولون بتاخیره علیه السلام فی ا یام تسلط المقدمین ومیل قلوبهم الی کتمان فضائل اهل بیت العصمة ، واظهار فضائل المنتحلین للخلافة الغاصبین لها .

ولکن المنتسبین الی السنة والجماعة لانغمارهم فی التقلید والشبهات الناشئة منه، وظن تحقق الاجماع علی خلافة الثلاثة ، بعد ظن حجیته مطلقا ، وحب متابعة الآباءوالامهات والاسلاف، وحب اتباع الملوک والمناصب المشروطة باتباع الخلفاء الثلاثة ، وحب التوسعة وکراهة التضیق اللازم لمذهب الشیعة ، لظهور ان اکثر المحرمات الثابتة عند اهل البیت محللة عند الفقهاء الاربعة ، عموا عن الحق وصموا عن استماعه والاصغاء الیه ، حتی ان جماعة من علمائهم ، منهم الآبی، تعرضوا لرد مذهب الامامیة ، بعد عجزهم عن القدح فی افضلیة الامیر علیه السلام، المستفادة من الآثار المتواترة عن البشیر النذیر ، وقالوا: ان الامامیة یشترطون فی الخلافة امورا یدل الدلیل علی خلافها، فانهم یشترطون العصمة فیها وهی لیست بشرط للاجماع علی خلافة المشائخ ولا عصمة فیهم ، ویشترطون الاعلمیة وهی غیر لازمة ، لا نهم فی اکثر المسائل کانوا یراجعون الی علی علیه السلام والی غیره ایضا بالاجماع ، ویشترطون النص وهو منتقض ایضا بخلافة الثلاثة ، فانها انما انعقدت بالاجماع او الاختیار .

وطائفة اخری منهم اقتدوا باسلافهم فی التعرض لهذه النقوض والردود المردودة ، ولم ینتبهوا لشناعتها ، ثم تصدوا لتحریف الکلمات ، وتاویل الآیات الواضحات ، والنصوص الباهرات ، بعد عجزهم عن الطعن فیها علی وجه رکیک تنفر عنه طباع اهل الذوق والمعرفة ، لما روی عنه صلی الله علیه و آله: «حبک للشی ء یعمی ویصم » ، فقالوا: لما کان علی علیه السلام خلیفة لرسول الله صلی الله علیه و آله فی المرتبة الرابعة فی علم الله وعلم رسوله ، امکن تنزیل ما ورد فیه من النصوص القابلة للتاویل علی ا نها بیان لکونه اماما بعد الثلاثة ، واستدلوا علی صحة هذا التاویل با نه لو لم یکن المراد ما ذکر لم ینعقد الاجماع علی خلافة غیره ، ولم یقعد علی علیه السلام عن مطالبة حقه مع نهایة شجاعته ، ولم یتقدم علیه من اعان الرسول فی اعلاء کلمته ، ولم یقدم غیره علیه من بالغ فی تربیة الاسلام ، وبذل جهده فی تقویة سید الانام .

ونحن نقول بعون الله وحسن توفیقه:

اما نقوضهم ، فسخافتها ابین من ان یحتاج الی بیان .

واما تاویلهم، فمع ا نه فی نهایة البعد عن الافهام ، وان حمل الاخبار علیه یوجب ان یقال بصحة التعمیة والالغاز عن سید العالمین فی مقام بیان الحق المحتاج الیه الخلق کلهم اجمعین، مدفوع با نه یلزم علی هذا ان یکون تظلمات الامیر وشکایاته عن تقدیم الثلاثة وتقدمهم – وهی اکثر من ان تحصی – واقعة فی غیر موقعها .

ولا یقول بذلک عاقل منصف راسخ فی الدین ، لاسیما بعد ما سمع حدیث «الحق معه وهو مع الحق » عن سید المرسلین ، وبروایات عدیدة ، منها: ما رواه ابن مردویه فی مناقبه عن عائشة ان النبی صلی الله علیه و آله قال عند موته: «ادعوا لی حبیبی » ، فدعوت ابابکر ، فنظر رسول الله صلی الله علیه و آله ثم وضع راسه ، ثم قال: «ادعوا لی حبیبی » ، فقلت: «ویلکم ادعوا له علیا ، فو الله ما یرید غیره!» ، فلما راه فرج الثوب الذی کان علیه ، ثم ادخله فیه ، فلم یزل یحتضنه حتی قبض ویده علیه .

وهو مطابق لما رواه جماعة اخری من علمائهم ، منهم الطبری فی کتاب الدلالة ، والدارقطنی فی صحیحه ، والسمعانی فی فضائله ، وموفق بن احمد خطیب خوارزم فی مناقبه ، عن عبدالله بن عباس ، وعن ابی سعید الخدری ، وعن عبدالله بن حارث ، وعن عائشة ، اذ نقول کیف یجوز العاقل ان یترک النبی صلی الله علیه و آله فی وقت رحلته من الدنیا الخلیفة الاول ویعرض عنه ، ویدعو الیه الخلیفة الرابع ویحتضنه حتی یقبض علیه .

واما حدیث اجماعهم ، فبعد الاغماض عما یرد علی حجیته نقول: انه – بحمد الله وله المنة علینا – کما عرفت مرارا لم ینعقد (108) فی عصر من الاعصار ، ولذا عدل محققوهم عن التمسک به وقالوا بحجیة الاختیار ، وقد قال الله لنبیه المختار: «لیس لک من الامر شی ء» (109) وقال: «ان الامر کله لله » (110) وقال: «لا تقدموا بین یدی الله ورسوله » (111) وقال: «وربک یخلق ما یشاء ویختار ما کان لهم الخیرة » (112) «[وما کان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضی الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیرة] من امرهم » (113) وقال: «الله یزکی من یشاء» (114) وقال: «اهم یقسمون رحمة ربک » (115) وقال: «نرفع درجات من نشاء» (116) الی غیر ذلک من الآیات المصرحة بان الخیرة فی الامر کله لله .

فیکون اختیار تعین الامام بیده ، سواء قلنا با نه من الامور الدینیة ، کما اعترف به اکثرهم ، او قلنا با نه من الامور الدنیویة ، کما ذهب الیه شرذمة منهم .

وکیف یفوض الله فیه الامر الی غیره وهو الذی ما اهمل فی شی ء من الامور الدنیویة والاخرویة ، بل بین صغیرها وکبیرها ؟ وکیف یهمل فی بیان محل الامامة وهو واجب علیه لانتظام الشریعة واتمام الغرض المقصود من البعثة ، والتقصیر فی تادیة الواجب مع القدرة علیها غیر ملائم للحکمة ، بل دلیل علی السفه ؟! تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا .

وقد سئل عن بعض ائمتنا – صلوات الله علیهم – جهة بطلان الاختیار من الامة فی امر الامامة فقال: «لا نا نظرنا فی القرآن فراینا ان الله یخبر عن کلیمه المختار ا نه اختار سبعین رجلا للمیقات ، فظهر خیانتهم وفسادهم فی الدین ، حتی اهلکهم الله جمیعا» (117) .

فاذا کان خیرة الکلیم وهو معصوم باطلا ، فکیف بخیرة غیره ؟ وهو کلام رزین متین لایابی عنه الا من انحرف عن الدین .

واما تمسکهم بقعوده عن مطالبة حقه ، فهو لم یقعد عن ذلک اختیارا ، بل انما قعد بعد ما طالب حقه مرارا ، حتی خاف من القتل والمهانة ، وبعد ما بالغ من معه فی مطالبة حقه ، وحضروا یوم الجمعة فی المسجد وهو علی المنبر ، فاخبروه بما سمعوا من النبی صلی الله علیه و آله فی حقه وافحموه حتی عجز عن الجواب ، فقام الیه عمر وقال: «انزل یا لکع ; اذا کنت لا تقوم بحجة فلم اقمت نفسک فی هذا المقام ؟ والله لقد هممت ان اخلعها منک واجعلها فی سالم مولی حذیفة ! » ، ثم اخذ بیده وانطلق الی منزله ، وبقوا ثلاثة ا یام لایدخلون المسجد ، فلما کان الثالث جاءهم خالد وسالم ومعاذ ومعهم الفان ، فخرجوا شاهرین سیوفهم ، یقدمهم عمر وهو یهدد علیا ، واصحابه بالسیف وهم یعارضونه بسیف اللسان ، فعند ذلک قام سلمان وقال: الله اکبر، لقد سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: بینما اخی وابن عمی جالس فی المسجد فی نفر من اصحابه اذ ثیب علیه … یریدون قتله وقتل من معه ، فلست اشک الا ا نکم هم ، فهم به عمر ، فوثب علی علیه السلام واخذ بمجامع ثوبه ، ثم جلد به الارض وقال: والله یابن صهاک ، لولا کتاب من الله سبق وعهد من رسول الله تقدم لاریتک ا ینا اقل جندا واضعف ناصرا ! ثم التفت الی اصحابه فقال: انصرفوا ، فوالله ما دخلت هذا المسجد الا کما دخله اخوای موسی وهارون ، اذ قال له اصحابه: «اذهب انت وربک فقاتلا انا ههنا قاعدون » ، والله لا ادخلن الا لزیارة رسول الله صلی الله علیه و آله او لقضیة اقضیها ، فانه لا یجوز لحجة اقامها رسول الله صلی الله علیه و آله ان یترک الناس فی حیرة (118) .

ویدل علی ذلک ایضا ، بعض ما مر وکثیر مما فصلناه فی کتابنا الکبیر ، غایة الامر انه تقاعد عن المقاتلة بالسیف بامر النبی صلی الله علیه و آله وللمصالح المتقدمة ولعجزه عن المقاتلة ; لقلة الاعوان ورعایة المصلحة .

ولیس عجزه (119) اعجب من عجز النبی صلی الله علیه و آله حین انهزم الی الغار لیامن عن غیلة الفجار .

ولا باعجب من عجزه حین نزل علیه سورة الجحد .

ولا باعجب من عجز الانبیاء الماضین ، کما هو فی الاخبار مذکور وفی السیر مسطور ، فلا تغفل .

واما تقدیم الصحابة وتقدمهم علیه – مع ا نهم من اهل الایمان الممدوحین بآیة الرضوان – فلیس الکلام الا فیه ; اذ من المعلوم البین فی الکتاب المجید وفی اخبار من هو فی خصائص الرسالة وحید ، وجود طوائف من المنافقین فی عصره صلی الله علیه و آله وفی معسکره یوم نزول الآیة ، فهی لا تشملهم قطعا وتشمل علیا واتباعه المعروفین ، کابی ذر وسلمان ونظائرهما یقینا ، فعلی من یدعی شمولها للخلفاء وخروجهم من المنافقین البیان ، ولنا المنع (120) علی ما یزعمونه من الدلیل والبرهان ، علی ا نا نقول: آثارهم المشهورة و وقائعهم المسطورة من غصب حق فاطمة ، وخرق کتابها ، والامر باحضار علی علیه السلام باعنف عنف ، واحضار النار لاحراق الدار وفیها بنت الرسول المختار ، وایذاء الحسنین ، وغیر ذلک من الفضائح المسلمة التی یدعون ا نها مغتفرة لهم ، یدل علی سوء حالهم وکونهم من الکاتمین لعداوة اهل بیت الرسالة الی زمان ، او علی ارتدادهم بعد غیبة النبی صلی الله علیه و آله ، وقد ورد ا نه سیکون فی هذه الامة ما کان فیهم حذو النعل بالنعل ، رواه غیر واحد من علمائهم فلا وجه للسماجة فی تعمیم الآیة علی وجه یشملهم ، ولا فی اثبات الوجاهة لهم .

ثم انهم ربما یتمسکون بتقدم ابی بکر للصلاة فیجب تقدیمه للامامة ، مع ان الثابت عند اکثر علمائهم ان التقدم انما وقع بامر بنته ، ولذا خرج النبی صلی الله علیه و آله متکئا علی علی وعباس ، واخره وصلی مع القوم لنهایة ضعفه جالسا .

والثابت عند البعض الآخر ان النبی صلی الله علیه و آله امر بتقدمه ، ولکن عزله وتقدم للصلاة بعد خروجه صلی الله علیه و آله .

ونحن نقول: ان فیما صدر منه صلی الله علیه و آله دلالة وتنبیه جدید علی عدم اهلیته لامامة الجماعة ، فضلا عن الامامة العامة ، بعد التنبیه علی ا نه لیس باهل لتبلیغ سورة من القرآن الی اهل مکة، فضلا عن ان یبلغ معانی القرآن المشتملة علی ما لا یتناهی من الاحکام الی جمیع الامة وقاطبة افراد الانام ، وبعد الدلالة علی اهلیة علی علیه السلام لذلک ، ولما هو اعم منه بقوله: «ان الله تعالی یقول: لا یؤدی عنک الا انت او من هو منک ، وعلی منی وانا من علی ، ولایؤدی عنی الا هو» وذلک کله من المتواترات .

ونحن نقول: لو سلم ا نه قدمه ولم یعزله ، بل اقتدی به ، کما قال به شرذمة من اهل الجدال ، لا یدل ذلک علی اهلیته لامامة العامة ، لان الصلاة عندکم تجوز خلف کل بر وفاجر ، ولا یصلح للامامة العامة الا من هو متصف بالعدالة اجماعا ، او من هو متصف بالعصمة بدلالة الادلة العقلیة والنقلیة واجماع الامامیة ، المقترن بتصدیق اصحاب آیة التطهیر ، کما فصلناه فی الفوائد المرتضویة .

ثم ان جماعة منهم قد تمسکوا ببعض الاخبار التی ینقلونها فیهم، وهی بحمدالله لم تبلغ حد الکثرة والقوة ، حتی یمکن القول با نها معارضة لما نقل فی علی علیه السلام ، بل لم تبلغ مرتبة یمکن ان یمیل الیها منصف، لاقتران متونها بقرائن الکذب والوضع، ومعارضتها بما یضادها ویناقضها ، ومع ذلک کله نقول: انها مخصوصة بهم غیر واردة عندنا ولا عند جمیع من ینتسب الی السنة والجماعة ، ونحن لا نعتمد علیها بوجه من الوجوه ، وکیف یجوز الاعتماد علیها وعلی ما ینبئ عن وجود منقصة فی اهل بیت العصمة لعاقل ، ورواتها غالبا (121) – کما فصلناه فی کتابنا الکبیر – من الخوارج والمنحرفین عن الولایة ، الحاضرین فی معرکة قتال الحسین علیه السلام .

یرشد الی ذلک الفحص عن آثارهم والتتبع لما سطروه من مؤلفاتهم .

وقد ثبت ان معاویة واشباهه فی ایام سلطنتهم ، قد بذلوا الخلاع والعطایا والجوائز الجزیلة والمواهب الجسیمة لناقلی فضائل الثلاثة وواضعی الآثار فی مناقبهم وما یزری بشان اهل بیت النبوة ویهدی الی نقصان مرتبة علی علیه السلام ، علی ما نقل ابن ابی الحدید وغیره من علمائهم .

فلا یبقی (122) بعد ذلک لاحد من العقلاء اعتماد علی روایاتهم الواردة فی هذا الباب ، ولذا لم یتعرض اکابرهم ومحققوهم لایرادها والاستدلال بها ، بل صرح جماعة – منهم صاحب المغنی وشیخه ، مع نهایة تصلبه فی مذهبه الذی اخذه من آبائه واسلافه – بان الحق ان هذه الآثار المنقولة فی فضائل الصحابة موضوعة فی مقابل بعض ما وضعه جهال الشیعة فی حق علی علیه السلام ، وقالوا: «الحق ان النبی صلی الله علیه و آله لم یوص لاحد بالخلافة » ، وفیه بعد ما عرفت فی امر الوصایة ، ان کون اخبارکم من الموضوعات قد ثبت باقرارکم ولم یثبت ولن یثبت ابدا ان ما عندنا من الموضوعات ، لاسیما بعد ملاحظة ما عندکم من الاخبار العاریة عن قرائن الوضع ودلائل الجعل ، بل المقترنة بدلائل الصحة; فانها قد صدرت ممن یتصف بالعداوة والاعتساف لا ممن یتهم بالولایة والمودة ، کما لا یخفی علی ذوی الانصاف .

پی نوشت:

1) فارسنامه ناصری ، چاپ سنگی ، ج 2 ، ص 61 .

2) الکواکب المنتثرة ، ص 734 . مؤلف ، پدر و تالیفات وی را صحیح بیان نموده است .

3) بحارالانوار ، ج 25 ، ص 71 .

4) رساله های دوم تا ششم ، به خط مؤلف و رساله اول با حواشی مؤلف ، ضمن یک مجموعه در کتابخانه علامه طباطبایی شیراز ، موجود است .

5) تقدیر (نسخه) .

6) فهرست نسخه های خطی کتابخانه آیة الله مرعشی ، ج 4 ، ص 311 .

7) المناقب للخوارزمی ، ص 32 .

8) سورة لقمان ، الآیة 27 .

9) نوادر الاثر ، ص 307 .

10) سورة البینة ، الآیة 7 .

11) سورة الصافات ، الآیة 24 .

12) مناقب الامام علی بن ابی طالب علیه السلام ، ابن المغازلی ، ص 218 ، ح 289 ; الامالی – للشیخ الطوسی – ، ج 1 ، ص 296 .

13) المناقب ، ج 3 ، ص 200 ; بحار الانوار ، ج 39 ، ص 258 .

14) المناقب ، ج 3 ، ص 382 ، مع اختلاف یسیر .

15) المناقب ، ج 3 ، ص 197 ، کشف الغمة ، ج 1 ، ص 105 .

16) کشف الغمة ، ج 1 ، ص 99 ، عوالی اللئالی ، ج 4 ، ص 86 .

17) المناقب ، ج 2 ، ص 151 ، العمدة ، ص 370 .

18) الاعتقادات ، ص 66 ، بحارالانوار ، ج 8 ، ص 58 .

19) سورة الضحی ، الآیة 5 .

20) سورة الانبیاء ، الآیة 28 .

21) سورة المدثر ، الآیة 48 .

22) سورة التوبة ، الآیة 106 .

23) سورة الاعراف ، الآیة 46 .

24) سورة الاعراف ، الآیة 49 .

25) سورة آل عمران ، الآیة 8 .

26) بحار الانوار ، ج 1 ، ص 139 .

27) سورة الزلزال ، الآیة 8 .

28) عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج 2 ، ص 27 ; صحیفة الامام الرضا علیه السلام ، ص 115 .

29) بحار الانوار ، ج 39 ، ص 194 .

30) سورة الاسراء ، الآیة 26 .

31) سورة المجادلة ، الآیة 12 .

32) الطرائف ، ص 412 ; کنز العمال ، ج 5 ، ص 724 ، ح 14243 .

33) المناقب للخوارزمی ، ص 301 .

34) هکذا فی الاصل .

35) سورة النساء ، الآیة 95 .

36) سورة الانفال ، الآیة 16 .

37) سورة الممتحنة ، الآیة 13 .

38) سورة آل عمران ، الآیة 191 .

39) سورة الحجرات ، الآیة 1 .

40) سورة التوبة ، الآیة 71 ، جاء فی الاصل مکان هذه الآیة: والمؤمنون بعضهم اولی ببعض .

41) سورة یونس ، الآیة 35 .

42) نهج البلاغة ، ج 2 ، ص 172 ، وبحار الانوار ، ج 34 ، ص 320 مع اختلاف یسیر .

43) سورة الضحی ، الآیة 11 .

44) سورة الضحی ، الآیة 11 .

45) سورة یوسف ، الآیة 55 .

46) سورة الحجرات ، الآیة 17 .

47) سورة یونس ، الآیة 35 .

48) اختصاص هذه الاخبار بهم غیر مسلم ، لان اصحابنا ایضا قد تعرضوا لروایتها ، اللهم الا ان یقال: انه اراد ان الامامیة لا یستدلون بها علی المطلوب والجمهور یستدلون بها علی فضیلته ، فهی خاصة بهم ، وفیه بعد تامل ، فتامل (منه) .

49) حلیة الاولیاء ، ج 1 ، ص 71 ; مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 9 ، ص 121 ; کنز العمال ، ج 11 ، ص 626 ، ح 33053 .

50) سورة ص ، الآیة 62 و 63 .

51) حلیة الاولیاء ، ج 1 ، ص 66 ; بشارة المصطفی ، ص 200 ; المناقب للخوارزمی ص 311 .

52) سورة البقرة ، الآیة 257 .

53) سورة الشعراء ، الآیة 227 .

54) فضائل الصحابة ، ج 2 ، ص 664 ، ح 1132 .

55) مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 9 ، ص 131 .

56) نهج الحق ، ص 194 ; بحار الانوار ، ج 21 ، ص 79 .

57) مناقب امیر المؤمنین علیه السلام ، ج 1 ، ص 302; الاحتجاج ، ج 1 ، ص 180; المناقب للخوارزمی ، ص 140; مع اختلاف یسیر .

58) حلیة الاولیاء ، ج 1 ، ص 63 .

59) مستدرک الحاکم ، ج 4 ، ص 501 ، مع اختلاف یسیر .

60) مسند احمد ، ج 1 ، ص 398 .

61) الکافی ، ج 1 ، ص 533 ; الخصال ، ص 480 .

62) بحار الانوار ، ج 32 ، ص 281 ; کمال الدین وتمام النعمة ، ص 252 .

63) حلیة الاولیاء ، ج 1 ، ص 63 .

64) وسایل الشیعة: ج 18 ، ص 19 ; مناقب امیر المؤمنین ، ج 2 ، ص 135 .

65) سورة آل عمران ، الآیة 103 .

66) سورة الاحزاب ، الآیة 33 .

67) مستدرک الحاکم ، ج 3 ، ص 147 .

68) سورة الفتح ، الآیة 2 .

69) کنز العمال ، ج 10 ، ص 421 ; مناقب امیر المؤمنین ، ج 2 ، ص 29 ; المناقب للخوارزمی ، ص 308 .

70) کنز العمال ، ج 14 ، ص 81 ; العمدة ، ص 271 ، بحار الانوار ، ج 36 ، ص 84 .

71) سورة الاسراء ، الآیة 260 .

72) سورة النساء ، الآیة 54 .

73) فضائل الصحابة ، ج 2 ، ص 662 ، ح 1130 ; فردوس الاخبار ، ج 3 ، ص 332 ، ح 4884 .

74) فضائل الصحابة ، ج 2 ، ص 627 ، ح 1072 و ص 655 ، ح 1117 ، مع اختلاف یسیر .

75) بحار الانوار ، ج 26 ، ص 260 ، مع اختلاف یسیر .

76) فضائل الصحابة ، ج 2 ، ص 661 ، ح 1127 ; غایة المرام ، ج 1 ، ص 496 .

77) المناقب لابن المغازلی ، ص 93 ، ح 68 .

78) المناقب لابن المغازلی ، ص 239 ، ح 322 ، مع اختلاف یسیر .

79) حلیة الاولیاء ، ج 1 ، ص 65 .

80) مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 1 ، ص 180 ، بحار الانوار ، ج 36 ، ص 86 ، مع اختلاف یسیر .

81) سورة المجادلة ، الآیة 22 .

82) سورة البقرة ، الآیة 247 .

83) حلیة الاولیاء ، ج 2 ، ص 32 .

84) المناقب لابن المغازلی ، ص 204 ، ح 265 ، مع اختلاف یسیر .

85) مستدرک الحاکم ، ج 3 ، ص 128 .

86) انما عکسنا فی التوصیف للایماء الی ان ما وصفه بالعموم – بمعنی الشیوع والاشتهار بین الفریقین – موصوف بالخصوص ایضا ; لوروده فی موضع مخصوص ، وان ما وصفه بالخصوص – بمعنی اختصاص نقله وروایته او الاستدلال به بالجمهور – موصوف بالعموم ایضا ; حیث انه ورد فی کل موضع او فی الاکثر ، فتدبر، (منه) .

87) الکافی ، ج 1 ، ص 455 ; من لا یحضره الفقیه ، ج 2 ، ص 593 .

88) لا یخفی ان الاحادیث الصریحة فی کونه علیه السلام وصیا ، کثیرة مغنیة عن الاحتجاج بهذه الخطبة علی وصایته ، فکانه بنی علی احد احتمالی العبارة واغمض عن الآخر ، وهو ان النبی صلی الله علیه و آله وصی فی حقهم وفی رعایتهم وفی التمسک بهم ، بناء علی ان المقصود تحقیق المسالة وبیان انها من المسلمات ، لا بیان ان الحدیث حجة ودلیل علیها ، فلا تغفل، (منه) .

89) قال ابن ابی الحدید – فی شرح قوله علیه السلام: «یهلک فی رجلان ، محب مفرط وباهت مفتر» وقوله: «یهلک فی اثنان ، محب غال ومبغض قال: ان الافاضل من المهاجرین و الانصار الذین ولوا الامامة قبله ، فلو انکر امامتهم وسخط فعلهم فضلا ان یشهر علیهم السیف او یدعو الی نفسه ، لقلنا انهم من الهالکین ، کما لو غضب علیهم رسول الله صلی الله علیه و آله لما ثبت من تساویهما . انتهی ; وفیه تصریح بان منازعته معهم باللسان کافیة فی … . ولا حاجة الی المعارضة بالسیف ، فافهم ، (منه) .

90) من العجیب ان ابن حجر العسقلانی فی شرح صحیح البخاری ، نقل عن النواوی: ان العلماء اتفقوا علی ان قول عمر «ان الرجل لیهذی او لیهجر ، حسبنا کتاب الله » انما کان عن قوة فهمه ودقیق نظره ; لا نه خشی ان یکتب امورا یعجز الامة عنها ، فیستحقوا العقوبة بکونها منصوصة ، فمنعه واراد ان لا ینسد باب الاجتهاد . انتهی ملخصا ، فتامل فیه ; فانه یرشدک الی عماهم عن الحق ، حتی جوزوا الاجتهاد فی حضور النبی صلی الله علیه و آله ، وهو مخالف للکتاب والسنة والاجماع ، وجوزوا بل حکموا باعطفیة عمر ممن «بعث رحمة للعالمین » علی الامة ، وحکموا بان رای عمر اصوب من رای من لا ینطق عن الهوی ، ولم یشعروا بان مخالفة النبی صلی الله علیه و آله اذا کان بعدمماته سببا للعقوبة تکون فی حیاته اولی بالسببیة ، فکا نه قال: ان عمر رضی بمخالفة النبی صلی الله علیه و آله فی حال حیاته بان یعاقب بالنار لئلا یستحق غیره العقوبة ، فتامل ، (منه) .

91) سورة النجم ، الآیة 3 .

92) اشارة بالوصف الی بطلان الخبر الذی تمسک به فی منعها بمخالفته للقرآن ، فان کل ما یخالفه باطل بالضرورة . لا یقال: لا مخالفة بین الخاص والعام; اذ یجوز العمل بهما بتخصیص العام به ; لا نا نقول اولا: ان احد آیتی المیراث وهو قوله: «للرجال نصیب مما ترک الوالدان والاقربون » الآیة ، وان کان عاما ظاهرا فی دخول النبی صلی الله علیه و آله واولاده قابلا للتخصیص ، الا ا نه لا یقبل التخصیص الا بقوی یقاومه وهو منتف فیما نحن فیه; فان المنقول لا ناقل له الا المدعی او هو واعوانه الذین لا علم بعدالتهم لو سلم عدم کونهم متهمین فی شهادتهم بسماع الخبر . ومن المعلوم انه لو کان العترة الطاهرة اولی بالامتثال بمدلوله – وفرض جهل باب مدینة العلم واهل بیت الرسالة الذین هم ادری بما فیه مع امتناعه من اهل الایمان – یستلزم نسبة التقصیر الی المبلغ فی انذار عشیرته الاقربین .

والآیة الاخری وهی قوله: «یوصیکم الله فی اولادکم » الآیة ، نص فی دخوله صلی الله علیه و آله ، ظاهرة فی کون من عداه مرادا ، لان المخاطب مشافهة فیها هو النبی صلی الله علیه و آله قطعا ، ومن عداه فانما یدخل بمعونة الآیة الاخری والنص ورعایة حقیقة الجمعیة بملاحظة قاعدة التغلیب ، فیکون معناها: «ان حکم المیراث فی ولدک وولد امتک کذا» ، فحینئذ کل ما یدل علی خروجه صلی الله علیه و آله من الحکم مخالف لها مردود لا یمکن صدوره من الحکیم تعالی .

وثانیا: ان المراد بمخالفته للقرآن مخالفته لما یدل علی انتقال المیراث من الانبیاء الی اولادهم وهو قوله: «وورث سلیمان داود» اذ لا یخفی ان المیراث حقیقة فی المال وما فی حکمه الذی یبقی من المورث ، وینقسم بین الورثة ، فیجب حمله علیها لا علی العلم والخلافة مجازا .

اما اولا ، فلعدم القرینة ; فان المنقول لا یصلح قرینة لما عرفت ، وترک ذکر من عدا سلیمان لا یمنع من ارادة الحقیقة ; اذ یجوز ان یکون تخصیصه بالذکر لئلا یتوهم ا نه لم یشارکهم فی الاموال لاختصاصه بمرتبة الخلافة واستغنائه بفضیلة العلم والحکمة وعلو الشان ، ولیعلم ان الفوز بمرتبة القرب الالهی لا ینافی التصرف فی الحقوق الدنیویة التی امر الله بالتصرف فیها ، ولیعلم انه لیس من الرکون المنهی عنه الذی ینافی رتبة النبوة وینبئ عن دنانة المنزلة .

واما ثانیا ، فلان صریح قوله تعالی: «ففهمناها سلیمان » الآیة ، یدل علی ا نه قد اوتی الحکمة والنبوة فی زمان ابیه لا بعده وراثة عنه .

وثالثا: ان المراد مخالفته لما یدل من القرآن علی جواز انتقال المیراث من الانبیاء الی اولادهم وهو قوله: «فهب لی من لدنک ولیا یرثنی » الآیة ; اذ لو لم یجز لم یطلب ، ولو سلم جواز جهله لم یجز تقریره علیه ، والحمل علی وراثة العلم والخلافة باطل هنا قطعا ; اذ لا یجوز لنبی الله ان یحسد الناس خصوصا بنی اعمامه علی ما آتاهم الله من فضله ، فکیف یجوز ان یقول انی خفت من ابناء عمی ان یتصرفوا فی الخلافة ویفوزوا بالعلم والولایة ، والقول با نه خاف من تصرفهم فی الامر غصبا ومن اضلالهم الامة عن الهدی باطل ; اذ الخوف من هذه الجهة لا یستلزم طلب الولد علی هذا الوجه من المبالغة ، بل کان یکفی ان یطلب نصب من یرشد الی الهدی بعده ویقیم دین الله ویحامیه ، مع ا نه لا ضرورة فی الطلب ; لان الارض لله یورثها من یشاء من عباده ، وهو لا یعطل عباده ولا یخلی الارض من حجة ابدا ، فیجب ان یکون مراده: انی اخاف من ابناء عمی ان یتصرفوا فی مالی فیصرفوه فی المعصیة ، واکون لهم فی ذلک کالمعاون .

وایضا الولی الذی یرث العلم والخلافة مرضی فلا ینبغی له ان یقول بعد وصفه بما وصفه: «واجعله رب رضیا» . سلمنا ان الحمل علیه جائز ، لکن نقول: لا ریب فی عدم جوازه الا بالقرینة المانعة عن الحقیقة; لا نه مجاز کما عرفت ولا قرینة هنا لما عرفت ، فتامل ، (منه) .

93) کذا فی النسخة .

94) مما یدل علی ان هذا هو المراد ، هو ان الثابت بالخبر المتواتر کون التمسک بالعترة سببا لانتفاء الضلال ، فیجب ان یکون المقصود التنصیص علی وجوب متابعتهم والتصریح بلزوم تقدیم رتبتهم ومقدمهم علی وجه لا یقبل التبدیل والتحریف ، فتامل فیه; فانه ینفعک مع الانصاف .

ثم من العجیب ان بعضهم تغافل او غفل عن الروایة المنقولة عن الثانی ، وهی مذکورة فی تاریخ بغداد ، فقال: اراد ان یذکر اسم ابی بکر ، لانه قد کان یعلم خلافته .

اقول: لیت شعری من این علم انه اراد هذا ؟! ولعله استفاده من عزله عن تبلیغ البراءة ، ام من تاخیره عن صلاة الجماعة ، ام من جعل اسامة امیرا علیه ، ام من فراره بالرایة حین ولاه .

وما قیل من «ا نه صلی الله علیه و آله اسر الی حفصة ان ابا بکر واباک یلیان امر الامة ; فهذا دلیل علی تعین المراد» فمردود ، بان الاسرار – کغیره من الاسرار – دلیل علی ا نه لم یرد ذلک ، وعلی ان المراد بالاخبار الاعلام با نهم یتجاوزون عن امره وامر الله ظلما وعدوانا .

ثم ان عمر لو علم ان مراده ذلک وهو اعرف بمراده من هذا القائل ، لسارع الی فعله لا الی منعه ، فتامل ، (منه) .

95) سورة الفاطر ، الآیة 43 .

96) سورة الانعام ، الآیة 90 .

97) سورة المائدة ، الآیة 3 .

98) العمدة ، ص 127 .

99) المناقب لابن المغازلی ، ص 94 ، ح 70 .

100) کامل بهایی ، ج 1 ، ص 219 .

101) سوره الحج ، الآیة 46 .

102) فردوس الاخبار ، ج 5 ، ص 406 ، ح 8309 ; المناقب ، ج 3 ، ص 242 .

103) سورة الرعد ، الآیة 7 .

104) کشف الغمة ، ج 1 ، ص 312 .

105) کشف الغمة ، ج 1 ، ص 146 ; کشف الیقین فی فضائل امیر المؤمنین ، ص 235 .

106) المناقب لابن المغازلی ، ص 242 ، ح 326 .

107) سورة الصافات ، الآیة 83 .

108) مما یدل علی عدمه ما رواه البخاری ومسلم باسنادهما عن عمر ، انه قال للعباس وعلی علیه السلام: «فلما توفی رسول الله جئت انت تطلب میراثک من ابن عمک ، ویطلب هذا میراث امرئته من ابیها» وقال ابو بکر: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «نحن معاشر الانبیاء لا نورث » ، فرایتماه کاذبا آثما غادرا خائبا ، والله یعلم ا نه لصادق بار تابع للحق ، ثم توفی ابو بکر ، فقلت: انا ولی رسول الله وولی ابی بکر فرایتمانی کاذبا آثما غادرا خائبا ، والله یعلم انی لصادق بار تابع للحق ، الحدیث .

وهو مذکور فی البخاری فی باب غزوة خیبر وباب الخمس وکتاب الفرائض ، وفیه مع الدلالة علی المطلوب ، دلالة علی … فی الحلفین ; حیث ان الذی یدور الحق معه حیثما دار ، لا یقول الا حقا ، بل دلالة علی … . حیث اساء الادب فی التعبیر عمن بالغ الله فی تعظیمه عند التعبیر عنه وعمن بالغ رسول الله صلی الله علیه و آله فی تکریمه وتعظیمه ، فلا تکن من الغافلین ، (منه) .

109) سورة آل عمران ، الآیة 128 .

110) سورة آل عمران ، الآیة 154 .

111) سورة الحجرات ، الآیة 1 .

112) سورة القصص ، الآیة 68 .

113) سورة الاحزاب ، الآیة 36 .

114) سورة النساء ، الآیة 49 .

115) سورة الزخرف ، الآیة 32 .

116) سورة الانعام ، الآیة 83 .

117) بحار الانوار ، ج 23 ، ص 68 ، حدیث 3 و ج 52 ، ص 85 ، حدیث 1 .

118) بحار الانوار ، ج 28 ، ص 201 .

119) بل نقول: ان تاخیره لطلب الحق الذی هو قیام الکل بطاعته ، لیس باعجب من تاخیر الله سبحانه طلب حقه عن فرعون واشباهه من المتمردین عن طاعته وعبادته مدة متمادیة ، فلا یدل ذلک علی عجزه ، کما لا یدل علی حقیة من تصرف فی حقه ، فلا تغفل ، (منه) .

120) ای لا نکتفی بالمنع ، بل نستدل بما علم من آثارهم علی خروجهم من الآیة ، ثم ننزل عن ذلک ونسلم دخولهم فیها ونقول: ان الرضا مشروط بسلامة الخاتمة ; هذا ، مع ان تحقق الرضا من جهة البیعة لا یستلزم الرضا من جمیع الوجوه، والوصف بالایمان لایستلزم تحققه واقعا، لقوله تعالی: «یا ا یها الذین آمنوا آمنوا» فتامل، (منه) .

121) بل دائما ، فانهم انما یروون ما یروون من ذلک ، من الذین مالوا الی الدنیا وزخارفها ، ودخلوا فی دولة بنی امیة وولایتهم ، و رووا لهم ما احبوا ، حتی وصلوا الی جوائزهم; فمنهم من سب علیا وحاربه ، ومنهم من اعتزل عن بیعته ورغب الی محاربته ، ومنهم من جدل الحسین علیه السلام احد الثقلین ، ومنهم من حاربه وشهد قتاله ، فهم اما کفرة او ظلمة .

قال ابن البیع فی معرفة اصول الحدیث: احتج البخاری باکثر من مائة رجل من المجهولین ، وقد صح عند العلماء ا نه روی عن الف وماتی رجل من الخوارج ، قال: وحبسه قاضی بخاره لما قال له: لم رویت عن الخوارج ؟ فقال: لا نهم لا یکذبون ; وقد اجاب بهذا ابن حنبل لما قال له: لم سمیت کتابک صحیحا واکثر رواته من الخوارج؟

اقول: ومن العجیب ان رواتهم علی زعمهم کفرة او فسقة ; لا نهم بین من حارب عثمان وقتله او خذله ! واعجب من هذا جمعهم بین امامته وحسن الثناء علی قاتلیه والروایة منهم ، وجمعهم بین امامة علی علیه السلام وبین حب من سبه وحاربه والروایة عنهم والوثوق بهم!

قال عبدالله الهروی فی کتاب الاعتقاد: الصحابة کلهم عدول ونساؤهم ، فمن تکلم فیهم بتهمة او تکذیب ، فقد توثب علی الاسلام .

وقال الغزالی فی الاصل التاسع من الاحیاء: اعتقاد اهل السنة بتزکیة جمیع الصحابة ، وحینئذ نقول: بعدا لقوم زکوا من اخبر الله تعالی نبیه بنفاقه وسوء حاله ، واخبر نبیه صلی الله علیه و آله بشقاوته وکفره; وقد روی عندهم ان المنافقین کانوا کثیرین فی عهده صلی الله علیه و آله وبعده ، وان النبی صلی الله علیه و آله قال: «ان حذیفة یعرفهم » وان عمر کان یحلفه ویساله عن حاله ویقول له: انشدک بالله ، هل تعرفنی منهم ؟ وکان یجیبه بانک اعرف بذلک منی ، فتامل تعرف حقیقة حالهم وکیفیة امر رؤسائهم ، ولا تکن من الغافلین!

لا یقال: «انهم زکوا الصحابة لعدم علمهم باعیان المنافقین » ; لا نا نقول: ان البصیر الناظر فی الاخبار یعلم یقینا ا نهم کانوا یعرفونهم باعیانهم; کیف لا وقد ثبت عندهم بالحدیث المتواتر ان علامة المنافق بغض علی علیه السلام والانحراف عنه ، وهم کانوا یعرفون بغض عائشة وانس وابی هریرة و المغیرة وامثالهم ، ومع ذلک کانوا یزکونهم ویروون عنهم ویثقون بهم ، فلا تغفل ، (منه) .

122) لا سیما اذا کان من جملتهم من یجوز وضع الحدیث لمصلحة او لترویج المذهب ، کابی حنیفة ، وقد نقل الشریف فی حاشیة الکشاف ان الاحادیث المرویة فی خواص السور عن ابی کلها موضوعة ، قال: وقد اعترض علی واضعها ، وقیل له: اما سمعت قول النبی صلی الله علیه و آله: من کذب علی متعمدا فلیتبوا مقعده من النار» فاجاب با نی کذبت له لا علیه ، فتامل ، (منه) .
نویسنده: شیرازی، محمد مفید (تحقیق: محمد برکت)
منبع: مجله میراث حدیث شیعه، شماره 3
کلید واژه های مرتبط: