زمينه ها و عوامل پيدايش فِرق اسلامى

زمينه ها و عوامل پيدايش فِرق اسلامى
مقدمه

غالباً نويسندگان غربى وقتى درباره كلام اسلامى مطلبى مى نويسند كلام اهل سنّت را مورد نظر قرار مى دهند و به آرا و نظرات متكلمان شيعه كمتر توجه دارند. به عنوان نمونه، هرى اوسترين ولفسُن (H.A.wolfson) در كتاب حجيم و مهم خود، فلسفه علم كلام (The Philosophy of The kalam ) از افراد بسيارى نقل مى كند كه در تاريخ كلام اسلامى از شهرت چندانى برخوردار نيستند. بيشتر مطالب او در اين كتاب بر مبناى عقايد و افكار ابن حزم، ابن خلدون، ابوالحسن اشعرى، شهرستانى، باقلانى، بغدادى، تفتازانى و ديگر علماى اهل سنّت است; اما از علما و متكلمان برجسته شيعه نامى نمى برد. چگونه مى توان تصور كرد كه او باافكار باقلانى آشنايى داشته باشد ولى با افكار شيخ مفيد، كه معاصر او بوده است، بيگانه باشد.

ولفسُن تصريح نمى كند كه مباحث اسلام بر طبق معتقدات اهل سنّت است ولى عملاً چنين وانمود كرده است، هرچند برخى از متكلّمان معاصر به اين امر تصريح كرده اند. مونتگمرى وات(W. M. watt)، در مقدمه كتاب اسلام و مسيحيت معاصر،(Islam & Christianity today (P.X III مى گويد: «در بخش اسلام، با جريان عمده اسلام، اهل سنّت، سرو كار خواهيم داشت.» نمونه ديگر اِن اِل گيسلر و عبدالصليب(N. L. Geisler and Abdul_Saleeb) است كه در كتاب پاسخگويى به اسلام (Answering Islam)، اسلام را معادل جبرگرايى اشعرى دانسته و با تكامل در تضاد ديده اند. در نتيجه، به رّد اسلام پرداخته اند. شايد دليل اينكه نويسندگان غربى از علماى شيعه و معتقدات شيعى سخنى به ميان نمى آورند كثرت پيروان اهل تسنّن باشد ولى از اين مهم تر، فراوانى آثار مكتوب اهل سنّت و كمى آثارمكتوب باقى مانده شيعه از قرون اوليه است. ولى متأسفانه، ازآثار موجودشيعى نيزاستفاده نشده است.

ريشه يابى اختلافات1امت اسلامى به دو صورت قابل طرح است: الف: تاريخى; ب: كلامى

گرچه تفكيك كامل اين دو بحث از يكديگر ممكن نيست ولى مى توان دو بحث جداگانه داشت. آنچه در اين نوشتار مورد توجه است بحث اول مى باشد.

در ريشه يابى تاريخى، بايد عصر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) از ابتدا مورد بررسى قرار گيرد كه آيا در عصر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)، اختلاف و تفرقه اى در كاربوده است، يا خير؟ روشن است كه وجود شريف پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آينه تمام نماى اسلام است و اختلاف با او اختلاف با خدا و تبعيت از او تبعيت از خدا مى باشد.2بنابراين، جريان اختلاف كننده با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) جريانى فرعى و انشعابى خواهد بود و به تبع او، پيروان او نيز نمى توانند جريان عمده اسلامى به حساب آيند.

آيا تمام صحابه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، آن گونه كه خدا از آنها خواسته بود، تسليم محض فرامين رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)بودند؟ روشن است كه تمام صحابه در يك رتبه از ايمان نبوده اند. در كنار اصحابى كه در راه اسلام از هيچ چيز خود مضايقه نمى كردند، متأسفانه افرادى هم بودند كه از سر نادانى و يا هوى و هوس با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به منازعه و مجادله برمى خاستند. گرچه نويسندگان ملل و نحل غالباً صحابه را عادل شمرده و تمام اختلافات را به كفّار و منافقان نسبت مى دهند،3اما كسانى نيز بودند كه با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مواضع متعدد از در مخالفت درآمدند و دستورات آن حضرت را ناديده گرفتند. اينان اگر چه در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرقه سازى نكردند ولى زمينه ساز تفرقه امّت اسلامى پس از وفات آن حضرت شدند. بنابراين، مى توان اين بحث را تحت دو عنوان مورد بررسى قرار داد:

الف ـ زمينه هاى پيدايش فِرق اسلامى
ب ـ عوامل پيدايش فِرق اسلامى

الف) زمينه هاى پيدايش فِرق اسلامى

1ـ مخالفت با صلح حديبيه

اجمال جريان صلح حديبيه، كه در سال ششم هجرت واقع شد، اين است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شبى در خواب ديدند كه با اصحاب خود به مكه تشريف بردند و عمل عمره به جاى آوردند. صبح روزبعد، خواب را براى اصحاب خود بيان كردند و در تعبير آن فرمودند:«ان شاءالله، به مكّه خواهيم رفت و عمل عمره به جاى خواهيم آورد.»4در همان سال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به دليل اشتياقى كه به زيارت خانه خدا داشتند به سوى مكه معظمه حركت كردند. هنگامى كه به حديبيه ـ چاهى در نزديكى مكه ـ رسيدند كفار قريش با خبر شدند و با تجهيزات جنگى در مقابل ايشان در آمدند و از ورودشان به مكّه ممانعت كردند. از آنجا كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)براى زيارت حركت كرده بودند و تصميم جنگ نداشتند، همچنين بنابر مصالحى كه تشخيص مى دادند، صلح نامه اى نوشتند و از همانجا بازگشتند.

اما با اينكه آن حضرت زمان ورود به مكه را تعيين نكرده بودند، بعضى از صحابه به ايشان اعتراض كردند. ابن هشام در كتاب السّيرة النّبويّه مى نويسد: «وقتى اوضاع آرام شد و تنها كتابت صلح نامه باقى ماند، عمر بى درنگ نزد ابوبكر رفت و به او گفت: آيا او رسول خدا نيست؟ گفت: هست. گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: هستيم. گفت: پس چرا در راه دين خود تن به خفّت و ذّلت دهيم؟» او در واقع مى خواست ابوبكر را با خود همدست كند.سپس خدمت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)رفت و همين مطالب را تكرار كرد. آن حضرت فرمودند: «من رسول و فرستاده خدا هستم و آنچه اظهار داشتم واقع خواهد شد.»5در همانجا، جبرئيل بر ايشان نازل شد و فرمود: «همانا پروردگار متعال رؤياى رسولش را تصديق نمود. البته به مسجدالحرام داخل خواهيد شد، در حالى كه سرها را تراشيده و تقصير كرده و در دل خوف نداشته باشيد، پس خداوندآنچه را كه شما نمى دانيد دانست و به زودى، فتح و پيروزى نصيب شما خواهد شد.»(فتح:27)

2ـ ممانعت از خطابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حجّة الوداع

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از ابتداى رسالت6در طى دورانى پرفراز و نشيب7و حتى در آخرين لحظات عمر شريفشان8پيوسته بر جانشينى حضرت على(عليه السلام)تأكيد داشتند; اما در بعضى از اين موارد، با عناصرى كه روح انقياد و تسليم در آنها نبود مواجه مى شدند; از جمله: بسيارى از راويان نقل كرده اند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در ضمن خطابه اى در منى و بنا بر قولى در عرفات،9 مى خواستند جانشينان پس از خود را براى مردم معرفى كنند اما عده اى با ايجاد سرو صدا و داد و فرياد، مجلس را بر هم زدند و نگذاشتند كه سخنان آن حضرت به گوش مردم برسد. احمد بن حنبل در المسند و ابى داود در صحيح خود از جابربن سمره نقل مى كنند كه گفت: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمودند: «لايزال هذا الدّين عزيزا الى اثنى عشر خليفه فكبّر الناس و ضجّوا ثم قال كلمة خفيّة… .» در آنجا، عده اى از مردم تكبير گفتند و ضجّه زدند و نگذاشتند كه سخن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به گوش ديگران برسد.10راوى در ضمن روايت ديگرى، مى گويد: نه تنها مردم داد و فرياد و ضجّه كردند، بلكه با قيام و قعود خود مجلس را به كلى بر هم زدند.11

بنابر نقل صحيح مسلم و مسند احمدبن حنبل و برخى ديگر، راوى مى گويد: مردم آنقدر سر و صدا كردند كه نزديك بود مرا كَرْ كنند!12نكته قابل توجه اينكه بعيد نيست، «النّاس» كه در اين روايات و روايتهاى ديگر آمده است و مانع از رسيدن سخن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به گوش مردم شدند همان كسانى باشند كه در غدير خم خداوند با معجزه، دهان آنها را بست و به پيغمبر خود(صلى الله عليه وآله)فرمود: «تو رسالت خودت را انجام بده; اگر اين كار را نكنى رسالت خود را به انجام نرسانده اى. و خدا تو را از شرّ مردم (النّاس) حفظ مى كند.» (مائده: 67)

اينان همان كسانى بودندكه وقتى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در روزهاى آخرعمرشريفشان دوات وقلم خواستندتاوصيتى مكتوب به يادگار بگذارند با آن حضرت مخالفت كردند.

3ـ تخلّف از لشكر اسامه

روند مخالفت ها در برابر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در اواخر عمر شريف آن حضرت بيشتر و جدّى تر شده بود. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در روزهاى آخر عمر شريف خود، به اسامة بن زيد فرمان دادند كه «لشكر انبوهى جمع آورى كن و به سوى موتهـ محل كشته شدن پدرتـ روان شو.»13با اين دستور، سِمت فرماندهى را به اُسامه دادند و با اصرار، اسامه و لشكريانش را به بيرون رفتن از مدينه امر كردند. تمام افراد، حتى پيرمردان، همانند ابوبكر و عمر، از سوى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اكيداً مأمور شده بودند كه از فرمان اسامه پيروى كنند.14اما عده اى، به بهانه جوان بودن اسامه، به مخالفت با پيامبر(صلى الله عليه وآله)برخاستند. هنگامى كه اين اعتراض و مخالفت به گوش حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)رسيد بسيار ناراحت شدند و در حال بيمارى، به سرعت از منزل بيرون آمدند و بالاى منبر رفتند و در حضور معترضان فرمودند: «اين چه اعتراضى است كه درباره اسامه مى شنوم؟ شما همان كسانى بوديد كه به فرماندهى پدر او طعنه زديد. به خدا قسم، او براى امور لشكرى سزاوار بود و فرزندش اسامه نيز براى اين كار شايسته است.»15پس از آن، مكّرر مى فرمودند: «جَهِزّوا جيشَ اسامة»; سپاه اسامه را تجهيز كنيد. حتى در يك فرسخى مدينه، منادى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) با صداى بلند اعلام كرد كه مبادا احدى از لشكريان اسامه از فرمان او سرپيچى كند. با اين حال، عده اى از فرمان آن حضرت سرپيچى كردند و به مدينه باز گشتند. اين سير مخالفت و سرپيچى از دستورات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به صورتهاى گوناگون وجود داشت و به تدريج، با سياست بازى حادّى نيز آميخته شد.

4ـ حادثه روز پنج شنبه

از قضاياى مهم تاريخ اسلام، كه به اتفاق از سوى شيعه و سنّى نقل شده، حادثه معروف «روز پنج شنبه» است. پس از مراجعت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) از حجة الوداع، در همان روزهايى كه آن حضرت در بستر بيمارى به سر مى بردند، در روز پنج شنبه اى كه عده فراوانى گرد آن حضرت اجتماع كرده بودند، فرمودند: «اِئتونى بالْكَتف والدّواة اَكْتُب لكم كتاباً لن تضّلوا بعده ابداً»; براى من لوح و قلم بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. در اين وقت، عمر گفت: «مرض بر اين مرد غلبه كرده است و هذيان مى گويد، كتاب خدا براى ما كافى است.» عده اى سخن او را تأييد كردند و عده اى هم گفتند: آنچه را مى فرمايد اطاعت كنيد. در نتيجه، مخالفت و سروصدا بين اين دو گروه بالا گرفت و به زد و خورد نزديك شد. حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) با ديدن اين صحنه فرمودند: «برخيزيد و از اينجا برويد و در پيش من با يكديگر نزاع نكنيد.»16

از سعيدبن جبير نقل شده است كه مى گفت: ابن عباس پيوسته گريه مى كرد. گاه به حدى گريه مى كرد كه زمين زير پايش خيس مى شد و مكرّر مى گفت: «يَومُ الخميس! يَوْمُ الْخميس!» از او پرسيدم: «و مايوم الخميس؟» روز پنج شنبه چيست؟ گفت روز پنج شنبه اى كه نزد حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) نزاع كردند، در حالى كه شايسته نبود در حضور آن حضرت چنان كنند.17

همچنين از ابن عباس نقل شده است كه مى گفت: «مصيبت، آن هم تمام مصيبت، از آن جا شروع شد كه بين پيامبر و نگارش نامه فاصله انداختند.»18

اينكه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)مى خواستند چه مطلب مهمى را در آن شرايط حساس از خود به صورت مكتوب باقى بگذارند از مخالفت عمر و دوستان او كاملاً پيداست كه ولايت و خلافت حضرت على(عليه السلام) بوده است; زيرا مخالفت از سوى اينان بود و همينان بودند كه احساس خطر مى كردند; وگرنه بيان قوانين كلى و احكام براى آنان صدمه اى نداشت تا جار و جنجال به راه بيندازند و پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را ناراحت سازند. عجيب اينكه داستان لوح و قلم در لحظات آخر عُمرِ ابوبكر نيز تكرار شد و با اينكه ابوبكر در حالت بيهوشى بود و هنوز چيزى نگفته بود، عثمان از طرف او نوشت كه خليفه بعدى عُمر باشد.19در اينجا، عمر نگفت كه ابوبكر هذيان مى گويد; زيرا مطلوب او تحقق يافته بود!

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بنابر روايات اماميه و بعضى از عامه، در بيست هشتم صفر سال دهم هجرى دار فانى را وداع گفت. با رفتن آن حضرت، مدينه يكپارچه غم و اندوه گشت و مسلمانان هيچ روزى غم انگيزتر از آن روز نديده بودند. بدين دليل، پس از آن حادثه، هر روز پربلا و مصيبت را به روز وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) تشبيه مى كردند. در آن زمان كه مردم ماتم زده، حيران و سرگشته بودند عمر با صداى بلند فرياد زد كه: «واى بر شما، محمد نمرده، بلكه مانند عيسى بن مريم به ملاقات پروردگار رفته است… هر كس بگويد او مرده است، دست وپاى او را قطع خواهم كرد.»20اينكه عمر چه مصلحتى در اين عمل مى ديد; آيا منظورش تخدير اعصاب عمومى بود تا ابوبكر، كه به اطراف مدينهـ سَنَحـ رفته بود،21بازگردد و با هم بتوانند به اهداف از پيش طراحى شده خود برسند، جاى بحث دارد.

از مجموع مخالفتهاى بعضى از صحابه، بخصوص در اواخر عمر شريف حضرت(صلى الله عليه وآله)با ايشان و از تأكيد مكرّر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر خلافت حضرت على(عليه السلام)، استفاده مى شود كه در عصر آن حضرت، دو گروه با روحيات و علايق كاملاً متفاوت وجود داشته اند: گروهى كه با تمام وجود، تسليم و تابع پيامبر اكرم بودند و در اين راه از هيچ كوششى دريغ نمى كردند. در رأس اين گروه حضرت على(عليه السلام) بود. در مقابل، گروه ديگرى نيز بودند كه به راحتى و آشكارا، با آن حضرت نزاع و مخالفت مى كردند.اين مخالفت ها در اواخر عمر حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بسيار حساب شده و با برنامه صورت مى گرفت كه در نهايت، به حادثه سقيفه منجر شد و در آنجا، اين دو گروه كاملاً از يكديگر متمايز شدند. به علاوه، با اينكه آيات متعددى از قرآن كريم در مورد منافقان و حتى سوره اى به همين نام در قرآن وجود دارد، اما پس از حادثه سقيفه و به خلافت رسيدن ابوبكر، هيچ مخالفتى با منافقان ديده نمى شود! با اين وجود، تا زمانى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در قيد حيات بودند امت اسلامى از يك وحدت خاصى برخوردار بود; اما اختلافها و خودسريهاى اواخر عمر آن حضرت زمنيه ساز اختلافها و افتراقهاى به مراتب عميق تر شد.

عوامل پيدايش فرق اسلامى

1ـ حبّ رياست همراه با تعصّبات قبيله اى

هنگامى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) رحلت كرد، حضرت على(عليه السلام)، ابن عباس و بنى هاشم در خانه آن حضرت مشغول انجام وظيفه و غسل و كفن آن حضرت بودند. در اين ميان، عده اى از انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و مسأله خلافت را مطرح كردند. انصار از دو طايفه بزرگ اوس و خزرج بودند و بين اين دو قبيله ساليان متمادى، رقابت شديدى وجود داشت و جنگ و خونريزى از بين آنها برداشته نمى شد. زمانى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به مدينه هجرت كردند اين دو طايفه به استقبال ايشان آمدند و اسلام آوردند. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز بين آنها صلح برقرار نمود. در آن روزها، كه مسلمانان از نظر عِدّه و عُدّه ضعيف بودند، آنها اسلام را با جان و مال خود يارى نمودند و درراه اعتلاى آن، زحمات بسيارى متحمّل شدند. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز در روزهاى آخر عمر خويش، درباره انصار سفارش نمودند.22انصار، به دليل آنكه تعداد زيادى از كفّار مكه و ساير بلاد را به قتل رسانده بودند، وحشت داشتند كه مبادا كسانى به عنوان خليفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى كار بيايند و بخواهند از خونهاى ريخته شده انتقام بگيرند. بدين دليل، اوس و خزرج از ترس دشمن مشترك، در سقيفه جمع شده بودند و به رهبرى سعد بن عباده اتفاق كرده بودند. طايفه اوس، به حسب ظاهر، رياست سعدبن عبادهـ رئيس خزرجـ را پذيرفته بودند ولى به او اطمينان كامل نداشتند و گمان مى كردند كه اگر خلافت به دست خزرجيها بيفتد ممكن است كينه هاى ديرينه آنها مجدداً زنده شود. گذشته از موضوع ترس، مسأله حسادت نيز در بين آنها بسيار ريشه دار بود. اين موضوع كار را به جايى رسانيد كه طايفه اوس پس از ورود مهاجران و ردّ وبدل شدن چند جمله، از خزرج جدا شدند و به پيروى از بشيربن سعد با ابوبكر بيعت كردند.

علاوه بر رقابت طايفه اى، رقابت فردى نيز در بين آنها وجود داشت. از اينرو بود كه بشير بن سعد ـ پسر عموى سعد بن عباده ـ براى كارشكنى ضدّ سعد بن عباده، با عمر و ابوعبيده جرّاح همراه شد و با ابوبكر بيعت كرد و با اين عمل، بزرگ ترين ضربه را بر پيكر انصار وارد آورد، چنان كه حباب بن منذر صريحاً اين مطلب را به بشير بن سعد يادآورى كرد.23

ابوبكر، نماينده مهاجران، با آنكه از انصار تعريف و تمجيد مى كرد، ولى خلافت را حق مسلّم مهاجران دانست و در ضمن گفتارش، اشاره كرد كه موقعيت سياسى عرب اجازه نمى دهد كه انصار بر مردم حكومت كنند; زيرا مردم در مقابل قريش، به دليل خويشاوندى آنان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و وابستگى با تمام قبايل عرب، حاضربه خضوع و احترام اند ولى هرگز زير بار انصار نخواهند رفت.24

شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)جز حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم هدف ديگرى نداشتند، در حالى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) علاوه بر رياست عامّه، از شؤون ديگرى نيز برخوردار بود كه لازم بود جانشين او نيز از آن شؤون برخوردار باشد. يكى از آنها مرجعيّت دينى و ديگرى ولايت بر مردم بود. اين مقامات و فضايل در نمايندگان مهاجر و انصار وجود نداشت. آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميّت و ديگر ملاك هاى واهى تكيه كنند، به اين مقامات و شؤونى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) از آن برخوردار بودند تكيه نمايند و در ميان ياران رسول(صلى الله عليه وآله) خدا فردى را، كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشته و از هر جهت تالى تلو رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) باشد، براى زعامت انتخاب كنند.

درست است كه مهاجران نخستين كسانى بودند كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ايمان آوردند و يا با آن حضرت پيوند خويشاوندى داشتند ولى اين دليل نمى شود كه مقام رهبرى نيز از آنِ آنان باشد. به علاوه، آيا فرد ديگرى وجود نداشت كه از همه مهاجران در ايمان مقدّم و در عين حال، خويشاوند پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز بوده و شايستگى او براى تصدّى چنين مقامى از ديگران بيشتر باشد؟ بنابراين، حتى براساس ملاكهايى كه آنان خود وضع كرده بودند نيز بايد على(عليه السلام) رابراى زعامت انتخاب مى كردند. اين انتقاد بر انصار نيز وارد است; به فرض آنكه اسلام با خون و ايثارگرى آنها انتشار يافت، ولى اين دليل كافى نيست كه مقام رهبرى از آنِ آنها باشد. حتى اگر ملاك رهبرى را ايثارگرى بدانيم باز بايد سراغ ايثارگرترين فرد مى رفتند!

2ـ جمود فكرى در فهم شريعت

ابوالحسن اشعرى و ديگران25نقل مى كنند كه پس از اولين انشقاقى كه به دنبال حادثه سقيفه در بين امت اسلامى پديد آمد، مسائلى مطرح شد ولى فرقه سازى صورت نگرفت. دوران خلافت ابوبكر و عمر نيز به آرامى سپرى گشت; اما در واپسين روزهاى خلافت عثمان، گروهى براو شوريدند و در نهايت، او را به قتل رسانيدند. درباره انگيزه قتل او، اختلاف نظر وجود دارد.

پس از عثمان، مردم با على(عليه السلام)پيمان خلافت بستند; اما در زمان خلافت على(عليه السلام)، برخى بناى ناسازگارى گذاشتند، از جمله آنها طلحه و زبير و معاويه بودند كه بر ضدّ ايشان، جنگ جمل و صفّين را به راه انداختند. در جنگ صفّين، ياران على(عليه السلام) دليرانه نبرد كردند و پس از نبردى سنگين، كه ماهها به طول انجاميد، شكست دشمن قطعى گرديد. به پيشنهاد عمروعاص، معاويه دستور داد كه قرآنها را بر نيزه كنند و خواستار حكومت قرآن ميان دو گروه شدند. حيله معاويه كارگر افتاد و طوفانى از اختلاف در ميان سپاه امام على(عليه السلام)برانگيخت; گروهى از سپاه آن حضرت نبرد با داعيان حكومت كتاب خدا را تحريم كردند و خواستار توقّف جنگ شدند اما على(عليه السلام) و ياران خردمند او به ادامه جنگ اصرار ورزيدند و چنين عملى را فريبى بيش ندانستند. حضرت على(عليه السلام) به متمرّدان از سپاه خود فرمودند: «معاويه و عمرو عاص حيله كرده اند; واى بر شما، اين كلمه حقى است كه از آن اراده باطل مى كند. تنها ساعتى به من فرصت دهيد تا ريشه ظالمان را قطع كنم» اما در جواب آن حضرت، گفتند: اگر حكميت را نپذيرى تو را همانند عثمان خواهيم كشت. نه تنها خود حاضر به ادامه جنگ نشدند، بلكه گفتند: اگر مالك اشتر را بر نگردانى تو را تسليم دشمن خواهيم كرد. حضرت على(عليه السلام)مجبور شدند كه مالك اشتر را باز گردانند. در اينجا، فريب خوردگان فرياد زدند كه على(عليه السلام) صلح را قبول كرده است و در نهايت، صلح موقّت را بر آن حضرت تحميل كردند و گفتند: حَكَمى انتخاب كن. بنابراين، قرار شد هر دو طرف به جايگاه اصلى خود بازگردند و نمايندگانى از دو گروه به عنوان «حَكَم» در نقطه اى بى طرف اختلاف را بر كتاب خدا و سنّت پيامبر عرضه دارند و نتيجه را اعلام كنند. در اين زمينه، قراردادى ميان امام على(عليه السلام)و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايى از هر دو طرف آن را امضا كردند.

هنوز مركّب قرارداد خشك نشده بود كه گروهى كه بر ترك نبرد اصرار ورزيده بودند از نظر خود برگشتند و آن را مخالف اصل «اِن الْحُكْمُ اِلاَّ لَلّهِ» (انعام: 57 و…) دانستند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. اين گروه، پس از بازگشت امام به كوفه، وارد مركز خلافت اسلامى نشدند و براى خود در منطقه اى به نام «حروراء» پايگاهى برگزيدند. اين عده آزار امام(عليه السلام)و ياران او و سردادن شعار ضدّ آن حضرت را آغاز كردند و به كشتن افراد بى گناه به جرم علاقه به حضرت على(عليه السلام)پرداختند. حضرت پس از بردباريهاى فراوان، نصحيت هاى بسيار و ارسال پيامهاى متعدد، وقتى سماجت آنان را در پيروى از باطل ديد، ناچار شد كه با قدرت با آنها برخورد كند. در نتيجه، در منطقه اى به نام «نهروان» درگيرى سختى ميان سپاه حضرت(عليه السلام) و ياغيگران رخ داد كه به «جنگ خوارج» معروف است. اما پيش از آغاز نبرد، آن حضرت مخالفان را اين گونه مورد خطاب قرارداد:26«من شما را بيم مى دهم از اينكه در كنار اين نهر و در اين سرزمين گود وپست كشته شويد، در حالى كه در نزد پروردگار خود دليلى برمخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهى پرتاب كرده و تقدير شما را براى مرگ آماده ساخته است. من شما را از اين حكميت نهى كردم ولى با سرسختى، مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد تا به دلخواه شما تن دادم. اى گروه كم عقل و اى كم فكرها، من كار خلافى انجام نداده ام و نمى خواستم به شما زيانى برسانم.» به هر حال، آنچه موجب به وجود آمدن فرقه خوارج شد نيرنگ عمروعاص و معاويه به همراه جهالت و سوء برداشت عده اى از ياران حضرت على(عليه السلام)بود.

3ـ بى تفاوتى و راحت طلبى

پس از قتل عثمان، معاويه پيراهن عثمان، خليفه سوم، را عَلَم كرد و به خونخواهى او با على(عليه السلام)اعلان جنگ داد. در اين ميان، عده اى جانب على(عليه السلام)و عده اى جانب معاويه را گرفتند. عده اى نيز مانند خوارج هر دو دسته را تفسيق و تكفير كردند.

دراين اوضاع، گروهى بهترين راه را در اين ديدند كه درباره اين دو شخصيت قضاوت نكنند; خليفه اول و دوم را مقدّم داشتند و قضاوت درباره خليفه سوم و چهارم را به تأخير انداختند. اين گروه را «مرجئه» ناميدند. تا مدتى محور گفتار مرجئه همين بود ولى چيزى نگذشت كه مسأله عثمان و على(عليه السلام) به دست فراموشى سپرده شد و به دلايل خاصى، مسأله ارتكاب گناه كبيره را مطرح كردند. برخى مرتكب گناه كبيره را مؤمن و برخى ديگر، مانند خوارج، كافر مى دانستند. در چنين وضعى، عقيده مرجئه، به شكل ديگرى تكامل يافت; آنان موجب نجات را همان ايمان قلبى و شهادت لفظى دانستند و گفتند: عمل به وظايف ارتباطى به ايمان آدمى ندارد. بنابراين، ازاين جهت كه ايمان را مقدّم داشتند و عمل را به تأخير انداختند، مرجئه ناميده شدند. اين گروه در بى ارزش جلوه دادن عمل تا جايى پيش رفتند كه گفتند ايمان يك فرد گناهكار با ايمان فرشتگان و پيامبران برابرى مى كند. اينان، در نهايت طرفدار ـ به اصطلاح ـ صلح كلى شدند و گفتند: بايد قلب انسان پاك باشد، عمل چندان مهم نيست و اميد است كه خداوند ببخشايد! علت پيدايش اين گروه، راحت طلبى و بى تفاوتى است; زيرا اينان به صدر اسلام نزديك بودند و هنوز بسيارى از صحابه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)در قيد حيات بودند و ايشان مى توانستند تحقيق كنند و راه را از بيراهه تشخيص دهند. براى شناخت راه صحيح، شواهد و قراين فراوانى وجود داشت كه عمّارياسر از آن جمله بود.

ابن ابى الحديد گفتگوى شنيدنى و جالب ذوالكلاع، از لشكر معاويه، را با ابونوح، از لشكر حضرت امير(عليه السلام)پيش از جنگ صفّين نقل مى كند كه چگونه تلاش مى كردند با تمّسك به اين نشانه از جنگ و خونريزى جلوگيرى كنند. اينان گفتگويى بين عمّار و عمروعاص ترتيب دادند. در آنجا، عمروعاص اعتراف كرد كه عمّار هميشه با حق هماهنگى داشته است. با وجود اين، هرگز از اين نشانه استفاده نكردند. ابن ابى الحديد معتزلى از مردمانى كه در جنگ با على(عليه السلام) با وجود عمّار، به شك و ترديد افتادند ولكن خود امام(عليه السلام) را كه شاخص هدايت بود، ناديده گرفتند، تعجب مى كند. ابن ابى الحديد مى گويد: «سرّ اين مطلب آن است كه قريش در گمنام كردن على(عليه السلام) و پنهان نمودن فضايل او كوشيدند، تا آنجا كه امتيازات او را محو نمودند و مردم بى خبر شدند و موقعيت او در دلها كم شد.» از داستان ملاقات عمّار و عمروعاص استفاده مى شود كه اگر كسى واقعاً به دنبال تشخيص حق از باطل باشد مى تواند به هدايت دست يابد. از اين نمونه ها در تاريخ بسيار وجود دارد. شخصى نزد ابن مسعود، صحابى و كاتب وحى پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد و از او پرسيد كه در مواردى كه حق با باطل مشتبه است، چه بايد كرد؟ ابن مسعود مى گويد: «به كتاب خدا ملتزم باش.» او مى گويد: اگر هر كدام خود را داعى قرآن دانستند چه؟ پاسخ مى دهد: «عمّار با حق است.»27همچنين ابن ابى الحديد از زيد بن ارقم از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند كه فرمودند: «الا ادلّكم على ما ان تسالمتم عليه لم تهلكوا؟ انَّ وليّكم اللّه و انّ امامكم علىّ بن ابى طالب فناصحوه و صدّقوه فانّ جبرئيل اخبرنى بذلك.»28

ابن ابى الحديد، مى گويد قريش از ابتدا در صدد پنهان ساختن فضايل على(عليه السلام)بودند29ولى تاريخ نشان داد كه خلفا بيش از هر كس ديگرى در اين امر دست داشتند و از نقل فضايل على(عليه السلام) از زبان مبارك پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)منع مى كردند.

4ـ منع نقل روايت از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)

يكى ديگر از حوادث مهمى كه در صدر اسلام اتفاق افتاد و منشأ پيدايش فرقه هاى متعددى گرديد منع نقل حديث از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)است. طبق نقل مسند احمدبن حنبل و بعضى ديگر، عمر در زمان خلافت خود، بخشنامه كرده بود كه «اِنّ من كتب حديثاً فليمحه.»30منع تدوين و نشر احاديث پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از فوت دو خليفه نخست، به صورت محدودى تعقيب شد; در عصر عثمان، تنها به رواياتى اجازه نشر داده شد كه در عصر دو خليفه نخست شنيده شده بود.31معاويه نيز به نشر احاديثى اجازه داد كه در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. اين ممانعت تا عصر عمر بن عبدالعزيز (99ـ101) به صورتى جدّى ادامه داشت و نشانه تقدس و احترام به قرآن بود.

گذشت زمان ثابت كرد كه منع تدوين آثار رسالت به نابودى دين مى انجامد. بدين دليل، عمربن عبدالعزيز به ابوبكر بن حزم، فقيه مدينه، نوشت: «به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. من از فرسودگى دانش و از بين رفتن دانشمندان ترسناكم. جز احاديث پيامبر، حديث كسى را نپذير. از دانش حديث تحقيق كنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد. علم نابود نمى شود، مگر اينكه حالت خفا و سرّ به خود بگيرد.»32با وجود اين اصرار، باز هم نهضت چشمگيرى براى تدوين حديث شكل نگرفت، جز آنكه برخى به نوشتن چند دفتر نامنظم دست زدند. وقتى دولت اموى سقوط كرد و عباسيان امور را به دست گرفتند در سال 143 هجرى، در دوران خلافت منصور، نهضتى عظيم براى تدوينو نشرحديث پى ريزى گرديد. در اين زمان، جز يك رشته دفاترنامنظم چيزى دراختيارنبود.

به علاوه، علاقه مردم و حكومت به شنيدن آثار رسالت سبب شد كه رندان دنياپرست از طريق جعل حديث براى خود مقام و موقعيتى كسب كنند و به كرسى استادى تكيه زنند. كتب رجالى، كذّابان و وضّاعان بسيارى را معرفى مى كند كه به دليل نيل به مقام و منصب يا ثروت و اِعمال تعصّب ولجاجت بر ضدّ گروهى، دست به جعل حديث مى زده اند. تنها علامه امينى(رحمه الله)اسامى هفتصد نفر را به ترتيب حروف الفبا در كتاب الغدير گرد آورده است. بدون شك،آمار وضّاعان حديث بيش از اينها است. هر كدام از اين افراد هزاران حديث جعل كرده اند.

حديث نبوى در قرن دوم و سوم، به صورت مخروطى است كه راس آن در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و قاعده آن را اعصار بعدى مى سازد. هر چه به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نزديك تر مى شديم تعداد احاديث كمتر است و هر چه از عصر آن حضرت دور مى شويم اين تعداد رو به افزايش است، تا آنجا كه احمدبن حنبل (242 هـ) متجاوز از هفتصد هزار حديث صحيح را شمارش كرده است و بخارى، محدّث معاصر وى، احاديث صحيح خود را حدود چهارهزار از ششصد هزار حديث موجود برگزيده است. ابوداود صحيح خود را از ميان پانصد هزار حديث برگزيده و فقط چهار هزار و هشتصد حديث را صحيح دانسته است.33همين احاديث گلچين شده از ميان احاديث بى شمار از سوى محققان بعدى مورد نظر قرارگرفت وبسـيارى ازآنـهامشكوكو يامـردودتلقّـى شد.

اين آشفته بازار احاديث، كه بيش از يك قرن در محاق منع تدوين و مذاكره بود، به دست افراد فرصت طلب و دنياپرست و احياناً زاهدان نادان افتاد و چنان در معارف اسلامى، از اصول عقايد، تفسير، تاريخ و مناقب و فضايل، آشفتگى پديد آورد كه همه اصحاب مذاهب براى عقايد و اصول آراى خود، مداركى از احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)به دست آوردند. زيربناى عقايد تمام فِرق اسلامى را احاديثى مى سازد كه محدّثان آنها را در كتابهاى خود آورده اند. احاديث مربوط به تجسيم، تشبيه، جبر، رؤيت خدا باديدگان مادى در روز رستاخيز و مانند آن، كه در صحيح بخارى نقل شده، ازاين مقوله است.

5ـ احبار و راهبان

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وقتى از دنيا رفت دو امانت گرانبها در بين مردم گذاشتند: قرآن و عترت34و تأكيد كردند كه اين دو مكمّل يكديگرند و از هم جدايى ناپذيرند. اما انديشه «حسبنا كتاب الله» بين اين دو جدايى انداخت و منع تدوين آثار رسالت و دور افتادن از دامان عترت و وارثان علوم پيامبر(صلى الله عليه وآله) يكى از اين دو ثقل عظيم را ضايع كرد و امّت اسلامى را از آن محروم ساخت. از سوى ديگر، حسّ كنجكاوى بشر هرگز ساكت و آرام نمى نشيند و پيوسته به دنبال كشف مجهولات است و اگر از طريق صحيح ارضا نگردد از راه ديگرى به جبران آن مى پردازد. مردم به مرجع دينى و مفسّر قرآن نياز داشتند و گذشته از آن، از شنيدن سرگذشت انبياى سلف نيز لذت مى بردند. در چنين وضعيتى، براى عالم نماهاى بديل به خوبى جا باز شد. در زمانى كه شخصيت هايى همانند ابوذر و عبدالله بن مسعود توبيخ مى شدند، به تميم اوس دارى، كه عمر خود را در مسيحيت سپرى كرده و در سال نهم هجرى اسلام آورده بود، اجازه داده مى شود كه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) داستان سرايى كند! از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهودى و راهبان مسيحى با كسب مجوز قانونى، به بيان تاريخ و قصص انبيا اقدام كردند.از جمله كسانى كه در فرقه سازى نقش اساسى داشتندكعب الاحبار،وهب بن منبّهوتميم اوس دارى هستند. اولىو دومى دراصل يهودى بودندولى سومى مسيحى بود.

كعب الاحبار بنابر قولى، در زمان خلافت ابوبكر و بنابر قولى، در عصر خلافت عمر اسلام آورد. در مدت كوتاهى، توانست افكار مسلمانان را به خود جلب كند، تا آنجا كه ذهبى درباره او مى گويد «او ظرف علم از بزرگان علماى اهل كتاب است. جماعتى از تابعين از او روايت نقل كرده اند.»35او با عنوان «عالم به عهدين» توانست عقايد يهود را در بين مسلمانان ترويج كند. در روايات او، جسم داشتن و مرئى بودن خدا كاملاً مشهود است. اين دو مسأله بعدها در شمار عقايد اهل حديث در آمد. وى با انواع مكر و حيله توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب كند و پس از قتل خليفه دوم، توانست در قلب خليفه بعدى جا باز كند و حتى مقام مرجعيت دينى پيدا كند! خليفه سوم مشكلات فقهى خود را با او درميان مى گذارد و از اين نظر، مورد اعتراض ابوذر بود.36كعب الاحبار، درصدد زمينه سازى حكومت معاويه نيز بود; اما اجل بيش از اين به او مهلت نداد. از او نقل شده كه مى گفت: «زادگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مكه و هجرت او به طيبّه (مدينه) و سلطنت او در شام خواهد بود.»37اين مطالب بعدها در روايات ابوهريره وديگران تكرار شد.

وهب بن منبّه شخصيت ديگرى است كه در اواخر خلافت عثمان به دنيا آمد و در سال 114 از دنيا رفت. او نيز به عنوان «عالم به عهدين» معروف شد و كتابى به نام قصص الابرار و قصص الاخيار درباره زندگى انبيا نوشت. وى در اواخر قرن اول هجرى، كه مسأله جبر و اختيار مطرح بود، از طرفداران نظريه جبر به شمار مى آمد و در بر افروختن آتش اين نزاع نقش اساسى داشت. اعتقادات علماى يهودى و مسيحى به اين شكل وارد معارف اسلامى شد، تا آنجا كه داستان خلقت آدم و حوّا در تفسير طبرى عينا همانند تورات است كه وهب بن منبّه آن را نقل كرده است.

6ـ آشنايى با فرهنگ هاى بيگانه

وقتى قلمرو حكومت اسلامى گسترش يافت، مسلمانان با پيروان اديان ديگر آشنا شدند. در اين بين، يهوديت و مسيحيت با تمسّك به منطق ارسطويى و فرهنگ يونانى توانسته بودند مبانى عقيدتى خود را با دلايل عقلى استحكام بخشند. مسلمانان در برخورد با آنها، خود را درنوعى خلا فكرى و عقيدتى مى ديدند و در نتيجه، ضربه پذيرتر بودند. با توجه به سعه صدرى كه روحيه اسلامى به مسلمانان داده بود به سرعت دست به كار ترجمه آثارفلاسفه يونانىوايرانى شدند و ازاين سلاح ضدّ دشمن خود استفاده كردند.اين مسائل باپاسخهاى مختلفى كه بدانها داده مى شد موجب پيدايش فرقه هاى متعددگشت.

7ـ رسوبات عقيدتى پيش از اسلام

اقوامى كه اسلام مى آوردند در آيين قبلى خود، درباره عقايدى مانند خدا، صفات او، قضا و قدر، ثواب و عقاب و امثال آن تصورات خاصى داشتند. از اين موارد، آنچه آشكارا، بر خلاف اعتقادات اسلامى بود، مانند تعدّد آلهه و بت پرستى، البته از دلهاى آنها رخت برمى بست. ولى در مواردى كه اعتقادات اسلامى داراى چند وجه بود، طبعاً آنان به سمتى كه با اعتقادات سابق شان سازگار بود متمايل مى شدند; مثلاً، خداى يهود به شكل انسان توصيف شده بود، چشمان او درد مى گرفت، با حضرت آدم(عليه السلام) قدم مى زد، پشت درختى پنهان مى شد، با حضرت يعقوب(عليه السلام)كُشتى مى گرفت و شكست مى خورد و امثال آن. معتقدان به اين مسائل وقتى اسلام را مى پذيرفتند به آياتى كه در آنها درباره خدا، لفظ گوش، چشم و دست به كار برده شده بود متمايل مى گشتند. بنابراين، آنها در مورد اين الفاظ همين معناى ظاهرى را در نظر مى گرفتند و مى گفتند كه خدا واقعاً جسم يا گوش يا چشم دارد.38

8ـ اختلاف ذهنيت آدميان

انسانها همواره طرز تفكرهاى مختلفى دارند; ممكن است كسى خداوند را به اين صورت تصور كند: مالك الملك، فرمانرواى مطلق كه كسى را ياراى فرمان دادن به او نيست; فعّال ما يشاء، كسى كه در احكامش مجال چون و چرا نيست; مختار است تا گناهكاران را ببخشد و نيكوكاران را پاداش دهد، آنكه اگر قدرت كامله خود را ظاهر سازد سنگريزه كوه مى شود، شب روز مى گردد و گرمى آتش به سردى مبدّل مى شود; علت همه چيز است و انسان در افعال خود مختار نيست و آنچه مى كند همه فعل خداست. اينها تصوراتوافكار «اشاعره» است.

در مقابل، ممكن است ديگرى اين گونه در مورد خداوند بينديشد: تمامى احكام و كارهاى خداوند مبتنى بر مصلحت است، ذرّه اى خالى از حكمت نيست، او نظام عالم را براساس و قاعده اى استوار ساخته است كه هيچ خللى در آن راه ندارد، در اشيا خواص و تأثيرى گذارده است كه هيچ گاه از آنها منفك نمى شود، انسان را مختار آفريده و تمام افعال و احكام او براساس عدل و انصاف است. اينها افكار و تصوراتى است كه اعتقادات «معتزله» را شكل مى دهد. گاهى نيز ممكن است اختلاف طبايع آدمى به صورت ديگرى تصوير شود: بعضى عقل را در هر امرى دخالت مى دهند و تا وقتى چيزى مستدل نشود آن را باور نمى كنند، اما ديگرى ممكن است به هيچ وجه، اهل چون و چرا نباشد و هر حرفى را كه از بزرگى مى شنود باور كند. اين طرز تفكرات در همه اعصار و قرون وجود داشته اند.39

9ـ طريقه معاشرت علما و محدّثان

از عوامل عمده اختلاف، روش معاشرت علما و محدّثان بود. غالباً محدّثان و علما جز با همكيشان خود با اهل هيچ كيش و مذهبى معاشرت نمى كردند; گاهى به دليل اينكه معاشرت با غير را روا نمى دانستند و گاهى در تلاش و جستجوى احاديث و تفحص و تحقيق بودند و اين مجال را نداشتند كه به امر ديگرى بپردازند. علاوه براين، بُعد مسافت و كمبود امكانات موجب مى شد تا صداى مخالف به گوش آنها نرسد. به عنوان نمونه، شيخ ماتُريديه در اطراف خراسان با شيخ ابوالحسن اشعرى در بصره معاصر بوده است. هر دو ضد نارساييهاى «اهل حديث» قيام كردند و هر دو ريشه در اهل حديث دارند، هرچند ماتُرديدى به معتزله نزديك تر بود ولى هر دو مخالف معتزله بودند. با وجوداين، به دليل اينكه از كار همديگر خبر نداشتند، اختلافات اين دو به اختلافات بين اشاعره و ماتُريديه منجر شد.40

10ـ حكومت ها و سلطه ها

حكومت ها، در طول تاريخ، گاهى براى رسيدن به مقاصد خود از هيچ امرى فروگذار نمى كردند و از هر موقعيتى، كمال بهره بردارى را مى نمودند. لذا، به دليل اينكه معارف بلند اسلامى در ميان توده مردم از اهميت فوق العاده اى برخوردار بوده، از دستبرد حكّام در امان نبوده است. موارد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد حكومت ها براى رسيدن به مقصود خود، تفسير خاصى از متون دينى ارائه مى دادند و از آن با قدرت حمايت مى كردند. از سوى ديگر، درباره همان متن مقدس، تفسيرهاى ديگرى نيز مطرح بود. در اين اوضاع و احوال، هر تفسيرى طرفدار خاص خود را داشت و اين آغاز تشتّت و تفرقه بود. به عنوان نمونه، به سير تاريخى بحث «قضا و قدر» و «جبر و اختيار» مى پردازيم:

براساس آيات قرآن كريم، عقيده به جبر عقيده اى شرك آلود است كه عرب جاهلى از آن پيروى مى كرده: «افراد مشرك مى گويند اگر خدا نمى خواست ما و پدرانمان شرك نمىورزيد يموچيزى راتحريم نمى كرديم.» (انعام: 148) اين عقيده جاهلى تا مدتها در ميان مسلمانان رايج بود. واقدى از زنى به نام «ام حارث» نقل مى كند كه گفت: «در جنگ حنين ديدم كه عمربن خطاب پا به فرار گذارده است. به او گفتم اين چه كارى است؟ گفت تقدير الهى است.»41ديگرانى هم بودند كه چنين اعتقادى داشتند: سيوطى از عبدالله بن عمر نقل مى كند كه «مردى نزد ابوبكر آمد و گفت: آيا زنا به تقدير الهى صورت مى گيرد؟ وى در پاسخ گفت: آرى. آن مرد گفت: چگونه مى توان گفت كه خدا عملى را بر من تقدير نموده است، آنگاه مرا كيفر مى دهد؟ ابوبكر در پاسخ گفت: چنين است، اى فرزند زن بدبو! به خدا سوگند، اگر كسى پيش من بود مى گفتم با مشت بر بينى تو بكوبد (دماغت رابه خاك بمالد.)»42

حكومت اموى، نيز در ترويج مسأله قضا و قدر كوشيد. ابوهلال عسكرى مى گويد: معاويه نخستين كسى است كه مى گفت تمام كارهاى بندگان با اراده خدا انجام مى گيرد.43وقتى عايشه، همسر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، از معاويه بازخواست كرد كه چرا بيعت فرزند خود، يزيد، را بر مردم تحميل مى كنى در پاسخ گفت: قضا و قدر الهى است و بندگان درباره آن از خود اختيار و اراده اى ندارند.44 عبدالله بن عمر نيز وقتى در مورد يزيد به معاويه اعتراض كرد معاويه به او گفت: «من تو را از اينكه وحدت مسلمانان را برهم بزنى و خونريزى در ميان آنان به راه اندازى باز مى دارم. خلافت فرزندم يزيد، قضاى الهى است و بندگان درآن اختيارى ندارند». 45اين طرز تفكر بتدريج، به ديگران نيز سرايت كرد. وقتى عبدالله بن مطيع عدوى به عمر بن سعد وقّاص اعتراض كرد كه چرا حكومت همدان و رى رابر قتل حسين(عليه السلام)ترجيح دادى او در پاسخ گفت: «اينها امورى است كه در علم الهى مقدّر شده بود».46

دستگاه اموى در كنار اين ترويج، دست به جعل حديث در اين باره زد. صحاح ستّه پر از اين احاديث مى باشد. اصول اعتقادات اهل حديث بر چنين احاديثى بنا شده است. احمد بن حنبل، پيشواى اهل حديث، چنين مى گويد:«القدر خيره و شرّهو قليله و كثيره و ظاهره و باطنه و حلوه و مُرّه و محبوبه و مكروهه، حسنه و سيّئه واوّله وآخره من الله قضاء قضاه و قدر قدّره.»47

شيخ ابوالحسن اشعرى در اين باره، مى گويد: «خداوند مؤمنان را بر اطاعت موفق گردانيده و آنها را هدايت نموده و كافران را گمراه كرده و هدايت ننموده است… خيروشرّ، قضا وتقديرالهى است و مابه خير و شرّ، شيرين و تلخ تقدير ايمان داريم و مى دانيم كه آنچه به مانرسيده امكان نداشته است كه برسد وآنچه بر سر ما آمده امكان نداشته ازماباز گردد. بندگان براى خود سود و زيانى را مالك نمى شوند، مگر چيزى را كه خدا بخواهد.»48

11ـ واكنش هاى اجتماعى، عقلى و دينى

مقصود از قدريّه گروهى است كه براى انسان نوعى اختيار و آزادى قايل بودند. پيدايش مذهب قدريّه، واكنش هاى اجتماعى و عقلى در برابر اعتقاد به جبر بود كه محدّثان دستگاه حاكم آن را ترويج مى كردند. گروه قدرّيه، كه جرمى جز نشر عقيده اختيار و آزادى نداشتند، به عنوان نافيان قضا و قدر مواخذه، تنبيه و به دار آويخته مى شدند. معبد جهنى، كه يكى از مؤسسان فرقه قدريّه است، به حسن بصرى گفت: «فرزندان اميّه خونها مى ريزند و مى گويند كه كارهاى ما بر طبق تقدير الهى است. حسن بصرى در پاسخ گفت: آنان دشمنان خدا هستند و دروغ مى گويند.»49

غيلان دمشقى نيز با معبد جهنى هم عقيده بود. شهرستانى مى گويد: «غيلان پيوسته مى گفت: خير و شرّ به دست بنده است.»50 اين دو از مظلومان تاريخ هستند; زيرا در مقابل خلفا مقاومت مى كردند و از اينرو، از هيچ اتهامى نسبت به آنها مضايقه نمى شد. معبد جهنى به دست حجّاجكشته شد.(80 ق) غيلان دمشقى نيز پس از يك محاكمه فرمايشى به وسيله فقيه وقت، اوزاعى، بر دروازه كيسان دمشق به دار آويخته شد. (150 ق)

دليل اين مطلب، كه قتل اين افراد جنبه سياسى داشته، نامه هايى است كه آنان براى خلفا نوشته اند. غيلان دمشقى، به عمر بن عبدالعزيز نامه اى نوشت و وضع رقّت بار غنايم وبيت المال راگوشزد كرد. در آن وقت، هشام بن عبدالملك، كه خليفه نبود ولى جزو بيت اموى بود، سوگند ياد كرد كه اگر خليفه شود اين مسأله را با غيلان دمشقى تلافى كند و همين كار را هم كرد.51بدين ترتيب، گرچه خلفا مدّعيان اختيار و اراده انسان را از بين بردند ولى اين نوع طرز تفكر تكوّن پيدا كرده بود و بعدها به صورت يك فرقه اساسى به نام «معتزله» در آمد.

بنابراين، با يك نگاه اجمالى به تاريخ صدر اسلام، مشاهده مى شود كه روند مخالفت ها از زمان پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله) و در مقابل آن حضرت شروع مى شود و بتدريج قوى تر شده و در اواخر عمر شريف آن حضرت، به صورت يك جريان عمده سياسى در مى آيد كه در نهايت، در«سقيفه بنى ساعده»حكومت رابه دست مى گيرد و امّت اسلامى بدين شكل متشتّت و متفّرق در مى آيند.

پى نوشتها

1«بدون شك، نياز مسلمانان به اتحاد و اتفاق از مبرّم ترين نيازهاست و لكن درد اساسى جهان اسلام اين نيست كه فرقه هاى اسلامى به خاطر اتحاد اسلامى از اصول اعتقادى و يا غيراعتقادى خود صرف نظر كنند و به اصطلاح، مشتركات همه فرق را بگيرند و مختصات همه را كنار بگذارند; چه، اين كار نه منطقى است و نه عملى… به هر حال، طرفدارى از تز″اتحاد اسلامى” ايجاب نمى كند كه در گفتن حقايق كوتاهى شود. آنچه نبايد صورت گيرد، كارهايى است كه احساسات و تعصّبات و كينه هاى مخالف را برمى انگيزد اما بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است، نه عواطف واحساسات.»(مرتضى مطهّرى، امامت ورهبرى، چاپ چهاردهم، قم، انتشارات صدرا،1372، ص17ـ20)

2«اَطيعُوااللّهَ وَ اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ…» (نساء: 59)/ «اَطيعُوااللّهَ وَ رَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُوا …» (انفال : 46)

3بغ دادى مى گويد: «كان المسلمون عند وفاة رسول الله(ص) على منهاج واحد فى اصول الدين و فروعه، غير من اظهر وفاقاً واضمر نفاقاً.» (الفرق بين الفرق، ص 35، بيروت) شهرستانى نيز در كتاب الملل و النحل، ص 21، نظير همين عبارت را دارد.

4ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 861

5ابن هشام، السّيرة النبّويّه، ج 3، ص 331، بيروت / ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 861

6در آغاز ابلاغ رسالت، وقتى آيه شريفه «وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاقرَبين» نازل شد على(ع) به فرمان پيامبر اكرم(ص)چهل تن از خويشاوندان خود، از جمله ابولهب، عباس و حمزه را ميهمان كرد. ابولهب جلسه اول را برهم زد. ناگزير، در روز ديگرى، به همان ترتيب، از آنان دعوت به عمل آمد و پس از صرف غذا، آنها را به دين اسلام دعوت فرمودند: چه كسى مى خواهد برادر و وزير من باشد تا او را پس از خود وصى و خليفه قرار دهم؟ اين دعوت سه بار تكرار شد و در هر بار، تنها على(ع) برخاست و به ايشان پاسخ مثبت داد. آنگاه پيامبراكرم(ص) در باره على(ع) فرمود: او برادر، وصى و جانشين من است، سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد» (طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 1171 ـ 1174)

7اشاره اى است به حديث منزلت كه پيامبر اكرم(ص) به على(ع) فرمودند: «يا على، تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود.» (ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 278)

8حادثه روز پنج شنبه، موضوع لوح و قلم

9عن جابر بن سمرة قال: خطبنا رسول الله(ص) بعرفات «قال المقدمى فى حديثه: سمعت رسول الله(ص)يخطب بمنى و هذا لفظ حديث ابن الربيع، فسمعته يقول: “لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراً يملك اثناعشركلهم” ثمّ لغط القوم و تكلّموا فلم افهم قوله بعد كلهم…»(احمد بن حنبل، المسند، بيروت، الطبعة الثانيه،بيروت، دارالفكر، 1414، ج 7، ص 428، حديث 20981

10احمد بن حنبل، همان، ج 7، ص 428، حديث 20981/منتخب الاثر فى الامام الثّانى عشر، ص 11 به نقل از صحيح ابى داود، ج 2، كتاب المهدى، ص 207

11«انّ النّبى(ص) قال: لايزال اهل هذاالدين ينصرون على من ناوأهم عليه الى اثنى عشر خليفة فجعل النّاس يقومون و يقعدون و تكلّم بكلمة لم افهمها…»، همان،ص 20، به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة / احمد بن حنبل، همان، ج 7، حديث 20993

12صحيح مسلم، چاپ چهارم، بيروت، 1412ق.، ج 3، ص 1453، كتاب الاماره، حديث 9 / احمد بن حنبل، همان، ج 7، ص 435، حديث 2120 (در اين حديث لفظ «اصمّينها النّاس» دو بار تكرار شده است) و ص428، حديث 20980; راوى اين روايات فقط جابربن سمره نيست، بلكه از هشام بن يزيد و حفصة بنت سيرين، از طريق ابى العاليه از انس بن مالك نيز اين روايت نقل شده است. ر. ك. به: منتخب الاثر به نقل از كفاية الاثر و حاكم نيشابورى،المستدرك على الصحيحن.

13ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 77 و ج 2، ص 21

14طبرى، همان، چاپ اروپا،ج2، ص445و ج4، ص 1794

15پيشين، ج 4، ص 1311 ـ 1313 و ج 2، ص 431 از چاپ بيروت

16صحيح مسلم، ج 3، كتاب الوصية ص 1259 / ابن اثير، همان، ج 2، ص 122 / طبرى، همان، ج 2، ص 426 / بخارى، صحيح بخارى، بيروت، 1987، باب مرض النّبى، ج 3، احمد بن حبنل، همان، ج 3، ص 246

17صحيح مسلم، ج 3، كتاب الوصية، ص 1257

18صحيح مسلم، ج 3، كتاب الوصية، ص 1259

19ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 165

20شهرستانى، همان، ج 1، ص 36

21_طبرى، همان، ج 2، ص 442 / ابن اثير، همان، ص 219

22ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 20

23و24پيشين، ج 6، ص 10 ; «والله مااضطرك الى هذا الامر الا الحسد لابن عمّك» / طبرى، همان، ج 3، ص 109 و ج 2، ص 446

25براى توضيح بيشتر مراجعه كنيد به ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلّين، ص 10 و ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 212

26پيشين، ج 2، ص 271

27و28و 29همان، ج 3، ص 98 و ج 8، ص 17 و ص271

30احمد بن حنبل، همان، ج 3، ص 12 ـ 13 / سنن دارمى، ج 1، ص 119

31كنز العمّال، ج 10، ص 295، حديث 29490

32بخارى، همان، باب 77، ج 1، ص 114

33جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النّحل، چاپ دوم، 1408، ج 1، ص 64

34به اين مضمون حديث ثقلين، در كتاب غاية المرام 39 حديث از اهل تسنن و 82 حديث از شيعه نقل شده است. (ص 211 ـ 235)

35جعفر سبحانى، همان، ج 1، ص 72 به نقل از محمد بن احمد ذهبى، تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 52

36جعفر سبحانى، همان، ج 1، ص 76 به نقل از مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 339 ـ 340

37جعفر سبحانى، همان، ص 77 به نقل از سنن دارمى، ج 1، ص 5

38شبلى نعمانى، تاريخ علم كلام، ص 8 ـ 9

39همان، ص 10 ـ 9

40در باره اختلافات بين اين دو مراجعه كنيد به جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، ج 3، ص 7

41واقدى، مغازى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1366، ج 3، ص 690

42السيوطى، تاريخ الخلفاء، بيروت، دارالقلم، 1406، ص 106 و 107

43محمد تقى الشيخ التسترى، الاوائل، ج 2، ص 125

44ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة و هو المعروف بتاريخ الخلفاء،ج1،قم، منشورات الرضى،1363، ص183

45پيشين، ج 1، ص 171

46ابن سعد، طبقات الصحابه، چاپ بيروت، ص 148

47احمد بن حنبل، طبقات الحنابله، ج 1، ص 15، كتاب السّنّة، ص 44 ـ 50

48ابوالحسن اشعرى، همان، ص 325 و 320

49جعفر سبحانى، همان، ج 3، ص 103 به نقل از الخطط المغريزيه، ج 2، ص 356

50و51شهرستانى، همان، ج 1، ص 16 و 47

نویسنده: حجة الاسلام محسن پورمحمّد
منبع: نشریه معرفت، شماره 18
کلید واژه های مرتبط: خلافت، غصب خلافت، فِرق، اختلاف، سقیفه،

وصیت رسول خدا صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام

وصیت رسول خدا صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام
وصایت علی(ع) در حضور مسلمانان

مسلم این است که پیامبر اکرم(ص) در حضور مسلمانان، امیرمؤمنان را وصی خود قرار داده و علی(ع) نیز این وصایت را پذیرفته است و عهد کرده است که به آنچه رسول خدا(ص) می فرماید عمل نماید. امیرمؤمنان(ع) در این باره می فرماید: وقتی رسول خدا(ص) در مریضی آخر خود در بستر بیماری افتاده بود، من سر مبارک وی را بر روی سینه خود نهاده بودم و سرای حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموی پیامبر(ص) رو به روی او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانی به هوش می آمد و زمانی از هوش می رفت. اندکی که حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود: «ای عباس، ای عموی پیامبر(ص)! وصیت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول کن و قرضهای مرا ادا نما و وعده هایی که به مردم داده ام به جای آور و چنان کن که بر ذمه من چیزی نماند.»

عباس عرض کرد: «ای رسول خدا(ص) من پیرمردی هستم که فرزندان و عیال بسیار دارم و دارایی و اموال من اندک است [چگونه وصیت تو را بپذیرم و به وعده هایت عمل کنم] در حالی که تو از ابر پرباران و نسیم رها شده بخشنده تر بودی [و وعده های بسیار داده ای] خوب است از من درگذری و این وظیفه بر دوش کسی نهی که توانایی بیشتری دارد!»

رسول خدا(ص) فرمود: «آگاه باش که اینک وصیت خود را به کسی خواهم گفت که آن را می پذیرد و حق آن را ادا می نماید و او کسی است که این سخنان را که تو گفتی نخواهد گفت! یا علی(ع) بدان که این حق توست و احدی نبایست در این امر با تو ستیزه کند، اکنون وصیت مرا بپذیر و آنچه به مردمان وعده داده ام به جای آر و قرض مرا ادا کن. یا علی(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پیام مرا به کسانی که پس از من می آیند برسان.»

امیرمؤمنان(ع) گوید: «من وقتی دیدم که رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن می گوید، قلبم لرزید و به خاطر آن به گریه درآمدم و نتوانستم که درخواست پیامبر(ص) را با سخنی پاسخ گویم.»

پیامبر اکرم(ص) دوباره فرمود: «یا علی آیا وصیت من را قبول می کنی!؟» و من در حالتی که گریه گلویم را می فشرد و کلمات را نمی توانستم به درستی ادا نمایم، گفتم:

آری ای رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال کرد و گفت: ای بلال! کلاهخود و زره و پرچم مرا که «عقاب » نام دارد و شمشیرم ذوالفقار و عمامه ام را که «سحاب » نام دارد برایم بیاور…[سپس رسول خدا(ص) آنچه که مختص خود وی بود از جمله لباسی که در شب معراج پوشیده بود و لباسی که در جنگ احد بر تن داشت و کلاههایی که مربوط به سفر، روزهای عید و مجالس دوستانه بود و حیواناتی که در خدمت آن حضرت بود را طلب کرد] و بلال همه را آورد مگر زره پیامبر(ص) که در گرو بود. آن گاه رو به من کرد و فرمود: «یا علی(ع) برخیز و اینها را در حالی که من زنده ام، در حضور این جمع بگیر تا کسی پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجوید.»

من برخاستم و با این که توانایی راه رفتن نداشتم، آنچه بود گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روی پیامبر(ص) ایستادم، به من نگریست و بعد انگشتری خود را از دست بیرون آورد و به من داد و گفت: «بگیر یا علی این مال توست در دنیا و آخرت!»

بعد رسول خدا(ص) فرمود: «یا علی(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سینه من تکیه داد و هر آینه می دیدم که رسول خدا(ص) از بسیاری ضعف سر مبارک را به سختی نگاه می دارد و با وجود این، با صدای بلند که همه اهل خانه می شنیدند فرمود: «همانا برادر و وصی من و جانشینم در خاندانم علی بن ابی طالب است. اوست که قرض مرا ادا می کند و وعده هایم را وفا می نماید. ای بنی هاشم، ای بنی عبدالمطلب، کینه علی(ع) را به دل نداشته باشید و از فرمانهایش سرپیچی نکنید که گمراه می شوید و با او حسد نورزید و از وی برائت نجویید که کافر خواهید شد.»

سپس به من گفت: «مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود که حسن(ع) و حسین(ع) را نزد او بیاورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پیامبر(ص) آن دو را به سینه خویش چسباند و آنها را می بویید.

علی(ع) می گوید: من پنداشتم که حسن(ع) و حسین(ع) باعث شدند که اندوه و رنج پیامبر(ص) فزونی یابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود: «یا علی(ع) آنها را واگذار تا مرا ببویند و من هم آنها را ببویم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گیرند و من نیز از وجود ایشان بهره گیرم! به راستی که پس از من مشکلات بسیار خواهند داشت و مصایب سختی را تحمل خواهند کرد، پس لعنت خداوند بر آن کس باد که حق حسن(ع) و حسین(ع) را پست شمارد. پروردگارا! من این دو را و علی صالح ترین مؤمنان را به تو می سپارم!» ()
در محضر فرشتگان

از برخی روایات استفاده می شود که رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، علی(ع) را وصی خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روایتی است که از امام کاظم(ع) نقل شده است که امیرالمؤمنین فرمود: در شبی از شبهای مریضی پیامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سینه من تکیه داده بود و فاطمه(س) دخترش نیز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود که همسرانش و سایر زنان از نزد وی بیرون روند و آنها رفته بودند. پیامبر اکرم(ص) به من فرمود: «ای اباالحسن! از جای خود برخیز و رو به روی من بایست.»

من برخاستم و جبرئیل به جای من نشست و پیامبر(ص) بر سینه وی تکیه داد و میکائیل در جانب راست پیامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود: «یا علی(ع) دستهای خود را بر هم بگذار!»

من این کار را انجام دادم. آن گاه فرمود: «من با تو عهد بسته بودم و اینک آن عهد را تازه می کنم، در محضر جبرئیل و میکائیل که دو امین پروردگار جهانیانند. یا علی! تو را به حقی که این دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصیت من آمده است باید به جای آوری و مفاد آن را بپذیری و صبر را پیشه خود سازی و بر راه و روش من پایداری کنی نه روش فلان کس و فلان کس! اکنون هرچه را خدا به تو عنایت کرده است با قدرت پذیرا باش.»

من دستهایم را به روی هم نهاده بودم و پیامبر(ص) دست مبارک خود را بین دو دست من گذاشت، به طوری که گویی بین آن دو چیزی قرار می داد، سپس فرمود: «من بین دستهایت حکمت و دانش آنچه را برایت پیش خواهد آمد، نهادم، تا چیزی از سرنوشت تو نباشد که از آن آگاه نباشی و هرگاه مرگ تو فرا رسید وصیت خود را به امام پس از خود بگوی، بنابر آنچه من به تو وصیت کردم و همانند من عمل کن و نیازی به کتاب و نوشته ای نیست.» ()
نزول کتاب وصیت از آسمان

امام موسی بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله(ع) عرض کردم: «آیا نویسنده وصیت، حضرت علی(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمی خواند، در حالی که جبرئیل و سایر فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتی سکوت کرد، بعد فرمود: «ای اباالحسن! ماجرای چنین بود که گفتی لکن هنگامی که زمان رحلت رسول خدا(ص) رسید، وصیت به صورت کتابی نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئیل(ع) همراه با فرشتگانی که امین خدای تبارک و تعالی هستند، آن را نزد رسول اکرم(ص) آورد و به ایشان گفت: «ای محمد(ص) هر کس که نزد توست بیرون فرست مگر وصی خود را که باید کتاب وصیت را بگیرد و ما شاهد باشیم که تو وصیت را به وی دادی و او اجرای آن را ضمانت کند.»

رسول خدا(ص) همگان را دستور داد که از خانه بیرون روند. تنها علی(ع) و فاطمه(س) بین پرده و در اتاق باقی ماندند.

جبرئیل(ع) به پیامبر(ص) عرض کرد: «پروردگارت تو را سلام می رساند و می گوید: این کتابی است که من با تو عهد بسته بودم و شرط کرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها برای شهادت کافی هستم ای محمد(ص)!»

وقتی سخن به این جا رسید، مفاصل پیامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت: «ای جبرئیل! خدای من، اوست که سلام است و سلام از وی است و سلام به سوی او باز می گردد. راست گفت خدای عزوجل و نیکی نمود. کتاب را به من ده!»

جبرئیل کتاب وصیت را به رسول اکرم(ص) داد و گفت که آن را به امیرمؤمنان(ع) دهد. چون علی(ع) کتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»

امیرمؤمنان(ع) آن را کلمه به کلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: یا علی(ع) این عهد خدایم تبارک و تعالی به سوی من است و خواسته وی و امانت او پیش من است و به راستی که من آن را ابلاغ کردم و خیرخواهی نمودم و امانت را ادا کردم.»

علی(ع) عرض کرد: «پدر و مادرم فدای تو باد! من هم شهادت می دهم که تو پیام خود را ابلاغ کردی و نصیحت خود گفتی و در آنچه فرمودی صادق بودی و گوش و چشم و گوشت و خون من نیز بر این امر گواه است!»

جبرئیل(ع) گفت: «من نیز بر آنچه می گویید گواه هستم!»

پیامبر(ص) فرمود: «یا علی(ع) وصیت مرا گرفتی و دانستی که چیست و با خداوند و من پیمان بستی که به هر چه در آن است عمل کنی.»

علی(ع): «آری، پدر و مادرم فدای تو باد! انجام آن به عهده من است و برخداست که مرا یاری دهد و توفیق عطا فرماید که به مفاد آن وفا کنم.»

رسول خدا(ص): «یا علی(ع) اراده نموده ام که بر پیمان تو شاهد بگیرم که روز قیامت شهادت دهند که من به وظیفه خود عمل کردم.»

علی(ع): «آری گواه گیرید!»

پیامبر اکرم: «همانا من جبرئیل و میکائیل(ع) که هر دو در این جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نیز با آنهایند بر آنچه اینک بین من و تو گذشت شاهد می گیرم.»

علی(ع): «بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدایت! من هم آنها را گواه می گیرم.»

و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت… سپس رسول اکرم(ص) فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع) را به حضور خواند و مانند امیرالمؤمنین(ع) آنها را از وصیت خود آگاه کرد. آنان هم مانند علی(ع) سخن گفتند و قبول کردند و سرانجام کتاب صیت با طلایی که آتش به آن نرسیده بود مهر شد و تحویل امیرمؤمنان(ع) گشت. ()
مفاد وصیت

از جمله مفاد این وصیت که به دستور خدای تعالی پیامبراکرم(ص) انجام آن را بر علی(ع) شرط نمود این بود که فرمود: «یا علی(ع) به آنچه در این وصیت آمده است وفا کن، آن کس که خدا و رسولش را دوست دارد، دوست بدار و با هر که با خدا و رسولش دشمنی ورزد، دشمن باش و از آنان بیزاری بجوی و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پایمال گردد و خمس تو غصب شود و هتک حرمت حرم تو کنند.»

علی(ع) عرض کرد: «پذیرفتم ای رسول خدا(ص)!»

امیرالمؤمنین(ع) گوید: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید من هر آینه شنیدم که جبرئیل(ع) به نبی اکرم(ص) می گفت: «ای محمد(ص) به علی(ع) بگوی که حرم تو هتک می گردد که حرم خدا و رسول خدا(ص) نیز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معنای این کلمات را که جبرئیل امین می گفت فهم کردم [و دانستم که حرم من هتک خواهد شد] به روی درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آری پذیرفتم و راضی هستم! اگرچه به حرم من جسارت روا دارند و سنتهای خدا و رسول را معطل گذارند و کتاب خدا پاره پاره شود و کعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پیوسته صبوری خواهم کرد و کار را به خدا وا می گذارم تا این که نزد تو حاضر گردم.» ()

و باز از جمله موارد وصیت رسول خدا(ص) این بود که در خانه اش، که در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه کفن شود که یکی از آنها یمنی باشد و کسی جز علی(ع) داخل قبر نشود و به علی(ع) فرمود: «یا علی(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع) با هم بر من نماز بخوانید و نخست هفتاد و و پنج تکبیر بگویید. سپس نماز را با پنج تکبیر به جای آور و آن را تمام کن و البته این کار پس از آن است که از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

علی(ع) عرض کرد: «پدر و مادرم فدای تو باد! چه کسی به من اجازه نماز می دهد؟»

فرمود: «جبرئیل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر کس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ایشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» ()

و نیز فرمود: هرگاه من جان تسلیم نمودم و تو تمام آنچه را که من وصیت کرده ام انجام دادی و مرا در گورم پنهان ساختی، پس در خانه خود آرام گیر و آیات قرآن را بر طبق تالیف آن گردآوری کن و واجبات و احکام را چنان که نازل شده اند، ثبت نما و سپس باقی آنچه را گفته ام به جای آور و هیچ سرزنشی بر تو نیست و باید که صبوری کنی بر ستمهایی که ایشان در حق تو روا دارند تا این که به سوی من آیی.» ()
اتمام حجت با علی(ع)

رسول خدا هنگامی که کتاب وصیت خود را به امیرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال این وصیت فردای قیامت در برابر خدای تبارک و تعالی که پروردگار عرش است می بایست جوابگو باشی! به راستی که من روز قیامت با استناد به حلال و حرام خدا و آیات محکم و متشابه، آن سان که خداوند نازل فرموده و در کتاب وی جمع آمده است، با تو محاجه خواهم کرد و از تو حجت خواهم طلبید در مورد آنچه تو را امر کردم و انجام واجبات الهی آن گونه که نازل شده اند و احکام شریعت و در مورد امر به معروف و نهی از منکر و دوری جستن از آن، و برپای داشتن حدود الهی و عمل به فرمانهای حق و تمامی امور دین و هم از تو حجت خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت خود و اعطای زکات به مستحقین آن و حج بیت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخی خواهی داشت یا علی(ع)!؟

امیرمؤمنان(ع) عرض کرد: پدر و مادرم فدایت! امیددارم به سبب بلندی مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندی که پیش او داری و نعماتی که تو را ارزانی داشته است، خداوند مرا یاری نماید و استقامت عطا فرماید و من فردای قیامت با شما ملاقات نکنم در حالی که در انجام وظیفه خود سستی و تقصیری کرده باشم و یا تفریط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مبارکتان در برابر من و دیدگان پدران و مادران خود شوم. بلکه مرا خواهی یافت که تا زنده ام پیوسته بر طبق وصیت شما رفتار کنم و راه و روش شما را دنبال نمایم تا با این حالت نزدتان شرفیاب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتیب بدون هیچ گونه تقصیری و تفریطی چنین خواهند کرد. در این لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و علی(ع) پیامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالی که می گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد! پس از تو چه دهشتی ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه های من بعد از تو چه طولانی خواهد بود، ای برادرم! از خانه من اخبار آسمانها قطع خواهد شد و پس از تو دیگر جبرئیل و میکائیل نخواهم دید و دیگر هیچ اثری از آنها نخواهم یافت و صدای آنها را نخواهم شنید.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود. ()
آخرین سفارشها

امام کاظم(ع) نقل می کند که از پدرم پرسیدم: وقتی فرشتگان پیامبر(ص) را ترک گفتند چه اتفاقی افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص) فاطمه(س) و علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) را به گرد خود خواند و به کسانی که در خانه بودند گفت: «از نزد من بیرون بروید» و همسر خود «ام سلمه » را فرمود که بر درگاه بایستد تا کسی وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت کرد. آن گاه رسول خدا(ص) به علی(ع) گفت: «یا علی(ع) نزدیک من بیا.» علی(ع) پیشتر رفت، پیامبراکرم(ص) دست زهرا(س) را گرفت و بر سینه گذاشت بعد با دست دیگر خود دست علی(ع) را گرفت و چون خواست با آنها سخنی بگوید، اشک از چشمانش فرو غلتید و نتوانست کلامی بگوید. فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع) وقتی حالت گریه پیامبر(ص) را مشاهده کردند به سختی به گریه درآمدند و فاطمه(س) گفت: ای پیامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتی که گریه شما را دیدم. ای آقای پیامبران از اولین تا آخرین آنها، ای امین پروردگار و رسول او، ای محبوب خدا! فرزندانت پس از تو که را دارند و با آن خواری که بعد از تو مرا فرا گیرد چه کنم؟ چه کسی علی(ع) را که یاور دین است، کمک خواهد کرد؟ چه کسی وحی خدا و فرمانهایش را دریافت خواهد کرد. سپس به سختی گریست و پیامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسید و علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) نیز چنین کردند.

رسول خدا(ص) سربلند کرد و دست فاطمه(س) را در دست علی(ع) نهاد و گفت: «ای اباالحسن! این امانت خدا و امانت محمد رسول خدا(ص) در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به یاد داشته باش! و به راستی که تو چنین رفتار می کنی.

یا علی(ع) سوگند به خدا که فاطمه(س) سیده زنان بهشت است از اولین تا آخرین آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مریم کبری است. آگاه باش که من به این حالت نیفتاده بودم مگر این که برای شما و فاطمه(س) دعا کردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

ای علی(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جای آور که هر آینه من به فاطمه(س) اموری را بیان داشته ام که جبرئیل من را به آنها امر کرد. بدان ای علی(ع) که من از آن کس راضیم که دخترم فاطمه(س) از او رضا باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضایت او راضی خواهند شد.

وای بر آن کس که بر فاطمه(س) ستم کند وای بر آن کس که حق وی را از او بستاند. وای بر آن کس که هتک حرمت او کند. وای بر آن کس که در خانه اش را آتش زند وای بر آن که دوست وی را بیازارد و وای بر آن که با او کینه ورزد و ستیزه کند. خداوندا من از ایشان بیزارم و آنان نیز از من بری هستند.»

در این وقت رسول خدا(ص) فاطمه(س) و علی و حسن و حسین – علیهم السلام – را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:

«بار خدایا! من با اینان و هر کس که پیروی ایشان کند سر صلح دارم و بر عهده من است که آنان را داخل بهشت سازم و هر کس با اینها بستیزد و بر ایشان ستم کند یا بر اینها پیشی گیرد یا از ایشان و شیعیانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او می جنگم و بر من است که آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا ای فاطمه(س)! راضی نخواهم شد تا این که تو راضی شوی! نه به خدا سوگند راضی نمی شوم مگر آن که تو راضی شوی! نه به خدا سوگند راضی نخواهم شد مگر آن که تو رضا شوی!» ()

ادامه دارد

پی نوشت ها:

1) الطوسی، الامالی، ص 600 شماره 1244/1 و همان ص 572 شماره 1186 – 12 و اصول کافی ج 1; ص 340، ح شماره 8.

2) مولی محمد باقر مجلسی، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بیروت، الطبعة الثانیه، 1403 ه – 1983م) ج 22، ص 479 به نقل از رضی بن علی بن الطاووس، الطرف، 18 – 21 و 27 و 28.

3) اصول کافی، ج 2، ح شماره 4.

4) همان.

5) بحارالانوار، ج 22، ص 493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.

6) بحارالانوار، همان، ص 483.

7) همان، ص 482، ح شماره 30.

8) همان، ص 484 ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 – 34.
نویسنده: محمد رضا مالک
منبع: پاسدار اسلام، مرداد 1375، شماره 176
کلید واژه های مرتبط: وصیت پیامبر(ص)

با پیامبر در آخرین ساعات حیات

با پیامبر در آخرین ساعات حیات
اشاره
رحلت جانگداز پیامبراکرم صلی الله علیه و آله یکی از اندوه بارترین حوادث تاریخ اسلام به شمار می رود؛ چنان که حضرت علی علیه السلام پس از غسل و کفن بدن پاک آن فرستاده خدا، کفن را از صورتش کنار زد و با قلبی شکسته و اندوهگین، او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: «پدر و مادرم به فدایت! با رحلت تو، رشته نبوّت و وحی الهی و اخبار آسمان ها منقطع گردید. اگر ما را به شکیبایی در برابر ناگواری ها دعوت نفرموده بودی، چنان در فراق تو اشک می ریختم که چشمه های اشک چشمانم را خشک می گردانیدم، حزن و اندوه ما در این مصیبت، همیشگی است، اگرچه این مقدار از حزن و اندوه در مصیبت فقدان تو بسیار ناچیز است؛ اما چاره ای جز این نیست. پدر و مادرم به فدایت! ما را در سرای دیگر به یاد آور و در خاطر خود نگاه دار.»(1) آن گاه صورت مبارکش را با کفن پوشانید. در این نوشتار درصدد هستیم که مهم ترین مسأله مربوط به ایام رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ، یعنی خلافت و جانشینی آن حضرت را مورد بررسی قرار دهیم و بدین منظور از کتاب های مختلف تاریخ صدر اسلام، به ویژه از کتاب «موسوعة التاریخ الاسلامی» استفاده کرده ایم.
تاریخ وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
قول مشهور علمای شیعه این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجری قمری، و قول مشهور عامّه این است که دوازدهم ربیع الاول همان سال، رحلت نمود.
شیخ مفید می نویسد: «پیامبر در روز دوشنبه، بیست وهشتم صفر سال یازدهم هجری رحلت فرمود و در این هنگام شصت و سه سال داشت.»(2) به پی روی از او، مرحوم طبرسی در اعلام الوری و قطب راوندی در قصص الانبیاء و حلبی در مناقب آل ابی طالب و اربلی در کشف الغمّه، همین تاریخ را از او نقل کرده اند و این خبر مشهور است. اما در اصول کافی، ج 1، ص 439 آمده است: «رسول خدادر شب دوازدهم ربیع الاول رحلت کرد.» شیخ طوسی هم همین قول را در أمالی، ص 266، حدیث 491 با سند خود از ابن حَزَم روایت کرده، و این مطابق با چیزی است که در سیره ابن اسحاق، ج 4، ص 304 ذکر گردیده است. البته شیخ طوسی در کتاب دیگرش، تهذیب، ج 6، ص 2 و مصباح، ص 732 از استادش، شیخ مفید پی روی کرده و همان بیست و هشتم صفر را نقل کرده است.
این در حالی است که ابن خشاب بغدادی (م 567 ه.ق) و ابن أبی ثلج بغدادی (م 325 ه.ق) با سند خود، از نصر بن علی جهضمی، از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام ، از پدرش، از پدرانش، از حضرت علی علیه السلام روایت کرده اند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز دوشنبه، مطابق با دوم ربیع الاول سال یازدهم هجری، در حالی که شصت و سه سال داشت، رحلت فرمود.»(3) (4) (5)
اهمیت جنگ با رومیان

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خوبی بر اهمیت منطقه شامات و فلسطین که تحت سیطره رومیان قرار داشت، واقف بود و مطمئن بود که دولت نیرومند روم، که شاهد گسترش روزافزون اسلام و قلع و قمع یهودیان فتنه جو و گرفتن جزیه از مسیحیان بوده است، ساکت و آرام نمی نشیند و درصدد فرصتی است که ضربه ای به حکومت نوپای اسلام بزند. از این رو، در سال هشتم هجری سپاهی را به فرمان دهی جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه روانه این سرزمین نمود تا خطرات احتمالی را دفع کنند. در این سریه، هر سه فرمانده شجاع به همراه عده زیادی از مسلمانان به شهادت رسیدند و باقی مانده لشکر اسلام به فرماندهی خالد بن ولید عقب نشینی کرد و به مدینه بازگشت.

سپس در سال نهم هجری وقتی خبر آمادگی رومیان برای حمله به سرزمین حجاز در مدینه منتشر گردید، پیامبر همراه با سی هزار جنگجو عازم «تبوک» گردید و بدون برخورد با دشمن و جنگ و خون ریزی، به مدینه بازگشت. بدین سان، احتمال خطر در نظر پیامبر بسیار جدّی بود و به همین دلیل، پس از مراسم حجة الوداع و ورود به مدینه، سپاهی منظّم برای اعزام به این منطقه آماده کرد و دستور داد بزرگان مهاجران و انصار در آن شرکت کنند.(6) پیامبر برای تشویق مسلمانان به شرکت در این جهاد، با دست خود پرچمی برای اُسامه بست(7) و به او فرمود: «به نام خدا و در راه خدا جهاد کن و با دشمنان خدا وارد جنگ شو. سحرگاهان بر اُنبا شبیخون بزن و مسافت مدینه تا شام را آن چنان سریع طی کن که دشمن از حرکت تو خبردار نشود.»
اعتراض به فرماندهی اُسامه

ابن اسحاق از عروة بن زبیر و دیگران روایت کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله با وجودی که از بیماری رنج می برد، لشکر اُسامه را به سوی «بلقاء» و «داروم» در سرزمین فلسطین راهی کرد. در این میان، عده ای می گفتند: چگونه او را که جوانی بیش نیست بر تمام مهاجران و انصار برتری داده و او را فرمانده آنان قرار داده است؟

به دنبال اعتراض عده ای از صحابه، آن حضرت در حالی که سرش را با پارچه ای بسته بود، از حجره بیرون آمد و بر منبر نشست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم، دستورات اسامه را اطاعت کنید و همراه لشکر او خارج شوید. به جانم سوگند که اگر امروز درباره فرماندهی او ایراد می گیرید، در گذشته در مورد پدرش هم ایراد می گرفتید. او شایستگی فرمان دهی را دارد چنان که پدرش هم شایستگی فرمان دهی را داشت.» سپس از منبر پایین آمد.(8)(9) (10)(11)

برحذر داشتن مردم از فتنه

شیخ مفید در ارشاد می گوید: «هنگامی که رسول خدا از نزدیک شدن اجل خود مطّلع گردید، به هر مناسبتی برای مسلمانان سخنرانی می کرد و آنان را از فتنه انگیزی و اختلاف پس از خودش برحذر می داشت. و بسیار سفارش می کرد که به سنّت او متمسّک شوند، و بر آن اتفاق نظر و وحدت داشته باشند، و آنان را به پی روی از عترت خود، و اطاعت و حفاظت از آن ها، و کمک و یاری به آن ها در دین تشویق می کرد، و از اختلاف و ارتداد برحذر می داشت و راویان بسیاری از آن حضرت نقل کرده اند که فرمود: ای مردم، من از میان شما می روم و شما در حوض کوثر بر من وارد می شوید. آگاه باشید که درباره دو چیز از شما سؤال خواهم کرد. پس مواظب باشید که چگونه از آن ها محافظت می کنید. بدانید که خداوند به من خبر داده است که این دو از هم جدا نمی شوند تا مرا ملاقات کنند. من این ها را از خدا درخواست کردم و آن ها را به من عطا فرمود. آگاه باشد که من این دو را در میان شما می گذارم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. از آن دو پیشی نگیرید که متفرق می شوید و از آن دو عقب نمانید که هلاک می شوید و سعی نکنید که چیزی به آن دو یاد بدهید؛ زیرا آن دو آگاه تر از شما هستند. ای مردم، این گونه نباشید که پس از من به کفر خویش بازگردید و خون همدیگر را بریزید… آگاه باشید که علی بن ابی طالب، برادر و وصی من است که بر سر تأویل قرآن می جنگد؛ چنان که من بر سر تنزیل قرآن جنگیدم.

آن حضرت اسامه را به فرماندهی انتخاب کرد و پرچم را به نام او بست و به او دستور داد که به سوی سرزمین روم، همان جایی که پدرش به شهادت رسیده بود، حرکت کند. نقشه آن حضرت این بود که مهاجران و انصار اولیه را از مدینه به بیرون بفرستد تا در هنگام وفاتش، کسی از این ها در مدینه نمانده باشد که در ریاست بر مردم طمع کند، و به منازعه با جانشین و وصی او بپردازد، و بخواهد حق او را پای مال گرداند. به همین دلیل، اسامه را به فرمان دهی افرادی که ذکر شد منصوب کرد و تلاش نمود که هر چه سریع تر آنان از مدینه بیرون بروند. او به اسامه دستور داد که در «جرف» اردو بزند و مردم را ترغیب کرد که هرچه زودتر به او ملحق شوند و همراه او حرکت کنند، و آنان را از سستی و کُندی برحذر داشت. اما در همین ایام که درصدد بود تا سپاه اسامه را هرچه سریع تر اعزام کند، بیمار شد و بستری گردید و در اثر آن رحلت کرد.»(12)

آن گاه شیخ مفید قضیه نماز را نقل کرده و سپس گفته است: پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز را به جای آورد، به منزل خود رفت و گروهی از مسلمانان را، که ابوبکر و عمربن خطاب هم در میان آنان بودند، فراخواند و پرسید: آیا به شما دستور ندادم که هرچه زودتر همراه سپاه اسامه حرکت کنید؟ چرا از دستور من سرپیچی کرده اید؟ ابوبکر گفت: من خارج شده بودم، اما بازگشتم تا بار دیگر شما را ببینم! و عمر گفت: ای رسول خدا، من خارج نشدم؛ زیرا دوست ندارم که حال شما را از دیگران بپرسم! امّا حضرت سه مرتبه فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید.(13)
زیارت بقیع و ایراد خطبه
شیخ مفید در ارشاد آورده است: پیامبر به حضرت علی علیه السلام فرمود: جبرئیل هر سال قرآن را یک مرتبه بر من عرضه می کرد و امسال آن را دو مرتبه عرضه کرده است. سبب آن را چیزی نمی دانم، جز این که اجل من فرا رسیده است.(14) یا علی، من بین انتخاب گنج های دنیا و جاودانگی در آن و بین بهشت مخیّر شدم، اما ملاقات پروردگارم و بهشت را اختیار کردم.»(15) (16)
(17)

نیابت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

شیخ مفید در ارشاد آورده است که بلال هر روز اذان می گفت، سپس پیش پیامبر اکرم می آمد و او را از اذان باخبر می کرد. یک روز اذان صبح را گفت، سپس پیش آن حضرت آمد که دید به سبب بیماری بی هوش شده است. بلال با صدای بلند گفت: «الصلاة، یرحمکم اللّه.» رسول خدا صلی الله علیه و آله با صدای بلال، به هوش آمد و فرمود: «یکی به جای من نماز بخواند، من توانایی آن را ندارم.»
به دنبال آن، عایشه، گفت: ابوبکر را خبر کنید!(18) و حفصه گفت: عمر را خبر کنید!
سپس علی و فضل بن عباس را فراخواند و پس از وضو، با تکیه بر آن ها به سوی مسجد حرکت کرد، در حالی که از ضعف پاهایش بر زمین کشیده می شد.
وقتی که از منزل وارد مسجد شد، ابوبکر را دید که در محراب ایستاده است. آن حضرت نزدیک محراب رفت و با دست به ابوبکر اشاره کرد که عقب برود. ابوبکر به عقب رفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله در محراب ایستاد. او نماز را از همان جایی که ابوبکر قطع کرده بود، ادامه نداد، بلکه نماز را از اول با تکبیرة الاحرام شروع کرد.(19)

حدیث دوات و کاغذ
شیخ مفید در ادامه می نویسد: پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز را به جای آورد، به منزلش رفت. او به خاطر ناراحتی و خستگی بی هوش شد. در این حال، صدای گریه و زاری از جمعیتی که داخل منزل آمده بودند، برخاست. آن حضرت صلی الله علیه و آله پس از لحظاتی به هوش آمد و فرمود: دوات و کتف شتری (کاغذی) بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که پس از آن هیچ گاه گم راه نشوید! یکی برخاست تا دنبال دوات و کاغذ برود که پیامبر صلی الله علیه و آله دوباره بی هوش شد. عمر به آن شخص گفت: برگرد! زیرا او هذیان می گوید!(20)، آن فرد برگشت و بعضی از حاضران گفتند: «انّا للّه و انا الیه راجعون.» ما بر خلاف دستور رسول خدا عمل کردیم!
این روایت را قبل از شیخ مفید، هلالی حامدی در کتابش، ج 2، ص 794 و نیشابوری در ایضاح، ص 259 و طبری در تاریخ خود به سه طریق از سعید بن جبیر از ابن عباس بدون ذکر نام عمر نقل کرده اند. مرحوم مجلسی هم آن را در بحارالانوار، ج 30، ص 7073 به پنج طریق از بخاری و به دو طریق از الجمع بین الصحیحین و به سه طریق از صحیح مسلم آورده است که بعضی به جابر بن عبدالله انصاری اسناد داده شده، و بقیه از ابن عباس روایت شده اند.

ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 2021، از کتاب تاریخ بغداد، تألیف احمد بن ابی طاهر بغدادی خراسانی (م204208 ه.ق)، از ابن عباس روایت کرده است: در زمان خلافت عمر، بر او وارد شدم. او گفت: پسر عمویت را، که بزرگ خانواده شماست در چه حالی ترک کردی و پیش من آمدی؟، گفتم: در حالی او را ترک کردم که با دلو خود از چاه برای نخلستان ها، آب می کشید و قرآن می خواند. سپس پرسید: ای عبدالله، آیا هنوز هم به فکر خلافت هست؟ گفتم: بله. پرسید: آیا هنوز هم گمان می کند که رسول خدا او را نصب کرده است؟ گفتم: بله، و بالاتر این که از پدرم درباره آنچه او ادعا می کند، سؤال کردم. پدرم پاسخ داد: او راست می گوید. عمر گفت: «علی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله جایگاه والایی داشت. ولی این چیزی است که حجتی را اثبات نمی کند و عذری را برطرف نمی نماید. پیامبر صلی الله علیه و آله در زمانی، جایگاه علی علیه السلام را بالا برد و هنگام وفاتش تصمیم داشت که به جانشینی وی تصریح کند، اما من از آن جلوگیری کردم و این به خاطر دل سوزی نسبت به اسلام و آگاهی از آن بود. به خدا قسم، نمی بایست که قریش بر امر حکومت مسلّط شوند؛ زیرا در این صورت، عرب ها در تمام نقاط علیه آن ها طغیان می کردند! رسول خدا صلی الله علیه و آله هم آنچه را که در دل داشتم، فهمید، لذا، از بیان آن خودداری کرد.» خداوند ابا دارد که امضا کند، مگر آنچه را که جاری شده است!»

وی همچنین در شرح ابن ابی الحدید، ج 12، ص 78 79 از ابن عباس نقل کرده است: همراه عمر به قصد شام خارج شده بودیم. در بین راه به من گفت: ای پسر عباس، از پسر عمویت گلایه دارم؛ زیرا از او درخواست کردم که همراه من خارج شود، اما امتناع کرد. هنوز هم او را ناراضی می بینم!، به نظرتو ناخرسندی اش به خاطر چیست؟، گمان می کنم که او هنوز به خاطر از دست دادن مقام خلافت از ما دلخور است! گفتم: همین طور است. او می گوید که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را برای خلافت معیّن کرده است. او گفت: ای پسر عباس، رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین چیزی را اراده کرد، اما وقتی خدا آن را اراده نکرده بود، چه می شود؟!، رسول خدا چیزی را اراده کرده بود، ولی خدا چیز دیگری را اراده کرده بود، بدین سان، اراده الهی انجام شد و اراده رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام نشد! آیا هرچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله اراده کرد، انجام شد؟! آن حضرت تصمیم داشت که هنگام وفاتش او را برای خلافت معیّن کند، اما من از ترس برپا شدن فتنه و به خاطر گسترش اسلام، از این کار جلوگیری کردم! رسول خدا هم این را متوجه شد و از بیان تصمیم خودش، خودداری کرد!
وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام

شیخ مفید می نویسد: پس از آن که افراد از پیش آن حضرت صلی الله علیه و آله بیرون رفتند، فرمود: برادرم، علی بن ابی طالب، و عمویم را پیش من بیاورید. آن دو را فراخواندند و آن ها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شدند.

آن حضرت رو به عمویش کرد و پرسید: ای عباس، ای عموی رسول خدا، آیا وصیت مرا می پذیری و به وعده هایم عمل می کنی و دیون مرا می پردازی؟

عباس گفت: ای رسول خدا، عموی تو، پیرمردی پا به سن گذاشته و عیالوار است و تو همانند ابری سخاوتمند و کریم بوده ای و ممکن است بر عهده تو وعده ای باشد که عموی تو نتواند آن را انجام دهد! پس از آن پیامبر صلی الله علیه و آله رو به علی علیه السلام کرد و پرسید: ای برادر من، آیا وصیت مرا می پذیری و به وعده هایم عمل می کنی و دیون مرا می پردازی و پس از من به انجام کارهای خانواده ام، اقدام می کنی؟

علی علیه السلام فرمود: بله، ای رسول خدا.

آن گاه فرمود تا شمشیر، زره و تمام لوازم شخصی و حتی پارچه ای را که در جنگ ها به شکم می بست، بیاورند. پس از آن که این وسایل را حاضر کردند، همه آن ها را به علی علیه السلام سپرد. سپس انگشترش را از دست بیرون آورد و فرمود: این را هم بگیر و به دست کن. آن گاه علی علیه السلام را در آغوش کشید و سپس فرمود: با نام خدا به منزل برو.(21)
عمّار دوباره پرسید: پدر و مادرم به فدایت! اگر این واقعه رخ داد، چه کسی بر شما نماز بخواند؟
آن حضرت صلی الله علیه و آله رو به علی علیه السلام کرد و فرمود: ای پسر ابوطالب، پس از آن که روح از بدنم جدا شد، بدنم را به خوبی غسل بده و مرا در این دو پارچه (که پارچه های مستعملی بودند) یا میان پارچه سفید مصری و برد یمانی کفن کن و مرا در پارچه گران قیمت کفن نکن. سپس جنازه ام را تا کنار قبرم حمل کنید. در این هنگام، اول خدای جلّ و علا از فوق عرش، سپس جبرئیل و میکائیل و اسرافیل همراه ملائکه بسیاری که جز خدای متعال تعداد آن ها را نمی داند، سپس کسانی که عرش را در بر گرفته اند، سپس ساکنان آسمان های هفت گانه، یکی پس از دیگری و آن گاه تمام اهل بیتم و زنانم به ترتیب بر من نماز می خوانند. آن ها به من اشاره می کنند و بر من سلام می فرستند. پس شما هم با گریه و زاری مرا اذیت نکنید.(22)

گریه انصار

شیخ مفید در أمالی، با اسناد خود از ابن عباس روایت می کند: مردان و زنان انصار در مسجد جمع شده بودند و برای رسول خدا صلی الله علیه و آله گریه می کردند. در این هنگام، عباس و پسرش فضل و حضرت علی علیه السلام داخل شدند و به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند: ای رسول خدا، مردان و زنان انصار در مسجد جمع شده اند و به حال شما گریه می کنند؛ آن ها می ترسند که شما از دنیا بروید.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «دست های مرا بگیرید.» سپس در حالی که ملحفه ای به دور خود پیچیده و سرش رابا پارچه ای بسته بود، وارد مسجد شد و بر منبر نشست.(23) آن گاه حمد و ثنای الهی را به جای آورد و فرمود: «ای مردم، چه چیز باعث شده که مرگ پیامبرتان را انکار کنید؟ مگر مرگ مرا و همه شما را در برنمی گیرد؟ اگر بنا بود که کسی جاویدان باقی بماند، برای همیشه در میان شما باقی می ماندم. آگاه باشید که من به پروردگارم ملحق خواهم شد، در حالی که در میان شما امانت هایی به یادگار گذاشته ام که اگر بدان ها تمسّک جویید، هرگز گم راه نمی شوید: کتاب خدا که در دست های شماست و صبح و شام آن را می خوانید… و عترتم، اهل بیت خودم را، که شما را به نیکی درباره آن ها سفارش می کنم و شما را به نیکی درباره انصار سفارش می کنم. هر آینه می دانید که آن ها چه مقامی نزد خدا و رسولش و مؤمنان دارند. آیا آن ها به شما پناه ندادند و امکاناتشان را در اختیار شما نگذاشتند، در حالی که خودشان در سختی و مشقت به سر می بردند؟ هر کدام از شما مسؤول امری شدید که در آن می توانید به نفع یا ضرر دیگران اقدام کنید، در این صورت باید که سخنان نیکوکاران انصار را بپذیرید و از خطاکنندگان آن ها در گذرید.

این مجلس آخرین مجلسی بود که برگزار شد تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله به ملاقات پروردگارش رفت.(24) سپس به افرادی که در اطرافش اجتماع کرده بودند، فرمود: «ای مردم، بدانید که پس از من پیامبری نمی آید و سنّتی پس از سنّت من وجود ندارد. هر کسی ادعای پیامبری کرد، ادعای خودش است و جایگاهش جهنم خواهد بود. هر کسی که ادعای پیامبری کرد، او را به قتل برسانید و بدانید که پیروانش، اهل جهنم خواهند بود. ای مردم، قصاص را زنده نگه دارید و حق را برپای دارید و متفرّق نشوید و مسلمان باقی بمانید تا ماندگار باشید.»(25)

برادر مرا فرا خوانید

شیخ مفید در ارشاد انشا کرده است: امیرالمؤمنین جز برای انجام کارهای ضروری، رسول خدا صلی الله علیه و آله را تنها نمی گذاشت. فردای آن روز رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی به هوش آمد، مشاهده کرد که همه در اطرافش هستند و حضرت علی علیه السلام در آن جا نیست. از این رو، فرمود: برادر و همراه مرا فرا خوانید.

عایشه که آن جا بود، گفت: منظورش، ابوبکر، است، او را فرا بخوانید. ابوبکر فراخوانده شد و داخل اتاق رفت و بالای سر آن حضرت نشست. ضعف بر آن حضرت غالب شده بود. برای همین، چشم های خود را بسته و ساکت بود. وقتی که چشم هایش را گشود و ابوبکر را دید، صورتش را از او برگرداند. مدتی گذشت و پیامبر صلی الله علیه و آله همچنان ساکت بود. ابوبکر به اطرافیان گفت: اگر با من کاری داشت، حتما با من سخن می گفت، پس برخاست و از اتاق خارج شد.

پس از رفتن ابوبکر، پیامبر صلی الله علیه و آله دوباره فرمود: برادر و همراهم را فرا خوانید.

حفصه گفت: شاید منظورش عمر می باشد. او را فرا خوانید. هنگامی که عمر وارد شد و آن حضرت او را دید، صورتش را از او برگرداند و حرفی نزد. مدتی به سکوت گذشت تا این که عمر هم گفت: ظاهرا با من کاری ندارد و از این رو، برخاست و رفت.

پس از خروج عمر، آن حضرت صلی الله علیه و آله برای سومین مرتبه گفت: برادر و همراه مرا را فرا خوانید.(26) ام سلمه گفت: منظورش علی علیه السلام است، او را فرا خوانید و دنبال دیگری نروید. پس علی علیه السلام را فرا خواندند. وقتی حضرت علی علیه السلام نزدیک شد، پیامبر به او اشاره کرد که نزدیکش برود. علی خم شد و سرش را نزدیک دهان آن حضرت برد. پیامبر مدتی طولانی با او نجوا کرد. سپس علی علیه السلام در گوشه ای نشست تا آن حضرت به خواب رفت.

از علی علیه السلام پرسیده شد: ای اباالحسن، پیامبر صلی الله علیه و آله با تو چه می گفت؟ پاسخ داد: هزار درِ علم را به روی من گشود که هر دری هزار در دارد،(27) و مرا به چیزی وصیت کرد که به خواست خدا آن را انجام خواهم داد.

پس از مدتی رسول خدا صلی الله علیه و آله چشم هایش را گشود و به علی علیه السلام فرمود: «ای علی، سر مرا در دامنت قرار ده، همانا امر الهی رسیده است. پس از آن که جان به جان آفرین تسلیم کردم، دست بر صورتم بکش و آن را بر صورت خود بکش. سپس مرا رو به قبله کن و انجام کارهای مرا به عهده بگیر.(28) وقتی که از دنیا رفتم، مرا غسل بده و هنگام غسل، عورت مرا بپوشان؛ زیرا هیچ کس آن را نمی بیند، مگر این که نابینا می شود.(29) و پیش از همه بر من نماز بخوان و از من جدا نشو تا مرا به خاک بسپاری و از خدای متعال کمک بخواه(30) و مرا در همین جا دفن کن و قبرم را به اندازه چهار انگشت از زمین بالاتر قرار بده و مقداری آب بر آن بپاش.»(31)

و أبیض یستسقی الغمامُ بِوجهه ثمال الیتامی عصمةً للأرامل
لحظاتی بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله به هوش آمد و این شعر را شنید. با صدای آهسته ای فرمود: دخترم، این گفته عمویت ابوطالب است. آن رانگو، بلکه این را بگو: «و ما محمّدٌ الاّ رسولٌ قدْ خلَت مِن قبلِهِ الرُّسُل أَفَإِن مات أَو قُتِل انقَلَبْتُم علی أعقابِکُم» (آل عمران: 144)؛ همانا محمد، پیامبری همانند پیامبران دیگر است. آیا اگر از دنیا رفت یا شهید شد، به گذشته خود باز می گردید؟

حضرت فاطمه علیهاالسلام به شدت گریست. آن حضرت اشاره کرد که به او نزدیک شود. فاطمه علیهاالسلام به او نزدیک شد. پیامبر صلی الله علیه و آله سخنانی را در گوش او گفت که چهره اش شکوفا گردید!

بعدها از فاطمه علیهاالسلام پرسیده شد: رسول خدا صلی الله علیه و آله چه چیزی به تو گفت که حزن و اندوهت برطرف گردید و چهره ات شاداب شد؟ فرمود: او به من مژده داد که من اولین نفر از اهل بیت هستم که به او ملحق می شوم و مدت زیادی طول نمی کشد که از پس او می روم و همین مرا خوش حال کرد.(32)
حسن و حسین علیهماالسلام برخاستند و در حالی که گریه و زاری می کردند، پیش آمدند و خود را روی بدن رسول خدا انداختند. علی علیه السلام می خواست آن ها را دل داری دهد و از بدن پیامبر صلی الله علیه و آله جدا کند که آن حضرت به هوش آمد و چشمانش را باز کرد و فرمود: «علی جان، اجازه بده که آن ها را ببویم و آن ها مرا ببویند؛ از آن ها توشه برگیرم و آن ها از من توشه برگیرند. آگاه باشید که این دو پس از من مظلوم واقع می شوند و ظالمانه به قتل می رسند.»

سپس سه مرتبه فرمود: «لعنت خدا بر کسی که به آن ها ظلم کند.»(33) (34)

علی علیه السلام دست هایش را به صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله مالید و سپس آن ها را بر صورتش مالید و چشم های آن حضرت صلی الله علیه و آله را بست و او را به سوی قبله کرد و ازارش را بر بدنش کشید. آن گاه برخاست تا امور کفن و دفن را انجام دهد.(35) (36)

ادعای عجیب

ابن اسحاق، از زهری، از سعید بن مسیّب، از ابی هریره روایت کرده است: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد، عمر بن خطاب برخاست و گفت: عده ای گمان می کنند که رسول خدا فوت کرده است، در حالی که به خدا قسم، رسول خدا فوت نکرده است، بلکه پیش پروردگار خود رفته است؛ چنان که موسی بن عمران پیش خدا رفت و پس از غیبت چهل روزه به میان قوم خود بازگشت، در حالی که آن ها گمان کرده بودند او از دنیا رفته است!، به خدا قسم که رسول خدا، حتما مراجعت می کنند؛ چنان که موسی مراجعت کرد. دست و پای کسانی که گمان می کنند رسول خدا فوت کرده است، باید قطع شود.
وقتی این خبر به ابوبکر رسید، پیش آمد تا جلوی در مسجد رسید، در حالی که عمر مشغول صحبت با مردم بود و متوجه حضور او نشد. او وارد حجره عایشه شد که جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله در گوشه ای از آن نهاده شده و بُرد قرمز رنگی بر روی آن کشیده شده بود. ابوبکر پارچه را کنار زد و صورت پیامبر را بوسید. سپس پارچه را برگرداند و از حجره خارج شد، در حالی که عمر هنوز با مردم سخن می گفت. ابوبکر او را مورد خطاب قرار داد و گفت: ای عمر، تو را به پیامبر ساکت باش، اما عمر می خواست که همچنان صحبت کند!، ابوبکر رو به مردم کرد و پس از حمد و ثنای الهی، گفت: ای مردم، آگاه باشید که هر کس محمد را می پرستیده، محمد فوت کرده است و هر کس که خدا را عبادت می کرده، همانا او زنده است و هرگز نمی میرد. سپس این آیه را خواند: «و ما محمّدٌ الاّ رسولٌ قدْ خلَت مِن قبلِهِ الرُّسُل أَفَإِن ماتَ أَو قُتِل انقَلَبْتُم علی أعقابِکُم وَ مَن یَنْقَلِبْ علی عَقَبَیه فلَن یضُرَّ اللّهَ شیئا و سیجزی اللّه الشّاکرین»(آل عمران :144)؛ محمد، جز فرستاده ای که پیش از او هم پیامبرانی آمده و گذشته اند نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمی گردید؟ و هر کسی از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی رساند، و به زودی خدا سپاسگزاران را پاداش می دهد.

عمر که گویی نمی دانست، این آیه نازل شده است، از تعجب دهانش باز ماند.(37) (38)
شیخ صدوق نیز در خصال با اسناد خود از حضرت علی علیه السلام روایت می کند: «مصیبت رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله چنان بار سنگینی بر دوش من گذاشت که گمان می کردم اگر آن را بر کوه ها حمل کنند، طاقت حمل آن را نداشته باشند! اهل بیتم را می دیدم که شیون و زاری می کردند و قدرت مهار خویش را نداشتند و نمی توانستند این بار مصیبت را حمل کنند. شیون و زاری، صبر آن ها را تمام کرده و عقل آنان را از کار انداخته بود؛ هوش و درک از سرشان رفته بود و چیزی نمی شنیدند و نمی فهمیدند. سایر مردم نیز برخی تسلیت گویی کرده و اهل بیت را به صبر دعوت می کردند و بعضی همراه با آنان گریه و شیون و زاری می کردند. در چنین اوضاعی، خود را به صبر در مصیبت رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله دعوت کردم و سکوت اختیار کرده، مشغول تجهیز، تغسیل، حنوط و تکفین آن حضرت شدم.»(39)

انجام امور کفن و دفن

شیخ مفید در ارشاد انشا می کند: «هنگامی که علی علیه السلام می خواست بدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را غسل بدهد، فضل بن عباس را فراخواند تا آب را برای غسل دادن به او برساند و بر حسب وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله چشم های او را بست. سپس پیراهن آن حضرت را از یقه تا پایین پاره کرد و به غسل و حنوط و تکفین آن حضرت پرداخت.»(40) (41)(42)
(43)

نماز بر جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله

مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام روایت کرده است: عباس پیش امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و عرض کرد: یا علی، مردم جمع شده اند تا یکی برای آن ها امامت کند و بر جنازه پیامبر صلی الله علیه و آله نماز بخوانند و او را در بقیع دفن کنند.

امیرالمؤمنین خارج شد و فرمود: «ای مردم، رسول خدا در زمان حیات و مماتش مقدّم بر ماست. او فرموده است: من در همان جایی که قبض روح می شوم، دفن گردم.(44) از رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان صحّت و سلامتی اش شنیدم که می فرمود: آیه “إنَّ اللّهَ و ملائکَتَهُ یُصلّونَ علَی النَّبیِّ یا ایُّها الذین آمنوا صلُّوا علیه و سلِّموا تسلیما” (احزاب: 56) بر من نازل شده است تا پس ازآن که جان به جان آفرین تسلیم کردم، بر من خوانده شود.»

سپس به مردم دستور داد ده تا، ده تا به حجره وارد شوند و این آیه را بر حضرت قرائت کنند. آنان وارد شدند و دور جنازه آن حضرت ایستادند و حضرت امیرالمؤمنین وسط ایشان ایستاد و آیه فوق را خواند و سپس دیگران این آیه را تکرار کردند تا این که اهل مدینه و اطراف آن بر حضرت صلی الله علیه و آله صلوات فرستادند.(45) (46)

به خاکسپاری رسول خدا صلی الله علیه و آله

در این میان، رسم اهل مکّه بر این بود که لَحَد را در وسط قبر می کندند و ابوعبیده جرّاح برای آن ها قبر می کند، و اهل مدینه لَحَد را در گوشه قبر می کندند و ابوطلحه، زید بن سهل انصاری برای آن ها قبر می کند. عباس گفت: خدایا، خودت نوع قبر را برای پیامبرت انتخاب کن. آن گاه دو نفر را به دنبال ابوعبیده و ابوطلحه فرستاد تا هر کدام را که زودتر پیدا کردند، بیاورند. آن ها ابوطلحه را زودتر پیدا کردند و آوردند و او قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله را حفر کرد.

هنگام دفن جنازه، انصار، که در اطراف حجره بودند، با صدای بلند گفتند: یا علی، تو را به خدا قسم می دهیم که نگذار حق ما در قبال رسول خدا ضایع شود. یکی از ما را داخل قبر ببر تا توفیق شرکت در خاک سپاری رسول خدا صلی الله علیه و آله را از دست ندهیم.(47) (48) (49) (50)(51) (52)(53)

آزمایش الهی

شیخ مفید می گوید: در حالی که علی علیه السلام بیلی در دست داشت و مشغول ریختن خاک در قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، مردی پیش او آمد و عرض کرد: مردم با ابوبکر بیعت کردند. در این میان، «طُلَقاء» (آزاد شدگان به دست پیامبر در روز فتح مکّه) به سرعت با او پیمان بستند؛ زیرا خوف داشتند که شما از راه برسید! انصار نیز به خاطر اختلافاتشان دچار ذلّت و خواری شدند!

علی علیه السلام با شنیدن این خبر، بیل را بر زمین گذاشت و در حالی که به آن تکیه کرده بود، فرمود: “الم. اَحَسِبَ الناسُ أنْ یُترکَوا اَنْ یقولوا آمنّا و هم لا یفتنون و لقد فتَنّا الذین من قبلِهم فلیعلمنّ اللّهُ الذین صدقوا و لیعلمنَّ الکاذبین ام حَسِبَ الذین یعملون السِّیئات ان یسبقونا ساءَ ما یحکمون” (عنکبوت: 14)؛ الف لام میم. آیا مردم پنداشتند همین که گفتند ایمان آوردیم، رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند. و به یقین، کسانی را که پیش از اینان بودند، آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند، معلوم دارد، و دروغگویان را نیز معلوم دارد. آیا کسانی که کارهای بد می کنند، می پندارند که بر ما پیشی خواهند جست؟ چه داوری بدی می کنند.»(54)
••• پی نوشت ها

1 نهج البلاغه، خطبه 23.

2 شیخ مفید، ارشاد، ج 1، ص 189.

3 إربلی، کشف الغمّة، ص 14.

4 محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 200.

5 اربلی، پیشین، ص 15.

6 سیره ابن هشام، ج 2، ص 642.

7 منابع اهل سنّت تاریخ بستن پرچم را 26 صفر تعیین کرده اند و چنان که ذکر شد آنان تاریخ وفات پیامبر را روز 12 ربیع الاول می دانند.

8 ابن اسحاق، سیره، ج 4، ص 299301.

9 واقدی، مغازی، ج 3، ص 117120.

10و11 یعقوبی، تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 113.

12 شیخ مفید، پیشین،ج1،ص 179181.

13 همان، ج 2، ص 183184.

14 شیخ مفید این حدیث را برای اولین بار در این جا بیان می کند و در منابع دیگر ما وجود ندارد و آنچه در کتاب های اعلام الوری، ج 1، ص 264؛ قصص الانبیاء قطب راوندی، ص 357 و مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 291 آمده، از او نقل گردیده است.

15 مطلب به همین صورت از شیخ مفید در بحارالانوار، ج 22، ص 466 نقل شده است و در ج 21، ص 409 به نقل از المنتقی، تألیف کازرونی آمده است: آن حضرت همراه ابی مویهبه به سوی بقیع رفت. و او آن را از سیره ابن اسحاق، ج 4، ص 292 نقل کرده است و شیخ صدوق در أمالی خود، ص 226، حدیث 11 آن را از امام صادق علیه السلام از پدرش به نقل از جدش روایت کرده است.

16 شیخ مفید، پیشین، ج 2، ص 181 و مثل همین را ابن اسحاق در سیره، ج 4، ص 291292 از عبدالله بن عمرو بن عاص از ابی مویهبه، آزادشده رسول خدا، روایت کرده و گفته است که در شب، فقط عایشه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بود! گویی که ابی عاص نمی خواسته است نامی از علی علیه السلام ببرد. همچنین ابن اسحاق کلمه «فتنه ها» را در ضمن خطبه مسجدذکرکرده است:ر.ک: ج 4، ص 304.

17 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 182.

18 همان، ج 1، ص 182. ابن ابی الحدید معتزلی از استادش، یوسف لمعانی، نقل کرده است: پیامبر اکرم چنان که روایت شده است فرمود که یکی نماز را بخواند و کسی را تعیین نکرد و این نماز، نماز صبح بود. اما علی علیه السلام می فرمود: عایشه به بلال دستور داد که پدرش را صدا بزند تا برای مردم نماز بخواند. علی علیه السلام این مطلب را بارها در خلوت برای اصحاب خود نقل می کرد و می فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله به آن دو می فرمود: شما همانند زنانی هستید که یوسف را به زندان فرستادید؛ زیرا آن دو هر کدام درصدد بودند که پدر خودشان را نایب پیامبر صلی الله علیه و آله قرار دهند و پیامبر با کنار رفتن ابوبکر از محراب، نماز را از اول شروع کرد. (شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 197)

19 شیخ مفید، پیشین،ج 1،ص 182183 / سید مرتضی، الشافی، ج 2، ص 158161 / تلخیص الشافی، ج 3، ص 2832 / ر.ک: المسترشد، چ محمودی، ص 118146. طبری از عایشه روایت کرده است که ابوبکر به نیابت از پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواند. (تاریخ طبری، ج 3، ص 197)

20 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 184.

21 همان، ج 1، ص 285 / شیخ صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 198، باب 131، حدیث 1، از امام باقر علیه السلام و حدیث 2 و 3 از زید بن علی علیه السلام / همو، أمالی، حدیث 1244، از علی علیه السلام .

22 شیخ صدوق، أمالی، ص 505، حدیث 6. نزدیک به همین معنا در کشف الغمة، ج 1، ص 17، از کتاب ثعلبی از ابن مسعود نقل شده است و در آن می گوید که گفت وگو کننده با پیامبر صلی الله علیه و آله ، ابوبکر بوده است. در حالی که طبری در تاریخ خود، ج 3، ص 191 192، شبیه همین خبر را از ابن مسعود نقل کرده که گفت وگو کننده، خود ابن مسعود بوده است!

23 طبرسی مثل همین را در الاحتجاج، ج 1، ص 89 آورده، اما در آن آمده است: آن حضرت صلی الله علیه و آله بر یکی از ستون های مسجد تکیه نمود و خطبه را ایراد کرد.

24 شیخ مفید، أمالی، ص 4547.

25 همان، ص 53، حدیث 15، به نقل از امام باقر علیه السلام .

26 شیخ مفید، ارشاد، ج 1، ص 186 / طبری، پیشین، ج 3، ص 196.

27 مثل همین روایت در امالی شیخ صدوق، ص 508509، حدیث 6 از ابن عباس آمده است.

28 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 185 186.

29 همان، ج 1، ص 181182، این خبر در أمالی شیخ طوسی، ص 660، حدیث 1365به نقل ازامام صادق علیه السلام آمده است.

30 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 186.

31 محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 450، به نقل از امام باقر علیه السلام .

32 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 187 / شیخ طوسی، امالی، حدیث 316 / بخاری، صحیح، ج 6، ص 12 / مسلم، صحیح، ج 4، ص 1904 / ترمذی، صحیح، ج 5، ص 361.

33 شیخ صدوق، امالی، ص 508509، ذیل حدیث 6.

34 شیخ طوسی، أمالی، ص 600 602، حدیث 1244، از زید بن علی و امام باقر، ازپدرش،از جدّش، از علی علیه السلام . همچنین به نقل از علی علیه السلام در کشف الغمّه، ج 1، ص 17، از کتاب ابی اسحاق ثعلبی آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله حسن و حسین علیهماالسلام را فراخواند و آن دو را می بوسید و می بویید و در حالی که اشک از چشمانش روان بود، لب های آن ها را می مکید.

35 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 187 / نهج البلاغه، خطبه 197. ابن اسحاق در سیره اش از ابن زبیر، از عایشه نقل کرده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در حجره من و در حالی که سرش بین سر و سینه من بود، قبض روح شد و من برخاستم بر سر و صورتم می زدم! (ج 4، ص 305) که این مخالف سخن امام علی علیه السلام می باشد.

36 تفسیر عیّاشی، ج 1، ص 209، حدیث 166.

37 ابن اسحاق، پیشین، ج 4، ص 305

38 همان، ج 4، ص 311.

39 شیخ صدوق، ر.ک: خصال، ج 1، ص 370371، از امام باقر علیه السلام و از محمدبن حنفیه / اختصاص، ص 164.

40 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 178 / ابن اسحاق در سیره، ج 4، ص 312 از عکرمه، از ابن عباس روایت کرده است: کسانی که غسل آن حضرت را عهده دار شدند، عبارت بودند از: پدرش عباس و برادرانش فضل و قثم و علی بن ابی طالب و اُسامه و شقران، از موالی رسول خدا صلی الله علیه و آله به این صورت که علی علیه السلام او را بر سینه اش تکیه داده بود و بدن او را از زیر لباس هایش غسل می داد و اسامه و شقران آب می ریختند و عباس و فرزندانش، فضل و قثم بدن او را همراه با علی، می چرخاندند.

41 محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج 4، ص 339، حدیث 2 / شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 334، حدیث 9594 / شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 3، ص 16.

42 محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج 1، ص 330، حدیث 6 و ج 3، ص 143، حدیث 2 / شیخ طوسی، تهذیب، ج 1، ص 291، حدیث 850 / ابن اسحاق، سیره، ص 4، ص 113. و از او از پدرش، از جدّش امام سجاد علیه السلام ، و از زهری از امام سجاد علیه السلام و در تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 114 نیز نقل شده است.

43 شیخ مفید، امالی، ص 102 / سید رضی نیز آن را در نهج البلاغه، خطبه 235 روایت کرده است. ابن اسحاق جمله اول آن را در سیره، ج 4، ص 313 نقل کرده است. در مسند، ابن حنبل، حدیث 228؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج 1، ص 571؛ امالی محمد بن حبیب (م 245 ه.ق) و أمالی ابراهیم نموی (م 311 آمده است.

44 محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 451، حدیث 37.

45 محمدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج 1، ص 450451، حدیث 35 و 38 / ابن اسحاق، سیره، ج 4، ص 314.

46حلبی،مناقب آل ابی طالب،ج1،ص 297.

47 شیخ مفید، ارشاد، ج 1، ص 188. ابن اسحاق در سیره، ج 4، ص 312، از ابن عباس روایت کرده است: أوس به هنگام غسل، این جملات را گفت و در غسل دادن حضرت صلی الله علیه و آله شرکت داده شد! سپس همین خبر را هنگام دفن، ذکر کرده است. در این صورت، آیا این کار، دو بار تکرار شده است؟! این در حالی است که او می گوید: این کار در نیمه شب انجام شده است و در جای دیگر می گوید: این کار در نیمه شب چهارم انجام گرفته است! (ج 4، ص 314)دراین صورت، آیا درخواست أوس وپاسخ به درخواست وی و داخل شدنش در دل شب بوده است؟!

48 شیخ مفید، پیشین، ج1،ص 188

49 همان، ج 1، ص 188.

50 محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج 3، ص 197، حدیث 3.

51 همان، ج 3، ص201، ح 2 و ج 4، ص 548 / شیخ طوسی تهذیب،ج1، ص 461.

52 ر.ک: قرب الاسناد،ص 136، ح 555.

53 یعقوبی، پیشین، ج 2، ص 114.

54 شیخ مفید، پیشین، ج 1، ص 189.

نویسنده: حسین علی عربی
منبع: مجله معرفت، شماره 65
کلید واژه های مرتبط: وفات پیامبر (ص) ، خلافت ، خلیفه ، غصب خلافت