نقش قبیلۀ قریش در دورکردن حضرت علی(ع) از خلافت اسلامی

نقش قبیلۀ قریش در دورکردن حضرت علی(ع) از خلافت اسلامی
چکیده
قبیلۀ قریش در آستانۀ ظهور اسلام مهم‌ترین قبیلۀ عرب بود و درمیان سایر قبایل نفوذ داشت. این نفوذ بعد از ظهور اسلام هم ازبین نرفت و تأثیراتی بر جامعۀ اسلامی گذاشت. بااینکه رسول خدا(ص) و امیرالمومنین(ع) خود از بنی‌هاشم قریش بودند، ازدست قریش متنفذ اذیت و آزار بسیاری دیدند. افراد متنفذ طوایف مختلف قریش به‌جهت غرور و جایگاه مهمی که دربین اعراب داشتند و به‌علت انتظارات بالا و اینکه امام علی(ع) در دوران رسول‌الله(ص) قهرمانانشان را کشته بود و هم به‌ این دلیل که امام(ع) آنان را با دیگران برابر می‌‌دید و برای آنان اعتباری بالاتر از دیگران قائل نبود، مدام علیه حضرت علی(ع) کارشکنی می‌‌کردند، تا آنجا که ابتدا از خلیفه‌شدن ایشان ممانعت کردند و پس از رسیدن آن بزرگوار به خلافت، به‌فکر تضعیف قدرتش بودند و بیشترین نقش را در این زمینه داشتند.
در این مقاله، با روش تحلیلی ـ توصیفی، به این پرسش پاسخ داده شده است که قریشیان چه نقشی در دورکردن امام علی (ع) از خلافت اسلامی داشتند.
نویسنده: علی‌اکبر عباسی
منبع: پژوهش نامه علوی، شماره 6، زمستان 1391
کلید واژه های مرتبط: قریش، خلافت، مکه، بنی‌‌هاشم

بيست و پنج سال سكوت نگاهى به فرايند سكوت اميرمؤمنان(عليه السلام) در روزگار جانشينان خلفاى سه‌گانه

بيست و پنج سال سكوت نگاهى به فرايند سكوت اميرمؤمنان(عليه السلام) در روزگار جانشينان خلفاى سه‌گانه
مقدمه

آنگاه كه آسمان مدينة النّبى در غروب غمين زندگانى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)سراسيمه پيكر گرامىاش را وانهاد و به شتاب، پذيراى سايههاى ماتم افزاى «سقيفه» گشت و آنگاه كه ديدگان ماتمزده بنىهاشم به دور از پناهى استوار و در كمينگاه انتقامجويان، دهشت را بارور شد همان زمان، آغاز عصرى از زندگانى على(عليه السلام)، ايمان آورنده نخست و يگانه شايسته خلافت، بود كه در نقل ناقلان و گفتار محاوران به دوران «سكوت» نام يافت. بدينسان، كرانههاى تاريخى آن دوران كه «مظلوميت» را پيام مىداد در سكوت و تحريمى فراگير از سوى تاريخنگاران، در هالههاى ابهام فرو مىرفت و تاريخنگرى عرصههاى حسّاس آن دوره را سخت به پيچيدگى مىآميخت. انگيزهها و زمينههاى تحميل «بيست و پنج سال سكوت» و رمز و راز پذيرش آن از سوى امير مؤمنان(عليه السلام) گسترهاى وسيع از مباحث تاريخ صدر اسلام را در بر داشته و برانگيزنده مسائلى چند بوده كه هرگونه رهيافتى بر آنها پديدآور نگرشى خاص بر سيره على بن ابىطالب(عليه السلام)خواهد بود.

اينكه «على(عليه السلام) با تحمّل اين سكوت ناخواسته، چگونه ارتباطى را با جامعه اسلامى پيشه ساخت» پرسشى زاده از ابهام حقيقت اين سكوت و زاينده مسائل بنيادين ديگر است.

در اين نگارش، اميد آن داريم تا با گذرى به اختصار، ماهيت رخدادهاى دوران بيست و پنج ساله سكوت امام(عليه السلام) را كشف نماييم و بر چهرههاى اين سكوت آگاهى يابيم. ناگفته پيداست كه ورود به جزئيات حوادث عصر ياد شده در فرصت اين سطور نمىگنجد و بررسى كامل اين مسأله از عهده راقم برون است. از اينرو، با مرورى گذرا بر اين وقايع، برآنيم تا به دور از هرگونه پيش فرض، بر نگرشى تاريخى بسنده نماييم.

دوران سكوت

سكوت بيست و پنج ساله اميرمؤمنان(عليه السلام)، كه از زمان رحلت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در سال يازدهم هجرى آغاز شد و تا هنگام پذيرش خلافت از سوى على(عليه السلام) در سال 35 هجرى ادامه يافت، زندگانى آن حضرت در دوران خلافت خلفاى سهگانه ـ ابوبكر، عمر و عثمان ـ را در بر مىگيرد.

ماهيت «سكوت»، كه واژهاى برخاسته از جريانات اين دوره از حوادث اسلام است، در سنجش با دوران پيشين و پسين تاريخ زندگى امير مؤمنان(عليه السلام) آشكار مىگردد.1

چهره حاضر و سختكوش على(عليه السلام) در طول 23 سال تبليغ آيين اسلام ـ از بعثت تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ آكنده از افتخاراتى است كه با وجود تمامى نيرنگهاى مسلّط بر نگارش وقايع، توانسته است شايستهترين نماى اسلامى را بر جاى نهد: تربيت يافته رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه در كودكى ـ به يوم «انذار» ـ آشكارا، پشتيبانى خويش را از رسالت نبى(صلى الله عليه وآله) اعلان مىنمايد، «ليلة المبيت» را چون شبهاى سخت «شعب ابوطالب» با مباهات به صبح مىآورد و نظاره تاريخ را بر پهنههاى بدر، احد، خندق، خيبر و چون آن به حيرتى سخت وامىدارد و آنك «غدير» تمامْ گواه الهى بر شايستگيهاى على(عليه السلام)است.

تاريخ پر تكاپوى اسلام همراه با رحلت جانكاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شاهد سازش سايههايى تار در سقيفه مىگردد و «سقيفه»، مبدأ انحرافِ جايگاه «هدايتگرى» امت اسلام، «سكوت» را آغاز مىدهد. در امتداداين جويبار، بايد پيگير سلسله امورى باشيم كه با چهره مديريت برتر،2 تغيير موازين اسلامى و احياى معيارهاى جاهلى را تعقيب نموده است.

پذيرش خلافت از سوى امير مؤمنان(عليه السلام) به سال 35 هجرى را پايانى بر اين سكوت دانستهاند، چونان كه از آن پس به افشاى حقايق پرداخته و ديرينه انحراف مديريت اسلامى را از مسير صحيح آن اشارت فرموده است. اين بخش از افشاگريهاى به ثبت آمده، كه به وسيله شخصيت مظلوم اين دوران انجام پذيرفته، خود رهگشايى ارجمند در زدودن جلوههاى ابهام از آينه «سكوت بيست و پنج ساله» تواند بود.

دستاورد سكوت

پيش از آنكه بتوان به تبيين ماهيت سكوت امام(عليه السلام) و شرح ابعاد آن پرداخت، بررسى كوتاهى از اوضاع جامعه اسلامى در دوران پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) لازم است. همچنين نوبنيادى اين جامعه و وجود رقيبان كينهتوزى كه در پى توشهبردارى از دام اختلاف بودهاند شايسته توجه است.

رشد سريع اسلام و گرايش قبايل عرب بدين «قدرت» نوين در زمانى كوتاه ـ پس از فتح مكه تا سال يازدهم هجرى ـ مجال آشنايى ژرف با مكتب اسلام و تعاليم آن را از قبيلههاى تازه مسلمان ربوده بود; تا آنجا كه مدينه، شهر مركزى اسلام، در نگاه ايشان بيش از آنكه جلوهگاه رسالت باشد، چشمانداز قدرت به شمار مىرفت. از اينرو، به دليل عمق نيافتن چنين گرايشهايى به اسلام، هرگونه نزاع و اختلاف ناچيز داخلى مىتوانست زمينههاى ارتداد بسيارى از نومسلمانان را در پى آورد. در اين ميان، با رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) انصار و شمارى از مهاجران با ناديده انگاشتن جانشينى «منصوص» امير مؤمنان(عليه السلام)، در يك مواجهه پرخطر، سقيفه را عرصه رقابتى بس هراسانگيز قرار دادند و سرانجام با غافلگيرى انصار، ابوبكر برنده گوى خلافت گرديد.3

سيماى تهديدآميز جناح ابوبكر4ـ كه بيشتر در شخصيت خليفه دوم جريان مىيافت5 و به دور از هرگونه استنادى به عقل و شرع و تنها با تكيه بر برترى نژادى قريش انجام مىگرفتـ سبب مىگشت تا برخوردى جدّى و مستقيم از سوى على(عليه السلام) به فروپاشى حكومت نوپاى اسلامى و حذف نام رسولالله(صلى الله عليه وآله) بينجامد.6 افزون بر اين، فرصتطلبى شكست خوردگانى چون ابوسفيان بر وخامت اوضاع مىافزود و مجال مخالفت صريح را از على(عليه السلام) مىربود. اين روند، كه تثبيت پايههاى زمامدارى قريش را فراهم مىنمود، اميرمؤمنان(عليه السلام)را وامىداشت تا دعوت معدود ياران خويش را به برگزارى نهضت اجابت نگويد و بفرمايد: «اكنون زمان آن نيست.»7

شمار حاميان راستين على(عليه السلام) چنان نبود كه امكان اقدام سريع قاهرانه را فراهم آورد و يا در فرجام آن، حمايتى قاطع را به انجام رساند و سركوب اين گروه كمشمار از سوى حاكميت مسلط، خود مىتوانست نقش اصلاحگر و هدايتبخش ايشان را نيز از جريانات آينده حذف نمايد. همچنين وقوع جنگى مهيب در ميان برادران مسلمان پيامدى بازدارنده از اقدام مسلحانه جناح بنىهاشم بود.8

على(عليه السلام) به گلايه، از كاستى ياوران اظهار مىدارد: «اگر چهل تن حمايتگر با عزم مىيافتم سكوت نمىكردم»9 و نيز مىفرمايد: «پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در كار خويش انديشيدم، در برابر صفآرايى قريش، جز اهل بيت(عليهم السلام) خود يار و ياورى نديدم. لذا، به مرگ آنان راضى نشدم و با چشمى خاشاك رفته، ديده فرو بستم و با گلويى استخوان مانده نوشيدم و بر گرفتگى راه نَفَس و حوادث تلختر از زهر صبر نمودم.»10 همچنين على(عليه السلام) در اشاره به اوضاع سياسى و اجتماعى جامعه اسلامى و خطر هلاكتآفرين هرگونه اختلافى، مىفرمايد: «هنگامى كه خداوند پيامبر خود(صلى الله عليه وآله) را قبض روح كرد قريش با خودكامگى، خود را بر ما مقدّم شمرد و ما را از حقّمان بازداشت ولى من ديدم كه صبر و بردبارى بر اين كار بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و ريختن خون آنان است; زيرا مردم به تازگى اسلام را پذيرفته بودند و دين مانند مشكى سرشار از شير بود كه كف كرده باشد و كمترين سستى آن را فاسد مىكرد و كوچكترين فرد آن را واژگون مىساخت.»11

بدين ترتيب، على(عليه السلام) به منظور حفظ كيان اسلام، در مقابل غصب خلافت، سكوت را برگزيد. اين سكوت با تحصّن على(عليه السلام) و ياوران اندك او در بيت فاطمه(عليها السلام) به آغاز رسيد و با سلب حضورى شايسته «جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)» از آن حضرت توسط خلفا تداوم يافت.

فراموشى فضايل

افزون بر جلوگيرى از «ولايت» على(عليه السلام)، كه سرسختترين رقيب جناح حاكم شمرده مىشد، زمامداران نه تنها در انجام مناصب اجرايى و نظامى از آن حضرت بهره نجستند، بلكه كتمان فضايل علىبن ابىطالب(عليه السلام) و حذف سياسى آن چهره شكوهمند اسلام هدف بنيادين ايشان به شمار آمد. به گزارش تاريخنگاران، در مشاورهاى ميان ابوبكر و عمروعاص، خليفه رأى او را در باره سركوب طليحهـ مدّعى دروغين پيامبرىـ به وسيله على(عليه السلام) جويا مىگردد و عمرو به پاسخى كوتاه مىگويد: «مطيع تو نخواهد بود» و سرانجام خالدبن وليد به فرماندهى سركوب تعيين مىشود.12

سياست به كارگماشتن مديران نظامى اموى، كه توسط دو خليفه پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اجرا در آمد، در زمان عثمان، به اوج خود رسيد و در سيرى طرح ريزى شده، به فراموشى سپردن شخصيت درخشان علىبن ابيطالب(عليه السلام) و ديگر صحابه راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله) را فراهم نمود. اين روند حتى دامنگير حمايتگران اهل بيت(عليهم السلام) نيز بوده، چنان كه عمر با استناد به اينكه خالد بن سعيد بن عاص از تحصّنكنندگان در بيت فاطمه(عليها السلام) و خواستار خلافت على(عليه السلام) بوده است، خليفه اول را از تعيين او به فرماندهى سپاهيان گسيل به شام منصرف مىسازد.13 بر اساس گزارش گِرانى از مسعودى، در كتاب مروج الذهب و معادن الجوهر، پس از آنكه كارگزار عمر در منطقه حَمَض14 در مىگذرد، خليفه در خطابى به عبدالله بن عباس، با وجود آنكه وى را شايسته جايگزينى خوانده است، چنين گويد: «بيم آن دارم كه آنچه مرا فرا خواهد رسيد بر من وارد آيد15 و در آن حال، تو بر سركار بوده باشى. پس جماعت را به سوى خودتان فراخوانى و به سوى شما غير از خودتان نگرايد; كه ديدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مردمان را به كار مىگمارد و شما را وامىنهاد. به خدا سوگند، بجز اين نديدم. به خدا سوگند، نمىدانم كه چرا رسولخدا(صلى الله عليه وآله) شما را به كار نمىگماشتـ در حالى كه شايسته «عمل» شماييدـ يا از آنكه شما در جايگاه كارگزارى، بيعتى به هم رسانيد و آنگاه سرزنش و نكوهشى از پى آيدـ كه آن ناگزير از نكوهش استـ مىهراسيد و من در باره تو از اين امر آسودهام. حال رأى تو چيست؟» ابن عباس نپذيرفت و چنين دليل آورد: «اگر براى تو كار كنم و همانچه كه در باطن توست به جاى باشد از پليدى در نگاه تو آرامى نمىيابم.» آنگاه خليفه بدو مىگويد: «پس راهنماى من باش.» ابن عباس پاسخ مىدهد: «اعتقادم بر آن است كه به كار گمارى آنچه را كه صحيح مىشمارى و برايت صواب است.»16

با نگرشى كوتاه بر ماجرايى كه به نقل آورديم، درمىيابيم با وجود آنكه خليفه دوم بر شايستگىهاى بنىهاشم و انگيزش ايشان بر فراهم آوردن «بيعت» اعتراف مىنمايد، همچنين مىكوشد تا كنار نهادن ايشان را از انجام امور به دوران رسالت سابقهمند نمايد و در پايان، با حفظ چهره «مشورتى» بنىهاشم، كتمان نقش خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در پوششى همهپسند درآورد.

البته گمان آن مىرود كه در اين ميان، بلنداى جايگاه اسلامى على(عليه السلام) و همچنين نيازمندى خلفا به آن حضرت در اداره امور جامعه سبب مىگشت تا با برگزارى مشورتهايى، راه مراعات سياسى را بپيمايند17 و چه بسا پيشنهاد عمر مبنى بر اداره نبرد با ايران توسط علىبن ابىطالب(عليه السلام) در همين راستا بوده باشد. با اينهمه، قريشيان حاكم نه تنها آهسته آهسته كار را به فراموشى فضايل آن چهره بزرگ اسلامى كشانيدند، بلكه تا انجام لعن و نفرين بر «اخوالرّسول»(عليه السلام) پيش تاختند18 و شگفت آنكه امام(عليه السلام)، خود، برخاسته از نگرش وسيع سياسى، رواج اين سبّ و نفرين را پيشبينى كرده بود.19

كتمان شخصيت والاى امير مؤمنان(عليه السلام) نه تنها بدان جهت بود كه خلفا مطرح بودن آن حضرت را تهديدى سهمگين بر حاكميت خويش مىانگاشتند، بلكه اين فرايند ريشه در حسادتها و كينههايى ديرپا نسبت به اين دليرمرد اسلام داشت كه در برافراشتن پرچم توحيد هيچگاه روى خوش به قريشيان مشرك ننموده بود.20

اعراب، على(عليه السلام) را قاتل عزيزان خود مىدانستند;21 خونهايى كه اگرچه در كنار محمد(صلى الله عليه وآله) و به انگيزه دينى ريخته شده بود اما در هر حال، از شمشير على(عليه السلام) چكيده بود. اين احساس، كينههايى عميق را نسبت به آن حضرت در پى داشت.22 محبوبيت اخو الرّسول در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز خاطر حسودان را مىآزرد. از اينرو، هماره مىكوشيدند تا ميان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) ايجاد رنجش نمايند، همچنان كه در حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) خواستگارى على(عليه السلام) از دختر ابوجهل را شايع نمودند23 و در غزوه تبوك، بغض رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را از اميرمؤمنان،(عليه السلام) كه به جانشينى در مدينه مانده بود، بر زبانها راندند.

نظر بدانكه ژرفاى سيماى «مظلوم» على(عليه السلام) در دوران بيست و پنج ساله به خوبى در ابعاد «فرايند فراموشى فضايل آن حضرت» نمايش تواند يافت، بسى شايسته است كه گذرى بر اين گزارشات بنماييم; گاه امام(عليه السلام) نيايش مىنمود: «بارالها، مرا در برابر قريش و كسانى كه ايشان را كمك كردند يارى فرما; چه آنان قطع رحم من كردند و مقام بزرگ مرا كوچك شمردند»24 و يا ديگرگاه مىفرمود: «من پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)همواره مظلوم بودهام.»25

آنگاه كه از اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره واكنش «عرب» نسبت به فرزندى بازمانده از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كه پسر باشد، پرسيده شد آن حضرت پرده از اسلام «مصلحتى» قريش برداشت و فرمود: «اگر قريش نام محمد(صلى الله عليه وآله)ـ پيامبر خداـ را وسيله دستيابى به رياست و نورد بامى به سوى شكوه و امارت نمىيافت پس از وفات پيامبر،(صلى الله عليه وآله) يك روز هم عبادت خدا نمىنمود.»26

بنا به تحليل ابن ابىالحديد، آن دو نفر على(عليه السلام) را پايين آوردند، عظمت او را از بين بردند و حرمتش را در ميان مردم شكستند تا بدانجا كه على(عليه السلام)به فراموشى رسيد; چون بيشتر نسلِ آگاه به ويژگيهاى على(عليه السلام) در ايام نبوّت، درگذشتند و ديگرانى كه على(عليه السلام) را تنها مسلمانى عادى مىانگاشتند، ولادت يافتند و در نهايت، از فضايلش، عموزادگى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، دامادى او و نوادههايش را پدر بودن باقى ماند و از بغض و انحراف قريش، آنچه كه درباره هيچكس واقع نگشته بود بر على(عليه السلام)روا شد.27

اين روند گاه به گونه تخريب شخصيت و زمانى هم در چهره ايجاد نفرت رخ مىنمود و هماره به وسيله فراهم آوردن شكاف در جبهه حمايتگران بنىهاشم بر تقويت آن تلاش مىشد. در اين راستا، خلفا از پرداخت «حق سكوت» نيز دريغ نورزيدند،28 حتى بر اساس گزارشى، كوشيدند تا با اجازه مشاركت ابنعباس در امر خلافت، انجمن مخالفان را به پراكندگى رسانند.29

بهانه‌جويى خليفه دوم از به كارگماشتن «طُلقا» و زادگان ايشان و ترك «صحابه»اى چون على(عليه السلام) به اسم والا بودن شأن ايشان از انجام آن امور30برخاسته از كينهاى ژرف است كه در ردّ جانشينى على(عليه السلام)از سوى عمرـ پس از شخص خليفه دومـ مبنى بر آنكه آن حضرت «شوخ طبع»(!) است،31برمىتابد. البته اين افترا از جانب خليفه، كه در بيان وصف على(عليه السلام) در هنگام تعيين شوراى خلافت32 به تكرار آمده، تنها در جهت تخريب شُكوه آن چهره الهى بوده است; شورايى كه از آغاز بنا به افشاى اميرمؤمنان،(عليه السلام) بدان منظور برگزار گشت كه آن بزرگوار در ميان جمعى قرار گيرد كه گمان برند آنان نيز همسنگ على(عليه السلام)مىباشند.33 همچنين هشدار خليفه دوم بر سعيدبن عاص بدينكه علىبن ابىطالب(عليه السلام) كشنده پدر او در روز بدر است34نمايشى از ايجاد كينه در دلهاى ديگران و ابعاد هراسانگيز آن مىباشد.

فرايند كتمان فضايل على(عليه السلام) تا بدانجاست كه چون جندببن عبدالله به عراق آمد و از برتريهاى على(عليه السلام) سخن راند به او گفتند «چيزى بگو كه به تو سودى (!) رساند»35 و چنان شد كه در ايام خلافت آن حضرت، از ميان صحابه «بدرى»،36 تنها شمارى بس ناچيز «غدير» را گواه گشتند37 و مدتى بعد، در هنگامه صفّين، سنجش «حق» نه بر محور على(عليه السلام)، بلكه بر اساس حضور عمّارـ صحابى بزرگـ38 انجام يافت كه به اظهار ابن ابىالحديد، اشتباهى در اين سنجش نبوده است، مگر از تلاش تمامى قريش در گمنامسازى على(عليه السلام) و كتمان فضايل او.39

سكوتى ناخواسته

تحميل بيست و پنج سال سكوتِ ناخواسته بر على(عليه السلام) به واقع، شرايطى بود كه خلفا در به ثبات رسانيدن موقعيت خود بر جبهه بنىهاشم تحميل كردند. مظلوميت على،(عليه السلام) كه جلوههايى از آن در اين سكوت بيست و پنج ساله پرتو مىافكند، داراى بسى زواياى نهفته است كه بنا به ملاحظات تاريخنگارى، نهان مانده و اگر نبود افشاگريهايى كه اميرمؤمنان(عليه السلام) در روزگار خلافت خويش به انجام رسانيد هيچگاه ستم و جفايى كه جفاكاران در دوران پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بر او رواداشتند به شكلى آكنده از ابهام نيز به آيندگان منتقل نمىگشت.

بىگمان، سكوت اميرمؤمنان(عليه السلام) نه به دلخواه خويش، بلكه به تحميل حاكمان وقت بوده است، چنان كه خود فرمود: «… هوشمندى گروهى و ضعف و خموشى ديگران به مردمان فهمانيده مىشد و ما از گروه ضعيفى كه آتش آنها به خاموشى گراييده و آوايشان بريده بود به شمار مىآمديم… .»40 به بيانى روشن، امام(عليه السلام) ناخواسته و تنها براى حفظ مصالح مسلمانان از حق مسلّم خود چشمپوشى نمود و پذيراى «صبر» گشت كه همين واژه برگرفته از بيانات آن حضرت41 شايستهترين نماى وضعيت ايشان و رهنمونى نيكو بر شناخت رمز سكوت بيست و پنج ساله و تبيين مرزهاى آن به شمار مىآيد.

آنچه بيش از همه شايسته توجه مىنمايد دشوارى اين سكوت و صبورى است كه اميرمؤمنان با بياناتى روشن يادآور آن گرديده; آنجا كه فرموده است: «صبر نمودم در حالى كه چشمانم را خاشاك و گلويم را استخوان گرفته بود»42 يا آنكه فرمود: «بر حوادث تلختر از زهر صبر كردم.»43

شِكوه امام(عليه السلام) از غصب خلافت در مواردى پرشمار، خود گواه روشنى بر ناگوارى اين شكيب مىباشد; اما نه به دليل سوز و گداز در جدايى از «مسند خلافت»; زيرا امام(عليه السلام) در پاسخ به ابوعبيده جرّاح مىفرمايد: «به خدا سوگند، شما از من به خلافت حريصتريد، در حالىكه از نظر شرايط و موقعيت بسيار از آن دوريد و من به آن نزديكترم. من حق خويش را مىطلبم و شما ميان من و حقّم مانع مىشويد و مرا از آن باز مىداريد»44 و در خطبه «شقشقيّه» مىفرمايد: «به خدا سوگند، فرزند ابوقحافه خلافت را بسان پيراهنى بر تن خود پوشيد، در حالى كه مىدانست آسياى خلافت بر محور وجود من مىگردد، از كوهسار وجود من سيل علوم سرازير مىشود و انديشه هيچكس به قله انديشه من نمىرسد.»45

سكوت، رمزها و مرزها

آنچه تا بدينجا بدان پرداخته شد بيشتر بيان زمينههاى تحميل سكوتى ناخواسته بر على(عليه السلام) بود كه به صريحترين سيماى مظلوميت اين شكيبايى اشارت مىنمود. اكنون با حفظ اهميت اين چهره و اعتراف به پوشيدگى زواياى آن، در پى رهيافتى از چهرههاى ديگر اين سكوتايم. اين گفتار را هرگز ياراى زدودن چهره تقيّه از اين دوره بيست و پنج ساله زندگانى على(عليه السلام) نيست، بلكه تلاش بر آن است كه ابعاد نهفته حضور را در جلوههاى تقيّه به تصوير كشيم; كه تقيّه خود حضورى آگاهانه است كه نظر به پاسدارى از بنياد اسلام، تقيّه كننده را عهدهدار پوشيدن جامه سكوت مىسازد.

با كاوشى هر چند كوتاه، در بيانات اشارت يافته از اميرمؤمنان،(عليه السلام)پاس كيان اسلام و نگاهبانى از بنيان آن را مىتوان مرز پذيرفته سكوت بيست و پنج ساله آن حضرت شناخت. از اينرو، با آنكه شاهد ترور سعدبن عباده در اين روزگاريم، اما بر خلاف گمان ابن ابىالحديد و استاد او و پارهاى مورّخان معاصر، «ترس» از ترور، شايسته گنجانيدن آن در ماهيت سكوت امام نخواهد بود.46

دراين ميان، بر آن تأكيد داريم كه اين سكوت هرگز يك «قهر سياسى» نبوده و سيره امير مؤمنان(عليه السلام) در اين ربع قرن هيچگاه آنچنان نيست كه با جامعه «بىسپاس» و «حق ناشناس» روزگار را به قهر بگذراند و خود را عهدهدار «نظارت» بر جامعه و «دخالت» در اصلاح امور آن نپندارد و آنگاه پذيرش خلافت از سوى امام(عليه السلام) در سال 35 هجرى، تحت عنوان «آشتى كنان» بوده باشد. برخاسته از نگرشى تاريخى، بىشك، وانهادن جامعه سرگردان و حيرتزده ساليان 11 تا 35 هجرى، كه نوعى حضور و توجه امام(عليه السلام) را طلب مىنموده است، در هيچ ساختار مسؤوليتپذيرى نمىگنجد.

دراينجا، مرز سخن شايسته توجهى بخردانه است كه نمايش سيماى مظلوميت «سكوت» در رخداد غصب جابرانه خلافت به معناى جدايىِ چهره «حضور»ـ توجه به جريانات جامعه اسلامىـ از بيست و پنج سال زندگانى اميرمؤمنان(عليه السلام) نخواهد بود، بلكه گمان اين انفكاك، خود همسويى خزندهاى با كوشش خلفا در كتمان فضايل آن حضرت است. به بيانى روشن، اين حضورِ همراه با سكوت را مىتوان برخاسته از شخصيت سياسى، اجتماعى و سيماى بيدار امام(عليه السلام) بر شمرد، نه چشماندازى بر فراهم بودن اين حضور و يا تأييدى بر حاكمان جامعه; چه آنكه اين حضورِ تحت فشار و سلطه حاكميتى كه در راستاى كتمان شُكوه سيماى على(عليه السلام) از هيچ نيرنگ و ترفندى فروگذار نكرده و هيچگاه نتوانسته است فروغ «به انتظار آمده» از جانشينِ راستين رسول(صلى الله عليه وآله)را بنمايد.

ما را عقيده بر آن است كه سختى اين دوران بر اميرمؤمنان(عليه السلام) و گذران آن به بردبارى و صبرى دشوار، خود به روشنى گوياى آن است كه آن بزرگوار هيچگاه در جايگاه «همكارى» با خلفا جلوس نمىنمايد; زيرا پذيرش چهره «حاضر» از امام(عليه السلام) همراه با نفى هرگونه سيماى «ياورى» و معاونت خلفاست. تلاش هميشگى خلفا در حذف على(عليه السلام)تنها سبب گرديد كه آن بزرگوار به هيچ نقل معتبرى از تاريخ، «كارگزارى» ايشان را تأييد ننمايد و اين نياز هر سه خليفه به اشارات على(عليه السلام)است كه آنان را در حوادثى بس حسّاس و مواردى پرشمار به افتخار بهرهمندى از مشاوره اميرمؤمنان(عليه السلام) نايل مىگرداند. اما آنگاه كه بنا به پيشنهاد عثمان، دومين خليفه تصميم مىگيرد تا فرماندهى فتح ايران را به على(عليه السلام)بسپارد آن حضرت نمىپذيرد.47 بدين ترتيب، خليفه از به كار گماردن اميرمؤمنان(عليه السلام) در جايگاه يكى از فرماندهان خود محروم مىماند.

در روزگارى ديگر، چون على(عليه السلام) خليفه سومـ عثمانـ را ناگزير از پذيرش اجراى حدّ زنا بر وليدبن عقبه مىنمايد ابتدا خود بر تازيانه زدن اقدام نمىورزد و چون فرزندش، حسن(عليه السلام)، لختى درنگ مىكند به ناچار، على(عليه السلام) شخصاً به برگزارى حد بر وليدـ برادر مادرى عثمانـ مىپردازد.48 اين ماجرا نيز گواه آن است كه على(عليه السلام) هماره از تصدى پستى از سوى خلفا دورى مىگزيده، مگر آنكه پاى اجراى حدود الهى به ميان مىآمده است.

از رهگذر پاسدارى از كيان اسلامـ و نه حمايت حاكمانـ كه در تمامى صحنههاى حضور اميرمؤمنان(عليه السلام) شاهد آنيم، نشانههايى از حضور آميخته با صبر و سكوت در بازماندههاى تاريخنگارى محافظهكارانه قابل تشخيص است و بسا كه بيم از آميختگى دو چهره ياد شده به انكار هرگونه «حضور» سياسى و اجتماعى امام(عليه السلام)انجاميده باشد; چه آنكه توجيهگران در وجاهت بخشيدن به فرايند غصب خلافت به نهان نمودن هرگونه نارضايى اميرمؤمنان(عليه السلام) در اين دوران زهرآگين جسارت ورزيدهاند. با اينحال، اميد آن است كه ارزيابى مواردى از حضور امام(عليه السلام) در اين بستر بيست و پنج ساله تاريخ اسلام ترسيمى از چهره حاضر سكوت امام(عليه السلام) بوده باشد، حضورى كه لحظه لحظه آن سرشار از شكيبى ناگوار است.

گذارى بر حضور

سيماى سراسر مظلوميت اميرمؤمنان(عليه السلام) در اين جويبار بيست و پنج ساله، برخاسته از توجهى مسؤولانه به امور مسلمانان، هيچگاه جامعه اسلامى را به خود واننهاد و با وجود آنكه بنا به «مصالحى» كه از آن ياد نموديم، توان آن را نيافت كه جنبشى فراگير بر جامه متصديان خلافت نشاند، اما در راه نگاهبانى از كيان اسلام، فرصتى را تباه نساخت و از اين رهگذر، چهرهاى آكنده از مظلوميت و در همان حال، توأمان يافته از حضور و صبورى به يادمان نهاد.

از همان لحظات نخستين دوران بيست و پنج ساله 49، شاهد پايدارى اميرمؤمنان(عليه السلام) در برابر دستاورد «سقيفه» هستيم. نظر به آنكه پيشتر كم و بيش به بيان زمينهها و ابعاد اين فرايند پرداختيم، تنها به ذكر كوتاهى از تلاش على(عليه السلام) در بركندن اين سنگ زيرين انحراف بسنده مىكنيم; تلاشى كه بسته به مصالح ياد شده تنها رنگ «مقاومت» يافت، نه صبغه قيام و نهضت.

على(عليه السلام) با آگاهى يافتن از ماجراى سقيفه، خطاب به ابوبكر چنين مىشورد: «امورمان را بر ما فاسد كردى و با ما به مشورت نپرداختى و حق ما را رعايت ننمودى»50 و چون خواستند او را به بيعت وادارند، فرمود: «همانگونه كه شما بر انصار حجت آورديد، من نيز بر شما احتجاج مىنمايم.»51هنگام اجبار او بر اين امر نيز ندا در مىدهد: «اى گروه مهاجر، خدا را دريابيد! خدا را در يابيد! شهريار محمد را از خانهاش به سوى مأواى خود خارج مسازيد… .»52

شايان توجه است كه آنچه را «بيعت على با خلافت» خواندهاند با تأخيرى هشتاد و چند روزه از موسم آغازين بيعت به ثبترسيده است.53«همراهى» اين دوره سه يا شش ماهه از تاريخ با«مسالمت» و جدا از صحنههاى مقاومت، گمانى است به دور از هرگونه فراست تاريخشناسانه; چه آنكه لگدكنندگان سعد بن عباده به ميان ياران او، نه دريغ از لگدمال كردن سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) دارند و نه بيم از آتش افروختن بر جان تحصّنكنندگان در بيت فاطمه(عليها السلام) و چنانكه پيشتر گذشت، ايشان در تثبيت جايگاه تازه به دست آمده، در به انزوا كشانيدن جبهه بنىهاشم سخت كوشش نمودند تا آنجا كه به گمان به ثمر رسيدن اين تلاش، عمر از عبدالله بن عباس مىپرسد: «آيا على(عليه السلام)هنوز در انديشه خلافت است؟»54 بىشك، اين پرسش از تصور كنارهجويى على(عليه السلام)از خلافت برنخاسته، بلكه خليفه در پى آن بوده است تا با طرح چنين پرسشى كنارهگيرى على(عليه السلام) از امر خلافت را بر انديشه مردمان حاكم نمايد.

بنا به ثبت تاريخ، جناح زمامدار حتى به متهم ساختن على(عليه السلام) به حرص ورزيدن در دستيابى به خلافت ارتكاب مىجويد.55 گذشته از چنين نكوهشى، از سوى آنان كه حريصانه جايگاهى الهى را به غصب درآوردهاند، اين نقل خود رهنمون شايستهاى است بر پايدارى على(عليه السلام)و ناسازگارى او در اين امر تا بدانجا كه حاكميت به اتهام آن چهره وارسته دست مىيازد.

كوتاه سخن آنكه اقدام اميرمؤمنان(عليه السلام) از همان آغاز «سكوت» در افشاى سزاوارى خويش و تصدّى خلافت از سوى كسانى ناشايست، جلوهاى است از حضور على(عليه السلام) كه به دليل پاسدارى از بنيان نوپاى اسلام هيچگاه به برگزارى نهضتى فراگير نينجاميد و اين روش گذارى بيست و پنج ساله را همگام بود. تاريخ اين دوران حكايت از آن دارد كه در كوران پيشامدهاى تهديدكننده اساس اسلام، اميرمؤمنان(عليه السلام) با انجام رسالت خويش و تنها در پى پاسدارى از كيان اسلامى رهگشايى نموده است، چنان كه براى حفظ يكپارچگى مسلمانان، على(عليه السلام) انصار را در برابر سخنان ناخوشايند قريشيان جانبدارى مىنمايد تا مبادا با دلسردى انصار، پيكره اسلام بگسلد.56

در رويارويى سرنوشتساز مسلمانان با پادشاهى ساسانى در ايرانـ نبرد نهاوندـ نيز على(عليه السلام) با استناد بر آنكه روانهگشتن شخص خليفه سبب مىشود تا دشمنان با تجهيز تمامى نيرو، همتى استوار بر شكست اسلاميان گمارند، عمر را از گسيل شدن به ميدان پيكار باز داشت و او را به اعزام فرماندهى از ميان مسلمانان رهنمون گرديد، با آنكه ديگران خليفه را تشويق مىكردند كه خود روانه نبرد گردد.57

همچنين على(عليه السلام) خليفه را از فراخوانى همگانى قواى بصره بر حذر نمود و او را به تقسيم آن نيرو به سه بخش برانگيخت تا گروهى عهدهدار پاسبانى شهر باشند; ديگر جماعت به برپاداشتن نماز و اذان و آبادانى مساجد اهتمام نمايند و از عهد كنندگان، جزيه برگيرند تا مبادا عهد خويش را به نقض آورند و گروه سوم مهيّاى جنگ شوند و به سوى كوفه روانه گردند تا همراه با گروهى از كوفيان به عرصه نبرد گسيل گردند.58

آنگاه كه خليفه دوم رأى على(عليه السلام) را در تنظيم ديوان مالى جويا مىشود حضرت بدو مىفرمايد: «همهساله هر آنچه از مال به نزد تو گرد آمده است تقسيم كن و چيزى از آن را نگاه مدار.»59 همچنين قضاوتهاى اميرمؤمنان(عليه السلام)، بيان حكم شرعى امور و انجام مباحثات علمى و دينى با جدلپردازان غير مسلمان، كه در گزارشات تاريخى به شرح آمده است خود پهنه وسيعى از حضور علمى و انديشهاى على(عليه السلام) را فراروى ما مىگشايد كه ذكر آن موارد برون از عهده اين نوشتار است. تنها بر نقل سعيدبن مصيّب از عمر بسنده مىكنيم كه وى هماره از مواجهه با مشكلات، بىوجود علىبن ابىطالب(عليه السلام) به خداوندگار پناهنده بود.60

بىگمان، اين جلوههاى حضور بر اساس فرمايش اميرمؤمنان(عليه السلام) از رنگ و صبغه «نصيحت» برخوردار بوده است.61 آن حضرت(عليه السلام) تنها در امورى پيرو آنان بوده است كه پيروى خداوند بوده باشد62 و فراتر از آن هيچگاه على(عليه السلام) به پذيرش سيره خلفا تن مسپرد و حتى پس از مرگ خليفه دوم نيز، كه كم و بيش زمينههايى براى نيل به جايگاه خلافت فراهم بود، اطاعت از سيره شيخين را پذيرا نگشت. او با آگاهى تمام از فرجام «شوراى خلافت»، در آن انجمن شركت جست تا هم دوگانگى گفتار و كردار عمر را، كه گفته بود «رسالت و خلافت در يك خاندان گرد نيايد»، افشا نمايد63 و هم با «حضور» سنجيده و پر تلاش خود، بر آيندگان احتجاج نمايد كه چگونه قريشيان بىپروا شايستگىها را در پيشگاه كينه و حسادت قربانى نمودند.

با روى كار آمدن عثمان، و اوجيافتن گستاخى زمامداران اموى در نقض حدود و موازين الهى، حضور چهره حاضر على(عليه السلام) ابعاد تازهاى يافت، چنان كه نه تنها اميرمؤمنان(عليه السلام) در برابر انحراف دينى ايشان ايستادگى نمود، بلكه شواهدى از حضور گسترده آن حضرت در عرصههاى سياسى اين مقطع به دست مىآيد. واكنش على(عليه السلام) در ارتباط با قتل هرمزان به وسيله عبيدالله بن عمر، كه قاتل توسط عثمان به عفو رسيد، به همان ميزان كه در تبيين حدود شريعت تواند بود، بايسته آن است كه گونهاى از افشاى سياسى به شمار آيد. ابن ابىالحديد اين ماجرا را نخستين سازمان اعتراض بر عثمان بر مىشمارد.64 همچنين مخالفت او با عثمان آنگاه كه نماز را در منى تمام خوانده بود،65 تنها اقدامى در بيان فروع احكام نبوده كه بىگمان، اينگونه افشاگريها در پهنه وسيع حج بيشتر نمايان حضورى اجتماعى و معترضانه است.

با نگرشى كوتاه در شرايط نگارش تاريخ، به روزگار عباسى، گزاف نخواهيم يافت اگر گفته شود چنين نگاشتههايى از دوران شيخين ناگزير از آميزش حقايق فراوانى با تحريف بوده است. اما دستان تاريخ در ثبت وقايع عصر اموى، كه خلافت عثمان آغازى برشيافته66 از آن مىباشد، تا اندازهاى گشودهتر به گزارش جريانات پرداخته است. اينكه انتقاد بىپرواى اميرمؤمنان(عليه السلام) بر روش مديريتى خلفا در بازمانده نگارشات يافت مىشود از آن دست اخبارى است كه ما را به وجود تعداد قابل توجهى از اينگونه اعتراضات على(عليه السلام)، حتى بر سنّت «شيخين»، رهنمون مىسازد. به نقل مورّخان، چون عمر از يكسو، نيمى از اموال برخى عمّال خويش بستانيد و آن را به بيتالمال پيوست و از سوى ديگر، ادامه كارگزارى را به ايشان اجازت نمود از سوى اميرمؤمنان(عليه السلام) نكوهش گشت كه اگر آنان دزد و سارقاند از چه رو كارشان را تداوم مىدهى و اگر چنين نيستند چرا مالشان را مىستانى؟!67 در اين مخالفت جسورانه امام(عليه السلام) دقت شود كه آن حضرت(عليه السلام) خليفه را مرتكب به يكى از دو خطا مىشمارد: تداوم كارگزارى سارقان و يا به ناحق ستاندن دارايى كارگزاران. بر جا ماندن انتقادى اين چنين از ميان گزارشات تاريخ، خود رهيافت نيكويى است بر تمام آنچه از حضور اميرمؤمنان(عليه السلام) در اصلاح امور جامعه، پوشيده مانده است.

با اينهمه، ويژگيهاى عصر عثمان، كه على كشنده اقوام او بوده است، موجب مىگشت تا على(عليه السلام)، كه كمر همّت بر حفظ بنياد اسلام بسته بود، گريزى از آن نداشته باشد كه به تكرارى پرشمار، بر شيوه خليفه اعتراض نمايد، چنان كه با وجود منع از بدرقه ابوذرـ صحابى نامور پيامبر(صلى الله عليه وآله)ـ كه عثمان فرمان به تبعيد او داده بود، به هنگام خروج، على(عليه السلام) همراهىاش مىنمايد و در پاسخ اعتراض خليفه به اين نقض فرمان، صراحت مىورزد كه: «آيا هر آنچه را بدان فرمان مىرانى طاعت خداوند بدانيم، گرچه حق بر خلاف آن باشد؟! آيا در چنين موردى تو را پيرو باشيم؟! به خدا سوگند، چنين نخواهيم كرد»68 و چون از عثمان بر تبعيد عمّار ياسرـ ديگر صحابى بزرگـ انتقاد مىكند از او پاسخ مىشنود: «تو خود سزاوار تبعيدى.»69 سرانجام، خليفه بدو مىگويد: «تو در نزد من از مروان بن حكم بهتر نيستى» و على(عليه السلام) با خشم پاسخ مىگويد: «اين سخن را به من مىگويى؟! و مرا با مروان مىسنجى؟! به خداوند قسم، من از تو برترم و پدرم از پدر تو برتر است و مادر من از مادر تو افضل مىباشد.»70

فرجام سكوت

به گواهى تاريخ، پس از بيست و پنج سال سكوت، كه ما يادآور آكندگى آن از جلوههاى بارز حضور گشتيم، سرانجام با برگزارى جنبشى مردمى در براندازى حكومت امويان، على(عليه السلام) به اجبار مردمان، پذيراى خلافت شد تا در كوتاه روزگارى، كه حضور امام توانايى جدايى بيشترى از سكوت مىيافت، آنچه را بر اسلام گذشت رساتر از پيش ندا در دهد. بىگمان، نگاشتهها و خطابههايى از امام(عليه السلام)، كه بيشتر در مجموعه «نهجالبلاغه» گرد آمده است، تمامى آن افشاگريها، كه كم و بيش به گونهاى آشكار و نهان انجام مىيافته، نبوده است.

چنانچه آغاز خلافت امام(عليه السلام) را پايانى بر تمام آن سكوت بيست و پنج ساله انگاريم اما با اتمام ايام خلافت على(عليه السلام)ـ و جانشينى امام حسن(عليه السلام)ـ باز شاهد روزگار ديرپايى از تاريخ مىباشيم كه دست كم نگارش حقايق تاريخى اسلام را به سكوت پيچيده است. از اين رهگذر، با وجود برقرارى دورهاى از حاكميت اميرمؤمنان(عليه السلام)، همچنان چهرههايى از دوران بيست و پنج سال سكوت، از نگاه تاريخ پوشيده مانده است; دورانى كه نتوان بر آن، ايام عزلت و كنارهجويى و يا خموشى نام نهاد، بلكه مىتوان آن را زمانه «حضور»ى در پرتو «سكوت» بازشناخت.

پىنوشتها

1ـ نظر به كينه و حسادت ديرپاى قريش نسبت به على بن ابيطالب(عليه السلام)، كه آن را بررسى خواهيم كرد، مىتوان دامنه دوران سكوت را از هر دو سمتـ آغاز و انجامـ گسترش يافتنى ديد، چنانكه آيه شريفه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَمِنَ النَّاسِ»، كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در اعلان ولايت على(عليه السلام) در روز غديربه حمايت الهى از فساد مردمان اعتماد مىبخشد، خود بيانگر وجود كينههاى درونى اعراب نسبت به اخوالرّسول است. همين حسادتها پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به سكوت از نگارش جانشينى على(عليه السلام)ـ حادثه «دواتو قلم»ـ واداشت. همچنين در دوران خلافت امير مؤمنان(عليه السلام)، گستره ابعاد نوين اين كينهها در رقابتهاى خشونتآميز، گونهاى از سكوت رادر پى داشته است كه پژوهش در اين زمينهها از فراخور اين نوشتار خارج است. كوتاه سخن آنكه گلايهمندى على(عليه السلام)از اينكه پس ازرحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)هميشه «مظلوم» بوده دربردارنده پهنه وسيعى از زندگانى على(عليه السلام) است كه انجام آن به شهادت على(عليه السلام) انجاميد.

2ـ غاصبان خلافت همواره بر برترى مديريت خويش تكيه ورزيدهاند، چنان كه بنا به نقلى، خليفه دوم بر اينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حال بيمارى مىخواست بر جانشينى على(عليه السلام) صراحت ورزد، اعتراف نموده استو با اين حال، ممانعت خود را از اين اقدام به منظور حفظ اسلام مىانگارد و مىگويد: قريش بر على(عليه السلام)اجتماع نمىنمودند. ر. ك. به:ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ دوم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1965، ج 12، ص 21

3ـ به ادّعاى عمر، بيعت با ابوبكر «ناگهانى»ـ فلتةـ بوده و على(عليه السلام)نيز پس از پذيرش خلافت، با اشاره بدين امر فرموده: «بيعت شما مردم با منبيعتى ناگهانى نبوده است.» (فيضالاسلام، نهجالبلاغه، خطبه 136)

4- خلع سلاح زبير و نيز لگدمال كردن سعدبن عباده گواه بارزى از اين سيماىرعبانگيز است. ر. ك. به: محمد بن جرير طبرى، تاريخالامم و الملوك ، قاهره، مطبعة الاستقامه، 1939، ج 2، ص 447 وابن ابىالحديد، همان، ج 2،ص 45

5ـ ابن ابىالحديد را عقيده بر آن است كه اگر عمر نمىبود ابوبكر نيز به خلافتنمىرسيد. ر. ك. به: همان، ج 1 ص 174

6ـ آنگاه كه بانوى اسلام، فاطمه(عليها السلام)، به امير مؤمنان(عليه السلام) پيشنهاد قيام نمودبانگ مؤذّن به شهادت رسالت محمّد(صلى الله عليه وآله) شنيده شد و على(عليه السلام)پاسخ فرمود: «آيا زوال اين ندا را از روى زمين خوش دارى؟!» ر. ك.به:همان، ج 11، ص 113

7ـ همان، ج 9، ص 58

8ـ على(عليه السلام) حمايت مسلحانه ابوسفيان را نپذيرفت; چه آنكه نبردى خونريزرا پيامد آن مىانگاشت. ر. ك. به: طبرى، همان، ج 2، ص 449

9ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 2 ص 22; به گزارش يعقوبى چون على(عليه السلام) در پاسخ به درخواست «نهضت» فرمان داد كه قيامخواهان صبحدم باسرهاى تراشيده خارج شوند تنها سه تن اجابت نمودند و به نقل ابنابىالحديد، امام(عليه السلام) صراحت مىورزد كه از صد نفر يك تن نيز حمايتگر ندارم تا قيام كنم. ر. ك. به: يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، بيروت،دارصادر، ج 2،ص 126 / ابن ابىالحديد، همان، ج 9، ص 57

10ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 2، ص 20 / همچنين ر. ك. به: ابن هلال ثقفى ،الغارات، تحقيق سيدعبدالزهراء الحسينى، دارالكتاب الاسلامى،1990،ص205

11ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 1، ص 307

12ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 129

13ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 2، ص 59

14ـ در اين سند حَمَضـ با ضادـ ضبط شده است كه از اهميت كمترى نسبت بهحمصـ باصادـ برخوردار است و چه بسا سابقه فتوحات در حمص بيانگر اشتباه ضبطى اين سند باشد. لذا، گمان آن مىرود كه پيشنهاد عمردر مورد حكومت حمص بوده باشد.

15ـ مراد آنكه اجل مرا در ربايد.

16ـ مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق محمد محىالدين عبدالحميد،بيروت، دارالمعرفة، 1368 هـ، ج 2، ص 330

17ـ ر. ك. به: ابن اعثم، الفتوح، چ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1986، ج 1،ص 290; پيشنهادات رهگشايانه على(عليه السلام)دراين مشاورات پاسدار كياناسلامى بوده است.

18ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 4، ص 56 و 63 / مسعودى، همان، ج 3، ص 42

19 و 20ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 4، ص 54 / ج 11، ص 114

21ـ همان، ج 13، ص 300 / مسعودى، همان، ج 2، ص 362 و 380

22 و 23ـ ابن ابىالحديد، همان ج 13 ص 299 / ج 12، ص 51 و 88

24ـ ابن هلال ثقفى، همان، ص 204

25 و 26ـ ابن ابى الحديد، همان، ج 9، ص 306 / ج 20، ص 298

27ـ همان، ج 9، ص 28 ـ 29

28ـ پس از آنكه ابوبكر به تخت خلافت رسيد عطايى را به ميان زنان مهاجر وانصار قسمت نمود و چون زيدبن ثابت سهم زنى از انصار را بدو داد آن زننپذيرفت و گفت: «در دين خود رشوهپذير نيست.» ر. ك. به: ابن ابىالحديد، همان، ج 2، ص 53

29ـ همان، ج 2 ص 52

30ـ «…امّا علىٌّ فانبه من ذلك… .» از نگاهى ديگر، مفسدهآفرينى كارگزاراخليفه در انجام امور به خليفه اجازه داده است تا شأن على(عليه السلام)را اچنين امورىـ پرمفسدهـ والا شمارد. ر. ك. به: همان، ج 9، ص 29

31ـ همان، ج 12، ص 51 / يعقوبى، همان، ج 2، ص 158

32ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 1، ص 186

33ـ نهجالبلاغه، خطبه 3 معروف به «شقشقيّه»

34ـ ابن الاثير، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1970، ج 2، ص 392 / شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج الله فى العباد، قم،مؤسسة آل البيت (عليهمالسلام) لاحياء التراث، 1413 هـ، ج 1، ص 75; بعدها نيز وليدبن عتبه بيعت نكردن سعيدبن عاص با على(عليه السلام)را بدان جهتمىداند كه على(عليه السلام)قاتل پدر اوست. ر. ك. به: مسعودى، ج 2، ص 362

35ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 9، ص 58

36ـ بدرى: شركت كننده در پيكار «بدر» به سال دوم هجرى.

37ـ ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابة، چ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1328 هـ، ج 2، ص 408 و ج 4، ص 80

38ـ بايستگى على(عليه السلام) در اينكه محور «حق» قرار گيرد هيچگاه به معناى انكارفضايل عمّار نيست.

39 و 40ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 8، ص 17 / ج 20، ص 299

41 و 42 و 43 و 44ـ همان، خطبههاى 3، 26، 211 و ج 9، ص 305

45ـ فيضالاسلام، همان، خطبه 3

46ـ ر. ك. به: ابن ابىالحديد، همان، ج 13، ص 301

47ـ بلاذرى، فتوح البلدان، بيروت، دارالنشر، للجامعيّين، 1958، ص 356 / مسعودى، همان، ج 2، ص 318; در نقل اخير، خليفه، عثمان را به سوى على(عليه السلام) مىفرستد تا نظر او را در باره پذيرش فرماندهى جويا شود كه على(عليه السلام) اجابت نمىنمايد.

48ـ مسعودى، همان، ج 2، ص 345

49ـ مىتوان حضور على(عليه السلام) را در به انجام رسانيدن كفن و دفن پيامبر(صلى الله عليه وآله) نظربه اهميت پاس از مقام رسالت و حفظ قداست آن، اقدامى بايسته و نيزنخستين جلوه حضورى آگاهانه بر شمرد.

50ـ مسعودى، همان، ج 2، ص 307

51 و 52ـ ابنابىالحديد، همان، ج 6، ص 11 / ص 12

53ـ مسعودى، همان، ج 2، ص 309

54ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 12، ص 21

55ـ ابن هلال ثقفى، همان، ص 204

56ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 128

57ـ ابناعثم، همان، ج 1، ص 289 ـ 291 / دينورى، اخبار الطّوال، قاهره، مطبعة الاستقامه، 1939، ص 135; مسعودى گزارش از آن دارد كه على(عليه السلام) پيشنهاد نمود تا خليفه خود عزيمت پيكار نمايد اما اين گزارش خلاف ديگر نقل پر شهره است. ر. ك. به: مسعودى، همان، ج 2، ص 317

58ـ ابناعثم، همان، ج 1، ص 292

59ـ بلاذرى، همان، ص 630

60ـ ابن سعد، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، 1990، ج 2، ص 258

61ـ «فصحبته مناصحاً»; ر. ك. به: ابن هلال ثقفى، همان، ص 203

62ـ همان / همچنين ر. ك. به: مسعودى، همان، ج 2، ص 351

63ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 1، ص 189 / ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ،بيروت، دارصادر، 1965، ج 3، ص 63

64ـ ابن ابىالحديد، همان، ج 9، ص 55

65ـ ابن الاثير، همان، ج 3، ص 103

66ـ دوران عثمان مىتواند آغاز عصر اموى باشد كه خلافت على(عليه السلام)در آن عصر، برش زمانى ايجاد نمود.

67ـ رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، بهار 1369، ج 2، ص 427 به نقل از محمد باقر المحمودى، نهجالسّعادة فى مستدرك نهجالبلاغة، ج 1، ص112; همچنين ر.ك. به: علاّمه امينى، الغدير فى الكتاب و السنّة و الادب، چ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1366 ش، ج 6، ص 271 و يعقوبى، همان،ج 2، ص 157

68ـ مسعودى، همان، ج 2، ص 351

69ـ بلاذرى،انسابالاشراف، ج5، ص54/علاّمهامينى،همان،ج9،ص19

70ـ مسعودى، ج 2، ص 351
نویسنده: حامد منتظرى مقدم
منبع: نشریه معرفت، شماره 18
کلید واژه های مرتبط: سکوت، خلافت، غصب خلافت، خلفا، ابوبکر، عمر، عثمان

اميرالمومنين علي(ع) محور وحدت مسلمانان و عدالت‌خواهي

اميرالمومنين علي(ع) محور وحدت مسلمانان و عدالت‌خواهي
حضرت آيت الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي همزمان با سيزدهم رجب خجسته سالروز ميلاد حضرت علي(ع) در ديدار قشرهاي مختلف مردم ضمن اشاره به شخصيت استثنايي و جايگاه بسيار برجسته حضرت اميرالمومنين علي(ع) در ميان مذاهب مختلف اسلامي به ظرفيت بي‌نظير اين شخصيت بزرگ براي محور وحدت بودن در ميان مسلمانان اشاره فرمودند و به گسترش محوري‌ترين شعار آن حضرت، يعني عدالت‌خواهي و ايستادگي ملت در برابر تهديد‌ها و حفظ دستاوردها در سايه معنويت‌گرايي تأکيد كردند.1
اميرالمومنين علي(ع) محور وحدت مذاهب مختلف اسلامي
وحدت مسلمانان هميشه مانعي بزرگ براي سلطه‌گري ابرقدرت‌ها و کشورهاي استعماري بوده و آنها براي شکستن وحدت مسلمانان و ايجاد اختلاف از شيوه‌هاي مختلفي استفاده مي‌کنند، يکي از اين شيوه‌ها اختلاف بين مذاهب مختلف اسلامي است، آنها گاهى از يك فرقه‏اى به ضرر فرقة ديگر حمايت مى‏كنند، و به دنبال ايجاد افتراق و شكاف بين مسلمان‌ها هستند و در يك چنين دورانى كه مسلمان‌ها به وحدت و يكدلى احتياج مبرمى دارند، اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) مي‌تواند مظهر اين وحدت باشد؛ نقطه‏اى باشد كه همة مسلمان‌ها در مقابل آن نقطه، مذعن و معترف و مقرّند. هيچ طرفى نمي‌تواند ادعا كند كه اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) متعلق به اوست.
رهبر معظم انقلاب با اشاره به برخي ويژگي‌هاي حضرت علي(ع) از جمله برجستگى و درخشندگىِ ايمان ناب، جهاد دشوار و سخت از اول دوران اسلام تا آخر عمر، عدالت‏ورزى و عبادت خالصانه‏ و بى‏نظير آن بزرگوار كه مورد قبول همه مسلمانان از هر فرقه و مذهبى است، مي‌تواند محور وحدت آنها باشد.
حکيم فرزانه انقلاب، حضرت علي(ع) را نقطه اشتراک و همبستگي فرق اسلامي دانسته و فرمودند: “اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) شخصيتى است كه همة فرق اسلامى دربارة عظمت او، دربارة خصوصيات او و دربارة شأن و منزلت والاى او در اسلام، با يكديگر اتفاق نظر دارند. لذا به جرأت مي‌توان گفت كه على‏بن‏ابيطالب (عليه الصّلاة و السّلام)، مي‌تواند نقطة اشتراك و تلائم و همبستگى ميان فِرق اسلامى قرار بگيرد.”2
در همة زمان‌ها و دوره‏ها، فرقه‏هاى اسلامى ـ به جز گروه ناچيز و اندك نواصب كه خارج از فِرق اسلامى هستند ـ شأن اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) را شأن والا و برجسته و ممتازى مي‌دانستند و اين مطلب در كتاب‌هاى فريقين ـ چه شيعه و چه سنى ـ وجود دارد، بنابراين اميرالمؤمنين مي‌تواند محل اشتراك فرقه‏هاى اسلامى و منبعى براى وحدت بين مسلمين به حساب بيايد.
شيعيان همان‌گونه که در زيارت جامعه آمده:”معروفين بتصديقنا ايّاكم”؛ معروف به ارادت و علاقه و عشق به اميرالمؤمنين و خاندان پيغمبرند، اما نمي‌توانند ادعا کنند که اميرالمؤمنين فقط متعلق به آنهاست، بلکه همة مذاهب اسلامي اعتقاد دارند که ايشان شخصيتي عظيم، انساني بى‏نظير و مظهر كامل اسلام است و ذره‏اى و لحظه‏اى از متابعت پيغمبر اكرم از دوران كودكى، نوجوانى، شباب و تا آخر عمر کوتاهي نکرد و يك لحظه در راه مجاهدت براى خدا و براى اسلام و براى قرآن فروگذار نكرد. بنابراين چه شيعه، چه سنى و چه مذاهب گوناگون بايد اميرالمؤمنين را ملاك و محور وحدت قرار بدهند.
البته رهبر معظم انقلاب در سخنراني که به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه ايراد فرموده بودند، صديقه طاهره، را “كلمه الله پرمضمون” و “دريايي ژرف و عميق” دانستند که هرچه صاحبان فكر، ذوق، احساس و طبع ظريف، در اين حقيقت بيشتر تدبر و تأمل كنند، گوهرهاي بيشتري به دست خواهند آورد.3 بنابراين حضرت زهرا (س) نيز مانند حضرت علي(ع) مي‌تواند به عنوان نقطه اشتراک و وحدت مسلمانان باشد.
رهبر حکيم انقلاب گرايش به اسلام و مکتب اهل بيت(ع) در جهان را مسلم دانسته و به خاطر همين گرايش به اسلام و مکتب اهل بيت(ع) گردانندگان امپراتوري مادي غرب دستپاچه و منفعل شدند و به خاطر هراس از شکست امپراتوري غرب به اسلام و پيامبر (ص) توهين مي‌کنند.4
عدالت‌خواهي و معنويت‌گرايي
محبت اميرالمؤمنين خيلى باارزش است، اما محبتِ به تنهايى كافى نيست؛ تبعيت و پيروى كردن لازم است. براي پيروي از اميرالمؤمنين بايد ديد آن حضرت چه چيزى را در درجة اول اهميت قرار داده است. شايد برجسته‌ترين نمود زندگي حضرت عدالت است. مدارا نكردن با ظالم، همدلىِ با مظلوم و كمك براى گرفتن حق مظلوم از ظالم، چيزهايى است كه در زندگى اميرالمؤمنين، در كلمات اميرالمؤمنين و در خطب نهج‏البلاغه، به وضوح مشاهده مي‌شود.
اميرالمؤمنين(ع) در جملات پرباري فرمودند: “سوگند به خدا اگر به روي خارهاي سعدان به سر ببرم و يا با غل و زنجير به اين سو و آن سو کشيده شوم، خوش‌تر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت در حالي ملاقات کنم که به بعضي از بندگان ستم و چيزي از اموال را غصب کرده باشم”5
رهبر معظم انقلاب در تحليل اين فرمايش حضرت امير(ع) فرمودند: “ببينيد آن نمودار و پيشانى حكومت اميرالمؤمنين اين است؛ يعنى اگر در سخت‏ترين شرايط زندگى قرار بگيرم، ممكن نيست كه من اندك ظلمى به احدى از خلايق انجام بدهم و براى خودم حطام دنيا را جمع‏آورى كنم؛ براى خودم ذخاير دنيوى را طلب بكنم. دنيا در چشم و نظر اميرالمؤمنين ـ به معناى آنچه كه انسان براى خود از بهره‏هاى زندگى قائل است ـ به كلى مردود و متروك است. خطاب به دنيا مى‏گوید “غرّى غيرى؛ اى لذتها! اى زيبايي‌هاى زندگى مادّى! برو ديگرى را فريب بده” على را نمي‌توانى فريب بدهى. اين شعار اميرالمؤمنين است.6
در نظام اسلامي که در کشورمان تشکيل شده نيز اهميت عدالت از همه چيز بيشتر است و اگر اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) در زمان ما و در اين جامعه و در ميان اين مردم حضور مي‌داشت، بيشتر از همه به دنبال عدالت مي‌بود، چرا که عدالت خواستة طبيعى همة آحاد بشر در طول تاريخ بشريت است و جز در حكومت انبياي عظام الهى و اولياي برجسته مثل اميرالمؤمنين، عدالت به معناى واقعى كلمه اجرا نشده است.
در نظام اسلامي بايد به دنبال اجراي عدالت باشيم، هر چند مثل على‏بن‏ابيطالب، نمي‌توانيم عدالت را اجرا كنيم، اما بايد همة تلاشمان اين باشد كه بتوانيم در اين راه دنبال‌رو اميرالمؤمنين باشيم. البته اجراى عدالت يك روح غنى، يك ارادة قوى و يك قدمِ ثابت لازم دارد لذا دنياداران و كسانى كه دلهاشان پر از هوس به دنيا و شئون مادى دنياست، نمي‌توانند عدالت را اجرا كنند.
رهبر حکيم انقلاب، تأکيد مي‌فرمايند که مطالبه اجراي عدالت بايد تبديل به فرهنگ عمومي شود و اين محدود به امور داخلي کشور نمي‌شود، بلکه بى‏عدالتى‏اى كه در دنياي امروز وجود دارد و ظلم فاحشى كه امروز از سوى قلدرها و گردن‏كلفت‏هاى عالم نسبت به بشريت و ملت‏ها انجام مي‌گيرد، مبارزة با يك چنين منكر عظيمى ـ از نظر مسلمانى كه براى حاكميت اسلام و در ساية جمهورى اسلامى زندگى مي‌كند ـ بايد يك فريضه‏ محسوب شود.
مقام معظم رهبري با ابراز رضايت از حرکت جامعه به خصوص جوانان به سمت معنويت، که از نمونه‌هاي با ارزش آن اعمال اعتکاف است به نکته ظريفي درباره اعتکاف اشاره مي‌فرمايند که معمولاً مورد غفلت بسياري قرار گرفته و آن جنبه فردي اعتکاف است، بنابراين نبايد برنامه‏هاى جمعى اين مراكز اعتكاف، حال خلوت و حال ارتباط فردى و قلبى با خدا را در افراد ضعيف بكند يا بگيرد. فرصت بدهند جوانها قرآن، نهج‏البلاغه و صحيفة سجاديّه بخوانند.
ايستادگي ملت در برابر تهديد‌ها در سايه معنويت
حضرت آيت الله خامنه‌اي با تأکيد بر نقش رابطه با خدا در پيدايش ارادة محکم و قدم استوار و ذهن روشن در ميدان‌هاي زندگي فرمودند: “يك ملت براى اينكه بتواند سيادت و عزت خود را بدست بياورد؛ بايد ارادة مصمم داشته باشد و بداند چه مي‌خواهد و قلب او مطمئن باشد به ياد خدا”.7
بسياري از چالش‌هاي جهاني که متوجه ملت ايران است به خاطر اسلام است و اسلام هم صراط مستقيم و سعادت دنيا و آخرت يک ملت مسلمان را در استقلال و زير بار ظالم و مستکبر نرفتن، مي‌داند و اين نقطه مقابل خواست آمريکا و تمام مستکبرين عالم است. آنها منابع و امكانات ملت‌ها را به نفع خودشان مصادره مي‌كنند؛ همة داعيه‏ها و شعارهاى به‏ظاهر انسانى آنها دروغ محض است لذا اگر ملتى بخواهد مستقل زندگى كند با ابرقدرت‌ها چالش خواهد داشت.
ملت ايران با چنين چالشى روبرو است، ملت ايران مي‌خواهد زير بار قدرت استكبار نباشد و منافع خود را قربانى منافع استكبار نكند. اما ايستادگي در مقابل آنها احتياج به ارادة مستحكم و قدم استوارى دارد که در اين دو سه دهه‏اى كه بر عمر انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى گذشته، ملت ايران ثابت كرده است كه در مقابل قدرت‌هاى متجاوز و زورگو و زياده‏طلب، محكم ايستاده است. و اين ايستادگى ـ كه عزّت ملت ايران و عزّت اسلام است ـ با توكل به خداى متعال، با استمداد از قدرت الهى، با اتكاي به خدا و اتكال به پروردگار، مي‌تواند ادامه پيدا بكند.
ابرقدرت‌ها براي شکستن مقاومت ملت‌ها و از بين بردن استقلال آنها در جايي که نتوانند مستقيماً وارد عمل شوند سعي مي‌کنند با ارعاب، تهديد و ترساندن، ملت‌ها را از ميدان خارج كنند، از اول پيروزى انقلاب تا امروز، امريكا ـ كه با انقلاب، دستش از ايران كوتاه شده بود ـ بارها و بارها سعى كرده است نظام جمهورى اسلامى و مسئولين كشور را با همين ارعاب‌ها و با همين تهديدها از ميدان خارج كند؛ اما موفق نشده و بعد از اين هم موفق نخواهد شد. چون نظام جمهورى اسلامى متكى به آراي مردم است.
از حماقت‌هاي ابرقدرت‌ها و سياستمدارانِ برجستة ‌آنها اين است که ميليونها دلار پول خرج مي‌كنند تا مردم را بسيج كنند براي‌ اينکه در مقابلِ نظام اسلامى بايستند! اين معنايش اين است كه مردم را در مقابلِ خودِ مردم قرار بدهند! اين حماقت محض است. نظام جمهورى اسلامى متكى به آراي مردم، عواطف مردم، ايمان مردم و حمايت قاطع مردم است، با يك چنين نظامى از اين راه‌ها نمى‏شود مقابله كرد. به همين ‌خاطر تهديد مى‏كنند، بهانه مى‏آورند و گاهى مسئلة هسته‏اى و گاهي مسائل ديگر را بهانه مى‏كنند.
رهبر معظم انقلاب با اشاره به اينکه فناورى هسته‏اى يك دستاورد عظيم و تاريخى است و اين دانش بومى شده با استعداد و شوق و ذوق جوانان و درايت مسئولان براى ملت ايران به ارمغان آورده است، ايستادگي در حفظ آن را ضروري مي‌دانند و براي مذاکرات خطوط قرمزي را ترسيم مي‌فرمايند: “اگر طرف‌هاى مذاكره با احترام به ملت ايران، با احترام به شأن نظام جمهورى اسلامى و با رعايت اين خطوط قرمز وارد مذاكره بشوند، مسئولين كشور ما مذاكره مى‏كنند؛ مشروط بر اينكه كسى نخواهد ملت ايران را تهديد كند. ملت در مقابل تهديد حساس است. اين هم ما صريحاً گفته‏ايم: اگر كسى نسبت به جمهورى اسلامى ايران حماقتى بكند، جواب عملى جمهورى اسلامى ايران، جواب دندان‏شكن خواهد بود”.8
رهبر فرزانه انقلاب همه ملت به خصوص جوان‌ها را به عدم يأس از کمک‌هاي الهي متذکر مي‌شود و از آنها مي‌خواهد ارادة قوى و روحية پرنشاط را با رابطة با خدا روز به روز مستحكم‌تر كنند و به آينده اميدوار باشند: “ان‏شاءاللَّه جوان‌هاى اين مملكت روزهايى را خواهند ديد كه براى آنها به مراتب از روزهايى كه گذرانده‏اند، شيرين‏تر و دلنشين‏تر خواهد بود. افق آيندة جمهورى اسلامى افق روشن و درخشانى است”.9
پي‌نوشت‌ها:

1 . سخنان مقام معظم رهبري، روزنامه جمهوري اسلامي، 27/04/1387.
2 . سخنان مقام معظم رهبري، ۱۳۸۷/۰۴/۲۶، www.leader.ir.
3 . سخنان مقام معظم رهبري، روزنامه جمهوري اسلامي، 05/04/1387.
4 . همان.
5. نهج ا لبلاغه، خطبه 224
6 . سخنان مقام معظم رهبري، ۱۳۸۷/۰۴/۲۶، www.leader.ir.
7 . همان.
8 . همان
9 . همان.
نویسنده: حسين ارجيني
منبع: نشریه معارف اسلامی، شماره 58، مرداد شهریور87
کلید واژه های مرتبط: ———

کلام خدا نخستين سروش وحدت

کلام خدا نخستين سروش وحدت
درآمد
“وحدت و انسجام اسلامي امروز يك فريضة حتمي است كه با همكاري خردمندان و دلسوزان مي‌تواند راه‌هاي عملي آن پيموده شود.” 1
یکی از اساسی ترین موضوعات مطرح در روابط اجتماعی مسلمانان که از آغاز ظهور اسلام و خصوصاً پس از تشکیل حکومت اسلامی مورد تو‌‌‌‌جه قرآن مجید و شخص پیامبراکرم(ص) قرار داشت، مسئله مهم وحدت و انسجام جامعه اسلامی بود.
بی شک زمان حاضر بیش از هر زمان و دوره تاریخی دیگری، ضرورت اتحاد و انسجام ملت‌های مسلمان در برابر هجمه‌های گوناگون سلطه‌گران و ابرقدرت‌ها علیه اسلام در همه جهان احساس می‌شود.
واقعیت این است که اتحاد و انسجام اسلامی می‌تواند وضع موجود در دنیای فعلی را تغییر دهد و به عنوان پادزهر پروژه تهی‌سازی جهان اسلام از قدرت قرار گیرد. سیاستی که اساس آن بر دامن زدن به اختلافات مذهبی، قومی و قبیله‌ای و از هم پاشیدن موقعیت جغرافیایی کشورهای اسلامی و گسست حلقه‌های اتصال میان مسلمانان جهان اسلام است. این روزها، دنیای غرب و اروپا از موج بیداری مسلمانان که در تمام مرزهای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای به نمایش گذاشته شده به وحشت افتاده و به تفکر فرو رفته‌اند و مایه مباهات است که جمهوری اسلامی ایران به اعتراف دوست و دشمن، به کانون و بلكه مصدر بیداری نهضت اسلامی مي‌باشد. این نوشتار ضمن پژوهشی توصیفی در صدد بیان پایه‌های اتحاد از دیدگاه قرآن کریم و تعالیم و دستورات جاودانه آن است.
اهمیت موضوع
تاریخ حکایت از آن دارد که ملت‌ها در پرتو اتحاد و انسجام، توانسته‌اند قله‌های بزرگ علم و پیشرفت را درعرصه‌های گوناگون فتح کنند. امام‌ علي(ص)‌در اين‌ مورد مي‌فرمايد: “امت‌هاي‌ پيشين‌ مادامي‌ كه‌ با هم‌ اتحاد و وحدت‌ داشتند، در حال‌ پيشرفت‌ و شكوفايي‌ بودند و به‌ عزت‌ و اقتدار دست‌ يافتند، خلافت‌ و وراثت‌ در زمين‌ را به‌ دست‌ آوردند و رهبر و زمامدار جهان‌ شدند.”2 پس از جنگ جهانی اول، کشورهای استعمارگر برای آنکه بتوانند بر منطقه جهان اسلام مسلط شوند، با استفاده از اختلافات قومی و مذهبی، سرزمین‌های اسلامی را به کشورهای کوچک تجزیه کردند. از این رو ایده نزدیکی میان کشورهای اسلامی به معنای افزایش توانمندی ايشان در مقابل نيروهاي بیرون از جهان اسلام است.
در جهان اسلام، اندیشمندان و مصلحاني بزرگی در ادوار، تلاش های زیادی را برای هم‌گرایی در دنیای اسلام انجام دادند که از آن جمله می‌توان به سید جمال الدین اسدآبادی، محمد عبده، اقبال لاهوری، و در دوره حاضر به امام خمینی اشاره کرد. دنیای امروز به همگرایی و اتحاد در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، اجتماعی نیاز مبرم دارد و روند جهانی شدن نیز، ملت های دنیا را به سمت همگرایی منطقه‌ای و جهانی کشانده است. در چنین چرخه‌ای، باید جهان اسلام بیش از پیش بر هم‌گرایی بین‌الاسلامی تکیه نماید.
امیرالمومنین(ع) بنیانگذار تقریب بین المذاهب
نگاهی به عمل‌کرد امیرالمومنین علی(ع) در زمان خانه‌نشینی حاکی از آن است که آن حضرت در واقع اولین بنیانگذار تقریب بین مذاهب و انسجام بخشی به جامعه اسلامی است؛ چون با اینکه می‌دانست از دیگران به خلافت سزاوارتر است ولی با خلفا به مدارا رفتار کرد و از هیچ‌گونه کمکي به آنان دریغ نكرد و برای جلوگیری از تفرقه مي‌فرمود: “…ِالَهُهُمْ وَاحِدٌ وَ نَبِيُّهُمْ وَاحِدٌ وَ كِتَابُهُمْ وَاحِدٌ أَ فَأَمَرَهُمُ اللَّهُ [تَعَالَى‏] سُبْحَانَهُ بِالاخْتِلَافِ فَأَطَاعُوهُ أَمْ نَهَاهُمْ عَنْهُ فَعَصَوْهُ‏ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِيناً نَاقِصاً فَاسْتَعَانَ بِهِمْ عَلَى إِتْمَامِهِ…، أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِيناً تَامّاً فَقَصَّرَ الرَّسُولُ ص عَنْ تَبْلِيغِهِ وَ أَدَائِهِ؛3خدا و پیامبر و کتاب آنها یکی است، آیا پروردگار آنها را به اختلاف ورزیدن امر فرمود پس آنها اطاعتش کردند یا آنها را از اختلاف نهی فرمود و معصیتش نموده‌اند. یا اینکه خدا دین ناقصی فرو فرستاد پس در تکمیل آن از آنان استمداد جسته است؟…یا اینکه خداوند دین را کامل نازل کرده اما پیامبر در تبلیغ و ادای آن کوتاهی ورزیده است؟”
به نظر می‌رسد طرح دوباره وحدت و انسجام اسلامی توسط امام خميني(ره) و مقام معظم رهبري، یک طرح استراتژیک و از اصول مهم مورد توجه قرآن و سیره و سنت پیامبر و ائمه اطهار(ع) است و بنا به گفته امام خمینی که همیشه می‌فرمود اسلام در دو کلمه خلاصه می‌شود: “کلمه توحید و توحید کلمه”، می‌توان معتقد بود که اصل وحدت و انسجام اسلامی در کنار اصل توحید از مهمترین مبانی نظری و عملی اسلام و جمهوری اسلامی ایران است.
منظور از وحدت و انسجام اسلامی
باید گفت مبانی وحدت بین مسلمانان و حتی گفتگو بر سر مشترکات و دستیابی به چارچوبی برای تعامل حتی با غیر مسلمانان یک سفارش و دستور مؤکد الهی است. اما در اینکه ماهیت وحدت و انسجام اسلامی چیست؟ کمی تردید وجود دارد. آیا از وحدت و انسجام اسلامی معنای تام و تمام آن مورد نظر است و در صورتی که معنای کامل آن حاصل نشود، آیا پیگیری آن امری غیرضروری است؟
این سؤال از آن جهت مطرح است که برخی صاحب نظران مسلمان تحقق وحدت اسلامی را غیر ممکن یا دور از دسترس می‌دانند و در این راستا به وجود اختلاف در تمامی دوره‌های حیات اسلامی بلکه حیات بشر استناد می‌کنند. باید گفت اگرچه دستیابی به وحدت تام و تمام به معنای فلسفی آن غیر ممکن و دور از دسترس است ولی اولاً حرکت به سمت آن و گام نهادن در مسیر آن در حدّ مقدورات ضروری است؛ ثانیاً وحدت و انسجام تام و تمام به معنی یک‌نواختی و رفع هرگونه تفاوت در آرا و اندیشه‌ها نیست.
راز ماندگاری و جاودانگی فرهنگ اسلامی در هر یک از مناطق و سرزمین‌های بزرگ جهان اسلام، در همین تمایزهاست. از این رو، محدودکردن ایده وحدت کشورهای اسلامی در چارچوب سیاسی- اقتصادی به معنای نادیده گرفتن این پتانسیل و توانایی است.
معناي وحدت
وحدت‌ در لغت‌ به‌ معناي‌ يكي‌ شدن‌ و واحد بودن‌ دو چيز و دو امري‌ است‌ كه‌ سنخيت‌ و قابليت‌ و امكان‌ يكي‌ شدن‌ را دارند.
از نظر منطقي‌ و فلسفي‌، وحدت‌ در مورد دو امر بسيط‌، محال‌ شمرده‌ مي‌شود، چون‌ دو ماهيت‌ متمايز كه‌ داراي‌ دو جوهر جداگانه‌ هستند، بعد از اتحاد هرگز ماهيت‌ و جوهر ذاتي‌ خود را از دست‌ نمي‌دهند از اين‌ رو از ديدگاه‌ حكما اتحاد واقعي‌ به‌ معناي‌ اجتماع‌ مثلين‌ و يا انقلاب‌ در ذات‌ است‌، بنابراين‌ در اتحاد به‌ معناي‌ فلسفي‌ دوئيت‌ از بين‌ نمي‌رود مگر اين‌كه‌ يكي‌ به‌ طور كلي‌ معدوم‌ شود؛ به‌ همين‌ خاطر فلاسفه‌ اتحاد را به‌ معناي‌ تركيب‌ و تقارن‌ اجزاء مي‌دانند، نه‌ به‌ معناي‌ يكي‌ شدن‌ دو امر. اما در امور اجتماعي‌ وحدت‌ به‌ معناي‌ اتحاد افراد يك‌ جامعه‌، و يا پيروان‌ يك‌ دين‌ و به‌ معناي‌ تكيه‌ افراد بر اشتراكات‌، افكار و آرمان‌هاي‌ مشترك‌ و هم‌ سو بودن‌ در جهت‌ هدف‌ اصلي‌ و مهم‌تر، و پرهيز از تفرقه‌ و تعصب‌ بر سر مسايل‌ فرعي‌ اختلافي‌ است‌.
بنابراين‌ مقصود از وحدت‌ مذاهب‌ و امت‌ اسلامي‌ اين‌ است‌ كه‌ همه مذاهب‌ اسلامي‌، اختلافات‌ خود را كنار بگذارند و بر آن‌چه‌ كه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اتفاق‌نظر دارند تأكيد كنند؛ و مقصود اين‌ نيست‌ كه‌ از بين‌ مذاهب‌ و عقايد موجود يكي‌ انتخاب‌ شود و بقيه‌ بدون‌ تعصب‌ و تصلب‌ نسبت‌ به‌ عقايد خود، بريك‌ مذهب‌ مورد قبول‌ توافق‌ نمايند، و يا اين‌كه‌ همه‌ از نو عقايد خود را در قالب‌ مذهب‌ جديد و جامع‌تري‌ كه‌ اصول‌ همه‌ مذاهب‌ موجود را در بر مي‌گيرد، ارايه‌ نمايند. در واقع‌ در اين بحث‌، بايد بين‌ وحدت‌ مذاهب‌، و وحدت‌ امت‌ اسلامي‌ و اتحاد مسلمين‌ تفكيك‌ قايل‌ شد و اين‌ دو را با هم‌ خلط‌ نكرد. به گفتة شهید مطهری: “بديهي‌ است‌ كه‌ منظور علماي‌ دلسوز و مدافع‌ وحدت‌ اسلامي‌ از وحدت‌، حصر مذاهب‌ در يك‌ مذهب‌ و اخذ مشتركات‌ مذاهب‌ و طرد متفرقات‌ آن‌ها نيست‌؛ زيرا اين‌ امر نه‌ معقول‌ و‌ منطقي‌ است‌ و نه‌ مطلوب‌ و عملي‌. بلكه‌ منظور، دست‌ برداشتن‌ از اختلافات‌ جزئي‌ بي‌اساس‌ و متشكل‌ شدن‌ در صف‌ واحد در برابر دشمنان‌ اسلام‌ است‌. به‌ عقيده مدافعان‌ و مناديان‌ وحدت‌ اسلامي‌، مسلمين‌ همه‌ خداي‌ يگانه‌ را مي‌پرستند و همه‌ به‌ نبوت‌ رسول‌ اكرم(ص)ايمان‌ و اذعان‌ دارند، كتاب‌ همه‌ قرآن‌، و قبله همه‌ كعبه‌ است‌، حج‌ را با هم‌ و مانند هم‌ به‌ جاي‌ مي‌آورند، و مانند هم‌ نماز مي‌خوانند و روزه‌ مي‌گيرند، و در واقع‌ يك‌ جهان‌ بيني‌ و فرهنگ‌ مشترك‌ و تمدن‌ عظيم‌ و سابقه تاريخي‌ درخشان‌ دارند. “4
بنابراین می توان گفت وحدت و انسجام به معنی عدم خصومت، دشمنی، تکفیر، قتل و خونریزی و در مقابل ایجاد همدلی، وفاق و تأکید بر مشترکات و محبت و دوستی بین مسلمانان و مبارزه مشترک با دشمنان است. گذشته از آن در صورتی که وحدت و انسجام و دوری از تفرقه و تشتت و نزاع و درگیری امری غیرقابل دستیابی و غیر ممکن بود مورد امر و دستور الهی قرار نمی‌گرفت و پیامبراکرم(ص)و ائمه معصومین(ع) آن را سفارش نمی‌کردند.
قرآن و دعوت به اتحاد اسلامی
یکی از اساسی‌ترین موضوعات مطرح در روابط اجتماعی مسلمانان که از آغاز ظهور اسلام و خصوصاً پس از تشکیل حکومت اسلامی مورد توجه قرآن مجید و شخص پیامبراکرم(ص) قرار داشت، مسئله مهم وحدت جامعه اسلامی، حفظ وحدت و همدلی و یکپارچگی بوده است. این دعوت به اتحاد به صورت‌های مختلف و با عناوین گوناگون صورت گرفته که ذیلاً به آن می‌پردازیم:
1. دعوت به رأفت و مهربانی
آیات فراوانی در قرآن مجید از این موضوع سخن گفته و هرگونه درگیری و تشتت را که منجر به تفرقه و فروپاشی اتحاد مسلمانان شود، مورد نکوهش قرار داده است. قرآن کریم می‌فرماید: “مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ؛5 محمد(ص) فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربان‌اند.” در این آیه شریفه شدید بودن در برابر کفار، با رأفت و گذشت برخورد کردن با خودی‌ها و جمع شدن گرد شمع وجود رسول خدا(ص) از مشخصه‌های اساسی مسلمانان معرفی شده که می‌تواند مبناي مهمی برای انسجام امت اسلامی باشد.
2. فراخواندن به اعتصام حبل الله
همچنين در آیات متعدد از جمله آیات ۲۱۳ سوره بقره و ۱۰۳ سوره آل عمران تصریح شده است كه شما مردم، امت واحدی هستید و در سایه وحدت آفریده شده‌اید، پس از تفرقه و جدایی دوری كنید و به دستور خدا و كتاب او، تحت لوای وحدت اسلامی، اجتماع كرده تا بتوانید حق را زنده، آزادی را پایدار و برادری و برابری را برقرار کنید؛”وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ6. و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید! و نعمت(بزرگ)خدا را بر خود، به یاد آورید که چگونه دشمن یکدیگر بودید. او میان دل‌های شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او، برادر شدید. شما بر لب حفره‌ای از آتش بودید و خدا شما را از آن نجات داد؛ اینچنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار می سازد؛ شاید پذیرای هدایت شوید.” مفسران دربارة اینکه منظور از حبل‌الله چیست، احتمالاتی نقل کرده‌اند.
بعضی می‌گویند منظور از حبل‌الله، قرآن است و بعضی دیگر، اسلام را مقصود از آن می دانند .برخی هم گفته‌اند که منظور خاندان پیامبر و ائمه معصومین(ع) هستند. 7
3. فرمان به دوری از کشمکش و اختلاف
در آیه شریفه دیگری آمده است: “وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ؛8 و (فرمان) خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید و نزاع (و کشمکش) نکنید تا سست نشوید و قدرت )و شوکت) شما از میان نرود و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است.”
این آیه یادآوری می‌کند که اگر تفرقه و جدایی در میان مسلمانان پدید آید و آنان با یکدیگر به نزاع و کشمکش برخیزند، سست می‌شوند و در نتیجه، قدرت و هیبت و عظمت ایشان در مقابل دشمن از دست می‌رود. روشن است که بهترین ابزار دنیای شرک و کفر و استکبار، تفرقه افکنی و شکستن انسجام بین مسلمانان است و در این جهت از هر حربه‌ای استفاده کرده و گاه با ظاهری کاملاً فریبنده و احیاناً شعارهای مذهبی، اما با انگیزه‌ای شیطانی وارد صحنه می‌شوند تا اجتماع مسلمانان و اتحاد آنان را برهم زنند.
4. معرفی پیامبر به عنوان محور اتحاد امت
قرآن مجید، رسول اکرم(ص)را در همة زمینه‌ها الگو دانسته و او را برای همگان، محور قرار داده است؛” لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ… .”9 و در وصف یاران پیامبر(ص) و مسلمانان راستین می‌گوید: “در میان خود رحیم، مهربان، متحد و منسجم هستند و در مقابل دشمنان و کافران، با شدت و غلظت همچون دژی مستحکم ایستاده‌اند.”10 روشن است که هر دو ویژگی یاد شده به برکت پبامبر و اسلام به دست آمده است.
رسول گرامی‌اسلام(ص) در جریان حجةالوداع که شرایط حساس و خاصی بر مسلمانان حاکم بود، طی نطقی در مسجد خیف چنین ایراد سخن فرمود: “خدا یاری کند بنده‌ای را که گفتار مرا بشنود و حفظ کند و سپس آن را به کسانی که نشنیده‌اند برساند(این تعبیر آن حضرت، نشان از اهمیت موضوع دارد) آنگاه فرمود: سه خصلت است که دل هیچ مسلمانی در مورد آنها خیانت نمی کند: 1. اخلاص عمل برای خدا. 2. نصیحت و خیرخواهی برای رهبران مسلمانان.3. همبستگی و شرکت در اجتماع مسلمانان.”11
اتّحاد و همبستگی جامعه اسلامی و زندگی مسالمت‌آمیز مسلمانان برای رسول خدا(ص) از اهمیّت خاصی برخوردار است؛ متجاوز از ۱۰۰ آیه قرآن در نكوهش منافقان نازل گردیده و پیامبر‌اكرم(ص) آنان را می‌شناخت، چنانكه در منابع حدیثی و رجالیِ شیعه و اهل سنّت مشهور است كه پیامبر(ص) نام منافقان را به خصوص به حذیفه تعلیم داد از این رو، به او صاحب سرّ گفته می‌شد. در صحیح بخاری این تعبیر برای حذیفه نقل شده است: صاحب سرّ پیامبر آنچه هیچ كس غیر از او آن را نمی داند.12 شاید بتوان گفت یكی از مهمترین اهداف این سماحت و بزرگواری و خودداری از معرفی این منافقان پیشگیری از تنش در جامعه اسلامی و آسیب به اتحاد بوده است. پيامبر اسلام‌(ص)در جهت‌ بسط‌ انديشه‌ وحدت‌ سياسي‌ و اجتماعي‌، دعوت‌ به‌ وحدت‌ و يكپارچگي‌ را متوجه‌ اهل‌ كتاب‌ نيز نموده‌ و مي‌فرمايد: “قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ؛13 بگو ای اهل کتاب بیایید بر کلامی برابر بین ما و شما جمع شویم. ”
و از نظر سياسي‌ و اجتماعي‌ بين‌ اهل‌ كتاب‌ و مسلمانان‌ پيمان‌ صلح‌ و دوستي‌ منعقد مي‌سازد.
ورود پيامبر‌اكرم(ص) به مدينه همراه با عقد قراردادهايى بين گروه‌هاى گوناگون بود. اين پيمان‏ها را مى‏توان يكى از بارزترين شواهد به‌كارگيرى رهيافت وحدت اسلامى در جامعه آن زمان شمرد. پيمان‏نامه عمومى مدينه يكى از مهمترين اين پيمان‌ها و اولين قراردادى بود كه بين پيامبر‌اكرم‏(ص) و طوايف و قبايل موجود يثرب بسته شد و بعضى آن را “نخستين قانون اساسى مكتوب جهان‏” دانسته‏اند. اين تدبير بهترين مقوله براى به‌وجود آوردن وحدت ملى و همبستگى دينى بود چرا كه وحدت ميان قبايل درگير، حقوق اجتماعى يهوديان و نيز مهاجران مسلمان را تضمين مى‏كرد و از سوى ديگر، اين پيمانها مقدمات تشكيل يك وحدت سياسى و حكومتى را فراهم مى‏آورد. محمد حميدالله، در كتاب “اولين قانون اساسى مكتوب در جهان”، برخی از موارد این قرارداد را مي‌آورد:14
پيامبر‌اكرم(ص)بعدها نيز در مسير تثبيت همبستگى ايمانى مسلمين به طور مكرر بر موضوع وحدت تاكيد فرمود. در بخشى از سخنان حضرت پس از فتح مكه و در مسجدالحرام چنين نقل كرده‏اند: “مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان در مقابله با غیر مسلمانان یکدست هستند. “15‏
ايجاد چنين حس مشترك دينى و پيوستگى مذهبى واحد بين مؤمنان در كلام زيبايى منسوب به حضرت كاملاً مشهود است كه: “المؤمنون كنفس واحدة.” به تعبیر مولوی:
جان حيواني ‌ ندارد اتحاد
تو مجو اين‌ اتحاد از رَوح‌ باد
جان‌ گرگان‌ و سگان‌ از هم‌ جداست
‌متحد جان‌هاي‌ شيران‌ خداست‌.16
پيامبر بزرگواراسلام‏(ص)حتى در آخرين سفارشهاى خود به امت اسلامى نيز چنين مى‏گويد: “… ايها الناس اسمعوا قولي و اعقلوه، اعلموا ان كل مسلم اخ للمسلم و ان المسلمين اخوة؛17 ای مردم سخن مرا بشنوید و در آن تعقل كنيد، بدانید که هر مسلمانی برادر مسلمانی دیگر است و همه مسلمانان با هم برادرند.”
ضرورت غلاف شمشير تكفير
لازم به ذکر است از جمله مسائل کلامی دخیل در بحث وحدت، موضوع کفر و ایمان است. شاید بتوان گفت برای تحقق وحدت، شرط و قدم اول آن است که شمشیر تکفیر به کنار گذاشته شود. در این خصوص دیدگاه برخی از علمای اهل سنت قابل ذکر است. فخرالدین‌رازی از اکابر علمای اهل سنّت در مقام بیان مرز میان کفر و ایمان (و در نتیجه میان یک عضو جامعة اسلامی ‌و یک فرد خارج از جامعة اسلامی) می‌گوید: کفر عبارت است از انکار چیزی که آوردن آن به واسطه رسول‌الله ضروری دانسته می‌شود؛ بنابر این، هیچ یک از اهل قبله را نمی‌توان کافر دانست.18 نویسنده “البحر‌الرائق فی شرح کنز الدقائق” که در بارة فقه حنفی نگاشته شده است، می‌گوید: به مقتضای مذهب حنفی هیچ یک از مخالفین در صورتی که مخالفت‌شان با اصل ضروری دین نباشد، تکفیر نمی‌شود.19 محیی الدین نووی می‌گوید: مشهور فقهای ما و غیر آنان هیچ یک از اهل قبله را تکفیر نمی‌کنند.20

وحدت از دیدگاه اهل سنت
نکته مهم در تحقق وحدت اسلامی آن است که گروه‌ها و مذاهب مختلف به ضرورت تحقق آن معتقد باشند. وحدتی که فقط از یک جانب طرح و پیگیری شود و اطراف دیگر آن‌را نپذیرند دست یافتنی نخواهد بود. از این رو لازم است به اختصار اجمالی از نگرش‌های دانشمندان اهل سنت در این خصوص ذکر شود.
محمد عبده و وحدت دنیای اسلام
شیخ محمد عبده همانند سید جمال به وحدت دنیای اسلام می‌اندیشید و با تعصبات فرقه‌ای رابطه‌ای نداشت. شرح نهج البلاغه او گامی مؤثر در تقریب بین مذاهب اسلامی بود. در جای جای این کتاب می‌توان ارادت و علاقه قلبی وافر شیخ عبده را به حضرت علی(ع) یافت. وی حتي فراتر از اين بحث، در راستای گفتگوی ادیان نیز به ایجاد مرکز و مجتمعی با شرکت علماي ادیان اسلام و مسیح و یهود به نام جمعیت التقریب بین اهل الاسلام واهل الکتاب پرداخت. او شدیداً با اختلافات و نزاع‌های غیرمنطقی و زیانبار فرقه‌ای مخالفت می‌کرد.
دیدگاه وحدت گرایانه رشید رضا
از مهم‏ترين فعاليت‏هاى رشيدرضا وحدت و همگرايى و بيدارى مسلمانان و كشورهاى اسلامى بود. محور فعاليت‏هاى وى در اين زمينه در سه شاخه انعكاس يافت؛ 1.مقالات وى در مجلة”المنار” و انعكاس اخبار و اقدامات مسلمانان سراسر جهان در جهت همگرايى و تقريب مذاهب اسلامى و وحدت آنها؛ 2.‌سخنرانى و هشدارهايى كه در محافل اسلامى و مكان‏هاى آموزشى ايراد مى‏كرد؛ 3. تأليف آثارى مانند الوحدة الاسلاميه. وى خطر صهيونيسم و توطئه‏هاى استعمارگران را به مسلمانان و اعراب هشدار مى‏داد و خواستار وحدت اسلامى در برابر صهيونيسم و استعمار بود. رشید رضا در موقعيتى كه اصلاح‌گران و نوانديشان عرب، در پى مقوله‏هايى چون پان‌عربيسم، ميهن‌پرستى‌عربى و نهضت‌عربى بودند، تنها راه رهايى از عقب ماندگى و ترقى را در رسيدن به وحدت جهان اسلام و تقريب مذاهب مى‏دانست. به همين دليل وى براى رفع اختلافات مسلمانان و جلوگيرى از فرقه گرايى در ميان مسلمانان پيشنهاد كرد تا در بارة وجوه و جنبه‏هاى مشترك مسلمانان سراسر جهان – كه بر اساس اصول اسلام و مطابق با كتاب، سنت و عقل، نيز به دور از ابعاد اختلاف ‏برانگيز باشد- سلسله كتاب‏هايى تأليف و منتشر شود و در ميان تمامى گروه‏ها و مذاهب اسلامى توزيع گردد و مسلمانان به يادگيرى و اجراى آن تشويق شوند و علماى اسلامى نيز بر اساس آن به تبليغ دين اسلام بپردازند. رضا همچنين پيشنهاد كرد براى وحدت رويه در احكام و فقه اسلامى كتاب‏هايى تأليف گردد و علماى برجستة اسلامى با توجه به مبانى مشترك مذاهب اسلامى در آن‏ باره و با نظر به وضعيت معاصر به آموزش و تدريس آن براى كلية علماى سراسر جهان بپردازند، تا مسلمانان به نقاط مشترك در اين زمينه برسند.21
پي‌نوشت‌ها:

1. مقام معظم رهبری، پیام به کنگره عظیم حج، 24\9\1386 .
2. نهج‌ البلاغه‌، خطبه‌ 5.
3. همان‌، خطبه‌ 18 .
4. مطهري‌، مرتضي‌، مجموعه‌ مقالات‌، ص‌ 90 .
5. فتح/29.
6. آل‌عمران/103 .
.7مجلسي‌، محمدباقر، بحارالانوار، ج24، ص83 .
8. انفال/46.
9. احزاب/‌21 .
10. فتح/29.
11. كليني‌، محمد بن‌ يعقوب‌، اصول‌ الكافي‌، ج1، ص403 .
12. راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص 96 .
13. آل‌‌عمران/‌64 .
14. حميدالله، محمد، اولين قانون اساسى مكتوب در جهان، ترجمه غلامرضا سعيدى، ص 55-64.
15. هندى، علاءالدين، كنزالعمال، ج1، ص‏149 .
16.مثنوي‌ مولوي‌، دفتر چهارم‌، بيت‌ 411 به‌ بعد.
17. يعقوبى، احمدبن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، ج2، ص‏ 110 .
18.محقق طوسی، محمد بن الحسن، تلخیص المحصل (نقد المحصل)، ص 405.
19.مصری حنفی، ابن نجیم، البحر الرائق فی شرح کنز الدقائق، ج 3، ص 401.
20. نووی، محی‌الدین، روضة‌الطالبین، ج8، ص214.
21. عنايت، حميد، انديشة سياسى در اسلام معاصر، ترجمة بهاءالدين خرمشاهى، ص‌159.
نویسنده: عبدالرضا احمدی اَتویی
منبع: نشریه معارف اسلامی، شماره 91، فروردين و ارديبهشت 91
کلید واژه های مرتبط: ———

وحدت امت از نگاه امام علی (ع)

وحدت امت از نگاه امام علی (ع)
———
نویسنده: حسن صفار، مترجم: سید مرتضی حسینی فاضل
منبع: نشریه پیام زمستان 1386 شماره 87
کلید واژه های مرتبط: وحدت، سیره امام علی(ع)، امت واحده،

امام علی(ع) و بیست و پنج سال سکوت

امام علی(ع) و بیست و پنج سال سکوت
مدخل

«مدتی این مثنوی تاخیر شد»! سخن در این سلسله مقالات پیرامون سیره سیاسی امام علی(ع) بود در مقاله اول که در چند شماره قبل خواندید مدخلی پیرامون سیره سیاسی امام علی(ع) تقدیم شد و اینک با پوزش از وقفه ای که پیش آمد قسمت دوم این مجموعه را می خوانید که پیرامون سیره مولی در دوره بیست و پنج ساله سکوت است.

یکی از ادوار شایسته بررسی و تامل در سیره امامان علیهم السلام بررسی دوره بیست و پنج ساله سکوت مولی علی(ع) است. در این راستا باید به این سوالات پاسخ گفت:

1- معنای سکوت چیست؟ آیا به معنای خانه نشینی و کناره گیری از همه خدمات اجتماعی و سیاسی است؟ و یا واژه سکوت مرادف با «آتش بس » و خودداری از درگیری با دستگاه خلافت است؟

2- جایگاه سکوت از دیدگاه خود مولی چیست؟

3- فلسفه سکوت مولی علی(ع) چه بوده است؟

4- فعالیت های سیاسی مولی علی(ع) در این دوره بیست و پنج ساله در چه زمینه هایی بوده است.

پیش از آغاز بحث تذکر این نکته لازم است که ما در این بحث درصدد نگاهی کلی به سیره سیاسی حضرت در این دوره هستیم و بر آن نیستیم تا جزئیات حوادثی که در این دوره تحقق یافته و مواضع امام(ع) در این زمینه ها را مورد بحث قرار دهیم.
1- معنای سکوت

آیا سکوت امام علی(ع) به معنای خانه نشینی و کناره گیری از همه خدمات و مسئولیت های اجتماعی است؟ رداشت خود مولی علی(ع) این نیست. امام علی(ع)در نهج البلاغه از موضع خود در این دوره بیست و پنج ساله به عنوان صبر، تسلیم و..

. یاد می کند.

در خطبه شقشقیه امام علی(ع) بعد از آن که حوادث تلخ بعد از پیامبر را بازگومی کند می فرماید:

«… وطفقت ارتئی بین ان اصول بید جذاء او اصبر علی طخیه عمیاء… فراءیت ان الصبر علی هاتا احجی…; و ژرف بیندیشیدم که آیا با دست تنها بستیزم یا براین تاریکی کور صبر نمایم… سرانجام صبر و شکیبایی را خردمندانه تر دیدم ».

در این جا و نیز موارد مشابه (که در همین مقاله خواهید خواند) مولی از سکوت خویش تعبیر به صبر می کند. و آن را در مقابل جنگ و ستیز قرار می دهد. بر این اساس استنباط روشن از این جملات آن است که مولی موضع خویش را در حقیقت «آتش بس » درآن شرائط می داند. و هرگز در این واژه سخنی از انزوا، گوشه نشینی نیست.

در مورد دیگر مولی از این موضع تعبیر به «تسلیم » کرده است:

«لقد علمتم انی احق الناس بهامن غیری و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین ولم یکن فیها جور الا علی خاصه التماسا لاجر ذلک و فضله و زهدا فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه; همانا می دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت منم به خدا سوگندتسلیم خواهم بود (بدانچه کردید گردن می نهم) تا هنگامی که اوضاع مسلمین به سامان بوده باشد و کسی را جز من ستمی نرسد و این کار را به خاطر آن انجام می دهم که ازاجر و پاداش اخروی بهره مند گردم و تا بی میلی خویش را در آنچه برای رسیدن به آن مسابقه گذارده اید یعنی دست یابی به زر و زیور دنیا، به اثبات رسانم ».

در این سخن مولی ابتدا از لیاقت خویش برای خلافت می گوید تا از سکوت حضرت سوءاستفاده نشده و آن را دلیل بر اعتراف برناتوانی حضرت نگیرند!! آن گاه حضرت سخن از آرمانگرایی خویش دارد و می فرماید برای من مهم آن است که در جامعه اسلامی امنیت و آرامش حاکم بوده و نظام اسلامی سامان داشته باشد و در این راستاایثارگرانه همه محرومیت ها را به جان خریده و به همه آنچه دیگران برای آن سر وکله می شکنند بی اعتنا خواهم بود.

در این سخن نیز مولی از موضع خویش تحلیل ایثارگرانه داشته و هرگز سخن ازانزوا نیست بلکه سخن از درگیر نشدن با دستگاه خلافت است بنابراین باید سکوت مولی را به معنای گزینش موضع مسالمت آمیز با دستگاه خلافت و پرهیز از درگیری و مبارزه مسلحانه تفسیر کرد. بنابراین تعبیر «خانه نشینی » اگر معنای کنائی از آن مقصودنباشد چندان واژه رسا و گویا در این زمینه نیست، آن چنان که واژه «سکوت » اگربه معنای فریاد و خروش بر نیاوردن در برابر دستگاه لافت باشد، واژه ای متناسب باهمین موضعی است که از این دو گفتار امام علی(ع) عرضه شد. آن چنان که برداشت مولی نیز از واژه سکوت همین است:

«…فان اقل یقولوا حرص علی الملک و ان اسکت یقولوا جزع من الموت…; اگرسخن بگویم و حقم را مطالبه کنم گویند خلافت را آزمندانه خواهان است و اگر دم فروبندم و ساکت نشینم خواهند گفت از مرگ ترسید».

در این سخن مولی سکوت را در برابر «فریاد و خروش » قرار می دهد و سیره عملی مولی علی(ع) در این دوره بهترین مفسر موضع مولی است. این چنین نبود که مولی درخانه نشسته باشد و خود را از همه مسئولیت های سیاسی، اجتماعی کنار بکشد و درانزوای مطلق باشد.

حضرت در این دوره هر جا که حضورش را برای دفاع از مبانی و کیان اسلام ضروری دید، ایثارگرانه وارد شد و علیرغم جفاها و ناجوانمردی هایی که نسبت به حضرت صورت گرفت هر جا که دستگاه خلافت در موضوعی ناتوان می شد و مولی می دید ناتوانی آنها راپای اسلام می گذارند نه آنها، مردانه وارد می شد و این سرباز گمنام و مظلوم اسلام به وظیفه سربازی خویش در رابطه با اسلام عمل می کرد. (بخشی از تلاش های امام را دراین دوره در پایان همین مقاله خواهید خواند) و این نکته را ما در سیره دیگرامامان نیز داریم. برای همه آنان حفظ کیان اسلام در هر شرایط از اصول پذیرفته شده و اجتناب ناپذیر بوده است.
جایگاه سکوت مولی علی(ع)

امام علی(ع) از موضع خویش با تعابیری یاد می کند که گویای جهاد سخت مولی است و نشان دهنده آن است که تحمل آن شرایط برای مولی بسیارسخت و ناگوار بوده ولی به همان ملاکی که در دوره پیامبر(ص) با حضور مؤثر درنبردهای پیامبر اکرم(ص) تیرها و نیزه های دشمنان را به جان خرید، به همان دلیل در این دوره خون دلها خورد و به تعبیر امام راحل «جام زهر» را سر کشید! و آن دلیل انجام تکلیف و وظیفه است که قبله مردان خدا بوده است.

این تعابیر عبارتند از:

1 و 2- استخوان در گلو و خاشاک در چشم «… فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی; پس شکیبایی پیشه کردم (نه شکیبایی آمیخته با آرامش خاطر بلکه) درحالی بود که گویا چشم را خاشاک پر کرده و استخوان راه گلویم را گرفته بود».

«… واغضیت علی القذی و شربت علی الشجی…; (در حالی سکوت کردم که) …

چشم های پر از خاشاک را فرو بستم و با گلوئی که گوئی استخوان در آن گیر کرده جرعه حوادث را نوشیدم ».

«… فاغضیت علی القذی و جرعت ریقی علی الشجی…; پس چشمان پر از خاشاک رابرهم گذاردم و همچون کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد آب دهان فرو بردم.

» (واژه قذی به معنای خاک یا خاشاک یا آلودگی است که در چشم یا نوشیدنی باشدکه در این جا مقصود خاشاک در چشم است. و شجا به معنای استخوان یا چیز دیگری است که در گلو گیر کند و در اینجا کنایه از اندوه و غم و شدت رنج است).

این دو تعبیر ترسیم گویایی از نهایت ناراحتی امام در آن سال های مرارت بار است که از طرفی مولی به چشم می دید که به تدریج، و آرام آرام نظام و حکومت و به دنبال آن مردم از راهی که پیامبر ترسیم کرده بود فاصله می گیرند، به چشم می دیداسلام ناب محمدی(ص) از هر طرف مورد تاخت و تاز قرار گرفته، و از طرف دیگرزمینه ای برای فریاد و اقدام برای دفاع از اسلام ناب نبود. به حق شرایط سخت وکشنده ای است و امام علی(ع) تنها با سرمایه فراوان ایمان و اخلاصی که داشت توانست آن را تحمل کند.

با اشک روان چون شمع بر بسته لب از شکوه مردانه و پابرجا می سوزم و می سازم

3- تلخ تر از حنظل!

امام علی(ع) در سخنی از صبر خویش چنین تعبیر می کند:

«… و علی امر من العلقم…; صبرم همانند صبر کسی بود که بر نوشیدن تلخ تراز حنظل شکیبا باشد».

(طریحی گوید: العلقم بفتح العین فالسکون شجر مر و یقال للحنظل علقم.

علقم درخت تلخی است به درخت حنظل علقم گفته می شود).

در لغت نامه دهخدا آمده است: حنظل ثمر گیاهی است بقدر خربزه خرد در نهایت تلخی که آن را هندوانه ابوجهل گویند.. .

سعدی گوید:

اگر حنظل خوری از دست خوشخوی به از شیرینی از دست ترش روی

مولی سکوت تلخ خویش را تشبیه به خوردن تلخ ترین میوه می کند و اگر بخواهیم این جمله را از زبان فرزند آن امام مظلوم یعنی امام راحل ترجمه کنیم باید بگوئیم:جام زهر را نوشیدن!

4- دردناکتر از تیزی دم شمشیر برای قلب تعبیر امام در این زمینه این است:

«… و آلم للقلب من وخز الشفار; و صبرم برایم دردناکتر بود از تیزی دم شمشیر برای قلب.» با این تعابیر دقیقا می توان جایگاه سکوت را از دیدگاه مولی یافت، مولی خود را همیشه در میدان جهاد می بیند گاه در میدان جهاد با دشمنان رویاروی با اسلام و گاه در میدان جهاد اکبر، جهاد با نفس! و در همه صحنه ها صبوراست و شجاع و بدون تردید اگر ارج و عظمت صبر و شجاعت مولی در این عرصه برتر ازعرصه های دیگر نباشد قطعا کمتر نیست. آنچنان که شکوه پذیرش قطعنامه از سوی حضرت امام(ره) (به هنگامی که وظیفه، پذیرفتن آن شد) و معامله شکوه مند آن امام عزیزبا خداوند، کمتر از فریاد و خروش در دوره حکومت ستم شاهی نبود.
فلسفه سکوت

اساسی ترین فلسفه سکوت آن حضرت آن گونه که از سخنان مولی استفاده می شود «حفظ اساس دین » است.

مولی علی(ع) به این باور رسید که ادامه روش اعتراض آمیز نه تنها تاثیر آنی خود را ندارد بلکه سبب سوء استفاده دشمنان زخم خورده اسلام می شود. لکن در برخی ازسخنان مولی این نکته مطرح است که حضرت راز سکوت خویش را نداشتن یاران وفادار وفداکار بیان می کند. اینجا سوالی که مطرح است این است که اگر ما محور حفظ دین راراز اصلی سکوت به حساب آوریم حتی اگر مولی یارانی آن چنان نیز می داشت باید سکوت می کرد؟ پس راز بیان این نکته چیست؟

باید گفت نکته حائز اهمیت همین جا است که مولی علی(ع) در آغاز تلاش شایسته خویش را در جهت تحقق برترین معروف یعنی «تحقق حکومت حق » به کار برد و آن گاه که از یافتن نتیجه مایوس شد بر اساس مصالح اسلام دست از روش اعتراض آمیز خویش کشید. و این روش الهام بخش این نکته است که انسان باید در حد توان خود در جهت تحقق معروف تلاش کند تا حد یاس! و فایده دیگری که این رفتار مولی داشت آن بودکه جلوی تحریف تاریخ را گرفت وگرنه بی تردید سکوت مولی را علامت رضا گرفته ومی گفتند آنچه واقع شده مطابق خواست حضرت بوده است! لذا مولی در آغاز تلاش گسترده مقدس خویش را جهت بازگرداندن امامت در جایگاه شایسته خود به کار برد هم او واردصحنه شد و هم همسر فداکارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها و هم برخی ازدوستان وفادار و فداکار حضرت! در این رابطه مولی علی(ع) هم کار سیاسی داشت و هم تلاش تشکیلاتی! و البته در تمام اینها مولی کاملا مراقب بود که دشمنان اسلام که درصدد یافتن فرصت برای ضربه زدن به اسلام اند از وضعیت پیش آمده بهره نبرند!

اولین برخورد مولی در این رابطه برخورد پرخاشگرانه حضرت با ابوبکر در همان روزغصب خلافت بود. مسعودی می نویسد:

در روز بیعت سقیفه مولی به ابوبکر فرمود:

«افسدت علینا امورنا و لم تستشر و لم ترع لنا حقا فقال ابوبکر بلی ولکنی خشیت الفتنه; کار ما را تباه کردی و با ما مشورت نکردی و حق ما را رعایت ننمودی ابوبکر گفت: آری ولکن از بروز فتنه ترسیدم!» ناگفته روشن است که سخن ابوبکربهانه ای بیش نیست، واقعیت آن است که اگر با مولی بیعت می شد «فتنه زدایی » صورت می گرفت. زیرا این علی بود که «فتنه شناس » بود و بهترین شیوه را برای دفع آن داشت این بهانه همان است که بعدها عمر به ابن عباس گفت که درست است ما هم علی رالایق ترین برای خلافت دانسته و می دانیم لیکن از آن جا که علی(ع) در جنگها بستگان کافر برخی از اینان را کشته ترسیدم در صورت به خلافت رسیدن او، آنها فتنه به پاکنند!! دومین تلاش مولی کوشش برای فراهم آوردن نیرو جهت برخورد با جریان انحراف بود.

به گفته مورخان امام علی(ع) شب ها به همراه حضرت صدیقه طاهره به خانه مهاجر وانصار می رفت و آنان را به یاری می طلبید لیکن آنان با عذرهای غیرموجهی همانند آن که کار تمام شده و بیعت با ابی بکر صورت پذیرفته و اگر مولی زودتر از ما بیعت می خواست ما حضرت را برمی گزیدیم! شانه از انجام وظیفه امام حق خالی کردند و جزاندکی وفادار، کسی در کنار آن حضرت نبود. بدیهی است در این شرائط با این یاران اندک کاری از پیش نمی رود و قیام در این شرایط جز کشته شدن همین اندک بدون آن که تاثیر مناسب خویش را داشته باشد، پیامد دیگری نخواهد داشت و این حقیقتی است که مولی در سخنان خود بیان فرموده است:

«… فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی فضننت بهم عن الموت…; نگریستم ودیدم مرا یاری نیست و جز کسانم مددکاری نیست دریغ آمدم که آنان دست به یاریم گشایند مبادا که به کام مرگ درآیند…».

نیز فرمود: «… فنظرت فاذا لیس لی رافد و لا ذاب و لامساعد الا اهل بیتی فضننت بهم عن المنیه…;… پس نگریستم و دیدم نه مرا یاری است نه مدافعی و مددکاری جز کسانم که دریغ آمدم به کام مرگشان برانم…».

و در سخنی دیگر فرمود:

«لو وجدت اربعین ذوی عزم منهم لناهضت القوم…;اگر چهل تن که دارای عزم استوار باشند از میان ایشان بیابم با این گروه به نبرد برمی خیزم ».

و این تحرکات مولی طبق نقلی تا شش ماه ادامه یافت و اینها در شرایطی بود که مولی این اقدامات را وظیفه می دید و ضرری برای اساس اسلام نداشت. سخنان امام درزمینه نداشتن یاران وفادار و فداکار مربوط به این دوره است.

بعد از این دوره شرایط تغییر یافت و مولی به این باور رسید که نه تنهااقدامات حضرت مؤثر نیست بلکه بیم آن می رود که دشمنان از آب گل آلود استفاده کرده ماهی بگیرند!! اینجا بود که حضرت دست از این اقدامات نیز کشید و در حقیقت آتش بس یک طرفه از ناحیه مولی انجام گرفت.

خود مولی در این زمینه چنین می فرماید:

«… فامسکت یدی حتی راءیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد صلی الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلما اوهدما تکون المصیبه به علی اعظم من فوت ولایتکم…;… پس ست خود باز کشیدم تاآن که دیدم گروهی در دین خود نماندند و از اسلام روی برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد(ص) خواندند پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم رخنه ای در آن بینم یا ویرانیی، که مصیبت آن بر من سخت تر از محروم ماندن ازخلافت است و از دست شدن حکومت شما…».

در این سخن مولی علی(ع) دقیقا شرایط را ترسیم کرده و زیربنای سکوت خویش رادفاع از اساس اسلام بیان می کند.

در چنین شرایطی از گوشه کنار کشور اسلامی اخباری می رسید که برخی از قبائل تازه مسلمان سر به شورش برآورده و پرچم ارتداد را برافراشتند و عملا در برابر اساس اسلام ایستاده اند و علاوه بر ارتداد، فتنه ظهور مدعیان نبوت همانند مسیلمه و سجاح و طلیحه مشکل دیگر آن روز جهان اسلام بود که بدون تردید اگر مولی هم چنان به مخالفت خود ادامه می داد این اساس اسلام بود که ضربه می دید، و برای امام علی فدائی وفادار به اسلام به هیچ وجه این امر قابل پذیرش نبود. در همین بحبوحه شخصی به مولی گفت: اگر شما همچنان به این رویه (اعتراض) ادامه دهی هیچ کس به جنگ بادشمنان اسلام نمی رود! حضرت نیز وقتی شرائط را چنان دید دست از اعتراض کشید ونشاط فوق العاده ای برای نبرد با دشمنان مکتب در بین مسلمین پدید آمد.

امام علی(ع) در سخنی شرایط آن دوره را چنین ترسیم می کند:

«لما توفی رسول الله(ص) ارتدت العرب واشراءیت الیهودیه والنصرانیه و نجم النفاق و صار المسلمون کالغنم المطیره فی اللیله الشاتیه; هنگامی که پیامبروفات یافت عرب جاهلی بازگشت خود را شروع کرد و یهود و نصاری سر برداشتند ومنافقان آشکار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان هم چون رمه بی چوپانی بودند که در یک شب سرد و بارانی زمستان در بیابان گرفتار شده اند.» اینجاست که مولی حفظ اسلام را در حفظ وحدت امت اسلامی و کنار گذاشتن اعتراض می داند و اگر بخواهیم فلسفه سکوت مولی را در یک جمله خلاصه کنیم باید بگوییم حضرت برای حفظ اساس دین شیوه نرمش را برگزید آنچنان که به همان انگیزه در پی یارانی وفادار بود تا باهمراهی آنان از اسلام ناب محمدی(ص) پاسداری کند اما افسوس!!!…

در همان روزهای آغاز غصب خلافت یک نفر از بستگان امام علی(ع) اشعاری در مدح حضرت سرود که: من هرگز فکر نمی کردم که رهبری امت را از خاندان بنی هاشم و ازامام ابو الحسن سلب کنند.

آیا علی نخستین کسی نیست که بر قبله شما نماز گزارد؟ آیا داناترین شما به قرآن و سنت پیامبر او نیست؟

آیا وی نزدیک ترین فرد به پیامبر نبود؟

آیا او کسی نیست که جبرئیل او را در تجهیز پیامبر یاری کرد؟

هنگامی که امام علی(ع) از اشعار او آگاه شد قاصدی فرستاد که او را از خواندن اشعار خویش باز دارد و فرمود:

«سلامه الدین احب الینا من غیره; سلامت اسلام از گزند اختلاف برای ما از همه چیزخوشتر است.» امام علی(ع) در سخنی صریحا خطر تفرقه را گوشزد می کند و پیامددردناک آن را: «و ایم الله لولا مخافه الفرقه بین المسلمین و ان یعود الکفر ویبور الدین لکنا علی غیر ما کنا لهم علیه; به خدا سوگند اگر از پراکندگی وتفرقه مسلمانان و بازگشت کفر و اضمحلال دین بیمناک نبودم، با ستمگران غاصب به طرز دیگری رفتار می کردم ».

و ارزش این رفتار شکوهمندانه مولی علی(ع) اگر از جهاد مقدس مولی برتر نباشدیقینا کمتر نیست! این سیره درس آموز برای همه پیروان مولی است که همه بایدفدایی دین باشیم و برای ما مصالح اساس اسلام در اولویت اول قرار داشته باشد وحتی در مواردی که حق را صد در صد در جانب خود می دانیم ولی اگر ببینیم که تلاش دراین زمینه ضربه به اساس اسلام و انقلاب اسلامی که امروز پرچم اسلام را در دنیابرافراشته می زند باید از این کار دست کشید و تنها به هدف والای اعتلای اسلام ومکتب اندیشید چنین باد انشاءالله.

تلاش های امام علی(ع) در این دوره امام علی(ع) در این دوره همانند همه ادوارزندگی پرافتخارش مرد تکلیف و وظیفه بود. برای مولی تنها این مطرح بود که «جانان چه می پسندد؟».

تلاش های مولی را در این دوره می توانیم به طور فشرده به سه بخش تقسیم کنیم:

1-تلاش فرهنگی.

2- تلاش سیاسی.

3- تلاش اجتماعی.
1- تلاش فرهنگی:

تلاش فرهنگی امام علی(ع) در این دوره دو بعد دارد:

1- خدمت به قرآن کریم.

امام علی(ع) از آن جهت که از آغاز بعثت با پیامبر اکرم(ص) همراه بوده تاپایان عمر مبارک آن حضرت اطلاع دقیق از شان نزول آیات، تفسیر آیات، تاءویل آیات داشته است و اینها را به طور پراکنده جمع آوری کرده بود. بعد از پیامبر اکرم(ص)با شرایطی که مهیا شده بود بهترین فرصت برای مولی پیش آمد تا این مفسر بزرگ قرآن، که خود نیز قرآن ناطق است به تبیین ابعاد آن بپردازد. مولی در این تلاش کاملا موفق بود و کتابی در این زمینه تنظیم کرد که در حقیقت تفسیر قرآن بود. خودمولی در این زمینه می فرماید:

«و لقد جئتهم بالکتاب کملا مشتملا علی التاءویل و التنزیل; من تمام کتاب رابرایشان آوردم کتابی که حاوی تنزیل (لفظ قرآن) و تاءویل آن (تفسیر و بیان آیات)بود».

مولی در این سخن اشاره به این نکته دارد که به هنگام جمع قرآن، در زمان ابوبکر مولی این کتاب را بر آنها عرضه کرد ولی دستگاه خلافت اعلام کرد که مانیازی به آن نداریم!! نیز مولی علی(ع) فرمود: «والله ما نزلت آیه الا و قد علمت فی ما نزلت و این نزلت و علی من نزلت ان ربی اعطانی قلبا عقولا و لسانا ناطقا;

به خدا قسم هیچ آیه نازل نشد مگر آن که دانستم در چه موضوعی بوده و در کجا نازل شده ودر مورد چه شخصی بوده است همانا خداوند قلبی فهیم و زبانی گویا به من داده است ».

این کتاب ودیعه الهی در دست فرزندان مولی علی(ع) یعنی امامان معصوم دست به دست گردیده و اینک در دست بقیه الله الاعظم ارواحنا لتراب مقدمه الفداء است وکسی جز آنان از محتوای آن باخبر نیست.

2- پاسخگویی به مشکلات فرهنگی جهان اسلام، دومین تلاش فرهنگی امام بود. جهان اسلام به طور طبیعی مشکلات فرهنگی داشت و گسترش جغرافیایی جهان اسلام که تحت عنوان فتوحات صورت می گرفت خود مزید بر علت بود که مشکلات بیشتر فرهنگی به وجود آیدپاسخگوی این همه فقط مولی(ع) بود. و این چیزی بود که دستگاه خلافت هم دریافته بود و همه مشکلات را در این زمینه به آن حضرت ارجاع می داد و امام نیز پاسخگو بود.

نمونه ها در این زمینه فراوان است، تنها ابونعیم اصفهانی صورت مذاکره امام(ع)را با چهل تن از احبار یهود نقل کرده است بیان این نمونه ها از عهده یک مقاله مختصر بیرون است.
2- تلاش سیاسی:

تلاش سیاسی مولی را در این دوره می توان در دو بخش عرضه کرد: یکی مشاوره های سیاسی در مسائل به خصوص برون مرزی که نظر صائب از آن مولی بود، و مولی از آن روکه می دید آبروی اسلام مطرح است، آنان را از نظر اندیشمند خویش محروم نمی کرد. به عنوان نمونه ابوبکر در آغاز خلافت در مورد برخورد با رومیان تردید داشت با گروهی از صحابه در میان گذاشت پاسخ قانع کننده نشنید سرانجام با مولی به مشورت نشست،حضرت فرمود پیامبر(ص) تصمیم بر نبرد با آنان را داشت، تو هم راه آن حضرت رادنبال کن پیروز خواهی شد. ابوبکر از این نظر امام خوشحال شد و گفت فال نیکی زدی و به خیر بشارت دادی.

نیز عمر می خواست خود همراه سپاهیانی که برای نبرد با ایران آن روز به راه افتاده بودند حرکت کند مولی او را از این کار بازداشت و گوشزد فرمود اگرفارسیان بدانند خلیفه مسلمانان در لشگر است سعی می کنند او را از پای درآورند وبه خیال خود ضربه ای به اسلام وارد خواهند کرد ولی دیگران نظرشان این بود که عمرخود شرکت کند اما وی سخن مولی را ترجیح داد. در قسمتی از رهنمود مولی در این زمینه آمده است:

«فکن قطبا واستدر الرحا بالعرب و اصلهم دونک نار الحرب فانک ان تنخصت من هذه الارض انتقضت علیک العرب من اطرافها و اقطارها حتی یکون ما تدع وراءک من العورات اهم الیک مما بین یدیک; تو همانند قطب بر جای بمان و عرب را چون آسیا گرد خودبگردان و به آنان آتش جنگ را برافروزان که اگر تو از این سرزمین برون شوی عرب از هر سو تو را رها کند و پیمان بسته را بشکند و چنان شود که نگاهداری مرزها که پشت سر می گذاری برای تو مهم تر باشد از آنچه پیش روی داری ».

این تنها دو نمونه از رایزنی های دستگاه خلافت با مولی(ع) بود و نمونه ها فراوان است.

دومین تلاش سیاسی امام در این دوره قضاوت های محیر العقول مولی است که به حق کانونی از معارف الهی است و گنجینه ذی قیمتی برای کارگزاران قضایی و نیز برای کسانی که درصدد سوژه های مفید برای ساختن فیلم در سیره امامان هستند.

امام علی(ع) نه تنها در دوران خلفا بهترین قاضی و یگانه داور به حق امت بودبلکه در دوران پیامبر گرامی(ص) نیز در یمن، مدینه مرجع قضایی مسلم مردم بودرسول خدا(ص) داوری های او را ستود و از این طریق مرجع قضایی جامعه اسلامی پس ازخویش معرفی کرد. و دستگاه خلافت نیز چاره ای جز رجوع به مولی در این زمینه هانداشتند. از کتاب های نفیس در این زمینه کتاب «قضاء امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب » تالیف علامه شیخ محمد تقی تستری قدس سره می باشد که در 54 باب و یک خاتمه تنظیم شده و موارد فراوانی از قضاوت های مولی را آورده است و خوشبختانه این کتاب توسط فرزند مولف به فارسی ترجمه شده است.

تلاش اجتماعی امام تلاش اجتماعی امام در این دوره و همه ادوار زندگی مبارکش عبارت بود از خدمت به مردم به ویژه مستضعفان و محرومان. با کار و تلاش و زحمت،حاصل دسترنج خویش را در مسیر فوق به کار می برد امام صادق (ع) فرمود: ان علیا(ع) اعتق الف مملوک من کد یده; امام علی(ع) هزار برده را از دسترنج خویش آزادکرد». با زحمت فراوان قنات حفر می کرد و آن را وقف زائران خانه خدا و رهگذران می نمود و می فرمود کسی حق فروش آب را ندارد و فرزندانم هرگز آن را به میراث نمی برند.

اینها بخشی و اندکی از نمونه خدمات فراوان اجتماعی امام بود.

به این ترتیب سیری اجمالی در سیره مولی در دوره سکوت بیست و پنج ساله به پایان رسید گو این که دهها نکته ناگفته دیگر در این دوره قابل بحث و بررسی است که مجالی برای ذکر آنها در یک مقاله نیست به ویژه آن که بنای ما بر اختصار وایجاز است به یاری خداوند در مقاله آینده پیرامون حکومت مولی علی(ع) سخن خواهیم گفت ان شاء الله.
نویسنده: حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خاتمی
منبع: پاسدار اسلام، اسفند76 و فروردین 77 – شماره 195 و 196
کلید واژه های مرتبط: سکوت ، غصب خلافت ، دوران خلفا ،

بیست و پنج سال سکوت

بیست و پنج سال سکوت
نگاهی به فرایند سکوت امیرمؤمنان(ع) در روزگار جانشینان خلفای سه گانه

مقدمه

آنگاه که آسمان مدینة النبی در غروب غمین زندگانی رسول خدا(ص) سراسیمه پیکر گرامی اش را وانهاد و به شتاب، پذیرای سایه های ماتم افزای «سقیفه » گشت و آنگاه که دیدگان ماتم زده بنی هاشم به دور از پناهی استوار و در کمینگاه انتقام جویان، دهشت را بارور شد همان زمان، آغاز عصری از زندگانی علی(ع)، ایمان آورنده نخست و یگانه شایسته خلافت، بود که در نقل ناقلان و گفتار محاوران به دوران «سکوت » نام یافت. بدینسان، کرانه های تاریخی آن دوران که «مظلومیت » را پیام می داد در سکوت و تحریمی فراگیر از سوی تاریخ نگاران، در هاله های ابهام فرو می رفت و تاریخ نگری عرصه های حساس آن دوره را سخت به پیچیدگی می آمیخت.

انگیزه ها و زمینه های تحمیل «بیست و پنج سال سکوت » و رمز و راز پذیرش آن از سوی امیر مؤمنان(ع) گستره ای وسیع از مباحث تاریخ صدر اسلام را در بر داشته و برانگیزنده مسائلی چند بوده که هرگونه رهیافتی بر آنها پدیدآور نگرشی خاص بر سیره علی بن ابی طالب(ع) خواهد بود.

اینکه «علی(ع) با تحمل این سکوت ناخواسته، چگونه ارتباطی را با جامعه اسلامی پیشه ساخت » پرسشی زاده از ابهام حقیقت این سکوت و زاینده مسائل بنیادین دیگر است.

در این نگارش، امید آن داریم تا با گذری به اختصار، ماهیت رخدادهای دوران بیست و پنج ساله سکوت امام(ع) را کشف نماییم و بر چهره های این سکوت آگاهی یابیم. ناگفته پیداست که ورود به جزئیات حوادث عصر یاد شده در فرصت این سطور نمی گنجد و بررسی کامل این مساله از عهده راقم برون است. از اینرو، با مروری گذرا بر این وقایع، برآنیم تا به دور از هرگونه پیش فرض، بر نگرشی تاریخی بسنده نماییم.

دوران سکوت
سکوت بیست و پنج ساله امیرمؤمنان(ع)، که از زمان رحلت رسول گرامی(ص) در سال یازدهم هجری آغاز شد و تا هنگام پذیرش خلافت از سوی علی(ع) در سال 35 هجری ادامه یافت، زندگانی آن حضرت در دوران خلافت خلفای سه گانه – ابوبکر، عمر و عثمان – را در بر می گیرد.

ماهیت «سکوت »، که واژه ای برخاسته از جریانات این دوره از حوادث اسلام است، در سنجش با دوران پیشین و پسین تاریخ زندگی امیر مؤمنان(ع) آشکار می گردد. (1)

چهره حاضر و سخت کوش علی(ع) در طول 23 سال تبلیغ آیین اسلام – از بعثت تا رحلت پیامبر(ص) – آکنده از افتخاراتی است که با وجود تمامی نیرنگهای مسلط بر نگارش وقایع، توانسته است شایسته ترین نمای اسلامی را بر جای نهد: تربیت یافته رسول خدا(ص)، که در کودکی – به یوم «انذار» – آشکارا، پشتیبانی خویش را از رسالت نبی(ص) اعلان می نماید، «لیلة المبیت » را چون شبهای سخت «شعب ابوطالب » با مباهات به صبح می آورد و نظاره تاریخ را بر پهنه های بدر، احد، خندق، خیبر و چون آن به حیرتی سخت وامی دارد و آنک «غدیر» تمام گواه الهی بر شایستگیهای علی(ع) است.

تاریخ پر تکاپوی اسلام همراه با رحلت جانکاه پیامبر(ص) شاهد سازش سایه هایی تار در سقیفه می گردد و «سقیفه »، مبدا انحراف جایگاه «هدایتگری » امت اسلام، «سکوت » را آغاز می دهد. در امتداد این جویبار، باید پیگیر سلسله اموری باشیم که با چهره مدیریت برتر، (2) تغییر موازین اسلامی و احیای معیارهای جاهلی را تعقیب نموده است.

پذیرش خلافت از سوی امیر مؤمنان(ع) به سال 35 هجری را پایانی بر این سکوت دانسته اند، چونان که از آن پس به افشای حقایق پرداخته و دیرینه انحراف مدیریت اسلامی را از مسیر صحیح آن اشارت فرموده است. این بخش از افشاگریهای به ثبت آمده، که به وسیله شخصیت مظلوم این دوران انجام پذیرفته، خود رهگشایی ارجمند در زدودن جلوه های ابهام از آینه «سکوت بیست و پنج ساله » تواند بود.
دستاورد سکوت

پیش از آنکه بتوان به تبیین ماهیت سکوت امام(ع) و شرح ابعاد آن پرداخت، بررسی کوتاهی از اوضاع جامعه اسلامی در دوران پس از رحلت پیامبر(ص) لازم است. همچنین نوبنیادی این جامعه و وجود رقیبان کینه توزی که در پی توشه برداری از دام اختلاف بوده اند شایسته توجه است.

رشد سریع اسلام و گرایش قبایل عرب بدین «قدرت » نوین در زمانی کوتاه – پس از فتح مکه تا سال یازدهم هجری – مجال آشنایی ژرف با مکتب اسلام و تعالیم آن را از قبیله های تازه مسلمان ربوده بود; تا آنجا که مدینه، شهر مرکزی اسلام، در نگاه ایشان بیش از آنکه جلوه گاه رسالت باشد، چشم انداز قدرت به شمار می رفت. از اینرو، به دلیل عمق نیافتن چنین گرایشهایی به اسلام، هرگونه نزاع و اختلاف ناچیز داخلی می توانست زمینه های ارتداد بسیاری از نومسلمانان را در پی آورد. در این میان، با رحلت پیامبر(ص) انصار و شماری از مهاجران با نادیده انگاشتن جانشینی «منصوص » امیر مؤمنان(ع)، در یک مواجهه پرخطر، سقیفه را عرصه رقابتی بس هراس انگیز قرار دادند و سرانجام با غافلگیری انصار، ابوبکر برنده گوی خلافت گردید. (3)

سیمای تهدیدآمیز جناح ابوبکر (4) – که بیشتر در شخصیت خلیفه دوم جریان می یافت (5) و به دور از هرگونه استنادی به عقل و شرع و تنها با تکیه بر برتری نژادی قریش انجام می گرفت سبب می گشت تا برخوردی جدی و مستقیم از سوی علی(ع) به فروپاشی حکومت نوپای اسلامی و حذف نام رسول الله(ص) بینجامد. (6) افزون بر این، فرصت طلبی کست خوردگانی چون ابوسفیان بر وخامت اوضاع می افزود و مجال مخالفت صریح را از علی(ع) می ربود. این روند، که تثبیت پایه های زمامداری قریش را فراهم می نمود، امیرمؤمنان(ع) را وامی داشت تا دعوت معدود یاران خویش را به برگزاری نهضت اجابت نگوید و بفرماید: «اکنون زمان آن نیست.» (7)

شمار حامیان راستین علی(ع) چنان نبود که امکان اقدام سریع قاهرانه را فراهم آورد و یا در فرجام آن، حمایتی قاطع را به انجام رساند و سرکوب این گروه کم شمار از سوی حاکمیت مسلط، خود می توانست نقش اصلاح گر و هدایت بخش ایشان را نیز از جریانات آینده حذف نماید. همچنین وقوع جنگی مهیب در میان برادران مسلمان پیامدی بازدارنده از اقدام مسلحانه جناح بنی هاشم بود. (8)

علی(ع) به گلایه، از کاستی یاوران اظهار می دارد: «اگر چهل تن حمایتگر با عزم می یافتم سکوت نمی کردم » (9)

و نیز می فرماید: «پس از درگذشت پیامبر(ص) در کار خویش اندیشیدم، در برابر صف آرایی قریش، جز اهل بیت(ع) خود یار و یاوری ندیدم. لذا، به مرگ آنان راضی نشدم و با چشمی خاشاک رفته، دیده فرو بستم و با گلویی استخوان مانده نوشیدم و بر گرفتگی راه نفس و حوادث تلختر از زهر صبر نمودم.» (10)

همچنین علی(ع) در اشاره به اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه اسلامی و خطر هلاکت آفرین هرگونه اختلافی، می فرماید: «هنگامی که خداوند پیامبر خود(ص) را قبض روح کرد قریش با خودکامگی، خود را بر ما مقدم شمرد و ما را از حقمان بازداشت ولی من دیدم که صبر و بردباری بر این کار بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریختن خون آنان است; زیرا مردم به تازگی اسلام را پذیرفته بودند و دین مانند مشکی سرشار از شیر بود که کف کرده باشد و کمترین سستی آن را فاسد می کرد و کوچکترین فرد آن را واژگون می ساخت.» (11)

بدین ترتیب، علی(ع) به منظور حفظ کیان اسلام، در مقابل غصب خلافت، سکوت را برگزید. این سکوت با تحصن علی(ع) و یاوران اندک او در بیت فاطمه(س) به آغاز رسید و با سلب حضوری شایسته «جانشینی پیامبر(ص)» از آن حضرت توسط خلفا تداوم یافت.
فراموشی فضایل

افزون بر جلوگیری از «ولایت » علی(ع)، که سرسخت ترین رقیب جناح حاکم شمرده می شد، زمامداران نه تنها در انجام مناصب اجرایی و نظامی از آن حضرت بهره نجستند، بلکه کتمان فضایل علی بن ابی طالب(ع) و حذف سیاسی آن چهره شکوهمند اسلام هدف بنیادین ایشان به شمار آمد. به گزارش تاریخ نگاران، در مشاوره ای میان ابوبکر و عمروعاص، خلیفه رای او را در باره سرکوب طلیحه مدعی دروغین پیامبری به وسیله علی(ع) جویا می گردد و عمرو به پاسخی کوتاه می گوید: «مطیع تو نخواهد بود» و سرانجام خالدبن ولید به فرماندهی سرکوب تعیین می شود. (12)

سیاست به کارگماشتن مدیران نظامی اموی، که توسط دو خلیفه پس از پیامبر(ص) به اجرا در آمد، در زمان عثمان، به اوج خود رسید و در سیری طرح ریزی شده، به فراموشی سپردن شخصیت درخشان علی بن ابیطالب(ع) و دیگر صحابه راستین پیامبر(ص) را فراهم نمود. این روند حتی دامنگیر حمایتگران اهل بیت(ع) نیز بوده، چنان که عمر با استناد به اینکه خالد بن سعید بن عاص از تحصن کنندگان در بیت فاطمه(س) و خواستار خلافت علی(ع) بوده است، خلیفه اول را از تعیین او به فرماندهی سپاهیان گسیل به شام منصرف می سازد. (13) بر اساس گزارش گرانی از مسعودی، در کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر، پس از آنکه کارگزار عمر در منطقه حمض (14) در می گذرد، خلیفه در خطابی به عبدالله بن عباس، با وجود آنکه وی را شایسته جایگزینی خوانده است، چنین گوید: «بیم آن دارم که آنچه مرا فرا خواهد رسید بر من وارد آید (15) و در آن حال، تو بر سرکار بوده باشی. پس جماعت را به سوی خودتان فراخوانی و به سوی شما غیر از خودتان نگراید; که دیدم رسول خدا(ص) مردمان را به کار می گمارد و شما را وامی نهاد. به خدا سوگند، بجز این ندیدم. به خدا سوگند، نمی دانم که چرا رسول خدا(ص) شما را به کار نمی گماشت در حالی که شایسته «عمل » شمایید یا از آنکه شما در جایگاه کارگزاری، بیعتی به هم رسانید و آنگاه سرزنش و نکوهشی از پی آید که آن ناگزیر از نکوهش است می هراسید و من در باره تو از این امر آسوده ام. حال رای تو چیست؟» ابن عباس نپذیرفت و چنین دلیل آورد: «اگر برای تو کار کنم و همانچه که در باطن توست به جای باشد از پلیدی در نگاه تو آرامی نمی یابم.» آنگاه خلیفه بدو می گوید: «پس راهنمای من باش.» ابن عباس پاسخ می دهد: «اعتقادم بر آن است که به کار گماری آنچه را که صحیح می شماری و برایت صواب است.» (16)

با نگرشی کوتاه بر ماجرایی که به نقل آوردیم، درمی یابیم با وجود آنکه خلیفه دوم بر شایستگی های بنی هاشم و انگیزش ایشان بر فراهم آوردن «بیعت » اعتراف می نماید، همچنین می کوشد تا کنار نهادن ایشان را از انجام امور به دوران سالت سابقه مند نماید و در پایان، با حفظ چهره «مشورتی » بنی هاشم، کتمان نقش خاندان پیامبر(ص) را در پوششی همه پسند درآورد.

البته گمان آن می رود که در این میان، بلندای جایگاه اسلامی علی(ع) و همچنین نیازمندی خلفا به آن حضرت در اداره امور جامعه سبب می گشت تا با برگزاری مشورتهایی، راه مراعات سیاسی را بپیمایند (17) و چه بسا پیشنهاد عمر مبنی بر اداره نبرد با ایران توسط علی بن ابی طالب(ع) در همین راستا بوده باشد. با اینهمه، قریشیان حاکم نه تنها آهسته آهسته کار را به فراموشی فضایل آن چهره بزرگ اسلامی کشانیدند، بلکه تا انجام لعن و نفرین بر «اخوالرسول »(ع) پیش تاختند (18) و شگفت آنکه امام(ع)، خود، برخاسته از نگرش وسیع سیاسی، رواج این سب و نفرین را پیش بینی کرده بود. (19)

کتمان شخصیت والای امیر مؤمنان(ع) نه تنها بدان جهت بود که خلفا مطرح بودن آن حضرت را تهدیدی سهمگین بر حاکمیت خویش می انگاشتند، بلکه این فرایند ریشه در حسادت ها و کینه هایی دیرپا نسبت به این دلیرمرد اسلام داشت که در برافراشتن پرچم توحید هیچ گاه روی خوش به قریشیان مشرک ننموده بود. (20)

اعراب، علی(ع) را قاتل عزیزان خود می دانستند; (21) خونهایی که اگرچه در کنار محمد(ص) و به انگیزه دینی ریخته شده بود اما در هر حال، از شمشیر علی(ع) چکیده بود. این احساس، کینه هایی عمیق را نسبت به آن حضرت در پی داشت. (22) محبوبیت اخو الرسول در نزد پیامبر(ص) نیز خاطر حسودان را می آزرد. از اینرو، هماره می کوشیدند تا میان پیامبر(ص) و علی(ع) ایجاد رنجش نمایند، همچنان که در حیات پیامبر(ص) خواستگاری علی(ع) از دختر ابوجهل را شایع نمودند (23) و در غزوه تبوک، بغض رسول خدا(ص) را از امیرمؤمنان(ع)، که به جانشینی در مدینه مانده بود، بر زبانها راندند.

نظر بدانکه ژرفای سیمای «مظلوم » علی(ع) در دوران بیست و پنج ساله به خوبی در ابعاد «فرایند فراموشی فضایل آن حضرت » نمایش تواند یافت، بسی شایسته است که گذری بر این گزارشات بنماییم; گاه امام(ع) نیایش می نمود: «بارالها، مرا در برابر قریش و کسانی که ایشان را کمک کردند یاری فرما; چه آنان قطع رحم من کردند و مقام بزرگ مرا کوچک شمردند» (24) و یا دیگرگاه می فرمود: «من پس از رحلت پیامبر(ص) همواره مظلوم بوده ام.» (25)

آنگاه که از امیرمؤمنان(ع) درباره واکنش «عرب » نسبت به فرزندی بازمانده از پیامبر(ص)، که پسر باشد، پرسیده شد آن حضرت پرده از اسلام «مصلحتی » قریش برداشت و فرمود: «اگر قریش نام محمد(ص)- پیامبر خدا را وسیله دستیابی به ریاست و نورد بامی به سوی شکوه و امارت نمی یافت پس از وفات پیامبر(ص)، یک روز هم عبادت خدا نمی نمود.» (26)

بنا به تحلیل ابن ابی الحدید، آن دو نفر علی(ع) را پایین آوردند، عظمت او را از بین بردند و حرمتش را در میان مردم شکستند تا بدانجا که علی(ع) به فراموشی رسید; چون بیشتر نسل آگاه به ویژگیهای علی(ع) در ایام نبوت، درگذشتند و دیگرانی که علی(ع) را تنها مسلمانی عادی می انگاشتند، ولادت یافتند و در نهایت، از فضایلش، عموزادگی پیامبر(ص)، دامادی او و نواده هایش را پدر بودن باقی ماند و از بغض و انحراف قریش، آنچه که درباره هیچ کس واقع نگشته بود بر علی(ع) روا شد. (27)

این روند گاه به گونه تخریب شخصیت و زمانی هم در چهره ایجاد نفرت رخ می نمود و هماره به وسیله فراهم آوردن شکاف در جبهه حمایتگران بنی هاشم بر تقویت آن تلاش می شد. در این راستا، خلفا از پرداخت «حق سکوت » نیز دریغ نورزیدند، (28) حتی بر اساس گزارشی، کوشیدند تا با اجازه مشارکت ابن عباس در امر خلافت، انجمن مخالفان را به پراکندگی رسانند. (29)

بهانه جویی خلیفه دوم از به کارگماشتن «طلقا» و زادگان ایشان و ترک «صحابه »ای چون علی(ع) به اسم والا بودن شان ایشان از انجام آن امور (30) برخاسته از کینه ای ژرف است که در رد جانشینی علی(ع)از سوی عمر پس از شخص خلیفه دوم مبنی بر آنکه آن حضرت «شوخ طبع »(!) است، (31) برمی تابد. البته این افترا از جانب خلیفه، که در بیان وصف علی(ع) در هنگام تعیین شورای خلافت (32) به تکرار آمده، تنها در جهت تخریب شکوه آن چهره الهی بوده است; شورایی که از آغاز بنا به افشای امیرمؤمنان(ع)، بدان منظور برگزار گشت که آن بزرگوار در میان جمعی قرار گیرد که گمان برند آنان نیز همسنگ علی(ع) می باشند. (33) همچنین هشدار خلیفه دوم بر سعیدبن عاص بدینکه علی بن ابی طالب(ع) کشنده پدر او در روز بدر است (34) نمایشی از ایجاد کینه در دلهای دیگران و ابعاد هراس انگیز آن می باشد.

فرایند کتمان فضایل علی(ع) تا بدانجاست که چون جندب بن عبدالله به عراق آمد و از برتریهای علی(ع) سخن راند به او گفتند «چیزی بگو که به تو سودی (!) رساند» (35) و چنان شد که در ایام خلافت آن حضرت، از میان صحابه «بدری »، (36) تنها شماری بس ناچیز «غدیر» را گواه گشتند (37) و مدتی بعد، در هنگامه صفین، سنجش «حق » نه بر محور علی(ع)، بلکه بر اساس حضور عمار صحابی بزرگ (38) انجام یافت که به اظهار ابن ابی الحدید، اشتباهی در این سنجش نبوده است، مگر از تلاش تمامی قریش در گمنام سازی علی(ع) و کتمان فضایل او. (39)
سکوتی ناخواسته

تحمیل بیست و پنج سال سکوت ناخواسته بر علی(ع) به واقع، شرایطی بود که خلفا در به ثبات رسانیدن موقعیت خود بر جبهه بنی هاشم تحمیل کردند. مظلومیت علی(ع)، که جلوه هایی از آن در این سکوت بیست و پنج ساله پرتو می افکند، دارای بسی زوایای نهفته است که بنا به ملاحظات تاریخ نگاری، نهان مانده و اگر نبود افشاگریهایی که امیرمؤمنان(ع) در روزگار خلافت خویش به انجام رسانید هیچ گاه ستم و جفایی که جفاکاران در دوران پس از رحلت رسول اکرم(ص) بر او رواداشتند به شکلی آکنده از ابهام نیز به آیندگان منتقل نمی گشت.

بی گمان، سکوت امیرمؤمنان(ع) نه به دلخواه خویش، بلکه به تحمیل حاکمان وقت بوده است، چنان که خود فرمود: «… هوشمندی گروهی و ضعف و خموشی دیگران به مردمان فهمانیده می شد و ما از گروه ضعیفی که آتش آنها به خاموشی گراییده و آوایشان بریده بود به شمار می آمدیم… .» (40) به بیانی روشن، امام(ع) ناخواسته و تنها برای حفظ مصالح مسلمانان از حق مسلم خود چشم پوشی نمود و پذیرای «صبر» گشت که همین واژه برگرفته از بیانات آن حضرت (41) شایسته ترین نمای وضعیت ایشان و رهنمونی نیکو بر شناخت رمز سکوت بیست و پنج ساله و تبیین مرزهای آن به شمار می آید.

آنچه بیش از همه شایسته توجه می نماید دشواری این سکوت و صبوری است که امیرمؤمنان با بیاناتی روشن یادآور آن گردیده; آنجا که فرموده است: «صبر نمودم در حالی که چشمانم را خاشاک و گلویم را استخوان گرفته بود» (42) یا آنکه فرمود: «بر حوادث تلخ تر از زهر صبر کردم.» (43)

شکوه امام(ع) از غصب خلافت در مواردی پرشمار، خود گواه روشنی بر ناگواری این شکیب می باشد; اما نه به دلیل سوز و گداز در جدایی از «مسند خلافت »; زیرا امام(ع) در پاسخ به ابوعبیده جراح می فرماید: «به خدا سوگند، شما از من به خلافت حریص ترید، در حالی که از نظر شرایط و موقعیت بسیار از آن دورید و من به آن نزدیک ترم. من حق خویش را می طلبم و شما میان من و حقم مانع می شوید و مرا از آن باز می دارید» (44) و در خطبه «شقشقیه » می فرماید: «به خدا سوگند، فرزند ابوقحافه خلافت را بسان پیراهنی بر تن خود پوشید، در حالی که می دانست آسیای خلافت بر محور وجود من می گردد، از کوهسار وجود من سیل علوم سرازیر می شود و اندیشه هیچ کس به قله اندیشه من نمی رسد.» (45)
سکوت، رمزها و مرزها

آنچه تا بدینجا بدان پرداخته شد بیشتر بیان زمینه های تحمیل سکوتی ناخواسته بر علی(ع) بود که به صریحترین سیمای مظلومیت این شکیبایی اشارت می نمود. اکنون با حفظ اهمیت این چهره و اعتراف به پوشیدگی زوایای آن، در پی رهیافتی از چهره های دیگر این سکوت ایم. این گفتار را هرگز یارای زدودن چهره تقیه از این دوره بیست و پنج ساله زندگانی علی(ع) نیست، بلکه تلاش بر آن است که ابعاد نهفته حضور را در جلوه های تقیه به تصویر کشیم; که تقیه خود حضوری آگاهانه است که نظر به پاسداری از بنیاد اسلام، تقیه کننده را عهده دار پوشیدن جامه سکوت می سازد.

با کاوشی هر چند کوتاه، در بیانات اشارت یافته از امیرمؤمنان،7 پاس کیان اسلام و نگاهبانی از بنیان آن را می توان مرز پذیرفته سکوت بیست و پنج ساله آن حضرت شناخت. از اینرو، با آنکه شاهد ترور سعدبن عباده در این روزگاریم، اما بر خلاف گمان ابن ابی الحدید و استاد او و پاره ای مورخان معاصر، «ترس » از ترور، شایسته گنجانیدن آن در ماهیت سکوت امام نخواهد بود. (46)

دراین میان، بر آن تاکید داریم که این سکوت هرگز یک «قهر سیاسی » نبوده و سیره امیر مؤمنان(ع) در این ربع قرن هیچ گاه آنچنان نیست که با جامعه «بی سپاس » و «حق ناشناس » روزگار را به قهر بگذراند و خود را عهده دار «نظارت » بر جامعه و «دخالت » در اصلاح امور آن نپندارد و آنگاه پذیرش خلافت از سوی امام(ع) در سال 35 هجری، تحت عنوان «آشتی کنان » بوده باشد. برخاسته از نگرشی تاریخی، بی شک، وانهادن جامعه سرگردان و حیرت زده سالیان 11 تا 35 هجری، که نوعی حضور و توجه امام(ع) را طلب می نموده است، در هیچ ساختار مسؤولیت پذیری نمی گنجد.

دراینجا، مرز سخن شایسته توجهی بخردانه است که نمایش سیمای مظلومیت «سکوت » در رخداد غصب جابرانه لافت به معنای جدایی چهره «حضور»- توجه به جریانات جامعه اسلامی از بیست و پنج سال زندگانی امیرمؤمنان(ع) نخواهد بود، بلکه گمان این انفکاک، خود همسویی خزنده ای با کوشش خلفا در کتمان فضایل آن حضرت است. به بیانی روشن، این حضور همراه با سکوت را می توان برخاسته از شخصیت سیاسی، اجتماعی و سیمای بیدار امام(ع) بر شمرد، نه چشم اندازی بر فراهم بودن این حضور و یا تاییدی بر حاکمان جامعه; چه آنکه این حضور تحت فشار و سلطه حاکمیتی که در راستای کتمان شکوه سیمای علی(ع) از هیچ نیرنگ و ترفندی فروگذار نکرده و هیچ گاه نتوانسته است فروغ «به انتظار آمده » از جانشین راستین رسول(ص) را بنماید.

ما را عقیده بر آن است که سختی این دوران بر امیرمؤمنان(ع) و گذران آن به بردباری و صبری دشوار، خود به روشنی گویای آن است که آن بزرگوار هیچ گاه در جایگاه «همکاری » با خلفا جلوس نمی نماید; زیرا پذیرش چهره «حاضر» از امام(ع) همراه با نفی هرگونه سیمای «یاوری » و معاونت خلفاست. تلاش همیشگی خلفا در حذف علی(ع) تنها سبب گردید که آن بزرگوار به هیچ نقل معتبری از تاریخ، «کارگزاری » ایشان را تایید ننماید و این نیاز هر سه خلیفه به اشارات علی(ع) است که آنان را در حوادثی بس حساس و مواردی پرشمار به افتخار بهره مندی از مشاوره امیرمؤمنان(ع) نایل می گرداند. اما آنگاه که بنا به پیشنهاد عثمان، دومین خلیفه تصمیم می گیرد تا فرماندهی فتح ایران را به علی(ع) بسپارد آن حضرت نمی پذیرد. (47) بدین ترتیب، خلیفه از به کار گماردن امیرمؤمنان(ع) در جایگاه یکی از فرماندهان خود محروم می ماند.

در روزگاری دیگر، چون علی(ع) خلیفه سوم عثمان را ناگزیر از پذیرش اجرای حد زنا بر ولیدبن عقبه می نماید ابتدا خود بر تازیانه زدن اقدام نمی ورزد و چون فرزندش، حسن(ع)، لختی درنگ می کند به ناچار، علی(ع) شخصا به برگزاری حد بر ولید برادر مادری عثمان می پردازد. (48) این ماجرا نیز گواه آن است که علی(ع) هماره از تصدی پستی از سوی خلفا دوری می گزیده، مگر آنکه پای اجرای حدود الهی به میان می آمده است.

از رهگذر پاسداری از کیان اسلام و نه حمایت حاکمان که در تمامی صحنه های حضور امیرمؤمنان(ع) شاهد آنیم، نشانه هایی از حضور آمیخته با صبر و سکوت در بازمانده های تاریخ نگاری محافظه کارانه قابل تشخیص است و بسا که بیم از آمیختگی دو چهره یاد شده به انکار هرگونه «حضور» سیاسی و اجتماعی امام(ع) انجامیده باشد; چه آنکه توجیه گران در وجاهت بخشیدن به فرایند غصب خلافت به نهان نمودن هرگونه نارضایی امیرمؤمنان(ع) در این دوران زهرآگین جسارت ورزیده اند. با این حال، امید آن است که ارزیابی مواردی از حضور امام(ع) در این بستر بیست و پنج ساله تاریخ اسلام ترسیمی از چهره حاضر سکوت امام(ع) بوده باشد، حضوری که لحظه لحظه آن سرشار از شکیبی ناگوار است.
گذاری بر حضور

سیمای سراسر مظلومیت امیرمؤمنان(ع) در این جویبار بیست و پنج ساله، برخاسته از توجهی مسؤولانه به امور مسلمانان، هیچ گاه جامعه اسلامی را به خود واننهاد و با وجود آنکه بنا به «مصالحی » که از آن یاد نمودیم، توان آن را نیافت که جنبشی فراگیر بر جامه متصدیان خلافت نشاند، اما در راه نگاهبانی از کیان اسلام، فرصتی را تباه نساخت و از این رهگذر، چهره ای آکنده از مظلومیت و در همان حال، توامان یافته از حضور و صبوری به یادمان نهاد.

از همان لحظات نخستین دوران بیست و پنج ساله، (49) شاهد پایداری امیرمؤمنان(ع) در برابر دستاورد «سقیفه » هستیم. نظر به آنکه پیشتر کم و بیش به بیان زمینه ها و ابعاد این فرایند پرداختیم، تنها به ذکر کوتاهی از تلاش علی(ع) در برکندن این سنگ زیرین انحراف بسنده می کنیم; تلاشی که بسته به مصالح یاد شده تنها رنگ «مقاومت » یافت، نه صبغه قیام و نهضت.

علی(ع) با آگاهی یافتن از ماجرای سقیفه، خطاب به ابوبکر چنین می شورد: «امورمان را بر ما فاسد کردی و با ما به مشورت نپرداختی و حق ما را رعایت ننمودی » (50) و چون خواستند او را به بیعت وادارند، فرمود: «همان گونه که شما بر انصار حجت آوردید، من نیز بر شما احتجاج می نمایم.» (51) هنگام اجبار او بر این امر نیز ندا در می دهد: «ای گروه مهاجر، خدا را دریابید! خدا را در یابید! شهریار محمد را از خانه اش به سوی ماوای خود خارج مسازید… .» (52)

شایان توجه است که آنچه را «بیعت علی با خلافت » خوانده اند با تاخیری هشتاد و چند روزه از موسم آغازین بیعت به ثبت رسیده است. (53) «همراهی » این دوره سه یا شش ماهه از تاریخ با«مسالمت »و جدا از صحنه های مقاومت، گمانی است به دور از هرگونه فراست تاریخ شناسانه; چه آنکه لگدکنندگان سعد بن عباده به میان یاران او، نه دریغ از لگدمال کردن سنت پیامبر(ص) دارند و نه بیم از آتش افروختن بر جان تحصن کنندگان در بیت فاطمه(س) و چنان که پیشتر گذشت، ایشان در تثبیت جایگاه تازه به دست آمده، در به انزوا کشانیدن جبهه بنی هاشم سخت کوشش نمودند تا آنجا که به گمان به ثمر رسیدن این تلاش، عمر از عبدالله بن عباس می پرسد: «آیا علی(ع) هنوز در اندیشه خلافت است؟» (54) بی شک، این پرسش از تصور کناره جویی علی(ع)از خلافت برنخاسته، بلکه خلیفه در پی آن بوده است تا با طرح چنین پرسشی کناره گیری علی(ع) از امر خلافت را بر اندیشه مردمان حاکم نماید.

بنا به ثبت تاریخ، جناح زمامدار حتی به متهم ساختن علی(ع) به حرص ورزیدن در دستیابی به خلافت ارتکاب می جوید. (55) گذشته از چنین نکوهشی، از سوی آنان که حریصانه جایگاهی الهی را به غصب درآورده اند، این نقل خود رهنمون شایسته ای است بر پایداری علی(ع) و ناسازگاری او در این امر تا بدانجا که حاکمیت به اتهام آن چهره وارسته دست می یازد.

کوتاه سخن آنکه اقدام امیرمؤمنان(ع) از همان آغاز «سکوت » در افشای سزاواری خویش و تصدی خلافت از سوی کسانی ناشایست، جلوه ای است از حضور علی(ع) که به دلیل پاسداری از بنیان نوپای اسلام هیچ گاه به برگزاری نهضتی فراگیر نینجامید و این روش گذاری بیست و پنج ساله را همگام بود. تاریخ این دوران حکایت از آن دارد که در کوران پیشامدهای تهدیدکننده اساس اسلام، امیرمؤمنان(ع) با انجام رسالت خویش و تنها در پی پاسداری از کیان اسلامی رهگشایی نموده است، چنان که برای حفظ یکپارچگی مسلمانان، علی(ع) انصار را در برابر سخنان ناخوشایند قریشیان جانبداری می نماید تا مبادا با دلسردی انصار، پیکره اسلام بگسلد. (56)

در رویارویی سرنوشت ساز مسلمانان با پادشاهی ساسانی در ایران نبرد نهاوند نیز علی(ع) با استناد بر آنکه روانه گشتن شخص خلیفه سبب می شود تا دشمنان با تجهیز تمامی نیرو، همتی استوار بر شکست اسلامیان گمارند، عمر را از گسیل شدن به میدان پیکار باز داشت و او را به اعزام فرماندهی از میان مسلمانان رهنمون گردید، با آنکه دیگران خلیفه را تشویق می کردند که خود روانه نبرد گردد. (57)

همچنین علی(ع) خلیفه را از فراخوانی همگانی قوای بصره بر حذر نمود و او را به تقسیم آن نیرو به سه بخش برانگیخت تا گروهی عهده دار پاسبانی شهر باشند; دیگر جماعت به برپاداشتن نماز و اذان و آبادانی مساجد اهتمام نمایند و از عهد کنندگان، جزیه برگیرند تا مبادا عهد خویش را به نقض آورند و گروه سوم مهیای جنگ شوند و به سوی کوفه روانه گردند تا همراه با گروهی از کوفیان به عرصه نبرد گسیل گردند. (58)

آنگاه که خلیفه دوم رای علی(ع) را در تنظیم دیوان مالی جویا می شود حضرت بدو می فرماید: «همه ساله هر آنچه از مال به نزد تو گرد آمده است تقسیم کن و چیزی از آن را نگاه مدار.» (59) همچنین قضاوتهای امیرمؤمنان(ع)، بیان حکم شرعی امور و انجام مباحثات علمی و دینی با جدل پردازان غیر مسلمان، که در گزارشات تاریخی به شرح آمده است خود پهنه وسیعی از حضور علمی و اندیشه ای علی(ع) را فراروی ما می گشاید که ذکر آن موارد برون از عهده این نوشتار است. تنها بر نقل سعیدبن مصیب از عمر بسنده می کنیم که وی هماره از مواجهه با مشکلات، بی وجود علی بن ابی طالب(ع) به خداوندگار پناهنده بود. (60)

بی گمان، این جلوه های حضور بر اساس فرمایش امیرمؤمنان(ع) از رنگ و صبغه «نصیحت » برخوردار بوده است. (61) آن حضرت(ع) تنها در اموری پیرو آنان بوده است که پیروی خداوند بوده باشد (62) و فراتر از آن هیچ گاه علی(ع) به پذیرش سیره خلفا تن مسپرد و حتی پس از مرگ خلیفه دوم نیز، که کم و بیش زمینه هایی برای نیل به جایگاه خلافت فراهم بود، اطاعت از سیره شیخین را پذیرا نگشت. او با آگاهی تمام از فرجام «شورای خلافت »، در آن انجمن شرکت جست تا هم دوگانگی گفتار و کردار عمر را، که گفته بود «رسالت و خلافت در یک خاندان گرد نیاید»، افشا نماید (63) و هم با «حضور» سنجیده و پر تلاش خود، بر آیندگان احتجاج نماید که چگونه قریشیان بی پروا شایستگی ها را در پیشگاه کینه و حسادت قربانی نمودند.

با روی کار آمدن عثمان، و اوج یافتن گستاخی زمامداران اموی در نقض حدود و موازین الهی، حضور چهره حاضر علی(ع) ابعاد تازه ای یافت، چنان که نه تنها امیرمؤمنان(ع) در برابر انحراف دینی ایشان ایستادگی نمود، بلکه شواهدی از حضور گسترده آن حضرت در عرصه های سیاسی این مقطع به دست می آید. واکنش علی(ع) در ارتباط با قتل هرمزان به وسیله عبیدالله بن عمر، که قاتل توسط عثمان به عفو رسید، به همان میزان که در تبیین حدود شریعت تواند بود، بایسته آن است که گونه ای از افشای سیاسی به شمار آید. ابن ابی الحدید این ماجرا را نخستین سازمان اعتراض بر عثمان بر می شمارد. (64)

همچنین مخالفت او با عثمان آنگاه که نماز را در منی تمام خوانده بود، (65) تنها اقدامی در بیان فروع احکام نبوده که بی گمان، این گونه افشاگریها در پهنه وسیع حج بیشتر نمایان حضوری اجتماعی و معترضانه است.

با نگرشی کوتاه در شرایط نگارش تاریخ، به روزگار عباسی، گزاف نخواهیم یافت اگر گفته شود چنین نگاشته هایی از دوران شیخین ناگزیر از آمیزش حقایق فراوانی با تحریف بوده است. اما دستان تاریخ در ثبت وقایع عصر اموی، که خلافت عثمان آغازی برش یافته (66) از آن می باشد، تا اندازه ای گشوده تر به گزارش جریانات پرداخته است. اینکه انتقاد بی پروای امیرمؤمنان(ع) بر روش مدیریتی خلفا در بازمانده نگارشات یافت می شود از آن دست اخباری است که ما را به وجود تعداد قابل توجهی از این گونه اعتراضات علی(ع)، حتی بر سنت «شیخین »، رهنمون می سازد. به نقل مورخان، چون عمر از یک سو، نیمی از اموال برخی عمال خویش بستانید و آن را به بیت المال پیوست و از سوی دیگر، ادامه کارگزاری را به ایشان اجازت نمود از سوی امیرمؤمنان(ع) نکوهش گشت که اگر آنان دزد و سارق اند از چه رو کارشان را تداوم می دهی و اگر چنین نیستند چرا مالشان را می ستانی؟! (67) در این مخالفت جسورانه امام(ع) دقت شود که آن حضرت(ع) خلیفه را مرتکب به یکی از دو خطا می شمارد: تداوم کارگزاری سارقان و یا به ناحق ستاندن دارایی کارگزاران. بر جا ماندن انتقادی این چنین از میان گزارشات تاریخ، خود رهیافت نیکویی است بر تمام آنچه از حضور امیرمؤمنان(ع) در اصلاح امور جامعه، پوشیده مانده است.

با اینهمه، ویژگیهای عصر عثمان، که علی کشنده اقوام او بوده است، موجب می گشت تا علی(ع)، که کمر همت بر حفظ بنیاد اسلام بسته بود، گریزی از آن نداشته باشد که به تکراری پرشمار، بر شیوه خلیفه اعتراض نماید، چنان که با وجود منع از بدرقه ابوذر صحابی نامور پیامبر(ص)- که عثمان فرمان به تبعید او داده بود، به هنگام خروج، علی(ع) همراهی اش می نماید و در پاسخ اعتراض خلیفه به این نقض فرمان، صراحت می ورزد که: «آیا هر آنچه را بدان فرمان می رانی طاعت خداوند بدانیم، گرچه حق بر خلاف آن باشد؟! آیا در چنین موردی تو را پیرو باشیم؟! به خدا سوگند، چنین نخواهیم کرد» (68) و چون از عثمان بر تبعید عمار یاسر دیگر صحابی بزرگ انتقاد می کند از او پاسخ می شنود: «تو خود سزاوار تبعیدی.» (69) سرانجام، خلیفه بدو می گوید: «تو در نزد من از مروان بن حکم بهتر نیستی » و علی(ع) با خشم پاسخ می گوید: «این سخن را به من می گویی؟! و مرا با مروان می سنجی؟! به خداوند قسم، من از تو برترم و پدرم از پدر تو برتر است و مادر من از مادر تو افضل می باشد.» (70)
فرجام سکوت

به گواهی تاریخ، پس از بیست و پنج سال سکوت، که ما یادآور آکندگی آن از جلوه های بارز حضور گشتیم، سرانجام با برگزاری جنبشی مردمی در براندازی حکومت امویان، علی(ع) به اجبار مردمان، پذیرای خلافت شد تا در کوتاه روزگاری، که حضور امام توانایی جدایی بیشتری از سکوت می یافت، آنچه را بر اسلام گذشت رساتر از پیش ندا در دهد. بی گمان، نگاشته ها و خطابه هایی از امام(ع)، که بیشتر در مجموعه «نهج البلاغه » گرد آمده است، تمامی آن افشاگریها، که کم و بیش به گونه ای آشکار و نهان انجام می یافته، نبوده است.

چنانچه آغاز خلافت امام(ع) را پایانی بر تمام آن سکوت بیست و پنج ساله انگاریم اما با اتمام ایام خلافت علی(ع)- و جانشینی امام حسن(ع)- باز شاهد روزگار دیرپایی از تاریخ می باشیم که دست کم نگارش حقایق تاریخی اسلام را به سکوت پیچیده است. از این رهگذر، با وجود برقراری دوره ای از حاکمیت امیرمؤمنان(ع)، همچنان چهره هایی از دوران بیست و پنج سال سکوت، از نگاه تاریخ پوشیده مانده است; دورانی که نتوان بر آن، ایام عزلت و کناره جویی و یا خموشی نام نهاد، بلکه می توان آن را زمانه «حضور»ی در پرتو «سکوت » بازشناخت.

پی نوشتها:

1- نظر به کینه و حسادت دیرپای قریش نسبت به علی بن ابیطالب(ع)، که آن را بررسی خواهیم کرد، می توان دامنه دوران سکوت را از هر دو سمت آغاز و انجام گسترش یافتنی دید، چنان که آیه شریفه «و الله یعصمک من الناس »، که پیامبر(ص) را در اعلان ولایت علی(ع) در روز غدیر به حمایت الهی از فساد مردمان اعتماد می بخشد، خود بیانگر وجود کینه های درونی اعراب نسبت به اخوالرسول است. همین حسادتها پیامبر(ص) را به سکوت از نگارش جانشینی علی(ع)- حادثه «دوات و قلم »- واداشت. همچنین در دوران خلافت امیر مؤمنان(ع)، گستره ابعاد نوین این کینه ها در رقابتهای خشونت آمیز، گونه ای از سکوت را در پی داشته است که پژوهش در این زمینه ها از فراخور این نوشتار خارج است. کوتاه سخن آنکه گلایه مندی علی(ع) از اینکه پس از رحلت پیامبر(ص) همیشه «مظلوم » بوده دربردارنده پهنه وسیعی از زندگانی علی(ع) است که انجام آن به شهادت علی(ع) انجامید.

2- غاصبان خلافت همواره بر برتری مدیریت خویش تکیه ورزیده اند، چنان که بنا به نقلی، خلیفه دوم بر اینکه پیامبر(ص) در حال بیماری می خواست بر جانشینی علی(ع) صراحت ورزد، اعتراف نموده است و با این حال، ممانعت خود را از این اقدام به منظور حفظ اسلام می انگارد و می گوید: قریش بر علی(ع) اجتماع نمی نمودند. ر. ک. به: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چ دوم، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1965، ج 12، ص 21

3- به ادعای عمر، بیعت با ابوبکر «ناگهانی »- فلتة بوده و علی(ع) نیز پس از پذیرش خلافت، با اشاره بدین امر فرموده: «بیعت شما مردم با من بیعتی ناگهانی نبوده است.» (فیض الاسلام، نهج البلاغه، خطبه 136)

4- خلع سلاح زبیر و نیز لگدمال کردن سعدبن عباده گواه بارزی از این سیمای رعب انگیز است. ر. ک. به: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک ، قاهره، مطبعة الاستقامه،1939، ج 2، ص 447 وابن ابی الحدید، همان، ج 2، ص 45

5- ابن ابی الحدید را عقیده بر آن است که اگر عمر نمی بود ابوبکر نیز به خلافت نمی رسید. ر. ک. به: همان، ج 1 ص 174

6- آنگاه که بانوی اسلام، فاطمه(س)، به امیر مؤمنان(ع) پیشنهاد قیام نمود بانگ مؤذن به شهادت رسالت محمد(ص) شنیده شد و علی(ع) پاسخ فرمود: «آیا زوال این ندا را از روی زمین خوش داری؟!» ر. ک.به: همان، ج 11، ص 113

7- همان، ج 9، ص 58

8- علی(ع) حمایت مسلحانه ابوسفیان را نپذیرفت; چه آنکه نبردی خونریز را پیامد آن می انگاشت. ر. ک. به: طبری، همان، ج 2، ص 449

9- ابن ابی الحدید، همان، ج 2 ص 22; به گزارش یعقوبی چون علی(ع) در پاسخ به درخواست «نهضت » فرمان داد که قیام خواهان صبحدم با سرهای تراشیده خارج شوند تنها سه تن اجابت نمودند و به نقل ابن ابی الحدید، امام(ع) صراحت می ورزد که از صد نفر یک تن نیز حمایت گر ندارم تا قیام کنم. ر. ک. به: یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، بیروت، دارصادر، ج 2، ص 126 / ابن ابی الحدید، همان، ج 9، ص 57

10- ابن ابی الحدید، همان، ج 2، ص 20 / همچنین ر. ک. به: ابن هلال ثقفی، الغارات،تحقیق سیدعبدالزهراءالحسینی، دارالکتاب الاسلامی،1990،ص 205

11- ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 307

12- یعقوبی، همان، ج 2، ص 129

13- ابن ابی الحدید، همان، ج 2، ص 59

14- در این سند حمض با ضاد ضبط شده است که از اهمیت کمتری نسبت به حمص باصاد برخوردار است و چه بسا سابقه فتوحات در حمص بیانگر اشتباه ضبطی این سند باشد. لذا، گمان آن می رود که پیشنهاد عمر در مورد کومت حمص بوده باشد.

15- مراد آنکه اجل مرا در رباید.

16- مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید، بیروت، دارالمعرفة، 1368 ه، ج 2، ص 330

17- ر. ک. به: ابن اعثم، الفتوح، چ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه،1986، ج 1، ص 290; پیشنهادات رهگشایانه علی(ع) دراین مشاورات پاسدار کیان اسلامی بوده است.

18- ابن ابی الحدید، همان، ج 4، ص 56 و63 / مسعودی، همان، ج 3، ص 42

19 و 20- ابن ابی الحدید، همان، ج 4، ص 54 / ج 11، ص 114

21- همان، ج 13، ص 300 / مسعودی، همان، ج 2، ص 362 و 380

22 و23- ابن ابی الحدید، همان ج 13 ص 299 / ج 12، ص 51 و 88

24- ابن هلال ثقفی، همان، ص 204

25 و26- ابن ابی الحدید، همان، ج 9، ص 306 / ج 20، ص 298

27- همان، ج 9، ص 28 -29

28- پس از آنکه ابوبکر به تخت خلافت رسید عطایی را به میان زنان مهاجر و انصار قسمت نمود و چون زیدبن ثابت سهم زنی از انصار را بدو داد آن زن نپذیرفت و گفت: «در دین خود رشوه پذیر نیست.» ر. ک. به: ابن ابی الحدید، همان، ج 2، ص 53

29- همان، ج 2 ص 52

30- «…اما علی فانبه من ذلک… .» از نگاهی دیگر، مفسده آفرینی کارگزاران خلیفه در انجام امور به خلیفه اجازه داده است تا شان علی(ع) را از چنین اموری پرمفسده والا شمارد. ر. ک. به: همان، ج 9، ص 29

31- همان، ج 12، ص 51 / یعقوبی، همان، ج 2، ص 158

32- ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 186

33- نهج البلاغه، خطبه 3 معروف به «شقشقیه »

34- ابن الاثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1970، ج 2، ص 392 / شیخ مفید، الارشاد فی معرفة حجج الله فی العباد، قم، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لاحیاء التراث،1413 ه، ج 1، ص 75; بعدها نیز ولیدبن عتبه بیعت نکردن سعیدبن عاص با علی(ع) را بدان جهت می داند که علی(ع) قاتل پدر اوست. ر. ک. به: مسعودی، ج 2، ص 362

35- ابن ابی الحدید، همان، ج 9، ص 58

36- بدری: شرکت کننده در پیکار «بدر» به سال دوم هجری.

37- ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، چ اول، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1328 ه، ج 2، ص 408 و ج 4، ص 80

38- بایستگی علی(ع) در اینکه محور «حق » قرار گیرد هیچ گاه به معنای انکار فضایل عمار نیست.

39 و 40- ابن ابی الحدید، همان، ج 8، ص 17 / ج 20، ص 299

41 و 42 و43 و 44- همان، خطبه های 3،26، 211 و ج 9، ص 305

45- فیض الاسلام، همان، خطبه 3

46- ر. ک. به: ابن ابی الحدید، همان، ج 13، ص 301

47- بلاذری، فتوح البلدان، بیروت، دارالنشر، للجامعیین، 1958، ص 356 / مسعودی، همان، ج 2، ص 318; در نقل اخیر، خلیفه، عثمان را به سوی علی(ع) می فرستد تا نظر او را در باره پذیرش فرماندهی جویا شود که علی(ع) اجابت نمی نماید.

48- مسعودی، همان، ج 2، ص 345

49- می توان حضور علی(ع) را در به انجام رسانیدن کفن و دفن پیامبر(ص) نظر به اهمیت پاس از مقام رسالت و حفظ قداست آن، اقدامی بایسته و نیز نخستین جلوه حضوری آگاهانه بر شمرد.

50- مسعودی، همان، ج 2، ص 307

51 و 52- ابن ابی الحدید، همان، ج 6، ص 11 / ص 12

53- مسعودی، همان، ج 2، ص 309

54- ابن ابی الحدید، همان، ج 12، ص 21

55- ابن هلال ثقفی، همان، ص 204

56- یعقوبی، همان، ج 2، ص 128

57- ابن اعثم، همان، ج 1، ص 289 – 291 / دینوری، اخبار الطوال، قاهره، مطبعة الاستقامه،1939، ص 135; مسعودی گزارش از آن دارد که علی(ع) پیشنهاد نمود تا خلیفه خود عزیمت پیکار نماید اما این گزارش خلاف دیگر نقل پر شهره است. ر. ک. به: مسعودی، همان، ج 2، ص 317

58- ابن اعثم، همان، ج 1، ص 292

59- بلاذری، همان، ص 630

60- ابن سعد، الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1990، ج 2، ص 258

61- «فصحبته مناصحا»; ر. ک. به: ابن هلال ثقفی، همان، ص 203

62- همان / همچنین ر. ک. به: مسعودی، همان، ج 2، ص 351

63- ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 189 / ابن الاثیر، الکامل فی التاریخ،بیروت، دارصادر، 1965، ج 3، ص 63

64- ابن ابی الحدید، همان، ج 9، ص 55

65- ابن الاثیر، همان، ج 3، ص 103

66- دوران عثمان می تواند آغاز عصر اموی باشد که خلافت علی(ع) در آن عصر، برش زمانی ایجاد نمود.

67- رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بهار1369، ج 2، ص 427 به نقل از محمد باقر المحمودی، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة، ج 1، ص 112; همچنین ر.ک. به: علامه امینی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، چ دوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه،1366 ش، ج 6، ص 271 و یعقوبی، همان، ج 2، ص 157

68- مسعودی، همان، ج 2، ص 351

69- بلاذری،انساب الاشراف، ج 5، ص 54/علامه امینی،همان،ج 9،ص 19

70- مسعودی، ج 2، ص 351
نویسنده: حامد منتظری مقدم
منبع: فصلنامه معرفت، شماره 18
کلید واژه های مرتبط: خلافت ، عمر ، ابوبکر ، عثمان ، خلفا ، خلیفه ، سکوت ، غصب خلافت

سکوت حضرت علی(ع) و علل آن

سکوت حضرت علی(ع) و علل آن
بعد از رحلت پیامبر، بر اثر شرایط خاصی که ایجاد شده بود، حضرت علی(ع) مجبور شد به مدت 25 سال از صحنه اجتماع به طور خاصی کناره بگیرد و سکوت اختیار کند، آنحضرت در این مدت نه در جهادی شرکت کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن گفت، شمشیر در نیام کرد و به وظایف فردی پرداخت.

این سکوت وگوشه گیری طولانی برای شخصیتی که در گذشته در متن اجتماع قرار داشت ودومین شخص جهان اسلام ورکن بزرگی برای مسلمانان به شمار می رفت سهل وآسان نبود. روح بزرگی، چون حضرت علی – علیه السلام می خواست که بر خویش مسلط شود وخود را با وضع جدید که از هر نظر با وضع سابق تضاد داشت تطبیق دهد.

فعالیتهای امام – علیه السلام در این دوره در امور زیر خلاصه می شد:

1 – عبادت خدا، آن هم به صورتی که در شان شخصیتی مانند حضرت علی – علیه السلام بود; تا آنجا که امام سجاد عبادت وتهجد شگفت انگیز خود را در برابر عبادتهای جد بزرگوار خود ناچیز می دانست.

2 – تفسیر قرآن وحل مشکلات آیات وتربیت شاگردانی مانند ابن عباس، که بزرگترین مفسر اسلام پس از امام – علیه السلام به شمار می رفت.

3 – پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل ونحل دیگر، بالاخص یهودیان ومسیحیان که پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای تحقیق در باره اسلام رهسپار مدینه می شدند وسؤالاتی مطرح می کردند که پاسخگویی جز حضرت علی – علیه السلام، که تسلط او بر تورات وانجیل از خلال سخنانش روشن بود، پیدا نمی کردند. اگر این خلا به وسیله امام – علیه السلام پر نمی شد جامعه اسلامی دچار سرشکستگی شدیدی می شد. وهنگامی که امام به کلیه سؤالات پاسخهای روشن وقاطع می داد انبساط وشکفتگی عظیمی در چهره خلفایی که بر جای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودند پدید می آمد.

4 – بیان حکم بسیاری از رویدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت ودر مورد آنها نصی در قرآن مجید وحدیثی از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در دست نبود. این یکی از امور حساس زندگی امام – علیه السلام است واگر در میان صحابه شخصیتی مانند حضرت علی – علیه السلام نبود، که به تصدیق پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم داناترین امت وآشناترین آنها به موازین قضا وداوری به شمار می رفت، بسیاری از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاینحل وگره کور باقی می ماند.

همین حوادث نوظهور ایجاب می کرد که پس از رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم امام آگاه ومعصومی به سان پیامبر در میان مردم باشد که بر تمام اصول وفروع اسلام تسلط کافی داشته، علم وسیع وگسترده او امت را از گرایشهای نامطلوب وعمل به قیاس وگمان باز دارد واین موهبت بزرگ، به تصدیق تمام یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، جز در حضرت علی – علیه السلام در کسی نبود.

قسمتی از داوریهای امام – علیه السلام واستفاده های ابتکاری وجالب وی از آیات در کتابهای حدیث وتاریخ منعکس است. (1)

5 – هنگامی که دستگاه خلافت در مسائل سیاسی وپاره ای از مشکلات با بن بست روبرو می شد، امام – علیه السلام یگانه مشاور مورد اعتماد بود که با واقع بینی خاصی مشکلات را از سر راه آنان بر می داشت ومسیر کار را معین می کرد. برخی از این مشاوره ها در نهج البلاغه ودرکتابهای تاریخ نقل شده است.

6 – تربیت وپرورش گروهی که ضمیر پاک وروح آماده ای برای سیر وسلوک داشتند، تا در پرتو رهبری وتصرف معنوی امام – علیه السلام بتوانند قله های کمالات معنوی را فتح کنند وآنچه را که با دیده ظاهر نمی توان دید با دیده دل وچشم باطنی ببینند.

7 – کار وکوشش برای تامین زندگی بسیاری از بینوایان ودرماندگان; تا آنجا که امام – علیه السلام با دست خود باغ احداث می کرد وقنات استخراج می نمود وسپس آنها را در راه خدا وقف می کرد.

اینها اصول کارها وفعالیتهای چشمگیر امام علیه السلام در این ربع قرن بود. ولی باید باکمال تاسف گفت که تاریخ نویسان بزرگ اسلام به این بخش از زندگی امام – علیه السلام اهمیت شایانی نداده، خصوصیات وجزئیات زندگی حضرت علی – علیه السلام را در این دوره درست ضبط نکرده اند. در حالی که آنان وقتی به زندگی فرمانروایان بنی امیه وبنی عباس وارد می شوند آنچنان به دقت وبه طور گسترده سخن می گویند که چیزی را فروگذار نمی کنند.

آیا جای تاسف نیست که خصوصیات زندگی بیست وپنج ساله امام – علیه السلام در هاله ای از ابهام باشد ولی تاریخ جفاکار یا نویسندگان جنایتگر مجالس عیش ونوش فرزندان معاویه ومروان وخلفای عباسی را با کمال دقت ضبط کنند واشعاری را که در این مجالس می خواندند وسخنان لغوی را که میان خلفا ورامشگران رد وبدل می شده ورازهایی را که در دل شب پرده از آنها فرو می افتاده، به عنوان تاریخ اسلام، در کتابهای خود درج کنند؟! نه تنها این قسمت از زندگی آنها را تنظیم کرده اند، بلکه جزئیات زندگی حاشیه نشینان وکارپردازان وتعداد احشام واغنام وخصوصیات زر وزیور ونحوه آرایش زنان ومعشوقه های آنان را نیز بیان کرده اند. ولی وقتی به شرح زندگی اولیای خدا ومردان حق می رسند، همانان که اگر جانبازی وفداکاری ایشان نبود هرگز این گروه بی لیاقت نمی توانستند زمام خلافت وسیادت را در ست بگیرند، گویی بر خامه آنان زنجیر بسته اند وهمچون رهگذری شتابان می خواهند این فصل از تاریخ را به سرعت به پایان برسانند.
نخستین برگ ورق می خورد

نخستین برگ این فصل در لحظه ای ورق خورد که سرمبارک پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بر سینه امام – علیه السلام بود وروح او به ابدیت پیوست. حضرت علی – علیه السلام جریان این واقعه را در یکی از خطبه های تاریخی خود (2) چنین شرح می دهد:

یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که حافظان تاریخ زندگی او هستند به خاطر دارند که من هرگز لحظه ای از خدا وپیامبر او سرپیچی نکرده ام. در جهاد با دشمن که قهرمانان فرار می کردند وگام به عقب می نهادند، از جان خویش در راه پیامبر خدا دریغ نکردم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جان سپرد در حالی که سرش بر سینه من بود وبر روی دست من جان از بدن او جدا شد ومن برای تبرک ست برچهره ام کشیدم. آنگاه بدن او را غسل دادم وفرشتگان مرا یاری می کردند. گروهی از فرشتگان فرود آمده گروهی بالا می رفتندوهمهمه آنان که بر جسد پیامبر نماز می خواندند مرتب به گوش می رسید; تا اینکه او را در آرامگاه خود نهادیم. هیچ کس در حال حیات ومرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از من به او سزاوارتر وشایسته تر نیست.

درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گروهی را در سکوت فرو برد وگروهی دیگر را به تلاشهای مرموز ومخفیانه وا داشت.

پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخستین واقعه ای که مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تکذیب وفات پیامبر از جانب عمر بود!او غوغایی در برابر خانه پیامبر برپا کرده بود وافرادی را که می گفتند پیامبر فوت شده است تهدید می کرد. هرچه عباس وابن ام مکتوم آیاتی را که حاکی از امکان مرگ پیامبر بود تلاوت می کردند مؤثر نمی افتاد. تا اینکه دوست او ابوبکر که در بیرون مدینه به سر می برد آمد وچون از ماجرا آگاه شد با خواندن آیه ای (3) که قبل از او دیگران نیز تلاوت کرده بودند عمر را خاموش کرد!

هنگامی که حضرت علی – علیه السلام مشغول غسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شد وگروهی از اصحاب او را کمک می کردند ودر انتظار پایان یافتن غسل وکفن بودند وخود را برای خواندن نماز بر جسد مطهر پیامبر آماده می کردند جنجال سقیفه بنی ساعده به جهت انتخاب جانشین برای پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم برپا شد. رشته کار در سقیفه در دست انصار بود، اما وقتی ابوبکر وعمر وابوعبیده که از مهاجران بودند از برپایی چنین انجمنی آگاه شدند جسد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را که برای غسل آماده می شد ترک کردند وبه انجمن انصار در سقیفه پیوستند وپس از جدالهای لفظی واحیانا زد وخورد ابوبکر با پنج رای به عنوان خلیفه رسول الله انتخاب شد، در حالی که احدی از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند. (4)

در این گیر و دار که امام علیه السلام مشغول تجهیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود وانجمن سقیفه نیز به کار خود مشغول بود، ابوسفیان که شم سیاسی نیرومندی داشت به منظور ایجاد اختلاف در میان مسلمانان در خانه حضرت علی – علیه السلام را زد وبه گفت: دستت را بده تا من با تو بیعت کنم ودست تو را به عنوان خلیفه مسلمانان بفشارم، که هرگاه من با تو بیعت کنم احدی از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت برنمی خیزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بیعت کنند کسی از قریش از بیعت تو تخلف نمی کند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروایی می پذیرند. ولی حضرت علی – علیه السلام سخن ابوسفیان را با بی اهمیتی تلقی کرد وچون از نیت او آگاه بود فرمود: من فعلا مشغول تجهیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم.

همزمان با پیشنهاد ابوسفیان یا قبل آن، عباس نیز از حضرت علی – علیه السلام خواست که دست برادر زاده خود را به عنوان بیعت بفشارد، ولی آن حضرت از پذیرفتن پیشنهاد او نیز امتناع ورزید.

چیزی نگذشت که صدای تکبیر به گوش آنان رسید. حضرت علی – علیه السلام جریان را از عباس پرسید. عباس گفت: نگفتم که دیگران در اخذ بیعت بر تو سبقت می جویند؟ نگفتم که دستت را بده تا با تو بیعت کنم؟ ولی تو حاضر نشدی ودیگران بر تو سبقت جستند.
آیا پیشنهاد عباس وابوسفیان واقع بینانه بود؟

چنانکه حضرت علی – علیه السلام تسلیم پیشنهاد عباس می شد وبلافاصله پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گروهی از شخصیتها را برای بیعت دعوت می کرد، مسلما اجتماع سقیفه به هم می خورد ویا اساسا تشکیل نمی شد. زیرا دیگران هرگز جرات نمی کردند که مسئله مهم خلافت اسلامی را در یک محیط کوچک که متعلق به گروه خاصی بود مطرح سازند وفردی را با چند رای برای زمامداری انتخاب کنند.

با این حال، پیشنهاد عمومی پیامبر وبیعت خصوصی چند نفر از شخصیتها با حضرت علی – علیه السلام دور از واقع بینی بود و تاریخ در باره این بیعت همان داوری را می کرد که در باره بیعت ابوبکر کرده است. زیرا زمامداری حضرت علی – علیه السلام از دو حال خالی نبود: یا امام – علیه السلام ولی منصوص وتعیین شده از جانب خداوند بود یا نبود. در صورت نخست، نیازی به بیعت گرفتن نداشت واخذ رای برای خلافت وکاندیدا ساختن خود برای اشغال این منصب یک نوع بی اعتنایی به تعیین الهی شمرده می شد وموضوع خلافت رااز مجرای منصب الهی واینکه زمامدار باید از طرف خدا تعیین گردد خارج می ساخت ودر مسیر یک مقام انتخابی قرار می داد; وهرگز یک فرد پاکدامن وحقیقت بین برای حفظ مقام وموقعیت خود به تحریف حقیقت دست نمی زند وسرپوشی روی واقعیت نمی گذارد، چه رسد به امام معصوم. در فرض دوم، انتخاب حضرت علی – علیه السلام برای خلافت همان رنگ و انگ را می گرفت که خلافت ابوبکر گرفت وصمیمی ترین یار او، خلیفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبکر گفت: «کانت بیعة ابی بکر فلتة وقی الله شرها». (5) یعنی انتخاب ابوبکر برای زمامداری کاری عجولانه بود که خداوند شرش را باز داشت.

از همه مهمتر اینکه ابوسفیان در پیشنهاد خود کوچکترین حسن نیت نداشت ونظر او جز ایجاد اختلاف ودودستگی وکشمکش در میان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانیدن عرب به دوران جاهلیت وخشکاندن نهال نوپای اسلام نبود.

وی وارد خانه حضرت علی – علیه السلام شد واشعاری چند در مدح آن حضرت سرود که ترجمه دو بیت آن به قرار زیر است:

فرزندان هاشم! سکوت را بشکنید تا مردم، مخصوصا قبیله های تیم وعدی در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند.

امر خلافت مربوط به شما وبه سوی شماست وبرای آن جز حضرت علی کسی شایستگی ندارد. (6)

ولی حضرت علی – علیه السلام به طور کنایه به نیت ناپاک او اشاره کرد وفرمود: «تو در پی کاری هستی که ما اهل آن نیستیم ».

طبری می نویسد:

علی او را ملامت کردوگفت: تو جز فتنه وآشوب هدف دیگری نداری. تو مدتها بدخواه اسلام بودی. مرا به نصیحت وپند وسواره وپیاده تو نیازی نیست. (7)

ابوسفیان اختلاف مسلمانان را در باره جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خوبی دریافت ودر باره آن چنین ارزیابی کرد:

طوفانی می بینم که جز خون چیز دیگری نمی تواند آن را خاموش سازد. (8)

ابوسفیان در ارزیابی خود بسیار صائب بود واگر فداکاری واز خودگذشتگی خاندان بنی هاشم نبود طوفان اختلاف را جز کشت وکشتار چیزی نمی توانست فرو نشاند.
گروه کینه توز

بسیاری از قبایل عرب جاهلی به انتقامجویی وکینه توزی مشهور ومعروف بودند واگر در تاریخ عرب جاهلی می خوانیم که حوادث کوچک همواره رویدادهای بزرگی را به دنبال داشته است به این جهت بوده است که هیچ گاه از فکر انتقام بیرون نمی آمدند. درست است که آنان در پرتو اسلام تا حدی از سنتهای جاهلانه دست کشیدند وتولدی دوباره یافتند، اما چنان نبود که این نوع احساسات کاملا ریشه کن شده، اثری از آنها در زوایای روح آنان باقی نمانده باشد; بلکه حس انتقام جویی پس از اسلام نیز کم وبیش به چشم می خورد.

بی جهت نیست که حباب بن منذر، مرد نیرومند انصار وطرفدار انتقال خلافت به جبهه انصار، در انجمن سقیفه رو به خلیفه دوم کرد وگفت:

ما با زمامداری شما هرگز مخالف نیستیم وبر این کار حسد نمی ورزیم، ولی از آن می ترسیم که زمام امور به دست افرادی بیفتد که ما فرزندان وپدران وبرادران آنان را در معرکه های جنگ وبرای محو شرک وگسترش اسلام کشته ایم; زیرا بستگان مهاجران به وسیله فرزندان انصار وجوانان ما کشته شده اند. چنانچه همین افراد در راس کار قرار گیرند وضع ما قطعا دگرگون خواهد شد.

ابن ابی الحدید می نویسد:

من در سال 610 هجری کتاب «سقیفه » تالیف احمد بن عبد العزیز جوهری را نزد ابن ابی زید نقیب بصره می خواندم. هنگامی که بحث به سخن حباب بن منذر رسید، استادم گفت: پیش بینی حباب بسیار عاقلانه بود وآنچه او از آن می ترسید در حمله مسلم بن عقبه به مدینه، که این شهر به فرمان یزید مورد محاصره قرارگرفت، رخ داد وبنی امیه انتقام خون کشتگان بدر را از فرزندان انصار گرفتند.

سپس استادم مطلب دیگری را نیز یاد آوری کرد وگفت:

آنچه را که حباب پیش بینی می کرد پیامبر نیز آن را پیش بینی کرده بود. او نیز از انتقامجویی وکینه توزی برخی از اعراب نسبت به خاندان خود می ترسید، زیرا می دانست که خون بسیاری از بستگان ایشان در معرکه های جهاد به وسیله جوانان بنی هاشم ریخته شده است ومی دانست که اگر زمام کار در دست دیگران باشد چه بسا کینه توزی آنان را به ریختن خون فرزندان خاندان رسالت برانگیزد. از این جهت، مرتبا در باره علی سفارش می کرد واو را وصی وزمامدار امت معرفی می نمود تا بر اثر موقعیت ومقامی که خاندان رسالت خواهند داشت خون علی وخون اهل بیت وی مصون بماند. . . اما چه می توان کرد; تقدیر مسیر حوادث را دگرگون ساخت وکار در دست دیگران قرار گرفت ونظر پیامبر جامه عمل به خود نپوشید وآنچه نباید بشود شد وچه خونهای پاکی که از خاندان او ریختند. (9)

گرچه سخن نقیب بصره از نظر شیعه صحیح نیست، زیرا به عقیده ما، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به فرمان خدا حضرت علی – علیه السلام را به پیشوایی امت نصب وتعیین کرد وعلت انتخاب حضرت علی – علیه السلام حفظ خون او واهل بیتش نبود، بلکه شایستگی حضرت علی – علیه السلام بود که چنین مقام وموقعیتی را برای او فراهم ساخت; اما، در عین حال، تحلیل او کاملا صحیح است. اگر زمام امور در ست خاندان حضرت علی – علیه السلام بود هرگز حوادث اسفبار کربلا وکشتار فرزندان امام – علیه السلام به وسیله جلادان بنی امیه وبنی عباس رخ نمی داد وخون پاک خاندان رسالت به دست یک مشت مسلمان نما ریخته نمی شد.
سکوت پر معنی

جای گفت وگو نیست که رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم جامعه اسلامی وخاندان رسالت را با بحران عجیبی روبرو ساخت وهرلحظه بیم آن می رفت که آتش جنگ داخلی میان مسلمانان بر سر موضوع خلافت وفرمانروایی شعله ور شود وسرانجام جامعه اسلامی به انحلال گراید وقبایل عرب تازه مسلمان به عصر جاهلیت وبت پرستی بازگردند.

نهضت اسلام، نهضت جوان ونهال نوبنیادی بود که هنوز ریشه های آن در دلها رسوخ نکرده واکثریت قابل ملاحظه ای از مردم آن را از صمیم دل نپذیرفته بودند.

هنوز حضرت علی – علیه السلام وبسیاری از یاران با وفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، از تغسیل وتدفین پیامبر فارغ نشده بودند که دو گروه از اصحاب مدعی خلافت شدند وجار وجنجال بسیاری به راه انداختند. این دو گروه عبارت بودند از:

1 – انصار، به ویژه تیره خزرج، که پیش از مهاجران در محلی به نام سقیفه بنی ساعده دور هم گرد آمدند وتصمیم گرفتند که زمام کار را به سعد بن عباده رئیس خزرجیان بسپارند واو را جانشین پیامبر سازند. ولی چون در میان تیره های انصار وحدت کلمه نبود وهنوز کینه های دیرینه میان قبایل انصار، مخصوصا تیره های اوس وخزرج، به کلی فراموش نشده بود، جبهه انصار در صحنه مبارزه با مخالفت داخلی روبرو شد واوسیان با پیشوایی سعد که از خزرج بود مخالفت نمودند ونه تنها او را در این راه یاری نکردند بلکه ابراز تمایل کردند که زمام کار را فردی از مهاجران به ست بگیرد.

2 – مهاجران ودرراس آنان ابوبکر وهمفکران او. این گروه، با اینکه در انجمن سقیفه در اقلیت کامل بودند، ولی به علتی که اشاره شد توانستند آرایی برای ابوبکر گرد آورند وسرانجام پیروزمندانه از انجمن سقیفه بیرون آیند ودر نیمه راه تا مسجد نیز آراء وطرفدارانی پیدا کنند وابوبکر، به عنوان خلیفه پیامبر، بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار گیرد ومردم را برای بیعت واطاعت دعوت کند.
جناح سوم ومسئله خلافت

در برابر آن دو جناح، جناح سومی وجود داشت که از قدرت روحی ومعنوی بزرگی برخوردار بود. این جناح تشکیل می شد از شخص امیر مؤمنان علیه السلام ورجال بنی هاشم وتعدادی از پیروان راستین اسلام که خلافت را مخصوص حضرت علی – علیه السلام می دانستند واو را از هر جهت برای زمامداری ورهبری شایسته تر از دیگران می دیدند.

آنان با دیدگان خود مشاهده می کردند که هنوز مراسم تدفین جسد مطهر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به پایان نرسیده بود که دو جناح مهاجر وانصار بر سرخلافت پیامبر به جنگ وستیز برخاستند.

این جناح برای اینکه مخالفت خود را به سمع مهاجرین وانصار بلکه همه مسلمانان برسانند واعلام کنند که انتخاب ابوبکر غیر قانونی ومخالف تنصیص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ومباین اصول مشاوره بوده است در خانه حضرت زهرا – علیها السلام – متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمی شدند. ولی این تحصن سرانجام در هم شکست ومخالفان خلافت مجبور شدند خانه دخت گرامی پیامبر را ترک گویند وبه مسجد بروند.

در آن وضعیت وظیفه جناح سوم بسیار سنگین بود. به ویژه امام – علیه السلام که با دیدگان خود مشاهده می کرد خلافت ورهبری اسلامی از محور خود خارج می شود وبه دنبال آن امور بسیاری از محور خود خارج خواهد شد. از این رو، امام – علیه السلام تشخیص داد که ساکت ماندن وهیچ نگفتن یک نوع صحه بر این کار نارواست که داشت شکل قانونی به خود می گرفت وسکوت شخصیتی مانند امام – علیه السلام ممکن بود برای مردم آن روز ومردمان آینده نشانه حقانیت مدعی خلافت تلقی شود. پس مهر خاموشی را شکست وبه نخستین وظیفه خود که یاد آوری حقیقت از طریق ایراد خطبه بود عمل کرد ودر مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، که به اجبار از او بیعت خواستند، رو به گروه مهاجر کرد وگفت:

ای گروه مهاجر، حکومتی را که حضرت محمدصلی الله علیه و آله و سلم اساس آن را پی ریزی کرد از دودمان او خارج نسازید ووارد خانه های خود نکنید. به خدا سوگند، خاندان پیامبر به این کار سزاوارترند، زیرا در میان آنان کسی است که به مفاهیم قرآن وفروع واصول دین احاطه کامل دارد وبه سنتهای پیامبر آشناست وجامعه اسلامی را به خوبی می تواند اداره کند وجلو مفاسد را بگیرد وغنایم را عادلانه قسمت کند. با وجود چنین فردی نوبت به دیگران نمی رسد. مبادا از هوی وهوس پیروی کنید که از راه خدا گمراه واز حقیقت دور می شوید. (10)

امام – علیه السلام برای اثبات شایستگی خویش به خلافت، در این بیان، بر علم وسیع خود به کتاب آسمانی وسنتهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقدرت روحی خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکیه کرده است، واگر به پیوند خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز اشاره داشته یک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده است که به انتساب خود به پیامبر تکیه می کردند.

طبق روایات شیعه امیر مؤمنان – علیه السلام با گروهی از بنی هاشم نزد ابوبکر حاضر شده، شایستگی خود را برای خلافت، همچون بیان پیشین از طریق علم به کتاب وسنت وسبقت در اسلام بر دیگران وپایداری در راه جهاد وفصاحت در بیان وشهامت وشجاعت روحی احتجاج کرد;چنانکه فرمود:

من در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وهم پس از مرگ او به مقام ومنصب او سزاوارترم. من وصی ووزیر وگنجینه اسرار ومخزن علوم او هستم. منم صدیق اکبر وفاروق اعظم. من نخستین فردی هستم که به او ایمان آورده او را در این راه تصدیق کرده ام. من استوارترین شمادر جهاد با مشرکان، اعلم شما به کتاب وسنت پیامبر، آگاهترین شما بر فروع واصول دین، وفصیحترین شما در سخن گفتن وقویترین واستوارترین شمادر برابر ناملایمات هستم. چرا در این میراث با من به نزاع برخاستید؟ (11)

امیر مؤمنان – علیه السلام در یکی دیگر از خطبه های خود، خلافت را از آن کسی می داند که تواناترین افراد بر اداره امور مملکت وداناترین آنها به دستورات الهی باشد; چنانکه می فرماید:

ای مردم، شایسته ترین افراد برای حکومت، تواناترین آنها بر اداره امور وداناترین آنها به دستورات الهی است. اگر فردی که در او این شرایط جمع نیست به فکر خلافت افتاد از او می خواهند که به حق گردن نهد، واگر به افساد خود ادامه داد کشته می شود. (12)

این نه تنها منطق حضرت علی – علیه السلام است بلکه برخی از مخالفان او نیز که گاه با وجدان بیدار سخن می گفتند به شایستگی حضرت علی – علیه السلام برای خلافت اعتراف می کردند واذعان داشتند که با مقدم داشتن دیگری بر او حق بزرگی را پایمال کرده اند.

هنگامی که ابوعبیده جراح از امتناع حضرت علی – علیه السلام از بیعت با ابوبکر آگاه شد رو به امام کرد وگفت:

زمامداری را به ابوبکر واگذار که اگر زنده ماندی واز عمر طولانی برخوردار شدی تو نسبت به زمامداری از همه شایسته تر هستی، زیرا ملکات فاضله وایمان نیرومند وعلم وسیع ودرک وواقع بینی وپیشگامی در اسلام وپیوند خویشاوندی ودامادی تو سبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر همه محرز است. (13)

امیر مؤمنان – علیه السلام در بازستاندن حق خویش تنها به اندرز وتذکر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسیاری از تاریخنویسان در برخی از شبها همراه دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ونور دیدگان خود حسنین – علیهما السلام – با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسیر واقعی خود باز گرداند. ولی متاسفانه از آنان پاسخ مساعدی دریافت نکرد، چه عذر می آوردند که اگر حضرت علی پیش از دیگران به فکر خلافت افتاده، از ما تقاضای بیعت می کرد ما هرگز او را رها نکرده، با دیگری بیعت نمی کردیم.

امیر مؤمنان در پاسخ آنان می گفت: آیا صحیح بود که من جسد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در گوشه خانه ترک کنم وبه فکر خلافت واخذ بیعت باشم؟ دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تایید سخنان حضرت علی – علیه السلام می فرمود: علی به وظیفه خود از دیگران آشناتر است. حساب این گروه که علی را از حق خویش بازداشته اند با خداست. (14)

این نخستین کار امام – علیه السلام در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طریق تذکر واستمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولی، به شهادت تاریخ، امام – علیه السلام از این راه نتیجه ای نگرفت وحق او پایمال شد. اکنون باید پرسید که در چنان موقعیت خطیر ووضع حساس، وظیفه امام چه بود. آیا وظیفه او تنها نظاره کردن وساکت ماندن بود یا قیام ونهضت؟
برای امام علیه السلام بیش از یک راه وجود نداشت

اندرز ویاد آوریهای امیر مؤمنان – علیه السلام در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ودر حضور گروهی از مهاجرین وانصار، حقیقت را روشن ساخت وحجت را بر همه مسلمانان تمام کرد. اما خلیفه وهمفکران او بر قبضه کردن دستگاه خلافت اصرار ورزیدند ودر صدد گسترش قدرت خویش بر آمدند. گذشت زمان نه تنها به سود امام – علیه السلام نبود، بلکه بیش از پیش پایه های خلافت را در اذهان وقلوب مردم استوارتر می ساخت ومردم به تدریج وجود چنین حکومتی را به رسمیت شناخته، کم کم به آن خو می گرفتند.

در این وضعیت حساس، که گذشت هر لحظه ای به زیان خاندان رسالت وبه نفع حکومت قت بود، تکلیف شخصیتی مانند حضرت علی – علیه السلام چه بود؟در برابر امام – علیه السلام دو راه بیش وجود نداشت: یا باید به کمک رجال خاندان رسالت وعلاقه مند وپیروان راستین خویش بپا خیزد وحق از دست رفته را باز ستاند، یا اینکه سکوت کند واز کلیه امور اجتماعی کنار برود ودر حد امکان به وظایف فردی واخلاقی خود بپردازد.

علائم وقرائن گواهی – چنانکه ذیلا خواهد آمد – می دهند که نهضت امام – علیه السلام در آن اوضاع به نفع اسلام جوان وجامعه نوبنیاد اسلامی نبود. لذا پیمودن راه دوم برای حضرت علی – علیه السلام متعین ولازم بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارتداد امت نگران بود

1 – آیات قرآنی حاکی ازآن است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دوران حیات خود از آینده جامعه اسلامی سخت نگران بود وبا مشاهده یک سلسله حوادث ناگوار این احتمال در ذهن او قوت می گرفت که ممکن است گروه یا گروههایی پس از درگذشت او به دوران جاهلی بازگردند وسنن الهی را به دست فراموشی بسپارند.

این احتمال هنگامی در ذهن او قوت گرفت که در جنگ احد، وقتی شایعه کشته شدن پیامبر از طرف دشمن در میدان نبرد منتشر شد، با چشمان خود مشاهده کرد که اکثر قریب به اتفاق مسلمانان راه فرار را در پیش گرفته، به کوهها ونقاط دور دست پناه بردند وبرخی تصمیم گرفتند که از طریق تماس با سرکرده منافقان (عبد الله بن ابی) از ابوسفیان امان بگیرند. وعقاید مذهبی آنان چنان سست وبی پایه شد که در باره خدا گمان بد بردند وافکار غلط به خود راه دادند. قرآن مجید از این راز چنین پرده بر می دارد:

و طائفة قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة یقولون هل لنا من الامر من شی ء . (آل عمران: 153;

گروهی از یاران پیامبر چنان در فکر جان خود بودند که در باره خدا گمانهای باطل، به سان گمانهای دوران جاهلیت، می بردند ومی گفتند: آیا چاره ای برای ماهست؟

قرآن کریم در آیه ای دیگر تلویحا از اختلاف ودو دستگی یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از رحلت او خبر داده، می فرماید:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزی الله الشاکرین . (آل عمران: 144)

محمد فقط پیامبری است که پیش از او نیز پیامبران آمده اند. آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما به افکار وعقاید جاهلیت باز می گردید؟هرکس عقبگرد کند ضرری به خدا نمی رساند وخداوند سپاسگزاران را پاداش نیک می دهد.

این آیه از طریق تقسیم اصحاب پیامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلی » و«ثابت قدم وسپاسگزار» تلویحا می رساند که پس از درگذشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ممکن است مسلمانان دچار اختلاف ودودستگی شوند.

2 – بررسی سرگذشت گروهی که در سقیفه بنی ساعده گرد آمده بودند به خوبی نشان می دهد که در آن روز چگونه از رازها پرده بر افتاد وتعصبهای قومی وعشیره ای وافکار جاهلی بار دیگر خود را از خلال گفت وگوهای یاران پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم نشان داد وروشن شد که هنوز تربیت اسلامی در جمعی از آنان نفوذ نکرده، اسلام وایمان جز سرپوشی بر چهره جاهلیت ایشان نبوده است.

بررسی این واقعه تاریخی به خوبی می رساند که هدف از آن اجتماع وآن سخنرانیها وپرخاشها، جز منفعت طلبی نبوده است وهرکس می کوشید که لباس خلافت را، که باید بر اندام شایسته ترین فرد امت پوشیده شود، بر اندام خود بپوشد. آنچه که در آن انجمن مطرح نبودمصالح اسلام ومسلمانان بود وتفویض امر به شایسته ترین فرد امت که با تدبیر خردمندانه ودانش وسیع وروح بزرگ واخلاق پسندیده خود بتواند کشتی شکسته اسلام را به ساحل نجات رهبری کند.

در آن اوضاع که عقیده اسلامی در قلوب رسوخ نکرده، عادات وتقالید جاهلی هنوز از دماغها بیرون نرفته بود، هرنوع جنگ داخلی ودسته بندی گروهی مایه انحلال جامعه وموجب بازگشت بسیاری از مردم به بت پرستی وشرک می شد.

3 – از همه روشنتر سخنان حضرت علی – علیه السلام در آغاز حوادث سقیفه است. امام در سخنان خود به اهمیت اتحاد اسلامی وسرانجام شوم اختلاف وتفرقه اشاره کرده است. از باب نمونه هنگامی که ابوسفیان می خواست دست حضرت علی – علیه السلام را به عنوان بیعت بفشارد وازاین راه به مقاصد پلید خود برسد، امام رو به جمعیت کرد وچنین فرمود:

موجهای فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید. از ایجاد اختلاف ودودستگی دوری گزینید ونشانه های فخر فروشی را از سر بردارید. . . اگر سخن بگویم می گویند بر فرمانروایی حریص است واگر خاموش بنشینم می گویند از مرگ می ترسد. به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بیش از علاقه کودک به پستان مادر است. اگر سکوت می کنم به سبب علم وآگاهی خاصی است که در آن فرو رفته ام واگر شما هم مثل من آگاه بودید به سان ریسمان چاه مضطرب ولرزان می شدید. (15)

علمی که امام – علیه السلام از آن سخن می گوید همان آگاهی ازنتایج وحشت آور اختلاف ودودستگی است. او می دانست که قیام وجنگ داخلی به قیمت محو اسلام وبازکشت مردم به عقاید جاهلی تمام می شود.

4 – هنگامی که خبر درگذشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان قبایل تازه مسلمان منتشر شد گروهی از آنها پرچم ارتداد وبازگشت به آیین نیاکان را بر افراشتند وعملا با حکومت مرکزی به مخالفت برخاستند وحاضر به پرداخت مالیات اسلامی نشدند. نخستین کاری که حکومت مرکزی انجام داد این بود که گروهی از مسلمانان راسخ وعلاقه مند را برای نبرد با مرتدان بسیج کرد تا بار دیگر به اطاعت از حکومت مرکزی وپیروی از قوانین اسلام گردن نهند ودر نتیجه اندیشه ارتداد که کم وبیش در دماغ قبایل دیگر نیز در حال تکوین بود ریشه کن شود.

علاوه بر ارتداد بعضی قبایل، فتنه دیگری نیز در یمامه برپا شد وآن ظهور مدعیان نبوت مانند مسیلمه وسجاح وطلیحه بود.

در آن اوضاع واحوال که مهاجرین وانصار وحدت کلمه را از دست داده، قبایل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعیان دروغگو در استانهای نجد ویمامه به ادعای نبوت برخاسته بودند، هرگز صحیح نبود که امام – علیه السلام پرچم دیگری برافرازد وبرای احقاق حق خود قیام کند. امام در یکی از نامه های خود که به مردم مصر نوشته است به این نکته اشاره می کند ومی فرماید:

به خدا سوگند، من هرگز فکر نمی کردم که عرب خلافت را از خاندان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بگیرد یا مرا از آن باز دارد. مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به دیگری که دست او را به عنوان بیعت می فشردند. از این رو، من دست نگاه داشتم. دیدم که گروهی از مردم از اسلام بازگشته اند ومی خواهند آیین محمدصلی الله علیه و آله و سلم را محو کنند. ترسیدم که اگر به یاری اسلام ومسلمانان نشتابم رخنه و ویرانیی در پیکر آن مشاهده کنم که مصیبت واندوه آن بر من بالاتر وبزرگتر از حکومت چند روزه ای است که به زودی مانند سراب یا ابر از میان می رود. پس به مقابله با این حوادث برخاستم ومسلمانان را یاری کردم تا آن که باطل محو شد وآرامش به آغوش اسلام بازگشت. (16)

در آغاز خلافت عثمان که شورای تعیین خلافت به نفع عثمان رای داد، امام – علیه السلام رو به اعضای شورا کرد وگفت:

همگی می دانید که من برای خلافت از دیگران شایسته ترم. ولی مادام که امور مسلمانان رو به راه باشد خلافت را رها می کنم; هرچند بر من ستم شود. واگر من نسبت به حکومت از خود بی میلی نشان می دهم به جهت درک ثواب وپاداشی است که در این راه وجود دارد. (17)

ابن ابی الحدید می گوید:

در یکی از روزهایی که علی عزلت گزیده، دست روی دست گذاشته بود، بانوی گرامی وی فاطمه زهرا، او را به قیام ونهضت وبازستانی حق خویش تحریک کرد. در همان هنگام صدای مؤذن به ندای

«اشهد ان محمدا رسول الله »

بلند شد. امام رو به همسر گرامی خویش کرد وگفت: آیا دوست داری که این صدا در روی زمین خاموش شود؟ فاطمه گفت: هرگز. امام فرمود: پس راه همین است که من در پیش گرفته ام. (18)

به سبب اهمیت موضوع، قدری پیرامون آن بحث کرده، نتایج قیام مسلحانه امام – علیه السلام را با ارائه اسناد صحیح بررسی می کنیم.
ارزش والای هدف

در میان مسائل اجتماعی کمتر مسئله ای، از حیث اهمیت ونیاز به دقت، به پایه مدیریت ورهبری می رسد. شرایط رهبری آنچنان دقیق وحایز اهمیت است که در یک اجتماع بزرگ، تنها چند نفر انگشت شمار واجد آن می شوند.

در میان همه نوع رهبری، شرایط رهبران آسمانی به مراتب سنگینتر ووظایف آنان بسیار خطیرتر از شرایط ووظایف رهبران اجتماعی است که با گزینش جامعه چنین مقام وموقعیتی را به دست می آورند.

در رهبریهای الهی ومعنوی هدف بالاتر وارجمندتر از حفظ مقام وموقعیت است ورهبر برای این برانگیخته می شود که به هدف تحقق بخشد وچنانچه بر سر دو راهی قرار گیرد وناچار شود که یکی را رها کرده دیگری را برگزیند، برای حفظ اصول واساس هدف، باید از رهبری دست بردارد وهدف را مقدستر از حفظ مقام وموقعیت رهبری خویش بشمارد.

امیر مؤمنان – علیه السلام نیز پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این مسئله مهم روبرو شد. زیرا هدف از رهبری وفرمانروایی او پرورش نهالی بود که به وسیله پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در سرزمین حجاز غرس شده بود;نهالی که باید به مرور زمان به درختی برومند وبارور مبدل شود وشاخه های آن بر فراز تمام جهان سایه بگستراند ومردم در زیر سایه آن بیارامند واز ثمرات مبارکش بهره مند شوند.

امام – علیه السلام پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تشخیص داد که در موقعیتی قرار گرفته است که اگر اصرار به قبضه کردن حکومت وحفظ مقام خود کند اوضاعی پیش می آید که زحمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وخونهای پاکی که در راه هدف مقدس آن حضرت ریخته شده است به هدر می رود.
عقده ها وکینه های دیرینه

جامعه اسلامی در آن ایام چنان دچار اختلاف نظر ودودستگی شده بود که یک جنگ داخلی ویک خونریزی کوچک موجب انفجارهایی در داخل وخارج مدینه میشد. بسیاری از قبایلی که در مدینه یا بیرون از آن زندگی می کردند نسبت به حضرت علی – علیه السلام بی مهر بوده، کینه او را سخت به دل داشتند. زیرا حضرت علی – علیه السلام بودکه پرچم کفر این قبایل را سرنگون کرده، قهرمانانشان ر ا به خاک ذلت افکنده بود. اینان، هرچند بعدها پیوند خود را با اسلام محکمتر کرده، به خداپرستی وپیروی از اسلام تظاهر می کردند، ولی در باطن بغض وعداوت خود را نسبت به مجاهدان اسلام محفوظ داشتند.

در چنان موقعیتی اگر امام – علیه السلام از طریق توسل به قدرت وقیام مسلحانه در صدد اخذ حق خویش بر می آمد به نتایج زیر منجر می شد:

1 – در این نبرد امام – علیه السلام بسیاری از یاران وعزیزان خود را که از جان ودل به امامت ورهبری او معتقد بودند از دست می داد. البته هرگاه با شهادت این افراد حق به جای خود بازمی گشت جانبازی آنان در راه هدف چندان تاسفبار نبود، ولی چنانکه خواهیم گفت، با کشته شدن این افراد حق به صاحب آن باز نمی گشت.

2 – نه تنها حضرت علی – علیه السلام عزیزان خود را از دست می داد بلکه قیام بنی هاشم ودیگر عزیزان ویاران راستین حضرت علی سبب می شد که گروه زیادی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که به خلافت امام – علیه السلام راضی نبودند وبه آن تن نمی دادند نیز کشته شوند ودر نتیجه قدرت مسلمانان در مرکز به ضعف می گرایید. این گروه، هرچند در مساله رهبری در نقطه مقابل امام – علیه السلام موضع گرفته بودند، ولی در امور دیگر اختلافی با آن حضرت نداشتند وقدرتی در برابر شرک وبت پرستی ومسیحیت ویهودیت به شمار می رفتند.

3 – براثر ضعف مسلمانان، قبایل دور دست که نهال اسلام در سرزمین آنها کاملا ریشه ندوانیده بود به گروه مرتدان ومخالفان اسلام پیوسته، صف واحدی تشکیل می داد وچه بسا بر اثر قدرت مخالفان ونبودن رهبری صحیح در مرکز، چراغ توحید برای ابد به خاموشی می گرایید.

امیر مؤمنان – علیه السلام این حقایق تلخ ودردناک را از نزدیک لمس می کرد ولذا سکوت را بر قیام مسلحانه ترجیح می داد. خوب است این مطالب را از زبان خود امام – علیه السلام بشنویم.

عبد الله بن جناده می گوید:

من در نخستین روزهای زمامداری علی از مکه وارد مدینه شدم ودیدم همه مردم در مسجد پیامبر دور هم گرد آمده اند ومنتظر ورود امام هستند. پس ازمدتی علی، در حالی که شمشیر خود را حمایل کرده بود، از خانه بیرون آمد. همه دیده ها به سوی او دوخته شده بود تا اینکه در مسند خطابه قرار گرفت وسخنان خود را پس از حمد وثنای خداوند چنین آغاز کرد:

هان ای مردم، آگاه باشید هنگامی که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم از میان ما رخت بربست لازم بود که کسی با ما در باره حکومتی که او پی ریزی کرد نزاع نکندوبه آن چشم طمع ندوزد، زیرا ما وارث وولی وعترت او بودیم. اما برخلاف انتظار، گروهی از قریش به حق ما دست دراز کرده، خلافت رااز ما سلب کردند واز آن خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شکاف واختلاف در میان مسلمانان نبود وبیم آن نمی رفت که بار دیگر کفر وبت پرستی به ممالک اسلامی باز گردد واسلام محو ونابود شود، وضع ما غیر این بود که مشاهده می کنید. (19)

کلبی می گوید:

هنگامی که علی – علیه السلام برای سرکوبی پیمان شکنانی مانند طلحه وزبیر عازم بصره شد خطبه ای به شرح زیر ایراد کرد:

هنگامی که خداوند پیامبر خود را قبض روح کرد قریش، با خودکامگی، خود را بر ما مقدم شمرد وما را از حقمان بازداشت. ولی من دیدم که صبر وبردباری بر این کار بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان وریختن خون آنان است. زیرامردم به تازگی اسلام را پذیرفته بودند ودین مانند مشک سرشار از شیر بود که کف کرده باشد، وکمترین سستی آن را فاسد می کرد وکوچکترین فرد آن را واژگون می ساخت. (20)

ابن ابی الحدید، که هم به حضرت علی – علیه السلام مهر می ورزد وهم نسبت به خلفا تعصب دارد، در باره کینه های ریشه دار گروهی از صحابه نسبت به امیر المؤمنین – علیه السلام چنین می نویسد:

تجربه ثابت کرده است که مرور زمان سبب فراموشی کینه ها وخاموشی آتش حسد وسردی دلهای پرکینه می شود. گذشت زمان سبب می شود که نسلی بمیرد ونسل دیگر جانشین آن گردد ودر نتیجه کینه های دیرینه به صورت کمرنگ از نسل قبل به نسل بعد منتقل شود. روزی که حضرت علی بر مسند خلافت نشست بیست وپنج سال از رحلت پیامبر می گذشت وانتظار می رفت که در این مدت طولانی عداوتها وکینه ها به دست فراموشی سپرده شده باشد. ولی برخلاف انتظار، روحیه مخالفان حضرت علی پس از گذشت ربع قرن عوض نشده بود وعداوت وکینه ای که در دوران پیامبر وپس از درگذشت وی نسبت به حضرت علی داشتند کاهش نیافته بود. حتی فرزندان قریش ونوباوگان وجوانانشان، که شاهد حوادث خونین معرکه های اسلام نبودند وقهرمانیهای امام را در جنگهای بدر واحد و. . . بر ضد قریش ندیده بودند، به سان نیاکان خود سرسختانه با حضرت علی عداوت می ورزیدند وکینه او را به دل داشتند.

. . . چنانچه امام، با این وضع، پس از درگذشت پیامبر بر مسند خلافت تکیه می زد وزمام امور را به دست می گرفت آتشی در درون مخالفان او روشن می شد وانفجارهایی رخ می داد که نتیجه آن جز محو اسلام ونابودی مسلمانان وبازگشت جاهلیت به ممالک اسلامی نبود. (21)

امام – علیه السلام در یکی از سخنرانیهای خود به گوشه ای از نتایج قیام مسلحانه خود اشاره کرده، می فرماید:

پس از درگذشت پیامبر در کار خویش اندیشیدم. در برابر صف آرایی قریش جز اهل یت خود یار ویاوری ندیدم. پس به مرگ آنان راضی نشدم وچشمی را که در آن خاشاک رفته بود فرو بستم وبا گلویی که استخوان در آن گیر کرده بود نوشیدم وبر گرفتگی راه نفس وبر حوادث تلختر از زهر صبر کردم. (22)
اتحاد مسلمانان

اتحاد مسلمانان از بزرگترین آمال وآرزوهای امام – علیه السلام بود. او به خوبی می دانست که این اتحاد در زمان پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم سبب شده بود که رعب عجیبی در دل امپراتوران جهان وقدرتهای بزرگ رخنه کند واسلام به سرعت رشد ونمو کرده، گسترش یابد. ولی اگر این وحدت به جهت مسئله رهبری از بین می رفت مسلمانان دچار انواع گرفتاریها واختلافات می شدند وبالاخص گروهی از قریش که به کسوت اسلام در آمده بودند دنبال بهانه بودند تا ضربت اساسی خود را بر پیکر اسلام وارد سازند.

در میان مهاجران، ماجراجویانی به نام سهیل بن عمرو، حارث بن هشام، عکرمة بن ابی جهل و. . . بودند که مدتها از دشمنان سرسخت مسلمانان وبه ویژه انصار به شمار می رفتند، ولی سپس، به عللی ودر ظاهر، کفر وبت پرستی را ترک کردند واسلام آوردند. وقتی انصار، پس از شکست در سقیفه، به هواداری امام – علیه السلام برخاستند ومردم را به پیروی از او دعوت کردند، این افراد ماجراجو بی اندازه ناراحت شدند واز دستگاه خلافت خواستند که تیره خزرج از انصار را باید برای بیعت دعوت کند واگر از بیعت سرباز زدند با آنها به نبرد برخیزد.

هریک از سه نفر مذکور در اجتماع بزرگی سخنرانی کرد. ابوسفیان نیز به آنان پیوست! در برابر آنان، خطیب انصار به نام ثابت بن قیس به انتقاد از مهاجران برخاست وبه سخنان آنان پاسخ داد.

جنگ میان مهاجرین وانصار، به صورت ایراد خطابه وشعر، تا مدتی ادامه داشت. متن سخنان واشعار طرفین را ابن ابی الحدید در شرح خود آورده است. (23)

با در نظر گرفتن این اوضاع روشن می شود که چرا امام – علیه السلام سکوت را بر قیام مسلحانه ترجیح داد وچگونه با حزم وتدبیر، کشتی طوفان زده اسلام را به ساحل نجات رهبری کرد. واگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت وعواقب وخیم اختلاف و دودستگی را پیش بینی نمی کرد، هرگز اجازه نمی داد مقام رهبری از آن دیگران باشد.

در همان روزهای سقیفه، یک نفر از بستگان حضرت علی – علیه السلام اشعاری در مدح او سرود که ترجمه آنها چنین است:

من هرگز فکر نمی کردم که رهبری امت را از خاندان هاشم واز امام ابوالحسن سلب کنند.

آیا حضرت علی نخستین کسی نیست که بر قبله شما نماز گزارد؟ آیا داناترین شما به قرآن وسنت پیامبر او نیست؟

آیا وی نزدیکترین فرد به پیامبر نبود؟ آیا او کسی نیست که جبرئیل او را در تجهیز پیامبر یاری کرد؟ (24)

هنگامی که امام – علیه السلام از اشعار او آگاه شد قاصدی فرستاد که او را از خواندن اشعار خویش باز دارد وفرمود:

«سلامة الدین احب الینا من غیره ».

سلامت اسلام از گزند اختلاف، برای ما از هر چیز خوشتر است.

در جنگ صفین مردی از قبیله بنی اسد از امام – علیه السلام سؤال کرد: چگونه قریش شما را از مقام خلافت کنار زدند؟حضرت علی – علیه السلام از سؤال بی موقع او ناراحت شد، زیرا گروهی از سربازان امام به خلفا اعتقاد داشتند وطرح این مسائل در آن هنگام موجب دو دستگی در میان صفوف آنان می شد. لذا امام – علیه السلام پس از ابراز ناراحتی چنین فرمود:

به احترام پیوندی که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داری وبه سبب اینکه هر مسلمانی حق پرسش دارد، پاسخ تو را به اجمال می گویم. رهبری امت از آن ما بود وپیوند ما با پیامبر از دیگران استوارتر بود، اما گروهی بر آن بخل ورزیدند وگروهی از آن چشم پوشیدند. داور میان ما وآنها خداست وبازگشت همه به سوی اوست. (25)

اینها بعضی از علل سکوت امیرمؤمنان حضرت علی – علیه السلام بود که به سبب حفظ اساس اسلام، دست از حق خود کشید وبیست وپنج سال جرعه های تلختر از زهر نوشید.

پی نوشتها:

1 – محقق عالیقدر آقای شیخ محمد تقی شوشتری کتابی تحت این عنوان نوشته که به فارسی نیز ترجمه شده است.

2 – نهج البلاغه عبده، خطبه 192: «لقد علم المستحفظون من اصحاب محمدصلی الله علیه و آله و سلم. . . ».

3 – آیه 30 سوره زمر: انک میت و انهم میتون ( تو می می میری ودیگران نیز می میرند).

4 – در باره تاریخچه سقیفه واینکه چگونه ابوبکر با پنج رای روی کار آمد به کتاب رهبری امت و پیشوائی در اسلام تالیف های نگارنده مراجعه فرمایید. چون در آن دو کتاب پیرامون فاجعه سقیفه به طور گسترده سخن گفته ایم، در اینجا دامن سخن را کوتاه کردیم.

5 – تاریخ طبری، ج 3، ص 205; سیره ابن هشام، ج 4، ص 308.

6 – الدرجات الرفیعة، ص 87:

بنی هاشم لا تطعموا الناس فیکم

فما الامر الا فیکم والیکم

ولا سیما تیم ابن مرة او عدی

ولیس لها الا ابو حسن علی

7 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 45.

8 – «انی لاری عجاجة لا یطفؤها الا الدم ». ; همان، ج 2، ص 44 به نقل از کتاب السقیفة جوهری.

9 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 53.

10 – الامامة والسیاسة، ج 1، ص 11.

11 – احتجاج طبرسی، ج 1، ص 95.

12 – نهج البلاغه عبده، خطبه 168: «ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه. . . ».

13 – الامامة والسیاسة، ج 1، ص 12.

14 – الامامة والسیاسة، ج 1، ص 12 وشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 47، نقل از نامه معاویه.

15 – نهج البلاغه، خطبه 5.

16 – نهج البلاغه عبده، نامه 62.

17 – نهج البلاغه عبده، خطبه 71.

18 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 113.

19 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 307.

20 – همان، ج 8، ص 30.

21 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 114(خطبه 311).

22 – فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی فضننت بهم عن الموت واغضیت علی القذی و شربت علی الشجی و صبرت علی اخذ الکظم و علی امر من طعم العلقم. نهج البلاغه عبده، خطبه 26. قریب این مضمون در خطبه 212 نیز آمده است.

23 – ر. ک. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 45 – 23.

24 – همان، ج 6، ص 21.

25 – نهج البلاغه عبده، خطبه 157.
نویسنده: سبحانی، جعفر
منبع: فروغ ولایت
کلید واژه های مرتبط:

سیاست سکوت و انتظار در سیره ی امام علی (ع)

سیاست سکوت و انتظار در سیره ی امام علی (ع)

1- سیاست عدم درگیری و اقدام مسلحانه
وقتی امکانات مبارزه و قیام وجود نداشته باشد، و حرکت مسلحانه به نفع اسلام نباشد، باید با سکوت و انتظار بر تداوم سلامت دین نظارت کرد که حضرت امیرالمؤمنین (ع) به آن سفارش فرموده است، مانند:

الف – بیعت نکردن با خلیفه ی اول
چون خلیفه ی اول و هوادارانش از بیعت اکثر مردم به واسطه ی صحنه سازی هائی که به وجود آورده بودند، فارغ شدند، به این فکر افتادند که از علی (ع) نیز بیعت بگیرند.
زیرا تأثیر سیاسی بیعت آن حضرت از بیعت همه ی مردم بیشتر بود،
از این رو خلیفه ی دوم به خلیفه ی اول گفت:
چرا از علی بیعت نمی گیری؟ باید او بیعت کند و تا او بیعت نکند حکومت ما استوار نمی گردد.
خلیفه ی اول غلام خود قُنفُذ را فرستاد.
وقتی به حضور امام علی (ع) رسید، گفت:
تو را خلیفه پیامبر دعوت می کند.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود:
چه زود بر پیامبر دروغ می بندید، در حالی که ابابکر و یارانش بهتر می دانند که خداوند متعال و پیامبر او غیر از من کسی را خلیفه ی مسلمین قرار نداده اند.

***
غلام پاسخ امام علی (ع) را به خلیفه ی اول رساند.
ابن قتیبه می گوید: خلیفه ی اول ناراحت شد.
بار دیگر خلیفه ی دوم گفت: نباید بیش از این به علی مهلت داد تا از بیعت تو تخلّف کند.
خلیفه ی اول دوباره به قُنفُذ مأموریت داد و گفت:
به سوی علی باز گرد و بگو: خلیفه ی خدا تو را به بیعت دعوت می کند.
غلام به آنچه مأمور بود عمل کرد.
امیرالمؤمنین (ع) این بار تعجب کرد و با صدای بلند فرمود:
سبحان الله، آنچه را که ابابکر ادّعا می کند برای او سزاوار نیست.
غلام بازگشت و فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) را رسانید، که نگرانی خلیفه ی اول بیشتر شد.(1)
سلیم بن قیس می نویسد:
امام علی (ع) اضافه کرد و فرمود:
از پیمانتان ( در روز غدیر) زمان زیادی نگذشته است که آن را فراموش کردید. ابابکر خوب می داند که لقب «امیرالمؤمنین » جز برای من، بر دیگری سزاوار نیست.
پیامبر (ص) در جمعی که هفت نفر بودند و ابابکر هم جزو آنها بود، امر فرمود که:
بیابد و با لقب امیرالمؤمنین، بر من سلام کنند.
در آن هنگام خلیفه ی اول و رفیقش از پیامر سئوال کردند:
آیا این دستور از جانب خدا و پیامبر است؟
پیامبر (ص) در پاسخ فرمود:
بلی، این دستور از جانب خدا و پیامبر او می باشد که علی، امیرالمؤمنین و رئیس مسلمین و صاحب پرچم سفیدِ نشان دار است.(2)

***

ب- پاسخ ندادن به تهاجم نظامی دشمن
ابن قتیبه ی دینوری «از مورّخین نامی اهل سنت» و همچنین دیگران نوشتند:
خلیفه ی اول، خلیفه ی دوم را به سراغ علی (ع) و هوادارانش فرستاد، خلیفه ی دوم به در خانه ی علی (ع) آمد.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) و یاران او را برای بیعت طلبید و ایشان از بیعت با خلیفه ی اول امتناع ورزیدند و بیرون نیامدند.
در این حال، خلیفه ی دوم هیزم خواست و سوگند یاد کرد و گفت:
یا باید بیرون بیایید، یا خانه را بر سر ساکنانش به آتش می کشم.
مردم گفتند:
ای خلیفه ی دوم، فاطمه (ع) نیز در این خانه است.
در این میان که فاطمه ی زهرا (ع) صدای مهاجمین را شنید، با صدای بلند خطاب به پیامبر گفت:
یا أبَتا یا رَسُولَ اللهِ، ماذا لَقَینا بَعدَکَ مِن اِبنِ الخَطّابِ وَابنِ اَبی قُحافَهِ

***
(ای پدر ! ای پیامبر خدا (ص)، ببین بعد از تو از سوی عمر و ابابکر بر ما چه می رسد.)
برخی از شنیدن صدای فاطمه (ع) صحنه را ترک کردند، ولی خلیفه ی دوم با برخی افراد دیگر، ماندند تا بلکه علی (ع) ولی خلیفه ی دوم با برخی افراد دیگر، ماندند تا بلکه علی (ع) را با اجبار از خانه بیرون آورند.(3)
سلیم بن قیس (4) چنین نقل می کند:
خلیفه ی دوم با عده ای که در اطرافش باقی مانده بودند، دستور داد تا هیزم آورده در اطراف خانه ی علی (ع) و فاطمه (ع) و فرزندانش قرار دادند.
آنگاه با صدای بلند ( بطوری که علی (ع) و فاطمه ی زهرا(ع) بشنوند)، فریاد زد:
قسم به خدا! یا علی باید از منزل خارج شود و با خلیفه بیعت کند و یا شما را با آتش می سوزانیم.

***
حضرت فاطمه (ع) فرمود:
ای خلیفه ی دوم ما را با تو کاری نیست.
خلیفه ی دوم گفت:
در را باز کن و الّا خانه را با خودتان آتش می زنم.
حضرت فاطمه (ع) دوباره فرمود:
آیا از خدا نمی ترسی که به خانه ی من داخل می شوی؟
کلام مستدل و سوزناک دختر پیامبر (ص) در خلیفه ی دوم تأثیری نکرد و از کار خود منصرف نشد.
آتش خواست و درب خانه را به آتش کشید و با فشار به خانه وارد شد.
فاطمه (ع) پیش آمد و ندا داد:
یا أبَتا یا رَسُولَ اللهِ

***
(ای پدر! ای رسول خدا بنگر که چه بدرفتاری از ابابکر به ما می رسد.)

***
خلیفه ی دوم شمشیر کشید و بر پهلوی فاطمه (ع) زد.
باز حضرت فاطمه (ع) ناله ی (وا أبَتا) کشید.
در روایت دیگر:
قُنفُذ فاطمه (ع) را در پشت لنگه در قرار داده و درب را فشار داد تا استخوان پهلوی آن بانو شکست و طفلی که در رحم داشت سقط شد.(5)
چون مسئله به این مرحله کشید، ناگهان امام علی (ع) مانند شیرِ غضبناک از خانه بیرون پرید، گریبان فرزند خطّاب را گرفت و محکم کشید و او را نقش بر زمین ساخت« بر روی سینه ی او نشست» و با پنجه ی خود بینی و گلوی خلیفه ی دوم را کوبید و محکم فشار داد.
ناگاه وصیت پیامبر (ص) را بخاطر آورد و خطاب به خلیفه ی دوم فرمود:
(قسم به خدائی که محمد(ص) را به رسالت برانگیخته، ای پسر ضهّاک، اگر نبود کتابی که از جانب خداست و نیز نبود عهدی که با پیامبر خدا (ص) بسته ام، آنگاه می دیدی که تو نمی توانی به خانه ی من داخل شوی.)

***
سپس او را رها ساخت.
خلیفه ی دوم فهمید که خطر گذشته است و علی (ع) دست به شمشیر نخواهد بُرد ولی با این حال از صلابت فرزند ابوطالب دلهره داشت، لذا بیرون خانه دوید و از مردم کمک خواست تا دوباره به خانه ی وحی هجوم آورند.
بنابر آنچه بیان شد، کسی در صحت این موضوع تردیدی نخواهد داشت که در میان مهاجمین نام:
خالد بن ولید،
عبدالرّحمن بن عوف،
خلیفه ی دوم،
زید بن سالم،
قُنفُذ غلام خلیفه ی اول،
اسید بن خضیر و سلمه بن اسلم، به چشم می خورد.(6)

***

ج – پرهیز از اقدام مسلحانه
بهلول بهجت افندی می نویسد:
چون علی (ع) از بیعت با خلیفه ی اول امتناع ورزید، عمر با جمعیتی آن حضرت را دعوت به بیعت کرد.
زبیر که طرفدار علی (ع) بود به خلیفه ی دوم و اتباع او حمله کرد.
خلیفه ی دوم دستور داد او را توقیف کنند، سلمه بن اسلم به زبیر هجوم آورده، تیغ او را از دست او گرفت.
«به نقلی دیگر، آنگاه شمشیر را به سنگ زد.»(7)
آنگاه به زور به خانه ی وحی یورش بردند، پس از کشمکش زیاد بالاخره اطراف امیرالمؤمنین (ع) را گرفته، او را کشان کشان پیش خلیفه ی اول بردند.
و حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) دست به اسلحه نبرد و از هر گونه اقدام مسلحانه پرهیز داشت.
عدی بن حاتم گفت:
به خدا سوگند در عمرم هرگز دلم به حال کسی نسوخته است، آن طور که به حال علی بن ابی طالب (ع) در روزی که او را پیش خلیفه ی اول می بردند سوخت.(8)

د – پاسداری از حریم عترت
امام عی (ع) در سخنان افشاگرانه اش به علل سکوت اشاره می فرماید:
علی (ع) سکوت را بر قیام، و چشم پوشی و از حقّ گذشتگی را بر جنگ داخلی ترجیح داد.

***
چنانکه در نهج البلاغه با سینه ای سرشار از همّ و با قلبی آکنده از غم، درد دل خود را در این رابطه چنین اظهار می دارد.
فَنَظَرتُ فَاِذاً لَیسَ لی مُعینٌ اِلا اَهلُ بَیتی فَضَنَنتُ بِهِم عَنِ الموتِ و أغضَیتُ عَلَی القَذی وَ شَرِبتُ عِلِی الشَّجی وَ صَبَرتُ عَلَی اَخذِ الکَظمِ وَ عَلَی اَمَّرَ مِن طَعمِ العَلقَمِ.(9)

***
( در این راه فکر کردم، دیدم در این مقطع زمانی، غیر اهل بیت خود یاوری ندارم، ایشان هم نمی توانستند با آن همه مخالفین جنگ کنند، من به کشته شدن آنها راضی نشدم و در این ماجرا صبر کردم و چشمی را که خار و خاشاک در آن رفته بود، بر هم نهادم و با اینکه استخوان گلویم راگرفته بود، آشامیدم و بر چیزهای تلخ تر از علقم شکیبائی نمودم.)

***

هـ سکوت برای حفظ اساس اسلام
ابن ابی الحدید می نویسد:
در دوران خانه نشینی علی (ع)، روزی فاطمه (ع) او را به قیام و نهضت برای اخذ حقّ خویش تشویق کرد و در همین حال صدای مؤذن را شنیدند که می گفت
اَشَهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ.

***
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) رو به فاطمه (ع) کرد و فرمود:
آیا دوست داری این ندا در سطح زمین خاموش شود؟
حضرت فاطمه (ع) فرمود: نه هرگز.
امام علی (ع) فرمود:
من همان را به تو می گویم.( یعنی: اگر می خواهی آئین اسلام و نام مبارک پدرت محمد (ص) تا قیامت زنده و پا بر جا بماند، مرا به حال خود و شمشیرم را در غلاف بگذار.) (10)

***

و- سکوت برای حفظ نظام جامعه ی اسلامی
امام علی (ع) در نامه ای که به مردم مصر نوشته است، به این مطلب اشاره می کند و می فرماید:
أمَّا بَعدُ، فَإنَّ اللهَ سُبحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَداً (ص) نَذِیراً لِلعالَمِینَ، وَ مُهَیمِناً عَلَی المُرسَلِینَ.
فَلَمَّا مَضَی (ع) تَنَازَعَ المسلِمُونَ الأمرَ مِن بَعدِهِ. فَوَاللهِ مَا کَانَ یُلقَی فِی رُوعِی، وَ لا یَخطُرُ بِبَالِی، أنَّ العَرَبَ تُزعِجُ هذَا الأَمرَ مِن بَعدِهِ (ص) عَن أهلِ بَیِتِه، وَ لا أنَّهُم مُنَحُّوهُ عَنِّی مِن بَعدِهِ! فَمَا رَاعَنِی إلَّا انثِیَالُ النَّاسِ عَلی فُلانٍ یُبَایِعُونَهُ.
فَأمسَکتُ یَدی حَتَّی رَأیتُ رَاجِعَهَ النَّاسِ قَد رَجَعَت عَنِ الإسلَامِ، یَدعُونَ إلی مَحقِ دِینِ مُحَمَّدٍ (ص) فَخَشِیتُ إن لَم أنصُرِ الإسلامَ وَ أهلَهُ أن أرَی فیهِ ثَلماً أو هَدماً، تَکُونُ المصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أعظَمَ مِن فَوتِ و لَا یَتِکُمُ الَّتی إنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أیَّامٍ قَلَائِلَ، یَزُولُ منِهَا مَا کَانَ، کَمَا یَزُولُ السَّرابُ، أو کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ؛
فَنَهَضتُ فی تِلکَ الأحدَاثِ حَتَّی زَاحَ البَاطِلُ وَ زَهَقَ، وَ اطمَأنَّ الدَّینُ وَتَنَهنَهَ.

***
«پس از یاد خدا و درود! خداوند سبحان محمد (ص) را فرستاد تا بیم دهنده ی جهانیان، و گواه پیامبران پیش از خود باشد، آنگاه که پیامبر (ص) به سوی خدا رفت، مسلمانان پس از وی در کار حکومت با یکدیگر درگیر شدند.
در فکرم می گذشت، و در نه خاطرم می آمد که عرب خلافت را پس از رسول خدا (ص) از اهل بیت او بگرداند، یا مرا پس از وی از عهده دار شدن حکومت باز دارند، تنها چیزی که نگرانم کرد شتافتن مردم به سوی فلان شخص بود که با او بیعت کردند.
آنجا که دیدم گروهی از اسلام بازگشته، می خواهند دین محمد (ص) را نابود سازند، پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یاری نکنم، رخنه ای در آن بینم یا شاهد نابودی آن باشم، که مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست، که کالای سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست. که کالای چند روزه ی دنیاست. به زودی ایام آن می گذرد چنانکه سراب ناپدید شود، یا چونان پاره های ابر که زود پراکنده می گردد.
پس در میان آن آشوب و غوغا بپا خواستم تا آن که باطل از میان رفت، و دین استقرار یافته، آرام شد.» (11)

***

ز- سکوت برای حفظ وحدت
امام علی (ع) در یکی از سخنرانی ها به برخی از علل و عوامل سکوت خود اشاره می فرماید:
فَإن أقُل یَقُولُوا: حَرَصَ عَلی المُلکِ، وَ إن أسکُت یَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ المَوتِ! هَیهاتَ بَعدَ اللَّتَیَّا وَالَّتی!
وَاللهِ لَابنُ أبی طَالِبٍ آنَسُ بالموتِ مِنَ الطَّفلِ بِثَدیِ أمِّهِ بَل اندَمَجتُ عَلَی مَکنُونِ عِلمٍ لَو بُحتُ بِهِ لَاضطَرَبتُمُ اضطِرَابَ الأرشِیَهِ فی الطَّوِیِّ البَعیدَهِ!

***
در شرائطی قرار دارم که اگر سخن بگویم؛ می گویند بر حکومت حریص است، و اگر خاموش باشم، می گویند: از مرگ ترسید!!
هرگز! من و ترس از مرگ! پس از آن همه جنگ ها و حوادث ناگوار؟!
سوگند به خدا، اُنس و علاقه ی فرزند ابیطالب به مرگ در راه خدا، از علاقه ی طفل به پستان مادر بیشتر است، اینکه سکوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی، آگاهی دارم که اگر باز گوییم مضطرب می گردید، چون لرزیدن ریسمان در چاه های عمیق !!..(12)

***

2- بحث و مناظره با سران کودتائی سقیفه
امام علی (ع) از هر گونه اقدام مسلحانه در اختلافات داخلی پرهیز داشت، اما از حق خویش بگونه های مختلفی دفاع می کرد.
—> امام علی (ع) و مسائل اعتقادی – فصل دوم – ش6

3- مطالبه ی حق
حال که حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) مأمور به سکوت است و اقدام مسلحانه را جایز نمی داند، باید حقّ خود را مطالبه کند و از آن دفاع نماید تا منحرفان انکار نکنند، مانند:

الف – مطالبه ی فدک از خلیفه ی اول
حضرت فاطمه (ع) و عباس بعد از وفات پیامبر (ص) نزد خلیفه ی اول آمدند و میراث خود را که از پیامبر (ص) باقی مانده بود، درخواست کردند.
خلیفه ی اول گفت:
من از رسول الله شنیدم که فرمود: « ما چیزی را به ارث نمی گذاریم و آنچه از ما بماند، صدقه است».
هنگامی که حضرت زهرا (ع) این سخن را شنید با حالتی خشمگین آن جلسه را ترک کرد و تا آخر عمر با خلیفه ی اول یک کلمه هم سخن نگفت.(13)
امام علی (ع) این تصرّف عدوانی و داستان غم انگیز را صریحاً در ضِمن نامه ای به خلیفه ی سوم بن حنیف نوشت، و بیان کرد:
بَلی کانَت فی أیدینا فَدَکٌ مِن کُلِّ ما اَظَلَّتهُ السَّماءُ نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَت عَنها نُفُوسُ قَومٌ آخَرینَ وَ نِعمَ الحَکَمُ اللهُ(14)

***
(آری از آنچه که آسمان بر آن سایه انداخته فقط فدک در دست ما بود، پس نَفسهای آن قوم بر آن طَمَع و حِرص ورزید و نفوس عدّه ای هم از آن صرف نظر کرده، اعراض نمودند، و خداوند بهترین داور است.)

***

ب- یاری طلبیدن از مهاجر و انصار برای گرفتن فدک
حضرت امیرالمؤمنین (ع) همراه با حسن و حسین (ع) و فاطمه زهرا(ع) شبها به سوی خانه های مهاجرین و انصار می رفت و آنها را به یاری می طلبید، تا از حق حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) و حق فاطمه (ع) نسبت به فدک دفاع کنند.
برخی عذر بدتر از گناه می آوردند.
و برخی دیگر می گفتند:
دیر شده و دیگر نمی توان اقدام مؤثری داشت.
و بعضی دیگر گفتند:
اگر شما در سقیفه می بودید، یک نفر هم در امامت و رهبری شما مخالفت نمی کرد.(15)

4- دخالت در مسائل مهم کشور اسلامی

الف – پاسخ به مشکلات سیاسی کشور
در بسیاری از موارد، که خلفاء از پاسخ دادن به سئوالات علمی مراجعه کنندگان درمانده می شدند، و یا از تعیین حکم قضائی در أمری عاجز می ماندند، به علی (ع) متوسل می شدند که به وسیله ی آن حضرت جواب همه ی مسائل مشکل داده می شد.
بارها خلیفه ی اول و خلیفه ی دوم به این حقیقت اعتراف کردند، که سخن معروف خلیفه ی دوم این بود:
لَولا عَلِیُّ لَهَلَکَ عُمَر(16)

***
( اگر علی نبود عُمَر هلاک می شد.)

***

• مشورت با امام علی (ع) برای نبرد با رومیان
خلیفه ی اول در مورد نبرد با رومیان با گروهی از صحابه به مشورت نشست، هر کدام نظری دادند که او را قانع نساخت، سرانجام با علی (ع) به مشورت پرداخت.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) او را بر این کار ترغیب نمود و اضافه کرد:
اِن فَعَلتَ ظَفَرتَ

***
(اگر نبرد کُنی پیروی می شوی.)

***
خلیفه ی اول از تشویق امام علی (ع) خوشحال شد و گفت:
یا علی فال نیک زدی و به خیر بشارت دادی.(17)
پس از نبرد همگان دیدند آنگونه که امام علی (ع) وعده ی پیروزی به مسلمین داده بود، به پیروزی چشمگیری دست یافتند.

• مشورت با امام علی (ع) در امور جاری کشور ایران
در زمان خلیفه ی دوم، علی (ع) وارد همدان (18) شد، مجوسان (19) به وی شکایت کردند که حاکم شهر، با زردشتیان ایران بَدرفتاری می کند.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) پس از تحقیق به مدینه نوشته که باید حاکم عزل شود و فرد دیگری به جای او اعزام گردد.
خلیفه ی دوم حاکم را عزل و دیگری را به جای او فرستاد،
وقتی ایرانیان از این لطف آگاه شدند و دیدند که امام علی (ع) به زبان آنان با ایشان صحبت می کند به آن حضرت پیشنهاد کردند که در ایران بماند و حکومت ایران را اداره نماید.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) نپذیرفت و در پاسخ ایرانیان فرمود:
«من به مقامات دنیوی توجه ندارم و کارهائی که تا امروز انجام داده ام و بعد از این نیز انجام خواهم داد، برای خدمت به اسلام است و من بدون اینکه زمامدار شما باشم، تا آنجا که از دستم بر می آید و مقررات دین ما اجازه می دهد به شما محبت خواهم کرد.» (20)

***

ب – پاسخ به مشاوره های سیاسی، نظامی

• مشورت برای فتح ایران
در سال چهاردهم هجری در سرزمین قادسیّه نبرد سختی میان سپاه اسلام و نظامیان ایرانی درگرفت که سرانجام، فتح و پیروزی برای مسلمانان شد و رستم فَرُّخزاد، فرمانده کلّ قوای ایران با گروهی به قتل رسید و سراسر عراق زیر پوشش نفوذ سیاسی و نظامی اسلام درآمد.
و مدائن که مقرّ حکومت سلاطین ساسانی بود در تصرّف مسلمانان قرار گرفت و سران سپاه ایران به داخل کشور عقب نشینی کردند.
مشاورین و سران نظامی ایران بیم آن داشتند که سپاه اسلام کم کم پیشروی کرده و سراسر کشور را به تصرف خود درآورند، برای مقابله با چنین حمله ی خطرناک، یزدگرد، پادشاه ایران سپاهی متشکّل از یکصد و پنجاه هزار نفر به فرماندهی، فیروزان ترتیب داد تا جلوی هر نوع حمله ی ناگهانی را بگیرد و در صورت مساعد بودن وضع، خود حمله را آغاز کند.
سعد وقّاص فرمانده قوای اسلام «به نقلی دیگر عمّار یاسر» (21)
حکومت کوفه را در اختیار داشت، نامه ای به خلیفه ی دوم نوشت و او را از اوضاع آگاه ساخت و افزود که سپاه کوفه آماده اند، پیش از آنکه دشمن جنگ را آغاز کند، برای ترساندن دشمن، خود را برای حمله به دشمن مجهز کرده و نبرد را شروع نمایند.(22)
خلیفه ی دوم به محض اینکه از جریان آگاه شد، به مسجد رفت، سران صحابه را جمع کرد و برای رفتن خود به این کارزار مشورت نمود و افزود از مدینه خارج شده، در منطقه ای میان بصره و کوفه فرود آمده و از آن منطقه شخصاً رهبری لشگر اسلام را به عهده گیرم.
در این رابطه هر کس رأی و اندیشه ی خود را اظهار می داشت.
طلحه بن عبدالله که از خطبای قریش بود، برخاست و چرب زبانی کرد و کار خلیفه را صواب قلمداد نمود و او را از رأی دیگران مستغنی دانست و چاپلوسی را از حد گذرانید.
پس از او خلیفه ی سوم بن عفّان نه تنها خلیفه را به ترک مدینه تشویق نمود، بلکه پیشنهاد کرد که به سپاه اسلام و یمن أمر فرمائید، همگی هر دو محل را به سوی تو ترک گویند، تو هم با مسلمانان مکه، مدینه، مصر، کوفه و بصره به سوی نبرد با کافران حرکت کن.
در این موقع علی (ع) برخاست و از هر دو نظریه انتقاد کرد و فرمود:
«هر گاه شهر یمن و منطقه ی شام را از سپاه و مردان رزمجو خالی سازی و به سرکوبی ایران فراخوانی، به احتمال زیاد ارتش بی باک روم، شام را اشغال کنند و اگر حجاز را ترک گوئی، اعراب اطراف این منطقه از این فرصت استفاده کرده و فتنه ای بر پا می کنند که ضرر و خسارت آن به مراتب بیش از ضرر و فتنه ایست که به استقبال آن می روید.»

***
و افزود:
«فرمانروائی کشور مانند رشته ی تسبیح است که آنها را به هم پیوسته، اگر رشته ی از هم گسیخته شود، مهره ها از هم می پاشند.
اگر نگرانی تو بخاطر کمی سپاه اسلام است. یقین بدان مسلمانان به وسیله ی عقیده ی پاک و ایمانی که دارند، بسیارند، تو مانند میله ی وسط آسیا باش و گردونه ی نبرد و آسیای رزم را توسط ارتش به حرکت درآور.
شرکت تو در جبهه مایه ی جرأت دشمن می گردد. زیرا آنان با خود می اندیشند که تو پیشوای عرب هستی و مسلمانان بجز تو پیشوای دیگری ندارند. اگر او را از میان برداریم، مشکلات ما برطرف می شود. این اندیشه، حرص و علاقه ی ایشان را بر جنگ و پیروزی دو چندان می سازد.» (23)

***
خلیفه ی دوم پس از شنیدن سخنان مستدلّ امام علی (ع) نه تنها از رفتن خود منصرف شد، بلکه از دعوت لشکر یمن و شام نیز خودداری ورزید و گفت:
رأی، رأی علی(ع) است و من دوست دارم که از رأی او پیروی کنم.(24)
سخن حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) اینگونه آغاز شد:
إنَّ هذَا الأمرَ لَم یَکُن نَصرُهُ وَ لَا خِذلانُهُ بِکَثرَهٍ وَ لَا بِقلَّهٍ.
وَ هُوَ دِینُ اللهِ الَّذی أظهَرَهُ، و جُندُهُ الَّذی أعَدَّهُ وَأمَدَّدُ، حَتَّی بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَ طَلَعَ حَیثُ طَلَعَ؛ وَ نَحنُ عَلَی مَوعُودٍ مِنَ اللهِ، وَاللهُ مُنجِزٌ وَعدَهُ، وَ نَاصِرٌ جُندَهُ.
وَ مَکَانُ القَیِّمِ بِالأمرِ مَکَانُ النِّظَامِ مِنَ الخَرَزِ یَجمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ:
فَإنِ انقَطَعَ النِّظامُ تَفَرَّقَ الخَرَزُ وَ ذَهَبَ، ثُمَّ لَم یَجتَمع بِحَذَافِیِرِهِ أبَداً.
وَ العَرَبُ الیَومَ، و إن کانُوا قَلیلاً، فَهُم کَثیرُونَ بِالاسلَامِ، عَزیزُونَ بِالاجتماعِ! فَکُن قُطباً، وَ استَدرِالرَّحَا بِالعَرَبِ، وَ أصلِهِم دُونَکَ نَارَ الحَربِ، فَإنَّکَ إن شَخَصتَ مِن هذِهِ الاَرضِ انتَقَضَت عَلَیکَ العَرَبُ مِن أطرَافِهَا وَ أقطارِهَا، حَتی یَکُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَکَ مِنَ العَورَاتِ أهمَّ إلیکَ مِمَّا بَین یَدیکَ.
إنَّ الاعَاجِمَ إن یَنظُرُوا إلَیکَ غَداً یَقُولُوا:
هذَا أصلُ العَرَب، فَإذَا اقتَطَعتُمُوهُ استَرَحتُم، فَیَکُونَ ذلِکَ أشَدَّ لِکَلَبِهِم عَلیکَ، وَ طَمَعِهِم فِیکَ.
فَأمَّا مَا ذَکَرتَ مِن مَسِیرِ القَومِ إلی قِتَالِ المُسلِمینَ، فَإنَّ اللهَ سُبحَانَهُ هُوَ أکرَهُ لِمَسیرِهِم مِنکَ، وَهُوَ أقدَرُ عَلی تَغییرِ مِا یَکرَهُ.
وَ أمَّا مَا ذَکَرتَ مِن عَدَدِهِم، فَإنَّا لَم نَکُن نُقَاتِلُ فِیمَا مَضی بِالکَثرَهِ، وَ إنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بالنَّصرِ والمَعُونَهِ!

***

• علل پیروزی اسلام و مسلمین
( پیروزی و شکست اسلام، به فراوانی و کمی طرفداران آن نبود،(25) اسلام دین خداست که آن را پیروز ساخت، و سپاه اوست که آن را آماده و یاری فرمود، و رسید تا آنجا که باید برسد، در هر جا که لازم بود طلوع کرد، و ما بر وعده ی پروردگار خود امیدواریم که او به وعده ی خود وفا می کند. و سپاه خود را یاری خواهد کرد.
جایگاه رهبر چونان ریسمانی محکم است که مهره ها را متّحد ساخته به هم پیوند می دهد، اگر این رشته از هم بُگسلد، مهره ها پراکنده و هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز جمع آوری نخواهند شد.
عرب امروز گرچه از نظر تعداد اندک است اما با نعمت اسلام فراوانند، و با اتحاد و هماهنگی عزیز و قدرتمندند، چونان محور آسیاب، جامعه را به گردش درآور، و به کمک مردم جنگ را اداره کن، زیرا اگر تو از این سرزمین بیرون شوی، مخالفان عرب از هر سو تو را رها کرده و پیمان می شکنند، چنانکه حفظ مرزهای داخل که پشت سر می گذاری مهم تر از آن باشد که در پیش روی خواهی داشت.

• واقع بینی در مشاوره ی نظامی
همانا، عجم اگر تو را در نبرد بنگرند، گویند این ریشه ی عرب است اگر آن را بریدید آسوده می گردید، و همین سبب فشار و تهاجمات پیاپی آنان می شود و طمع ایشان در تو بیشتر گردد، اینکه گفتی آنان براه افتادند تا با مسلمانان پیکار کنند، ناخشنودی خدا از تو بیشتر و خدا در دگرگون ساختن آن چه که دوست ندارند تواناتر است.
اما آن چه از فراوانی دشمن گفتی، ما در جنگ های گذشته با فراوانی سرباز نمی جنگیدیم، بلکه با یاری و کمک خدا مبارزه می کردیم.(26)

***
و در سخنرانی دیگری امام علی (ع) فرمود:
وقَد تَوَکَّلَ اللهُ لِأَهلِ هذَا الدِّینِ بِإعزَازِ الحَوزَهِ، وَ سَترِ العَورَهِ. وَالَّذی نَصَرَهُم، وَهُم قَلیلٌ لَا یَنتَصِرُونَ، وَمَنَعَهُم وَ هُم قَلِیلٌ لایَمتَنِعُونَ، حَیٌّ لَایَمُوتُ. إنَّکَ مَتَی تَسِر إلی هذَا العَدُوِّ بِنَفسِکَ، فَتَلقَهُم فَتُنکَب، لا تَکُن لِلمُسلمینَ کَانِفَهٌ دُونَ أقصَی بِلَادِهِم.
لَیسَ بَعدَکَ مَرجِعٌ یَرجِعُونَ إلیهِ. فَابعَث إلَیهِم رَجُلاً مِحرَباً، وَ احفِز مَعَهُ أهلَ البَلاَءِ وَ النَّصیحَهِ، فَإن أظهَرَ اللهُ فَذَاکَ ما تَحِبُّ، و إن تَکُنِ الأُخرَی، کُنتَ رِدأً لِلنَّاسِ وَ مَثَابَهً لِلمُسلِمِینَ.

***

• مشاوره ی نظامی
(خداوند به پیروان این دین وعده داد که اسلام را سربلند و نقاط ضعف مسلمین را جبران کند، خدایی که مسلمانان را به هنگام کمی نفرات یاری کرد، و آنگاه که نمی توانستند از خود دفاع کنند، از آنها دفاع کرد، اکنون زنده است و هرگز نمی میرد.
هر گاه خود به جنگ دشمن روی و با آنان روبرو گردی و آسیبی بینی، مسلمانان تا دورترین شهرهای خود، دیگر پناهگاهی ندارند و پس از تو کسی نیست تا بدان رو آورند.
مرد دلیری را به سوی آنان روانه کن، و جنگ آزمودگان و خیرخواهان را همراه او کوچ ده، اگر خدا پیروزی داد چنان است که تو دوست داری، و اگر کار دیگری مطرح شد، تو پناه مردمان و مرجع مسلمانان خواهی بود.) (27)

***

• مشورت برای فتح بیت المقدس
مسلمانان یک ماه بود که شام را فتح کرده بودند و تصمیم داشتند به سوی بیت المقدّس پیشروی نمایند.
فرمانده اسلام ابوعبیده ی جرّاح و معاذ بن جبل بودند.
معاذ به ابوعبیده گفت:
نامه ای به خلیفه بنویس و درباره ی پیشروی به سوی بیت المقدس مشورت نما.
وی نامه ای به خلیفه نوشت و نامه را به وسیله ی افسری به حضور خلیفه رسانید.
خلیفه نامه را برای مسلمانان خواند و از آنان رأی خواست.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) خلیفه را تشویق نمود که به فرمانده سپاه اسلام بنویسد:
به سوی بیت المقدس پیشروی نمائید و پس از فتح بیت المقدس از پیشروی باز نَایستید و به سرزمین قیصر گام نهید و مطمئن باشید که پیروزی از آنِ ماست، زیرا پیامبر (ص) از چنین پیروزی خبر داده است.
خلیفه فوراً قلم و کاغذ خواست و نامه ای به ابوعبیده نوشت و او را به ادامه ی نبرد و پیشروی به سوی بیت المقدس تشویق کرد و افزود:
پسر عموی پیامبر (ص) به ما بشارت داد که بیت المقدس به وسیله ی تو فتح خواهد شد.(28)

***

ج – حل مشکلات قضائی

• حل مشکلات قضائی خلیفه ی اول نسبت به حدّ شرابخوار
در زمان خلافت خلیفه ی اول مردی شراب خورده بود، او را پیش خلیفه ی اول آوردند، خلیفه دستور داد بر او حدّ جاری سازند.
او گفت:
راست است که من شراب خورده ام، لیکن از حرمت آن بی خبر بودم وگرنه مرتکب آن نمی شدم، زیرا زندگانی من در میان مردمی بوده که ایشان خوردنِ آن را مباح می دانستند و من تا به امروز از حرام بودن آن آگاه نبودم.

***
خلیفه ی اول در تردید افتاد و متحیّر شده در حکم آن فرو ماند.
از حاضران یکی گفت:
دراین حکم از امیرالمؤمنین علی (ع) باید استمداد کرد.
پس موضوع را با علی (ع) در میان گذاشتند.
حضرت فرمود:
او را به وسیله ی دو مرد موثّق در میان مهاجر و انصار بگردانند و از آنها با سوگند سئوال کنند که آیا تا به حال آیه تحریم شراب را بر او تلاوت کرده و از حرمت شراب خبر داده اند.؟
اگر گواهی دادند که آیه ی تحریم شراب یا حکم پیامبر خدا (ص) را بر او خوانده اند، حدّ خدا را بر او جاری سازید وگرنه او را به حال خود واگذارید.

***
خلیفه ی اول به همان نحو عمل کرد و کسی شهادت نداد، بدین جهت از جرم او چشم پوشی شد و گفتند:
توبه کن که بار دیگر مرتکب چنین کاری نشوی.(29)

• حل مشکلات قضائی خلیفه ی اول نسبت به زنی باردار
از خلیفه ی اول سئوال کردند:
مردی، صبح با زنی ازدواج کرد که در شبانگاه همان روز وضع حمل کرده بود و شوهرش در همان لحظه فوت نمود، پس از مرگ آن مرد، زن و فرزند ( نوزاد) دارائی او را به عنوان ارثیّه تصاحب کردند، چگونه این موضوع امکان پذیر است؟

***
خلیفه ی اول از جواب دادن عاجز ماند و ماجرا را خدمت امام علی (ع) بازگو کرد.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود:
آن مرد کنیزی داشته که او را باردار کرده بود، چون موقع حملش نزدیک شد، او را آزاد کرده و آنگاه با او ازدواج نمود و شبانگاه زن وضع حمل کرد، چون شوهرش مُرد میراث او را تصاحب کردند.(30)

***
در تاریخ ثبت شده که خلیفه بارها به عجز خود اعتراف نموده و شاید یکی از علل آن این باشد که خود را در مقابل مسائل پیچیده و معضلات علمی عاجز و ناتوان می دید، که بی اختیار می گفت:
اَقیلُونی اَقیلُونی وَ لَستُ بِخَیرِکُم وَ عَلِیٌّ فیکُم(31)
«مرا رها کنید، مرا رها کنید، چون من بهترین شما نیستم در حالی که علی در بین شماست.»

***

پی نوشت ها :

1- الامامه و السیاسه ج1 ص 20- 19
2- اسرار آل محمد ص 32.
3- الامه والسیاسه ج 1 ص19.
4- سلیم بن قیس کوفی که از تابعین بشمار می رود، عصر امیرالمومنین (ع) و حسنین (ع) و امام سجاد (ع) را درک کرده و در دوران حکومت حجاج بن یوسف در حدودِ سال نودِ هجری قمری درگذشت. کتاب او بنام اصل سلیم یکی از اصول معتبر شیعه بشمار می رود. امام صادق (ع) فرمود: هر کس از دوستان و پیروان ما کتاب سلیم بن قیس هلالی را نداشته باشد، چیزی از مسائل امامت نزد او نیست و از وسیله های ما هیچ آگاهی ندارد. آن کتاب الفبای شیعه و سرّی از اسرار آل محمد (ص) است، که اخیراً با نام اسرار آل محمد (ص) منتشر شده است.
5-اسرار آل محمد ص 35- 34
6- اسرار آل محمد ص 35- 34
7- تاریخ آل محمد ص 140 می نویسد: امیرالمومنین (ع) به مقابله و درگیری راضی نبود وگرنه به آسنانی نمی توانستند از پنجه ی زبیر، قهرمانِ بنی هاشم شمشیر بگیرند و کارهای ناجوانمردانه ی دیگری انجام دهند.
8- اسرار آل محمد ص 34.
9- شرح ابن ابی الحدید ج 2 ص 20، و شرح نهج البلاغه عبده ج 1 ص 62- و – نهج البلاغه معجم المفهرس خطبه 26/ 3
10- شرح ابن ابی الحدید ج 2 ص 20.
11- نامه ی 62 نهج البلاغه معجم المفهرس مولف
12- خطبه ی 5 نهج البلاغه معجم المفهرس مولف
13- صحیح بخاری ج 8 ص 185.
14- شرح حدیدی ص 6 نامه ی 45 -و- شرح فیض ج 2 ص 958.
15- اختصاص ص 178 -و- بحار الانوار ج 8 ص103.
16- شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 141.
17- تاریخ یعقوبی ج 2 ص 133.
18- نام هَمَدان در آن روز همکاتانا بود.
19- آتش پرستان.
20- خداوند علم و شمشیر ص 124- 123 نقل از علی (ع) پیشوای مسلمین
21- شرح نهج البلاغه فیض ج 1 ص 43.
22- پژوهش عمیق ص 411.
23- نهج البلاغه خطبه ی 146 و 134 مربوط به مشورت خلیفه ی دوم با امام است.
24- شرح نهج البلاغه فیض، ذیل کلام 146 -و- تاریخ کامل ج 2 ص 450 -و- ارشاد شیخ مفید ج 1 ص 197.
25- در جنگ قادسیه، تعداد لشگریان یزدگرد، 120 هزار نفر و تعداد مسلمانان سی و چند هزار نفر بود که با یاری خدا پیروز شدند.
26- خطبه ی 146 نهج البلاغه معجم المفهرس مؤلف
27- خطبه ی 134 نهج البلاغه معجم المفهرس مؤلف.
28- ثمره الاوراق ج 2 ص 15 به نقل از پژوهش عمیق ص 414.
29- ارشاد شیخ مفید باب 1 فصل 58 ص 190-و- و مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 356.
30- مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 356
31- شرح نهج البلاغه فیض ج 1 ص 39.
نویسنده: محمد دشتی
منبع: دشتی، محمد؛ (1380)، امام علی (ع) و اخلاق اسلامی، قم: انتشارات امیرالمؤمنین (ع)، جلد اول چاپ سوم.
کلید واژه های مرتبط: