شرحی بر نامه امام علی (ع) به امام حسن مجتبی (ع)

. مشخصات نامه 31 نهج البلاغه
الف) مصادر نامه
ب) شروحى که بر نامه 31 نوشته شده
ج) مخاطب نامه کیست؟
2. شرح نامه
الف) زمینه تربیت (5)
ب) تاثیر جلب اعتماد در تربیت
ج) استفاده از تجارب دیگران در امر تربیت: گذشته، چراغ راه آینده
1) فایده و اهمیت علم تاریخ و سرگذشت پیشینیان
2) بررسى اخبار گذشتگان
3) تحلیل و بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان
4) پند گرفتن از سرگذشت پیشینیان
د) تاثیر توجه به مبدا – تعالى – در تربیت
1) شناخت‏خداى تعالى
یکم: توقیفى بودن اسما
فرق بین اسم و صفت
قرآن و توقیفى بودن اسما
توقیفى بودن اسما در روایات
مقتضاى ادب و احتیاط
دوم: برهان بر یگانگى خداى تعالى
سوم: صفات خداى تعالى
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى
2) دعا و درخواست از خداى تعالى
یکم: اخلاص در دعا و انقطاع از غیر خداى تعالى
دوم: حسن ظن و رجاء به اجابت و رغبت‏به دعا و نهى از قنوط
الف) خداوند متعال امر به دعا کرده و اجابت را هم تضمین نموده
ب) راه توبه باز و قنوط از رحمت‏خدا حرام است
ج) نباید از تاخیر در اجابت دعا مایوس شد
سوم: در دعا چه چیزى را باید درخواست کرد؟
تاثیر توجه به معاد در تربیت
آیین زندگى
سفارشاتى درباره خودسازى و تهذیب نفس
تفکر، رکن اصلى شناخت
شناخت و معرفت دینى
تلاش در زندگى
احتیاط
پرهیز از صفات ناپسند
یک: هوا پرستى
دو: عجب و خودبینى
سه: آفات زبان
چهار: طعام حرام
آداب کسب و تجارت
پی نوشت ها:
________________________________________
1. مشخصات نامه 31 نهج البلاغه
الف) مصادر نامه
این وصیت از مشهورترین وصایاى امیرالمؤمنین‏علیه السلام است که عده‏اى از علماى‏بزرگ قبل از سید رضى‏رحمه الله نیز آن را نقل نموده‏اند؛ از جمله:
1) محمد بن یعقوب کلینى (متوفاى 328 ق.) در کتاب الرسائل.
2) ابوحامد حسن بن عبدالله عسکرى از اساتید مرحوم صدوق در کتاب الزواجروالمواعظ.
3) احمد بن عبد ربه مالکى (متوفاى 328 ق.) در کتاب عقد الفرید قسمتى از آن رادر دو مورد تحت دو عنوان در باب «مواعظ الآباء للابناء» آورده:
یکم: در جزء سوم صفحه 155 تحت عنوان «وکتب على بن ابى‏طالب الى‏ولده الحسن‏»
دوم: در ص 156 تحت عنوان «وکتب الى ولده محمد بن حنفیه.»
4) شیخ صدوق (متوفاى 381 ق.) قسمتى از آن را در دو مورد در کتاب‏من لایحضره الفقیه آورده: در جزء سوم، ص 362 و در جزء چهارم، ص‏275.
5) ابن شعبه حرانى، از علماى قرن چهارم، این وصیت را در کتاب تحف العقول‏عن آل الرسول، ص 68، تحت عنوان «کتابه الى ابنه الحسن‏علیهما السلام‏» نقل نموده است. (1)
ب) شروحى که بر نامه 31 نوشته شده
در کتاب به سوى مدینه فاضله که شرحى است‏بر نامه 31، اسامى شروحى که براین وصیت‏نامه نگاشته شده به این شرح آمده است:
1) الاخلاق النفیسة فی شرح خطبة الوصیة.
2) منشور الادب الالهی نوشته مولا محمد صالح، فرزند حاج محمد باقر روغنى‏قزوینى، معاصر شیخ حر عاملى.
3) نظم وصیة امیرالمؤمنین لولده الحسن نوشته ضیائى مرندى، که وصیت‏نامه امام‏را به صورت اشعار فارسى درآورده است.
4) هدیة الامم ومجلة الآداب والحکم نوشته حاج محمد صادق، معروف به‏غازى تبریزى.
5) علی والاسس التربویة فی شرح الوصیة نوشته سید حسن قبانچى نجفى.
6) خورشید روشن اثر نویسنده معاصر، آقاى محمد على انصارى قمى، که به نثر ونظم فارسى نگاشته شده است.
7) الدر البهیة فی ترجمة الوصیة.
8) به نقل از عبدالزهراء خطیب، یکى از مشایخ سید بحرالعلوم، مرحوم‏سیدحسین بن ابراهیم قزوینى (متوفاى 1028) این وصیت را به نظم فارسى‏درآورده‏است.
ج) مخاطب نامه کیست؟
سید رضى‏رحمه الله مى‏نویسد:
و من وصیة له‏علیه السلام للحسن بن علی‏علیهما السلام کتبها الیه بحاضرین منصرفا من صفین؛
از وصایاى آن حضرت‏علیه السلام است که پس از مراجعت از صفین در محلى به نام حاضرین به‏فرزندشان حسن بن على‏علیهما السلام نوشته‏اند.
اشکال: در این وصیت نامه کلماتى به کار رفته که با مقام عصمت امام حسن‏علیه السلام‏سازگار نیست مانند: «عبد الدنیا» و «تاجر الغرور»؛ و حتى عباراتى است که با مقام‏عصمت امیرالمؤمنین‏علیه السلام نیز سازگارى ندارد، مانند این عبارت:
ای بنى انی لما رایتنی قد بلغت‏سنا ورایتنی ازداد وهنا بادرت بوصیتی الیک واوردت‏خصالا منها قبل ان یعجل بی اجلی دون ان افضى الیک بما فی نفسی او ان انقص فی رایی کمانقصت فی جسمی او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوى وفتن الدنیا فتکون کالصعب النفور.
ابن ابى الحدید در شرح این فراز از وصیت مى‏گوید:
قوله‏علیه السلام: «او ان انقص رایی‏» هذا یدل على بطلان قول من قال: انه لا یجوز ان ینقص فی رایه‏وان الامام معصوم عن امثال ذلک، وکذلک قوله للحسن: «او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوى‏وفتن الدنیا» یدل على ان الامام لا یجب ان یعصم عن غلبات الهوى ولا عن فتن الدنیا. (2)
و با وجود این اشکالات، اصل وصیت‏نامه یا بعضى از فقرات آن مورد تامل‏خواهد بود.
در پاسخ ازقسمت اول اشکال، بعضى جواب داده‏اند: این وصیت‏خطاب به‏محمد بن حنفیه نوشته شده‏است، همان‏گونه که شارح بحرانى مى‏گوید:
روى جعفر بن بابویه القمی‏رحمه الله ان هذه الوصیة کتبهاعلیه السلام الى ابنه محمد بن حنفیه‏رضى الله عنه. (3)
لکن این پاسخ بر فرض تمامیت، قسمت دوم اشکال را جواب نمى‏دهد، لذا بایددر پى جوابى باشیم که به تمام اشکال پاسخگو باشد.
پاسخ صحیح و جامع، این است که این وصیت‏یک سفارش و دستورالعمل‏کلى است و امام‏علیه السلام به عنوان یک پدر خطاب به امام حسن‏علیه السلام به عنوان یک فرزندسفارشاتى را بیان کرده‏اند؛ لذا مى‏فرمایند: من الوالد الفان و نمى‏فرمایند من‏علی بن ابی‏طالب و مخاطب گرچه امام حسن‏علیه السلام است، لکن حضرت‏علیه السلام خطاب به‏امام حسن‏علیه السلام به عنوان فرزند الى المولود، یعنى نمونه‏اى از فرزندان نه خصوص‏فرزند خودشان وصیت را نگاشته‏اند.
با این پاسخ، توهم شارح معتزلى نیز دفع مى‏شود (4) و همان طور که از عبارات این‏وصیت فهمیده مى‏شود، رابطه پدر و فرزند است نه رابطه امام و جانشین امام.
2. شرح نامه
الف) زمینه تربیت (5)
وانما قلب الحدث کالارض الخالیة ما القی فیها من شی‏ء قبلته فبادرتک بالادب قبل ان یقسوقلبک ویشتغل لبک … واجمعت علیه من ادبک قبل ان یکون ذلک وانت مقبل العمر ومقتبل الدهر ذونیة سلیمة ونفس صافیة؛
قلب جوان همچون زمین خالى است که هر بذرى در آن پاشیده شود مى‏پذیرد؛ پیش از آن که‏قلبت‏سخت‏شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد، به تعلیم و تربیت تو مبادرت نمودم، همت‏خود را بر تربیت تو گذاشتم، زیرا عمر تو روبه پیش است و روزگارت روبه جلو، داراى نیتى سالم وروحى با صفا هستى.
امام‏علیه السلام مى‏فرمایند: در سن پیرى با کوله‏بارى از تجارب و آگاهى‏ها، اقدام به‏وصیت نمودم براى تو قبل از آن که هوا و هوس و فتنه‏هاى دنیا بر تو هجوم آورد وهمچون مرکب سرکشى گردى، زیرا قلب جوان مانند زمین خالى و مستعد براى‏پرورش هر بذرى است. من قبل از آن که این زمین مستعد در راه‏هاى غلط و کارهاى‏بیهوده به کار گرفته شود، باید استعدادها و توانایى‏هایش را در مسیر سعادت وخوشبختى شکوفا سازم.
در مباحث گذشته در بحث فطرت گفتیم: انسان ذاتا گرایش به توحید وخداشناسى دارد، اما در عین حال فرق انسان با فرشته در این است که انسان مختاراست و مى‏تواند انتخاب کند:
انا هدیناه السبیل اما شاکرا واما کفورا؛ (6)
ما به حقیقت راه حق و باطل را به انسان نمودیم، خواه هدایت پذیرد و شکر نعمت گوید یاکفران نماید.
همان گونه که در زمین خالى اگر بذرى افشانده شود، آن را پرورش داده و به ثمرمى‏رساند، قلب جوان نیز چنین است؛ یعنى خالى از هرگونه ملکه‏اى اعم از ملکات‏فاضله یا رذیله. اگر ملکات فاضله و عقاید صحیحه در آن جاى گرفت، پرورش یافته‏و ثمر خواهد داد و دیگر جایى براى صفات رذیله و عقاید باطل نمى‏ماند. در قلبى هم‏که زنگار گرفت و از رذایل اخلاقى و افکار باطل پر شد، جایى براى فضایل اخلاقى‏و اعتقادات صحیح نمى‏ماند، مگر این که ابتدا آن زنگار را پاک نموده، قلب راجلا دهند.
امام سجادعلیه السلام در دعا مى‏فرمایند:
الهی الیک اشکو قلبا قاسیا مع الوسواس متقلبا وبالرین والطبع متلبسا؛ (7)
بارالها! به درگاهت‏شکایت مى‏کنم از دل سنگى که با وسوسه بى‏ثبات شده و به زنگار و تیرگى‏آلوده گشته.
پذیرش پند و اندرز و نصیحت در جوان بیشتر است، زیرا صفا و پاکى قلب اوبیش از افراد کهنسال است که با ارتکاب معاصى قساوت قلب پیدا کرده‏اند. گاهى‏قساوت قلب به حدى مى‏رسد که از سنگ سخت‏تر مى‏گردد و به کلى از پذیرش حق‏سرباز مى‏زند:
ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجارة او اشد قسوة وان من الحجارة لما یتفجر منه‏الانهار و ان منها لما یشقق فیخرج منه الماء وان منها لما یهبط من خشیة الله وما الله بغافل‏عما تعملون؛ (8)
پس با این همه، سخت دل شدید، دل‏هاتان چون سنگ یا سخت‏تر از آن شد، چه آن که پاره‏اى ازسنگ‏هاست که نهرهاى آب از آن بجوشد و برخى دیگر از سنگ‏ها بشکافد و آب از آن بیرون آید وپاره‏اى دیگر از ترس خدا فرود آیند، و اى سنگدلان بترسید که خدا غافل از کردار شما نیست. قلب انسان همچون ظرفى است که اگر چیز آلوده در آن ریخته شود، سپس‏چیزهاى پاک را هم در آن بریزند آلوده مى‏گردد؛ لذا باید اول آن را پاک نموده وجلا دهند، و بهتر است از اول از ریختن مواد آلوده در آن خوددارى شود و با چیزهاى‏پاک آن را پر نمود تا جایى براى ناپاکى‏ها در آن نماند.
امام صادق‏علیه السلام مى‏فرمایند:
بادروا احداثکم بالحدیث قبل ان تسبقکم الیهم المرجئة؛ (9)
قبل از آن که مرجئه به سراغ فرزندانتان بیایند، به آنها احادیث اهل بیت را یاد دهید.
از امیرالمؤمنین‏علیه السلام روایت‏شده که فرمودند:
علموا صبیانکم من علمنا ماینفعهم الله به لا تغلب علیهم المرجئة؛ (10)
به فرزندانتان آن مقدار از علوم ما که براى آنها نافع است و جلو هجوم مرجئه را مى‏گیردآموزش دهید.
قبل از هجوم عقاید باطل و رسوخ صفات و ملکات رذیله، باید ظرف قلب را باعقاید حقه و صفات حمیده پر نمود و از روایت امیرالمؤمنین‏علیه السلام فهمیده مى‏شود که‏لازم نیست – بلکه ممکن نیست – تمام دقایق و نکات اعتقادى را به کودک یاد دهید،بلکه آن حدى که براى او نافع است و باعث جلوگیرى از رسوخ عقاید باطل مى‏گرددبه او آموزش دهید.
دانشى که انسان در کودکى و سنین جوانى بیاموزد، رسوخ بیشترى در قلب وذهن او دارد.
امام هفتم، حضرت موسى بن جعفرعلیهما السلام مى‏فرمایند:
قال رسول الله‏صلى الله علیه وآله: من تعلم فی شبابه کان بمنزلة الرسم فی الحجر ومن تعلم وهو کبیر کان‏بمنزلة الکتاب على وجه الماء؛ (11)
پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: کسى که در کودکى و سنین جوانى چیزى را یاد بگیرد، مانند نوشته روى‏سنگ، دانش او ثابت و راسخ مى‏ماند، و کسى که در سن پیرى چیزى را یاد گیرد، دانش او مانند نوشته‏روى آب ثباتى ندارد.
و نیز امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:
العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر؛ (12)
یادگرفتن در کودکى مانند نقش روى سنگ ثابت و راسخ مى‏ماند.
ب) تاثیر جلب اعتماد در تربیت
از عبارت‏هایى در این نامه شریف استفاده مى‏شود که موفقیت در امر تربیت‏متوقف است‏بر جلب اعتماد و تحبیب و اظهار خیرخواهى و برانگیختن احساسات‏و عواطف شخصى که تحت تربیت و پرورش قرار مى‏گیرد.
در قسمت اول وصیت‏نامه چنین مى‏فرمایند:
من الوالد الفان المقر للزمان المدبر العمر المستسلم للدنیا الساکن مساکن الموتى و الظاعن‏عنها غدا الى المولود المؤمل ما لایدرک السالک سبیل من قد هلک غرض الاسقام و رهینة الایام ورمیة المصائب وعبد الدنیا وتاجر الغرور وغریم المنایا واسیر الموت وحلیف الهموم وقرین‏الاحزان ونصب الآفات وصریع الشهوات وخلیفة الاموات؛
از پدرى فانى معترف به سختگیرى زمان که آفتاب عمرش رو به غروب است و خواه ناخواه‏تسلیم گذشت دنیاست، همو که در منزلگاه پیشینیان سکنا گرفته و فردا از آن کوچ خواهد کرد، به‏فرزندى آرزومند، آرزومند چیزى که هرگز به دست نمى‏آید در راهى گام برمى‏دارد که دیگران در آن‏گام نهادند و هلاک شدند، به کسى که هدف بیمارى‏هاست. گروگان روزگار و در تیررس مصائب وبنده دنیا و بازرگان غرور و بدهکار و اسیر مرگ، هم‏پیمان اندوه‏ها و قرین غمها، آماج آفات و بلاها ومغلوب شهوات و جانشین مردگان است.
معمولا عواطف و احساسات بین احبا و اقرباء هنگام جدایى و فراق، مخصوصافراق دایمى و مرگ بروز و ظهور بیشترى دارد و به این جهت است که وصیت‏نامه- قبل از طرح هر گونه سفارشى – با این عبارت شروع مى‏شود:
من الوالد الفان این وصیت از پدرى است که قریب شصت‏سال از عمر او گذشته وروبه مرگ و زوال است، مرگ هم مختص او نیست، بلکه دیگران هم که قبل از اوبودند تسلیم مرگ شدند. بعد به این نکته تذکر مى‏دهند که فرزندم تو هم در دنیاى‏بى‏وفا و فریب کار ماندنى نیستى و در زندگى چند روزه دنیا با داشتن آرزوهاى زیاد بامصائب و مشکلاتى دست‏به گریبان هستى.
دومین قسمت وصیت‏نامه نیز در صدد مقدمه چینى و فراهم نمودن آمادگى ذهنى‏براى پذیرش نصایح از راه تحریک عواطف و اظهار خیرخواهى و محبت و دلبستگى‏است:
اما بعد فان فیما تبینت من ادبار الدنیا عنی وجموح الدهر علی واقبال الآخرة الی مایزعنی‏عن ذکر من سوای والاهتمام بما ورائی غیر انی حیث تفرد بی دون هموم الناس هم نفسی فصدفنی،رایی وصرفنی عن هوای وصرح لی محض امری فافضى بی الى جد لایکون فیه لعب وصدق‏لایشوبه کذب ووجدتک بعضی بل وجدتک کلی حتى کان شیئا لو اصابک اصابنی وکان الموت‏لو اتاک اتانی فعنانی من امرک ما یعنینی من امر نفسی فکتبت الیک کتابی مستظهرا به ان بقیت لک‏او فنیت؛
اما بعد، آگاهى من از پشت کردن دنیا و چیرگى روزگار و روى آوردن آخرت به سویم مرا از یادغیر خودم باز داشته و تمام همتم را به سوى آخرت جلب کرده است. و از آن جا که به خویشتن‏مشغولم، از غیر خودم روى برتافته‏ام؛ این وضع، هوا و هوسم را کنار زده و نظر خالص و نهایى رابراى من آشکار ساخته، لذا مرا به مرحله‏اى رسانده که سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد وبه راستى وصداقتى کشانده که در آن دروغ نیست؛ و چون تو را جزئى از خود بلکه همه خودم یافتم‏آن‏چنان‏که اگر ناراحتى به تو رسد به من رسیده و اگر مرگ دامنت را بگیرد، گویا دامن مرا گرفته به این‏جهت، اهتمام کار تو را اهتمام کار خودم یافتم، لذا این نامه را براى تو نوشتم تا تکیه‏گاه تو باشد،خواه من زنده باشم یا نباشم.
در این قسمت امام‏علیه السلام مى‏فرمایند: براى من روشن شده که به سنى رسیده‏ام که‏دیگر باید تنها به فکر خود باشم و هم و غم خود را متوجه آخرت خود نمایم، لکن به‏این علت که تو فرزند من، یعنى جگر گوشه من، بلکه وجودت وجود من است، لذاهر مصیبتى بر تو وارد شود گویا بر من وارد شده؛ این وصیت را براى تو مى‏نویسم‏درحالى که بنا نداشتم به غیر از خودم اشتغالى داشته باشم، ولى چون تو را از خودم‏جدا نمى‏بینم، بلکه تو را عین خودم مى‏دانم به نصیحت تو مشغول شدم و این وصیت‏را براى تو نوشتم تا در حیات و ممات من کمکى براى تو باشد. در بخش دیگر براى اظهار محبت و ابراز خیر خواهى و برانگیختن عواطف‏مى‏فرمایند:
ای بنی انی لما رایتنی قد بلغت‏سنا ورایتنی ازداد وهنا بادرت بوصیتی الیک واوردت‏خصالا منها قبل ان یعجل بی اجلی دون ان افضی بی بما فی نفسی او انقص فی رایی کما نقصت فی‏جسمی او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوى وفتن الدنیا فتکون کالصعب النفور؛
پسرم! هنگامى که یافتم به سن پیرى رسیده‏ام و دیدم قوایم به سستى مى‏گراید، به این وصیت‏مبادرت ورزیدم؛ و فرازهائى از آن را به تو گفتم، مبادا اجلم فرا رسد در حالى که آنچه در درون‏داشته‏ام بیان نکرده باشم، پیش از آن که در رایم نقصان ایجاد شود. همچنان که در جسمم پیش آمده یاپیش از آن که هوا و هوس و فتنه‏هاى دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبى سرکش گردى.
کلمه بنی سیزده مرتبه در این وصیت‏به کار رفته:
1. فانی اوصیک بتقوى الله – ای بنی – ولزوم امره؛
2. ای بنی انی لما رایتنی…؛
3. ای بنی انی وان لم اکن قد عمرت عمر من کان قبلی…؛
4. واعلم یا بنی ان احب ما انت آخذ به الی من وصیتی تقوى الله…؛
5. فتفهم یا بنی وصیتی؛
6 . واعلم یا بنی ان احدا لم ینبی‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله؛
7. واعلم یا بنى انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله ولرایت آثار ملکه وسلطانه؛
8 . یا بنى انى قد انباتک عن الدنیا و حالها؛
9. یا بنی اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک؛
10. واعلم یا بنى انک انما خلقت للآخرة لا للدنیا؛
11. یا بنى اکثر من ذکر الموت؛
12. واعلم یا بنی ان من کانت مطیته اللیل والنهار فانه یسار به وان کان واقفا؛
13. واعلم یا بنی ان الرزق رزقان.
کلمه بنی مصغر ابن است که به یاى متکلم اضافه شده و از آن مهربانى و دلسوزى‏و دلبستگى فهمیده مى‏شود.
راغب مى‏گوید:
«وابن اصله بنو لقولهم الجمع ابناء فی التصغیر بنی … وسمی بذلک بناء للاب فان الاب هوالذی بناه وجعله الله بناء فی ایجاده ویقال لکل ما یحصل من جهة شی‏ء او من تربیته او بتفقده اوکثرة خدمته له او قیامه بامره هو ابنه نحو فلان ابن حرب وابن سبیل للمسافر وابن اللیل وابن العلم… وفلان ابن بطنه وابن فرجه اذا کان همه مصروفا الیهما وابن یومه اذا لم یتفکر فی غده؛
«ابن‏» اصلش «بنو» است که جمعش «ابناء» و تصغیرش «بنی‏» مى‏باشد… نامیدن فرزند به «ابن‏»از این جهت است که پدرش او را ساخته و خداوند پدر را براى فرزند در حکم بنا و سازنده‏قرار داده است و به هر که تحت تربیت و سرپرستى و خدمت زیاد و اقدام براى کارهایش و مراقبت‏قرار گیرد فرزند گفته مى‏شود، مثل ابن حرب؛ یعنى فرزند جنگ که در جنگ پرورش یافته(یا جنگجو پرورش یافته)؛ فرزند راه؛ یعنى کسى که در سفر کسب تجربه کرده یا زاده دانش و علم،کسى که با علم و دانش‏اندوزى رشد کرده‏است… . ابن بطن، کسى است که همت او شکمش مى‏باشدهمچنین ابن فرج، کسى که همتش فرجش است و ابن یوم، کسى است که تنها به فکر امروز است و به‏فردا کار ندارد.
در قرآن کریم نیز این کلمه در چند مورد براى ابراز مهربانى و ملاطفت و دلسوزى‏به کار گرفته شده:
یا بنی ارکب معنا ولا تکن من الکافرین؛ (13)
پسرم! تو هم بدین کشتى درآى که نجات یابى و با کافران مباش که هلاک خواهى شد.
قال یا بنی لاتقصص رؤیاک على اخوتک فیکیدوا لک کیدا؛ (14)
پسرم! زنهار خواب خود را بر برادرانت‏حکایت مکن که بر تو حسد و مکرخواهند برد.
واذ قال لقمان لابنه وهو یعظه یا بنی لا تشرک بالله؛ (15)
[اى رسول ما!] یاد آر زمانى که لقمان در مقام پند و اندرز به فرزندش گفت: هرگز شرک‏به خدا نیاور.
یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او فی السماوات او فی الارض‏یات بها الله؛ (16)
پسرم! بدان که خدا اعمال بد و خوب خلق را اگر چه به مقدار خردلى در میان سنگى یا درآسمان‏ها یا زمین پنهان باشد، همه را در محاسبه مى‏آورد.
یا بنی اقم الصلوة وامر بالمعروف وانه عن المنکر؛ (17)
پسرم! نماز بپا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن.
یا بنی انی ارى فی المنام انی اذبحک فانظر ماذا ترى؛ (18)
پسرم! من در خواب دیدم که تو را قربانى مى‏کنم؛ در این واقعه تو را چه نظرى است؟
دو نکته دیگر از این بخش از وصیت‏نامه امام‏علیه السلام به فرزندشان استفاده مى‏شود:
اول این که پیرى و گذشت عمر علاوه بر این که باعث ضعف قواى جسم مى‏شودموجب تضعیف ذهن و قوه تفکر نیز مى‏گردد. (19)
قرآن کریم مى‏فرماید:
ومن نعمره ننکسه فی الخلق افلا یعقلون؛ (20)
ما هر کس را عمر دراز دادیم، به هنگام پیرى در خلقتش بکاستیم؛ آیا در این کار تعقل نمى‏کنند؟
نکته دوم در مورد قابلیت قابل است که اگر قلب انسان زنگار گرفت، دیگرظرفیت پذیرش حقایق را از دست مى‏دهد. (21)
چهارمین بخش از این وصیت‏شریف که در آن اظهار محبت و جلب اعتماد وابراز خیرخواهى شده:
فاستخلصت لک من کل امر نخیله و توخیت لک جمیله وصرفت عنک مجهوله ورایت‏حیث‏عنانى من امرک ما یعنى الوالد الشفیق واجمعت علیه من ادبک ان یکون ذلک … ثم اشفقت ان‏یلتبس علیک ما اختلف الناس فیه من اهوائهم وآرائهم مثل الذی‏التبس علیهم فکان احکام ذلک‏على ما کرهت من تنبیهک له احب الی من اسلامک الى امر لا آمن علیک به الهلکة ورجوت ان‏یوفقک الله فیه لرشدک وان یهدیک لقصدک فعهدت الیک وصیتی هذه؛
از میان تجارب گذشتگان قسمت‏هاى مهم را برایت‏خلاصه کردم و از بین همه آنها زیبایش رابرایت انتخاب کردم و مجهولات آن را از تو دور داشتم، و لذا همان گونه که یک پدر مهربان بهترین‏نیکى‏ها را براى فرزندش مى‏خواهد، من نیز صلاح دیدم که تو را این گونه تربیت کنم و همت‏خود رابر آن گماشتم، آن گاه از آن ترسیدم که آنچه بر مردم در اثر پیروى هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه‏شده، بر تو نیز مشتبه گردد. به همین دلیل، روشن ساختن این قسمت اگر چه چندان خوشایند تونباشد، پیش من محبوب‏تر از آن است که تو را تسلیم امرى سازم که از هلاکت تو ایمن نباشم.و امید دارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاحت توفیق دهد و به مقصودت رهبرى کند؛ اینک این‏وصیتم را براى تو مى‏فرستم.
از این بخش از سخنان على‏علیه السلام در وصیت‏به فرزند گرامى‏اش امام حسن‏علیه السلام به‏وضوح درمى‏یابیم که مسؤولیت پدر فقط در تامین خوراک و پوشاک و مسکن فرزندنیست، بلکه یک پدر وظیفه شناس و متعهد بیش از هر چیز به مساله آموزش وپرورش فرزند خویش توجه دارد و نسبت‏به آن احساس مسؤولیت مى‏نماید وتربیت صحیح فرزند خود را سرلوحه برنامه‏هاى زندگى خویش قرار مى‏دهد. خطرهجوم عقاید و افکار باطل و فرهنگ‏هاى منحط بیش از هر چیز دیگر مورد توجه یک‏پدر دلسوز مى‏باشد.
نکته دیگر در این قسمت از دعاى حضرت است‏براى فرزند دلبندش که علاوه برتحبیب و ابراز علاقه، دستورى است‏براى پدران نسبت‏به فرزندانشان؛ در روایات‏نیز ترغیب شده به دعاى پدر براى فرزند. (22)
پنجمین قسمت از این وصیت‏شریف که در آ ن ابراز خیرخواهى و اظهار محبت‏و دلسوزى شده:
فانی لم آلک نصیحة وانک لن تبلغ فی النظر لنفسک وان اجتهدت مبلغ نظری لک؛
من از هیچ اندرزى در باره‏ات کوتاهى نکردم و تو هر قدر هم کوشش کنى و صلاح خویش رابخواهى در نظر بگیرى، مصالح خود را به آن اندازه که من درباره تو تشخیص داده‏ام تشخیص‏نخواهى داد.
این قسمت از وصیت نامه امام به فرزند دلبندش در نهایت صراحت، خیرخواهى‏و دلسوزى را نسبت‏به او ابراز مى‏نماید.
علاوه بر این مطلب که مورد بحث‏بود، مطلب دیگرى نیز از این عبارت فهمیده‏مى‏شود که عبارت است از این که پدر به دلیل تجربه و چشیدن سرد و گرم روزگار،دید وسیع‏ترى از فرزند نسبت‏به مصالح و مفاسد او دارد، کما این که این مطلب را ازکلام دیگرى از امیرالمؤمنین‏علیه السلام نیز مى‏توان استفاده نمود:
رای الشیخ احب الی من جلد الغلام (وروی: من مشهد الغلام)؛ (23)
راى و تدبیر پیر نزد من بهتر است از استقامت جوان در میدان جنگ، و در روایت دیگرى‏آمده است: از جنگجویى جوان.
ج) استفاده از تجارب دیگران در امر تربیت: گذشته، چراغ راه آینده
واعرض علیه اخبار الماضین وذکره بما اصاب من کان قبلک من الاولین و سر فی دیارهم‏وآثارهم فانظر فیما فعلوا وعما انتقلوا واین حلوا ونزلوا! فانک تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة وحلوادیار الغربة وکانک عن قلیل قد صرت کاحدهم فاصلح مثواک… فبادرتک بالادب قبل ان یقسو قلبک‏ویشتغل لبک لتستقبل بجد رایک من الامر ما قد کفاک اهل التجارب بغیته وتجربته فتکون قد کفیت‏مؤنة الطلب وعوفیت من علاج التجربة فاتاک من ذلک ما قد کنا ناتیه واستبان لک ما ربما اظلم‏علینا منه.
ای بنی انی وان لم اکن عمرت عمر من کان قبلی فقد نظرت فی اعمالهم وفکرت فی اخبارهم‏وسرت فی آثارهم حتى عدت کاحدهم بل کانی بما انتهى الی من امورهم قد عمرت مع اولهم الى‏آخرهم فعرفت صفو ذلک من کدره ونفعه من ضرره فاستخلصت لک من کل امر نخیله وتوخیت لک‏جمیله وصرفت عنک مجهوله.
استدل على مالم یکن بما قدکان فان الامور اشباه.
العقل حفظ التجارب وخیر ماجربت ما وعظک؛
اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه نما و آنچه را که به پیشینیان رسیده یاد آورش نما، در دیار وآثار مخروبه آنها گردش کن و درست‏بنگر آنها چه کرده‏اند، ببین از کجا منتقل شده‏اند و در کجافرود آمده‏اند. خواهى دید از میان دوستان منتقل شده و به دیار غربت‏بار انداخته‏اند. گویاطولى نکشد که تو هم یکى از آنها خواهى بود؛ پس منزلگاه آینده خودت را اصلاح کن. در تعلیم وادب تو پیش از آن که قلبت‏سخت‏شود و عقل و فکرت به امور دیگر مشغول گردد مبادرت ورزیدم،تا با تصمیم جدى به استقبال امورى بشتابى که اندیشمندان و اهل تجربه زحمت آزمودن آن راکشیده‏اند و تو را از تلاش بیشتر بى‏نیاز ساخته‏اند؛ بنابراین آنچه از تجربیات آنها نصیب ما شده، نصیب تو هم خواهد شد، بلکه شاید پاره‏اى از آنچه بر ما مخفى مانده به مرور زمان بر توروشن گردد. پسرم! درست است که من به اندازه همه کسانى که پیش از من زیسته‏اند عمر نکرده‏ام،اما در کردار آنها نظر افکنده و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار آنها به سیر و سیاحت پرداختم تابدان جا که یکى از آنها شدم، بلکه گویا در اثر آنچه از تاریخ آنها به من رسیده، با همه آنها از اول تاآخر بوده‏ام. من قسمت مصفا و زلال زندگى آنان را از بخش کدر و تاریک بازشناختم و سود وزیانش را دانستم، از میان تمام آنها قسمت‏هاى مهم و برگزیده را برایت‏خلاصه کردم، و از بین همه‏آنها زیبایش را برایت انتخاب نمودم و مجهولات آن را از تو دور داشتم.
با آنچه در گذشته دیده و شنیده‏اى، بر آنچه هنوز نیامده است استدلال کن، چرا که امور شبیه‏یکدیگرند.
عقل، نگهدارى تجربه‏هاست و بهترین تجربه‏ها آن است‏که به تو پند دهد.
یکى از مهم‏ترین عوامل مؤثر در تربیت، استفاده از تاریخ و تجارب به‏دست آمده‏ازسرگذشت پیشینیان است. مطالبى که از این قسمت استفاده مى‏شود، در چهار عنوان ‏مطرح مى‏نماییم:
1) فایده و اهمیت علم تاریخ و سرگذشت پیشینیان
سرت فی آثارهم حتى عدت کاحدهم بل کانى …
شناخت و بررسى سرگذشت پیشینیان انسان را به حدى از دانش و آگاهى‏مى‏رساند که گرچه عمر آنها را نداشته گویا با آنها زندگى کرده، بلکه از اول تا آخر باآنها بوده و از این دانش در ساختن زندگى خود به خوبى مى‏تواند بهره‏مند شود.
امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند :
وفی التجارب علم مستانف؛ (24)
در تجارب دانشى جدید است.
العقل عقلان عقل الطبع وعقل التجربة؛ (25)
عقل دو قسم است: یکى تفکر و آگاهى‏هایى که انسان ذاتا و بدون اکتساب از گذشتگان‏آنها را داراست، و قسم دیگر معلوماتى که از راه بررسى رفتار و کردار و سرنوشت پیشینیان‏بدست آورده است.
امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:
رای الرجل على قدر تجربته؛ (26)
ارزش نظریه شخص به اندازه میزان تجربه وشناخت و استفاده او از تاریخ گذشتگان است.
لذا در جاى دیگر فرموده‏اند:
رای الشیخ احب الی من جلد الغلام وروی: من مشهد الغلام. (27)
قرآن کریم براى سرگذشت پیشینیان و بررسى آن، اهمیت فراوانى قایل شده وعلاوه بر آیات فراوانى که در شرح حال آنها دارد، سوره‏هایى هم به اسم امت‏هاى‏سابق یا شخصیت‏هاى برجسته تاریخ نامگذارى شده است؛ مثل: آل عمران، یونس،هود، یوسف، ابراهیم، مریم، بنى اسرائیل، لقمان، انبیا، نوح.
2) بررسى اخبار گذشتگان
یکم: بررسى رفتار پیشینیان
فانظر فیما فعلوا: در قرآن علاوه بر بیان سرگذشت امت‏هاى قبل و برخورد آنها باانبیا و اولیاى الهى، به تذکر و یاد آورى آنها دستور داده شده، مثل:
واذکر فی الکتاب مریم اذ انتبذت من اهلها مکانا شرقیا؛ (28)
اى رسول ما! یاد کن در کتاب خود مریم را آن روزى که از اهل خانه خویش کنار گرفته به مکانى‏به مشرق روى آورد.
واذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا؛ (29)
اى رسول ما! یاد کن در کتاب خود ابراهیم را، شخص بسیار راستگو و پیغمبرى بزرگ بود.
واذکر فى الکتاب موسى انه کان مخلصا وکان رسولا نبیا؛ (30)
اى رسول ما! در کتاب خود یاد کن موسى را که او بنده‏اى بااخلاص زیاد و رسولى بزرگ ومبعوث به پیغمبرى بر خلق بود.
واذکر فى الکتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد؛ (31)
اى رسول ما! یاد کن در کتاب خود شرح حال اسماعیل را که بسیار در وعده صادق و پیغمبرى‏بزرگوار بود.
واذکر عبدنا داود ذا الاید انه اواب؛ (32)
از بنده ما داود یاد کن که در اجراى امر ما بسیار نیرومند بود و به درگاه ما توبه و انابه مى‏کرد.
واذکر عبدنا ایوب اذ نادى ربه؛ (33)
اى رسول ما! یاد آر بنده ما ایوب را هنگامى که به درگاه خدا عرضه داشت.
واذکر عبادنا ابراهیم واسحق ویعقوب اولى الایدى والابصار؛ (34)
اى رسول ما! یاد کن از بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب که همگى صاحب اقتدار و بصیرت‏بودند.
واذکر اسماعیل والیسع وذالکفل وکل من الاخیار؛ (35)
اى رسول ما! یاد کن از اسماعیل و یسع و ذوالکفل، در حالى که همگى از نیکوکاران بودند.
واذکراخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف؛ (36)
اى رسول ما! یاد کن هود، پیغمبر قوم عاد را که در سرزمین احقاف امتش را پند و اندرز داد.
دوم: مشاهده ابنیه و آثار تاریخى:
و سر فى دیارهم و آثارهم؛ و سرت فى آثارهم
بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان اگر همراه با شواهد خارجى و عینى مثل‏قبور و ابنیه باشد، با اعتماد بیشترى توام مى‏گردد.
مثلا اگر خرابه‏هاى تخت جمشید و پاسارگاد نبود، مورخان و محققان هر اندازه‏هم در کتاب‏هاى تاریخى در مورد ایران باستان مطالعه مى‏کردند، باور کردن اصل‏وجود آنها، تا چه رسد به جزئیات و خصوصیات، برایشان بسیار دشوار بود.
ابنیه و قبور پیشینیان به منزله تاریخ عینى و خارجى است در مقابل تاریخ مکتوب‏در صفحات و اوراق کتاب‏ها. مشاهده ستون‏هاى سربه فلک کشیده تخت جمشید وسنگ نبشته‏ها و نقش‏هایى که بر سنگها حک شده مطالعه تاریخ سراسر ظلم پادشاهان‏ایران باستان است. این بناها به وضوح با ما سخن مى‏گویند که حکام و پادشاهان‏چگونه عده‏اى از مزدوران را به کار گمارده تا چنین کاخ‏هایى را بنا کرده‏اند. اهرام مصرو خرابه‏هاى باقى‏مانده قصر اموى، همه و همه بیانگر سرگذشت‏سراسر تاریک وظلمانى ستمکاران است.
در مقابل، مشاهده قبور و آثار به جا مانده از اولیاى خدا به منزله خواندن تاریخ‏سراسر افتخار و عظمت آنان است. دیدن مسجد الحرام، مسجد النبى، مسجد کوفه وقبور بزرگان دین و سایر آثار اولیاى خدا، مثل مسجد الاقصى و حرم ابراهیمى گواه‏صدق سرگذشت پرافتخار آنهاست.
از این‏جاست که خیانت وهابیون در اجراى نقشه شوم استعمارگران و تخریب‏آثار و قبور و مخالفت‏با تکریم و بزرگداشت اولیاى خدا و احترام مشاهد مشرفه،آشکار مى‏گردد.
سوم: بررسى عاقبت و سرنوشت پیشینیان:
وعما انتقلوا و این حلوا و نزلوا…
قرآن کریم بر این نکته، یعنى مطالعه عاقبت کار گذشتگان تاکید فراوان دارد:
فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین؛ (37)
در اطراف زمین گردش کنید تا ببینید که چگونه عاقبت هلاک شدند کسانى که وعده‏هاى خدا راتکذیب کردند.
قل سیروا فى الارض ثم انظروا کیف کان عاقبة المکذبین؛ (38)
بگو اى پیغمبر! در روى زمین گردش کنید تا سرانجام سخت تکذیب کنندگان را ببینید.
فانظر کیف کان عاقبة المفسدین؛ (39)
بنگر تا عاقبت‏به روزگار آن تبه‏کاران چه رسید.
فانظر کیف کان عاقبة الظالمین؛ (40)
بنگر تا عاقبت چه به روزگار ستمگران رسید.
فانظر کیف کان عاقبة المنذرین؛ (41)
بنگر که عاقبت کار انذارشدگان به کجا کشید.
قل سیروا فى الارض کیف کان عاقبة المجرمین؛ (42)
بگو: در روى زمین گردش کنید تا ببینید عاقبت کار بدکاران به کجا کشید.
فنبذناهم فى الیم فانظر کیف کان عاقبة الظالمین؛ (43)
همه را به دریا غرق ساختیم؛ بنگر عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید.
فانتقمنا منهم فانظر کیف کان عاقبة المکذبین؛ (44)
ما هم از آنان انتقام کشیدیم، بنگر عاقبت کار کافران مکذب به کجا کشید.
3) تحلیل و بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان
فاستخلصت لک من کل امر نخیله.
صرف دانستن هر یک از حوادث تاریخى بدون ارتباط با هم و بدون به‏دست‏آوردن قضایا و ضوابط کلى و فراگیر، فایده و نتیجه‏اى نخواهد داشت؛ لذا باید علاوه‏بر دانستن وقایع، رابطه بین آنها و مشترکات آنها را هم به دست آورد از این‏جاست که‏علم تاریخ از فلسفه تاریخ جدا شده و دانشى به عنوان فلسفه تاریخ مطرح مى‏گردد.
4) پند گرفتن از سرگذشت پیشینیان
وکانک عن قلیل صرت کاحدهم فاصلح مثواک.
دانستن حوادث و وقایع تاریخ و آگاهى از قوانین و نظامات حاکم بر آن نیز به‏تنهایى براى ما کافى نیست، بلکه باید در عمل آنها را مراعات نمود.
در همین وصیت مى‏فرمایند:
یا بنى انی قد انباتک عن الدنیا وحالها وزوالها وانتقالها وانباتک عن الآخرة وما اعد لاهلهافیها وضربت لک فیهما الامثال لتعتبر بها وتحذو علیها؛
فرزندم! من تو را از دنیا و زوال و دگرگونى‏اش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن‏مهیا شده مطلع گردانیدم و درباره هر دو برایت مثلها زدم تا به وسیله آنها عبرت گیرى و در راه صحیح‏گام نهى.
و در جاى دیگر مى‏فرمایند:
فاعتبروا بما اصاب الامم المستکبرین من قبلکم من باس الله وصولاته و وقائعه ومثلاته‏واتعظوا بمثاوى خدودهم ومصارع جنوبهم؛ (45)
از آنچه به امت‏هاى متکبر پیشین از عذاب و کیفرها و عقوبت‏ها رسیده است عبرت گیرید و ازقبرهاى آنها و محل خوابیدنشان در زیر خاک پند پذیرید.
و نیز مى‏فرمایند:
وان لکم فى القرون السالفة لعبرة این العمالقة وابناء العمالقة این الفراعنة وابناء الفراعنة این‏اصحاب مدائن الرس الذین قتلوا النبیین واطفؤوا سنن المرسلین واحیوا سنن الجبارین این الذین‏ساروا بالجیوش وهزموابالالوف وعسکروا العساکر ومدنوا المدائن؛ (46)
براى شما در سرگذشت پیشینیان درس‏هاى عبرت فراوانى وجود دارد . کجایند عمالقه وکجایند فرزندان آنها ؟ کجایند فرعون‏ها و فرزندانشان ؟ اصحاب شهرهاى «رس‏» همان‏ها که‏پیامبران را کشتند و راه و رسم ستمگران را زنده ساختند ، کجایند ؟ کجایند آنها که با لشکرهاى گران‏به راه افتادند و هزاران نفر را هزیمت دادند ، سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرها بنا نمودند.
د) تاثیر توجه به مبدا – تعالى – در تربیت
1) شناخت‏خداى تعالى
واعلم یابنی ان احدا لم ینبی‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله فارض به رائدا والى‏النجاة قائدا … واعلم یابنی انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله ولرایت آثار ملکه وسلطانه‏ولعرفت افعاله وصفاته ولکنه اله واحد کما وصف نفسه لایضاده فی ملکه احد ولایزول ابدا ولم‏یزل اول قبل الاشیاء بلا اولیة وآخر بعد الاشیاء بلانهایة عظم عن ان تثبت ربوبیته باحاطة قلب‏او بصر فاذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغی لمثلک ان یفعله فی صغر خطره وقلة مقدرته وکثرة عجزه‏وعظیم حاجته الى ربه فی طلب طاعته والخشیة من عقوبته والشفقة من سخطه فانه لم یامرک الابحسن ولم ینهک الا عن قبیح؛
پسرم! بدان که هیچ کس از خدا همچون پیغمبر اسلام خبر نیاورده است؛ بنابراین، رهبرى او راء؛کع!بپذیر و در طریق نجات و رستگارى، او را قائد خویش انتخاب کن. پسرم! بدان اگر پروردگارت‏شریکى داشت، رسولان او نیز به سوى تو مى‏آمدند و آثار ملک و قدرتش را مى‏دیدى و افعال وصفاتش را مى‏شناختى، اما او خدایى ست‏یکتا، همان‏گونه که خویش را توصیف کرده، هیچ کس درملک و مملکتش قادر به ضدیت‏با او نیست، هرگز از بین نخواهد رفت و همواره بوده است. او سرسلسله هستى است، بدون این که آغازى داشته باشد و آخرین آنهاست، بدون آن که پایانى برایش‏تصور شود، بزرگ مرتبه‏تر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر قرار گیرد. حال که این حقیقت راشناختى، در عمل بکوش، آن‏چنان که سزاوار مانند تویى در کوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت وفزونى عجز و نیاز شدید به پروردگار است؛ در راه اطاعتش کوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و ازخشمش بیمناک، چرا که او تو را جز به نیکى امر نکرده و جز از قبیح و زشتى باز نداشته است.
مطالب این بخش که در مورد شناخت‏خداى تعالى است را تحت چهار عنوان‏ مطرح مى‏نماییم:
یکم: توقیفى بودن اسماء؛
دوم: برهان یگانگى خداى تعالى؛
سوم: صفات خداى تعالى؛
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى.
یکم: توقیفى بودن اسما
واعلم یا بنی ان احدا لم ینبى‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله
فرق بین اسم و صفت
علامه طباطبائى‏رحمه الله در تفسیر المیزان، ذیل آیه شریفه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بهاوذروا الذین یلحدون فی اسمائه سیجزون ما کانوا یعملون (47) مى‏گوید:
میان اسم و صفت هیچ فرقى نیست، جز این که صفت دلالت مى‏کند بر معنایى از معانى که ذات‏متصف به آن و متلبس به آن است، چه عین ذات باشد چه غیر آن، و اسم دلالت مى‏کند بر ذات در آن‏حالى که ماخوذ به وصف است؛ پس حیات و علم وصفند و حى و عالم اسم، و چون الفاظ کارى جزدلالت‏بر معنا و انکشاف آن ندارند، لذا باید گفت: حقیقت صفت و اسم آن چیزى است که لفظ صفت‏و اسم، آن حقیقت را کشف مى‏کند. پس قیقت‏حیات و آن چیزى که لفظ حیات بر آن دلالت دارد،در خداى تعالى صفتى است الهى که عین ذات اوست و حقیقت ذاتى که حیات عین اوست، اسم الهى‏است. با این نظر حى و حیات هر دو اسم مى‏شوند براى اسم و صفت، هر چند به نظریه قبلى خوداسم و خود صفتند.» (48)
قرآن و توقیفى بودن اسما
براى اثبات توقیفى‏بودن اسما، به آیه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذین‏یلحدون فى اسمائه سیجزون ما کانوا یعملون (49) تمسک نموده‏اند.
استدلال به این آیه، متوقف است‏بر دو امر: امر اول این که: «لام‏» در «الاسماء» لام‏عهد باشد، که اشاره دارد به اسمایى که در کتاب و سنت وارد شده؛ امر دوم این که:الحاد به معناى تعدى از اسما و صفاتى است که در کتاب و سنت ذکر شده‏است.
ممکن است در جواب گفته شود: اولا: لام براى استغراق است نه عهد، و کلمه‏«لله‏» مقدم شده براى افاده حصر و ظاهرا معناى آیه این است که: هر اسم احسن درعالم وجود حقیقتا براى خداى تعالى است و احدى با او شریک نیست، مگر آن که‏خداى تعالى به غیر خود افاضه نماید که آن غیر در آن وصف حدوثا و بقاءا محتاج وفقیر الى الله‏است.
و ثانیا: «الحاد» به معناى میل از وسط است‏به یکى از دو طرف افراط و تفریط.
راغب مى‏گوید:
والالحاد فی اسمائه على وجهین : احدهما ان یوصف بما لا یصح وصفه به والثانی ان یتاول‏اوصافه على ما لا یلیق به؛
الحاد در اسماى خدا به دو گونه است: اول این که خدا توصیف شود به چیزى که صحیح نیست‏به آن توصیف گردد؛ و دوم آن است که صفات خدا به گونه ناشایست تاویل گردد.
غیر از دو وجهى که راغب براى الحاد در اسما بیان نموده وجوه دیگرى نیزهست،از جمله:
1. تغییر دراسما و اطلاق آن بر بت‏ها، مثل «اللات‏» که از «الاله‏» اخذ شده و مثل‏«العزى‏» که از «العزیز» اخذ شده است.
2. تسمیه خدا به بعضى از اسما و عدم تسمیه او به بعضى دیگر، کما این که عرب‏یا الله‏و یا رحیم مى‏گفتند و یا رحمان نمى‏گفتند و براى دفع این الحاد، خداى تعالى‏مى‏فرماید:
قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى؛ (50)
بگو: خدا را با اسم الله یا اسم رحمان به هر اسمى بخوانید، اسماى نیکو همه مخصوص اوست.
و نیز مى‏فرماید:
و اذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا وما الرحمن انسجد لما تامرنا وزادهم نفورا؛ (51)
و چون تو به این مردم کافر بگویى بیایید خداى رحمان را سجده کنید، در جواب گویند: خداى‏رحمان کیست؟ آیا به آنچه تو ما را امر مى‏کنى سجده کنیم؟ و دعوت خدا به جاى اطاعت، برنفرتشان بیفزاید.
خلاصه کلام این که ملاک در اسما و صفات خداى تعالى این‏است که صفتى که‏کمال محسوب گردد، خداى تعالى متصف به آن است و هر چه نقص محسوب گردداز آن منزه است؛ پس ممکن است گفته شود: صفات در عدد خاصى محدود نیست،گرچه بعضى محدود به عدد خاص نموده‏اند.
توقیفى بودن اسما در روایات
در نامه 31 نهج البلاغه مى‏فرمایند:
واعلم یابنی ان احدا لم ینبى‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله فارض به رائدا والى‏النجاة قائدا.
و نیز در ضمن خطبه 91 معروف به خطبه اشباح – که در پاسخ شخصى ایرادنمودند که گفته بود: صف لنا ربنا مثلما نراه عیانا – مى‏فرمایند:
فانظر ایها السائل فما دلک القرآن علیه من صفته فائتم به واستضى‏ء بنور هدایته وما کلفک‏الشیطان علمه مما لیس فی الکتاب علیک فرضه ولا فی سنة النبى‏صلى الله علیه وآله والائمة الهدى اثره فکل‏علمه الى الله سبحانه فان ذلک منتهى حق الله علیک؛
اى پرسش کننده که از صفات خدا سؤال کردى! درست‏بنگر آنچه را که قرآن از صفات او بیان‏مى‏کند، به آن اقتدا کن و از نور هدایتش بهره‏گیر. شیطان تو را به مشقت فراگرفتن بیش از آنچه درکتاب خدا بر تو واجب است و در سنت پیامبرصلى الله علیه وآله و ائمه هدى آمده است، نیفکند. چیزى را که ازصفات او نمى‏دانى به خدا واگذار، زیرا این منتهاى حق خداوند بر تو است.
ممکن است‏به این کلمات، استدلال بر توقیفى بودن اسما گردد و این که فرمود:آنچه پیامبر فرمود به آن راضى باش و بیش از آن را طلب نکن و غیر از آنچه در کتاب وبیان پیامبر و ائمه هدى آمده، آنچه شیطان بر تو تکلیف مى‏کند، علمش را به خداوندواگذار و در طلب آن مباش.
ممکن است گفته شود: از نوع سؤال سائل و پاسخ امام‏علیه السلام روشن مى‏گردد که این‏کلام شریف ربطى به توقیفى بودن اسما ندارد و در صدد نفى مذهب تشبیه است، زیراسید رضى قبل از نقل این خطبه مى‏گوید:
روى مسعدة بن صدقة عن الصادق جعفر بن محمدعلیهما السلام انه قال خطب امیرالمؤمنین‏علیه السلام بهذه‏الخطبة على منبر الکوفة وذلک ان رجلا اتاه فقال له یا امیرالمؤمنین صف لنا ربنا مثلما نراه عیانالنزداد له حبا وبه معرفة فغضب ونادى: الصلوة جامعة فاجتمع الناس حتى غص المسجد باهله‏فصعد المنبر وهو مغضب متغیر اللون فحمد الله واثنى علیه و صلى على النبى‏صلى الله علیه وآله ثم قال الحمدلله الذى لا یفره المنع والجمود… ؛
امیر مؤمنان این خطبه را بر منبر کوفه به این جهت ایراد نمود که شخصى از امام خواست‏خدا راآن چنان برایش توصیف کند که گویا او را با چشم مى‏بیند تا بر محبت و معرفتش افزوده گردد.امام‏علیه السلام از این سخن غضبناک شده و اعلام کرد همه حاضر شوند. مسجد پر از جمعیت‏شد وامام‏علیه السلام بر فراز منبر قرار گرفت، در حالى که غضبناک بود و رنگش متغیر، پس از ستایش خداوند ودرود بر پیامبر اسلام چنین فرمود: ستایش مخصوص خداوندى است که بخل و جمود بردارایى‏اش‏نمى‏افزاید… .
اما اگر استدلال شود – بر توقیفى بودن اسما – به بعضى از روایاتى که در کتاب‏اصول کافى تحت عنوان باب النهی عن الصفة بغیر ما وصف به نفسه تعالى آمده است ،ممکن است گفته شود: این روایات در صدد نفى مذهب تشبیه است و منصرف است‏از اسما و صفاتى که دال بر کمال است و به هیچ وجه نقص به حساب نمى‏آید.
امام صادق‏علیه السلام در پاسخ شخصى (ابن عتیک) که کتبا سؤال کرده بود مردمى درعراق خدا را به شکل و ترسیم وصف مى‏کنند، مذهب صحیح در توحید را بیان‏نمایید، چنین مرقوم فرمودند:
سالت – رحمک الله – عن التوحید وما ذهب الیه من قبلک فتعالى الله الذی لیس کمثله شى‏ءوهو السمیع البصیر تعالى عما یصفه الواصفون المشبهون الله بخلقه المفترون على الله فاعلم‏رحمک الله ان المذهب الصحیح فی التوحید ما نزل به القرآن من صفات الله جل وعز فانف عن الله‏تعالى البطلان والتشبیه فلا نفی و لا تشبیه هو الله الثابت الموجود تعالى الله عما یصفه الواصفون‏ولا تعدوا القرآن فتضلوا بعد البیان؛ (52)
– خدایت رحمت کند – از خداشناسى و عقیده مردم معاصرت سؤال کردى، برتر است آن‏خدایى که چیزى مانند او نیست و او شنوا و بیناست، برتر است از آنچه توصیف کنند و او را به‏مخلوقش تشبیه کنند و بر او تهمت زنند.بدان که – خدایت رحمت کند – روش درست‏خداشناسى‏آن است که قرآن درباره صفات خداى جل‏وعز به آن نازل شده؛ بطلان و تشبیه را از خدا برکنار ساز،نه سلب درست است و نه تشبیه. اوست‏خداى ثابت موجود، برتر است‏خدا از آنچه‏توصیف‏کنندگان گویند از قرآن تجاوز نکنید که پس از توضیح حق گمراه شوید.
تجاوز از قرآن، توصیف خداى تعالى به چیزى است که نقص شمرده شود و این‏همان چیزى است که از آن در روایات نهى شده است.
مقتضاى ادب و احتیاط
آنچه بیان گردید مقتضاى بحث و استدلال بود، اما مقتضاى ادب و احتیاط،اکتفاى به اسما و صفاتى است که در قرآن و در لسان معصومان‏علیهم السلام آمده‏است.
خواجه نصیرالدین طوسى – قدس الله نفسه القدوسى – در کتاب فصول (53) (ص 22)،که به زبان فارسى نگاشته، مى‏گوید:
«لطیفة: چون معلوم شد که بارى سبحانه یک ذات پاک است و از هیچ جهت تعددو تکثر را مجال تعرض کبریاى او نیست؛ پس نامى که بر ذات پاکش اطلاق کرده‏بى‏اعتبار غیر، لفظ «الله‏» است و دیگر نام‏هاى بزرگوار یا به حسب اعتبار اضافت‏یابه حسب ترکب اضافت و سلب، چون حى و عزیز و واسع و رحیم؛ پس بنابر این‏قضیه، هر لفظى که لایق جلال و کمال او باشد، بر وى اطلاق توان کرد، الا آن است که‏ادب نیست که هر نام که اجازت از آن حضرت صادر نشده باشد بر وى اطلاق کنند، از آن که ممکن بود که بر وجهى دیگر لایق و مناسب نیفتد، چه ظاهر حال، خود چنان‏اقتضا مى‏کند که اگر رافت و عنایت‏بى‏نهایت‏به آن انبیا و مقربان را الهام ندادى،هیچ گوینده را یاراى اجراى لفظى به ازاى حقیقت او نبودى، چون از هیچ وجه اسم‏مطابق مسمى نمى‏تواند بود.»
قاضى عضد ایجى مى‏گوید:
تسمیته تعالى بالاسماء توقیفیة ای یتوقف على الاذن فیه وذلک للاحتیاط احترازا عما یوهم‏باطلا لعظم الخطر فی ذلک؛ (54)
نامگذارى خداى تعالى توقیفى است، یعنى متوقف بر اذن در آن نام است و این براى احتیاط ودورى از چیزى است که باعث توهم باطل مى‏گردد، زیرا این امر بسیار مهمى است.
علامه طباطبائى‏رحمه الله در ذیل آیه 180 سوره اعراف، پس از بحث استدلالى در عدم‏توقیفیت اسما مى‏گوید:
هذا بالنظر الى البحث التفسیری واما البحث الفقهی فمرجعه فن الفقه، والاحتیاط فی الدین‏یقتضی الاقتصار فی التسمیة بماورد من طریق السمع واما مجرد الاجراء والاطلاق من دون‏تسمیة فالامر سهل؛
مطالبى که گفته شد از نظر بحث تفسیرى است و اما بحث فقهى جایش در فقه است و احتیاط دردین اقتضا مى‏کند اکتفا نمودن در نامگذارى به همان نام‏هایى که از طریق سمع رسیده و اما مجرداطلاق اسم بدون نامگذارى امر در آن سهل است.
و شیخ مفید (قده) مى‏گوید:
واقول: انه لا یجوز تسمیة البارئ تعالى الا بما سمى به نفسه فی کتابه او على لسان نبیه‏او سماه حججه وخلفاء نبیه وکذلک اقول فی الصفات وبهذا تطابقت الاخبار عن آل محمدعلیهم السلام ‏وهو مذهب جماعة الامامیة وکثیر من الزیدیة والبغدادیین من المعتزلة کافة وجمهور المرجئة ‏واصحاب الحدیث الا ان هؤلاء الفرق یجعلون بدل الامام الحجة فی ذلک الاجماع؛ (55)
نامگذارى او به جز به آنچه او خود را در قرآن و در لسان پیامبر و جانشینان او خوانده جایزنیست و روایات آل محمدعلیهم السلام بر این مطالب تطابق دارد و این عقیده امامیه و عده زیادى از زیدیه وتمام معتزله بغداد و جمهور مرجئه و اصحاب حدیث است، گرچه فرقه‏هاى غیر امامیه به جاى امام،اجماع را دلیل بر این مطلب قرار داده‏اند.
دوم: برهان بر یگانگى خداى تعالى
واعلم یابنی انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله، ولرایت آثار ملکه وسلطانه، ولعرفت افعاله‏وصفاته ولکنه اله واحد کما وصف نفسه.
در این برهان به واسطه بطلان شقوق سه گانه تالى، مقدم نیز باطل مى‏گردد؛ یعنى،اگر پروردگارت شریکى داشت، رسولان و فرستاده‏هاى او نیز به سوى تو مى‏آمدند،آثار ملک و قدرتش را مى‏دیدى و افعال و صفاتش را مى‏شناختى، ولى نه پیامبرانى برتو فرستاده و نه آثار ملک و قدرتش را مى‏بینى و نه افعال و صفاتى براى او مى‏شناسى؛پس او خدایى است‏یکتا، همان‏گونه که خویش را توصیف نموده است.
بیان استدلال
1. ملازمه بین مقدم و شقوق سه گانه تالى
الف) لوکان لربک شریک لاتتک رسله: در فرض تعدد آلهه، باید پیامبرانى هم باشند تاتبلیغ کنند و اگر آن شریک پیامبرى نفرستاد، یا ناشى از جهل اوست‏یا ناشى از عدم‏حکمت، زیرا فرض بر حق بودن تعدد آلهه است و بیان نکردن حق و عدم ابطال‏خلاف حق ناشى از جهل یا عدم حکمت است و فرض این‏است که شریک داراى‏صفات حسنى است و الا شریک نخواهد بود.
ب) ولرایت آثار ملکه و سلطانه: اگر خدا شریک داشت، باید آثار ملک و قدرتش رامى‏دیدیم، زیرا فرض آن‏است که آن شریک در ربوبیت و الوهیت و سایر اسماى‏حسنى مستقل است. شریکى که آثار نداشته باشد، وجود ندارد؛ یعنى از نبود معلولش‏پى به نبود علت مى‏بریم و فرض آن است که شریک وجود دارد، پس باید آثارمستقلى داشته باشد.
ج) ولعرفت افعاله و صفاته: اگر خداى تعالى شریک داشت، باید افعال و صفات آن‏شریک را مى‏دانستیم، زیرا فرض استدلال این‏است که آن شریک، شریک‏رب‏العالمین است که داراى اسماى حسنى است، لذا باید او هم اسماى حسنى داشته‏باشد.
2. بطلان تالى در هر سه ملازمه
الف) نبودن رسولانى از طرف شریک، معلوم است‏بالوجدان.
ب) آثار قدرت و سلطنت‏شریک را هم نمى‏بینیم، زیرا آنچه مشاهده مى‏کنیم نظم‏و به هم پیوستگى و ترتیب و تنظیم واحدى است که حکایت از ناظم واحد مى‏کند.
ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل ترى من فطور ثم ارجع البصر کرتین‏ینقلب الیک البصر خاسئا وهو حسیر؛ (56)
و در خلقت و آفرینش خداى رحمان هیچ بى‏نظمى و نقصانى نخواهى یافت؛ بارها نظر کن، آیاخلل و سستى در آن توانى یافت؟ باز دوباره به چشم بصیرت دقت کن تا دیده خرد زبون و خسته،نقصى نیافته، به سوى تو بازگردد و به حسن نظم الهى بینا شود.
ج) صفات و افعالى هم براى آن شریک فرضى نمى‏دانیم، زیرا تعدد ذاتى که‏داراى اسماى حسنى باشد معقول نیست، زیرا اسماى حسنى کامل‏ترین مراتب‏اوصاف کمال است ومرتبه اکمل تعدد پذیر نیست.
نظیر این استدلال در قرآن نیز آمده است:
و ما کان معه من اله اذا لذهب کل اله بما خلق ولعلا بعضهم على بعض. (57)
لو کان فیهما آلهة الاالله لفسدتا. (58) و (59)
و اسئل من ارسلنا من قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن آلهة یعبدون. (60)
سوم: صفات خداى تعالى
الف) اله واحد کما وصف نفسه: خداوندى است‏یکتا، همان‏گونه که خویش راتوصیف کرده است. «واحد» به معناى نفى نظیر و مثل است. (61)
خداى تعالى در قرآن کریم 21 مرتبه خود را به وحدانیت توصیف نموده است که‏به ذکر چند مورد اکتفا مى‏شود:
والهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم. (62)
لقد کفر الذین‏قالوا ان الله ثالث ثلاثة وما من اله الا اله واحد. (63)
ءارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار. (64)
وقال الله لا تتخذوا الهین اثنین انما هو اله واحد. (65)
فالهکم اله واحد فله اسلموا. (66)
الهنا والهکم واحد ونحن له مسلمون. (67)
ب) لایضاده فی ملکه احد: هیچ کس در ملک و مملکت او قادر به ضدیت‏با اونیست.
در خطبه 186 مى‏فرمایند:
بتشعیره المشاعر عرف ان لا مشعر له وبمضادته بین الامور عرف ان لا ضد له وبمقارنته بین‏الاشیاء عرف ان لا قرین له ضاد النور بالظلمة والوضوح بالبهمة والجمود بالبلل والحرور بالصرد؛
آفرینش حواس به وسیله او دلیل است‏براین که از آراستن به حواس پیراسته است؛ و از آفرینش‏اشیاى متضاد پى‏مى‏بریم که ضدى براى او تصور نمى‏شود و از قرار دادن تقارن بین اشیا روشن‏مى‏شود که خود قرین و همتایى ندارد. روشنى را با تاریکى و آشکارا را با نهان، خشکى را با ترى وگرمى را با سردى ضد یکدیگر قرار داد.
خداى تعالى در حیطه قدرتش ضد معاندى ندارد که بتواند از اعمال نفوذش‏جلوگیرى نماید، بلکه به طور کلى ضد وجودى هم براى او فرض نمى‏شود، زیرا باواجب الوجود بودن قابل جمع نیست.
ج) لایزول ابدا ولم یزل: هرگز از بین نخواهد رفت و همواره بوده است؛ یعنى‏«ابدى‏» و «ازلى‏» است و به عبارت دیگر «سرمدى‏» است، زیرا سرمدى بودن لازمه‏واجب الوجود بالذات است، زیرا اگر عدم در او راه داشته باشد – چه عدم سابق و چه‏عدم لاحق – واجب الوجود بالذات نخواهد بود.
د) اول قبل الاشیاء بلا اولیة وآخر بعد الاشیاء بلا نهایة: چون خداى تعالى کمال‏محض است و هیچ نقصى در او راه ندارد و محال است‏سابقه و لاحقه عدم و نیستى‏در او تصور شود، اگر براى او اولیت فرض شود، مسبوق به عدم خواهد بود و اگربرایش آخریت فرض گردد ملحوق به عدم. ه ) عظم عن ان تثبت ربوبیته باحاطة قلب او بصر: خداى تعالى نه جزء خارجى‏دارد و نه جزء تحلیلى که به واسطه آن قابل تحدید باشد.
امام‏علیه السلام در بیان استحاله احاطه و اکتناه مى‏فرمایند:
فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه ومن قرنه فقد ثناه ومن ثناه فقد جزاه ومن جزاه فقد جهله‏ومن جهله فقد اشار الیه ومن اشار الیه فقد حده ومن حده فقد عده. (68)
لا یدرکه بعد الهمم ولا یناله غوص الفطن. (69)
و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان کنه صفته. (70)
هو القادر الذى اذا ارتمت الاوهام لتدرک منقطع قدرته وحاول الفکر المبرا من خطرات‏الوساوس ان یقع علیه فی عمیقات غیوب ملکوته وتولهت القلوب الیه لتجری فی کیفیة صفاته‏وغمضت مداخل العقول فی حیث لا تبلغه الصفات لتناول علم ذاته، ردعها وهی تجوب مهاوی‏سدف الغیوب متخلصة الیه – سبحانه – فرجعت اذ جبهت معترفة بانه لا ینال بجور الاعتساف کنه‏معرفته ولا تخطر ببال اولى الرویات خاطرة من تقدیر جلال عزته. (71)
لا یدرک بوهم ولا یقدر بفهم ولا یشغله سائل ولا ینقصه نائل ولا ینظر بعین ولا یحد باین‏ولایوصف بالازواج ولا یخلق بعلاج ولا یدرک بالحواس ولا یقاس بالناس الذی کلم موسى‏تکلیما واراه من آیاته عظیما بلا جوارح ولا ادوات ولا نطق ولا لهوات بل ان کنت صادقا ایهاالمتکلف لوصف ربک فصف جبریل ومیکائیل وجنود الملائکة المقربین فی حجرات القدس‏مرجحنین متولهة عقولهم ان یحدوا احسن الخالقین فانما یدرک بالصفات ذوو الهیئات والادوات‏ومن ینقضی اذا بلغ امد حده بالفناء فلا اله الا هو اضاء بنوره کل ظلام واظلم بظلمته کل نور. (72)
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى
فاذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغی
امام‏علیه السلام مى‏فرمایند:
حال که اوصاف خداى تعالى را دانستى، در عمل بکوش آن‏چنان که سزاوار مانند تویى درکوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت و فزونى عجز و نیاز شدید به پروردگار است؛ در راه طاعتش‏کوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و از غضب او بیمناک.
شناخت‏خدا باعث مى‏شود انسان در درگاه او خاشع و خاضع و متضرع باشد. (73)
شناخت‏خدا باعث مى‏شود انسان همیشه او را ناظر بر اعمال و رفتار خود بداند:
لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار وهو اللطیف الخبیر؛ (74)
او را هیچ چشمى درک ننماید، در حالى که او همه دیدگان را مشاهده مى‏کند و او لطیف ونامرئى و به همه چیز آگاه است.
اولیاى خدا چون او را حاضر و ناظر مى‏دانند، از توجه به غیر او نیز استغفارمى‏نمایند، گرچه با این کار گناهى مرتکب نشده‏اند.
از پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله روایت‏شده که فرمودند:
انه لیغان على قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة؛ (75)
بر قلبم کدورتى وارد مى‏شود که هر روز هفتاد مرتبه از خداوند طلب آمرزش مى‏کنم.
امام صادق‏علیه السلام مى‏فرمایند:
کان رسول الله‏صلى الله علیه وآله لا یقوم من مجلس وان خف حتى یستغفر الله خمسا و عشرین مرة؛ (76)
پیامبرصلى الله علیه وآله پس از برخاستن از هر مجلس، بیست و پنج مرتبه استغفار مى‏نمود.
شناخت‏خداى تعالى، حمد و سپاس و شکر نعمت‏هاى او را در پى دارد:
فآلائک جمة ضعف لسانی عن احصائها ونعمائک کثیرة قصر فهمی عن ادراکها فضلا عن‏استقصائها فکیف لی بتحصیل الشکر وشکری ایاک یفتقر الى شکر فکلما قلت لک الحمد وجب‏علی لذلک ان اقول لک الحمد؛ (77)
خداوندا! الطاف تو زیاد است که زبان از شمارش آن عاجز است، و نعمت‏هایت‏بسیار است‏به طورى که فهم من از درک آن عاجز است، تا چه رسد به این که بتوانم آن را شمارش نمایم؛پس چگونه مى‏توانم شکرگزار عمت‏هایت‏باشم، در حالى که هر شکرگزارى‏ام احتیاج به‏شکرى دیگر دارد و هر گاه حمد تو را گویم، به شکرانه هر حمدى بر من لازم است که حمد وسپاس دیگرى بگویم.
در خطبه اول نهج البلاغة مى‏فرمایند:
الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون ولا یحصی نعمائه العادون ولا یؤدی حقه المجتهدون؛
ستایش مخصوص خداوندى است که ستایشگران از مدحش عاجزند و حسابگران زبردست‏نعمت‏هایش را احصا نتوانند کرد و کوشش‏کنندگان هر چند خویش را خسته کنند حقش را ادانتوانند نمود.
شناخت‏خدا و قدرت مطلقه او و احاطه او بر عالم موجب مى‏گردد انسان از تمردو سرپیچى از دستورها و فرمان‏هاى او خوددارى نماید.
شناخت‏خدا، غیر او را در نظر کوچک مى‏نماید:
عظم الخالق فی عینک یصغر المخلوق فی عینک. (78)
با این آگاهى است که اولیاى خدا در مقابل زورمندان ستمگر با قامتى استوار قرارگرفته و از حق دفاع مى‏کنند، گرچه از نظر ظاهرى عده و عده آنها اندک باشد.
شناخت‏خدا و عدل و حکمت او، به انسان امید به زندگى و تلاش براى کسب‏فضایل مى‏دهد.
خلاصه کلام این که شناخت‏خداى تعالى، حقیقت عبودیت و بندگى خدا را دنبال‏خواهد داشت و حقیقت عبودیت‏سه چیز است:
ان لایرى العبد فیما خوله الله تعالى ملکا ولایدبر العبد لنفسه تدبیرا وجملة اشتغاله‏فیما امره‏تعالى ونهاه عنه؛ (79)
این که بنده در آنچه خدا به او سپرده خود را مالک نبیند و خودش را مدبر امر خود نداند و تمام‏فکرش این باشد که اوامر و نواهى خدا را مراعات نماید.

شرحی بر نامه امام علی (ع) به امام حسن مجتبی (ع)
عبد المجید زهادت منبع: تعلیم و تربیت در نهج البلاغه؛ عبد المجید زهادت
________________________________________
1. مشخصات نامه 31 نهج البلاغه
الف) مصادر نامه
ب) شروحى که بر نامه 31 نوشته شده
ج) مخاطب نامه کیست؟
2. شرح نامه
الف) زمینه تربیت (5)
ب) تاثیر جلب اعتماد در تربیت
ج) استفاده از تجارب دیگران در امر تربیت: گذشته، چراغ راه آینده
1) فایده و اهمیت علم تاریخ و سرگذشت پیشینیان
2) بررسى اخبار گذشتگان
3) تحلیل و بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان
4) پند گرفتن از سرگذشت پیشینیان
د) تاثیر توجه به مبدا – تعالى – در تربیت
1) شناخت‏خداى تعالى
یکم: توقیفى بودن اسما
فرق بین اسم و صفت
قرآن و توقیفى بودن اسما
توقیفى بودن اسما در روایات
مقتضاى ادب و احتیاط
دوم: برهان بر یگانگى خداى تعالى
سوم: صفات خداى تعالى
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى
2) دعا و درخواست از خداى تعالى
یکم: اخلاص در دعا و انقطاع از غیر خداى تعالى
دوم: حسن ظن و رجاء به اجابت و رغبت‏به دعا و نهى از قنوط
الف) خداوند متعال امر به دعا کرده و اجابت را هم تضمین نموده
ب) راه توبه باز و قنوط از رحمت‏خدا حرام است
ج) نباید از تاخیر در اجابت دعا مایوس شد
سوم: در دعا چه چیزى را باید درخواست کرد؟
تاثیر توجه به معاد در تربیت
آیین زندگى
سفارشاتى درباره خودسازى و تهذیب نفس
تفکر، رکن اصلى شناخت
شناخت و معرفت دینى
تلاش در زندگى
احتیاط
پرهیز از صفات ناپسند
یک: هوا پرستى
دو: عجب و خودبینى
سه: آفات زبان
چهار: طعام حرام
آداب کسب و تجارت
پی نوشت ها:
________________________________________
1. مشخصات نامه 31 نهج البلاغه
الف) مصادر نامه
این وصیت از مشهورترین وصایاى امیرالمؤمنین‏علیه السلام است که عده‏اى از علماى‏بزرگ قبل از سید رضى‏رحمه الله نیز آن را نقل نموده‏اند؛ از جمله:
1) محمد بن یعقوب کلینى (متوفاى 328 ق.) در کتاب الرسائل.
2) ابوحامد حسن بن عبدالله عسکرى از اساتید مرحوم صدوق در کتاب الزواجروالمواعظ.
3) احمد بن عبد ربه مالکى (متوفاى 328 ق.) در کتاب عقد الفرید قسمتى از آن رادر دو مورد تحت دو عنوان در باب «مواعظ الآباء للابناء» آورده:
یکم: در جزء سوم صفحه 155 تحت عنوان «وکتب على بن ابى‏طالب الى‏ولده الحسن‏»
دوم: در ص 156 تحت عنوان «وکتب الى ولده محمد بن حنفیه.»
4) شیخ صدوق (متوفاى 381 ق.) قسمتى از آن را در دو مورد در کتاب‏من لایحضره الفقیه آورده: در جزء سوم، ص 362 و در جزء چهارم، ص‏275.
5) ابن شعبه حرانى، از علماى قرن چهارم، این وصیت را در کتاب تحف العقول‏عن آل الرسول، ص 68، تحت عنوان «کتابه الى ابنه الحسن‏علیهما السلام‏» نقل نموده است. (1)
ب) شروحى که بر نامه 31 نوشته شده
در کتاب به سوى مدینه فاضله که شرحى است‏بر نامه 31، اسامى شروحى که براین وصیت‏نامه نگاشته شده به این شرح آمده است:
1) الاخلاق النفیسة فی شرح خطبة الوصیة.
2) منشور الادب الالهی نوشته مولا محمد صالح، فرزند حاج محمد باقر روغنى‏قزوینى، معاصر شیخ حر عاملى.
3) نظم وصیة امیرالمؤمنین لولده الحسن نوشته ضیائى مرندى، که وصیت‏نامه امام‏را به صورت اشعار فارسى درآورده است.
4) هدیة الامم ومجلة الآداب والحکم نوشته حاج محمد صادق، معروف به‏غازى تبریزى.
5) علی والاسس التربویة فی شرح الوصیة نوشته سید حسن قبانچى نجفى.
6) خورشید روشن اثر نویسنده معاصر، آقاى محمد على انصارى قمى، که به نثر ونظم فارسى نگاشته شده است.
7) الدر البهیة فی ترجمة الوصیة.
8) به نقل از عبدالزهراء خطیب، یکى از مشایخ سید بحرالعلوم، مرحوم‏سیدحسین بن ابراهیم قزوینى (متوفاى 1028) این وصیت را به نظم فارسى‏درآورده‏است.
ج) مخاطب نامه کیست؟
سید رضى‏رحمه الله مى‏نویسد:
و من وصیة له‏علیه السلام للحسن بن علی‏علیهما السلام کتبها الیه بحاضرین منصرفا من صفین؛
از وصایاى آن حضرت‏علیه السلام است که پس از مراجعت از صفین در محلى به نام حاضرین به‏فرزندشان حسن بن على‏علیهما السلام نوشته‏اند.
اشکال: در این وصیت نامه کلماتى به کار رفته که با مقام عصمت امام حسن‏علیه السلام‏سازگار نیست مانند: «عبد الدنیا» و «تاجر الغرور»؛ و حتى عباراتى است که با مقام‏عصمت امیرالمؤمنین‏علیه السلام نیز سازگارى ندارد، مانند این عبارت:
ای بنى انی لما رایتنی قد بلغت‏سنا ورایتنی ازداد وهنا بادرت بوصیتی الیک واوردت‏خصالا منها قبل ان یعجل بی اجلی دون ان افضى الیک بما فی نفسی او ان انقص فی رایی کمانقصت فی جسمی او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوى وفتن الدنیا فتکون کالصعب النفور.
ابن ابى الحدید در شرح این فراز از وصیت مى‏گوید:
قوله‏علیه السلام: «او ان انقص رایی‏» هذا یدل على بطلان قول من قال: انه لا یجوز ان ینقص فی رایه‏وان الامام معصوم عن امثال ذلک، وکذلک قوله للحسن: «او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوى‏وفتن الدنیا» یدل على ان الامام لا یجب ان یعصم عن غلبات الهوى ولا عن فتن الدنیا. (2)
و با وجود این اشکالات، اصل وصیت‏نامه یا بعضى از فقرات آن مورد تامل‏خواهد بود.
در پاسخ ازقسمت اول اشکال، بعضى جواب داده‏اند: این وصیت‏خطاب به‏محمد بن حنفیه نوشته شده‏است، همان‏گونه که شارح بحرانى مى‏گوید:
روى جعفر بن بابویه القمی‏رحمه الله ان هذه الوصیة کتبهاعلیه السلام الى ابنه محمد بن حنفیه‏رضى الله عنه. (3)
لکن این پاسخ بر فرض تمامیت، قسمت دوم اشکال را جواب نمى‏دهد، لذا بایددر پى جوابى باشیم که به تمام اشکال پاسخگو باشد.
پاسخ صحیح و جامع، این است که این وصیت‏یک سفارش و دستورالعمل‏کلى است و امام‏علیه السلام به عنوان یک پدر خطاب به امام حسن‏علیه السلام به عنوان یک فرزندسفارشاتى را بیان کرده‏اند؛ لذا مى‏فرمایند: من الوالد الفان و نمى‏فرمایند من‏علی بن ابی‏طالب و مخاطب گرچه امام حسن‏علیه السلام است، لکن حضرت‏علیه السلام خطاب به‏امام حسن‏علیه السلام به عنوان فرزند الى المولود، یعنى نمونه‏اى از فرزندان نه خصوص‏فرزند خودشان وصیت را نگاشته‏اند.
با این پاسخ، توهم شارح معتزلى نیز دفع مى‏شود (4) و همان طور که از عبارات این‏وصیت فهمیده مى‏شود، رابطه پدر و فرزند است نه رابطه امام و جانشین امام.
2. شرح نامه
الف) زمینه تربیت (5)
وانما قلب الحدث کالارض الخالیة ما القی فیها من شی‏ء قبلته فبادرتک بالادب قبل ان یقسوقلبک ویشتغل لبک … واجمعت علیه من ادبک قبل ان یکون ذلک وانت مقبل العمر ومقتبل الدهر ذونیة سلیمة ونفس صافیة؛
قلب جوان همچون زمین خالى است که هر بذرى در آن پاشیده شود مى‏پذیرد؛ پیش از آن که‏قلبت‏سخت‏شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد، به تعلیم و تربیت تو مبادرت نمودم، همت‏خود را بر تربیت تو گذاشتم، زیرا عمر تو روبه پیش است و روزگارت روبه جلو، داراى نیتى سالم وروحى با صفا هستى.
امام‏علیه السلام مى‏فرمایند: در سن پیرى با کوله‏بارى از تجارب و آگاهى‏ها، اقدام به‏وصیت نمودم براى تو قبل از آن که هوا و هوس و فتنه‏هاى دنیا بر تو هجوم آورد وهمچون مرکب سرکشى گردى، زیرا قلب جوان مانند زمین خالى و مستعد براى‏پرورش هر بذرى است. من قبل از آن که این زمین مستعد در راه‏هاى غلط و کارهاى‏بیهوده به کار گرفته شود، باید استعدادها و توانایى‏هایش را در مسیر سعادت وخوشبختى شکوفا سازم.
در مباحث گذشته در بحث فطرت گفتیم: انسان ذاتا گرایش به توحید وخداشناسى دارد، اما در عین حال فرق انسان با فرشته در این است که انسان مختاراست و مى‏تواند انتخاب کند:
انا هدیناه السبیل اما شاکرا واما کفورا؛ (6)
ما به حقیقت راه حق و باطل را به انسان نمودیم، خواه هدایت پذیرد و شکر نعمت گوید یاکفران نماید.
همان گونه که در زمین خالى اگر بذرى افشانده شود، آن را پرورش داده و به ثمرمى‏رساند، قلب جوان نیز چنین است؛ یعنى خالى از هرگونه ملکه‏اى اعم از ملکات‏فاضله یا رذیله. اگر ملکات فاضله و عقاید صحیحه در آن جاى گرفت، پرورش یافته‏و ثمر خواهد داد و دیگر جایى براى صفات رذیله و عقاید باطل نمى‏ماند. در قلبى هم‏که زنگار گرفت و از رذایل اخلاقى و افکار باطل پر شد، جایى براى فضایل اخلاقى‏و اعتقادات صحیح نمى‏ماند، مگر این که ابتدا آن زنگار را پاک نموده، قلب راجلا دهند.
امام سجادعلیه السلام در دعا مى‏فرمایند:
الهی الیک اشکو قلبا قاسیا مع الوسواس متقلبا وبالرین والطبع متلبسا؛ (7)
بارالها! به درگاهت‏شکایت مى‏کنم از دل سنگى که با وسوسه بى‏ثبات شده و به زنگار و تیرگى‏آلوده گشته.
پذیرش پند و اندرز و نصیحت در جوان بیشتر است، زیرا صفا و پاکى قلب اوبیش از افراد کهنسال است که با ارتکاب معاصى قساوت قلب پیدا کرده‏اند. گاهى‏قساوت قلب به حدى مى‏رسد که از سنگ سخت‏تر مى‏گردد و به کلى از پذیرش حق‏سرباز مى‏زند:
ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجارة او اشد قسوة وان من الحجارة لما یتفجر منه‏الانهار و ان منها لما یشقق فیخرج منه الماء وان منها لما یهبط من خشیة الله وما الله بغافل‏عما تعملون؛ (8)
پس با این همه، سخت دل شدید، دل‏هاتان چون سنگ یا سخت‏تر از آن شد، چه آن که پاره‏اى ازسنگ‏هاست که نهرهاى آب از آن بجوشد و برخى دیگر از سنگ‏ها بشکافد و آب از آن بیرون آید وپاره‏اى دیگر از ترس خدا فرود آیند، و اى سنگدلان بترسید که خدا غافل از کردار شما نیست. قلب انسان همچون ظرفى است که اگر چیز آلوده در آن ریخته شود، سپس‏چیزهاى پاک را هم در آن بریزند آلوده مى‏گردد؛ لذا باید اول آن را پاک نموده وجلا دهند، و بهتر است از اول از ریختن مواد آلوده در آن خوددارى شود و با چیزهاى‏پاک آن را پر نمود تا جایى براى ناپاکى‏ها در آن نماند.
امام صادق‏علیه السلام مى‏فرمایند:
بادروا احداثکم بالحدیث قبل ان تسبقکم الیهم المرجئة؛ (9)
قبل از آن که مرجئه به سراغ فرزندانتان بیایند، به آنها احادیث اهل بیت را یاد دهید.
از امیرالمؤمنین‏علیه السلام روایت‏شده که فرمودند:
علموا صبیانکم من علمنا ماینفعهم الله به لا تغلب علیهم المرجئة؛ (10)
به فرزندانتان آن مقدار از علوم ما که براى آنها نافع است و جلو هجوم مرجئه را مى‏گیردآموزش دهید.
قبل از هجوم عقاید باطل و رسوخ صفات و ملکات رذیله، باید ظرف قلب را باعقاید حقه و صفات حمیده پر نمود و از روایت امیرالمؤمنین‏علیه السلام فهمیده مى‏شود که‏لازم نیست – بلکه ممکن نیست – تمام دقایق و نکات اعتقادى را به کودک یاد دهید،بلکه آن حدى که براى او نافع است و باعث جلوگیرى از رسوخ عقاید باطل مى‏گرددبه او آموزش دهید.
دانشى که انسان در کودکى و سنین جوانى بیاموزد، رسوخ بیشترى در قلب وذهن او دارد.
امام هفتم، حضرت موسى بن جعفرعلیهما السلام مى‏فرمایند:
قال رسول الله‏صلى الله علیه وآله: من تعلم فی شبابه کان بمنزلة الرسم فی الحجر ومن تعلم وهو کبیر کان‏بمنزلة الکتاب على وجه الماء؛ (11)
پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: کسى که در کودکى و سنین جوانى چیزى را یاد بگیرد، مانند نوشته روى‏سنگ، دانش او ثابت و راسخ مى‏ماند، و کسى که در سن پیرى چیزى را یاد گیرد، دانش او مانند نوشته‏روى آب ثباتى ندارد.
و نیز امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:
العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر؛ (12)
یادگرفتن در کودکى مانند نقش روى سنگ ثابت و راسخ مى‏ماند.
ب) تاثیر جلب اعتماد در تربیت
از عبارت‏هایى در این نامه شریف استفاده مى‏شود که موفقیت در امر تربیت‏متوقف است‏بر جلب اعتماد و تحبیب و اظهار خیرخواهى و برانگیختن احساسات‏و عواطف شخصى که تحت تربیت و پرورش قرار مى‏گیرد.
در قسمت اول وصیت‏نامه چنین مى‏فرمایند:
من الوالد الفان المقر للزمان المدبر العمر المستسلم للدنیا الساکن مساکن الموتى و الظاعن‏عنها غدا الى المولود المؤمل ما لایدرک السالک سبیل من قد هلک غرض الاسقام و رهینة الایام ورمیة المصائب وعبد الدنیا وتاجر الغرور وغریم المنایا واسیر الموت وحلیف الهموم وقرین‏الاحزان ونصب الآفات وصریع الشهوات وخلیفة الاموات؛
از پدرى فانى معترف به سختگیرى زمان که آفتاب عمرش رو به غروب است و خواه ناخواه‏تسلیم گذشت دنیاست، همو که در منزلگاه پیشینیان سکنا گرفته و فردا از آن کوچ خواهد کرد، به‏فرزندى آرزومند، آرزومند چیزى که هرگز به دست نمى‏آید در راهى گام برمى‏دارد که دیگران در آن‏گام نهادند و هلاک شدند، به کسى که هدف بیمارى‏هاست. گروگان روزگار و در تیررس مصائب وبنده دنیا و بازرگان غرور و بدهکار و اسیر مرگ، هم‏پیمان اندوه‏ها و قرین غمها، آماج آفات و بلاها ومغلوب شهوات و جانشین مردگان است.
معمولا عواطف و احساسات بین احبا و اقرباء هنگام جدایى و فراق، مخصوصافراق دایمى و مرگ بروز و ظهور بیشترى دارد و به این جهت است که وصیت‏نامه- قبل از طرح هر گونه سفارشى – با این عبارت شروع مى‏شود:
من الوالد الفان این وصیت از پدرى است که قریب شصت‏سال از عمر او گذشته وروبه مرگ و زوال است، مرگ هم مختص او نیست، بلکه دیگران هم که قبل از اوبودند تسلیم مرگ شدند. بعد به این نکته تذکر مى‏دهند که فرزندم تو هم در دنیاى‏بى‏وفا و فریب کار ماندنى نیستى و در زندگى چند روزه دنیا با داشتن آرزوهاى زیاد بامصائب و مشکلاتى دست‏به گریبان هستى.
دومین قسمت وصیت‏نامه نیز در صدد مقدمه چینى و فراهم نمودن آمادگى ذهنى‏براى پذیرش نصایح از راه تحریک عواطف و اظهار خیرخواهى و محبت و دلبستگى‏است:
اما بعد فان فیما تبینت من ادبار الدنیا عنی وجموح الدهر علی واقبال الآخرة الی مایزعنی‏عن ذکر من سوای والاهتمام بما ورائی غیر انی حیث تفرد بی دون هموم الناس هم نفسی فصدفنی،رایی وصرفنی عن هوای وصرح لی محض امری فافضى بی الى جد لایکون فیه لعب وصدق‏لایشوبه کذب ووجدتک بعضی بل وجدتک کلی حتى کان شیئا لو اصابک اصابنی وکان الموت‏لو اتاک اتانی فعنانی من امرک ما یعنینی من امر نفسی فکتبت الیک کتابی مستظهرا به ان بقیت لک‏او فنیت؛
اما بعد، آگاهى من از پشت کردن دنیا و چیرگى روزگار و روى آوردن آخرت به سویم مرا از یادغیر خودم باز داشته و تمام همتم را به سوى آخرت جلب کرده است. و از آن جا که به خویشتن‏مشغولم، از غیر خودم روى برتافته‏ام؛ این وضع، هوا و هوسم را کنار زده و نظر خالص و نهایى رابراى من آشکار ساخته، لذا مرا به مرحله‏اى رسانده که سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد وبه راستى وصداقتى کشانده که در آن دروغ نیست؛ و چون تو را جزئى از خود بلکه همه خودم یافتم‏آن‏چنان‏که اگر ناراحتى به تو رسد به من رسیده و اگر مرگ دامنت را بگیرد، گویا دامن مرا گرفته به این‏جهت، اهتمام کار تو را اهتمام کار خودم یافتم، لذا این نامه را براى تو نوشتم تا تکیه‏گاه تو باشد،خواه من زنده باشم یا نباشم.
در این قسمت امام‏علیه السلام مى‏فرمایند: براى من روشن شده که به سنى رسیده‏ام که‏دیگر باید تنها به فکر خود باشم و هم و غم خود را متوجه آخرت خود نمایم، لکن به‏این علت که تو فرزند من، یعنى جگر گوشه من، بلکه وجودت وجود من است، لذاهر مصیبتى بر تو وارد شود گویا بر من وارد شده؛ این وصیت را براى تو مى‏نویسم‏درحالى که بنا نداشتم به غیر از خودم اشتغالى داشته باشم، ولى چون تو را از خودم‏جدا نمى‏بینم، بلکه تو را عین خودم مى‏دانم به نصیحت تو مشغول شدم و این وصیت‏را براى تو نوشتم تا در حیات و ممات من کمکى براى تو باشد. در بخش دیگر براى اظهار محبت و ابراز خیر خواهى و برانگیختن عواطف‏مى‏فرمایند:
ای بنی انی لما رایتنی قد بلغت‏سنا ورایتنی ازداد وهنا بادرت بوصیتی الیک واوردت‏خصالا منها قبل ان یعجل بی اجلی دون ان افضی بی بما فی نفسی او انقص فی رایی کما نقصت فی‏جسمی او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوى وفتن الدنیا فتکون کالصعب النفور؛
پسرم! هنگامى که یافتم به سن پیرى رسیده‏ام و دیدم قوایم به سستى مى‏گراید، به این وصیت‏مبادرت ورزیدم؛ و فرازهائى از آن را به تو گفتم، مبادا اجلم فرا رسد در حالى که آنچه در درون‏داشته‏ام بیان نکرده باشم، پیش از آن که در رایم نقصان ایجاد شود. همچنان که در جسمم پیش آمده یاپیش از آن که هوا و هوس و فتنه‏هاى دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبى سرکش گردى.
کلمه بنی سیزده مرتبه در این وصیت‏به کار رفته:
1. فانی اوصیک بتقوى الله – ای بنی – ولزوم امره؛
2. ای بنی انی لما رایتنی…؛
3. ای بنی انی وان لم اکن قد عمرت عمر من کان قبلی…؛
4. واعلم یا بنی ان احب ما انت آخذ به الی من وصیتی تقوى الله…؛
5. فتفهم یا بنی وصیتی؛
6 . واعلم یا بنی ان احدا لم ینبی‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله؛
7. واعلم یا بنى انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله ولرایت آثار ملکه وسلطانه؛
8 . یا بنى انى قد انباتک عن الدنیا و حالها؛
9. یا بنی اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک؛
10. واعلم یا بنى انک انما خلقت للآخرة لا للدنیا؛
11. یا بنى اکثر من ذکر الموت؛
12. واعلم یا بنی ان من کانت مطیته اللیل والنهار فانه یسار به وان کان واقفا؛
13. واعلم یا بنی ان الرزق رزقان.
کلمه بنی مصغر ابن است که به یاى متکلم اضافه شده و از آن مهربانى و دلسوزى‏و دلبستگى فهمیده مى‏شود.
راغب مى‏گوید:
«وابن اصله بنو لقولهم الجمع ابناء فی التصغیر بنی … وسمی بذلک بناء للاب فان الاب هوالذی بناه وجعله الله بناء فی ایجاده ویقال لکل ما یحصل من جهة شی‏ء او من تربیته او بتفقده اوکثرة خدمته له او قیامه بامره هو ابنه نحو فلان ابن حرب وابن سبیل للمسافر وابن اللیل وابن العلم… وفلان ابن بطنه وابن فرجه اذا کان همه مصروفا الیهما وابن یومه اذا لم یتفکر فی غده؛
«ابن‏» اصلش «بنو» است که جمعش «ابناء» و تصغیرش «بنی‏» مى‏باشد… نامیدن فرزند به «ابن‏»از این جهت است که پدرش او را ساخته و خداوند پدر را براى فرزند در حکم بنا و سازنده‏قرار داده است و به هر که تحت تربیت و سرپرستى و خدمت زیاد و اقدام براى کارهایش و مراقبت‏قرار گیرد فرزند گفته مى‏شود، مثل ابن حرب؛ یعنى فرزند جنگ که در جنگ پرورش یافته(یا جنگجو پرورش یافته)؛ فرزند راه؛ یعنى کسى که در سفر کسب تجربه کرده یا زاده دانش و علم،کسى که با علم و دانش‏اندوزى رشد کرده‏است… . ابن بطن، کسى است که همت او شکمش مى‏باشدهمچنین ابن فرج، کسى که همتش فرجش است و ابن یوم، کسى است که تنها به فکر امروز است و به‏فردا کار ندارد.
در قرآن کریم نیز این کلمه در چند مورد براى ابراز مهربانى و ملاطفت و دلسوزى‏به کار گرفته شده:
یا بنی ارکب معنا ولا تکن من الکافرین؛ (13)
پسرم! تو هم بدین کشتى درآى که نجات یابى و با کافران مباش که هلاک خواهى شد.
قال یا بنی لاتقصص رؤیاک على اخوتک فیکیدوا لک کیدا؛ (14)
پسرم! زنهار خواب خود را بر برادرانت‏حکایت مکن که بر تو حسد و مکرخواهند برد.
واذ قال لقمان لابنه وهو یعظه یا بنی لا تشرک بالله؛ (15)
[اى رسول ما!] یاد آر زمانى که لقمان در مقام پند و اندرز به فرزندش گفت: هرگز شرک‏به خدا نیاور.
یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او فی السماوات او فی الارض‏یات بها الله؛ (16)
پسرم! بدان که خدا اعمال بد و خوب خلق را اگر چه به مقدار خردلى در میان سنگى یا درآسمان‏ها یا زمین پنهان باشد، همه را در محاسبه مى‏آورد.
یا بنی اقم الصلوة وامر بالمعروف وانه عن المنکر؛ (17)
پسرم! نماز بپا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن.
یا بنی انی ارى فی المنام انی اذبحک فانظر ماذا ترى؛ (18)
پسرم! من در خواب دیدم که تو را قربانى مى‏کنم؛ در این واقعه تو را چه نظرى است؟
دو نکته دیگر از این بخش از وصیت‏نامه امام‏علیه السلام به فرزندشان استفاده مى‏شود:
اول این که پیرى و گذشت عمر علاوه بر این که باعث ضعف قواى جسم مى‏شودموجب تضعیف ذهن و قوه تفکر نیز مى‏گردد. (19)
قرآن کریم مى‏فرماید:
ومن نعمره ننکسه فی الخلق افلا یعقلون؛ (20)
ما هر کس را عمر دراز دادیم، به هنگام پیرى در خلقتش بکاستیم؛ آیا در این کار تعقل نمى‏کنند؟
نکته دوم در مورد قابلیت قابل است که اگر قلب انسان زنگار گرفت، دیگرظرفیت پذیرش حقایق را از دست مى‏دهد. (21)
چهارمین بخش از این وصیت‏شریف که در آن اظهار محبت و جلب اعتماد وابراز خیرخواهى شده:
فاستخلصت لک من کل امر نخیله و توخیت لک جمیله وصرفت عنک مجهوله ورایت‏حیث‏عنانى من امرک ما یعنى الوالد الشفیق واجمعت علیه من ادبک ان یکون ذلک … ثم اشفقت ان‏یلتبس علیک ما اختلف الناس فیه من اهوائهم وآرائهم مثل الذی‏التبس علیهم فکان احکام ذلک‏على ما کرهت من تنبیهک له احب الی من اسلامک الى امر لا آمن علیک به الهلکة ورجوت ان‏یوفقک الله فیه لرشدک وان یهدیک لقصدک فعهدت الیک وصیتی هذه؛
از میان تجارب گذشتگان قسمت‏هاى مهم را برایت‏خلاصه کردم و از بین همه آنها زیبایش رابرایت انتخاب کردم و مجهولات آن را از تو دور داشتم، و لذا همان گونه که یک پدر مهربان بهترین‏نیکى‏ها را براى فرزندش مى‏خواهد، من نیز صلاح دیدم که تو را این گونه تربیت کنم و همت‏خود رابر آن گماشتم، آن گاه از آن ترسیدم که آنچه بر مردم در اثر پیروى هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه‏شده، بر تو نیز مشتبه گردد. به همین دلیل، روشن ساختن این قسمت اگر چه چندان خوشایند تونباشد، پیش من محبوب‏تر از آن است که تو را تسلیم امرى سازم که از هلاکت تو ایمن نباشم.و امید دارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاحت توفیق دهد و به مقصودت رهبرى کند؛ اینک این‏وصیتم را براى تو مى‏فرستم.
از این بخش از سخنان على‏علیه السلام در وصیت‏به فرزند گرامى‏اش امام حسن‏علیه السلام به‏وضوح درمى‏یابیم که مسؤولیت پدر فقط در تامین خوراک و پوشاک و مسکن فرزندنیست، بلکه یک پدر وظیفه شناس و متعهد بیش از هر چیز به مساله آموزش وپرورش فرزند خویش توجه دارد و نسبت‏به آن احساس مسؤولیت مى‏نماید وتربیت صحیح فرزند خود را سرلوحه برنامه‏هاى زندگى خویش قرار مى‏دهد. خطرهجوم عقاید و افکار باطل و فرهنگ‏هاى منحط بیش از هر چیز دیگر مورد توجه یک‏پدر دلسوز مى‏باشد.
نکته دیگر در این قسمت از دعاى حضرت است‏براى فرزند دلبندش که علاوه برتحبیب و ابراز علاقه، دستورى است‏براى پدران نسبت‏به فرزندانشان؛ در روایات‏نیز ترغیب شده به دعاى پدر براى فرزند. (22)
پنجمین قسمت از این وصیت‏شریف که در آ ن ابراز خیرخواهى و اظهار محبت‏و دلسوزى شده:
فانی لم آلک نصیحة وانک لن تبلغ فی النظر لنفسک وان اجتهدت مبلغ نظری لک؛
من از هیچ اندرزى در باره‏ات کوتاهى نکردم و تو هر قدر هم کوشش کنى و صلاح خویش رابخواهى در نظر بگیرى، مصالح خود را به آن اندازه که من درباره تو تشخیص داده‏ام تشخیص‏نخواهى داد.
این قسمت از وصیت نامه امام به فرزند دلبندش در نهایت صراحت، خیرخواهى‏و دلسوزى را نسبت‏به او ابراز مى‏نماید.
علاوه بر این مطلب که مورد بحث‏بود، مطلب دیگرى نیز از این عبارت فهمیده‏مى‏شود که عبارت است از این که پدر به دلیل تجربه و چشیدن سرد و گرم روزگار،دید وسیع‏ترى از فرزند نسبت‏به مصالح و مفاسد او دارد، کما این که این مطلب را ازکلام دیگرى از امیرالمؤمنین‏علیه السلام نیز مى‏توان استفاده نمود:
رای الشیخ احب الی من جلد الغلام (وروی: من مشهد الغلام)؛ (23)
راى و تدبیر پیر نزد من بهتر است از استقامت جوان در میدان جنگ، و در روایت دیگرى‏آمده است: از جنگجویى جوان.
ج) استفاده از تجارب دیگران در امر تربیت: گذشته، چراغ راه آینده
واعرض علیه اخبار الماضین وذکره بما اصاب من کان قبلک من الاولین و سر فی دیارهم‏وآثارهم فانظر فیما فعلوا وعما انتقلوا واین حلوا ونزلوا! فانک تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة وحلوادیار الغربة وکانک عن قلیل قد صرت کاحدهم فاصلح مثواک… فبادرتک بالادب قبل ان یقسو قلبک‏ویشتغل لبک لتستقبل بجد رایک من الامر ما قد کفاک اهل التجارب بغیته وتجربته فتکون قد کفیت‏مؤنة الطلب وعوفیت من علاج التجربة فاتاک من ذلک ما قد کنا ناتیه واستبان لک ما ربما اظلم‏علینا منه.
ای بنی انی وان لم اکن عمرت عمر من کان قبلی فقد نظرت فی اعمالهم وفکرت فی اخبارهم‏وسرت فی آثارهم حتى عدت کاحدهم بل کانی بما انتهى الی من امورهم قد عمرت مع اولهم الى‏آخرهم فعرفت صفو ذلک من کدره ونفعه من ضرره فاستخلصت لک من کل امر نخیله وتوخیت لک‏جمیله وصرفت عنک مجهوله.
استدل على مالم یکن بما قدکان فان الامور اشباه.
العقل حفظ التجارب وخیر ماجربت ما وعظک؛
اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه نما و آنچه را که به پیشینیان رسیده یاد آورش نما، در دیار وآثار مخروبه آنها گردش کن و درست‏بنگر آنها چه کرده‏اند، ببین از کجا منتقل شده‏اند و در کجافرود آمده‏اند. خواهى دید از میان دوستان منتقل شده و به دیار غربت‏بار انداخته‏اند. گویاطولى نکشد که تو هم یکى از آنها خواهى بود؛ پس منزلگاه آینده خودت را اصلاح کن. در تعلیم وادب تو پیش از آن که قلبت‏سخت‏شود و عقل و فکرت به امور دیگر مشغول گردد مبادرت ورزیدم،تا با تصمیم جدى به استقبال امورى بشتابى که اندیشمندان و اهل تجربه زحمت آزمودن آن راکشیده‏اند و تو را از تلاش بیشتر بى‏نیاز ساخته‏اند؛ بنابراین آنچه از تجربیات آنها نصیب ما شده، نصیب تو هم خواهد شد، بلکه شاید پاره‏اى از آنچه بر ما مخفى مانده به مرور زمان بر توروشن گردد. پسرم! درست است که من به اندازه همه کسانى که پیش از من زیسته‏اند عمر نکرده‏ام،اما در کردار آنها نظر افکنده و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار آنها به سیر و سیاحت پرداختم تابدان جا که یکى از آنها شدم، بلکه گویا در اثر آنچه از تاریخ آنها به من رسیده، با همه آنها از اول تاآخر بوده‏ام. من قسمت مصفا و زلال زندگى آنان را از بخش کدر و تاریک بازشناختم و سود وزیانش را دانستم، از میان تمام آنها قسمت‏هاى مهم و برگزیده را برایت‏خلاصه کردم، و از بین همه‏آنها زیبایش را برایت انتخاب نمودم و مجهولات آن را از تو دور داشتم.
با آنچه در گذشته دیده و شنیده‏اى، بر آنچه هنوز نیامده است استدلال کن، چرا که امور شبیه‏یکدیگرند.
عقل، نگهدارى تجربه‏هاست و بهترین تجربه‏ها آن است‏که به تو پند دهد.
یکى از مهم‏ترین عوامل مؤثر در تربیت، استفاده از تاریخ و تجارب به‏دست آمده‏ازسرگذشت پیشینیان است. مطالبى که از این قسمت استفاده مى‏شود، در چهار عنوان ‏مطرح مى‏نماییم:
1) فایده و اهمیت علم تاریخ و سرگذشت پیشینیان
سرت فی آثارهم حتى عدت کاحدهم بل کانى …
شناخت و بررسى سرگذشت پیشینیان انسان را به حدى از دانش و آگاهى‏مى‏رساند که گرچه عمر آنها را نداشته گویا با آنها زندگى کرده، بلکه از اول تا آخر باآنها بوده و از این دانش در ساختن زندگى خود به خوبى مى‏تواند بهره‏مند شود.
امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند :
وفی التجارب علم مستانف؛ (24)
در تجارب دانشى جدید است.
العقل عقلان عقل الطبع وعقل التجربة؛ (25)
عقل دو قسم است: یکى تفکر و آگاهى‏هایى که انسان ذاتا و بدون اکتساب از گذشتگان‏آنها را داراست، و قسم دیگر معلوماتى که از راه بررسى رفتار و کردار و سرنوشت پیشینیان‏بدست آورده است.
امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى‏فرمایند:
رای الرجل على قدر تجربته؛ (26)
ارزش نظریه شخص به اندازه میزان تجربه وشناخت و استفاده او از تاریخ گذشتگان است.
لذا در جاى دیگر فرموده‏اند:
رای الشیخ احب الی من جلد الغلام وروی: من مشهد الغلام. (27)
قرآن کریم براى سرگذشت پیشینیان و بررسى آن، اهمیت فراوانى قایل شده وعلاوه بر آیات فراوانى که در شرح حال آنها دارد، سوره‏هایى هم به اسم امت‏هاى‏سابق یا شخصیت‏هاى برجسته تاریخ نامگذارى شده است؛ مثل: آل عمران، یونس،هود، یوسف، ابراهیم، مریم، بنى اسرائیل، لقمان، انبیا، نوح.
2) بررسى اخبار گذشتگان
یکم: بررسى رفتار پیشینیان
فانظر فیما فعلوا: در قرآن علاوه بر بیان سرگذشت امت‏هاى قبل و برخورد آنها باانبیا و اولیاى الهى، به تذکر و یاد آورى آنها دستور داده شده، مثل:
واذکر فی الکتاب مریم اذ انتبذت من اهلها مکانا شرقیا؛ (28)
اى رسول ما! یاد کن در کتاب خود مریم را آن روزى که از اهل خانه خویش کنار گرفته به مکانى‏به مشرق روى آورد.
واذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا؛ (29)
اى رسول ما! یاد کن در کتاب خود ابراهیم را، شخص بسیار راستگو و پیغمبرى بزرگ بود.
واذکر فى الکتاب موسى انه کان مخلصا وکان رسولا نبیا؛ (30)
اى رسول ما! در کتاب خود یاد کن موسى را که او بنده‏اى بااخلاص زیاد و رسولى بزرگ ومبعوث به پیغمبرى بر خلق بود.
واذکر فى الکتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد؛ (31)
اى رسول ما! یاد کن در کتاب خود شرح حال اسماعیل را که بسیار در وعده صادق و پیغمبرى‏بزرگوار بود.
واذکر عبدنا داود ذا الاید انه اواب؛ (32)
از بنده ما داود یاد کن که در اجراى امر ما بسیار نیرومند بود و به درگاه ما توبه و انابه مى‏کرد.
واذکر عبدنا ایوب اذ نادى ربه؛ (33)
اى رسول ما! یاد آر بنده ما ایوب را هنگامى که به درگاه خدا عرضه داشت.
واذکر عبادنا ابراهیم واسحق ویعقوب اولى الایدى والابصار؛ (34)
اى رسول ما! یاد کن از بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب که همگى صاحب اقتدار و بصیرت‏بودند.
واذکر اسماعیل والیسع وذالکفل وکل من الاخیار؛ (35)
اى رسول ما! یاد کن از اسماعیل و یسع و ذوالکفل، در حالى که همگى از نیکوکاران بودند.
واذکراخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف؛ (36)
اى رسول ما! یاد کن هود، پیغمبر قوم عاد را که در سرزمین احقاف امتش را پند و اندرز داد.
دوم: مشاهده ابنیه و آثار تاریخى:
و سر فى دیارهم و آثارهم؛ و سرت فى آثارهم
بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان اگر همراه با شواهد خارجى و عینى مثل‏قبور و ابنیه باشد، با اعتماد بیشترى توام مى‏گردد.
مثلا اگر خرابه‏هاى تخت جمشید و پاسارگاد نبود، مورخان و محققان هر اندازه‏هم در کتاب‏هاى تاریخى در مورد ایران باستان مطالعه مى‏کردند، باور کردن اصل‏وجود آنها، تا چه رسد به جزئیات و خصوصیات، برایشان بسیار دشوار بود.
ابنیه و قبور پیشینیان به منزله تاریخ عینى و خارجى است در مقابل تاریخ مکتوب‏در صفحات و اوراق کتاب‏ها. مشاهده ستون‏هاى سربه فلک کشیده تخت جمشید وسنگ نبشته‏ها و نقش‏هایى که بر سنگها حک شده مطالعه تاریخ سراسر ظلم پادشاهان‏ایران باستان است. این بناها به وضوح با ما سخن مى‏گویند که حکام و پادشاهان‏چگونه عده‏اى از مزدوران را به کار گمارده تا چنین کاخ‏هایى را بنا کرده‏اند. اهرام مصرو خرابه‏هاى باقى‏مانده قصر اموى، همه و همه بیانگر سرگذشت‏سراسر تاریک وظلمانى ستمکاران است.
در مقابل، مشاهده قبور و آثار به جا مانده از اولیاى خدا به منزله خواندن تاریخ‏سراسر افتخار و عظمت آنان است. دیدن مسجد الحرام، مسجد النبى، مسجد کوفه وقبور بزرگان دین و سایر آثار اولیاى خدا، مثل مسجد الاقصى و حرم ابراهیمى گواه‏صدق سرگذشت پرافتخار آنهاست.
از این‏جاست که خیانت وهابیون در اجراى نقشه شوم استعمارگران و تخریب‏آثار و قبور و مخالفت‏با تکریم و بزرگداشت اولیاى خدا و احترام مشاهد مشرفه،آشکار مى‏گردد.
سوم: بررسى عاقبت و سرنوشت پیشینیان:
وعما انتقلوا و این حلوا و نزلوا…
قرآن کریم بر این نکته، یعنى مطالعه عاقبت کار گذشتگان تاکید فراوان دارد:
فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین؛ (37)
در اطراف زمین گردش کنید تا ببینید که چگونه عاقبت هلاک شدند کسانى که وعده‏هاى خدا راتکذیب کردند.
قل سیروا فى الارض ثم انظروا کیف کان عاقبة المکذبین؛ (38)
بگو اى پیغمبر! در روى زمین گردش کنید تا سرانجام سخت تکذیب کنندگان را ببینید.
فانظر کیف کان عاقبة المفسدین؛ (39)
بنگر تا عاقبت‏به روزگار آن تبه‏کاران چه رسید.
فانظر کیف کان عاقبة الظالمین؛ (40)
بنگر تا عاقبت چه به روزگار ستمگران رسید.
فانظر کیف کان عاقبة المنذرین؛ (41)
بنگر که عاقبت کار انذارشدگان به کجا کشید.
قل سیروا فى الارض کیف کان عاقبة المجرمین؛ (42)
بگو: در روى زمین گردش کنید تا ببینید عاقبت کار بدکاران به کجا کشید.
فنبذناهم فى الیم فانظر کیف کان عاقبة الظالمین؛ (43)
همه را به دریا غرق ساختیم؛ بنگر عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید.
فانتقمنا منهم فانظر کیف کان عاقبة المکذبین؛ (44)
ما هم از آنان انتقام کشیدیم، بنگر عاقبت کار کافران مکذب به کجا کشید.
3) تحلیل و بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان
فاستخلصت لک من کل امر نخیله.
صرف دانستن هر یک از حوادث تاریخى بدون ارتباط با هم و بدون به‏دست‏آوردن قضایا و ضوابط کلى و فراگیر، فایده و نتیجه‏اى نخواهد داشت؛ لذا باید علاوه‏بر دانستن وقایع، رابطه بین آنها و مشترکات آنها را هم به دست آورد از این‏جاست که‏علم تاریخ از فلسفه تاریخ جدا شده و دانشى به عنوان فلسفه تاریخ مطرح مى‏گردد.
4) پند گرفتن از سرگذشت پیشینیان
وکانک عن قلیل صرت کاحدهم فاصلح مثواک.
دانستن حوادث و وقایع تاریخ و آگاهى از قوانین و نظامات حاکم بر آن نیز به‏تنهایى براى ما کافى نیست، بلکه باید در عمل آنها را مراعات نمود.
در همین وصیت مى‏فرمایند:
یا بنى انی قد انباتک عن الدنیا وحالها وزوالها وانتقالها وانباتک عن الآخرة وما اعد لاهلهافیها وضربت لک فیهما الامثال لتعتبر بها وتحذو علیها؛
فرزندم! من تو را از دنیا و زوال و دگرگونى‏اش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن‏مهیا شده مطلع گردانیدم و درباره هر دو برایت مثلها زدم تا به وسیله آنها عبرت گیرى و در راه صحیح‏گام نهى.
و در جاى دیگر مى‏فرمایند:
فاعتبروا بما اصاب الامم المستکبرین من قبلکم من باس الله وصولاته و وقائعه ومثلاته‏واتعظوا بمثاوى خدودهم ومصارع جنوبهم؛ (45)
از آنچه به امت‏هاى متکبر پیشین از عذاب و کیفرها و عقوبت‏ها رسیده است عبرت گیرید و ازقبرهاى آنها و محل خوابیدنشان در زیر خاک پند پذیرید.
و نیز مى‏فرمایند:
وان لکم فى القرون السالفة لعبرة این العمالقة وابناء العمالقة این الفراعنة وابناء الفراعنة این‏اصحاب مدائن الرس الذین قتلوا النبیین واطفؤوا سنن المرسلین واحیوا سنن الجبارین این الذین‏ساروا بالجیوش وهزموابالالوف وعسکروا العساکر ومدنوا المدائن؛ (46)
براى شما در سرگذشت پیشینیان درس‏هاى عبرت فراوانى وجود دارد . کجایند عمالقه وکجایند فرزندان آنها ؟ کجایند فرعون‏ها و فرزندانشان ؟ اصحاب شهرهاى «رس‏» همان‏ها که‏پیامبران را کشتند و راه و رسم ستمگران را زنده ساختند ، کجایند ؟ کجایند آنها که با لشکرهاى گران‏به راه افتادند و هزاران نفر را هزیمت دادند ، سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرها بنا نمودند.
د) تاثیر توجه به مبدا – تعالى – در تربیت
1) شناخت‏خداى تعالى
واعلم یابنی ان احدا لم ینبی‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله فارض به رائدا والى‏النجاة قائدا … واعلم یابنی انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله ولرایت آثار ملکه وسلطانه‏ولعرفت افعاله وصفاته ولکنه اله واحد کما وصف نفسه لایضاده فی ملکه احد ولایزول ابدا ولم‏یزل اول قبل الاشیاء بلا اولیة وآخر بعد الاشیاء بلانهایة عظم عن ان تثبت ربوبیته باحاطة قلب‏او بصر فاذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغی لمثلک ان یفعله فی صغر خطره وقلة مقدرته وکثرة عجزه‏وعظیم حاجته الى ربه فی طلب طاعته والخشیة من عقوبته والشفقة من سخطه فانه لم یامرک الابحسن ولم ینهک الا عن قبیح؛
پسرم! بدان که هیچ کس از خدا همچون پیغمبر اسلام خبر نیاورده است؛ بنابراین، رهبرى او راء؛کع!بپذیر و در طریق نجات و رستگارى، او را قائد خویش انتخاب کن. پسرم! بدان اگر پروردگارت‏شریکى داشت، رسولان او نیز به سوى تو مى‏آمدند و آثار ملک و قدرتش را مى‏دیدى و افعال وصفاتش را مى‏شناختى، اما او خدایى ست‏یکتا، همان‏گونه که خویش را توصیف کرده، هیچ کس درملک و مملکتش قادر به ضدیت‏با او نیست، هرگز از بین نخواهد رفت و همواره بوده است. او سرسلسله هستى است، بدون این که آغازى داشته باشد و آخرین آنهاست، بدون آن که پایانى برایش‏تصور شود، بزرگ مرتبه‏تر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر قرار گیرد. حال که این حقیقت راشناختى، در عمل بکوش، آن‏چنان که سزاوار مانند تویى در کوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت وفزونى عجز و نیاز شدید به پروردگار است؛ در راه اطاعتش کوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و ازخشمش بیمناک، چرا که او تو را جز به نیکى امر نکرده و جز از قبیح و زشتى باز نداشته است.
مطالب این بخش که در مورد شناخت‏خداى تعالى است را تحت چهار عنوان‏ مطرح مى‏نماییم:
یکم: توقیفى بودن اسماء؛
دوم: برهان یگانگى خداى تعالى؛
سوم: صفات خداى تعالى؛
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى.
یکم: توقیفى بودن اسما
واعلم یا بنی ان احدا لم ینبى‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله
فرق بین اسم و صفت
علامه طباطبائى‏رحمه الله در تفسیر المیزان، ذیل آیه شریفه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بهاوذروا الذین یلحدون فی اسمائه سیجزون ما کانوا یعملون (47) مى‏گوید:
میان اسم و صفت هیچ فرقى نیست، جز این که صفت دلالت مى‏کند بر معنایى از معانى که ذات‏متصف به آن و متلبس به آن است، چه عین ذات باشد چه غیر آن، و اسم دلالت مى‏کند بر ذات در آن‏حالى که ماخوذ به وصف است؛ پس حیات و علم وصفند و حى و عالم اسم، و چون الفاظ کارى جزدلالت‏بر معنا و انکشاف آن ندارند، لذا باید گفت: حقیقت صفت و اسم آن چیزى است که لفظ صفت‏و اسم، آن حقیقت را کشف مى‏کند. پس قیقت‏حیات و آن چیزى که لفظ حیات بر آن دلالت دارد،در خداى تعالى صفتى است الهى که عین ذات اوست و حقیقت ذاتى که حیات عین اوست، اسم الهى‏است. با این نظر حى و حیات هر دو اسم مى‏شوند براى اسم و صفت، هر چند به نظریه قبلى خوداسم و خود صفتند.» (48)
قرآن و توقیفى بودن اسما
براى اثبات توقیفى‏بودن اسما، به آیه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذین‏یلحدون فى اسمائه سیجزون ما کانوا یعملون (49) تمسک نموده‏اند.
استدلال به این آیه، متوقف است‏بر دو امر: امر اول این که: «لام‏» در «الاسماء» لام‏عهد باشد، که اشاره دارد به اسمایى که در کتاب و سنت وارد شده؛ امر دوم این که:الحاد به معناى تعدى از اسما و صفاتى است که در کتاب و سنت ذکر شده‏است.
ممکن است در جواب گفته شود: اولا: لام براى استغراق است نه عهد، و کلمه‏«لله‏» مقدم شده براى افاده حصر و ظاهرا معناى آیه این است که: هر اسم احسن درعالم وجود حقیقتا براى خداى تعالى است و احدى با او شریک نیست، مگر آن که‏خداى تعالى به غیر خود افاضه نماید که آن غیر در آن وصف حدوثا و بقاءا محتاج وفقیر الى الله‏است.
و ثانیا: «الحاد» به معناى میل از وسط است‏به یکى از دو طرف افراط و تفریط.
راغب مى‏گوید:
والالحاد فی اسمائه على وجهین : احدهما ان یوصف بما لا یصح وصفه به والثانی ان یتاول‏اوصافه على ما لا یلیق به؛
الحاد در اسماى خدا به دو گونه است: اول این که خدا توصیف شود به چیزى که صحیح نیست‏به آن توصیف گردد؛ و دوم آن است که صفات خدا به گونه ناشایست تاویل گردد.
غیر از دو وجهى که راغب براى الحاد در اسما بیان نموده وجوه دیگرى نیزهست،از جمله:
1. تغییر دراسما و اطلاق آن بر بت‏ها، مثل «اللات‏» که از «الاله‏» اخذ شده و مثل‏«العزى‏» که از «العزیز» اخذ شده است.
2. تسمیه خدا به بعضى از اسما و عدم تسمیه او به بعضى دیگر، کما این که عرب‏یا الله‏و یا رحیم مى‏گفتند و یا رحمان نمى‏گفتند و براى دفع این الحاد، خداى تعالى‏مى‏فرماید:
قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى؛ (50)
بگو: خدا را با اسم الله یا اسم رحمان به هر اسمى بخوانید، اسماى نیکو همه مخصوص اوست.
و نیز مى‏فرماید:
و اذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا وما الرحمن انسجد لما تامرنا وزادهم نفورا؛ (51)
و چون تو به این مردم کافر بگویى بیایید خداى رحمان را سجده کنید، در جواب گویند: خداى‏رحمان کیست؟ آیا به آنچه تو ما را امر مى‏کنى سجده کنیم؟ و دعوت خدا به جاى اطاعت، برنفرتشان بیفزاید.
خلاصه کلام این که ملاک در اسما و صفات خداى تعالى این‏است که صفتى که‏کمال محسوب گردد، خداى تعالى متصف به آن است و هر چه نقص محسوب گردداز آن منزه است؛ پس ممکن است گفته شود: صفات در عدد خاصى محدود نیست،گرچه بعضى محدود به عدد خاص نموده‏اند.
توقیفى بودن اسما در روایات
در نامه 31 نهج البلاغه مى‏فرمایند:
واعلم یابنی ان احدا لم ینبى‏ء عن الله سبحانه کما انبا عنه الرسول‏صلى الله علیه وآله فارض به رائدا والى‏النجاة قائدا.
و نیز در ضمن خطبه 91 معروف به خطبه اشباح – که در پاسخ شخصى ایرادنمودند که گفته بود: صف لنا ربنا مثلما نراه عیانا – مى‏فرمایند:
فانظر ایها السائل فما دلک القرآن علیه من صفته فائتم به واستضى‏ء بنور هدایته وما کلفک‏الشیطان علمه مما لیس فی الکتاب علیک فرضه ولا فی سنة النبى‏صلى الله علیه وآله والائمة الهدى اثره فکل‏علمه الى الله سبحانه فان ذلک منتهى حق الله علیک؛
اى پرسش کننده که از صفات خدا سؤال کردى! درست‏بنگر آنچه را که قرآن از صفات او بیان‏مى‏کند، به آن اقتدا کن و از نور هدایتش بهره‏گیر. شیطان تو را به مشقت فراگرفتن بیش از آنچه درکتاب خدا بر تو واجب است و در سنت پیامبرصلى الله علیه وآله و ائمه هدى آمده است، نیفکند. چیزى را که ازصفات او نمى‏دانى به خدا واگذار، زیرا این منتهاى حق خداوند بر تو است.
ممکن است‏به این کلمات، استدلال بر توقیفى بودن اسما گردد و این که فرمود:آنچه پیامبر فرمود به آن راضى باش و بیش از آن را طلب نکن و غیر از آنچه در کتاب وبیان پیامبر و ائمه هدى آمده، آنچه شیطان بر تو تکلیف مى‏کند، علمش را به خداوندواگذار و در طلب آن مباش.
ممکن است گفته شود: از نوع سؤال سائل و پاسخ امام‏علیه السلام روشن مى‏گردد که این‏کلام شریف ربطى به توقیفى بودن اسما ندارد و در صدد نفى مذهب تشبیه است، زیراسید رضى قبل از نقل این خطبه مى‏گوید:
روى مسعدة بن صدقة عن الصادق جعفر بن محمدعلیهما السلام انه قال خطب امیرالمؤمنین‏علیه السلام بهذه‏الخطبة على منبر الکوفة وذلک ان رجلا اتاه فقال له یا امیرالمؤمنین صف لنا ربنا مثلما نراه عیانالنزداد له حبا وبه معرفة فغضب ونادى: الصلوة جامعة فاجتمع الناس حتى غص المسجد باهله‏فصعد المنبر وهو مغضب متغیر اللون فحمد الله واثنى علیه و صلى على النبى‏صلى الله علیه وآله ثم قال الحمدلله الذى لا یفره المنع والجمود… ؛
امیر مؤمنان این خطبه را بر منبر کوفه به این جهت ایراد نمود که شخصى از امام خواست‏خدا راآن چنان برایش توصیف کند که گویا او را با چشم مى‏بیند تا بر محبت و معرفتش افزوده گردد.امام‏علیه السلام از این سخن غضبناک شده و اعلام کرد همه حاضر شوند. مسجد پر از جمعیت‏شد وامام‏علیه السلام بر فراز منبر قرار گرفت، در حالى که غضبناک بود و رنگش متغیر، پس از ستایش خداوند ودرود بر پیامبر اسلام چنین فرمود: ستایش مخصوص خداوندى است که بخل و جمود بردارایى‏اش‏نمى‏افزاید… .
اما اگر استدلال شود – بر توقیفى بودن اسما – به بعضى از روایاتى که در کتاب‏اصول کافى تحت عنوان باب النهی عن الصفة بغیر ما وصف به نفسه تعالى آمده است ،ممکن است گفته شود: این روایات در صدد نفى مذهب تشبیه است و منصرف است‏از اسما و صفاتى که دال بر کمال است و به هیچ وجه نقص به حساب نمى‏آید.
امام صادق‏علیه السلام در پاسخ شخصى (ابن عتیک) که کتبا سؤال کرده بود مردمى درعراق خدا را به شکل و ترسیم وصف مى‏کنند، مذهب صحیح در توحید را بیان‏نمایید، چنین مرقوم فرمودند:
سالت – رحمک الله – عن التوحید وما ذهب الیه من قبلک فتعالى الله الذی لیس کمثله شى‏ءوهو السمیع البصیر تعالى عما یصفه الواصفون المشبهون الله بخلقه المفترون على الله فاعلم‏رحمک الله ان المذهب الصحیح فی التوحید ما نزل به القرآن من صفات الله جل وعز فانف عن الله‏تعالى البطلان والتشبیه فلا نفی و لا تشبیه هو الله الثابت الموجود تعالى الله عما یصفه الواصفون‏ولا تعدوا القرآن فتضلوا بعد البیان؛ (52)
– خدایت رحمت کند – از خداشناسى و عقیده مردم معاصرت سؤال کردى، برتر است آن‏خدایى که چیزى مانند او نیست و او شنوا و بیناست، برتر است از آنچه توصیف کنند و او را به‏مخلوقش تشبیه کنند و بر او تهمت زنند.بدان که – خدایت رحمت کند – روش درست‏خداشناسى‏آن است که قرآن درباره صفات خداى جل‏وعز به آن نازل شده؛ بطلان و تشبیه را از خدا برکنار ساز،نه سلب درست است و نه تشبیه. اوست‏خداى ثابت موجود، برتر است‏خدا از آنچه‏توصیف‏کنندگان گویند از قرآن تجاوز نکنید که پس از توضیح حق گمراه شوید.
تجاوز از قرآن، توصیف خداى تعالى به چیزى است که نقص شمرده شود و این‏همان چیزى است که از آن در روایات نهى شده است.
مقتضاى ادب و احتیاط
آنچه بیان گردید مقتضاى بحث و استدلال بود، اما مقتضاى ادب و احتیاط،اکتفاى به اسما و صفاتى است که در قرآن و در لسان معصومان‏علیهم السلام آمده‏است.
خواجه نصیرالدین طوسى – قدس الله نفسه القدوسى – در کتاب فصول (53) (ص 22)،که به زبان فارسى نگاشته، مى‏گوید:
«لطیفة: چون معلوم شد که بارى سبحانه یک ذات پاک است و از هیچ جهت تعددو تکثر را مجال تعرض کبریاى او نیست؛ پس نامى که بر ذات پاکش اطلاق کرده‏بى‏اعتبار غیر، لفظ «الله‏» است و دیگر نام‏هاى بزرگوار یا به حسب اعتبار اضافت‏یابه حسب ترکب اضافت و سلب، چون حى و عزیز و واسع و رحیم؛ پس بنابر این‏قضیه، هر لفظى که لایق جلال و کمال او باشد، بر وى اطلاق توان کرد، الا آن است که‏ادب نیست که هر نام که اجازت از آن حضرت صادر نشده باشد بر وى اطلاق کنند، از آن که ممکن بود که بر وجهى دیگر لایق و مناسب نیفتد، چه ظاهر حال، خود چنان‏اقتضا مى‏کند که اگر رافت و عنایت‏بى‏نهایت‏به آن انبیا و مقربان را الهام ندادى،هیچ گوینده را یاراى اجراى لفظى به ازاى حقیقت او نبودى، چون از هیچ وجه اسم‏مطابق مسمى نمى‏تواند بود.»
قاضى عضد ایجى مى‏گوید:
تسمیته تعالى بالاسماء توقیفیة ای یتوقف على الاذن فیه وذلک للاحتیاط احترازا عما یوهم‏باطلا لعظم الخطر فی ذلک؛ (54)
نامگذارى خداى تعالى توقیفى است، یعنى متوقف بر اذن در آن نام است و این براى احتیاط ودورى از چیزى است که باعث توهم باطل مى‏گردد، زیرا این امر بسیار مهمى است.
علامه طباطبائى‏رحمه الله در ذیل آیه 180 سوره اعراف، پس از بحث استدلالى در عدم‏توقیفیت اسما مى‏گوید:
هذا بالنظر الى البحث التفسیری واما البحث الفقهی فمرجعه فن الفقه، والاحتیاط فی الدین‏یقتضی الاقتصار فی التسمیة بماورد من طریق السمع واما مجرد الاجراء والاطلاق من دون‏تسمیة فالامر سهل؛
مطالبى که گفته شد از نظر بحث تفسیرى است و اما بحث فقهى جایش در فقه است و احتیاط دردین اقتضا مى‏کند اکتفا نمودن در نامگذارى به همان نام‏هایى که از طریق سمع رسیده و اما مجرداطلاق اسم بدون نامگذارى امر در آن سهل است.
و شیخ مفید (قده) مى‏گوید:
واقول: انه لا یجوز تسمیة البارئ تعالى الا بما سمى به نفسه فی کتابه او على لسان نبیه‏او سماه حججه وخلفاء نبیه وکذلک اقول فی الصفات وبهذا تطابقت الاخبار عن آل محمدعلیهم السلام ‏وهو مذهب جماعة الامامیة وکثیر من الزیدیة والبغدادیین من المعتزلة کافة وجمهور المرجئة ‏واصحاب الحدیث الا ان هؤلاء الفرق یجعلون بدل الامام الحجة فی ذلک الاجماع؛ (55)
نامگذارى او به جز به آنچه او خود را در قرآن و در لسان پیامبر و جانشینان او خوانده جایزنیست و روایات آل محمدعلیهم السلام بر این مطالب تطابق دارد و این عقیده امامیه و عده زیادى از زیدیه وتمام معتزله بغداد و جمهور مرجئه و اصحاب حدیث است، گرچه فرقه‏هاى غیر امامیه به جاى امام،اجماع را دلیل بر این مطلب قرار داده‏اند.
دوم: برهان بر یگانگى خداى تعالى
واعلم یابنی انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله، ولرایت آثار ملکه وسلطانه، ولعرفت افعاله‏وصفاته ولکنه اله واحد کما وصف نفسه.
در این برهان به واسطه بطلان شقوق سه گانه تالى، مقدم نیز باطل مى‏گردد؛ یعنى،اگر پروردگارت شریکى داشت، رسولان و فرستاده‏هاى او نیز به سوى تو مى‏آمدند،آثار ملک و قدرتش را مى‏دیدى و افعال و صفاتش را مى‏شناختى، ولى نه پیامبرانى برتو فرستاده و نه آثار ملک و قدرتش را مى‏بینى و نه افعال و صفاتى براى او مى‏شناسى؛پس او خدایى است‏یکتا، همان‏گونه که خویش را توصیف نموده است.
بیان استدلال
1. ملازمه بین مقدم و شقوق سه گانه تالى
الف) لوکان لربک شریک لاتتک رسله: در فرض تعدد آلهه، باید پیامبرانى هم باشند تاتبلیغ کنند و اگر آن شریک پیامبرى نفرستاد، یا ناشى از جهل اوست‏یا ناشى از عدم‏حکمت، زیرا فرض بر حق بودن تعدد آلهه است و بیان نکردن حق و عدم ابطال‏خلاف حق ناشى از جهل یا عدم حکمت است و فرض این‏است که شریک داراى‏صفات حسنى است و الا شریک نخواهد بود.
ب) ولرایت آثار ملکه و سلطانه: اگر خدا شریک داشت، باید آثار ملک و قدرتش رامى‏دیدیم، زیرا فرض آن‏است که آن شریک در ربوبیت و الوهیت و سایر اسماى‏حسنى مستقل است. شریکى که آثار نداشته باشد، وجود ندارد؛ یعنى از نبود معلولش‏پى به نبود علت مى‏بریم و فرض آن است که شریک وجود دارد، پس باید آثارمستقلى داشته باشد.
ج) ولعرفت افعاله و صفاته: اگر خداى تعالى شریک داشت، باید افعال و صفات آن‏شریک را مى‏دانستیم، زیرا فرض استدلال این‏است که آن شریک، شریک‏رب‏العالمین است که داراى اسماى حسنى است، لذا باید او هم اسماى حسنى داشته‏باشد.
2. بطلان تالى در هر سه ملازمه
الف) نبودن رسولانى از طرف شریک، معلوم است‏بالوجدان.
ب) آثار قدرت و سلطنت‏شریک را هم نمى‏بینیم، زیرا آنچه مشاهده مى‏کنیم نظم‏و به هم پیوستگى و ترتیب و تنظیم واحدى است که حکایت از ناظم واحد مى‏کند.
ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل ترى من فطور ثم ارجع البصر کرتین‏ینقلب الیک البصر خاسئا وهو حسیر؛ (56)
و در خلقت و آفرینش خداى رحمان هیچ بى‏نظمى و نقصانى نخواهى یافت؛ بارها نظر کن، آیاخلل و سستى در آن توانى یافت؟ باز دوباره به چشم بصیرت دقت کن تا دیده خرد زبون و خسته،نقصى نیافته، به سوى تو بازگردد و به حسن نظم الهى بینا شود.
ج) صفات و افعالى هم براى آن شریک فرضى نمى‏دانیم، زیرا تعدد ذاتى که‏داراى اسماى حسنى باشد معقول نیست، زیرا اسماى حسنى کامل‏ترین مراتب‏اوصاف کمال است ومرتبه اکمل تعدد پذیر نیست.
نظیر این استدلال در قرآن نیز آمده است:
و ما کان معه من اله اذا لذهب کل اله بما خلق ولعلا بعضهم على بعض. (57)
لو کان فیهما آلهة الاالله لفسدتا. (58) و (59)
و اسئل من ارسلنا من قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن آلهة یعبدون. (60)
سوم: صفات خداى تعالى
الف) اله واحد کما وصف نفسه: خداوندى است‏یکتا، همان‏گونه که خویش راتوصیف کرده است. «واحد» به معناى نفى نظیر و مثل است. (61)
خداى تعالى در قرآن کریم 21 مرتبه خود را به وحدانیت توصیف نموده است که‏به ذکر چند مورد اکتفا مى‏شود:
والهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم. (62)
لقد کفر الذین‏قالوا ان الله ثالث ثلاثة وما من اله الا اله واحد. (63)
ءارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار. (64)
وقال الله لا تتخذوا الهین اثنین انما هو اله واحد. (65)
فالهکم اله واحد فله اسلموا. (66)
الهنا والهکم واحد ونحن له مسلمون. (67)
ب) لایضاده فی ملکه احد: هیچ کس در ملک و مملکت او قادر به ضدیت‏با اونیست.
در خطبه 186 مى‏فرمایند:
بتشعیره المشاعر عرف ان لا مشعر له وبمضادته بین الامور عرف ان لا ضد له وبمقارنته بین‏الاشیاء عرف ان لا قرین له ضاد النور بالظلمة والوضوح بالبهمة والجمود بالبلل والحرور بالصرد؛
آفرینش حواس به وسیله او دلیل است‏براین که از آراستن به حواس پیراسته است؛ و از آفرینش‏اشیاى متضاد پى‏مى‏بریم که ضدى براى او تصور نمى‏شود و از قرار دادن تقارن بین اشیا روشن‏مى‏شود که خود قرین و همتایى ندارد. روشنى را با تاریکى و آشکارا را با نهان، خشکى را با ترى وگرمى را با سردى ضد یکدیگر قرار داد.
خداى تعالى در حیطه قدرتش ضد معاندى ندارد که بتواند از اعمال نفوذش‏جلوگیرى نماید، بلکه به طور کلى ضد وجودى هم براى او فرض نمى‏شود، زیرا باواجب الوجود بودن قابل جمع نیست.
ج) لایزول ابدا ولم یزل: هرگز از بین نخواهد رفت و همواره بوده است؛ یعنى‏«ابدى‏» و «ازلى‏» است و به عبارت دیگر «سرمدى‏» است، زیرا سرمدى بودن لازمه‏واجب الوجود بالذات است، زیرا اگر عدم در او راه داشته باشد – چه عدم سابق و چه‏عدم لاحق – واجب الوجود بالذات نخواهد بود.
د) اول قبل الاشیاء بلا اولیة وآخر بعد الاشیاء بلا نهایة: چون خداى تعالى کمال‏محض است و هیچ نقصى در او راه ندارد و محال است‏سابقه و لاحقه عدم و نیستى‏در او تصور شود، اگر براى او اولیت فرض شود، مسبوق به عدم خواهد بود و اگربرایش آخریت فرض گردد ملحوق به عدم. ه ) عظم عن ان تثبت ربوبیته باحاطة قلب او بصر: خداى تعالى نه جزء خارجى‏دارد و نه جزء تحلیلى که به واسطه آن قابل تحدید باشد.
امام‏علیه السلام در بیان استحاله احاطه و اکتناه مى‏فرمایند:
فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه ومن قرنه فقد ثناه ومن ثناه فقد جزاه ومن جزاه فقد جهله‏ومن جهله فقد اشار الیه ومن اشار الیه فقد حده ومن حده فقد عده. (68)
لا یدرکه بعد الهمم ولا یناله غوص الفطن. (69)
و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان کنه صفته. (70)
هو القادر الذى اذا ارتمت الاوهام لتدرک منقطع قدرته وحاول الفکر المبرا من خطرات‏الوساوس ان یقع علیه فی عمیقات غیوب ملکوته وتولهت القلوب الیه لتجری فی کیفیة صفاته‏وغمضت مداخل العقول فی حیث لا تبلغه الصفات لتناول علم ذاته، ردعها وهی تجوب مهاوی‏سدف الغیوب متخلصة الیه – سبحانه – فرجعت اذ جبهت معترفة بانه لا ینال بجور الاعتساف کنه‏معرفته ولا تخطر ببال اولى الرویات خاطرة من تقدیر جلال عزته. (71)
لا یدرک بوهم ولا یقدر بفهم ولا یشغله سائل ولا ینقصه نائل ولا ینظر بعین ولا یحد باین‏ولایوصف بالازواج ولا یخلق بعلاج ولا یدرک بالحواس ولا یقاس بالناس الذی کلم موسى‏تکلیما واراه من آیاته عظیما بلا جوارح ولا ادوات ولا نطق ولا لهوات بل ان کنت صادقا ایهاالمتکلف لوصف ربک فصف جبریل ومیکائیل وجنود الملائکة المقربین فی حجرات القدس‏مرجحنین متولهة عقولهم ان یحدوا احسن الخالقین فانما یدرک بالصفات ذوو الهیئات والادوات‏ومن ینقضی اذا بلغ امد حده بالفناء فلا اله الا هو اضاء بنوره کل ظلام واظلم بظلمته کل نور. (72)
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى
فاذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغی
امام‏علیه السلام مى‏فرمایند:
حال که اوصاف خداى تعالى را دانستى، در عمل بکوش آن‏چنان که سزاوار مانند تویى درکوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت و فزونى عجز و نیاز شدید به پروردگار است؛ در راه طاعتش‏کوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و از غضب او بیمناک.
شناخت‏خدا باعث مى‏شود انسان در درگاه او خاشع و خاضع و متضرع باشد. (73)
شناخت‏خدا باعث مى‏شود انسان همیشه او را ناظر بر اعمال و رفتار خود بداند:
لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار وهو اللطیف الخبیر؛ (74)
او را هیچ چشمى درک ننماید، در حالى که او همه دیدگان را مشاهده مى‏کند و او لطیف ونامرئى و به همه چیز آگاه است.
اولیاى خدا چون او را حاضر و ناظر مى‏دانند، از توجه به غیر او نیز استغفارمى‏نمایند، گرچه با این کار گناهى مرتکب نشده‏اند.
از پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله روایت‏شده که فرمودند:
انه لیغان على قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة؛ (75)
بر قلبم کدورتى وارد مى‏شود که هر روز هفتاد مرتبه از خداوند طلب آمرزش مى‏کنم.
امام صادق‏علیه السلام مى‏فرمایند:
کان رسول الله‏صلى الله علیه وآله لا یقوم من مجلس وان خف حتى یستغفر الله خمسا و عشرین مرة؛ (76)
پیامبرصلى الله علیه وآله پس از برخاستن از هر مجلس، بیست و پنج مرتبه استغفار مى‏نمود.
شناخت‏خداى تعالى، حمد و سپاس و شکر نعمت‏هاى او را در پى دارد:
فآلائک جمة ضعف لسانی عن احصائها ونعمائک کثیرة قصر فهمی عن ادراکها فضلا عن‏استقصائها فکیف لی بتحصیل الشکر وشکری ایاک یفتقر الى شکر فکلما قلت لک الحمد وجب‏علی لذلک ان اقول لک الحمد؛ (77)
خداوندا! الطاف تو زیاد است که زبان از شمارش آن عاجز است، و نعمت‏هایت‏بسیار است‏به طورى که فهم من از درک آن عاجز است، تا چه رسد به این که بتوانم آن را شمارش نمایم؛پس چگونه مى‏توانم شکرگزار عمت‏هایت‏باشم، در حالى که هر شکرگزارى‏ام احتیاج به‏شکرى دیگر دارد و هر گاه حمد تو را گویم، به شکرانه هر حمدى بر من لازم است که حمد وسپاس دیگرى بگویم.
در خطبه اول نهج البلاغة مى‏فرمایند:
الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون ولا یحصی نعمائه العادون ولا یؤدی حقه المجتهدون؛
ستایش مخصوص خداوندى است که ستایشگران از مدحش عاجزند و حسابگران زبردست‏نعمت‏هایش را احصا نتوانند کرد و کوشش‏کنندگان هر چند خویش را خسته کنند حقش را ادانتوانند نمود.
شناخت‏خدا و قدرت مطلقه او و احاطه او بر عالم موجب مى‏گردد انسان از تمردو سرپیچى از دستورها و فرمان‏هاى او خوددارى نماید.
شناخت‏خدا، غیر او را در نظر کوچک مى‏نماید:
عظم الخالق فی عینک یصغر المخلوق فی عینک. (78)
با این آگاهى است که اولیاى خدا در مقابل زورمندان ستمگر با قامتى استوار قرارگرفته و از حق دفاع مى‏کنند، گرچه از نظر ظاهرى عده و عده آنها اندک باشد.
شناخت‏خدا و عدل و حکمت او، به انسان امید به زندگى و تلاش براى کسب‏فضایل مى‏دهد.
خلاصه کلام این که شناخت‏خداى تعالى، حقیقت عبودیت و بندگى خدا را دنبال‏خواهد داشت و حقیقت عبودیت‏سه چیز است:
ان لایرى العبد فیما خوله الله تعالى ملکا ولایدبر العبد لنفسه تدبیرا وجملة اشتغاله‏فیما امره‏تعالى ونهاه عنه؛ (79)
این که بنده در آنچه خدا به او سپرده خود را مالک نبیند و خودش را مدبر امر خود نداند و تمام‏فکرش این باشد که اوامر و نواهى خدا را مراعات نماید.

تصحیح و تحقیق در خطب نهج البلاغه

چکیده
رساله در چهار مجله تنظیم گشته است. جلد اول در 8 فصل شامل تحقیق درباره کاتب نسخه مختار « ابن شد قم » کیفیت تألیف ، خصائص نهج البلاغه از نظر صورت ، محتوی و معنی ، شرح حال سید شریف ، اوضاع بغداد در قرون چهارم و پنجم ، سیره امیرالمؤمنین ، جدول مقارنه خطب و کلمات و مصادر مقدمه تحقیق ، تدوین یافته است . در جلد دوم از مقدمه سید شریف تا خطبه 96 بحث شده ، جلد سوم به ادامه خطب از 97 تا 183 اختصاص یافته و جلد چهارم به تصحیح خطب 184 تا 240 می پردازد در پایان فهرست خطبه ها ، کلمات ، اقوال و ادعیه و نیز فهرست آیات قرآنی و احادیث و فهرست ابیات و مثل نهج البلاغه آورده شده است.

راهنماي پژوهش و تحقيق در نهج‌البلاغه

چکيده
پژوهش و دستيابي به معارف غني نهج‌البلاغة علوي مرهون شناخت دقيق اين کتاب براساس آثاري است که در زمينة شکل، ساختار و تبيين معاني آن ارائه شده است.
اين مقاله در دو بخش به معرفي نهج‌البلاغه، ديدگاه انديشمندان مسلمان و غيرمسلمان درباره آن، معرفي ترجمه‌هاي فارسي، فرهنگ‌نامه‌ها، فرهنگ‌هاي واژگان و موضوعي نهج‌البلاغه و شيوه استفاده از آن مي‌پردازد و ضمن معرفي مهم‌ترين شروح فارسي و عربي نهج‌البلاغه، به تبيين شيوه تأليف و نگارش برخي شروح جهت استفادة محققان مي‌پردازد.

فضای فرهنگی ـ اجتماعی صدور خطبه‌های نهج‌البلاغه

چکيده
علل، زمينه‌ها و شرايطي كه باعث صدور خطبه‌اي از جانب امام علي× شده است «فضای صدور خطبه‌های نهج‌البلاغه» قلمداد مي‌شود كه در كتب حديثي آن را «اسباب صدور حديث» می‌گویند. این مقاله به منظور فهم بهتر معاني خطبه‌های نهج‌البلاغه و حل برخي تضاد‌هاي ظاهري به بررسي فضای فرهنگی ـ اجتماعی صدور این خطبه‌ها مي‌پردازد. در این راستا علاوه بر بررسی روایات معتبر مربوط به خطبه‌های نهج‌البلاغه، مطالعه برخی شرح‌ها، کتب تاریخی مربوط به حوادث قرن اول هجری نیز سودمند است. ذكر اين نكته نيز لازم است كه ما در نقل فضای صدور حکم را به یک مورد خاص منحصر نمی‌کنیم؛ بلکه در فهم بهتر حدیث و روایت از آن بهره‌مند می‌شویم.
در اين نوشتار تلاش شده است تا با توجه به اهمیت مسئله، پیشینه تاریخی آن بازگو و روش‌های فهم فضای صدور تبیین و با آسیب‌شناسی بحث، میزان تأثیر فرهنگ زمانه در اين خطبه‌ها واکاوی گردد.