امامي که تنها ماند

بازخواني وقايع ناظر به ولايت و امامت علي (ع) قبل و بعد از پيامبر (ص)

اگر علي (ع) هيچ فضيلتي جز نزديکي به پيامبر آخرين نداشت، بايد مورد تکريم بزرگان اين امت مي بود؛ اتفاقي که نيفتاد. علي (ع) سرشار از فضيلت هايي بود که داشتن برخي از آنها براي رستگاري يک ملت هم کافي بود. اذعان به اين امر توسط کساني که خون هاي جاهليت هنوز در رگ هايشان جاري بود. باعث مي شد از دور قدرت خارج و در سايه عدالت علي (ع) نابود شوند. اين شد که برادر و وصي پيامبر (ص) در فشار سياسي بي سابقه اي خانه نشين شد و تا مدت ها فقط نقش يک مشاور را بازي مي کرد؛ مشاوري که مشورت هايش ضمانت اجرايي هم نداشت.
فاميل هايش را دعوت کرده بود تا حرفش را بزند و بگويد از طرف خدا پيامبر شده و براي هدايت مردم مبعوث. حرف هايش را زد و گفت: «کدام يک از شماها به من کمک مي کند؟»
سکوت بود و سکوت که جواني نورس بلند شد.
دوباره گفت.
دوباره همان پسر.
براي بار سوم، باز هم همان پسر.
محمد (ص) نترسيد از نوجواني علي (ع) و محکم و با اعتماد به نفس گفت: «اين پسر، علي (ع)، وصي و جانشين من است به حرف هايش گوش کنيد و از او پيروي کنيد.»

***

در سال نهم هجرت ماجراي جنگ تبوک پيش آمد. پيامبر (ص) در اواخر تابستان که گرماي حجاز سوزان و کشنده مي شد، دستور بسيج عمومي داد. خشکسالي، مسافت طولاني، بيابان خشک و بي آب و علف و ترس از جنگ با روميان باعث شد عده اي از منافقان، کارشکني هايي بکنند و به بهانه هاي مختلف همراه پيامبر (ص) نروند. از طرفي برخلاف تمام مسافرت هاي جنگي ديگر، پيامبر، علي (ع) را همراه خودش نبرد. او را به جاي خودش در مدينه گذاشت تا از شهر و مردم و خانواده پيامبر (ص) مواظبت کند.
اين ماجرا بهانه اي شد براي منافقان تا بگويند علي (ع) از ترس گرما و دوري راه با پيامبر (ص) نرفت. بعضي ديگر هم گفتند: «پيامبر (ص) نخواست علي (ع) همراهش باشد و او را اين طور از خودش دور کرد.»
علي (ع) اين حرف ها را تحمل نکرد، شمشيرش را برداشت و خودش را رساند به رسول خدا (ص) و سپاهش در بيرون مدينه. گفت: «مرا با ماندگان و متخلفان جا گذاشتي؟»
پيامبر (ص) جواب داد: «کار مدينه جز با وجود من يا تو اصلاح نمي شود. خوشحال نيستي که جايگاه تو نسبت به من مثل جايگاه هارون نسبت به موسي (ع) باشد؟»
پيامبر (ص) مي خواست بگويد فقط علي (ع) مي تواند به جاي او بنشيند؛ وقتي او مي خواهد جاي دوري برود.
پيامبر مي خواست بگويد اگر من از ميانتان رفتم، برويد سراغ علي (ع).

***

مرد توي مسجد النبي دستش را گرفته بود سمت آسمان و مي گفت: «خدايا تو شاهد باش من در مسجد رسول تو، از مردم کمک خواستم، هيچ کس هيچ چيز نداد و دست خالي بيرون مي روم.»
مرد چند باري کمک خواسته بود و کسي به حرفش توجه نکرده بود. داشت از مسجد بيرون مي رفت که علي (ع) با دستش به او اشاره کرد. خود حضرت نماز مي خواند و در رکوع بود. انگشتش را به مرد نيازمند نشان داد و مرد انگشتر را از دست علي (ع) درآورد.
علي (ع) انگشترش را صدقه داد بي آنکه نمازش را بشکند. انگشتر خيلي قيمتي بود. در جنگي، علي (ع) طوق پسر حران از بزرگان دشمن را نابود کرده و انگشترش را آورده بود براي پيامبر (ص) و پيامبر (ص) هم دوباره داده بودش به علي (ع).
بعد از اينکه علي (ع) انگشترش را بخشيد، آثار وحي در صورت پيامبر (ص) ديده شد که او هم در مسجد نماز مي خواند و اين آيه نازل شد که: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزکاه و هم راکعون».

***

در سال دهم هجرت، پيامبر (ص) علي (ع) را با حکم قضاوت و داوري به يمن فرستاد. علي (ع) قبل از حرکت پيش پيامبر (ص) آمد و با تواضع گفت: «من جوانم و در طول عمرم داوري نکرده و قاضي نبوده ام.»
پيامبر (ص) دستش را روي سينه او گذاشت و گفت: «خدايا، قلب علي (ع) را هدايت کن و زبانش را از خطا سلامت بدار.»
بعد به علي (ع) گفت: «با کسي از در جنگ وارد نشو و سعي کن با نيروي منطق و خوش رفتاري مردم را به راه راست راهنمايي کني. به خدا قسم اگر خدا کسي را به وسيله تو هدايت کند، از آنچه خورشيد بر آن مي تابد بهتر است.»

***

از حج آخر بر مي گشتند؛ حج وداع. محمد (ص) جايي ايستاد به اسم غدير خم.
گفت: «آنها که جلو رفته اند، برگردند. آنها که عقب مانده اند؛ برسند.»
به اصحابش گفت با جهاز شترها منبري درست کنند تا آخرين بند رسالتش را هم براي مسلمانان ابلاغ کند. اصحاب زين شترها را روي هم انداختند تا تلي از زين درست شد. وقتي همه آمدند، پيامبر (ص) بالاي تل رفت و برايشان خطبه خواند. گفت: «مرا در رسالتم چطور ديديد؟» و همه تصديق کردند. بعد آخر سر دست علي (ع) را بلند کرد و براي اينکه حرفش فراموش نشود يا حتي اشتباهي رخ ندهد، سه بار گفت: «هر که من مولاي او هستم، علي (ع) مولاي اوست. خدايا دوست بدار دوستانش را و دشمن بدار دشمنانش را.»
همه آمدند به مولاي جديد تبريک گفتند خيلي طول نکشيد البته که حرف پيامبر (ص) را فراموش کنند.

***

عيد غدير، محمد (ص) داشت جواني را براي جانشيني بعد از خودش معرفي مي کرد.
گفت: «وقتي به صحنه محشر مي آيم علي (ع) جلوتر از من است و پرچم حمد را به دست دارد.»
نماينده مردم نجد گفت: «اين حرف درباره کسي است که اختلاف در موردش زياد است.»
محمد (ص) تبسم کرد و گفت: «چرا اختلاف زياد است. نسبت علي (ع) به من، مثل سرم به بدنم است و در مقايسه با لباسم مثل دکمه ام.»
نماينده نجدي ها طاقت شنيدن خوبي ها و برتري هاي علي (ع) را نداشت. با عصبانيت بلند شد و گفت: «خدايا اگر اين حرف ها درست است، از آسمان بر من سنگ بباران.»
آيات اول سوره معراج همان جا نازل شد: «سال سائل بعذاب واقع…»
سنگي از آسمان آمد و او را کشت.

***

بعد از ماجراي غدير خم يکي از اصحاب معروف سراغ پيغمبر (ص) رفت و گفت: «وقتي شما مي گفتي هر کس من مولاي او هستم، علي (ع) مولاي اوست، جوان خوش قد و بالا و خوشبويي که کنار من ايستاده بود گفت رسول خدا رشته اي را بست که جز منافق آن را باز نمي کند.»
پيامبر (ص) دست آن صحابي را گرفت و گفت: «آن جواني که کنارت بود، انسان نبود، جبرئيل بود. خواست حرفم را درباره علي (ع) در ذهن شما محکم تر کند.»
اين صحابي البته چند وقت بعد نه حرف پيامبر (ص) يادش آمد و نه حرف جبرئيل.

***

حال پيامبر (ص) وخيم بود و نزديک رحلت. مهاجر و انصار هم کنار بالين او نشسته بودند. پيامبر (ص) به علي (ع) نگاه کرد و گفت: «برادر، وصيت مرا قبول مي کني؟»
علي (ع) گفت: «بله رسول خدا.» و به گريه افتاد.
پيامبر (ص) گفت: «بلال! شمشير و زره و اسب و شتر و سنگي را که در روزهاي گرسنگي موقع عبادت به شکمم مي بستم، بياور.»
بلال که بلند شد، پيامبر (ص)، انگشترش را درآورد و به علي (ع) گفت: «اين وسايل مخصوص من، ديگر مال توست. ببرشان به خانه خودت که بعد از من، رفتارها با تو عوض مي شود.»
علي (ع) وسايل را به چشم و صورت ماليد و در حضور مهاجر و انصار به خانه خودش برد.

***

پيامبر (ص) که از دنيا رفت، بنا به وصيتش علي (ع) مشغول غسل و کفن و دفن شد. انصار مدينه هم در سقيفه جمع شدند. سعد – پسر عباده رئيس انصار و بزرگ قوم خزرج- به شان مي گفت: «شما پيامبر (ص) را کمک کرديد تا اسلام ريشه گرفت. حق شماست که خليفه پيامبر (ص) از بين شما باشد.» انصار هم حرف هايش را تاييد کردند و مي خواستند با سعد بيعت کنند. يک نفر خبر جلسه سقيفه را به عمر پسر خطاب رساند. عمر از وسط مراسم کفن و دفن پيامبر (ص) بلند شد، ابوبکر را هم بلند کرد و رفتند سقيفه. ابوبکر که ديد خلافت را انصار دارند مي برند، گفت: «شما هميشه يار و ياور پيامبر (ص) بوديد و هيچ وقت چشمداشتي براي کمک هايتان نداشتيد. ولي ما فاميل رسول خدا (ص) بوديم، سابقه ما در اسلام از همه بيشتر است. قاعده اين است که خليفه از بين ما باشد.»
يک نفر از انصار گفت: «ما مي ترسيم خلافت از بين ما و شما بيرون برود و بشود آنچه نبايد بشود، پس خليفه از مهاجرين باشد ولي بعد از او يکي از انصار خليفه باشد و همين طور يکي در ميان خليفه عوض شود.»
عمر گفت: «عرب به حرف شما گوش نمي کند در حالي که پيامبر (ص) از بين ما بوده. خليفه بايد از قريش باشد. ما هم معاونت و وزارت را به انصار مي دهيم تا هيچ وقت بدون نظر آنها کاري انجام نشود.»
يک انصاري ديگر گفت: «مردم خام نشويد! قدرت در دستان شماست. شما بايد خليفه پيامبر (ص) باشيد. اسلام با شمشير شما بر اعراب مسلط شد. اگر مهاجرين قبول نمي کند، آنها را از اينجا بيرون مي کنيم. بروند به سرزمين خودشان و براي خودشان خليفه انتخاب کنند و ما هم خليفه خودمان را داشته باشيم.»
بشير – يکي از بزرگان قوم خزرج که به رئيس شدن سعد پسر عباده حسادت مي کرد- گفت: «ما از جنگ و جهاد و کمک به پيامبر (ص) دنبال رضاي خدا بوديم نه خلافت. رسول خدا (ص) از قريش بود و فاميل او به خلافت لايق تر هستند.»
همين موقع ابوبکر گفت: «من دعوت مي کنم با عمر پسر خطاب يا ابوعبيده بيعت کنيد.»
عمر و ابوعبيده گفتند: «ما جسارت نمي کنيم تا تو هستي.»
قبل از عمر و ابوعبيده، بشير (همان حسود) جلو پريد و با ابوبکر بيعت کرد. بعد عمر و ابوعبيده – رئيس قبيله اوس- هم که ديد بشير که از بزرگان خزرج است، بيعت کرده و براي اينکه سعد پسر عباده خليفه نشود، بيعت کرد و بعد از او همه اوسي ها بيعت کردند.
هنوز کفن پيامبر (ص) خشک نشده بود. نکردند قول و قرار بگذارند و جلسه را بيندازند براي بعد از مراسم خاکسپاري پيامبر. نکردند با آدم هايي مثل علي (ع) مشورت کنند. نکردند شوراي موقتي تشکيل بدند تا سر فرصت تصميم بگيرند. انگار نقشه اي از پيش تعيين شده باشد؛ با عجله و شتاب.

***

بني هاشم در خانه علي (ع) جمع شدند و با ابوبکر بيعت نکردند. عمر با عده زيادي به خانه علي (ع) آمد و بعد از ارعاب و تهديد، علي (ع) را همراه ديگران بردند براي بيعت گرفتن. به علي (ع) گفتند: «بيعت کن.» علي (ع) گفت: «من از شما به خلافت نزديک تر و لايق ترم. شما با استدلال نزديکي و فاميلي با رسول خدا (ص) خلافت را از انصار گرفتيد، من هم با همين استدلال با شما صحبت مي کنم. اگر انصاف داريد همان طور که انصار حرف شما را در نزديکي با رسول خدا (ص) قبول کردند، شما هم حرف مرا قبول کنيد که کسي از من به پيامبر (ص) نزديک تر نبود و اگر قبول نکنيد، ظلم آشکار کرده ايد.»
عمر پسر خطاب گفت: «ولت نمي کنيم تا بيعت کني.»
علي (ع) جواب داد: «تو داري شيري را مي دوشي که نصفش مال توست. امروز تو کار او را محکم کن که فردا ابوبکر آن را به تو بر گرداند. به خدا بيعت نمي کنم.»
ابوعبيده گفت: «اي ابالحسن، تو حالا جواني. اينها پير مردان قوم تو هستند. تو تجربه آنها را نداري. تو حالا خلافت اينها را قبول کن. اگر زنده ماندي بعد از اينها تو لايق خلافتي واقعاً.» ابوبکر گفت: «اگر بيعت نمي کني، مجبورت نمي کنم.»

***

علي (ع) گفت: «اي مهاجران، خدا را فراموش نکنيد. حق محمد (ص) را از خانه او به خانه خودتان منتقل نکنيد. خاندان او را از حق و مقام او در بين مردم دور نکنيد. به نظر شما قاري قرآن و فقيه در دين و مطلع از سنت و روش پيامبر (ص) در بين خاندان او نيست که بتواند بار خلافت را به دوش بکشد؟ از نفستان پيروي نکنيد.»
بشير اولين نفري که با ابوبکر بيعت کرد؛ گفت: «اگر انصار اين حرف ها را قبل از بيعت با ابوبکر شنيده بود، حتماً با تو بيعت مي کرد ولي چه مي شود کرد که ديگر بيعت انجام شده.»
علي (ع) که ديد هيچ کس حرکتي نمي کند؛ برگشت و آمد خانه، بي آنکه بيعت کرده باشد.

***

بعد از مدت کوتاهي بعضي از همان هايي که با ابوبکر بيعت کرده بودند؛ پشيمان شدند. خودشان همديگر را سرزنش مي کردند که چرا دست حق را گذاشتيم و دست باطل را گرفتيم. آنها منتظر بودند که علي (ع) خودش را نشان بدهد تا به پشتيباني او اقدامي کنند. علي (ع) اما تصميمش را گرفته بود. او سکوت کرده بود تا فتنه اي درست نشود بعد از رحلت رسول خدا (ص)، تا اسلامي که خيلي ها در اصلش طمع کرده بودند از بين نرود.
توي اين مدت نشسته بود در خانه و قرآن را جمع آوري مي کرد. با جديت اين کار را تمام کرد و اولين کتاب کامل قرآن را درست کرد.
شايد علي (ع) ترسيده بود. پيامبر (ص) مردم را به دو چيز سفارش کرده بود؛ کتاب خدا و اهل بيتش. حرمت و مقام اهل بيت (ع) را که نگه نداشته بودند، شايد ترسيده بود به خاطر هواي نفس قرآن را هم نديده بگيرند يا تحريف کنند.

***

در زمان خلافت ابوبکر، يهودي اي آمد پيشش و گفت: «اگر تو خليفه پيامبر (ص) هستي سوال دارم.»
ابوبکر گفت: «بپرس.» يهودي پرسيد: «خدا چه چيزي را ندارد، چه چيزي پيش خدا نيست و چه چيزي را خدا نمي داند؟»
ابوبکر عصباني شد و گفت: «سوال کافران را مي کني؟»
مسلمانان خواستند يهودي را بکشند که عبدالله پسر عباس جلويشان را گرفت و گفت با انصاف باشند. حالا که جواب سوالش را نمي دانيد ولش کنيد برود. يهودي را از دستشان درآورد و رد کرد. يهودي مي رفت و مي گفت: «اسلام از دست رفت. اينها نمي توانند جواب يک سوال را بدهند. رسول خدا (ص) کجاست؟ خليفه رسول خدا (ص) کجاست؟ پسر عباس دنبال يهودي آمد و گفت: «چه خبر است. بيا ببرمت پيش معدن علم تا جوابت را بشنوي.» ابوبکر و مردم هم با آنها همراه شدند و عده زيادي به خانه علي (ع) آمدند. ازدحام زياد شد. بعضي مي خنديدند و بعضي گريه مي کردند.
ابوبکر گفت: «اي ابالحسن! اين يهودي از من سؤالات کفرآميز مي پرسد.»
علي (ع) به يهودي گفت: «چه پرسيدي؟»
يهودي گفت: «مي گويم به شرطي که مثل اينها تصميم به کشتنم نگيري» و بعد سؤالش را پرسيد.
امام (ع) گفت: «جوابت را مي دهم به شرط اينکه منصفانه اسلام را قبول کني» و يهودي قبول کرد.
امام (ع) جواب داد: «چيزي که خدا ندارد زن و بچه و شريک است، چيزي که پيش خدا نيست، ظلم و ستم است که پيش او نيست و چيزي که خدا نمي داند اين گفته شما يهوديان است که مي گويند عزير پسر خداست که خدا براي خودش پسري نمي داند.»
يهودي شهادتين را خواند و گفت: «دستت را جلو بياور تا بيعت کنم. جواب اين سوال را جز وصي يک پيامبر نمي دانست.»

***

ابوبکر گفت: «علي (ع)، تو برطرف کننده گرفتاري ها هستي.» بعد رفت بالاي منبر و گفت: «مردم من بيعتم را از شما برداشتم. من را ول کنيد و برويد سراغ علي (ع).»
پسر خطاب که خبر دار شده بود، آمد و گفت: «اين چه حرفي است که مي زني؟ ما تو را انتخاب کرديم و پسنديديم.» بعد ابوبکر را از منبر پايين آورد تا ماجرا را تمام کند.

***

در زمان خلافت خليفه دوم کشيش هاي نجران مثل هر سال براي دادن جزيه به مدينه آمدند. خليفه دعوتشان کرد مسلمان شوند. کشيش گفت: «شما مي گوييد عرض بهشت خدا برابر عرض آسمان و زمين است. پس جهنم کجاست؟» عمر ساکت شد. مردم گفتند: «جوابش را بده تا نروند ما را مسخره کنند.» خليفه سرش را از شرم پايين انداخته بود و سکوت کرده بود که علي (ع) از در مسجد وارد شد. مردم خوشحال شدند و سراغ ايشان رفتند. عمر سوال کشيش را به علي (ع) گفت. امام (ع) جواب داد: «شب که مي شود روز کجاست به نظر شما کشيش؟» کشيش گفت: «بگذار از اين مرد بد اخلاق بپرسم که خليفه است؛ زميني که فقط يک بار خورشيد بر آن تابيد کجا بود؟» عمر گفت از اباالحسن بپرس. علي (ع) جواب داد: «آن زمين کف دريايي است که خدا براي موسي شکافت، نه قبل از آن آفتاب ديده بود نه بعد از آن.»
کشيش گفت: «درست گفتي، از چه چيزي هر چه برداريم کم نمي شود و بيشتر مي شود؟»
امام (ع) جواب داد: قرآن و علوم.
کشيش پرسيد: «اولين رسولي که خدا فرستاد و نه جن بود و نه انسان که بود؟»
امام (ع) گفت: «همان کلاغي بود که خدا فرستاد تا قابيل را از سرگرداني و چه کنم چه کنم با جنازه هابيل رها کند.»
کشيش گفت: «يک سوال ديگر دارم که بايد او جواب بدهد.» اشاره کرد به عمر و پرسيد: «خدا کجاست؟»
عمر عصباني شد. علي (ع) گفت: «عصباني نشو تا نگويد در جوابش مانده اي.» بعد رو کرد به کشيش و گفت: «هيچ جا از خدا خالي نيست و او چيزي نيست و بر چيزي نيست. او مکان را آفريده و خودش برتر از آن است که در مکاني باشد، قدرت و احاطه او بر همه آسمان و زمين است و … .»
کشيش شهادتين را گفت و با علي (ع) دست داد و گفت: «تو لايق جانشيني پيامبرتان هستي نه اين مرد بداخلاق.»
علي (ع) لبخند زد. عمر گفت: «خدا مرا گرفتار مشکلي نکند که تو آنجا نباشي اي ابالحسن، اگر تو نبودي من هلاک مي شدم.»

***

عبدالله پسر عباس با خلفه دوم مي رفتند. خليفه آيه اي را خواند و از علي (ع) يادي کرد. بعد گفت: «به خدا قسم علي (ع) لايق تر از ابوبکر و من بود براي خلافت.»
عبدالله گفت: «اين حرف را مي گويي و خلافت را همراه ابوبکر از او گرفته اي؟»
خليفه دوم مدتي ساکت شد و بعد گفت: «کاري که ما کرديم از روي عدالت نبود اما ترسيديم عرب به خاطر جنگ هايي که علي (ع) کرده و بزرگاني که کشته، خلافتش را قبول نکنند.»
پسر عباس با خودش گفت پيامبر (ص)، علي (ع) را به مهم ترين ميدان هاي جنگ مي فرستاد و او بزرگان و دشمنان را مي کشت و در هم مي شکست. چطور شد پيامبر آن وقت نترسيد و علي (ع) را کوچک نديد ولي تو و ابوبکر او را کوچک ديديد؟
عمر بعد از سکوتي باز به حرف آمد که: «گذشته ها گذشته ولي به خدا قسم ما در هيچ ماجرايي بدون نظر علي (ع) تصميم نمي گيريم و هيچ کاري را بدون مشورت با او انجام نمي دهيم.»
صبر کرد. حدود 25 سال، خار در چشم و تيغ در گلو. يک زماني قول داده بود به پيامبر (ص) که صبر کند. البته مشورت هم مي داد به خلفا. گاهگاهي هم اشاره مي کرد به حق غصب شده اش اما به هر حال توي اين مدت اصلي ترين کارش صبر کردن بود و تحمل کردن خار و تيغ.

***

بعد از قتل عثمان مردم به خانه علي (ع) حمله ور شدند تا با او بيعت کنند. علي (ع) گفت من احتياجي به رهبري شما ندارم ولي مردم اصرار کردند که به خاطر سابقه در اسلام و نزديکي او با پيامبر (ص) باکس ديگري بيعت نمي کنند. علي (ع) باز هم امتناع کرد و گفت: «من اگر وزير باشم بهتر است تا اينکه امير باشم. شما هر کس را انتخاب کنيد، من هم با او بيعت مي کنم.» مردم گفتند: «راهي نيست بايد قبول کني.» آن قدر ازدحام زياد شد که حسن (ع) و حسين (ع) زير دست و پا ماندند و لباس علي (ع) پاره شد. ايشان که ديد وضع اين طور است گفت: «پس برويد مسجد. بيعت نبايد پنهاني و در خانه من باشد.» بعد خودش هم به مسجد رفت. اولين نفري که بيعت کرد طلحه بود و دومين نفر زبير، مردم هم آمدند و بيعت کردند.
بعد از بيعت، علي (ع) براي مردم صحبت کرد و گفت: «اگر مردم جمع نشده بودند و اصرار نمي کردند و اگر خدا از دانشمندان و علما عهد نگرفته بود که در مقابل سيري ظالم و گرسنگي ضعيفان ساکت نباشند، افسار شتر خلافت را روي کوهانش مي انداختم تا هر جا مي خواهد برود.»
گفت که حکومت را با اکراه قبول مي کند و مردم بايد بدانند که امتحان مي شوند و فتنه ها مثل تکه هايي از شب روي سرشان مي بارد و تحملش سخت است جز براي کساني که اهل صبر و بصيرت باشند. گفت او همان علي (ع) زمان پيامبر (ص) است؛ قاطع و محکم. هر کس مالي از بيت المال را به ناحق برده باشد، حتي اگر مهريه زنش کرده باشد بر مي گرداند. گفت همه با هم برابر هستند و اگر کسي در راه خدا کاري انجام داده خدا پاداشش را مي دهد.
اين سخنراني کار خودش را کرد. عده اي که از بيعت و اصرار به علي (ع) براي خودشان آرزوهايي رشته کرده بودند، رشته هايشان پنبه شد و دل هايشان پر از کينه.
فتنه ها مثل تکيه هايي از شب تاريک يکي يکي پيدا شدند.

نكته

كفش باارزش

سپاهي كه همراه اميرالمؤمنين (ع) از مدينه حركت كرد براي جنگ جمل، در جايي به اسم ذي قار- بين كوفه و بصره – اطراق كرد تا نيروهاي كوفه هم برسند. يك روز حضرت علي (ع) نشسته بود و كفش اش را وصله مي كرد كه عبدالله پسر عباس سر رسيد. امام (ع) صدايش زد و گفت «اين كفش چقدر مي ارزد؟)
عبدالله به كفش كهنه و پر وصله و پينه نگاه كرد و گفت: «هيچ».
اميرالمؤمنين (ع) گفت: «به خدا قسم اين كفش برايم ارزشمندتر از حكومت بر شماست، مگر اينكه با اين حكومت حقي را بگيرم يا باطلي را نابود كنم.»
منابع:
– زندگاني اميرالمومنين (ع) سيد هاشم رسولي محلاتي . دفتر نشر فرهنگ اسلامي / 1374.
– داستان هاي الغدير / سيد رضا باقريان موحد/ انتشارات نصر/ 1379.
– سيماي علي (ع) از منظر اهل سنت/ محمد برفي/ نشر احسان/ 1380.
– غارات/ ابراهيم بن محمد ثقفي / ترجمه عزيرالله عطاردي / انتشارات عطارد/ 1373.
– مناقب مرتضوي/ محمد صالح الحسيني/ تصحيح کورش منصوري/ انتشارات روزنه/ 1380.
– امام علي (ع) از ولادت تا شهادت / علامه محمد کاظم قزويني / ترجمه علي کرمي/ انتشارات دليل/ 1379.
– خلاصه الغدير/ تلخيص يعقوب قاسملو
– سيري در الغدير/ محمد اميني نجفي.

سیری در نصوص ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام (4)

5) حدیث غدیر:
از جمله نصوص وارد شده در مورد جانشینی و خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی علیه السلام حدیث شریف «غدیر» است که در اینجا مشروحاً به آن می پردازیم.

غدیر در حدیث و تاریخ
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال دهم هجرت، برای تعلیم مراسم حج به مکه عزیمت نمود. این بار انجام این فریضه را برای آخرین سال عمر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مصادف گردید و از این جهت آن را «حجه الوداع» نامیدند. افرادی که به شوق همسفری یا آموزش مراسم حج در رکاب وی بودند تا 120 هزار تخمین زده شده اند.
مراسم حج به پایان رسید، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم راه مدینه را پیش گرفت و گروه انبوهی او را بدرقه کردند و جز کسانی که در مکه به او پیوسته بودند، همگی در رکاب او بودند. کاروان به پهنه ای به نام «غدیرخم» که در سه میلی «جُحفه» قرار دارد رسید. ناگهان پیک وحی فرا رسید و به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم فرمان توقف داد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز دستور داد که همه از حرکت باز ایستند و بازماندگان فرا رسند کاروانیان که از توقف ناگهانی و بی موقع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این منطقه داغ و بی آب هم در نیمه روز که آفتاب بسی سوزنده و زمین تفتیده بود در شگفت ماندند.
مردم زیر لب ها می گفتند: فرمان بزرگی از جانب خدا رسیده است و در اهمیت فرمان این اندازه بس که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مأموریت داد که در این شرائط نامساعد، همه مردم را از حرکت باز دارد تا فرمان خدا را ابلاغ کند.
فرمان خدا برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم طی آیه زیر بیان گردید:
«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ (1)»(2).
«ای پیامبر، آنچه را که از پروردگارت بر تو فرود آمد برسان و اگر نرسانی رسالت خدای را بجا نیاورده ای و خداوند ترا از گزند مردم حفظ می کند».
دقت در مضمون آیه ما را به نکات زیر رهبری می کند:
اولاً: فرمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای ابلاغ آن مأموریت پیدا کرده بود، آن چنان خطیر و عظیم بود که هرگاه (بر فرض محال) در رساندن آن خوف و ترسی به خود راه می داد و آن را ابلاغ نمی کرد، رسالت خود را انجام نداده بود، بلکه با انجام این مأموریت رسالت وی تکمیل خواهد شد.
به عبارت دیگر مقصود از «ما انزل»(چیزی که بر تو نازل گردید) نمی تواند مجموع آیات قرآن و دستورهای اسلامی باشد، زیرا ناگفته پیداست که هرگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مجموع دستورهای الهی را ابلاغ نمی کرد، رسالت خود را انجام نداده بود و یک چنین امر بدیهی نیاز به گفتن و نزول آیه ندارد، بلکه مقصود از آن، ابلاغ موضوع خاصی است که ابلاغ آن مکمّل رسالت شمرده می شود و تا ابلاغ نگردد، وظیفه خطیر رسالت رنگ تکامل به خود نمی گیرد.
بنابراین باید مورد مأموریت یکی از اصول مهم اسلامی باشد که با دیگر اصول و فروع اسلامی پیوستگی داشته و بسان یگانگی خدا و رسالت خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امر خطیری شمرده شود.
ثانیاً: از نظر محاسبات اجتماعی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم احتمال می داد که در طریق انجام این مأموریت ممکن است از جانب مردم آسیبی به او برسد و یا او را در این انتخاب به قوم و خویش گرائی متهم کنند که خداوند برای تقویت اراده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
«والله یعصمک من الناس»
اکنون باید دید در میان احتمالاتی که مفسران اسلامی در تعیین موضوع ماموریت گفته اند، کدام به مضمون نزدیکتر است. محدثان شیعه و همچنین سی تن از محدثان اهل تسنن (3) می گویند که آیه در روز غدیر خم نازل گردید، روزی که خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ماموریت داد که علی علیه السلام را به عنوان مولای مؤمنان معرفی کند. ولایت و جانشینی امام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از موضوعات خطیر و پراهمیت بود که جاداشت ابلاغ آن مکمّل رسالت گردیده و خودداری در بیان آن مایه نقص در امر رسالت شمرده شود.
همچنین جا داشت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از نظر محاسبات اجتماعی، خوف و رعبی به خود راه دهد زیرا وصایت و جانشینی شخصی مانند علی علیه السلام که بیش از 33 سال از بهار عمر او نگذشته بود، بر گروهی که به مراتب از نظر سن و سال، از او بالاتر بودند، بسیار سخت و دشوار بود(4)، گذشته بر این، خون ستگان همین افرادی که دور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گرفته بودند، در صحنه های نبرد با شمشیر علی علیه السلام ریخته شده بود و حکومت چنین فردی بر یک ملت کینه توز بسیار گران بود.
علاوه بر این علی علیه السلام پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و داماد وی بود، تعیین چنین فردی برای خلافت در نظر افراد کوتاه بین که وجود چنین افراد در تمام جوامع بشری کم نیست سبب می شد که آن را به یک نوع تعصب فامیلی حمل کنند و به صورت غیر صحیح تفسیر نمایند.
ولی علیرغم این زمینه های نامساعد، اراده، حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفت که پایداری نهضت را با نصب جانشینی، تضمین کند و رسالت جهانی پیامبر خویش را با تعیین رهبر و راهنما تکمیل گرداند اینک تفصیل این رویداد تاریخی:

خطابه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در واقعه غدیر
آفتاب داغ و سوزاننده نیم روز هیجدهم ذی الحجه بر سرزمین غدیر خم به شدت می تابید و دشت و دمن را با اشعه خود گرم و سوزان ساخته بود و گروه انبوهی که تاریخ، تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد و بیست هزار ضبط کرده است، در آن نقطه به فرمان پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمده بودند و در انتظار حادثه تاریخی آن روز به سر می بردند و از شدت گرما یک طرف عبا را زیر پا و طرف دیگر را روی سر قرار می دادند.
در این لحظات حساس طنین اذان نماز ظهر، سراسر بیابان را فرا گرفت و ندای تکبیر مؤذن بلند شد و مردم خود را برای نماز ظهر آماده کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز ظهر را با آن اجتماع پرشکوه که هرگز سرزمین «غدیر» نظیر آن را به خاطر نداشت برگزار کرد. سپس به میان جمعیت آمد و روی نقطه بلندی که از جهاز شتران ترتیب یافته بود، قرارگرفت و با صدای بلند خطابه ای به شرح زیر ایراد کرد:
«الحمدلله و نستعینه و نومن به و نتوکل علیه و نعوذ بالله من شرور انفسنا و من سیئات اعمالنا الذی لا هادی لمن ضلّ و لا مضلّ لمن هدی و اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبده و رسوله. اما بعد: ایها الناس قد نبّانی اللطیف الخبیر، انه لم یعمر نبی الامثل نصف عمرالذی قبله و انی اوشک ان ادعی فاجبت و انی مسؤول و انتم مسؤولون فما ذا انتم قائلون؟
قالو: نشهد انک قد بلّغت و نصحت و جهدت فجزاک الله خیراً قال الستم تشهدون ان لا اله الا الله و ان محمداً عبده و رسوله و ان جنته حق و ناره حق و ان الساعه آتیه لا ریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور؟
قالو: بی نشهد بذلک.
قال: اللهم اشهد فانظرونی کیف تخلفونی من الثقلین.
فنادای مناد: مالثقلان یا رسول الله؟
قال: الثقل الاکبر، کتاب الله، طرف بیدالله عزوجل و طرف بایدیکم، فتمسکوا به لا تضلّوا و الاخر الاصغر عترتی، و ان اللطیف الخبیر نبّانی انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض فسالت ذلک لهما ربی فلا تقدموها فتهلکوا و لا تقصروا عنها فتهلکوا ثم اخذ بید علی فرفعها حتی رؤی بیضاء آباطهما و عرفه القوم اجمعون.
فقال: ایها الناس من اولی الناس بالمؤمنین من انسهم؟ قالوا: الله و رسوله اعلم، قال: ان الله مولای و انا مولی المؤمنین و انا اولی بهم من انفسهم فمن کنت مولاه فعلی مولاه یقولها ثلاث مرات و فی لفظ احمد امام الحنابله: اربع مرات، ثم قال: اللهم وال من والاه و عاد من عاده و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله، و ادرالحق معه حیث دار، الا فلیبلغ الشاهد الغایب.
ثم لم یتفرقوا حتی نزل امین وحی الله بقوله: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی (الایه) فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الله اکبر، علی اکمال الدین و اتمام النعمه و رضی الرب برسالتی و الولایه بعلی من بعدی ثم طفق القوم یهنئون امیرالمؤمنین علیه السلام و ممن هنّاه فی مقدم الصحابه الشیخان ابوبکر و عمر، کل یقول: بخ بخ لک یابن ابی طالب، اصبحت و امسیت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه و قال ابن عباس: وجبت والله فی اعناق القوم فقال حسان: ائذن لی یا رسول الله ان اقول فی علی ابیاتاً تسمعهنّ فقال:
قل علی برکه الله فقام حسان فقام یا معشر مشیخه قریش، اتبعها قولی بشهاده من رسول الله فی الولایه ماضیه ثم قال:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
نجمّ فاسمع بالرسول منادیاً
ترجمه اجمالی خطبه:
«ستایش از آن خداست، از او یاری می طلبیم و به او ایمان داریم، و بر او توکل می کنیم و از شرّ نفسهای خویش و بدی کردارهای خود به خدائی که جز او برای گمراهان هادی و راهنمایی نیست، پناه می بریم و به خدایی که هر کس را هدایت نمود، برای او گمراه کننده ای نیست، گواهی می دهیم که جز او خدایی نیست و محمد بنده و فرستاده اوست.
هان ای مردم، خداوند لطیف خبیر به من خبر داده است که مدت رسالت هر پیامبر به اندازه نیمی از عمر پیش از رسالت اوست و من نزدیک است که دعوت حق را لبیک بگویم و از میان شما بروم و من مسئولم و شما نیز مسئول هستید درباره من چه می گوئید؟
یاران پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم: گواهی می دهیم که تو آئین خدا را تبلیغ نمودی و نسبت به ما خیرخواهی و نصیحت کردی و در این راه کوشش نمودی، خداوند به تو پاداش نیک بدهد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: (وقتی که سکوت وآرامش بر آن جمعیت حکم فرما شد فرمود:) آیا شما گواهی نمی دهید که معبودی جز خدای نیست و محمد بنده خدا و پیامبر اوست و بهشت و دوزخ و مرگ حق است؟ و روز رستاخیز بدون شک فرا خواهد رسید و خداوند افرادی را که در دل خاک پنهان شده اند، زنده خواهد نمود؟
یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، چرا، چرا، گواهی می دهیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: من در میان شما دو چیز گرانبها و سنگین به یادگار می گذارم، چگونه با آنها معامله خواهید کرد؟
ناشناسی پرسید: مقصود از این دو چیز گرانبها چیست؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: ثقل اکبر، کتاب خداست که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن در دست شماست، به کتاب خدا چنگ زنید تا گمراه نشوید.
ثقل اصغر عترت و اهل بیت من است، خدایم به من خبر داده است که دو یادگار من تا روز رستاخیر، از هم جدا نمی شوند.
هان ای مردم، بر کتاب خدا و عترت من سبقت و پیشی نگیرید و از آن دو، عقب نمانید تا نابود نشوید در این موقع، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست علی علیه السلام را گرفت و بالا برد و همه جمعیت علی علیه السلام را در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدند (و فهمیدند که مقصود از این اجتماع حادثه ای است که مربوط به علی علیه السلام می باشد و همگی با ولع خاصی آماده شدند که به سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم گوش فرا دهند). پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: هان ای مردم سزاوارترین فرد بر مؤمنان از خود آنها کیست؟
یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: خداوند و پیامبر او بهتر می دانند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: خداوند مولای من، و من مولای مؤمنان هستم و بر آنها از خودشان سزاوارتر و اولی هستم. هان ای مردم، هر کس که من مولای او هستم علی علیه السلام مولای اوست. و این جمله را سه بار تکرار کرد.(5)
سپس گفت: پروردگارا دوست بدار هر کس را که علی علیه السلام را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس را که علی علیه السلام را دشمن بدارد، خدایا یاران علی علیه السلام را یاری کن و دشمن او را خوار و ذلیل نما، پروردگارا علی علیه السلام را محور حق قرار بده.
این جمله ها را بیان کرد و سپس فرمود: لازم است حاضران به غائبان خبر دهند و دیگران را از این حادثه مطلع سازند.
هنوز اجتماع پرشکوه به حال خود برپا بود که فرشته وحی فرود آمد و به پیامبرگرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بشارت داد که خداوند امروز آئین خود را تکمیل نمود و نعمت خویش را بر جامعه با ایمان، ارزانی داشت.
«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (6)».
در این لحظه صدای تکبیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بلند شد و فرمود: خدا را سپاسگزارم که آئین خود را کامل گردانید و نعمت خود را به پایان رسانید و از رسالت من و ولایت علی علیه السلام پس از من خشنود گشت.
پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از جایگاه خود پائین آمد و یاران او دسته دسته به علی علیه السلام تبریک می گفتند و او را مولای خود و مولای هر مرد و زن با ایمان می خواندند.
در این موقع «حسّان بن ثابت» شاعر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخاست و این پدیده تاریخی را در قالب شعر ریخت و به این حادثه رنگ جاودانی بخشید.
از چکامه او علاوه بر یک بیت گذشته در متن خطبه فقط دو بیت را نقل می کنیم:
فقال له قم یا علی فاننی
رضیتک بعدی اماماً و هادیاً
فمن کنت مولاه فهذا ولیه
فکونوا له اتباع صدق موالیاً
«پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به وی (علی علیه السلام) فرمود: برخیز که من تو را برای پیشوایی مردم و راهنمایی آنان پس از خود برگزیدم، هر کس که من مولای او هستم، علی علیه السلام نیز مولای اوست. مردم، بر شما لازم است از پیروان راستین و دوستداران واقعی علی علیه السلام باشید».
آنچه که نگارش یافت خلاصه این واقعه تاریخی بود که در مدارک دانشمندان اهل تسنن وارد شده و در کتب شیعه نیز این واقعه به طور گسترده تر از این، بیان گردیده است.(7)
مرحوم طبرسی قدس سره در کتاب «احتجاج» خطبه مشروحی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده که علاقمندان می توانند به آن کتاب مراجعه نمایند.(8)

واقعه غدیر ابدی و جاودانی است
اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است که واقعه تاریخی غدیر در تمام قرون و اعصار به صورت یک تاریخ زنده که قلوب و دلها به سوی آن جذب می شوند بماند و نویسندگان اسلامی در هر عصر و زمانی در کتابهای تفسیر و تاریخ و حدیث و کلام، پیرامون آن سخن بگویند و گویندگان مذهبی در مجالس وعظ و خطابه درباره آن داد سخن دهند و آن را از فضائل غیرقابل انکار امام علیه السلام بشمارند.
نه تنها خطبا و گویندگان بلکه شعرا و سرایندگان، از این واقعه الهام گرفته و ذوق ادبی خود را از تفکّر و اندیشه پیرامون این حادثه و از مزید اخلاص به صاحب ولایت مشتعل سازند. و عالی ترین قطعاتی را به صورت های گوناگون و به زبانهای مختلف از خود به یادگار بگذارند.
از این جهت کمتر واقعه تاریخی در جهان، بسان رویداد غدیر مورد توجه طبقات مختلف از محدث و مفسّر و از متکلم و فیلسوف، از خطیب و شاعر، از مورخ و سیره نویس قرار گرفته و این اندازه درباره آن عنایت مبذول داشته است.
یکی از علل ابدیت و جاودانی بودن این حدیث، نزول دو آیه (9) از آیات قرآن پیرامون این واقعه است، و تا روزی که قرآن ابدی و جاودانی است، این واقعه تاریخی نیز ابدی بوده و از خاطره ها محو نخواهد شد. از آنجا که جامعه اسلامی در اعصار دیرینه و هم اکنون جامعه شیعه، آن را یکی از اعیاد مذهبی می شمارند و مراسمی را که در دیگر اعیاد اسلامی بر پا می دارند، در این روز نیز انجام می دهند طبعاً واقعه تاریخی غدیر رنگ ابدیت به خود گرفته و هیچ گاه از خاطره ها فراموش نمی شود.
از مراجعه به تاریخ به خوبی معلوم می شود که روز هیجدهم ذی الحجه الحرام، در میان مسلمانان به نام روز عید غدیر معروف بود، تا آنجا که ابن خلّکان درباره «المستعلی بن المستنصر» می گوید:
در سال 487 در روز عید غدیر خم که روز هیجدهم ذی الحجه الحرام است، مردم با او بیعت کردند.(10)
در سال 487 دوازده شب به آخر ماه ذی الحجه باقی مانده بود درگذشت. این شب همان شب هیجدهم ماه ذی الحجه شب «عید غدیر» است.(11)
ابوریحان بیرونی در کتاب «الاثار الباقیه» عید غدیر را از عید هایی شمرده که همه مسلمانان برپا می داشتند و جشن می گرفتند.(12)
نه تنها ابن خلکان و ابوریحان بیرونی، این روز را عید می نامند، بلکه ثعالبی نیز این شب را از شب های معروف در میان امت اسلامی شمرده است.(13)
ریشه این عید به خود روز عید غدیر باز می گردد، زیرا در آن روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مهاجر و انصار، بلکه به همسران خود دستور داد که بر علی علیه السلام وارد شوند و به او در مورد چنین فضیلتی بزرگ تبریک بگویند.
زید بن ارقم می گوید:
از مهاجر، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر، نخستین کسانی بودند که با علی علیه السلام دست بیعت دادند و مراسم تبریک و بیعت تا مغرب ادامه داشت.

دلائل دیگر بر ابدیت واقعه
در اهمیت این رویداد تاریخی همین اندازه کافی است که این واقعه تاریخی را صد و ده صحابی نقل کرده اند. البته این جمله نه به آن معنی است که از آن گروه زیاد تنها همین افراد این حادثه را نقل کرده اند، بلکه تنها در کتابهای دانشمندان اهل تسنن نام صد و ده تن به چشم می خورد. درست است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخنان خود را در جامعه صد هزار نفری القاء نمود، ولی گروه زیادی از آنان از نقاط دوردست حجاز بودند که از آنان حدیثی نقل نشده است، و گروهی از آنان این واقعه را نقل کرده اند، ولی تاریخ موفق به درج نام آنان نگردیده است و اگر هم درج کرده است، به دست ما نرسیده است.
در قرن دوم اسلامی که عصر تابعان است، هشتاد و نه تن از آنان به نقل این حدیث پرداخته اند. راویان حدیث غدیر در قرن های بعدی، همگی از علماء و دانشمندان اهل تسنن می باشد. سیصد و شصت تن از آنها این حدیث را در کتاب های خود گرد آورده و گروه زیادی به صحت و استواری آنها اعتراف نموده اند.
در قرن سوم، نود و دو دانشمند. در قرن هفتم، بیست و یک. و در قرن هشتم، هیجده. و در قرن نهم، شانزده. در قرن دهم، چهارده، و در قرن یازدهم، دوازده. در قرن دوازدهم، سیزده. در قرن سیزدهم، دوازده. و در قرن چهاردهم، بیست دانشمند این حدیث را نقل کرده اند.
گروهی تنها به نقل این حدیث اکتفا نکرده، بلکه پیرامون اسناد و مفاد آن مستقلاً کتابهائی نوشته اند.
طبری کتابهایی بنام «الولایه فی طرق حدیث الغدیر» نوشته و این حدیث را از هفتاد و پنج طریق از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است.
ابن عُقده در رساله «ولایت» این حدیث را از صد و پنج تن نقل کرده است.
ابوبکر محمد بن عمر بغدادی معروف به جمعانی این حدیث را از بیست و پنج طریق نقل نموده است.
از بزرگان حدیث:
احمد بن حنبل شیبانی به 40 سند نقل کرده است.
ابن حجر عسقلانی به 25 سند نقل کرده است.
جزری شافعی به 80 سند نقل کرده است.
ابوسعید سجستانی به 120 سند نقل کرده است.
امیرمحمد یمنی به 40 سند نقل کرده است.
نسائی به 25 سند نقل کرده است.
ابوالعلاء همدانی به 100 سند نقل کرده است.
ابوالعرفان حبان به 30 سند نقل کرده است.
تعداد کسانی که مستقلاً پیرامون خصوصیات این واقعه تاریخی کتاب نوشته اند، 26 نفر می باشد و شاید کسانی باشد که پیرامون این رویداد رساله و کتاب نوشته اند که تاریخ نام آنها را ضبط نکرده است.(14)

مفاد حدیث غدیر چیست؟
بررسی گذشته به خوبی نشان داد که حادثه غدیر، حادثه قطعی تاریخی است که شک و تردید در آن بسان شک و تردید در امور بدیهی است و در میان احادیث اسلامی کمتر حدیثی از نظر تواتر و قطعی بودن به پایه آن می رسد.
بنابراین بیش از این پیرامون سند آن بحث و گفتگو نمی کنیم، بلکه در این بخش کوشش می کنیم که مفاد آن را روشن سازیم.
کلید فهم حدیث این است که معنی «مولی» را که در جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» وارد شده است را بفهمیم و با فهم معنی این لفظ، مفاد حدیث روشن خواهد شد.

تحقیق پیرامون کلمه «مولی»
کلمه «ولی» گرچه بر حسب لغت در معانی مختلف استعمال گردیده، و از الفاظ مشترکه است، ولی به اتفاق عامه و خاصّه از همه آن معانی، یکی از دو معنی در حدیث «غدیر» مقصود بوده است.
1. مالک، که به معنی: «اَولی به تصرف است» چنانکه اعتقاد امامیه است.
2. محبّ و ناصر، که معتقد اهل سنت است.
پس به اتفاق فریقین در غیر این دو معنی از سایر معانی استعمال نگردیده است، و چون قرائن متعدد مسلمه، دلالت بر مبنای امامیه دارد، نمی توان از آن، محبّ و ناصر اراده نمود، بنابراین حدیث شریف به طور صریح دلیل بر مدعای امامیه، و در مقام خلافت و امامت حضرت علی علیه السلام وارد گردیده است.
اکنون می پردازیم به قرائنی که لفظ «مولی» را به معنی «مالک و تصرف» اختصاص می دهد.
1) قسمت اول حدیث: «الست اولی بکم من انفسکم» که شاهد است قوی بر اینکه کلمه «مولی» نیز که در قسمت وسط حدیث است بمعنی «اَولی» مأخوذ است، زیرا اراده دو معنی مختلف از یک کلمه مکرر در یک جمله خطابی برخلاف قانون خطابه است، چون در آغاز حدیث، کلمه «اَولی» بطور صراحت مذکور است، از قسمت بعد نیز باید همان معنی اراده گردد.
و از این بگذریم که اگر کلمه «مولی» به معنی «اَولی» که در مقدمه حدیث است نباشد، لازم می آید جمله اول به کلی از قسمت تالی حدیث، اجنبی و لغو باشد، زیرا پس از آنکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، اولویت و مطاعیت خود را از مردم اقرار گرفت، بلافاصله فرمود:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، و هر خردمند بی غرضی درک می کند که قطعاً از کلمه «مولی» در جمله متصله، همان معنائی اراده شده که در قالب استفهام اقرار گرفته شده است، و از جمله احادیثی که این معنی را صریحاً تأیید می نماید حدیثی است که حاکم نیشباری در کتاب «مستدرک علی الصحیحین» از زیدبن ارقم نقل نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده:
«یا ایها الناس من اَولی بکم من انفسکم؟ قالوا: الله و رسوله اعلم قال: من کنت مولاه فعلی مولاه»(15). و روشن است که چون حضرت، اولویت نسبت به همه امت را پرسش نموده و در مقام جواب، که به آن حضرت واگذار گردید، فرموده: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».
و تردیدی نیست در اینکه پیامبر گرامی اسلامی صلی الله علیه و آله و سلم، در این بیان، هم اولویت خود را اظهار فرموده و هم اولویت حضرت علی علیه السلام را.
2) در بعضی از طرق حدیث چنانکه صاحب کتاب «صواعق» از «طبرانی» نقل نموده، در این قالب تعبیر شده است:
«و ان الله مولای، و انا مولی المؤمنین، اَولی بهم من انفسهم، فمن کنت مولاه فهذا مولا، یعنی علیا…».
در این حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از آنکه خداوند متعال را مولای خود و خود را مولای مؤمنین معرفی فرموده و کلمه «مولی» را خود آن حضرت به «اَولی» تفسیر فرموده «اولی لهم من انفسهم» پس این جمله به یقین، مبیّن و مفسّر کلمه مولای مقدم است و اولویت حضرت علی علیه السلام را تفریع بر اولویت خود بر مؤمنین فرموده است و دلالت این حدیث بر معنی مزبور، از ابده بدیهیات است.(16)
3) در بعضی از طرق حدیث، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ضمناً به حدیث «ثقلین»(انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی…) تصریح فرموده و به پایان زندگی خویش نیز اشاره نموده و مسئولیت خطیر خود را در برابر خدا و امت متذکر گردیده، سپس به حدیث «غدیر»، لب گشوده است.
و از مجموع این سخنان و اصرار آن به این امر چنین به دست می آید که در مقام بیان امر بسیار خطیر و مهمی بوده اند و آن نیست مگر مسأله خلافت و امامت حضرت امیرمؤمنان علیه السلام و اگر قصد رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تکلیف مردم بر محبت و دوستی نسبت به علی علیه السلام بوده، این همه تأکیدات لزومی نداشته است، زیرا محبت به آن حضرت نیازی نداشته که به رحلت خود اشاره فرماید، و از این گذشته محبت و دوستی حضرت امیرمؤمنان علیه السلام امتیازی برای وجود مقدسش نبوده است، چون همه اهل ایمان را قرآن کریم برادر و دوست یکدیگر قرار داده است.
4) پس از پایان سخنان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، ابوبکر و عمر آمدند و به حضرت علی علیه السلام «بخ بخ، …»، «هنیئاً لک…»(17) گفتند و این تهنیت، نشان می دهد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام را در منصب جدیدی معرفی فرموده است، و اگر تنها ابلاغ دوستی و محبت به آن حضرت بود، تهنیت و شادباشی لازم نبوده، زیرا امت پیش از این نیز، موظف به دوستی یکدیگر بوده اند.
5) داستان حارث بن نعمان فهری است که اگر از سخنان آن حضرت، دوست و محب استفاده کرده بود عقده ای در دل او پدید نمی آمد و از سفارش، نسبت به محبت حضرت علی علیه السلام رنجی نمی برد، که آنطور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را مورد خطاب بی ادبانه خود قرار دهد و با کمل تجاسر بر آن حضرت اعتراض نماید و تقاضای نزول عذاب کند(18)، اینها همه تأیید می کند که بطور یقین نامبرده از سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، امامت و خلافت استفاده نموده بوده که آن طور مشوش شده بود.
6) دعائی است که پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مقام تعیین وصی و جانشین می نماید و اگر مقصود، القاء دوستی با حضرت علی علیه السلام بود اینگونه دعا و نفرین تناسبی نداشت.
7) از مجموع واقعه غدیر یقین حاصل می گردد که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درصدد نصب جانشین و خلیفه بوده است زیرا این آخرین سفر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به خانه خدا بوده است که به مدینه منوره باز می گشتند و چون به جحفه رسیدند در آن هوای تفته و سوزان،آن هم در وسط روز در شدت حرارت آفتاب، فرمان دادند آنان که رفته اند بازگردانند جماعتی که از عقب می آیند ملحق شوند و این یکصد و چند هزار جمعیت از ظهر تا غروب در آن محیط و در آن شرایط نگاهداشتن و منبری تشکیل دادن و خطبه مفصلی پیش از معرفی حضرت علی علیه السلام ایراد کردند، و زمینه را آماده مأموریت آسمانی نمودن و عمامه ای بر سر آن حضرت گذاردن و برگرفتن وی روی دست تا آنجا که همه حاضران، سفیدی زیر بغل مبارک او را می دیدند و بر قرب رحلت خود اشاره نمودن و پس از معرفی علی علیه السلام، آیه شریفه «اکمال دین و اتمام نعمت» نازل گردیدن(19)، و آیه عذاب در مورد «حارث بن نعمان فهری» فرود آمدن(20)، همه اینها قرائن قطعیه، و مجموعاً دلیل محکمی است بر اینکه جز اعلام امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام نمی تواند مقصود چیز دیگری باشد.
به خصوص که این مأموریت در آیه شریفه «بلاغ» بدان اهمیت تلقی گردید که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به خطاب (و ان لم تفعل فما بلغت رسالته) مخاطب گردیده است و نیز در ذیل آیه شریفه همین مقصود، تأیید گردیده زیرا اگر القاء دوستی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام مقصود بوده است، خوفی در میان نبوده که خداوند متعال، وعده حفظ به آن حضرت داده است.
با این همه قرائن مسلم، تصور نمی رود هیچ صاحب شعوری گرچه عالم هم نباشد منظور حقیقی را درک ننموده و به حقیقت امر پی نبرد.
8) اشعاری که جمعی از شعراء در موضوع غدیر سروده و تصریح به امامت آن حضرت کرده اند هدف امامیه را تأیید می کند و از آن جمله است غدیریه «حسّان بن ثابت» که می گوید:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
بخم فاسمع بالرسول منادیا
و قال فمن مولاکم و ولیکم
فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا
الهک مولانا و انت ولینا
و مالک فی الولایه عاصیا
فقال لهم قم یا علی فاننی
رضیک من بعدی امام و هادیا
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه
فکونوا له انصار صدق موالیا
هنالک دعا اللهم وال ولیه
و کن للذی عادی علیا معادیا
قیس بن عباده در صفین گفته:
قلت لما بغی العدو علینا
حسبنا ربنا و نعم الوکیل
و علی امامنا و امام
لسوانا به اتی التنزیل
یوم قال النبی من کنت مو
لاه فهذا مولاه خطب جلیل
ان ما قاله النبی علی الا
مامه نص ما فیه قال و قیل
کمیت می گوید:
و یوم الدوح، دوح غدیر خم
ابان له الولایه لواطیعا
و لکن الرجال تبایعوها
فلم ار مثله خطیراً مبیعا
به نقل سبط بن جوزی این رباعی «کمیت» داستان عجیبی دارد و آن اینکه «عمرو بن صافی موصلی» گوید چون «کمیت» این رباعی را بساخت، شخصی بدان مترنم گردیده، و در حال تفکر، بهت زده به خواب رفت، و حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام را در خواب دید، آن حضرت به او فرمود:
شعر کمیت را برای من بخوان، چون خواندم آن حضرت فرمود: این یک بیت را هم به آن بیفزا:
فلم ار مثل ذاک الیوم یوما
و لم ار مثله حقاً اضیعاً
(پس ندیدم مثل این روز، روزی را
و ندیدم مثل آن حق پایمال شده ای را)

پی نوشت ها :

1. سوره مائده، آیه 67.
2. به اعتراف روات، محدثین و مفسرین اهل سنت «آیه تبلیغ» در روز هیجدهم ذی الحجه سال «حجه الوداع» در خصوص نصب امام امیرمؤمنان علی علیه السلام به عنوان خلافت و جانشینی بعد از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در«غدیر خم» بر آن حضرت نازل شد. بعضی از مصادر شأن نزول این آیه عبارت است از:
تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ترجمه الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ج2، ص 86، ح 586؛ فتح البیان فی مقاصد القرآن، سید صدیق حسن خاک ملک بهوبال، ج3، ص 63، ط مطبعه العاصمه بالقاهره؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج1، ص 187، ح 240 و 243 و 244 و 245 و 246 و 247 و 248 و 249 و 250؛ اسباب النزول، واحدی النیسابوری، ص 115؛ تفسیر درّ المنثور، جلال الدین سیوطی، ج2، ص 298، فتح القدیر، شوکانی، ج2، ص 60؛ تفسیر کبیر فخر رازی، ج12، ص 50 و ج3، ص 636؛ مطالب السئول، محمد بن طلحه شافعی، ج1، ص 44؛ فصول المهمه، ابن صباغ المالکی، ص 25؛ ینابیع الموده، قندوزی حنفی، ص 120 و 249؛ الملل و النحل، شهرستانی، ج1، ص 163؛ فرائد السمطین، حموینی، ج1، ص 158، ح 120؛ عمده القاری فی شرح صحیح البخاری، بدرالدین حنفی، ج8، ص 584؛ شرح دیوان امیرالمؤمنین میبدی، ص 415؛ تفسیر النیسابوری، ج6، ص 170؛ تفسیر روح المعانی، آلوسی، ج2، ص 348؛ ارجح المطالب، عبیدالله حنفی، ص 66 و 67 و 68 و 566 و 567 و 570؛ و …
3. مرحوم علامه امینی قدس سره نام و خصوصیات این سی تن را در اثر نفیس خود (الغدیر، ج1، ص 196 تا 209) به طور گسترده بیان کرده است و همین بس که در میان آنان افرادی مانند طبری، ابونعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابواسحاق حموینی، جلال الدین سیوطی و … به چشم می خورد و از میان صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ابن عباس و ابوسعید خدری و براء بن عازب نقل شده است.
4. خصوصاً در میان ملت عرب که پیوسته مناصب بزرگ از آن پیران قبیله بوده و برای جوانان به بهانه اینکه گرمی و سردی روزگار را نچشیده اند موقعیتی قائل نبودند. لذا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «عتا بن اسید» را فرماندار مکه و «اسامه بن زید» را فرماندار سپاه قرار داد، از طرف پیروان خود مورد اعتراض قرار گرفت. دیگر آنان به این مطلب توجه نداشتند که آن حضرت پیغمبر خداست و فردی است شایسته و لایق که در پرتو عنایات الهی به مقامی رسیده است که از هر نوع خطا و لغزش مصونیت دارد و پیوسته از جهان بالا کمک می گیرد.
5. بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این جمله را چهار بار تکرار کرد.
6. سوره مائده، آیه 3.
7. در آینده سند حدیث غدیر که از جمله «الست بکم اولی من انفسکم» آغاز می گردد، از نظر خوانندگان گرامی خواهد گذشت، اکنون تنها به ذکر سند خطبه غدیر می پردازیم:
1. خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، ط مصر، ص 20.
2. مستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ط حیدرآباد دکن، ج3، ص 109.
3. مناقب ابن مغازلی، ط اسلامیه تهران.
4. مناقب، خطیب خوارزمی، ص 93، ط تبریز.
5. تلخیص المستدرک، ذهبی، ج3، ص 109.
6. مجمع الزوائد، هیتمی، ج9، ط مکتبه القدس.
7. لسان العیون، برهان الدین حلبی، ج3، ص 274 ط قاهره.
8. الفصول المهمه، ابن صبّاغ مالکی، ص 23، ط نجف اشرف.
9. البیان و التعریف، ابن حمزه حسینی، ج2، ص36، ط حلب.
10. ینابیع الموده، قندوزی حنفی، ص 23، ط اسلامبول.
روایان خطبه منحصر به این گروه نیستند، افراد دیگری نیز در این خطبه را تقطیع کرده و نقل کرده اند که به قسمتی از این مصادر مراجعه شده و قسمت دیگر از روی تعالیق احقاق الحق، ج 6، ص 345 و 346 گرفته شده است.
8. احتجاج طبرسی، ج1، ص 71-84 نجف.
9. سوره مائده، آیه 67 و 3.
10. وفیات الاعیان، ج1، ص 6.
11. همان، ج2، ص 223.
12. ترجمه آثار الباقیه، ص 395؛ الغدیر، ج1، ص 267.
13. ثمارالقلوب، ص 511.
14. مجموع این آمارها از کتاب ارزنده «الغدیر» جلد اول گرفته شده است.
15. مستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج3، ص 533.
16. مهم تر از آنچه ذکر شد آنست که از چند روایتی که خود عامّه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند دلالت «مولی» بر «اَولی به تصرف» ثابت می شود.
از جمله بخاری در کتاب الاستقراض صحیح خود این روایت را نقل کرده و گفته:
حدثنا عبدالله بن محمد، و ساق السند الی ابی هریره، ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال:
مامن مؤمن الا و انا اولی به فی الدنیا و الاخره، اقروا ان شئتم: النبی اولی بالمؤمنین من انفهسم، فایما مؤمن مات و ترک ما لا فلیرثه عصبه من کانوا و من ترک دیناً او ضیاعاً فلیاتنی، فانا مولاه.(صحیح بخاری، ج8، ص 199).
و نیز بخاری همین روایت را در کتاب (التفسیر) «تفسیر سوره احزاب ذکر نموده این روایت تصریح بر این مطلب دارد که کلمه مولی به معنی اولی به تصرف است، زیرا که آن حضرت فرمود:
و مسلم نیز در صحیح از آن حضرت روایت کرده است که فرمود:
«والذی نفس محمد بیده ان علی الارض من مؤمن الاّ و انا اولی الناس به، فایکم ما ترک دیناً او ضیاعاً فانا مولاه و ایکم مالاً و فالی العصبه من کان».
و قسطلانی در شرح (و انا مولاه) گفته:
ای ولیّ المیّت اتولی عنه اموره.(ارشاد الساری ج7، ص 280)
و محمد بن یوسف کرمانی در (الکواکب الدراری فی شرح صحیح البخاری) و یحیی نووی در (منهاج)شرح صحیح مسلم، مولی را بر قائم به مصالح مؤمنین در حال حیات و ممات و ولیشان در حالین حمل کرده اند.
پس به قرینه (قائم به مصالح) ثابت شد که مراد از ولی، ولی امر است و مولی به معنی ولی امر و متولی امر است.
17. تاریخ مدینه دمشق، ترجمه الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ج2، ص 75، ح 575 و 577 و 578؛ مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ابن مغازلی الشافعی، ص 18، ح 24؛ مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، خوارزمی الحنفی، ص 94؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج8، ص 290؛ شواهد التنزیل، حاکم الحسکانی الحنفی، ج1، ص 158، ح 213؛ سرّ العالمین، ابوحامد الغزالی، ص 21؛ فرائد السمطین، حموینی، ج1، ص 77؛ و …
18. «سال سائل بعذاب واقع، للکافرین لیس له دافع، من الله ذی المعارج»(سوره معارج، آیه 1-3).
به اعتراف روات و محدثین و مفسرین اهل سنت این آیه شریفه در مورد «حارث بن نعمان فهری» نازل شده است. بعضی از مصادر شأن نزول این آیه عبارت است از:
شواهد التنزیل، حاکم الحسکانی الحنفی، ج2، ص 286، ح 1030 و 1031 و 1033 و 1034؛ سیره الحلبیه، برهان الدین الحلبی الشافعی، ج3، ص 275؛ تذکره الخواص، سبط بن الجوزی الحنفی، ص 30؛ نظم دررالسمطین، زرندی الحنفی، ص 93؛ فصول المهمه، ابن صباغ المالکی، ص 25؛ نورالابصار، شبلنجی، ص 71؛ ینابیع الموده، قندوزی الحنفی، ص 328؛ تفسیر ابی السعود، مطبوع بهامش تفسیر فخر رازی، ج8، ص 292، ط دارالطباعه العامره بمصر؛ تفسیر القرطبی، ج18، ص 278؛ فرائد السمطین، للحموینی، ج1، ص 82؛ سراج المنیر، شربینی الشافعی، ج4، ص 364؛ فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر، ج6، ص 218؛ نزهه المجالس، صفوری، ج2، ص 242؛ شرح الجامع الصغیر، جلال الدین سیوطی، ج2، ص 387؛ شرح المواهب اللدنیه، زرقانی المالکی، ج7، ص 13؛ تفسیر المنار، رشید رضا، ج6، ص 464؛ و …
19. به اعتراف روات، محدثین و مفسرین اهل سنت، «آیه کمال» بعد از واقعه غدیر خم بر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد. بعضی از مصادر شأن نزول این آیه عبارت است از:
تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ترجمه الامام علی بن ابیطالب علیه السلام،ج 2، ص 75، ح 575 و 576 و 577 و 578 و 585؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج1، ص 157، ح 211 و 212 و 213 و 214 و 215 و 250؛ مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ابن مغازلی الشافعی، ص 19، ح 24؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج8، ص 290؛ تفسیر درّ المنثور، جلال الدین سیوطی، ج2، ص 259؛ الاتقان، جلال الدین سیوطی، ج1، ص 31؛ مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، خوارزمی الحنفی، ص 80؛ تذکره الخواص، سبط بن الجوزی، ص 30؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 14 و ج 3، ص 281؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی الحنفی، ج1، ص 47؛ ینابیع الموده، قندوزی الحنفی ص 115؛ فرائد السمطین، حموینی، ج1، ص 72 و 74 و 315؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص 230؛ تاریخ ابن کثیر، ج5، ص 210؛ ارجح المطالب، عبیدالله الحنفی، ص 568 و 67؛ تفسیر روح المعانی، آلوسی، ج6، ص 55؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر دمشقی، ج5، ص 213 و ج 7، ص 349؛ و …
20.«سال سائل بعذاب واقع، للکافرین لیس له دافع، من الله ذی المعارج»(سوره معارج، آیه 1-3).
به اعتراف روات و محدثین و مفسرین اهل سنت این آیه شریفه در مورد «حارث بن نعمان فهری» نازل شده است. بعضی از مصادر شأن نزول این آیه عبارت است از:
شواهد التنزیل، حاکم الحسکانی الحنفی، ج2، ص 286، ح 1030 و 1031 و 1033 و 1034؛ سیره الحلبیه، برهان الدین الحلبی الشافعی، ج3، ص 275؛ تذکره الخواص، سبط بن الجوزی الحنفی، ص 30؛ نظم دررالسمطین، زرندی الحنفی، ص 93؛ فصول المهمه، ابن صباغ المالکی، ص 25؛ نورالابصار، شبلنجی، ص 71؛ ینابیع الموده، قندوزی الحنفی، ص 328؛ تفسیر ابی السعود، مطبوع بهامش تفسیر فخر رازی، ج8، ص 292، ط دارالطباعه العامره بمصر؛ تفسیر القرطبی، ج18، ص 278؛ فرائد السمطین، للحموینی، ج1، ص 82؛ سراج المنیر، شربینی الشافعی، ج4، ص 364؛ فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر، ج6، ص 218؛ نزهه المجالس، صفوری، ج2، ص 242؛ شرح الجامع الصغیر، جلال الدین سیوطی، ج2، ص 387؛ شرح المواهب اللدنیه، زرقانی المالکی، ج7، ص 13؛ تفسیر المنار، رشید رضا، ج6، ص 464؛ و …

ولایت و امامت علی(ع) در منابع اسلامی

برای بزرگداشت خاطره غدیرخم هر ساله دوستداران توحید و عدالت با نگرش دوباره بر عملکرد مثبت و بی نظیر سرباز اسوه اسلام و رهبر حق جویان و مولای متقیان تجدید بیعت می کنند. و تلاش بر این دارند که هر چه بیشتر با شخصیت آسمانی علی(ع) آشنا گردند.
مأموریت روز هیجده ذی الحجه به عنوان روز تثبیت اسلام و مأیوس شدن کفّار همواره در تاریخ اسلام ماندگار شده و از آن روز به بعد سرنوشت امت اسلامی به گونه ای دیگر رقم خورد.
نام غدیر خم به همراه نام مولای متقیّان یادآور خاطرات تلخ و شیرین از مظلومیت، محرومیت از حقوق الهی علی(ع) و امّت اسلامی است. ابر مردی که در طول عمر با برکت خویش چه در زمان حیات رسول خدا(ص) و چه بعد از رحلت ایشان، اسلام و مسلمین را نصرت بخشیده و مایه دلگرمی برای مظلومان و عدالت پیشگان بودند. بنابر فرموده صدیقه طاهره(س) در خطبه فدکیه، هرگاه مشکلی در دین پیش می آمد رسول مکرم اسلام مولای متقیان را برای حل آن مشکل می فرستاد. بنابراین سزاوار است در جهت نزدیکی به مقام شامخ ولایت و امامت، با شناخت صحیح و منصفانه به جایگاه پر عظمت آن رهبر فرزانه از دیدگاه وحی و رسالت پرداخته شود. مقاله حاضر ضمن یادآوری عهد و پیمان در روز هیجده ذی الحجه امت اسلامی با پیامبر عظیم الشأن اسلام به جایگاه الهی امامت و ولایت از منظر وحی و رسالت پرداخته و سپس به نمونه هایی از اعترافات دانشمندان عامه در مورد منزلت و امامت امیرمؤمنان می پردازد.

غدیر یادآور اکمال دین و…

اولین مطلبی که تحت عنوان روز اکمال دین و اتمام نعمت از آن روز تاریخی ذهن هر خواننده را به خود مشغول می دارد پرسش های گوناگونی را در پی دارد، این مطلب است که با آن همه شفافیّت پیام الهی و اتمام حجت نبی مکرم اسلام، چگونه رخدادهای بعد، مقرّ فرماندهی اسلام یعنی (ولایت و امامت) را دستخوش تغییرات غیر متعارف و عدیده کرد، بطوریکه مسلمانهای نوپا سر در گم گشته و ضمن افتراق و تشتت آراء و افکار غیر الهی به فرقه های مختلف تقسیم شدند و کار به آنجا رسید که خود مردم اعتراف می کردند به اینکه: اگر امروز رسولخدا(ص) در میان ما بود تنها قبله و نماز (اذان) ما را مشترک می یافت بدین گونه مردم از سرچشمه هدایت بدور گشتند. گویا آنها علی(ع) را همواره در کنار پیامبرعظیم الشأن اسلام، در میادین جهاد بدر، احد،خندق و.. ندیده بودند آنها دیگر روز انتصاب امامشان را به یاد نمی آوردند هرچند که فرمان پروردگارشان بود.

امامت علی(ع) از منظر وحی

نبی مکرم اسلام بارها فرمودند: علی با قرآن است و قرآن با علی(ع) بنابراین به سراغ آیات نورانی قرآن می رویم و جایگاه امامت را مروری دوباره می کنیم.
یا ایّها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس…؛(1) ای پیامبر آنچه از پروردگارت نازل شده است تبلیغ کن (برسان) که اگر انجام ندهی رسالت خداوندی را نرسانده ای و در این کار از کسی پروا مکن که خدا ترا از مردم حفظ می کند…
آن چه امری بود که اگر پیامبر خدا آنرا ابلاغ نمی کرد گویا رسالتش را انجام نداده است؟ این کلام خداوند با لحن بلند اهمیت و عظمت نصب امامت را می رساند که در تکمیل دین الهی نقطه عطف بشمار می آید.
الیوم یئس الّذین کفروا من دینکم…الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی…(2)
امروز کافران از اینکه بدین شما دستبرد زنند و اختلال رسانند طمع بریدند پس شما از آنان بیمناک نباشید و از من بترسید، امروز دین شما را به حد کمال رساندم و بر شما نعمتم را تمام کردم و بهترین آیین را که اسلام است برایتان برگزیدم.
گرچه این آیات در میان جمع کثیری از مسلمانان نازل شد و اعلان امامت از طرف رسولخدا(ص) پس از اقرار گرفتن از مردم صورت گرفت و نیز اکثر راویان غدیر از اهل عامه بودند. اما علی رغم روشن بودن مسأله عدّه ای از در بی انصافی وارد شده و در مورد آیات مربوط به فضائل و مناقب علی(ع) به حاشیه روی پرداختند.
راویان غدیر در قرنهای بعدی همگی از علماء و دانشمندان اهل تسنن بوده و حدود (360) تن از آنان این حدیث را در کتابهای خود گردآوری کرده اند و گروه زیادی به صحت و استواری آنها اعتراف نموده اند و گروهی تنها آنرا نقل کرده اند، بلکه پیرامون اسناد و مفاد آن مستقلاً کتابهایی نوشته اند، نظیر مورخ بزرگ اسلامی (طبری) در کتاب الولایة فی طریق حدیث الغدیر و ابن عُقد کوفی در رساله(ولایت) به آن اشاره کرده است.
طالبین برای اطلاع بیشتر به کتابهای فرازهایی از تاریخ اسلام، و پیشوایی از نظر اسلام تألیف استاد گرانمایه آیة اللّه سبحانی و الغدیر، ج 1، تألیف علامه بزرگوار امینی(ره) مراجعه نمایند.
روز نصب امامت علاوه بر اینکه در میان مسلمانان روز مهم و تاریخی به شمار می رود در میان یهود نیز حائز اهمیت بود بطوریکه مرد یهودی به خلیفه دوم گفت: اگر فلان آیه که در کتاب شماست، در کتاب ما بود آن روز را جشن می گرفتیم، خلیفه دوم جواب داد:بخدا قسم من می دانم (آن روز که) آن آیه نازل شد غروب روز جمعه بود.(3)
قرآن کریم در مقابل عدّه ای که قصد کردند ولایت علی(ع) را انکار کنند، می فرماید: قل هل من شرکائکم من یهدی الی الحق قل اللّه یهدی للحقّ…(4) بگو آیا کدام یک از شرکاء شما و مشرکان کسی را به راه حق هدایت تواند کرد. بگو تنها خداست که خلق را براه حق و طریق سعادت هدایت می کند. یا آنکه خلق را به راه حق رهبری می کند سزاوار پیروی است یا آنکه نمی کند…
در آیه ای دیگر می فرماید: و ما کان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضی اللّه و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم…(5) هیچ مرد و زن مؤمن را در کاری که خدا و رسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست… مگر آنکه نبی مکرم اسلام در مورد اهل بینش سفارش نکرده بودند و حد و حدود آنرا بیان نفرموده بودند که چه کسانی جزء اهل بیت ایشان هستند. افرادی که ادعا می کنند اهل بیت پیامبر(ص) زنان ایشان هستند. این سخن درستی نمی تواند باشد. زیرا طبق آیه شریفه تطهیر اهل بیت پیامبر کسانی هستند که روح و جسمشان پاکیزه است.. در حالی که از آیه شریفه سوره تحریم چنین برمی آید که بهتر از زنان آن حضرت هم بانوانی بودند که شایستگی همسری پیامبر خدا را داشتند چنانکه قرآن می فرماید: عسی ربّه ان طلقّکنّ ان یبدله ازواجاً خیراً منکنّ مسلماتٍ مؤمناتٍ قانتات تائبات سائحاتٍ ثیّباب و ابکار(6) امید هست که اگر پیامبر شما را طلاق دهد خدا زنان بهتر از شما به جایتان به او همسرکند که هم با مقام تسیلم و ایمان و خضوع اطاعت کنند و اهل توبه و عبادت باشند و رهسپار (طریق معرفت) چه بکر چه غیر بکر، علاوه بر استناد به آیه شریفه طبق اقوال در تاریخ زندگانی نبی اکرم(ص)همه همسران آن حضرت روح و جسم شان پاک و مطهر نبود.
آیه دیگری که بر ولایت، امامت مولای متقیان دلالت می کند، آیه شریفه 129 در سوره بقره است که می فرماید: واذابتلی ابراهیم ربّه بکلماتٍ فأتمهنّ قال انّی جاعِلُکَ للنّاس اماماً قال و من ذرّیتی قال لاینال عهدی الظاّلمین
بیاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود. او همه را به جای آورد. خداوند گفت: من ترا به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا می کنی، فرمود: آری اگر عادل و صالح و شایسته باشند، عهد من هرگز به مردم ستمکار نخواهد رسید.
به وضوح از این آیه به دست می آید که امامت عهد خداوند است و کسی که عهد خدا را حمل می کند نباید به خود یا به کسی دیگر ظلم کند چنانچه در مورد دیگر می فرماید: انّ الشرک لظلمٌ عظیم(7) که شرک ظلم بسیار بزرگی است.
در واقع کسی که به خدا شرک ورزد هم برخود ظلم کرده و هم بر خداوند ظلم کرده است از آنجا که امیرمؤمنان از همان ابتداء سن نوجوانی موحّد بوده و به رسالت پیامبر خدا نیز ایمان آورد، سایر مردم قبل از اسلام بت پرست بودندبنابراین نمی توانند پیشوای مردم مسلمان باشند و امامت به آنها تعلّق نمی گیرد.
سیوطی در دُرالمنثور ذیل آیه دوم سوره والعصر: انّ الانسان لفی خسر الّا الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات … می نویسد: که انسان همیشه در خسارت و زیان است مگر آنان که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند. مراد از آیه اولی اباجهل بن هشام است و منظور از آیه بعدی علی(ع) و سلمان است.(8)
بسیاری از مفسران عامه و خاصه از طریق روایات متعدّدی در شأن نزول آیه شریه: انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّ(9) کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند خداوند رحمن محبت آنها را در دل ها می افکند، آورده اند: که از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است: نخستین بار این آیه در مورد علی (ع) نازل شده است. از جمله علامه زمخشری در کشاف و ثعلب و قرطبی و عدّه ای دیگر این روایت را آورده اند.

منزلت و جایگاه علی(ع) در کلام رسولخدا(ص)

ضربة علیٍ یوم الخندق افضل من عبادة الثّقلین این کلام رسولخدا(ص) در جنگ خندق درباره مولای متقیان است که اینگونه ایشان را معرفی کرده و می ستایند.(10) جنگی که تمامی کفر با تمامی ایمان روبرو شدند آن حضرت علاوه بر اطاعت کامل از نبی مکرم اسلام همواره از سر ایثار و فداکاری در خدمت پسر عم خود بودند چه در عرصه های بحرانی قبل از هجرت نظیر خوابیدن در بستر نبی مکرّم اسلام در شب هجرت ایشان و چه در عرصه های جهادی نظیر جنگ خندق و بدر و احد که یکی از جنگ های سرنوشت ساز مسلمانان بود. هنگامی که بر اثر نافرمانی سپاه جبهه اسلام شکست خورد و عدّه ای پا به فرار گذاشتند، تنها علی(ع)بود که با عدّه ای اندک و گاه به تنهایی حافظ جان رسول خدا(ص) بودند. در آن روز هرچند رسولخدا(ص) فریاد زدند الیّ عباد اللّه… فانّی رسول اللّه بندگان خدا به سوی من بازگردید، من رسول خدایم. ولی هیچ کس از شما به سخنان او توجه نداشتید.(11) این مطلب در ذیل آیه 152 آل عمران آمده: اذ تصعدون ولاتلون علی احدٍ و الرّسول یدعوکم فی اخریکم فأثابکم غماً بغمٍ.. بیاد آرید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته و چنان به دهشت می گریختید که توجه به احدی نداشتید تا آنجا که به پیغمبر هم که شما را به یاری دیگران در صف کارزار می خواند، توجه نکردید.
ابن هشام در سیره خود از قول انس بن مالک می نویسد: موقعی که ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پیامبر منتشر شد مسلمانان به فکر جان خود افتادند و به گوشه ای پناه بردند من دیدم دسته ای از مهاجر و انصار را که در میان آنان عمر بن خطاب و طلحة بن عبداللّه بود،
در گوشه ای نشسته اند من با لحن اعتراض آمیز به آنها گفتم: چرا این جا نشسته اید؟ جواب دادند: پیامبر کشته شده دیگر نبرد فایده ندارد.(12) ابن اثیر در تاریخ خود می نویسد: وجود پیامبر از هر طرف مورد هجوم دسته هایی از قریش قرار می گرفت… علی(ع) به فرمان پیامبر به آنها حمله می کرد و با کشتن برخی موجبات تفرق آنها را فراهم می ساخت. این جریان در احد چند بار تکرار شد. امین وحی نازل گردید و فداکاری علی را نزد پیامبر ستود و گفت: این نهایت فداکاریست که این افسر از خود نشان می دهد، رسول خدا(ص) امین وحی را تصدیق کرد و فرمود: من از علی و علی از من است، سپس ندایی در میدان شنیده شد که مضمون آن این دو جمله بود: لا سیف الّا ذوالفقار، لافتی الّا علی.
حاکم طبرانی از ابن مسعود و از قول جابر و ابوبکر و عایشه نقل می کنند که حضرت پیامبر فرمودند: النّظر الی علی عبادة(13) نگاه کردن به صورت علی عبادت است. اینها نمونه هایی از فضایل مولای متقیان است که در میان کتب عامه نیز به چشم می خورد و غیر از آن حضرت کسی اینگونه مدح و معرفی نشده است. چگونه می توان این همه حقایق را دید و شنید، اما به گونه ای دیگر اظهار نظر کرد.
سیوطی در دُرالمنثور ذیل آیه: سبحان الّذی اسری بعبده… از قول ابن عساکر آورده است که حضرت پیامبر فرمود: زمانی که به معراج رفتم دیدم بر ساق عرش نوشته شده بود: لا اله الّا اللّه محمد رسول اللّه ایدته بعلّیٍ این مطلب در ذخائر العقبی و تاریخ بغداد نیز ذکر شده است.(14)
در تفاسیر آمده است که بعد از نزول آیه شریفه لنجعلها لکم تذکرة و تعیها اُذن واعیة(15) تا آنرا وسیله تذکری برای شما مردم قرار دهیم و گوشهای شنوا آن را نگه داری می کنند. پیامبر بزرگوار فرمودند: از خدا خواستم که گوش علی(ع) از این گوشهای شنوا و نگه دارنده حقایق قرار دهد.(16) به دنبال آن حضرت فرمودند: من هیچ سخنی از آن به بعد از رسول خدا(ص) نشنیدم که آن را فراموش کنم، بلکه همیشه آن را به خاطر داشتم. این فضیلتی ویژه و بزرگ است برای پیشوای اسلام که سینه مبارکش محل اسرار الهی بود. محدث بحرانی در تفسیر البرهان از محمد بن عباس نقل می کند که دراین باره 30 حدیث از طرق عامه و خاصه نقل شده است.(17)
قرآن کریم می فرماید: قل ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه(18) بگو ای پیامبر اگر خدا را دوست می دارید مرا پیروی کنید که خدا شما را دوست دارد. بنابر دستور قرآن وظیفه مسلمانان است که رسول مکرم اسلام را دوست بدارند و به تبع آن توصیه های ایشان را از دل و جان قبول نمایند. وصیّ آن حضرت را امام و رهبر خویش بدانند. که فرمودند: یا علی طوبی لمن احبّک و صدق فیک، و ویلٌ لمن ابغضک و کذب فیک(19) خوشا به حال آن کسی که ترا دوست بدارد و ترا تصدیق کند و وای بر کسی که ترا دشمن بدارد و تکذیب بکند. طبری در کتاب اوسط از طریق ابن لیلی از سبط شهید حسین بن علی (ع) از پیامبر خدا(ص) نقل می کند که فرمودند: ملازم مودّت ما خاندان باشید که هر کس با مودّت ما خدا را ملاقات کند به شفاعت ما قطعاً وارد بهشت می شود. سوگند به آنکه جانم در دست اوست عمل کسی برایش سودمند نیست مگر با شفاعت حق م(20). این روایت را هیثمی در کتاب خود مجمع ج 9، ص 172 و ابن حجر در الصواعق و عدّه دیگر نیز آورده اند. طالبین به الغدیر رجوع فرمایند.

دیدگاه علماء اهل سنت در مورد امامت علی(ع)

بنابر اظهارات علماء اهل تسنن در کتب حدیثی خود، رسولخدا(ص) بارها به جانشینی مولای متقیان اشاره و یا تصریح داشتند و این امری انکارناپذیر است. چنانچه در صحیح مسلم از جابر چنین نقل شده است: پیامبر خدا فرمودند: همیشه دین باقی خواهد ماند تا هنگامی که رستاخیز برپا شود و تا این که بر شما دوازده خلیفه باشند که همه ایشان از قریش هستند. در صحیح بخاری نیز در کتاب الاحکام باب الاستخلاف 9/81 مطالب فوق ذکر شده(21)
در تفسیر این احادیث شارحان اهل سنّت به بن بست رسیده اند. این شارحان خلفای راشدین، خلفای بنی امیّه و بنی عباس را خلیفه می شمارند و می بینند بیش از دوازده نفر هستند. احادیثی از این قبیل علاوه بر تأیید امامت علی علیه السلام به امامت یازده فرزند ایشان هم صحّه می گذارند. اما علی رغم این احادیث روشن و متقن باز هم در صدد انکار بر می آیند و با پاسخ های بی اساس احادیث نبوی را خدشه دار می نمایند.
فقیه مشهور ابن العربی در شرح سنن ترمذی 9/69 68 می گوید: من معنایی برای این حدیث نمی دانم.(22)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود، خطبه 84 می گوید: بدان که توحید، عدل مباحث شریف الهی فقط از کلام این مرد شناخته شد و سخن دیگران چیزی از معارف مزبور را در بر نداشت و آنان چیزی از مباحث الهی را تصوّر نمی کردند و اگر درک می کردند حتماً بازگو می کردند.(23)
در کنار این اعترافات سخن خلیفه دوم جالب توجّه می باشد که بیش از 70 بار گفته است: لولا علی لهلک عمر آیا این بیان خلیفه دوم بیانگر تأیید شایستگی مقام امامت برای علی(ع) نیست؟
خطیب بغدادی در تاریخ خود چنین آورده است: ابن عباس گفت: 300 آیه در حق علی (ع) نازل شد و ابن عساکر ضمن نقل مطالب فوق از قول ابن عباس، بعض از آیات را نیز به عنوان نمونه ذکر می کند. نظیر آیات یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل….و الیوم اکملت لکم…(24)
بنابر نقل عامه و خاصه، رسولخدا(ص) بعد از نزول آیه تطهیر بمدت 4 الی 7 ماه صبح هنگام وقتی که برای نماز صبح به مسجد می رفتند. بر در خانه دخترشان می ایستادند و این آیه را تلاوت می کردند.(25)
آن حضرت بدین گونه حد و مرز منزلت اهل بیت را برای مردم روشن می کردند گویا آن حضرت حوادث بعد از خود را پیش بینی
می نمودند و انکار مردم حاضر در غدیرخم را می دیدند.
این روایت را عدّه ای از علماء بزرگ اهل سنت نظیر مسلم، ترمذی سیوطی، احمد حنبل و طبری صاحب اسدالغابه و خصایص و صاحب مشکل الآثار و هیثمی در مجمع خود آورده اند. سیوطی در تفسیرش ذیل آیه تطهیر آورده است که: رسول مکرم می فرمودند: اللّهم هولاء اهلی و اهل بیتی(26) آن حضرت ضمن تکرار آیه شریفه تطهیر، بارها فرمودند: ای مردم من در میان شما دو امانت می گذارم، که هرگاه به آنها تمسّک بجویید گمراه نخواهید شد و نیز می فرمودند: من از شما مزد رسالت نمی خواهم البته این کلام وحی بود که توصیه به نخواستن مزد کرده و در عوض محبّت و مودّت اهل بیت پیامبر خدا را توصیه می کردند: قل لا اسئلکم علیه اجراً الّا المودّة فی القربی(27) بگو من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا درحق خویشاوندان منظور دارید. زمخشری در کشاف آورده است که بعد از نزول این آیه از حضرت پیامبر سؤال کردند: یا رسول اللّه اقرباء تو چه کسانی هستند که این چنین مودّت آنها بر ما واجب شده است، فرمودند: علی و فاطمه و فرزندان آنه.(28)
علی رغم توصیه های نبی مکرم اسلام و آیاتی که مربوط به امامت مولای متقیان بود. چند صباحی از وفات آن حضرت نگذشته بود که کینه های (احقاد) بدریه و خیبریه و… آشکار گردید. آن حضرت پیشاپیش برای مردم، آینده مه آلود را ترسیم کرده و فرموده بودند: سیکون من بعدی فتنة فاذا کان ذالک فالزموا علی بن ابی طالب فانّه اول من آمن بی و اوّل من یصافحنی یوم القیامة(29) در آینده نزدیک پس از من فتنه ای بوجود خواهد آمد در این هنگام گرد علی را بگیرید زیرا او اول کسی است که به من ایمان آورد و در روز قیامت اولین کسی است که با من دست خواهد داد. با این صراحت بیان رسول مکرم اسلام عدّه ای به گمراهی کشیده شده و به بیراهه رفتند و امت را نیز از سرچشمه اصلی هدایت دور نمودند. بدین گونه زمینه افتراق و تشتت آراء امّت مهیا گردید. بطوریکه امروز با وجود کثرت جمعیت مسلمانان در جهان، دشمنان اسلام جرأت جسارت به اسلام را پیدا کرده و به تحقیر و آزار آنان پرداخته اند.

پي نوشت ها :

1. سوره مائده، آیه 67.
2. سوره مائده، آیه 3.
3. امام واحدی، اسباب النزول، ص 155.
4. سوره یونس، آیه 35.
5. سوره احزاب، آیه 36.
6. سوره تحریم، آیه 5.
7. سوره لقمان، آیه 13.
8. سیوطی دُرالمنثور، ج 8، ص 622.
9. تفسیر نمونه، ذیل آیه 96 سوره مریم.
10. تفسیر نمونه، ج 12، ص 147.
11. همان، ذیل آیه 152 آل عمران.
12. آیة اللّه سبحانی فرازهایی از تاریخ اسلام، ص 279 و فضائل الخمسه العلامة السید مرتضی الحسینی الفیروز آبادی، ج 3، ص 212.
13. الاحفظ البدخشانی الحارثی، نزل الابرار، ص 63.
14. فضائل الخمسه (سابق)، ج 1، ص 212.
15. سوره الحاقة، آیه 12.
16. تفسیر نمونه، ذیل آیه 12 سوره الحاقة.
17. همان.
18. سوره آل عمران، آیه 31.
19. فضائل الخمسه سابق، ج 2، ص 235.
20. عبدالحسین شرف الدین الموسوی، المراجعات، ص 49.
21. سید محمد صالح موسوی، امام شناسی، ج 1، ص 110.
22. همان، ص 225.
23. همان، ص 123.
24. فضائل الخمسه، سابق، ج 1، ص 312.
25. همان، ص 272.
26. همان، ص 266.
27. سوره شوری، آیه 23.
28. فضائل الخمسه، سابق، ج 1، ص 309.
29. فضائل الخمسه، سابق، ج 1، ص 229.

سیری در نصوص ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام (3)

حدیث ثقلین به گونه هائی که روایت شده است
1) مرحوم «طبرسی» قدس سره در کتاب «احتجاج» ص 210- «از سلیم بن قیس هلالی رحمه الله» روایت کرده که گروهی از مهاجرین و انصار در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گرد هم بودند و حدیث می گفتند، و از دانشها سخن می راندند. و امتیاز و سوابق درخشان قریش را به یاد می آوردند، و به سخنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از قبیل:
«الائمه من قریش» و «للناس تبع لقریش» و «قریش ائمه العرب» و «لاتسبقوا قریشا» و «ان للقریش مثل قوه رجلین من غیرهم» و «من ابغض قریشاً ابغضه الله» و «من اراد هوان قریش اهانه الله» استناد می کردند.
و گاهی نیز از فضائل انصار سخن می گفتند:
و بیانات رسول محترم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را مستند قرار می دادند که می فرمود:
«الانصار کرشی و عیبتی» و «من احب الانصار احبه الله و من ابغض الانصار ابغضه الله» و «لا یبغض الانصار رجل یؤمن بالله و برسوله» و «لوسلک الناس شعبا لسلکت شعب الانصار».
و از این گونه عبارات، هر کس آنچه در فضیلت اصحاب به یاد داشت بیان می کرد.
و هر کدام، جهت کسب افتخار بیشتر می گفتند:
فلان شخصیت از ما بوده، و قریشی ها می گفتند:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حمزه و جعفر و عبیده بن حارث و زید بن حارثه و ابوبکر و عمر و سعد و ابوعبیده و سالم و ابن عوف از ما بوده اند. و این گروه، از جماعتی بیش از دویست نفر تشکیل گردیده بود، که یکی از ایشان، وجود مقدس مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام و سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زبیر و عمار و مقداد و ابوذر و هاشم بن عتبه و ابن عمر و حسنین علیه السلام ابن عباس و محمد بن ابی بکر و عبدالله بن جعفر، بوده اند.
و از انصار: ابی بن کعب، و زید بن ثابت و ابو ایوب انصاری و ابوهیثم بن التیهان و محمد بن سلمه و قیس بن سعد بن عباده و جابر بن عبدالله و انس بن مالک و زید بن ارقم. و عبدالله بن ابی و ابولیلی و فرزندش.
و این داستان، در ایام خلافت عثمان بن عفان واقع گردیده، و از صبح تا شام به طول انجامید.
و هر کس، در این مجتمع، از هر دری سخن گفت، جز حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام و اهل بیتش که لب، به سخن نگشودند.
بدین جهت، آن گروه روی بدان حضرت نموده گفتند:
یا اباالحسن، چرا شما سخن نمی گویی؟
فرمود: کسی نبود که فضیلتی را نگفته باشد.
حال: از شما می پرسم؟ این فضیلت را قریش، و مهاجر و انصار از کجا بدست آوردند؟
آیا عشیره، و اهل بیت ایشان موجب این فضائل بوده اند، یا این فضیلت را از جهت دیگری کسب کرده اند؟
گفتند: خیر، این فضیلت را خداوند، به برکت وجود مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت گرامیش به ما عنایت فرموده است.
آن حضرت فرمودند: راست گفتید.
آیا می دانید آنچه را که موجب خیر دنیا و آخرت شما شد از طریق ما خانواده بوده است، زیرا پسر عمویم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«انی و اهل بیتی کنانوراً بین یدی الله تبارک و تعالی قبل ان یخلق الله آدم باربعه الف سنه».
و چون آدم را آفرید این نور را در صلب او قرار داد، و او را به زمین فرستاد، سپس این نور در کشتی نوح، در صلب او قرار گرفت، سپس در آتش نمرود در صلب ابراهیم خلیل علیه السلام قرار گرفت، و به همین کیفیت، این نور از صلبهای پاک پدران در رحمهای پاک مادران جای گرفت.
پس اهل بدر و اُحُد گفتند: راست گفتی، اینها را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده ایم.
سپس فرمود: سوگند می دهم شما را آیا می دانید من نخستین کسی هستم که به رسول خدا ایمان آورده ام؟
کفتند: آری.
آیا می دانید خدای عزوجل در کتابش، سابق را بر مسبوق برتری داده، و هیچ کس از این امت، بر من برتری نجسته است؟
گفتند: آری.
آی می دانید آیه «و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار» و همچنین «والسابقون السابقون اولئک المقربون» در چه مورد نازل گردیده که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند، فرمود:
در شأن پیمبران و اوصیاء ایشان نازل شده، و من برترین پیمبرانم، و علی بن ابی طالب علیه السلام وصی من، برترین اوصیاء است؟
گفتند: آری.
آیا می دانید آیه شریفه «یا ایها الذین آمنو اطیعواالله و الرسول…» در شأن چه کسی نازل شده است؟
آیا می دانید آیه شریفه «انما ولیکم الله و رسوله…» در حق چه کسی فرود آمده است؟
آیا می دانید آیه شریفه «لم یتخذوا من دون الله…» درباره چه کسی وارد شده است؟
مردم گفتند: یا رسول الله: آیا مقصود، بعض مؤمنین هستند یا همه ایشان؟
خداوند فرمان داد تا رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم «ولاه امر» مسلمانان را معرفی فرماید، و همانگونه که نماز، زکات، روزه و حج را به آنها بیاموخت، مرا در «غدیر خم» به مقام امامت منصوب فرمود.
سپس خطابه ای ایراد نموده، تا آنجا که فرمود:
«ایها الناس اتعلمون ان الله عزوجل مولای، و انا مولی المؤمنین، و انا اولی بهم من انفسهم».
گفتند: آری یا رسول خدا.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت علی علیه السلام فرمود: بپا خیز.
پس چنین کردم.
آنگاه فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».
سپس سلمان ایستاد و عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چگونه او را «ولی» بدانند؟
فرمود: همانطور که مرا «ولی» می دانند، پس هر کس را که من به او سزاوارترم، علی نیز به او سزاوارتر است، که این آیه نازل شد «الیوم اکملت …»
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تکبیر گفت، و فرمود: الله اکبر بر اتمام نبوت من، و اتمام دین خدا، ولایت علی علیه السلام پس از من است.
اینجا بود که ابوبکر، و عمر ایستاده گفتند: یا رسول الله این آیات، مخصوص فضیلت علی علیه السلام است؟
فرمود: بلی در شأن، و مقام او و اوصیاء او تا روز قیامت است.
گفتند: یا رسول الله ایشان را بر ما معرفی فرما؟
فرمود: برادر من. وزیر و وارث، و وصی، و خلیفه من در امت من، و ولی هر مؤمن پس از من است.
سپس فرزندانم حسن و حسین، و پس از ایشان نُه فرزند از حسین من، یکی پس از دیگری (وصی منند).
قرآن کریم با ایشان، و ایشان با قرآن خواهند بود. از قرآن جدا نمی گردند، و قرآن هم از ایشان، تا در حوض کوثر بر من وارد گردند.
عرض کردند: همه ایشان.
فرمود: آری.
تا آنجا که حضرت علی علیه السلام فرمود: سوگند می دهم شما را، آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای آخرین بار خطبه ای بخواند و فرمود:
«یا ایها الناس انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی و اهل بیتی فتمسکوا بهما لا تضلوا فان اللطیف الخبیر اخبرنی و عهد الی انهما لن یفترقا حتی یرد اعلی الحوض».
پس عمر بن خطاب همانند خشمنده ای ایستاد و گفت:
یا رسول الله آیا همه اهل بیت تو مشمول این سخند؟
فرمود: نه و لکن همه اوصیاء من از ایشان که نخستین آنها برادرم، و وزیرم، و خلیفه ام در امتم، و ولی هر مؤمن و مؤمنه ای س از من اول ایشان است سپس فرزندم حسن و پس از وی فرزندم حسین سپس نُه فرزند از فرزندان حسین علیه السلام یکی پس از دیگری (از هم جدا نشوند) تا در حوض کوثر بر من وارد گردند.
(ایشان) گواهان خدا در زمین اویند، و حجت های خدا بر مخلوقاتند، و گنجینه های علم اویند، و معادن حکمت اویند.
کسی که او را اطاعت کند خدا را اطاعت نموده، و کسی که نافرمانی ایشان کند خدا را نافرمانی کرده است.
2) «مسلم» در «صحیح» خود، کتاب «فضائل الصحابه» باب فضائل حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام از «یزید بن حیان» روایت نموده که گفت:
من و حصین بن سیره، و عمر بن مسلم نزد «زید بن ارقم» رفته، و پس از (پاره ای) از سخنان، زید بن ارقم گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بین مکه و مدینه در محلی بنام (خم) بپا خاست و پس از حمد و ثنای الهی و پند و اندرز مردم فرمود:
«اما بعد الله الا ایها الناس فانما انا بشر یوشک ان یاتی رسول ربی فاجیب و انی تارک فیکم الثقلین اولهما کتاب الله، فیه الهدی، و النور، فخذوا بکتاب الله و استمسکوا به فحث علی کتاب الله و رغب فیه ثم قال و اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی…»(1)
3) «ترمذی» در «صحیح» خود، ج2، ص 308-از «… زید بن ارقم» روایت نموده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی احدهما اعظم من الاخر کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض، و عترتی اهل بیتی و لن یتفرقا حتی یردا علّی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیها»(2)
4) «ترمذی» در «صحیح» خود، ج2، ص 308- از «جابر بن عبدالله» روایت نموده که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در (موسم) حج، روز عرفه بدیدم که بر ناقه اش نشسته، و سخنانی می فرمود. گوش دادم، می فرمود:
«یا ایها الناس انی قد ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی»(3)
5) «حاکم نیشباوری» در «مستدرک علی الصحیحین»؛ ج3، ص 109- از «زید بن ارقم» روایت نموده که گفت:
چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از «حجه الوداع» بازگشت و به «غدیر خم»رسید فرمود:
«… انی ترکت فیکم الثقلین، احدهما اکبر من الاخر، کتاب الله تعالی و عترتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض…»(4)
6) «حاکم نیشابوری» در «مستدرک علی الصحیحین» ج3، ص 109 به سند دیگر از زید بن ارقم» روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود»
«… ایها الناس انی تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموها، هما کتاب الله و اهل بیتی عتری…»(5)
7) «حاکم نیشابوری» در «مستدرک علی الصحیحین» ج3، ص 148-از طریق دیگر از «زید بن ارقم» روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(6)
8) «احمد بن حنبل» در «مسند»، ج3، ص 17-از «ابی سعید خدری» از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت نموده که فرمود:
«… انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله عزوجل، و عترتی کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی و ان اللطیف اخبرنی انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض فانظرونی کیف تخلفونی فیهما»(7)
9) «احمد بن حنبل» در «مسند»، ج5، ص 181 به دو طریق دیگر از «زید بن ثابت» روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«انی تارک فیکم خلیفتین کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء و الارض او ما بین السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی، و انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(8)
10) «ابونعیم» در «حلیه الاولیاء» ج1، ص 355 از «حذیفه بن اسید غفاری» روایت نموده که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ایها الناس انی فطکم و انکم واردون علی الحوض، فانی سائلکم حسین تردون علی عن الثقلین فانظروا کیف تخلفونی فیهما، الثقل الاکبر کتاب الله سبب طرفه بیدالله و طرفه بایدیکم فاستمسکوا به انّه لا تضلوا و لا تبدلوا، و عترتی اهل بیتی فانه قد نبانی اللطیف الخبیر انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(9)
11) «متقی هندی» در «کنزالعمال»، ج1، ص 47 از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند:
«… فانظروا کیف تخلفونی فی الثقلین، قیل: و ما الثقلان یا رسول الله؟ قال: الاکبر کتاب الله سبب طرفه بیدالله و طرفه بایدیکم فتمسکوا به لن تزلوا و لا تضلوا. و الاصغر عترتی، و انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(10)
12) «متقی هندی» در «کنزالعمال» ج1، ص 96 بطریق دیگر از حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام روایت نموده که فرمود:
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
انی قد ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا، کتاب الله سبب بیدالله و سبب بایدیکم و اله بیتی»(11)
13) «هیتمی» در «مجمع الزوائد»، ج9، ص 164-از «حذیفه بن اسید» روایت نموده که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«… و انی سائلکم عن الثقلین فانظروا کیف تخلفونی فیهما، الثقل الاکبر کتاب الله عزوجل سبب طرفه بیدالله عزوجل و طرفه بایدیکم فاستمسکوا به لا تضلوا و لا تبدلوا، و عترتی اهل بیتی فانه قد نبانی اللطیف الخبیر انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(12)
14) «هیتمی» در «مجمع الزوائد» هیتمی، ج9، ص 163 بسند دیگر از «زید بن ارقم» روایت نموده که گفت:
«نزل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الجحفه ثم اقبل علی الناس فحمدالله و اثنی علیه (الی ان قال) فانظروا کیف تخلفونی فی الثقلین فنادی مناد و ما الثقلان یا رسول الله؟
قال: کتاب الله طرف بیدالله عزوجل و طرف بایدیکم فتمسکوا به لا تضلوا و الاخر عشیرتی و ان اللطیف الخبیر نبانی انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض…
ثم اخذ بید علی علیه السلام فقال:
من کنت اولی به من نفسه فعلی ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاده.(13)
15) «ابن حجر مکّی» در «صواعق المحرقه»، ص 75 و «و فی روایه انه [صلی الله علیه و آله و سلم] قال فی مرض موته:
ایها الناس یوشک ان اقبض قبضاً سریعاً فینطلق بی و قد قدمت الیکم القول معذره الیکم، لا انی مخلف فیکم کتاب ربی عزوجل، و عترتی اهل بیتی، ثم اخذ بید علی [علیه السلام] فرفعها فقال: هذا علی مع القرآن و القرآن مع علی لا یفترقان حتی یردا علّی الحوض فسالوهما ما فیهما فیهما»
16) «ثعلبی» در کتاب «قصص الانبیاء» ص 14، از «انس بن مالک» روایت نموده که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز صبح را با ما بخواند، و پس از آن به صورت مبارک خود توجهی نموده، فرمود:
«معاشر المسلمین من افتقد الشمس فلیستمسک بالقمر، و من افتقد القمر فلیستمسک بالزهره، و من افتقد الزهره فلیستمسک بالفرقدین.
فقیل: یا رسول الله ما الشمس، و ما القمر، و ما الزهره، و ما الفرقدان؟
فقال: انا الشمس، و علی القمر، و فاطمه الزهره، و الحسن و الحسن الفرقدان، فی کتاب الله تعالی لا یفترقان(14) حتی یرد علّی الحوض(15)
17) «حکیم ترمذی» در «نوادر الاصول» از «حذیفه بن اسید غفاری» روایت نموده که گفت:
«… و انی فرطکم علی الحوض و انی سائلکم حین تردون علی عن الثقلین فانظروا کیف تخلفونی فیهما، الثقل الاکبر کتاب الله عزوجلّ. سبب طرفه بیدالله تعالی و طرف بایدیکم فاستمسکوا به و لا تضلوا و لا تبدلوا و عترتی اهل بیتی فانه قد نبانی اللطیف الخبیر انّهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(16)
18) «میرسید علی همدانی» در «موده القربی» از «جبیر بن مطعم» روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انی اوشک ان ادعی فاجیب، و انی تارک فیکم الثقلین کتاب ربنا و عترتی اهل بیتی فانظروا کیف تحفظونی فیهما»(17)
19) «عبدالله بن احمد بن حنبل» در «زیادات السند» گوید که «زید بن ثابت» گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء و الارض، و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض»(18)
20) «موفق بن احمد خوارزمی» از …«زید بن ارقم» روایت نموده که گفت:
نزل النبی صلی الله علیه و آله و سلم بغدیر خم فقال فیه:
«انی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی اهل بیتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانهما لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض…»(19)
21) «عن ابن عباس» رضی الله عنهما قال: خطب رسول الله[ صلی الله علیه و آله و سلم] فقال:
«یا معشر المؤمنین ان الله عزوجل اوحی الی انی مقبوض اقول لکم قولا ان علمتم به نجوتم و ان ترکتموه هلکتم ان اهل بیتی و عترتی هم خاصتی و حامتی و انکم مسئولون عن الثقلین کتاب الله و عترتی ان تمسکتم بهمالن تضلوا فانظرو کیف تخلفونی فیهما»(20)
22) «ابن عقده» در کتاب «الموالاه» از«عامر بن ابی لیلی» و «حذیفه بن اسید» روایت نموده که گفتند:
نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«… و انی سائلکم حین تردون علی الحوض عن الثقلین فانظروا کیف تخلفونی فیهما قالوا: و ما الثقلان؟
قال: اثقل الاکبر کتاب الله سبب طرفه بیدالله و طرفه بایدیکم و الاصغر عترتی و قد نبانی اللطیف الخبیر ان لا یفترقا حتی یلقیانی سالت ربی لهم ذلک فاعطانی فلا تسبقوهم فتهلکوا و لا تعلوهم فانهم اعلم منکم»(21)
این بود نمونه ای از روایات وارده در رابطه با «حدیث ثقلین».
و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، حدیث مزبور را در موارد متعدده بیان داشته است، چنانکه از مضمون روایات منقوله نیز استفاده می گردد، و آن موارد عبارتند از:
1) روز غدیر خم.
2) روز عرفه، در حجه الوداع.
3) بعد از بازگشت از طائف.
4) بر منبر مدینه، در حضور اصحاب.
5) در حجره مبارکه، هنگام بیماری در مجتمع اصحاب.

دلالت «حدیث ثقلین» بر خلافت امام امیرمؤمنان علی علیه السلام
گذشته از «حدیث غدیر» که شرح و تفصیل، و استدلال به آن بر امامت و خلافت حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام مسلم گردید.
«حدیث ثقلین» نیز مشهورترین حدیثی است که در خلافت آن حضرت، بدان تمسک شده است.
و از نظر سند، و دلالت، هیچگونه محلی برای تردید، و یا ایراد باقی نمی گذارد.
اما از جهت سند: چنانکه گفته شد، حدیث مزبور از متواترات است، و فریقین (خاصه و عامه) در کتب معتبره خود بطرق متعدده، آن را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده اند، و تواتر، سند قطعیت و مسلمیت صدور حدیث است.
اما از جهت دلالت: نیز با اینکه اختلاف بسیار اندکی در الفاظ حدیث مشاهده می شود، ولی از جهت مفهوم، همه اشاره به یک هدف، و نشان دهنده یک حقیقت، یعنی منصب شامخ خلافت، و امامت اهل بیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد.
خصوصاً با توجه به قرائن قطیعه ای که در آنها موجود است.
زیرا از تعبیراتی که در مقدمه احادیث بیان گردیده استفاده می شود که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پایان عمر مبارک خود را اعلام فرموده، و در صدد تعیین خلیفه، جانشین خود بوده است.
و به همین منظور، آنچه موجب بقاء و دوام دین مقدس اسلام بوده، و بایستی مرجع مکتب تعلیمی و تربیتی قرار گیرد، در شکل «ثقلین» و یا «خلیفتین» یا «امرین» بیان داشت، و عترت طاهرین خود را قرین قرآن کریم قرار داده و اطاعت از ایشان را همانند اطاعت فرامین قرآن کریم، و وجوب تمسک به عترت را چون وجوب تمسک به قرآن معرفی فرموده، و بقاء عترت را تا روز قیامت در حکم دوام، و بقاء قرآن کریم اعلام فرموده است.
و از گفتار آن حضرت چنین استفاده می شود که در هر عصری از اعصار، وجود چنین شخصیتی که قرین قرآن است لازم و ضروری است.
و گذشته از این تمسک، به دو ثقل را موجب سلامت روح، و دوام ایمان، و بقاء نظام مادی و معنوی انسانها قرار داده، و این خود، دلالت قطعی دارد بر اینکه «ثقل دوم» که قرین «ثقل اول» قرار گرفته باید از هرگونه لغزش و خطا و انحراف و نافرمانی خدا مصون و محفوظ باشد.
زیرا اگر جز این باشد شایستگی تقارن با کتاب خدا را ندارد، و بدون شک جز عترت طیبین آن رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم هیچ کس شایسته چنین مقام شامخی نمی باشد.
چون تنها ایشانند که از هرگونه آلودگیها پاک و منزه می باشند، و از هر خطا، و لغزش و گناهی معصومند، و بخصوص که در غالب این احادیث، بنام نامی، و اسم مقدس گرامی حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام تصریح گردیده است.
پس برای همه کس از اوضح واضحات است که مقصود آن حضرت جز تصریح به امر امامت و خلافت، که موجب حفظ و مصونیت دین مبین اسلام، و قرآن کریم، از هرگونه تصرف، و دستبرد نبوده است.
و چون حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام داناترین فرد عترت طاهره نبویه بوده است، خلافت آن حضرت از حدیث مزبور محرز می گردد.
و از جمله مؤیدات، اینکه در بعضی از الفاظ حدیث مزبور، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بطور مکرر فرموده اند:
«اذکرکم الله فی اهل بیتی» که این خود نمونه دیگری است بر اهمیت معصومی که پس از آن سرور، شایسته مقام رهبری امت است در هر عصر و زمان.
و جز «ائمه اثنی عشر» هیچ کس این شایستگی را نداشته، و تا روز واپسین نخواهد داشت.
مؤید دیگر بر اینکه مقصود، از اهل بیتی که رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آنها را قرین قرآن کریم نموده، امامان اثنی عشر علیه السلام می باشد. مخصوصاً افضل ایشان که حضرت امیرمؤمنان، علی علیه السلام است. تصریح «ابن حجر مکّی» در کتاب «صواعق المحرقه» است. با اینکه نامبرده از متعصبین علمای اهل سنت، و از دشمنان سرسخت تشیع است! و با کمال بی حیایی، شیعه را یهود امت نامیده است. و این کتاب را در حقیقت، بر رد شیعه نوشته، از هرگونه طعن، توبیخ، و ملامت، دریغ ننموده است «خذله الله تعالی و عذّبه عذاباً الیماً».
معذلک از آنجا که همواره، حق و حقیقت، زنده، و پاینده است، و با غبارهای عصبیت جاهلانه نمی توان آن را مسدود داشت، ناخودآگاه در کتاب مزبور تصریح نموده که مقصود از «عترت» که قرین قرآن کریم قرار گرفته علی بن ابی طالب علیه السلام است، و ما عین عبارت صفحه 90 کتاب او را در اینجا می آوریم.

تنبیه:
سمی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم القرآن و عترته. و هی بالمثناه «الفوقیه» الاهل، و النسل، والرهط الادنون، ثقلین لان الثقل کل نفیس خطیر مصون. و هذان کذلک اذکل منها معدن للعلوم اللدنیّه، والاسرار و الحکم العلیه، و الاحکام الشرعیه و لذا حث صلی الله علیه و آله و سلم علی الاقتداء و التمسک بهم، والتعلم منهم، و قال: الحمدلله الذی جعل فینا الحکمه اهل البیت (و قیل) سمیا ثقلین لثقل وجوب رعایه حقوقهما، ثم الذین وقع الحث علیهم منهم انها هم العارفون بکتاب الله و سنه رسوله، اذهم لا یفارقون الکتاب الی الحوض. و یؤیده الخبر السابق. و لا تعلموهم فانهم اعلم منکم و تمیز و ابذلک عن بقیه العلماء لان الله اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً، و شرفهم بالکرامات الباهره و المزایا المتکاثره، و قدمر بعضها و سیاتی الخبر الذی فی قریش، وتعلموا منهم فانهم اعلم منکم فاذ ثبت هذا العموم قریش فاهل البیت اولی منهم بذلک لانهم امتازوا عنهم بخصوصیات لایشارکم فیها بقیه قریش، و فی احادیث الحث علی التمسک باهل البیت اشاره الی عدم انقطاع متاهل منهم للمتسک به الی یوم القیامه کما ان الکتاب العزیز کذلک و لهذا کانوا اماناً لاهل الارض کما یاتی و یشهد لذلک الخبر السابق فی کل خلف من امتی عدول من اهل بیتی الی آخره.
ثم احق من یتمسک به منهم امامهم و عالمهم علی بن ابیطالب کرم الله وجهه لما قدمناه من مزید علم و دقائق مستنبطاته و من ثم قال ابوبکر.
علی عتره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم
ای الذین حث علی التمسک بهم فخصه لما قلنا و لذلک خصه صلی الله علیه و آله و سلم بما مریوم غدیر خم…
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنها را قرآن و عترت نامیدند، و در میان عرف به خانواده و فرزندان و نزدیکان اطلاق می شود و گرانبها هستند چرا که هر نفسی را از خطر محفوظ نگه می دارند.
و اینها نیز اینگونه هستند چرا که هر یک از آنها در خود معدن علوم لدنّی و اسرار و حکم الهی و احکام شرعی را در خود جای داده اند و به همین سبب است که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم تأکید می کرد بر اقتداء و پیروی و تمسک از اینها، و فرمود: خداوند را شاکریم که حکمت خویش را در ما اهل بیت قرار داد، (و گفته می شود) به این سبب نامیده شده اند چرا که حفظ حقوق و حرمت آنها بسیار مشکل است و اینکه تأکید بر کسانی واقع شده است که کتاب خدا و سنت پیامبرش را می شناسند و آنها کتاب را ترک نمی کنند تا آنگاه که وارد حوض گردند (منظور حوض کوثر است). که خبر قبلی مؤید آن است، و به آنها یاد ندهید چرا که آنها از شما آگاه تر هستند و بدین وسیله از بقیه علماء جدا شده اند چرا که خداوند آنان را پاک گردانیده و ناپاکیها را از آنها زوده است. و آنها را با کرامات آشکار و مزیت های فراوان مشخص رده، که بعضی از آنها آمده اند و خبرشان در دل قریش است، و از آنان یاد بگیرند که آنها آگاه ترین افرادند و اگر این برای قریشیان اثبات شد پس اهل بیت علیهم السلام مناسب ترین گزینه هستند چرا که خداوند به آنها خصوصیاتی را داده که از بقیه قریش متمایز می شوند و در احادیثی که به پیروی از اهل بیت علیهم السلام اشاره دارد این نکته قابل توجه است که تمسک فرد به اهل بیت علیه السلام بایستی تا روز قیامت باشد همان گونه که قرآن عزیز است و به این سبب آنها (اهل بیت علیهم السلام) به عنوان هدیه و آرامش هستند بر روی زمین، همانگونه که خبر قبلی آن را تأیید می کند و اینکه شایسته ترین فرد امام و پیشوای آنان حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است. اینکه ما از علمش و نکته سنجیهای ظریفانه اش سخن گفتیم، ابوبکر گفت در مورد عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسانی که تأکید شده است بر پیروی از آنان و آن فردی را که در روز عیدغدیر خم مشخص کرد…

سؤال 1
آیا با چنین نصوص روشن و آشکار، غاصبان خلافت حق داشتند که در سقیفه گرد هم آیند و از میان خود، رهبری را به عنوان خلیفه و جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انتخاب نمایند؟

سؤال 2
آیا صحیح است که عده معدودی در غیاب پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم هارون امّت را کنار بگذارند و برای مردم تصمیم گیری نموده و رهبری را انتخاب نمایند؟!!

کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
آنچه که در کتب معتبره خاصه و عامه وارد شده، به همان مضمون «کتاب الله و عترتی» بود که گذشت.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به فرمان خدا «کتاب خدا» و «عترت» خود یعنی: «اهل بیت» گرامی و عزیزش را قرین هم قرار داده است.
به این معنی که «کتاب» بدون «عترت» و «عترت» بدون «کتاب» سعادت ابدی بشری را تأمین نمی نماید.
بلکه کتاب خداست که انسانها را از گمراهی نجات می دهد، و از تیره روزی مستخلص می نماید.
و عترت است که کتاب خدا و اسرار، و حقایق و لطائف، و دقائیق آن را تفسیر می نماید.
پس کتاب خدا و عترت و سول گرامیش، با هم، و مجتمعاً بشریت را به اوج سعادت ابدی می رسانند.
بلی: یک مضمون نادری هم در بعض از کتب عامی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بصورت «کتاب الله و سنتی» نقل گردیده است که بر فرض مسلمیت آن ارتباطی با مضمون احادیث متواتره، و مسلمه «ثقلین» ندارد.
زیرا آنها معنائی دارند، و این معنی دیگر.
احادیث «ثقلین» در مقام معرفی مسئله خلافت و امامت است که پیامبر بزرگ خدا صلی الله علیه و آله و سلم با آن بیانات شافیه، این امر خطیر حیاتی را که بقاء اسلام، و احکام، و مکتب عدالت فردی و اجتماعی بدان وابسته است متذکر گردیده، و ایشان را «واجب الاطاعه» و رهبر امت معرفی فرموده است.
ولی حدیث «کتاب الله و سنتی» بر فرض صحت مضمونش، هیچگونه ربطی به مضمون آن احادیث ندارد.
البته معلوم و مسلم است که آنچه را که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بعنوان اسلام، و احکام اسلام، و قرآن کریم، و یا در قالب فرامین مبارکه بیان داشته است، چه در تفسیر آیات قرآن، و چه در صورت دستورات جداگانه، (کلاً) لازم الاطاعه است. و کسی نگفته است که سنت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم لازم الاجرا نمی باشد، اما این ربطی به مسئله خلافت، و امامت، و جانشینی پس از آن حضرت که منظور حدیث «ثقلین» است ندارد.
و شاید به همین جهت باشد که «ابن حجر مکّی» در اواخر ص 89 «صواعق المحرقه» پس از اشاره به روایت مزبور (22) آن هم بصورت «رُوی» و ماضی مجهول، که دلیل بر ضعف حدیث دارد می گوید:
مقصود از «سنت»، در این روایت، احادیثی است که از رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در تفسیر آیات قرآن کریم وارد گردیده، و در حقیقت، بازگشت سنت رسول خدا صلی الله علیه و اله به همان کتاب خداست که لزوم پیروی از کتاب، شامل آن نیز می گردد.

سؤال 3
سنتی که خود مانند قرآن احتیاج به مُبین دارد، چگونه می تواند معضلات و مشکلات قرآن را برای ما روشن نماید؟

سؤال 4
اگر شما قرآن و سنت را کافی در همه امور می دانید، ناگزیر باید در استنباط احکام متمسک به قرآن و سنت شوید و طبق این دو ملاک فتوی بدهید. پس چرا علاوه بر قرآن و سنت، عقل، اجماع، قیاس و استحسان را هم ضمیمه در استنباط احکام قرار داده اید؟

پی نوشت ها :

1. فضائل الخمسه، ج2، ص 44؛ المجالس السنیه فی مناقب و مصائب العتره النبویه، السید محسن الامین الاملی، ج3، ص 120.
2. همان، ج2، ص 45، ینابیع الموده: ص 33 و ص 40 عن «جامع الترمذی»
3. همان، ج2، ص 45.
4. فضائل الخمسه، ج2، ص 45.
5. همان، ج2، ص 46.
6. همان، ج2، ص 47.
7. همان، ج2، ص 47.
8. فضائل الخمسه، ج2، ص 48، ینابیع الموده ص 40 با اختلاف اندکی در عبارت.
9. همان، ج2، ص 48؛ ینابیع الموده: ص 41.
10. همان، ج2، ص 49.
11. فضائل الخمسه، ج2، ص 49؛ ینابیع الموده، ص 43.
12. همان، ج2، ص 50.
13. همان، ج2، ص 52.
14. عبارات فوق غلط است و صحیح آن: هم مع کتاب الله لا یفترقان … می باشد.
15. فضائل الخمسه، ج2، ص 53.
16. ینابیع الموده: ص 34.
17. همان: ص 34.
18. همان، ص 35.
19. همان، ص 36.
20. ینابیع الموده، ص 39.
21. همان، ص 42.
22. کتاب الله و سنتی.

دفاع فاطمه(س) از امامت و امام خویش

هیچ کس مانند فاطمه زهرا(س) عمق و ژرفای امامت را نشناخت و هیچ فردی چون او در راه تبیین امامت و شناسایی آن و دفاع از امام خویش تلاش نکرد.

او از طرق مختلف برای دفاع از امامت امامان بر حق، سعی و کوشش کرد، گاه با بیان خطبه های غرّا و روشنگرانه عظمت و فضیلت مقام امامت و شخص امام علی(ع) را آشکار ساخت گاه با منطق و استدلال امامت دوازده امام را به اثبات رساند و فواید و مزایای بی شمار آن را برشمرد و گاه برای اثبات امامت امام علی(ع) به محاجّه و دفاع پرداخت و آنجا که لازم دید، برای دفاع از امام خویش، جان خود را به خطر انداخت تا آنجا که اوّلین شهید راه امامت و دفاع از آن لقب گرفت.

آنچه پیش رو دارید، نگاهی است به انواع دفاع های فاطمه(س) از اصل امامت و امامت امامان دوازده گانه و دفاع از شخص علی(ع) تا پای جان.
تبیین جایگاه رفیع امامت

از بهترین شیوه های دفاع این است که مردم را نسبت به جایگاه و عظمت یک امر مهم آشنا سازیم.

فاطمه زهرا(س) از این شیوه بهترین بهره ها را برد و در قالبهای مختلف، عظمت و جایگاه رفیع و بلند امامت را بیان کرد.

1. نقش محوری امامت
یکم: همچون کعبه

حضرت فاطمه(س) فرمود: «مَثَلُ الاِمامِ مَثَلُ الکَعبَة اِذتُؤتی وَ لاتَأتی؛(1) مثل امام، مانند کعبه است که باید مردم (برای طواف) به سراغش بروند نه اینکه کعبه به سراغ مردم برود.»
دوم: محور عرفان و معرفت

آن حضرت فرمود: «و هو الامام…قطب الاقطاب؛(2) او امام است…و مرکز توجّه همه عارفان(و خداپرستان) می باشد.»
سوم: وارث پیامبران

در این باره فاطمه زهرا(س) فرمود: «نَحنُ وَسیلَتُهُ فی خَلقِه وَ نحن خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدسِهِ وَ نَحنُ حُجَّتُهُ فی غَیبِهِ وَ نحن وَرَثَة اَنبیائِه؛(3) ما (اهل بیت) وسیله ارتباط خدا با خلق او و برگزیدگان خدا و محل قدس او و حجّت آشکار او و وارثان انبیای او هستیم.»

در حدیث فوق، به چهار نقش محوری امامت اشاره شده است: واسطه بین خلق و خالق، جایگاه برگزیدگان الهی، حجّت و خلیفه خدا در روی زمین، و وارث انبیای الهی.

2. فلسفه و رهاورد امامت
یکم: نظم و اتحاد امّت

حضرت زهرا(س) در این باره فرمود: «فَجَعَلَ اللّهُ…طاعَتَنا نِظاماً لِلملةِ وَ اِمامَتَنا اَماناًلِلفُرقَة؛(4) خداوند اطاعت و پیروی ما (اهل بیت) را سبب برقراری نظم (اجتماعی) برای امّت (اسلامی) و امامت و رهبری ما را (عامل وحدت) در امان ماندن از تفرقه قرار داده است.»

و در جای دیگر فرمود: «اَمَا وَ اللّهِ لَو تَرَکُوا الحَقَّ عَلَی اَهلِهِ وَ اتَّبَعُوا عِترَةَ نَبیّهِ لَمَا اختَلَفَ فِی اللّهِ اثنَان؛(5) به خدا سوگند! اگر حق(امامت) را به اهلش واگذار می کردند و از عترت و رسول خدا(ص) اطاعت می کردند، دو نفر هم درباره خدا(و حکم او) اختلاف نمی کردند.»

این حدیث بیان می کند که امامت امامان بر حق، نه تنها وحدت اجتماعی و سیاسی امت اسلامی را در پی دارد، بلکه وحدت اعتقادی جهان را نیز می توانست در پی داشته باشد که متأسفانه نگذاشتند بشریت از این سعادت برخوردار شود.

دوم:نعمت دائمی، نجات ابدی و عدالت اجتماعی

فاطمه زهرا(س) فرمود: «أبوا هذه الأمّة محمّدٌ و علیّ یقیمان أودهم و ینقذانهم من العذاب الدّائم ان أطاعوهما و یبیحانهم النّعیم الدّائم ان وافقوهما؛(6) محمد(ص) و علی(ع) دو پدر امت(اسلامی) می باشند که کجیهای آنان را راست (و انحرافات را اصلاح) می کنند. اگر مردم آن دو را اطاعت کنند، از عذاب دائمی نجاتشان می دهند و اگر موافق و همراه آن دو باشند، نعمتهای پایدار(الهی) را ارزانیشان دارند.»

آن حضرت در بخشی از خطبه ای که در جمع زنان مهاجر و انصار ایراد کرده، می فرماید: «به خدا سوگند! اگر پای در میان می نهادند و علی(ع) را بر زمام امور که پیغمبر(ص) برعهده او نهاده بود، می گذاردند و این حجت واضح را پذیرا می شدند، ایشان را به آسانی به راه راست می برد و حق هر یک را به او می سپرد، چنان که کسی زیانی نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است، بچیند. این شتر را سالم به مقصد می رساند و حرکتش برای کسی رنج آور نبود و تشنگان عدالت را از چشمه سرشار و زلال حقیقت سیراب می کرد؛ چشمه ای که آب زلال آن فوّاره زنان از هر طرفی جاری است و هرگز رنگ کدورت نپذیرد.»(7)

اثبات امامت امامان و تعیین مصداق آن

حضرت فاطمه(س) در کنار تبیین جایگاه رفیع امامت، مصداق واقعی و حقیقی امامان را نیز بیان فرموده و با نام و نشان، امامت آنان را اثبات نموده است که در ادامه به مواردی اشاره می شود:

1. دوازده امام(ع) در صحیفه فاطمه(س)

مطالب صحیفه حضرت زهرا(س) جزء اسرار الهی بوده فقط در اختیار اهل بیت پیامبر(ص) قرار داشت. اما برخی اصحاب همچون جابربن عبداللّه انصاری با اجازه حضرت فاطمه(س) از برخی مطالب کلی و یا موردی آن تا حدودی اطلاع پیدا کرده بود.

جابر نقل می کند: «خدمت حضرت زهرا(س) رسیدم و صحیفه ای نورانی دیدم. پرسیدم: این چه کتابی است؟

فرمود: «هَذَا اللَّوحُ أَهدَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَی رَسُولِهِ فِیه اِسمُ أبِی وَ اسمُ بَعلِی وَاسمُ ابنَیَّ وَ أَسمَاءُ الأَوصِیاءِ مِن وُلدِی فَأَعطَانِیهِ أَبِی لِیَسُرَّنِی بِذلِک؛این لوح و کتاب را خداوند به پیامبرش(ص) اهدا کرد که در آن نام پدرم و شوهرم و اسم دو پسرم و اسامی جانشینان پیامبر(ص) از فرزندان من می باشد. رسول خدا(ص) آن را به من عطا فرمود تا به وسیله آن خوشحالم کند.»

جابر گفت: دوازده نامی که در این کتاب است، چه کسانی می باشند؟

فرمود: «هذه أسماء الأوصیاء أوّلهم ابن عمّی و أحد عشر من ولدی آخرهم القائم؛اینها نامهای جانشینان پیامبرند. اول آنها پسر عمویم(علی) و یازده نفر دیگر از نسل من هستند که آخرین آنها قائم (آل محمد(ص)) است.»

جابر می گوید: درست دقت کردم دیدم نام محمد در سه جا و نام علی در چهار مورد ثبت شده است.»(8)

در روایت دیگر آمده که: «فیها أسماء الأئمّة من ولدی؛(9) در این صحیفه اسامی امامان از فرزندان من می باشد.»

در روایت سومی، حضرت زهرا(س) می فرماید: از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «عَلِیٌّ خَیرُ مَن أُخَلِّفُهُ فِیکُم وَ هُو الاِمامُ وَ الخَلِیفَةُ بَعدِی وَ سِبطایَ وَ تِسعَةٌ مِن صُلب الحُسَینِ أَئِمَّةٌ أبرَار لَئِنِ اتَّبَعتُمُوهُم وَجَدتُمُوهُم هادِین مَهدِیِّینَ وَ لَئِن خَالَفتُمُوهُم لَیَکُونُ الاختِلافُ فِیکُم اِلَی یَوم القِیامَة؛(10) علی بهترین کسی است که او را جانشین خود در میان شما قرار می دهم. علی(ع) امام و خلیفه بعد از من است و دو فرزندم (حسن و حسین(علیهما السلام)) و نه نفر از فرزندان حسین(ع) پیشوایان و امامان پاک و نیک اند که اگر از آنها پیروی کنید، آنان را هدایتگر و هدایت شده می یابید و اگر آنان را مخالفت کنید، تا روز قیامت (بلای تفرقه و) اختلاف در میان شما حاکم خواهد شد.»

2. تبیین امامت برخی امامان

حضرت زهرا(س) علاوه بر اینکه به صورت کلی دفاع از امامت دوازده امام نموده و امامت آنها را تبیین کرده است، گاه به صورت موردی و بخاطر اقتضای زمان، امامت برخی از آنها را بیشتر و به صورت خاص مورد تأکید قرار داده است.

از جمله درباره علی(ع) که امام زمانش بوده و مسئله امامت او جنبه زیربنایی داشته، مطلب را بیشتر تأکید فرموده است که به نمونه هایی اشاره می شود:

1. آن حضرت فرمود: «انسیتم قول رسول اللّه یوم غدیر خمّ من کنت مولاه فعلیّ مولاه و قوله(ص) انت منّی بمنزلة هارون من موسی؛(11) آیا فراموش کردید سخنان رسول خدا(ص) را در روز غدیرخم (که فرمود): هر که من مولا و رهبر او می باشم، علی(ع) مولای اوست؟ و این سخنش (که فرمود):(یا علی!) موقعیت تو نسبت به من، همانند موقعیت هارون به موسی است.»

حضرت زهرا(س) در برابر یکی از نادانان مدینه که خفّاش صفت در برابر آفتاب وجود امام علی(ع)، زبان به سرزنش گشوده بود، فرمود: «و هو الامام الرّبّانی و الهیکل النّورانی قطب الاقطاب و سلالة الاطیاب النّاطق بالصّواب نقطة دائرة الامامة و أبو بنیه الحسن و الحسین الّذین هما ریحانتی رسول اللّه سیّدی شباب اهل الجنّة؛(12) او (علی) امام ربانی و الهی، و هیکلی نورانی، مرکز توجه همه عارفان (و خداپرستان) و فرزندی از خاندان پاکان، گوینده به حق و روا، مرکز و نقطه دایره امامت و پدر حسن و حسین، دو دسته گل پیامبر(ص) و دو سرور و بزرگ جوانان اهل بهشت است.»

دفاع جانانه از علی(ع)

حضرت زهرا(س) بیشترین دفاع را از امامت شخص امیر مؤمنان علی(ع) به عنوان امام زمان خویش و به عنوان خلیفه بلافصل پیامبراکرم(ص) و سنگ زیرین و بنیادین امامت داشته است که این دفاع ها را می توان در چند بخش بیان نمود:

یکم: تثبیت و تبیین امامت علی(ع)

در بخشهای پیشین به این نوع دفاع از امامت اشاره شد.

دوم: بیان فضایل و سابقه پر افتخار علی(ع)

نوع دیگر دفاع آن حضرت از شخص علی(ع) این بود که در موارد لازم سابقه طولانی و فضایل بی شمار او را گوشزد می کرد.

گفتنی است که بیان فضایل یک فرد آن گاه مؤثر می افتد که خود گوینده به آن معتقد باشد. بسیارند کسانی که فضایل علی(ع) را به زبان آوردند، ولی در عمل و رفتار خود به آن اقرار و پایبندی نداشته اند، ولی حضرت زهرا(س) با تمام وجودش معتقد و معترف به فضایل علی(ع) بوده است.

روزی پیامبراکرم(ص) در یک جلسه خانوادگی به ارزشهای علی(ع) اشاره فرمود و شدّت محبت و ارادت قلبی خود را نسبت به علی(ع) برای دخترش فاطمه(س) اظهار کرد.

فاطمه(ع) گفت: «و الّذی اصطفاک و اجتباک و هداک و هدی بک الامّة لازلت مقرّةً له ما عشت؛(13) سوگند به خدایی که تو را (به رسالت) برگزید و انتخاب کرد و تو را هدایت نمود و به وسیله تو امت را نیز هدایت کرد! همواره من به (ارزشها و فضایل) او معترف(و معتقد) بوده ام.

اما در بیان فضایل علی(ع) نیز حضرت زهرا(ع) از زبان پیامبراکرم(ص) نقل نموده که فرمود: «علیٌّ خیر من أخلّفه فیکم؛(14) علی(ع) بهترین کسی است که او را در میان شما جانشین قرار دادم.»

در بخشی از خطبه معروف خود در مسجد مدینه درباره سابقه درخشان علی(ع) فرمود: «کلّما أوقدوا ناراً للحرب أطفأها اللّه، أو نجم قرنٌ للشّیطان و فغرت فاغرةٌ من المشرکین قذف أخاه فی لهواتها فلا ینکفی حتّی یطأصماخها باصمخه و یخمد لهبها بسیفه مکدوداً فی ذات اللّه، و مجتهداً فی أمر اللّه، قریباً من رسول اللّه سیّد أولیاء اللّه مشمّراً ناصحاً، مجدّاً کادحاً لاتأخذه فی اللّه لومة لائمٍ و أنتم فی رفاهیةٍ من العیش؛(15) (پس از بعثت رسول خدا(ص)) هرگاه مشرکین آتش جنگ بر افروختند، خدا آن را خاموش کرد و هرگاه شیطان سربرداشت یا مشرکی از مشرکین ندا داد یا یورش آورد، رسول خدا(ص) برادرش(علی(ع)) را در کام سختیها و شعله ها می انداخت. و علی(ع) بر جای ننشست تا بر سر و مغز مخالفان کوبید و با شمشیر، مشکلات و تهاجمات را از سر راه(اسلام) برداشت. او (علی(ع)) رنجها را برای خدا تحمّل نمود و در تحقق امر الهی تلاش کرد. یار نزدیک رسول خدا(ص) و بزرگ و سرور دوستان خدا بود.

(همواره) دامن همّت به کمر زده، نصیحتگر، تلاشگر و کوشا بود. در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده ای بیم به خود راه نداد، در حالی که شما (مردم) در رفاه و آسایش زندگی آرمیده بودید.»

سوم: تبیین غصب خلافت علی(ع)

در روزگاری که دیگران به شدّت بر اوضاع مسلّط بودند و اجازه مخالفت و نفس کشیدن به کسی نمی دادند، حضرت زهرا(س) با تمام قدرت به دفاع از حق غصب شده و پامال شده علی(ع) برخاست و صریحاً فریاد کشید که خلافت از علی(ع) غصب شده است.

1. از حضرت صادق(ع) نقل شده است که حضرت فاطمه(س) بعد از پیامبر(ص) این گونه از دست امّت بی تفاوت شکوه نمود: «اللّهُمَّ إلَیکَ نَشکُو فَقدَ نَبِیِّکَ…وَ مَنعَهُم إیَّانَا حَقَّنَا الَّذِی جَعَلتَهُ لَنَا فِی کِتابِکَ المُنزَلِ عَلَی نَبِیِّکَ المُرسَل؛(16) خدایا! به سوی تو شکایت می کنیم به خاطر اندوه از دست دادن پیامبرت… و اینکه ما را از حقّمان باز داشتند، همان حقّی که در کتاب نازل شده بر پیامبرت، برای ما قرار دادی.»

ناله های حضرت به گونه ای بود که در مدینه منتشر می شد و غاصبان به شدّت از آن به خشم می آمدند و مانع گریه های آن حضرت می شدند.

2. از حضرت زهرا(س) در حالی که در احد بر مزار حضرت حمزه(ع) عزاداری می کرد، پرسیدند: چرا مردم بر ضد شما و علی(ع) هجوم آوردند و حق مسلّم شما را غصب کردند؟

حضرت فاطمه(س) در پاسخ فرمود: «لکنّها أحقادٌ بدریّةٌ و تراتٌ احدیّةٌ کانت علیها قلوب النّفاق مکتمنةٌ لامکان الوشاة فلمّا استَهدف الأمر أرسلت علینا شآبیب الآثار؛(17) این همه کینه توزیها از (جنگ) بدر و انتقام جوییها از (جنگ) احد است که در دلهای منافقان پنهان بود. پس زمانی که به هدفشان از امر (حکومت) رسیدند، تمام کینه ها و حسادتها را بر ما فرو ریختند.»

3. ام سلمه می گوید: خدمت حضرت زهرا(س) رسیدم و پرسیدم: ای دختر رسول خدا! شب را چگونه صبح کردی؟ حالت چگونه است؟

فرمود: «أصبحت بین کمدٍ و کربٍ فقد النّبی و ظلم الوصیّ هتک و اللّه حجابه من أصبحت إمامته مقتضبة علی غیر ما شرع اللّه فی التّنزیل و سنّها النّبیّ فی التّأویل؛(18) صبح کردم در میان حزن شدید و اندوه عظیم، در حالی که پیامبر(ص) از دست رفته و وصیّ او مظلوم واقع شده است. سوگند به خدا! حشمت و عظمت آن کس دریده و نابود شد که بر خلاف حکم خدا در قرآن و سنّت و سفارش پیامبر(ص) در تأویل و تفسیر قرآن، حق امامت او را غصب کردند و به دیگران سپردند.»

4. آن گاه که تصمیم گرفتند به خانه ولایت هجوم برند، حضرت زهرا(س) کنار در ورودی منزل خطاب به مردم کوچه و بازار فرمود: «لا عهد لی بقومٍ حضروا اسوء محضراً منکم…لم تستأمِرونا و لم تردُّوا لنا حقّا کانّکم لم تعلموا ما قال یوم غدیر خمّ؛ من ملّتی را مثل شما نمی شناسم که این گونه بد برخورد باشند… از ما فرمان نخواستند و حق (مسلّم) ما را باز نگرداندید. گویا از آنچه رسول خدا(ص) در روز غدیر خم فرمود آگاهی ندارید؟».

و در ادامه فرمود: «و اللّه لقد عقدله (علی(ع)) یومئذٍ الولاء لیقطع منکم بذالک منها الرّجاء و لکنّکم قطعتم الاسباب بینکم و بین نبیّکم…؛(19) در آن روز ولایت(و رهبری) را برای او (علی(ع)) منعقد کرد (و از مردم بیعت گرفت) تا امید شما(فرصت طلبان) به خلافت قطع گردد ولکن شما رشته های پیوند(معنوی) میان خود و نبی خود را قطع کردید.»

در این سخنان، حضرت به صورت علنی و در جمع مردم و با حضور دیگران صراحتاً از زیر پا گذاشتن حق علی(ع) سخن به میان آورده است.

5. حضرت فاطمه(س) تا آخرین لحظه برای دفاع از علی(ع) پای فشرد و لذا در بخشی از وصیّت نامه آن حضرت می خوانیم:

«لاتصلّ علیّ أمّةٌ نقضت عهد اللّه و عهد أبی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی أمیر المؤمنین علیّ علیه السلام، و ظلمونی حقّی…أُذَکّرهم باللّه و برسوله ألّا تظلمونا و لا تغصبونا حقّنا الّذی جعله اللّه لنا، فیجیبونا لیلاً و یقعدون عن نصرتنا نهاراً؛(20) امّتی که عهد و پیمان خدا و پدرم رسول خدا(ص) را درباره (ولایت) امیرمؤمنان علی(ع) شکستند و

نسبت به حق من ظلم کردند، بر پیکر من نماز نگزارند… و آنهایی که نسبت به خدا و رسولش تذکّر و هشدار می دادم که در مورد ما (اهل بیت) ظلم روا مدارید! و حق مسلّمی را که خدا برای ما قرار داده است، غصب نکنید! در تاریکی شب جواب مساعد می دادند(که شما را یاری می کنیم) و در روز روشن دست از یاری ما بر می داشتند،(نیز) حق ندارند بر من نماز گزارند.»

راستی که این عمل بانو ماندگارترین سندی است بر علیه غاصبان و زیباترین حرکتی است در افشاگری و بروز چهره منافقان.

چهارم. گریه بر مظلومیّت علی(ع)

گفتنی است حضرت زهرا(س) پیش از رحلت پیامبراکرم(ص) از مصائب علی(ع) و مظلومیت او سخت نگران بود و زمانی که پیامبراکرم(ص) از انبوه مصائب و مشکلات علی(ع) پس از خود خبر داد فرمود: «إنّ زوجک یلاقی بعدی کذا و کذا؛ همسرت بعد از من چنین و چنان (مصائب و مشکلات) را ملاقات می کند.»

حضرت زهرا(س) با یک دنیا نگرانی عرض کرد: «یا رسول اللّه ألا تدعو اللّه أن یصرف ذلک عنه؛ ای رسول خدا! آیا از خداوند نمی خواهی که این مشکلات را از علی(ع) دور کند؟»

فرمود: «چرا، امّا چاره ای جز این نیست، زیرا انسانها آزادند و از نعمت اختیار و آزادی سوء استفاده می کنند.»(21)

و در هنگامی که مصائب علی(ع) شروع شد و خلافت او غصب گردید، یکی از شیوه های دفاعی حضرت فاطمه(س) گریه بر مظلومیت علی(ع) بود. آن حضرت بعد از رحلت پیامبر(ص) گریه می کرد و می فرمود: «…من لعلیّ أخیک و ناصرالدّین؛(22)کیست (یاور) برای علی(ع) آن یاری کننده دینت.»

در واپسین روزهای زندگی نیز به شدت گریه می کرد که علی(ع) از راز آن پرسید، و او پاسخ داد: «أبکی لما تلقی بعدی؛(23) به خاطر آنچه پس از من به تو خواهد رسید، گریه می کنم.»

پنجم. سرزنش مردم

فاطمه زهرا(س) در بخشی از سخنان خود در جمع زنان مهاجر و انصار فرمود: «فقبحاً لفلول الحدّ و قرع الصّفاة؛ چه زشت است کندی شمشیرها و سستی و بازیچه بودن مردانتان!.»

و ادامه داد: «ویحهم أنّی زعزعوها عن رواسی الرّسالة و قواعد النّبوّة و الدّلالة و مهبط الرّوح الأمین…؛ وای بر آنان! چرا خلافت را از مرکز رسالت و پایه های نبوت و راهنما و مهبط وحی جبرئیل(ع) بیرون بردند!»

«و ما الّذی نقموا من أبی الحسن نقموا منه و اللّه نکیر سیفه…؛(24) چه باعث شد که (با علی(ع) کینه توزی کردند و) از ابی الحسن انتقام گرفتند؟(آری) به خدا! انتقام گرفتند به خاطر سوزش تیغ او (و پایداری او).»

و در بخشی از خطبه معروف خود در مسجد خطاب به انصار فرمود: «یا معاشر الفتیة و أعضاد الملّة، و أنصار الاسلام، ما هذه

الغمیزة فی حقّی، و السّنة عن ظلامتی، اما کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أبی یقول المرء یحفظ فی ولده…؛ ای گروه نقبا و جوانمردان(مؤمن)! ای بازوان ملّت و یاران اسلام! این غفلت و سستی چیست که در حق من روا می دارید و چرا در برابر دادخواهی من سهل انگارید؟ آیا پدرم رسول خدا(ص) همیشه نمی فرمود: «حرمت مرد(بزرگ) در فرزندانش حفظ شود. با چه سرعتی دچار اعمال ناپسند شدید! و چقدر زود آب از دهان و دماغ بز لاغر فرو ریخت!(یعنی دچار غفلت شدید).»

«و لکم طاقةٌ بما أحاول، و قوّةٌ علی ما أطلب و أزاول؛(25) در حالی که شما (انصار) توان گرفتن(حق من را) دارید و نیروی کافی(برای حمایت) آنچه من مطالبه می کنم و از آن کنار زده شده ام، دارید.»

و در خطبه چهارم که در نکوهش پیمان شکنان و سستی و بی تفاوتی مردم ایراد نمود، می فرماید: «معاشر النّاس المسرعة الی قیل الباطل، المضیة علی الفعل القبیح الخاسر أفلا یتدبّرون القرآن أم علی قلوبٍ أقفالها؛(26) ای مردمی که به سوی سخن باطل شتابانید و اعمال زشت زیانکارانه (غاصبان) را نادیده می گیرید! آیا در قرآن تدبّر نمی کنند یا بر دلهایشان قفل زده شده است؟»

در ادامه فرمود: «نه، بلکه اعمال بد شماست که پرده بر دلهایتان کشیده و گوشها و چشمهای شما را گرفته است و چه بد تأویل(از دین کردید) و چه بد نظریه و رأی دادید و چه بد گناهی را مرتکب شدید! و حتماً سرانجامش را گران و سخت خواهید یافت در آن روزی که پرده از کار شما برداشته شود و کیفری که در انتظار شماست و عذابی که خدا آماده کرده و شما گمان آن را ندارید، نمایان خواهد شد «و در آن روز است که اهل باطل دچار خسران می گردد.»(27)»(28)

ششم. دفاع هنگام بردن امام برای بیعت

در آن زمان تلخ و غم آلود که علی(ع) را با زور و با وضع زننده به طرف مسجد می بردند، فاطمه(س) به میان جمعیّت آمد و بین امام و آنها قرار گرفت و فرمود: «و اللّه لاادعکم تجرّون ابن عمّی ظلماً؛به خدا قسم! نمی گذارم پسر عمویم را ظالمانه (برای بیعت) ببرید.»

«ویلکم ما اسرع ماخنتم اللّه و رسوله فینا اهل البیت و قداوصاکم رسول اللّه(ص) باتّباعنا و مودّتنا و التّمسّک بنا فقال اللّه تعالی قل لااسئلکم علیه اجراً الّا المودّة فی القربی(29)؛(30) وای بر شما! چه زود به خدا و رسولش درباره ما اهل بیت خیانت کردید! و حال آنکه رسول خدا(ص) به پیروی و دوستی ما(اهل بیت) تمسّک به ما (در امور زندگی) سفارش نمود. پس خداوند بلند مرتبه فرمود: بگو پاداشی بر رسالت از شما نمی خواهم، جز دوستی بستگانم را.»

هفتم. دفاع در مسجد

آن گاه که علی(ع) را مظلومانه به مسجد بردند، تا به اجبار از او بیعت بگیرند فریاد زهرا(س) با تن مجروح بلند شد: «خلّوا عن ابن عمّی فو الّذی بعث محمّداً بالحق لئن لم تخلّوا عنه لأنشرنّ شعری و لأضعنّ قمیص رسول اللّه(ص) علی رأسی و لأصرخنّ الی اللّه تبارک و تعالی؛ رها کنید پسر عموم را! قسم به آن خدایی که محمد(ص) را به حق برانگیخت! اگر از علی(ع) دست برندارید، گیسوان خود را پریشان کرده و پیراهن رسول خدا(ص) را بر سر افکنده، به نزد خدای تبارک و تعالی فریاد بر می آورم.»

سپس اضافه فرمود: «یقین بدانید که ناقه صالح در نزد خدا از من گرامی تر و بچّه آن ناقه نیز از فرزندان من قدر و قیمتش زیادتر نبود.»(31)

آن گاه حضرت فاطمه(س) همراه حسنین(علیهم السلام) برای نفرین به سوی قبر رسول خدا(ص) حرکت کرد. علی(ع) به سلمان فرمود: «سلمان! فاطمه را دریاب! گویی دو طرف مدینه را می نگرم که به لرزه افتاده. سوگند به خدا! اگر فاطمه(س)…نفرین و ناله سر دهد، دیگر مهلتی برای مردم مدینه باقی نمی ماند و زمین همه آنها را درکام مرگبار خود فرو می برد.»

سلمان خود را رساند و از فاطمه(س) خواست که نفرین نکند.

حضرت فرمود: «یا سلمان یریدون قتل علیّ ما علیّ صبرٌ؛ای سلمان! آنها قصد جان علی(ع) را دارند و من(در قتل علی(ع)) نمی توانم صبر کنم.»

سلمان عرض کرد: امام علی(ع) مرا فرستاده که به شما بگویم: به خانه برگردید و نفرین نکنید.

وقتی حضرت متوجه پیام امام خویش شد، فرمود: «اذا أرجع وأصبر و أسمع له و أطیع؛(32) حال(که امامم دستور داده) بر می گردم و صبر می کنم و سخن او را می پذیرم و از او اطاعت می کنم.»

این گونه دفاع، زیباترین دفاع است، چرا که با اطاعت صددر صد و محض امامش همراه است. آن گاه که علی(ع) سالم از دست مهاجمان آزاد شد. زهرا(س) تا نگاهش به امام و شوهرش افتاد، گفت: «روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن ان کنت فی خیرٍ کنت معک و ان کنت فی شرّ کنت معک؛جانم فدای جان تو و روح و جان من سپر بلای جان تو! ای اباالحسن همواره با تو خواهم بود اگر تو در خیر و نیکی باشی با تو هستم و اگر در سختی (و بلا) باشی (باز هم) با تو خواهم بود.»

راستی که باید گفت: جانانه ترین و زیباترین دفاع را فاطمه(س) از امامت و امام خویش کرد تا آنجا که جان خویش را سخاوتمندانه فدا نمود و تا آخرین لحظه دست از دفاع از امام خود بر نداشت.

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

33. بحارالانوار، ج 36، ص 353.

34. ریاحین الشریعة، ذبیح الله محلاتی، تهران دارالکتب الاسلامیة، ج 1، ص 93؛ فرهنگ سخنان فاطمه(س) محمد دشتی، انتشارات مشهور، ص27.

35. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، بیروت، دارالکتب العلمیّه، ج 6، ص 211؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 21.

36. بخشی از خطبه فاطمه زهرا(س) در مسجد مدینه، .رک: الاحتجاج، احمد طبرسی، قم، اسوه، اوّل، 1413 ق، ج 1، ص 258؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س) ص 21.

37. بحارالانوار، ج 36، ص 353، ح 224.

38. همان، ج 23، ص 259، ح 8؛ تفسیر امام حسن عسکری(ع)، ص 330.

39. الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 288 ـ 289 ؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 92.

40. بحارالانوار، ج 36، ص 194؛فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 159.

41. همان.

42. بحارالانوار، ج 36، ص 353، ح 224.

43. الغدیر، علامه امینی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج 1، ص 197.

44. ریاحین الشریعة، ج 1، ص 93؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 27.

45. مناقب ابن شهرآشوب، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، ج 3، ص 330.

46. بحارالانوار، ج 36، ص 353، ح 224.

47. الاحتجاج، ج 1، ص 262؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، ص 206؛ قصة مدینه، ص 215.

48. بحارالانوار، ج 53، ص 19، و ج 43، ص 156 و 214.

49. همان، ج 43، ص 156 ـ 157، ح 5، مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 205.

50. همان.

51. بحارالانوار، ج 28، ص 205.

52. همان، ج 43، ص 204؛ علل الشرائع، صدوق، بیروت دارالبلاغة، ج 1، ص 185 ـ 189؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س) ص 213.

53. بحارالانوار، ج 24، ص 230، ح 35، فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 32.

54. بحارالانوار، ج 22، ص 484، ح 31.

55. الامالی، صدوق، ص 153، ح 8، به نقل از فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 31.

56. الاحتجاج، ج 1، ص 288، ح 50.

57. بحارالانوار، ج 43، ص 158؛ الاحتجاج، ج 1، ص 269؛ شرح خطبه حضرت زهرا(س) عزّالدین حسینی زنجانی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ج 2، ص 321.

58. سوره محمد(ص)، آیه 24.

59. سوره غافر، آیه 78: «و خسر هنالک المبطلون».

60. شرح خطبه فاطمه زهرا(س)،ج 2، ص 321؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)،ص 97؛ الاحتجاج، ج 1، ص 278.

61. سوره شوری، آیه 23.

62. الاختصاص، ص 181؛ فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 109.

63. بحارالانوار، ج 43، ص 47؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 118.

64. کوکب الدرّی، علامه حائری مازندرانی، ج 1، ص 196، به نقل از: فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، ص 110.

اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین (ع) (2)

آیه ی دوم نص بر ولایت علی (علیه السّلام) قال الله تعالی: (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یوتون الزکاة و هم راکعون)(1)
یعنی منحصر است ولایت به خدا و رسول و مؤمنین و آن ها کسانی هستند که نماز را برپا داشتند و زکات دادند در حالیکه در رکوع بودند.
بیان استدلال: خداوند متعال در این آیه ی مبارکه، ولایت را به خود و پیغمبر و مؤمنین مخصوص، حصر فرموده، بدیهی است ولایت به معنای دوستی یا یاری کردن انحصار به مؤمنین و افراد خاصی ندارد، به دلیل آیات، سنّت مسلمه. پس مسلماً ولایت منحصره، عبارت از ولایت خاصّه و اولویت به تصرّف است. و اما مراد از مؤمنین در آیه، علی (علیه السّلام) می باشد، به دو دلیل، اتّفاق مفسرین بر اینکه آیه ی مبارکه فقط در شأن علی (علیه السّلام) نازل شده است، دوم: انحصار وصف به علی (علیه السّلام) زیرا کسی درباره ی غیر علی (علیه السّلام) نگفته است که در حال نماز زکات و صدقه به فقیر داد و چنان که در مقابل حدیثی که فریقین نقل نموده اند- علی مع الحق و الحق مع علی- الح… کلمات انا مع عمر و عمر معی را جعل کرده اند، اینجا هم روایتی مجعول دارد که نقل می کنیم، پس به دلیل حصر و اختصاص وصف مسلم ولایت، پس از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) حق علی (علیه السّلام) است.
و خلاصه استدلال اینکه: مفاد آیه ی مبارکه، به منزله ی قضیه ی خارجیه است و محتاج به وجود موضوع است در خارج. پس ولایت به دلیل حصر و وصف منحصر است به خدا و رسول (صّلی الله علیه و آله) و علی (علیه السّلام).
ابن حجر حاحد عنود می گوید: این آیه یکی از شبهات شیعه است، و مراد از ولی ناصر است، و اگر مراد از ولی اولی به تصرف باشد لازم آید که علی (علیه السّلام) در زمان حیات پیغمبر(صّلی الله علیه و آله) اولی به تصرف باشد.
جواب: واضح و روشن است که آیه ی مبارکه، اثبات ولایت را به ترتیب، برای خداوند متعال و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) و علی (علیه السّلام) می فرماید و بدیهی است که پیغمبر(صّلی الله علیه و آله) در رتبه ی ولایت ذات مقدس ولایت ندارد، همچنین علی (علیه السّلام) هم در رتبه ی ولایت رسول (صلّی الله علیه و آله) ولایت ندارد، و منافات ندارد که در زمان حیات پیغمبر(صّلی الله علیه و آله) علی (علیه السّلام) ولایت پس از رتبه ی ولایت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) داشته باشد، دلیل قطعی بر این مطلب این است که به اتّفاق فریقین در موارد خطرناک پیغمبر(صّلی الله علیه و آله) علی را به جای خود در «مدینه منوره» خلیفه و جانشین می نمود. اگر بگویند: این امر اعمّ از اولویّت به تصرف است. گوئیم: شاهد قطعی، حدیث وقعه ی تبوک است که پیغمبر علی (علیه السّلام) را جای خود گذاشت علی (علیه السّلام) عرض کرد مرا با زن ها در مدینه می گذارید پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) فرمود: آیا نمی خواهی تو نسبت به من به منزله ی نسبت به موسی علیهما السلام باشی؟! علی (علیه السّلام) راضی شد. و این روایت را فریقین نقل کرده اند و- ان شاء الله تعالی- بیان می کنیم که یکی از مختصات هارون این بود که در موقع غیبت حضرت موسی (علیه السّلام) او اولی به تصرف و خلیفه بود. و نیز بنابر اشکال این جاهل، باید خداوند متعال با بودن رسول (صلّی الله علیه و آله) ولایت نداشته باشد!!!
و نیز می گوید: اگر گمان کنند که مراد از آیه، به اجماع، علی (علیه السّلام) است، کذب قبیح است به دلیل اینکه «آمنوا» جمع است، و نزول در شأن علی (علیه السّلام) منافات با شمول غیر ندارد.
چرا؟ سؤال می کنیم آیا کلمه ی حصر انما وانحصار وصف «الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکوة و هم راکعون» دلیل و شاهد نیست بر اینکه لفظ جمع «آمنوا» برای تعظیم و تکریم علی (علیه السّلام) است؟!؟! چنان که در قرآن مقدس و در ادبیات عرب در موارد بسیاری، جمع در جای مفرد استعمال شده و بطور مسلم و یقین، از نظر قوانین ادب و استعمالات وارده، جائز است، و نیز خود جاهل «ابن حجر» اذعان و اعتراف دارد که آیه ی «انما ولیکم الله و رسوله» در شأن علی (علیه السّلام) نازل شده، و نیز انحصار آیه به علی (علیه السّلام) از انحصار وصف پیدا است و احتیاج به تکلف استدلال و تذکر به مورد نزول ندارد، و اگر دیگران هم در این وصف شرکت داشتند، لفظ جمع شامل آن ها بود، اما چون مصداق خارجی این معنی یک فرد است لامناص باید جمع در مفرد استعمال شده و برای تعظیم باشد، مثل سایر مواردی که در قرآن مجید به لسان قوم است یا در غیر قرآن کریم این قاعده «استعمال لفظ جمع به جای مفرد تعظیماً» اعمال شده است و چون این اشکال بدیهی البطلان بود، می گوید: استدلال به اجماع، بر نزول آیه در شأن علی (علیه السّلام) باطل است زیرا که وجود مخالف، مسلم است.
جواب- می گوئیم:شیعه استدلال به اجماع نکرده اند، بلکه به کلمه ی حصر و اختصاص به وصف، به نقل مسلم قطعی از طرفین استدلال کرده اند، باز نظر به اینکه اشکالات واضح البطلان و کاشف از اعمال عصبیت و عناد است روایتی از حضرت باقر(علیه السّلام) نقل می کند که سؤال شد آیا مراد از مؤمنین در این آیه علی (علیه السّلام) است؟! فرمود: علی (علیه السّلام) از مؤمنین است و گمان کرده اگر روایتی بدون سند نسبت به امام شیعه بدهد، امامیّه قبول می کنند و نمی داند روایاتی را که امامیّه حجّت می دانند موازینی دارد، علاوه عارف به لحن روایات می فهمد اگر این عبارت از امام (علیه السّلام) صادر باشد، بیان حق و طفره ی ازجواب صریح است، یعنی مؤمنین در آیه علی (علیه السّلام) است و اگر این معنی مقصود نبود می فرمود: تمام صحابه و مؤمنین به پیغمبر (صّلی الله علیه و آله) داخل آیه می باشند، وا گر مراد ناصر و محب بود باید نیز بیان بفرماید، پس شکی نیست که طفره ی از جواب صریح است و اعجب از همه ی اینها!!!! اینکه در آخر نقل می کند: بعضی از مفسّرین گفته اند که مراد از آیه، ابن سلام و اصحاب او است و قولی هم هست که مراد عباده است.
و «مما یضحک به » اینکه از ابن عبّاس نقل می کند که مراد ابابکر است!!!، خوانندگان نیک تأمّل کنند که یک دفعه می گوید: مؤمنین جمع است مراد تمام مؤمنین هستند، گاهی می گوید: تفسیر به شخص عباده شده، و نیز می گوید که مراد ابابکر است و می گوید اصلاً ولی، به معنی ناصر و محب است، اگر مراد ناصر و محب باشد حصر و توصیف چه معنی دارد؟! قضاوت با خوانندگان منصف است.
آیات دیگری در اثبات خلافت بلافصل علی (علیه السّلام) در کتب مفصله ذکر شده، ما به بعضی از آن ها در مقام اوّل اشاره کردیم، از آن جمله آیه ی مبارکه ی «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم»(2)
می باشد، خداوند مجید در این آیه ی مبارکه امر به اطاعت اولی الامر را متصل به امر به اطاعت خود و پیغمبر (صلّی الله علیه و آله) می فرماید و شبهه ای نیست که مراد از این لزوم اطاعت، اطاعت امیر و سلطان ظالم و جائز و جاهل نیست والاّ لازم آید که مکلف، مأمور به ظلم و جور و ارتکاب حرام و خلاف واقع بوده باشد، و بطلان این امر را بدیهیّات اولیّه است، بنابراین امر که به امر خدا پس از امر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) لازم الاطاعه است باید امر شخص عالم به علم قرآن و احکام، و عادل و مأمون از خطا باشد، و چنین شخصی باید محفوظ به حفظ الهی و معین و منصوص از طرف خدا و رسول (صلّی الله علیه و آله) بوده باشد و احدی پس از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) متصف به این اوصاف جز علی (علیه السّلام) نبود، و کسی هم از مخالف و موافق ادّعای این مقام را برای خود یا غیر نکرده، بلی از غزالی نقل کردیم، که ادّعای مقام سیر به ملک و ملکوت و عالم ربوبی کرده و لکن «بحمدالله» ادّعای عصمت و عدم خطا برای خود ننموده، پس البته احتمال می دهد که در این ادّعا هم خطا کرده باشد.
و دلیل قطعی بر اینکه مراد از اولی الامر در این آیه ی مبارکه علی (علیه السّلام) است، روایات وارده از حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله) است که امر فرمود که علی (علیه السّلام) را امیر المؤمنین بدانند و بخوانند و چون این روایات را ابن حجر از اکاذیب شیعه قلم داد کرده لابدیم بعضی از آن ها [را] که منقول از بزرگان عامّه است ذکر کنیم.
فی«امالی» الشیخ قدس سره عن ابن الصلت عن ابن عقدة مسندا عن بریدة قال امرنا النبی (صّلی الله علیه و آله) ان نسلم علی علی (علیه السّلام) بامرة المؤمنین و فی «کشف الیقین» عن احمد ابن مردویه، مسنداً عن یحیی ابن سالم مثله،(3)
و نیز شیخ صدوق «ره» در «امالی» از ابن عبّاس با اسناد از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) نقل می کند که در منبر از رسول خدا شنیدم که فرمود: ای گروه مردم خداوند عزّوجلّ مرا به سوی شما رسول فرستاده و مرا امر کرده علی را بر شما امیر و جانشین قرار دهم، آگاه باشید کسی را که من نبی او هستم علی امیر اوست. پس علی امیری است که خداوند او را امیر قرار داده، و امر فرموده مرا که شما را آگاه کنم که اطاعت او بنمائید و سخن او را بشنوید و اگر شما را به چیزی امر کرد فرمان بردارید و اگر نهی کرد ترک کنید. آگاه باشید که البته احدی از شما در حیات من و بعد از وفات من بر علی (علیه السّلام) امارت نباید بکند زیرا که خداوند متعال او را بر شما امیر قرار داده و او را به «امیرالمؤمنین» نام نهاده و احدی را قبل از او به این اسم نام ننهاده. به تحقیق به آن چه در حق علی فرستاده شده بودم (علیه السّلام) ابلاغ کردم. کسی که مرا درباره ی علی (علیه السّلام) اطاعت کند، همانا خدا را اطاعت کرده. و کسی که سخن مرا درباره ی او عصیان کند، خدا را عصیان کرده. و حجّتی برای او نزد خدا نیست و آخر امر او به سوی آتش است. خداوند عزّوجلّ در کتاب خود فرموده: و من یعص الله و رسوله و یتعد حدود یدخله نارا خالدا فیها. (4)
و نیز در«کشف الیقین» به اسناد از حافظ ابونعیم، مسنداً از انس روایت می کند که رسول خدا (صّلی الله علیه و آله) فرمود: ای انس، اوّل کسی که داخل شود بر تو امیرالمؤمنین، و سید المسلمین، و قائد الغرّالمحجّلین،و خاتم الوصیّین است. انس می گوید: گفتم خدایا او را مردی از انصار قرار بده و کتمان کردم گفته ی خود را. ناگاه علی (علیه السّلام) وارد شد پس حضرت رسول (صّلی الله علیه و آله) فرمود: ای انس! این شخص کیست؟ گفتم: علی (علیه السّلام) است، تا آخر روایت که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) به علی (علیه السّلام) فرمود: بیان کن برای آن ها آن چه را بعد از من اختلاف کنند و چون ذکر روایات بیش از این خارج از روش اختصار و وضع رساله ی ما است، فقط چند روایت دیگر اشاره نموده و نیز بعضی مدارک دیگر را برای تأکید و توضیح بیشتری متذکر می شویم.
روایت مذکور را که از کتاب حلیة الاولیای حافظ ابو نعیم نقل شده حافظ ابونعیم نیز به سند دیگر از انس نقل نموده و نیز می گوید: این روایت را جابر جعفی از ابی الطفیل از انس نقل کرده، و از کتاب «کفایة الطالب» از ابراهیم بن محمود، مسنداً از حرث نقل نموده است. و نیز«کشف الیقین» این روایت را از بعضی مصنّفات علمای عامه، از احمد بن محمد طوسی مسنداً از بریده بن حصیب اسلمی مبسوط و مفصل نقل می کند، ابن اثیر در«حجّت التنصیص» مسنداً از ربیعه ی سعدی روایت مفصلی که مشتمل است بر بیانات حذیفه- که از طرف عثمان والی مدائن بود و در حقیقت این روایت حجّتی است بر مخالفین- نقل می کند، طالبین رجوع کنند و روایات این باب با اسناد و اسامی کتبی که از آن ها نقل شده است در مجلد نهم «بحارالانوار» مفصلاً ضبط شده است. فمن اراد الاستبصار فلیراجع: و پس از تأمّل در این روایات برای منصف شکی نخواهد ماند، که اولی الامر علی (علیه السّلام) است.
و از جمله ی روایاتی که متفق علیها است بین الفریقین، این روایت مبارکه است انا مدینة العلم و علی (علیه السّلام) بابها (5)این حدیث شریف را ترمذی در معنی- انزع البطین- که یکی از اوصاف حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) می باشد روایت می کند، که رسول خدا(صّلی الله علیه و آله) فرمود: انا مدینة العلم و علی (علیه السّلام) بابها، و نیز بغوی در «صحاح»، روایت می کند: انا دار الحکمة و علی (علیه السّلام) بابها و از«مناقب» خوارزمی از ابن عبّاس روایت شده که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) فرمود،«انا مدینة العلم و علی (علیه السّلام) بابها فمن اراد العلم فلیات الباب» مجلسی- اعلی الله مقامه- می فرماید: ابن مغازلی شافعی مسندا از جابر بن عبدالله روایت می کند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) بازوی علی (علیه السّلام) را گرفت و فرمود:
هذا امیر البررة و قاتل الکفرة منصور من نصره مخذول من خذله یمد بها صوته
فقال: انا مدینة العلم و علی (علیه السّلام) بابها فمن اراد العلم فلیات الباب.(6)
مجلسی-ره- می فرماید ابن مغازلی از کتاب مزبور «عمده» به چهار سند دیگر، این حدیث شریف را از ابن عبّاس روایت می کند، و نیز به اسناد خود از حذیفه از علی (علیه السّلام)نقل می نماید، و به روایت دیگر از حدیفه، مثل حدیث اول، روایت می کند، بالجمله این حدیث از احادیثی است که فریقین نقل کرده اند و ما به ذکر چند طریق اکتفاء نمودیم، طالبین رجوع نمایند.
نتیجه اینکه آیه ی کریمه به ضمیمه ی روایات مبارکات، نص و صریح در ولایت خلافت الهیه است و پس از تذکر مقام اوّل و معنی امامت و خلافت الهی، گمان نمی کنم عاقلی در تعیین صغری «شخص امام» شک و شبهه داشته باشد، و نظر به اینکه روایات مورد نقل بزرگان عامّه بوده نتوانسته اند اشکال در صدور و حجیّت آن ها بنمایند، لذا ناچار تا ممکن بود توجیه و تأویل کرده اند از آن جمله اینکه بعضی گفته اند: مراد از علی- روایت انا مدینة العلم و علی بابها معنای وصفی است یعنی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) فرمود: من شهر علم هستم و درِ آن شهر بلند است!!!- فعلی العاقل ان یستبصر من هذا و امثاله- و مما یضحک به الصبیان اینکه در کلمات بعضی دیدم گمان می کنم ابن حجر بود. روایتی نقل می کند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) فرمود: انا مدینة العلم و ابوبکر محرابها.
حدیث شریف «ثقلین»: از ادله ی شیعه ی امامیّه که نیز از روایات مورد اتّفاق بین فریقین است حدیث شریف ثقلین است. این حدیث شریف را، خود داعی به مقدار مختصری که به مدارک رجوع کردم و در جزوه ی اصل نوشتم از چهل پنج طریق روایت شده و عمده ی آن ها از علمای عامّه است و چون در این رساله بنابر اختصار و اشاره به مدارک است چند طریق از طرق حدیث شریف را نقل نموده و بقیه را محول به مراجعه ی مدارکی که در دسترس هر کس می باشد می نمائیم اینک اشاره به چند طریق از طرق نقل حدیث شریف ثقلین:
«1» فی البحار عن الطرائف و من ذلک ما رواه ایضا احمد بن حنبل فی مسنده باسناده الی زید بن ثابت قال قال رسول الله (صلّی الله علیه و آله) انی تارک فیکم الثقلین خلیفتین کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض (7)
«2» از ابن بطریق از زیدبن ثابت.
«3» اکمال الدین از زیدبن ثابت.
«4» اکمال الدین مسنداً عن حبیش بن معمر قال: رأیت اباذر العفاری اخذ بحلقة باب الکعبة و هو یقول… الخ.
«5» از زیدبن ثابت به طریق دیگر مثل روایت گذشته.
«6» درالمنثور سیوطی از احمد به اسناد خود از زیدبن ثابت مثل خبر گذشته.
«7» از طرائق از احمد بن حنبل در مسند خود به اسناد خود از ابن سعید الخدری قال:
روی عن احمد بن حنبل مسنده باسناده الی ابی سعید الخدری قال قال رسول الله ص انی قد ترکت فیکم الثقلین ما ان تمسّکتم بهما لن تضلوا بعدی و احدهما اکبر من الاخر کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی الا و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الخوض (8)
«8» طرائف از زید بن ارقم الی ان قال: قام رسول الله صلی الله علیه و آله فینا خطیباً- الی ان قال- ثم قال صلی الله علیه و آله: فی- مسند زید بن ارقم من عدة طرق فمنها باسناده الی النبی ص قال قام رسول الله ص فینا خطیبا بماء یدعی خما بین مکة و المدینة فحمد الله و اثنی علیه و وعد وعظ و ذکر ثم قال اما بعد ایها الناس فانما انا بشر یوشک ان یاتینی رسول ربی فاجیب و انی تارک فیکم الثقلین او لهما کتاب الله فیه الهدی و النور فخذوا بکتاب الله الی ان قال: و اهل بیتی (9)
«9» صحیح ترمذی باسناد خود از رسول خدا (ص). ابن مغازلی از چند طریق باسناد خودش از شافعی روایت بالا را با اختلاف کمی نقل می کند، بحار نیز از طرائف نقل می کند هشت خبر از این حدیث شریف را چون متحد المعنی بود ذکر نکردیم.
«10» ازابن بطریق از زیدبن ارقم مثل خبر گذشته.
«11» ابن بطریق باسناد خود از ابی سعید خدری مثل خبر گذشته.
«12» صحیح مسلم از زیدبن ارقم.
«13» از طرائف از ثعلبی به اسناد خود.
«14» از ابن اثیر در جامع الاصول به اسناد خود.
«15» از نهایه ی ابن اثیر.
«16» کتاب احتجاج نقل می کند از سلیم ابن قیس از ابی ذر مثل حدیثی که از او «ابی ذر» گذشت.
بیش از این ذکر روایات از عده ی این رساله خارج است. و احادیث منقوله تا به حال از طرق عامّه بود. و اینک چند حدیث از طرق اهل بیت (علیهم السّلام) تیمناً وتبرکاً ذکر می کنیم: عن اکمال الدین و جامع الاخبار مسنداً عن الصادق(علیه السّلام) عن آبائه (علیهم السّلام) قال قال رسول الله (صلّی الله علیه و آله) انی مخلف فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض کهاتین و ضم بین سبابنیه فقام الیه جابر بن عبد الله الانصاری فقال یا رسول الله و من عترتک قال علی و الحسن و الحسین و الائمّة من ولد الحسین (علیهم السّلام) الی یوم القیامة (10)
و بحار از ابن عبّاس روایت می کند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) خطبه ای انشاء فرموده و در آن خطبه شریفه این طور فرمود: عن ابی عبّاس قال خطب رسول الله (صلّی الله علیه و آله) فقال معاشر الناس ان الله اوحی الی انی مقبوض و ان ابن عمی هو اخی ووصیی و ولی الله و خلیفتی و المبلغ عنی و هو امام المتقین و قائد الغرالمحجلین و یعسوب الدین ان استرشد تموه ارشدکم و ان تبعتموه نجوتم و ان اطعتم و ان عصیتموه فالله عصیتم و ان بایعتموه فالله با یعتم و ان نکثتم بیعته فبیعة الله نکثتم ان الله عزّوجلّ انزل علی القرآن و علی سفیره فمن خالف القرآن ضل و من تبع غیر علی (علیه السّلام) ذل معاشر الناس الا ان اهل بیتی خاصتی و قرابتی و اولادی و ذریتی و لحمی و دمی و ودیعتی و انکم مجموعون غدا و مسئولون عن الثقلین فانظروا کیف تخلفونی فیهم فمن آذاهم فقد آذانی و من ظلمهم فقد ظلمنی و من نصرهم فقد نصرنی و من اعزهم فقد اعزنی و من طلب الهدی من غیرهم فقد کذبنی فاتقوا الله و انظروا ما انتم قائلون غدا فانی خصم لمن کان خصمهم و من کنت خصمه فالویل له الخبر(11)
ترجمه- پیغمبر خدا (صلّی الله علیه و آله) می فرماید: گروه مردم! خدا به من فرموده که من از این عالم می روم و پسر عم من برادر و وصی و ولی و خلیفه ی من و رساننده است از طرف من- حقائق و علوم قرآن و احکام دین را- و او امام متّقین و زمام دار و ضیا و نور دسته ی مؤمنین و متقین و رئیس و امیر دین است، اگر از او طلب رشد کنید شما را ارشاد کند و اگر متابعت او کنید، نجات و سعادت می یابید. و اگر اطاعت او کنید خدا را اطاعت کردید و اگر نافرمانی و معصیت او را بنمائید خدا را نافرمانی و معصیت کردید. و اگر با او بیعت کنید با خدا بیعت کردید و اگر نقض بیعت او کنید نقض بیعت خدا کردید. خدا قرآن را نازل فرمود. و علی را سفیر او قرار داد. پس کسی که مخالفت قرآن کند گمراه است و کسی که متابعت غیر علی کند گمراه است. جمیعت مردم آگاه باشید اهل بیت من، خاصّه و نزدیکان من و اولاد و ذریه و گوشت و خون و امانت من هستند. و شما فردای قیامت جمع خواهید بود و از دو ثقل سؤال خواهید شد. نگاه کنید چگونه پس از من با آن ها رفتار خواهید کرد. کسی که آن ها را اذیت کند مرا یاری کرده و کسی که آنها را عزیز بدارد مرا عزیز داشته. و کسی که هدایت از غیر آن ها خواسته باشد مرا تکذیب کرده. پس بترسید از خدا و نگاه کنید تأمّل نمائید. فردای قیامت چه خواهید گفت؟ زیرا من خصم و دشمن کسی هستم که خصم و دشمن آن ها باشد. و کسی که من خصم او باشم پس ویل برای او است. تا آخر عمر.
خاتمه می دهم این مطلب را به ذکر روایت مبارکه ای که در کتاب احتجاج از رساله اهوازیه از حضرت امام حسن عسگری (علیه السّلام) نقل نموده که حضرت در جوابِ سؤالاتی، مرقوم فرموده اند. و هر که تأمّل کند در این حدیث شریف می بیند که آثار و شواهد صدق و صدور از سراسر حدیث مباک آشکار است… تا اینکه می فرماید:
ثم قال (علیه السّلام) فاذا شهد الکتاب بتصدیق خبر و تحقیقه فانکرته طائفه من الامة و عارضته بحدیث من هذه الاحادیث المزورة صارت بانکارها و دفعها الکتاب کفارا ضلالا و اصخ خبر ما عرف تحقیقه من الکتاب مثل الخبر المجمع علیه من رسول الله ص حیث قال انی مستخلف فیکم خلیفتین کتاب الله و عترتی ما ان تمسّکتم بهما لن تضلوا بعدی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض و اللفظة الاخری عنه فی هذا المعنی بعینه قوله ص انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الخوض ما ان تمسّکتم بهما لم تضلوا فلما وجدنا شواهد هذا الحدیث نصا فی کتاب الله مثل قوله انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة ویوتون الزکاة و هم راکعون ثم اتففت روایات العلماء فی ذلک لامیر المؤمنین (علیه السّلام) انه تصدق بخاتمه و هو راکع فشکر الله ذلک له و انزل الایه فیه ثم وجدنا رسول الله (صلّی الله علیه و آله) قد أبانه من اصحابه بهذه الفظة من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم والا من والاه وعاد من عاداه وقوله ص علی یقضی دینی و ینجز موعدی و هو خلیفتی علیکم بعدی و قوله (صلّی الله علیه و آله) حیث استخلفه علی المدینة فقال (علیه السّلام) یا رسول الله (صّلی الله علیه و آله) أ تخلفنی علی النساء و الصبیان فقال ا ما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. فعلمنا ان الکتاب شهد بتصدیق هذه الاخبار و تحقیق هذه الشواهد فیلزم الامه الاقرار بها ذا کانت هذه الاخبار وافقت القرآن و وافق القرآن هذه الاخبار فلما وجدنا ذلک موافقا لکتاب الله و وجدنا کتاب الله موافقا لهذه الاخبار و علیها دلیلا کان الاقتداء بهذه الاخبار فرضا لا یتعداه الا اهل العناد و الفساد(12)
ترجمه ی این جمله از بیانات امام حسن العسگری(علیه السّلام) می فرماید: پس اگر قرآن مجید شاهد بر صدق و ثبوت خبری باشد و طائفه ای از امّت انکار کنند و احادیث مزوّره و دروغ را معارض آن قرار دهند. پس به واسطه ی اینکه حدیث داده رد نمودند از جمله ی کفار و گمراهان شوند، و صحیح تر خبری که شناخته شده باشد ثبوت او از قرآن مجید، مثل خبری است که اجماع بر او قائم شده. و از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) است که حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله) فرمود: به درستی که من در میان شما دو جانشین و خلیفه می گزارم یکی کتاب خدا و یکی عترت خودم. که پس از من تا وقتی که متمسّک به آن دو باشید گمراه نشوید، و آن دو «قرآن، عترت» از یک دیگر جدا نشوند تا روز قیامت که بر من وارد شوند. و به عبارت دیگر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) نیز همین معنی را تذکر داده و فرمود: من در میان شما می گذارم دو شیء گرانمایه و دو امر بزرگ را، یکی کتاب خدا و یکی عترت و اهل بیت خودم؛ و آن دو از هم جدا نشوند تا بر من وارد شوند لب حوض، و مادامی که به آن دو متمسّک باشید گمراه نشوید. پس وقتی که شواهد صدق این حدیث را در کتاب خدا یافتم آنجا که می فرماید:«انما ولیکم الله و رسوله »… الایة. همانا که ولی و متصرف در امور شما خدا و رسول، و کسانی هستند که ایمان آورده و نماز به پا دارند و زکات- و صدقات را در راه خدا- بدهند درحالتی که آن ها در رکوع باشند و امّت هم اتّفاق کردند که علی (علیه السّلام) در حال رکوع خاتم خود را به سائل بخشید و خداوند متعال آیه را در شأن او نازل فرمود. و پس از این دیدیم که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) این امر- امر ولایت و امامت- را ظاهر نمود به این کلمه:
فقال (صلّی الله علیه و آله) من کنت مولاه فعلی (علیه السّلام) مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه (13)
هر کس من مولای اویم، پس علی مولای او است. خدایا! دوست بدار هر کس علی را دوست بدارد. و دشمن بدار هر کس علی را دشمن بدارد. و باز یافتم گفته ی رسول خدا را که فرمود علی (علیه السّلام) ادا می کند دین مرا و انجام می دهد وعده های مرا و او جانشین من است پس از من و نیز دیدیم گفته ی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) را آنگاهی که جانشین کرد علی (علیه السّلام) را بر مدینه. پس علی (علیه السّلام) عرض کرد: یا رسول الله آیا مرا جانشین خود در بین زنان و کودکان قرار می دهید؟
حضرت فرمود: آیا راضی نیستی که تو نسبت به من منزله هارون نسبت به موسی علیهما السلام- باشی جز اینکه پیغمبری بعد از من نیست؟
پس از روی این موازین دانستیم که قرآن شاهد صدق این اخبار است و گواهی داده که این اخبار صادق و راست است. پس لازم می شود امّت را که تصدیق این اخبار بنمایند پس این اخبار موافق قرآن و قرآن این اخبار است چونکه این اخبار را موافق قرآن یافتیم و دیدیم که قرآن دلیل بر صحت این اخبار است آنگاه اقتدا نمودن به این اخبار واجب است. و تجاوز نکنند از اقتدا و پیروی از این روایات و اخبار، مگر اهل عناد و فساد.
حدیث شریف «منزله»: و از جمله ی روایاتی که به آن ها استدلال شده است بر خلافت بلافصل علی (علیه السّلام) حدیث شریف منزله است که فریقین نقل کرده اند:
قال صلی الله علیه و آله:«انت منی به منزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» خلاصه ی حدیث شریف این است که در موقع جنگ تبوک رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) علی (علیه السّلام) را در مدینه گذاشت علی (علیه السّلام) عرض کرد: یا رسول الله (صلّی الله علیه و آله) ا تخلفنی علی النساء و الصبیان؟ فقال (صّلی الله علیه و آله) ا ما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی(14)
بیان استدلال: رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) علی(علیه السّلام) را نسبت به وجود خود، به منزله ی هارون نسبت به موسی (علیه السّلام) قرار داد. و مسلّم متزله ی هارون نسبت به موسی منزله ی خلافت و وصایت و ولایت است. و به قرینه ی استثنا، صریح است که تمام منازلی که برای هارون بوده برای علی (علیه السّلام) ثابت است و شکی نیست که رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) در صدد اثبات رفعت مقام و علوّشان علی (علیه السّلام) بوده. خصوصاً پس از اینکه علی (علیه السّلام) به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) عرض کرد اتخلفنی فی النساء و الصبیان؟ و معلوم است بالاترین شأنی که برای هارون بود، وصایت و خلافت الهیه بود، پس خلافت به مقتضای این تنزیل برای علی (علیه السّلام) ثابت است. ابن حجر جاحد اشکالاتی دارد. ما بعون الله تعالی- تمام اشکالات را یک یک نقل می کنیم تا خواننده کاملاً به جحود و عناد او متوجه شود.
اولاً به واسطه ی انکار یک نفر از محدّثین عامّه- آمدی- با اعتراف به نقل بقیه ی محدثین عامّه مخصوصاً بخاری، مسلم نسایی، ترمذی و ابن داوود تردید در صحت حدیث می کند و شخص عاقل، می فهمد کسی که به احادیث بی سند و مجعول و متناقض برای مدّعای خود استدلال می کند، و در چنین حدیث تردید می نماید؛ نیست مگر از روی عناد.
بعد می گوید: برفرض صحت، خبر واحد است و شیعه در موضوع امامت اخبار آحاد را حجّت نمی دانند،
جواب، می گوئیم گذشت که شیعه خبر متواتر و متظافر و محفوف به قرائن را حجّت می دانند و این حدیث از آن قبیل است، علاوه باید به این جاهل گفت تو که روایت بی سند و متناقض را حجّت می دانی، پس این روایت برای تو از بهترین حجّت ها است و شیعه به غیر این حدیث حجج زیادی دارد چنان که قسمتی از آن ها گذشت.
بعد می گوید: پس از تنزل و قبول صحت و حجیت این روایت، نسبت به تمام منازل و اوقات عموم ندارد، بلکه مراد خلافت مدت غیبت رسول اکرم (صّلی الله علیه وآله) است در تبوک. چنان که هارون (علیه السّلام) مدت غیبت موسی برای مناجات، خلیفه بر بنی اسرائیل بود و قول حضرت موسی به هارون: هارون اخلفنی فی قومی نسبت به بعد از حیات عموم ندارد مانند اینکه اگر تصریح شود به خلافت زمان معینی نسبت به غیر آن زمان دلالت ندارد، پس عدم شمول به واسطه ی عدم دلالت لفظ است.
جواب: این جاهل راه استدلال را نفهمیده یا فهمیده و تجاهل کرده، زیرا او چنین گمان کرده که بیان استدلال شیعه این است. زمانی که موسی (علیه السّلام) به میقات گاه رفت، هارون را خلیفه قرار داد، به دلالت آیه ی مبارکه (و قال لاخیه هارون اخلفنی فی قومی)(15) پس این، خلافت موقت و مختص به زمان غیبت و نبودن حضرت موسی (علیه السّلام) بود و دلالت بر خلافت مطلقه ندارد، بنابراین خلافت علی (علیه السّلام) هم عموم ندارد و مختص به زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) و رفتن به تبوک بود، و حال آنکه طریق استدلال شیعه، این نیست، بلکه بیان آن این است که پس از آنکه وصایت و خلافت الهیّه، برای حضرت هارون (علیه السّلام) به آیات متعدده- و از آن جمله است آیات سوره ی مبارکه ی طه: (اذهب الی فرعون انه طغی)(16) تا آخر آیات که مفاد آن ها این است: پس از آنکه حضرت موسی مأمور به اظهار نبوّت شد عرض کرد: خدایا شرح صدر به من عنایت فرما، و کار مرا آسان کن، و گره از زبان من بگشا، که کلام مرا بفهمند، و وزیری از اهل و نزدیکان من. برادر من هارون را برای من قرار ده، و کمر به او محکم کن، و او را شریک در کار من بگردان تا تو را بسیار تسبیح و تنزیه و ذکر کنیم. و تو به حال ما بینا هستی خطاب شنید: (قال قد اوتیت سولک یا موسی)(17) سؤالی را که کردی عطا شدی و به تو داده شد، و خود این آیات مبارکات، صریح است که هارون با موسی (علیهم السّلام) در تمام مقامات شریک بود- و روایات بسیار، و اتّفاق مسلمین، ثابت است، پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) در مقام ترفیع و اعلای مقام علی (علیه السّلام) آن حضرت را نسبت به خود به منزله ی هارون نسبت به موسی (علیه السّلام) قرار داد، و به قرینه ی استثنای مقام «نبوّت» تمام آن مقامات که برای هارون (علیه السّلام) بود برای علی (علیه السّلام) هم ثابت است مگر نبوّت و بالاترین مقام بعد از مقام نبوّت وصایت و حافظیت دین، و دارا بودن علم پیغمبر است و از این بیان واضح می شود که اشکال به انحصار خلافت علی (علیه السّلام) به زمان نبودن پیغمبر در مدینه، اشکالی باطل و ساقط است.
و نیز اشکال می کند که عموم عامّه، مخصّص است و تخصیص خورده به نبوّت و عام مخصص در باقی، حجّت نیست.
می گوئیم: این سخن شگفت آور است!!!! زیرا در«مخصّص متصل» و مخصوصاً «استثناء» بزرگان عامّه و خاصّه بر آنند که دلالت بر عموم دارد، علاوه بر این، اگر وصایت و حافظیت دین و علم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) از عموم حدیث خارج باشد، تخصیص اکثر، لازم آید بلکه موضوعی برای عام باقی نمی ماند مگر همان خلافت و نیابت در بین اطفال و نساء که علی (علیه السّلام) به آن راضی نبود.
اگر بگویند: منازل و مراتب، غیر از خلافت و وصایت، زیاد است از آن جمله محبت، نصرت، فضل.
می گوئیم: این منازل، مکرّر در مکرّر، به لسان های مختلف، به اتّفاق فریقین از پیغمبر(صّلی الله علیه و آله) صادر و تأکید و تثبیت برای علی (علیه السّلام) شده و شکی نیست که این حدیث شریف، رتبه و منزله ی امری بالاتر و مهم تر را می فهماند و اما اخوت و برادری در این مقام، یقیناً همان مقامی است که برای هارون بوده و آن شرکت در امر تبلیغ احکام، و بیان حقائق، و حافظیت دین بود چنان که آیه ی مبارکه و اشرکه فی امری سوره 20 آیه ی 32 صریح در این امر است علاوه بر اعتراف خصم پیغمبر(صّلی الله علیه وآله) علی (علیه السّلام) را خلیفه قرار داد، و علی (علیه السّلام) اظهار عدم رضایت نمود. پس آن امری که موجب رضایت علی (علیه السّلام) شد چه بود؟!؟! آن مراتب و منازلی را که می گویند که علی دارا بود. پس معلوم می شود امر دیگری بود که خلافت مطلقه و ولایت عامّه باشد.
از بیان گذشته ظاهر شد که پس از قبول نمودن اینکه مراد، خلافت و وصایت است، اشکال به اختصاص خلافت به زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) باطل و بی مورد است، زیرا ثابت شد که منصب هارون (علیه السّلام) و شرکت او با موسی (علیه السّلام) اختصاصی به زمان موسی نداشت، بطوریکه اگر هارون بعد از موسی بود یقیناً خلیفه و جانشین و پیغمبر بود، و شبهه ای نیست که پس از آنکه به نص آیات، موسی و هارون (علیهم السّلام) مبعوث به رسالت شدند مادام زندگی و حیات، هر یک پیغمبر بودند، و هیچ عاقلی نمی تواند بگوید اگر هارون قبل از موسی از دنیا می رفت، نبوّت موسی تمام می شد و همین طور نسبت به هارون هم این سخن جا ندارد، همچنین خلافت علی (علیه السّلام) هم مطلقا، در حیات نبی اکرم (صّلی الله علیه وآله) و در ممات آن حضرت ثابت است و هیچ محذوری با حفظ شئون عالیه ی نبوّت ندارد.
و عجیب تر از این اشکالات !!!! این است که ابن حجر می گوید: منزله ی هارون نسبت به موسی (علیه السّلام) نبوّت بود، و نبوّت از علی (علیه السّلام) بلا شکّ منتفی بود. پس وجوب اطاعت علی (علیه السّلام) مورد ندارد، به تعبیر دیگر: شرکت هارون با موسی (علیه السّلام) و وجوب اطاعت هارون به واسطه ی نبوّت بود، و چون این مقام «نبوّت» برای علی (علیه السّلام) نبود، پس وجوب اطاعت آن حضرت موضوع ندارد.
جواب می گوئیم: اولاً این اشکال، برگشت به اشکالات گذشته است، که مراد از منزلت، همان منازل و مراتب دیگر است و اگر خلافت باشد همانند خلافت ابن ام مکتوم است، و گذشت که به قرینه ی استثنا و قرینه ی حلّ و مقام- که حدیث شریف صادر در موقع ترفیع مقام علی (علیه السّلام) بود- مراد از منزلت تمام منازل و مقامات است.
و ثانیاً: این جاهل و امثال او توهّم کردند که وجوب اطاعت امّت از شخصی منحصر است که آن شخص دارای مقام نبوّت باشد، و چون علی (علیه السّلام) نبود پس واجب الاطاعه نبود، و هارون چون نبی بود واجب الاطاعه بود، یا اینکه توهّم کردند که مقام نبوّت با امامت منافات دارد، که اگر کسی نبی نبود، دارای مقام و امامت و خلافت نیست.
و این دو توهّم هر دو باطل است، زیرا که نبی مسلّم باید دارای مقام ولایت باشد، و مقام نبوّت، مرتبه ای علاوه بر مقام امامت و ولایت است، و وجوب اطاعت به حکم عقل و نقل برای هر دو ثابت است «به عبارت دیگر» کسی که دارای مقام قرب، و علم، و قدرت الهی شد ممکن است نبی و مأمور به ابلاغ و انجام وظایف نبوّت باشد، و ممکن است مأمور به حفظ دین و علم و احکام و بیان در وقت حاجت باشد و مأمور به وظایف رسالت نباشد. شکی نیست که موسی و هارون علی نبینا و آله و علیهما السلام دارای هر دو مقام بودند و علی (علیه السّلام) به مفاد تنزیل در جمیع مقامات به ضمیمه ی استثنای نبوّت دارای تمام مقامات به جز پیغمبری بوده، و اگر نبوّت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) ختم نمی شد، علی (علیه السّلام) دارای مقام نبوّت هم بود. خلاصه، اگر کسی به دیده ی انصاف و نظر خالی از تعصب و عناد، به احادیث وارده ی در منزلت، که مخالف و موافق نقل کرده اند بنگرد و در قرائن و خصوصیّات حال و مقام تأمّل نماید، یقین می داند که حدیث شریف، در مقام بیان وصایت و خلافت الهیه است. و اشکالات از روی تعصب و عناد است، و نه این است که این معاند نمی داند چه می گوید، بلکه به واسطه ی تقرب به جهال و… تجاهل کرده، با این اشکالات بی اساس و خیالات فاسد، بدگوئی و جسارت زیادی به بزرگان شیعه- رضوان الله علیهم- می کند و چنان که تذکر دادیم اگر نبود جسارت های بی حد و بی جای او، ما در نگارش از طور ادب خارج نشده و به همین عنوان- که بالنسبه به جسارت های او در حساب نمی آید- او را اسم نمی بردیم، ولی متأسفانه این مرد نمی د اند که مقام بحث علمی و بیان حق و حقیقت جای اظهار عناد و لجاج و تعصب و بدگوئی نیست، و چنان که قبلاً اشاره کردیم در تکفیر شیعه و لزوم قتل آن ها اصرار زیاد و پافشاری بسیاری می نماید. خدا و رسول (صّلی الله علیه و آله) از او و امثال او که سبب اباحه ی دم شیعه شدند راضی نبوده و از رحمت خود دور و با کفار محشورشان فرماید. «به جاه محمد و آله، صلوات الله و سلامه علیهم»
در آخر کلام، پس از اشکالاتی که ذکر کردیم، می گوید: آخر الامر، خبر منزلت، خبر واحد است و مقاومت با اجماع ندارد، لکن اگر انسان با فهم و عاقلی از حال و حقیقت اجماع، اطلاع پیدا کند چنان که گذشت و بیان کردیم، می داند که آن اجماع، با یک خبر ضعیف هم مقاومت ندارد!!!
و از اشکالاتی که می کند این است که می گوید: از جمله، تمسّک شیعه به روایتی است که نسبت می دهند به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) که فرمود به علی (علیه السّلام) «انت اخی و وصیی و خلیفتی و قاضی دینی» و فرمود:«انت سید المسلمین و هو امام المتقین و قائد الغر المحجلین» و فرمود«سلموا علی علی (علیه السّلام) بامرة المؤمنین» و از جمله ی جواب این است که این احادیث: کذب و باطل و مجعول و زخرف است. الالعنة الله علی الکاذبین. و احدی از ائمّه ی حدیث نگفته که یکی از این اکاذیب، به حد خبر واحد طعن زد شده، رسیده باشد، بلکه تمام اجماع کردند که این حادیث کذب محض و افترا است. و اگر جهال و دروغگوهای بر خدا و رسول و ائمّه ی اسلام بگویند که این احادیث نزد ما صحیح است، گوییم این ادّعا عادتاً محال است. چگونه ممکن است این احادیث صحیح باشد؟ با اینکه شیعه ابداً محدث یا مصاحبت با محدثی نداشتند و مهره و سابقین اهل حدیث که عمرشان را در اسفار بعیده تلف نمودند و بذل جهد و سعی کردند که نزد هر کسی که گمان داشتند حدیثی باشد، جمع نمودند. صحیح را از سقیم تمیز داده و در نهایت خوبی و صحت تدوین کردند. و احادیث موضوعه که از صدها هزار بیشتر بود، واضع و سبب وضع و آن چه او را بر وضع وادار کرده بود، شناختند. علم به آن احادیثی که شیعه نقل می کنند پیدا نکردند، و عجب است وقتی ما تمسّک می کنیم به اخبار صحیحه و نص بر خلافت ابی بکر مانند: اقتدوا بالذین من بعدی. می گویند خبر واحد است، و در اثبات امامت کافی نیست و خود آن ها در مقام اثبات ولایت علی تمسّک می کنند به اخبار آحاد که بر مقصود دلالت ندارد مانند من کنت مولاه فهذا علی (علیه السّلام) مولاه و انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.(18)
یا به اخبار دروغ باطل مجعول که به مرتبه ی خبر ضعیف که پست ترین مرتبه ی آحاد است نمی رسد، پس واضح است که جعل و بهتان است.
و نیز می گویند: تأمّل کن در این تناقض صریح و جهل قبیح که به واسطه ی جهل و عناد و انحراف از حق آن چه موافق مذهب آن ها است می گویند متواتر است ولو اینکه اهل حدیث اجماع کرده باشد بر دروغ بودن آن و اگر موافق مذهب آن ها نباشد، می گویند از آحاد است ولو این که اهل حدیث اجماع کرده باشند بر صحت و تواتر آن فقاتلهم الله ما جهلهم و احمقهم. کلام این معاند جاهل مطرود از رحمت خدا را، به تمامه و خصوصیّاته نقل کردیم تا خوانندگان مقدار عناد و دروغ و لجاج او را فهمیده و حکومت کنند که کدام یک از ما کاذب و سزاوار لعن خدا و رسول خواهیم بود؟؟
اما حدیث اول: «انت اخی و وصیی و خلیفتی و قاضی دینی» را ما از کتب عامّه نقل نموده و اکتفا می کنیم به اشاره به حدیث:
1- طبری باسناد خود از سلمان روایت می کند که گفت: گفتم به رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) نیست پیغمبری مگر آنکه برای او وصی هست، پس کیست وصی شما، فرمود:
قال وصیی و خلیفتی فی اهلی و خیر من اترک بعدی مودی دینی و منجز عداتی علی بن ابی طالب (19)
2- سفیان ثوری از منصور از مجاهد از سلمان فارسی همین حدیث را با مختصر اختلافی «بدون لفظ فی اهلی» روایت می کند.
3- مجلسی اعلی الله مقامه- نقل می کند: الاجماع فی حدیث ابن عبّاس فی وفاه رسول الله (صّلی الله علیه و آله) تا اینکه می فرماید پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) رد کرد به علی (علیه السّلام) و فرمود: فاقبل علی علی بن ابی طالب (علیه السّلام) فقال له یا اخی تقبل وصیتی و تنجز عدتی و تقضی عنی دینی و تقوم بامر اهلی من بعدی فقال نعم یا رسول الله (صلّی الله علیه و آله)(20)
تا آخر روایت،
4- ابن عبد ربه در عقد الفرید از ابی رافع روایت می کند «مجلسی ره می فرماید: بل روته الامة باجمعها»: قصه ی منازعه ی عبّاس را با علی (علیه السّلام) درباره ی برد، و شمشیر، و اسب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) که برای محاکمه، نزد ابابکر رفتند، ابابکر گفت:
قال ابوبکر فاین کنت یا عبّاس حین جمع النبی بنی عبد المطلب و انت احدهم، فقال ایکم یوازرنی و یکون وصیی و خلیفتی فی اهلی، ینجز عدتی، و یقضی دینی، فاحجمتم عنها الا علیا، فقال النبی (صّلی الله علیه وآله) انت کذلک. قال العبّاس فما اقعدک مجلسک هذا تقدمته و تامرت علیه. قال ابوبکر اعذرونا بنی عبدالمطلب (21)
ترجمه: ابابکر گفت: کجا بودی ای عبّاس! هنگامی که رسول خدا اولاد عبدالمطلب را جمع کرد و تو در بین آن ها نبودی. پس فرمود: کیست از شما که کمک کند مرا در امر رسالت و تبلیغ دین؟! تا اینکه عبّاس به ابابکر گفت: اگر این طور است- که علی (علیه السّلام) وصی است- پس چه چیز تو را بر مسند خلافت نشانده است؟!؟! آیا بر علی (علیه السّلام) پیشی گرفتی و بر وصی پیغمبر، امیر شده و سلطنت می کنی؟!؟! ابابگر گفت: حیله می کنید ای اولاد عبدالمطلب- که پس از آنکه ابابکر اعتراف کرد که در آن روز علی (علیه السّلام) جواب سخن پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) را داد و وصایت برای او محقق شد و از این راه می خواست به عبّاس بفهماند که علی (علیه السّلام) وصی پیغمبر است و حق با اوست و باید برد و شمشیر و اسب را به او رد کنی، در اینجا عبّاس از موقعیت استفاده کرده گفت: اگر اقرار به حق علی (علیه السّلام) داری چرا بر او مقدم شده و بر مسند او جای گیر شده ای؟! او در جواب گفت: آیا حیله کردید و می خواستید به من بفهمانید حقانیت علی را و از من اقرار بگیرید، ولی حیله نیست بلکه احقاق حق، و احیای فضیلت، ارشاد جاهل است یا تنبیه غافل یا…-
5- ابن عبدوس الهمدانی و الخطیب الخوارزمی فی کتابیهما بالاسناد عن سلمان الفارسی قال (صّلی الله علیه و آله) ان اخی و وزیری و خیر من اخلفه بعدی علی بن ابی طالب (علیه السّلام)(22)
6- در کتاب مناقب حافظ ابی بکر احمد ابن موسی ابن مردویه از ابی سعید خدری از سلمان رضی الله عنه نقل می کند که گفتم: ای رسول خدا از برای هر پیغمبری وصی است وصی شما کیست؟! تا اینکه می گوید: پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) فرمود به درستی که وصی من و اهل سر من و بهترین کسی که بعد از خودم بگذارم که انجاز کند وعده های مرا و ادا نماید دیون مرا، علی ابن ابیطالب است.
اما روایت دوم: «انت سید المسلمین» الخ… ابو نعیم در- حلیة الاولیاء- و طبری در- ولایت- روایت کرده اند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) به انس فرمود… تا اینکه می گوید فرمود: قال النبی (صلّی الله علیه و آله) یا انس اسکب لی وضوءأ ثم قال فصلی رکعتین ثم قال یا انس یدخل علیک من هذا الباب امیرالمؤمنین و سید المسلمین و قائد المحجلین و خاتم الوصیین(23)
تا اینکه می گوید پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) به علی (علیه السّلام) فرمود: و ما یمنعنی و انت تودی عنی و تسمعهم صوتی و تبین لهم ما اختلفوا فیه و هذا من قول الله عزّ و جلّ و ما انزلنا علیک الکتاب الا لتبین لهم الذی اختلفوا فیه فاقام علیا لبیان ذلک (24)
الخ و روایاتی که مشتمل است بر مضمون این دو حدیث شریف، زیاده از آن است که در این مختصر نوشته شود، طالبین به کتب مفصّله مراجعه نمایند.
قاضی نور الله شهید «قدس الله سره» می فرماید: حدیث اوّل را احمد بن حنبل در مسند به چند طریق به الفاظ نزدیک به هم نقل می کند، و ثعالبی در تفسیرش و این مغازلی با مختصر تغییری بیان می کند.
و حدیث سوم که پیغمبر فرمود:«سلموا علی علی بامرة المؤمنین» مفصلاً بیانش گذشت که از طریق معتبره ی عامّه نقل کردیم، و نیز روایت دوم و سوم را قاضی نور الله می فرماید: از روایات طبقه ی اوّل و از متواترات است و سر اینکه در طبقه ی وسطی متواتر نقل نشده بیان می نماید. و نظائری در تعبیر حکم مسلم، از عمر و ابو حنیفه ذکر می کند. طالبین به کتب قاضی اعلی الله مقامه رجوع نمایند. و ما در ضمن جواب از بعضی توهّمات جاهل- ابن حجر- به وجه دیگر اشاره می کنیم. پس تا اینجا واضح و آشکار شد که این سه حدیث را که این معاند از اکاذیب شیعه می شمارد در کتب معتبره ی عامّه از بزرگان اهل حدیث از خودشان، فوق خبر واحد حجّت، به رغم او و امثال او نقل شده، حال خوانندگان محترم انصاف دهند ما دروغ گوئیم یا ابن حجر؟!؟! «الا لعنة لله علی القوم الکاذبین»
بالجمله این سه روایت را که عنود جاهل از اکاذیب و مفتریات شیعه می شمارد، در کتب معتبره آن ها مضبوط است و مسلم است این نسبت دروغ به این روشنی و واضحی، نیست مگر از روی ظلم و عناد. «الا لعنه الله علی القوم الظالمین».
و اینکه می گوید: شیعه محدث ندارند و با محدثین مصاحب نشده اند، نیز دروغ آشکار است زیرا که اصول اربعمائه و کتب اربعه با کمال صحت و اتقان و تحقیق از مسلمات شیعه است و همین طور رجال بسیاری که شیعه در حدیث دارند نیز مشهور و معروفند و کسی گمان نمی کند که علمای عامّه از این مطلب بی اطلاع باشند، و اگر می گویند روایات شیعه، منتهی به روات عامّه نیست جهتش واضح است زیرا که انتها و استناد به روات عامه، بر خلاف حق و واقع بوده، پس چگونه ممکن است روات عامّه مورد اعتماد و سند واقع شوند؟! و اگر می گویند: منتهی به ائمّه ی دین شیعه است، می گوئیم: اولاً اخبار نبوی به سلسله ی اسناد معتبره ی شیعه زیاد است.
ثانیاً چرا اخبار منقول از ابو حنیفه که در عصر حضرت صادق- صلوات الله علیه- بوده و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) و صحابه را درک نکرده، حجّت است؟!؟! و اخبار منقول از ثقات و منتهی به باقر و صادق، و حسن و حسین، و علی (علیهم السّلام) حجّت نیست- فهل هذا الا العناد و الّلجاج-
و ثالثاً اینکه گفت: شیعه محدث و مصاحب با محدثین نداشته اند، به اعتراف خصم، کذب بین و آشکار است، قاضی- قده- نقل می کند تصریح اهل سنّت را که هفت نفر از مشایخ بخاری شیعه بوده اند، از آن جمله است عبدالله بن موسی و از ذهبی نقل می کند از کتاب – «میزان الاعتدال فی احوال الرجال»- که می گوید: ابان بن تغلب از شیعه های محکم بوده لکن چون راستگو و صدوق است صدقش برای ما و بدعتش برای خودش و احمدبن حنبل و ابن معین او را توثیق کرده اند، و ابن عدی می گوید:«او در تشیع غالی بوده- بعد می گوید- اگر بگویی: چگونه اهل بدع، ثقه می باشند با اینکه بدعت با عدالت تنافی دارد و در ثقه، عدالت معتبر است، می گوئیم: غلو در تشیع و تشیع بدون غلو در تابعین، بسیار بوده با آنکه آنها به زینت دیانت و ورع و صدق مزین بوده اند و اگر احادیث آن ها رد شود، بسیاری از آثار نبوی (صلّی الله علیه و آله) ضایع گردد و این مفسده ای بزرگ است.»
و از جمله ی رجال شیعه که محدثین عامّه از او نقل می کنند ابن عقده است، ذهبی و یافعی و ابن کثیر شامی نقل می کنند که ابن عقده از ارکان حدیث و از بزرگان اهل حفظ است، احادیث بسیاری شنیده، و در طلب حدیث، اسفار عدیده ای داشته و از خلق بسیاری استفاده کرده و طبرانی و دار قطنی و جعابی و ابن عدی و ابن مظفر و ابن شاهین از او اخذ حدیث کرده اند و او آیتی از آیات خدا بوده در حفظ، و قطنی می گوید: اجماع اهل بغداد است که کسی از زمان ابن مسعود تا زمان ابن عقده ابلغ- کسی که رسیده باشد در جمع احادیث و ضبط آن ها به آخرین درجه ضبط و حفظ- از او «ابن عقده» پیدا نشده، و نقل می کند که از او شنیدم که می گفت:«سیصد هزار حدیث از احادیث اهل بیت و بنی هاشم ضبط دارم، و یکصد هزار حدیث با اسناد حفظ کرده ام.» ذهبی از عبد الغنی بن سعید نقل می کند که گفت: از دار قطنی شنیدم که گفت: ابن عقده آن چه مردم می دانند او می داند و آن چه او می داند مردم نمی دانند، ذهبی و یافعی و ابن کثیر ذکر کرده اند که ابن عقده در موارد اجتماع در کوفه می نشست و شیخین را نزد مردم ذکر… می کرد؛ از این جهت بعضی احادیث او را ترک کردند و گر نه در صدق و راستگویی او حرفی نبود. تمام شد کلام قاضی- قده- ملخصاً. طالبین اگر بخواهند به مدارک مفصّله که در این موضوع نوشته شد، رجوع نمایند. و برای اهل فضل و دانش مراجعه ی کتاب شریف «الغدیر» و «اعیان الشیعه» و «تأسیس الشیعه لفنون الاسلام» بسیار مفید خواهد بود و نیز سایر کتبی که از عامّه و خاصّه در احوال علما و رجال و محدثین تألیف شده است از محدثین و علمای شیعه یاد کرده اند و باید به آن ها رجوع نموده به کذب این حجر و امثال او کاملاً پی برد.
و از اینجا است که شیعه ی امامیّه به احادیث موضوعه و کتب و رجال عامه، احتیاج نداشته و مدارک و کتبی که خود در دست دارند از همه ی جهات کافی و وافی است. و کسانی که اهل علم و دانشند اگر با نظر پاک و تحقیق کامل کتب حدیث و رجال شیعه را تتبع نمایند و احادیث مأثوره را تعداد و جرح و تعدیل کنند خواهند یافت که فرق مطلب از کجا است تا به کجا. چه کسانی در احادیث و سلسله ی روایات شیعه منتهی الیه احادیثند مانند حضرت باقر و حضرت صادق و بقیه ی ائمّه ی طاهرین- صلوات الله علیهم- تا برسد به علی (علیه السّلام) که از نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله) نقل می کنند و چه کسانی در روایات عامّه مورد اعتماد و منقول عنه می باشند مثل ابو هریره و … تأمّل در این امور و خصوصیّات می رساند که حقائق و علوم و احکام واقعی اسلام به دست چه کسانی حفظ شد؟؟ و زحمات طاقت فرسای نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله) را چه کسانی قدردانی کرده و نگذاشتند پایمال هوا و هوس شود؟؟ و نیز ادّعایی را که راجع به احادیث عامّه نموده شنونده مراجعه کند تا به حقیقت امر پی برد.
و اما اینکه می گوید: شیعه اخبار اهل سنّت را اخبار آحاد می دانند، این نسبت نیز درست نیست، زیرا شیعه روی اصول علمی و قواعد درایه، اخبار عامّه را به صحت نمی پذیرند چون مدارک و اساس شیعه پس از قرآن مجید و سنّت مسلمه ثابته ی بدون خلاف، روایات متواتره و متناظره و محفوف به قرائن صدور است از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) و ائمّه (علیهم السّلام) در اصول عقاید، و روایات موثوق الصدور از پیغمبر و ائمّه (علیهم السّلام) است در فروغ، و اگر استدلال به بعضی اخبار آحاد اهل سنّت می کنند از باب الزام است چون علمای عامّه خبر واحد را حجّت می دانند. و البته واضح است که بسیاری از احادیث که از ادلّه ی شیعه است مانند حدیث «غدیر» و حدیث انی تارک فیکم الثقلین الخ… در محلش ثابت شده که نزد عامّه نیز تواتر دارد و نیز چنان که تذکر دادیم استدلال شیعه به بعضی اخبار آحاد از طرق عامّه برای این است که الزام کنند آن ها را به این بیان که شما خبر واحد را در حق ابابکر و عمر، از سلسله ی حدیث و روایت خودتان قبول دارید، و از آن احادیث صحیح تر و قوی تر از سلسله و طرق خود شما درباره ی علی (علیه السّلام) و خلافت آن حضرت رسیده و روایت شده است، چرا رد می کنید؟؟؟!!!
و نیز اشکال می کند که چگونه می شود امثال این روایات که شیعه نقل می کنند بر علمای عامه، مخفی باشد،
جواب می گوئیم: اولاً بحمد الله تعالی ثابت شد که این احادیث و روایات مخفی نیست مگر به نظر شخص متعصّب و معاند.
و ثانیاً اخفای این قبیل احادیث برای مخالف، اعظم و اعجب از ردّ حدیث مسلم مروی از رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) و وضع و تشریع بر خلاف آن نیست- متعتان کانتا علی عهد رسول الله ص الخ…- همین طور قضایای دیگری که از ابو حنیفه نقل شده.
در اینجا سخنان خود را خاتمه داده و از اشخاص منصف با وجدان، سؤال می کنیم: آیا متروک شدن حدیث متواتر، اهم و اعظم جنایتی است که در عالم اسلام شده یا شایع شدن سبب امام امّت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) !؟! آیا به سبّ آن ولیّ خدا- و العیاذ بالله- و وصی و نفس شریف پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) تقرب بجویند این بالاتر است؟!؟! یا حق او را غصب کرده و بر مسند او جای گیر شوند؟؟؟!!! آیا مخفی کردن حدیث، اعظم است یا کشتن فرزند و پاره ی تن پیغمبر صدیقه ی اطهر (علیهم السّلام) و تبرک جستن به قتل آن حضرت (علیه السّلام)؟؟؟!!!

پی نوشت ها :

1- سوره ی مائده، آیه:55
2- سوره ی نساء، آیه:59
3- بحارالانوار، ج:7،ص:290- امالی طوسی، ص:331
4- سوره ی نساء، آیه:14
5- بحارالانوار، ج:24،ص:202
6- تاریخ بغداد، به نقل از بحارالانوار، ج:37،ص:334
7- بحارالانوار، ج:23، ص:107
8- طرائف، ج:1،ص:114
9- بحارالانوار، ج:23، ص:117
10- بحارالانوار، ج:23، ص:147
11- بحارالانوار، ج:23، ص:153
12- احتجاج، ج:2،ص:45- بحارالانوار، ج:2، ص:225
13- اصول کافی، ج:1، ص:293
14- بحارالانوار، ج:2، ص:225- احتجاج، ج:1، ص:50
15- سوره ی اعراف، آیه:142
16- سوره ی طه، آیه:24
17- سوره ی طه، آیه:36
18- بحارالانوار، ج:2، ص:225
19- بحارالانوار، ج:38، ص:1
20- بحارالانوار، ج:22، ص:469
21- بحارالانوار، ج:29، ص:67
22- بحارالانوار، ج:38، ص:9
23- بحارالانوار، ج:38، ص:2
24- بحارالانوار، ج:38، ص:2

سیری در نصوص ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام (2)

4) حدیث ثقلین:
از جمله احادیث مسلمه مقطوعه متواتره ای که در کتب شیعی و عامی، به یک مضمون وارد گردیده، و سند دیگری است بر شخصیت، و عظمت اهل بیت علیهم السلام، و دلیل محکمی است بر شایستگی و نبوغ آسمانی ایشان، و مرجعیتشان در جمیع احکام، و نمونه بارز دیگری است برخلاف بلافصل حضرت علی، امیرمؤمنان علیه السلام حدیث معروف «ثقلین» است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انی تارک فیلکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً و لن یفترقا حتی یردا علّی الحوض».
مسلمیت، و تواتر این حدیث، نزد شیعه جای بحث نیست، عمده این است که در نزد عامه نیز از متواترات و مقطوعات شمرده شده است.
و بحث در آن از دو جهت است:
اول: از جهت سند
دوم: از جهت دلالت
اما از جهت سند، بطوری که گفتیم در درجه ای از قوّت است که احدی را در آن مجال قید و تردید نمی باشد، زیرا عموم علماء شیعه، در کتب مفصله خود بدان استدلال کرده اند.
و علماء، حفاظ، ائمه و مؤلفین معتبر عامه نیز حدیث مزبور را در صحاح، و مسانید خویش آورده اند.
و حتی در تفاسیر شیعه، و اهل سنت نیز از طرق متعدده آن را نقل کرده اند، و از نظر شهرت، به پایه ای است که سندش نیازی به اثبات ندارد.
چون از متواترات، و مقطوعات است، و جماعت کثیری از اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حدیث فوق را از آن حضرت نقل کرده اند از قبیل: حضرت علی علیه السلام، ابوذرغفاری، جابربن عبدالله انصاری، زید بن ارقم، ابوسعید خدری، زید بن ثابت، حذیفه بن اسید غفاری، عبدالله بن اخطب، ابوهریره و دیگران.
و «مناوی» در کتاب «فیض القدیر» ج3 ص 14 می گوید:
«متجاوز از بیست نفر صحابی این حدیث را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند».(1)
و نیز «ابن حجر مکی» در کتاب «صواعق المحرقه» ص 136 گوید:
«حدیث مزبور از طرق متعدده روایت شده که متجاوز از بیست و چند طریق است».(2)
«قندوزی حنفی» در کتاب «ینابیع الموده» ص 33 حدیث مزبور را از «ترمذی» در باب «مناقب اهل بیت» از «عبدالرحمن کوفی» و «ابی ذر» و «ابی سعید» و «زید بن ارقم» و «حذیفه بن اسید» روایت نموده.
و نیز از «ابواسحاق ثعلبی» در تفسیرش بسند خود از «عطیه العوفی» از «ابی سعید الخدری» و از کتاب «نوادرالاصول» از «حذیقه بن اسید الغفاری» و در صفحه 34 از کتاب «موده القربی» از «جبیر بن مطعم» و در صفحه 35 از «مسند احمد بن حنبل » از ابی سعید الخدری و از کتاب «زیارات المسند»- «عبدالله بن احمد بن حنبل» از «علی بن ربیعه» و «ابی سعید الخدری» و «زید بن ارقم» و نیز از «ابن المغازلی شافعی» از «زید بن ارقم» و از «موفق بن احمد الخوارزمی» از «زید بن ارقم» و در صفحه 36 از «ثعلبی» و در تفسیرش بسندس از «… ابی سعید الخدری» روایت نموده است.
«فیروز آبادی» در کتاب «فضائل الخمسه من الصحاح السته» ج2 ص 44 حدیث مزبور را از « صحیح مسلم» در کتاب «فضائل الصحابه» در باب فضائل علی بن ابیطالب علیه السلام» ج 2 ص 44، از «زید بن حیان» و «زید بن ارقم» و از «احمد بن حنبل» در کتاب «مسند» ج 4 ص 366 و ج3 ص 14 و 17 و 26 و 59 با اختلاف اندکی در لفظ و ج5 ص 181- و از بیهقی» در کتاب «سنن» ج 2 ص 148 و ج7 ص 30 با اختلاف اندکی در لفظ. و از «دارمی» در کتاب «سنن» ج2 ص 431 و از «متقی» در کتاب «کنزالعمال» ج1 ص 44 و 45 و 47 و 48 و 96.
و از «طحاوی» در کتاب «مشکل الآثار» ج4 ص 368- و از «صحیح ترمذی» ج2 ص 308 و از «ابن اثیر جرزی» در «اسدالغابه» ج2 ص 12 و ج3 ص 137- و از «سیوطی» در تفسیر «الدرالمنثور» در ذیل تفسیر آیه مودت، در سوره شوری-و از «مستدرک علی الصحیحین» ج3 ص 109 و 148.
و از «نسائی» در کتاب «خصائص» ص 21-و از «فخر رارزی» در ذیل تفسیر آیه شریفه «واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا» در سوره آل عمران- و از «ابن سعد» در کتاب «طبقات» ج2 سم 2 ص 2- و از «مناوی» در کتاب «فیض القدیر» ج3 ص 14.
و از «حلیه الاولیاء» ابی نعیم، ج1، ص 355 و ج9 ص 64- و از «هیتمی» در «مجمع الزوائد» ج5 ص 195 و ج9 ص 164- و از «ابن حجر مکّی» در کتاب «الصواعق المحرقه» ص 75.
و در رساله «حدیث الثقلین» که فاضل معاصر مرحوم حاج شیخ محمد قوام الدین قمی و شنوی قدس سره جمع آوری نموده، و تقریظ مفصلی از «جامع الازهر قاهره» بر اسانید منقوله اش مرقوم رفته، حدیث مزبور را از «خصائص» نسائی، ص 30-و «مستدرک علی الصحیحین» حاکم نیشابوری، ص 533 و از «حافظ گنجی شافعی» در کتاب «کفایه الطالب» باب اول ص 11- و پس از نقل حدیث گفته این حدیث را «مسلم» در صحیح خود و ابوداود، و ابن ماجه قزوینی در کتابهای خود روایت کرده اند.
و از «ابن عبدربه قرطبی» در کتاب «العقد الفرید» جزء دوم در خطبه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حجه الوداع ص 346 و 158 و از «تذکره الخواص» باب دوازدهم ص 332 و از «نورالدین حلبی الشافعی» در کتاب «انسان العیون» ج3 ص 308- و از «احمدبن عبدالله الطبری» در کتاب «ذخائر العقبی» ص 16-و از «علی بن احمد العزیزی البولاقی الشافعی» در کتاب «السراج المنیر» در شرح «الجامع الصغیر» سیوطی ج1 ص 321- و از کتاب «الفصول المهمه»-« ابن صباغ مالکی» ص 24 و از «شهاب الدین الخفاجی» در کتاب «نسیم الریاض» ج3 ص 310- و از «ثعلبی» در «الکشف و البیان» در تفسیر آیه «اعتصام» و آیه «ایها الثقلان» و از «تفسیر نیشابوری» در تفسیر آیه «اعتصام» و از تفسیر «الخازن» در تفسیر آیه «اعتصام» از «حسین الکاشفی» در کتاب «المواهب العلیه» در تفسیر آیه «سنفرغ لکم ایها الثقلان» و از «ابن اثیر» در «النهایه» ج1 و از «جمال الدین الافریقی المصری» در کتاب «لسان العرب» جزء 6 در لغت «العتره» و در ج 13 در لغت «الثقل و الحبل» و از «مجدالدین الشیرازی» در کتاب «قاموس» در لغت «الثقل» و از «مرتضی الزبیدی» در کتاب «تاج العروس» ج 7 در لغت «الثقل» و از «عبدالرحیم صفی پوری» در «منتهی الارب» در لغت «الثقل» و از «ابن ابی الحدید معتزلی» در «شرح نهج البلاغه» ج6 در معنی «عترت» ص 130 و از «عبدالحق دهلوی» در «مدارج النبوه» ص 520.
و از «محمد صالح ترمذی کشفی» در کتاب «المناقب المرتضویه» ص 96 و 97 و 100 و 473 و از «مفتاح کنوز السنه» ص 2 و 448 و از «بغوی شافعی» در کتاب «مصابیح السنه» ج2 ص 205 و 206- و از «اسعاف الراغبین» در حاشیه «نورالابصار» شبلنجی، ص 110.
و علامه کبیر «مرحوم میرحامد حسین هندی قدس سره که از نوابغ علماء شیعه، و حامیان مکتب اهل بیت علیهم السلام بوده (3) حدیث مزبور را از مصادر زیر روایت کرده است:
1) «ابجد العلوم» مولوی صدیق خان القنوجی.
2) «ابطال رأی و قیاس و استحسان و تعلیل و تقلید» ابومحمد بن احمد بن سعید بن حزم الظاهری الاندلسی.
3) «ابطال الباطل» ابن روزبهان.
4) «ابکار الفاکار» ابوالحسن علی بن ابی علی آمدی.
5) «ابهاج-شرح منهاج» تقی الدین سبکی.
6) «الاتحاف بحب الاشراف» شیخ عبدالله بن محمد بن عامر الشبراوی.
7) «اتحاف النبلاء» مولوی صدیق خان القنوجی.
8) «اتمام الدرایه لقرائه النقابه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
9) «الاحداث» ابوالحسن علی بن محمد مدائنی.
10) «الاحکام فی اصول الاحکام» ابومحمد بن احمد بن سعید بن حزم الظاهری الاندلسی.
11) «الاحکام الدلاله» زین الدین زکریا انصاری.
12) «احکام القرآن» ابوبکر احمد بن محمد الجصاص الرازی الحنفی.
13) «احیاء العلوم» ابوحامد محمد بن محمد غزالی.
14) «احیاء المیت بضائل اهل البیت» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
15) «اخبار النساء» ابن القیم حنبلی.
16) «اخبار الاخبار» شیخ عبدالحق دهلوی.
17) «اربعین» اسعد بن ابراهیم بن حسن بن علی اربلی.
18) «الاربعین فی مناقب امیرالمؤمنین» ابوعبدالله محمد بن مسلم بن ابی الفوارس رازی.
19) «اربعین-فضائل امیرالمؤمنین» عطاء الله بن فضل الله شیرازی، جمال الدین محدث.
20) «اربعین رتنیه» خواجه پارسا.
21) «ارشاد» شاه ولی الله دهلوی پدرشاه صاحب.
22) «ارشاد الساری فی شرح صحیح بخاری» شهاب الدین احمد بن محمد بن قسطلانی.
23) «ارشاد الفحول الی تحقیق الحق من علم الاصول» قاضی محمد بن علی بن شوکانی.
24) «ارشاد النقاد الی تیسیر الاجتهاد» محمد بن اسماعیل بن صلاح امیر صنعانی.
25) «ازاله الخلفاء» شاه ولی الله دهلوی.
26) «ازاله الغین» حیدرعلی فیض آبادی.
27) «اساس فی مناقب بنی العباس» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
28) «اساس الاقتباس» اختیارالدین بن غیاث الدین هروی.
29) «اساس البلاغه» جار الله محمود بن عمر الزمخشری.
30) «استجلاب ارتقاء الغرف بحب اقرباء الرسول ذوی الشرف» شمس الدین سخاوی.
31) «الاستیعاب فی معرفه الاصحاب» ابوعمر یوسف بن عبدالبرنمری قرطبی مالکی.
32) «اسدالغابه فی معرفه الصحابه» ابوالحسن علی بن کرم معروف به «ابن اثیر».
33) «اسعاف الراغبین فی سیره المصطفی و فضائل اهل بیته الطاهرین علیه السلام» محمد بن علی اصبّان.
34) «اسماء رجال الصحیحین» محمد بن طاهر مقدسی.
35) «اسماء رجال مشکوه» شیخ عبدالحق دهلوی.
36) «اشعه اللمعات ترجمه شرح مشکوه» شیخ عبدالحق دهلوی.
37) «الاصابه فی تمیز الصحابه» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
38) «الاصول» فخر السلام علی بن محمد بزدوی.
39) «اصول الایمان» محمد سالم بن سلام الله دهلوی بخاری.
40) «اصول الحدیث» شاه صاحب.
41) «اعلام الموقعین عن ربّ العالمین» ابن القیم.
42) «الاعلام» جمال الدین زرندی.
43) «اغصان الاربعه» مولوی ولی الله لکهنوری.
44) «الاکتفاء فی فض الاربعه الخلفاء» ابراهیم بن عبدالله وصابی یمنی.
45) «الاکلیل» ابومحمد حسن بن احمد بن یعقوب همدانی یمنی.
46) «اکمال المعلم» ابوعبدالله محمد بن خلفه و شتابی ابی مالکی.
47) «الامامه و السیاسه» عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری.
48) «امالی» ابوعبدالله حسین بن اسمعیل بن محمد ضبی محاملی.
49) «الامثال» میدانی.
50) «امداء بمعرفه علو الاسناد» سالم بن عبدالله بن سالم بصری.
51) «انافه فی رتبه الخلافه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
52) «الانباء علی قبائل الرواه» ابن عبدالبر قرطبی.
53) «انباء نجباء الانباء» برهان الدین محمد بن محمد مکی مغربی.
54) «انتهاء الافهام» محمد حسین بصری.
55) «انس جلیل» قاضی مجیر الدین حنبلی.
56) «الانساب» عبدالکریم بن محمد سمعانی.
57) «انساب الاشراف» احمد بن یحیی بن جابر بلاذری.
58) «انسان العیون فی سیره الامین و المأمون» نورالدین علی بن ابراهیم حلبی.
59) «انصاف فی بیان سبب الاختلاف» شاه ولی الله دهلوی.
60) «انوارالتنزیل (تفسیر)» ناصرالدین ابی سعید عبدالله بن محمد شیرازی بیضاوی.
61) «الاوائل» ابوهلال حسن بن عبدالله عسکری.
62) «الاوراق» ابوبکر صولی.
63) «ایضاح لطافه المقال» رشیدالدین خان دهلوی «فاضل رشید».
64) «بحررائق-شرح کنزالدقائق» زین الدین ابن نجیم مصری.
65) «بحر محیط (تفسیر)» ابوحیان محمد بن یوسف اندلسی غرناطی.
66) «بدائع الصنائع فی ترتیب الشرایع» ملک العلماء علاء الدین ابوبکر کاشانی.
67) «البدر الطالع بمحاسن من بعدالقرن التاسع» قاضی محمد بن علی شوکانی صنعانی.
68) «البدور السافره عن امورالاخره» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
69) «براهین قاطعه-ترجمه صواعق المحرقه» کمال الدین جهرمی.
70) «بستان المحدثین» شاه صاحب
71) «بغیه الوعاه فی طبقات اللغویین و النحاه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
72) «تاج الدره-شرح قصیده برده» بدرالدین محمود بن احمد رومی.
73) «تاج العروس من جواهر القاموس» محمد بن مرتضی زبیدی واسطی.
74) «تاج مکلل» مولوی صدیق حسن خان قنوجی.
75) «تأخیر الظلامه الی یوم القیامه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
76) «تاریخ مدینه دمشق» ابوالقاسم علی بن حسن بن هبه الله بن عساکر الدمشقی.
77) «تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
78) «تاریخ اصبهان» حافظ ابونعیم احمد بن عبدالله اصفهانی.
79) «تاریخ بغداد» ابوبکر احمد بن علی خطیب بغدادی.
80) «تاریخ الخلفاء» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
81) «تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس» حسن بن محمد بن حسن الدیار بکری.
82) «تاریخ الصغیر» محمد بن اسماعیل بخاری.
83) «تاریخ الامم و الملوک» ابوجعفر محمد بن جریر طبری.
84) «تاریخ مظفری» ابن ابی الدم ابراهیم بن عبدالمنعم همدانی.
85) «تاریخ یعقوبی» احمد بن ابی یعقوب جعفر بن وهب بن واضح کاتب عباسی.
86) «تاریخ یمینی» ابونصر محمد بن عبدالجبار عتبی.
87) «تأسیس النظر» ابوزید عبدالله بن عمر بن عیسی دبوسی.
88) «تأویل مختلف الحدیث» عبدالله بن مسلم ابن قتیبه الدینوری.
89) «تبیین الحقائق فی شرح کنز الدقائق» فخرالدین عثمان بن علی زیلعی.
90) «تتمه المختصر فی اخبار البشر» ابن الوردی.
91) «تتمه صواعق محرقه» شهاب الدین احمد بن محمد بن علی بن حجر الهیتمی المکی.
92) «تتمه معرفه الصحابه» محمد بن عمر بن احمد بن عمر اصفهانی، ابوعیسی مدینی.
93) «تجرید الصحابه» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
94) «التحریر» کمال الدین محمد بن عبدالواحد سیواسی، ابن الهمام.
95) «تحفه الاثنی عشریه» شاه صاحب دهلوی «کتاب موضوع رد».
96) «تحفه الاحباء من مناقب آل العباء» جمال الدین محدث شیرازی.
97) «تحفه الاشراف بمعرفه الاطراف» حافظ جمال الدین یوسف مزی.
98) «تحفه المحبین لال طه و یس» محمود شیخانی قادری.
99) «تحقیق الاشاره الی تعمیم البشاره» شیخ عبدالحق دهلوی.
100) «تخریج احادیث احیاء العلوم» زین الدین عبدالرحیم بن حسین عراقی.
101) «تخریج احادیث مختصر ابن الحاجب» ابوالفداء اسمعیل بن عمر قرشی، ابن کثیر.
102) «تخریج احادیث منهاج بیضاوی» حافظ زین الدین عراقی.
103) «تدریب الراوی فی شرح تقریب النوری» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
104) «التدقیقات الراسخات فی شرح التحقیقات الشامخات، الملقب بسبیل النجاح الی تحصیل الفلاح» مولوی تراب علی.
105) «التدوین فی تاریخ قزوین» عبدالکریم بن محمد رافعی.
106) «تذکره الابرار» محمد بخاری.
107) «تذکره الحفاظ» شمس الدین محمد بن احمد اهبی.
108) «تذکره خواص الامه» شمس الدین یوسف بن قزغلی بغدادی سبط بن الجوزی.
109) «تذکره الموضوعات» عبدالحق بن فضل الله المحمدی الهندی.
110) «تذکره الموضوعات» محمد طاهر بن احمد مقدسی.
111) «تذکره الموضوعات» محمد طاهر فتنی.
112) «تذهیب التهذیب» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
113) «تراجم الحفاظ» میرزا محمد بدخشانی.
114) «ترجمه منتقی» محمد بن احمد بن محمد سمرقندی.
115) «تسلیه الضؤاد» مولوی غلامعلی آزاد بلگرامی.
116) «تشدید المطاعن» علامه سید محمدقلی موسوی نیشابوری، والد عبقات.
117) «تعلیق تخریج احادیث منهاج بیضاوی» حافظ زین الدین عراقی.
118) «تفریح الاحباب فی مناقب آلال و الاصحاب» میرزا حسن علی (جمال الدین) محمدث لکهنوری.
119) «تفسیر آیات الاحکام، معروف به تفسیر احمدی» ملاجیون، شیخ احمد بن ابی سعید صالحی.
120) «تفسیر ابن کثیر» ابوالفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی.
121) تفسیر ابوحیان محمد بن یوسف بن حیان اندلسی غرناطی.
122) «تفسیر انوری» عبدالوهاب بن رفیع الدین بخاری.
123) «تفسیر البغوی (= معالم التنزیل)» ابومحمد حسین بن مسعود فرّاء بغوی شافعی.
124) «تفسیر جلالین» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر سیوطی.
125) «تفسیر حسینی (=مواهب العلیه)» ملاحسین واعظ کاشفی.
126) «تفسیر زاهدی» ابونصر احمد بن حسن بن احمد درواجکی زاهد.
127) «تفسیر شاهی» محمد محبوب عالم.
128) «تفسیر طبری» ابوجعفر محمد بن جریر طبری.
129) «تفسیر کبیر (=مفاتیح الغیب)» فخرالدین محمد بن عمر رازی.
130) «تفسیر محی الدین» ابن عربی اندلسی.
131) «تفسیر واحدی» ابوالحسن علی بن احمد واحدی.
132) «تفسیر الکشاف» جارالله محمود بن عمر الزمخشری.
133) «التفضیل» ابوجعفر محمد بن عبدالله اسکافی.
134) «تقریب التهذیب» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
135) «التقریر و التحبیر فی شرح التحریر» ابن امیر الحاج محمد بن محمد حلبی.
136) «التقیید و الایضاح لما اطلق و اغلق من کتاب ابن الصلاح» حافظ زین الدین عبدالرحیم بن حسین عراقی.
137) «تکمله تفسیر مفاتیج الغیب» ابوالعباس احمد بن محمد قمولی.
138) «تکمله مجمع البحار» محمد طاهر فتنی کجراتی.
139) «تلخیص الخبیر فی تخریج احادیث الرافعی الکبیر» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
140) «تلخیص سیرت ابن اسحق» ابن هشام ابومحمد عبدالملک.
141) «تلخیص المستدرک حاکم» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
142) «تمییز الطیب من الخبیث» عبدالرحمن علی شیبانی.
143) «تنویر الحوالک فی شرح موطامالک» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
144) «تنضید العقود السنیه بتمهید الدوله الحسنیه» رضی الدین محمد بن علی بن حیدرالحسینی.
145) «تهذیب الاثار» محمد بن جریر طبری.
146) «تهذیب الاسماء و اللغات» ابوزکریا یحیی بن شرف نووی.
147) «تهذیب التهذیب» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
148) «تهذیب اللغه» ابومنصور محمد بن احمد بن طلحه ازهری.
149) «تیسیر فی شرح جامع الصغیر» عبدالرؤوف بن تاج العارفین مناوی.
150) «تیسیر الوصول الی جامع الاصول» عبدالرحمن بن علی ابن دیبع شیبانی یمنی.
151) «توضیح الدلائل الی جامع الاصول» عبدالرحمن بن علی ابن دیبع شیبانی یمنی.
152) «الثقات» ابوحاتم محمد بن حبان بن احمد بن ابی حاتم التمیمی البستی.
153) «ثمار القلوب فی المضاف و المنسوب» ابو منصور عبدالملک بن محمد ثعالبی النیسابوری.
154) «جاسوس علی القاموس» احمد فارس افندی.
155) «جامع الاصول من الاحادیث الرسول» ابوالحسین علی بن کرم معروف به ابن اثیر.
156) «جامع البیان العلم» ابوعمر یوسف بن عبدالله عبدالبر نمری قرطبی.
157) «جامع السلاسل» مجدالدین بدخشانی.
158) «جامع الصغیر فی احادیث البشیر النذیر» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
159) «جامع مسانید ابوحنیفه» ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی.
160) «الجمع بین الصحاح السته» ابوالحسین زرین بن معاویه عبدری.
161) «الجمع بین الصحیحین» ابو عبدالله محمد بن فتوح بن عبدالله ازدی حمیدی.
162) «جمع الفوائد» محمد بن محمد بن سلیمان فارسی رودانی مغربی.
163) «جوامع الجامع» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
164) «جواهر العقدین فی فضل الشرفین» شرف العلم الجلی و النسب العلی» نورالدین علی بن عبدالله سمهودی.
165) «جواهر المضیئه فی طبقات الحنیفه» عبدالقادر بن محمد قرشی.
166) «جواهر النقی فی الرد علی البیهقی» ابن الترکمانی علاء الدین علی بن عثمان.
167) «حاشیه انساب سمعانی» میرزا محمد بدخشی.
168) «حاشیه جامع الصغیر سیوطی» شیخ محمد بن سالم بن احمد مصری حنفی.
169) «حاشیه شرح عقاید عضدی» حسین خلخالی.
170) «حاشیه مشکوه» میرسید شریف جرجانی.
171) «حبیب السیر فی اخبار افراد البشر» غیاث الدین بن همام الدین معروف به خواند میر.
172) «حجه الله البالغه» شاه ولی الله دهلوی.
173) «حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر سیوطی.
174) «حصر الشارد» محمد عابدین احمد علی سندی.
175) «حصول المأمول من علم الاصول» مولوی صدیق حسن خان.
176) «الحق المبین فی فضائل البیت سید المرسلین» مولوی محمد رشید الدین خان دهلوی قاضی رشید.
177) «حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء» ابونعمیم احمد بن عبدالله الاصفهانی.
178) «الخراج» قاضی ابویوسف یعقوب بن ابراهیم.
179) «خزانه الادب» شیخ عبدالقادر بن عمر بغدادی.
180) «خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام» ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی.
181) «الخصائص العلویه علی سائر البریه» ابوالفتح محمد بن علی نطنزی.
182) «الخصائص الکبری» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
183) «خلاصه الاثر فی اعیان القرن الحادی عشر» محمد بن فضل الله محبی.
184) «خلاصه التهذیب» صفی الدین خزرجی.
185) «خلاصه الوفاء» نورالدین سمهودی.
186) «دراسات اللبیب فی الاسوه الحسنه بالحبیب» محمد معین بن محمد امین سندی.
187) «الدر اللقیط من البحر المحیط» تاج الدین احمد بن عبدالقادر قیسی.
188) «درالمنثور فی التفسیر بالمأثور(تفسیر)» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
189) «در نثیر فی مختصر نهایه ابن اثیر» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
190) «الدر النضید» شیخ الاسلام احمد بن یحیی بن محمد حفید هروی.
191) «الدر العوال فی لحل الفاظ بدء الامال» محمد بن محمد مصری.
192) «الدرر الکامنه فی اعیان الماه الثامنه» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
193) «در منتثره» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
194) «دستورالحقایق» فخرالدین هانسوی.
195) «دول الاسلام» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
196) «ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی» محب الدین احمد طبری مکی.
197) «ذخیره العقبی فی ذکر فضائل ائمه الهدی» عاشق علیخان دهلوی.
198) «ذخیره المال فی شرح عقد جواهر الال» احمد بن عبدالقادر عجیلی.
199) «الذریه الطاهره» ابوبشر محمد بن احمد انصاری دولابی.
200) «ذیل کتاب تاریخ بغداد» محب الدین محمد بن محمود بغدادی، ابن النجار.
201) «ذیل ضوء لامع» جارالله بن فهد مکی.
202) «ذیل طبقات حنبلیه» زین الدین عبدالرحمن، ابن رجب دمشقی.
203) «ذیل المذیل» ابوجعفر محمد بن جریر طبری.
204) «رساله اسانید» شیخ احمد نخلی.
205) «رساله اسانید» محمد امیر ازهری.
206) «رساله عقاید» ملایعقوب بنبانی لاهوری.
207) «رساله قوامیه» ابوالمظفر منصور بن محمد سمعانی.
208) «رساله کلامیه» شیخ احمد بن عبدالاحد عمری، مجدد سهرندی.
209) «رساله مدح اهل البیت» عمرو بن بحر بصری، جاحظ.
210) «رساله مدح خلفاء» شیخ الاسلام عزالدین عبدالعزیز سلمی دمشقی.
211) «رساله موضوعات» ملاعلی قاری.
212) «رشحات» ملاحسین واعظ کاشفی.
213) «رمز الحقائق فی شرح کنزالدقائق» بدرالدین محمد بن احمد عینی.
214) «روض الاخیار المنتخب من ربیع الابرار» محی الدین محمد ابن الخطیب.
215) «روض الانف» عبدالرحمن بن عبدالله سهیلی.
216) «روض المناظر فی علم الاوائل و الاواخر» ابوالولید محمد بن الشحنه حلبی.
217) «روضه الاحباب فی سیر النبی و الاصحاب» جمال الدین عطاء الله بن فضل الله شیرازی محدث.
218) «روضه الصفا» محمد بن خاوند شاه بن محمود هروی معروف به خواند میر.
219) «روضه العلماء» علی بن یحیی الزنودبستی.
220) «روضه الندیه فی شرح تحفه العلویه» محمد بن اسمعیل امیریمانی صنعانی.
221) «ریاض المستطابه» عمادالدین یحیی بن ابی بکر عامری.
222) «ریاض النضره فی مناقب العشره» ابوالعباس احمد بن عبدالله محب الدین طبری.
223) «ریحانه الالباء» شهاب الدین احمد خفاجی.
224) «زبده المقاصد فی تجرید الزوائد» عبدالحق محمدی هندی.
225)«زهر الاداب و ثمرالالباب» ابراهیم بن علی حصری قیروانی.
226) «زین الفتی فی تفسیر سوره هل اتی» احمد بن محمد بن علی عاصمی.
227) «سبحه المرجان» مولوی غلام علی آزاد بلگرامی.
228) «سبل الهدی و الرشاد فی سیره خیرالعباد» شمس الدین محمد بن یوسف دمشقی صالحی «سیره شامیه».
229) «سراج المنیر(تفسیر)» محمد بن احمد شربینی خطیب.
230) «سراج المنیر فی شرح جامع صغیر» علی بن احمد عزیزی بولاقی الشافعی.
231) «سراج وهاج من کشف مطالب صحیح مسلم بن الحجاج» مولوی صدیق حسن خان قنوجی.
232) «سرالشهادتین» شاه صاحب دهلوی.
233) «سعاده الکونین فی بیان فضائل الحسنین» محمد اکرام الدین دهلوی.
234) «السنه» ابوبکر احمد بن عمرونبیل، ابن ابی عاصم شیبانی.
235) «سنن» محمد بن یزید ربعی معروف به ابن ماجه قزوینی.
236) «سنن» ابوداود سلیمان بن اشعث سجستانی.
237) «سنن» ابوعیسی محمد بن عیسی ترمذی.
238) «سنن» ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی.
239) «سنن الکبری» احمد بن الحسین بن علی البیهقی.
240) «سیراعلام النبلاء» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
241) «سیره النبویه» ابومحمد عبدالملک بن هشام بن ایوب حمیری.
242) «سیف الیمانی المسلول» القاضی ثناء الله.
243) «شرح احیاء العلوم» محمدمرتضی واسطی زبیدی.
244) «شرح الفیه الحدیث» زین الدین عراقی.
245) «شرح تهذیب الکلام» ملایعقوب لاهوری.
246) «شرح دیوان منسوب به حضرت امیرالمؤمنین» کمال الدین حسین میبدی.
247) «شرح رساله اعتقادیه» فضل بن روزبهان خنجی شیرازی.
248) «شرح السنه» ابومحمدحسین بن مسعود فراء بغوی الشافعی.
249) «شرح شفاء قاضی عیاض» علی قاری، علی بن سلطان محمد هروی.
250) «شرح شفاء قاضی عیاض» ابوذر احمد بن ابراهیم حلبی.
251) «شرح صحیح مسلم» محمد بن خلفه و شتانی ابی.
252) «شرح صحیح مسلم» محمد بن محمد بن یوسف سنوسی.
253) «شرح عقائد عضدی» ملاجلال دوانی.
254) «شرح قصیده تائیه فارضیه» سعیدالدین محمد بن احمد فرغانی.
255) «شرح فارسی مشکوه» شیخ عبدالحق دهلوی.
256) «شرح فقه اکبر» ملاعلی قاری.
257) «شرح کنزالدقائق» عثمان بن علی زیلعی.
258) «شرح کنزالدقائق» محمود بن محمد عینی.
259) «شرح مسلم الثبوت» ولی الله بن حبیب الله لکهنوری.
260) «شرح المقاصد» سعدالدین مسعود بن عمر تفتازانی.
261) «شرح منهاج بیضاوی» برهان الدین عبیدالله بن محمد عبری فرغانی.
262) «شرح منهاج بیضاوی» محمد بن محمد بن عبدالرحمن قاهری ابن امام الکاملیه.
263) «شرح مواهب للدینه» محمد بن عبدالباقی زرقانی.
264) «شرح المواقف» میر سید شریف علی بن محمد جرجانی.
265) «شرح موطأ مالک» محمد بن عبدالباقی زرقانی.
266) «شرح نهج البلاغه» عبدالحمید بن هبه الله ابن ابی الحدید المعتزلی الشافعی.
267) «شرح الهدایه» بدرالدین محمود بن احمد عینی.
268) «شرف المؤبد، شرف المصطفی» ابوسعد عبدالملک بن محمد نیشابوری خرکوشی.
269) «الشریعه» ابوبکر محمد بن الحسین آجری.
270) «الشفاء بتعریف حقوق المصطفی» قاضی عیاض یحصبی.
271) «شفاء الاسقام فی زیاره خیرالانام» تقی الدین علی سبکی.
272) «شواهد النبوه» عبدالرحمن بن احمد جامی.
273) «صبح الاعشی فی صناعه الانشاء» احمد بن علی القلقشندی.
274) «صبح صادق-شرح منار» ملا نظام الدین سهالوی.
275) «صحاح اللغه» ابونصر اسماعیل بن حماد جوهری.
276) «صحیح (جامع)» محمد بن اسماعیل بخاری.
277) «صحیح (جامع)» ابوعیسی محمد بن عیسی معروف به ترمذی.
278) «صحیح (جامع)» مسلم بن حجاج قشیری.
279) «صراط سوی فی مناقب آل النبی» محمود بن محمد بن علی شیخانی قادری مدنی.
280) «صواعق المحرقه فی الرّد علی اهل البدع و الزندقه» شهاب الدین احمد بن محمد بن علی ابن حجر الهیتمی المکی.
281) «صواقع» نصرالله کابلی.
282) «الضعفاء و المتروکین» محمد بن اسماعیل بخاری.
283) «الضعفاء و المتروکین» ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب نسائی.
284) «ضمیمه اغصان اربعه» مولوی محمد انعام الله بن ولی الله.
285) «ضوء اللامع لاهل القرن التاسع» شمس الدین سخاوی.
286) «ضوء المعالی فی شرح قصیده بدء الامالی» ملاعلی قاری.
287) «الطالبین» ابوبکر محمد بن عمر تمیمی، ابن الجعابی.
288) «طبقات الکبری» محمد بن سعد.
289) «طبقات الحفاظ» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
290) «طبقات الشافعیه»تقی االدین ابوبکر اسدی.
291) «طبقات الشافعیه» جمال الدین عبدالرحیم اسنوی.
292) «طبقات الشافعیه» ابونصر عبدالوهاب سبکی.
293) «طبقات القراء»شمس الدین محمد بن محمد الجزری.
294) «طبقات المفسرین» شمس الدین محمد بن علی بن احمد داودی مالکی.
295) «طریق حدیث انی تارک فیکم الثقلین» ابوالفضل محمد بن طاهر ابن احمد بن علی شیبانی مقدسی ابن القیسرانی.
296) «طریقه مثلی» مولوی صدیق حسن خان قنوجی.
297) «العبر فی خبر من غبر» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
298) «العرائس (تفسیر)» ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم ثعلبی.
299) «العقد الفرید» احمد بن محمد بن عبدربه الاندلسی.
300) «العقد النبوی و السر المصطفوی» شیخ عبدالله، ابن عیدروس یمنی.
301) «العلل» عبدالرحمن بن ابی حاتم رازی.
302) «العلل المتناهیه فی الاحادیثه الواهیه» ابن الجوزی.
303) «علوم الحدیث» ابن الصلاح تقی الدین ابوعمر و عثمان عبدالرحمن.
304) «عمده الاحکام» عبدالغنی بن عبدالواحد جماعیلی مقدسی.
305) «عمده القاری فی شرح صحیح البخاری» ابومحمد محمود بن احمد بن موسی الحلبی.
306) «عنایه» اکمل الدین محمد بن محمود بابرتی.
307) «العواصم من القواصم» قاضی ابوبکر ابن العربی المالکی.
308) «عین الاصابه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
309) «عیون الاخبار» ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه الدینوری.
310) «غرائب القرآن(تفسیر)» نظام الدین حسن بن محمد نیشباوری اعرج.
311) «غرائب مالک» ابوالحسن علی بن محمد دار قطنی.
312) «غنیه الطالبی طریق الحق عزوجل»، عبدالقادر گیلانی.
313) «الفائق» جارالله محمود بن عمر الزمخشری.
314) «فتح الباری فی شرح صحیح البخاری» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
315) «فتح البیان (تفسیر)» مولوی صدیق حسن خان.
316) «فتح العزیز(تفسیر)» شاه صاحب مؤلف تحفه.
317) «فتح الغدیر» کمال الدین محمد بن عبدالواحد سیواسی، ابن همام.
318) «فتح المبین فی فضائل الخلفاء الراشدین» احمد بن زینی دحلان.
319) «فتح المتعال فی مدح النعال» شیخ احمد محمد مقری.
320) «فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین» ابراهیم بن محمد الجوینی الخراسانی.
321) «فردوس الاخبار» ابوشجاع شیرویه بن شهردار بن شیرویه الدیلمی.
322) «فصل الخطاب» محمد بخاری نقشبندی، خواجه پارسا.
323) «فصول المهمه فیمعرفه احوال الائمه» علی بن محمد بن احمد المالکی ابن الصباغ.
324) «فضال الخلفاء» ابوالفتوح اسعد بن محمود عجلی اصفهانی.
325) «فضائل الشافعی» فخر رازی.
326) «فضائل القرآن» ابوبکر عبدالله بن محمد اموی بغدادی، اُبّی بن الرضّا.
327) «فلک مشحون» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
328) «فوائد السمیه فی شرح السنیه» محمد بن حسن بن احمد کواکبی مفتی حلب.
329) «فوائد مجموعه فی الاحادیث الموضوعه» علامه شوکانی.
330) «فوات الوفیات» محمد بن شاکر بن احمد کتبی.
331) «فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر» عبدالرؤوف بن تاج العارفین المناوی.
332) «قاموس لمحیط» مجدالدین محمد بن یعقوب فیروزآبادی.
333) «قانون الموضوعات» محمد بن طاهر فتنی گجراتی.
334) «قره العینین فی تفضیل الشیخین» شاه ولی الله دهلوی.
335) «قصص الانبیاء» محمد بن عبدالله الکسائی.
336) «قمر الاقمار، حاشیه نورالانوار (شرح المنار)» محمد بن عبدالحلیم لکهنوری.
337) «قول مستحسن فی فخر الحسن» مولوی حسن زمان.
338) القول المقید فی ادله الاجتهاد و التقلید» علامه شوکانی.
339) «کاشف-شرح مشکوه» حسن بن محمد طیبی.
340) «الکاف الشاف فی تخریج احادیث الکشاف» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
341) «الکامل فی التاریخ» ابن الاثیر جزری عزالدین علی بن محمد شیبانی.
342) «کتائب اعلام الاخیار» محمود بن سلیمان کفوی.
343) «کشف الاحوال فی نقد الرجال» عبدالوهاب مدارسی.
344) «کشف الاسرار-شرح اصول بزودی» عبدالعزیز بن احمد بخاری.
345) «کشف الاسرار-شرح المنار» عبدالله بن احمد، حافظ الدین نسفی.
346) «کشف الحثیث عمن رمی بوضع الحدیث» ابراهیم بن محمد حلبی سبط ابن العجمی.
347) «کشف الظنون» مصطفی بن عبدالله قسطنطنی(حاجی خلیفه).
348) «کشف الغمه معرفه الائمه» ابوالحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی.
349) «کشف المحجوب لارباب القلوب» علی بن عثمان عزنوی.
350) «الکشف و البیان عن تفسیر القرآن» ابواسحق احمد بن محمد ثعلبی.
351) «کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام» محمد بن یوسف بن محمد القرشی الکنجی الشافعی.
352) «کفایه» جلال الدین خوارزمی کرمانی.
353) «کفایه المتطلع» شیخ تاج الدین دهان مکی.
354) «الکمال» حافظ عبدالغنی مقدسی.
355) «کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال» علاء الدین علی المتقی الهندی.
356) «کنوز الحقائق» عبدالرؤوف مناوی
357) «کواکب الدراری فی شرح صحیح البخاری» کرمانی.
358) «کواکب المنیر فی شرح جامع الصغیر» شمس الدین محمد علقمی.
359) «اللئالی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
360) «لباب التأویل فی معانی التنزیل (تفسیر)» علاء الدین علی بن محمد بغدادی خازن.
361) «لسان العرب» ابوالفضل جمال الدین محمد بن مکرم معروف به ابن منظور.
362) «لسان المیزان» ابوالفضل احمد بن علی بن حجر العسقلانی.
363) «لمعات فی شرح المشکوه» شیخ عبدالحق دهلوی.
364) «لواقح الانوار القدسیه، المنتخب من الفتوحات المکیه» عبدالوهاب شعرانی.
365) «مانزل من القرآن فی علی علیه السلام» حافظ ابونعیم اصفهانی.
366) «المبسوط» ابوبکر محمد بن احمد بن ابی سهل سرخسی.
367) «مجاز الفرسان الی مجاز القرآن» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
368) «المجالس» ابواللیث سمرقندی.
369) «المجتنی» حافظ ابوالحسن علی بن عمر دارقطنی.
370) «مجمع البحار» محمدطاهر فتنی.
371) «مجمع الزوائد و منبع الفوائد» نورالدین علی بن ابی بکر بن سلیمان الهیثمی.
372) «مجمع الوسائل فی شرح الشمائل» ملاعلی قاری.
373) «محاسن الازهار فی تفصیل مناقب العتره الاخیار الاطهار»حسام الدین حمید محلی.
374) «المحاضرات» ابوالقاسم حسین بن محمد، راغب اصفهانی.
375) «المحصل» فخر رازی.
376) «المحصول» فخررازی
377) «المُحلّی» ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم الظاهری الاندلسی.
378) «المختاره» ضیاء الدین محمد بن عبدالواحد مقدسی.
379) «المختصر فی اخبار البشر» عماد الدین ابوالفداء اسمعیل بن علی ایوبی.
380) «مختصر تذهیب تهذیب الکمال» صفی الدین احمد بن عبدالله خزرجی.
381) «مختصر تنزیه الشریعه» شیخ رحمه الله سندی.
382) «المخصص» ابوالحسن علی بن اسمعیل لغوی، ابن سیده.
383) «مدارج النبوه» شیخ عبدالحق دهلوی.
384) «مدینه العلوم» ازنیقی.
385) «المدونه الکبری» عبدالرحمن بن قاسم مالکی.
386) «مرآه الاسرار» عبدالرحمن بن عبدالرسول چشتی.
387) «مراه الجنان و عبره الیقضان» ابومحمد بن عبدالله بن اسعد الیافعی الیمنی.
388) «مرآه المومنین فی مناقب آل سید المرسلین» مولوی ولی الله لکنهوری.
389) «مرافض» حسام الدین سهارنیوری.
390)«مرج البحرین» ابوالفرج اصفهانی.
391) «مرقاه المفاتیح فی شرح المشکوه المصابیح» ملاعلی بن سلطان محمد قاری.
392) «مروج الذهب و معادن الجوهر» ابوالحسن علی بن الحسین بن علی المسعودی.
393) «المستدرک علی الصحیحین» ابوعبدالله محمد بن عبدالله حاکم نیسباوری.
394) «مستصفی من علم الاصول» ابوحامد محمد بن محمد غزالی.
395) «مسلم الثبوت» قاضی محب الله بن عبدالشکور بهاری.
396) «مسند» ابن راهویه.
397) «مسند» احمد بن محمد بن حنبل شیبانی.
398) «مسند» ابوداود سلیمان بن داود بن جارود فارسی بصری طیالسی.
399) «مسند» شافعی.
400) «مسند» ابومحمد عبد بن حمید کشی.
401) «مسند» ابومحمد عبدالله بن عبدالرحمن دارمی سمرقندی.
402) «مسند» یعقوب بن شیبه سدوسی بصری.
403) «المسند الصحیح» ابوعوانه یعقوب بن اسحق نیسابوری اسفراینی.
404) «مسند الفردوس» ابومنصور شهردار بن شیرویه دیلمی.
405) «المستومی من احادیث الموطاً» شاه ولی الله دهلوی.
406) «مشارق الانوار فی فوز اهل الاعتبار» شیخ حسن عدوی حمزاوی.
407) «مشارق الانوار النبویه من صحاح الاخبار المصطفیه» رضی الدین حسن صغانی.
408) «مشرع روی» محمدبن ابی بکر شلی حضرمی.
409) «مشکل الاثار» ابوجعفر احمد بن سلامه طحاوی.
410) «مشکوه المصابیح» ابوعبدالله ولی الدین محمد بن عبدالله الخطیب التبریزی.
411) «مصابیح السنه» ابومحمد حسین بن مسعود فراء بغوی.
412) «المصاحف» ابوبکر محمد بن القسم بن محمد بن بشار، ابن الانباری.
413) «المصنف» «ابوبکر عبدالرزاق بن همام الصنعانی.
414) «المصنف» ابوبکر عبدالله بن محمد بن ابی شیبه عبسی.
415) «مطالب السئول فی مناقب آل الرسول صلی الله علیه و آله و سلم کمال الدین محمد بن طلحه بن محمد الشافعی.
416) «معراج العلی فی مناقب المرتضی علیه السلام» محمد صدرالعالم.
417) «المعارف» ابومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبه دینوری.
418) «معالم التنزیل» ابومحمد حسین بن مسعود فراء بغوی.
419) «معالم العتره النبویه» ابومحمد عبدالعزیز بن مسعود ابن الاخضر جنابذی.
420) «معانی الاثار» طحاوی.
421) «المعتصر من المختصر» قاضی ابوالمحاسن یوسف بن موسی حنفی.
422) «المعتمد فی المعتقد» قاضی ابوالمحاسن یوسف بن موسی حنفی.
423) «معجم الوسط» ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی.
424) «معجم الصغیر» ابوالقاسم سلیمان بن احمد الطبرانی.
425) «معجم الکبیر» ابوالقاسم سلیمان بن احمد الطبرانی.
426) «معجم المختصن» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
427) «معجم البلدان» یاقوت بن عبدالله حموی.
428) «المغنی فی الضعفاء» شمس الدین محمد بن احمد ذهبی.
429) «المغنی عن حمل الاسفار فی الاسفار» حافظ زین الدین عبدالرحیم عراقی.
430) «مفاتیح فی شرح المصابیح» محمد بن مظفر خلخالی.
431) «مفتاح الجنه فی الاحتجاج بالسنه» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
432) «مفتاج النجاه فی مناقب آل العبا» میرزا محمد بدخشی.
433) «مفردات» راغب اصفهانی.
434) «مفهم فی شرح صحیح مسلم» عبدالغافر بن اسماعیل فارسی.
435) «مقاصد» سعدالدین تفتازانی.
436) «مقاصد حسنه» شمس الدین سخاوی.
437) «مقالید الاسانید» ابومهدی عیسی بن محمد ثعالبی.
438) «مقدمه ابن خلدون» عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون مغربی.
439) «مقدمه سنیه» ولی الله عمری دهلوی پدرشاه صاحب.
440) «مقفی (تاریخ)» نقی الدین احمد بن علی بن عبدالقادر مقریزی.
441) «مکمل اکمال الاکمال» ابوعبدالله محمد بن محمد بن یوسف سنوسی.
442) «ملحقات ابحاث مسدده» صالح بن مهدی بن علی مقبلی صنعانی.
443) «الملل و النحل» ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم الظاهری الاندلسی.
444) «الملل و النحل» ابوالفتح محمد بن عبدالکریم الشهرستانی.
445) «مناشر الانشاء» محمود بن احمد گیلانی.
446) «مناقب احمد بن حنبل» عمر بن محمد عارف نهروانی مدنی.
447) «مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام» ابوالمؤید موفق بن احمد المکی الخوارزمی.
448) «مناقب اهل البیت علیه السلام» حافظ شمس الدین سخاوی.
449) «مناقب اهل البیت علیه السلام» عبدالحق دهلوی.
450) «مناقب اهل البیت علیه السلام» محمد بن سلیمان بن داود بغدادی.
451) «مناقب السادات» ملک العلماء شهاب الدین زاوالی دولت آبادی.
452) «مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام» ابوالحسین علی بن محمد بن محند بن المغازلی.
453) «مناقب المرتضویه» محمد صالح حسین ترمذی کشفی.
454) «منتخب کنزالعمال» ملاعلی متقی هندی.
455) «المنتقی فی سیره المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم» سعید الدین محمد بن مسعود کازرونی.
456) «منتهی الارب» عبدالرحیم عبدالکریم صفی پوری.
457) «منقبه الطهرین» حافظ ابونعیم اصفهانی.
458) «المنحق» ابوجعفر محمد بن حبیب هاشمی بغدادی.
459) «منهاج السنه» احمد بن عبدالحلیم نووی.
460) «منهج المکیه فی شرح قصیده الهمزیه» ابن حجر مکی.
461) «الموافقات فی اصول الاحکام» ابواسحاق ابراهیم بن موسی لخمی شاطبی.
462) «الموالاه» احمد بن محمد بن سعید کوفی، ابن عقده.
463) «مواهب اللدنیه» شهاب الدین احمد بن محمد قسطلانی.
464) «موده القربی» سیدعلی بن شهاب الدین همدانی.
465) «الموضوعات» ابوالفرج عبدالرحمن بن علی الجوزی.
466) «الموضوعات صفری» ملاعلی قاری.
467) «الموطأ» مالک بن انس.
468) «میزان الاعتدال» ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی.
469) «نجاه المومنین» ملامحسن کشمیری.
470) «نزل الابرار بما صح مناقب اهل بیت الاطهار علیه السلام» میرزا محمد بدخشی.
471) «نزهه المجالس» عبدالسلام صفوری الشافعی.
472) «نسیم الریاض فی شرح شفاء قاضی عیض» شهاب الدین خفاجی.
473) «نصاب الاخبار» سراج الدین علی بن عثمان اوشی فرغانی.
474) «نظم دررالسمطین فی فضائل المصطفی و المرتضی و البتول و السبطین علیه السلام» جمال الدین محمد بن یوسف الزرندی الحنفی.
475) «نفحات النس» عبدالرحمن جامی.
476) «نفع قوت المغتذی» علی بن سلیمان دمنتی بجمعوی مغربی شاذلی.
477) «نهایه الافضال فی تشریف الال» جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر السیوطی.
478) «نهایه العقول» فخر رازی.
479) «نهایه اللغه» محمد بن الاثیر الجزری.
480) «نوادرالاصول» حکیم ترمذی.
481) «نورالابصار فی مناقب آل النبی المختار» مؤمن بن حسن مؤمن الشبلنجی.
482) «نورالانوار – شرح منار» ملااحمد بن ابی سعید بن عبیدالله حنفی.
483) «نواقض» میرزا مخدوم شریفی.
484) «نیل الابتهاج بتطریز الدیباج» ابوالعباس احمد تنبکتی.
485) «نیل الاوطار فی شرح منتقی الاخبار» قاضی القضاه محمد بن علی شوکانی.
486) «الوافی بالوفیات» صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی.
487) «وسیله المآل فی عدد مناقب الآل» احمد بن الفضل بن محمد بالکثیر المکی.
488) «وسیله المتعبدین» عمر ملا موصلی.
489) «وسیله النجاه» مولوی محمد مبین الکهنوری.
490) «وفاء الوفاء بالاخبار دارالمصطفی صلی الله علیه و آله و سلم» نورالدین علی بن احمد السمهودی.
491) «وفیات الاعیان» ابوالعباس شمس الدین احمد بن محمد خلکان.
492) «هدایه» برهان الدین علی بن عبدالجلیل مرغنیانی.
493) «هدایه السعداء» ملک العلماء دولت آبادی.
494) «یتیمه الذهر» ابومنصور عبدالملک بن محمد نیشابوری ثعالبی.
495) «ینابیع الموده» سلیمان بن ابراهیم القندوزی الحنفی.
496) «الیواقیت» محمد بن عبدالواحد بن ابی هاشم، ابوعمر زاهد مطرز.
و …

پی نوشت ها :

1. فضائل لخمسه من الصحاح السته، ج2، ص 54.
2. همان.
3. در ضمیمه جلد دوم از مجلد دوازدهم «طبع دوم» عبقات الانوار ص 1221 که در مطبعه «حبل المتین» اصفهان بطبع رسیده است (1382 قمری-1341شمسی) در شخصیت، و نبوغ علامه مجاهد، مؤلف بی بدیل «عبقات» از مرحوم آیه الله حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی قدس سره که ایشان نیز از فحول علماء خدمتگزار شیعه بوده است، در کتاب «نقباء البشر فی القرن الرابع عشر»347-350 چنین آورده است:
«السید الامیر حامد حسین لکهنوری … من اکابر متکلمی الامامیه، و اعاظم علماء الشیعه المتبحرین فی اولیات هذا القرن. ولد فی لکهنور (1246) و نشابها علی ابیه المذکور فی الکرام البرره نشاه طیبه، و تعلم «المبادئی» و قرأ مقدمات العلوم، و اخذ «الکلام» عن والده الامام السید محمدقلی و «الفقه و الاصول» عن سید العلماء، السید حسین بن السید لدار علی النقوی، و المعقول عن السید مرتضی بن السید محمد، و «الادب» عن المفتی السید محمد عباس و غیرهم-و کان کثیر التتبع، و اسم الاطلاع و الاحاطه بالاثار و الاخبار، و التراث الاسلامی. بلغ فی ذلک مبلغاً لم یبلغه احد من معاصریه و لا المتاخرین عنه. بل و لا کثیر من اعلام القرون السابقه افنی عمره الشریف فی البحث عن اسرار الدیانه و الذب عن بیضه الاسلام و حوزه الدین الحنیف و لا اعهد فی القرون المتأخره من جاهد جهاده و بذل فی سبیل الحقایق الراهنه طارفه و تلاده، و لم ترعین الزمان فی جمیع الامصار والاعصار مضاهیاً له فی تتبعه و کثره اطلاعه و دقته و ذکائه و شده حفظه و ضبطه».
و در ص 1219 از «مرحوم آیه الله حاج سید محسن امیل جبل عاملی قدس سره» در کتاب «اعیان الشیعه» 18: 371-374 نقل نموده است:
«السید الامیر حامد حسین… کان من اکابر المتکلمین الباحثین عن اسرار الدیانه و الذابین عن بیضه الشریعه و حوزه الدین الحنیف، علامه نحریراً ماهراً بصناعه الکلام، و الجدل. محیطاً بالاخبار و الاثار، واسع الاطلاع، کثیر التتبع، دائم المطالعه، لم یرمثله فی صناعه الکلام و الاحاطه بالاخبار و الاثار فی عره، بل و قبل عصره بزمان طویل، و بعد عصره حتی الیوم. و لو قلنا انه لم ینبغ مثله فی ذلک بین الامامیه بعد عصر المفید و المرتضی، لم تکن مبالغین، یلعم ذلک من مطالعه کتابه العبقات…
و در س 1237 تقریظی از آیه الله فرید عصره، و وحید دهره، مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی قدس الله نفسه الزکیه بصاحب «عبقات» باین مضمون نقل کرده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
بعرض عالی می رساند.
رجاء واثق آنکه علی الدوام در تشیید قواعد دین حنیف، و تسدید سواعد شرع شریف، به برکات امام عصر ولی زمان، ارواحنا له الفداه موفق و مسدد باشید.
اگرچه در مقام اظهار تودد، و اتحاد، کمتر میسر شده است بتوانم چنانچه شایسته است برآیم.
واحد احد اقدس عزت اسمائه گواه است همیشه شکر نعمت وجود شریف را می کنم و به کتب و مصنفات رشیقه جنابعالی مستأنسم، و حق زحمات، و خدمات آن وجود عزیز را در اسلام نیکو می شناسم. انصاف توان گفت:
تاکنون در اسلام، در فن کلام، کتابی به این گونه نافع، و تمام تصنیف نشده است.
خصوصاً کتاب «عبقات الانوار» که از حسنات این دهر، و غنائم این زمان است. بر هر مسلم متدین لازم است که در تکمیل عقائد، و اصلاح مفاسد خود به آن کتاب مبارک رجوع نماید، و استفاده نماید، و هر کس به هر نحو تواند در نشر و ترویج آن به اعتقاد احقر باید سعی و کوشش را فروگذاشت ندارد. تا چنانچه در نظر است اعلاء کلمه حق و ادحاض باطل شود که خدمتی شایسته تر از این به طریقه حقه، و فرقه ناجیه کمتر در نظر است.
خداوند عالم جل ذکره به برکت ائمه طاهرین علیهم السلام توفیق را مستدام بدارد که این زحمت شایان، و خدمت نمایان به شایستگی به پایان رسد. و امیدوارم در شرائف اوقات، از دعوات صالحه خود فراموشم نفرمائید، و به ارسال مصنفات و انفاذ مراسلات، مسرور و مأنوسم بدارند، که زائد الوصف و فوق العاده به آنها مشتاق، و مشعوفم و همواره مترقب اعلان سلامتی وجود مسعود کثیر الخیر و البرکه و داعی دوام تأیید آن جناب می باشم، و توقع دارم ادام الله تعالی مجدکم، والسلام علیکم.

بازخواني احاديث خلفاي دوازده‌گانه پيامبر (ص) با تأکيد بر منابع اهل‌سنت

چکيده
در بسياري از منابع تفسيري، تاريخي و روايي سني و شيعه آمده است که رسول الله| از دوازده جانشين خود خبر داده و بنا به نقل «مسلم» در کتاب «صحيح»، عزت اسلام به اين دوازده جانشين بستگي دارد. با وجود اين اسناد، متکلمين اهل سنت به علل مختلف نخواسته‌اند مصاديق راستين ايشان را معرفي يا تأييد کنند و تفسيرهاي غير منصفانه‌اي دراين‌باره ارائه نموده‌اند. در اين مقاله، ضمن نقل برخي از اقوال اهل سنّت و مقايسه آنها با يکديگر، تعداد، نام و خصوصيات اين جانشينان و مصاديق راستين آن، بررسي خواهد شد. نوشتار پيش رو، براساس منابع اهل سنّت و نظريه انديشمندان ايشان تدوين شده است.