بانوان و خانواده در نگاه امام علی(ع)

بانوان

به بانوان سلام می­کرد، امّا خوش نمی­داشت به زنان جوان سلام کند و می­فرمود:

بیم آن دارم که از صدایشان خوشم بیاید و گناهی که از این را ه بر من بنویسند، بیش از پاداشی باشد که در جست و جوی آن هستم.

جز بزرگوار به زن احترام نمی­کند و جز فرومآیه به وی توهین نمی­کند.

در نامه­ای خطاب به پسرش امام مجتبی(ع) از وی چنین می­خواهد: کاری را که فراتر از توانایی زن است بر عهده­اش نگذار؛ چرا که زن [همانند] گل [دارای روح و جسمی لطیف، تُرد و شکننده] است… .

بهترین بانوان شما، بانوان سهل­گیر، نرم­خو و سازگارند.

از مشورت با هر زنی بپرهیز؛ مگر با زنی که به تجربه نشان داده دارای اندیشه­ای بلند است.

با بانوان [محرم و همسرانتان] خوش گفتار باشید، تا آنان نیز خوش رفتار شوند.

زنان نزد شما، امانت یزدان­اند؛ پس به آنان زیان نرسانید و [در مشکلات] تنهایشان نگذارید.
خانواده

کانون خانواده را تا بدان جا محترم می­شمرد که در نامه­ای به رفاعه نوشت: مبادا درباره طلاق سخن بگویی!

هر چه را باعث گرمی این نهاد شود تشویق می­کرد، تا بدان حد که دانشمندان اسلامی «غذا خوردن مرد با همسرش» را مستحب می­شمارند.

بی­تبعیض، به مردان و زنان سفارش­هایی می­کرد تا آسمان زندگی­شان هماره آبی و بی­ابر کدورتی بماند:
الف) مردان

پیش از هر چیز، اهمیت همسر شایسته را به مردان گوشزد می­کرد:

به کسی چیزی بهتر از همسر شایسته داده نشد [همسری که]:

هرگاه شوهرش او را ببیند، شادمان شود؛

و هر زمان که شوهرش در کنارش نباشد، [اموال و شخصیت] او را حفظ می­کند.

همسر همدل را یکی از دو عامل آرامش روانی می­دانست.

به مردی که نزدش شتافته بود و از همسرش شکآیت می­کرد فرمود:

در تمام حالت­ها با همسرت سازگاری کن و به نیکی معاشرت نما؛ تا زندگی­ات باصفا شود.

از مردان می­خواست بهترین همسر برای خانم­هایشان باشند:

بهترین شما کسی است که برای همسرش بهترین باشد؛ و من برای خانواده­ام بهترینم.

خود چنان همسر نمونه­ای بود که وقتی رسول گرامی از دخترش پرسید:

همسرت را چگونه یافتی؟ حضرت فاطمه(س) پاسخ داد: خوب [یا بهترین] شوهر است.
آراستگی

به مردان فرمان می­داد: لباس­هآیتان را بشویید؛ موهآیتان را اصلاح کنید؛ مسواک بزنید؛ خود را بیارایید؛ پاکیزه باشید. بنی اسراییل چنین نکردند و در نتیجه، زنانشان آلوده دامن شدند.
آزار ممنوع!

هر مردی همسرش را با زبانش بیازارد، خداوند والا نه سخنی از او می­پذیرد و نه عدالت ورزی­اش را، نه نیکوکاری­اش را تا همسرش را خرسند کند؛ گرچه روزها روزه گیرد و شب­ها به نماز ایستد و برده­ها آزاد کند… و [چنین مردی] از نخستین افرادی است که وارد دوزخ می­شود.
تأمین اقتصادی

امام صادق(ع) می­فرماید: اگر مردی مخارج همسرش را پرداخت نمی­کرد، امام او را ناگزیر می­کرد به وظیفه­اش عمل کند.

زهدی که از امام(ع) سراغ داریم، تنها در مورد خودش بود که رهبری جامعه اسلامی را به عهده داشت. این ساده­زیستی برای خانواده­اش نبود [گرچه آنان حق نداشتند اشرافی زندگی کنند]. از همین روی اباصباح از امام صادق(ع) می­پرسد: می­توان کودکان را با طلا آراست؟ حضرت صادق(ع) می­فرمایند: [آری] شیوه امام علی چنین بود که فرزندان و زنانش را با طلا و نقره [در حد معقول] می­آراست.
تأمین جنسی

به مردان می­گفت: هر گاه یکی از شما می­خواهد با همسرش آمیزش کند، شتاب نورزد، زیرا زنان [برای رسیدن به اوج جنسی]، نیازهایی دارند.
تاب آوردن بداخلاقی همسر

آگاه باشید! هر مردی بداخلاقی همسرش را تاب بیاورد، خداوند پاداش سپاسگزاران را به او عطا خواهد کرد.
عدالت ورزی

خود اینه عدالت بود: هنگامی که دو همسر داشت، روزی که نوبت یکی از آن­ها بود، در خانه همسر دیگرش وضو نمی­گرفت.

درباره مردی که یک یا سه همسر داشت و اینک با دوشیزه­ای ازدواج کرده بود فرمان داد: چون با دختری ازدواج کند، هفت شب نزد او ­بماند؛ پس اگر با بیوه­ای ازدواج کند، سه [شب] بماند؛ سپس به تساوی میان همسرانش رفتار کند.

درباره مردی که چند همسر داشت و به سفر رفته بود فرمود:

وقتی برگشت، نزد همسری برود که نوبت او بود.
غیرت ورزی بی­جا

به مردان توصیه می­کرد از حساسیت و تعصب بی­جا دست بکشند، زیرا «درستکار را بیمار [دل] و پاکدامن را به بدگمانی می­کشاند.»
کمک در کارِ خانه

پاداش­های شگفت­انگیزی از زبان رسول گرامی(ص) درباره کمک مرد در خانه نقل شده است. بر همین اساس، امام نیز در خانه هیزم می­شکست، آب می­آورد و جارو می­زد.
وفای به عهد و شرط

کسی که به شرطی برای همسرش پاییبند شده است، باید آن را انجام دهد… . مگر شرطی که حرام را حلال یا حلال را حرام کند.
ب) زنان
مهریه مناسب

می­خواست مهریه را سنگین در نظر نگیرند؛ زیرا آن را سبب ایجاد «دشمنی» می­دانست.
آزار ممنوع!

هر زنی که شوهرش را با زبانش بیازارد، خداوند بلند پآیه نه سخنی از او می­پذیرد و نه عدالتی، نه نیکوکاری و نه عملی، تا همسرش را راضی کند؛ گرچه [آن زن] روزها روزه گیرد و شب­ها نماز برپا دارد و بنده­ها آزاد کند… [چنین زنی] از نخستین افرادی خواهد بود که به دوزخ گام می­نهد.

می­فرمود: از پیامبر شنیدم که می­گفت: هر زنی به ناحق از همسرش کناره گیرد، در رستاخیز با [خودکامگی چون] فرعون، هامان و قارون در پایین­ترین طبقه از آتش محشور می­شود؛ مگر آن که توبه کند و برگردد.

آگاه باشید! هر زنی که با [مشکلات اقتصادی] همسرش همراهی نکند و او را به آن­چه در توانایی وی نیست وا دارد، خداوند [هیچ] نیکی از او نپذیرد و [روز رستاخیز] پروردگار را در حالی ملاقات خواهد کرد که از او خشمگین است.
خوشبویی

زنِ مسلمان باید خود را برای همسرش خوشبو کند.
نیکو همسرداری

نیک همسرداری را جهاد زن می­شمرد.
ج) فرزندان

از سفارش­هایی که به پدرها و مادرها می­کرد، نقش بسیار مهم عاطفه را می­توان دریافت:

پدری که با محبّت به فرزندانش بنگرد، برایش عبادت می­نگارند.

کسی که فرزندانش را می­بوسد، نیکی برایش می­نویسند و کسی که فرزندش را شاد کند، خداوند روز رستاخیز شادش می­کند.

از والدین می­خواست فرزندانشان را گرامی دارند و اگر به آنان وعده­ای داده­اند، به وعده خویش عمل کنند.

فقدان فرزند، جگر را آتش می­زند.

کسی که فرزند دارد، کودکی کند.

فرزند بد، شرف [پیشینیان] را نابود و نیاکان را بدنام می­سازد.

[فرزندم!]… تو را به پاره تن، که تمام وجود خویش می­یابم؛ به گونه­ای که اگر مصیبتی به تو رسد، پنداری که به من رسیده باشد؛ و اگر مرگ به سراغ تو اید، گویی به سراغ من آمده است.

از خداوند نخواستم فرزندانی [فقط] گلچهره و گل­اندام به من بدهد، اما از وی خواسته­ام مطیع [فرامین] خداوندی، بیمناک از [گناهان خویش برابر] او بدهد؛ به گونه­ای که هرگاه بدان­ها می­نگرم – که پیرو خداوند است- چشمانم [از شادی] روشن شود.

· منابع در دفتر مجله موجود است.

درباره علی بن ابی‌طالب عليه السلام…

اشاره: شخصیت جامع مولای موحدان و امیر عارفان، حضرت علی بن ابیطالب «ع» که به موازات نور وحیانی رسول اکرم «ص» دربردارنده کلمه جامع الهی بود؛ همواره مورد تکریم اندیشوران و صاحبنظران مسلمان و غیرمسلمان بوده است. گرچه پرداختن به فضايل و کمالات روحانی آن اسوه عدالت و پارسايی محدود به زمان خاصی نیست، اما تجلی ولایت ناب آن حضرت در ماه شریف رجب که به یمن میلاد مسعود علوی به «شهر الولایه» مشهور است، مجال مناسبی برای تبیین حقایق ولایت آن حضرت به شمار می‌رود. مطلب پیش رو شرح برخی از احادیث نبوی «ص» در تجلیل فضايل امیرمؤمنان در جلد نهم شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید معتزلی از زبان شیوای حضرت آیت الله جوادی آملی است.

اختصاص فضايل حقيقي حضرت امير «ع» در بيان نوراني رسول اكرم «ص»
ابن أبي‌الحديد در همان جلد نهم، صفحة 166 فرمود: وَ اعلَمْ أنَّ اَميرَالمُؤمِنينْ (عَلَيهٍِ السَّلام) لُو فَخَرَ بِنَفسِهِ وَ بالَغَ فِي تَعديدِ مَناقِبِهِ وَ فضايلهِ وَ فَصاحَتِهِ الَّتِي آتاهُ اللهُ تَعالي إيّاهُ وَ اختَصَّهُ بِهَا فَساعَدَهُ عَلي ذلِكَ فُصَحاءُ العَرَبِ كافَّه لَمْ يَبلُغُوا إلي مِعشارِ مَا نَطَقَ بِهِ الرَّسُولُ الصّادِقْ (صَلَواتُ اللهُ عَلِيهِمْ اَجمَعين). فرمود: اگر ديگران هر چه بخواهند دربارة علي‌بن ابي‌طالب، از فضايل او بگويند؛ يك دهم آنچه كه پيغمبر فرمود نمي‌توانند! براي اينكه نمي‌دانند چه بگويند! مِعشار آنچه كه پيغمبر فرمود؛ اينها يا مثلاً مي‌خواهند بگويند كه، تنور را آتش كرده، ‌خودش در كنار تنور ايستاده، و بيوه زن را رعايت كرده، يتيم را رعايت كرده؛ همين است ديگر! آني كه دربارة اميرالمؤمنين مي‌گويند، اين است؛ خُب خيلي از شاگردان اميرالمؤمنين به اينجا رسيده‌اند.

اوج و حَضيض فضايل اميرمؤمنان «ع»
يا يك قدري بالاتر، كه علي‌بن ابي‌طالب «ع» عِندَ الشَّهادِه گفت: فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبِه.(1) خُب اين را شما نگاه كنيد، شاگردان علي‌بن ابي‌طالب كه اين چيزها را از آن حضرت ياد گرفتند، قبل از علي‌بن ابي‌طالب، هنگام شهادت همين حرف را زدند. اينها كه علي نمي‌شود! اگر رسيديم به جايي كه بگويد: سَلُونِي قَبلَ اَنْ تَفقِدُونِي، فِإنّي بِطُرُقِ السَّماءِ أعلَمْ مِنّي بِطُرُقِ الأرضْ،(2) و اين حرف را هيچ‌كس نمي‌گويد، مگر اينكه رسوا بشود؛ همين است! اين علي در جهان مخلوق مظهر لیسَ كَمِثلِهِ شَيء است. تا حال كسي نيامده، بالاخره بگويد: از آسمان و زمين، هر چي مي‌خواهيد؛ من مي‌دانم! هيچ کس چنین ادعایی نکرده است. علي را بايد آنجاها جست و جو كرد. فُزتُ وَ رَبُّ الكَعبِه را خُب شما بنگريد، شاگردان او… [البتّه از خود آن حضرت ياد گرفتند]؛ شاگردان او عِندَ الشَّهادَه، قبل از شهادت اميرالمؤمنين همين حرف را زدند. حالا نان و خرما بردن، و زنبيل‌كشي كردن، و عِندَ الشَّهادِه فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبِه گفتن مال شاگردان نازل آن حضرت است.
فرمود: اينها هرچه جمع بشوند كه نمي‌توانند عُشر آنچه كه پيغمبر «ص» دربارة حضرت امير گفته، بگويند. خود حضرت فرمود: اينجاها من را جست و جو نمي‌كنيد كه! فِإنّي بِطُرُقِ السَّماءِ أعلَمْ مِنّي بِطُرُقِ الأرضْ. اين هم جزو معجزات آن حضرت است. فرمود: اين حرف را غير از من هر كس گفت، رسوا مي‌شود؛ و همين‌طور هم شد. چند نفر رفتند چنين ادّعايي بكنند، رسوا شدند. شما چه کسی را نشان داريد در جمع همة علما بگويد هر چه بخواهيد از من بپرسيد! لذا فرمود: آنچه كه وجود مبارك پيغمبر «ص» درباره علی«ع» گفت؛ ديگران هر چه بگويند، مِعشار آن نمي‌شود.

پيمان خداي سبحان با پيامبر اكرم «ص» دربارة حضرت امير «ع»
خبر سوّم آن است كه: إنَّ اللهَ عَهَدَ إلَيَّ فِي عَليٍّ‌ عَهداً فَقُلْتُ يا رَب بَيِّنهُ لِي. مي‌گويد: ذات أقدس إله پيماني دربارة علي‌بن ابي‌طالب با من بسته و در ميان گذاشته. عرض كردم: خدايا! آن پيمان چيست؟ فرمود: اِسمَعْ ! إنَّ عَلِيّاً رايَهُ الهُدي وَ اِمامُ اُوليائِي وَ نُورُ مَنْ اَطاعَنِي وَ هُوَ الكَلِمَهُ الَّتِي اَلزَمتُهَا المُتَّقينْ. مَنْ اَحَبَّهُ فَقَدْ اَحَبَّنِي، وَ مَنْ اَطاعَهُ فَقَدْ اَطاعَنِي، فَبَشِّرهُ بِذلِكَ، فَقُلْتُ قَدْ بَشَّرْتُهُ يا رَب. فَقَالَ أنَا عَبدُ اللهِ فِي قَبضَتِهِ فَإنْ يُعَذِّبنِي فَبِذُنُوبِي لَمْ يَظلِمْ شِيئاً وَ إنْ يُتِمَّ لِي مَا وَعَدَنِي وَ هُوَ اُولي وَ قَدْ دَعَوتُ لَهُ فَقُلْتُ: اَللّهُمَّ اَجِلْ قَلبَهُ وَ اجعَلْ رَبيعَهُ الإيمانَ بِكْ. قَالَ: قَدْ فَعَلْتُ ذلِكْ غِيرَ اَنّي مُختَصَّهُ بِشِيءٍ مِنَ البَلاء لَمْ اَختَصْ بِهِ اَحَداً مِنْ اُولِيائي.
عرض كردم: يا الله! آن عهدي كه شما با من دربارة حضرت امير بستي، چيست؟ فرمود: گوش بده! علي پرچم هدايت است، علي امام اولياي من و نور كسي است كه من را اطاعت كرده. اين كلمه‌اي است كه من اين كلمه را لازم مردان با تقوا قرار دادم.( اَلزَمَهُمْ كَلِمَهَ التَّقوي(3) كه در قرآن است)، فرمود: اين كلمه‌اي است كه من اين كلمه را لازم مردم باتقوا قرار دادم. هر كس او را دوست داشته باشد، من را دوست دارد. هر كس علي را اطاعت كند، من را اطاعت كرده است؛ يعني خداي سبحان را. علي را به اين فضايل بشارت بده؛ وجود مبارك پيغمبر«ص» مي‌گويد: من علي را بشارت دادم؛ قَدْ بَشَّرتُهُ يا رَب، من به علي اين حرف‌ها را گفتم؛ و علي در جواب اينها، گفت: أنَا عَبدُ اللهِ فِي قَبضَتِهِ. من بندة او و در اختيار اويم. اگر بخواهد من را عذاب كند كه به وسيلة گناهان من است؛ فَإنْ يُعَذِّبنِي بِذُنُوبِي لَمْ يَظلِمْ شِيئاً. و اگر خواست آن وعده‌هايي كه داده است، اتمام بكند؛ اين لطف و كرم اوست. وجود مبارك پيغمبر مي‌فرمايد: من براي علي دعا كردم. گفتم: خدايا! قلبش را روشن بكن، جلا بده. ربيع او را ايمان قرار بده؛ آن شكوفايي‌اش را، آن رشد و بالندگي‌اش را ايمان قرار بده؛ ايمان به تو. خداي سبحان فرمود: من هم اين كار را كردم. اين گفتماني است بين خدا و پيغمبرش دربارة علي.

دشواري امتحان اميرمؤمنان «ع»، و مظلوميّت آن حضرت
بعد هم مي‌فرمايد: من او را به امتحان سختي مبتلا مي‌كنم كه كسي به آن سختي امتحان نشده؛ و همين‌طور هم شد. چون اوّل مظلوم، وجود مبارك اميرالمؤمنين است. در نهج‌البلاغه دارد كه من از روزی مظلوم شدم كه رسول خدا رحلت كرد: مَا زِلْتُ مَظلُومَاً مُنْذُ قُبِضَ بِرَسُولِ الله.(4)
بعد فرمود: الآن بالاخره قسمت مهّم خاورميانه، يعني شرق حجاز، غرب حجاز…؛ آن روز خاورميانه همين مقدار بود ديگر كه الآن به صورت 50 دولت اسلامي است، 50 كشور است. از آن بخش آسياي مرکزی شروع كرده تا قلب فرانسه؛ همة اينها در اختيار علي‌بن ابي‌طالب بود. چون فتوحات ايران و روم، غرب و شرق را به حجاز منتقل كرد. وجود مبارك علي‌بن ابي‌طالب كه حاكم حجاز نبود! امپَراطوري ايران تسليم شده بود، امپَراطوري روم تسليم شده بود؛ از طرفي براي آذربايجان و امثال آذربايجان والي مي‌فرستاد، از يك طرف هم براي مصر و مردم آن سرزمين. آن قسمت‌هاي مصر و مراكش و تونس، همة اينهايي كه الان هر كدام براي خودشان يك دولت مستقل و كشور جدايي هستند، آن روز همه زيرمجموعة يك حكومت بود.
وجود مبارك حضرت امير كه حاكم اين بخش وسيع از سرزمين بود كه الآن 50 دولت و کشور شده است، فرمود: فرق من با حكام دنيا اين است كه: قَدْ اَصْبَحْتُ اَخافُ ظُلْمَ رَعيتّي وَ قَدْ اَصْبَحَتِ الاُمَمْ تَخافُ ظُلْمَ رُعاتُهَا.(5) فرق من با حكام ديگر اين است كه همه جا مردم مي‌ترسند كه حكام، ظلم بكنند؛ من مي‌ترسم مردم به من ظلم بكنند. فرق من اين است. اين است كه خدا فرمود: من حضرت امير را امتحاني كردم كه نسبت به ديگران نكردم. جناب ابن أبي‌الحديد همه سندهاي این موضوع را نقل مي‌كند.

ضرورت تمسّك به ولايت علي‌بن ابي‌طالب «ع»، به عنوان جامع مقامات انبياي الهي
چهارم، مخالفان نقل كردند كه وجود مبارك پيغمبر «ص» دربارة جامعيّت علي‌بن ابي‌طالب اينچنين فرمود: مَنْ اَرادَ اَنْ يَنْظُرَ إلي نُوح فِي عَزْمِه. حالا اينكه 25 سال بود؛ اگر 950 سال هم بود، باز هم صبر مي‌كرد. چطور 25 سال صبر كرد و خانه‌نشين شد! فرمود: عزم علي را مي‌خواهيد ببينيد، نمونه‌اش در جريان نوح است كه 950 سال رنج ديد و تحمّل كرد. اگر كسي بخواهد عزم نوح را ببيند، عزم علي را ببيند. مَنْ اَرادَ اَنْ يَنْظُرَ إلي نُوح فِي عَزْمِه، وَ إلي آدَم فِي عِلْمِهِ…(وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماء)(6) اگر بخواهيد علم آدم را ببينيد، علم علي را ببينيد. وَ إلي إبراهيمَ فِي حِلْمِه، وَ إلي مُوسي فِي فِطْنَتِهِ [يعني فطانت و هوشمندي]، وَ إلي عيسي فِي زُهْدِهِ، فَلْيَنْظُرْ إلي علي‌بن ابي‌طالب. اين را مي‌گويد: رَواهُ اَحْمَدُ بنُ حَنبَل فِي المُسْنَد، بيهقي هم در «صحيح»‌اش نقل كرده است.

تمسّك به ولايت علي «ع»، راه زندگي در مسير رسول خدا «ص»
پنجم: مَنْ سَرَّهُ أنْ يَحْيا حَياتي وَ يَمُوتَ مِيتَتي، وَ يَتَمَسَّكَ بِالْقَضيبِ مِنَ الياقُوتِه الَّتي خَلَقَهَا الله تَعالي بِيَدِه، ثُمَّ قَالَ لَها كُوني فَكانَتْ فَلْيَتَمَسَّكْ بِوِلايَتِه علي‌بن ابي‌طالب. اگر كسي بخواهد مثل من زندگي بكند، حياتش مثل حيات من باشد، مماتش ممات من باشد؛ البتّه هر كسي كه حدّ خاص از آن هستي را دارد، به همان اندازه در مسير رسالت حركت مي‌كند ديگر. اگر كسي خواست در راهش پيغمبر«ص» الگوي او باشد، مي‌خواهد مثل من زندگي كند، مثل من بميرد، مثل من بعد از مرگ راحت باشد؛ فَالْيَتَمَسَّكْ بِوِلايَهِ علي‌بن ابي‌طالب. اين را ايشان مي‌گويد: ابوحافظ نقل كرده، ابوعبدالله حنبل در مُسند نقل كرده است.

سرّي بودن برخي فضايل اميرمؤمنان «ع»
خبر ششم: [اينها همه سخنان پيغمبر «ص» است.] وَ الَّذي نَفْسي بِيَدِه، لُولا أنْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ اُمَّتي فِيكَ مَا قَالَتِ النَّصاري فِي ابنِ مَريَم لَقُلْتُ اليَوم فِيك مَقالاً لا تَمُرُّ بِمَلإ مِنَ المُسْلِمين، إلا أخَذُوا التُّرابِ مِنْ‎ تَحْتِ قَدَمَيْكِ لِلْبَرَكَه. فرمود: علي! ما مي‌ترسيم مشكل تَثليث اينجا پيش بيايد. يك عدّه گفتند: عيسي‌ابنُ الله است، براي اينكه بدون پدر به دنيا آمده. من مي‌ترسم كه يك همچنين وضعي هم در داخل حوزة اسلامي پيش بيايد. وگرنه اگر آن مقاماتي كه براي تو هست مي‌گفتم، همان وضع عيسي پيش مي‌آمد و در هيچ جا عبور نمي‌كردي، مگر اينكه خاك زير پايت را تحت بركت مي‌گرفتند.

سعادت انسان در گرو حبّ علي‌بن ابي‌طالب «ع»

خبر هفتم: وجود مبارك پيغمبر «ص» در عشيّة عرفه، آنجايي كه همه ديگر، حال مخصوصي كه زائران و حاجيان دارند؛ در شامگاه عرفه كم‌كم مي‌خواهند از عرفات به طرف مشعر بروند، در حضور همة حاجي‌ها حضرت قيام كرد؛ خَرَجَ عَلَي الحَجيجِ عَشِيَّهِ عَرَفِه، فَقَالَ لَهُمْ: إنَّ الله قَدْ بَاهي بِكُمْ المَلائِكَهَ عَامَّه، وَ غَفَرَ لَكُمْ عَامَّه، وَ بَاهي بِعَلِيّ‌ٍ خَاصِّه، وَ غَفَرَ لَهُ خَاصِّه، إنّي قَائِلٌ لَكُمْ قُولاً غَيْرِ مُحابٍ فِيهِ لِقِرابَتِي إنَّ السَّعيدَ كُلُّ السَّعيدَ حقَّ السَّعيدْ مَنْ اَحَبَّ عَلِيَّاً فِي حَياتِهِ وَ بَعْدَ مَماتِه.

فرمود: خُب، الان شما اينجا از راه‌هاي دور آمديد، در اين سرزمين تَلبيه‌گويان با خداي خود زمزمه داريد و خداوند به وسيلة شما به ملائكه افتخار و مباهات مي‌كند و همة شما را مي‌بخشد ان‌شاء‌الله؛ ولي دربارة علي‌ا‌بن ابي‌طالب يك مباهات خاصّ است، يك مغفرت مخصوص. بعد فرمود: من نه اينكه داماد من است، پسر عموي من است، من روي مُحابات و قومِ خويشي و فاميل بازي و باندبازي حرف بزنم! مي‌دانيد اينها نيست. من از نظر اينكه او جزو بستگان من است، جزو اَقرباي من است، پسر عموي من است؛ اين راه نمي‌گويم؛ حرفي كه مي‌گويم اين است كه تنها كسي سعادتمند است كه او را در حيات و ممات دوست داشته باشد. إنَّ السَّعيدَ كُلُّ السَّعيدِ حَقَّ السَّعيدِ مَنْ أحَبَّ عَليّاً فِي حَياتِهِ وَ مَماتِه. فرمود: اين را بدانيد مردم، إنّي قَائِلٌ لَكُمْ قُولاً. (خُب خداوند دربارة پیغمبر فرمود: مَا يَنْطِقُ عَنِ الهَوي) (7) حالا چون آنجا همة افراد كه به اين بينش نبودند كه؛ حالا براي ماها نيازي نيست كه حضرت بفرمايد من فاميل‌باز نيستم! خُب، يقيناً نيست. كسي كه مَا يَنْطِقُ عَنِ الهَوي است، گفتن ندارد كه! فرمود: إنّي قَائِلٌ لَكُمْ قُولاً غِيْرِ مُحابٍ فِيْهِ لِقِرابَتِي، آن حرف اين است: إنَّ السَّعيدَ كُلَّ السَّعيدِ حَقَّ السَّعيدِ مَنْ أحَبَّ عَلِيَّاً فِي حَياتِهِ وَ بَعْدَ مَماتِه.

علي «ع»، صاحب «لواي حمد» در قيامت

هشتم: وجود مبارك پيغمبر فرمود: أنَا أوَّلُ مَنْ يُدْعي بِهِ يُومَ القِيامَه، فَاَقُومُ عَنْ يَمينِ العَرشِ فِي ظِلِّه ثُمَّ اُكْسي حُلَّهً، ثُمَّ يُدْعي بِالنَبييّنَ بَعْضُهُمْ عَلي اِثْرِ بَعْض، فَيَقُومُونَ عَنْ يَمينِ العَرشِ وَ يُكْسَونَ حُلَلاً، ثُمَّ يُدْعي بِعلي‌بن ابي‌طالب لِقِرابَتِهِ مِنّي وَ مَنْزِلَتِهِ عِنْدي، وَ يُدْفَعُ اِلِيهِ لِوائي لِواءَ الحَمْد، آدَمْ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ ذَلكِ اللِّواء. فرمود: در قيامت اوّل كسي كه در يمين عرش برمي‌خيزد و دعوت مي‌شود منم ، بعد انبيا هستند، بعد علي‌بن ابي‌طالب به عنوان پرچمدار من مي‌آيد. نه اينكه حالا چون بعد از انبيا آمده، زير پرچم آنهاست. خير، لِواي حمد را به دست او مي‌دهند، پرچم حمد كه بعد اين لِواء در روايات ديگر به عنوان لِواي حمد شده؛ اينجا هم آمده، يُدْفَعُ إلَيْهِ لِوائي لِوآءَ الحَمْد.

«لِواي حمد» همان است كه در سورة مباركة اسراء فرمود: وَ مِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَهً لَكْ عَسي أنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقامَاً مَحْمُوداً؛(8) اين مي‌شود «مقام محمود». مقام محمود يعني چه؟ ‌اي كاش افرادي مثل صاحب المنار يا مفسّران بزرگ اهل سنّت يك مقدار بيشتر با مكتب اهل بيت آشنا بودند تا بدانند «توسّل» يعني چه، «اِستشفاء» يعني چه، «ولايتمداري» يعني چه؛ هيچ‌كدام از اينها محذور عقلي ندارد. محمود کیست؟ كسي بالاخره صاحب نعمت باشد ديگر. صاحب نعمت باشد؛ مَدح نيست، حمد است. صاحب نعمت باشد، به ديگران هم بدهد؛ همه در كنار سفرة او باشند، چنين انساني به مقام محمود مي‌رسد. عَسي أنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقامَاً مَحْمُوداً. «محمود» هم محمود مطلق است. پرچم حمد كه مال پيغمبر است به دست علي‌بن ابي‌طالب است. آنگاه فرمود: همة انبيا زير اين پرچم مي‌آيند.

ملاحظه بفرماييد؛ يُدْفَعُ إلِيهِ لِوائِي لِواءَ الحَمْد آدَمْ وَ مَنْ‎ دُونَهُ تَحْتَ ذَلِكَ اللِّواء. يعني همه مهمان اين ولايتند، در كنار اين سفره‌اند. خُب؛ مگر اين پرچم، پرچم سه رنگ است، يا پرچم پارچه‌اي است كه رفتن زير اين پرچم حساب و كتابي نداشته باشد؟! لِواء، لِواي حمد است. يعني چه؟ يعني من حامدم، اين محمود من است. چرا؟ براي اينكه از آنجا گرفتم ديگر! دليل ندارد كه انسان از جاي ديگر نعمت بگيرد، آن وقت زير پرچم حمد زيد برود! پس همة نِعَمي كه به همة انبيا رسيده، از اينجاست. خُب البتّه اينها صادر اوّلند؛ وقتي اينجور شدند، بركات ديگران به وسيلة همين‌هاست! اين مي‌شود «لِواي حمد». يك وقت يك پرچم عادي است، پرچم جنگ است؛ يك وقت پرچم حمد است! اگر آنها نعمت نبوّت دارند، رسالت دارند، بالاخره بايد شاكر باشند ديگر؛ زير اين پرچم شاكرند.

پي‌نوشت‌ها:

1ـ بحارالأنوار، جلد 42، صفحة 239.

2ـ نهج‌البلاغه، خطبة 189، عِلمُ الوَصي.

3ـ سورة فتح، آية 26.

4ـ بحار الأنوار، جلد 29، صفحة 419.

5ـ نهج‌البلاغه، خطبة 97، اَصحابُ عَلي.

6ـ سورة بقره، آية 31.

7ـ سورة نجم، آية 3.

8ـ سورة اسراء، آية 79.

سوتیترها:
* ابن أبي‌الحديد در جلد نهم شرح نهج البلاغه فرمود:: اگر ديگران هر چه بخواهند دربارة علي‌بن ابي‌طالب و فضايل او بگويند؛ نمی‌توانند يك دهم آنچه كه پيغمبر فرمود بگویند. براي اينكه نمي‌دانند چه بگويند!

* اینکه مثلاً حضرت تنور را آتش كرده، ‌خودش در كنار تنور ايستاده، و بيوه زن را رعايت كرده، يتيم را رعايت كرده و يا يك قدري بالاتر هنگام شهادت گفته است: فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبِه. خُب شما نگاه كنيد، بسیاری از شاگردان علي‌بن ابي‌طالب هم كه اين چيزها را از آن حضرت ياد گرفتند، این‌گونه گفته و عمل کرده‌اند.

* اگر رسيديم به جايي كه کسی بگويد: سَلُونِي قَبلَ اَنْ تَفقِدُونِي، فِإنّي بِطُرُقِ السَّماءِ أعلَمْ مِنّي بِطُرُقِ الأرض(هرچه می‌خواهید پیش از آنکه مرا از دست دهید بپرسید که من راه‌های آسمان را بهتر از راه‌های زمین می‌شناسم)مهم است. اين حرف را هيچ‌كس نمي‌گويد، مگر اينكه رسوا بشود!

*پیامبری که قرآن می‌فرماید : ما ینطق عن الهوی، وقتی در شامگاه عرفه مردم را جمع می کند و می‌گوید: من از روي مُحبت قومِ خويشي و فاميل بازي این حرف را نمی‌زنم، تنها كسي سعادتمند است كه علی را در حيات و ممات دوست داشته باشد. إنَّ السَّعيدَ كُلُّ السَّعيدِ حَقَّ السَّعيدِ مَنْ أحَبَّ عَليّاً فِي حَياتِهِ وَ مَماتِه.

باده جاودانه از خم غدیر خم

نور ولایت، نوری است سرمدی که از روز ازل همراه با نور رسالت، آسمانها وزمین و تمام افلاک را روشن کرد و فروغ جاودانه اش شعاع و تابش را به سایه ای گسترده، فراتر از فلک الافلاک و جهان عالم وجود تبدیل نمود که نسیم علیل دلنوازش عاشقان و محبان ولایت را جملگی فراگرفت . زهی سعادت و خوشبختی!

در سایه این محراب همیشه سبز است که سرمستان باده ولایت از خم عشق محمد و علی پیاله گوارای ماءالحیاة و آب زندگانی را نوشیده اند تا پیوسته سیراب و در امان باشند . . تشنگی هرگز قلبی را که ولایت آل محمد در آن نهفته است نمی خشکاند و سراسیمگی در کوبنده ترین و سهمگین ترین امواج بلا و طوفان حوادث او را که مسلح به سلاح ولایت است از پای در نمی آورد .

ولایت دلنوازترین و شادمانه ترین نغمه ای است که فرشتگان در جهان علوی آن را می نوازند پیش از آن که بندگان شایسته خدای بر روی زمین آن ترانه های دلنشین را تکرار نمایند .

ولایت، مجسمه جاودانگی و الگوی زندگی است و هر که به آن تسمک جوید، و به ریسمانش دست زند، برای روح و روانش در آسمان، نعیم جاودانه را بنیان می نهد و رضایت و رضوان حق را به دست می آورد .

ولایت بالاترین و فروزنده ترین مظهر قدس الهی است .

ولایت مشکات پرفروغی است که از ابدیت و نور لایزالی، پرتو گرفته و تمام اسرار کمال و جمال آن را احاطه کرده است، پس اگر آن را برای خود گزیدی و برنامه زندگیت را با آن آمیختی و نشست و برخاستت را و حب و بغضت را در راستای آن قرار دادی، در گامی بلند تو را به سوی ابدیت رهنمون می سازد تا جهان را از آن سوی بنگری . . . آن گاه است که دیگر زرق و برق دنیا را چیزی جز هلاکت نپنداری و لذات و شهواتش را نمونه هایی از سراب بینی و حیات را به معنای راستینش دریابی که قرب پروردگار و همنشینی با اولیا و عشق بستن به علی خواهد بود . آنجا است که دیگر درد و لذت، بیماری و درمان، ناداری و دارایی، رنج و آسایش، ضراء و سراء نزد تو یکسان خواهد بود، زیرا در می یابی که برای جهانی دیگر آفریده شده ای و اینجا پلی است به سوی جهان ابدیت و حیات جاودانه «و ان الدار الآخرة لهی الحیوان » و تو در خط مستقیم خدای علی و بر صراط مستقیم ولایت گام می گذاری بدون ج شدن به چپ و راست و بدون گرایش به این گروه و آن گروه، همچنان در صراط مستقیم راهت را راستانه و بی هراس می پیمایی و هر چند راه بسی دشوار است و تاریک و اولیای خدا همواره از آن می هراسند، ولی تو در میان خوف و رجا و با داشتن گذرنامه عبور با امضای علی، با اطمینان به راه خود ادامه می دهی و بی گمان نورافکن ولایت شعاعی را در قلبت روشن می سازد و هراس و خوف را از آن می رباید .

سرمست عشق علی باش و باده جاودانه را از خم غدیر خم سرکش تا بی نهایت شوی .

و اینک آسوده و مطمئن برو که تو به ریسمان محکم و ناگسستنی الهی دست زده ای و ولایت را پشتوانه خود ساخته ای و جز عشق نمی بینی; دیگر سختی راه هموار می گردد و تاریکیها محو و نابود می شود . برو تا در ایستگاه ولایت، قبسی از انوار الهی بر لبت بتابد و تو را از فزع و اهوال روز قیامت برهاند .

و ولایت نه تنها درمان درد و چاره بی چارگان و مشکل گشای دردمندان و نور عظیم و نعیم لایزالی است، بلکه مکمل رسالت و لازم و ملزوم نبوت است یعنی ولایت بی رسالت و رسالت بی ولایت ناقص است و هر دو مکمل یکدیگرند . این را ما ادعا نمی کنیم که خداوند به صراحت بیان می دارد: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس; ای رسول! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، به مردم برسان که اگر نکنی رسالتش را ابلاغ نکرده ای و همانا خداوند تو را از (شر و کید) مردم نگه خواهد داشت .

و آن گاه که رسول خدا پیام ولایت را از سوی پروردگار به مردم ابلاغ کردو در میعادگاه غدیر، ولایت علی را با آن مقدمات و تشریفات تثبیت نمود و مردم را به بیعت با او واداشت، آنجا بود که خدایش فرمود: اکنون رسالتت را به پایان رساندی .

و امروز که روز غدیر خم است، دین تکمیل شد ونعمت خدا بر شما کامل گردید: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» .

البته حضرت رسول پیوسته در مناسبتهای گوناگون، امامت و خلافت علی را به مردم گوشزد کرده و بر آن تکیه نموده ولی برای این امر بسیار مهم و سرنوشت ساز – که سرنوشت امت اسلام به آن گره خورده – لازم بود اعلام عمومی شود و در جایی که تمام مسلمانان گرد هم آمده اند – و چه بهتر از دوران حج و برپایی کنگره عمومی اسلام – این مطلب را به آنان برساند، از این روی در آخرین سال زندگی و در حجة الوداع که مردم با آن حضرت از زیارت خانه خدا باز می گشتند و پیاده و سواره اطراف رکاب مقدس رسول الله را گرفته بودند (که طبق برخی روایات بیش از یکصد هزار نفر به آن حضرت پیوسته بودند) در روز هیجدهم ذی حجة الحرام و در سرزمین مشهور غدیر خم این امر به مردم ابلاغ شد .

دستور ایست صادر می شود . فرمان الهی توسط جبرئیل امین نازل می گردد: ای فرستاده خدا! آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان و اگر این کار را انجام ندهی رسالتش را انجام نداده ای و خداوند تو را از شر مردم نگه خواهد داشت .

بی گمان منظور از تبلیغ، رساندن تمام احکام و تعالیم مقدس اسلام نیست، زیرا در آن صورت جمله تهدید بی معنی خواهد بود و دیگر فرقی میان شرط و جزا باقی نخواهند ماند . از این روی قطعا منظور از تبلیغ، مطلب بسیار با اهمیتی است که پایه دین بر آن استوار است و تمام احکام را در بر می گیرد و این امر چیزی جز تعیین و نصب پیشوایی برای مسلمانان در آینده (و پس از رحلت پیامبر) نخواهد بود .

و اما جمله «والله یعصمک من الناس » اشاره به این است که تعیین خلیفه و جانشین حقدهای درونی و کینه های پیشین و رشکهای جاهلیت را برخواهد انگیخت و برخی را به سوء ظن و یا واکنش خواهد واداشت، زیرا امیرالمؤمنین علیه السلام کسی بود که در جنگها و غزوه ها پدران و نیاکان بسیاری از اصحاب را با ذوالفقارش به درک فرستاده و گردنکشان را به خاک خواری کشانده بود و بسیاری از آنان تنها از روی ترس یا به خاطر مصالح و منافع شخصی و مادی یا به طمع جاه و مقام به اسلام گرویده بودند و هرگز ایمان در قلبهایشان راه پیدا نکرده بود و بدون شک پیامبر (ص) می هراسید که چنین امری پیامدهای خطرناک و غیر قابل پیش بینی در بر خواهد داشت، لذا خداوند با این جمله کوتاه و رسا او را مطمئن می سازد که از شر و کید بدخواهان نگهش خواهد داشت .

به هر حال رسول خدا دستور داد که در آن نقطه (که نقطه عطف تاریخ شد) فرود آیند و فرمان صادر کرد که از جهاز شتران منبری را آماده سازند تا مطلب بسیار مهمی را اعلام فرماید . همه به فکر فرو رفته بودند که چه خبر است؟ ! در این گرمای سوزان که مردم برای فرار از دمای بالا، خود را در سایه شتران نگه داشته و لباسها را زیر پای خود می کشند تا از این شن و ریگهای تفتیده دور شوند، در این شرایط رهبر بزرگ اسلام چه می خواهد به مردم ابلاغ کند؟ همه به انتظار سخنان دلربای پیامبر نشسته اند و لحظه شماری می کنند که زبان گویای حضرتش باز شود و در گرانبها در فضای غدیر پخش گردد .

در اینجا رشته سخن را به راویان حدیث در کتابهای معتبر اهل سنت می دهیم تا بگویند چه شد؟

در مسند احمد بن حنبل آمده است که براء بن عازب گفت:

«کنا مع رسول الله (ص) فی سفر، فنزلنا بغدیر خم، فنودی فینا الصلاة جامعة و کسح لرسول الله (ص) تحت شجرتین، فصلی الظهر و اخذ بید علی فقال: الستم تعلمون انی اولی بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: بلی قال: الستم تعلمون انی اولی بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلی . قال: فاخذ بید علی فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه . قال فلقیه عمر بعد ذلک فقال: هنیئا یا ابن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنه » . (حدیث 17749، مسنداحمد)

با رسول خدا همسفر بودیم، پس در غدیر خم فرود آمدیم . ندا داده شد که نماز را با پیامبر به جماعت می خوانیم و در زیر دو درخت جایی برای رسول خدا تهیه شد . حضرت نماز ظهر را برگزار کرد و سپس دست علی را گرفت و گفت: ای مردم! آیا نمی دانید که من از خود مردم به آنان سزوارترم؟ (اشاره به آیه شریفه ای است که می فرماید: «النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم » و این آیه دلالت بر ولایت مطلقه رسول خدا دارد) گفتند: می دانیم . فرمود: آیا نمی دانید من از هر مؤمنی به خود او سزاوارترم؟ گفتند: آری، می دانیم . پس دست حضرت علی را بلند کرد و فرمود: هر که من مولا و سرور اویم، پس علی مولای او است . خداوندا! دوست بدار هر که ولایت علی را بپذیرد و دشمن بدار هر که با او دشمنی کند . راوی گوید: سپس عمر رو به علی کرد و گفت: مبارک باد بر تو ای فرزند ابوطالب، تو مولای هر مؤمن و مؤمنه ای در هر صبح و شام شدی .

و در سنن ترمذی و بسیاری دیگر از صحاح و تفاسیر از زید بن ارقم نقل شده که گفت: «لما رجع رسول الله من حجة الوداع و نزل غدیر خم امر بدوحات فقممن فقال: کانی قد دعیت فاجبت انی تارک فیکم الثقلین احدهما اکبر من الآخر کتاب الله و عترتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ثم قال: ان الله عزوجل مولای و انا مولی کل مؤمن ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال: من کنت مولاه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه . (مستدرک حاکم، ج 3، ص 109)

هنگامی که رسول خدا از حجة الوداع باز می گشت در غدیر خم فرود آمد و دستور داد از خارها و تپه های صحرا سایبان هایی تهیه کنند سپس فرمود: گویا نزدیک است که دعوت حق را اجابت کنم . همانا دو چیز گرانبها در میان شما می گذارم که یکی از دیگری بزرگتر است، کتاب خدای متعال و عترتم اهل بیتم، پس توجه کنید چه رفتاری با این دو خواهید داشت و همانا این دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا در حوض بر من وارد شوند . سپس فرمود: خدای عزوجل مولای من و من مولای هر مؤمنی هستم . آنگاه دست علی را گرفت و فرمود: هر که من مولای او هستم پس علی مولای اوست . خدایا! هر که یاریش کند او را یاری فرما و هر که او را واگذارد او را واگذار .

این روایت در کتابهای اهل بیت به تواتر رسیده و با الفاظ گوناگون ذکر شده و هیچ جای انکار نیست . ما فقط برای تبرک خلاصه دو روایت را در اینجا آورده ایم وگرنه کتابهای سنی و شیعه مالامال از حدیث مهم غدیر است .

آنچه شایان توجه است روایت جالبی است که در تاریخ خطیب بغدادی نقل شده و شاید کمتر خوانندگان، آن را شنیده باشند که این روایت بسیار زیبا اشاره به عید غدیر و ثواب روزه آن روز در یکی از معتبرترین کتابهای اهل سنت دارد .

در تاریخ خطیب بغدادی از ابوهریره نقل شده که گفت:

«من صام یوم ثمان عشر من ذی الحجة کتب له صیام ستین شهرا و هو یوم غدیر خم، لما اخذ النبی (ص) بید علی بن ابی طالب فقال: الست اولی بالمؤمنین؟ قالوا بلی یا رسول الله قال: من کنت مولاه فعلی مولاه فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لک یا ابن ابی طالب اصبحت مولای ومولی کل مسلم فانزل الله عزوجل: الیوم اکملت لکم دینکم . . . ; هر که روز هیجدهم ذی حجه را روزه بدارد، ثواب روزه شصت ماه برای او نوشته خواهد شد . و این روز غدیر خم است که پیامبر دست علی بن ابی طالب را گرفت و فرمود: آیا من اولی به مؤمنین از خود آنها نیستم؟

گفتند: آری یا رسول الله!

فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست . پس عمر بن خطاب برخاست و گفت: مبارک باد بر تو ای فرزند ابوطالب تو امروز مولا و پیشوای من و هر مسلمانی شدی . آن گاه این آیه مبارکه نازل شد: الیوم اکملت لکم دینکم .»

این روایت را همچنین حافظ ابن عساکر از ابن الجوزی نقل کرده و حافظ حسکانی در شواهد التنزیل و خطیب خوارزمی در مناقبش و حافظ جوینی در فرائد السمطین و بلاذری در انساب الاشراف و طبرانی در معجم اوسط و معجم صغیرش نقل نموده اند .

آیا از این روایت روشن تر و واضح تر دیده می شود؟ پس چرا دیده ها را بر هم می گذارند و به این دستور مهم خدا از زبان رسول گرامیش سر نمی نهند؟ روز قیامت چه جوابی خواهند داشت؟ خداوند همه را هدایت فرماید .

حسان بن ثابت، شاعر معروف رسول الله در آن روز تاریخی قصیده ای سرود که در تاریخ برای همیشه حفظ شده است و یکی از شعرای ایرانی آن را ترجمه کرده و ما نیز برای تبرک، ترجمه آن ابیات را در اینجا می آوریم:

پیمبر پاک رای به امر حی قدیر

ندا به امت نمود به خم به روز غدیر

بشنو زان پیشوا ندای بس دلپذیر

که جبریلش ستود به عصمت بی نظیر

کاکنون باید کنی بدون سستی بیان

امر خدا را به خلق، نترسی از دشمنان

سپس برخاست آن مظهر خلق عظیم

دست علی را گرفت چون ید بیضا کلیم

بانگ رسایش دمید روح به عظم رمیم

بانگی بس دلفزا قول رسول کریم

گفت که هر کس منم به جان و مالش ولی

هست ورا بعد من ولی و مولی علی

راهنمای شما علی بود بعد من

علی امام است و نیست جز وی کسی مؤتمن

علی بود پیشوا بر همه از مرد و زن

ملجا و ماوا بود علی به سر و علن

بار خدایا تویی به این رسالت گواه

که من نمودم عیان بر همگان شاهراه

این دم آن شاه دین گشود دست دعا

که بارالها تو باش دوست به اهل ولا

دشمن او را عدو تو باش بی منتها

یارانش را تو باش یار به هر دو سرا

بار خدایا به لطف باش ورا دستگیر

تا کند اندر جهان جلوه چوه بدر منیر

دوستان عزیز: هیچ راهی برای انکار ولایت نیست . ولایت مطلقه علی و اولاد علی در این چند روایت جاودانه و متواتر ثابت و قطعی است و نمی شود آن را تاویل و تحریف کرد . این است صراط مستقیم الهی که خواه ناخواه باید آن را بپیمائیم و از راه های انحرافی دوری جوئیم . و ولایت فقیه در راستای این ولایت است، بلکه می شود گفت که عین این ولایت می باشد . پس اگر از ولایت فقیه روی گردان شویم از ولایت علی (ع) روی گردان شده ایم و همچنان که شرط قبولی اعمال، ولایت امامان معصوم می باشد، قطعا روی گردانی از فقها و مجتهدان جامع الشرایط، روی گردانی از امامان معصوم است که خود فرموده اند: «الراد علیهم کالراد علینا والراد علینا کالراد علی الله و هو فی حد الشرک بالله; هر که آنان را رد کند ما را رد کرده و هر که ما را رد کند، خدا را رد کرده و این در حد شرک به ذات مقدس خداوند است .»

تلاش کنید همواره با ولایت همبستگی و پیوستگی داشته باشید و این پیوستگی را تا ابد حفظ کنید تا به سعادت دو جهان ست یابید .

فرارسیدن ایام . . . اعیاد بزرگ اسلامی عید سعید قربان و عید عظیم غدیر را به مقام والای ولی الله الاعظم ارواحنا فداه، علمای اسلام، رهبر معظم انقلاب، مسؤولین و ملت شریف ایران و تمام شیعیان و محبان ولایت در سراسر دنیا صمیمانه تبریک و تهنیت می گوییم و امیدواریم خداوند ما را جزء موالیان حقیقی قرار دهد .

سيره امير مؤمنان علي (ع)

آنچه ترجمه شده وصفي است از سجايا و خصايل نيکوي اميرمؤمنان که در کتاب الدرُّ النظيم في مناقب الائمة اللهاميم، اثر جمال الدين يوسف بن حاتم شامي مشغري عاملي، از زبان حبة بن جوين عرني يکي از اصحاب آن حضرت نقل شده است.
به خاطر اشتمال اين بيان بروصف دقيق و جامع از سيره امام عليه السلام، مناسب ديديم که آن را براي خوانندگان عزير فارسي زبان ترجمه کنيم.
مترجم اصل نسخه خطي را نيافت. آنچه مبناي ترجمه قرار گرفته، متني است که در حاشيه کتاب مقتل الإمام أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب، اثر عبدالله بن محمد، معروف به ابن أبي الدّنيا آمده است و محقق متتبع، شيخ محمد باقر محمودي آن را در تهران به چاپ رسانده است.
در کتاب أعيان الشيعة، اثر سيد محسن امين عاملي-به نقل از کتاب أمل الآمل -در وصف مؤلف الدّرّ النظيم آمده است:«شيخ جمال الدين يوسف بن حاتم شامي مشغري عاملي، فاضل، فقيه و عابد بود. صاحب آثاري است که از جمله آنها کتاب الأربعين في فضائل أميرالمؤمنين عليه السلام است. بنا به نقل مؤلف تتمة أمل الآمل :«اين کتاب در موضوع خود جليل است. نسخه اي از آن را که از روي نسخه اصل تصحيح و در عصر مؤلف نوشته شده بود، ديدم و از نظر گذراندم . از کتاب مدينة العلم ابن بابويه شيخ صدوق روايت کرده بود.».
بنا به نقل مؤلف أعيان الشيعة(امين1403:ج10،ص319)-از کتاب الذّريعة- نسخه ناقصي از اين کتاب نزد ميرزامحمد طهراني موجود بوده است.
محمد باقر محمودي، در حاشيه کتاب مقتل ابن أبي الدّنيا(1411:صص103-101)،از ورق نسخه اي نام برده ولي مشخصات آن را ذکر نکرده است. براي من روشن نشد که اين همان نسخه اي است که شيخ آقا بزرگ از آن نام برده، يا نسخه ديگري است که آقاي محمودي يافته است.

متن سيره به زبان فارسي

– شادي آن حضرت در چهره نمايان و اندوهش در دل نهان بود.
ـ از همه گشادسينه تر و در مهار نفس از همه تواناتر بود.
ـ نه کين ورز بود، نه رشک بر.
-در گفتار نه حمله ور بود ونه ناسزاگو.
ـ نه عيب جو بود، نه غيبت گر.
ـ سرزنش را ناپسند مي داشت.
ـ غم انجام رسالت همدم او بود و اندوهي دراز داشت.
ـ با وقار بود و پيوسته ذکر خدا برلب داشت.
ـ شکيبا بود، عظمت وجود خويش را پنهان مي کرد.
ـ بر بي نيازي خود شادمان بود.
ـ خوش خلق بود و بهره بردن از وجودش سهل مي نمود.
ـ وقاري استوار داشت.
ـ کم آزار بود. نه تهمت زن بود و نه پرده در.
ـ اگر لب به خنده مي گشود، از حد وقار فرا نمي رفت.
ـ چون خشمگين مي شد، خشم از هيبتش چيزي نمي کاست.
ـ خنده اش تبسم، پرسشش تعلم، پي جويي اش تفهم بود.
ـ دانشش بي کران، بردباري اش بسيار و دلسوزي اش فراوان بود.
ـبُخل نمي ورزيد،[براي دنيا]تنگدل نمي شد و غم نهان آشکار نمي کرد.
ـ در داوري، از حق دور نمي افتاد و در بيان دانش از صواب فاصله نمي گرفت.
ـ پرصلابت بود و در همان حال، معاشرت با او شيرين تر از عسل مي نمود.
ـ نه آزمند بود و نه ناشکيبا و نه درشت خو.
ـ سود نارسان نبود.
ـ نه درون انداز بود و نه برون پرداز ظاهر ساز.
ـ بي هيچ دُرشتخويي، پيوسته صله رحم مي کرد.
ـ بي آنکه به اسراف گريد مي بخشيد.
ـ در پيوستن، نيکوکردار و در گُسستن بزرگ رفتار بود.
ـ به گاه خشم، از مدار عدل بيرون نمي رفت.
ـ اگر آهنگ مصاحبتش مي کردي، رفيق شفيق بود.
ـ در دوستي خالص، در پيمان استوار و برآن وفادار بود.
ـ پايمرد بود و پيوند دهنده.
ـ بردبار بود و بي دردسر.
ـ از خداي -عزّ وجلّ -خشنود بود و برخلاف هواي خود گام مي نهاد.
ـ برآزاررسان خويش سخت نمي گرفت.
ـ در آنچه به او ربط نداشت، وارد نمي شد.
ـ فضل فراوان داشت و بيان راست.
ـ در خوراک به اندک اکتفا مي کرد.
ـ در بهره بُردن از دنيا به کمترين ميل داشت .
ـ در بهره بُردن از دنيا به کمترين ميل داشت.
-زيانش اندک و خيرش فراوان بود.
ـ اگر از او مي خواستند، مي بخشيد.
ـ چون ستمي براو مي رفت، از آن در مي گذشت.
ـ اگر از او مي بريدند، او مي پيوست.
ـ دانشش را در اختيار مردم مي نهاد.
ـ پيوسته با پروردگارش اُنس داشت.
ـ برخلاف اهل دنيا که از بلا هراس دارند، خود را به بلا مي افکند.
ـ پيوسته به حق امر مي کرد و ازسر راستي سخن مي راند.
ـ در آنچه به خدا مربوط مي شد، شتابان بود.
ـ خود را مي شناخت و نفس خويش را فرو مي ماليد.
ـ باليدن نفس را مي شکست و هر خواري و خفتي را برآن تحميل مي کرد.
ـ ياور[دين]خداي -عز و جل-حامي مؤمنان و پناهگاه مسلمين بود.
-دمدمه زنان در او تأثير نداشت.
ـ آز بردلش مهر نمي نهاد.
ـ هيچ چيز او را از اجراي حکمش باز نمي داشت.
ـ هماره به حق مي خواند و عامل به خير بود.
ـ دانا بود و دور انديش.
ـ از بدان دوري مي گُزيد.
ـ پاسدار حق بود، ياور ناتوان و فرياد رس ستم رسيده.
ـ امر پوشيده اي را آشکار و راز نهاني را پديدار نمي کرد.
ـ هدايتش مردمان را به حق راهبر بود.
ـ اگر خوبي مي ديد، از آن ياد مي کرد و اگر با بدي برمي خورد، آن را مي پوشاند.
ـ حفظ غيب مي کرد و از خطاي مردم چشم مي پوشيد.
ـ پوزش را مي پذيرفت و از لغزش درمي گذشت.
ـ سخن ناصح را مي خريد.
ـ در هر کس ناتواني مي يافت به ياري اش مي شتافت.
ـ از نعمت هاي خداوند خشنود بود.
ـ پروا پيشه داشت.
ـ عذر را مي پذيرفت.
ـ در راه خدا، مردم را به تذکر بهره مند مي کرد.
ـ بر مردم گمان نيک مي برد و نفس را از گمان بد بردن برمردم، سرزنش مي کرد.
ـ در دوستي به خاطر خدا، با فهم و علم گام برمي داشت.
ـ در بريدن به خاطر خدا، به حزم و مدارا عمل مي کرد.
ـ معاشرت با او جان را به وجد مي آورد و ديدار او حجت را برموحدان به کمال مي برد.
ـ علم، او را آن سان صاف کرده بود که آتش آهن را.
ـ معاشرتش عالم را تذکر بود و جاهل را آموزش.
ـ هر کوششي را ستوده تر از کوشش خويش مي پنداشت و هر نفسي را خالص تر از خود محسوب مي داشت.
ـ از نهان ها خبر داشت و اندوه امت را در سر.
ـ جز براي پروردگار، سرکُرنش در پيشگاه کسي خم نکرد.
ـ خدا را دوست مي داشت و در راه خشنودي او پيوسته مجاهدت مي کرد.
ـ از کسي به خاطر خود انتقام نمي گرفت.
ـ به گاه خشم راندن، از هيچ کس سخن مي پذيرفت.[يعني، چون خشم آن بزرگوار براي خدا بود، سخن غير را دخالت نمي داد تا شبهه ناک نشود.]
ـ با بينوايان همنشين مي شد.
ـ ياري رسان حق پرستان، ياور غريب، و[به سان]پدر براي يتيم و همسر براي بيوه زنان بود.
ـ رفيق بيچارگان، پناه پناهجويان در هر ناگواري و اميد بندگان خدا در هر پيشامد سخت بود.
ـ گشاده رو و متبسم بود، نه ترش رو و ديرجوش.
ـ استوار انديش بود و خطر پذير.
ـ سستي به خود راه نمي داد و اگر در کاري به توان بيشتر نياز داشت، خداوند مددش مي رساند.[از خداوند براي اجراي آن مدد مي جست.]
ـ يقين را پنهان مي کرد واز شک ها و شبهه ها دوري مي جست.
ـ چراغ هاي هدايت در دل داشت.
ـ دور را[به مدد عزم استوار]نزديک مي کرد.
ـ کارهاي دشوار را سهل مي گرداند.
ـ نگاهش، نگاه بصيرت بود.
ـ اگر براي فهم امري عزم مي کرد، آن سان به ژرفاي آن مي رسيد که گويي از چشمه گواراي بينش سيراب شده و راه وصول برايش بس آسان شده است.
ـ از چشمه زلال علم الهي نوشيد و راه آسان هدايت را پوييد.
ـ تاريکستاني نبود که به مدد بصيرت او نوراني نشود و ابهامي نبود که به سرپنجه فهم تيزبين، به ژرفاي آن پي نبرد.
ـ علقه هاي دنيا دوستي را از دل برکند و فروع را در پرتو اصول مي ديد.
ـ سرزميني که آن وجود گرامي را در برگرفته بود، به نورش جلوه گر بود و به قضاي او دل سپرده بود.
ـ چراغي درخشنده و زداينده گمراهي ها بود و خلق را از بيابان هاي تحير راهنماي نجات بود.
ـ هر راهي که در خير يافت به سويش شتافت و در آن تاخت.
ـ دانش ميوه دل او بود.
ـ زميني که او بر آن گام نهاد، او را کوچک مي نمود، و[بيش تر]مردماني که در آن زمين در حوزه هدايت او بودند. از حق روگردان و در حيرت خود سرگردان بودند.
آري به خداوند سوگند که اين اخلاق اميرمؤمنان بود.
کتابنامه
ابوبکر عبدالله بن محمد بن عبيد(ابن ابي الدنيا).1411ه.ق.مقتل الإمام أميرالمؤمنين علي بن ابي طالب . تحقيق شيخ محمد باقر محمودي . تهران.
امين، سيد محسن.1403ه.ق. أعيان الشيعة. بيروت:دار التعارف.

صفات فرابشري امامان معصوم(ع)

چکيده
اهل‌بيت وائمه‰ نزد مسلمانان به ويژه شيعيان از جايگاه خاصي برخوردارند؛ از اين‌رو، شناخت ائمه وصفات آنان همواره از مباحث مهم متکلمان و محدثان بوده است. گروهي در اين راه با انگيزه‌هاي گوناگون، ائمه‰ را از جايگاه خود فراتر بردند و در تاريخ به عنوان غاليان شناخته شدند، در مقابل، گروهي ديگر کوتاهي نموده و آنان را در حد عالمان پرهيزگار (نه امامان معصوم) پايين آوردند و مدعي شدند که هر فضيلت و صفت ويژه‌اي که براي ائمه‰ گفته شده است، دست‌آورد غاليان بوده است.
در اين نوشتار به واکاوي اين مسئله ‌پرداختيم. در اين راه، نخست معناشناسي امامت از ديدگاه شيعه و سني را بررسي نموده، سپس نظريه «علماي ابرار» و نظريه مقابل (امامان معصوم) را تبيين ‌کرده ايم و در پايان با بررسي آياتي مثل آيه امامت، عصمت، ولايت و رواياتي مثل حديث ثقلين، حديث سفينه و استشهاد به سخن ائمه‰ به اين امر دست يافته‌ايم که حتي اگر به فرض، برخي روايات مربوط به صفات فرابشري ائمه‰ را ساخته و پرداخته غلات بدانيم، آيات، روايات و شواهد خدشه­ناپذيري نيز وجود دارد که چنين صفاتي را ثابت مي‌کند.

شمه ای از فضایل علی علیه السلام

دانشمندان بزرگ شیعی با همه تنگناهایی که در قرون نخستین اسلامی – از سوی دستگاه جبار اموی و سپس حکومت عباسی – وجود داشته و آنان، نیز، با دسیسه های گوناگون، در مواقع حساس، به قتل و نهب و زجر و آزار شیعیان دست می یازیده اند و به هر صورت، از نشر فرهنگ شیعی که با خصیصه اعتراض و مقاومت توام بود، جلوگیری می کرده اند.

با این همه، دلباختگان این فرهنگ اصیل و پویا که از کانون وحی و سرچشمه امامت و تعلیمات خاص اهل البیت علیهم السلام نشات گرفته بود، تلاش می کردند فرهنگ تشیع را که پیوسته با خون و شهادت و ایثار همراه بوده است; همچنان بارور و پویا نگهدارند. از جمله تلاشهای مهم علمی، بر مبنای عقاید شیعی و فقه جعفری – می توان از تدوین و نگارش تفسیر قرآن یاد کرد.

از جهت نیازی که به قرائت و فهم کتاب آسمانی، از همان آغاز احساس گردید، دانشمندان عامه با کوششهای علمی از سویی و علمای خاصه ، به هدایت احادیث نبوی صلی الله علیه وآله و روایات منقول از پیشوایان دینی و تعلیمات مذهبی از ائمه اطهارعلیهم السلام و یاران و تلامذه آنان که به حقیقت مفسر قرآن کریم و مبلغ معارف جعفری بودند از سوی دیگر، کوششی پیگیر به کار بردند و کتابهای زیادی در «علم قرائت »، «بلاغت »، «صرف و نحو زبان عربی »، و «لغت » و «تفسیر قرآن » و «آیات الاحکام » و … نوشتند که برشمردن آنها، حتی به اجمال، از گنجایش این مقال، خارج است.

ما، در این جا، از تفسیر عظیم «روض الجنان و روح الجنان » که به زبان فارسی دری در نخستین دهه های قرن ششم هجری، در شهر ری، به همت دانشمندی شیعی مذهب و بر مبنای فقه جعفری، به نام حسین بن علی بن محمدبن احمد خزاعی نیشابوری در بیست مجلد نگاشته شده است، نام می بریم. این تفسیر گرانقدر در واقع نخستین تفسیر فارسی بر مبنای مذهب تشیع است.

هر چند جزئیات زندگی این مفسر بزرگ روشن نیست، اما معلوم است که نسبش به نافع بن بدیل ورقاء از صحابه حضرت رسول صلی الله علیه وآله می رسد.

این تفسیر بزرگ علی رغم حجم زیاد و مجلدات بیستگانه از زمان تالیف تاکنون، برای علاقه مندان به کلام الهی و علوم قرآنی، مرتبا استنساخ می شده و دست به دست می گشته است; چنان که در کتابخانه های داخل و خارج نسخه هایی از دستنوشته های آن موجود است. از زمان رواج صنعت چاپ در کشور اسلامی ما، این کتاب گرانقدر، سه نوبت چاپ شده و از آن چاپها، به طریق افست، چاپهای بعدی انجام پذیرفته است. این دستنوشته های متعدد و چاپهای متنوع نشان اعتماد کامل اهل تحقیق و توجه خاص به این تفسیر کم نظیر است.

درباره این تفسیر عظیم دانشمندان بزرگوار از گذشته و حال داوریهای ارزنده ای کرده اند که ما به ذکر پاره ای از آنها مبادرت می کنیم:

… قدیمترین ترجمه حالی که ازو [ ابوالفتوح رازی] به دست است به قلم دو نفر از معاصرین و تلامذه اوست: یکی شیخ منتجب الدین ابوالحسن علی بن عبیدالله بن الحسن بن الحسین بن بابویه رازی متوفی بعد از سنه 585 صاحب فهرست معروف که در اول مجلد بیست و پنجم بحارالانوار مرحوم مجلسی بتمامه مندرج است; و دیگر رشیدالدین ابوجعفر محمدبن علی بن شهرآشوب مازندرانی معروف به ابن شهرآشوب متوفی در سنه 588 صاحب کتاب مشهور معالم العلماء…

شرح حال ابوالفتوح رازی در دو کتاب مزبور گرچه در نهایت اختصار است و حاوی هیچ گونه معلومات تاریخی نیست ولی چون به قلم دو نفر از معاصران خود مؤلف است در غایت اهمیت است، ترجمه عین عبارت منتجب الدین از قرار ذیل است: «شیخ امام جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی بن محمد خزاعی رازی عالم و واعظ و مفسر و متدین او را تصانیفی است از آن جمله تفسیر موسوم به روض الجنان [و روح الجنان] فی تفسیر القرآن در بیست مجلد و روح الاحباب و روح الالباب فی شرح الشهاب. هر دو کتاب مزبور را من بر مؤلف آنها قرائت نموده ام » (فهرست منتجب الدین مطبوع در اول مجلد بیست وپنجم بحارالانوار ص 5. فهرست مزبور جداگانه نیز چاپ شده است.)و ترجمه عبارت ابن شهرآشوب در معالم العلماء از قرار ذیل است: «استاد من ابوالفتوح بن علی رازی از تالیفات اوست روح الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن به زبان فارسی است ولی عجیب است [یعنی خوشایند و مطبوع است] و شرح شهاب…

و باز همو در کتاب دیگر خود مناقب آل ابی طالب معروف به مناقب ابن شهرآشوب در ضمن تعداد مشایخ خود یکی همین مؤلف مانحن فیه «ابوالفتوح حسین بن علی بن محمد رازی » را می شمرد و در اواخر همان فصل بازگوید: «و ابوالفتوح روایت روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن را به من اجازه داده است » (مناقب ابن شهرآشوب طبع طهران 1/9). (1)

یکی از معاصرین شیخ ابوالفتوح، عبدالجلیل قزوینی رازی صاحب کتاب معروف به (النقض) است… و او این کتاب را در حدود 556 تالیف کرده است و نام ابوالفتوح رازی را آورده. گوید: او [ ابوالفتوح رازی] تفسیری نوشت بیست مجلد و همه طوایف طالب و راغب آنند. (2)

مرحوم ابوالحسن شعرانی درین باره می نویسد: و از این عبارت مستفاد می گردد که در سال 556هجری تفسیر او پایان یافته و میان مردم منتشر بوده است. (3)

قاضی نورالله شوشتری هم در کتاب مجالس المؤمنین درباره این تفسیر گوید:

«… و این تفسیر فارسی در وثاقت تحریر و عذوبت تقریر و دقت نظر بی نظیر است ». (4)

تصحیح جدید تفسیر ابوالفتوح رازی که به مساعدت مغتنم بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی و به همت دو تن از استادان دانشمند دانشگاه فردوسی مشهد; جنابان آقایان دکتر محمدجعفر یاحقی و دکتر محمدمهدی ناصح به صورتی مطلوب و دقیق به طبع رسیده و چاپ مجلدات آن در شرف اتمام است; بر مبنای شناسایی و گردآوری نزدیک به چهل دستنویس ناقص و کامل و از گوشه و کنار کتابخانه های داخل و خارج، با تحمل رنج بسیار، از سیزده سال پیش آغاز شده است و همه جهات تحقیق و دقت در آن اعمال گردیده است.

مصححان دانشمند در عظمت این تفسیرچنین نوشته اند: «… می توان گفت که تفسیر روض الجنان چیزی کم از ویست سال سنت تفسیر نویسی پارسی را پست سر دارد و در واقع در آن سالها [قرن ششم هجری] شایستگی آن را یافته است که صرف نظر از یک تفسیر قرآن به عنوان متنی پارسی و مجموعه ای کامل و عزیزالوجود همپای متون معتبر نثر فارسی – وبی تردید در میان آثار پرحجم و ممتاز، به عنوان یکی از ارزنده ترین آنها – جای خاص خود را بازیابد (5) ».

کار توانفرسای مقابله و تصحیح این تفسیر کبیر، با فراهم آوردن قریب به چهل نسخه کهن که: «بتدریج در درازای چندین سال کوشش پیگیر از گوشه و کنار کتابخانه های عمومی و خصوصی ایران و جهان گرد آمده است » از سال 1360 ه ش عملا آغاز شده و هنوز ادامه دارد. علاوه بر دو استاد بزرگوار همکاران گروه فرهنگ و ادب اسلامی بنیاد پژوهشها که نامشان در مقدمه جلد اول آمده است; هر کدام به سهم خود تلاشی ارزنده داشته اند.

چنان که اشارت رفت، این تفسیر بزرگ از جهات مختلف کتابی است جامع نکات مهم و شامل فوائد تفسیری بسیار از قبیل علوم قرائت، فقه، روایت، لغت، اشتقاق، کلام، حدیث و مشتمل بر اشعار و امثال عربی و فارسی که به استشهاد از شعرای بزرگ عرب و گاه زبان فارسی نقل شده است. دقایق صرفی و نحوی و مزایای بسیاری که بازگو کردن همه آنها در این مختصر امکان ندارد. همه این مزایا کتاب تفسیر مزبور را در نوع خود، منحصر به فرد ساخته که جا دارد از جهات مختلف میدان پژوهش محققان و معرکه آراء صاحب نظران قرار گیرد.

مزیت دیگر این تفسیر لغات کهن فارسی و کاربردهای نخستین آنها در نثر فارسی است که خود از جهت زبان دری و لهجه شناسی مفید است. خوشبختانه، به ابتکار و سعی مصححان این لغات اصیل در پایان هر مجلد در فهرست خاص «واژه نامه » آمده و کار پژوهندگان را، در این زمینه، آسان کرده است. در پایان هر جلد فهرستهای متعدد دیگر نیز درباره مکانها، اشخاص، امثال، اشعار فارسی و عربی (با ترجمه) و … آمده است.

ابوالفتوح رازی به علت شیعه بودن و شیفتگی خاص به ساحت اقدس مولی الموالی امیرالمؤمنین علیعلیه السلام که در خانواده اش موروثی است، به مناسبتهای گوناگون شمه ای از فضایل و مناقب آن حضرت را نقل کرده و گاه با نامحرمان و ناشایستگان به تعریض سخن رانده است.

ما در این مقاله، به نقل پاره ای از آن موارد می پردازیم. باشد که شمیم عطرآگین فضائل آن سرور عالم اسلام روح و جان خوانندگان عزیز را شادی بخش گردد. این مطلب نیز در خور ذکر است که ابوالفتوح رازی – همه جا اهل انصاف است و تعصب را در قضاوت او جایی نیست.
علی علیه السلام برادر، وصی و جانشین رسول الله صلی الله علیه وآله

وانذر عشیرتک الاقربین و خویشان نزدیک را بترسان، ابتدا کن بالاقرب فالاقرب والاهم فالاهم. البراء بن عازب روایت کند که چون خدای تعالی این آیت فرستاد: وانذر عشیرتک الاقربین رسول – صلی الله علیه وآله – کس فرستاد و فرزندان عبدالمطلب را در سرای بوطالب حاضر کرد و امیرالمؤمنین علی – علیه السلام – را فرمود تا برای ایشان گوسپندی با مدی گندم طعامی ساخت و صاعی شیر برای ایشان به آن بنهاد، ایشان حاضر آمدند و به عدد چهل مرد بودند، یک مرد بیش یا کم، و هر مردی از ایشان معروف بود به آن که جذعه بخوردی بر یک مقام، و آن شتر بچه پنج ساله باشد و فرقی از شیر باز خوردی و آن شست صاعی باشد. چون طعام پیش ایشان بنهادند ایشان را خنده آمد از آن طعام اندک و گفتند: ای محمد! این طعام که خواهد خوردن، که خورد این طعام یک مرد از آن ما نیست؟ رسول – صلی الله علیه وآله – گفت: کلو بسم الله; بخورید به نام خدای و یاد کنید نام خدای بر او. ایشان دست به نان و طعام دراز کردند و از آن طعام بخوردند و سیر شدند، و از آن صاع شیر باز خوردند و سیراب شدند، و حق تعالی این را آیتی ساخت و معجزی بر صدق دعوی رسول – علیه الصلاه والسلام.

آنگه برپای خاست پس از آن که از آن طعام و شراب فارغ شده بودند، گفت: یا بنی عبدالمطلب! ان الله بعثنی الی الخلق کافة والیکم خاصة، فقال تعالی: وانذر عشیرتک الاقربین و انا ادعوکم الی کلمتین خفیفتین علی اللسان ثقیلتین فی المیزان تملکون بهما رقاب العرب والعجم وینقاد بهما لکم الامم وتدخلون بهما الجنة وتنجون بهما من النار شهادة ان لااله الا الله وبانی رسول الله فمن یجیبنی الی هذا لامر ویوازرنی علی القیام به یکن اخی و وصیی ووزیری ووارثی وخلیفتی من بعدی. گفت: ای پسران عبدالمطلب! بدانی که خدای تعالی مرا به جمله خلقان فرستاد بر عموم، و به شما فرستاد مرا بر خصوص، و این آیت بر من انزله کرد: وانذر عشیرتک الاقربین. و من شما را با دو کلمه می خوانم که بر زبان آسان است و در ترازو سنگی و گران است که شما بر آن بر عرب و عجم مالک شوی، و امتان شما را منقاد شوند، و به آن به بهشت رسی و از دوزخ نجات یابی، و آن آن است که: گواهی دهی که خدای یک است، و من رسول اویم، هر که او مرا اجابت کند با این و موازرت و معاونت کند مرا بر این کار، برادر من باشد و وصی من باشد و وزیر من باشد و خلیفت من باشد از پس من. هیچ کس هیچ جواب نداد، علی بن ابی طالب برپای خاست و گفت: انا اوازرک علی هذا الامر، و ان کان اصغرهم سنا واخمصهم ساقا وادمعهم عینا; و او به سال از همه کهتر و به ساق از همه باریکتر بود و به چشم از همه گریانتر بود، گفت: من تو را موازرت کنم بر این کار.

رسول – علیه السلام – گفت: بنشین. او بنشست. رسول – علیه السلام – دگرباره این سخن بازگفت. کس جواب نداد. هم او برپای خاست و گفت: یا رسول الله! من معاونت کنم تو را بر این کار، رسول – علیه السلام – گفت: بنشین. بار سه دیگر همین سخن باز گفت. کس برنخاست، هم او برخاست و گفت: من موازرت کنم تو را یا رسول الله! رسول – علیه السلام – گفت: بنشین یا علی. فانک اخی و وصیی و وزیری و وارثی و خلیفتی من بعدی، بنشین که تو برادر منی و وصی منی و وزیر منی و وارث منی و خلیفت منی از پس من.

قوم از آنجا برخاستند و بر طریق استهزا ابوطالب را گفتند: لیهنئک الیوم ان دخلت فی دین ابن اخیک فقد امر ابنک علیک; مبارک باد تو را ای ابوطالب که در دین پسر برادرت رفتی تا پسرت را بر تو امیر کرد. و این خبر بیرون آن که در کتب اصحابان ماست، ثعلبی مفسر امام اصحاب الحدیث در تفسیر خود بیاورده است بر این وجه، و این حجتی باشد هر کدام تمامتر (6)
نمونه دیگر:

ای عجب اگر موسی را یاری بایست در نبوت که او را وزیر باشد و معاون بر ادای رسالت، و او را به فرعون فرستاده بودند، رسول ما را که به کافة الناس بلکه به جن و انس فرستادند – و هر یکی از صنادید قریش فرعونی بودند – او را وزیری نبایست؟ بلی! او را وزیری بود و هم برادر او بود به فرمان خدای و خلیفه او بود از پس او تا لاجرم گفت او را: انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لانبی بعدی گفت: یا علی! تو را از من منزلت هارون است از موسی، جز پیغامبری. این خبری است متلقی به قبول، و همه طوایف روایت کنند، و این خبر دلیل امامت امیرالمؤمنین می کند برای آن که از ظاهر خبر مفهوم آن است که: رسول – علیه السلام – به این خبر اثبات کرد امیرالمؤمنین را از خود هر منزلتی که هارون را بود از موسی، جز نبوت که به لفظ استثنا کرد. و اخوت که به عرف مستثناست، و از منازل هارون یکی وزارت بود و یکی خلافت، وزارت فی قوله: واجعل لی وزیرا من اهلی و خلافت فی قوله: هرون اخلفنی فی قومی. (7)

امامت علی علیه السلام

در ذیل آیه: تؤتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء، ابوالفتوح می نویسد: بعضی دیگر گفتند مراد ملک امامت است، چنان که گفت: فقد اتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمة و آتیناهم ملکا عظیما، «کتاب » قرآن است، و «حکمت » نبوت، و «ملک عظیم » ملک امامت. عجب از گروهی که گویند: ملک دنیا [با امر دنیا] به امر خداست، تا خدا دهد و خدا ستاند، و ملک دین که امامت است به دست ماست، ما به آن کس دهیم که ما خواهیم، و [از آن بستانیم که ما خواهیم. ملک دو است: یکی ملک دنیا، یکی ملک آخرت] و هر ییک را وصفی است یکی را به عظم و یکی را به کبر، هر دو به امیرالمؤمنین علی – علیه السلام – ارزانی داشتند تا ملک این سرایش به ملک آن سرای مقرون باشد. ملک دنیا ملک امامت است که: وآتیناهم ملکا عظیما، و ملک عقبی ملک بهشت است، وملکا کبیرا. (8)
خطبه رسول الله صلی الله علیه وآله درباره وصابت و ولایت علیعلیه السلام

…چون خدای تعالی این آیت فرستاد که: یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم…، رسول – صلی الله علیه وآله – خطبه کرد گفت: ایها الناس ان الله امرکم ان تطیعوه فی نبیه وتطیعونی فی وصیتی و وزیری و خلیفتی فی حیوتی و ولی الامر من بعد وفاتی و خیر من اخلف بعدی علی بن ابی طالب الا و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من اطاعنی اطاع الله، و من فارق علیا فقد فارقنی و من فارقنی فقد فارق الله، و من فارق الله فعلیه لعنة الله، گفت: خدای تعالی شما را فرمود که: طاعت او دارید در حق من و طاعت من دارید در باب وصی و وزیر و خلیفه من در حیات من و خداوند امامت از پس وفات من، و بهینه هر کس که او را رها کنم و آن علی ابوطالب است. الا و هر که طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر که طاعت من دارد طاعت خدای داشته باشد، و هر که از او مفارقت کند از من مفارقت کرده باشد، و هر که از من مفارقت کند از خدای مفارقت کرده باشد – یعنی از دین خدا – و هر که از خدا مفارقت بکند عنت خدا بر او باد. (9)
راهب به حق وصایت و ولایت علیعلیه السلام معترف می شود

آن جا که در (سوره قصص) از حضرت موسی علیه السلام و حضرت شعیب علیه السلام و دختران شعیب سخن می رود و درجه امانت و قدرت موسی علیه السلام که سنگ بزرگی را از سر چاه برداشت و گوسفندان شعیب را آب داد: نویسنده تفسیر، ابوالفتوح رازی، به معجزه امیرالمؤمنین در صفین اشاره می کند: «… مانند این معجزه امیرالمؤمنین را – علیه السلام – بود در صفین، و آن، آن بود که: چون روی به صفین نهاد به بعضی منازل فرود آمدند که آن جا آب نبود، و مردم و چهارپایان سخت تشنه بودند، برفتند و از جوانب آب طلب کردند، نیافتند، باز آمدند و امیرالمؤمنین را خبر دادند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! در این نواحی هیچ آب نیست و تشنگی بر ما غالب شد، تدبیر چیست؟ امیرالمؤمنین- علیه السلام – برنشست و لشکر با او، پاره ای برفتند، از ره عدول کرد. دیری پدید آمد در میان بیابان، آن جا رفتند. امیرالمؤمنین گفت: این راهب را آواز دهید. آوازش دادند. او به کنار دیر آمد. امیرالمؤمنین گفت: یا راهب! هیچ بدین نزدیکی آبی هست که این قوم باز خورند؟ که هیچ آب نماند ما را. راهب گفت: از این جا تا آب دو فرسنگ بیش است، و جز آن آب نیست این جا، و اگر نه آنستی که مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتیر به کار برم، از تشنگی هلاک شدمی.

قوم گفتند: یا امیرالمؤمنین! اگر صواب بینی تا آن جا رویم اکنون که هنوز قوتی و رمقی مانده است. امیرالمؤمنین گفت: حاجت نیست به آن، آن گه از جانب قبله اشارت کرد به جایی و گفت: این جا برکنی که آب است. مردم بشتافتند و بیل و کلنگ برگرفتند و زمین پاره ای بکندند، سنگی سپید در ریگ پدید آمد. پیرامن آن باز کردند و خواستند تا سنگ بردارند، نتوانستند.

امیرالمؤمنین گفت: این سنگ بینی بر سر آب نهاده است! اگر سنگ بگردانی در زیر او آب است، آب خوری از او. و چندان که توانستند جهد کردند، ممکن نبود ایشان را سنگ از جای بجنبانیدن. گفتند: یا امیرالمؤمنین! به قوت ما راست نمی شود. او پای از اسب باز آورد و آستین دور کرد و دست فراز کرد، و سنگ بجنبانید و به تنهایی برکند و برگرفت و چند گام بینداخت. از زیر آن آبی پدید آمد از برف سردتر و از شیر سپیدتر، و از عسل خوشتر، آب بخوردند و چهارپایان را سیراب کردند، و قربه ها پر آب کردند و راهب از بالا می نگرید. آنگه امیرالمؤمنین – علیه السلام – بیامد و سنگ با جای خود نهاد و بفرمود تا خاک بر او کردند و اثر او ناپدید کردند.

راهب چون چنان دید، آواز داد که: ایها الناس انزلونی انزلونی; فرود آری مرا، فرود آری مرا، او را فرود آوردند. از آن جا بیامد و در پیش امیر المؤمنین بایستاد و گفت: یا هذا انت نبی مرسل: تو پیغامبری مرسلی؟ گفت: نه. گفت: فملک مقرب; فریشته مقربی؟ گفت: نه، و لکن وصی رسول الله محمدبن عبدالله خاتم النبیین، و لکن وصی پیغامبر خاتم – محمدبن عبدالله – خاتم پیغامبران. راهب گفت: دست بگستر تا ایمان آرم.

آنگه دست بر دست او زد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و انک وصی رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – عهود و شرایط اسلام بر او هاگرفت، آنگه گفت: چه حمل کرد تو را بر مسلمانی، پس از آن که مدتی دراز بر خلاف مسلمانی مقام کردی؟ گفت: بدان که این دیر که بنا کرده اند بر طلب و امید تو بنا کرده اند، و عالمی از پیش من برفتند و این کرامت نیافتند، و خدای تعالی مرا روزی کرد، و سبب آن بود که در کتب ما نبشته است که: این جا چشمه ای است سنگی بر سر او نهاده، پیدا نشود الا بر دست پیغامبری یا وصی پیغامبری، و لابد است که ولیی از اولیای خدا این چشمه بر دست او پیدا شود، و چون این آیت بر دست تو پیدا شد، من دانستم که تو آن ولیی یا پیغامبری یا وصیی، لاجرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولایت تو معترف شدم.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – بگریست چنان که محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت: الحمدلله الذی لم اکن عنده منسیا الحمدلله الذی ذکرنی فی کتبه، سپاس آن خدای را که مرا فراموش نکرد و ذکر من در کتب اوایل یاد کرد.

آنگه گفت مسلمانان را: شنیدی این که این برادر شما گفت؟ گفتند: شنیدیم و خدای را شکر گزاریم بر این نعمت که با تو کرد و با ما از برای تو. و راهب با امیرالمؤمنین به شام رفت و کارزار کرد و در پیش او شهیدش کردند، امیرالمؤمنین-علیه السلام – بر او نماز کرد و او را دفن کرد. (10)
انفاق علی علیه السلام و قرآن مجید

در ذیل آیه مبارکه الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا و علانیة، مجاهد روایت کند از عبدالله عباس که او گفت: آیت در امیرالمؤمنین علی [علیه السلام] آمد که او چهار درهم داشت: یکی به شب بداد و یکی به روز، و یکی پنهان و یکی آشکارا، [خدای تعالی این آیت فرستاد و از او باز گفت که: آنان که مالهای خود نفقت کنند به شب و روز پنهان و آشکارا]، حالت مرد این دو حال باشد: از سر و علانیه، و وقت این دو باشد که مردم در او بود از شب و روز، حق تعالی باز گفت که: او بر این دو حال خود و در این دو وقت از این خیر خالی نیست. لاجرم به عاجل این ثنابستد، و به آجل: فلهم اجرهم عند ربهم، و او به امثال این، آیات متضمن به مدح و ثنا بسیار دارد.

ابواسحاق روایت کرد از یزیدبن رومان که گفت: ما نزل فی احد من القرآن ما نزل فی علی ابی طالب; از قرآن آنچه در حق امیرالمؤمنین علی آمد در حق هیچ کس نیامد.

و بدان منگر که درم به عدد چهار بود که او داد، که حق تعالی آن را مالها خواند برای آن که از سر اخلاص و صفای عقیدت بود، برای این رسول – علیه السلام – گفت: سبق درهم مآئه الف درهم [گفت]: یک درم باشد که سابق [بود] صدهزار درم را. گفتند: یا رسول الله! و آن کدام درم باشد که یکی از او صد هزار را سابق بود؟ گفت: مردی دو درم دارد، بکی بهتر بگزیند و برای خدا بدهد، و مردی مال بسیار دارد از عرض آن مال صدهزار درم بدهد، آن یک درم او بهتر باشد که صد هزار درم این. (11)
قضاوت و عدالت علیعلیه السلام

رسول – علیه السلام – بیامد و دعوی کرد که: من فرستاده اویم و او را همتا و انباز نیست. گفتند: گواه تو کیست بر آن که فرستاده اویی؟ گفت: بار خدایا! این کافران از من گواه می خواهند. گفت: من گواه توام، و یقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیدا بینی وبینکم.

گفتند: به یک گواه کار برنیاید، حق تعالی گفت: گواهی با من گواهی می دهد که علم کتاب به نزدیک اوست، و من عنده علم الکتاب، و آن پسر بوطالب است. مخالفان گفتند: جهودانند، و موافقان گفتند: آن است که جهودان از تیغ او بهری به دین درآمدند، و بهری به روی درآمدند و بهری جزیه پذیرفتند. بی انصاف مردی، تا گوای اوت نباید گفتن، جهودی اختیار کردی، تا ولایت قضای اوت نباید گفتن جهودی اختیار کردی آن را که رسول اقضی خواند، خواجه را برگ نیست که به گواییش بدارد، گوای خداست بر تو، شئت ام آبیت; گوای مقبول الشهاده و حاکمی نافذا الحکم. (12)

و اگر داوود را در حکومت سلسله داد، این را در حکمت گشایشی داد که هر حکمی که در اشکال سلسله بسته تر بودی به او [ علیعلیه السلام] گشاده شدی، تا رسول-صلی الله علیه وآله- گفت او را: اقضاکم علی و صحابه گفتند: لا کانت معضلة لم یکن لها ابوالحسن; در جهان مشکل مباد که نه آن را ابوالحسن باشد. (13)

و در خبر است که در عهد عمر خطاب زنی را پیش او آوردند که به شش ماه بار بنهاده بود و بر او دعوی کرد شوهر که کودک نه مراست به علت آن که به شش ماه وضع افتاده بود. عمر بفرمود تا زن را رجم کنند. امیرالمؤمنین علی گفت «علیه السلام » ان خاصمتک بکتاب الله خصمتک; اگر این زن به کتاب خدای با تو خصومت کند، تو را غلبه کند. گفت: چگونه؟ گفت: قال الله تعالی: و حمله و فصاله ثلثون شهرا… و قال: والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین – آلایه. چون مدت رضاع به دو سال بنهند چنان که خدای تعالی نهاد، دو سال تمام بیست و چهار ماه باشد تا به سی ماه، شش ماه ماند که مدت حمل بوده باشد، عمر گفت: راست گفتی و بفرمود تا زن را رها کردند. (14)
شجاعت علیعلیه السلام

در آن جا که سخن از حضرت داوود علیه السلام است، ابوالفتوح رازی از فضائل علی-علیه السلام- سخن می گوید، بدین سان:

و خدای تعالی او[ داوود] را به کشتن جالوت صنعت درع درآموخت او را درع کردن و آیین درع درپوشیدن، او [ امیرالمؤمنین علیعلیه السلام] درعی کرد که پیش از او کسی چنان درع نکرده بود. و درعی در پوشید که پیش از او و پس از او کس چنان درع درنپوشیده بود، و آن درعی بود که سینه داشت و پشت نداشت. او را گفتند: ما بالله درعک لا ظهرلها؟ قال اذا ولیت فلاولت.

و اگر او [ داوود] را حکمت داد از موعظه زبور، این [ علیعلیه السلام] را حکمتی داد در مواعظ بلیغه که فصحای عرب و عجم آن را گردن نهادند و بگفتند: کلامه دون کلام الخالق وفوق کلام المخلوق ما عدا کلام رسول الله – صلی الله علیه وآله .

و اگر داوود را آواز دادی که مرغ از آواز او در هوا بماندی، او را آوازی داد که به یک نعره جانهای شجاعان از تن جدا شدی و روان گشتی. (15)
معصوم بودن علیعلیه السلام

و زین العابدین علی بن الحسین را گفتند: جدت را – امیرالمؤمنین را – فضیلتی گو، گفت: مختصر گویم یا مطول: گفتند: مختصر. گفت: ماهم بمعصیة الله قط، گفت: هرگز همت نکرد که خدای را بیازارد. (16)
مقام علیعلیه السلام در بهشت

جابر روایت کرد از ابوجعفر الباقر – علیه السلام – که او گفت، رسول را پرسیدند عن، قوله: طوبی لهم و حسن مآب، گفت: «طوبی » درختی است در بهشت اصل آن در سرای من است و شاخهای آن بر اهل بهشت. پس از آن یکی دیگر درآمد و هم این سؤال کرد که «طوبی » چیست؟ رسول – علیه السلام – گفت، درختی است در بهشت اصل آن در سرای علی و شاخهای آن بر اهل بهشت. گفتند: یا رسول الله! نه تو را پرسیدند هم این ساعت گفتی: درختی است اصل آن در سرای من است و اکنوی می گوی اصل آن در سرای علی است؟ چگونه باشد؟ گفت: نه سرای من و سرای علی در بهشت یکی است و ما هر دو در یک سرای باشیم. (17)
علم علیعلیه السلام

در تفسیر اهل البیت می آید که الو العلم امیرالمؤمنین علی – علیه السلام – است [بیانه] قوله: ومن عنده علم الکتاب و اگر علمای اهل اسلام یا علمای اهل کتاب یا مهاجر و انصار صحابه، آیت محتمل باشد ایشان را او اولیتر که اگر از صحابه شماریش، راس و رئیس ایشان است، و اگر از اهل البیت گوی، اول و پیشوای ایشان است، و اگر از علمای ایمان گویی او مقدم ایشان است، و اگر احبار اهل کتاب گویی او به کتاب ایشان از ایشان عالمتر است. (18)

در خبر است که: مردی با امیرالمؤمنین علی – علیه السلام – در حرب صفین بود، او را گفت: یا امیرالمؤمنین! اخبرنا مسیرنا الی الشام اکان بقضاء من الله وقدر; خبر ده ما را از رفتن ما به شام به قضا و قدر خدای بود یا نه گفت: والله ما هبطنا وادیا ولا علونا تلعة ولا وطئنا موطئا الا بقضاء من الله وقدر، گفت: به خدای که هیچ بلند برنشدیم، و هیچ نشیب فرو نیامدیم، و پای بر هیچ جای ننهادیم الا به قضا و قدر خدا.

مرد شامی گفت: یا امیرالمؤمنین! فعند الله احتسب عنایی; پس رنجی که مرا در این راه رسید همانا بر خدای نویسم که مرا در آن مزدی نباشد، چون می گویی که به قضا و قدر خداست. امیرالمؤمنین گفت: نه: ان الله قد اعظم لکم الاجر فی مسیرکم وانتم سایرون [و فی مقامکم و انتم مقیمون ولم تکونوا فی شی من حالاتکم مکرهین ولا الیها مضطرین ولا علیها مجبرین; خدای تعالی] مزد شما عظیم کرد بر رفتگان در آن حال که می رفتی، و بر مقامتان در آن حال که مقیم بودی، برای آن که در هیچ حال مکره نبودی و ملجا و مضطر نبودی.

شامی گفت: یا امیرالمؤمنین! کیف ذالک والقضاء والقدر ساقانا و عنهما کان مسیرنا وانصرافنا; چگونه باشد این قضا و قدر ما را به آن جا راند و از قضا و قدر رفتیم و آمدیم؟

و امیرالمؤمنین – علیه السلام – گفت: یا اخا اهل الشام لعلک ظننت قضاء لازما وقدرا حتما لو کان ذالک کذالک لبطل الثواب والعقاب و سقط الوعد والوعید والامر من الله والنهی و ما کان المحسن اولی بثواب الاحسان من المسی ولاالمسئ اولی بعقوبة الذنب من المحسن تلک مقالة عبدة الاوثان و حزب الشیطان و خصماء الرحمان و شهداء الزور و قدریه هذه الامة و مجوسها، ان الله تعالی امر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا وکلف یسیرا، ولم یلزم عسیرا واعطی علی القلیل کثیرا، ولم یطع مکرها ولم یعص مغلوبا، ولم یرسل الانبیاء لعبا، ولم ینزل الکتب الی عباده عبثا ولم یخلق السموات والارض ومابینهما باطلا ذالک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار، گفت: ای برادر اهل شام! همانا قضاء لازم و قدری حتم گمان بردی، اگر چنین بودی ثواب و عقاب باطل شدی، و وعد و وعید ساقط گشتی، و امر و نهی بی فایده بودی، و محسن به ثواب احسان اولی نبودی از مسئی و نه مسئی اولی بودی به عقوبت اساءت از محسن، این مقاله بت پرستان است و لشکر شیطان و خصمان رحمان و گواهان دروغ و قدریان این امت و مجوسیان. خدای تعالی بندگان را امر به تخییر کرد و نهی کرد به تحذیر و تکلیف آسان کرد، و الزام دشخوار نکرد، و بر تکلیف اندک آلات بسیار داد، و طاعت او به اکراه نداشتند، و معصصیت او به غلبه بر او نکردند، و پیغمبران را به بازی نفرستاد، و کتابها به هرزه انزله نکرد، و آسمان و زمین و آنچه در میان آن است باطل نیافرید، این گمان کافران است به خدای، وای بر ایشان از آتش دوزخ.

شامی گفت: یا امیرالمؤمنین! پس این قضاء که فرمودی چیست؟ گفت: آن امر خداست به طاعت، و نهی او از معصیت، و وعده ثواب است بر آن، و وعید عقاب است بر این، و ترغیب و ترهیب به طاعت و معصیت، و تمکین از فعل حسنه، و خذلان اهل عصیان بر معصیت، این قضاء خداست افعال ما را، و قدر اوست اعمال ما را، اما بیرون از این ظن مبر، که ظن آن، عمل را احباط کند.

شامی برپای خاست شادمان، و گفت: یا امیرالمؤمنین! فرجت عنی فرج الله عنک; مرا از [این] شبهه فرج دادی که خدای تو را از مکاره فرج دهاد، و این بیتها انشا کرد.

شعر:

انت الامام الذی نرجوا بطاعته یوم المآب من الرحمن غفرانا اوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک بالاحسان احسانا

پی نوشتها:

1- ر.ک : روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن مشهور به تفسیر ابوالفتوح رازی، به کوشش و تصحیح: دکتر محمدجعفر یاحقی – دکتر محمدمهدی ناصح، چاپ بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1371 ه ش، مقدمه، صفحه 30-31.

2- عبدالجلیل قزوینی رازی، النقض، تصحیح محدث ارموی، چاپ انجمن آثار ملی، تهران، ص 212.

3- تفسیر ابوالفتوح رازی، چاپ مرحوم ابوالحسن شعرانی، ج 1، مقدمه، ص 8، بر حسب دو نسخه معتبری که بعد مورد استفاده مصححان در تصحیح جلد 11 و 12 قرار گرفته به خوبی روشن می شود که آغاز به تالیف کتاب و شاید هم تالیف تمامی آن در سال 533 بوده است ر.ک: مقدمه 1/61-60.

4- قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، کتابفروشی اسلامیه، سال 1365، 1/490.

5- تفسیر ابوالفتوح رازی، چاپ بنیاد پژوهشهای اسلامی، مقدمه، 1/19.

6- همان، 14/361.

7- همان، 13/147.

8- همان، 4/257.

9- همان، 4/282.

10- همان، 15/119.

11- همان، 4/95.

12- همان، 4/228.

13- همان، 3/385.

14- همان، 11/188.

15- همان، 3/384.

16- همان، 4/306.

17- همان، 11/223.

18- همان، 4/230.

19- همان، 3/392.

سیره امام علی(ع) به روایت بانوان

بخش های پر ارزش و سودمندی از سیره امام علی(ع) در دوران خلافت به وسیله زنان کوفه در تاریخ ثبت شده است.

برخی از این زنان، بانوان خانواده امام و افراد در پیوند با آن حضرت بوده اند.

مانند فضه که از دوران مدینه با اهل بیت امام علی(ع) همراه بود و به مثابه عضوی از خانواده اش شمرده می شد.

برخی از گزارشگران همسران یاران نزدیک امام بوده اند که با خانواده حضرت در رفت و آمد بوده و از نزدیک سیره و رفتار امام را دیده اند.

و برخی از راویان از توده مردم بوده اند که در ارتباط با مشکلات اقتصادی و یا قضایی به ایشان مراجعه کرده اند.

و عده ای از گزارشگران سیره امام، بانوان اردوگاه مخالف حضرت اند که درباره سیره نظامی امیرمؤمنان زبان به اعتراف گشوده اند و همه آنان از ساده زیستی، فروتنی، عدالت گستری و برابری خلیفه پیامبر(ص) در میان امت اسلامی حکایت کرده اند و درس های ماندگاری را به حافظه تاریخ سپرده اند.

نمونه هایی از این گزارش ها را در سه بخش: سیره فردی، سیره اجتماعی و سیره نظامی یادآور می شویم.
1. روایت بانوان از ویژگی ها و سیره فردی امام علی(ع)
الف. سخن گفتن امام علی(ع)

حبابه والیه از زنان فرزانه و تیزهوش کوفه، پس از گزارش از سخن گفتن امام با بازاریان و فروشندگان گفته است: «فلم ار ناطقا احسن نطقا منه(1)؛ گوینده ای بهتر از او در زبان آوری ندیدم.»

و به این ویژگی همه ادیبان و سخنوران تاریخ انگشت گذاشته اند و آن حضرت را بلیغ ترین سخنور تاریخ شمرده اند و سخنان امام علی(ع) در کتاب نهج البلاغه گواه این بلاغت است.
ب: پوشیدن لباس ساده

لباس علی(ع) ساده بود، از کرباس و نشانه ای از اسراف و تبرج و خودنمایی در پوشش امام دیده نمی شد. برخلاف رؤسای قبائل و تیره های عرب که لباس گرانقیمت و دراز می پوشیدند و دامن های آنان بر زمین کشیده می شد،

امام لباس کوتاه می پوشید و آن را پاک و تمیز نگه می داشت. مردان و زنان از سادگی و لباس پوشیدن خلیفه مسلمانان، که آنان را شگفت زده می کرد، هماره حکایت کرده اند.

از ام کثیره در این باره روایت شده که

علی(ع) را دیده است تازیانه به دست، پیراهن سنبلانی بر تن و پیراهن و ازاری (شلوار) از کرباس پوشیده که هر دو تا نیمه ساق پای وی می رسید.

و نیز وشیکه، از بانوان ساکن کوفه در این باره گزارش داده است که

علی(ع) را در حالی دیدم که لباس کوتاه پوشیده بود و دامنش را تا نیمه ساق پایش بالا زده بود. در دستش تازیانه ای بود و به مردم می گفت:

«از خدا پروا کنید و پیمانه را پر و به اندازه ادا کنید» گویا او معلم کودکان بود.(2)
ج) سادگی غذای علی(ع)

همه بانوانی که با علی(ع) از نزدیک معاشرت داشته اند از سادگی غذای علی(ع) سخن گفته اند براساس این گزارش ها نان سبوس دار و ماست و خرما از غذاهای مورد علاقه امام بوده و نیز حضرت از دیگر غذاها چون شیر، قارچ و از میوه ها نیز استفاده می کرده است اینک چند گزارش:
غذای علی به گزارش فضه خادمه

فضه، خادمه خانواده امام علی(ع) بود. و در مدینه و کوفه با آن حضرت همراه بود وی که بانویی عالمه و قرآن شناس بود گزارش های سودمندی از زندگی امام نقل کرده است از جمله:

عمران بن غفله گوید: روزی در کوفه وارد بر علی(ع) شدم. در برابر او ظرف ماستی (3)بود که بوی ترشی از آن به مشامم رسید. در دست وی نانی بود که سبوس جو بر آن دیده می شد. علی آن را می شکست و گاه از زانوی خود برای شکستن نان کمک می گرفت. فضه، بر سرش ایستاده بود به وی گفتم: ای فضه از خدا در مراقبت از این پیرمرد پروا نمی کنید چرا آرد را الک نمی کنید و سبوس آن را نمی گیرید؟ فضه گفت: ما دوست نداریم که تو پاداش بری و ما گناه کنیم از من تعهد گرفته که هیچ آردی را نپزیم. و آن را مرغوب تر نسازیم علی(ع) گفته های ما را نمی شنید از فضه پرسید:

او چه می گوید؟ فضه گفت: از او بپرس. علی(ع) از من پرسید: به او چه گفتی؟ عرض کردم به وی گفتم، بهتر بود آرد را الک می کردید فرمود:

پدر و مادرم فدای کسی باد که سه بار پشت سر هم از نان گندم سیر نشد تا اینکه دنیا را ترک کرد و آردش را الک نمی کرد. او، رسول خدا(ص) بود که صلوات خدا بر او و خاندانش باد.(4)

عمرو بن حریث نیز چنین ماجرایی را گزارش کرده است، وی در پی آن بود که غذای علی(ع) را ببیند، روزی فضه کیسه ای سر به مهر بر زمین گذاشت و از آن نانی خشک و غیر تازه بیرون آورد. عمرو گفت: ای فضه چه می شد اگر این آرد را الک کرده و آن را مناسب تر و نرم تر می ساختی؟

فضه گفت: پیشتر من این کار را می کردم، علی(ع) مرا از آن باز داشت و من در ظرف غذای او غذای گوارا می نهادم ولی برای جلوگیری از تصرف کیسه را مهر می کند. سپس امیرالمؤمنین(ع) نان را در کاسه ای خرد کرد و بر آن آب ریخت و قدری بر آن نمک پاشید سپس دست ها را بالا زد … چون از غذا خوردن فارغ شد در حالی که دستش را به محاسنش می کشید گفت: ای عمرو آرامش در این است و اگر به خاطر غذا این (محاسنم) را به آتش برم زیان می بینم و این مقدار غذا مرا بسنده است.(5)

ام کلثوم، دختر امیرمؤمنان(ع) نیز در این باره گفته است امام هماره یک غذا بر سر سفره اش بود و نمی گذاشت ما دو غذا برایش بیاوریم. وی از آخرین غذای علی(ع) در شب 19 رمضان چنین گزارش کرده است:

برای حضرت دو گونه غذا برای افطار آوردم که نپذیرفت و فرمود: کجا دو خورشت بر سر سفره پدرت بود و این شیوه (استفاده از غذاهای رنگین) توقف مرا در قیامت برای حساب طولانی می کند. دخترم در حلال دنیا حساب است و در استفاده از حرام عقاب و مجازات. دخترکم تا یک غذا را برنداری من افطار نمی کنم سپس امام با نان و نمک روزه گشود.(6)
خرما و قارچ

امیرمؤمنان، پس از رحلت فاطمه(س) بنابر وصیت بانوی اسلام با امامه، دختر زینب، نواده پیامبر [خواهرزاده حضرت فاطمه(س)] ازدواج کرد.(7)

امامه سرپرستی فرزندان زهرا را برعهده گرفت این بانو برگ هایی از سیره امام علی را برای ما بازگو کرده است.

فاطمه، دختر امیرمؤمنان از امامه روایت کرده است:

امیرمؤمنان، علی(ع) در ماه رمضان [مهمان [سرای من بود.

برای افطار خرما و قارچ آورده شد. از آن تناول کرد قارچ غذای مورد علاقه حضرت بود.(8)
علاقه امام به انگور

ام راشد می گوید در سرای علی(ع) از میهمانان پذیرایی می کردم. طلحه بن عبیداللّه و زبیر بن عوام مهمان حضرت بودند. علی(ع) سفارش کرد: انگور بیاورم و آن حضرت انگور بسیار دوست می داشت. انگور آوردم و آنان از آن تناول کردند.(9)
فروتنی و ساده زیستی

امام علی(ع) فروتن بود و ساده زیست و به دور از تکلف و تشریفات زائد، با وجود در اختیار بودن خدمتکاران و افراد داوطلب که عاشقانه در آرزوی خدمتگزاری امام خود بودند، حضرت سعی می کرد دیگران را به رنج نیفکند. و تا آنجا که به حقوق مردم خلل وارد نیاید، در وقت خلافت نیز، نیازهای شخصی را خود برآورده سازد. امام با این ساده زیستی روش پر تکلف اشرافان عرب را نقد می کرد. به گزارش گویای یکی از بانوان کوفه توجه کنید:

صالح از فروشندگان لباس گزارش کرده که مادربزرگش با علی(ع) در کوفه روبه رو شده، و علی کیسه خرمایی را به دوش داشته است. زن بر علی سلام کرده و گفت:

ای امیرمؤمنان کیسه را به من ده تا آن را به خانه ات ببرم. فرمود: پدر خانواده سزاوارتر است به برداشتن بار خود. زن گفت: علی(ع) به من فرمود: آیا از این خرما تناول نمی کنی؟ گفتم: اشتها ندارم. سپس علی(ع) بار را به منزل برد و با همان پوشش برگشت در حالی که آثار پوست های خرما بر لباس آن حضرت دیده می شد و در همان لباس نماز جمعه را اقامه کرد.(10)
بانوان روایتگر احادیث امام علی(ع)

بخشی از سخنان امیرمؤمنان(ع) در زمان خلافت به وسیله بانوان به ما رسیده است.

پاره ای از این احادیث روایت های امام علی(ع) از سخنان و سیرت پیامبر(ص) است. و بخشی گفته های خود آن حضرت. بخشی از این روایت ها درباره احکام و مسائل شرعی است و بخشی درباره موضوعات اخلاقی و گزارش هایی نیز درباره احکام قضا و حدود و بخش بیشتر گزارش سیره فردی و اجتماعی امام علی(ع) است. از جمله:

از ام الحسن نخعی در کتاب های روایی به عنوان راوی احادیث علی(ع) یاد شده است. کلینی و شیخ طوسی از وی روایت کرده اند:

مشغول نخ ریسی بودم که علی(ع) از کنار من عبور کرد و پرسید ام حسن چه می کنی؟ گفتم: نخ ریسی.

فرمود: این کار تو حلال ترین شغل ها و یا از پاکیزه ترین شغل ها است.(11)

شیخ طوسی، ام حکیم بنت عمرو بن سفیان خولی، را از راویان احادیث علی(ع) شمرده است.(12)

و نیز ام موسی روایاتی را از امیرمؤمنان(ع) و ام سلمه گزارش کرده است.(13)

نَفرة ازدیه از تیره بنی ازد، از راویان حدیث در روزگار خلافت علی(ع) بوده، او از علی(ع) نقل کرده که فرمود: از وقتی پیامبر(ص) در چشم من دمید، هیچ گاه چشم درد نشدم.(14)

این روایت اشاره است به ماجرای چشم درد علی(ع) در غزوه خیبر و دمیدن پیامبر(ص) در دیدگان امام علی و دعا در حق او.(15)

حبابه والبیه، از راویان سخنان علی(ع) بوده است. برخی از روایت ها وی، درباره مسائل اعتقادی و مسئله امامت و برخی درباره موضوعات حلال و حرام و واجبات و محرمات است. از جمله:

علی(ع) فروشندگان آبزیان حرام گوشت (جری) = ماهی بدون فلس، مارماهی را تعزیر می کرد و بدانان می گفت: «ای فروشندگان اشیاء مسخ شده بنی اسرائیل و سپاه بنی مروان.» فرات بن احنف برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان سپاه بنی مروان کیانند؟

امام(ع) پاسخ داد: «آنان کسانی بودند که محاسن خود را تراشیده، شارب ها را رها می کردند و آن را می تابیدند؛ خداوند آنان را مسخ کرد …»

حبابه، سپس، شرحی از شیوه سخن گفتن و حلاوت کلام آن حضرت ارائه کرد و افزوده:

نزد علی(ع) رفتم و گفتم: خداوند رحمت و لطف خود را شامل تو گردانیده برایم از نشانه های امامت [و رهبر معصوم] بگو؟

حضرت از من ریگی که بر زمین افتاده بود درخواست کرد. ریگ را در کف دست نهاده و [آن را به اذن خدا] نرم کرد و با انگشتر خود که نامش بر آن نقش بسته بود، سنگ را مهر کرد و فرمود:

کسی می تواند ادعای امامت [و جانشینی پیامبر] کند که بتواند چنین کرامتی را نشان دهد و ریگ سخت و غیر قابل انعطاف، را با قدرت [خدایی اش] نرم گرداند. امام هر چه را که بخواهد [به اذن خداوند] بدان توانا بوده و چیزی بر او پنهان نیست.(16)

حبابه، که خداوند عمری دراز به او داد، با این نشانه ای که علی(ع) به او ارائه کرد، چندین امام از فرزندان علی(ع) را آزمود و آنان به شیوه علی(ع) بر همان سنگ مهر نهادند، حبابه جریان را برای مردم گزارش کرده است براساس برخی از گزارش ها وی تا روزگار امام رضا(ع) زنده بوده است.(17)

و نیز حبابه والبیه از علی روایت کرده است که فرمود:

«ما اهل بیت، نوشیدنی های مست کننده نمی خوریم، ماهی بدون فلس مصرف نکرده، در وضو بر پای افزار مسح نمی کشیم. پیروان ما باید به راه و رسم ما اقتدا کرده و سنت ما را پاس دارند.»(18)

ام قیان، از زنان پاکدامن و راستگوی بود که در روزگار خلافت علی(ع) در کوفه زندگی می کرد. او گزارشی از سخنان و سیره علی(ع) نقل کرده است.

مردی از اصحاب علی(ع) نزد ام قیان رفت مرد سخت افسرده خاطر بود ام قیان از دلیل افسردگی او پرسید پاسخ داد: کنیزی آزاد شده داشتم که پس از مردن او را دفن نمودم ولی خاک او را نمی پذیرفت نزد علی(ع) رفتم ماجرا را به او گزارش کردم فرمود: زمین، یهود و نصرانی را در خود می پذیرد چگونه آن زن را نمی پذیرد علتش آن است وی بندگان خداوند را با عقوبت خداوند (آتش) شکنجه کرده است … .

ام قیان گفته، از حال زن و زندگی او، پرس و جو کردم، روشن شد زنی بدکاره بوده و کودکانی که از راه زنا زاییده در تنور سوزانده و از میان برده است.(19)
برکات خانه:

ام راشد، کنیز آزادشده ام هانی (خواهر امیرالمؤمنین) گزارش کرده: نزد ام هانی بودم که علی(ع) به دیدار خواهر آمد وی برای برادر غذا آورد. حضرت پرسید: چرا در سرای شما برکت نمی بینم، ام هانی گفت: سبحان اللّه ، به خدا سوگند در خانه ما برکت هست. علی(ع) پاسخ داد: مراد من گوسفند است.(20)
پی نوشتها:

1. اصول کافی، ج1، ص346.

2. مکارم الاخلاق، طبرسی، ص112، در برخی از نقل ها شبیکه ثبت شده است.

3. سیره پژوه معاصر، لبن در روایت را به شیر ترجمه کرده است، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب، ج3، ص475، بوستان کتاب، ولی در عرف معاصر لبن بر ماست اطلاق می شود و حلیبب بر شیر و قرائن نشان می دهد در آن روز نیز چنین مصطلح بوده است چه شیر ترش در معرض فساد است. و در لغت نیز اصطلاح لبن در ماست به کار برده شده است، رک: کتاب فقه اللغة و سر العربیه، ابی منصور ثعالبی (م 350) ص429، تحقیق: دفاتر محمد، دارالکتاب العربی، 1420 ق.

4. بحارالانوار، ج 41، ص138، در متن بحار، عمران بن غفله است که در مصدر اصلی عمران بن مسلمه از سوید بن غفله است، همان،

5. المناقب، ابن شهرآشوب، ج2، ص98، سنن الامام علی، محمدباقرالعلوم، ص93، نشر نورالسجاد.

6. بحارالانوار، ج41، ص278.

7. منتهی الامال، ج1، ص167.

8. کافی، ج6، ص369، 370، باب الکماة.

9. الطبقات الکبرا، ج8، ص448.

10. بحارالانوار، ج41، ص138.

11. کافی، ج5، ص311، تهذیب الاحکام، ج6، ص382.

12. رجال طوسی، ص66، جامع الرواة اربلی، ج2، ص455.

13. طبقات ابن سعد، ج8، ص485، تنقیح المقال، ج3، ص74.

14. تنقیح المقال، ج3، ص83.

15. بحار، ج21، ص29.

16. اصول کافی، ج1، ص346.

17. همان، ص347.

18. من لایحضره الفقیه، ج4، ص298، اعلام النساء المؤمنات، ص294.

19. کافی، ج7، ص370.

20. المصنف، ابن ابی شیبه، ج8، ص709، کتاب الجمل، ح20.

اهمّیت قضاوت در سیره پیشوایان

معنی وسیع قضاوت، و اهمیت آن

قضاوت به معنی حکم کردن و داوری نمودن بر اساس موازین اسلامی است، به گونه ای که موجب رفع و دفع منازعه و دعوا و مرافعه بین افراد شده، و ناهنجاری و نابه سامانی آنها را به هنجار و سامان دهی تبدیل سازد. و در اصطلاح عبارت است از تشکیل دادگاه و دادرسی و تحقیق و تفحص در راستای جرم شناسی، و معرفی مجرم، و حکم به کیفر او بر اساس عدل و رأفت اسلامی و گواهی شهود یا اقرار مجرم به طوری که حق به حق دار برسد، و از باطل جلوگیری گردد. از این رو قاضی باید از شرایط بالای علم و آگاهی و هشیاری و عدالت و تقوا برخوردار باشد آن گونه که هرگونه تهدید و تطمیع او را از صراط مستقیم حق وحقیقت باز ندارد، و با توجه به همه جوانب و شرایط زمان و مکان، قضاوت کند.

پنج عنصر مقدس تقوا، آگاهی، عدالت، رأفت و هشیاری از ارکان قضاوت است، که اگر یکی از آنها نباشد قضاوت کامل انجام نخواهد شد، لذا از نظر اسلام برای حفظ حریم قضاوت، احکام و آدابی ذکر شده که همه بیانگر اهمیت فوق العاده قضاوت است، مانند: نظارت دقیق به کار قاضیان، نگاه مساوی قاضی به مراجعه کنندگان، هماهنگی قاضی با مرافعه کنندگان در صدا و نگاه و اشاره، پرهیز قاضی از نجوا وسخن در گوشی با افراد، هنگام قضاوت، پرهیز از قضاوت قبل از شنیدن ادعای مرافعه کنندگان، عدم گرسنگی و تشنگی و بی حوصلگی و عصبانیت و پرهیز از تلقین گواهان، و یاد دادن بعضی از مرافعه کنندگان، تأمّل و دقت در قضاوت و پرهیز از توجه و خطاب بیشتر به بعضی از شاکیان و…ابوالاسود دئلی از دوستان مخلص حضرت علی (ع) بود، حضرت علی (ع) او را به خاطر لیاقت علمی و معنوی، به عنوان قاضی یکی از مناطق نصب کرد، ولی پس از مدتی او را از این مقام عزل نمود، او به محضر علی (ع) آمد و از علّت عزل پرسید، حضرت علی(ع) قاطعانه به او فرمود: «در تو خیانتی ندیدم ولی: رأیت کلامک یعلو کلام خصمک؛ دیدم هنگام قضاوت، صدای تو بلندتر از صدای مرافعه کننده است که برای قضاوت در نزد تو آمده است.»(1)

یعنی نباید صدای قاضی به گونه ای باشد که به صدای متهمین فائق شود و آنها را در تنگنا یا تحت تأثیر قرار دهد.

در مورد وسعت ابعاد قضاوت باید توجه داشت که قضاوت اختصاص به دادگاه و قاضی رسمی و غیر کودکان ندارد، بلکه قضاوت به معانی عام در کوچه و بازار در بین افراد، و یا در مجالس عادی در خانه ها، و یا نسبت به کودکان نیز وجود دارد، بنابراین اگر در مرافعه ای، افرادی نزد اعضاء شورا، یا نزد معتمدین و بزرگان آمدند و آنها او را حکم قرار دادند، و به او گفتند آمده ایم تا مشکل ما به صورت کدخدا منشی حل شود، باید آنان که مرجع قضاوت قرار گرفته اند، احکام و آداب قضاوت را رعایت کنند، و اگر نمی توانند، حتماً از قضاوت کردن پرهیز نمایند.

برای روشن شدن این مطلب نظر شما را به یک آیه قرآن و یک سخن از امیرمؤمنان علی (ع) جلب می کنیم: در مسأله اختلاف زن و شوهر قرآن می فرماید: «و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکماً من اهله و حکماً من اهلها؛ اگر از جدایی و شکاف بین زن و شوهر بیم دارید یک داور از خانواده شوهر و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید تا به کار آنان رسیدگی کنند.»(2) روشن است که منظور از این داور، قاضی به معنی اصطلاحی نیست بلکه شخص عادی است که او را افراد خانواده به عنوان داور برمی گزینند. بنابراین لازم است در این محکمه صلح فامیلی، کسانی که برای قضاوت انتخاب می شوند، بدانند که در مقام بسیار ارجمندی قرار گرفته و باید آن چه با عدالت و حکم خدا و تقوا هماهنگ است داوری نمایند.

روایت شده: دو کودک، خطی نوشته بودند به محضر امام حسن مجتبی (ع) رسیدند تا آن حضرت درباره بهتر بودن یکی از آنها قضاوت کند، در این هنگام علی(ع) نگاهی به فرزندش امام حسن(ع) کرد و فرمود: «یا بنیّ انظر کیف تحکم فانّ هذا حکمٌ، و اللّه سألک عنه یوم القیامه؛ ای پسرجان! مراقب باش که چگونه قضاوت می کنی، قطعاً این نیز بنوعی از قضاوت است، و خداوند در روز قیامت در مورد آن از تو بازخواست می کند.»(3)

به هرحال مسأله قضاوت از هرکس و در همه جا و در مورد هر شخصی از مسایل بسیار عمیق و دقیق و پرمسؤولیت است تا آنجا که امام صادق(ع) فرمود: «ایّ قاضٍ بین اثنین فاخطأ سقط ابعد من السّماء؛ هر کس که بین دو نفر قضاوت کند، ولی (بر اثر سهل انگاری) در قضاوت خطا کند، در عالم معنا گویی از فاصله دورتر از آسمان بر زمین سقوط کرده است.»(4)

و پیامبر (ص) فرمود: «کسی که در مورد دو درهم، از روی ظلم قضاوت کند و بر اجرای آن اصرار نماید مشمول این آیه است: «و من لم یحکم بما انزل اللّه فاولئک هم الکافرون؛ کسانی که مطابق احکام نازل شده از سوی خدا قضاوت نکنند، آنها کافرند.»(5) و حضرت علی (ع) به شریح قاضی فرمود: «قد جلست مجلساً لایجلسه الّا نبیّ او وصیّ نبیٍّ اوشقیٍّ؛ ای شریح! در جایگاهی نشسته ای که در آنجا جز پیامبر(ص) یا وصی پیامبر(ص) یا انسان تیره بخت در آن ننشیند.»(6)

ابوحمزه ثمالی می گوید امام باقر(ع) فرمود: یک نفر قاضی در بین بنی اسرائیل سال ها قضاوت کرد، در آستانه مرگش به همسرش چنین وصیت نمود: «پس از مرگ مرا غسل بده و کفن کن، و جنازه ام را در میان تابوت بگذار، و چهره ام را بپوشان، بعد خبر کن تا بیایند و جنازه ام را بردارند.» او از دنیا رفت، و همسرش به وصیت او عمل کرد، پس از مدتی برای آخرین بار روپوش را از چهره شوهرش برداشت، تا آخرین بار به او بنگرد، ناگاه دید کرمی وحشت آور در بینی او فرو رفته و آن را می خورد، هراسناک شد و روپوش را بر سرش افکند. مردم آمدند و جنازه قاضی را برداشته و بردند و به خاک سپردند، شب در عالم خواب، قاضی به نزد همسرش آمد از او پرسید آیا با دیدن آن کرم وحشت کردی؟ زن گفت: آری. قاضی گفت: رازش این است، آن کرم کیفر یکی از گناهانم بود (که در عالم برزخ به سراغم آمده بود) و آن گناه این بود که هنگامی که در دنیا در دادگاه قضاوت می کردم، روزی برادرت را از دور دیدم که با شخصی در حال نزاع و مرافعه است، و به سوی من می آیند تا بین آنها قضاوت کنم، من در ذهنم خطور دادم که ای کاش حق با برادرت باشد و به نفع او قضاوت کنم، آنها آمدند و ادعای خود را بیان کردند، پس از تحقیق دیدم به راستی حق با برادرت است، طبق حق به نفع او قضاوت کردم. این کرم کیفر گناه ذهنی من بود که چرا در ذهنم خطور دادم که کاش حق با برادرت باشد، در صورتی که ذهن قاضی باید کاملاً شفّاف باشد، من نباید قبل از اثبات حق چنین فکری می کردم و چنان حالتی می داشتم.(7)

امام صادق(ع) فرمود: «قاضیان چهار دسته اند، سه دسته آنها مشمول عذاب دوزخ هستند، و تنها یک دسته سزاوار بهشت می باشند، اما آن سه دسته که مستوجب عذابند عبارتند از: 1ـ کسی که از روی عمد و آگاهی قضاوت ناحق می کند. 2ـ کسی که قضاوت ناحق می کند ولی آگاهی به آن ندارد. 3ـ کسی که قضاوت به حق می کند ولی از روی ناآگاهی. اما آن دسته ای که اهل بهشتند آنهایی هستند که از روی آگاهی قضاوت به حق می کنند.»(8)

پاسخ به یک سؤال

هرگاه سؤال شود، اگر کار قضاوت این گونه دقیق و ظریف و پر خطر است، همین موجب می شود که شایستگان از آن مقام پرهیز کنند در نتیجه کار قضاوت تعطیل شود، وانگهی روایات بسیاری در تمجید قضاوت به ما رسیده از جمله: امام صادق(ع) فرمود: «خیر النّاس قضاة الحق؛ برترین انسان ها قاضی هایی هستند که به حق داوری می کنند.»(9) و حضرت علی (ع) فرمود: «افضل الخلق اقضاهم بالحقّ؛ برترین انسان ها کسی است که از همه بهتر بین مردم داوری می کند.»(10)

پاسخ آنکه: بین این دو دسته روایات هیچ گونه تعارضی نیست، روایاتی که از قضاوت و قاضی تمجید می کنند، منظور آن قاضی ای است که بر اساس موازین اسلامی به طور کامل قضاوت می کند، و همه آداب را رعایت می نماید، ولی روایات دیگر که قضاوت کردن را خطرناک می داند و به انسان ها هشدار می دهد، منظور قضاوتی است که از روی سهل انگاری و عدم انضباط اسلامی و یا از روی ناآگاهی باشد. در این راستا عالم بزرگ شیخ مفید( متوفی 413 هـ.ق) می نویسد: «قضاوت بین مردم دارای درجه عالی است، و شرایط مشکلی دارد، پس سزاوار نیست که هرکس آن را بپذیرد، مگر کسی که اطمینان دارد که به وظیفه اش عمل می کند، و نیز باید او عالم به قرآن و ناسخ و منسوخ آن و عام و خاصش باشد، و محکم و متشابه قرآن را بشناسد، و شرط دیگرش این است که از سنّت نبوی و روایات اهل بیت(ع) و ناسخ و منسوخ آن، آگاه باشد، و نیز کسی که به لغت و کلمات و ادبیات عرب آگاهی داشته باشد، و از محرمات الهی پرهیز کند، و به دنیا بی علاقه باشد و در انجام کارهای شایسته کوشا، و از گناهان گریزان، و از هوس های نفسانی دوری گزیند، و به تقوای الهی حریص باشد.»(11)

برهمین اساس حضرت علی(ع) در عصر حکومت خود، وقتی که شریح را در مقام قضاوت ابقاء نمود، قضاوت های او را تحت نظارت خود قرار داد، و به او فرمود: «هرگونه قضاوتی که در مورد قصاص یا حدود یا حقی از حقوق مسلمین نمودی، حتماً باید حکم آن قبل از اجرا به نظر من برسد، و پس از تأیید من آن را اجرا کن.»(12)

چند نمونه از جلوه های رفتاری
پیشوایان

روش و شیوه پیامبر(ص) و امامان (ع) و آموزه های آنها در راستای قضاوت آن چنان مسؤولانه، حساب شده و دقیق بود، که به راستی، موجب می شد که حق به حق دار برسد، و از ستم ظالم جلوگیری شود، و مدینه فاضله از ارزش های والای اسلامی انسانی پدیدار گردد، به عنوان نمونه نظر شما را به موارد زیر جلب می کنیم:

1ـ هنگامی که در سال هشتم هجرت، پیامبر(ص) همراه لشگر اسلام وارد مکه شدند، و مکه را فتح نموده و تحت سیطره حکومت اسلامی درآوردند، در خانه کعبه بسته بود، و عثمان بن طلحه یکی از مشرکان کلیددار کعبه بود، پیامبر(ص) او را احضار کرد و کلید را از او گرفت، تا درون خانه کعبه را از لوث وجود بت ها پاک سازد. عباس عموی پیامبر(ص) پس از انجام این

مقصود، از پیامبر (ص) تقاضا کرد، با دادن کلید در کعبه به او، او را به افتخار کلید داری کعبه مفتخر کند. پیامبر(ص) بر خلاف این تقاضا، پس از تطهیر درون کعبه از بت ها، در خانه را بست و کلید را به عثمان بن طلحه داد. در حالی که این آیه را تلاوت می فرمود: «انّ اللّه یأمرکم ان تؤدّوا الامانات الی اهلها، و اذا حکمتم بین النّاس ان تحکموا بالعدل؛ خداوند به شما فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبانش برسانید، و هنگامی که میان مردم داوری می کنید، از روی عدالت داوری کنید.»(13)

در این ماجرا گویا عباس می خواست از موقعیت و نفوذ خود برای کسب مقام کلید داری، که مقام برجسته ای بود، به خاطر اینکه عموی پیامبر(ص) است استفاده کند، ولی پیامبر(ص) با قضاوت عادلانه خود، پیشنهاد او را رد کرد، زیرا خداوند فرموده بود بر اساس عدالت داوری کنید.

2ـ بانویی از قبیله بزرگی عمل منافی عفت مرتکب شده بود، با این که شوهر دار بود، به حکم اسلامی می بایست سنگسار شود، پیامبر(ص) حکم او را صادر کرد، سران آن قبیله به محضر آن حضرت آمده و گفتند: ما در میان قبایل دارای شأن و مقام ارجمند هستیم، به این خاطر آبروی ما را حفظ کن، و این زن را سنگسار نکن، پیامبر (ص) پیشنهاد آنها را رد کرد، و با کمال قاطعیت بر اساس عدالت و تساوی قانون برای همه قضاوت نمود، و فرمود: «الخلق امام الحقّ سواءٍ؛همه مردم در برابر حق و قانون حق مساوی هستند.» نظیر این حادثه در مورد زنی از اشراف یهودیان خیبر رخ داد، آنها می خواستند با ترفندهایی از حکم رسول خدا(ص) در اجرای رجم سرپیچی کنند، آن حضرت با نشان دادن حکم تورات که هماهنگ با حکم اسلام بود، ترفند آنها را خنثی کرده و حکم را اجرا نمود.»(14)

3ـ بانویی به نام فاطمه مخزومیه، که از قبیله بنی مخزوم بود دزدی کرد، و این موضوع برای پیامبر(ص) ثابت شد، و حکم

آن قطع انگشتان دست راست او بود. سران این قبیله دیدند اجرای این حکم، بزرگترین سرشکستگی و سرافکندگی برای آن قبیله است. با هم به مشورت پرداختند، أسامة بن زید ندیم پیامبر(ص) را بهترین شخص تشخیص دادند، او را دیدند تا در محضر پیامبر(ص) شفیع (پارتی) گردد، اسامه به محضر آن حضرت آمد و اظهار شفاعت نمود، پیامبر(ص) خشمگین شده و با تندی به او فرمود: «ای اسامه! تو می خواهی یکی از حدود الهی تعطیل شود، و برای تعطیل شدن قانون خدا، می خواهی شفاعت کنی؟!» آنگاه آن حضرت در مسجد برای مسلمانان خطابه ای خواند از جمله فرمود: «مردمی که پیش از شما زندگی می کردند از این رو به هلاکت رسیدند و شیرازه ملّیت آنان از هم گسیخت و پاره شد که هرگاه اگر در میان افراد صاحب نفوذی، دزدی یا خلافی می شد، قانون حق اجرا نمی شد، ولی این قانون در مورد افراد ضعیف اجرا می شد، سوگند به خدا اگر دخترم فاطمه(س) دزدی کند، دستش را قطع خواهم کرد.»(15)

4ـ حضرت علی (ع) به شریح قاضی فرمود: «واس بین المسلمین بوجهک و منطقک و مجلسک حتّی لایطمع قریبک فی حیفک و لا ییأس عدوّک من عدلک؛ هنگام قضاوت در میان مسلمانان، مساوات در سخن گفتن و نگاه کردن و نشستن را رعایت کن، تا نزدیکانت در جانبداری از حق خود، در تو طمعی نداشته باشند، و دشمنانت از داوری تو مأیوس نگردند.»(16)

5 ـ پیامبر(ص) در ماه رمضان سال دهم هجرت، حضرت علی(ع) را به عنوان مبلّغ اسلام، و قاضی برای داوری بین مردم به سوی یمن فرستاد، در حالی که آن حضرت در آن وقت 33 سال داشت، آن حضرت به یمن رفت و چندماهی که در آن جا بود،

آنچنان مردم را به سوی اسلام جذب کرد که نخست قبیله بزرگ همدان، سپس قبایل دیگر یکی پس از دیگری مسلمان شدند، و این یکی از افتخارات ممتاز زندگی حضرت علی(ع) است که باعث مسلمان شدن جمعیت بسیار گردید.(17) در آنجا حضرت قضاوت های مختلف کرد، که همه مورد تأیید پیامبر(ص) واقع شد. در یکی از موارد بعضی از صاحبان نفوذ و افزون طلب که در برابر عدل علی(ع) از سهمیه بیت المال مانند سایر مردم به طور مساوی گرفته بودند، به عنوان شکایت به محضر رسول خدا(ص) آمدند، در آن هنگام پیامبر(ص) برای انجام مراسم حجة الوداع در مکه بود، پیامبر(ص) به منادی خود دستور داد تا در برابر جوسازان ضد علی(ع) چنین اعلام کند: «ارفعوا السنتکم عن علی بن ابیطالبٍ، فانّه خشنٌ فی ذات اللّه عزّ و جلّ غیر مداهنٍ فی دینه ؛ زبان های خود را درباره شکایت از علی(ع) کوتاه کنید، زیرا او در امور مربوط به خدا (مقرّرات دین) قاطع و پرصلابت است، و اهل سازش و سهل انگاری نیست».

شاکیان پس از شنیدن پیام پیامبر(ص) دم فرو بستند و مقام ارجمند علی(ع) را در پیشگاه پیامبر(ص) دریافتند، و فهمیدند که هر کس در مورد علی(ع) خرده گیری کند، مورد خشم پیامبر(ص) خواهد شد.(18) و در مورد دیگر شبیه مورد مذکور، پیامبر(ص) به شاکیان افزون طلب فرمود: «علی (ع) هرگز ستم نکند و برای ستم آفریده نشده، بعد از من او صاحب ولایت است، و داوری او داوری صحیح می باشد، و سخن او حق است، و هیچ کس جز کافر ولایت و قضاوت او را رد نکند، و هیچ کس جز مؤمن به ولایت و داوری او خشنود نشود.»

وقتی که مردم یمن این سخن را شنیدند، عرض کردند: «ای پیامبر خدا به حکم و قول تو رسول خدا (ص) در شأن علی(ع) راضی شدیم.» پیامبر (ص) فرمود: «هو توبتکم ممّا قلتم؛ این اقرار، توبه شما از شکایت بی موردتان است.»(19)

6 ـ عصر خلافت عمر بود، زن حامله ای را به محکمه عمر آوردند، و با اقرار خودش ثابت شد که او بر اثر عمل منافی عفت حامله شده است. نظر به اینکه او شوهردار بود، عمر دستور داد او را به جرم زنای محصنه رجم(سنگسار) کنند. او را به طرف بیابان برای اجرای حکم می بردند، در مسیر راه حضرت علی(ع) از ماجرا باخبر شد، فرمود: آن زن را نزد عمر برگردانید. او را نزد عمر آوردند، و علی (ع) حاضر شد و به عمر فرمود: «توبه خود این زن سلطه داری نه بر بچه اش که در رحم دارد» بنابراین تا وضع حمل نکرده اجرای حکم رجم نمی شود. سپس علی(ع) فرمود: شنیده ام این زن بر اثر ترس و هراس و شکنجه، اعتراف به زنا کرده، عمر گفت: چه بسا چنین باشد، علی (ع) فرمود: مگر نشنیده ای که رسول خدا(ص) فرمود: «لا حدّ علی معترفٍ بعد بلاءٍ؛ بر کسی که پس از شکنجه اقرار به گناه کند حدّی نیست.» بدان که اقرار این زن، پس از ترساندن و دستگیری، بی اثر است. در این هنگام عمر آن زن را آزاد کرد. آنگاه عمر گفت: «عجزت النّساء ان یلدن مثل علیٍّ بن ابیطالبٍ، لولا علیّ لهلک عمر؛زنان از اینکه فرزندی همچون علی بن ابی طالب را به دنیا آورند عاجزند، اگر علی(ع) نبود، عمر هلاک می شد.»(20)

7ـ عصر خلافت علی(ع) بود، روزی علی(ع) زره خود را در دست یک نفر مسیحی که از افراد معمولی بود مشاهده کرد، به او فرمود: این زره مال من است (که گویی در یکی از جنگ ها از بار مرکب برداشته ای، مسیحی منکر شد، علی(ع) او را نزد شریح قاضی برد تا او قضاوت کند.

علی(ع) به قاضی گفت: این زره مال من است، نه او را فروخته ام و نه به کسی بخشیده ام. شریح از نصرانی نظرخواهی کرد، او گفت: «زره مال خودم است.»

شریح رو به علی(ع) کرد و گفت: آیا برای ادعای خود شاهدی داری؟ حضرت تبسم فرمود و گفت: رسم قضاوت همین است که تو داری، ولی من بر این امر گواه ندارم، شریح به نفع مسیحی حکم کرده، و زره را به او داد.

مسیحی زره را گرفت و از آنجا رفت، امام (ع) همچنان به او نگاه می کرد، مسیحی از این که در این حادثه غیر منتظره که رئیس یک کشور بزرگ اسلامی در دادگاهی که متعلق به خود اوست، در برابر یک نفر آدم معمولی غیر مسلمان، محکوم شده، و از قدرت خود اعمال نفوذ نمی کند، و همه را در برابر قانون مساوی می داند، تعجب کرد و بسیار تحت تأثیر قرار گرفت، هنوز چند قدمی دور نشده بود که به محضر علی(ع) بازگشت و گفت: من گواهی می دهم که این دستوها از دستورات پیامبران است، و این گونه روش و برخورد، از رفتار پیامبر(ص) می باشد. آخر چگونه ممکن است، رییس کشوری در دادگاهی که متعلق به اوست حاضر شده و محکوم گردد؟ آنگاه گفت: «حقیقت این است که من در ادعای خود دروغ گفتم، این زره مال شما است، آنگاه که از جنگ صفین باز می گشتی از روی شتر شما برداشتم.» در این هنگام اسلام را پذیرفت، و از دوستان مخلص آن حضرت گردید، و در جنگ نهروان در رکاب علی(ع) با دشمنان جنگید تا به شهادت رسید.(21)

پی نوشت ها:

1. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 197.

2. سوره نساء، آیه 35.

3. تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص 64.

4. فروع کافی، ج 7، ص 408.

5. همان؛ سوره مائده، آیه 44. توجه به فرازی از عهدنامه مالک اشتر در مورد آداب و اهمیت قضاوت، کافی است که ما را به اوج مقام قضاوت و احتیاط و دقت در آن آشنا کند (نهج البلاغه ـ نامه 53).

6. وسائل الشیعه، ج 18، ص 7.

7. فروع کافی، ج 7، ص 410.

8. همان، ص 407، کنزالعمّال، ج 6، ص 91.

9. بحارالانوار، ج 101، ص 269.

10. میزان الحکمه، ج 8، ص 187.

11. مقنعه شیخ مفید، ص 721.

12. وسائل الشیعه، ج 18، ص 6 و 155 و 156؛ فروع کافی، ج 7، ص 407.

13. سوره نساء، آیه 58 ؛ تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص 63.

14. تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص 424؛ جنگ و صلح در اسلام، ص 448.

15. روح الدین الاسلامی، ص 399، اسلام و حقوق بشر، ص 176.

16. من لایحضره الفقیه، ص 319.

17. ارشاد شیخ مفید، ص 31، کامل ابن اثیر، ج 2، ص 305.

18. ارشاد شیخ مفید(ترجمه شده)، ج 1، ص 160؛ بحار، ج 21، ص 385 ؛ برای اطلاع از دهها نمونه قضاوت های جالب حضرت علی(ع) به کتاب قضاوت های اعلم اصحاب علی(ع) تألیف نگارنده مراجعه کنید.

19. فروع کافی، ج 7، ص 352.

20. فرائد السّمطین، ج 1، ص 350 ؛ مناقب خوارزمی، ص 80.

21. الغارات، طبق نقل بحارالانوار، ج 104، ص 290.

با علی گفتا یکی در رهگذار

با علی گفتا یکی در رهگذار

از چه باشد جامه تو وصله دار؟

تو امیری و شهی و سروری

از همه در راد مردی برتری

کس ندیده است ای جهانی را پناه

جامه صد وصله بر اندام شاه

ای امیر تیرزای تیزهوش

جامه ای چون جامه شاهان بپوش

گفت صاحب جامه را بین، جامه چیست؟

دید باید در درون جامه کیست

ظاهر زیبا نمی آید به کار

حرفی از معنی اگر داری بیار

مرد سیرت را به صورت کار نیست

جامه گر صد وصله باشد عار نیست

کار ما در راه حق کوشیدن است

جامه زهد و ورع پوشیدن است

زهد باشد زینت پرهیزکار

زینت دنیا، بدنیا واگذار