انصار و اميرمومنان(ع)

چكيده
انصار از ياران مخلص پيامبر صلى الله عليه و آله و عموماً طرف دار اهل بيت عليهم السلام و امام على عليه السلامبودند و در ميان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آلهاكثريت ياران اهل بيت و امير مؤمنان عليه السلام را تشكيل مى دادند. آنان اگرچه به علت وجود رقيب قدرت مندى چون قريش و وجود منافقان طرف دار قريش، نتوانستند در جريان سقيفه آن گونه كه لازم بود نقش خود را در دفاع آشكار از امير مؤمنان و اهل بيت عليهم السلام به درستى ايفا كنند، ولى آنان همواره به اهل بيت و امام على عليهم السلام علاقه مند بوده و با آنان دشمنى نداشتند. آنان به منظور جلوگيرى از تسلط قريش كه قصد محروم كردن اهل بيت را داشتند، در ماجراى سقيفه وارد شدند. در اين تحقيق رابطه انصار با امير مؤمنان عليه السلام بررسى شده است.

مقدمه
انصار، نامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى اوس و خزرج برگزيد!1 آنان يمانى الاصل بودند و نسبشان به قبايل عرب قحطانى مى رسيد. آن ها بعد از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آلهبه مدينه، آن حضرت را در مقابل دشمنانش يارى كردند، و به همين دليل انصار نام گرفتند. خداوند متعال هم آنان را در قرآن بدين نام خوانده و فرموده است:
وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَان رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ؛2
و پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكوكارى از ايشان پيروى كرده اند، خداوند از آنان خشنود است و آنان نيز از او خشنودند. و براى آنان بوستان هايى آماده كرده است كه جويباران از فرودست آن جارى است و همواره جاودانه در آنند؛ اين رستگارى بزرگ است.
آنچه از ديرباز پيوسته مورد سؤال بوده اين است كه انصار در برابر خلافت امير مؤمنان چه ديدگاهى داشتند و چرا آنان كه از ياران مخلص و فداكار پيامبر صلى الله عليه و آلهبودند، امام على عليه السلام را در دست يابى به حقش يارى نكردند؟ چرا بعضى از آن ها با جانب دارى از مهاجران، نقش مهمى را در غائله سقيفه (كه منجر به روى كار آمدن ابوبكر شد) ايفا نمودند؟
با نگرشى سطحى گفته شده است كه حركت آنان از جمله عوامل محروميت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله از حقشان بوده، اين در حالى است كه در احاديث چنين چيزى به چشم نمى خورد و معصومان عليهم السلام آنان را عامل اصلى محروميت خاندان خويش معرفى نمى كنند. از اين رو تحقيق و بررسى در اين مورد لازم و ضرورى به نظر مى رسد.

1. انصار در سقيفه
سقيفه در ناحيه شمال (غربى) مسجدالنبى و با فاصله اى كمتر از يك كيلومتر از خانه پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت و سايبانى بود كه جمعاً كمتر از يك صد نفر را در خود جا مى داد. آن جا محل اجتماع مردم مدينه، از جمله انصار و قبيله اوس و خزرج بود.3
انصار پس از مشاهده اقدامات مشكوك چند نفر از مهاجران صحابى كه در آخرين سال و روزهاى حيات رسول خدا صلى الله عليه و آلهدرصدد گرفتن خلافت بودند، نگران آينده خود و سرنوشت خلافت پس از رحلت پيامبر شدند. از اين رو پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله در سقيفه گرد آمده و تصميم گرفتند تا سعد بن عباده را به عنوان خليفه برگزينند و به همين دليل، او را در حال بيمارى به سقيفه آوردند.4 خزيمة بن ثابت ذوشهادتين يكى از سران انصار كه نخستين سخنران انصار در سقيفه بود، گفت:
اى انصار! شما اگر قريش را مقدم بداريد آنان تا قيامت بر شما مقدم خواهند بود، در كتاب خداى عزوجل شما انصار خوانده شده ايد و هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى شما بود و قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در ميان شماست. بنابراين، حكومت را به مردى بسپاريد كه قريش از او بترسد يا مورد احترام قريش باشد و انصار نيز از او در امان باشد.
انصار گفته او را تأييد كردند و رضايت خود را از خلافت سعد بن عباده انصارى اعلام داشتند.5
آن روز سعد بن عباده به علت بيمارى نمى توانست با صداى بلند سخن گويد، از اين رو فرزند يا يكى از پسرعموهايش با صداى بلند سخنان او را براى حاضران تكرار مى كرد. سعد گفت:
اى انصار! هيچ كدام از قبايل عرب همانند شما در دين و برترى سابقه اى در اسلام ندارند. در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آلهبيش از ده سال در ميان قريش بود و آنان را به عبادت خداوند رحمان و ترك شرك و بت پرستى دعوت مى كرد، اما تنها در اين ميان، عده اندكى به او ايمان آوردند. آنان در اين مدت نتوانستند او را يارى كنند و به آيينش عزت بخشند و ظلم را از خود دور كنند، تا اينكه خداوند اين فضيلت و كرامت را نصيب شما انصار كرد و اين نعمت را به شما اختصاص داد… شما بيش از همه بر دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله سخت گرفتيد تا اينكه آنان تسليم امر خداوند شدند و رهبرى پيامبر صلى الله عليه و آله را با خوارى پذيرفتند و خداوند به وسيله شما بسيارى از دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آلهرا كشت. بنابراين، عرب با شمشيرهاى شما به اسلام نزديك شد. خداوند در حالى پيامبر صلى الله عليه و آله را قبض روح كرد كه او از شما راضى بود و شما اى انصار نور چشم رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديد، پس خلافت را در دست خود بگيريد.6
همه انصار گفتند:
رأى درستى آوردى و سخنى درست گفتى، ما هرگز رأى تو را رها نمى كنيم و حكومت را به تو مى سپاريم، چراكه مورد رضايت ما و صالح المؤنين هستى.
بنا به گزارش ابن اعثم پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، انصار بحث و گفت وگوى فراوانى با خود داشتند، كسانى سعد بن عباده را پيشنهاد كردند، اما به دليل وجود رقابت ميان انصار، اسيد بن حضير اوسى گفت:
اى انصار! خداوند نعمت بزرگى به شما عنايت كرده، زيرا شما را انصار ناميده و هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله را به سوى شما قرار داده است. او پيامبر صلى الله عليه و آله را در ميان شما قبض روح كرد. پس امر حكومت را براى خدا قرار دهيد، اين امر براى قريش است نه شما، بنابراين، آنان هر كس را مقدم داشتند، شما نيز او را مقدم داريد و هركه را پس انداختند شما نيز پس اندازيد. در اين هنگام عده اى از انصار او را با سخنان تند خاموش كردند.7
سپس بشير بن سعد انصارى از بزرگان انصار، به پا ايستاد و گفت:
اى انصار! موقعيت و وجود شما به سبب قريش است و موقعيت و وجود قريش نيز به سبب شماست. اگر ادعاى شما حق باشد، كسى از شما روى گردان نخواهد شد، اگر بگوييد ما قريش را پناه داده ايم و يارى رسانده ايم، آنچه خداوند به آنان داده بهتر از آن چيزى است كه به شما داده است. همانند كسانى نباشيد كه نعمت خدا را به كفر مبدل ساختند و قوم خود را به ديار هلاكت رهسپار كردند.8
سپس معن بن عدى انصارى ايستاد و گفت:
اى انصار! اگر اين امر براى شماست نه قريش، آنان را آگاه كنيد تا با شما بيعت كنند، و اگر براى آنان است نه شما، پس به آنان واگذاريد. به خدا سوگند، پيش از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله پشت سر ابوبكر نماز گزارديم و از اين دانستيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حكومت او بر ما راضى است، زيرا نماز ستون دين است.9
بنا به قول ابن ابى الحديد اين سخن از عويم نيز ذكر شده است پس از اين سخن انصار با دشنام، او را از ميان خود بيرون كردند و عويم و معن نيز با سرعت خود را به ابوبكر و عمر رسانيدند و آن ها را با شتاب به سقيفه آوردند تا كار از كار نگذرد.10 انصار در حال گفت وگو بودند كه ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح، چند تن از مهاجران، رسيدند. در اين ميان، سعد بن عباده را به سبب بيمارى، در پارچه اى پيچيده بودند و عده اى از انصار پيرامون وى راضى به جانشينى اش نبودند.11 همين كه مهاجران به سقيفه آمدند عمر، سعد بن عباده را نشان داد و گفت: «اين كيست؟» گفتند: «سعد بن عباده است».12
يكى از انصار ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى گفت:
ما انصارِ خدا و ياران پيامبرش و پيش مرگان اسلام هستيم. اما شما اى قريش! گروهى كوچك در ميان ماييد كه اندك اندك به ديار ما ملحق شديد و حال آمده ايد حكومت را غصب كنيد.13
آن گاه ثابت بن قيس بن شماس انصارى (خطيب انصار) فضايل انصار را بيان كرد و گفت: «ما انصار خداونديم و امامت مردم با ماست».14
پس از سخنان انصار ابوبكر گفت: «خداوند محمد صلى الله عليه و آله را به عنوان رسول خود، در ميان مردم، شاهدى بر امتش برانگيخت تا خدا را عبادت كنند و به وحدانيت او گواهى دهند، در حالى كه آنان بت پرست بودند. براى عرب، سنگين بود كه دين پدران شان را كنار گذارند اما خداوند توفيق تصديق و ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و يارى رسانيدن به او را ويژه مهاجران نخستين از قوم او كرد و آنان در برابر آزار عرب، و تكذيبشان شكيبايى پيش گرفتند و همه مردم با آنان مخالف و بر سر خشم بودند. مهاجران با وجود كمى جمعيت و دشمنى مردم عليه آنان، هراسى به دل راه ندادند، آنان نخستين عبادت كنندگان خداوند در روى زمين و ايمان آورندگان به خدا و رسول اند. آنان از نزديكان و عشيره پيامبرند، از اين رو پس از پيامبر صلى الله عليه و آلهشايسته ترين مردم براى خلافتند و جز ستم گران با آنان نزاع نمى كنند.
اما شما اى انصار! كسانى هستيد كه فضليت تان در دين، و سابقه عظمت تان در اسلام انكارپذير نيست و پس از مهاجران نخست، كسى مقام و منزلت شما را ندارد، بنابراين، زمام امور در دست ماست و شما در مقام وزارت هستيد و در همه امور با شما مشورت مى كنيم و امور را بى شما اداره نمى كنيم».15
سپس حباب بن منذر برخاست و گفت:
«اى انصار! زمام امور را در دست گيريد، اينان در پناه شما و در سايه شمايند و هرگز كسى جرئت نمى كند با شما مخالفت كند، هرگز مردم بر خلاف نظر شما عمل نمى كنند. شما مردمى باعزت و ثروت مند؛ داراى شمارى بسيار، قدرت، تجربه و شجاعت هستيد و مردم تنها به تصميم شما نگاه مى كنند. با هم اختلاف نكنيد كه در اين صورت، انديشه شما تباه مى گردد و حكومت را از دست مى دهيد. اگر اين گروه حكومت شما را نپذيرفتند بايد اميرى از ما و اميرى از آنان تعيين شود».16
پس از سخنان حباب بن منذر عمر گفت: «اى حباب! سخنى درشت گفتى، دو شمشير در يك نيام نمى گنجد، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آلهاز غير شماست، مردم عرب رضايت نمى دهند تا شما را امير كنند، بلكه حكومت را به كسانى مى سپارند كه نبوت در ميان آنان است…».17 سپس حباب اعتراض كرد و گفت: «اى انصار! حكومت را در دست گيريد و به سخنان اين مرد و اطرافيانش گوش نكنيد كه نصيب شما را از حكومت خواهند گرفت و اگر به خواسته شما تن ندادند آنان را از اين سرزمين بيرون كنيد. به خدا سوگند شما نسبت به خلافت از اينان سزاوارتريد، زيرا با شمشيرهاى شما بود كه مردم به اين دين گرويدند».18 عمر گفت: «اى حباب! خدا تو را بكشد». حباب جواب داد: «تو را بكشد اى عمر». سپس ابوعبيده گفت: «اى انصار! شما نخستين كسانى بوديد كه اسلام را يارى كرديد، پس نخستين كسانى نباشيد كه دين خدا را تغيير مى دهند».19
بشير بن سعد، از بزرگان انصار گفت: «اى انصار! به خدا سوگند اگرچه ما در جهاد با مشركان بافضيلت تريم و سابقه بيشترى در اسلام داريم… ولى بدانيد كه محمد صلى الله عليه و آله از قريش است و قوم او به خلافت سزاوارترين مردم است. خدا را سوگند مى دهم روزى را نياورد كه با آنان در اين امر نزاع كنيم، از خدا بترسيد و با آنان نزاع نكنيد».20 سپس ابوبكر با بهره گيرى از حسادت بشير بن سعد و نيز با استفاده از سوابق رقابت و حتى جنگ هاى طولانى بين دو قبيله بزرگ انصار (اوس و خزرج) پيش از اسلام، افكار آماده شده انصار را براى خلافت يا امارت سعد بن عباده رئيس خزرج بر هم زد و با پيشنهاد به ظاهر ساختگى، گفت: «اين عمر و ابوعبيده با هر يك خواستيد بيعت كنيد» (چون مى دانست آن دو به ابوبكر پيشنهاد خواهند كرد). از اين رو، عمر و ابوعبيده گفتند: «اى ابوبكر! سزاوار نيست كه ما بر تو پيشى گيريم، تو همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در غار بودى، بنابراين تو براى خلافت سزاوارترى».21 آنان فوراً به طرف ابوبكر رفتند تا بيعت كنند، بشير بن سعد از آنان پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد.22 حباب بن منذر وقتى اين صحنه را ديد فرياد زد! اى بشير بن سعد! خويشاوندى را قطع كردى، چه نياز به اين كار داشتى؟ آيا در حكومت به پسرعمويت رشك مى بردى؟23
وقتى مردان اوس، كار بشير بن سعد و خواسته قريش را ديدند و اينكه خزرج مى خواهند سعد بن عباده را به خلافت برگزينند، برخى از آنان از جمله اسيد بن حضير از بزرگان اوس به برخى ديگر گفتند: «به خدا سوگند، اگر خزرج بار ديگر حكومت را در دست گيرد، براى هميشه برترى خود را بر شما حفظ مى كند و هيچگاه بهره اى از حكومت را نصيب شما نمى كند. پس برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد».24 اين گونه اوسيان به رغم مخالفت حباب بن منذر انصارى و سعد بن عباده و ديگران، برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند. پس از بيعت چند تن از حاضران با ابوبكر، همه يا برخى از انصار گفتند: «جز با على بيعت نمى كنيم».25 يعقوبى مى افزايد: انصار هيچ شكى درباره على نداشتند.26 و گروهى در همان اجتماع، بيعت نكردند و حتى عمر گفت: «بكشيد سعد را خدا او را بكشد».27 بنا به گزارشى ديگر، عمر بالاى سر سعد رفت و گفت: «مى خواهم چنان لگدمالت كنم كه ناقص شوى». قيس بن سعد فرزند او ريش عمر را گرفت و گفت: «به خدا سوگند، اگر يك موى از سر او كم شود، با دندان جلو برنمى گردى». ابوبكر گفت: «صبر كن اى عمر! در اين هنگام مدارا بهتر است، و عمر نيز از سعد دست برداشت».28 سعد بن عباده گفت: «به خدا سوگند، اگر مى توانستم بلند شوم همانند شير چنان فريادى مى كشيدم كه با اطرافيانت به سوراخ روى و به خدا قسم تو را در ميان مردمى مى فرستادم كه زيردست باشى، نه اينكه از تو پيروى كنند».29 به روايت ابن قتيبه، حباب بن منذر پس از آنكه مشاهده كرد انصار بيعت مى كنند، دست به شمشير برد، اما آن را از دستش گرفتند. وقتى بيعت تمام شد او خطاب به انصار گفت: «اى انصار! سرانجام اين كار را انجام داديد، به خدا سوگند، بدانيد فرزندانتان را بر در خانه هاى فرزندان مهاجران مى بينيم كه دست گدايى دراز مى كنند، ولى آنان حتى از دادن آب به فرزندانتان خوددارى مى كنند».30
بنابراين با توجه به جوّ سياسى و اجتماعى و سوابق تاريخى حاكم بر سقيفه مى توان گفت كه علت شكست انصار در سقيفه، حسادت و اختلاف ريشه دار ميان اوس و خزرج بود كه پيش از اسلام جنگ هاى خونين ميان انصار جريان داشت گرچه بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه اختلاف ميان آنان به ظاهر خاموش شده بود، ولى هيچ يك از آن ها در باطن حاضر نبودند كه ديگرى رياست عامه و تامه بر آن ها داشته باشد. علاوه بر اين بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير پسرعموى سعد بن عباده، به سعد حسادت مى ورزيد و نمى خواست كه او رئيس و خليفه شود. وى منتظر فرصتى مناسب بود، به همين علت وقتى كه ابوبكر خلافت را به عمر و ابوعبيده تعارف كرد و آن ها هم ابوبكر را مناسب دانستند، بشير بن سعد در بيعت با ابوبكر پيشگام شد و اوسيان نيز به سبب رقابت و همان كينه هاى جاهلى به خزرج با ابوبكر بيعت كردند. اسيد بن حضير اوسى گفت: «اگر بيعت نكنيد خزرج بر شما برترى هميشگى خواهد يافت».31 بنا به نقل يعقوبى اُسيد بن حُضَير اولين نفرى بود كه با ابوبكر بيعت كرد.32
اين موضع گيرى بشير بن سعد و اُسيد بن حُضَير درباره خلافت سعد بن عباده و دفاع آن ها از قريش پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، شاهدى مناسب و روشن بر وجود اختلاف و حسادت ميان انصار مى باشد. اين رقابت براى مهاجران نيز شناخته شده بود و همين امر سبب شد كه انصار در سقيفه شكست بخورند و ابوبكر به خلافت رسد.

2. انگيزه اجتماع انصار در سقيفه
انصار پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمدند، اما انگيزه آنان از اين كار چه بود و آن ها چگونه بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله جريان غديرخم و ولايت امير مؤنان عليه السلام را فراموش كردند؟ آيا آن ها كه از محبان پيامبر صلى الله عليه و آلهو خاندان او بودند نيز مى خواستند اهل بيت عليهم السلام را كنار بزنند؟
بررسى انگيزه اجتماع انصار در سقيفه گرچه مشكل است، ولى محال نيست، زيرا شواهد تاريخى و تحليل و بررسى دقيق تر حادثه سقيفه و سخنان انصار در آن روز نشان مى دهد كه هدف و انگيزه انصار از اين اقدام، خصومت با امير مؤنان عليه السلامو رد خلافت آن حضرت نبوده است، بلكه عواملى آنان را وادار به اين كار كرده است كه به آن ها اشاره مى كنيم:
الف ـ با وجود اينكه تمام انصار هيچ شك و ترديدى نداشتند كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام خليفه و حاكم خواهد بود،33 حتى برخى از آن ها پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواستند با امام على عليه السلام بيعت كنند.34 ولى آنان با آگاهى از جريانات پشت پرده و پنهانى و تحركات مشكوك مهاجران در ماه ها و روزهاى آخر حيات پيامبر صلى الله عليه و آله، به خصوص پس از جريان غديرخم اين امر را مى دانستند كه مهاجران درصدد كنار زدن امام على عليه السلام مى باشند و در اين كار تعمد دارند كه نگذارند نبوت و خلافت در خاندان بنى هاشم قرار گيرد.35 از اين رو براى انصار پس از مشاهده توطئه قريش در بازگشت از عرفه به مكه36 و تخلف آنان از دستورات و نص صريح و تأكيد فراوان پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر تجهيز و اعزام سپاه اسامه، و بعد از منع عمر از نامه نوشتن37 پيامبر صلى الله عليه و آله اين امر مسلم و يقينى شده بود كه قريش به هر قيمتى كه باشد نخواهند گذاشت خلافت به امام على عليه السلامبرسد. سخنان براء بن عازب و نگرانى او نشان مى دهد كه زمينه سازى هايى براى سلب خلافت از امام على عليه السلام در ميان بوده است او مى گويد: «چون پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، ترسيدم كه قريش حكومت را از بنى هاشم باز گيرند. از اين رو نگرانى و غم رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا فرا گرفت. ميان بنى هاشم كه در كنار بدن پيامبر بودند، در رفت و آمد بودم و در حالى كه سرشناسان قريش را زير نظر داشتم كه چكار مى كنند، ناگهان متوجه شدم كه عمر و ابوبكر نيستند به فاصله كمى شنيدم كه جريان سقيفه پيش آمده و ابوبكر را به خلافت برگزيده اند».38
همچنين از سخنان عويم بن ساعده يكى از كسانى كه ابوبكر و عمر را از اجتماع انصار با خبر كرد، مى توان حدس زد كه وى از همفكران ابوبكر و عمر بوده و از تصميم آن ها كه قصد سلب خلافت از على عليه السلام را داشتند، آگاه بوده است. از اين رو پس از تصميم گيرى انصار براى جانشينى سعد بن عباده، عويم در اعتراض به اين تصميم گفت: «به خدا سوگند، پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت مگر اينكه ديديم ابوبكر را براى اقامه نماز با مردم تعيين كرد».39 به خصوص كه عويم و معن بعد از اجتماع مردم با ابوبكر، مورد توجه و احترام دستگاه خلافت و هوادارانش قرار گرفتند، ولى انصار آن ها را به سبب همراهى با ابوبكر سرزنش مى كردند.40 ديگر اينكه انصار در سقيفه گفتند: «وقتى خلافت را به على نمى دهند، پس صاحب ما سعد بن عباده از ديگران به خلافت سزاوارتر است».41
سعد بن عباده نيز در سقيفه گفت: «اى مردم به خدا سوگند، من خلافت را براى خود نمى خواستم، مگر زمانى كه ديدم آن را از على عليه السلام برگردانيديد، لذا طالب خلافت شدم».42 اين سخنان انصار نشان مى دهد كه آنان چون يقين پيدا كرده بودند كه قريش نخواهند گذاشت خلافت به امير مؤمنان عليه السلام برسد، از اين رو مصلحت ديدند كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در سقيفه گرد هم آيند و در اين باره مشورت كنند.
ب ـ انصار از انتقام قريش و مهاجران وحشت داشتند، زيرا پدران و خويشاوندان بسيارى از آنان در جنگ هاى بدر و احد به دست انصار يا با همكارى آن ها به هلاكت رسيده بودند، چنان كه حباب بن منذر در پاسخ به ابوبكر و عمر گفت: «ما ترس داريم كسانى از شما به خلافت برسند كه ما پدران شان را كشته ايم و آن ها بخواهند از ما انتقام بگيرند».43 انصار مى دانستند كه اصولاً قريش مردم متعصبى هستند و اگر تسلط يابند آنان را از حقوقشان محروم كرده و مورد بازخواست قرار خواهند داد، از اين رو انصار، با توجه به پيش گويى پيامبر صلى الله عليه و آله كه براى آنان در آينده گرفتاريهايى پيش خواهد آمد و به دليل ترسى كه از تسلط قريش داشتند، بى توجه به بيعتى كه در غدير با امام على عليه السلام كرده بودند، براى جلوگيرى از تسلط قريش، در سقيفه اجتماع كردند تا شخصى را از ميان خود به عنوان خليفه برگزينند. انگيزه انصار در سقيفه از اين اقدام شان مخالفت با امام على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام نبود؛ زيرا شواهد تاريخى و سخنان آنان نشان مى دهد كه انصار افراد فرصت طلبى نبودند كه خلافت را به زور از چنگ خاندان پيامبر بيرون آورند، بلكه قريش آن ها را وادار به اين عمل كرده و اقدام آن ها در مقابل قريش بود، نه در مقابل على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام.44 ديگر اينكه بسيارى از انصار پس از بيعت مردم با ابوبكر پشيمان شدند و برخى بعضى ديگر را سرزنش مى كردند و على بن ابى طالب عليه السلام را ياد مى كردند و نام او را بلند بر زبان مى آوردند.45 بنابراين، موضع اصولى انصار در برابر قريش بود گرچه به دليل اختلاف داخلى، اين موضع اصولى خود را در سقيفه نشان ندادند، اما بعد از سقيفه اين موضع به سرعت آشكار شد كه انصار مخالف تسلط و حاكميت قريش اند. البته انصار در مقطع زمانى سقيفه آن گونه كه لازم بود نقش خود را در طرف دارى و دفاع آشكار از امير مؤنان و اهل بيت عليهم السلام و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلامبه درستى ايفا نكردند و بر عهد و پيمانى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله داشتند، عمل نكردند و نتوانستند از اين آزمايش به خوبى بيرون آيند! زيرا برخى از انصار در جريان سقيفه با امير مؤمنان عليه السلامهمراهى نكردند. به گزارش ابن قتيبه بعد از جريان سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام براى اتمام حجت تصميم گرفت به خانه هاى انصار رفته و براى امام عليه السلام بيعت گيرد. از اين رو، حضرت على عليه السلامشبانه فاطمه زهرا عليهاالسلام را بر چهارپا سوار مى كرد و به خانه ها و مجالس انصار مى برد و حضرت زهرا عليهاالسلام از انصار براى خلافت امام على عليه السلام يارى و نصرت مى طلبيد، اما آنان در جواب مى گفتند: اى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آلهكار از كار گذشته است و ما با اين مرد (ابى بكر) بيعت نموده ايم. اگر همسر و پسرعموى تو پيش از اين نزد ما مى آمد و از ما بيعت مى خواست، ما كسى غير از او را انتخاب نمى كرديم.46
على عليه السلام در جواب آنان مى فرمود: آيا من جنازه رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خانه اش روى زمين مى گذاشتم و دفن نكرده در پى حكومت آن حضرت به نزاع و دعوا برمى خاستم؟! صديقه طاهره نيز در تأييد امام على عليه السلام مى فرمود: ابوالحسن كارى غير از آنچه سزاوار و مناسب او بود، انجام نداد. آنان نيز كارى كردند كه حساب شان با خداست و خداوند از آن ها بازخواست خواهد نمود.47
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: فاطمه زهرا عليهاالسلام به خانه معاذ بن جبل رفت و گفت: اى معاذ تو با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردى كه اهل بيت و ذريه او را يارى كنى، حال مى بينى كه ابوبكر حق مرا غصب كرده و وكيل مرا از فدك بيرون نموده است؛ من آمدم تا مرا يارى كنى. اما معاذ بهانه آورد و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام را يارى نكرد.48
به هر حال، برخى از انصار به عهد و پيمانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند وفا نكردند در اين باره امير مؤمنان عليه السلام مى فرمايد: «گروهى از انصار به عهد و پيمانى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله داشته اند، وفا كردند و گروهى در اين مورد هلاك شدند».49
سخنان زيادى از پيامبر و اهل بيت عليهم السلام در منابع آمده كه انصار در آن، مورد ستايش و تمجيد قرار گرفته اند. رسول خدا صلى الله عليه و آلهمى فرمود: «محبوب ترين مردم نزد من انصار است. من دوستِ دوستان انصار، و دشمن دشمنان آن ها هستم؛ اگر هجرت نبود، من شخصى از انصار مى شدم و اگر مردم در وادى ها و شعبه هاى گوناگونى بروند، من به وادى انصار مى روم».50
پيامبر مى فرمود: «دوست داشتن انصار نشانه ايمان، و دشمنى با آن ها نشانه نفاق است. مؤن انصار را دوست مى دارد و منافق آن ها را دشمن. هر كس آن ها را دوست داشته باشد، خدا او را دوست مى دارد و هر كس آن ها را دشمن بدارد خدا او را دشمن مى دارد. خدايا! انصار و فرزندان انصار و فرزندانِ فرزندان انصار و همسران آن ها را ببخش و بيامرز. خدايا! انصار را كه دين به آن ها قائم و استوار است، عزيز گردان و آنان را نخستين كسانى از امت من قرار ده كه وارد بهشت مى شوند». هر كس بر انصار حاكم شود، بايد سخن نيكانش را بپذيرد، و از جرم گناه كارانش بگذرد. گاهى مى فرمود: «من از انصار و از اولاد انصار هستم».51
امير مؤنان عليه السلام هم به پيروى از رسول خدا صلى الله عليه و آله انصار را تمجيد مى كرد. بر اين اساس، وقتى عمرو عاص در جريان سقيفه بر ضد انصار سخن گفت و امير مؤمنان عليه السلام اين سخنان را شنيد، ناراحت شد و فرمود: آنان خدا و پيامبر را آزار داده اند سپس به مسجد رفت و فرمود: اى گروه قريش! همانا دوست داشتن انصار از ايمان، و كينه توزى با آنان از نفاق است. آنان آنچه بر عهده داشتند انجام دادند و آنچه بر عهده شماست باقى مانده است و به ياد آوريد كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آلهشما را از مكه به مدينه منتقل نمود و اقامت با قريش را براى او خوش نداشت و او را كنار انصار آورد. سپس پيش انصار و كنار خانه هاى شان آمديم آنان اموال خود را با ما قسمت كردند و از عهده كار برآمدند و ما ميان آنان چنان بوديم كه ثروت مندانشان بر ما مى بخشيدند و بينوايان شان نسبت به ما ايثار مى كردند و چون مردم با ما جنگ كردند انصار با نثار جان هايشان ما را حفظ كردند و خداوند درباره آنان آيه اى از قرآن نازل فرمود كه در آن، پنج نعمت را برايشان جمع كرده و چنين گفته است: «آنان كه پيش از مهاجران در اين سرا (مدينه) و سراى ايمان جاى گرفتند و هر كس را به سوى ايشان هجرت كرده است دوست مى دارند و در دل هاى خود نسبت به آنچه به آنان داده شده احساس حاجتى نمى كنند و اگر نيازمند هم باشند آنان را بر خود مقدم مى دارند و كسانى كه از بخل و نفس خويش باز داشته شوند همانا ايشان رستگارانند».52 حضرت در ادامه فرمود: «هر كس خدا و پيامبرش را دوست مى دارد انصار را هم دوست مى دارد».53
در جاى ديگر على عليه السلام خطاب به قريش فرمود: اى گروه قريش! همانا خداوند انصار را انصار قرار داده و در قرآن آنان را ستوده است. بدانيد كه پس از انصار ميان شما خيرى نيست. همانا فرومايگان قريش سخنان زشت بر زبان مى آورند و از انصار به بدى ياد مى كنند. از خدا بترسيد و حق انصار را رعايت كنيد. به خدا سوگند، انصار به هر راهى رود من هم همراهشان خواهم بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آلهبه آنان فرموده است: «هر كجا برويد همراه شما خواهم بود».54
امير مؤنان عليه السلام انصار را اين گونه ستايش مى كند، ولى در مقابل، بارها قريش را نكوهش مى كند و حتى آن ها را نفرين هم مى كند.55 اين ستايش امام على عليه السلامنشان مى دهد كه موضع انصار نسبت به امام على و بنى هاشم از قريش بهتر بوده و انگيزه آن ها از اقدام سقيفه، مخالفت با امام على عليه السلام نبوده است، بلكه انصار عموما طرف دار امام على عليه السلام بودند و بعد از سقيفه على عليه السلام را تعظيم مى كردند و آشكارا نام او را براى خلافت بر زبان مى آوردند56 و بسيارى از بزرگان انصار به وصايت حضرت على عليه السلام معتقد بودند. آنان در دوران خلافت آن حضرت با حضور و همراهى پرشور خود در كنار امير مؤمنان عليه السلاماين مطلب را ثابت كردند.

3. رابطه انصار با امير مؤنان عليه السلام
همان گونه كه ذكر شد، انصار پس از جريان سقيفه از صحنه سياست خارج شدند و كارگزاران اصلى صحنه سياست، قريش بودند. انصار بعد از شكست در سقيفه، در مشاجرات خود با قريش اولويت على عليه السلام را مطرح مى كردند و حتى در جريان سقيفه بنى ساعده نيز وقتى ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح خلافت را به يكديگر تعارف مى كردند، انصار مى گفتند: «ما جز با على با كسى ديگر بيعت نمى كنيم».57 پس از به خلافت رسيدن ابوبكر نيز عده اى از سران و بزرگان انصار، هم چون ابوالهيثم بن تيهان، سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف، خزيمة بن ثابت ذوشهادتين، ابىّ بن كعب، ابوايوب انصارى،58 عبادة بن صامت و فروة بن عمرو قيس بن سعد، قيس بن صرمه، مالك بن نويره و نعمان بن عجلان انصارى از مخالفان بيعت با ابوبكر بودند، به طورى كه عده اى از آن ها خواهان كناره گيرى وى شدند. آنان در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله او را استيضاح نموده و به صراحت با خلافت ابوبكر مخالفت كردند. برخى از آن ها سخنان بسيارى درباره حقانيت امير مؤنان عليه السلام براى خلافت در حضور مردم بيان نمودند.59 عده اى نيز آمدند و به امام على عليه السلام در صورت قيام براى گرفتن حق خود، وعده يارى دادند.60
انصار، على بن ابى طالب عليه السلام را به خلافت سزاوار مى دانستند و برخى از آنان به وصايت حضرت على عليه السلام نيز معتقد بودند.61 از اين رو بعد از قتل عثمان و در آستانه انتخاب حضرت على عليه السلام به خلافت، عده اى از انصار و اصحاب راستين پيامبر صلى الله عليه و آلهبه ذكر فضايل امير مؤنان عليه السلام در ميان مردم پرداخته و سابقه و قرابت آن حضرت را با رسول خدا صلى الله عليه و آلهيادآور شدند تا زمينه را براى بيعت با امام آماده كنند.62
بنا به نقل شيخ مفيد، ابوالهيثم بن تيهان و عده اى از انصار با امام على عليه السلام بيعت كردند و تعهد نمودند كه از بقيه مردم نيز بيعت بگيرند و حمايت و بيعت مردم و انصار را نيز جلب كنند. از اين رو، ابوالهيثم به سوى انصار رفت و با يادآورى موقعيت خود نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله، از انصار خواست تا از او پيروى نموده و امام على عليه السلام را يارى كنند، انصار نيز همگى پاسخ مثبت دادند.63
ابن ابى الحديد مى گويد: بعد از قتل عثمان وقتى اصحاب در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آلهجمع شدند تا درباره امر خلافت گفت وگو كنند، ابوالهيثم بن تيهان همراه رفاعة بن رافع و مالك بن عجلان و ابوايوب انصارى و عمار ياسر (سخن گوى تعدادى از مهاجران) گفتند كه بايد على، امام باشد. آنان امير مؤمنان عليه السلام را براى خلافت نيز مطرح كردند. سپس ابوالهيثم بن تيهان انصارى طى سخنانى، برترى و سابقه و قرابت امير مؤنان عليه السلام را با پيامبر صلى الله عليه و آله يادآورى كرد تا زمينه بيعت را براى امام فراهم كنند.64
ابن اعثم نيز از نقش انصار در بيعت گرفتن براى امام على عليه السلام سخن مى گويد: «آن گاه كه نمايندگان انصار در مسجد براى مردمى كه عده اى از آنان مهاجران عراقى و مصرى بودند، سخن گفتند، مردم هم گفتند: «شما انصار خدا و رسولش هستيد و هرچه بگوييد ما خواهيم پذيرفت» و آنان نيز على عليه السلام را براى خلافت معرفى نمودند و مردم نيز با فريادهاى خود، آن ها را تأييد كردند».65
اين همدلى و همراهى انصار و مردم بومىِ مدينه كه طرف دار امام على عليه السلامبودند، سبب شد تا زمينه بيعت براى امير مؤنان عليه السلامفراهم شود. حمايت انصار از امام به حدى بود كه اجازه بروز و ظهور به كسانى كه هواى خلافت در سر مى پروراندند، نداد، از اين رو آنان كه هيچ زمينه اى براى خود نمى ديدند، به بيعت با امام راضى شدند تا از اين طريق، در حكومت جديد جايى براى خود دست و پا كنند. اما انصار به همراه مردم با شور و اشتياق به سمت خانه امام هجوم برده، و در حالى كه اظهار مى كردند على عليه السلام خليفه است، از آن حضرت مى خواستند تا دست خود را براى بيعت به سوى آنان دراز كند.
به روايت ابن اعثم، امير مؤنان عليه السلام در برابر اصرار صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله، در آغاز از بيعت خوددارى كرد و فرمود: «من كار را آن چنان متشتت مى بينم كه قلب ها بر آن آرام نگرفته و عقل ها بر آن ثبات ندارند، به سراغ ديگران برويد».66 اما پس از آنكه امام احساس كرد كه از او دست بردار نيستند، در برابر اصرار زياد مردم خلافت را پذيرفت و فرمود: «بيعت بايد در مسجد صورت بگيرد». ابن عباس مى گويد: «ترس از آن داشتم كه مبادا در مسجد، مشكلى پيش آيد».67
وقتى امام به مسجد رفت، تمام انصار و مهاجران كه به مسجد آمده بودند با رغبت و اشتياق، خواهان بيعت با امير مؤنان عليه السلامبودند و او را بر تمام افراد ديگر مقدم مى دانستند و خواهان هيچ كس ديگرى نبودند.68 به اين ترتيب، امير مؤنان عليه السلام خلافت را پذيرفت، انصار با اشتياق از آن استقبال كردند و خطبا و نمايندگان آنان به طرف دارى از امام، خطبه ها و سخنرانى هاى شورانگيزى ايراد كردند. به روايت شيخ مفيد، در روز بيعت با امير مؤنان عليه السلامابوالهيثم بن تيهان انصارى از جمله كسانى بود كه به طرف دارى از آن حضرت سخن مى گفت و مردم را نيز تشويق مى كرد. او به على عليه السلام گفت: «خلافت اسلامى به فساد كشيده شد و ديدى كه عثمان چه كرد و چگونه بر خلاف كتاب و سنت رفتار كرد؛ دستت را بده تا با تو بيعت كنيم تا كار امت اصلاح شود».69
بنا به نقل يعقوبى، ثابت بن قيس بن شماس70 نخستين خطيب انصار بود كه برخاست و سخنرانى كرد و سخنان او حاكى از رضايت و رغبت و اشتياق آن ها به خلافت امام على عليه السلام بود. او طى سخنانى گفت: «به خدا سوگند يا على! اگر آن ها در زمام دارى از تو پيش افتادند، ولى در دين نتوانستند از تو جلو بيفتند اگر ديروز از تو سبقت جستند امروز به آن ها رسيدى… آنان در آنچه نمى دانستند به تو محتاج بودند، ولى تو با علمى كه دارى به هيچ كس نياز ندارى».71
همچنين خزيمة بن ثابت انصارى كه معروف به «ذوشهادتين» بود، برخاست و گفت: «يا امير مؤنان عليه السلام ما براى اين كار جز تو را شايسته نمى دانيم اگر قلبمان به ما راست گفته باشد. اين امر تنها از آن توست و تو نخستين ايمان آورنده و داناترين مردم به خدا و سزاوارترين آن ها به رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى و چيزى را كه آن ها دارند تو نيز دارى، ولى آنچه تو دارى آن ها ندارند».72 در منبع ديگر آمده است كه او پس از بيعت با امام عليه السلام مى گفت: «ما كسى را برگزيديم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را براى ما برگزيد».73
اين سخنان انصار نشان مى دهد كه آن ها امام على عليه السلام را به عنوان امامى كه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى شده بود مى شناختند، آنان حقانيت امام را به سبب وصى بودن او از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله دانسته و از ديگران مى خواستند كه از او به عنوان وصى رسول خدا پيروى كنند.
بدين ترتيب، همه انصار و مهاجرانى كه در بيعت عقبه و جنگ بدر شركت كرده و همه مؤنانى كه در راه دين اسلام فداكارى نموده و از پيشگامان تشرف به اسلام بودند و همچنين گروهى از مردم مصر و عراق كه از صحابه و تابعين بودند و در مدينه حضور داشتند، با امير مؤنان عليه السلام بيعت كردند و اين بيعت با رضايت مؤنان انصار و مهاجران صورت گرفت.74
بنا به نقل ابن اعثم در آغاز، طلحه كه دستش شل بود، بيعت كرد، و برخى، اين را به فال بد گرفتند! آن گاه زبير بيعت كرد، بعد از او انصار، مهاجران و تمام كسانى كه در مدينه حضور داشتند بيعت كردند.75
اين بيعت، نمودى از رغبت و رضايت عمومى انصار و مردم به حكومت امام على عليه السلام بود. آن حضرت، شور و اشتياق مردم به بيعت با خود را چنين توصيف كرده است: «خشنودى مردمان در بيعت با من بدان جا رسيد كه كودكان به وجد آمده، بيماران با كمك ديگران بدان جا آمده و دختران نورس نيز از خود بى خود شد، سر برهنه حاضر شده بودند».76
آن حضرت در جاى ديگر مى فرمايد: «شما دستم را براى بيعت مى گشوديد و من مى بستم، و شما دستم را به سوى خود مى كشيديد و من آن را به عقب مى كشيدم،77 ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خود فرا خواندم، هر كس با ميل و رغبت خود بيعت كرد، از او پذيرفتم و هر كس نخواست مجبورش نكردم، در حالى كه ميان كسانى كه با من بيعت كردند، طلحه و زبير هم بودند، اگر نمى خواستند بيعت كنند، من به زور وادارشان نمى كردم، نه آنان را و نه ديگران را،78 بيعت شما با من ناگهانى نبود و كار من و شما يكسان نيست، من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى خواهيد».79
اين سخنان امام، بيان گر رضايت و اشتياق انصار و ديگران درباره انتخاب امير مؤنان عليه السلام به رهبرى جامعه اى اسلامى مى باشد.
به گفته جرج جرداق: «در روز بيعت همه انصار و مردم بنابر فطرت خود، به نام على عليه السلام شعار مى دادند، زيرا كسى را به زمام دارى برگزيده بودند كه از نيازهايشان آگاه بود، به حقوق شان ايمان داشت و به آن ها دل سوز بود. از اين رو مردم بسيار خوشحال بودند كه امام خلافت را پذيرفته اند».80
انصار كه اكثريت اهل مدينه را تشكيل مى دادند، طرف دار امير مؤنان عليه السلامبودند. ميان آن ها و بنى هاشم روابط خوبى وجود داشت، از اين رو مدينه محل تجمع بنى هاشم شد. قيس بن سعد انصارى بزرگ و رئيس انصار كه از ياران مخلص و فداكار آن حضرت به شمار مى آمد، از نخستين كسانى بود كه با امام على عليه السلام بيعت كرد.
بنابراين آنچه از گزارش هاى تاريخى به دست مى آيد، انصار همگى با امام على عليه السلامبيعت كردند، ولى آن افرادى كه از انصار به عنوان مخالف از آن ها در منابع نام برده شده است كسانى بودند، كه همگى عثمانى بودند. ابن خلدون مى گويد: «انصار با امير مؤنان عليه السلامبيعت كردند و عده اى نيز در بيعت تأخير كردند، از جمله نعمان بن بشير به شام رفت».81
بنا به گفته يعقوبى همه مردم با امام بيعت نمودند، جز سه نفر از قريش كه آن ها نيز بعداً با آن حضرت بيعت كردند.82 طبرى مى گويد: «تا آن جا كه ما مى دانيم احدى از انصار از بيعت با على عليه السلام تخلف نكرد».83
حاكم نيشابورى مى گويد: «كسانى كه گمان مى برند متخلفان، افرادى هستند كه از بيعت با امام على عليه السلام خوددارى كرده اند، در حقيقت واقعيت ها را ناديده گرفته اند، زيرا آنان با امير مؤنان عليه السلام بيعت كردند، ولى بنا به دلايلى او را در جنگ ها همراهى نكردند و اين امر موجب شد كه بعضى تصور كنند آنان با اين بيعت، مخالف بوده اند».84
بنابراين، محتمل است مخالفان و كسانى كه با على عليه السلام بيعت نكردند، همان كسانى باشند كه بعدها در جنگ جمل و صفين و نهروان شركت نكردند. عذر و بهانه جويى آنان نيز مؤد اين مطلب است كه آن ها از يارى امام و شركت در جنگ خوددارى نموده و بهانه تراشى مى كردند.85
قدر مسلم هم اين است كه آنان از همراهى امام در جنگ هاى دوران خلافتش خوددارى كردند، نه آنكه در اصل خلافت نيز با امام على عليه السلام بيعت نكرده باشند، زيرا بر اساس روايات تاريخى تمامى كسانى كه در جنگ بدر شركت كرده و تا آن زمان زنده بودند، با امام على عليه السلام بيعت كردند.86 البته بايد توجه داشت كه امام هيچ كس را براى بيعت با خود مجبور نكرد.87
از جمله كسانى كه از انصار با امير مؤمنان عليه السلام بيعت كرده بودند عبارت اند از: ابوايوب انصارى، خالد بن زيد، خزيمة بن ثابت معروف به ذوشهادتين، ابوسعيد خدرى، عبادة بن صامت، سهل و عثمان فرزندان حنيف و ابوعباس رازقى سواركار شجاع پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ احد و زيد بن ارقم، سعيد و قيس پسران سعد بن عباده، جابربن عبداللّه انصارى، مسعود بن اسلم، عامر بن جبل، سهل بن سعيد، نعمان بن عجلان، سعد بن زياد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابى خلف، ضرار بن صامت، مسعود بن قيس، عمر بن بلال، عمار بن اوس، مره ساعدى، رفاعة بن مالك، جبلة بن عمرو ساعدى، عمر بن حزم، سهل بن سعد ساعدى، و گروهى ديگر از انصار كه در هر دو بيعت عقبه و رضوان شركت كرده بودند و در قرآن نيز از آن ها تمجيد شده است و مورد ستايش رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز بوده اند، همگى با حضرت على عليه السلام بيعت كردند.88
انصار، عموماً به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه مند بودند و جز عده انگشت شمارى از آنان، همگى با امير مؤنان عليه السلام بيعت كردند و همواره آنان در كنار امام على عليه السلامبودند و در صحنه هاى سياسى و نظامى آن حضرت را يارى مى دادند. انصار در روى كار آمدن امام على عليه السلام نقش عمده اى داشتند، زيرا اكثريت اهل مدينه را آنان تشكيل مى دادند، از اين رو آنان بعد از قتل عثمان براى تقويت زمينه خلافت و نشر فضايل امير مؤنان عليه السلام در ميان مردم بسيار تلاش نمودند تا حقانيت و اولويت امام را براى خلافت بيان كنند، حتى ـ چنان كه گذشت ـ برخى از انصار متصدى گرفتن بيعت از مردم براى امام بودند.89
اين همراهى و هم سويى انصار با امير مؤنان عليه السلام بود كه زمينه بيعت و روى كار آمدن آن حضرت را فراهم نمود. انصار به حدى خواهان خلافت و حكومت امام على عليه السلام بودند كه هيچ شخص ديگرى را لايق و سزاوار اين مقام نمى دانستند. به هر حال، حمايت و طرف دارى انصار از امام، آن اندازه نيرومند و قوى بود كه اجازه بروز و ظهور به كسانى كه هواى خلافت در سر داشتند نداد.
انصار كه از علاقه مندان امير مؤمنان عليه السلام و ياران مخلص و فداكار رسول خدا صلى الله عليه و آلهبودند در جنگ هاى دوران امام على عليه السلامحضورى فعال و چشم گير داشتند و عموما همراه امير مؤمنان بودند و از خلافت آن حضرت با تمام قوا در برابر مخالفان و دشمنان حمايت مى نمودند.
آن گونه كه از منابع تاريخى به دست مى آيد انصار در جنگ جمل، صفين و نهروان نقش فعال داشتند و از خود رشادت ها نشان دادند و افرادى هم چون ابوايوب انصارى ميزبان پيامبر صلى الله عليه و آله و خزيمة بن ثابت انصارى و سهل بن حنيف انصارى، قيس بن سعد انصارى از فرماندهان و پرچم داران سپاه امام على عليه السلامبودند و انحراف مخالفان امام على را يادآور مى شدند و از آنان مى خواستند به اطاعت امام روى آورند.
اين همراهى و فداكارى و رشادت هاى انصار به حدى دشمنان امير مؤمنان را ناراحت مى كرد كه آنان مى كوشيدند تا انصار را به مخالفت امام وادار كنند، ولى انصار چنان عقيده محكم به اسلام و امام على عليه السلام داشتند كه جز دو نفر، احدى از آنان فريب دشمنان و مخالفان امير مؤمنان را نخوردند و تا آخر از خلافت آن حضرت دفاع كردند و حامى امام بودند91 و عده اى از آن ها در راه دفاع و حمايت از ولايت على عليه السلام به درجه شهادت رسيدند.

4. رابطه امير مؤنان عليه السلام با انصار
آن گونه كه اشاره شد انصار با امير مؤنان عليه السلام رابطه و تعامل خوبى داشتند و تا آخر از خلافت آن حضرت در مقابل دشمنانش حمايت كردند. از سوى ديگر، امير مؤنان عليه السلام هم پشتيبان و مدافع انصار بود. بعد از جريان سقيفه وقتى انصار از صحنه سياست كنار گذاشته شدند، آنان نه تنها از مناصب دولتى محروم شدند، بلكه از نظر تقسيم بيت المال نيز مورد تبعيض قرار گرفتند و اين امر سبب محروميت انصار شد.92 اين محروميت آنان بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آلهآغاز شد و در زمان خلفا شدت يافت. با وجود اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش انصار را به مردم كرده بود،93 اما خلفا چندان توجهى به انصار نداشتند و آن ها را از حقوق و امتيازاتى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن برخوردار بودند محروم كردند. در اين ميان تنها بنى هاشم و حضرت على عليه السلام به انصار رسيدگى مى كردند و نيازهاى آنان را برآورده مى ساختند و از آن ها دفاع مى كردند.
پس از سقيفه و آن گاه كه درگيرى و اختلافات ميان انصار و قريش اوج گرفت و خطبا و شاعران قريش عليه انصار شعر و خطبه ايراد مى كردند و خواهان انتقام كشتگان بدر و احد بودند، امير مؤنان عليه السلام به دفاع از انصار برخاست و به پسرعموى خويش فضل بن عباس دستور داد تا در دفاع از انصار شعر بگويد و آنان را مدح و تمجيد كند.94 در زمان عثمان هم وقتى محروميت انصار بيشتر شد حضرت على دو نقطه داراى چاه و مزرعه به نام هاى «ابونيزر» و «بغيبه» را احداث و به محرومان و فقراى انصار وقف كرد.95
آن حضرت بعد از قتل عثمان و زمانى كه به خلافت رسيد، انصار را به صحنه آورد و به آن ها بها و ارزش داد و آنان را مثل زمان پيامبر صلى الله عليه و آله وارد صحنه سياست كرد، به گونه اى كه بسيارى از رجال سياسى و نظامى حكومت آن حضرت از انصار بودند، حتى حكومت بعضى از شهرها را نيز به آنان واگذار كرد.
آن گونه كه در منابع آمده است، امير مؤنان عليه السلام بعد از عزل خالد بن عباس بن هشام از حكمرانى مكه، ابوقتاده انصارى را والى مكه قرار داد. ابوقتاده در تمام جنگ ها همراه على عليه السلام شركت داشت و در ايام خلافت حضرت درگذشت و امام بر جنازه او نماز خواند.96 آن حضرت ثابت بن قيس را كه (در تمام جنگ ها همراه امام بود) در مدائن والى قرار داد. وى هم چنان والى مدائن بود تا اينكه مغيرة بن شعبه از جانب معاويه حاكم كوفه شد و او را عزل نمود.97 همچنين امير مؤنان عليه السلام سهل بن حنيف را به عنوان والى به سوى شام فرستاد، ولى امويان مانع ورودش شدند و در غائله جمل امام او را در مدينه جانشين خود قرار داد.98 بنا به گفته ابن اثير بعد از جنگ صفين امام او را به عنوان كارگزار فارس منصوب نمود، اما به وى اجازه ورود ندادند.99 امام على عليه السلام عثمان بن حنيف برادر سهل بن حنيف را نيز در سال 36 ق به عنوان والى به بصره فرستاد، او هم در بصره مستقر شد و كنترل آن جا را به دست گرفت.100 قرظة بن كعب انصارى يكى ديگر از انصار بود كه على عليه السلام بعد از عزل ابوموسى اشعرى از كوفه، او را به عنوان والى آن جا منصوب نمود. او در جنگ صفين و نهروان همراه امام حضور داشت. همچنين زمانى كه امام در كوفه مستقر شد او را بر بهقباذات گماشت101 و بنا به نقل ابن ابى الحديد «وى بعد از اينكه از بهقباذات عزل شد مسئول جمع آورى ماليات عين التمر بود و در آستانه نبرد نهروان او از جانب امام حاكم نواحى سواد بود».102
همين طور نعمان بن عجلان انصارى از جانب امام على عليه السلام كارگزار بحرين بود و امير مؤنان عليه السلامدر جريان حكميت، او را شاهد صلح نامه قرار داد. وى در زمان خلافت امام حسن مجتبى عليه السلام از دنيا رفت.103
همچنين على عليه السلام ابوايوب انصارى را كه از مسلمانان نخستين و ميزبان رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه بود و در همه جنگ هاى دوران امير مؤنان عليه السلامحضور داشت، بعد از جنگ نهروان او را به عنوان والى مدينه منصوب نمود تا اينكه در حمله بسر بن ارطاة (از فرماندهان نظامى معاويه) به مدينه، به دليل نداشتن نيرو آن جا را ترك نموده، نزد امام به كوفه رفت.104
در جريان نبرد صفين زمانى كه امير مؤنان عليه السلام عازم جنگ شد، ابا مسعودى انصارى را در كوفه جانشين خويش قرار داد. همچنين امام عليه السلام حكومت مصر را كه بخشى از قلمروى دولت اسلامى بود، به قيس بن سعد انصارى واگذار كرد. او در سال 36 ق به عنوان والى از جانب امام رهسپار مصر گرديد. بدين گونه مصر و شهرهاى آن، حكومت او را پذيرا شدند و تمام مردم با او بيعت كردند. قيس نيز كارگزاران خود را به تمام نقاط مختلف مصر فرستاد و در اين ميان فقط منطقه خربتا، با او بيعت نكرد، ولى قيس بر اساس مصلحت با آن ها از راه آشتى و سازش درآمد.105 او هم چنان حاكم مصر بود تا اينكه حضور قيس بن سعد انصارى در مصر براى معاويه گران و غير قابل تحمل شد، از اين رو، مصمم شد او را به طرف خود جذب كند. آن گونه كه در منابع آمده است چندين نامه بين قيس و معاويه رد و بدل شد، اما قيس بن سعد انصارى با زيركى و دورانديشى و تدبير و داشتن عقيده محكم به اسلام و رهبرش امام على عليه السلام در هيچ شرايطى و زمانى فريب معاويه را نخورد.106
وقتى معاويه از قيس مأيوس شد، دست به خدعه زد و نامه اى مبنى بر سازش قيس بن سعد با خودش جعل كرد. نيروهاى اطلاعاتى امام اين خبر و شايعه را به امام گزارش دادند. بعد از شايعه پراكنى معاويه، امير مؤنان عليه السلام قيس بن سعد را از روى مصلحت عزل نمود و به جاى او محمد بن ابى بكر را فرستاد، قيس به مدينه رفت و سپس همراه سهل بن حنيف به كوفه، مقر حكومت امام رفت.107 وى هم چنان در كنار امير مؤنان عليه السلام بود تا اينكه امير مؤمنان بعد از جنگ صفين او را به عنوان والى به آذربايجان فرستاد.108 برادر قيس، سعيد بن سعد بن عباده انصارى نيز والى يمن بود.109
بدين ترتيب، امير مؤنان عليه السلام انصار را در سياست و حكومت شريك ساخت و در امور نظامى هم مانند رسول خدا صلى الله عليه و آلهاز آنان استفاده مى كرد و مأموريت هاى حساس را به آن ها واگذار مى نمود. از ميان انصار افرادى همچون قيس بن سعد و سهل بن حنيف، ابوقتاده انصارى، ابوايوب انصارى… از جانب امام على عليه السلامفرماندهى لشكر را نيز به عهده داشتند.
نتيجه
انصار در سقيفه به سبب اختلافات داخلى شكست خوردند و ابوبكر به خلافت رسيد، اما انگيزه انصار از اين اقدام در سقيفه مخالفت با اهل بيت عليهم السلام و محروم كردن آن ها از حق شان نبود، زيرا سخنان انصار در سقيفه نشان مى دهد كه آنان پس از آگاهى از نقشه قريش براى محروم كردن اهل بيت عليهم السلام از خلافت، دست به اجتماع در سقيفه زدند تا از تسلط قريش جلوگيرى به عمل آورند و اقدام آن ها در مقابل اهل بيت عليهم السلام و خصومت با امير مؤنان عليه السلام و رد خلافت آن حضرت نبوده است.
شواهد مسلم تاريخى نشان مى دهد كه اقدام انصار در مقابل قريش بود كه قصد سلب خلافت از امام على عليه السلام و محروم كردن اهل بيت عليهم السلام را داشتند، نه در برابر اهل بيت عليهم السلام، زيرا انصار افرادى حسود و فرصت طلب نبودند كه خلافت را به زور از چنگ خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آورند، بلكه انصار طرف دار اهل بيت عليهم السلام بودند و به همين دليل، آنان در روز سقيفه اعلام نمودند كه ما جز با على عليه السلامبا كس ديگر بيعت نمى كنيم، اگرچه انصار نتوانستند در جريان سقيفه دفاع كاملى از حق على عليه السلامكنند.
انصار كه طرف دار اهل بيت عليهم السلام و امير مؤنان عليه السلام بودند، در مشاجرات خود با قريش آن حضرت را مطرح مى ساختند و شايستگى هاى امام را براى خلافت در حضور مردم بيان مى كردند. بسيارى از آن ها به وصايت امير مؤنان عليه السلام نيز معتقد بودند بدين سبب بعد از قتل عثمان براى فراهم نمودن زمينه خلافت و روى كار آمدن امام تلاش هاى فراوان نمودند و در واقع، اين همراهى و همدلى انصار و مردم بومى مدينه بود كه زمينه بيعت با امام را فراهم نمود. انصار با شور و اشتياق از خلافت آن حضرت استقبال نمودند و نمايندگان انصار به طرف دارى از امام على عليه السلامسخنرانى هاى پرشورى ايراد كردند و حتى بعضى از آنان متصدى گرفتن بيعت از مردم براى آن حضرت بودند و نقش اساسى را در روى كار آمدن امام داشتند. انصار همگى با امير مؤنان عليه السلام بيعت نمودند و بعد از بيعت مى گفتند: «ما كسى را برگزيده ايم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را براى ما برگزيد». انصار كه از علاقه مندان اهل بيت عليهم السلام بودند پس از بيعت همواره در كنار امير مؤنان بودند و در صحنه هاى سياسى و نظامى حضورى فعال داشتند و با تمام قوا امام را در برابر دشمنان و مخالفانش حمايت مى نمودند. تعدادى از رجال سياسى و نظامى حكومت امام را آنان تشكيل مى دادند. زمانى كه حسدورزان و دنياطلبان به مخالفت با آن حضرت برخاستند و موانع زيادى را در برابر حكومت عدالت گستر على عليه السلام به وجود آوردند نيز انصار با تمام توان در مقابل آنان ايستادند و در اين صحنه ها در كنار امام بودند و در جنگ هاى جمل، صفين و نهروان حضورى فعال و نقش شايان توجهى داشتند. اين در حالى بود كه دشمنان على عليه السلاماز همراهى انصار با آن حضرت ناراحت بودند، از اين رو بسيار كوشيدند تا انصار را به مخالفت وادار كنند، اما انصار چنان عقيده محكمى به اسلام و رهبرش امام على عليه السلام داشتند كه جز دو نفر احدى از آنان فريب دشمن را نخوردند و تا آخر در كنار امير مؤنان عليه السلامبودند و از خلافت آن حضرت دفاع مى كردند. از سوى ديگر، امير مؤنان عليه السلام نيز مدافع و پشتيبان انصار بود و نيازهاى آنان را برآورده كرد و آنان را وارد صحنه سياست نمود و حكومت بعضى از شهرها را به آنان واگذار كرد و در امور نظامى نيز به آن ها مأموريت هاى حساسى داد. عده اى از انصار در راه دفاع از اهل بيت عليهم السلام و امير مؤنان عليه السلام به شهادت رسيدند. اگرچه نمى توان گفت كه عقيده تشيع در ميان انصار تفكر غالب بود، ولى بسيارى از بزرگان انصار جزو سابقين و در شمار ياران شيعه امير مؤنان عليه السلامبودند و تعامل خوبى با حضرت داشتند.
منابع
1. قرآن كريم.
2. نهج البلاغه.
3. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: بيروت، دار الاحياء التراث العربى، 1385 ق.
4. ابن اثير جزرى، ابى الحسن على بن محمد، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالفكر، 1398ق.
5. ، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، 1423 ق.
6. ابن اعثم، ابى محمد، الفتوح، چاپ اول: بيروت، دارالندوة الجديد، [بى تا].
7. ابن حجر عسقلانى، حافظ احمد بن على، الاصابه فى تمييز الصحابه، چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلميه، 1423 ق.
8. ابن خلدون، عبدالرحمن، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، دارالكتاب اللبنانى و مكتبة المدرسه، 1986 م.
9. ابن سعد محمد، الطبقات الكبرى، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، 1424 ق.
10. ابن طاووس حسنى، على بن موسى بن جعفر، كشف المحجه لثمرة المهجه، نجف، منشورات الحسنية، 1370 ق.
11. اسكافى، محمد بن عبداللّه، المعيار والموازنه، تحقيق محمدباقر محمودى، چاپ اول: بيروت، 1402 ق.
12. امين، سيدمحسن، اعيان الشيعه، چاپ پنجم: بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1418 ق.
13. امينى، عبدالحسين، الغدير، چاپ اول: قم، مركز الغدير للدرسات الاسلامية، 1416 ق.
14. بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، انساب الاشراف، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، 1424ق.
15. ثقفى، تحقيق: محمدباقر محمودى، چاپ اول: تهران، مؤسة الطباعة والنشر، 1408 ق.
16. ثقفى كوفى، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق سيدجلال الدين المحدث، چاپ دوم: تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 1395ق.
17. جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانيه، چاپ اول: بحرين، مكتبة صعصعه، 1423ق.
18. حاكم نيشابورى، محمد بن عبداللّه ، المستدرك على الصحيحين، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، 1411 ق.
19. حموى، ياقوت، معجم البلدان، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ جديد.
20. خويى، ميرزا حبيب اللّه ، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بيروت، مؤسة الوفاء، 1403ق.
21. ديار بكرى، شيخ محمدحسين، تاريخ الخميس، بيروت، دار صادر، [بى تا].
22. دينورى، ابن قتيبه، ابى محمد عبداللّه بن مسلم، الامامه والسياسه، چاپ اول: بيروت، دارالمنتظر، 1405 ق.
23. دينورى، ابوحنيفه احمد بن داود، الاخبارالطوال، چاپ دوم: قم، مكتبة الحيدريه، 1379 ق.
24. زبير بكار، اخبار الموفقيّات، تحقيق سامى مكى عانى، بغداد، احياء التراث الاسلامى، مطبعة العانى، 1392 ق / 1972 م.
25. سليم بن قيس هلالى، اسرار آل محمد، تحقيق محمدباقر انصارى، چاپ اول: قم، منشورات دليل ما، 1422 ق.
26. سيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفاء، چاپ اول: مصر، مطبعة السعاده، 1371 ق.
27. سيوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، التوشيح على الجامع الصحيح (صحيح بخارى)، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1420ق.
28. شرف الدين، سيدعبدالحسين، الفصول المهمه، چاپ دوم: ايران، اداره نشر مطبوعات، 1423 ق.
29. طبرسى، احمدبن على بن ابى طالب، الاحتجاج، نجف، مطبعة النعمان، 1386 ق.
30. طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبرى، بيروت مؤسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ق.
31. كاندهلوى، محمديوسف، حياة الصحابه، بيروت، دارالفكر، 1423 ق.
32. مبرد، ابى العباس محمد بن يزيد، الكامل فى الأدب، دمشق، منشورات دارالحكمة، [بى تا].
33. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسة الوفاء، 1403ق.
34. مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب، چاپ اول: بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422ق.
35. مفيد، محمد بن نعمان، الجمل، چاپ دوم: قم، مكتبة الاسلامى، 1416 ق.
36. ، الاختصاص، قم، منشورات جامعه مدرسين حوزه.
37. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، قم، مكتبة الحيدرية، 1425 ق.

________________________________________
1. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، التوشيح على الجامع الصحيح، ج 3، ص 452.
2. توبه9، آيه 100.
3. ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 5، ص 52.
4. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج 2، ص 446؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 222؛ احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 91 و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 37 ـ 38.
5. ابن اعثم، الفتوح، ج 1، ص 3.
6. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 222.
7. ابن اعثم، همان، ج1، ص4.
8. طبرسى، همان، ج 1، ص 91؛ ابن قتيبه دينورى، الامامه و السياسه، ج 1، ص 16.
9. ابن اعثم، همان، ج1، ص 4 ـ 5.
10. ابن ابى الحديد، همان، ج6، ص19.
11. ابن اعثم، همان، ص 3ـ5.
12. محمد بن جرير طبرى، همان، ج2، ص446؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 221.
13. محمد بن جرير طبرى، همان؛ ابن اثير جزرى، همان؛ ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص24.
14. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص123.
15. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 223.
16. ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 15؛ ميرزا حبيب اللّه خويى، منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 5.
17. ابن اثير جزرى، همان.
18. ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 38ـ39.
19. همان، ص 39.
20. همان.
21. طبرسى، همان، ص 93.
22. ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 16.
23. ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 39؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 224.
24. همان و ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 16.
25. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 224؛ طبرى، همان، ج 2، ص 443.
26. يعقوبى، همان، ج 2،ص 124.
27. طبرى، همان، ج 2، ص 447.
28. طبرسى، همان، ص 93؛ حبيب اللّه خويى، منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 6 و محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 28، ص 182.
29. طبرسى، همان، ص 93؛ ابن قتيبه دينورى، همان، ص 17.
30. ابن قتيبه دينورى، همان، ص 16ـ17.
31. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 224.
32. يعقوبى، همان، ج 2، ص 124.
33. ابن ابى الحديد، همان، ج 6، ص 21.
34. همان، ص 46.
35. همان، ج 1، ص 51؛ محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 289.
36. عده اى از قريش در سايه كعبه تعهد كردند كه اگر پيامبر بميرد يا كشته شود، امر خلافت را از اهل بيت عليهم السلام و امام على عليه السلام بگيرند سليم بن قيس هلالى، اسرار آل محمد، ص 155 و محمدباقر مجلسى، همان، ج 28، ص 101ـ103.
37. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 217.
38. سليم بن قيس هلالى، همان، ص 138ـ139؛ ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 219.
39. ابن اعثم، الفتوح، ج 1، ص 4 ـ 5؛ ابن ابى الحديد، همان، ج 5، ص 19.
40. زبير بن بكار، الاخبار الموفقيات، ص 587.
41. ابن طاووس حسنى، كشف المحجه لثمرة المهجه، ص 176.
42. همان، ص 177.
43. بلاذرى، انساب الاشراف، ص 260؛ ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 38.
44. يعقوبى، همان، ج 2، ص 124؛ ابن ابى الحديد، همان، ج 5، ص 21.
45. ابن ابى الحديد، همان، ج 6، ص 23.
46. ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 19.
47. ابن ابى الحديد، همان، ج 6، ص 13.
48. شيخ مفيد، الاختصاص، ص 184. ولى ابن سعد مى گويد: معاذ بن جبل در جريان سقيفه و زمانى كه ابوبكر به خلافت رسيد در يمن بود. شايد وى بعد از جريان سقيفه به مدينه بازگشته باشد محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 450.
49. ابن ابى الحديد، همان، ج 6، ص 44.
50. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، التوشح على الجامع، ج 3، ص 454.
51. محمد يوسف كاندهلوى، حياة الصحابه، ج 1، ص 358.
52. حشر59، آيه 9.
53. ابن ابى الحديد، همان، ج 6، ص 33ـ34.
54. همان، ص 36.
55. ثقفى كوفى، الغارات، ص 297.
56. ابن ابى الحديد، همان، ص 33.
57. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 220.
58. ميرزا حبيب اللّه خويى، همان، ج 3، ص 10؛ طبرسى، همان، ج 1، ص 102ـ103.
59. طبرسى، همان.
60. يعقوبى، همان، ج 2، ص 126.
61. همان.
62. همان.
63. شيخ مفيد، الجمل، ص 129.
64. ابن ابى الحديد، همان، ج 4، ص 8؛ ج 7، ص 36.
65. ابن اعثم، همان، ج 2، ص 245.
66. همان، ص 244.
67. اسكافى، المعيار والموازنه، ص 50.
68. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 456.
69. شيخ مفيد، الجمل، ص 128.
70. حاكم نيشابورى مى گويد: ثابت بن قيس بن شماس در جنگ مسيلمه كذاب كشته شد. بنابراين به نظر مى رسد كه يعقوبى، ثابت بن قيس بن خطيم را با ثابت بن قيس بن شماس خلط كرده باشد. در واقع، سخنران انصار آن روز ثابت بن قيس بن خطيم بوده است (حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 26).
71. يعقوبى، همان، ج 2، ص 179.
72. همان.
73. اسكافى، همان، ص 51.
74. شيخ مفيد، الجمل، ص 109.
75. ابن اعثم، همان، ج 2، ص 246.
76. ابن ابى الحديد، همان، ج 13، ص 3.
77. همان.
78. ثقفى كوفى، همان، ج 1، ص 310.
79. ابن ابى الحديد، همان، ج 9، ص 31.
80. جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانيه، ج 4، ص 194.
81. ابن خلدون، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، ج 4، ص 1055.
82. يعقوبى، همان، ج 2، ص 178.
83. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 454.
84. حاكم نيشابورى، همان، ج 3، ص 124.
85. ابوحنيفه دينورى، الاخبار الطوال، ص 142 ـ 143.
86. محمد حسين دياربكرى، تاريخ الخميس، ص 276 ـ 277.
87. اسكافى، همان، ص 52؛ جلال الدين سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 174.
88. شيخ مفيد، الجمل، ص 105 ـ 106.
89. همان، ص 129.
91. يعقوبى، همان، ج 2، ص 188.
92. يعقوبى، همان، ص 153؛ ابن اثير جزرى، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ج 2، ص 350ـ351.
93. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 2، ص 437؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ص 216.
94. يعقوبى، همان، ص 128.
95. محمد بن يزيد مبرد، الكامل فى الادب، ص 45ـ46.
96. محمد بن سعد، همان، ج 4، ص 298؛ ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج5، ص 251ـ252 و ابن حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، ج 7، ص 274.
97. ابن اثير، اسدالغابه، ج 1، ص 339؛ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 1، ص 510.
98. احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، همان، ج 3، ص 29.
99. ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج 2، ص 336.
100. سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 203؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 103.
101. بلاذرى، همان، ج 3، ص 33؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 503.
102. ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 302؛ بلاذرى، همان.
103. ابن اثير جزرى، همان، ج 5، ص 349 و 350؛ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 6، ص 351ـ352.
104. سيدمحسن امين، همان، ج 2، ص 318.
105. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 557؛ ابن ابى الحديد، همان، ج 16، ص 57 ـ 58.
106. عبدالحسين امينى، الغدير، ج 2، ص 154 و 158.
107. ابن ابى الحديد، همان، ج 5، ص 64.
108. يعقوبى، همان، ج 2، ص 202.
109. سيد عبدالحسين شرف الدين، الفصول المهمه، ص 285.

صعصعةبن صوحان خطيب شحشح اميرمؤمنان علي(عليه السلام)

چكيده

صعصعةبن صوحان از بني عبد قيس و يكي از نزديكترين ياران حضرت علي(عليه السلام) بود. اين قرابت تا آنجا بود كه آن حضرت در موقوفات خود صعصعه را شاهد ميگرفتند. رجاليون شيعه او را از ابدال دانستهاند. صعصعه همانند برادرانش زيد و سيحان توانايي فوقالعادهاي در امر خطابه داشت، به حدي كه مورد ستايش امير بيان حضرت علي(عليه السلام)قرار گرفت و او را خطيب شحشح و توانا خواندند. او از اين توانايي در بدو حكومت ايشان نهايت بهرهبرداري را به نفع آن حضرت نمود. حضرت علي(عليه السلام) كه به صعصعه اعتماد ويژهاي داشت، در چند نوبت او را به نمايندگي از خويش به رويارويي و مذاكره با معاويه كشاند. اين كشاكشها با معاويه پس از شهادت آن حضرت ادامه يافت و صعصعه از جمله شيعياني بود كه معاويه از آنان به شدت تنفّر داشت. او در حدود سال 56 هجري به علتي ناگفته وفات يافت.

مقدّمه

بنو عبدقيس كه به «عبدي» شهرت داشتهاند، از جمله خاندانهاي عرب يمني و از تيره ربيعه(2) بودند كه هم پيش از اسلام و هم پس از آن خداپرست بوده و با اهلبيت(عليهم السلام) رابطه قابل توجهي داشتهاند.(3) گزارشي از بعضي از قيسيان كه پيش از اسلام مردم را به خدا دعوت ميكردهاند ضمن مروجالذهب آمده است.(4) در برخي منابع نيز صحبت از جمعي از اينان است كه ده روز مهمان رسول خدا(صلي الله عليه وآله)بودهاند.(5) رواياتي مبني بر حضور آنان در بخشي از فتوحات و نبردهاي رده، بخصوص در يمن ديده ميشود(6) كه نام سيحان بن صوحان در گزارشهاي انگشت شماري كه درباره او نقل شده ضمن يكي از همين مطالب آمده است.(7)

ابن سعد در چهار موضع از الطبقات الكبري رواياتي در مدح و اكرام عبد قيس از پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) آورده است. در اين روايات چنين مضمونهايي قابل مشاهده است: تمجيد از آنان با عبارت: چه نيكو قومي است عبد قيس،(8) توصيه به عبد قيس و مهمانان آنان،(9) دعا براي غفران و رحمت عبد قيس(10) و در نهايت، ذكر روز آنهايي كه به آنان هديه نمودهاند.(11) گفته شده اولين كسي كه نوحه خوانده، از عبد قيس بوده است.(12)

نسب صعصعةبن صوحان

نسب صعصعه را چنين گفتهاند: ابن صوحان بن حجربن الهجرس بن عجل بن عمرو بن وديعةبن لكيزبن افصي بن عبدالقيس و يا: ابن حجربن حجرس بن صبرةبن حدرجان بن ليث بن ظالم بن ذهل بن عجل بن وديعة بن عمرو بن وديعة بن لكيزبن افضي بن عبدالقيس.(13)برخي نيز صوحان را فرزند قريه گفتهاند(14) و همچنين: ابن حجر بن حارث بن هجرس بن صبرةبن حدرجان بن

عساس بن ليث بن حداد بن ظالم بن ذهل بن عجل بن عمرو بن وديعة بن افصي بن عبدالقيس بن ربيعه.(15) ابن حجر بن حارث عبدي نيز نقل شده است. نقل ديگر اينگونه است: زيدبن صوحان بن حجربن الحارث بن الهجرس ابن صبرة بن حدرجان بن عساس بن ليث بن جداد بن ظالم ]ابن[ ذهل بن عجل بن وديعةبن عمرو بن وديعة بن لكيز ابن أفصي بن عبدالقيس بن أفصي بن دعمي بن جديلةبن أسد بن ربيعة بن نزار.(16)

صعصعه از بزرگان قبيله عبدالقيس و خطيب فصيح، خوشبيان، فاضل، متدين و از اصحاب خاص اميرمؤمنان علي(عليه السلام)بود.(17) كنيهاش را اباعكرمه و همچنين اباطلحه ثبت كردهاند.(18)

جايگاه صعصعه

بنابر گزارشهاي تاريخي، اين خاندان همگي خطيب بودند و در ميان آنها صعصعه توانايي بيشتري در اين امر داشت.(19) او بيش از فقاهت، به عنوان خطيبي توانا شهرت داشت(20) به گونهاي كه او را در زمره خطيبترين مردمان ميخواندهاند. مسعودي درباره او ميگويد: «صعصعه اخبار نكو و سخناني در كمال فصاحت و بلاغت دارد كه معاني را با ايجاز و اختصار توضيح ميدهد.»(21)

حضرت علي(عليه السلام) به وي اعتماد قابل توجهي داشت. ايشان چاهها، قنوات و اموال زيادي را براي محرومان وقف كرد. هنگامي كه وقفنامه مينوشت، عدهاي را شاهد ميگرفت و صعصعةبن صوحان از جمله آن شاهدان بود.(22) او را از اصحاب خطط (معماران شهري) كوفه دانستهاند.(23)

صعصعه در دوران خلفا

در منابع از زمان تولد و نيز دوره كودكي صعصعه مطلبي يافت نميشود، مگر اين خبر كه او در زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله)اسلام آورده بود، ولي به دليل كودكي و كمسن و سالي، شرف حضور و درك محضر آن حضرت را نيافت.(24) از اينرو، در خصوص تاريخ تولد او به صراحت نميتوان سخن گفت و با توجه به آنكه معلوم نيست در چه سني دار فاني را وداع گفته، با محاسبه نيز نميتوان آن را به دست آورد.

1. حكومت خليفه دوم

تنها گزارشي كه از اين دوره از زندگي او در منابع ميتوان يافت روايتي است كه از آن بوي شجاعت و درايت به مشام ميرسد. نقل شده در ايام جواني صعصعه، روزي مالي از ناحيه ابوموسي براي خليفه دوم ميآيد. رسيدن اين مال پس از تقسيم بيتالمال بوده و در عين حال، رقم هنگفتي (قريب يك ميليون درهم) بوده است. خليفه به بالاي منبر رفته و از نحوه تقسيم اين مال در آن شرايط سؤال ميكند. صعصعه جوان برميخيزد و ميگويد: يا اميرالمؤمنين، جايي از مردم نظر ميخواهي كه در قرآن اجازه داده نشده است. آن را همانجا قرار بده كه خداوند قرار داده است. خليفه او را تصديق كرده و ميگويد: تو از مني و من از تو! و سپس آن مال را ميان مسلمانان تقسيم ميكند.(25)

2. حكومت عثمان بن عفان

در سال 33 هجري چند تن از اشراف كوفه و مهتران و فصيحان عرب، به سخنراني و شوراندن مردم عليه عثمان و به تعبير برخي منابع، فتنهآفريني بر ضد او پرداختند. رئوس اين جريان افراد ذيل بودند: مالكاشتر نخعي، ثابت قيس نخعي، كميلبن زيادبن نخعي عروةبن جعد، عمروبن جموح خساعي، و در نهايت، صعصعةبن صوحان. عثمان اين جمعيت را از كوفه به شام تبعيد كرد.(26)

اساساً روش عثمان اين بود كه بر هر كس خشم ميگرفت او را نفي بلد ميكرد. وقتي عثمان، امارت كوفه را از وليدبن عقبه گرفت و به سعيدبن عاص سپرد، اعتراضهاي مردمي تا حدي فروكش كرد. اين امر الزاماً به معناي رضايت مردم از والي جديد ـ چنانكه برخي منابع مدعي شدهاند (27) نبود; چون يكي از اولين اقدامات او نفي بلد مشاهير فوق بوده است. وي با اين اقدام كه با حمايت مستقيم عثمان انجام داده بود، هم از سويي از مردم زهرچشم گرفته و آنان را ميترساند و هم با حذف رئوس مخالفان، به راحتي با مديريت نهضت به نحوي آن را منحرف كرد. با اين حال، جريان مخالفت با عثمان، پايان نيافت و تا حذف او از خلافت ادامه پيدا كرد. پس از مدتي كه از سكونت اين جمع به شام ميگذشت معاويه براي عثمان چنين نوشت: «همانا گروهي پيش من آمدند كه نه خردي دارند و نه دين، از عدالت و دادگري به ستوه آمده و دلتنگ شدهاند، خدا را منظور ندارند و با دليل و برهان سخن نميگويند. همانا تنها قصدشان فتنهانگيزي است و خداوند، آنان را گرفتار و رسوا خواهد كرد و از آن گروهي نيستند كه از ستيز ايشان بيمي داشته باشيم و اكثريتي ميان كساني كه اهل غوغا و فتنهاند ندارند.» سپس معاويه آنان را از شام بيرون كرد.

ابوالحسن مدائني نقل كرده: در شام ميان آنان و معاويه چند مجلس صورت گرفت و مذاكرات و گفتوگوهاي طولاني داشتهاند. حتي در يكي از اين گفتوگوها ميان آنان و معاويه درگيري رخ داده است.(28)

عثمان در پاسخ معاويه نوشت كه آنان را به كوفه و نزد سعيدبن عاص بفرستد و او چنان كرد. و ايشان در نكوهش سعيد و عثمان و خرده گرفتن بر آن دو زبان گشودند، و عثمان براي سعيد نوشت كه آنان را به حمص تبعيد كند و نزد عبدالرحمنبن خالدبن وليد بفرستد و او آنان را به حمص تبعيد كرد.(29)

وقتي آن گروه (مالكاشتر، ثابتبن قيس همداني، كميل بن زياد نخعي و زيدبن صوحان و برادرش صعصعه، جندب بن زهير غامدي و جندب بن كعب ازدي، عروةبن جعد و عمرو بن حمق خزاعي و ابن كواء) به حمص رسيدند، عبدالرحمنبن خالدبن وليد، امير حمص، در مدت سكونت آنان بارها ايشان را مورد تحقير و توهين قرار داد و سرانجام از معاويه درخواست كرد كه ايشان را به كوفه بازگرداند.(30)

در روزگار عثمان نيز زماني كه وي بر منبر بود، صعصعه خطاب به او چنين گفت: «اي عثمان، خود منحرف شدي و امّت تو نيز منحرف شدند. عدالت پيشه كن تا امت تو نيز به عدالت رفتار كنند.» مشابه اين عبارت، از زيد (برادرش) نيز نقل شده است. ماجراي ديگري از برخورد صعصعه با عثمان را شيخ طوسي به نقل از خود او نقل كرده است.(31) اين گزارش با اندكي تفاوت در ديگر منابع نيز آمده است.(32)

روزي صعصعه عليه عثمان سخنراني مفصلي كرد. عثمان نيز كه از سخنان او به خشم آمده بود، او را «بجباج نفاخ» خواند و گفت: او نه ميداند خدا كيست و نه اينكه خدا كجاست (كنايه از اينكه نه عظمت خدا را در نظر ميگيرد و نه به اين توجه دارد كه او در همه جا حاضر است و سخنانش را ميشنود.) البته او با ظرافت اين انتقادها را از او نمود بيآنكه به او نسبت كفر داده باشد. صعصعه نيز به تفصيل پاسخ او را داد.(33)

ضمن يكي از ملاقاتهايي كه در طول تبعيد صعصعه و ديگر كوفيان به شام با معاويه رخ داد، معاويه به مالك و همراهانش خطاب كرد و با دعوت ايشان به تقوا، آيه ذيل را قرائت كرد: (وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ.)(آلعمران: 105)

وي با استناد به آيه فوق، سعي داشت در ذهن مخاطبانش اين شبهه را القا كند كه ياران اميرالمؤمنين(عليه السلام)به وحدت و انسجام جامعه اسلامي توجه ندارند و آن را به خطر انداختهاند و او نيز اين خطر را دريافته و مشفقانه تذكر ميدهد! پس از سكوت معاويه، كميل سخنان او را با آيه 213 سوره بقره پاسخ داد. پس از كميل، برخي ديگر مانند مالك و صعصعه نيز به پاسخ سخنان او پرداختند.(34)

نام صعصعه در ميان افرادي كه به تجهيز و تدفين ابوذر همت گماشتند نيز ديده ميشود.(35)

صعصعه در دوره خلافت اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)

1. سرآغاز حكومت

صعصعه، همانگونه كه نقش مؤثري در مخالفت با عثمان، معاويه و به حكومت رسيدن اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)داشت، پس از آن نيز، در تمام جنگهاي حضرت حضوري فعال داشت.

در آغاز حكومت، كه اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) پس از بيعت اوليه افراد به ايراد سخنراني پرداخت. بنا بر برخي نقلها بلافاصله پس از سخنراني و بنا بر برخي ديگر، پس از افراد فوق، صعصعه نيز به پاخاست و عرضه داشت: «به خدا سوگند كه اي اميرمؤمنان، تو خلافت را آراستي و آن تو را نياراست و تو مقام آن را بالا بردي و نه آن مقام تو را، و آن به تو نيازمندتر است تا تو به آن.»(36)

صعصعه توانايي فوقالعادهاي در خطابه داشت تا جايي كه امير فصاحت و بلاغت، حضرت علي(عليه السلام) او را خطيب «شحشح»(37) به معناي ماهر و چيرهدست(38)خوانده بود.

2. جنگ جمل

بنا بر نقل طبري، در ماجراي جنگ جمل كه ربيعيان در برابر ربيعيان و يمنيان در برابر يمنيان صفآرايي كرده بودند، صعصعه و دو برادرش، زيد و سيحان، از حضرت علي(عليه السلام)درخواست ميكنند، به ايشان اذن داده شود تا در مقابل مضريان كه نيمي از جمعيت را تشكيل ميدادند بايستند. حضرت هم با درخواست آنان موافقت ميكنند.(39)

نقل شده: وقتي حضرت علي(عليه السلام) از جنگ جمل بازگشتند، به دربان خويش گفتند: از سران عرب چه كساني اينجا هستند؟ وي در پاسخ، محمّدبن عمير بن عطارد تيمي، احنف بن قيس، صعصعةبن صوحان عبدي و چند تن ديگر را نام برد. حضرت آنان را به حضور طلبيدند. ايشان آمدند و به عنوان خلافت بر اميرالمؤمنين(عليه السلام)سلام كردند.

حضرت به آنها گفتند: شما بزرگان عرب و سران ياران من هستيد; بگوييد درباره اين جوانك عيّاش (معاويه) چه بايد كرد؟ آنان در اين باب به مشورت نشستند. صعصعه گفت: «معاويه را هوس به عياشي كشانيده و دل به دنيا داده و كشتن مردان براي وي آسان است و آخرت خويش را به دنياي آنها فروخته است. اگر با تدبير درباره او عمل كني، ان شاءاللّه نتيجه نكو خواهد بود و توفيق به وسيله خدا و پيامبر و تو اي اميرمؤمنان به دست خواهد آمد. صلاح اين است كه يكي از محارم مورد اعتماد خويش را با نامهاي بفرستي و او را به بيعت خويش دعوت كني. اگر پذيرفت، تكليف او روشن است، وگرنه با وي جهاد كني و در قبال قضاي خدا صبوري ورزي، تا كار يكسره شود.»(40)

حضرت علي(عليه السلام) فرمودند: «اي صعصعه، دستور ميدهم نامه را خودت بنويسي و نزد معاويه ببري. آغاز نامه را تهديد و بيم كني و در انجام آن از توبه سخن بياوري. شروع نامه چنين باشد: “بسماللّه الرحمن الرحيم، از بنده خدا علي، اميرمؤمنان، به سوي معاويه. درود بر تو، اما بعد …” سپس آنچه را به من گفتي در آن بنويس و آيه (أَلَا إِلَي اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ)را در عنوان نامه ثبت كن.»(41)

اين تعبير و ماجرا به خوبي بيانكننده جايگاه صعصعه نزد حضرت علي(عليه السلام) است. صعصعه گفت: مرا از اين كار معاف بدار. حضرت فرمود: دستور ميدهم بنويسي. صعصعه پذيرفت; پس نامه را آماده كرد و ساز سفر ساخت و برفت، تا به دمشق رسيد و به دربار معاويه رفت و به دربان وي گفت: براي فرستاده اميرمؤمنان عليبن ابيطالب(عليه السلام) اجازه بگير. بنا به نقل منابع، در همان بدو ورود، ميان او و دربانان معاويه مشاجره لفظي رخ ميدهد. پس از حضور در كاخ معاويه، باز هم صعصعه حاضرجوابي ميكند و جوابهاي محكم، كوبنده و در عين حال با فصاحتي به پرسشهاي او ميدهد.(42)

3. جنگ صفّين

در ماجراي صفّين، پيش از شروع جنگ، سپاه معاويه كه زودتر به منطقه درگيري رسيده بودند بر آب مسلط شدند و اجازه ندادند كه ياران حضرت علي(عليه السلام) از آب بياشامند. ابو اعور سواران و پيادگان را بر سر آب به صف كرد و تيراندازان را همراه با نيزهداران و سپرداران كه همگي دستار سپيد بر سر بسته بودند، پيشاپيش آنان گماشت. بيدرنگ، گزارش ماجرا را به حضرت علي(عليه السلام)دادند. ايشان صعصعه را فراخواندند تا سراغ معاويه رفته و اين پيام را به او ابلاغ كند: «ما مسير خود را طي ميكنيم و دوست نداريم پيش از آنكه حجت را تمام كنيم، آغازگر جنگ باشيم; پس، از اطراف آب كنار رويد تا ببينيم سرنوشت ما و شما به كجا ميانجامد، در غير اين صورت، جناح پيروز، آشامنده آب خواهد بود.» صعصعه اين پيام را به معاويه رسانيد. در اينجا نيز بحث سختي ميان معاويه و طرفدارانش از يكسو و صعصعه از سوي ديگر، درگرفت.(43)

4. جنگ نهروان تا شهادت اميرمؤمنان علي(عليه السلام)

با توجه به توانايي بياني و اعتمادي كه در صعصعه وجود داشت، در جنگ نهروان نيز اميرمؤمنان(عليه السلام) وي را براي گفتوگو با خوارج فرستادند.(44)

بخشي از گزارشهايي كه درباره صعصعه نقل شدهاند مربوط به آخرين روزهاي حيات و حكومت حضرت علي(عليه السلام)هستند و يا چندان معلوم نيست كه در چه مقطعي رخ دادهاند. در اينجا به بررسي برخي از آنها ميپردازيم.

از جمله مطالب مشهور درباره صعصعه، ماجراي بيماري اوست. اصبغ بن نباته ميگويد: صعصعةبن صوحان مريض شد. به همراهي حضرت علي(عليه السلام) براي عيادت وي به منزلش رفتيم. او كه در بستر بيماري افتاده بود، با ديدن حضرت، بسيار خوشحال شد. حضرت علي(عليه السلام) به او محبّت فراوان كرد; اما هنگام خداحافظي، فرمود: اي صعصعه، اين ديدار تكليف من بود; مبادا آن را موجب فخر و مباهات بر ديگران قرار دهي. صعصعه پاسخ داد: نه يا اميرالمؤمنين، آن را اجر و ذخيره آخرت ميدانم. حضرت علي(عليه السلام)فرمود: «به خدا قسم من تو را كمهزينه (براي نظام اسلام) اما پرتلاش ميبينم.»

صعصعه پاسخ داد: «به خدا قسم! شما در نظر من بسيار آگاه به خداوند هستي و او در نظر شما بزرگ است. شما نيز نزد پروردگارت جايگاهي بلند داري و اهل حكمت، و نسبت به مؤمنان مهربان و رحيم هستي.»

اين ماجرا را هم مورّخان نقل كرده اند(45) و هم محدّثان.(46) امام علي بن موسي الرضا(عليه السلام) نيز در ملاقاتي كه با احمدبن محمّدبن ابي نصر بزنطي داشتند، از صعصعه تجليل زياد كردند و به همين داستان اشاره فرمودند.(47)

پس از اختلاف مردم عراق در مورد ترك جنگ پس از صفّين، صحبتهايي در محضر اميرالمؤمنين(عليه السلام) بيان شد و هر يك از ياران مطالبي را بيان نمودند. در ميانه اين صحبتها، صعصعه نيز برخاست و خطاب به حضرت گفت:

اي اميرمؤمنان، ما زماني كه مردم به سوي طلحه و زبير ميرفتند به سوي تو پيش افتاديم. شخص خردمندي ما را به ياري كارگزار تو، عثمانبن حنيف، فراخواند. ما نيز او را اجابت كرديم. او با دشمن تو جنگيد; تا اينكه با مردمي از بني عبد قيس برخورد كرديم. آنان خداوند را عبادت كرده بودند. زانوان آنان همچون زانوان شتر و پيشاني آنان همچون چرم سخت بود، زنده به اسارت درآمد و كشته مسلوب گشت. ما نخستين قتيل و اسير بوديم. سپس سختي ما را در صفّين ديدي.(48)

نامهاي را كه حضرت علي(عليه السلام) براي مردم مصر درباره امارت مالك اشتر نوشتند، صعصعه نقل كرده است.(49)

صعصعه از جمله مسلماناني بود كه در پرتو تعاليم قرآن كريم، پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) نه تنها شرافت و فضيليتي را در نژاد نميديد، بلكه از آينده قوم عرب و انحرافات و اعوجاجاتي كه بدان مبتلا ميشد آگاه بود. موضعگيري تند و صريح صعصعه در برخي گزارشها به خوبي نشان ميدهد كه او نيز همانند كميل و مقداد و ديگر ياران نزديك حضرت علي(عليه السلام) از آينده با خبر بود.(50)

علاوه بر روايت مزبور، روايات ديگري نيز به دست ما رسيده كه نشان ميدهد صعصعه بيش از اطرافيان خود نسبت به مهدويت و آخرالزمان معرفت داشته است.(51)بنا بر ديگر نقلها، در شرايطي كه ميزان معرفت اطرافيان اميرمؤمنان(عليه السلام) به قدري بود كه برخي از آنان در پاسخ به «سلوني قبل ان تفقدوني»، از تعداد تارهاي موي خود سؤال ميكردند، صعصعه از ايشان درباره آخرالزمان و دجّال و مهدويت سؤال ميكرد.(52)

5. هنگام شهادت حضرت علي(عليه السلام)

پس از ضربه خوردن حضرت علي(عليه السلام) به دست ابن ملجم، صعصعه قصد ديدار آن حضرت را نمود، ولي به علت وخامت حال ايشان، به كسي اجازه ملاقات ندادند. از اينرو، درخواست كرد اين پيغام را از طرف او به حضرت علي(عليه السلام) برسانند: «رحمت خداوند بر تو باد اي اميرمؤمنان! در حال حيات و بعد از آن; چراكه خدا در نزد تو بزرگ، و آگاهي تو نسبت به او زياد است.» لحظهاي بعد، پاسخ حضرت را برايش باز گفتند كه: «خدا تو را رحمت كند كه كمهزينه و پرفايده هستي.»(53)

صعصعة از جمله كساني بود كه در نيمههاي شب، در تشييع پنهاني جنازه مطهّر اميرمؤمنان علي(عليه السلام)شركت كرد. وقتي حضرت را دفن كردند، نزديك قبر آمد و نوحهسرايي كرد. بعد از نوحهسرايي، او و همراهانش به شدّت گريستند و به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) و ساير فرزندان علي(عليه السلام) تسليت گفتند.(54)

زندگاني صعصعه از شهادت حضرت علي(عليه السلام) تا دوره معاويه

پس از صلح امام حسن(عليه السلام)، معاويه وارد كوفه شد. در آن روز، گروهي از اصحاب حضرت علي(عليه السلام) نيز در كوفه حضور داشتند و امام حسن(عليه السلام) براي بعضي از آنها در فهرستي كه نام و نام پدرانشان مشخص شده بود، از معاويه امان گرفت. از جمله اين افراد، صعصعةبن صوحان بود.

اين افراد، بر خلاف ميل باطني خود، ميبايست نزد معاويه رفته، به عنوان خليفه مسلمانان به او سلام ميكردند. وقتي صعصعه بر معاويه وارد شد، معاويه كه خاطرات تبعيد او در دوره عثمان و نيز نبرد صفّين را به ياد داشت گفت: چقدر خشمگين هستم كه تو در امان من باشي. صعصعه پاسخ داد: به خدا قسم، من نيز از اينكه تو را به عنوان حاكم بر مسلمانان پذيرا باشم، بسيار ناراضيام. و سپس به همين عنوان بر او سلام كرد. معاويه گفت: اگر در به رسميت شناختن من راستگو هستي، به منبر برو و علي را لعن كن.

صعصعه كه از سويي متعهد به صلحنامه امام خود بود و از سوي ديگر، از حضرت علي(عليه السلام) دست بردار نبود، بر منبر رفت و پس از حمد و ثناي خداوند گفت:

ايّها الناس! از نزد كسي ميآيم كه شرارتش را مقدّم داشته و خيرش را مؤخّر كرده است و به من فرمان داده است كه حضرت علي(عليه السلام) را لعنت كنم. پس او را لعنت كنيد، خداوند نيز او را لعنت كند.

حاضران در مسجد با صداي بلند آمين گفتند. معاويه گفت: نه به خدا قسم! مقصود تو كسي جز من نيست. بايد دوباره او را با نام مشخص كني. صعصعه بار ديگر به منبر آمد و به گونهاي سخن گفت كه هر كس معناي خاصي از آن ميكرد. معاويه كه از وي نااميد شده بود، دستور داد صعصعه را بيرون كردند.(55)

صعصعه كه به حاضر جوابي شهرت داشت(56) در اين دوره بيشترين حاضر جوابيها از او و در گفتوگوهاي ميان او و معاويه نقل شده و وي بارها از دور و نزديك به معاويه اظهار دشمني مينمود.

در منابع آمده است: معاويه، صعصعةبن صوحان عبدي و عبداللّهبن كواي يشكري را با تني چند از ديگر ياران حضرت علي(عليه السلام) و مردان قريش بازداشت كرده بود. در اين ايام نيز مشاجرات معاويه با اينان قابل مطالعه است تا جايي كه تعابير معاويه صراحت بر تمايل او به قتل صعصعه داشت.(57)

در نوبت ديگري، او به صعصعه ميگويد: به خدا اي پسر صوحان، از مدتها پيش مرگت رسيده است، ولي بردباري پسر ابوسفيان از مرگت جلوگيري ميكند. صعصعه در پاسخ گفت: اين به فرمان و قدرت خداست كه فرمان خدا مقرّر و انجام شدني است.(58)

در اينجا هم به صراحت ميتوان تمايل معاويه را به مرگ و قتل صعصعه مشاهده كرد.

از جمله حكايات صعصعه با ابن عباس اين است كه صعصعةبن صوحان در جواب ابن عباس كه از او پرسيد: سالاري در ميان شما به چيست، گفت: غذا دادن و سخن نرم گفتن و بذل مال، و اينكه مرد چيزي از كسي نخواهد و با كوچك و بزرگ دوستي كند و همه مردم به نزد او مساوي باشند. ابن عباس پرسيد: جوانمردي چيست؟ صعصعه گفت: اينكه دو تن فراهم آيند و نگهبان نداشته باشند و مصاحبشان نكو باشد و محتاج صيانت نباشند و پيرو نزاهت و ديانت باشند.

ابن عباس گفت: در اين باب شعري به ياد داري؟ گفت: بلي، مگر گفتار مرةبن ذهل بن شيبان را نشنيدهاي كه گويد: «سالاري و جوانمردي را به آسمان آويختهاند. وقتي دو دونده به يك مقصد روند، دو رگه به زمين ميخورد، اما آنكه نژاد سالم دارد به مقصد ميرسد، كه ضمن اشعار ديگر است.»

ابن عباس به او گفت: اگر كسي به كسب معناي اين اشعار در شرق و غرب بگردد او را ملامت نميتوانم بكنم. اي فرزند صوحان، ما اخبار فراموش شده عرب را از تو فرا ميگيريم; به نزد شما حكيم كيست؟ صعصعه گفت: هر كه بر خشم خويش تسلّط داشته باشد و شتاب نكند و اگر پيش او به حق يا باطل سعايت كنند، نپذيرد، و قاتل پدر يا برادر خويش را بيابد و او را ببخشد و نكشد. اي ابن عباس، حكيم چنين كسي است… .

در پايان اين گفتوگو، ابن عباس خطاب به صعصعه گفت: اي پسر صوحان، تو دانشور عربي.(59)

وفات صعصعه

برخي گفتهاند: وي در روز جمل سي و شش هجري و در سپاه حضرت علي(عليه السلام) به شهادت رسيد،(60) اما بنابر مشهور، در عهد معاويه در 56 هجري و يا در 61 هجري(61) در كوفه وفات يافته است.(62)

همانگونه كه پيشتر بيان شد، معاويه بارها او را تهديد به مرگ كرده بود و از همينرو، نميتوان احتمال ترور را درباره او منتفي دانست.

بنا به نقل ابن حجر عسقلاني، درباره صعصعه چنين سروده است:

هلا سالت بني الجارود اي فتي *** عند الشفاعه و الباب ابن صوحانا

كنّا و كانوا كامّ ارضعت ولدا *** عُقّت و لم تجز بالاحسان احسانا(63)

آيا از بنيجارود نپرسيدي كه كدام جوانمردي ابن صوحان را به هنگام شفاعت بر در نگاه ميدارد. ما بسان مادري هستيم كه پس از شير دادن فرزندش تو را عاق نمود و احساني در پي احسان خويش (بدو) جواب نگرفت.

يادگارهاي صعصعه

1. فرزندان، شاگردان و راويان

صعصعه ثقه بود، ولي روايات اندكي از وي به دست ما رسيده است.(64) حديثشناسان، صعصعه را به «قليل الحديث» توصيف كردهاند، ولي از اينكه رجالي كبير، نجاشي او را در كتاب خود نام ميبرد(65) معلوم ميشود وي كتاب حديث داشته; زيرا مبناي كتاب رجالي نجاشي، بر گردآوري شيعيانِ صاحب كتاب است.

كساني كه صعصعه از آنها حديث نقل كرده، عبارتند از: حضرت علي(عليه السلام)، ابن عباس و عثمان. افرادي همچون ابواسحاق سبيعي، ابن بريده، شعبي، مالكبن عُمير و منهال بن عمر نيز از صعصعه روايت كردهاند.(66)

از فرزندان صعصعه، تنها عمرو(67) و صوحان و محمّد(68) و عبدالرحمن(69) و نيز فرزند محمّد به نام عمرو (نوه پسري صعصعه) را ميشناسيم; همگي اينان از افراد ناشناخته رجال هستند كه تنها نام ايشان در منابع فوق و عموماً فقط يك مرتبه ذكر شده است.

بعد از واقعه جانگداز كربلا كه امام سجاد(عليه السلام) در اجتماع مردم شهر مدينه با چشماني اشكبار، اخبار جانسوز كربلا را بيان ميكرد، صوحان بن صعصعةبن صوحان در ميان حاضران بود و از اينكه به واسطه بيماري و دردي كه در دو پايش وجود داشت، نتوانسته بود در كربلا حضور يابد و مولايش حسين(عليه السلام) را ياري كند، عذرخواهي كرد. امام سجاد(عليه السلام) عذرش را پذيرفت، از وي تشكر كرد و براي او و پدرش دعا كرد.(70)

2. مسجد صعصعه

مسجد صعصعةبن صوحان يكي از مساجد مهم و شريف كوفه است و جماعتي امام زمان(عليه السلام) را در ماه رجب در آن مسجد مبارك مشاهده كردهاند. سيدبن طاووس و شهيد اوّل و ديگران، اعمال مخصوص اين مسجد را در كتابهاي خود متذكر شدهاند.(71)

نتيجه گيري

صعصعه از بزرگان قبيله عبد قيس و خطيب فصيح خوشبيان، فاضل، متدين و از اصحاب خاص اميرمؤمنان علي(عليه السلام) بود كه آن حضرت به وي اعتماد داشت. از دوران كودكي او تا خلافت خليفه دوم، گزارش چنداني درباره او در اختيار نداريم. پس از آن، به عنوان يكي از ياران شاخص اميرمؤمنان و نيز منتقد جريان خلافت و حكومت، به ويژه در دوران حكومت عثمان و معاويه چهره روشنتري را از او ميتوان مشاهده كرد. بيشترين رويارويي او با معاويه بوده است.

با استناد به برخي گزارشها ميتوان اين احتمال را داد كه معاويه به سبب كينهاي كه از صعصعه به دل داشته در پي چند نوبت تهديد، او را ترور كرده است. بنا بر گزارشهاي تاريخي، خاندان قيس همگي خطيب بودند و در ميان آنان صعصعه توانايي بيشتري در اين زمينه داشته است. او بيش از فقاهت در زمره خطيبترين مردمان بود. مجموع ويژگيهاي او، وي را در زمره نزديكترين ياران امام علي(عليه السلام) قرار داد تا جايي كه در مواقعي حساس متصدي امر نمايندگي ايشان ميشد. صعصعه از خود تعدادي روايت و يك مسجد در عراق به يادگار گذاشته است و گزارشهاي بسيار اندك و اجمالي از فرزندان و نسل او در منابع وجود دارد.

پى نوشت ها

1 كارشناس ارشد تاريخ تشيّع.
2 ـ احمدبن ابىيعقوب يعقوبى، تاريخ يعقوبى، بىتا، ج 1، ص 224.
3 ـ احمدبن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، 1417، ج 4، ص 111; ج 7، ص 156; ج 8، ص 43; ج 13، ص 365 و 403 / محمّدبن جرير طبرى، تاريخالامم و الملوك، 1387ق، ج 4، ص 74; ج 5، ص 184; ج 7، ص 227 / ابن سعد، طبقات الكبرى، 1410، ج 5، ص 131; ج 6، ص 84 و 86; ج 7، ص 60.
4 ـ علىبن الحسين مسعودى، مروجالذهب و معادن الجوهر، 1409، ج 2، ص 102.
5 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 80.
6 ـ احمدبن ابى يعقوب يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 131.
7 ـ محمّدبن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 316.
8 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 1، ص 238.
9 ـ همان، ج 4، ص 267.
10 ـ همان، ج 7، ص 61.
11 ـ همان.
12 ـ خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، 1415، ص 73.
13 ـ ابوسعيد سمعانى، الأنساب، 1382ق، ج 9، ص 197 / خليفةبن خياط، الطبقات، 1402، ج 1، ص 144.
14 ـ ابن نديم، الفهرست، 1350، ج 1، ص 181.
15 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، 1353، ج 2، ص 891 / ابن حزم، جمهره انساب العرب، 1403، ص 297.
16 ـ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، 1415، ج 19، ص 429.
17 ـ ابن اثير، اسدالغابه فى معرفة الصحابه، 1409، ج 3، ص 403.
18 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 891.
19 ـ عمروبن بحر جاحظ، البرصان و العرجان و العميان و الحولان، 1410، ص 382.
20 ـ شمسالدين محمّدبن احمد ذهبى، سير اعلامالنبلاء، 1413، ج 4، ص 310.
21 ـ علىبن الحسين مسعوى، مروج الذهب، ج 3، ص 44.
22 ـ محمّدبن يعقوب كلينى، الكافى، 1365، ج 7، ص 51.
23 ـ ابنسعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 891.
24 ـ احمدبن على نجاشى، رجال النجاشى، 1416، ص 143 / ابن اثير، اسدالغابه،، ج 3، ص 403.
25 ـ ابن اثير، اسدالغابه، ج 3، ص 403.
26 ـ محمّدبن جرير طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 323 / ابن خلدون، العبر، 1408، ج 2، ص 589.
27 ـ محمّدبن محمّد بلعمى، تاريخنامه طبرى، 1373، ج 3، ص 592.
28 ـ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، 1404، ج 2، ص 132.
29 ـ همان، ص 133.
30 ـ همان، ج 2، ص 130ـ135.
31 ـ محمّدبن حسن طوسى، الأمالى، 1414، ص 236.
32 ـ خليفةبن خياط، تاريخ، ص 101.
33 ـ الموفقبن احمد خوارزمى، المناقب، 1385ق، ج 1، ص 78.
34 ـ ابن اعثم كوفى، الفتوح، 1411، ج 2، ص 385.
35 ـ همان، ص 377.
36 ـ احمدبن ابىيعقوب يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 179.
37 ـ نهجالبلاغه، بىتا، ص 517 / ابن اثير، النهاية، 1408، ج 2، ص 449.
38 ـ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 19، ص 106.
39 ـ محمّدبن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 530 / احمدبن على مقريزى، امتاع الأسماع بما للنبى من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، 1420، ج 13، ص 425.
40 ـ علىبن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 38.
41 ـ همان.
42 ـ همان، ص 39ـ43.
43 ـ ابوحنيفه دينورى، الاخبار الطوال، 1368، ص 168.
44 ـ محمّدبن محمّد مفيد، الاختصاص، 1413، ص 121 و 123.
45 ـ احمدبن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 2، ص 163.
46 ـ محمّدبن حسن طوسى، امالى، ص 347.
47 ـ قطبالدين راوندى، الخرائج والجرائح، 1409، ج 2، ص 662.
48 ـ ابن قتيبه دينورى، الأمامه و السياسه، 1410، ج 1، ص 141.
49 ـ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 75 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 498.
50 ـ ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 498.
51 ـ محمّدبن على صدوق، كمالالدين و تمام النعمه، 1395ق، ج 1، ص 78.
52 ـ همان، ج 2، ص 525.
53 ـ شمسالدين ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، 1413، ج 3، ص 646.
54 ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، 1404، ج 42، ص 295.
55 ـ محمّدبن عمر كشى، رجال، 1348، ج 1، ص 285.
56 ـ ابو هلال عسكرى، الاوائل، 1408، ص 205.
57 ـ علىبن الحسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 40 / عمروبن بحر جاحظ، الرسائل السياسيه، 1423، ص 436.
58 ـ علىبن الحسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 42ـ44 / احمدبن على قلقشندى، صبحالأعش فى صناعة الإنشاء، بىتا، ج 1، ص 303.
59 ـ علىبن الحسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 43ـ44 / شهابالدين نويرى، نهايةالارب فى فنون الأدب، 1423، ج 3، ص 176.
60 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 891.
61 ـ محمّدبن جرير طبرى، تاريخالامم و الملوك، ج 11، ص 665.
62 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 891.
63 ـ ابن حجر عسقلانى، الإصابة فى تمييز الصحابه، 1415، ج 2، ص 533.
64 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 891.
65 ـ احمدبن على نجاشى، رجال النجاشى، ص 203.
66 ـ ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 6، ص 244 / ابواسحاق ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 891.
67 ـ ابوطالب يحيىبن حسين، تيسير المطالب فى أمالى أبىطالب، 1422، ص 271.
68 ـ محمّدبن على صدوق، التوحيد، 1398ق، ص 78.
69 ـ ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 7، ص 111 و 122.
70 ـ ابن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، 1414، ص 230.
71 ـ ابن طاووس، الاقبال بالاعمال الحسنه، 1367، ص 644.

منابع …

ـ ابن ابيالحديد معتزلي، شرح نهجالبلاغه، قم، كتابخانه آيةاللّه مرعشي نجفي، 1404، ج 2.
ـ ابن اثير، النهايه في غريبالحديث و الاثر، قم، اسماعيليان، 1408، ج 2.
ـ ابن اثير، أسدالغابه في معرفهالصحابه، بيروت، دارالفكر، 1409.
ـ ابن حزم، ابومحمد، جمهره أنساب العرب، تحقيق لجنه من العلماء، بيروت، دارالكتب العلميه، 1403.
ـ ابن خلدون، عبدالرحمنبن محمّد، العبر (ديوان المبتدأ و الخبر في تاريخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذويالشأن الاكبر)، تحقيق خليل شحاده، بيروت، دارالفكر، 1408، ج 2.
ـ ابن سعد، الطبقات الكبري، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميه، 1410، ج 5، ج 6، ج 7.
ـ ابن طاووس، الاقبال بالاعمال الحسنه، تهران، دارالكتبالاسلاميه، 1367.
ـ ابن طاووس، سيدعليبن موسي، اللهوف علي قتلي الطفوف، قم، دارالاسوه، 1414.
ـ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، دارالفكر، بيروت، 1415، ج 19.
ـ ابن نديم، الفهرست، تصحيح رضا تجدّد، تهران، بينا، 1350، ج 1.
ـ بلاذري، احمدبن يحيي، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت، دارالفكر، 1417، ج 4، ج 7، ج 8، ج 13.
ـ بلعمي، محمّدبن محمّد، تاريخنامه طبري، تحقيق محمّد روشن، تهران، بينا، 1373، ج 3.
ـ ثقفي كوفي، ابواسحاق، الغارات، تحقيق جلالالدين حسيني ارموي، تهران، انجمن آثار ملّي، 1353، ج 2.
ـ جاحظ، عمروبن بحر، البرصان و العرجان و العميان و الحولان، دارالجيل، بيروت، 1410.
ـ جاحظ، عمروبن بحر، الرسائل السياسيه، بيروت، دار و مكتبه هلال، 1423.
ـ خليفةبن خياط، الطبقات، رياض، دارطيبه، 1402، ج 1.
ـ خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، تحقيق فواز، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415.
ـ خوارزمي، الموفق بن احمد، المناقب اخطب خوارزم، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، 1385ق، ج 1.
ـ دينوري، ابن قتيبه، الامامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، تحقيق علي‌شيري،بيروت،دارالاضواء، 1410، ج 1.
ـ دينوري، ابوحنيفه، الاخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، مراجعه جمالالدين شيال، قم، رضي، 1368.
ـ ذهبي، شمسالدين محمّدبن احمد، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، دارالكتابالعربي، 1413، ج 3.
ـ ذهبي، شمسالدين محمّدبن احمد، سير اعلام النبلاء، بيروت، مؤسسة الرساله، 1413، ج 4.
ـ راوندي، قطبالدين، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام مهدي(عليه السلام)، 1409، ج 2.
ـ سمعاني، ابوسعيد، الانساب، تحقيق عبدالرحمن بن يحيي المعلمي اليماني، حيدرآباد، مجلس دائرةالمعارف العثمانيه، 1382ق، ج 9.
ـ صدوق، محمّدبن علي، التوحيد، قم، جامعه مدرسين، 1398ق.
ـ صدوق، محمّدبن علي، كمالالدين و تمامالنعمه، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1395ق، ج 1.
ـ طبري، محمّدبن جرير، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث، 1387ق، چ دوم، ج 4، 5، 7.
ـ طوسي، محمّدبن حسن، الامالي، قم، دارالثقافه، 1414.
ـ عسقلاني، ابن حجر، الاصابه في تمييز الصحابه، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و عليمحمد معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415، ج 2.
ـ عسكري، ابوهلال، الاوائل، طنطا، بينا، 1408.
ـ قلقشندي، احمدبن علي، صبح الاعشي في صناعه الانشاء، بيروت، دارالكتب العلميه، بيتا، ج 1.
ـ كشي، محمّدبن عمر، رجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348، ج 1.
ـ كليني، محمّدبن يعقوب، الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365، ج 7.
ـ كوفي، ابن اعثم، الفتوح، تحقيق علي شيري، بيروت، دارالاضواء، 1411، ج 2.
ـ مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفا، 1404.
ـ مسعودي، عليبن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اسعد داغر، قم، دارالهجره، 1409، ج 2.
ـ مفيد، محمّدبن محمّد، الاختصاص، قم، كنگره جهاني شيخ مفيد، 1413.
مقريزي، احمدبن علي، إمتاع الاسماع بما للنبي من الاحوال و الاموال و الحفده و المتاع، تحقيق محمّد عبدالحميد النميسي، بيروت، دارالكتب العلميه، 1420، ج 13.
ـ نجاشي، ابوالعباس احمدبن علي، رجال النجاشي، قم، مؤسسةالنشر الاسلامي، 1416.
ـ نويري، شهابالدين، نهاية الارب في فنون الادب، قاهره، دارالكتب و الوثائق القوميه، 1423، ج 3.
ـ يحيي بن حسين، ابوطالب، تيسير المطالب في أمالي أبي طالب، صنعاء، مؤسسه امام زيدبن علي، 1422.
ـ يعقوبي، احمدبنابييعقوب، تاريخاليعقوبي، بيروت، دارصادر، بيتا، ج 1.

شهیدان عشق مولی علی (ع)

در مقاله قبل سخنی از رزمندگان وفادار رکاب مولی علی (ع) داشتیم که افتخار شهادت در رکاب حضرت در جنگ صفین داشتند در این مقاله سخن از رزمندگان کفرستیز آن نبرد داریم که سرانجام در راه عشق مولی جان باخته و به شهادت رسیدند گفتنی است ما در این مقاله درصدد نیستیم که از همه آنان که در راه عشق مولا به شهادت رسیدند تذکار داشته باشیم که این نیاز به مجالی واسع است بلکه تنها در پی آنیم که به مناسبت بحث از جنگ صفین از رزم آوران شهید این نبرد حق علیه باطل ذکر خیر داشته باشیم .
1 – قنبر غلام مولی علی (ع)

از شهیدان عشق به مولی علی (ع) قنبر غلام امیرمؤمنان علی (ع) است . او این افتخار را داشت که پیوسته همراه مولی بوده و در جنگ جمل و صفین و خوارج در رکاب امیرمؤمنان (ع) بوده است . (1) این حضور، حضوری اختیاری و همراه با بصیرت بود .

او از خواص مولی بوده و مطالب فراوانی از حضرت آموخت:

آموخت که ارزش اعمال به بصیرت است . بصیرت یعنی حق شناسی، بصیرت یعنی پیروی از مکتب اهل بیت (ع) . او بهمراه امام علی (ع) وارد مسجد کوفه شد در این هنگام مردی مشغول نماز بوده بسیار نیکو نماز می خواند . او به مولی گفت من مردی را ندیدم که از او زیباتر نماز بخواند! ! مولی فرمود: قنبر! ! عبادت با ولایت ما ارزش دارد اگر کسی هزار سال عبادت داشته باشد اما از نعمت ولایت ما بی بهره باشد عبادت او ارزشی نیست . . . (2)

او از مولی آموخت که راه شیعه اثنی عشری راه حق است . (3)

او از مولی آموخت که شیعه بودن به شعار نیست باید عملکرد علی پسندانه باشد . او گوید کسانی به دیدار مولی آمدند حضرت به قنبر فرمود ببین اینان کیانند؟ قنبر گفت اینان شیعیان شما هستند حضرت فرمود چرا سیمای شیعه را در آنها نمی بینم؟ قنبر پرسید سیمای شیعه کدام است؟ فرمود: شکمی خالی از گرسنگی (اهل روزه مستحبی بودن) لبهای خشک، چشمانی گریان (از خوف خدا) (4)

او از مولی فرا گرفت که کظم غیظ از صفات عالی انسانی است . شخصی به قنبر دشنام می داد او تصمیم به پاسخگویی گرفت مولی صدایش زد هان قنبر او را رها کن، حلیم باش و از این رهگذر خدا را خشنود و شیطان را ناخشنود ساز . (5)

او از مولی آموخت که به همان میزان که دشمنی با مولی منفور است، غلو و حضرت را در حد خدایی بالا بردن هم نادرست و محکوم است .

قنبر به مولی خبر داد ده نفر به خانه آمده اند و معتقدند شما خدای آنها هستی! ! حضرت فرمود بگو بیایند! به حضور مولی شرفیاب شدند حضرت فرمود: حرفتان چیست؟ گفتند ما می گوییم که تو خدای مائی! !

تو ما را خلقت کرده ای، روزی ما بدست توست . امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: دست از این حرفها بردارید! من مخلوقی مثل شمایم آنها دست از حرفشان نکشیدند! حضرت مجددا به آنها فرمود وای بر شما خدای من و شما الله است توبه کنید و از انحرافتان بازگردید گفتند ما از عقیده مان عدول نمی کنیم تو خدای ما هستی ما مخلوق توایم، تو هستی که روزیمان می دهی! ! حضرت به کارگران دستور داد گودالی بزرگ کندند آنگاه دستور داد آتش و هیزم در آن گودال بریزند آتش برافروخته شد . آنگاه فرمود: توبه کنید! گفتند ما از عقیده مان برنمی گردیم مولی علی (ع) هم آنها را در آتش افکنده سوزاند! ! (6)

این یعنی آموزش اعتدال در عقیده .

قنبر چون پیوسته ملازم مولی بوده داستانهای فراوانی از قضاوتهای مولی دارد .

قنبر در بین افتخارات خویش از این افتخار برخوردار است که با اینکه در جریانی مرتکب تخلفی شد و از ناحیه مولی مجازات گردید، این سر سوزنی از محبت او نسبت به مولی نکاست:

امام باقر (ع) فرمود: امیرمؤمنان علی (ع) به قنبر دستور داد بر مردی حد جاری کند او اشتباها سه تازیانه اضافه زد مولی دستور قصاص داد و سه تازیانه اضافه بر قنبر نواخته شد! (7)

سرانجام قنبر جانش را به عشق مولی فدا کرد و شهید عشق علی (ع) شد .

نوشته اند: روزی حجاج گفت دوست دارم یکی از اصحاب ابوتراب (امام علی «ع ») را بکشم تا به خدای تقرب یابم! ! به او گفته شد کسی را نمی یابیم که از قنبر به او نزدیکتر بوده و همانند او مصاحبت طولانی با ابوتراب داشته باشد . او گفت احضارش کنید . او را نزد حجاج آوردند . حجاج پرسید آیا تو قنبری؟ گفت بله از قبیله همدانی؟ گفت بله .

– غلام علی (ع) هستی؟ گفت خدا مولای من است و علی ولی نعمتم!

– باید از دین علی (ع) برائت جویی؟ ! گفت آنگاه که برائت جستم آیا دینی بهتر از دین علی داری؟

حجاج گفت ترا می کشم، هرگونه قتلی را که

می خواهی برگزین! !

قنبر گفت: این به اختیار توست!

حجاج پرسید چرا؟

قنبر گفت: هرگونه که مرا بکشی همانگونه ترا خواهم کشت (و در قیامت قصاص خواهم کرد) امیرمؤمنان به من خبر داد که ترا ظالمانه سر می برند .

حجاج گفت: گردن او را بزنند . (8)

امام هادی (ع) فرمود: وقتی قنبر غلام علی (ع) را پیش حجاج آوردند حجاج گفت در خدمت علی (ع) چه کاری انجام می دادی؟

قنبر گفت: وسائل وضوی مولی را فراهم می کردم .

حجاج گفت: وقتی علی (ع) از وضو فراغت می یافت چه می گفت؟ قنبر گفت: این آیه را می خواند:

«فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی ء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون × فقطع دابر القوم الذین ظلموا والحمد لله رب العالمین » (انعام، 44 – 45)

هنگامی که اندرزها سودی نبخشید و آنچه به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند، درهای همه چیز از نعمت ها را به روی آنها گشودیم تا کاملا خوشحال شدند و دل به آنها بستند ناگهان آنها را گرفتیم و سخت مجازات کردیم، در این هنگام همه مایوس شدند و درهای امید بروی آنها بسته شد .

حجاج گفت: گمان می کنم این آیه را بر ما تطبیق می کرد؟

قنبر گفت: بلی .

حجاج گفت: چه حالی داری وقتی گردنت را زدم؟ ! !

او گفت من سعادتمند می شوم و تو بدبخت .

در این هنگام دستور داد گردنش را زدند . (9)

سلام بر قنبر ، و سلام بر عشق پایان ناپذیر او به ولایت .
2 – حجر بن عدی

از رزمندگان وفادار رکاب مولی علی (ع) حجر بن عدی است . با کمی سنش از فضلا و بزرگان صحابه پیامبر (ص) محسوب شده و از خواص امیرمؤمنان علی (ع) شمرده می شد . او ضرب المثل شجاعت، تقوا، زهد، بندگی بود تا آنجا که او را «حجرالخیر» نامیدند . (10) او در سیر و سلوک تا آنجا پیش رفته بود که مستجاب الدعوة شده بود . (11) نقل شده به هنگامی که ماموران معاویه او را به شام می بردند اظهار کرد که سهم آب آشامیدنی مرا بدهید و فردا مطالبه آب نمی کنم، مامورین گفتند: ممکن است از تشنگی بمیری و معاویه ما را اعدام کند . حجر دست به دعا برداشت و از خدا آب خواست ناگهان ابری ظاهر شد و در پی آن باران که حجر به اندازه نیاز آب برداشت، بلافاصله ابر ناپدید شد . (12)

او مجسمه غیرت دینی بود، هرگز در مقابل باطل و منکر آرام نمی گرفت و از معترضان بر عثمان بود و تمام تلاشش را در هت حاکمیت امام حق علی (ع) به کار گرفت . (13) او در تمام جنگهای امیرمؤمنان علی (ع) حضور داشته و نقش حساسی را به عهده می گرفت . (14)

او از عاشقان بی قرار مولی علی (ع) بود و سرانجام جانش را در این راه نثار کرد .

محمد بن حنفیه گوید که صبح روز بیستم ماه رمضان که اثر زهر در تمام بدن پدرم امیرمؤمنان اثر کرده و اصحاب و یارانش درب خانه اجتماع کرده تقاضای ملاقات با حضرت داشتند حضرت اجازه فرمود جمعیت وارد شد . یک به یک به مولی سلام کردند آنگاه فرمود: «سلونی قبل ان تفقدونی » بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید ولی سؤالات را به جهت حالم کوتاه کنید . جمعیت سخت گریه کردند و چون حال حضرت را سخت دیدند کسی چیزی نپرسید .

حجر بن عدی برخاست و اشعاری به این مضمون سرود:

افسوس بر آقای پرهیزکاری که پاک و پدر پاکان است .

افسوس بر آقا و سروری که فردی کافر، گنهکار و ملعون و شقی و زنازاده ای او را کشت .

هر که از شما منحرف شود و بیزاری جوید مورد لعنت خداست، زیرا شما در روز محشر ذخیره بندگانید و شمائید که عترت پیامبر هدایتگرید .

امام (ع) پس از آنکه اشعارش را گوش کرد فرمود: ای حجر چگونه ای وقتی که ترا به بیزاری از من بخوانند؟ ! حجر گفت: به خدا قسم یا امیرالمؤمنین اگر با شمشیر قطعه قطعه ام کنند و در آتش افکنند دست از محبت شما برنمی دارم .

امام فرمود: خدا ترا بهر خیری موفق بدارد و از جانب خاندان پیامبر پاداش خیرت دهد . (15) او پیوسته در برابر کارگزاران حکومت معاویه مقاوم و نستوه می ایستاد و در برابر اهانتی که به مولی روا می داشتند آرام نمی گرفت و فریاد بر می آورد . (16) سرانجام حکومت سفاک معاویه او را در سرزمینی که با همت حجر فتح شده بود «مرج عذرا» به شهادت رساند .

به هنگام شهادت به حجر و یارانش گفتند اگر از علی (ع) برائت جسته او را لعن کنید از مجازات اعدام رهائی خواهید یافت و آزاد خواهید شد . آنها گفتند ما چنین نمی کنیم . دستور دادند زنجیرها را از آنها باز کردند و آنها آن شب را تا به صبح عبادت کردند، صبح روز بعد ماموران معاویه به آنها گفتند دیشب حال خوشی در نماز و دعا داشتید بگوئید نظرتان درباره عثمان چیست؟ آنها گفتند: او اول کسی است که ستم در حکومت را رواج داد و بناحق عمل کرد! سپس برای آخرین بار به آنها گفتند: حاضرید از علی برائت بجوئید؟

آنها گفتند: هرگز! ! ما علی را دوست می داریم . (17)

حجر به هنگام شهادت گفت: گرچه مرا می کشید ولی بدانید اول سواری بودم که در این سرزمین خدا را تهلیل گفتم (من آن را فتح کردم) سپس گفت: «لاتنزعوا عنی حدیدا و لاتغسلوا عنی دما فانی لاق معاویة علی الجادة » یعنی آهن را از پایم نگشائید و خون را از بدنم نشوئید تا معاویه را این چنین در صراط ملاقات کنم . (18)

شهادت حجر طوفانی علیه معاویه بپا کرد، امام حسین (ع) شهادت حجر را لکه ننگ ابدی در پرونده سیاه او نامید . و دیگرانی که حتی با مولی میانه ای نداشتند برآشفتند، عائشه، حسن بصری، عبدالله بن عمر و . . . همه اعتراض کردند و حتی خود معاویه به شدت از به شهادت رساندن حجر نادم شد و به هنگام مرگ پیوسته می گفت: «یومی منک یا حجر یوم طویل » روز محاکمه من و تو سخت و طولانی خواهد بود . (19)

و سرانجام این پیشگویی پیامبر (ص) تحقق یافت که فرمود: «سیقتل بعذراء ناس یغضب الله لهم و اهل السماء» بزودی در عذراء جماعتی از امت من کشته می شوند که خداوند و ساکنان آسمانها برای آنها غضب می کنند . (20)
3 – محمد بن ابی بکر

او از یاران وفادار امیرمؤمنان علی (ع) و سرانجام جانش را بر سر عشق مولا فدا کرد . پدرش ابوبکر است و مادرش اسماء بنت عمیس و از سه سالگی در دامن علی (ع) بزرگ شده است . اسماء ابتدا همسر جعفر بن ابی طالب بود، بعد از شهادت جعفر به همسری ابوبکر درآمد و بعد از مرگ ابوبکر مولی علی (ع) اسماء را به تزویج درآورد و او محمد سه ساله را با خودش به خانه علی (ع) آورد . در دامن امام علی (ع) و در کنار برادران بزرگواری همچون امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بزرگ شد و جانش با معرفت و محبت اهل البیت (ع) درآمیخت و از این رو گاه امام علی (ع) می فرمود: «محمد ابنی من صلب ابی بکر» محمد فرزند من است از صلب ابوبکر! ! (21)

محمد بن ابی بکر از پیشگامان اعتراض علیه رفتار نادرست عثمان بود و بهمراه انقلابیون مصر در اعتراض علیه او در مدینه شرکت داشت .

و سرانجام محمد بن ابی بکر بدستور معاویه با وضع بسیار فجیعی به شهادت رسیده و بعد از شهادت پیکر او را سوزاندند . (22)

شهادت محمد بن ابی بکر مولی علی (ع) را شدیدا متاثر ساخت . (23)

پیوسته او را به بزرگی یاد می کرد و از خصال برجسته او می فرمود . او را به عنوان فرزندی دلسوز، کارگزاری سخت کوش و شمشیری برا، و رکنی دفاعگر می ستود؟ (24) مامور اطلاعاتی مولی در شام به حضرت گزارش داد هنگامی که خبر شهادت محمد بن ابی بکر به شام رسید معاویه در منبر قتل او را اعلام کرد، من هرگز مردم شام را چنین مسرور ندیدم! حضرت فرمود: باندازه شادی آنها ما در شهادت محمد ابن ابوبکر اندوهگین هستیم . (25)
4 – کمیل بن زیاد

او نیز از شهیدان عشق به مولی علی (ع) است . در جنگ صفین بهمراه مردم کوفه شرکت کرد . امیرالمؤمنین او را عامل فرماندار هیت (از شهرهای عراق) قرار داد . لکن به علت توان اجرایی ضعیف مورد ملامت مولی قرار گرفت، (26) لکن این ملامتها ذره ای از عشق او به مولی نکاست که عاشقان بی قرار مولی این چنین اند سرانجام حجاج بن یوسف ثقفی جلاد معروف عرب او را دستگیر کرد کمیل به او گفت دندانهایت را علیه من تیز نکن و مرا تهدید منما که از عمرم چیزی باقی نمانده! هر کار می خواهی بکن! که موعد من و تو روزی است که در پیشگاه خداوند حاضر می شویم و بعد از قتل من باید پاسخگو باشی و امیرمؤمنان علی (ع) به من خبر داد که تو قاتل من خواهی بود! سپس دستور داد گردن کمیل را زدند . (27)

او راوی دعای ملکوتی کمیل است که امیرمؤمنان علی (ع) آن را به عنوان هدیه ارزشمند به کمیل اهداء فرموده است .
5 – مالک اشتر

او رزمنده ای شجاع، سرداری قهرمان، یاری وفادار برای امیرمؤمنان علی (ع) بود . امام علی (ع) پیوسته او را به خوبی، خبرویت، قهرمانی، بصیرت و . . . ستوده است . و بهترین معرف مالک که مدال افتخاری برای اوست فرمایشات درربار امیرمؤمنان علی (ع) درباره اوست: به هنگامی که مولی امارت مصر را به مالک واگذار کرد، در نامه ای به مردم مصر نوشت:

«اما بعد فقد بعثت الیکم عبدا من عبادالله لاینام ایام الخوف و لا ینکل عن الاعداء ساعات الروع اشد علی الفجار من حریق النار و هو مالک بن الحارث اخو مذحج فاسمعوا له و اطیعوا امره فیما طابق الحق فانه سیف من سیوف الله لا کلیل الظبة و لا نابی الضریبة فان امرکم ان تنفروا فانفروا و ان امرکم ان تقیموا فاقیموا فانه لایقدم و لایحجم و لا یؤخر و لا یقدم الا عن امری و قد آثرتکم به علی نفسی لنصیحته لکم و شدة شکیمته علی عدوکم » (28)

اما بعد بنده ای از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم مردی که به هنگام بحران به خواب نرود و در ساعات خوف از دشمن رخ برنتابد، بر دشمنان از لهیب آتش سوزنده تر است او مالک بن حارث از قبیله مذحج است تا جایی که دستوراتش مطابق حق ست بشنوید و اطاعت کنید که او شمشیری است از شمشیرهای خدا که نه تیزی اش کند شود و نه ضربتش بی اثر ماند، اگر گفت به راه افتید، براه افتید و اگر گفت درنگ کنید، درنگ کنید او نه به خود در کاری اقدام می کند و نه از کاری باز می ایستد و نه قدم واپس نهد و نه پیش گذارد مگر به فرمان من . من در فرستادن مالک به دیار شما، شما را بر خود ترجیح دادم زیرا مالک را دلسوز شما دیدم و دیدم او از هر کس دیگر سخت تر لجام بر دهان دشمنانتان زند . و به هنگامی که خبر شهادت مالک را شنید فرمود:

مالک و مالک، نمی دانید مالک که بود؟

«والله لو کان جبلا لکان فندا و لو کان حجرا لکان صلدا» ، بخدا قسم اگر کوه بود کوهی بی همتا و سرفراز بود و اگر صخره ای بود، صخره ای سخت بود .

«لایرتقیه الحافر و لایوفی علیه الطائر» (29)

هیچ مرکبی نمی توانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرنده ای به اوج آن راه نمی یافت .

در نقلی دیگر آمده است که:

«فان موته من مصائب الدهر، مرگ مالک از مصائب بزرگ روزگار است .

فرحم الله مالکا فقد وفی بعهده و قضی نحبه و لقی ربه مع اناقد وطننا انفسنا ان نصبر بعد مصابنا برسول الله فانها من اعظم المصیبة .» (30)

خدای مالک را رحمت کند او به عهدش وفا کرد براهی که می بایست رفت و پروردگارش را ملاقات نمود، ما با اینکه خود را آماده ساخته بودیم که پس از مصیبت رسول خدا صبر پیشه کنیم، با این حال مرگ مالک از بزرگترین مصیبتهاست .

نیز درباره مالک فرمود:

«کان الاشتر لی کما کنت لرسول الله » (31)

اشتر برای من همانگونه بود که من برای رسول خدا بودم!

نیز فرمود:

«و لیست فیکم مثله اثنان بل لیست فیکم مثله واحد یری فی عدوی مثل رایه » (32)

کاش در میان شما دو نفر مثل او بود بلکه کاش یک نفر بود که در مورد دشمنان من همچون او فکر می کرد .

درباره مالک گفتنیها فراوان است اصحاب سیر او را فراوان ستوده اند ولی به نظر می رسد با این توصیف مولا از مالک اشتر، توصیف دیگران قابل ذکر نیست .

سرانجام شهادت مالک اشتر به دست معاویه، برگ ننگین دیگری بر پرونده سراسر سیاه معاویه افزود، او با تحریک یکی از دهقانان مسیر راه مالک به مصر و وعده های فراوان به او او را واداشت تا هر گونه که می تواند مالک را به شهادت برساند او نیز با شربت عسل مسموم مالک را به شهادت رساند . وقتی خبر شهادت مالک به معاویه رسید گفت:

«ان علیا کان له یمینان قطعت احداهما بصفین یعنی عمار والاخری الیوم یعنی الاشتر» (33)

یعنی علی دارای دو دست راست بود یکی در جنگ صفین قطع گردید و آن عمار بود و دیگری امروز و او «اشتر» است .

مالک در جنگ صفین رشادتهای فراوانی به خرج داد تا آنجا که می رفت طومار حیات ننگین معاویه درهم پیچیده شود که با شیطنت عمروعاص و حماقت بسیاری که بعدا به خوارج مشهور شدند این مهم انجام نشد و مالک در این ماجرا خون جگر فراوانی خورد . به فضل خداوند در مقاله آینده به بررسی ماجرای تحکیم، در جنگ صفین می پردازیم .

آنچه در این دو مقاله آمد، سیمای برخی از رزمندگان وفادار مولا علی (ع) در جنگ صفین بود که برخی در همان جنگ به شهادت رسیدند و برخی بعدها به جرم عشق مولا به مسلخ عشق رفتند و فدایی راه خدای علی (ع) شدند ولی شهیدان عشق مولا محدود به اینها نیست! اینان بسیارند هم دیروز، هم امروز و هم فردا و فرداها .

شهیدان عشق ولایت امروز، شهیدان عزیزی اند که جانشان را در راه تثبیت و استقرار نظام اسلامی که افتخار آن این است که می خواهد از حکومت الهی علوی الگو بگیرد جانشان را فدا کردند . سلام و درود خداوند بر امام علی (ع) و یاران وفادار و شهیدش در طول تاریخ . قلم وقتی به یاد مولی و عشق بی قرار یارانش می رسد عنان را از کف می دهد که قلم را یارای ترسیم اوج عشق یاران وفادار حضرت نیست .

اظهار عجز در این زمینه هنری ستودنی است:

سائلی را گفت آن پیر کهن

چند از مردان حق گوئی سخن

گفت خوش آید زبان را بر دوام

تا بگوید حرف ایشان را مدام

گرنیم زیشان زایشان گفته ام

خوشدلم کاین قصه از جان گفته ام

گر ندارم از شکر جز نام بهر

این بسی بهتر که اندر کام زهر

پی نوشت ها:

1 . قنبر المذبوح فی حب علی، از ص 23 تا 29 .

2 . بحارالانوار، ج 27، ص 196، ح 57 .

3 . مستدرک سفینة البحار، ج 8، ص 602، از تفسیر فرات کوفی، ص 308 .

4 . امالی سید مرتضی، ج 1، ص 18 .

5 . مستدرک سفینة البحار، ج 8، ص 602، از امالی شیخ مفید، ص 118، ح 2 .

6 . رجال الکشی، ص 307، ح 556، معجم رجال الحدیث، ج 14، 85، قاموس الرجال، ج 7، ص 390، تنقیح المقال ج 2، ص 30 .

7 . الکافی ج 7، ص 260، ح 1، التهذیب ج 10، ص 148، ح 18 .

8 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب ج 12، ص 251 و ص 252 و ص 253 به نقل از ارشاد ج 1، ص 328 .

9 . همان به نقل از رجال الکشی ج 1، ص 290، تفسیر عیاشی ج 1، ص 359 .

10 . سیر اعلام النبلاء ج 3، ص 463 و . . .

11 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب (ع) ج 12، ص 85 .

12 . الاصابة ج 1، ص 314 .

13 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب (ع)، ج 12، ص 85 .

14 . وقعة صفین ص 117، الاستیعاب ج 1، ص 389 ، اسدالغابة ج 1، ص 697، الاخبار الطوال، ص 210، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 169 .

15 . پیغمبر و یاران ج 2، ص 221، به نقل از بحارالانوار، ج 42، ص 290 .

16 . ماجرای برخورد حجر را با مغیره و زیاد بنگرید به موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 12، از ص 89 تا ص 92 .

17 . الاغانی ج 17، ص 155، تاریخ طبری ج 5، ص 275، انساب الاشراف، ج 5، ص 266 .

18 . پیغمبر و یاران ج 2، ص 233، به نقل از کامل ابن اثیر ج 3، ص 323 و اسدالغابة ج 1، 386 .

19 . کامل ابن اثیر ج 2، ص 500 تاریخ طبری، ج 5، ص 257 .

20 . پیغمبر و یاران ج 2، ص 238 .

21 . شرح نهج البلاغه ج 6، ص 53 .

22 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب ج 7، ص 93، و ص 94 به نقل از تاریخ طبری ج 5، ص 103، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 412، الغارات ج 1، ص 282 – 285، انساب الاشراف، ج 3، ص 171 و ص 172 .

23 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 7، ص 94 و ص 95 .

24 . نهج البلاغه، نامه 35 .

25 . بحارالانوار، ج 33، ص 592 .

26 . نهج البلاغه، نامه 61 .

27 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 12، ص 274، به نقل از الارشاد، ج 1، ص 327، الاصابة ج 5، ص 486، تاریخ طبری، ج 4، ص 404، تاریخ دمشق، ج 5، ص 256 .

28 . نهج البلاغه، نامه 38 .

29 . نهج البلاغه، حکمت 443 .

30 . الامالی مفید، ص 83، الغارات ج 1، ص 264 .

31 . ترجمه گویا و شرح فشرده ای بر نهج البلاغه، ج 3، ص 456 .

32 . همان .

33 . الغارات، ج 1، ص 264، الاختصاص ص 81; تاریخ طبری، ج 5، ص 96، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 410

رزم آوران وفادار لشگر امام علی (ع)

میدان نبرد صفین نمایشگاهی از اوج فضیلت، انسانیت، اخلاق در یک سو و اوج رذالت، ناجوانمردی، درنده خویی در سوی دیگر بود . گویا در آغاز خلقت که خالق هستی خبر از خلقت انسانها داده بود و فرشتگان برآشفتند و گفتند: «اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء; آیا می خواهی کسانی را بیافرینی که ایجاد فساد در زمین کرده و خونریزی نمایند .» (1)

این سوی را دیده بودند و آن جلوه زیبا به آنها نشان داده نشده بود که خدای هستی آن را می دید «انی اعلم ما لا تعلمون; من می دانم آنچه را که نمی دانید .» (2) آنها رزم آوران وفادار لشگر امام علی (ع) را ندیده بودند!

آنها عمار بن یاسر را ندیده بودند!

آنها مالک اشتر را ندیده بودند!

آنها حجر بن عدی را ندیده بودند!

و . . .
اصحاب پیامبر (ص) در صفین

در نبرد صفین تعدادی از برجستگان اصحاب پیامبر حضور داشتند .

یعقوبی گوید: هفتاد نفر از رزمندگان جنگ بدر و هفتصد نفر از آنان که در بیعت رضوان با نبی گرامی اسلام بیعت کرده بودند و از دیگر مهاجران و انصار چهارصد نفر در رکاب امیرمؤمنان علی (ع) بودند، (3) در حالی که تعداد اصحاب پیامبر در لشگر معاویه از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کرد، آن هم از نو مسلمانانی بودند که بعد از فتح مکه مسلمان شده بودند!

نقل کرده اند که معاویه به انصار گفت چرا از من طلبکارید؟ ! «فوالله لقد کنتم قلیلا معی کثیرا مع علی; بخدا قسم اندکی از شما با من بودید ولی اکثر شما با علی (ع) بودید .» (4)

حضور تعداد کثیری از صحابه با امیرمؤمنان علی (ع) افتخاری برای امام نیست چرا او با حق است و حق با اوست هرچند یکنفر از صحابه نیز با حضرت همراهی نکنند! ! ولی این گویای بصیرت آن عده است که این محور حق را یافتند و با حضرت همراهی کردند .

عبدالرحمن بن حجاج (از یاران امام کاظم «ع ») گوید: روزی در مجلس ابان بن تغلب (از خواص یاران امام باقر «ع ») و امام صادق (ع) بودم، جوانی از او پرسید چند نفر از اصحاب پیامبر در رکاب امام علی (ع) بودند؟ ابان به او گفت: گویا تو می خواهی فضیلت و عظمت علی (ع) را با اصحاب پیامبر بشناسی؟

جوان گفت: همین طور است .

ابان گفت: «والله ما عرفنا فضلهم الا باتباعهم ایاه; به خدا قسم ارزش اصحاب پیامبر را جز با پیروی از مولا علی (ع) نمی شناسیم .» (5)

از شخصیت های برجسته اصحاب پیامبر (ص) که با امام علی (ع) بودند، برخی از آنان عبارتند از: امام حسن، امام حسین، عمار بن یاسر، سهل بن حنیف، قیس بن سعد، عدی بن حاتم، هاشم بن عتبة، عبدالله بن بدیل، عبدالله بن عباس، اویس قرنی، ابوالهیثم مالک بن التیهان، عبدالله بن جعفر، خزیمة بن ثابت، سلیمان بن صرد خزاعی، عمرو بن حمق خزاعی و . . .

و البته بودند برخی بی بصیرت از اصحاب پیامبر که ریزش کردند و به حمایت از امیرمؤمنان علی (ع) وارد میدان نشدند، ولی به جای آنها نیروهای مخلصی «رویش » کردند تا پای جان از امام حمایت کردند و در رکاب حضرت بودند، همانند مالک اشتر، حجر بن عدی، اصبغ بن نباته، صعصعة بن صوحان و . . .

در این مقاله نگاهی گذرا به برخی از رزم آوران فداکار این اردوگاه داریم . بر آن نیستیم تا زندگینامه این شیرمردان را تقدیم کنیم، بلکه در پی ترسیم گوشه ای از جلوه و فضیلت و مناقب و کمالات این انسانهای نمونه هستیم:
1 – عمار بن یاسر .

او از شهدای جنگ صفین است که به هنگام شهادت 93 سال داشت . (6) عمار این افتخارات را با خود دارد:

الف: پدر و مادر او از اولین شهدای اسلام اند که در دوره بعثت و پس از تحمل شکنجه های فراوان به فیض عظیم شهادت نائل شدند .

ب: او نیز از مقاومان سخت کوش صدر اسلام است که علیرغم شکنجه های فراوان نستوه بر پیمان الهی اش باقی ماند .

ج: او از جمله کسانی است ک پیامبر او را محور حق معرفی کرد و فرمود: عمار با حق است و حق با عمار است و فرمود عمار سر تا بقدم ایمان است . (7)

د: او این افتخار را دارد که به همراه امیرمؤمنان (ع) و جمعی دیگر بر پیکر مطهر حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها نماز گذارد . (8)

ه: او نیز همانند همرزمش ابی ذر از معترضان به سیاستهای ضد قرآنی عثمان بود . عثمان می خواست او را نیز همانند ابوذر تبعید کند که امام علی (ع) نگذاشت این ظلم نسبت به عمار صورت گیرد . (9)

و: پیامبر نوید شهادت به او داد و فرمود: «تقتلک الفئة الباغیة; گروه سرکش تو را خواهند کشت » (10) این «فئه باغیه » باند جنایتکار معاویه بودند .

ز: او می گفت اگر همه با علی (ع) مخالفت کنند و من تنهای تنها شوم دست از علی (ع) بر نمی دارم، زیرا علی یک آن از حق جدا نشد! (11)

ح : امام علی (ع) در شهادتش در رثایش فرمود: کسی که در داغ شهادت عمار داغدار نباشد رشد یافته نیست، خدای رحمت کند عمار را روزی که اسلام آورد! خدای رحمت کند عمار را روزی که کشته شد! و خدای رحمت کند او را روزی که زنده خواهد شد!

اگر نام 4 تن از اصحاب پیامبر (ص) برده شود عمار چهارمین آنهاست و اگر نام 5 تن از آنان برده شود، عمار پنجمین آنهاست و هیچ یک از اصحاب پیامبر (ص) شکی نداشت که بی تردید عمار بهشتی است، پس بهشت بر او گوارا باد . عمار هر جا که بود با حق بود و قاتلش در آتش است .» (12)
2 – هاشم بن عتبه «مرقال »

او از شجاعان اصحاب پیامبر (ص) بود که افتخار جانبازی در جنگ «نرموک » را یافت و یک چشم خود را در این جنگ در راه خدا داد . او از یاران وفادار امیرمؤمنان (ع) بود و افتخار شهادت در رکاب حضرت را در جنگ صفین یافت . او و عمار یاسر در یک روز در صفین شهید شدند و امیرالمؤمنین این دو را در کنار هم نهاد و بر آنان نماز گزار . (13)

او از کسانی است که با افتخار حدیث غدیر «من کنت مولاه فعلی مولاه » را پیوسته بازگو می کرده است . (14)

هاشم بن عتبه از نعمت فرزندی مؤمن و وفادار برخوردار بود بنام «عبدالله » که نسخه دوم پدر بود . در صفین پس از آنکه پدرش هاشم بر زمین افتاد، او پرچم پرافتخار پدر را برداشت و بر دشمنان چون شیر می غرید و در رجزش با پدر شهیدش سخن گفت:

یا هاشم بن عتبة بن مالک

اعزز بشیخ من قریش هالک

ابشر بحورالعین فی الارائک

والروح والریحان عند ذلک (15)

ای هاشم فرزند عتبه! افتخار کن که پیرمردی از قریش شهید شده است . بشارت باد ترا به حور العین که بر تختهای بهشتی آرمیده اند و با گل و ریحان از تو پذیرایی می کنند!

آری از سرزمین خانه پاکان، پاکانی این چنین برمی خیزند که پیام آور عزت و سربلندی مکتب اند .

«والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه » . (16)
3 – عمرو بن حمق الخزاعی

از اصحاب پیامبر گرامی اسلام (ص) و امیرمؤمنان (ع) و امام حسن (ع) بود . او ذوب در امیرمؤمنان علی (ع) بود و به مولی می گفت رای و دستور نظر شماست و ما در برابر نظر شما رای از خود نداریم . (17)

در تمامی جنگهای امیرمؤمنان علی (ع) حضوری فعال، جدی و پرنشاط داشت و امام فرمود: «لیت ان فی جندی مائة مثلک; ای کاش در میان لشگریانم صد نفر مثل تو بودند!» (18)

او کانون غیرت دینی بود و سرپرست کاروان مصریان که به علامت اعتراض به مدینه آمده بودند تا فریاد مظلومیت مردم مصر را که از ظلم عبدالله بن ابی سرح، والی آن سامان به ستوه آمده بودند به گوش عثمان برسانند .

او از شهدای عشق به امیرمؤمنان علی (ع) است که با دستور معاویه کشته شد و این ننگ بزرگ برای همیشه در پرونده سیاه او ثبت گردید . حاکم موصل پس از شهادت سر او را برای معاویه فرستاد و این اولین سری بود که در تاریخ اسلام از شهری به شهر دیگر بردند . (19) معاویه دستور داد این سر را برای همسرش که دو سال بود که در زندان معاویه بود ببرند . او که دو سال بود از شوهرش خبر نداشت ناگاه مواجه با سر همسرش شد آهی سوزان از عمق جان برکشید و گفت: وای بر شما پس از آنکه مدتی طولانی او را از من دور ساختید اینک سر بریده اش را برایم آورده اید! ! همسر عزیزم! خوش آمدی! هیچگاه فراموشت نکرده و نخواهم کرد!

آنگاه به قاصدی که سر همسرش را آورده بود گفت: این پیام را برای معاویه ببر . ای معاویه خدا فرزندانت را یتیم و خانه ات را خراب کند و هرگز ترا نیامرزد! وقتی این پیام به معاویه رسید او را احضار کرد و گفت تو این سخنان را گفته ای؟

او گفت: بلی من گفته ام، نه آن را انکار می کنم و نه پوزش می خواهم . امید که نفرینم اثر کند و بدان که خداوند در کمین ستمگران است و کیفری مناسب برایت تدارک دیده است .» (20)

این است سخنان شیرزنی که در بند دشمن اسیر است و این چنین شجاعانه تحقیرش می کند، سلام بر عمرو بن حمق شهید، و همسر وفادارش!
4 – اویس قرنی

از شهیدان رکاب امیرمؤمنان علی (ع) اویس قرنی است او این مدال را از پیامبر (ص) دارد که حضرت در مورد او فرمود:

«انی لاجد روح الرحمن من قبل الیمن; از ناحیه یمن نسیم خدایی به مشامم می رسد .» (21)

موقعی که اویس در یمن شتربانی می کرد و مادر پیرش را اداره می نمود، علاقه شدیدی به زیارت پیامبر (ص) پیدا کرد، از مادر اجازه خواست تا به دیدار پیامبر (ص) بشتابد، مادر اجازه داد، ولی گفت اگر به مدینه رفتی و رسول خدا در مدینه نبود، نیمه روزی بیشتر توقف مکن .

اویس راه طولانی یمن تا مدینه را طی کرد، اما وقتی به خانه رسول خدا (ص) آمد، گفتند پیغمبر در مدینه نیست! پیامی گذاشت که سلام مرا به پیامبر (ص) برسانید و بگویید مردی از یمن به نام اویس به زیارت شما آمده بود و از مادر اجازه توقف بیشتر را نداشت!

پیغمبر (ص) به خانه برگشت، پرسید چه کسی به خانه ما آمده؟ گفتند شتربانی از یمن بنام اویس! و سلام رساند! حضرت فرمود: آری این نور اویس است که در خانه ما به هدیه گذاشته است! (22)

اویس ضرب المثل زهد و دعا و عبادت و انقطاع الی الله بود . (23)

اصبغ بن نباته گوید در روز صفین با امیرمؤمنان علی (ع) بودم، نود و نه نفر با حضرت بیعت کردند، حضرت فرمود: صدمین کس کیست؟ زیراکه نبی اکرم (ص) فرمود که در این روز صد نفر با من بیعت خواهند کرد! در این هنگام مردی که لباس پشمینه پوشیده و بهمراه خود دو شمشیر داشت جلو آمد و گفت «هلم یدک ابایعک; دستتان را جلو آور تا با حضرتت بیعت کنم » حضرت فرمود: بر چه چیز

با من بیعت می کنی؟ او گفت: «علی بذل مهجة نفسی دونک; بر اینکه جانم را فدایت کنم!» .

حضرت فرمود: «من انت; تو که هستی؟» .

او گفت: اویس قرنی! !

با حضرت بیعت کرد و مردانه جنگید تا به شهادت رسید! (24)

سلام بر اویس قرن که عارف محراب و حرب بود و آموخت که تجلی عرفان گاه در محراب است و سجده های طولانی و گاه در محراب است و رکوعهای طولانی! و گاه در میدان حرب است و جانبازی در رکاب امام حق امیرمؤمنان علی (ع) .
5 – خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین

او رزمنده تمامی نبردهای نبی گرامی اسلام (ص) است و از این رو او را «ذوالشهادتین » می نامند که پیامبر (ص) گواهی او را به تنهایی جای دو شاهد می پذیرفت . (25)

او از معدود کسانی بود که بعد از پیامبر اکرم (ص) در کنار امیرمؤمنان علی (ع) بود و در مسجد فریادش در دفاع از امیرمؤمنان علی (ع) بلند بود و پیوسته بر این نکته تاکید می کرد که پیامبر (ص) اهل بیت خود را معیار حق قرار داده و آنان را به عنوان امام برگزیده است . (26)

او بعد از شهادت عمار بن یاسر وارد خیمه اش شده و سلاحش را برگرفت وارد میدان شد مردانه جنگید تا به شهادت رسید . (27)

شخصی به نام «عبدالرحمن بن ابی لیلی » گوید در صفین بود ناگاه دیدم مردی محاسن سفید عمامه بر سر نقاب بر صورت بگونه ای که فقط اطراف محاسنش دیده می شود وارد میدان شده و سخت می جنگید، به او گفتم: پیر مرد با مسلمانان می جنگی؟ ! نقابش را کنار زد و گفت من خزیمه ام از پیامبر اکرم (ص) شنیدم که می فرمود: «قاتل مع علی جمیع من یقاتل; با تمام آنان که با علی می جنگند نبرد کن!» (28)

اهل بصیرت این چنین اند! محور حق را می یابند و از آن جدا نمی شوند نه تحت تاثیر جوند نه تحت تاثیر تبلیغات و نه تحت تاثیر ظاهر فریبنده! علی (ع) با حق است و آنها هم همراه حق!
6 – عبدالله بن بدیل

از کسانی است که قبل از فتح مکه مسلمان شده و در نبرد حنین، طائف و تبوک شرکت داشته و از بزرگان اصحاب امام علی (ع) است . او از کسانی بود که علیه بی عدالتی های عثمان وارد میدان شد و بازوی پرتوان امیرمؤمنان بود و در نبرد جمل و صفین در رکاب حضرت جنگید . و تا آخرین نفس مقاومت کرد . در آخرین لحظات قبل از شهادت دوست دیرینه اش «اسود بن طهمان خزاعی » از او نصیحت خواست، او گفت:

«اوصیک بتقوی الله و ان تناصح امیرالمؤمنین و ان تقاتل معه المحلین حتی یظهر الحق او تلحق بالله و ابلغه عنی السلام; (29) ترا سفارش به تقوای الهی می کنم و اینکه خیرخواه امیرمؤمنان علی (ع) باشی و در رکابش بجنگی تا آنکه حق غالب شده و یا به شهادت برسی و سلام مرا به حضرتش برسان .

به هنگامی که دوست عبدالله سلامش را به مولا رساند حضرت فرمود: «رحمه الله جاهد مع عدونا فی الحیاة و نصح لنا فی الوفاة; خدای رحمتش کند که در زمان حیاتش با دشمنان ما جنگید و به هنگام شهادت نیز از خیرخواهی نسبت به ما فروگذار نکرد .» (30)

اینها نام برخی از شهیدان فداکار رکاب امام علی (ع) در جنگ صفین بود که هم افتخار مصاحبت با نبی اکرم (ص) را داشتند (به استثناء اویس که در حکم صحابی است) و هم افتخار یاری امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع) . آنچه این بزرگ مردان را به این میدان کشاند «بصیرت » آنها بود . آنها این واقعیت را با تمام جانشان باور کردند که «علی مع الحق و الحق مع علی; علی با حق است و حق با علی (ع) است .»

بر این اساس آنی از امیرمؤمنان علی (ع) جدا نشدند و تا آخرین نفس از حضرت حمایت کردند و آنان که از این نعمت برخوردار نبودند، راه خود را از مولی جدا کردند یا در جبهه دشمن قرار گرفتند و یا به گوشه ای خزیدند و موضع بی طرفی را برگزیدند . بی طرفی که عملا آب به آسیای دشمن ریختن محسوب می شد .

در روایتی از حضرت امام علی (ع) رسیده است که حضرت فرمود: «الساکت اخوا الراضی و من لم یکن معنا کان علینا; آن کس که ساکت است (از حق حمایت نکرده، باطل را محکوم نمی کند) برادر کسی است که به باطل رضایت داده و آن کس که با ما نباشد بر ماست .» (31)

ولی با این همه امام تنها نماند در غربت و تنهایی انسانهایی والا حق را شناخته، به حمایت و یاری حضرت برخاستند و در زمره حواریون حضرت قرار گرفتند .

در مقاله آینده به یاری خداوند به تماشای سیمای برخی از گلهای پروریده گلستان «ایمان و ولایت » می نشینیم . ان شاءالله (32)

پی نوشت ها:

1 و 2 . سوره بقره، آیه 30 .

3 . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188، عدد شرکت کنندگان در بیعت رضوان در بین رزمندگان جنگ صفین را خلیفه بن خیاط 800 نفر ذکر کرده است، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص 148 .

4 . العقد الفرید، ج 3، ص 91 .

5 . معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 146 .

6 . المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 436 . مروج الذهب، ج 2، ص 391 . اسدالغابة، ج 4، ص 127 و . . .

7 . تاریخ دمشق، ج 43، ص 393 . الغارات، ج 1، ص 177 .

8 . الخصال، ص 361، ح 50 .

9 . انساب الاشراف، ج 6، ص 169 .

10 . بیست و هفت نفر از اصحاب پیامبر این حدیث را با الفاظ مختلف نقل کرده اند در الاستیعاب، ج 3، ص 231 . والاصابة، ج 4، ص 474 آمده است که «تواترت الآثار عن النبی (ص) انه قال تقتل عمارا الفئة الباغیة » ، مدارک فراوان این احادیث را در موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 6، ص 131 و 132 .

11 . الامالی شیخ طوسی، ص 731 .

12 . انساب الاشراف، ج 1، ص 197 . الطبقات الکبری، ج 3، ص 262 .

13 . قاموس الرجال، ج 9، ص 288 .

14 . همان، ج 9، ص 290 .

15 . وقعة صفین، ص 356 .

16 . سوره اعراف، آیه 58 .

17 . موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 12، ص 238 .

18 . وقعة صفین، ص 104 .

19 . الطبقات الکبری، ج 6، ص 25 . انساب الاشراف، ج 5، ص 282 .

20 . اعیان الشیعة، ج 2، ص 95 . (دارالتعارف بیروت)

21 . پیغمبر و یاران، ج 1، ص 345 .

22 . همان، ج 1، ص 349 .

23 . حلیة الاولیاء، ج 2، ص 87 .

24 . خصائص الائمة، ص 53 . رجال کشی ج 1، ص 315 . الارشاد، ج 1، ص 315 .

25 . المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 448 . الطبقات الکبری، ج 4، ص 379 .

26 . الخصال، ص 464 .

27 . رجال الکشی، ج 1، ص 267 .

28 . اصحاب الامام امیرالمؤمنین (ع)، ج 1، 190، ص 302 .

29 و 30 . وقعة صفین، ص 457 . شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 93 .

31 . بحارالانوار، ج 74، ص 421 . در این باره در کتاب «رسالت خواص » چاپ نهم، ص 44 تا ص 47 سخن گفته ایم .

32 . در تدوین این مقاله از کتاب ارزشمند موسوعة الامام علی بن ابی طالب بهره فراوان بردیم .