عوامل مخالفت با حضرت علی (ع)

اختلاف ودودستگیی که پس از گزینش امام علی – علیه السلام برای رهبری در میان مسلمانان پدید آمد کاملا بی سابقه بود وهرگز چنین اختلافی در دوران زمامداری سه خلیفه پیش بروز نکرد. درست است که خلیفه نخست با اختلاف ونزاع برگزیده شد وبا موج اعتراض از ناحیه کسانی که مقام رهبری را یک مقام انتصابی از جانب خدا می دانستند رو به رو گردید، ولی دیری نپایید که اوضاع رو به آرامی نهاد وگروههای مخالف، بنابر مصالح عالی اسلامی، لب فرو بستند وحقوق خود را نادیده گرفتند.

انتخاب دو خلیفه دیگر نیز هرچند بدون اختلاف نبود ولی چیزی نگذشت که غوغا فرو نشست وهر دو خلیفه بر اوضاع مسلط شدند. ولی پس از انتخاب علی – علیه السلام گروهی به مخالفت علنی با وی برخاستند وشکاف عمیقی در امت اسلامی پدید آوردند.

مخالفت آنان با حکومت علی – علیه السلام علل دیرینه داشت. گروهی از بستگان مخالفان به دست علی – علیه السلام در جنگها کشته شده بودند. از جمله، در روزهای بیعت، ولید بن عتبه به علی – علیه السلام گفت: پدرم در روز بدر به دست تو کشته شد ودیروز برادرم عثمان را حمایت نکردی، همچنان که پدر سعید بن العاص در روز بدر به دست تو کشته شد ومروان را نزد عثمان خفیف وسبک عقل شمردی. . . .

ولی آنچه به دست مخالفان بهانه داد دو مساله بود:

1 – الغای تبعیضات ناروا در تقسیم بیت المال.

2 – عزل فرمانداران ناشایست خلیفه پیشین.

این دو موضوع سبب شد که گروهی دنیا پرست وجاه طلب بر ضد امام – علیه السلام برخیزند واموال وثروت خود را که به ناحق گرد آورده بودند از قلمرو مصادره علی – علیه السلام نجات بخشند.

امام – علیه السلام می خواست که در دوران حکومت خود مردم را به عصر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بازگرداند وسیره وروش او را در امر رهبری، به طور مطلق، زنده کند. ولی متاسفانه پارسایی وپرهیزگاری دوران رسول خدا از میان مردم رخت بربسته، اخلاق عمومی دگرگون وشیوه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فراموش شده بود; تبعیضات ناروا در روان مردم وارکان جامعه رسوخ کرده وزمام امور به دست افراد ناصالح سپرده شده بود.

در شورای شش نفری عمر، عبد الرحمان بن عوف سرمایه دار قریش به علی – علیه السلام پیشنهاد کرد که اگر بر طبق کتاب خدا وسنت پیامبر وروش شیخین عمل کند وی با او بیعت خواهد کرد، اما علی – علیه السلام شرط او را نپذیرفت وگفت: برطبق کتاب وسنت وتشخیص خویش عمل می کنم، نه بر روش دو خلیفه پیشین. مقاومت امام در برابر عبد الرحمان سبب شد که آن حضرت دوازده سال از حکومت محروم گردد وعثمان زمام امور را به دست گیرد.

اکنون که امام علیه السلام زمام امور را به دست گرفته بود وقت آن رسیده بود که سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در تقسیم بیت المال احیاء کند. روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بیت المال این بود که هرگز آن را ذخیره نمی کرد وهمه را میان مسلمانان بالسویه تقسیم می کرد ومیان عرب وعجم وسفید وسیاه فرق نمی گذاشت.
خطبه حضرت علی (ع) پیش از تقسیم بیت المال

علی – علیه السلام پیش از دستور تقسیم بیت المال خطابه ای به شرح زیر ایراد کرد وگفت:

ای مردم!هیچ کس از مادر، غلام وکنیز به دنیا نیامده است وهمه حر وآزادند. خداوند به برخی از شما نعمتهای فراوان بخشیده است وکسی که گرفتار است باید شکیبایی پیشه سازد وبا شکیبایی خود بر خدا منت ننهد. اکنون بیت المال نزد ما حاضر است وآن را میان سفید وسیاه، به طور مساوی، تقسیم خواهیم کرد. (1)

وقتی سخن امام به اینجا رسید، مروان رو به طلحه وزبیر کرد وگفت: منظور علی از این سخن، شما هستید وتفاوتی با دیگران نخواهید داشت.

اسکافی در کتاب «نقض عثمانیه »، که نقدی است بر کتاب «عثمانیه » تالیف جاحظ، سخن امام را مشروحتر نقل کرده است. وی می نویسد:

علی در روز دوم بیعت، روز شنبه نوزدهم ذی الحجة الحرام سال 35 هجری، بر بالای منبر رفت ودر ضمن یک سخنرانی مبسوط چنین گفت:

«. . . مردم! من شما را به راه روشن پیامبر وادار می سازم واوامر خویش را در میان جامعه جاری می کنم. به آنچه می گویم عمل کنید واز آنچه باز می دارم اجتناب ورزید. (سپس از بالای منبر به سمت راست وچپ نگاه کرد وافزود: ) ای مردم! هرگاه من این گروه را که در دنیا فرو رفته اند وصاحبان آب وملک ومرکبهای رهوار وغلامان وکنیزان زیبا شده اند از این فرو رفتگی باز دارم وبه حقوق شرعی خویش آشنا سازم، بر من انتقاد نکنند ونگویند که فرزند ابوطالب ما را از حقوق خود محروم ساخت. آن کس که می اندیشد که به سبب مصاحبتش با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر دیگران برتری دارد باید بداند که ملاک برتری چیز دیگر است. برتری از آن کسی است که ندای خدا وپیامبر را پاسخ بگوید وآیین اسلام را بپذیرد. در این صورت، همه افراد، از نظر حقوق، با دیگران برابر خواهند بود. شما بندگان خدا هستید ومال، مال خداست ومیان شما بالسویه تقسیم می شود. کسی بر کسی برتری ندارد. فردا بیت المال میان شما تقسیم می شود وعرب وعجم در آن یکسان هستند». (2)
شیوه تقسیم بیت المال

امام به دبیر ونویسنده خود، عبید الله بن ابی رافع (3) ، دستور داد که به هر یک از مهاجرین وانصار سه دینار بپردازد.

در این هنگام سهل بن حنیف انصاری زبان به اعتراض گشود وگفت: آیا رواست که من با این فرد سیاه که تا دیروز غلام من بود مساوی وبرابر باشم؟ امام – علیه السلام در پاسخ وی گفت: در کتاب خدا میان فرزندان اسماعیل(عرب) وفرزندان اسحاق تفاوتی نمی بینم.
عزل فرمانداران پیشین

مهمترین تصمیم سیاسی امام عزل فرمانداران خلیفه پیشین ودر راس آنان معاویه بود. علی – علیه السلام از روز نخست که خلافت را پذیرفت تصمیم داشت کلیه فرمانداران عصر عثمان را، که اموال وبیت المال را در مقاصد واغراض خاص سیاسی خود مصرف می کردند یا آن را به خود وفرزندانشان اختصاص می دادند وحکومتی به سان حکومت کسری و قیصر برای خود بپا کرده بودند، از کار بر کنار سازد. یکی از اعتراضات امام – علیه السلام بر عثمان ابقای معاویه بر حکومت شام بود ومردم این اعتراض را کرارا از زبان علی – علیه السلام شنیده بودند.

امام در آغاز سال 36 هجری اشخاص برجسته وصالحی را برای حکومت در اقطار بزرگ اسلامی تعیین کرد. عثمان بن حنیف را به بصره، عمار بن شهاب را به کوفه، عبید الله بن عباس را به یمن، قیس بن سعد را به مصر وسهل بن حنیف را به شام اعزام کرد وهمگی، جز سهل بن حنیف که از نیمه راه برگشت، با موفقیت کامل به حوزه های فرمانداری خود وارد شدند وزمام کار را به دست گرفتند. (4)

عزل فرمانداران پیشین، خصوصا معاویه، در همان روزها وپس از آن مورد بحث بوده است. گروهی نزدیک بین وغیر آگاه از اوضاع وشرایط، آن را دلیل بر ضعف سیاسی ومملکت داری ونارسایی تدبیر حکومت علی – علیه السلام دانسته اند ومی گویند چون علی – علیه السلام اهل خدعه ومکر سیاسی نبود ودروغ وظاهر سازی را بر خلاف رضای الهی می دانست، از این جهت معاویه وامثال او را از حکومت عزل کرد ودر نتیجه با حوادث جانکاه رو به رو شد. ولی اگر او به ترکیب فرمانداران پیشین دست نمی زد وآنان را تا مدتی که بر اوضاع مسلط گردد بر مسندشان باقی می گذارد وسپس آنان را عزل می کرد، هرگز با حوادثی مانند جمل وصفین وغیره مواجه نمی شد ودر حکومت وفرمانروایی خویش موفقتر می بود.

این سخن تازگی ندارد ودر همان نخستین روزهای حکومت امام – علیه السلام نیز برخی این مطلب را به علی – علیه السلام پیشنهاد کردند ولی آن حضرت زیر بار آن نرفت.

مغیرة بن شعبه، که یکی از سیاستمداران چهارگانه عرب بود، وقتی از تصمیم علی – علیه السلام آگاه شد به خانه امام رفت وبا وی محرمانه به مذاکره پرداخت وگفت: مصلحت این است که فرمانداران عثمان را یک سال در مقام خود ابقاء کنی وهنگامی که از مردم برای تو بیعت گرفتند وفرمانروایی تو بر قلمرو امپراتوری اسلامی، از خاور تا باختر، مسلم گردید وکاملا بر اوضاع مملکت مسلط شدی، آن گاه هرکس را خواستی عزل کن وهرکس را خواستی بر مقام خود باقی بگذار. امام – علیه السلام در پاسخ او گفت: «و الله لا اداهن فی دینی و لا اعطی الدنی فی امری ». یعنی: به خدا سوگند من در دینم مداهنه نمی کنم وامور مملکت را به دست افراد پست نمی سپارم.

مغیره گفت: اکنون که سخن مرا در باره تمام فرمانداران عثمان نمی پذیری، لااقل با معاویه مدارا کن تا وی از مردم شام برای تو بیعت بگیرد وسپس، با فراغ بال واطمینان خاطر، معاویه را از مقامش عزل کن. امام – علیه السلام فرمود: به خدا سوگند دو روز هم اجازه نمی دهم که معاویه بر جان ومال مردم مسلط باشد.

مغیره از تاثیر پذیری علی – علیه السلام مایوس گردید وخانه آن حضرت راترک گفت. فردا بار دیگر به خانه امام آمد ونظر او را دائر بر عزل معاویه تصویب کرد وگفت: شایسته مقام تو نیست که در زندگی از در خدعه وحیله وارد شوی; هرچه زودتر معاویه را نیز از کار برکنار کن.

ابن عباس می گوید: من به علی – علیه السلام گفتم که اگر مغیره تثبیت معاویه را پیشنهاد کرد هدفی جز خیرخواهی وصلاح اندیشی نداشت، ولی در پیشنهاد دوم خود هدفی بر خلاف آن دارد. به نظر من صلاح در این است که معاویه را از کار بر کنار نکنی وآن گاه که با تو بیعت کرد واز مردم شام برای تو بیعت گرفت بر من که او را از شام بیرون کنم. ولی امام – علیه السلام این پیشنهاد را نیز نپذیرفت. (5)

اکنون وقت آن رسیده است که مساله عزل فرمانداران پیشین وخصوصا عزل معاویه را، از نظر اصول سیاسی واوضاع اجتماعی ومصالح جامعه اسلامی وهمچنین مصالح شخصی امام – علیه السلام، مورد بررسی قرار دهیم.

آیا گذشته از اینکه تثبیت فرمانداران ناصالح پیشین بر خلاف مصالح اسلام ومسلمانان بود، آیا از نظر اصول سیاسی وتدبیر امور مملکتی، مصلحت در ابقاء وتثبیت آنان بود، یا اینکه راه تقوی وسیاست در اینجا یکی بود واگر غیر امام – علیه السلام نیز بر مسند خلافت می نشست راه وچاره ای جز عزل فرمانداران سابق نداشت؟ اگر پس از عثمان، معاویه برای خلافت برگزیده می شد چاره ای جز برکنار کردن فرمانداران پیشین نداشت؟
علت تعجیل امام(ع) درعزل معاویه

شکی نیست که تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه برخلاف تقوا ودرستکاری وپاکی بود که امام – علیه السلام به آن اشتهار کامل داشت، ولی بحث در این است که آیا ابقای چنین افرادی مطابق سیاست وتدبیر وهمراه با مآل اندیشی وآینده نگری بود؟ واگر فردی غیر متقی در موقعیت امام قرار داشت وبه وسیله همان گروهی روی کار می آمد که امام به وسیله آنها روی کار آمد، آیا چنین افرادی را در مقام ومنصب خود باقی می گذاشت؟ یا که درایت وآینده نگری ومصالح شخصی امام (منهای تقوا ومصالح عالی اسلام) نیز ایجاب می کرد که این گونه افراد را از مقام ومنصب خود کنار بزند وپستهای حساس اسلامی را به دست افرادی بسپارد که مورد رضایت مسلمانان وانقلابیون باشند؟

برخی طرفدار نظر نخست هستند ومی گویند تقوای امام – علیه السلام سبب شد که این گونه افراد را از مناصب اسلامی برکنار کند، والا مصالح شخصی علی – علیه السلام ایجاب می کرد که به معاویه کاری نداشته باشد ومدتی با او مدارا کند تا با حوادثی مانند جنگ «صفین » و«نهروان » رو به رو نشود ولی محققان دیگر، مانند دانشمند فقید مصری عباس محمود عقاد، نویسنده کتاب «عبقریة الامام علی » ونیز نویسنده معاصر حسن صدر نظر دوم را تایید می کنند وبا ارائه دلایلی روشن نشان می دهند که اگر امام – علیه السلام راهی جز این را می رفت با مشکلات بیشتری رو به رو می شد وعزل معاویه وامثال او نه تنها مقتضای تقوای آن حضرت بود، بلکه مآل اندیشی وآینده نگری ومصالح کشور داری نیز ایجاب می کرد که این عناصر فاسد را از دستگاه خلافت طرد کند.

درست است که امام – علیه السلام پس از عزل معاویه با امواجی از مخالفتهای شامیان رو به رو شد، ولی در صورت ابقای او نه تنها با مخالفت این گروه مواجه می بود بلکه مخالفت انقلابیون ستمدیده را نیز که امام – علیه السلام را روی کار آورده بودند موجب می شد ومخالفتها ومشکلات روز افزون می گردید وجامعه اسلامی بیش از پیش گرفتار تشتت و زیان می شد.

اکنون لازم است با دلایل این نظر آشنا شویم:

1 – امام – علیه السلام به وسیله انقلابیون محروم وستمدیده ای روی کار آمد که از ستمگریهای عمال عثمان جان به لب آمده بودند وسرانجام در مدینه گرد آمده، او را به قتل رسانیدند. قدرت طغیان وخشم توده های محروم به اندازه ای بود که حتی افرادی مانند طلحه وزبیر را به سکوت واداشت وبه بیعت با علی – علیه السلام وادار کرد.

این گروه انقلابی به این منظور دست امام – علیه السلام را به عنوان بیعت فشردند که در کشور اسلامی به خودسریها وخودکامگیها خاتمه داده شود وطومار فساد وتباهی طبقه حاکمه در هم پیچد.

در کنار این گروه، نیکان صحابه بودند که از خلیفه قبل کاملا ناراضی بودند، ولی خاموش وبی طرف مانده بودند وپس از قتل خلیفه با امام – علیه السلام بیعت کردند.

از طرفی استبداد وفساد دستگاه معاویه بر کسی پوشیده نبود. اگر علی – علیه السلام در این مورد اغماض ومسامحه می کرد کار او بجز یک نوع سازش با معاویه ونادیده گرفتن اهداف انقلابیون ونیکان صحابه تلقی نمی شد. تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه در نظر فداکاران پاکباز امام – علیه السلام یک نوع مصالحه سیاسی وریاکاری محسوب می شد وهرقدر که معاویه از این کار برای تطهیر خود استفاده می کرد علی – علیه السلام همان قدر زیان می دید. احساسات تند وطوفانی مردم را جز اعلام عزل وانفصال پسر ابوسفیان چیز دیگری فرو نمی نشاند. اگر امام – علیه السلام با معاویه مداهنه ومماشات می کرد در نخستین روزهای کومت خود اکثریت طرفداران خود را از دست می داد وروح عصیان وطغیان آنان بار دیگر تحریک می شد وبنای مخالفت با علی – علیه السلام را می گذاردند وتنها اقلیتی که در هر حال تسلیم نظرات امام – علیه السلام بودند به او وفادار می ماندند ودر نتیجه در مرکز حکومت اسلامی اختلاف و دو دستگی پدید می آمد وتوده های متشکل را که پشت سر امام – علیه السلام قرار گرفته بودند، به صورت دسته های موافق و مخالف در می آورد و چراغ عمر حکومت علی – علیه السلام در همان روزهای نخست خاموش می شد.

2 – فرض کنیم انقلابیون تند وحاد مماشات امام – علیه السلام را با معاویه می پذیرفتند ودر صفوف متحدان علی – علیه السلام اختلاف ودو دستگی پیش نمی آمد، ولی باید دید که معاویه در برابر مدارا ودعوت امام به همکاری چه واکنشی از خود نشان می داد. آیا دعوت علی – علیه السلام را می پذیرفت واز مردم شام برای وی بیعت می گرفت ودر نتیجه خاطر امام از ناحیه شام آسوده می شد؟ یا که معاویه با هوشیاری وآینده نگری خاص خویش پی می برد که این مماشات ومدارا چند روزی بیش نمی پاید وعلی – علیه السلام پس از استقرار وتسلط کامل بر سراسر قلمرو حکومت اسلامی، او را از کار برکنار خواهد کرد وبه خودکامگی او پایان خواهد داد؟

شیطنت وم آل اندیشی معاویه بر کسی پوشیده نیست. او بیش از همه کس علی – علیه السلام را می شناخت ومی دانست که وی نمی تواند در پوشش حکومت او به خودکامگی وصرف بیت المال در راه اغراض سیاسی خود ادامه دهد، واگر امام او را به همکاری دعوت کند جز سازش موقت ومصلحت آمیز چیز دیگری نمی تواند باشد وبعدا او را با تمام قدرت قلع وقمع خواهد کرد وسرزمین بزرگ شام را به دست نیکان صحابه وافراد صالح خواهد سپرد.

با توجه به مراتب یاد شده، هرگز معاویه دعوت امام – علیه السلام را نمی پذیرفت بلکه از آن، همچون پیراهن عثمان، برای تحکیم موقعیت خود در میان شامیان ومتهم ساختن علی – علیه السلام به شرکت در قتل خلیفه استفاده می کرد.

جایی که ابن عباس می داند که مماشات امام – علیه السلام همیشگی نخواهد بود بلکه تا وقتی است که آن حضرت بر اوضاع مسلط گردد، معاویه بهتر از او می داند که سازش علی – علیه السلام با او موقت وزود گذر است ودر آن صورت قطعا دعوت امام را نمی پذیرفت وبه فکر چاره می افتاد.
فرصتی که از دست می رفت

بزرگترین فرصت وحربه ای که معاویه داشت خون عثمان بود. اگر او در همان روزهای نخست از این فرصت استفاده نمی کرد دیگر نمی توانست این حربه را به کار ببرد.

معاویه پیراهن خونین خلیفه را همراه با انگشتان نائله همسر عثمان، که هنگام دفاع از شوهرش قطع شده بود، از بالای منبر شام آویخته بود تا شامیان را به خونخواهی عثمان، که به ادعای معاویه به تحریک علی – علیه السلام کشته شده بود، وادار کند. اگر او در همان روزهای نخست به دعوت علی – علیه السلام پاسخ مثبت می گفت دیگر نمی توانست ریختن خون عثمان را به حساب امام بنویسد ومظلومیت عثمان را بر ضد آن حضرت عنوان کند. قتل عثمان تنها فرصت تاریخی بود که معاویه می توانست از آن به عنوان حربه برنده بر ضد علی – علیه السلام استفاده کند واعمال این حربه در صورتی امکان پذیر بود که دعوت علی – علیه السلام را نپذیرد و الا با بیعت او با امام، پیشوایی علی – علیه السلام تثبیت وخون عثمان نیز لوث می شد وفرصت از دست می رفت.
پی ریزی یک حکومت موروثی

معاویه سالها بود که با زیرکی خاص، با بذل وبخششهای بی حساب، با تبعید شخصیتهایی که حکومت او را تحمل نمی کردند، با تبلیغات گسترده، با جلب نایت خلیفه وقت، مقدمات یک سلطنت موروثی را پی ریزی کرده، پیوسته مترصد مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند.

از این رو، حتی پس از آگاهی از محاصره خانه خلیفه به وسیله انقلابیون، او را کمک نکرد تا هرچه زودتر سایه عثمان از سرش کوتاه شود واو به آرزوی خود برسد. چنین فردی هرگز دعوت امام – علیه السلام را نمی پذیرفت، بلکه از آن به نفع خود وبه ضرر امام استفاده می کرد. تاریخ به روشنی گواهی می دهد که خلیفه وقت از معاویه استمداد کرد، ولی او با کمال آگاهی از وضع او به یاریش نشتافت.

امیرمؤمنان – علیه السلام در یکی از نامه های خود به معاویه می نویسد: «تو در آن روز عثمان را کمک کردی که کمک کردن به نفع تو بود، ودر آن روز او را خوار وذلیل کردی که کمک کردن تنها به نفع او بود». (6)

امیرمؤمنان – علیه السلام در یکی دیگر از نامه های خود به معاویه می نویسد: «به خدا سوگند، پسر عموی تو را جز تو کسی نکشت ومن امیدوارم که تو را، به مانند گناه او، به او ملحق سازم ». (7)

ابن عباس در نامه خود به معاویه می نویسد: «به خدا سوگند، تو مترصد مرگ عثمان بودی ونابودی او را می خواستی ومردم را از یاری او بازداشتی. نامه واستمداد واستغاثه او به تو رسید، ولی به آن اعتنا نکردی، در حالی که می دانستی مردم او را تا نکشند رها نخواهند کرد. او کشته شد، در حالی که تو آن را خواستی. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودی ». (8)

آیا با این وضع که وی پیوسته مترصد مرگ یا قتل خلیفه بود تا به آرزوی خود برسد، دعوت امام – علیه السلام رامی پذیرفت وفرصتی را که روزگار به او ارزانی داشته بود از دست می داد؟

پی نوشت ها:

1 – کافی، ج 8، ص 68.

2 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 37.

3 – بیت ابو رافع از خانواده های بزرگ واصیل شیعی است که از روز نخست به خاندان رسالت محبت می ورزیدند وابورافع خود از یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم واز علاقه مندان علی – علیه السلام بود.

4 – تاریخ طبری، ج 5، ص 161.

5 – تاریخ طبری، ج 5، ص 160.

6 – نهج البلاغه، نامه 37.

7 – العقد الفرید، ج 2، ص 223.

8 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 58

خلیفه دوم تعیین مبدا تاریخ اسلام به پیشنهاد علی(ع)

هر ملت اصیلی برای خود مبدا تاریخ دارد که تمام حوادث و وقایع را با آن می سنجد. برای ملت مسیح – علیه السلام مبدا تاریخ میلاد آن حضرت است وبرای عرب قبل از اسلام «عام الفیل » مبدا تاریخ به شمار می رفت. برخی از ملتها برای خود مبدا تاریخ عمومی دارند وبرخی دیگر حوادث را با حادثه چشمگیری می سنجند، مانند سال قحطی، سال جنگ، سال وبا و. . . .

تا سال سوم خلافت عمر مسلمانان فاقد یک مبدا تاریخی همگانی بودند که نامه ها وقرار دادها ودفاتر دولتی را بنابر آن، تاریخگذاری کنند. چه بسا نامه هایی که برای سران نظامی نوشته می شد وتنها متضمن نام ماهی بود که نامه در آن ماه نوشته شده است وفاقد تاریخ سال بود. این کار، علاوه بر نقصی که در نظام اسلام بود، مشکلاتی هم برای گیرنده نامه ایجاد می کرد، زیرا چه بسا دو دستور متناقض به دست فرمانده نظامی ویا حاکم وقت می رسید واو، به سبب دوری راه وعدم قید تاریخ در نامه ها، نمی دانست کدام یک جلوتر نوشته شده است.

خلیفه برای تعیین مبدا تاریخ اسلام، صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گرد آورد. آنان هریک نظری دادند. برخی نظر دادند که مبدا تاریخ را میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار دهند وبرخی دیگر پیشنهاد کردند که مبعث پیامبر مبدا تاریخ شمرده شود. در این میان علی – علیه السلام نظر داد که روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرزمین شرک را ترک گفت وبه سرزمین اسلام گام نهاد مبدا تاریخ اسلام باشد. عمر از میان آراء، نظر امام – علیه السلام را پسندید وهجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مبدا تاریخ قرار داد واز آن روز تمام نامه ها واسناد ودفاتر دولتی به سال هجری نوشته شد. (1)

آری، درست است که میلاد یا مبعث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حادثه بزرگی است، ولی در این دو روز، اسلام درخشش چشمگیری نداشته است; روز میلاد پیامبر، خبری از اسلام نبود و روز مبعث، اسلام نظام وکیانی نداشت. ولی روز هجرت، سرآغاز قدرت مسلمانان وپیروزی آنان بر کفر وروز پایه گذاری حکومت اسلام است; روزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرزمین شرک را ترک گفت وبرای مسلمانان وطن اسلامی پدید آورد.

پی نوشت:

1 – تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 123; تاریخ طبری، ج 2، ص 253; کنز العمال، ج 5، ص 244; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3، ص 113، چاپ مصر.

اعلمیّت و افضلیّت امام علی(ع) در نظر خلفاء

آیا تقدیم مفضول بر فاضل جایز است؟!

اعتراف خلفا به اعلمیت حضرت علی (ع):
هر سه خلیفه در معضلات علمی به حضرت علی (ع) متوسل می شدند و در منابع فریقین مواردی نقل شده است از جمله: ابومحمد عاصمی بخشی از کتاب خود، زین الفتی را به مراجعات خلفا در مشاکل علمی به حضرت علی (ع) اختصاص داده و مواردی از رجوع ابوبکر، عمرو عثمان را به آن حضرت نقل کرده است. (1) مراجعات مکرر عمر به حضرت علی (ع) و اعترافات مکررش نسبت به اعلمیت آن حضرت در منابع فریقین آمده است: «لولا قول علی لهک عمر) (2) و اللهم لا ترانی شده الا و ابوالحسن الی جنبی» (3) و بعضی نقل کرده اند که عمر همواره می گفت: «اللهم لا تبقنی لمعضله لیس لها ابوالحسن» (4) «و لولا علی لضل عمر) (5) همچنین عثمان که در یک معضله دچار گشت، از حضرت علی (ع) درخواست حل آن را کرد. و داستان آن را که جمجمه مرده ای را آورده و از عثمان سؤال کرد که مگر شما نمی گویید که کفار در قبر خود معذب و در آتش اند پس چرا در این جمجمه آثار حرارت آتش حس نمی شود… این داستان را عاصمی در کتاب خود زین الفتی نقل کرده و آورده است که پس از آنکه جواب این شخص را حضرت علی (ع) داد و وی مبهوت گردید، عثمان گفت: لولا علی لهلک عثمان. (6)
این که خلفا در مشکلات علمی و معضلات فقهی و قرآنی به حضرت علی (ع) مراجعه می کردند نشان می دهد که به علم و فضل او اعتقاد داشتند و معترف بودند که شخص دیگری غیر از علی (ع) نمی تواند پاسخگو باشد.

اعتراف سایر اصحاب و تابعین به اعلمیت حضرت علی (ع):
از عبدالله نقل شده است که: علمای جهان (در زمینه دین اسلام) سه نفرند عالم اهل شام که ابو درداء است، عالم عراق که عبدالله بن مسعود است و عالم حجاز که علی بن ابی طالب است؛ عالم شام و عراق محتاج به عالم حجازاند و عالم حجاز محتاج به آن دو نیست: «عن عبدالله قال: علماء الارض ثلاثه: عالم بالشام و عالم بالحجاز و عالم بالعراق فاما عالم اهل الشام فهو ابوا الدرداء و اما عالم اهل الحجاز فعلی بن ابی طالب و اما عالم اهل العراق فأخ لکم. و عالم اهل الشام و عالم اهل العراق یحتاجان الی عالم أهل الحجاز، و عالم اهل حجاز لا یحتاج الیهما. » (7)
ابن عساکر از مسروق همین مطلب را نقل کرده است (8) و ابن دمشقی همین مطلب را از عبدالله بن عباس نقل کرده است. (9)
اعلمیت حضرت علی (ع) به کتاب خدا از بسیاری نقل شده است از جمله: شعبی گفته است: «ما احد اعلم بکتاب الله بعد نبی الله من علی بن ابی طالب » (10)
ابو عبدالرحمن سلمی گفته است: «ما رایت احد اقرا من علی بن ابی طالب (ع) للقرآن» (11)
زیدبن صوحان در خطبه اش به مردم کوفه گفته است: «الا و انه لیس احد افقه فی دین الله و لا اعلم بکتاب الله و لا اقرب من رسول الله (ص) من امیر المومنین علی بن ابی طالب… » (12)
عبدالملک بن ابی سلیمان گوید: به عطا گفتم: اکان فی اصحاب رسول الله اعلم بکتاب الله من علی ؟آیا در میان پیامبر (ص) کسی داناتر از علی (ع) به قرآن هست؟
عطا گفت: «لا و الله» نه به خدا سوگند. (13)
و-اعتراف برخی از علمای اهل سنت به اعلمیت و افضلیت حضرت علی (ع):
أیجی نوشته است: افضل امت در نزد شیعه و متأخرین از معتزله، حضرت علی (ع) است. (14)
از نووی نقل شده است: «و سؤال کبار الصحابه و رجوعهم الی فتاواه و اقواله فی المواطن الکثیره و المسائل المعضلات مشهور. » (15)
یعنی: پرسش کردن اصحاب و رجوع آنان به فتواها و اقوال (علی (ع)) در موارد زیاد و در مساله های مشکل مشهور است.
میرحامد حسین از علی قاری هندی نقل کرده است: «و المعضلات التی ساله کبار الصاحبه و رجعوا الی فتواه فیها فضائل کثیره شهیره، تحقق قوله (ص): انا مدینه العلم و علی بابها و قوله (ص) اقضاکم علی». (16)
به نظر می رسد برخی از علمای اهل سنت با توجه به مطالب گذشته، در مورد حکم به افضلیت شیخین نتوانستند به دلایل محکمی دست یابند و لذا معتقد شده اند که ملاک افضلیت، اکثریت ثواب و مکرم بودن عندالله است و نه اعلمیت و بازگشت چنین افضلیتی به اکتساب طاعات و اخلاص در آنها و سعی در پیروزی اسلام و تقویت دین است و پر واضح است که ابوبکر در این راه پیشگام بوده است. (17)
باید گفت: آیا سهم علی (ع) در اکتساب طاعات، اخلاص در عمل، پیشگامی برای نصرت دین کمتر از دیگران بوده است؟ و آیا چنین قضاوتی جز تحت تاثیر تعصبات مذهبی می تواند صورت گرفته باشد، باید شرح این مباحث را به مجالی دیگر واگذاریم و قضاوت آن را به منصفان.
نکته دیگری که برخی از علمای کلامی تسنن مطرح کرده و به نظر می رسد از سر ناچاری بدان ملتزم شده اند مساله جواز تقدیم مفضول بر فاضل است. گفته اند اگر چه امامیه (شیعه) تقدیم مفضول بر فاضل را قبیح دانسته اند لیکن از نظر دیگران جایز است زیرا ممکن است مفضول برای امامت، اصلح باشد؛ از آن رو که آنچه در تصدی هر کاری معتبر است، معرفت به مصالح، مفاسد و توانایی بر انجام آن کار است و چه بسا شخص از حیثیت علم و عمل مفضول باشد اما نسبت به تصدی ولایت و زعامت امت شایستگی بیشتری داشته باشد: «… و رب مفضول فی علمه و عمله هو بالزعامه و الریاسه اعرف و بشر ائطها اقوم. » (18) نسفی در این مورد نوشته است: ترتیب افضلیت را بدینگونه (که اول ابوبکر دوم عمر سوم عثمان چهارم علی (ع) از سلف (گذشتگان) فرا گرفته ایم وظاهراً آنان اگر دلیلی بر این امر نمی دانستند این گونه حجم نمی کردند.
آن گاه نسفی ادامه می دهد که: من دلایل تسنن و تشیع را در باب افضلیت متعارض می دانم و این مسأله نتیجه ای هم ندارد زیرا اثبات یا عدم اثبات و یا توقف در آن ثمره ای در اعمال نداشته و اخلالی به واجبات وارد نمی سازد؛ «و اما نحن وجدنا دلائل الجانین متعارضه و لم نجد هذه المسئله مما یتعلق به شیئی من الاعمال او یکون التوقف فیه مخلا بشیئی من الواجبات» (19)
جای بسی تأسف است که برخی از علما علی رغم نقل روایات متواتره و عدیده که حاکی از جایگاه و منزلت خاص اهل بیت (ع) در علم و عمل می باشد باز در مقام قضاوت و اظهار نظر تحت تاثیر باورهای مذهبی غیر مستدل قرار گرفته و مطالبی اظهار کرده اند که برای هیچ عاقل منصفی قابل قبول نیست.
خلاصه علی رغم نقل مرجعیت فکری و علمی اهل بیت (ع) در منابع زیاد که شمه ای از آنها نقل گردید، اما به علل مختلف در سطح رسمی اعتراف به این امر صورت نگرفت و در طول تاریخ سعی شد که برای عموم جایگاه اهل بیت (ع) مخفی بماند و در قبال آنان مراجع دیگری را علم کردند.

پی نوشت ها :

1-زین الفتی فی شرح سوره هل اتی ، ص299-338؛ و محمودی در العسل المصفی من تهذیب زین الفتی، ج1، ص286-320.
2-ابن قیتبه، تأویل مختلف الحدیث، ص152؛ ابن حدید ، شرح نهج البلاغه، ج1، ص18.
3-زرندی حنفی، نظم درالسمطین، ص130؛ به نقل از الریاض النضره، ج2، ص50.
4-زرندی حنفی، پیشین، ص132.
5-علامه امینی ، الغدیر، ج6، ص327به نقل از الریاض النضره ج2 ، ص50.
6-محمودی، پیشین ، ص320.
7-میلانی، درسات فی العبقات ، ج1، ص106به نقل از محب الدین طبری در الریاض النضره: شیخ صدوق، الخصال، ص173.
8-تاریخ مدینه دمشق، ج42، ص410.
9-جواهر المطالب، ج1، ص259.
10-ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب ، ج1، ص321؛ ابن جبر، نهج الایمان، ص274.
11-بحارالانوار، ج9، ص111.
12-اسکافی، المعیار و الموازنه، ص120.
13-یحیی، محمد بن علی طبری، بشاره المصطفی، ص401.
14-ایجی، پیشین، ص366.
15-ایجی، پیشین، ص372.
16-میلانی ، پیشین، ج4، ص299به نقل از علی قاری هندی در کتابش، شرح الفقه الاکبر.
17-ایجی، پیشین، ص373.
18-همان، ص373.
19-شرح العقائه النسفیه، ص108.